→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۸۰ · نقشهٔ جلسات

شهرِ زیبا (فرهادی)

۱۵,۰۶۴ واژه · ۲۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه تحلیل روان‌کاوانه فیلم «شهر زیبا» ادامه می‌یابد و تم عشق از‌دست‌رفته و حس گناه بررسی می‌شود. اکبر و اعلا به‌مثابه دو «من»، فهرست دروغ‌ها و نمادهای قطار و پنجره خوانده می‌شود و جهش کارگردانی به «چهارشنبه‌سوری» مقایسه می‌گردد.

خب، من امروز باز در مورد شهر زیبا قرار شد که ادامه بدهم. ان‌شاءالله آخر جلسه می‌رسیم به در مورد چهارشنبه‌سوری هم یک خورده صحبت کنیم.

بعدش فکر می‌کنم یک سری نکات تئوریک که جلسه قبل اولش گفتم خیلی کار را عقب انداخته و من می‌ترسم که یک چیزهایی بگویم. می‌خواهم مستقیماً از خود شهر زیبا بحثو ادامه بدهم تا اگر وقت شد بعداً این چیزهایی که جنبه تئوریک دارد بگویم.

غنای روان‌کاوانهٔ شهر زیبا

این‌قدر نکته در شهر زیبا هست که از تحلیل روان‌کاوانه گرفته تا همین‌جوری نکته در مورد مثلاً نحوه ساختش و این حرف‌ها حیف یک خورده. من حالا امروز یک خورده بحث‌هایی که می‌کنم این را تاکید می‌کنم روش که کلاً شاید تو این پنج تا فیلم بیشترین نکات برای تحلیل روان‌کاوانه تو همین فیلم شهر زیباست. برای همین یک خورده رد شدن از روش سخته.

یعنی دیگر طعمه به این خوبی تا آخرش گیرمون نمی‌آید. فیلم‌سازا کلاً همین‌طور که پیش می‌روند به هر حال کنترل بیشتری روی کارشون پیدا می‌کنند. بیشتر مثل متفکرانه می‌سازن. نه اینکه آقای Farhadi مثلاً دیگر کاملاً هیچ هنرمندی این‌جوری نیست که در اوج کار متفکرانه هم همیشه یک نکات ناخودآگاهی در آثارشون هست. ولی شهر زیبا دقیقاً نمونه اون‌جور فیلم‌هایی که اصلاً رویه خودآگاه حتی ندارد.

یعنی این‌قدر یک سری احساسات و عواطف پیچیده‌ای هست که در آن دارد بیان می‌شود شما حتی یک تئوری ساده هم نمی‌توانید بسازید بگویید که این فیلم در مورد چه هست. از این نظر خب به هر حال یک خورده حیف که زود ازش بگذریم.

بعد شما احتمالاً اگر چیزی نقدی در مورد کارهای آقای Farhadi خوانده باشید یک توافقی اگر آدم‌هایی که نقد می‌کنند دیگر خیلی بی‌انصاف نباشن یک توافقی وجود دارد که آقای Farhadi هر فیلمش با فیلم دیگه‌اش، فیلم قبلی‌اش نه اینکه پیشرفت نشان می‌دهد حتی می‌شود گفت یک جوری یک جهشی در سطح کار کارگردانی فیلم‌نامه‌نویسی نشان می‌دهد.

که اینکه به وضوح شهر زیبا نسبت به رقص در غبار دارد و من شخصاً اگر ازم نظر بخوان فکر می‌کنم بزرگ‌ترین جهش بین شهر زیبا و چهارشنبه‌سوریه.

جهش از رقص در غبار تا چهارشنبه‌سوری

اصلاً یک جورهایی شگفت‌انگیزه که کارگردانی که شهر زیبا را ساخته مثلاً یک سال دو سال بعد یک چیزی مثل چهارشنبه‌سوری که از نظر کارگردانی و این‌ها دیگر واقعاً در اوج خیلی چیزهای جالب تو چهارشنبه‌سوری هست که حالا من خیلی نمی‌خواهم وارد بحث‌های سینمایی بشوم ولی نکات جالب کارگردانی آنجا زیاد دارد. من به عنوان مقدمه حالا برای اینکه خیلی هم از جنبه‌های سینمایی این کار همین‌طور شانسی این صحنه آمد.

صحنهٔ ماشین و نقطهٔ دید با اکبر

این صحنه الان یک چیز عجیبی در آن هست. اگر اهل چیز با یعنی یک خورده به کارگردانی فیلم‌ها دقت بکنی من نمی‌خواستم واقعاً در مورد این صحنه صحبت کنم دارم می‌رم جلو ولی این شهر زیبا این‌جوری است که من فکر کنم همین‌جوری اگر فیلمو نگه جلو برویم من می‌توانم هر ۳۰ ثانیه یک بار پاز بزنم و یک چیز جالبی در مورد مثلاً کارگردانی یک چیزی بگویم تو این فیلم.

فقط این نکاتی حالا سینمایی‌اش و البته خب اگر در مورد مضمون صحبت بکنیم که بهتر است. الان این صحنه یک چیز عجیبی به نظر من دارد از لحاظ کارگردانی. شما اگر فیلمو تا اینجا ببینن ببینید الان یادتون هست از اول تا اینجا چه شده دیگر. اکبر و اعلا معرفی شدن معلوم شده این قرار است اعدام بشود و تا اینجا همینو می‌دانید.

هنوز برنگشتیم که اعلا تصمیم بگیرد که بخواهد برود دنبال رضایت گرفتن برای این. اینجا جاییه که آن آقای غفوری می‌آید با این یک جوری یک توصیه‌هایی بهش می‌کند می‌گوید وقتی می‌ری بزرگ‌ترا این‌طوری کن اون‌طوری کن و چیز می‌شود دیگر.

اینجا ماشین راه می‌افتد. خب الان با این کارگردانی انتظارتون این است که کات بخوره به چی؟ من انتظارم این کات بخوره به اینکه اکبر تو بزرگ‌ساله. برای اینکه دوربین تو این ماشین موند ما همراه اکبر رفتیم.

یک کارگردانی اگر قرار است که ما دیگر اکبر را نبینیم دوربین مثلاً باید پیش آقای غفوری بمونه ما ببینیم که ماشین اکبر دارد می‌آید یا از مثلاً فرض کنید پنجره چیز از مثلاً یک نقطه دید که مثلاً اعلا دارد نگاه می‌کند دور شدن ماشین اکبر را ببینیم که اتفاقاً اگر یک گوشی همین موزیک و این‌ها هم پخش بشود چیز جالب است و اینجا برعکسه این برای یک نقطه‌ایه.

دیگر اینکه یک جوری نمی‌دانم چه جوری بگویم اینکه چقدر حالا اینجا فکر شده است به نظر من بعید آقای فرهادی خب همه این چیزها را روش فکر می‌کند دیگر مثلاً کارگردانی یعنی همین من صحنه‌ای که دارم می‌گیرم دوربین را کجا بگذارم زاویه را چه جوری بگیرم که بهتر یک جوری ثقل نمی‌دانم مثل اینکه نقطه دید ما را انگار یک جوری با اکبر نزدیک می‌کند با این کاری که دارد انجام می‌دهد من.

حالا یک خورده جلو برویم سعی می‌کنم بگویم که این به یک دلایلی طبیعی است به هر حال این صحنه همین جوری که نگاه کنید صحنه عجیبیه از لحاظ کارگردانی نرمال نیست نرمالش این است که ما در ماشین نمونیم همراه با اکبر در بسته می‌شود دقیقاً و ماشین راه می‌افتد ما هم میریم دیگر حالا هر جا ما هر جا که دوربین باشه ما هم همون‌جا من یک چیز.

دیگر می‌خواستم نشان بدهم که بله روی این صحنه یک خورده این صحنه را شما را به خدا نگاه کنید از همین جا فکر کنم شروع می‌شود یا شاید یک کات می‌خورد به بیرون الان از جایی که کات می‌خورد به بیرون دیگر کات نمی‌خوره یعنی کات خوردن نخوردن دیگر چیز است دیگر معلوم است وقتی کات نمی‌خوره همه چیز محول شده به بازیگر.

یعنی اصولاً شما یک سکانسی که دارید یک کارگردان وقتی دارد یک سکانسی می‌گیرد به یک تعداد نما خردش می‌کند این از یک جاهایی کار بازی گرفتنو راحت می‌کند درسته؟

جرأت صحنه‌های طولانی و صدای قطار

کار بازی گرفتنو راحت می‌کند یعنی اینکه خب اگر یک نفر آن بازی که شما می‌خواهید انجام نداد دوباره از نو ازش می‌گیرید ولی یک صحنه را اگر ۱۰ دقیقه گرفته باشید احتمال خراب شدن یک جاش زیاده تکرار کردنش یعنی دوباره ۱۰ دقیقه دیگر مردم بازی کنند چند بار مردم می‌توانند این صحنه ۱۰ دقیقه‌ای را بازی کنند این است که کلاً خب کارگردانی که روی بازیگری وسواس دارد یک خورده عجیبه که صحنه‌های طولانی بگیرد.

حالا اینجا یک چیز عجیب شما تو چهارشنبه‌سوری که من فکر می‌کنم نمی‌دانم واقعاً شاید آدم‌هایی که خیلی اهل سینما هستند و همه فیلم‌ها را دیدن مثلاً منتقدهای قدیمی بتونن دقیقاً بگویند یکی دو تا نمای خیلی طولانی در چیز وجود دارد بدون کات سکانس‌های بدون کات در چهارشنبه‌سوری در حد مثلاً ۵ دقیقه بعد با آن بازی‌های بی‌نظیری که در چهارشنبه‌سوری هست من دارم این صحنه را نشان می‌دهم برای اینکه فکر می‌کنم از همین جا مثلاً این صحنه نشان می‌دهد این آدم چقدر اعتماد به نفس پیدا کرده در کارگردانی چقدر تو بازی گرفتنو این‌ها استادانه کار می‌کند که جرأت می‌کند.

اصلاً یک چنین صحنه‌هایی بگیرد حالا این صحنه جدای طولانی بودنش یک چیز عجیب‌تری در آن هست از اینجا دیگر کات نمی‌خوره دیگر این آمده بیرون آن دارد مثلاً ببخشید این من دارم کات می‌زنم خودش کات نمی‌خوره این درو ببندید خیلی مفهوم آن صحنه‌هایی که می‌زنم ولی واقعاً این مردم تو حرفاش اشاره می‌کند که اکبر با کار دختره را کشته ما بعداً دیگر هیچ‌وقت. نمی‌توانیم صدای قطار را می‌شنوید؟

صحنه خیلی طولانی‌ست ولی اگر اینجا کسی نگه می‌داشت من قسم می‌خوردم که خب این صدای قطار را روش چیز میکس کردن دیگر کارگردان دیوانه نیست که وایسته قطار واقعاً رد بشود این صحنه را بگیرد ولی واقعاً من نمی‌فهمم اصلاً یعنی چه که یک دور حالا این صحنه را تمرین کردم من واقعاً یک جایی که قطار دارد رد می‌شود صحنه را ساعت می‌شود کات زد بعد آن موقع مثلاً وقتی این دارد می‌آید بالا کات می‌زنید که پشتش قطار دارد رد می‌شود.

صدای قطار هم بگیرید روی آن صحنه‌های قبل میکس کنید ولی همین‌جوری می‌گیرد. این چیز است دیگه، جرأت می‌خواهد این کارا. حالا البته خب می‌شود فکر کرد که یک بار این‌جوری گرفته و اگر خراب می‌شد خب آن‌جوری می‌گرفت دوباره.

ولی بالاخره دیگر برایش مهم است اینجا که این حس به اصطلاح تداوم فضا تو این صحنه باشه. این ریسکو حداقل کرده که یک بار روی این حساب کند که بازیگراش خوب بازی می‌کنن، به اندازه کافی تمرین کردن و این صحنه مثلاً یک دقیقه‌ای را از اول تا اینجاشو دارد به یک نفس می‌گیرد.

این از نظر من یکی از صحنه‌های منتخبه. یک جاهایی اگر تو یک فیلم بخواهیم پاس بزنیم بگوییم تصویر تصویر جالبیه، یکیش همین صحنه‌ایه که پشت سر این قطار دارد رد می‌شود که کلاً تصویر جالبیه و سردست‌هام بهش از این هم جالب‌تره که این تصویری که فنس جلوئه، این وایساده پشتش و قطار دارد پشتش رد میشه، کلاً چیز است دیگر از نظر تصویری نمای جالبیه.

و از این جالب‌تر، نه، چیزی نیست. فقط از آن طرفش نداریم. آره، با کات‌اوات می‌شود. نه. از آن جالب‌ترش این صحنه‌ست. صحنه‌ای که قطار دارد تو پنجره رد می‌شود و این فیروزه نشسته، بچه‌شو دارد چیز می‌کنه، تو گهواره نشسته. تصویر اصلاً تصویر یک خورده پرمایه و عجیبیه دیگر.

تصاویر قطار و پنجرهٔ فیروزه

قطار واقعاً زمینه را پر کرده، تو پنجره دارد رد می‌شود. یک چیز است کلاً دو بار از این قطار حداقل از نظر تصویری نمای جالب گرفته شده. به نظر من این تصویر خیلی قشنگه. یعنی اگر یک قطار طولانی‌تر تو آنجا رد می‌شد، این جا داشت که یک دقیقه هم این ادامه پیدا بکند.

این تصویری که هیچی نیست، فقط انگار تو یک فضای بدون، یعنی قاب پنجره این‌ها معلوم نیست. حداقل تو آن چیزی که ما می‌دانیم. فقط یک مادری که دارد بچه‌شو تو گهواره تکون می‌دهد و آن قطار دارد این پشت رد می‌شود. این قطاره تو این فیلم چه کار می‌کنه؟ حالا به غیر از اینکه از صداش استفاده میشه، حداقل دو تا تصویر جالب هم از این قطار دارد.

خب حالا این همین‌طوری برای چه می‌گن؟ شروع کار، من کلاً یک حسی که دارم این است که نقد روان‌شناختی زیادی حالت محتوایی پیدا می‌کند و کمتر آدم می‌رود سراغ اینکه یک سری ظرافت‌های کار کارگردانی و این‌جور چیزها را نشان بده و ممکن است یک جوری چیز بشود دیگر. یک سری ارزش‌های فیلم اصلاً دیده نشود.

من کلاً دوست دارم که لااقل یک چیزهای برجسته‌ای اگر تو یک فیلم هست را در مورد در موردش صحبت بکنم که فقط حالت بحث‌های مورد محتوا و چیزهای پیچیده مثلاً خود اثر را کار نکنم.

خب برویم سراغ ولی بحث‌های خودمان. من این را همین‌جوری به عنوان دست‌گرمی از این چیزهای پر از این واقعاً این فیلم، بگذارید من یک جای دیگر هم نمی‌دانم دفعه قبل نشونتون دادم یا نه.

همین صحنه‌ای که واقعاً این که پره، ببین من زیاد چیز نمی‌کنم‌ها، حالا مثلاً دو دقیقه بعد از این صحنه‌ای که کل این صحنه‌ای که این می‌آید و اینجا با ابوالقاسم صحبت می‌کنه، از همین شما این دیالوگ‌های دم در را یک مقدار دقت بکنید ببینید چقدر خوب نوشته شده.

مقایسه کنید مثلاً با دیالوگ‌های چقدر خوب نوشته شده و چقدر خوب بازی می‌شود. من به نظرم این تیکه‌ای که این‌ها با همدیگر حرف می‌زنن، این التماس می‌کند که بذارن بیاید تو، شما از واژه‌هایی که به کار میره، لحن بیانی که دارن، بازی خود خانم علی‌دوستی و خانم خردمند، فوق‌العاده‌ست دیگر.

دیالوگ طبیعی و بازی‌ها

یعنی اصلاً بهتر از این آدم فکر نمی‌کند بشود. نه، نه. این تغییر لحن را متوجه هستید دیگر. یعنی همین الان که آن دوباره بره، شروع کند با پسر صحبت کردن، لحن طبیعی‌شو دارد. ولی اینجا یک جوری دیگه‌ای حرف می‌زند و واژه‌هایی که به کار می‌برن، طبیعی بودن دیالوگ دیگر.

شما از همین‌جای خود متوجه این هستید دیگر که مادره دوست دارد که کار به رضایت بکشه. با اینکه نمی‌خواد خیلی دخالت بکند ولی شما از همین‌جای خود متوجه این هستید دیگر که مادره دوست دارد که کار به رضایت بکشه. با اینکه نمی‌خواد خیلی دخالت بکند ولی نه، اشتباهه. تو بگذار. تو بگذار. شما هم میاین و می‌بینید دو تا وقتش مثل من. به خدا دیگر.

همین امروز ان‌شاءالله به رضایت. من میرم آن‌ور. نه. چقدر در دیالوگ‌های طبیعی که ما در زندگیمون هست، یک نفری یک چیزی دارد می‌گه، یکی روش حرف می‌زند و آن وایمیسته. حالا تو سینما ۹۹ درصد لااقل سینمای ایران این‌جوری است. یکی حرفشو می‌زنه، تمام که شد، آن یکی حرفشو می‌زند. قشنگ آره، بعد می‌بینیم چهار نفر باشن، یک خورده آن یکی حرف می‌زنه، یک خورده این یکی.

این‌ها طبیعی بودن یعنی همین دیگر. آن یک بار رفت بگوید که مریض داره، این داشت ادامه می‌داد حرفشو، حرفش قطع شد. دوباره که این وایساد، آن گفت مریض دارد. همین‌طور. تو هم داری. این حرف همین‌جوری که دارد می‌رود تو، مجبور دارد می‌رود تو ولی بعد آخرش آن خانم بهش می‌گوید که نگو من فرستادمت.

الان دو دقیقه، دو دقیقه. حالا در این طبیعی حرف زدن تو فیلم‌های فرهادی واقعاً هر فیلمی به‌طور محسوسی از فیلم دیگر بهتر است. یعنی اگر یک چیزی شما بخواهید مثلاً نشانه بگذارید که به‌وضوح همیشه دارد بهتر می‌شه، دیالوگ‌نویسی، دیالوگ‌نویسی طبیعی، لحن بیان خوب و وقتی دیالوگ خوب باشه، بازیگر هم جا پیدا می‌کند که خوب بیان بکند.

دیالوگ بد و بازیگر هرچقدر هم خوب باشه نمی‌تواند خوب بگوید. حالا به هر حال این صحنه، کل صحنه‌ای که می‌رود پیش ابوالقاسم حرف‌هایی که می‌زنه، حالت به‌اصطلاح التماس کردن، این‌ها خیلی چیزهای خوبی است. حالا بگذریم. من این‌جور فیلمو ببینیم، به نظر من هر پنج دقیقه‌اش یک چیز خیلی خوب هست که آدم بخواهد مکس بکند. حالا از نظر دیالوگ، کارگردانی، حرفی در موردش بزنیم.

تم مشترک: عشق از‌دست‌رفته

برویم سراغ بحث خودمان. بگذارید من جلسه پیش سعی کردم که حداقل امیدوارم که به اینجا رسیده باشین، یعنی این توضیح من قانع‌کننده بوده باشه که دو تا فیلم اول یعنی رقص در غبار و شهر زیبا به‌شدت حول یک تم دارند می‌چرخن.

یعنی همه‌شان در واقع تمام تقریباً همه شخصیت‌های همه این فیلم‌ها مشکلی که دارند کنار اومدن با یک عشق از دست‌رفته‌ست. حالا این می‌تواند از دست دادن همسر باشه، می‌تواند مسئله نمی‌دانم از اینجا حداقل در ظاهر از دست دادن دختره یا هر چیزی.

یک چیز آنیمایی در زندگی من از دست رفته. آن حالت بیابان‌زدگی و خشک‌شدن عواطف و این چیزها پیش آمده و حالا یک راه‌حلی. در فیلم اول یعنی رقص در غبار یک جور راه‌حل ذهنی برای این مسئله پیشنهاد شد که مثل اینکه تو آن فیلم یک فکر شده آنجا هست، نه زندگی‌شده که اگر آدم خودخواهی را بگذارد کنار و عشقش همراه با حس مالکیت نباشه، می‌تواند از عشق خودش صرف‌نظر بکند و دیگر رنج نمی‌کشه.

لازم نیست که مقیم در بیابان تا آخر عمر عمر خودش بمونه. آن بیابان‌زدگی را می‌شود با استفاده از بیابان‌زدگی و مارگزیدگی آنجا مسئله به‌صورت تمثیلی گزیده شدن توسط مار. می‌شود این‌ها را در واقع یک جوری تحمل کرد.

آن فیلم این‌جوری است که این به‌عنوان یک راه‌حل راه‌حل حتی این‌شکلی ارائه می‌شود که مثلاً آن شخصیت اصلی باعث نه‌تنها خودش خوب خوب می‌شه، می‌تواند تحمل بکنه، یک نفر دیگه‌ای را هم که مسموم شده را هم نجات می‌دهد.

در واقع همان پروسه تولید پادزهر در درون آن آدم انگار انجام می‌شود. من سعی کردم با استدلال‌های مختلف تو همان جلسه، یک مقدار جلسه قبل، بگویم که چرا از همان فیلم پیداست که این تو لایه تفکر و خودآگاهی دارد اتفاق می‌افته، واقعی نیست.

برای اینکه در مثلاً من جلسه قبل روی این تأکید کردم که شما نمی‌بینید که این نجات‌یافتگی نظر و مثلاً تولید پادزهر در درون این در آن لایه نمادینی که تولید شده که مقدارش خود به خود تولید شده یعنی به نظر نمیاد که خیلی روش کار شده باشه به طور خودآگاهانه آنجا برعکس دارد عمل می‌کند یعنی مثلاً اینکه نظر گزیده می‌شود توسط مار در انتهای فیلم و انگشتشو از دست می‌دهد این با محتوای اینکه نظریه آدمیه که مشکلی ندارد و نجات پیدا کرده خیلی چیز نمی‌کند به اصطلاح تطبیق نمی‌کند.

یعنی در واقع گزیده شدن توسط مار در انتها پیش می‌آید و همراه با یک آسیب جدی سخت‌افزاریه، انگشتشو از دست می‌دهد که حتی آن پیرمردی که سال‌هاست این وضعیتو دارد و در بیابان دارد زندگی می‌کند اینقدر انگار آسیب ندیده که نظر در این فیلم آسیب دیده.

کلاً یک حسی از اینکه آن در یک لایه خودآگاه دارد میگذره مثل یک به اصطلاح پیشنهاد خیالیه، مثل یک آرزو در واقع. مثل یک این همین که با خیال‌پردازی من فکر کنم که چقدر خوب است که این‌جوری و فکر کنم که اگر آن‌جوری بودم میتونستم تحمل بکنم ولی نه اینکه آن‌جوری هستم. در واقع من ایده‌آل خودش را انگار هنرمند دارد اینجا جلوه می‌دهد.

از آن طرف شهر زیبا من سعی کردم جلسه قبل بگویم که درست برعکس. حالا دارد واقعیتو می‌گوید. دیگر اینجا هیچ خیال‌پردازی و چیز آرزو کردن و این‌ها نیست. این دو تا فیلم حالا من نهایت سعی‌امو میکنم بگویم که چرا این دو تا فیلم به نظر من خیلی جالبن و جا برای کار کردن دارند.

من حداکثر امیدوارم که یک جوری یک استارت اینکه یک کاری روی این شد اگر من وقت داشتم واقعاً می‌گویم یک کاری میکردم در مورد این دو تا فیلم ولی وقت ندارم ولی می‌گویم که منظورم چه کاریه. یعنی مثلاً گشتن و پیدا کردن یک سری کارهای مشابه. حالا امیدوارم که به اینجا برسیم که حداقل من شما را قانع بکنم که این دو تا فیلم کنار همدیگر خیلی جالبن.

خیلی از نظر تئوریک و حتی قابل مطالعه هستند. دقیقاً یک نقطه یک نکته خیلی جالبش این است دیگر. شما فیلم دوم را کنار فیلم اول بذاری تفاوت بین دو نوع در واقع کار هنری را انگار می‌توانید به خوبی ببینید. چون انگار یک موضوعه، یک هنرمند ساخته، تقریباً حول و حوش یک تم دارند ساخته می‌شوند.

یکیش خیال‌پردازانه است و خودآگاهی در آن خیلی نقش دارد و دارد خط بهش می‌دهد.

خیال‌پردازی خودآگاه در برابر بیان ناخودآگاه

آن یکی به شدت واقع‌گرایانه است. یعنی شما مثلاً رویاها، رویاها از دیدگاه یونگ خیلی وقتا موقعیتی که یک آدم در آن قرار گرفته را به خوبی به صورت نمادین بیان می‌کند.

ممکن است هیچ راه حلی در آن نباشه، ممکن است هیچی به اصطلاح حالت چیز نداشته باشه. حتی ممکن است حالت جبرانی نداشته باشه. گاهی اوقات رویا فانکشنش این است که یک وضعیت را اطلاع می‌دهد به یک آدم.

مثل اینکه یک مشکلی که هست را به طور نمادین به یک نفر اطلاع می‌دهد و یک مقدار هم همراه با حدس مثل یک حالت پیشگویانه نسبت به اینکه در آینده نزدیک ممکن است چه پیش بیاید. در حالی که خیال‌پردازی‌های ما یعنی وقتی که تو حالت‌های خودآگاه و نیمه‌خودآگاه هستیم، خیلی وقتا آن چیزهای ما دخالت می‌کنند.

آرزوهای خودآگاه و نیمه‌خودآگاه ما دخالت می‌کنند. یعنی واقعیت را خیال‌پردازی واقعیت را نشان نمی‌دهد. آن چیزی که ما دوست داریم آن‌جوری باشه را نشان می‌دهد.

به شدت این دو تا فیلم کنار همدیگر مثل دو تا ورژن مختلف اثر هنری و حالا رویا یا کارکرد خودآگاه و ناخودآگاه با همدیگر هستند. از این نظر خیلی جالب است. یعنی شما الگوی خوبی می‌توانید بگیرید که این دو نوع کار را کنار همدیگر ببینید.

در حالت اول غالباً وقتی که ما یک چیزهایی که واقعی نیست آرزو داریم میکنیم، ای کاش این‌جوری بود، این‌ها را داریم بیان میکنیم، به شدت تعارض بین آن به اصطلاح لایه نمادین که ناخودآگاه تولید کرده با خودآگاه دیده می‌شود. ولی وقتی که ناخودآگاه خودش دارد تولید میکنه، خودآگاه خیلی دخالت نمیکنه، حالت آرزو کردن نیست بلکه حالت بیان احساس واقعی که الان وجود دارد.

شما نمی‌توانید بگویید که احساسی که آنجا به نظر نسبت داده می‌شود واقعاً در مؤلف وجود داشته و دارد ابراز می‌کند. بلکه دوست دارد که ای کاش من یک چنین آدمی بودم، ای کاش من یک چنین شخصیتی داشتم، میتونستم خودخواهی را بگذارم کنار و الی آخر.

حالت ای کاش داره، نه حالت من الان ولی وقتی یک نفر دارد همین‌جوری هنرمند دارد احساسشو بیان می‌کند همان چیزی که هست را دارد می‌گوید فیلم ممکن است که در به صورت خودآگاه که نگاهش میکنید خیلی به هم ریخته به نظر برسد ولی تعارض های بین این لایه ها را نمیبینید و این نوع فیلم ها یعنی این نوع فیلم دوم خیلی بیشتر الزام داریم که نقد روانکاوانه بکنیم که اصلا بفهمیم چه دارد میگذره و چه دارد گفته می‌شود.

برای اینکه لااقل آن نوع فیلم اول چون خودآگاهی دارد یک جوری سوپروایز می‌کند یک خط های روشنی در آن هست شما می‌توانید بگویید که رقص در غبار را من اول جلسه که در مورد رقص در غبار صحبت کردم یک چند دقیقه مثلا نیم شاید ۲۰ دقیقه نیم ساعت آن چیزی که فیلمساز میخواسته بگه، قصد مؤلف را بیان کردم خیلی هم خوب است دیگر تقریباً همه فیلم را یک جورهایی توجیه می‌کند اول تا آخرشو.

خیلی چیزهای فیلم یک خط روشنی را دارند پیش میبرن ولی در شهر زیبا واقعاً شما نمی‌توانید یک تئوری بیان بکنید و این بیشتر نتیجه این است که یک حس های عمیقی که وجود دارد کار را پیش می‌برد این‌ها با همدیگر دارند ترکیب می‌شوند ممکن است داستان عجیب و غریبی به وجود بیاید مثل همین داستان که خیلی قابل توجیه خودآگاه نیست.

این یک نکته جالب در مورد این دو تا فیلم کنار همدیگر اگر بخواهد مطالعه بشود. من حالا در مورد فیلم اول فکر میکنم به اندازه کافی صحبت کردم حالا فقط یک نکته هایی در من یک کاری که سعی میکنم انجام بدهم این است که وقتی دارم در مورد یک فیلمی صحبت میکنم از فیلم های آینده استفاده نکنم ولی وقتی به یک فیلمی میرسم اگر یک نوری روی فیلم های گذشته بتابونه خب در مورد این نکته ها صحبت میکنیم.

ممکن است شما یک چیزی را در رقص در غبار خیلی پررنگ نیست مثلاً توجه بهش نکردین ولی وقتی که فیلم های بعدی را میبینید یک تمی اینجا خیلی پررنگ می‌شود بعد می‌توانید ببینید در رقص در غبار هم مثلاً آن تم وجود داشت ولی یک خورده کم رنگ تر.

خب من در مورد فیلم دوم به هر حال ایده ای که داشتم این است دیگر این واقعیت اتفاقی که افتاده و این دارد نشان می‌دهد که در واقع الان اگر بخواهیم یک مثلاً مدلی بسازیم برای اینکه چه چیزی می‌تواند پشت در واقع این چه جریان هایی می‌تواند پشت این دو تا فیلم باشه این است که یک رقص در غبار را که داشتیم بحث میکردیم.

خب یک چیز خیلی واضح این بود که به هر حال بیان مسئله شکست خوردن در یا از دست دادن عشقه و اینکه چه جوری یک مرد می‌تواند با از دست دادن آن چیزی که آنیما را روش پروجکت کرده کنار بیاید و اینکه این چقدر می‌تواند دشوار باشه و اینکه آنجا یک راه حلی هم ارائه شده بود.

ولی یک چیزهای دیگر ای هم در رقص در غبار خلاصه بعد از اینکه یک خورده تحلیل کردیم من روش تاکید کردم. یکی اینکه به وضوح شخصیت نظری یک طوریه که شما خیلی این احساس بهتان دست نمی‌دهد که این عشق و کل این شخصیت و ماجرا یک چیز خیلی بالغانه ایه. یک ویژگی کودکانه در شخصیت نظر هست.

ویژگی کودکانهٔ شخصیت نظر

دلایلی که کاملاً غیرموجه‌ان و آنجا آن عشق را رها می‌کند کاملاً کودکانه است. یعنی واقعاً شما از این مرد بالغ انتظار ندارید که چون مامانش یا باباش نمی‌دانم یا همکارش بهش یک متلکی می‌گوید بیاید یک چنین تصمیمی بگیرد.

هزار جور آدم می‌تواند فکر بکند که راه حل هایی می‌تواند وجود داشته باشه ولی خود آن کنش نظر در آن فیلم یک حالت کودکانه ای دارد تمام حالت های به اصطلاح حرف زدنش، کارهایی که می‌کند همین حالت بازیگوشی و کودکانه بودن در آن هست.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. شما می‌گویید که کم سن و سال بودن خود نظر و آن دختر هم من حسم این است حالا می‌توانیم در موردش بحث بکنیم من خیلی عجله ندارم که از این موضوع بگذریم ولی به شرطی که خیلی هم وقت نگیره.

من فکر میکنم تو آن جلسه هم یک خورده بحث شد. من احساسم این نیست که آقای فرهادی این را به صورت کودک می‌بیند. اینکه چرا این‌جوری در آمده به وضوح این‌جوری در آمده.

سنش کمه هم شما ولی آیا ببینید آن تیتراژ اولیه که زورخانه است و مردانگی و این‌ها به نظر می‌آید که چیزی که در شما قرار است یک مردانگی واقعی را در وجود این جوون ببینید شاید ترک بودنش هم برای همین انتخاب شده که مثلاً زمینه را دیشب فیلم نیاز من آن روز که صحبت می‌کردم از نیاز صحبت کردم فیلم نیاز را دیشب تلویزیون نشان داد و یادتون هست که من گفتم که آخرش چه جوری تمام می‌شود که من آن را گرفتم دیدم دارد نشان می‌دهد یک بار.

دیگر به آخرین لحظاتش که رسید گرفتم گفتم یک بار دیگر این آخرش را نگاه کنیم که از آن همکارش می‌پرسن آن می‌گوید که بله علی مرد بود بعد نشان می‌دهد که علی دارد در یک کارگاه جوشکاری می‌کند و آخرین صحنه این فیلم این است که دارد یک علم خیلی بزرگی را که در کوچه هست را تمیز می‌کند یا حالا هرچه یادم نیست دقیقاً.

اصلاً نمی‌فهمم این صحنه را کات کرده بودن حذف کرد تلویزیون این صحنه‌ای که این پسر دارد آن علم را تمیز می‌کند گیج شدم اصلاً واقعاً که خیلی مذهبی بودیم واقعاً دلم می‌خواهد بروم از این مسئولین مثلاً سانسور تلویزیون بپرسم آقا چه خبره آنجا چه کار دارید می‌کنید؟

یعنی اصلاً این مشکل چیه؟ این تو ایران حالا بالاخره مثلاً با همان پسره آنجا تنها بود با حجاب بود در اتاق ولی تو ایران باید بی‌حجاب بود اینجا با حجاب اصلاً همین که در پاریسه اشکال ندارد بی‌حجاب باشه فرض اینکه تو پاریسه یعنی می‌شد این صحنه اگر بگویید فیلم‌برداری کردن یک زن بی‌حجاب در ایران اشکالش خب می‌شد این صحنه را آنجا گرفت؟

یعنی هیچ توجیهی ندارد فقط ولی من دیروز واقعاً یک لحظه گیج شدم مثل اینکه نشستم همین یک صحنه را ببینم که اتفاقاً شاید تو کل فیلم نیاز اگر بگی یک جایی حالت کاملاً مذهبی پیدا می‌کند یعنی این حالت مردانگی و این‌ها ربط پیدا می‌کند مثلاً به شعائر دینی آخر این فیلمه در طول فیلم تأکیدی روش نیست و این را از موقع پخش ازش حذف کرده بودن.

من نمونه این را به این دلیل دوباره یادم افتاد که فیلم نیاز هم این نوجوان را انتخاب کرده برای اینکه یک چیز مردانه را نشان بده و اینکه جلوه می‌کند اتفاقاً یعنی شما یک مرد ۴۰ ساله شما اگر مثلاً یک عمل مردانه‌ای انجام بدی آن‌قدر جلوه نمی‌کند که یک پسر نوجوان این‌جوری دارد برخورد می‌کند یعنی شما من احساسم این نیست که قرار بوده که نظر کودک‌صفت باشه قرار بوده که این عشق یک عشق کودکانه چیز باشه.

ولی این‌جوری دراومده من احساسم این است که این مثل یک چیز زمینه بیشتر ناخودآگاه دارد در خودآگاهی فیلم قرار است که نظر یک حالت قهرمانانه حتی داشته باشه آن روز فکر کنم بیشترین چیزی که آن روز روش بحث شد همین بود که چه از در لایه خودآگاه قرار است نظر قهرمان باشه.

بله حالا اعلا شخصیت پخته‌تری نسبت به نظر به معنای واقعی کلمه دارد یک جوری حالا من یک خورده در مورد همین شخصیت اعلا باید صحبت کنم.

و آنجا یک نکته این بود که تم واقعاً از اینکه قول دادم که در یک جلسه هر کدام این‌ها را صحبت کنم نمی‌توانم بگویم پشیمونم ولی به‌وضوح تو جلسه اول که خیلی کند پیشرفت کارمون قصدم این بود که بعد از اینکه بحثم تمام شد یک دور ۵ دقیقه این فیلم را بعد از اینکه تحلیل کردم همه نماها را ببینیم در موردش حرف بزنیم.

فضای کودکانه و منطقی نبودن رها کردن عشق

اولین نمای فیلم در واقع این است که شما نظر را با یک کودک می‌بینید که دارد بازی می‌کند. این خودآگاهانه نیست. و بعد آن دختره می‌بینی یک جوری به همدیگر لبخند می‌زنن، آخرین صحنه فیلم هم وقتی می‌رود پول را بده همین حالتی که پلکاشو برمی‌گردونه که یک جور مثلاً انگار نمی‌دانم چه جوری بگم، بچه‌بازی‌یه دیگر. اینجا برای چه این کار را کرده؟ برای اینکه بچه را سرگرم بکنه، این کار را جلوی زنش می‌کند.

فضای کودکانه‌ای‌یه بین در مورد نظر و زنش و این‌ها یک چنین حالتی وجود دارد. حالا من اصلاً هیچ دوست ندارم که اینجا نه دقیقاً آن بچه سرگرم نمی‌شود ولی دختره سرگرم می‌شود از این کاری که می‌کند.

حالا من یک نکته این بود که آنجا یک جور فضای کودکانه وجود داشت در مورد عشق و هر چقدر که به نظر من تلاش شده بود که تصمیم نظر در مورد رها کردن این عشق منطقی جلوه بکنه، واقعاً منطقی جلوه نمی‌کرد.

یعنی من نمی‌دانم شما دارید آن فیلم را می‌بینید چقدر احساس راحتی می‌کنید که به همین سادگی یک چنین اتفاقی افتاد که مادرش گفت نگاه من تو را شیرمو حلال نمی‌کنم و آن یکی هم بهش گفت که نمی‌دانم آدرس مادرشو به من بده و تمام شد و رفت.

یک جا فقط در دادگاه، خیلی اونجام جالب است. می‌گوید همین الان که تو دیر کردی من به ذهنم رسید که بهت بگویم بیا برویم یک جای دیگر با هم زندگی کنیم.

قبلاً انگار این همه وقت دارد خب مثلاً برایش مهم است دیگه، هزار تا راه حل می‌تواند به ذهنش برسد. یک آدمی می‌تواند اتفاقاً چه اشکالی دارد شما یک مردی، یک دختری را با هر سوابقی که حالا خانواده‌شون داشته بیاورد می‌گوید من می‌آرم پیش خودم زندگی می‌کنم و نمی‌ذارم این کار را بکند و اطمینان هم دارم و مثلاً چیز اتفاق خاصی نمی‌افته.

یک مدت ممکن است مردم حالا یک حرفایی بزنن یا نزنن بعداً برطرف می‌شود. به هر حال حالا کار نداریم. تو توجیه آنجا تلاش برای توجیه در آن فیلم وجود دارد که یک جوری منطقی جلوه بده ولی واقعاً این‌جوری جلوه نمی‌کند.

یکی از نقطه‌ضعف‌های فیلم همین است. دیگر شما بالاخره انگار حسشو ندارید که چه جوری این اگر یک چنین عشق این‌قدر بزرگی بود، چه جوری یک دفعه به پایان رسید.

این یک نکته در مورد آن چیزی که آنجا گفتم و بعد مسئله خیالی بودن آن درمان پیشنهادی به اضافه یک نکته‌ای هم که من روش تأکید کردم که حالا بیشتر روش تأکید می‌کنم، این مسئله گزیده شدن و قطع انگشت و این‌ها را تو آن جلسه خیلی حرف نزدم در موردش.

آها، یک نکته‌ای که آن موقع بهش اشاره کردم الان می‌خواهم روش تأکید بکنم. یعنی اگر یک چیزی در رقص در غبار باشه که وقتی آدم می‌بینه، ممکن است من توضیح توضیحاتی که دادم برای‌تان کاملاً قانع‌کننده نبوده ولی الان فکر می‌کنم شهر زیبا به وضوح نشان می‌دهد که آن تم آنجا وجود داره، یک جور حس گناه در کل فیلم.

حس گناه و بدهکاری در رقص در غبار

یعنی در عین حالی که مثلاً یک جوری به نظر می‌رسید که فیلم دارد توجیه می‌کند که نظر چاره‌ای نداشت، ولی به شدت در فیلم حس گناه‌کاری، حس بدهکاری نسبت به آن معشوق وجود دارد.

عذاب آفرین. مثل اینکه نه خیلی در خودآگاهی فیلم، برای اینکه فیلم به نظر می‌رسد دارد می‌گوید نظر طفلکی چاره‌ای نداشت. بیشتر انگار فداکاری دارد می‌کند ولی یک جوری یک حس عذاب وجدان، جبران کردن یک کوتاهی.

اینکه تمام در واقع از یک جایی به بعد فیلم همه‌اش موضوعش این است که مهری را یک بدهکاری‌ای در واقع وجود دارد که باید جبران بشود.

مثل اینکه همه زندگی این آدم صرف این دارد می‌شود که آن بدهکاری چیز است دیگه، حس نسبت به بدهکاری نسبت به یک چیزی اتفاقی که در گذشته افتاده، به طور طبیعی نشان‌دهنده انگار یک خطاییه که آنجا صورت گرفته، یک چیزی که باید جبران بشه، یک ماجرایی که باید جبران بشود.

در خود فیلم فکر می‌کنم فضا این‌جور قرار این‌جوری فهمیده بشود که نه گناهی وجود نداره، اتفاق بدی نیفتاده و مثلاً همه‌چیز منطقی پیش رفته، نظرم چاره‌ای واقعاً نداشته. حتی من روی این می‌خواهم تأکید بکنم که یک جایی نظر از این جهت که می‌گوید که من از اولش می‌دونستم که این مادرش این‌جوریه، حتی چیز می‌شه، این هم جزو قهرمانی‌هاش حساب می‌شود.

می‌بینید یک جایی آن پیرمرد آخرش حیدر وقتی دارد باهاش صحبت می‌کنه، ازش می‌پرسه می‌گوید که تو از کی می‌دونستی که این‌جوریه؟ گفت من از اولش می‌دونستم. آن می‌گوید از منظورت از اول یعنی از کی؟ می‌گوید از قبل از اینکه عقدش کنم. آنجا فضاییه که شما دارید نظر را تحسین می‌کنید. همه دیالوگ این‌جوری است که نظر به عنوان دقیقاً قهرمانی نظر متأسفانه تو همان دیالوگ‌هاست.

من نکته اصلی که روش تأکید کردم تو تحلیل آن فیلم این بود که هرچه شما تأثیرهایی که حیدر دارد می‌پذیره در یک سری دیالوگ دارد اتفاق می‌افتد. برای همین است که فیلم خیلی من نکته اصلی که روش تاکید کردم تو تحلیل آن فیلم این بود که هرچه شما تاثیرهایی که حیدر دارد می‌پذیره تو یک سری دیالوگ دارد اتفاق می‌افتد برای همین است که فیلم خیلی تاثیرگذار نیست.

یعنی شما عمل چیزهایی که این که نمی‌دانم برای من مهم نیست آن شوهر دیگه‌ای بگیره، ان‌شاءالله خدا شوهر خوبی بهش بده و نمی‌دانم اینکه از اولش می‌دونستم و این‌ها فضا همه‌ش هم این‌جوری است که این یک چیزهایی دارد در مورد خودش می‌گوید و این خیلی مجاب‌کننده نیست که یک آدمی بعد از مثلاً ۳۰، ۴۰ سال بیابان‌گردی، تصویر یک چنین دیالوگی زندگیش عوض بشود.

و آن می‌خواهم بگویم آنجا حتی این حس وجود دارد که نه فقط این رها کردن این عشق مقصر نیست نظر تا یک حدی هم می‌شود گفت ستایش‌انگیزه که تا همون‌جا هم رفته، مثلاً این دختر را عقد کرده ولی واقعاً یک آدم این‌جوری به طور طبیعی هم آن فیلم را دارد می‌بیند فکر می‌کنم این احساس بهش دست نمی‌دهد.

یعنی چه رفته یک دختری را مثلاً عاشقش شده، عقد کرده، تو ظرف چند ماه هم طلاق داده؟ این فکر کنم نه تو فرهنگ ما اصولاً چیز است دیگر. اگر عشقی وجود دارد یک جور واقعاً یک حالت گناهکارانه‌ای دارد. مخصوصاً اینکه خب طلاق از طرف نظر دارد پیش می‌آید. آن‌ها دختر و مادرش که مشکلی ندارن، این‌ها مشکل دارند.

حالا اگر آنجا این فضا را خیلی یک نفر نمی‌گیره و نمی‌پذیره، حالا شهر زیبا که دارد حقیقت را بدون پوشش دادن‌های خودآگاهانه و این‌ها بیان می‌کنه، خیلی خیلی این مسئله در آن روشن و واضح است.

قتل به‌مثابه حقیقت برهنهٔ شهر زیبا

اصلاً موضوع فیلم این است که چند سال قبل یک قتل اتفاق افتاده، یک نفر معشوق خودش را کشته و حالا عوارضشو شما دارید می‌بینید و تلاش‌هایی که برای جبران این گناه بزرگ در واقع صورت گرفته، دارد صورت می‌گیرد.

می‌دانید یعنی من فکر می‌کنم این فیلم حقیقت را حالا دارد می‌گوید. آن اگر ماجرای واقعی در زندگی مؤلف وجود دارد یا حالا هر چیزی، یک احساس واقعی وجود داشته، این ماجرای واقعی من دیگر نمی‌خواهم تاکید بکنم دیگر.

هر چیزی می‌تواند باشه. می‌تواند یک عشقی که اصلاً هیچ‌وقت بیان نشده باشه، صرف‌نظر کردن از یک عشقی یا یک عشقی که تا یک جایی پیش رفته. اصلاً مهم نیست که ترس از اینکه مادر من مخالفت بکند ممکن است باعث شده که یک چیزی هیچ‌وقت بیان نشود تا حالا هر جایی که می‌خواهد تخیلتون بره، فکر کنید که می‌تواند فرم دیگه‌ای باشه.

به هر حال مسئله این است که انگار تمام وجود این آدمی که این عشق را از دست داده معترضن. یعنی از درونش همان مثل یک گناه جلوه می‌کند. کشتن، کشتن در واقع آن دختر در فیلم شهر زیبا مثل همان در واقع دوباره همان کاری که نظر کرد. یک جوری واقعیت کاری که نظر کرد، مثل اینکه عشق را کشت.

و گناه توسط نظر. یعنی الان گناهکار بودن، اصلاً مسئله این نیست که یک حس نمی‌دانم عذاب وجدان. اینجا به نظر می‌آید که اصلاً این مسئله یک جوری در درون این آدم به شکل یک گناه بزرگی که کار به قتل یک چیزی دارد می‌کشه و این‌ها یعنی این دفعه به طور نمادین مسئله یک طلاق نمی‌دانم ساده و یک چیز قابل جبران نیست.

یک قتلیه که دیگر قابل جبران نیست و انگار باید حالا تقاصشو پس بده. شهر زیبا مثل بیان یک واقعیتیه که زیر در واقع رقص و غبار وجود داشته، آنجا کلی با آرزو و نمی‌دانم چیزهای خودآگاه، یک پوشش‌هایی برایش درست شده بود و در واقع تحریف‌هایی در آن وجود داشت. حالا اینجا دارد انگار لب مسئله بیان می‌شود که واقعیت چیست دیگر.

واقعیت این است که تمام آن انرژی در واقع آن رنج بیابان‌زدگی به سمت این کسی که در واقع مرتکب این گناه شده معطوف شده. دیگر این‌جوری نیست که به سمت آنجا نظر خودش در واقع یک جور بیابان‌زده‌ست. آنجا حالا یک وضعیت جدیدی شما دارید می‌بینید. من دارم می‌خواهم سعی کنم سه تا موضوعی که فکر می‌کنم این دو تا فیلم را کنار همدیگر خیلی جالب می‌کند را بگویم.

سه موضوع تئوریک دو فیلم کنار هم

بعد چیزی که از جلسه قبل مانده بود قرار شد من تو این جلسه بیشتر توضیح بدهم این بود که شخصیت‌ها تک‌تک چه چیزی را دارند بیان می‌کنند. یکی دوتاش خیلی بدیهی و واضحه، بقیه‌اش ممکن است مخصوصاً اعلا و اکبر احتیاج به یک توضیح جدی‌تری داشته باشه. من یک موضوعی که گفتم، موضوع سوم را اول گفتم همین‌جور لابه‌لای حرفام.

این دو تا فیلم از این نظر از لحاظ تئوریک جالبن. واقعاً جا دارد که آدم وقت بگذارد روش. برای خاطر اینکه همین یک تم توسط یک مؤلف دو بار ساخته شده. یک بار با پوشش و تحریف‌های خودآگاهی، یک بار بدون پوشش. یعنی مثل اینکه یک بار لایه زیرین یک چیزی که آنجا پنهان شده بود اینجا کاملاً آشکار گفته می‌شود.

به‌اضافه فقط فرقش این است که انگار این فضای درونی که اینجا بیان شده مال یک مدتی بعد از آن واقعه‌ست. مثل اینکه به مثل یک زخمی که به حالت‌های نهایی خودش دارد می‌رسد و خطرناک، آنجا لحظه زخم خوردن دارد بیان می‌شه، اینجا یک جوری مثلاً لحظه‌هایی که دیگر حالت بحرانی پیش آمده و لازم است که یک ری‌اکشن‌هایی انجام بشود.

از این نظر از لحاظ تئوریک اصولاً حالا جدای از محتوا، این موضوع جالب است که یک فیلم‌ساز دو بار تم را با پوشش و بدون پوشش ساخته باشه.

عشق نوجوانانه و اختلال پس از شکست

نکته دیگر این است که اصلاً آن چیزی که در رقص در غبار دارد بیان می‌شه، به‌نظر من به‌وضوح یک جور عشقِ نوجوان، یک جور از دست دادنِ یک عشقِ ابتدایی و نوجوانانه است. این از این نظر به‌نظر من جالب است که فکر می‌کنم خیلی شایعه این مسئله. ببینید خیلی آدم‌ها هستند که عشقِ اولشون پیش نمی‌ره و از دستش می‌دهند.

مثلاً فکر اصلاً در حالت‌های نوجوانی ممکن است این عشق‌های خیلی جدی پیش بیاد، سال‌ها هم طول بکشه، هیچ‌وقت هم حالا در مثلاً فرض کن یک فضایی مثل فضای سنتی ایران بیان نشن یا خیلی نتونن به‌هرحال به جاهای جدی برسد و خیلی آدم‌ها ممکن است شما بتوانید اطراف خودتان پیدا بکنید که یک جور داغِ یک عشقِ از دست‌رفته را تا آخرِ عمر در وجودِ خودشان دارند.

یعنی یک چیزی که من یک بار یکی از دوستانِ جوانم آمد پیشم، به من گفت که در آستانه ازدواج بود در حدِ چند روزِ دیگر و شبِ قبلش خوابِ آن دخترِ دیگر را دیده بود. دختری که الان ایران نبود، در دسترس نبود.

یک رویای خیلی عاشقانه‌ای دیده بود و کاملاً به‌هم ریخته بود. و مثل اینکه می‌گفت الان دیگر من هیچ احساسی نسبت به این نفرِ دوم ندارم. و نمی‌توانم هم این را پنهان بکنم. یعنی می‌گفت امروز از صبح که مثلاً با همدیگر رفتیم بیرون، همه‌اش از من این را پرسید که چرا این‌جوری شدی؟

اینکه یک یک مثل اینکه یک عشقی که هیچ‌وقت چیز نشده، از بین نرفته، فقط تحقق پیدا نکرده. یعنی هنوز انگار در یک جایی در دلِ این آدم هست که آن علاقه وجود دارد و هر وقت این مثلاً یک علاقه دیگه‌ای می‌خواهد برایش به‌وجود بیاد، آن دوباره یک جوری انگار خودش را نشان می‌دهد و فکر می‌کنم این موضوع اصولاً موضوعی که در رقص در غبار، من سعی می‌کنم بگویم که یک تمی که در رقص در غبار هم بود، اینجا خیلی واضحه، مثل یک اختلالیه که بعد از این ماجراها در ازدواج پیش می‌آید.

یعنی خلاصه حالا این آدم‌هایی که یک چنین عشق‌هایی را تجربه کردن و شکست خوردن، حالا یک روزی می‌خواهند ازدواج کنن، حالا این به‌وضوح می‌تواند اختلال ایجاد بکند در زندگی‌شون دیگر. اینکه یک آدمِ دیگه‌ای هست که مثل یک عشقِ واقعی که هیچ‌وقت مثلاً بهش نرسیدن و حالا ممکن است که برای‌شان مشکل‌زا باشه.

شما انتهای شهرِ زیبا به‌نظر من به همین‌جا می‌رسد که انگار یک اشاره‌ای واضحی به این هست که اعلا، حالا من سعی می‌کنم بگویم که اینجا نه آن پیشنهادی که کردم، آن سعی می‌کنم بگویم که چرا قابلِ اجرا نیست، که اکبر برود آن ازدواج با دخترِ نعل را قبول بکند.

یک اعلا یک جوری دارد مجبور می‌شود که یک ازدواجِ عجیب‌وغریبی انجام بده. ازدواجی که در آن عشق نیست، فقط ممکن است یک حسِ ترحم باشه و الی‌آخر.

ببینید کلاً اینکه ما فیلم داریم در مورد فیلم‌هایی صحبت می‌کنیم که یک جوری حول‌وحوشِ این پدیده‌ای هستند که من نمی‌خواهم بگویم خیلی شایع، ولی پدیده جالبیه و فکر کردن به اینکه آدم‌ها در یک چنین شرایطی چه کار باید بکنن، نکته خوبی است دیگر.

مثلاً در رقص در غبار یک پیشنهادِ ذهنی حداقل وجود دارد. بیاید سعی کنید که عشقتونو آن‌قدر سطحشو ببرید بالا که هیچ خودخواهی‌ای در آن نباشه، آن‌وقت رها می‌شوید مثلاً.

حداقل در مورد این فیلم‌ها این عملی نشده. به‌نظر می‌رسد که من حتماً سعی می‌کنم نشان بدهم که تا فیلمِ ۵۰ هم ادامه دارد. یعنی ترکش‌های آن انفجارِ زندگیِ مؤلف، حالا تأثیرِ خودش را قرار داده. این دو تا نکته.

یک نکته تئوریک و یک نکته محتوایی که اصولاً بیان کردنِ این احساسات، این بیابان‌زدگی و بیان کردنِ اینکه بعدش دو سال که می‌گذره چه اتفاق‌هایی در درونِ یک آدم می‌افته، این‌ها به‌نظر من نکته‌های جالبی‌ان.

یعنی کنجکاوی و می‌گویم اگر وقت داشتم می‌نشستم کار می‌کردم، یعنی می‌نشستم آثار مشابهی را تو دنیا پیدا می‌کردم که موضوعشون همین باشه. شکست‌های عشقی و اختلال‌های بعدش.

برای اینکه من فکر نمی‌کنم از کار یک مؤلف بشود من منظورم از کار کردن کار سینمایی نیستا. استفاده کردن از این آثار هنری برای بحث‌های تئوریک روان‌کاوانه. ببینیم چه می‌شود. آدم‌های مختلف چه بلایی سرشون می‌آید وقتی گرفتاری یک چنین مشکلاتی تو زندگی خودشان می‌شوند.

بله. شما یک مؤلف وقتی یک اثر را نگاه می‌کنید حالا یا دو تا اثر از یک مؤلف، خب این زندگی خاص این آدمه یا زندگی احساسات درونی یک آدمه. از در آن نمی‌توانید الگوی کلی برای انسان دربیارید.

شما اگر می‌خواهید که پدیده را مطالعه بکنید باید بروید مثلاً تو ادبیات، سینما، جاهای دیگه، اشعار بگردید، آثار هنری پیدا کنید با این تم ببینید چیزهای مشترکش چیه، اختلاف‌هاش چیست و یک الگوهای کلی دربیارید.

خب این وقت می‌خواهد دیگر. این باید یک مدتی آدم برود سرچ بکنه، یک سری کار گیر بیاورد و با دقت تحلیل بکند. این‌ها نمونه کارهاییه که در واقع من جلسه قبل چند بار تا حالا را این تأکید کردم که تحلیل آثار هنری همان‌جوری که تحلیل رویاها می‌تواند برای تئوری روان‌کاوانه خوراک خوبی باشه، فکت‌های جالبی در اختیار بذاره، کارهای هنری هم کمتر اگر نتونن مؤثر باشن، واقعاً بیشتر اگر نتونن مؤثر باشن، کمتر هم نیستند.

آثار هنری به‌عنوان خوراک روان‌کاوی

خیلی می‌توانند کار بکنند. همین الانشم مثلاً فرض کنید ما یک بیماری روانی اسم‌گذاری‌شده‌ای داریم که بهش می‌گویند اوبلوموفیسم. این از داستان اوبلوموف آمده. اصلاً آن آدم چنان بیان خوبی برای یک وضعیت روانیه که دیگر از آن بهتر نمی‌شد بیان کرد. شما کافیه به یک نفر آن داستان را بروید بخونه یا فیلمشو ببیند که بفهمه اوبلوموفیسم یعنی چه.

همان که آنجا هست، هر کسی که شباهتی به اوبلوموف داشته باشه دچار اوبلوموفیسم. و همین‌طور من فکر می‌کنم صدها کار هنری هست که می‌تواند در واقع به شما مثلاً عقده ادیپ هم که مهم‌ترین شاید اصطلاح روان‌کاوی فرویدی، خلاصه از در اسطوره آمده. همان‌جوری که اسطوره‌ها به ما الگو می‌دن، تحلیل‌های آثار هنری هم همین کار را می‌کنند. این دو تا نکته، دو تا این نکته دوم محتوایی بود.

تخطی از رشد و مرگ قهرمان درون

نکته سوم که باز محتواییه به نظر من حتی جالب‌تر هم هست. اه این در آن ری‌اکشن‌هایی که در شهر زیبا هست به نظر من خیلی جالب است.

ماجرا این است که کلاً از این فضا اینکه فقط ماجرا عاشقانه باشه و نمی‌دانم عشق نوجوانی یا غیرنوجوانی بیاید بیرون، همه آدم‌ها اصولاً تو زندگیشون وقتی که به مراحل نوجوانی و به بلوغ می‌رسن، از نظر روانی دارند بالغ می‌شن، یک لحظه‌های خاصی را تجربه می‌کنند که باید یک تصمیم‌هایی بگیرند.

در درون همه ما یک جور پتانسیل برای قهرمان بودن وجود دارد. برای رها شدن از یک سری بندهایی که جامعه و سنت‌هایی که در آن زندگی می‌کنیم روی ما تحمیل کردن وجود دارد. می‌توانیم رها بشویم. ممکن است این بهانه‌اش اصرار کردن روی به دست آوردن معشوق باشه.

یعنی ببینید من می‌خواهم بگویم این یک الگوی کلی تو زندگی آدماست. آدم‌ها در دوره نوجوانی، جوانی به یک سن و سالی می‌رسن، یک چیزی پیدا می‌کنن، یک هدفی پیدا می‌کنند. ممکن است یک آدمی یک کتابی خونده، می‌خواهد مثلاً فرض کنید که عارف بشود. ولی فضای جامعه خب معمولاً اجازه یک چنین چیزی را نمی‌دهد. شما نمی‌توانید مثلاً درس و زندگیتونو ول کنید بروید.

باباتون چی، مامانتون چی، حالا نمی‌دانم دوستاتونو می‌خواهید چه کار بکنید. اینکه همیشه ما به طور کلی تو زندگیمون یک چنین برهه‌های حساسی را می‌گذرونیم که انگار باید اگر می‌خواهیم یک انسان خیلی برجسته‌ای بشیم، یک جایی باید یک تصمیم‌های بزرگی بگیریم و جلوی سنت‌هایی که اطرافمون هست وایسیم و رها بشویم. از یک قید و بندهای خودمان را رها بکنیم.

وقتی که این کار را نمی‌کنیم چه می‌شه؟ اکثریت آدم‌ها مدارا می‌کنند. اصلاً یا آن حس بیرون رفتن از آن سنت و این‌ها خیلی توشون قوی نیست. یا چیزهایی که دست و پاشونو بسته ممکن است خیلی برای‌شان چیز باشه، قدرتمند باشه.

اتفاقاً خانواده، حسی که ما نسبت به مادر داریم، نسبت به پدر داریم، سنت‌های اجتماعی، این‌ها بندهایی هستند که بالاخره هیچ‌وقت تقریباً من این را بارها حالا نه تو این جلسات، کلاً تو این جلساتی که صحبت می‌کنم، ما سنتی که در جهت رشد و کمال انسان باشه نداریم.

فکر نکنید. چه ما این که این وضع دنیا داریم زندگی می‌کنیم، آن‌هایی که تو غرب دارند زندگی می‌کنند آن‌ها یک هند دارند زندگی می‌کنند. سنتی که با آن به اصطلاح نقشه رشد انسان مثلاً فرایند فردانیت هماهنگ شده باشه نداریم.

سنت‌های اجتماعی در جهت معیشت بیشتر به وجود می‌آید و بنابراین جلوی به وجود اومدن یک آدمی که از معیشت بخواهد خودش را رها بکند و دنبال یک کمال ورای مثلاً این چیزهای معمول و روزمره بره، وای نیستن، دست و پاگیرن. کمتر پدر و مادر خانواده‌ای هست که اونجایی که باید یک آدم تصمیم قطعی برای رشد خودش بگیرد همراهی بکنند باهاش.

بلکه به نظرشون می‌رسد که باید جلوشو بگیرن، این دارد مثلاً کارای عجیب و غریب می‌کند. و من یک خورده دارم اگزجره حرف می‌زنم برای اینکه می‌گویم این نمونه‌اش می‌تواند یک عشق باشه.

می‌تواند یک جوانی عاشق شده، حالا این یک جوری این عشق تو آن لحظه مهم است که مثلاً به رشدش تحقق ببخشه. حالا اینکه کوتاه می‌آید در مقابله خانواده، سنت‌ها و رها می‌کند این را یا نه، ادامه می‌دهد.

اگر ادامه بده شخصیتش می‌تواند شکوفا بشود. اگر نه چه اتفاقی می‌افته؟ به نظر من شهر زیبا یک نمونه خیلی روشنی از این که چه اتفاق‌هایی می‌افته، چه اتفاق‌های بدی می‌افتد. اولاً این تخطی از به اصطلاح دستورالعمل‌های سلف به معنای واقعی کلمه گناه اصلاً یعنی همین دیگر.

یعنی الان چه می‌خواهد مثلاً فرض کنید گناه رها کردن یک عشق باشه، نرفتن به یک سفر باشه، نرفتن به یک پذیرفتن یک حرکت بزرگ در زندگی، نپذیرفتن یک حرکت بزرگ در زندگی باشه، هر چیزی رها نکردن یک شغل یا نپذیرفتن یک شغل یا هر چیزی باشه که تو آن لحظه مهم است و به شدت مثلاً در مقابلش اصطکاک‌ها و چیزهایی وجود داره، مقاومت‌هایی وجود دارد.

وقتی که آن آدمی که می‌تواند در واقع این رشد را انجام بده در واقع با ایگوی خودش، با من خودش، تصمیم اشتباه را می‌گیره، این من تاوان خود آن به اصطلاح گناه خودش را باید پس بده.

مثل این یک قانون روانیه. این‌جوری نیست که این آدم بتواند تو آن لحظه تصمیم درست را نگیره، کارای درست را نکند و زندگی روانی‌اش هم روال عادی خودش را طی کند. تاوانی که پس می‌دهد چیه؟ این است که یک بخشی از آن شخصیتش که می‌تونست رشد بکند نابود می‌شود.

یعنی شما یک آدمی را مثلاً فرض کنید می‌بینید که من خیلی الان دلم می‌خواهد که اگر یک خورده فکر کرده بودم مثال‌های خوبی از آثار دیگر هنری می‌زدم که یک خورده ملموس شاید یک جایی ملموس‌تر بتوانم بیان بکنم.

یک آدمی که مثلاً فرض کنید یک زندگی روزمره‌ای دارد و یک لحظه می‌تواند انتخاب کند از آنجا بکند و بره، حسشو دارد. مثل اینکه آن شخصیت قهرمان درونش بهش فشار می‌آورد.

اگر این کار را نکند و آن عملو انجام نده، آن قهرمان درونش می‌میره. این آدم یک شخصیت مبتذل‌تری پیدا می‌کند بعد از تخطی‌ای که کرد. یعنی به راحتی نمی‌تواند خودش را بازسازی بکند.

آن بخشی از وجودش که آن لحظه انگار آن گناهو کرده، آن من آن لحظه‌شو باید عوض بکند. انگار یک ویژگی‌هایی در درون این آدم از بین می‌رود. یک ویژگی‌های مثبتی از بین می‌رود و یک ویژگی‌های منفی، یک چیزهای مبتذل‌تری جاشو می‌گیرد.

یعنی این آدم شما مثلاً ممکن است یک یک نفر اگر این آدمو قبل از این اتفاق و بعدش با فاصله مثلاً سه چهار سال ببینید تعجب بکند که این آدمی که این‌قدر مثلاً آدم پرشور بود و آرزوهای بزرگی داشت، دارد تبدیل به یک آدم خیلی چنین روزمره‌ای می‌شود که مثل بقیه آدم‌ها دارد زندگیشو می‌کند و دیگر هم اصلاً آن سودای مثلاً آن شور به یک جایی رفتن و این‌ها را دیگر ندارد.

یک چیزی به هر حال یک احساساتی تو وجود این آدم، اگر یک آدمی به شدت احساسات عاشقانه داشته باشه و یک بار به عشق خودش خیانت بکنه، آن لحظه‌ای که باید تصمیم بگیرد تصمیمشو نگیره، به این راحتی نمی‌تواند دوباره عاشق بشود و همان مثلاً تکرار کند آن عشقو. موانعی به وجود می‌آید در سر راه آن بخشی از شخصیتش که مربوط به عاشق شدنه مثلاً.

دقت می‌کنید؟ این شهر زیبا به نظر من نکته خیلی جالبش این است. یک نمایش، یک درام خیلی پیچیده‌ای‌ست در بیان اینکه چطور آن بخشی از وجود آدم که انگار گناه کرده به همان معنا که انگار آن نسخه رشد را رعایت نکرده، تحت فشار قرار می‌گیره، نابود می‌شود. چیز دیگه‌ای جانشینش می‌شود. انگار آدمی جدیدی متولد می‌شود که آدم به با آن مؤلفه‌های اولیه نیست.

خب آدم از نظر روانی همان‌طوری که بدن ما اگر زخمی بشود خودش را ترمیم می‌کنه، روان ما هم این کار را انجام می‌دهد. ما نابود که نمی‌شیم اگر اشتباه بکنیم. یک شخصیت جدیدی از درون ما سر برمی‌آره.

تولد شخصیت جدید پس از گناه

شخصیتی که حالا با آن اولیه فرق می‌کنه، در سطح پایین‌تری قرار داره، بعضی از مؤلفه‌های جالب و صفاتی که قبلاً وجود داشت از بین می‌ره، ولی این شخصیت دوم هم بالاخره زندگی دارد می‌کند دیگر. ممکن است ولی بعضی از مؤلفه‌های جالبی که می‌تونست بهش برسد را نره. اینکه آیا اشتباهات قابل برگشت هستن؟ هستند. ولی نه به راحتی.

این‌شکلی نیست که یک آدمی هر خطایی بکنه، بزند واقعاً یک نفر را بکشه، بعد هم فکر کند که فردا می‌تواند به راحتی مثلاً زندگی خودش را ادامه بده.

صرف‌نظر کردن ناموجه از یک عشق انگار گناهیه که در رقص در غبار یک جوری توصیف شد، ولی با هزار جور پوششی که برعکسش گفته بشود. اینجا به‌شدت برعکس گفتن داریم. که نه اصلاً آن صحنه آخر قرار است که شما قانع بشوید که نظر نه‌تنها بدهکار نیست، بدهکار نبود، آن بدهکاری فرضی‌شم پرداخت.

یک انگشتش را داد و مثلاً جاش به چیز رسید. این‌ها گناهی در کار نیست. ولی حالا تو شهر زیبا می‌بینیم که نه آن گناهه گناه انگار بزرگیه، یک موجودی آنجا در انتظار مرگه و از درونش انگار یک چیزی، مقاومتی در مقابله این نابود شدن به وجود آمده.

من این توضیحات را دادم برای اینکه سه تا نکته‌ای را بگویم که به‌شدت به نظر من جذابه که این دو تا فیلم کنار همدیگر آدم بشینه در موردش بیشتر فکر بکند و مطالعه بکند و امیدوارم این حس بهتان دست داده باشه که تهدیدهای روان‌شناختی گاهی یک فیلم‌هایی که اصلاً جذابیتی همین‌جوری ندارند را ممکن است بی‌نهایت جذاب بکند. معمولاً جذابیت کم نمی‌کند. یک چیزی اضافه می‌کند به آن درکی که ما از یک اثر داریم.

یک اثر پیش‌پاافتاده را ممکن است تبدیل به یک اثر خیلی قابل‌مطالعه و جذاب بکند. کمااینکه آن فیلم Bad Runner که ما اینجا در موردش بحث کردیم، یک فیلم تلویزیونی خیلی خیلی پیش‌پاافتاده‌ست، ولی آن هم من فکر کنم می‌شود ازش یک رونالدیزم مثلاً تعریف کرد.

یعنی این‌قدر خوب بیان شده آن حالت روانی که این نوجوان گرفتارش شده، این گرفتاری در چنبره یک مادری که مانع بروز عشقه، این‌قدر خوب آنجا بیان شده، به نظر من جا دارد که آدم در موردش یک چیزی، یک مدخلی در مثلاً مشکلات روانی به همین اسم ایجاد بکند. خب این بحث، نه مقدمه این است که این مشکل را حل کنم که اکبر و اعلا تو این فیلم چی‌ان.

اکبر و اعلا به‌مثابه دو «من»

اکبر و اعلا دقیقاً از نظر من تو این فیلم همین وضعیت را دارند نشان می‌دهند. اکبر آن منی که چند سال پیش گناه کرده و اعلا این منی که الان متولد شده و دارد حق حیات و زندگی داره، ولی می‌بینید که مشکلات اکبر را دوش اعلاست.

این یعنی چی؟ از در خودآگاه که نگاه کنید من یک آن پیشنهاد همراه با شوخی خودم را که دادم که اکبر بیاد، واقعیت این است دیگر. ولی اعلا خود اکبره. یعنی در لول ناخودآگاه این‌ها دو تا نیستن، یکی‌ان.

این مثل اعلا مثل شخصیت جدید این آدمه که بعد از اینکه این مشکل پیش اومد، انگار آن یک بخشی از شخصیت دیگر نمی‌تواند ادامه حیات بده به دلیل آن گناهی که انجام شده، به دلیل اینکه آن جایی که باید آن کار را انجام می‌داده انجام نداده، آن شخصیتی که یک خورده رمانتیک‌تره و ضعیف‌تره به یک معنایی، ظریف‌تره، بگذارید به جای ضعیف بودن بگویم ظریف‌تره، آن یک جوری دارد از بین می‌ره، از در آن یک شخصیت قوی‌تر.

ولی با ظرافت کمتر، با احتمالاً ویژگی‌های با فقدان بعضی از ویژگی‌های مثبتی که آن قبلیه داشت متولد شده و حالا این دارد ادامه می‌دهد و می‌بینید که این وارث مشکلات آن آدمی که در زندانه. یعنی این اصلاً این خودآگاه نیست. شخصیت‌ها کاملاً به نظر من تو شهر زیبا از یک احساسات خیلی عمیق ناخودآگاه به وجود اومدن، ولی یک واقعیتی را دارند بیان می‌کنند.

بنابراین اعلاست که باید تنه ازدواج چیز، این‌جوری نیست. اکبری دیگر وجود ندارد به یک معنایی. اکبر مثل یک موجود بایکوت‌شده‌ست. فیلم شهر زیبا نشان نمی‌دهد که اکبر پیدا کردیم. شما چه چیزی از اکبر تو آن دقایق اول فیلم می‌بینید؟ اولین نمایی که در شهر زیبا اکبر را در آن می‌بینید متأسفانه از این جهت که دارای یک اکبر هنرمنده.

اکبر کسیه که اولین چیزی که شما می‌بینید، کاری که دارد انجام می‌دهد تراشیدن دو تا مجسمه زن و مرده. مثل این مثل آن قسمتی از شخصیتی که مربوط به عشق می‌شد. چیزی که چه چیزی وجود داشت در این آدم که این شخصیتی که عاشق شد و نپذیرفت، این من نمی‌دانم حالا چقدر این روشنه.

کار هنری انجام دادن و کار هنری که مربوط به چیزه، مربوط به مثلاً رابطه مرد و زن. مثل یک کسی که می‌تونه، مثلاً شما می‌توانید این‌جوری فکر کنید. اگر در حالا هر چیزی در زندگی مؤلف هست، اتفاق بد نیفتاده بود و از آن عشق صرف‌نظر نشده بود، شما می‌تونستید انتظار داشته باشید که این مؤلف الان یک مؤلفی باشه که بیانگر مثلاً عشق باشه.

آثار عاشقانه خیلی جالب بسازه. الان آقای فرهادی برعکسشه دیگر حالا یک جوری بیان بیانگر تلخی‌های مثلاً عشق و این چیزاست. یک یک چیزی من احساسم این است که شهر زیبا به وضوح حالا احساسم این است که برای من ممکن است این واضح باشه نتونم خوب بیان بکنم.

چیزی در درون مؤلف با آن مشکلی که رفت در غبار پنهانش می‌کرد یک جورهایی از بین رفت. مثل یک آپشنی برای آینده. کسی که می‌تونست عاشق باشه، می‌تونست طبع هنری داشت، می‌تونست بیانگر عشق باشه یک جوری تحت فشار قرار گرفت.

مقایسهٔ اکبر و اعلا

اکبر نسبت به اعلا موجودیه که شما تو همین فیلم حالا هر چیزی من نمی‌خواهم دیگر قضاوت چیز بکنم. خیلی دقیق و روشنی بکنم. شما هرچه که می‌توانید این دو تا را با همدیگر مقایسه بکنید. سعی کنید ببینید که با همدیگر اکبر را ما کم می‌بینیم ولی یک موجود خیلی آرام‌تر و یک جورهایی چگونه بگویم خشونت در آن مثلاً کمتره.

اعلا موجود خشن‌تریه. شما چه انتظاری دارید که بعد از یک دوره بیابان‌زدگی شخصیت یک آدم چه تغییراتی بکنه؟ بیاید پیش خودتان فکر کنید که اگر یک نفر دچار یک چنین بحرانی تو زندگیش بشه، شخصیتش چه تغییراتی می‌کنه؟ احساساتش کم می‌شه، موجود خشن‌تری می‌شود. در عین حال موجود قوی‌تری می‌شود. آسیب‌پذیری‌ش پایین می‌آید برای اینکه یک چنین بحرانی را بالاخره تونسته طی بکند دیگر.

من فکر می‌کنم همین‌جوری بشینید فکر بکنید یک تطبیقی می‌توانید بدهید که اعلا نسبت به اکبر یک چنین ویژگی‌هایی دارد. کلاً موجود قوی‌تریه ولی خشونت تو وجودش بیشتره.

شما هیچ حسی از مثلاً فرض کنید هنرمندی در اعلا نمی‌بینید ولی اکبر یک موجود ظریفه مثلاً که در همان زندان دارد کار هنری می‌کند. همه ازش تعریف می‌کنند. مثل یک یک نوستالژی در آن فیلم نسبت به شخصیت اکبر وجود دارد که حیف این از بین برود.

همه دارند تلاش می‌کنند که اکبر از بین نره. یک چیز جالبی آنجا بوده که دارند شهر زیبا بیان این است که اگر چنین گناهانی که در زندگی خیلی از آدم‌ها من فکر می‌کنم کلی‌اش کرد فقط به عشق مربوطش نکنید، آن لحظه‌هایی که آدم‌ها باید ببرن از قید و بندهایی که اطرافشون هست و یک عمل یک خورده متهورانه انجام بدن و یک قدمی در راه رشد خودشان بردارن، اگر تخطی بکنند اتفاق‌هایی که می‌افتد در درونشون شبیه این است.

آن زخم‌هایی که ایجاد می‌شود معطوف می‌شود در واقع فشارش می‌آید روی آن شخصیت آن زبانشون که این گناه را انجام داده یک بخشی. اگر مثلاً فرض کنید مسئله عشقیه، آن قسمتی که مربوط به عاشق شدن و روابط عاشقانه است تضعیف می‌شود تو وجود آدم. ظرافت‌های مثلاً هنری یک چیزهایی از بین می‌رود و یک چیزهای دیگه‌ای جانشینش می‌شود.

آدم کلاً که نمی‌میره ولی شخصیتش یک تغییراتی می‌کند متناسب با شرایط جدیدی که به وجود آمده. حالا ببینید حالا این‌جوری اگر به شهر زیبا نگاه کنید، شهر زیبا دارد این را بیان می‌کند که اگر یک نفر در عشق اولش دچار یک چنین تخلفی شد از وظیفه‌ای که انگار داشت نتونست عشق را حفظ بکند ببینید که برای عشق دومش هم مشکل پیش می‌آید.

اینجا حالا یک شخصیت جدیدی ما داریم که دارد دوباره عاشق شده ولی این عشق اصلاً نمی‌تواند تحقق پیدا بکند. یک جوری کات می‌شود. یک جوری برایش مشکل ایجاد می‌شود. این واقعی نیست.

شما انتظارتون نیست که همین را ببینید که یک آدمی که به راحتی بدون دلیل موجه یک عشقی را از دست داده فکر می‌کنید به راحتی می‌تواند یک عشق دیگه‌ای پیدا بکند و آنجا مثلاً موفق باشه. می‌تواند یک ازدواج خیلی راحتی بکند.

قطعاً در زندگیش یک مشکلاتی پیش می‌آید. شهر زیبا به طور پیچیده‌ای دارد یک چنین وضعیتی را در واقع بیان می‌کند. اعلا که یک جور انگار من جدید مؤلفه یک جوری می‌آید دارد سعی می‌کند که ویژه در عین حالی که دارد سعی می‌کند آن ویژگی‌های گذشته خودش را از دست نده و یک جوری زنده نگهشون دارد و در عین حال می‌بینید که اینجا دارد عاشق می‌شود این خیلی این دو تا با هم فرق نمی‌کند دیگر.

تلاش برای الان این حرفی که من دارم می‌زنم اگر این را خوب فهمیده باشید تلاش برای زنده نگه داشتن اکبر با تلاش برای عاشق شدن و تحقق این یک جورهایی یکیه. مثل اینکه آن چیزی که آسیب دیده همان پتانسیل‌های زندگی عاشقانه داشتنی که آسیب دیده و می‌بینید که اینجا دارد سعی می‌کند که یک عشق جدیدی را پیش ببره که نمی‌شود.

چیزی که مانعشه یک جوری در واقع چیز دیگر همان حس بیابان‌زدگی آن چیزی که انگار آن انرژی که از درون بر علیه خودش دارد اقدام می‌کند. مثل ما یک قوانین روانی داریم. وقتی که یک نفر تو یک مرحله‌ای تخطی کرد از درونش انگار یک چیزی برای موانعی ایجاد می‌شود برای بعضی از آن ویژگی‌ها انگار باید از بین بروند.

مثل یک عدالتی برقرار می‌شود. مثل مثلاً فکر کنید آدم‌هایی که دچار احساس گناه و عذاب وجدان می‌شوند. این‌ها یک مکانیسم‌های درونی‌ان مثل دادگاه و چیزی که در اجتماع ما درست کردیم این‌ها در درون ما انگار یک دادگاهی تشکیل می‌شود و یک بخشی از شخصیت متهم می‌شود و محکوم می‌شود به اینکه اشتباه کرده و تضعیف می‌شود یا از بین می‌رود.

اینجا شما در واقع این کل محتوای قصاص و اینکه فشاری که در واقع روی بخشی از شخصیت هست را این‌جوری در درام دارید می‌بینید. من دقیقاً یک چیزهایی که روشن بود را گفتم اینکه در واقع ابوالقاسم به وضوح آن چیزی که خیلی خیلی این دو تا فیلم را به همدیگر خوب مرتبط می‌کند و نشان می‌دهد که یکی‌ان شخصیت ابوالقاسمه که همان حیدره و همان آدم بازی کرده.

این خیلی جالب است که این‌قدر این دو تا مؤلفه‌های مشترک داشتن که دلیلی نداشته که با بازی خیلی خوبی که آقای غریبیان تو آن نقش کرده بود آقای فرهادی نره سراغ غریبیان چون همان حس را انگار یک جوری دارد منتقل می‌کند. حالا به جای تو بیابان در خانه خودش نشسته و دارد این کار را می‌کند.

و چیزی که در واقع در این فیلم به نظر من یک خورده شاید مشکل داشته باشه فهمیدنش همین رابطه بین اعلا و اکبر و اینکه اصلاً اعلا چیه، اکبر چیست که از نظر من برای من خیلی واضح است که اکبر در واقع آن کسی آن منی‌ه که مربوط به آن دوران می‌شود و این یک جوری یک من جدیدیه که دارد سعی می‌کند که به بقای خودش ادامه بده، دارد سعی می‌کند عاشق بشه، دارد سعی می‌کند ویژگی‌های گذشته را حفظ بکند و چندان موفق نیست.

خب این می‌شود بحث ادامه داد ولی من کلاً فکر می‌کنم که خیلی چیز داشته باشه وارد جزئیات مثلاً الان من می‌توانم یک خورده در مورد همسر ابوالقاسم و آن کودک معلول صحبت بکنم ولی حسم این است که یک خورده آها بگذارید من یک چیزی که اینجا نوشتم و الان فراموش کردم بگویم این است که در مورد ویژگی‌های اعلا یک چیزی اینجا نوشتم که به نظرم می‌آید که لازم است گفته بشود. هرچه در مورد اکبر نوشته بودم را گفتم ولی تو اولین چیزی که در مورد اعلا نوشتم فریب‌کاریه.

فریب‌کاری اعلا و ابهام دروغ

اعلا اصولاً شما چقدر تو این فیلم این را می‌بینید که ادا درمیاره جلوی مثلاً فرض کنید شخص جلوی آن زندان‌بانا از جلوی ابوالقاسم می‌رود یقه‌شو می‌بنده، یک نامه‌ای دروغ می‌خونه.

کلاً اصلاً شیوه برخورد اعلا با ابوالقاسم این‌جور فریب دادنه دیگر. کلاً راست کلاً این حالت چیز وجود دارد دروغ گفتن فریب فریب کاری ها من بعداً نمی‌دانم همین جا موقعیت خوبیه، بعداً می‌خواهم یک مفصل تر در مورد این صحبت بکنم.

آخرین لحظه ای که شما می‌بینید که ابوالقاسم رضایت می‌دهد حستون چیه؟ الان راست گفت یا دروغ گفت؟ که اکبر گفته که من دیه مو من کنجکاوم جداً ببینم که حستون چه بوده وقتی فیلم را دیدید. اکبر راست گفته الان؟ شما استدلال تون این است اگر دروغ گفته باشه خیلی بد می‌شود.

یعنی با فریب در واقع رضایت را گرفته. ولی می‌خواهید ببینید آن صحنه رو؟ من نمی‌خواهم بگویم دروغ، من می‌گویم یک خورده کنج، خیلی حرف هایی هم که می‌خواهم بزنم وابسته به این نیست که قضاوت تون این باشه که این راسته یا دروغه. ولی در دومی باید باشه. این کار را باید بکنم. چرا؟ ببینید. باید تو لیست هست بهتان بگویم.

من نمی‌دانم این را. الو. شما؟ چی؟ که رفتن. این کار را باید بکنم. بچه ها در خونه‌م. این چیست که این‌جوری میاد؟ الو، باید بهش بگویم. من یک ملاقات هم این‌جا دارم. شاید هم می‌تواند راست باشه. صبح نرفته با چیز، دیر آمده. ممکن است واقعاً رفته ملاقات اکبر. بهش گفتم شما را باید ببینم. آن از یک راه دیگر رضایت می‌دهد.

یک نشونه اش هم این است که خیلی دارد خوب می‌گوید. یعنی اگر دارد دروغ می‌گوید زیادی دارد خوب دروغ می‌گوید. بنابراین آدم حس می‌کند که دارد راست می‌گوید. بگو تا چند وقت دیگر اعلامش کن. باید تو لیست هست بهتان بگویم. این کار را بکنم. یک خورده تو زندگی‌تون هم بشود پس بگو دیگر. قطعاً دارد دروغ می‌گوید.

این را چون بعد از اینکه آمد اصلاً فهمید که اینجا خانه زندگی دارد فروخته می‌شود. قبلش که اصلاً این حرف‌ها نبود. اگر صبح رفته پیش اکبر، اکبر که نمی‌دانه این مثلاً ظهر نزدیک اذان ظهر اومد، دید که مشتری اومده، زن ابوالقاسم بهش گفت که برو به یارو بگو. بنابراین اکبر نمی‌دانه اصلاً این مسئله فروش خانه همین الان پیش آمده.

این قطعاً دروغه. شاید ملاقات اکبر بوده ولی اینکه نمی‌دانم خونه‌تون را نفروشید برای خاطر پول دیه، این دروغه. حالا مجهوله که واقعاً اصلاً اکبر گفته که مرا اعدام بکنید، یک جوریه دیگر. خیلی روشن، حداقل با آن قاطعیتی که شما می‌گویید که راست دارد میگه، یک دروغی همین الان به وضوح گفت. حالا می‌گوید که گفته که من یک اعلامش کن. اگر کاری بکنید زودتر اعلامش کن، واقعاً می‌شود.

با دروغ هایی که قبلاً تو آن نامه اولیه گفت، یعنی این طرح اینکه اصولاً با دروغ پیش بیاد، می‌شود فرض کرد که همه چیز دروغه. پس دوباره اصلاً نرفته ملاقات اکبر یا رفته ملاقات اکبر ولی این حرف‌ها نشده. الان دارد این حرف‌ها را می‌زند. و این ابهام تو این فیلم وجود دارد که این لحظه حرف هایی که الان دارد می‌زند راسته یا دروغه؟

و اینکه چقدر واقعاً این‌ها در رضایت دادن چیز مؤثره. به نظر من حرف هایی که زن ابوالقاسم زد و آن انگیزه ای که پول را بگیرد و برای آن بچه معلول خرج بکند، به نظر می‌آید که چیز هست. به اندازه کافی ابوالقاسم را متحول کرده.

آن حرفی که زنه بهش میزنه، بگذار اینجا را من چون یک نفر به من ایمیل زد، گفت که شما گفتید که تو جلسه قبل که نکته اصلی آن حرف هایی که زنه میزنه، ولی من به نظرم این چیزی که اینجا می‌گوید که اکبر از دیه صرف نظر کرده مهم تره یا این هم مهمه؟ حالا این هم بالاخره این لحظه لحظه ایه که آن در مقابل این حرف می‌گوید که خب من گذشت می‌کنم.

ولی به نظر من جایی که آن زنه دارد صحبت می‌کند باهاش،

بگذارید این صحنه را نگاه کنیم. ابوالقاسم، حالا دکتر را بکش به دل. این به نظر می‌آید آن جمله ایه که خیلی تأثیرگذاره روی ابوالقاسم، برای اینکه این صحنه را نگاه کنید. نگاه کنید.

حالا دکتر ابوالقاسم این به نظر می‌آید آن جمله ایه که خیلی تاثیرگذاره روی ابوالقاسم برای اینکه بعدش نگاه کنید بدون اینکه ما ابوالقاسم را ببینیم به نظر می‌آید ابوالقاسم شروع می‌کند به گریه کردن و زنه با تعجب برمی‌گردد نگاهش می‌کند.

از این یادآوری اینکه مثل اینکه از اینکه به گوش آگاهی اش آورد که اصل ماجرا این است که زنت را از دست دادی، این انتقام یک چیز دیگر ای را داری از این پسر میگیری، این به اندازه کافی را ابوالقاسم تاثیر گذاشت.

صدای گریه کردن ابوالقاسم می‌آید. وقتی که اعلا می‌آید پیش ابوالقاسم، ابوالقاسم نشسته روی پله با یک حالتی یک عالمی دارد گریه می‌کند. یعنی آمادگی شدیدی دارد برای اینکه انگار از این کاری که کرد میخواست خانه را بفروشه، دیگر به یک اوج دیوانگی رسید، زنه را کتک زد، یک جوری پشیمونه دیگر. آمادگیش را دارد حالا اعلا مثل اینکه چیز آخر را بهش در واقع وارد می‌کند.

با اینکه آن گفته که من مثلاً دیگر نمی‌خواهم. اگر دروغ باشه یا راست باشه خیلی فرق نمی‌کند ماجرا ولی جالب است اگر کلاً دروغ باشه. ما دیگر ما نشانی در فیلم نداریم که قضاوت بکنیم که چقدر راسته یا دروغ.

ولی اعلا سابقه دروغ گفتن این شکلی را به ابوالقاسم دارد. به حداقل یک چیزی که به وضوح هست این است که یک بخشی از حرفی که دارد می‌زند حتماً دروغه.

ولی ممکن است کلیتش اینکه این حرف زودتر اعدامش بکنید راحت بشوم یادتونه قبلاً اعلا به ابوالقاسم گفته. جزو روضه هایی که برایش خوند تو کوچه که داشتن میومدن بهش این را گفت. یعنی این ایده باز انگار مال خود اعلاست نه چیز واقعی که مربوط به اکبر باشه. از قول اکبر اعلا یک جایی گفته که میترسه و خیلی چیز است.

اصرار کرده که برویم مثلاً رضایت بگیریم و این حرف‌ها. خیلی این حالت که نمی‌دانم آنجا وایساده منتظر زودتر اعدامش کنند راحت بشوم خیلی قابل باور نیست. خب. برای اعلا اگر اینجا یک چیزهایی دارد دروغ می‌گوید یا کلش را دروغ می‌گوید کلاً ما ازش دروغ شنیدیم، نقش بازی کردن دیدیم، چیزی که انگار یک ویژگیه که به هر حال مربوط به اعلا می‌شود.

من آها، بگذارید یک یک خورده من بگذارید از این به بعد در فیلم های آقای فرهادی دروغ گفتن محوری است پیدا می‌کند.

دروغ در فیلم‌های فرهادی: از شهر زیبا تا جدایی

بعضی ها به فیلم چهارشنبه سوری و درباره الی و جدایی نادر از سیمین می‌گویند تریلوژی دروغ. می‌گویند محتوای اصلی این سه تا فیلم کنار همدیگر دروغ گفتن. من بدون اینکه واقعاً فیلم را یک دور به این قصد نگاه کنم با من فیلم ها را یک بار که در دستگاه میبینم یک خلاصه سکانس مینویسم.

یعنی یک صفحه مینویسم که مثلاً یک چیزی که یادم بمونه که صحنه ها چه جوری پشت هم بود. با استفاده از آن یک تعداد دروغ درآوردم در شهر زیبا. تترالوژی پس اگر، من می‌خواهم بگویم اصلاً نه تریلوژی در کاره نه تترالوژی در کاره. چند تا دروغ قطعاً یک چیزهای دیگر هم به این قصد نگاه کنید پیدا میکنید.

فهرست دروغ‌های شهر زیبا

فیلم با این دروغ شروع می‌شود که اعلا رگ خودش را زده. یعنی اصلاً اعلا از اول با یک فریب کاری، فیلم این‌جوری شروع می‌شود که اعلا خودش را زده به اینکه رگشو زده. یک نفر می‌آید اعلام می‌کند که اعلا رگشو زده، دروغ دارد می‌گوید. کل آن جلسه دروغه. رفتار اعلا دروغه و حالا آنجا خیلی بامزه است دیگر.

دارند مثلاً یک جشن تولد می‌گیرند ولی بالاخره فیلم با یک جور نقش بازی کردن و دروغ گفتن اعلا شروع می‌شود. شما جایی که آقای غفوری دارد به اکبر می‌گوید که من دلم روشنه که این رضایت می‌دهد دارد دروغ می‌گوید. برای اینکه بعدش میبینید که به شدت ناامیدن از اینکه رضایت بگیرند. حتی آن طرف از اول دو سال پیش گفتن که این آدم رضایت بده نیست.

این از آن دروغ های مصلحتی که مردم میگن، بالاخره دروغه. امروز تو فیلم های آقای چیز اگر یک نفر یک چنین دروغی بگوید یک بلایی سرش می‌آید ولی آن روز این‌جوری نبود. من به نظرم یک نکته مهمی است که دروغ های در شهر زیبا را ببینید که اصلاً آن فانکشن دروغ در فیلم های جدید آقای چیز این کم کم این‌جوری شد.

و یک روزی این‌جوری نیست که بعضی ها فکر میکنند آقای مثلاً فرض کنید فرهادی نشسته مخصوصاً آن آدم هایی که بیماری این را دارند که همه فیلم ها را اجتماعی تا جایی که می‌شود نقد بکنن، مثلاً آقای فرهادی نشسته فکر کرده که مهمترین مشکل جامعه ایران در حال حاضر دروغ گفتن مردم و دارد این را در فیلم‌های خودش نشان می‌دهد.

حالا بعضی‌ها می‌گویند که نه این مسئله اجتماعی نیست، مسئله اخلاقیه. آقای فرهادی نسبت به مسئله دروغ و این‌ها یک حساسیت ویژه‌ای داره، دارد سعی می‌کند بگوید که مثلاً اخلاق مردم ایران این در آن هست، این را ببینید چقدر چیز بدیه. من تاکیدم روی این است تو شهر زیبا دروغ‌ها حتی یک جورهایی بامزه‌ان. دروغ‌ها یک جورهایی نتایج بد نمیدن.

اگر اعلا آخرش دروغ گفته باشه که اصلاً فاجعه‌ست و اینکه مهم‌ترین اتفاق خوب فیلم رضایت دادن ابوالقاسم با بر اساس یک دروغ به وجود آمده.

خب می‌گوید که یک نفر می‌آید به آقای، میشد این‌جوری نباشد یا یک نفر می‌آید به آقای غفوری دروغی می‌گوید که اعلا خودش را زده دارد می‌میره که این بلافاصله فاش می‌شود. هیچ اتفاقی هم نمی‌افته. این هم آن بلای سر آن آدمی که این حرفو زده می‌آید.

نه اعلایی که این فریب و ترتیب داده که یکی بیاید نمی‌دانم با کاتر بزند دستش که برود بیمارستان و اینجا هم به هر حال یک فریبی در کاره.

می‌آید می‌گوید که کاترها را که دارد تحویل می‌دهد می‌گوید صبح نماز خوندین؟ یارو می‌گوید چند رکعت؟ اصلاً نمی‌دونه نماز صبح چند رکعته. دروغ‌های عجیب و غریب یعنی می‌آید زنگ در خانه فیروزه را می‌زند یارو از تو دکه می‌آید می‌گوید نیست.

خب این چرا؟ مثلاً یک جورهایی چیز دیگر می‌گوید که مثلاً زنش یا حالا هرچه نمی‌خواد که ازش سراغش برود خیلی توجیهی ندارد. میارنش پلیس میاره می‌گویند می‌شناسی؟ می‌گوید فامیله. می‌تواند راستشو بگوید ولی خب حالا خلاصه می‌کند می‌گوید که فیروزه می‌گوید که این اعلا فامیله منه. از همه خنده‌دارتر به نظر من این است که اعلا ازش می‌پرسه که شوهرت پاکت‌نامه می‌فروشه؟

فیروزه می‌گوید نه. فردا خودش پاکت‌نامه را می‌خره. این دیگر واقعاً من نمی‌دانم. غیر از اینکه همین‌جور یک دروغ تفریحی‌ایه که حالا یک جایی انگار یک جایی که میشد یک دروغی گفته بشود حالا گفت دیگر. چرا راستشو بگه؟ اصلاً شخصیت‌های آقای فرهادی باید یک انگیزه‌ای داشته باشند راستشو بگویند. انگار اتوماتیک خب این را اعلا تشخیص می‌دهد یا فیروزه تشخیص میده؟ نمی‌دانم.

که اعلا نمی‌دانم آخه بله. حالا خیلی توجیه ندارد دیگر. بخواهد برود مثلاً پاکت بگیرد شاید آشتی کردن با همدیگر دارد یک چیزی می‌خره. آشتی صلح‌جویانه است رفتنه. حالا می‌تونست بگوید من برات می‌خرم، می‌گیرم ازش. کل رفتار فیروزه مقابل ابوالقاسم و زنش و این‌ها که می‌بینید به وضوح تغییر می‌کند. می‌گوید یک جور این‌ها وقتی می‌روند پیش ابوالقاسم یک جور دیگه‌ای رفتار می‌کنن، نقش‌بازی می‌کنند.

در خانه زنه را می‌زنن، می‌گویند شوهرت هستش؟ می‌گوید نه شوهرم نیست. در حالی که هست. به محض اینکه می‌رود پیش ابوالقاسم فیروزه می‌گوید من کار دارم می‌خواهم بروم. ما می‌دانیم که دروغ دارد می‌گوید. آن می‌خواهد این مسئله را خودش باز کند. فیروزه را با لگد انداختن از تو خانه بیرون، ازش می‌پرسن کتکت زد؟ می‌گوید نه. یکی من خودم دیدم که مثلاً انداختنش بیرون.

ببین این‌ها ساده‌ست ولی بقیه فیلم‌ها این‌جوری نیست. یعنی کلاً هر چند دقیقه‌ای یک بار آدم‌ها به وضوح دروغ می‌گویند. یعنی یک چیز ساده‌ایه. حالا خیلی ممکن است انگیزه داشته باشند یا نداشته باشند. تو چهارشنبه‌سوری این در اوجه. همه حرف‌ها را شما باید بفهمید پشتش چیست. یعنی کلاً این غیرمستقیم بودن شخصیت‌های آقای فرهادی تو چهارشنبه‌سوری هم هنوز عواقب چندانی ندارد.

یعنی من می‌خواهم بگویم که این ویژگی کار آقای فرهادی بوده نه به دلیل قضاوت کردن در مورد اینکه دروغ خوب است یا بده. فیلم‌ها در فیلم‌نامه‌نویسی کمک می‌کند که شما اینفورمیشن‌ها را گاهی بتوانید یک آدمی مثلاً وقتی دروغ می‌گوید یک چیزی پنهان می‌شود.

شما تمام مثلاً فرض کنید چهارشنبه‌سوری تعلیقش برای خاطر این است که آدم‌ها خیلی خوب دارند دروغ می‌گویند و شما مثلاً شوهر مژده آن‌قدر خوب دارد نقش‌بازی می‌کند که شما نمی‌فهمید.

سیمین‌خانم چنان خوب دروغ می‌گوید یک جایی حتی حالت کارگاهی آن روحی می‌خواهد از دهنش بشنوه که ساعت ۴ صبح را از کجا بلافاصله حرفشو برمی‌گردونه که من اصلاً نمی‌دانم ۴ صبح گفتم؟ اصلاً شاید از یک نفر شنیدم. یک در واقع یک جوری اگر این دروغ‌ها نباشد اصلاً شما داستان‌های آقای فرهادی را بدون این دروغ‌ها پیش نمیره.

درباره الی که اصلاً همه تعلیقش برای خاطر این است که همه دارند دروغ می‌گویند بعد این دروغ‌ها فاش میشه، می‌ترسن که فاش بشود حالا چه کار بکنیم. این تریلوژی نیست. این‌جوری نیست که از یک جایی در مورد دروغ شروع کرده باشین فکر کردن و جایی که این صحبت در مورد دروغ واقعاً وجود دارد و اخلاق و این حرف‌ها تو کار می‌آید بیشتر تو همین فیلم آخر.

از شهر زیبا شروع می‌شه، این‌ها ویژگی‌های این شخصیت‌هاست. من به نظرم نکته مهمی است که این را بفهمیم که چرا این‌جوری است. حالا فقط یک تکنیک فیلم‌نامه‌نویسیه یا نه یک چیز بزرگ‌تری پشتش هست. کل صحنه ملاقات اکبر با ابوالقاسم دروغه. یک نامه دروغکی هم این‌جوری با تمام، فکر کنید اصلاً یک سکانس داریم که کلاً دارد دروغ در آن گفته می‌شود.

حتی الان این ابهام می‌تواند برای شما وجود داشته باشه چقدر از حرف‌هایی که از قول اکبر آنجا نقل می‌شود راسته؟ آیا اکبر واقعاً می‌خواسته خودش را بکشه؟ می‌خواستن خودش و آن را دو تا را بکشه یا اعلا همه این‌ها را از خودش درآورده؟ می‌دانید منظورم چیه؟ شما که می‌دانید آن نامه را اکبر ننوشته، اعلا نوشته. چون پاکت را خودش خریده.

چقدرشو راست دارد می‌گه، چقدرشو دروغ دارد می‌گه؟ ممکن است یک یعنی اعلا آن‌قدر دروغ گفته تو این فیلم که ما حس این را نداشته باشیم که هرچه تو آن نامه بود راسته. بعداً یک جایی وقتی که آقای غفوری از اعلا می‌پرسه که اکبر چرا آن دختره را کشت؟ گفت برای اینکه نمی‌خواستم، نمی‌خواست بدنش، بدنشو ببیند. نمی‌تونست ببیند که می‌بیننش یک نفر دیگر.

اصلاً شاید واقعاً برای همین کشته، یعنی قصد کشتن خودشم نداشته. یک جوری حالت حسادت و حس مالکیتی که منجر به قتل شده. اه اعلا وقتی که می‌آید پیش ابوالقاسم بیرون کادر ابوالقاسم از زنش می‌پرسه که این کیه؟ می‌گوید فکر کنم بیماره. و می‌داند که بیمار نیست. دروغ دارد می‌گوید به شوهرش. ابوالقاسم برای اینکه این را از سر خودش باز کند بهش دروغ می‌گوید.

می‌گوید حالا برو من شب فکر کنم. نمی‌خواد فکر کند. فقط می‌خواهد این را بفرسته دادگاه دیگر. فقط از سر خودش باز کند. حالا به شوخی که این که دیگر شوخی بامزه فیلمه که می‌گوید بابا مامانم تو نیاورانن، این دروغ حساب نمی‌شود. ازش می‌پرسه که ناهار خوردی؟ می‌گوید بله خوردم با نوشابه. ما می‌دانیم که دروغ می‌گوید.

یک دروغ دروغه دیگر. بعد یک یک سینی غذای کامل هم که می‌خورد هنوز گرسنه‌ست. ما می‌دانیم که فیروزه دروغ می‌گوید بهش وقتی می‌گوید چرا از من حمایت کردی؟ می‌گوید چون دوست داداشم. آنجا دیگر چون دوست داداشه ازش حمایت نکرده. کل اینکه فیروزه حلقه دستشه و در واقع فریب شوهر داشتن و این‌ها همه‌اش دروغه.

این یک دروغ اساسی ماجراست که پیچ داستانی ایجاد می‌کند دیگر. این از آن نوع دروغ‌هایی که بعداً زیاد تو کارهای فرهادی هست که ما به عنوان تماشاگر هم نفهمیم که این دروغه، به اشتباه بیفتیم و بعد این اشتباه تصحیح بشود. به نظر من زن ابوالقاسم دروغ می‌گوید که این از وقتی که رضایت داده دارد سکته می‌کند و فلان و این‌ها.

اونجایی که چون خودش به شدت می‌خواهد که می‌خواهد پول بگیرد و این حرف‌ها دارد این را از قول شوهرش می‌گوید. من که باورم نمی‌شود. دیگر وقتی این‌همه دروغ گفتن، من همیشه دوست دارم ببینم آقای فرهادی همین‌جور فیلم‌هاش ادامه پیدا بکند که همه دارند دروغ می‌گن، چه می‌شه؟ خب من دیگر مثلاً فیلم‌های آقای فرهادی را الان بعد از چهارشنبه‌سوری دارم می‌بینم، می‌گویم همه دارند دروغ می‌گویند دیگر.

خیلی یعنی با این حس هیچ‌چیزش باورم نمی‌شود. همه ممکن است هر چیزی ممکن است دروغ باشه. هر اینفورمیشنی ممکن است غلط باشه. بنابراین دیگر آن تعلیق‌ها ایجاد نمی‌شود. الان ممکن است هنوز اکثریت مردم، چقدر می‌شود با این تکنیک تعلیق ایجاد کرد؟ من الان از اول یک فیلم بیام دو نفر دیگر زن، من می‌بینم شاید زن شوهر نباشد.

من که نمی‌دانم. شاید اصلاً یک زن نباشه، این اصلاً یک مردی یک فرد دیگر. همه چیز در حالت چیز قرار می‌گیره، تعلیق قرار می‌گیرد. فیروزه دروغ می‌گوید که این‌ها آمده بودن اینجا، اومدن آن پیشنهاد را که کردن، وقتی اعلا می‌پرسه این‌ها چه کار داشتن اینجا، می‌گوید که این‌ها همه پول رو، اومدن می‌گویند همه پول را می‌خواهند.

پنهان می‌کند که موقعیت چیست. زن ابوالقاسم دروغ می‌گوید که این دخترش هر وقت برایش خواستگار می‌آد، رندوم می‌گوید هول می‌شه، رندوم یادش رفته و این‌ها، خواستگار برایش نمی‌آید. تمام حرف‌ها، رفتار و گفتار فیروزه دروغه که درو باز نمی‌کنه، تو بیمارستان هرچه می‌گوید دروغه. می‌گوید چرا وای نمی‌سی؟ می‌گوید دیرمه، نمی‌دونم، می‌گوید که می‌گوید نمی‌دونم، اگر بهت محبت کردم برای خاطر فلان بود.

هرچه می‌گوید دروغه دیگر. دارد یک چیزی را پنهان می‌کند که واقعاً یک علاقه‌ای به همدیگر داشتن. می‌گوید آن دختره، می‌گوید دختر خوبی است. می‌گوید باید ازدواج بکنم یا نه، دیگر دختره خوبیه، می‌گوید اگر بهت محبت می‌کردم، برای خاطر این نبود که بهت علاقه داشتم، برای این بود که برای، که اینجا دیگر اعلا برمی‌گردد بهش می‌گوید دروغ داری میگی. یکی را دیگر قابل تحمل نیست، معلوم است دارد دروغ می‌گوید.

خلاصه، شما به طور نرم در یک فیلم این‌همه دروغ نمی‌بینید. بنابراین دروغ گفتن از چهارشنبه‌سوری شروع نشد. از در شهر زیبا شروع شد. یک بخشیش قطعاً جنبه‌ی تکنیکی دارد. یعنی تکنیک فیلم‌نامه‌نویسیه برای کنترلِ اطلاعات دادن به تماشاگر. و اینکه می‌شود با استفاده از اطلاعات غلط، تماشاگر را به یک حالت تعلیق رسوند و بعداً این پیچ‌های داستانیِ خوب ایجاد کرد.

منتها خب دیگر این چقدر، تا چه مدت می‌شود این کار را کرد، خدا می‌داند. من فکر می‌کنم کم‌کم، اگر خیلی شهرت پیدا بکند آقای فرهادی که همیشه با استفاده از، شاید برای همین است مردم می‌گویند تریلوژی، یعنی دیگر بسته دیگه، ستاره‌رو ساختی، برو سراغ مثلاً یک کار دیگه، یک جور دیگر تعلیق ایجاد کن.

حالا به هر حال تترالوژی، از شهر زیبا هم شما باید جزو فیلم‌هایی حساب بکنید که در آن دروغ خیلی شاخص و مشخ، و اگر بگویید که تو شهر زیبا دروغ مسئله اصلی نیست، تو چهارشنبه‌سوری هم مسئله اصلی نیست.

تو چهارشنبه‌سوری اتفاقاً همان‌جوری که اعلا اینجا به نظر می‌آید تو نقطه‌ی اوج با یک دروغ یک کار خوبی را پیش می‌بره، یک جورهایی روحی هم آنجا یک دروغِ مصلحت‌آمیزِ خوبی می‌گوید و آن زندگی‌ای که دارد از هم می‌پاشه را انگار یک دفعه آرامشی در آن برقرار می‌کند.

شما حستون این نیست که کار خیلی بدی کرد. واقعاً وقتی تو چهارشنبه‌سوری می‌بینی، تو آن لحظه احساس نمی‌کنید که چه دروغ بدی گفت. هرچند بعداً معلوم می‌شود که کار بدی بوده چون واقعاً یک رابطه‌ای وجود داشته، ولی بازم مثلاً اگر واقعیت داشته باشه که سیمین‌خانم دیگر رابطه‌اش دارد با این شوهرِ طرف قطع میشه، شاید آن دروغ خیلی در زندگی این‌ها نقش مثبتی هم بازی بکند دیگر.

این شوهره می‌گوید که الان دیگر هیچ شکی ندارد. که بعداً ما می‌فهمیم که هنوزم دارد. اگر نیامده بود مثلاً سعی نکرده بود دروغ خودش را جبران بکنه، وقتی می‌آید بالا بهش می‌گوید که پشتِ در می‌گوید من امروز، خانم، من امروز بعد حرفش قطع میشه، آن کنجکاوی‌شون می‌گوید که چه می‌خواستی بگی، که یک جورهایی به نظر من دوباره شک می‌کنه، شاید آن دروغ می‌تونست یک خانواده را نجات بده.

به هر حال یک جورهایی شبیه مدلِ همین دروغِ اعلاست. یک گره‌ای را انگار موقتاً از در و باز می‌کند. خب، من خیلی چیزها هست که جزئیاتی که حالا می‌توانم الان در موردش بحث نکنم و بگذارم چون می‌خواهم یک چیزهایی بگویم که در فیلم‌های آینده هم چیز هستند، به اصطلاح جا می‌ماند که در موردش بحث بکنیم.

مؤلف‌هایی که در شهر زیبا هستند و هی تو فیلم‌های بعد هم تکرار می‌شوند. در نقد روان‌کاوانه پیدا کردن این اشتراک‌های بین مجموعه‌ی آثار خیلی مهم است. حتی اگر چیزهای جزئی باشه. شما اگر در رویاهای یک نفر یک چیز خیلی ساده‌ای مرتب تکرار بشه، خیلی مهم است. تکرار ممکن است یک چیزی یک لحظه فقط در فیلم بهش اشاره بشه، ولی تو همه‌ی فیلم‌ها آن لحظه‌ی مشابه باشه.

یک گیری اینجا به هر حال وجود دارد که هی مثلاً این نماد تولید میشه، هی این واقعه دارد تکرار می‌شود. تکرار زیاد ولو تأکید روش کم باشه و خیلی اگزجره نباشه، به شدت نشان‌دهنده‌ی یک تمایل روانی، انگار از ناخودآگاه به طور منظم یک نمادی هی دارد تولید می‌شود.

شما من الان یک تست بزنم که چقدر فیلم‌های آقای فرهادی را خوب می‌شناسید. می‌توانید یک فیلم آقای فرهادی را اسم ببرید که در آن از دماغ کسی خون نیامده باشه؟

تکرار نماد خون دماغ

چقدر باید فکر کنید یک فیلم پیدا کنید. دم به معنای واقعی‌ها، دماغ یک نفر خون نیامده باشه. در رقص در غبار، تو دعوایی که نظر با چیز کردن، از دماغش خون آمد. از دماغ نظر. دیگر الان چه فیلمی هست که از دماغ کسی خون نیومده؟ اصلاً وجود داره؟ تو شهر زیبا از دماغ اکبر خون آمد. اولش اعلا زدش.

در جدایی نادر از سیمین را همه دیدید. از دماغ خانم لیلا حاتمی اینجا خون آمد. در چیز درباره‌ی الی، دماغ احمد با این مشتِ محکم توسط علیرضا. فقط چهارشنبه‌سوریه که از دماغ کسی نمی‌دانم. ولی کتک‌کاری همیشه هست. عجیب نیست؟ همه‌اش تو ما کتک‌کاری هست. مردها زنا را می‌زنند. اصلاً هیچ انتظار دارید مثلاً در چهارشنبه‌سوری حالا هرچه شده باشه فرخ‌نژاد زنشو در خیابون بزنه؟

یا اصلاً ذره‌ای می‌خورد به اینکه مانی حقیقی در درباره الی چیزو کتک بزنه؟ گشت ارشاد فرهانی را. خیلی عجیبه دیگر آدم جا می‌خورد. کتک‌کاری همیشه هست. خشونت‌هایی که معمولاً حالا حداقل یک اتفاق عجیبی که هی می‌افتد این است که حالا شما ممکن است بگویید که خب حالا از دماغ خون آمده ولی هی تکرار شدنش عجیبه دیگر.

اصلاً اینکه دیگر از دماغ خانم لیلا حاتمی در دست آن خورد این دماغش خون آمد دیگر خیلی چیز است. یک واقعه عجیب و غریبیه که هی مدام در چهارشنبه‌سوری بالاخره دماغ خانم هدیه تهرانی مرتب در آن قطره دارد ریخته می‌شود.

بنابراین یک چیزی در مورد دماغ‌ها در فیلم‌های آقای فرهادی که این مشکل چیه؟ چرا اینقدر دماغ‌ها آسیب‌پذیرن؟ این‌جور من منظورم این است. شما یک سری فیلم می‌بینید ممکن است حالا این‌ها یک چیزهای خیلی جزئی باشند.

حالا مثلاً دعوا می‌شود از دماغ آدم‌ها ولی کل دماغ‌های تاریخ سینمای ایران جمع کنید که ازش خون اومده، فکر کنم آقای فرهادی یک سهم بزرگی دارد با همین پنج تا فیلم.

کتک‌کاری و خشونت فیزیکی

چقدر کتک‌کاری تو این فیلم‌ها هست؟ در رقص در غبار، نظار یک کتک‌کاری حسابی با همکارش می‌کند. دو سه بار هم کتک می‌خورد از حیدر و یک بار هم که اصلاً با همدیگر گلاویز می‌شوند طولانی همراه با یک موسیقی که آخرش هم کف می‌زنند با همدیگر کتک‌کاری می‌کنند که منجر به خون اومدن از دماغ نظر می‌شود. اینجا چند تا دعوا هست.

از اولش اکبر با اعلا دعوا یعنی دعوای فیزیکی، درگیری‌های ابوالقاسم فیروزه را می‌زنه، ابوالقاسم زن خودش را می‌زنه، اعلا با شوهر ساختگی فیروزه حسابی دعوا می‌کنند که می‌گوید اگر برای خاطر نمی‌دانم تو نبود کله‌شو می‌کردم زیر ریل قطار. چهارشنبه‌سوری که اصلاً جا ندارد کسی را بزنه، هم هدیه تهرانی بچه‌شو کتک می‌زند حسابی. یک جوری که یک خورده چیز است دیگر.

یک مادر این‌جور دنبال مثلاً بچه‌اش برود. یک صحنه‌ای هست که وقتی می‌آید نگاه می‌کند را تراس همین‌جور دارند اصلاً انگار دعوا شده، دارد می‌زند بچه را و از رفته دنبالش می‌کشه و این‌ها و یک جور غیر عجیب و غریبی فرخ‌نژاد هم هدیه تهرانی را در خیابون کتک می‌زند. تو درباره الی هم یک دعوای زن و شوهری کتک‌کاری هست به اضافه آن دعواهایی که دو بار علیرضا درگیر می‌شود فیزیکی.

یک بار با آن سر بوق زدن و نمی‌دانم راننده و اینا، یک بار هم با احمد و دیگران. و این چیز هم که همین‌طور دیگر. در جدایی نادر از سیمین شخصیت شاه‌حسینی کاملاً حالت درگیری فیزیکی دارد. این‌ها ویژگی‌ان دیگر. بالاخره خوب است که آدم به این‌ها فکر بکند که این مقدار خشونت فیزیکی تو این فیلم‌هایی که خیلی جا ندارند.

نکته این است که مثلاً چهارشنبه‌سوری شما تا یک جایی مثلاً بگویید رقص در غبار و شهر زیبا فیلم‌های پایین‌شهری‌ان، آنجا درگیری فیزیکی زیاده. ولی فیلم‌ها از وقتی که بالاشهری هم شدن باز دعوا در آن هست.

دعوایی که لزوماً هم یک آدم از پایین پایین‌شهری‌ها چیزش نیستند. یعنی مثلاً فرخ‌نژاد و مانی حقیقی در چهارشنبه‌سوری و درباره الی آدم‌های پایین‌شهری نیستند ولی باز اهل کتک‌کاری‌ان. اهل کتک‌کاری آن هم زدن زن.

کلاً زنا در فیلم‌های آقای فرهادی در معرض کتک خوردن هستند. این‌جور چیزها را من می‌توانم اگر چون نمی‌خواهم الان بحث بکنم بگذارم برای جلسات بعد. خیلی چیزها یادداشت کردم. حدسم این بود که نتونم در مورد چهارشنبه‌سوری تو این جلسه بحث را شروع بکنم. ولی نمی‌دانم من یک حس حسی دارم که از شهر زیبا بگذریم دیگر چیزی به این خوبی برای بحث کردن پیدا نمی‌شود.

من می‌خواهم چند تا نکته در مورد فیلم شهر زیبا هم فهرست‌وار بگویم.

قطار، پنجره، فنس و نمادهای آگاهانه

یک خورده به قطاره فکر کن. به نظر من همین‌جوری در فیلم قطار اینقدر رد نمی‌شود. یک چیزهای جزئیاتی که یک خورده شما هر چیز غیرعادی، حالا نظر آدم باید جلب کند دیگر. شما یک جایی اصلاً این تأکیدی که روی پنجره خانه فیروزه هست.

خیلی چیزه، خیلی درشته در این فیلم. مثلاً حتی در این حد این مسئله روش تأکیده که جایی که غفوری اعلا را می‌آورد می‌خواهد بهش بگوید که برو فیروزه و بعد با همدیگر بروید آنجا می‌گوید آن پنجره را میبینی؟

آن خانه خب آدم که می‌گوید درو می‌گیرد آن درو خونه‌شو پنجره را چه کار دارم من مگه می‌خواهم از پنجره بروم تو خانه زنگ می‌خواهم بزنم می‌گوید از یعنی شما چیزی که از خانه فیروزه از اول میبینی پنجره‌ست از پنجره‌اش دارد صحبت می‌شود پنجره‌ام تو فیلم کشیده شدن پرده از بیرون از داخل این پنجره خیلی شخصیت مهمی تو این فیلم می‌شود.

من یک جالب یک چیزی در نوشتن می‌توانم موقعی که درباره الی دارم صحبت میکنم بگویم. به فنس‌های فلزی که دخترای مورد علاقه اسباب خونه‌شون هست. در رقص در غبار و شهر زیبا هرش شما دور هم خانه فیروزه نماهایی میبینید که از پشت فنس گرفته شده. مثلاً فکر کنم اولین باری که خانه را میبینیم این‌جوری است.

این هم یک دروغ دیگر است من یادم نبود می‌گوید به مرتضی علی بقیه ندارد بعد می‌گوید که آن بهش اشاره می‌کند می‌گوید با چه میاره. این‌ها دروغ‌های چیزی نیستند خیلی دراماتیک مهم نیست. دست آخر می‌گوید اومدم دستشو ماچ کنم. چه خباثتی. این با خواهرش صحبت می‌کند این با کجاست؟

خوبی است. از این فنس که آنجا در رقص در غبار که یادتون هست مثلاً یک جایی این نظر از پشت یک فنس در حالی که این‌جوری وایساده با مادر چیز صحبت می‌کند یا همان صحنه‌ای که حتی آخر فیلم می‌رود اینکه آنجا فنس کشی شده چیز است دیگر هم این‌جوری هم اینجا هم همینطور هست دور و اینکه مدام دوربین یک جوری می‌گیرد الان این اولین نمای خانه فیروزه است که دقیقاً یک جوری گرفته شده که از پشت فنس شما ببینید.

خب خیلی طبیعی نیست دیگر. کافی بود این ماشین آن‌ور فنس مثلاً وایسه. ولی وجود این چیز به اصطلاح مانع این‌ها خود ناخودآگاه نیستند این‌ها کاملاً خودآگاه.

یک تصمیمی که کارگردان می‌گیرد به عنوان مثلاً فکر کنید اول فیلم با صدای کلاغ شروع می‌شود. خب شما انتظار دارید فیلمی که با صدای کلاغ شروع می‌شود همین فیلم یک خورده شوم و چیزی به پایان خوشی نداشته باشه.

صحنه‌ای که اعلا می‌رود خواستگاری آنجا نشستن هم شاید همان صدای کلاغ دوباره در باند صدای فیلم هست. مثل اینکه رسیده به اونجای شوم داستان دیگر آن چیزی که از اول میشد پیش‌بینی کرد.

پرسش و پاسخ

یک سوالی از من شد در مورد من این را جواب بدهم و بحث را تمومش کنیم که در مورد اسم فیلم‌ها من بحث نکردم و نمیکنم. معمولاً در فیلم‌های قبلی هم که صحبت میکردیم من به نظرم به شدت این‌جوری است که اسم فیلم‌ها خودآگاهانه انتخاب می‌شود. بنابراین اگر اهمیتی داشته باشه خواهش میکنم. اگر اهمیتی داشته باشه به این دلیله که این است.

اگر اهمیتی داشته باشه از این جهته که شما می‌توانید قصد مؤلف را در آن ببینید. یعنی مؤلف چه می‌خواهد بگوید از چه زاویه‌ای نگاه می‌کند. بعیده حالا ممکن است حالا یک فیلمی پیدا کنید معنی خیلی عمیقی داشته باشه اسمش ولی معمولاً می‌شود خیلی چیز نیست این شکلی نیست که انتظار داشته باشید که از در اسم فیلم معنی‌های ناخودآگاه خیلی جادویی در بیاید.

خب من

جلسه آینده ان‌شاءالله در مورد چهارشنبه‌سوری صحبت خواهم کرد.