خوانشِ «درباره الی» از رشدِ دیالوگ نسبت به فیلمهای پیشین آغاز میشود، چون همان ظرافتِ حرفزدن است که هم مرگ را فکت میکند و هم راه را بر سوءتفاهم میبندد. تا وقتی واقعیتهای روی پرده یکی نشود، نه پرترهٔ طبقاتی جایِ مضمون مینشیند و نه خودکشی جایِ غرق. ورود به اثر یعنی نشستن در نگاهی که مالِ خواننده نیست: پایانِ تلخ جدایی است نه مرگ، و الی را فیلم از پیش دوستداشتنی ساخته تا داوریِ عجولانهٔ نیمهٔ دوم معنا پیدا کند. همین ساخت به خداحافظی با آنیما میرسد؛ نیمهٔ دوم فقط وقتی خوانده میشود که معلوم باشد تعلیقِ نامزد مصنوعی است، چون زمینِ سپیده از پیش آماده بوده است.
فشردنِ یک بند در یک واژه رشدِ فرم است
درباره الی نسبت به فیلمهای پیشینِ فرهادی، حتی نسبت به چهارشنبهسوری که خود فیلمی پخته است، در چند لایه رشد نشان میدهد و آشکارترینشان دیالوگنویسی است. گفتگوها چنان پیش میروند که حسِ طبیعیبودن غالب میشود و همین طبیعیبودن است که دروغ و ترس را باورپذیر میکند. اگر حرفها مصنوعی باشند، بحرانِ اخلاقی هم مصنوعی میشود؛ اینجا فرم به مضمون خدمت میکند، نه برعکس. «اصلاً دیگر درباره الی به نظر من فراتر از مثلاً سینمای ایرانه» نه ستایشِ تزئینی است و نه ادعایِ بینقصی؛ یعنی ابزارِ روایت برای روشنکردنِ رفتارها آمادهتر شده است.
علتِ محبوبیتِ فیلم تا اندازهٔ زیادی به همین طبیعیبودنِ بازیها و دیالوگها برمیگردد. چهارشنبهسوری بازیهای خوبی داشت، اما اینجا هشت بازیگرِ اصلی همزمان باید کامل باشند و تقریباً هستند. ستایشِ فنی مقدمه است برای آنکه مضمونِ دروغ و آبرو بدونِ این فرم به شعار نلغزد. برخلافِ انتظاری که گلشیفته فراهانی یا ترانه علیدوستی را مرکز میگذارد، بازیِ مریلا زارعی یک پله بالاتر میایستد. صابر ابر نقشِ کوتاه و سختی دارد و مانی حقیقی در عصبانیتِ کنترلشده وزنِ جدا میگیرد.
دیالوگِ خوب فقط جملهٔ خوشساخت نیست؛ مکث بخشی از نوشتن است. مردِ عصبانی همه چیز را میگوید و آخر با مکثی میگوید زن میخواهد بگیرد سپیده؛ دقایقی بعد که باید تلفن بزنند و کسی میگوید یک زن باشد بهتر است، همان عصبانیت برمیگردد که زن اینجا به غیر از سپیده نیست. جای دیگر شهره میگوید بچهها صبحانه میخواهند و جواب میشنود که یک روز صبحانه نخورند؛ جمله تکرار میشود، نگاهِ متعجب میآید، و بعد فقط کلید خواسته میشود. کمتر فیلمی اینطور حرف میزند: بهجای بندِ توضیحی دربارهٔ سفرِ شمال، یک کلمه کافی است چون سابقهٔ دوستی جایِ پاراگراف را گرفته است.
این فشردگی در سینمای ایران کمیاب است و در بسیاری از سینماهای دیگر هم کمیاب است، چون سازنده معمولاً نگران است تماشاگر نفهمد و بیش از اندازه توضیح میدهد. «این ویژگی فیلمهای آقای فرهادی این است که روی هوش و دقت تماشاگرها حساب میکند». پیچیدگیِ کار از همینجاست: ظرافتهایی هست که اگر کسی خوب دقت نکند ممکن است اصلاً نگیرد. وقتی فیلمساز با ظرافت حرف میزند، نتیجه میتواند این باشد که محتوایِ بعضی صحنهها گرفته نشود. در میانِ فیلمهای فرهادی هیچکدام به اندازهٔ درباره الی از همین ظرافت دچارِ سوءتفاهم نشده است.
رشد بهمعنایِ بینقصیِ مطلق نیست. رشد یعنی ظرفیتِ روایت برای نگه داشتنِ ابهامِ هسته و همزمان روشن کردنِ رفتارها. رفتارها روشناند؛ هستهٔ مرگ برای کسی که نمیخواهد ببیند تیره میماند. همین تفکیک فیلم را از گزارشِ حادثه جدا میکند. بدونِ این اعتماد به تماشاگر، نه دیالوگِ یککلمهای ممکن بود و نه بعداً میشد گفت ابهامِ مرگ از بیدقتی آمده، نه از نیتِ فیلم.
مرگ فکت است؛ ابهام از بیدقتی میآید
یکی از شبههها این است که الی اصلاً مرده یا نه. کسانی فیلم را میبینند و به این نتیجه نمیرسند که غرق شد و تمام شد. شگفتی از این ادعا وقتی جدی میشود که بحث به نقد هم کشیده میشود و عدهای از ناکافیبودنِ شواهد دفاع میکنند. در دنیای واقعی کار به پزشکی قانونی و شناسایی میرسد: نزدیکان جنازه را میبینند و کار تمام میشود. فیلم همین راه را میرود. جملهای که رد و بدل میشود این است که زنگ بزنید خانوادهاش بیایند جنازه را ببرند؛ طرف میگوید خودتان زنگ بزنید و با عصبانیت میرود.
تصویرِ جنازه به اندازهٔ کافی واضح نیست و وقتی کات به چهرهٔ صابر ابر میخورد او نگاه نمیکند و گریه میکند؛ همین برای بعضی کافی است که بگویند چهرهٔ آخر ترانه علیدوستی نیست. دلیلِ نمایشِ ناقص صورت اما فنی و بومی است. در سینمای ایران زنی که در آب است روسری نخواهد داشت و نمیتوان او را کامل از آب گرفت و نشان داد. اگر فیلم میخواست ابهامی عمدی بسازد، راه طبیعیاش این بود که کسی شبیه ترانه علیدوستی را در سردخانه بخواباند. پشتِ صحنه وجود دارد و ترانه علیدوستی همانجا نقشِ جنازه را بازی میکند. «دیگر من نمیدانم اینجا و اصغر فرهادی هم در یک مصاحبهای بعد از مثلاً نمایش فیلم تایید کرده که الی مرده».
به غیر از میلی که نمیخواهد این را بپذیرد، نشانهای در فیلم نیست که به شک بیندازد. این همان راهی است که همه قانع میشوند یک نفر مرده: نزدیکان بیایند شناسایی کنند. حتی اگر توهمی در کار باشد که صابر ابر میخواهد وانمود شود الی مرده، باید جنازه را تحویل بگیرد؛ وگرنه فردا پدر و مادر میگویند این دختر ما نیست. تحلیلِ فیلم یک نکتهٔ اساسی دارد: اول باید روی فکتها توافق کرد. اینجا فکت روشن است.
بدتر از شک در اصلِ مرگ، شک در نحوهٔ غرق است. روایتی میگوید الی میانِ دو نامزد گیر کرده و خودش را غرق کرده است. نیمهٔ دوم اما بحث سر این است که الی مرده یا نمرده، و شکی نیست که اگر مرده برای نجاتِ آرش رفته. تصویری که همزمان با دستوپا زدنِ بچه، الی را در حالِ پریدن برای خودکشی میگذارد حالتی کمیک پیدا میکند. «فکر میکنم یک آدم نرمالی همزمان با اینکه یک بچه دارد غرق میشود نمیره خودکشی بکند». لااقل میرود بچه را نجات دهد یا پدر و مادر را خبر کند.
سیاهدیدنِ دنیا در هنرِ امروز مُد شده و کسی که از شادی حرف بزند کممایه شمرده میشود. فیلم به اندازهٔ کافی سیاه نیست؛ پس اگر الی خودکشی کرده باشد برای بعضی چسبناکتر میشود. این خواستِ تماشاگر است، نه نشانهٔ اثر. بادکنک هوا میشود، خنده هست، بچه نجات داده میشود، و خودِ مسئله الی را گرفتار میکند. وظیفهٔ نخستِ خوانش این است که این فکتها را یکی کند؛ وگرنه هر ابهامی بهانهٔ منطبقکردنِ فیلم با ذهنیتِ ازپیشآماده میشود.
نشستن در نگاهِ دیگری شرطِ ورود به اثر است
ارزشِ هنر این است که انسان را با دنیاهای درونیِ آدمهای دیگر آشنا میکند. یک بار میتوان زیست؛ از راه هنر میتوان زندگیهای دیگری را لمس کرد. ارزش این است که آدم خود را تا اندازهای در اختیارِ اثر بگذارد و اگر ذهنیتش نمیخواند آن را تغییر دهد، نه اینکه اثر را همیشه بر ذهنیتِ خود منطبق کند. کسی که همهچیز را توطئه میبیند، جوایز را هم از همان لنز میخواند و در فیلم بهدنبالِ نشانههای پنهان میگردد. مشکلِ کارهای فرهادی این است که با ظرافت بیان میشود و ابهامِ ظاهری به وجود میآید؛ این ابهام جزوِ ذاتِ اثر نیست.
اگر کسی بسیار امیدوار است و اثری دنیا را سیاه میبیند، باید چند دقیقه دنیا را سیاه ببیند و حالِ آدمِ ناامید را بفهمد، بدون آنکه خودش ناامید شده باشد. و برعکس، اگر دیدگاه تلخ است و فیلمی شادی دارد، نباید از ابهامهای ظاهری مایه گذاشت و گفت اینجا هم فاجعه رخ داده است. ورود به فیلم یعنی تحملِ نگاهی که مالِ ما نیست. کسانی که مرگِ الی را نمیپذیرند، و کسانی که غرق را به خودکشی برمیگردانند، هر دو اثر را با خود منطبق کردهاند.
جملهٔ کلیدیای در فیلم هست که ترجمهٔ ضربالمثلی آلمانی است: تلخیِ یک پایانِ تلخ بهتر از تلخیِ بیپایان است. عدهای این را نشانهٔ خودکشی میگیرند، چون احمد آن را میگوید و الی تأیید میکند. صحنه اما چیزِ دیگری نشان میدهد. تنها جایی از فیلم است که رابطهٔ میانِ این دو دارد شکل میگیرد: شوخی هست، خنده هست، و اوجِ خنده با صدای موبایلی قطع میشود که نامزد میزند. بازی در چند ثانیه از خندهٔ کامل به نگرانی میرسد و نرم برمیگردد تا دیالوگ ادامه یابد. «اینکه پایان به چیزی که الی دارد اینجا فکر میکند پایانِ آن رابطهست».
انگار الی در فکرِ تمامکردنِ رابطه با آن نامزد است، تصمیم را گرفته، دیگر نمیخواهد با او باشد، و برای همین به این سفر آمده؛ اما هنوز کار را به پایان نرسانده. همان زنگِ وسطِ صحنه نشانه است که موضوع اینجا این است، نه خودکشی. «میگویم که در فضای فیلم آن پایان تلخ یعنی طلاق و جدا شدن از نامزدش». تلفن ذهنیتِ رقابت را میآورد: وفاداری به نامزد یا این زندگیِ جدید. اگر این ابهام برای کسی بماند، اصلاً نمیتواند واردِ فضای فیلم شود.
همین منطق داوریِ اخلاقی را هم محدود میکند. فیلم الی را آزاد نمیگذارد که تماشاگر خوب و بدش را تقسیم کند. دختری دوستداشتنی نشان داده میشود که ادا درنمیآورد و کارهایش در فضای اثر درست است. بعضی گمان میکنند فیلم داوری را به عهدهٔ تماشاگر گذاشته؛ چنین نیست. تا نگاهِ اثر گرفته نشود، نیمهٔ اول فقط مقدمهٔ عاشقانه به نظر میرسد و نیمهٔ دوم دادگاه؛ حال آنکه هر دو نیمه روی یک تصمیمِ ناتمام ایستادهاند: تمامکردنِ نامزدی، نه تمامکردنِ حیات.
نه پرترهٔ طبقه، نه درسِ دروغ
در فضای نقدِ فیلمِ ایران اپیدمیای هست که اکثریت دوست دارند همه چیز را اجتماعی ببینند. درباره الی هم بهعنوانِ فیلمی صددرصد اجتماعی گرفته میشود که تصویرِ دقیقِ طبقهمتوسط و تناقضهایش را نشان داده است. مخالفت با این دید لازم است، در عینِ قبولِ اینکه شاید در هیچ فیلمِ ایرانی این تیپ آدمها تا این حد خوب نمایش داده نشده باشد. وقتی از طبقهمتوسط حرف زده میشود باید عناصری در خودِ فیلم این را تقویت کند: کنتراستی که نشان دهد این جمع نمایندهٔ آن طبقهاند. فرهادی فیلمسازِ واقعگراست و هر طبقهای را خوب نشان میدهد؛ فیلم تبدیل میشود به سندی دربارهٔ آن طبقه. «ولی آیا من میتوانم بگویم که این فیلم ساخته شده که درباره طبقه متوسط به من اطلاعات بده».
غرقشدن و آنچه پیش و پس از آن میآید نمایشِ طبقه نیست. تناقضهای اخلاقیای که اینجا دیده میشود مختصِ طبقهمتوسطِ ایران هم نیست. اجتماعیبودن باید عناصرِ روشنتری داشته باشد، مثلاً کنتراست میانِ این طبقه و طبقهای دیگر. الی و صابر ابر از نظرِ پایگاه کمی فرق دارند و تفاوتِ اساسیِ اخلاقی میانشان دیده نمیشود. اگر معیار دروغگویی است، کنتراستِ پررنگی در کار نیست. اینها دانشجویانِ دانشکدهٔ حقوقاند و فامیلهایشان؛ پایگاه خیلی روشن نیست، فقط قدری امروزیاند.
اگر چیزی جنبهٔ اجتماعی داشته باشد، پررنگترینش تفاوتِ اخلاقِ جنسی میانِ این جمع و طبقهای پایینتر است. دیالوگی هست که آیا آمدنِ دختری که نامزد دارد کارِ خوبی بوده یا نه؛ از نظرِ اینها شاید بد نبوده، اما جای آن آدمِ دیگر که میآید فرق دارد. گفتنِ اینکه فیلم دربارهٔ طبقهمتوسط است راه ورود به محتوای واقعی را میبندد. هر فیلمِ فرهادی اگر دربارهٔ طبقهفرودست باشد توصیفِ خوبی است؛ نمیتوان گفت شهر زیبا دربارهٔ طبقهفرودستِ جامعهٔ ایران است. «به همان معنا نمیتوانم بگویم که این فیلم دربارهی طبقهی متوسطه».
تا وقتی همه آسودهاند شاید جنسی از روابط دیده شود؛ از لحظهٔ غرق وضع آنقدر بحرانی است که آدمها در شرایطِ عادی واکنش نشان نمیدهند. کسی که بخواهد دربارهٔ طبقهای حرف بزند باید روزمرگی را نشان دهد، مثلِ فیلمی دربارهٔ حیاتِ جنگل، نه وقتی جنگل آتش گرفته. رفتارِ حیوانات هنگامِ آتشسوزی فیلمی است دربارهٔ آتش، نه دربارهٔ حیاتِ وحش. گفتنِ اینکه فیلم جزوِ سهگانهٔ دروغ است همان خطا را تکرار میکند. آدمها در شرایطی پیچیده گیر کردهاند و دروغ میگویند؛ اکثرِ دروغها برای منافعِ شخصیِ زشت نیست. دروغِ احمقانهٔ تازهعروس و تازهداماد برای گرفتنِ ویلا بیشتر تمهیدِ موقعیت است تا تزِ اخلاقی.
نازی در پاسخِ این سؤال که آیا الی دربارهٔ او حرف میزد میگوید بله، از شما و پدرمادرتان خیلی تعریف میکرد؛ دروغ است و خودش به محضِ بیرونآمدن میگوید حالش بد است. شرایط چنان پیچیده است که حتی آدمِ راستگو هم ممکن است چنین بگوید. «خورده خنگبازی که اینجا این شخصیت نازی درآورد غیر اخلاقیه» خوانشی است که فیلم آن را برنمیتابد؛ پانتومیم را هم نمیتواند درست درآورد و شوهرش میگوید خواب دیده دندانش افتاده. بهخاطرِ سنگینیِ اتفاق، آدمِ طبیعی در این وضعیت در حالتِ عادی کار نمیکند؛ نه توصیفِ طبقهمتوسط است و نه درسِ دروغ. میتوان قبول کرد که بهدلیلِ واقعگرایی چیزهایی از این طبقه دیده میشود، و باز باید گفت فیلم دربارهٔ اینها نیست.
الی را فیلم از پیش دوستداشتنی ساخته است
حداقل در دو فیلم، ترانه علیدوستی نقشِ آنیما را بازی میکند: موجودی که میتواند عشق به وجود آورد. همان چهره نقشِ الی را بازی میکند؛ پس اگر نکتهٔ خلافی پیش نیاید، این هم قرار است دوستداشتنی باشد و ریسک نشده که همهٔ این بار روی چهره گذاشته شود. حداکثر تلاش در دیالوگ و رفتارِ نیمهٔ اول شده تا دوستداشتنی باشد. «میگوید که آمده بود که تو عاشقش بشی بله یا نه». فیلم در نیمساعتِ اول، پیش از غرق، هر تمهیدِ دراماتیکی را فراهم میکند که از الی خوششان بیاید و همه دربارهٔ او خوب بگویند، چنانکه جا برای داوریِ دیگر نماند.
اولین بار که الی دیده میشود، نازی به سپیده میگوید چه دخترِ نازی است و سپیده میگوید بگذار دو روز بگذرد همه عاشقش میشوند. یکی میگوید دخترِ آرامی است، یکی میگوید دخترِ بیتکلفی است، و این حرفها روی تماشاگر اثر میگذارد. شهره به احمد میگوید دخترِ خوبی است، جمعوجورتان میکند. پیمان اعتراض میکند که این را در همین ده دقیقه فهمیدی، و نازی تأیید میکند. ممکن است کسی از قیافه خوشش نیاید؛ آدم باید خود را در اختیارِ فیلم بگذارد. در سیوپنج دقیقهٔ اول هر کارِ هوشمندانهای شده تا الی دخترِ خوبی دیده شود.
«هیچکس را شما تو این فیلم تنها نمیبینید ولی الی را میبینید». وزنِ او از ثانیهٔ اول معلوم است: وقتی بقیه برای گرفتنِ ویلا رفتهاند، دو بار کات میخورد به الی که تنها در ماشین نشسته. صحنهٔ کلیدی آنجاست که میرود نمک بیاورد و طولانی در آشپزخانه با دلواپسی میایستد؛ خلوتِ یک نفر را دیدن وزن میسازد. لبخندش وقتی کسی نگاهش نمیکند دیده شده و نگرانیاش وقتی میرود نمک هم دیده شده، پس این آدم ولانگاری نیست که نامزد را ول کرده و دنبالِ بهتر میگردد.
سپیده شخصیتی تهاجمی است و الی ضعیفتر. جایی سپیده میگوید اصرار کردم، از پسِ من برنیامد؛ معنایش برای تماشاگر روشن است حتی اگر پیمان نفهمد. نمیخواسته بیاید: میخواهد اتوبوس بگیرد و نمیبرندش و ساکش را قایم کردهاند. «هنوز دوست نداشته، هنوز میل نداشته بیاد، تمام نشده برایش». تصمیم را گرفته که تمام کند، اما تمام نشده تا احساسِ آزادی کند، و سپیده میگوید دو ماه، سه ماه میخواهد جدا شود و آن ولش نمیکند؛ هیچ عنصری علیه الی نیست.
ضعفِ او حتی جذاب است، چون ویژگیِ مقابلش را سپیده دارد و در این فیلم منفور است. وقتی ساک را از کابینت درمیآورد و گریه میکند که کاش گذاشته بودم این هفته برود، عاملِ از بینرفتنِ شخصیتِ دوستداشتنی دیده میشود. الی در فضای این فیلم ایدهآل است: آزادانهترین توصیفِ یک موجودِ آنیمایی، و اگر این پذیرفته نشود آدم واردِ محتوا نمیشود و ممکن است خیال کند الی خودکشی کرده است. قرار است قطعی شود که الی مثلِ قهرمان برای نجاتِ یک بچه خودش را به کشتن داده. فیلم میخواهد تماشاگر همان داوریِ بد را بکند و بعد شرمنده شود؛ همانطور که آدمهای داخلِ فیلم نباید آن داوری را میکردند.
خداحافظی با آنیما ادامهٔ چهارشنبهسوری است
سیگنالِ آنیما برای مرد حسِ مادرانه است و دختری که مربیِ مهد است و بچهها را دوست دارد جاذبه دارد. شهره اصطلاحی به کار میبرد که تنظیمشده به نظر نمیرسد: این دختر خوب است، جمعوجورت میکند. در چهارشنبهسوری هم همان چهره خانهٔ بههمریخته را جمع میکند؛ درست است که اینجا مستخدم نیست، اما معلمِ مهد یک درجه مدرنتر از همان نقش است. وقتی رأی میگیرند نمیگوید بمانیم یا نمانیم، میگوید تمیزکردنش با من، و حسِ پرستاری که برای مردها در زن جاذبه دارد در این آدم شدید است.
تزیینِ بادبادک و خندیدن در آفتاب تصویرِ خالصِ آنیماست، چون واژه از حیات میآید: موجودِ شادابی که شورِ زندگی دارد. خندهها تا حدِ ممکن رها هستند، حتی جایی که صدا با تصویر همزمان نیست و باز گذاشته شده. آخرین تصویر مثلِ خداحافظی با آنیماست: موجودِ دوستداشتنی که دیگر در دسترس نیست. توصیفِ سپیده درست است که هنوز دوست نداشته بیاید و تمام نشده و آزادی حس نمیکند؛ اگر این صحنهها نباشد متهم میشود که نامزد دارد و دیگری را هم زیرِ سر، در حالی که هنوز حسِ خوبی ندارد و همین فضیلت است، نه ریگ در کفش.
مشکلِ او خجالت در جمعِ غریبه نیست: بچهها را به دستشویی میبرد، با احمد حرف میزند، والیبال بازی میکند و در پانتومیم شرکت میکند. یکی از مردها میگوید دختره راحتی است تا این شبهه برطرف شود. حسِ بد از آنجا میآید که دارند به او شوهر میدهند در حالی که هنوز نامزد دارد. «تو یک محیطی قرار گرفته که اینجوری بهش نگفته بودن». قرار نبود از اول شوخی کنند که چرا کسی طلاق گرفته؛ مثلِ معلمی که بچهها را برده و پسری آنجا او را میبیند، در گردشِ جمعیای افتاده که بیرحمیِ اجتماعیاش ناگهان روی او میریزد.
چهارشنبهسوری، درباره الی و جدایی نادر از سیمین یک نکتهٔ دراماتیکِ مشترک دارند: مستخدم یا شبهمستخدمی از طبقهٔ پایینتر واردِ طبقهای بالاتر میشود. روحی با موتور از جنوب میآید توی خانهای که دستکم طبقهمتوسط است. اینجا مربیِ مهد یک پله بالاتر از مستخدمِ شرکتی است، اما هنوز شغلِ طبقهفرودست. در سومی همین عنصر هست. سه فیلم، هر سه: آدمی با چنین ویژگیهایی میآید توی جمع و اتفاقی میافتد؛ یکی غرق میشود، یکی بچهاش سقط میشود، یکی با فضایی نامأنوس روبهرو میشود. اینکه سازندهای هی فیلم بسازد و هی مستخدمی را به خانهای بیاورد «اینقدر یک به اصطلاح چه میگن، یک چیز دراماتیک مشترک بزرگیه که یک خورده غیرعادیه اصلاً».
نگاه اما جابهجا میشود: چهارشنبهسوری از دیدِ روحی به همهچیز نگاه میکند، اینجا وزنِ الی تا وقتی زنده است بیشتر است اما جمع دیده میشود، و سومی از خانهٔ طبقهمتوسط شروع میشود و آن موجود خارجی است. در چهارشنبهسوری آدمی که ظرفیتِ عشقِ بزرگ داشته به آن نرسیده و زندگیِ خانوادگیِ بههمریخته زیرِ نگاهِ آنیما عذابآور است. مردانِ میانسالی که آنیمایشان تحول پیدا نکرده، مکانیسمهایی میسازند که عذاب را کم کند. «با تولید عقاید، یعنی اقتباس عقاید، با تغییر حس، با جایگزین کردن حسهای آنیمایی با چیزهای دیگر». احساسات نثارِ فرزندان میشود و درباره الی عیناً ادامهٔ چهارشنبهسوری است: خداحافظی با آنیما، با تشریفاتِ قهرمانانه، تا دنیای بدونِ آنیما ممکن شود.
فقط این میماند که آیا گفت نامزد دارد
نیمهٔ اول تا غرق آفتابی است؛ بعد هوا ابری میشود، باران میآید، دنبالِ جسد میگردند، و روسریِ قرمز دیگر دیده نمیشود. موضوعِ مشترکِ فیلمهای پیشین، که اینجا به اوج میرسد، قضاوتِ بد دربارهٔ زنی است که پاک است و به او ناپاک میگویند. در رقص در غبار تماشاگر میداند قضاوت اشتباه است و در شهر زیبا اطلاعاتِ غلط داده میشود تا حسِ بد حتی از آدمهای داخلِ فیلم بیشتر شود و بعد باید پشیمان شد. در چهارشنبهسوری نصفِ فیلم هدیه تهرانی زنِ شیطانصفت به نظر میرسد و بعد معلوم میشود برعکس است. «جایی که اینها با همدیگر میروند پارک و آن ماجرا فاش میشود و خیلی طول میکشه در شلوغیهای چهارشنبهسوری برگردن خانه» زمانی است که باید دل برای او تنگ شود؛ آن صحنه که در را باز میکند باید اثر بگذارد، چون زمانی اختصاص داده شده تا نگاه عوض شود.
فیلم اینطور القا میکند که داستان را باید اینگونه فهمید. «و بهترین راه در واقع تحلیل از فیلم این است که داستان را این شکلی در واقع بفهمیم». این را باید از این حکم جدا کرد که فیلم الی را بد میداند: کسی ممکن است آنقدر ناموسپرست باشد که نپذیرد دختری که نامزد داشته و آمده موجودی شیطانی نیست، اما فیلم کارِ او را محکوم نمیکند. مرگِ آنیما قرار نیست با شکوهِ افتاده دیده شود و آخرین تصویر همان بادبادکبازی بماند. اگر مرگ قطعی روی پرده بیاید تماشاگر با کسانی که بد داوری میکنند همراه نمیشود و بدونِ این ندانستن نیمهٔ دوم پیش نمیرود.
از آمدنِ نامزد به بعد، فیلم ضعیف میشود: نقش بد نوشته شده و خوب بازی شده است. حسنِ فیلمهای فرهادی این است که همهچیز طبیعی پیش میرود؛ اینجا گرهافکنیها از حالِ طبیعی خارج میشود، شبیه اواخرِ شهر زیبا، انگار فیلم با غرق تمام شده و پنجاه دقیقه مانده و باید آدمها به جانِ هم بیفتند. موبایل پیدا میشود، طرف میگوید برادر است، و سپیده به احمد میگوید برادرش نیست، نامزدش است. قرار است این خیلی حاد باشد و اگر نامزد بفهمد اینها الی را آوردهاند میترسند کتک بخورند؛ جرمی رخ نداده و احمد میتواند بگوید به ما نگفتید.
خود را جای صابر ابر گذاشتن روشنتر است: زنگ زدهاند که نامزدتان تصادف کرده، و هیچ توجیهی ندارد که خودش را معرفی نکند و بگوید برادر است، حال آنکه همانجا میتواند بگوید نامزدش هستید. «میخواهم بگویم همهی تمهیدات تعلیقی که به وجود میآید همهاش مصنوعیه». فقط ریتم تند است و هیجان حس میشود؛ کمی بعد که فکر شود معلوم میشود برای کار بوده، نه از منطقِ آدم. سپیده میتواند نگوید که میدانسته تا آنها بگویند نمیدانستیم و چیزی پیش نیاید، و وقتی میگوید علی را در مظانِ اتهام میگذارد. نامزد از تهران نپرسیده شناسنامه را چک کند، بچهها را مایهٔ لو رفتن میکنند و او مدام از بچهها میپرسد کجا در آب افتاد؛ این همه آدمِ بزرگ آنجاست و تعلیق این است که مبادا بچه چیزی بگوید، و این رفتارِ طبیعیِ آدمیزاد نیست.
برای زنگزدن به تهران میبرندش همان خانهای که صبح رفتهاند و ممکن است عروسوداماد لو برود، در حالی که اگر کسی یک درصد احساسِ خطر کند هر جا میبرد جز آنجا. اصلِ ماجرا این است که خود را جای نامزد بگذاریم، در حالی که نامزد معلوم نیست مرده. «یک هفته تا جنازه را پیدا نکنید، فقط میرید بیمارستان که الان پرید، میپرید تو آب». میرود ببیند مرده یا نه. «این تمام سوالش این است که آیا به شما گفت که نامزد دارد یا نگفت»، چون زمینه هست که سپیده بگوید نگفت. پیش از معلومشدنِ مرگ، برای آدمِ عادی تا یک هفته مسئله نمیشود که آیا گفت نامزد دارد یا نه.
برای صابر ابر چه فرق میکند که نامزدش به اینها گفته باشد یا نگفته باشد. «هیچ چیزی در این یک ربع ۲۰ دقیقه آخر فیلم هیچ چیزی وجود ندارد» جز آنکه موقعیتِ نهایی برای فروپاشیِ سپیده ساخته شود. از اولِ ورود آدمی نشان داده میشود که اهلِ کتککاری است تا نگران شوند مبادا درگیری پیش بیاید، و بعد از دعوا گیر میدهد کی دعوتش کرد و میخواهد تنها با سپیده حرف بزند؛ توجیهی در کار نیست جز آنکه یک رازِ مانده در دلِ سپیده هنوز گفته نشده. آدمهای فیلم نمیدانستند و لیلا زارع میگوید اما ما که نمیدانستیم، و این را از اول میشد گفت؛ سپیده میتوانست بگوید میدانستم و فکر کردم نگویم، میخواست از تو جدا شود. بازیِ بیستدقیقهای جز دروغِ بیشتر چیزی بار نمیآورد. زمین از پیش آماده بوده است و سؤالِ آخر فقط این است که آیا گفت یا نگفت، چون سپیده باید به آنجا برسد که بگوید نگفت.
→ متنِ کاملِ این جلسه