→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۸۰ · نقشهٔ جلسات

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

شهرِ زیبا (فرهادی)

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه شهر زیبا را در زنجیرۀ جهش‌های فرهادی می‌نشاند، ظرافتِ کارگردانی و دیالوگِ طبیعی را نشان می‌دهد، سپس رقص در غبار و شهر زیبا را دو بیانِ یک زخم — با پوشش و بی‌پوشش — می‌خواند. گناه به‌مثابهٔ تخطی از رشد و مرگِ قهرمانِ درون، اکبر و اعلا به‌عنوانِ دو لایهٔ «من»، انبوهِ دروغ به‌عنوانِ تکنیک و خویِ شخصیت‌ها، و سرانجام تکرارِ خونِ دماغ و خشونت و نمادهایِ آگاهانهٔ قطار و پنجره و کلاغ مسیر را می‌بندد.

جهشِ کارگردانی و اعتماد به صحنه

در میانِ فیلم‌های فرهادی اگر بی‌انصافی کنار گذاشته شود، توافقی هست که هر اثر نسبت به قبلی نه فقط پیشرفت که جهشی در کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی نشان می‌دهد. شهر زیبا نسبت به رقص در غبار این فاصله را دارد؛ و «بزرگ‌ترین جهش بین شهر زیبا و چهارشنبه‌سوریه» خوانده می‌شود. از سازندۀ شهر زیبا تا اوجِ صحنه‌های طولانی و بازی‌های چهارشنبه‌سوری فاصله‌ای شگفت است. همین مسیر، شهر زیبا را نقطۀ میانیِ مهم می‌کند: هنوز به آن پختگیِ کامل نرسیده، اما دیگر خامِ نخست نیست.

نمونۀ اعتمادِ تازۀ کارگردان در صحنه‌ای است که دوربین با اکبر در ماشین می‌ماند در حالی که انتظارِ متعارف کات به نقطۀ دیدِ دیگر است. ماندن با کسی که قرار است اعدام شود، سنگینیِ نگاه را جابه‌جا می‌کند. صحنه‌های طولانی بدونِ خردکردنِ بی‌وقفۀ نما، بازی را دشوارتر و در عین حال زنده‌تر می‌کند؛ تکرارِ ده دقیقه اگر خراب شود هزینه‌بر است. جرئتِ چنین نماهایی نشان می‌دهد وسواسِ بازی با اعتماد به تمرین و تداومِ فضا جمع شده است. حتی صدای قطار که گمان می‌رود میکسِ بعد از فیلمبرداری باشد، در روایتِ این بحث به‌عنوانِ ریسکِ زندۀ صحنه شنیده می‌شود: تداومِ فضا مهم‌تر از راحتیِ تکه‌تکه کردن است.

قطار در این بافت فقط پس‌زمینه نیست. صدای واقعی‌اش، عبور از پشتِ فنس، و پنجره‌ای که فیروزه کودک را در گهواره می‌جنباند و قطار قاب را پر می‌کند، نماهایی‌اند که ارزشِ تصویریِ مستقل دارند. نقدِ روان‌شناختی اغلب محتوا را می‌بلعد و ظرافتِ میزانسن را از قلم می‌اندازد؛ یادآوریِ این نماها یادآوری است که ارزشِ فیلم فقط در تمِ گناه نیست. تصویرِ مادر و قطار، بی‌دیالوگِ اضافه، سنگینیِ روزمره‌ای را می‌گذارد که بعداً با التماسِ رضایت و دروغ‌های خانه می‌خواند. دو بار دست‌کم از قطار نمایِ درشت و پرمایه گرفته شده تا فضا نفس بکشد.

دیالوگ نیز در همین مسیر جهش دارد. «طبیعی حرف زدن تو فیلم‌های فرهادی» از فیلمی به فیلمِ دیگر محسوس‌تر می‌شود. در صحنۀ دمِ در، التماس برای ورود، قطع‌شدنِ حرف‌ها روی هم، تغییرِ لحن وقتی طرفِ گفتگو عوض می‌شود، و بازی‌هایی که واژۀ درست را در جای درست می‌نشانند، از الگویِ نوبتیِ سینمایِ غالب فاصله می‌گیرند. یکی حرف می‌زند و دیگری وسطش می‌آید؛ جمله قطع می‌شود و دوباره از سر گرفته می‌شود — همان‌طور که در زندگی. مادر از لحن و واژه‌ها معلوم می‌کند که مایل به رضایت است بی‌آنکه آشکارا دخالت کند؛ پسر و دیگران لحن را عوض می‌کنند وقتی طرفِ گفتگو عوض می‌شود. وقتی دیالوگ خوب باشد بازیگر جا پیدا می‌کند؛ دیالوگِ بد حتی بازیگرِ خوب را خفه می‌کند. این سطحِ حرف‌زدن زمینه‌ای است که بعداً دروغ و نقش‌بازی روی آن باورپذیر می‌شود.

طولانی‌ماندن روی صحنه فقط نمایشِ مهارت نیست؛ تماشاگر را در زمانِ واقعیِ شرم و التماس نگه می‌دارد تا داوریِ سریع دشوار شود. وقتی ده دقیقه التماس و سکوت بریده نشود، همدلی جایِ خلاصهٔ اخلاقی را می‌گیرد و میدان برای لایه‌هایِ بعدیِ خوانش باز می‌ماند. همین اعتمادِ فرمی است که اجازه می‌دهد تمِ سنگینِ گناه و قصاص بدونِ شعار روی پرده بنشیند.

هر پنج دقیقه چیزی برای مکث دارد: کارگردانی، دیالوگ، یا تم. این تراکمِ جزئیات همان چیزی است که نقدِ صرفِ مضمونی از دست می‌دهد. اگر فقط بگوییم فیلم دربارۀ اعدام و رضایت است، نیمی از آنچه آن را از ملودرامِ معمولی جدا می‌کند نادیده مانده است. صحنۀ طولانی، قطار، و حرفِ دمِ در با هم یک اقلیم می‌سازند: جهانِ فشرده، عصبی، و دقیق.

دو فیلم، یک زخم: پوشش و آشکار

رقص در غبار و شهر زیبا از نظرِ تئوریک کنارِ هم جالب‌اند چون یک تم دو بار ساخته شده: یک‌بار با پوشش و تحریف‌های خودآگاه، یک‌بار بی‌پوشش. در اولی آرزو و لایه‌های دفاعی واقعیت را می‌پیچانند؛ در دومی لبِ مسئله گفته می‌شود. تفاوتِ زمانی هم هست: آنجا لحظۀ زخم‌خوردن، اینجا وقتی زخم به بحران رسیده و واکنش می‌طلبد. دیدنِ دو بیان از یک فشارِ درونی، برای روان‌کاویِ اثر، آزمایشگاه است نه فقط مقایسۀ ژانر. مؤلف یک بار با لایۀ دفاعی و یک بار بی‌دفاع همان فشار را روایت کرده است.

کنار هم نشاندنِ این دو بیان، آزمایشگاهی برای دیدنِ دفاع‌های روانی است: کجا داستان خودش را توجیه می‌کند و کجا دیگر پرده برنمی‌دارد. فاصلهٔ زمانی میانِ لحظۀ زخم و لحظۀ بحران نیز مهم است؛ آنچه در یکی پخش و رمانتیک می‌شود، در دیگری متراکم و حقوقی و خشن می‌گردد. از این‌رو مقایسه فقط فهرستِ شباهت‌ها نیست؛ سنجشِ درجۀ پرده‌پوشی است.

محتوای مشترک به عشقِ نوجوانانه و ازدست‌رفتنِ آن نزدیک است. بسیاری عشقِ اول را به سرانجام نمی‌رسانند و داغش تا بزرگسالی می‌ماند؛ گاه درست پیش از ازدواجِ بعدی در خواب و احساس بازمی‌گردد و رابطۀ تازه را مختل می‌کند. کسی در آستانۀ عقد خوابِ معشوقِ دور را می‌بیند و احساس می‌کند دیگر به نفرِ دوم چیزی ندارد — نمونه‌ای از زنده بودنِ عشقی که تحقق نیافته اما نمرده است. رقص در غبار این داغ را با بیابان‌زدگی و رنجِ جسمانی می‌پوشاند؛ شهر زیبا پیامد را در فضایِ زندان، رضایتِ اولیای‌دم و ازدواج‌های اجباری نشان می‌دهد. انتهای شهر زیبا به ازدواجی می‌رسد که عشق در آن غایب است و ترحم و اجبار پررنگ‌اند — اختلالِ پس از شکست، نه پایانِ شیرین.

گناه اینجا عذابِ وجدانِ سطحی نیست. صرف‌نظر از عشق، در خوانشِ نمادین، به «گناه بزرگی» می‌ماند که کارش به قتل می‌کشد: چیزی غیرقابل‌جبران، نه طلاقی ساده. انرژیِ رنج که در رقص در غبار پخش می‌شد، در شهر زیبا روی کسی متمرکز است که باید تقاص بدهد. واقعیتِ زیرین همان است؛ فقط پوشش‌ها برداشته شده‌اند. از این رو شهر زیبا را می‌توان آشکارسازیِ همان زخمی دانست که فیلمِ پیشین با بیابان و فداکاریِ ظاهری می‌پوشاند. آنجا ممکن است تماشاگر قانع شود بدهکاری نیست و حتی با فداکاریِ انگشت جبران شده؛ اینجا موجودی در انتظارِ مرگ است و مقاومت در برابرِ نابودی شکل گرفته است.

در رقص در غبار لایهٔ خودآگاه می‌کوشد رهاکردنِ عشق را موجه و حتی ستودنی نشان دهد: چاره‌ای نبود، از ابتدا می‌دانست، فداکاری کرد. زیرِ همان لایه اما حسِ بدهکاری جریان دارد؛ زندگی صرفِ جبرانِ دینی می‌شود که داستان رسم‌اش را انکار می‌کند. شهر زیبا همان حس را بی‌پرده می‌کند: سال‌ها پیش قتلی رخ داده و عوارض و تلاش برای جبران دیده می‌شود. کشتنِ معشوق هم‌ارزِ نمادینِ کشتنِ عشق در فیلمِ اول است. سه موضوع این جفت را پربار می‌کند: ساختِ دوبارۀ یک تم با پوشش و بی‌پوشش؛ اختلالِ پس از شکستِ عشقِ اولیه در ازدواج‌های بعد؛ و تخطی از لحظۀ رشد که در فصلِ بعد باز می‌شود.

تخطی از رشد و مرگِ قهرمانِ درون

از دایرۀ عشقِ صرف که بیرون بیاییم، الگو کلی‌تر است. در نوجوانی و جوانی لحظه‌هایی پیش می‌آید که باید در برابرِ بندِ خانواده و سنت ایستاد و گامی برای رشد برداشت — چه معشوق باشد، چه سفر، چه شغل، چه مسیرِ معنوی. سنت‌های موجود بیشتر برای معیشت‌اند تا نقشۀ فردانیت؛ کمتر پدری و مادری درست همان‌جا که باید رها کرد، همراهی می‌کنند. اکثریت کوتاه می‌آیند. پرسش این است که اگر کوتاه بیاییم چه بر سرِ روان می‌آید.

تخطی از «دستورالعمل‌های سلف» به معنایِ واقعی گناه است: رهاکردنِ همان عملی که در آن لحظه برای شکوفایی لازم بود. ایگو تصمیمِ غلط می‌گیرد و باید تاوان بدهد. تاوان نابودیِ بخشی از شخصیت است که می‌توانست رشد کند. «قهرمان درونش می‌میره»؛ آدم مبتذل‌تر، روزمره‌تر، کم‌شورتر می‌شود. سه چهار سال بعد کسی که پر از آرزو بود شبیهِ بقیه زندگی می‌کند و سودایِ رفتنِ بزرگ را از دست داده است. روان مثل بدن زخم را ترمیم می‌کند و شخصیتِ تازه‌ای سر برمی‌آورد، اما در سطحی پایین‌تر و با فقدانِ برخی ظرافت‌ها. اشتباه قابلِ برگشت است، اما نه آسان؛ قتلِ نمادین یا واقعی را نمی‌توان فردا با لبخند پاک کرد.

قانونِ تاوانِ روانی با بخششِ بیرونی به‌کلی پاک نمی‌شود. حتی اگر رضایتِ اولیای‌دم بیاید و جان بماند، بخشی از امکاناتِ شخصیت از پیش بریده شده است. درامِ شهر زیبا بر همین فاصله می‌ایستد: میانِ زنده ماندن و زنده بودنِ روان، میانِ نجاتِ جسم و بازگشت‌ناپذیریِ رشدِ ازدست‌رفته.

شهر زیبا درامِ پیچیدۀ همین فرایند است: بخشی که نسخهٔ رشد را رعایت نکرده تحتِ فشار نابود می‌شود و چیزِ دیگری جایش را می‌گیرد. اگر عشقِ اول با خیانت به خودِ لحظه از دست برود، عشقِ دوم به‌سختی همان شور را بازمی‌یابد؛ ظرافت‌های عاشقانه و هنری تضعیف می‌شوند. تهدیدهای روان‌شناختی گاه فیلمِ به‌ظاهر کم‌جذاب را بی‌نهایت خواندنی می‌کنند — درست با افزودنِ لایه، نه کاستن از لذت. آثارِ هنری خوراکِ تئوری‌اند؛ همان‌طور که نامِ وضعیتی از رمان بر بیماری می‌نشیند یا عقده از اسطوره می‌آید، فیلم می‌تواند الگویِ شکست و پس‌لرزه را بنمایاند — به شرطِ آنکه یک زندگی را قانونِ کلی نکنیم و نمونه‌های دیگر را هم بجوییم.

اکبر و اعلا: دو لایهٔ یک من

اکبر و اعلا در خودآگاه دو نفرند: یکی محکوم، یکی دوستِ پیگیرِ رضایت. در لایۀ ناخودآگاه خوانشی پیش می‌نهد که یکی‌اند. اکبر آن «منی» است که سال‌ها پیش گناه کرده؛ اعلا منی است که پس از بحران متولد شده و حقِ حیات دارد، اما وارثِ مشکلاتِ همان زخم است. اعلا باید تن به ازدواج و معامله بدهد؛ اکبر به معنایی بایکوت شده و دیگر نمی‌تواند به شکلِ قبلی ادامه دهد. پیشنهادِ خودآگاهِ ساده‌لوحانه — که اکبر خودش برود و ازدواجِ پیشنهادی را بپذیرد — با این بافت جور درنمی‌آید.

نخستین تصویرِ اکبر تراشیدنِ مجسمۀ زن و مرد است — کارِ هنریِ مرتبط با رابطه و عشق. اگر آن عشق رها نمی‌شد، افق می‌توانست بیانگرِ عشق باشد؛ آنچه می‌ماند بیانِ تلخی‌هاست. اکبر آرام‌تر، ظریف‌تر، با خشونتِ کمتر دیده می‌شود و حسِ دریغِ از دست رفتنش در تلاشِ دیگران برای نجاتش می‌نشیند. اعلا خشن‌تر، قوی‌تر، آسیب‌ناپذیرتر پس از بیابان‌زدگی، و بدونِ حسِ هنرمندی. پس از بحران، احساسات کم و پوست کلفت می‌شود؛ همین جابه‌جایی در مقایسهٔ دو چهره خوانا است. همه می‌کوشند اکبر نمیرد؛ شهر زیبا می‌گوید اگر در لحظه‌های متهورانۀ رشد کوتاه بیاییم، زخم فشارش را روی همان بخشِ ظریف می‌آورد.

عشقِ دوم نیز لنگ می‌ماند: کسی که در عشقِ اول تخلف کرده، در عشقِ بعد تحقق را سخت‌تر می‌یابد. ظرافت‌های عاشقانه تضعیف می‌شوند و چیزهای زمخت‌تر جانشین می‌گردند. آدم نمی‌میرد؛ شخصیت عوض می‌شود متناسب با شرایطِ تازه. اعلا می‌تواند بدود، التماس کند، دروغ بگوید و معامله کند؛ نمی‌تواند جایِ آن قهرمانِ مرده را پر کند. از این رو درام هم اجتماعی است هم درونی: رضایتِ ابوالقاسم و پول و خانواده، روی صحنه؛ مرگ و تولدِ من، زیرِ صحنه.

فریب‌کاریِ اعلا بخشی از همین منِ جدید است: بستنِ یقه، خواندنِ نامۀ دروغ، نقش‌بازی مقابلِ زندان‌بان و ابوالقاسم. در لحظۀ رضایت ابهام می‌ماند که اکبر واقعاً از دیه گذشته یا اعلا دروغی تمام‌عیار ساخته است. دست‌کم بخشی از سخن قطعاً دروغ است، چون اکبر نمی‌توانسته از فروشِ خانه‌ای که همان لحظه پیش آمده خبر داشته باشد. انگیزۀ زنِ ابوالقاسم برای پولِ درمانِ کودکِ معلول و یادآوریِ آنکه انتقام جایِ سوگ را گرفته، ابوالقاسم را آماده‌تر از هر دروغی می‌کند؛ گریۀ او پیش از ضربۀ آخرِ اعلا می‌آید. با این‌همه، سابقۀ فریبِ اعلا اجازه نمی‌دهد نامه و نقل‌قول‌ها را یکسره راست پنداشت. حتی ایدۀ زودتر اعدام‌کردن پیش‌تر از زبانِ اعلا به ابوالقاسم رسیده بود، نه لزوماً از اکبر. «اعلا خود اکبره» در این بافت فقط استعاره نیست؛ توضیحِ اینکه چرا بارِ زندان بر دوشِ کسی است که ظاهراً گناه نکرده است.

در حاشیه، یادآوریِ پایان‌هایِ سانسورشده یا تحریف‌شده — مثل صحنهٔ پایانیِ فیلمِ «نیاز» که در آن علی در کارگاهِ جوشکاری کار می‌کند و علمِ بزرگِ کوچه را تمیز می‌کند — نشان می‌دهد حتی دریافتِ عمومیِ آثار نیز لایه‌لایه است. آنچه از تلویزیون می‌رسد ممکن است لحنِ مذهبی یا اخلاقی را جابه‌جا کند؛ خوانشِ روان‌کاوانه باید به خودِ بافتِ فیلم برگردد نه به نسخۀ قیچی‌شده. همین حساسیت دربارۀ نقطهٔ دید و کات، با حساسیت دربارۀ اکبر و اعلا هم‌جنس است: کجا ایستاده‌ایم و چه کسی را «منِ» اصلی می‌گیریم؟

قدرتِ بیشترِ اعلا در کنارِ خشونتِ بیشتر، بهایِ بقا پس از بحران است. کسی که از لبۀ فاجعه گذشته، آسیب‌پذیری‌اش کم می‌شود و همزمان ظرفیتِ نرمی و ظرافت در او می‌خشکد. مراقبت از اکبر، در این قاب، نبرد برای نگه داشتنِ باقیمانده‌ای از امکانِ پیشین است؛ حتی وقتی ابزارِ آن مراقبت دروغ و معامله باشد.

دروغ از جشنِ تولد تا تعلیق

برخلافِ برچسبِ سادۀ «تریلوژی در کاره» یا تترالوژی دربارۀ دروغ، مسیر پیچیده‌تر است. بعضی از شهر زیبا تا جدایی را در یک بسته می‌چینند و دربارۀ الی و چهارشنبه‌سوری را «تریلوژی دروغ» می‌خوانند؛ این برچسب نظمِ ساختگی است. «فهرست دروغ» در شهر زیبا از همان آغاز پر است. فیلم با این شروع می‌شود که «اعلا رگ خودش را زده» — فریب برای جلبِ توجه و خروج. غفوری به اکبر می‌گوید دلم روشن است رضایت می‌دهد، در حالی که ناامیدی آشکار است؛ دروغِ مصلحتیِ رایج. کسی نماز صبح را نمی‌داند چند رکعت است؛ زن از پشتِ در می‌گوید شوهر نیست در حالی که هست؛ پاکت‌نامه فردا خریده می‌شود بعد از انکارِ شغل؛ نامه به نامِ اکبر را اعلا می‌نویسد و صدقِ تک‌تکِ جملاتش مبهم می‌ماند.

حتی انگیزۀ قتل در روایت‌های بعدی می‌تواند عوض شود. وقتی از اعلا می‌پرسند اکبر چرا کشت، پاسخ به حسادت و مالکیت نزدیک می‌شود: «نمی‌تونست ببیند که می‌بیننش یک نفر دیگر». شاید اصلاً نقشۀ خودکشیِ دو نفره در کار نبوده باشد. نامه و نقل‌قول‌ها لایه‌لایه مشکوک‌اند چون نویسنده‌شان اعلا است و او در سراسرِ فیلم دروغ‌گوست. کلِ ملاقات با ابوالقاسم می‌تواند صحنۀ دروغِ سراسری باشد؛ حتی نقلِ حرف‌های اکبر قابلِ اعتمادِ کامل نیست.

دروغ‌ها اینجا اغلب بامزه‌اند و همیشه فاجعه نمی‌زایند. مهم‌ترین اتفاقِ خوبِ فیلم — رضایتِ ابوالقاسم — می‌تواند روی دروغ سوار باشد. این با خوانش‌هایی که فرهادی را فقط مصلحِ اجتماعیِ ضدِ دروغ می‌بینند نمی‌خواند. دروغ هم تکنیکِ فیلمنامه است برای کنترلِ اطلاعات و ساختنِ «تعلیق»، هم خویِ شخصیت‌هایی که راست‌گفتن برایشان نیاز به انگیزه دارد. «چهارشنبه‌سوری این در اوجه»: همه‌چیز را باید از پشتِ حرف فهمید. در دربارۀ الی «همه دارند دروغ می‌گویند» و ترس از فاش‌شدن موتورِ داستان است. اما ریشه از شهر زیبا می‌آید، نه از یک تصمیمِ ناگهانی برای نقدِ اخلاقِ ملی.

فیروزه در خانه و بیمارستان مدام پنهان می‌کند؛ علاقه را ترحم می‌نامد تا آنجا که طرف می‌گوید «دروغ داری میگی» چون پنهان‌کاری دیگر تحمل‌پذیر نیست. زنِ ابوالقاسم از قولِ شوهر حرف می‌زند تا پول و رضایت را پیش ببرد. ابوالقاسم می‌گوید شب فکر می‌کند تا طرف را از سر باز کند. اعلا برای ناهار و نوشابه دروغ می‌گوید و هنوز گرسنه است. این انبوه، در فیلم‌های معمولی این‌قدر متراکم نیست. وقتی تماشاگر بیاموزد هر اطلاعات ممکن است دروغ باشد، «تعلیق‌ها ایجاد نمی‌شود» به همان قدرتِ پیشین. تعلیق وابسته به باورِ اولیه است؛ اگر از دقیقهٔ اول هیچ‌چیز باور نشود، پیچش کار نمی‌کند. شهر زیبا هنوز در مرحله‌ای است که دروغ‌ها بخشی بامزه و بخشی دردناک‌اند و تماشاگر هنوز فریب می‌خورد.

از تکنیک تا روانِ دو فیلم

جمعِ این‌ها شهر زیبا را هم نقطۀ عطفِ فرم می‌کند و هم آشکارگرِ زخمِ رقص در غبار. جهشِ دیالوگ و جرئتِ نما، بسترِ باورپذیری برای جهانی است که در آن التماس، معامله و فریب روزمره‌اند. تمِ دوگانه — شکستِ عشق و تخطی از رشد — بدونِ روان‌کاوی هم دیده می‌شود؛ با روان‌کاوی، اکبر و اعلا از دو نقش به دو لایهٔ یک تاریخِ درونی بدل می‌شوند. دروغ نه شعارِ اخلاقی که خونِ روایت است؛ و همین خون بعداً در آثارِ بعدی غلیظ‌تر می‌شود تا جایی که خطرِ اشباعِ تماشاگر را هم به همراه دارد.

پرسشِ باز این است که آیا دروغ فقط ابزارِ فیلمنامه است یا نشانۀ چیزی بزرگ‌تر در جهانِ شخصیت‌ها. هر دو می‌توانند درست باشند: بدونِ پنهان‌کاری داستانِ فرهادی پیش نمی‌رود، و هم‌زمان آدم‌هایی که از رشد کوتاه آمده‌اند بیشتر به نقش‌بازی و مصلحت پناه می‌برند. نامۀ دروغین، رضایتِ مشکوک، و ازدواجِ بی‌عشق حلقه‌های یک زنجیرند. خواندنِ وفادار یعنی دیدنِ قطار و التماس و مجسمه و نامه در یک شبکه: تصویر، دیالوگ، گناه و فریب، نه چهار موضوعِ جدا.

اگر از زاویۀ مؤلف بنگریم — با احتیاطِ تمام و بدونِ زندگی‌نامه‌نویسیِ خام — حس آن است که چیزی در مسیرِ بیانِ عشق آسیب دیده و بیانِ تلخی جایش را گرفته است. این حس باید با فکت‌هایِ دو فیلم مهار شود، نه آنکه جایگزینِ آن‌ها گردد. آنچه برای تئوری مفید است الگویِ مشترک است: لحظۀ تصمیم، تاوانِ روانی، تولدِ منِ خشن‌تر، و زبانی که راست را دشوار می‌کند. شهر زیبا این الگو را در زندان و خانه و کوچه پخش می‌کند.

بدین ترتیب مسیر از تحسینِ فرم به زخمِ دو فیلم، از قانونِ تاوانِ روانی به دو چهرۀ اکبر و اعلا، و از فهرستِ دروغ به آیندۀ تعلیقِ فرهادی می‌رسد. آنچه می‌ماند این است که رشدِ نایافته هزینه دارد؛ و سینمایی که بتواند آن هزینه را هم در نمای قطار و هم در دروغِ دمِ در نشان دهد، دیگر فقط قصۀ زندان و رضایت نیست — نقشه‌ای است از اینکه چگونه منِ ظریف می‌میرد و منِ دیگری، خشن‌تر و کم‌ظرافت‌تر، جایش را می‌گیرد و با دروغ راه می‌رود تا شاید کسی زنده بماند. در این نقشه، چهارشنبه‌سوری ادامهٔ اعتمادِ فرمی است و دربارۀ الی ادامهٔ اقتصادِ دروغ؛ شهر زیبا همان جایی است که هر دو رگه هنوز در یک بدن دیده می‌شوند.

پرسشِ نهاییِ این بخش نه برچسب‌زدن به جامعه است و نه ستایشِ تکنیک به‌تنهایی. پرسش این است که پس از تخطی از رشد، زبان چگونه فاسد می‌شود و تصویر چگونه باید این فساد را هم در نمای قطار و هم در پاکت‌نامه نشان دهد. پاسخِ فیلم در تراکمِ جزئیات است، نه در یک خطابه.

خون دماغ، خشونت و نمادهای آگاهانه

پرسشی ساده مجموعه را لو می‌دهد: آیا فیلمی از فرهادی هست که در آن «از دماغ کسی خون نیامده باشه»؟ در رقص در غبار از دماغِ نظر، در شهر زیبا از دماغِ اکبر پس از درگیری با اعلا، در جدایی از دماغِ شخصیتِ لیلا حاتمی، در دربارۀ الی از دماغِ احمد. چهارشنبه‌سوری از این نشان می‌گریزد، اما کتک‌کاری در آن هست. «کتک‌کاری همیشه هست»؛ مردان زنان را می‌زنند و این حتی در فضاهایِ بالاشهری که انتظارِ مشت و کتک کمتر است تکرار می‌شود. سهمِ این چند فیلم از خونِ دماغ در سینمای ایران چشمگیر است؛ تکرارِ بی‌تأکیدِ اغراق‌آمیز از تمایلِ روانیِ منظم خبر می‌دهد، نه از تزئینِ تصادفی.

خشونتِ فیزیکی فقط میراثِ فیلمِ پایین‌شهری نیست. وقتی داستان بالاشهری می‌شود نیز درگیری می‌ماند: کودک کتک می‌خورد، زن در خیابان کتک می‌خورد، زن در جهانِ داستانی مکرر در معرضِ ضربه است. در شهر زیبا ابوالقاسم فیروزه را می‌زند، زنِ خود را می‌زند، اعلا با شوهرِ ساختگی درگیر می‌شود. این‌ها را نباید با یک حکمِ جامعِ اخلاقی بست؛ باید چون فکتِ تکراری نگه داشت تا در خوانشِ فیلم‌های بعد دوباره فعال شوند. اشتراکِ جزئی میانِ آثار، برای نقدِ روان‌کاوانه، حکمِ تکرارِ نماد در سلسلهٔ رؤیا را دارد.

نمادهایِ آگاهانه لایهٔ دیگری‌اند. «قطار اینقدر رد نمی‌شود» اگر تصادفِ محض باشد؛ پنجرهٔ خانهٔ فیروزه نیز به اندازهٔ در اهمیت پیدا می‌کند و جایی مسیر با اشاره به پنجره معرفی می‌شود. فنسِ فلزی مانعِ دید را آگاهانه در قاب می‌گذارد. فیلمی که با صدای کلاغ شروع می‌شود وعدهٔ پایانِ خوشِ آسان نمی‌دهد؛ بازگشتِ همان صدا در خواستگاری، نقطهٔ شوم را یادآوری می‌کند. این‌ها برخلافِ برخی نمادهایِ خواب، تصمیمِ کارگردان‌اند: جایِ دوربین، باندِ صدا، تأکیدِ کلامی. در برابرشان، «اسم فیلم‌ها خودآگاهانه انتخاب می‌شود» و بیشتر زاویهٔ قصد را نشان می‌دهد تا جادویِ ناخودآگاه. مرز مهم است: کلاغ و فنس می‌توانند فکرشده باشند؛ خونِ دماغِ مکرر کمتر شبیهِ تزئینِ آگاهانه است.

از شهر زیبا که بگذریم، کمتر فیلمی در این مسیر چنین خوراکِ متراکمی برای نقدِ روان‌کاوانه می‌دهد. ترکیبِ تمِ عشقِ از‌دست‌رفته، دوگانهٔ اکبر و اعلا، دروغِ آغازین، خشونتِ تکراری، و تصویرِ قطار در پنجره، اثری می‌سازد که هم به فیلمِ قبل نور می‌تاباند و هم فیلم‌های بعد را علامت می‌زند. خوانشِ روان‌کاوانه جذابیت را کم نمی‌کند؛ لایه می‌افزاید و گاه اثرِ به‌ظاهر ساده را موضوعِ مطالعهٔ جدی می‌کند. تهدیدِ روان‌شناختیِ جدی می‌تواند فیلمی کم‌جذاب در نگاهِ اول را بی‌نهایت خواندنی سازد — و شهر زیبا درست در همین نقطه می‌ایستد.

→ متنِ کاملِ این جلسه