→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۶۹ · نقشهٔ جلسات

سگ‌های انباری (تارانتینو)

۱۷,۰۹۷ واژه · ۳۰ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه هدف نقد روان‌کاوانه — تشخیص عوامل خودآگاه و ناخودآگاه صدور اثر و تأثیرش بر مخاطب — بازگو می‌شود. فیلم Reservoir Dogs از زاویه ژانر، شخصیت‌ها و لایه‌های ناخودآگاه جمعی تحلیل می‌گردد.

و بگذارید من به عنوان مقدمه یک بار دیگر حالا همیشه که داریم در مورد یک فیلم یا حالا یک کار هنری صحبت می‌کنیم سعی می‌کنم این را تکرار بکنم که حالا اگر روش‌های خیلی مشخص تدوین شده‌ای نداریم برای اینکه نقد روان‌کاوانه را چگونه انجام بدهیم لااقل یک ایده‌ی مشخصی از اینکه هدف نقد روان‌کاوانه چیست وجود دارد.

من این را مجدداً تکرار می‌کنم که چه وقتی به این احساس می‌رسیم که نقد را انجام دادیم و مثلاً به یک درک خوبی از یک اثر هنری رسیدیم. در خلاف سایر انواع نقد، نقد روان‌کاوانه خیلی معطوف به این است که ما در واقع تشخیص بدهیم که اثر انگار چگونه از مؤلف صادر شده.

یعنی مؤلف چطور اثر را تألیف کرده؟ چه عوامل خودآگاه یا ناخودآگاهی، چه لایه‌هایی در روان هنرمند وجود داشته که باعث شده یک چنین اثر هنری را به وجود بیاورد.

اساس نقد روان‌کاوانه برخلاف آن تئوری‌هایی که کلاسیک بودن و وقتی می‌گفتند که هدفشون از نقد تشخیص دادن قصد مؤلفه، منظورشون آن مقاصد آگاهانه‌ای بود که مؤلف تو ذهن خودش داشت، نقد روان‌کاوانه معطوف به این است که بخش عمده‌ای از دست‌هایی که در واقع در مؤلف هست و باعث به وجود اومدن اثر هنری می‌شه، ناخودآگاهه.

بنابراین هدف نقد روان‌کاوانه این است که کل آن عواملی که باعث به وجود اومدن اثر شدن را تشخیص بده و در عین حال در مورد اینکه حالا اینکه این چه لایه‌هایی، کدوم‌هاش خودآگاه، کدوم‌هاش ناخودآگاه در خلق اثر دخالت داشتن، این‌ها را همه را سعی بکنیم که تا جای ممکن بفهمیم. از طرف دیگر سعی کنیم که نحوه‌ی اثرگذاری اثر روی مخاطب را هم درک بکنیم.

به هر حال این چیزی که اثری که هنرمند خلق کرده چگونه دارد تأثیراتش را روی مخاطب می‌گذارد. این‌ها مجموعه‌ای در واقع این اینکه منشأ اثر هنری چیست و چگونه دارد تأثیر می‌ذاره، اگر تا هر چقدر که بتوانیم این‌ها را بفهمیم، این‌ها هدف در واقع یک نقد روان‌کاوانه‌ست و حالا اینکه متدهاش چجوریه و قرار است چگونه به این هدف برسیم، این‌ها کاملاً بستگی پیدا می‌کند که در چه سبک روان‌کاوی دارید فکر می‌کنید، چه چیزهایی را قبول دارید و طبعاً مثلاً فرض کنید اگر یونگی دارید نگاه می‌کنید، دنبال پیدا کردن لایه‌های ناخودآگاه جمعی هم به طور طبیعی هستید، اگر نه مثلاً فرویدی نگاه می‌کنید بیشتر به ناخودآگاه شخصی نگاه می‌کنید و الی آخر. این‌ها دیگر اینکه این نقد چگونه انجام می‌شد و تا کجا وسعت پیدا می‌کنه، این‌ها بستگی به تئوری‌هاتون دارد.

آن چیزی که مبهمه و من خودم واقعیتش این است که دوست دارم دوست داشتم و دارم که برای خودمم روشن بشود که آیا می‌شود یک متدهای مشخصی برای رسیدن به یک چنین هدفی را بیان کرد یا نه.

من میل داشتم که مثلاً تو این جلسات یک مجموعه‌ای از نقدا را بگویم و برای خودمم این روشن بشود که خطوط کلی یک متد برای رسیدن به هدف نقد روان‌کاوانه را پیدا بکنم.

یعنی هر وقت که در مورد یک کار هنری دارم فکر می‌کنم و صحبت می‌کنم، وقتی دارم برای خودم فکر می‌کنم، بنابراین در این کلاس‌ها سعی‌ام این بوده که یک جوری از یک روش‌های یک خورده استانداردتری سعی کنم استفاده بکنم و میل دارم که ببینم می‌توانم مثلاً تا یک جایی برسم که لااقل یک خطوط کلی از یک روش را بتوانم بیان بکنم.

یعنی برای خود من خیلی روشن نیست که واقعاً شما وقتی دارید یک اثر هنری را حالا مثلاً به طور مشخص حالا ما بیشتر تمرکزمون روی فیلم بوده، وقتی یک فیلم را دارید نگاه می‌کنید، چگونه به این هدف نزدیک می‌شوید.

مسیر نزدیک شدن به اثر

و من در مورد هر اثر هنری راهی را که خودم می‌رم یا به‌طوری که می‌بینم که آن‌جوری توضیح بدهم و پیدا می‌کنم. امیدوار بودم، همین‌طور امیدوارم که بعد از یک مدتی از مجموع مثلاً چند تا اثری که در موردشون صحبت کردیم به یک جمع‌بندی کلی در مورد اینکه به‌طور کلی چه گام‌هایی وجود دارد که ما را به این هدف نزدیک می‌کند برسیم.

حالا بیاید متمرکز بشویم روی همین کاری که قرار است در موردش صحبت بکنیم. این جلسه قرار است در مورد فیلم Reservoir Dogs صحبت بکنیم که در ایمیل‌هایی که زده شد تحت عنوان سگ‌های انباری، شاید ترجمه جاافتاده‌ای هم باشه، من نمی‌دانم ولی به هر حال این نکته مهم در مورد اسم این فیلم این است که اسم این فیلم معنی‌دار نیست.

یعنی ما چیزی در زبان انگلیسی تحت عنوان Reservoir Dogs نداریم. سگ انباری، من نمی‌دونم، چه در واقع، فکر نمی‌کنم، مطمئن نیستم ولی فکر نمی‌کنم قبل از این فیلم عبارت Reservoir Dogs وجود داشته، یعنی یک جور سگ‌هایی هستند که بهشان مثلاً Reservoir Dogs می‌گویند. اسم کاملاً یک حالت چه می‌گن، من‌درآوردی داره، یعنی برای خودش مثلاً یک اسم تولید کرده و روی در یک مصاحبه‌ای، من نمی‌خواهم فعلاً در مورد اسمش صحبت بکنم.

در یک مصاحبه‌ای در همان موقعی که فکر می‌کنم این فیلم را ساختن از Tarantino خب طبعاً پرسیدن که یعنی چه Reservoir Dogs؟ این چرا این اسم را گذاشتی؟ فکر می‌کنم جوابی که Tarantino داده بود این بود که گفته بود که من به نظرم می‌آید اسم درست این فیلم همین است و باید همین اسم را برایش می‌ذاشتم.

حالا من نمی‌دانم واقعاً، یک یک احساسی دارد که اسم خیلی خوبی است برای این فیلم. حالا من الان نه در شروع کار ولی بعداً سعی می‌کنم که در مورد حالا حداقل این مجموع اطلاعاتی که در مورد اسم این فیلم داریم را یک بحثی بکنم.

بیایم همان کاری که در مورد فیلم هامون کردیم و در مورد همه‌ی فیلم‌هایی که تا حالا در موردش صحبت کردم، فکر می‌کنم به‌طور طبیعی نقد روان‌کاوانه هم مثل همه‌ی نقدها اهمیت می‌دهد به آن لایه‌ی خودآگاهی که در ذهن هنرمند هست.

یعنی خوب است که تشخیص بدهیم که خودآگاهانه هنرمند چه می‌خواسته بگوید. اگر ازش بپرسید که مثلاً این فیلم در مورد چیه، چه به شما می‌گه؟ تشخیص آن لایه‌ی خودآگاه مهم است.

بعداً برویم سراغ آن لایه‌های نا همیشه در واقع این‌جوری است که ما یک من باز هم مثال قبلاً گفتم، من اگر از یک ریاضی‌دان بپرسم که این قضیه‌ی ریاضی که ثابت کردی چه دارد می‌گه، فکر می‌کنم همه‌چیز را می‌گوید.

یعنی اصولاً ریاضیات لایه‌ی ناخودآگاهی به آن صورت در آن شما نمی‌بینید. شاید چیز لایه‌ی ناخودآگاه این است که ریاضی‌دان نمی‌تواند به شما جواب بده که چرا به این موضوع علاقه‌مند شده. خب علاقه‌اش ممکن است به یک چیزهای خیلی عمیقی، چرا یک نفر هندسه دوست داره، چرا به این شاخه‌ی هندسه علاقه‌منده، این‌ها ممکن است خیلی روشن نباشد برای یک آدمی که کار علمی می‌کند.

ولی مطلبی که بیان کرده، مقاله‌ای که نوشته را می‌تواند تا تقریباً همه‌شو بهتان بگوید که چرا این‌جوری این مقاله را نوشته، چرا این قضایا درستن و قضایا چه دارند می‌گویند.

حالا هرچند در ریاضیات هم من فکر می‌کنم یک پیپر ریاضی را هم شما بردارید، ممکن است مثلاً تو اینتروداکشنش بتوانید دیگر ایده‌هایی داشته باشید که چرا اینتروداکشن این‌جوری نوشته شده، چرا به بعضی چیزها را بعضی چیزها تأکید شده، را بعضی چیزها تأکید نشده، ولی محتوای ریاضی‌اش همه‌اش در خودآگاهه.

خب در مورد آثار هنری لایه‌ی خودآگاه ممکن است گاهی خیلی خیلی دور از معانی واقعی فیلم باشه، یعنی فیلم‌ساز برای خودش فکر می‌کند که دارد یک کاری می‌کند ولی واقعیتش این است که یک کار دیگه‌ای دارد انجام می‌دهد.

لایه خودآگاه فیلم‌ساز

خب به هر حال شناختن این لایه‌ی خودآگاه مهمه، اینکه از دیدگاه فیلم‌ساز واقعاً چه اثری قرار است این فیلم بذاره، چه چیزی در این فیلم دارد بیان می‌شود. خب من فکر می‌کنم در مورد هامون هم و در مورد بقیه‌ی فیلم‌ها هم از همین‌جا شروع کردیم.

در مورد هامون من یادمه که تو اولین جلسه سعی کردم که با توجه به اینکه محتوای خود فیلم خیلی مورد بحث قرار گرفت و اختلاف‌نظر وجود داره، حداقل یک جوری از یک به‌اصطلاح کم‌کم شروع بکنیم که آن اختلاف در این قسمت خودآگاهش به یک چیزی برسیم که قرار است چه چیزی بیان بشود.

در مورد این فیلم مطمئناً صدها برابر فیلم هامون در موردش بحث شده. اصلاً در مورد تارانتینو یکی از بحث‌برانگیزترین کارگردان‌های دو دهه اخیر بوده که با همین فیلم بحث‌ها شروع شد وقتی که پالپ فیکشن، نخل طلایی جشنواره کن را برد که دیگر اصلاً تبدیل به ستاره مثلاً سینمای آمریکا از نظر کارگردانی شد و واقعاً نمی‌دانم ولی فکر می‌کنم شاید بیشتر از ۱۰ تا کتاب در مورد تارانتینو وجود دارد و در.

حالا در تو کتاب‌ها از مجموعه مقالات در موردش گرفته، مصاحبه‌هاش، زندگیش و این حرف‌ها به هر حال کلی در این ۲۰ سال اخیر ۱۵ سال اخیر از سال ۹۴ به این‌ور در مورد تارانتینو حرف زدن و در مورد این فیلم خاص هم فکر می‌کنم خب همه مجلات سینمایی.

یک چیزی احتمالاً نوشتن در سطح دنیا. بنابراین آن حالت محلی بودن هامون که در ایران فیلم مهمی است برای فیلم‌های تارانتینو در سطح دنیا وجود دارد.

یعنی همه منتقدای سینمایی مهم دنیا احتمالاً یک اظهارنظرهایی در مورد فیلم‌های تارانتینو رد و بدل کردن. شما مطمئناً نقدهای فیلم‌های تارانتینو را به زبان فارسی در مجلات داخلی ما را هم می‌توانید پیدا بکنید. حتماً یک چیزهایی نوشته شده. و فکر می‌کنم که با توجه به یک جور ابهام‌هایی که در کار تارانتینو هست، سوءتفاهم‌های خیلی زیادی هم در مورد کارهای تارانتینو وجود دارد.

بنابراین خیلی فیلم‌های تارانتینو انتخاب کردنشون برای نقد خطرناکه برای خاطر اینکه حتی تو آن لایه‌های ظاهری‌اش هم ممکن است توافق خوبی وجود نداشته باشه.

من تا به حال احساسم این نبوده که در مورد یک فیلمی در این کلاس بحث کردم و نتونستم افرادی که لااقل اینجا نشستن و ظاهر امر برمی‌اومد که همه قانع می‌شدن که حداقل در یک زمینه‌ای که این فیلم قرار است این را بگوید و این را نگه، یک جوری یک توافقی وجود داشت.

خیلی اختلاف نظری به نظر نمی‌رسید وجود داشته باشه ولی مطمئن نیستم در مورد فیلم‌های تارانتینو بتوانم به یک چنین توافقی حتی برسم. بنابراین کلاً به دلیل نه از نظر من پیچیدگی از نظر شهرت فیلم‌ها و زیاد در اطرافش بحث شدن یک خورده فکر می‌کنم مثل خیلی از کارهای هنری دیگر جامعه منتقدین معمولاً بیشتر بحث‌ها را به انگار انحراف می‌کشن تا اینکه به محتوا مثلاً نزدیک بشوند.

مثلاً من یک عالمه ایده‌های فلسفی در مورد فیلم‌های تارانتینو وجود دارد که من فکر می‌کنم روح تارانتینو از این ایده‌ها خبر نداشته و ندارد و حالا بگذارید یک خورده برویم جلو. من احساسم این است حالا از یک راهی می‌توانیم به یک توافقی برسیم که لااقل یک بخش‌هایی از فیلم خیلی واضح است که قرار است چه بگوید و چه جوری قرار است تأثیر بگذارد.

یک نکته خیلی مهم که می‌تواند منحرف بکند ذهن آدم را وقتی که با یک اثر هنری سروکار دارید این است که تأثیرهایی که شما می‌پذیرید را به حساب این بگذارید که قرار است این تأثیر ایجاد بشود.

من فکر می‌کنم در مورد همین فیلم رزروار داگز یک تأثیر خاصی بعضی‌ها از آن صحنه خشن ظاهراً خشن شکنجه کردن و گوش بریدن و این‌ها می‌گیرند که شاید تصورشون این باشه که کارگردان هم می‌خواهد همین اثر را بگذارد.

خشونت و صحنه در تارانتینو

حداقل در مورد آن صحنه به وضوح به نظر من این‌جوری نیست. یعنی باید شما فکر کنید یک آدمی آن صحنه را آدم‌ها ممکن است آن صحنه را ببینن. به نظر بعضی‌ها خیلی خشن بیاد، به نظر بعضی‌ها نیاد. به نظر تارانتینو، من فکر نمی‌کنم تارانتینو آن صحنه را منزجرکننده خیلی می‌بیند. این یک خورده من از اول دارم این حرف را به هر حال می‌زنم.

خیلی اهمیت ندید به اینکه شما چه تأثیری پذیرفتید از بعضی از این صحنه‌ها. به این اهمیت بدهید که کلیتش این فیلم قرار است چه بگوید. من نمی‌خواهم حالا یک خورده بحث می‌کنیم در مورد همان صحنه. نه اینکه آن صحنه منزجرکننده نیست از نظر تارانتینو ولی نه آن‌قدر که شاید به عنوان اصلاً من نمی‌دانم صحنه‌ی تاریخ سینما در دهه‌ی ۹۰ ازش یاد می‌کنند.

بگذارید یک خورده برویم جلو. یک چیزهای خیلی ساده. من یک کاری که خودم می‌کنم وقتی که با یک کار مثلاً با یک داستان یا یک فیلم یک مقدار پیچیده‌ای که به راحتی نمی‌توانم باهاش ارتباط برقرار بکنم انجام می‌دهم و یک تجربه این را فهمیدم که خیلی می‌تواند مفید باشه این است که شما اگر یک فیلم را می‌خواهید آن به اصطلاح منتقدها کنش اصلی‌شو درک بکنید اینکه نهایتاً این فیلم قرار است چه تأثیری بذاره، قرار است چه بگوید.

من چه بگوید یک خورده شاید مسامحه‌آمیز باشه. شاید چیزی قابل گفتنی ندارد ولی به هر حال یک حسی در آن هست که منتقل قرار است بشود.

یک یک کار خیلی خوب این است که سعی کنید برای اینکه جزئیات و حواشی که وجود دارد خیلی اذیتتون نکند تا حد ممکن آن به اصطلاح پلات فیلم را یا داستان را خلاصه اگر می‌توانید تو یک جمله اگر نه در پنج جمله دیگر بیان بکنید.

اگر این کار را سعی بکنید انجام بدهید خودبه‌خود خیلی از حواشی که ممکن است نظر شما را خیلی جلب کرده باشه می‌رود کنار.

خلاصه Reservoir Dogs

مثلاً اگر بخواهید Reservoir Dogs را خلاصه بکنید، طبعاً از آن صحنه‌ی صبحانه حرفی نمی‌زنید. با داستان فیلم ربطی به آن صحنه‌ی صبحانه ندارد. من این حرفی که دارم می‌زنم قابل اعتراضه برای اینکه بعضی از آثار هنری مثل مثلاً بعضی از فیلم‌ها اصولاً داستانی را قرار نیست بگویند.

ولی حتی در مورد فیلمی که داستان قرار نیست بگوید به نظر من مهم است که شما در نهایت تا جایی که می‌توانید سعی کنید آن را خلاصه بیان بکنید.

من یک بار یک دوستم در مورد فیلم رنگ انار گفت که آن موقعی که اکران شده بود تو ایران گفته بود که این نمایشگاه عکسی که در سینما عصر جدید هست را دیدی؟ من گفتم چه نمایشگاه عکسی؟ گفت همان تو رنگ انار را می‌گویم دیگر.

تصورش از خلاصه اگر می‌خواست بکند این بود که مثل اینکه نمایشگاه عکسه دیگر یک سری عکسن دیگر خیلی هم ربطی به همدیگر مثلاً ندارند. اشکال ندارد اگر یک فیلمی حالتی به نمایشگاه عکس دارد. واقعاً این توصیف از فیلم‌های پاراجانف خیلی بی‌راه نیست. برای اینکه برای پاراجانف خیلی از این فریم‌ها خیلی مهم‌ان.

یعنی انگار گاهی صحنه‌هایی یک جوری ترکیب داده می‌شوند تا خلاصه آرایش صحنه رنگ‌ها به یک حالت ایده‌آلی که دوست دارد برسد. حالا به هر حال این‌ها را که به هر حال من چون در مورد رنگ انار صحبت کردم می‌توانم ادعا بکنم که خب این خیلی هم توصیف خوبی نیست چون به هر حال یک داستانی واقعاً دارد گفته می‌شود ولی آن که خیلی پیچیده.

حالا اگر بخواهید Reservoir Dogs را یکی دو نفر کاندید بشوند Reservoir Dogs را اگر بخواهید خیلی خلاصه بگویید چه اتفاق‌هایی دارد می‌افته؟ داستانشو می‌گم‌ها حالا نمی‌خواهم وارد نقد بشویم. چه اتفاقی دارد می‌افته؟ چه چیزی دارد تو این فیلم روایت می‌شه؟ که یکی دو نفر کاندید بشوند حالا یک خورده بحث بکنیم. داستان مثلاً داستان یک دزدیه، چه می‌دانم یک دزدی دارد اتفاق می‌افتد. خب؟

پرسش و پاسخ

هیچ بگذار همه تون را دیدن؟ من مطمئن بشوم. بله؟ بگویید شما یک نصفه دیدید شما؟ خب اگر نصفه دیدید که نمی‌دونید زای جواب بدهید. خب؟ شما ندیدید.

داستان دزدی و شخصیت‌ها

و اصلاً این دزدی که به اتفاق‌ها مثلاً دزدی کردن دارند به این فکر می‌کنند که چه بلایی سرشون آمده. خب یک موقعیت خاصی هستند. بله. حالا چه بلایی سرشون آمده در هر حال؟ بلایی که سرشون آمده این است که لو رفتن.

یک ستاپ وجود دارد. به قول خودشان تو فیلم می‌گویند Rat-in-a-net. یک یک رتی اینجا وجود دارد. اگر بخواهید داستان فیلم را خیلی خلاصه بکنید، داستان فیلم در واقع نفوذ کردن یک پلیس در یک گروهی که مثلاً گانگستره که قرار است یک دزدی‌ای انجام بدن.

اگر چون می‌خواهم خیلی خلاصه بگویم نمی‌گویم دزدی الماس. یک یک کاری خلاف یک دزدی‌ای را قرار است انجام بدن یک عملیاتی یک پلیس به صورت به اصطلاح Undercover رفته تو این‌ها رفته تو اینا نفوذ کرده و این دزدی رو هدف دستگیری رئیس ماجراست و و موضوع اینه که این نه تنها برنامه دزدی به هم خورده برنامه ستاپ هم به هم خورده

پلیس‌ها هم نمی‌خواستن این کارا رو بکنن دزدا هم نمی‌خواستن این کارا رو بکنن و موضوع اصلی فیلم به نظر میاد اینه دیگه خیلی خلاصه بخواید بگید خیلی از دور نگاه کنید مسئله نفوذ کردن یه پلیسه و یه دزدی که موفق موفقیت‌آمیز نبوده و فیلم داره یک ساعت از زندگی این گانگسترا رو بعد از این دزدی ناموفق که مشکل اصلی‌شون اینه که چجوری این سه تا کی این کار رو انجام داده رو در واقع در موردش بحث می‌کنن و شما روابط این آدما رو توی یه ساعت بعد از و کارایی که می‌کنن رو می‌بینید و نهایتاً خود این دزدا قبل از اینکه پلیس‌ها هیچ اقدامی بکنن در واقع می‌زنن همدیگه رو می‌کشن. همه‌شون به غیر از یه نفر کشته می‌شن.

این خیلی از دور که نگاه کنید به هر حال یه ماجرای دزدیه و یه یه ماجرای دزدی دزد و پلیسیه به اصطلاح دیگه توی این قالب داره بیان می‌شه و ویژگی فیلم در واقع عدم تمرکز روی عملیات دزدی و تمرکز روی یه ساعت بعد از دزدیه بعد از شکسته و اینکه اینا با همدیگه چجوری رابطه برقرار می‌کنن.

حالا کاری که منتقدای بی‌استعداد معمولاً انجام می‌دن منتقدای بی‌استعداد منتقدایی هستن که هیچ اثر هنری رو مستقیماً خوب درک نمی‌کنن و برای اینکه شما نقد بد می‌خواید تشخیص بدید چقدر یه یه روش نوشتن نقد بد اینه که میان به جای اینکه در مورد خود فیلم بحث بکنن در مورد اینکه این توی چه ژانری می‌گنجه بحث می‌کنن. بعد تاریخ اون ژانر رو می‌گن، این از کجا شروع شده.

در واقع مثل اینکه یه قطعه‌هایی از کتاب‌ها و نقدهای دیگه‌ای که خوندن رو براتون می‌نویسن و آخرش هم شما خیلی در مورد خود این فیلم که دیدید من گاهی می‌بینم این کسایی که دعوت می‌شن توی تلویزیون در مورد سابقه هنرپیشه‌ها، سابقه کارگردان، اینکه این چه ژانریه، ژانر تاریخش از کجا بوده، این فیلم در تاریخ اون ژانر در چه موقعیتی قرار می‌گیره، مهمه، مهم نیست، بحث می‌کنن

آخرش هم در مورد اطلاعاتی که به شما می‌دن مستقیماً در مورد خود این فیلم می‌نویسن. شاید ۱۰ تا فیلم دیگه هم بشه ردیف کرد که همه این حرف‌هایی که اینجا زده شد رو در مورد اونا هم می‌شه گفت. اونا هم تو همین ژانر بودن، همین حدود تاریخ ساخته شده بودن و الی آخر.

هرچقدر این منتقد چندتاش خالی‌تر از نظر درک اثر هنری، بیشتر این‌جور به حواشی می‌پردازه به جای اینکه مستقیماً در مورد یه اثر هنری صحبت بکنه.

ژانر و نگاه منتقد

اصلاً منتقدین این مفهوم ژانر رو ایجاد می‌کنن. می‌دونید منظورم چیه؟ یعنی مثلاً جان فورد احساس نمی‌کنه که دلی جان فیلم وسترنه. یه فیلمی ساخته دیگه حالا بعداً اسم این‌جور فیلم‌ها شده وسترن. می‌خوام بگم هنرمندا نمی‌آن معمولاً در قالب یه ژانر اصولاً حالا هنرمندای قدیمی هم تا حد این کارو نمی‌کردن. و

منتقدین هستن که فیلم‌ها رو نگاه می‌کنن، فیلم‌های مختلف رو و بعد یه خطوط کلی رو تشخیص می‌دن و یه چیزی رو اسمشو می‌ذارن مثلاً ژانر وسترن که یه مجموعه‌ای از عوامل داره.

حالا من در مورد نقش منتقدین حالا خوب این کسایی که ژانر تشخیص می‌دن، تثبیت می‌کنن که منتقدین خیلی خوبی‌ان معمولاً. برای اینکه کار مهمی هم انجام می‌دن. واقعاً یه جور کلاسیفیکیشن از فیلم‌ها دارن ارائه می‌دن،

عناصر ژانر رو مثلاً بیرون می‌کشن و ولی وقتی منتقد خوبه، حالا وقتی که عناصر ژانر رو همین چیزو گفت، حالا می‌گه که این فیلم چقدر تطبیق می‌کنه، چقدر تطبیق نمی‌کنه. به هر حال یه چیزی در مورد خود این فیلم هم آخرش بهتون می‌گه. نقد خوب نقدیه که به شما در توی درک جزئیات اون فیلم خاص مثلاً کمک می‌کنه، نه کلیات فیلم که توی کتاب‌ها مثلاً نوشته‌ست.

شما یه عالمه از این نقدهایی که در مورد همین ریزروار داگز و چه پالپ فیکشن و اینا مثلاً یه عالمه بحث می‌کنن که این نئونواره. نمی‌دونم. خود نئونوآر هم از نظر تاریخی به دو بخش تقسیم می‌شه. مدرنیستی و پست‌مدرنیستی. این مثلاً نئونوآر پست‌مدرنیستی. یکی از اولین فیلم‌های نئونوآر پست‌مدرنیستی فیلم‌های مجموعه فیلم‌های تارانتینو هستند.

حالا اینا گاهی این حرف‌ها مفیده. مخصوصاً حالا در مورد یه آدم‌هایی مثل تارانتینو که خیلی آدم‌های سینمایی هستند. اصلاً در مورد سینما انگار دارن فیلم می‌سازن. ولی من می‌خوام که یه خورده از این قالب قالبا بیایم بیرون. اینکه از این بحث‌ها نکنیم، الان در مورد ژانر و این‌ها بحث می‌کنیم، ولی هدفمون این باشه که واقعاً خود این فیلم را خوب بفهمیم.

بذارید، اولین کاری که من الان به نظرم می‌رسد که خوب است آدم در مورد هر فیلمی انجام بده این است که سعی کند آن خط کلی داستان، یا اگر داستان ندارد به هر حال یک خط کلی یک جور خلاصه‌سازی کل ماجرا را برای خودش داشته باشه.

این‌جوری معلوم است که بعضی کدام صحنه‌ها در حاشیه هستند. من الان فقط یک جوری در حد خیلی کلی صحبت کردیم، طوری که به محتوای فیلم اصلاً ربطی ندارد.

حالا بیاید یک خورده نزدیک‌تر بشویم. و چه چیزهایی در فیلم مهمه؟ مثلاً اینکه خلاصه وقتی که فیلم تمام می‌شه، فیلم چه جوری تمام می‌شه؟ شما چه مهم این است که چه تأثیری از فیلم می‌پذیرید وقتی این فیلم را نگاه می‌کنید.

حالا ممکن است این تأثیرهایی که شما می‌پذیرید هدف خودآگاه نا مؤلف باشه، ناخودآگاهش باشه یا اصلاً کاملاً تأثیری که شما دارید می‌پذیرید، جزو تأثیرهای لزوماً تأثیر فیلم نیست، مهم نیست.

شما الان این فیلم را که نگاه می‌کنید، چه چیزهایی این فیلم هست که، چه لحظه‌هایی، چه چیزی تأثیرگذاره؟ من می‌خواهم به یک نکته‌ای اشاره بکنم که فکر می‌کنم که شاید بیشترین چیزی است که تو این فیلم دارد روش تأکید می‌شود. آن هم رابطه عاطفی بین Mr. White و Mr.

Orange. من تقریباً فکر می‌کنم وقتی این فیلم را دارم نگاه می‌کنم، روی هیچ چیزی به اندازه این رابطه تأکید نمی‌شود. یعنی شاید بگویم دقایق این فیلم را بخواید، دقایق زیاد دقایق زیادی از این فیلم وجود دارد که اصلاً صرف این دارد می‌شود که شما این رابطه را ببینید چه جوری شکل می‌گیرد و فیلم با همین رابطه هم تمام می‌شود.

یعنی پررنگ‌ترین چیزی که به نظر من آگاهانه تو این فیلم وجود داره، پرورش دادن شخصیت Mr. White، شخصیت Mr. Orange و این رابطه‌ای که بین این دو نفر دارد شکل می‌گیرد.

فیلم بحث‌برانگیز

من دارم سعی می‌کنم نزدیک بشوم و اگر کسی این فیلم را دیده، اعتراضی داره، همین الان یک خورده میل دارم که چون فکر می‌کنم کلاً فیلم بحث‌برانگیزیه، همین‌جا هم اگر کسی بحثی داره، می‌توانیم بحث کنیم.

و یک یک نکته‌ای که پس من دارم می‌گم، اگر الان فیلم بود و وقت داشتیم که همه‌شو یک دور نگاه کنیم، من می‌تونستم روی فیلم مثلاً یک جور کرونومتر بذارم، ببینم چند دقیقه این فیلم اصلاً اختصاص دارد به اینکه شما این رابطه را ببینید.

بگذارید من حتی گاهی با این دفعه آخری که این فیلم را دیدم، احساسم این است که شاید زیاده از حد و اغراق‌آمیز روی علاقه Mr. White و Orange، یعنی دیگر نمی‌دانم چه جوری بگویم. چون Tarantino کلاً روی چیزی تأکید نمی‌کنه، تأکیدش روی این علاقه بیش از اندازه‌ای که حتی انتظار می‌رود.

شما Mr. White را می‌بینید که هر وقت از در می‌آید تو، می‌رود سراغ Mr. Orange که آنجا افتاده. از در می‌رود بیرون، تا آخرین لحظه برمی‌گرده، قبل از اینکه در را ببنده، نگاهش می‌کند. قبل از اینکه بره، یک مثلاً بالای سرش رفته، ولی باز وقتی دارد می‌رود بیرون تا آخرین لحظه نگاهش به این است که آن با همه دعواش می‌شود برای اینکه به Mr.

Orange چیزی نگن. یک مثلاً این صحنه‌ای که این تأکیدها را می‌خواهم بگویم چقدره، شاید بتوانم ۲۰، ۳۰ مورد از این فیلم را بگویم که آگاهانه دارد روی این علاقه شدید Mr. White به Mr. Orange چیز می‌کنه، تأکید می‌کند. مثلاً یک جایی وقتی که دارد با Mr. Pink بحث می‌کنه، آن به این ثابت می‌کند که ستاپی وجود داشته.

این‌ها اصلاً تنها کسی که مطمئنه و فهمیده که ستاپ وجود داشته، پلیس‌ها آنجا بودن و با آژیر نیومدن، Mr. Pink که از همه به نظر باهوش‌تر می‌رسد. وقتی که دارد Mr. Pink توضیح می‌دهد و قانع می‌کند Mr. White را که یک ستاپ اتفاق افتاده و می‌گوید که حالا باید ببینیم رد کیه و هر کسی ممکن است باشه، بین حرفاش می‌گوید که ممکن است Mr.

Orange، می‌گوید که ممکن است تو باشی. Mr. White خیلی اعتراضی ندارد. می‌گوید ممکن است وقتی می‌گوید ممکن است Mr. Orange باشه، عصبانی می‌شود. می‌گوید این هی با عنوان مثلاً پسر و بچه و این‌ها ازش یک حالت پدرانه‌ای مثلاً نسبت به، می‌گوید اینجا افتاده دارد از خون‌ریزی می‌میره، نباید بگی که این، نباید این را فکر کنی که این رده.

و این حالت اغراق‌آمیز علاقه و یک جایی وقتی که تمام مدت به فکر این است که این را یک جوری به چیز کمک پزشکی برسونه، احساس مسئولیت می‌کنه، احساس گناه می‌کند که تیر خوردنش تقصیر این بوده. شما تو فیلم نمی‌بینید که تقصیر این باشه. ولی به دلیل آن شدت علاقه‌ای که وجود دارد مرتب همین احساسش این است که این چون من اشتباه کردم این تیر خورد.

در حالی که به نظر می‌رسد بی‌احتیاطی خودش باعث تیر خوردنش شده. تمام صحنه‌هایی که از همراهی این دو تا در ماجرای بعد از دزدی می‌بینید، این را مثل یک بچه دنبال خودش مثلاً یک دستشو می‌گیره، می‌برد این‌ور، می‌برد اون‌ور، مواظبشه. یک سکانس در این فیلم وجود دارد از موقعی که تیتراژش تمام می‌شود تا وقتی مستر پینک وارد آن انباری می‌شود.

که فقط این دو نفر دارند بازی می‌کنند و شما می‌بینید که این دارد از این مراقبت می‌کنه، موهاشو شونه می‌زنه، سعی می‌کند بهش روحیه بده، بخندونه دوش مثلاً. بعد دارم سعی می‌کنم که همین‌جوری تو حافظه‌ام ببینم چقدر روی این رابطه دارد تأکید می‌شود.

بعد نهایتاً فیلم این‌جوری تمام می‌شه، یعنی از نظر دراماتیک که لحظه‌ای که ما می‌دانیم دیگه، همین مستر اورنج که پلیسه و رته و ستاپ را انجام داده. نه همه این‌ها یک جورهایی فهمیدن، ولی مستر وایت که نمی‌خواد قبول بکند و چون نمی‌خواد قبول بکنه، نهایتاً این عدم پذیرش مستر وایت به کشتن همه منجر می‌شود.

مستر وایت و اورنج

یعنی دو تا در واقع از گانگسترا را می‌زند می‌کشه، یکی را که خود اورنج قبلاً کشته، خودشم تیر می‌خورد و نهایتاً وقتی که فیلم این‌جوری تمام می‌شود که خود اورنج اعتراف می‌کند که پلیس بوده، اورنج را هم می‌کشه و خودشم به دست پلیسا کشته می‌شود. یعنی کلاً اصلاً ماجرای دراماتیک این‌جوری پیش می‌رود. نه کسی جو، رئیس دزدا را پلیسا می‌توانند بگیرند.

من می‌خواهم وقتی می‌گویم که دزدی موفق نبوده، ستاپ هم موفق نبوده. قرار بود که این آدمی که اسمش جو کبوت، این رئیس این گروه گانگسترا دستگیر بشود. همه‌چیز قرار نبود اصلاً در بانک، در آن محله دزدی تیراندازی انجام بشود. پلیسا آنجا مراقب بودن ولی برنامه‌ای بود که وقتی میان اینجا جمع می‌شن، مثلاً پلیسا این‌ها را محاصره بکنند و این‌ها را بگیرند.

همه‌چیز به هم ریخته و این قطعه آخرش در واقع وقتی پلیسا میان، خود جو کبوت هم کشته شده، به این دلیله که به دلیل این علاقه بیش از حد مستر وایته که همه‌چیز خراب می‌شود.

یعنی نمی‌خواد بپذیره، نمی‌تواند تصور بکند که این کسی که این‌قدر بهش علاقه‌منده، در واقع خائنه. قطع. نمی‌دانم چقدر واضح است. من فکر می‌کنم هیچ‌چیزی در این فیلم به اندازه این روش تأکید نیست. چیزهای دیگه‌ای که روش تأکید می‌شه، شخصیت خود مستر وایته.

بیشتر از هر کسی دیگه‌ای در این فیلم روی شخصیت مستر وایت به نظر می‌آید دارد کار می‌شه، بعداً مستر اورنج. مستر وایت به‌شدت شخصیت مثبتیه دیگر. مثبت از این نظر که آدم ساده، احساساتی و خیلی مهربانه.

یک جایی پسر چیز، پسر جو، نایس‌گای ادی، وقتی که این خیلی مثلاً فرض کن اولین چیزی که آن وقتی می‌آد، این بهش می‌گوید این است که این را چگونه می‌خوای این را ببریمش دکتر؟

می‌گوید که من زنگ می‌زنم یکی بیاید. می‌گوید کی بیاد؟ می‌گوید خب من اصلاً می‌گویم یک دکتر بیاید دیگر. اصلاً با یک حالا یادم نیست دقیقاً چه می‌گوید. می‌گوید اصلاً به مسخره می‌گوید که فکر می‌کنی مثلاً به فلانی می‌گویم بیاد، نه دکتر بیاید. و این اصرارها را که می‌بینی یک جایی عصبانی می‌شه، می‌گوید مستر فاکینگ کامپشنیت.

یعنی با یک حالت عصبانیتی که از مثلاً شدت دل‌رحمی و مهربانی‌اش دارد شکایت می‌کند که حالا این تیر خورده، این‌قدر این دارد جوش می‌زند که این یک جوری به سریع به دکتر برسد. بله. نه را روی چیز، روی شخصیت مستر وایت به عنوان شخصیت کلیدی فیلم زمان زیادی تو این فیلم صرف می‌شود. فکر می‌کنم نمی‌دانم حالا این احساس این را اگر کسی این احساسو ندارد.

کلاً مستر وایت آدم دوست‌داشتنی‌ایه. با اینکه گانگستره، ولی تو آن عالم گانگستری آدمیه که آدم مثبتیه به نظر می‌آید که به‌غیر از اینکه شغلش گانگستر بودنه و مطابق چون من اصلاً بگذارید یک جایی که روی تقابل مستر وایت و مستر بلوند که واقعاً آدم روانیه.

شما نمی‌توانید احساس بی‌نسبت مستر بلوند با این کارا یک جایی هست که قبل از اینکه بلوند بیاید با تینک دارند صحبت می‌کنند در مورد اتفاقایی که در آن محل دزدی افتاده و مدام این مستر وایت که دارد هور می‌زند که اصلاً یک چنین آدم روانی را برای چه با ما آوردن یک جایی بعد از اینکه این سکوتی برقرار می‌شود به نظر من این خیلی جمله قشنگیه یک دفعه برمی‌گردد به مستر پینک می‌گوید که آن دختر سیاهپوست چند ساله بود؟

۱۸ سال، ۱۹ سال از اینکه این بلوند مثلاً تیراندازی کرده و یک دختر جوونی که آنجا مثلاً مشتری بوده و تیر خورده دارد دیوونه می‌شود یعنی این حرفایی که می‌زنی حالت گفتنش عصبانیتش اینکه مدام دارد به مستر بلوند پرخاش می‌کند و باهاش درگیره برای خاطر اینکه این آدم نیست که بخواهد آدم بکشه اصولاً یک عبارتی یک دیالوگ معروفی در این فیلم هست چند تا دیالوگ در این فیلم هست که خیلی دیالوگ‌های خوبی‌ان و به نظر من با محتوای فیلم هم خیلی ربط دارند یک دیالوگی هست که پینک از وایت می‌پرسه که می‌گوید کسی را کشتی؟

دیالوگ cops و real people

می‌گوید a few cops یک چند تا پلیس می‌گوید نه real people مردم واقعی می‌گوید اصلاً cops در شغل این‌ها cops حساب نیست می‌گوید خب حالا a few cops نه منظورم آدم وقتی کسی را کشتی یعنی آدم غیر پلیس کشتی آن می‌گوید نه می‌گوید فقط a few cops بعد شما صحنه یک چیزی را می‌بینید که چگونه پلیس می‌کشه.

اصلاً انگار نه انگار که این واقعاً آدمه صحنه کشتن پلیس‌ها توسط مستر وایت خیلی خشنه تعمداً هم خشنه حالا من یک خورده جلوتر برویم قرار نیست که مستر وایت یک تبدیل به یک موجودی بشود که خیلی ایده‌آل باشه و خشونت در کار گانگسترها هست ولی این به عنوان یک گانگستر آدم خیلی مثبتیه خیلی احساساتیه خیلی مثلاً حالت‌های یک جور حس‌های اخلاقی دارد.

حالا این‌ها نکات به نظر من خیلی واضح است یعنی شما نمی‌توانید بگویید تارانتینو نمی‌خواد مستر وایت را این‌جوری نشان بده شما نمی‌توانید بگویید که تارانتینو نمی‌خواد روی رابطه علاقه شدید مستر وایت به پینک به مستر اورنج تاکید بکند یعنی آن‌قدر صحنه‌های خودآگاه و در این جهت وجود دارد که تصادفی نیست این که مثلاً بگویید که.

حالا همین‌جوری کارگردان این فیلم را ساخته و این رابطه این‌جوری به نظر می‌آید این‌ها به وضوح خطوط اصلی‌ای هستند که کارگردان دارد سعی می‌کند در فیلم پیش ببره خب حالا فیلم چگونه تمام می‌شه؟

به نظر من پایان فیلم خیلی مهم است که درک بکنیم که به هر حال فیلم چه تأثیری قرار است بگذارد نمی‌دانم نسبت به صحنه آخر فیلم که به نظر من واقعاً پایان فوق‌العاده‌ای این فیلم دارد که یک جوری در خلاف نظر خیلی از آدم‌هایی که این فیلم را مثلاً یک جوری بیان پست‌مدرنیستی چه می‌دانم بی‌معنایی زندگی و این حرف‌ها می‌دانند پایان فیلم پایان خیلی احساساتی و اخلاقیه به نظر من موضوع این است که آن‌قدر مستر وایت در علاقه خالصانه‌اش نسبت به مستر اورنج پیش می‌رود که مستر اورنج با اینکه لزومی ندارد.

ولی احساس می‌کند که باید اعتراف کند جلوی مستر وایت و به نظر من خیلی صحنه جالبیه پایانش و خیلی غیر منتظره‌ست یک جورهایی و خیلی جنبه اخلاقی دارد که مستر اورنج در حالی که می‌داند که الان پلیس‌ها میان و ممکن است زنده هم بمونه و کار خطرناکی هم دارد می‌کند ولی یک جوری از شدت این کارهایی که مستر وایت برایش کرده یک جوری نهایتاً انگار خودش را ناچار می‌بیند که بهش بگوید که من پلیس به خیانت خودش در واقع به این گروه و به مخصوصاً به خود مستر مستر وایت اعتراف بکند.

خب من فکر کنم حداقل چیزهای روشن در مورد خطوط کلی فیلم که نمی‌شود در مورد این‌ها به نظر من مناقشه کرد و حالا من یک خورده جلوتر برویم من واقعاً نمی‌فهمم چگونه می‌شود این فیلم را مثلاً غیر اخلاقی بهش گفت و برعکس به نظر من جنبه‌های اخلاقی قوی‌ای در این فیلم هست از مسئله خیانت کردن نکردن و اینکه.

حالا بگذارید یک خورده بعد نمی‌خواهم فعلاً بدون اینکه به اندازه کافی توضیح داده باشم در مورد محتوای فیلم حرفی بزنم بگذارید این بگذارید خود من نمی‌خواهم فعلاً بدون اینکه به اندازه کافی توضیح داده باشم در مورد محتوای فیلم حرفی بزنم. ببینید این نکته پس تا اینجا در مورد این پررنگ بودن این رابطه در این فیلم هشت نفر گانگستر و یک پلیس وجود دارد کلاً.

حالا دیگر کسی دیگر فیلم خیلی خلوتیه دیگر واقعاً اصلاً درست است خیلی از فیلم‌ها ممکن است دو تا شخصیت یا یک دانه حتی شخصیت داشته باشند هشت تا نه تا شخصیت کم نیست ولی خلاصه فیلم‌های دیگر یک عالمه شخصیت فرعی دارند اصلاً شما در این کسی را نمی‌بینید دیگر.

شخصیت‌های محدود فیلم

یعنی به غیر از این هشت نفر و آن یک دانه پلیسی که دستگیر شده و در اسیر این‌هاست کسی دیده نمی‌شود به غیر از تو خیابون حالا سه تا پلیسی که تیراندازی می‌کنند یا تیر می‌خورن یا یک دو تا زنی که راننده‌های ماشین‌هایی هستند که این‌ها می‌دزدن یا می‌خواهند بدزدن.

فیلم خیلی خلوته از نظر آن به غیر از آن آدم‌های در خیابون که اصلاً هیچ نقشی در واقع ندارند فیلم خیلی متمرکز روی این شخصیت‌هاست و همه این شخصیت‌ها هم به نوعی به نظر می‌رسد روشون یک کاری انجام می‌شود.

خب بیاید من یک خورده می‌خواهم در مورد این شخصیت‌ها صحبت بکنم. شما که همراهی نمی‌کنید. بفرمایید. خودکشیه. مثل Mr. White خودشان می‌کشن. حالا خیلی مانده ما به این بحث‌های یک خورده عمیق‌تر روان‌کاوانه برسیم.

من اصلاً می‌خواهم سعی کنم ببینید من دارم سعی می‌کنم بعضی از سوءبرداشت‌هایی که وجود دارد را استدلال بکنم که این‌جوری نیست. یعنی اگر شما مثلاً معتقد باشید که این فیلم هیچ محتوای آگاهانه‌ای ندارد یا مثلاً معتقد باشید که بیان پوچی زندگیه، اصلاً ممکن است نتونید وارد محتوای یک خورده عمیق‌ترش بشوید. من دارم سعی می‌کنم یک چیزهای خیلی واضحی که در فیلم هست را و آن‌هایی که برجسته‌تره را بهتان روش تأکید بکنم.

آن ابهام‌هایی که ممکن است تو ذهن بعضی‌ها وجود داشته باشه برطرف بشود. خب بیاید من یک خورده می‌خواهم در مورد این نه تا شخصیت صحبت بکنم. همه تأکیدم روی این است متأسفانه برای تأکیدم به این دلیل روی این مسائل اخلاقی داخل فیلمه که اکثریت قاطع آدم‌هایی که در مورد این فیلم حرف زدن این‌جوری جا افتاده که این فیلم کاملاً فیلم غیر اخلاقی.

یعنی هیچ اخلاقی در دنیای پست‌مدرن وجود ندارد و از این حرف‌ها. من چون مثلاً یک مجموعه‌ای نقد از در یکی از این سایت‌هایی که نقدها را برای خیلی از فیلم‌ها مثلاً یک تعدادی نقد دارند خواندم این‌قدر این محتوا در این نقدها تکرار شده فکر می‌کنم اگر شما این‌جور نقدها را خوانده باشید دارند اول یک چیزی را سعی می‌کنند پاک بکنند بعداً آن چیزی که به نظرم درست می‌آید را در موردش صحبت بکنند.

شاید اگر این حرف‌ها حرف‌های نشنیده بودم این‌قدر هم لازم نبود که در مورد محتوای به نظرم به وضوح یک محتوای اخلاقی تو این فیلم هست. یعنی قرار شما از Mr. White خوشتون بیاید از نوع رفتارش مثلاً یک جوری تأثیر بگیرید.

بگذارید من یک لحظه‌هایی که نه تنها فیلم غیر اخلاقی نیست بیشتر از آن چیزی که آدم انتظار دارد در این فیلم لحظه‌هایی وجود دارد که یک حس اخلاقی تو خودش دارد.

منتها یک حس اخلاقی به یک معنایی که ممکن است برای شما مهم باشه یا مهم نباشد. بگذارید من باز یک چند تا صحنه مشخص را بهش اشاره بکنم که حالا کم‌کم وارد این نه تا شخصیت و در مورد در موردشون صحبت بکنم.

من شخصاً خیلی تحت تأثیر این لحظه‌ای قرار می‌گیرم که ما می‌فهمیم که آن پلیسه می‌داند که Mr. Orange پلیسه. جلوی ما این آدم دستگیر شده آمده تا جایی که می‌شود جلوی چشم ما کتکش می‌زنند و آن Mr.

Blonde تگی‌ترین وضع آن را شکنجه‌اش می‌کند گوششو می‌برد صورتشو زخمی می‌کند و می‌خواهد آتیشش بزند. ولی کوچک‌ترین حرفی در مورد اینکه می‌داند که این کیه و وقتی دارند کتکش می‌زنند می‌گوید اینکه عاقلانه ای اگر یک نفر پلیس بین یک عده گانگستر باشه، پلیس هایی که میارن در عملیات بهشان می‌گویند که این را مثلاً نزنید دیگر بنابراین با چهره اش باید آشنا باشید و آن انکار می‌کند می‌گوید من چون تازه اومدم تو نیروی پلیس هیچی به من نگفتن و تا حد مردن پیش می‌رود ولی چیزی نمی‌گوید.

پلیس نفوذی و فشار

و برای من از نظر تاثیر اخلاقی خب مهم است لحظه ای که شما میفهمید که این آدم می‌داند و چیزی نمی‌گوید. یعنی یک جور از حالت وظیفه شناسی و از جان گذشتگی شما تو این آدم میبینید. حالا ممکن است یک جور هوشمندی بگویید اعتراف کردن نکردنش. فکر میکنم، فکر میکنم قرار است شما تو آن لحظه جا بخورید و تحت تاثیر قرار بگیرید.

یعنی فیلم این‌جوری ساخته شده. چون من هوشمندی که می‌گویم ممکن است یک نفر ایده اش این باشه که این آدم هیچ فایده ای برایش ندارد که بگوید یا نگه. واقعاً اگر خود فکر کند شاید به همین نتیجه برسد که خب به هر حال چون گانگسترها را دیده ممکن است این‌جوری فکر کند که کشته می‌شود و بنابراین گفتن و نگفتنش هیچ فرق نمی‌کند.

بگویم مثلاً میکشنش، نگم میکشنش. اولاً من می‌خواهم بگویم این‌جوری نیست. یعنی فیلم این‌جوری نمیخواد این شکلی باشه. نه تنها اشاره ای به این ندارد برعکس. قرار است شما این مقاومت این پلیس را مثل یک کار شجاعانه ببینید در فیلم. برای خاطر اینکه اولاً شکنجه دارد می‌شود نه فقط تهدید به مرگ. شکنجه می‌تواند شکنجه نشود مثلاً. ثانیاً آن لحظه ای که ما نمیدونیم که ماجرا چیست.

شاید یک جوری احتمال نجات پیدا کردن، ما نمیدونیم که این پلیس نمیدونه که آن اموال محاصره شده است. می‌دانید منظورم چیه؟ یعنی یک پلیس به طور طبیعی وقتی که اسیر شده می‌تواند امیدوار باشه که هر لحظه بیان نجاتش بدن. این‌جوری نیست که حتماً کشته بشود. بنابراین این فیلم این‌جوری روی ما کار نمی‌کند که این عمل را به عنوان یک عمل خیلی ساده بهش نگاه کنیم.

بلکه این یک حالت شجاعانه و مثلاً وظیفه شناسانه دارد. از آن ور شما به یک جمله تاثیرگذاری هم این دو تا پلیس آدم های وظیفه شناسی هستند و یک جوری من نمی‌خواهم بگویم قهرمانند ولی آدم تحت تاثیر نوع رفتار این‌ها قرار می‌گیرد و فیلم این تاثیر را منتقل می‌کند. بگذارید من یک نشانه هایی بگویم که تارانتینو می‌خواهد این تاثیر را بگذارد.

می‌خواهد شما مستر اورنج را به عنوان یک آدمی که وظیفه شناسه و فکر می‌کند که دارد به وظایف خودش به نحو احسن عمل می‌کند. ببینید شاید به اندازه کافی نشانه های صریح و واضحی در فیلم وجود نداشت که شما مستر اورنج را عملش را یعنی نفوذ کردنش را در یک چنین باند خطرناکی را یک عمل قهرمانانه و شجاعانه ببینید.

به طور طبیعی خب این کار واضح است که خیلی خطرناکه. ولی برای اینکه تارانتینو مطمئن بشود که شما این‌جوری نگاه میکنید یک جایی وقتی که این دارد از اتاق خودش می‌آید بیرون که پذیرفته شده به عنوان عضو باند یک گروه صحنه خیلی عجیبیه از نظر روایتی که تو این فیلم هست.

برای اینکه یک دفعه دوربین می‌رود در ماشین یک عده پلیسی که آنجا منتظرند و یک جوری مواظب مستر اورنج هستند انگار و دنبال ماشین این گانگسترها راه میفتند.

و آنجا میشنوید که یکی از پلیس ها به آن یکی می‌گوید این آدم هایی که آندرکاور کار میکنند واقعاً اصلاً کله شون در آن سنگه نمی‌دانم آهکه یا ما می‌گوییم کله شون یک چیست. منظورم این است که خیلی یک نفر باید آدمی به اصطلاح کله خرابی باشه که برود یک چنین کار خطرناکی بکند.

من می‌گویم اگر به اندازه کافی که واضح است که این کار بی نهایت خطرناکه که یک پلیس برود که شما پلیس باشید لباس رسمی بپوشید و جلوی گانگستر بایستید حالا تیراندازی بکنید تیر بزنید و بخورید که حالا در طول عمر یک پلیس ممکن است چند بار بیشتر پیش نیاد اینکه تصمیم بگیرید قبول بکنید که بروید نفوذ بکنید در یک باند که هر لحظه ممکن است بفهمند که شما پلیس هستید و بکشنتون این حالت شجاعانه بودن این عمل توسط تارانتینو تاکید دارد روش می‌شود.

شهامت و ترس مأمور

شما میبینید که خود این آدم هم میترسه. واقعاً یعنی آن مثلاً آن لحظه ای که دارد از اتاق می‌آید بیرون که دیگر عضو این باند شده و پذیرفته شده تو آینه به خودش نگاه می‌کند خودش را مثلاً یک جوری سعی می‌کند ترس را از خودش دور بکند.

یک لحظه ای می‌بیند اگر عضو این باند شده و پذیرفت شده تو آینه به خودش نگاه می‌کند خودش مثلا یک دیگر سری می‌کند ترسو از خودش دور بکند یک لحظه این میبینید که میگرده طلقه ازدواجشو پیدا می‌کند این‌ها همه تمهیده هاییه که دارد برای شما یک جازره آتفی ایجاد می‌کند نسبت این آدم این که به شدت احساسش این است که دارد به وظیفه خودش ارال می‌کند تا سرحد مرگی.

من مخصوصا می‌خواهم این جمعه تحکیم بکنم. یک جایی بعد از این که مستر بلوندو میکشه در حالی که واقعا کار به جایی رسیده که یک حوضچه‌ای از خونش تشکیل شد و اونی تو دارد دست و با می‌زند نسبت اعتراض آن پولیس دیگر ماروین که می‌گوید چرا پولیس ها نمیان زودتر که ما را مثلا نجات بدن به شدت چیز می‌کند اصابانی می‌شود می‌گوید من را فرستادن که جوکبوت را بگیرم و این جمله ازشان ندارد من خیلی جمله جالبیه می‌گوید ما باید اینجا وایستیم و همین‌جور خونگیزی بکنیم تا مرد تا جوکبوت از این در بیاید میبه کافیه این دستای آن را باز کند و با هم می‌گوید.

اصلا این را برود آن هم دستگاهش بستنست به راحتی می‌توانند نمی‌کند این کار را یعنی وایستین می‌گوید باید اینجا وایستین برای خاطر اینکه اگر این کار را بکند ممکن است روکروت نیاد اینجا باید اینجا باعثن ولی اونی که دارم خودموزی می‌کنند ولی اینکه احساس ما کنده می‌می‌رود داد می‌زند که من دارم میمیره سپس به اینگی هیچ گوش ت حسابانی می‌شود که من دارم می‌میرم.

حالا این گوش دارد کندن ولی با این حال می‌بگویم کرسم چون اینجا باعث میم تا جراکبات بیاید مرا برای این فرست دادم تو این گروه این حس وفاداری و وظیف شناسی و این که تا سرحد مرگ این‌ها دارد روش در فیلم کار می‌شود این شکلی نیست که مثلا بگوییم که این‌ها اخلاقی هم دیگر نه یعنی یک جوری بردار حسی که این که یک فیلم دومی های بیمعنی را دارد نشان می‌دهد من نمی‌دانم واقعا از کجای این فیلم بیمعنی می‌دهد تنها چون آن مقداری که شاید در فیلم کلاسیک یا.

حالا بعدی از فیلم ها این چیزها پر رنگ را مثلا برای اینکه همه این آدم ها یک جایی میبینید که یک عیب و ایرادایی هم دارند مثلا نیستر وای که به نظر می‌رسد همونطور که اسمش نشان می‌دهد که پاکترین مثلا شما از چخصیت این فیلمه و یک جوری واقعا رفتاره که انجام می‌دهد انسان ترین آدمیه که تو این فیلم وجود دارد من.

خود بیشتر در مورد این صحبت میکنم این خیلی به محتوی فیلمن رایتا رفت خیدا می‌کند این‌ها همش محتوی ظاهری فیلمان کاری به لایه های مثلا ناخلابه ها امیختر شایدن ندارد می‌خواهیم ببینیم فیلم چه تحصیلی می‌گذارد چه تحصیلی باید بگذارد اگر درست فیلمون نگاه کنید امیدوارم که این چیزی بگویم.

سواری خرود به پاستان میاخواند من یک خوضیی میخوانم کلی افغان ها از آدم ها را بیدیدن ما را باز می‌شود به جمع شرکله ای شراسی چیزی میمیدوند برای این چیزهایی که برگرام برگرام برگرام را راست رای راستی کردن که مثلا این چیزهایی که همه این هستند از برگرام می‌رود. مثلا یکی از موسیقی که هم این چیزهایی که دیگر ایمانیه، هیلی مثلا مکنه که که میباشه.

گسست و ابهام روایت

شاید از این وقت که بزرگی دیگر برنگ بردون میه. و از اینکه او بود که باید یک طریق فیلان داشته بودن که که ما خواهد دیگر عمل کنیم یا که که از این طرف درخواستی کنیم. چیزها برنامه ای استفاده میداریم. و از این وقت، از که خودت برنگ میداریم، من خواهد دیگر برویم.

یک جوری من هر چه که نیزنی دارد به طور کلی قبول دارم که نه که جاذبه ندارد نوعه جاذبه هایی که در فیلم های ترانجینو وجود دارد شاید فرق کند من می‌خواهم که از اینکه الانی که می‌گویید به این قضیه مردم صده بگیرند به اونی محلی به مطرابون دیگر و بخمون دیگر مردم صده بگیرند جوری شاید تو ذوقم می‌زنه، بعد من نگاه می‌کنم، دیگر به نظرم می‌آید مثل اینکه برای یک آدم نفهم داره، دیگر چقدر مثلاً روی این تأکید می‌شود که این خیلی این را دوست دارد.

می‌دانم چند، شاید اصلاً ۲۵ دقیقه این فیلمو بشود جدا کرد که فقط قرار است این پرورش پیدا بکنه، این حس را شما بگیرید، برای اینکه همه فیلم این حس این فیلمو پیش می‌برد و تمام می‌کند.

ببینید به نظر من این فیلم به‌شدت وابسته به لحظه آخرشه. شما آن لحظه قبول بکنید که Mr. Orange باید اعتراف بکند. یعنی به این حس برسید که آن آدم چرا تو آن لحظه یک فشاری بهش می‌آید که همه‌چیزو بگذارد کنار و بگوید که من خیانت کردم.

بگذارید این‌جوری بگم، این حرف‌های مرا اگر قبول کرده باشید، حالا من یک خورده از آن مسیری که تو ذهنم بود، وقتی داشتم می‌اومدم اینجا، منحرف شدم. حالا یک جوری دیگر می‌خواستم بحث بکنم، ولی همین‌جور حرف‌ها یک جوری، اه، چیز می‌شوند دیگه، به یک جاهایی رسیدم که فکر می‌کردم که باید بعد از گفتن یک چیزهایی برسم.

بگذارید همین الان در مورد این صحبت بکنیم. اگر حرف‌های مرا در مورد Mr. Orange قبول کرده باشید که یک جور نه قهرمان‌پروری، به معنای کلاسیکش، ولی یک حس، حسی از شجاعت و قهرمانی در این آدم پرورش داده می‌شود در این فیلم، حس وظیفه‌شناسی.

آدمی که حاضره برای انجام دادن وظیفه خودش به عنوان یک پلیس که دستگیر کردن سردسته یک گروه گانگسترهاست، بمیره، هر خطری را قبول کرده و حالا هم واقعاً دارد می‌میره، ولی حاضر نیست خودش را نجات بده، برای خاطر اینکه باید اینجا بمونه تا Joe Cabot بیاد، مأموریتشو باید به نحو احسن انجام بده. شما قبول دارید اگر این را بپذیرید، نهایتاً تو لحظه آخر فیلم Mr. Orange نسبت به کل کاری که کرده، احساس خوبی دیگر ندارد.

نه منظورم، نه به نظرم این فیلم نهایتاً به‌شدت وابسته است به این که این را درک بکنید. یعنی مثل اینکه کل پلیس بودن، همه این کارهایی که کرد، به نظرش یک جورهایی انگار بی‌معنی می‌آید.

یک Mr. White یک کاری می‌کند باهاش، یک رفتاری انجام می‌دهد در موردش که همه این وظیفه‌شناسی‌ها یک جوری در مقابلش انگار بی‌معنی‌ان. نمی‌دانم منظورمو می‌گیرید. این خیلی مهم است که این لحظه آخر یک چنین اتفاقی می‌افتد.

من فکر می‌کنم فیلم قرار است که شما را به اینجا برسونه. که با وجود اینکه این آدم، آدم خیلی وظیفه‌شناسی بود، فکر می‌کرد که دارد کارهای خیلی خوبی انجام می‌ده، ولی یک چیزی آن لحظه آخر انگار، اه، همه‌چیزو می‌برد زیر سؤال. اگر وظیفه‌شناسی به عنوان یک پلیس، اگر شک نکرده باشه تو کل مأموریتش و همه کارهایی که کرده، خب چه چیزی داره؟

الان وایساده، Mr. White هم یک کوچک‌ترین شکی ندارد که این پلیس نیست. پلیس‌ها می‌آن، Mr. White را می‌گیرن، این هم می‌گیرن، هم آن زنده می‌ماند احتمالاً، هم این زنده می‌ماند. این می‌داند که پلیس‌ها یک خیابون اون‌ورترن. این اطلاعاتو این به Marvin داده.

اعتراف اورنج

و می‌داند که Joe Cabot چند لحظه قبل آمده تو، مثلاً دو سه دقیقه در انباری بوده، بنابراین هر لحظه پلیس‌ها می‌آیند. اگر مأموریتش برایش بی‌معنی نشده باشه، هیچ لزومی ندارد که برود Mr. White بگوید که من پلیس بودم. اصلاً حالت اعتراف دارد. نمی‌دانم چگونه بگم، یعنی شما تو سنت مسیحی، مثل توبه کردن می‌مونه، مثل جلوی کشیش اعتراف کردن، برای پاک شدن.

مثل، مثل اینکه نمی‌تواند بگذارد که ماجرا این‌جوری تمام بشود. باید به White بگوید که من بهت دروغ گفتم. فکر می‌کنم این خیلی اخلاقیه. یعنی کل، کل این شخصیت‌ها به‌شدت در، اصلاً اخلاق، یک نوع اخلاق مسئله این فیلمه. از یک چیزهایی دارد تجلیل می‌شود و یک چیزی، یک نوع اخلاقی دارد برنده می‌شود. یعنی، یعنی یک چیزی در Mr.

White هست، جدای از وظیفه‌شناسی و پروفشنال بودن، که اونه که غلبه می‌کند. حالا بگذارید من، من، من به نظرم این مفهوم اخلاق در مقابل پروفشنال بودن، یکی از اساسی‌ترین مسئله‌های فیلمه به طور آگاهانه. و به یک معنایی فیلم نهایتاً به اینجا می‌رسد که پروفشنال بودن، پروف، کلاً آن حرفه و حرفه‌ای بودن در مقابل انسان بودن، روابط انسانی برقرار کردن یک جوری رنگ می‌بازه.

Orange خیلی پروفشنال رفتار کرده، Marvin خیلی پروفشنال رفتار کرده، آن Mr. Pink هم خیلی پروفشناله، Mr. White هم یک جورهایی فکر می‌کند که باید پروفشنال باشه ولی رفتارش پروفشنال نیست. و واقعاً فکر می‌کنم این واژه می‌شود تو فیلم‌نامه‌ها سرچ کرد، هیچ واژه‌ای به اندازه پروفشنال تو این فیلم تکرار نمی‌شود. این‌ها مدام می‌گویند که ما باید پروفشنال باشیم.

نه اینکه واژه می‌گن، این مفهوم که ما باید پروفشنال باشیم. شما در این دسته گانگسترها مرتب می‌بینید که مستر وایت می‌گوید پینک می‌گه، مخصوصاً پینک. تأکیدش را این است که باید پروفشنال رفتار بکنند. فکر می‌کنم آن اتفاقی که لحظه آخر می‌افتد این است که رفتار پروفشنال مستر اورنج از بین می‌رود.

تا آن لحظه پروفشنال به عنوان یک پلیس دارد رفتار می‌کند به بهترین وجه ممکن و خیلی هم شاید از کاری که دارد می‌کند راضیه ولی یک چیزی می‌شکنه این بار تو وجود مستر اورنج. خب نمی‌دانم شما بحث نمی‌کنید من هم فعال می‌کنم که همه را بپذیرید.

اگر واقعاً احساس می‌کنید که حس دیگه‌ای از فیلم گرفتید و احساس می‌کنید که این‌جوری نگاه کردن‌شون درست نیست خب همین الان بگویید وگرنه من هزار تا حرف دیگر بر اساس این چیزها ممکن است بگویم.

اگر ساکت باشید من هم به اصطلاح دور می‌زنم. مثلاً تا حالا دارم نقد تا حالا داشتم نقد می‌کردم که غیر اخلاقی بودنی که به فیلم نسبت می‌دهند غلط است. حالا دارم می‌گویم که این اخلاقیه. یک خورده دیگر مثلاً صبر کنید می‌گویم خیلی اخلاقیه. همین‌جوری مثلاً می‌رود جلو. نه حالا خیلی هم اخلاقی به معنی کلاسیکش نیست واقعاً.

خب ببینید به خاطر این است که ما همیشه انتظار داریم که فیلم‌های رستم و سهراب یک نتیجه‌ای این است که این اتفاق می‌افتد. هر کی کلاسیک غیر از رستم و سهراب بود، خوب بود. رستم و سهراب یک اثر کلاسیک پست‌مدرنه.

واقعاً من واقعاً همیشه شگفت‌زده‌ام که چگونه فردوسی این کار بلا را سر رستم می‌آورد. مثلاً منظورتون این است که این کلیت که آن کلیت مهم است و همه و بقیه چیزها آن فرعیات مهم است.

ولی کار من خیلی خیلی کلی صحبت می‌کنم. دفعه قبل هم ۵ دقیقه صحبت کردید هیچ ارتباطی به حرف‌هایی که من زدم نداشت. می‌دونید؟ اینکه مثلاً فرض کنید تارانتینو تارانتینو خب آدم دوران پست‌مدرنه. اصلاً الان فیلمی شما نمی‌بینید که یک آدمو خیلی قهرمانش بکنند.

هیچ فیلمی این‌جوری نیست. یعنی این به اصطلاح خاکستری ساختن نه منظورم این نیست. منظورم مثلاً تو دیالوگ‌های مثلاً این‌ها که می‌بینید که چه هست، مثلاً دیالوگ‌های خیلی خیلی تجدید می‌شود یک چیزهایی که که خیلی در موازاتِ هسته داستان نیست.

تفسیر به مثابه نظریه هماهنگی

ظاهراً. بگذارید حالا یک ببینید هدفِ درکِ یک اثر هنری چیه؟ من همیشه حالا شما می‌بینید تفسیرِ یک کار هنری، تفسیرِ هر چیزی، هر متنی یعنی شما دارید یک تئوری می‌سازید که اجزای متن را ما داریم هماهنگی‌شو نشان می‌دهیم. خب؟ من یک سری حرف زدم. من می‌خواهم بگویم که این خط اصلی که تارانتینو دارد سعی می‌کند پیش ببره.

حالا می‌توانم یک چیزهایی را توجیه کنم. یک سری سوال‌ها را جواب بدهم. یک سری سوال‌ها را نمی‌توانم جواب بدهم. بنابراین تئوری‌مو باید کامل بکنم. چه سوال‌هایی را می‌توانم جواب بدم؟ می‌توانم اگر یک نفر پرسید که چرا این دزدی اصلاً نشان این چه جور فیلم دزدی پلیسی‌ای بود که مثلاً ما دزدی‌مونو ندیدیم. فقط در موردش شنیدیم که آنجا چه اتفاقی افتاده.

برای اینکه تارانتینو نمی‌خواد در مورد دزدی حرفی بزند. چیزی که برای چرا تارانتینو یک ساعت بعد از دزدی را دارد نشان می‌دهد و یک صحنه‌هایی از قبل از دزدی رو؟ برای اینکه روابط این آدم‌ها را ببینید. برای اینکه این رابطه‌ها برایش مهم است.

برای اینکه شکل بگیرد این رابطه مستر وایت و اورنج و این صحنه پایانی خوب دربیاد. خب؟ خب یک چیزهایی را نمی‌توانم جواب بدهم. شما اگر بپرسید برای چه تو صبحانه دارند فیلم با ۵ دقیقه ۱۰ دقیقه من نمی‌دانم تایم نگرفتم ببینم.

آن صحنه نسبتاً طولانیه قبل از تیتراژش. آن صحنه صبحانه را من چه توجیهی برایش دارم؟ این آدم‌ها نشستن دارند یک مشت اراجیف می‌گویند و صبحانه می‌خورن در مورد درست بودن و غلط بودن تیپینگ و تفسیرِ لایکِ ورجینِ مثلاً بعداً حرف‌های خنده‌دار می‌زنند و کلی هم صحنه‌های مشابه تو این فیلم هست که به قول ایشان دیالوگ‌هایی هستند که به نظر دیالوگ‌های پراکنده‌ای می‌رسند که خیلی ببینید من وقتی موفق می‌شم کارمو تمام بکنم.

اگر همه چیز فیلمو الان می‌تونستم با توضیح دادن این چیزهایی که گفتم توضیح بدهم کارم تمام بود. فکر می‌کنم الان ده‌ها سوال می‌توانم بپرسم که این تئوری یعنی اگر من بگویم که این فیلم، تارانتینو این فیلم را ساخته که یک چنین قضاوتی در مورد نوع مثلاً برتری اخلاق انسانی در مقابل مثلاً اخلاق پروفشنال، ها؟

یک چنین چیزی را نمایش بده، خب باید همه چیز را بتوانم جواب بدهم. من می‌خواهم بگویم که سؤال‌های خیلی زیادی را نمی‌شود جواب داد. اولاً این اصطلاح جدیدی نیست. از قدیم بوده. خب، این اصطلاح که مثلاً به کار برده می‌شه، یک چیزی است که مثلاً به معنای اصلی‌اش خیلی نزدیک‌تره. نه، از این عبارت ایشان خوشم آمد. از این به بعد از این عبارت استفاده می‌کنم.

انتخاب بین عشق و وظیفه. چون خیلی موضوع کلاسیکیه دیگر. نه، ببخشید. قبول دارید خیلی هم دینیه به معنای مسیحی‌اش؟ آره، یعنی مسیحی‌ها خیلی این‌جوری نگاه می‌کنند دیگر. عشق به وظیفه برتری دارد. شریعت مهم نیست. مهم آن عشقیه که مثلاً تو وجود انسان هست و این‌ها. خب، خوب است.

حالا من می‌گویم که یک چنین چیزی که مثلاً راجع به کل یک مثلاً بحث اصلیه، می‌گوییم این‌ها را می‌آورد که هی مثلاً تکرار می‌کند که حالا کار بکنن، مثلاً یک ذره این‌وری، یک ذره اون‌وری، که همه‌اش به چالش می‌کشه مخاطب را که این قضیه را به این‌جا می‌کشه، خب، من می‌خواهم این را بگویم که این را می‌آوردش کلاً، خب، این‌قدر به این، به این قضیه را پیدا می‌کند.

اما بعدش که مثلاً خیلی این‌جوری می‌کنه، دارد که چرا این‌جوری می‌کنه؟ نه دیگه، تمام آن تایمی که به پرورش شخصیت مستر وایت و رابطه‌اش با اورنج و این همه این چیزها مربوط می‌شود. این‌جوری نیست که ما بگوییم که این چند لحظه‌ست. صحنه پایانی اینکه چقدر مخاطب، همچنان دارد بهش نگاه می‌کنه، این چالش واسه‌ش به وجود می‌آورد که حالا این را قبول کند یا نه.

مخاطب و درگیری با صحنه

می‌دونی منظورم چیه؟ در صورتی که مثلاً این مخاطب که درش، یا داستان‌هایی که در این صحنه هست، خیلی مخاطب را خیلی درگیر خاصِ فیلم می‌کند.

من می‌خواهم بگویم که مثلاً در آن غیرمعمول، غیرمعمول، غیرمعمول این است که به این قضیه مثلاً این‌قدر پرداخته می‌شود در قالب اینکه مثلاً به زیادروی‌های مثلاً آسیایی‌تون از نظر من، یا در واقع از نظر من، این‌ها به طور ناخودآگاه مثلاً مربوط به کل داستانه.

ولی این چیزهای آسیایی‌گری، کمتر از نظر من، کمتر از نظر جنبه حواس مخاطب، خیلی بیشتر خب، آقا ببینید، من نمی‌خواهم اعتراض، چون خیلی دوست دارم شما مشارکت بکنید، نمی‌خواهم اعتراض بکنم که چرا این حرف‌ها را دارید می‌زنید. چیزی که شما دارید می‌گویید این است که این حرف‌هایی که من الان زدم از نظر تایم کل فیلم را پوشش نمی‌دهد و خیلی چیزهای دیگر تو این فیلم هست.

من اتفاقاً من مشکلم همین است که معلوم نیست که شما چه چیز جدیدی دارید می‌گویید. یعنی مخالفت دارید؟ نه، من می‌خواهم بگویم که آن چیزی که من، اینکه من گفتم این کلی بود، الان در واقع دارم مثال‌هایی می‌زنم و خب، من حرفم این است. ما داریم یک تئوری درست می‌کنیم. این فیلم را سعی کنیم توجیه بکنیم.

اولین کاری که داریم می‌کنیم، چیزهایی که معلوم است که چیست چیست را داریم در موردش صحبت می‌کنیم. الان شما می‌توانید اعتراض بکنید. می‌توانید من منتظر اعتراضم، نه منتظر همراهی با خودم. می‌توانید اعتراض بکنید که خب، این مایه‌ای که تو داری می‌گی تو این فیلم وجود داره، در اکثر اوقات این فیلم روی این کار نمی‌شود. خیلی لحظه‌ها تو این فیلم اصلاً ربطی به این موضوع ندارد.

من دارم می‌گویم این چیز خاصیه با توجه به چیزهایی که من از فیلم‌های قبلی‌اش دیدم. خب، شما می‌بینید، بدترین جواب ممکن به سؤال‌هایی که باید جواب بدهید را دارید می‌گویید. که فیلم‌های تارانتینو این‌جوری‌ان.

من بگویم که مثلاً، من ببینید نقد روان‌کاوانه یعنی اینکه من بگویم که تارانتینو چرا این‌جوری هستن؟ چرا فیلم‌های تارانتینو این‌جوری‌ان؟ اینکه جواب نشد. من بگویم مثلاً فیلم‌های تارانتینو، تو این فیلم خشونت وجود دارد. خب؟ چرا وجود داره؟ خب، فیلم‌های تارانتینو این‌جوری‌ان.

چرا روی این بخش کنش اصلی داستان، ما دنبال علت، ما دنبال علت‌ها هستیم. ولی شما دارید می‌گویید که شما حرفی که دارید شما دارید می‌گویید که اصولاً تو فیلم‌های تارانتینو، یعنی من الان دارم در مورد رزروار داگز صحبت می‌کنم و یک نکته تو رزروار داگز این است که یک چنین خطی وجود دارد که لحظه پایانی به اینجا می‌رسیم ولی حواشی در فیلم موجود دارد که مربوط به این نیست و من احساس وظیفه می‌کنم که توضیح بدهم که آن حواشی مربوط به چی‌ان.

آیا چیز دیگه‌ای هست غیر از این هست یا آن‌ها هم یک جوری مربوط به اینن؟ ما نمی‌فهمیم که مثلاً در ظاهر مربوط هستند یا نیستند. می‌دونید؟ من همه این‌ها را باید توضیح بدهم.

هیچ‌وقت نمی‌گویم که خب فیلم‌های تارانتینو اصولاً این‌جوری‌ان که حواشی زیادی دارند. این همه سوالا را باید جواب بدهم. بنابراین اصولاً توصیفی که شما دارید می‌کنید این است که غیر از ریزروار داگز، فیلم‌های دیگر تارانتینو هم همین‌جوری‌ان. خب باشه.

در مورد آن‌ها هم باید جواب بدهم. من دارم می‌گویم که می‌گویم بهش نپردازیم، آن این‌جوری‌ان. می‌گویم که خب حالا فرض کنید که این‌جوری‌ان. اگر می‌خواهید این کار را بکنید می‌توانید مثلاً شما که در جلسه قبل در مورد ماهیت تولید این‌ها که چیز است که مثلاً با تولید یک سری مواد یعنی خوراک اطلاعاتشون هست، یک سری اطلاعاتی که اومده، می‌خواهم بگویم که این قضیه، این‌جوری مطرحش نکنیم این را که اگر می‌خواهید حالا بررسی بکنید.

خب آره، حالا فعلاً باشه. من فعلاً فرض می‌کنم اصلاً تارانتینو هم یک دانه فیلم ساخته. به هر حال این فیلم را باید سعی کنم بفهمم.

دیدن فیلم‌های بعدی

یک چیزایی‌شو نمی‌توانم بفهمم مگر اینکه فیلم‌های بعدی‌شو ببینم و مثلاً پالپ فیکشن هم با همدیگر ببینیم. من دارم سعی می‌کنم یک چیزی را پیش ببرم تو این جلسات که چقدر خوب است که آدم اگر یک کار هنری را می‌خواهد نقد بکنه، قبل و بعدش را یک خورده بدونه. یعنی عناصر تکرار شده را شما خیلی صحنه‌ها تو این فیلم هست که تو این پالپ فیکشن تکرار می‌شود و قطعاً ناخودآگاهه.

بعضی‌هاش خودآگاهه و بعضی‌هاش به نظر نمی‌رسه خیلی فکر شده باشه و این‌ها خیلی کلیدهای خوبی هستند که شما یک چیزهایی بفهمید. به هر حال یک خورده دارید حرف‌های جلوتر را می‌زنید. به نظر من فقط مشکل این است. من فعلاً من دارم سعی می‌کنم یک تئوری ابتدایی بدهم. قانع بشوید که یک چنین تمی وجود دارد.

بعد باید بگویم که بقیه‌اش چیست. تم‌های دیگر چی‌ان؟ آیا این تم اصلیه؟ ممکن است تم آگاهانه اصلی این باشه ولی تم‌های دیگر وجود دارند و الی آخر. این فیلم را حالا یک خورده تا جایی که می‌شود سوالات را خودش جواب بدیم، بعد ببینیم که با سایر آثار چگونه می‌شود جواب‌های بهتر داد. بفرمایید.

خب ببینید، این نمونه یک اظهارنظریه که شما معتقدید این‌جوری است. من وقتی دارم یک اثر هنری را نقد می‌کنم یا اصلاً حرف یک آدم را دارم گوش می‌دم، باید فضای ذهنی آن را در نظر بگیرم. به نظر من تارانتینو صحنه گوش بریدن هم حتی به نظرش آن‌قدر که شما شاید به نظرتون خشن بیاد، خشن نمی‌آید. حالا دلایلش را من سعی می‌کنم توضیح بدهم.

دلایل نه اینکه تارانتینو این‌جوری گفته، دلایل از در خود فیلم که صحنه خشِنه، قرار است که تأثیری که آن صحنه می‌گذارد تأثیری منزجرکننده‌ای باشه، قرار است که حس خوبی نسبت به ماروین پیدا بکنید در حالی که فهمیدید که شکنجه می‌شد و نمی‌گفت که رت را می‌شناسه و نسبت به بلوند هم احساس بدی پیدا بکنید.

خب من از تارانتینو دفاع می‌کنم که خب تا حدودی به تصویر نمی‌کشه. یعنی وقتی که این می‌رود که گوش را ببره، دوربین پن می‌کند که شما نبینید که چه اتفاقی می‌افتد. بعداً فقط می‌بینید که گوشش تو دستشه. می‌تونست مثل خیلی فیلم‌های کثیفی که ساخته می‌شن، جزئیات مثلاً آن خشونت را نشان بده ولی و یک موسیقی آنجا پخش می‌شود که یک جوری مفرح می‌کند فضا را.

این‌شکلی نیست که صحنه خیلی ترسناک و مثلاً این‌جوری باشه. مستر بلوند یک جورهایی کاری که دارد می‌کند بامزه هم مثلاً هست. مثلاً من شخصاً از اینکه مستر بلوند تو گوش این یا را صحبت می‌کند و می‌گوید که می‌شنوی یا نمی‌شنوی، یک خورده خنده‌ام می‌گیرد دیگر.

به هر حال درست است که صحنه خشن‌ایه ولی حالا من یک در مورد اینکه من جلسه قبل مقدمات را فراهم کردم که این‌ها آن چیزهای فضای پست‌مدرن فیلمه.

اینکه در اوج خشونت شوخی وجود داره، موسیقی مفرح وجود داره، این سوپرپوزیشن یک سری احساساتی که قبلاً تو دنیای کلاسیک این‌ها از همدیگر تفکیک می‌شد. من صحنه کمیک ترسناک مثلاً خشن شاید نتونم در کل هنر کلاسیک پیدا بکنم ولی اینجا شما می‌بینید که موسیقی دارد پخش می‌شه، می‌رقصه، گوش می‌بره، شوخی می‌کند و یک جوری به هر حال چیزهای بامزه هم ممکن است اطرافش اتفاق بیفتد.

ببینید من یک از اینجا شروع کردم که روی جنبه‌های اخلاقی فیلم تأکید کردم. به دلیل اینکه فکر می‌کنم که صحنه پایانی فیلم صحنه خیلی مهمی است و خیلی مهم است که آن صحنه را خوب بفهمیم.

نه تنها صحنه پایانی نمی‌خواد این تأثیر را بگذارد که همه چیز پوچه، بلکه یک جوری قضاوت دارد می‌کند انگار به سود مستر وایت. به یک معنایی. یعنی این‌جوری نیست که و وظیفه‌شناسی یک جورهایی تخته دارد می‌شود در مقابل آن رابطه انسانی که وایت برقرار کرده.

رابطه انسانی وایت

یک چیزی دارد غلبه می‌کند در آن پایان. خب ببین من می‌خواستم در مورد چیز صحبت بکنم، در مورد این شخصیت‌ها. من می‌خواهم کم‌کم بروم سراغ اینکه خب این حرف‌ها، این همین‌جوری که ایشان الان با تأکید زیاد داشت می‌گفت، کل دقایق فیلمی که این خط، این تم دارد در آن پرورش پیدا می‌کند به طور مستقیم آن جمع را بزنیم، نیم ساعت هم به زور شاید بتوانید بگویید که می‌شود.

یک عالمه دیالوگ وجود دارد و یک عالمه شخصیت غیر از این دو تا وجود دارد. این‌ها چیکارن؟ من اگر یک خوب فیلم را فهمیده باشم باید این رنگارنگ بودن این ۶ نفر را بفهمم. هر کدومشون چه چیزی را فیلم دارند اضافه می‌کنند. بگذارید من یک نکته بگویم که نکته مثبتیه در مورد تارانتینو.

تارانتینو به شدت با همه وجود و قلب خودش فیلم می‌سازه. یعنی مستر مثلاً فرض کنید مستر حتی مستر بلو را تقریباً هیچ کاری تو این فیلم نمی‌کند و الان من می‌خواهم این سؤال را مطرح بکنم که این چرا آنجا هست.

من فکر می‌کنم تارانتینو این شکلیه. همان حرفی که ازش نقل کردم در مورد اسم فیلم می‌زند که این اسم خوبی برای این فیلمه و باید اسم این فیلم این باشه.

شما اگر از تارانتینو بپرسید، تارانتینو نمی‌تواند تصور بکند که یک رزروار داگز ساخته باشه که مستر بلو در آن نباشد. حتماً مستر بلو باید در آن باشه. نه مستر بلو آن یکیه.

مستر براون خودشه، بلو آن یکی هیچ کاری نمی‌کند. مستر براون لااقل لایک ویرجین را تفسیر می‌کند برای ما و یک جایی راننده یعنی شما وقتی یک شخصیت تو یک فیلم هست که هیچ کاری نمی‌کنه، یعنی هیچ کنش دراماتیکی ندارد.

مستر براون رانندگی می‌کند لااقل یک جایی. یک جایی هم یک حرف‌هایی که تارانتینو می‌خواهد در مورد لایک ویرجین بزند را می‌زند. من فکر کنم اول مطمئن نیستم‌ها، فیلم را به این منظور هیچ‌وقت نگاه نکردم. فکر کنم مستر بلو فقط یک حرف می‌زند آن هم این است که از پاپا دونت پریچ مدونا به بعد را دوست ندارد.

فکر کنم هیچ چیز دیگه‌ای تقریباً نمی‌گوید. یک شوخی هم با مستر پینک سر همان چیز دادن و ندادن. یعنی هر یعنی آن دو سه جمله‌ای که مستر بلو تو این فیلم می‌گوید خب بقیه نمی‌توانند بگویند. یکیشو می‌تواند تیم راث بگه، یکیشو می‌تواند آن یکی بگوید و قال قضیه کنده بشود. بنابراین مستر بلو هیچ کنشی انجام نمی‌دهد. گذشته‌اش را شما نمی‌بینید.

شما آدم‌های مهم شخص آن رئیس دزدها و پسرش را بگذارید کنار. این ۶ نفر، ۴ نفرشون شخصیت‌پردازی مشخصی می‌شوند که مستر وایت در درجه اول، مستر اورنج، مستر بلوند و مستر پینک. این ۴ نفر همان ۴ نفری هستند که شما در موردشون فلاش‌بک می‌بینید. شما در مورد مستر براون و مستر بلو فلاش‌بک نمی‌بینید.

بنابراین آن‌ها دو تا یعنی این ۶ نفر ۴ تاشون اصلی‌ترن. ۲ تا اصلیِ اصلی‌ان، ۲ تا درجه ۲‌ان و ۲ تا کاملاً درجه ۳‌ان که مستر بلو و مستر مستر براون و بلو تقریباً به نظر زایدن. من می‌توانم تصور بکنم، این تئوری را برای خودم بسازم که بگویم مستر براون به این دلیل اضافه شده که تارانتینو می‌خواسته که تو این فیلم شرکت بکند.

یعنی ذهنی‌اش از اول موقعی که داشته فیلم‌نامه را می‌نوشته این بوده که یکی از شخصیت‌های این فیلم را بازی بکند. و چون بازیگر حرفه‌ای نیست، بنابراین یک نقش سبک کوتاه برای خودش نوشته. یک تفسیری از لایک ویرجین براون می‌کند. بازی‌ای نمی‌کند دیگر. چندان بازیگری سنگینی ندارد.

اگر این تئوری را من بخواهم بپذیرم، بعد باید این سؤال را جواب بدهم که مستر بلو چه کار است. به نظر می‌آید که دیگر کاملاً زاید هست، یعنی هیچ نقشی ندارد. بگذارید یک خورده قبل از اینکه این نقش کاملاً حاشیه‌ای برسیم، آن‌هایی که پررنگ‌ترن راحت‌تر می‌شود در موردشون صحبت کرد.

ماروین و اورنج وظیفه‌شناس

فکر کنم مستر وایت و اورنج و ماروین که در موردشون حرف زدیم، ماروین و اورنج دو تا پلیس وظیفه‌شناس‌ان که هر دو تو این ماجرا کشته می‌شوند و اورنج یک جوری وظیفه‌شناس‌تر حتی از ماروین هم هست. وایت، آن‌که تکلیفش روشن است. فقط در مورد وایت این را بگویم که مثل هر اثر هنری مدرن و پست‌مدرنی، اصولاً ما شخصیت کاملاً سیاه و سفید نداریم.

یعنی مستر وایت در عین حالی که این‌قدر رفتارهای انسانی دارد، باید نسبت به پلیس‌ها بی‌نهایت بی‌رحم باشد. می‌شد، من می‌خواهم، قرار نیست شما وایت را به عنوان یک الگوی ایده‌آل بهش نگاه کنید.

مثل تمام شخصیت‌های فیلم‌های ۲۰، ۳۰ سال اخیر که کلاً دیگر این شکسته که من بخواهم یک قهرمان برای مردم درست بکنم که مثلاً از نظر اخلاقی، انسان والا و این حرف‌ها باشد، در سینمای مدرن، در هنر مدرن اصلاً انگار این تحریم شده است.

فضا یک چنین چیزی را اجازه نمی‌دهد انگار. همه باید یک‌جورهایی خاکستری باشند، نه خیلی سیاه، نه خیلی سفید. در مورد وایت، خشونتش نسبت به پلیس‌ها، حتی خشونتش نسبت به آدم‌های عادی. برای اینکه یک‌جا یک دیالوگی در فیلم هست که این دو نفر باز تنها هستند، یکی از این صحنه‌هایی که باز به رابطه وایت و اورنج اختصاص دارد.

اورنج از وایت می‌پرسد که اگر مثلاً این می‌گوید که مثلاً قراری برود آن تو و بگوید که الماس‌ها را بدهید، مثلاً آن‌ها هم الماس‌ها را بدهند. یادم نیست دقیقاً دیالوگ چه است. اورنج ازش می‌پرسد که اگر بهت ندادند چه کار می‌کنی؟ خیلی خونسرد می‌گوید که با، می‌گوید با این ته هفت‌تیر یک‌دونه بزن در دماغ طرف. این را در مورد مردم عادی که آنجا هستند دارد می‌گوید ها.

می‌گوید یک‌دونه بزن توی، جوری بزن در بینی‌اش که خون سرازیر بشود. همه مطیع می‌شوند. اگر یک زنی هم جیغ و داد کرد، نشان بده که می‌خواهی آن هم بزنی، همه می‌بینی که ساکت می‌شوند. در مورد اینکه اگر بهت ندادند جنس را چه کار می‌کنی، خیلی راحت می‌گوید یک انگشت کوچکش را ببر، دقت کن. و تهدیدش کن که انگشت شستش هم می‌بری.

مطمئن باش بهت می‌دهد. این‌قدر این حرف را راحت می‌زند که آن آدم که پلیس است و خب در محیط خشن زندگی می‌کند، به نظر می‌آید که یک‌خورده تعجب می‌کند که این یک آدم این‌قدر مهربان و این‌ها وقتی حرف کار را دارد می‌زند، خیلی راحت می‌گوید این راه‌حلش این است. یک انگشت را ببر، بگو انگشت بعدی‌ات هم می‌برم، این طرف بهت مثلاً می‌دهد.

حل می‌شود مسئله. در حالی که در مورد، اینجا در مورد پلیس حرف نمی‌زند. اینجا در مورد متصدی مثلاً یک بانک یا یک فروشگاه دارد صحبت می‌کند که جزو ریل پیپل (real people) حساب می‌شود. آدم‌های عادی‌اند، آدم‌های واقعی‌اند به اصطلاح این.

بنابراین وایت بنا به شخصیت گانگستر بودن و پروفشنال بودنش، یک بی‌رحمی در کارش لازم دارد و همین‌جوری هم هست و هیچ ابایی هم ندارد که از همین حرف‌هایی که دارد می‌زند، اتفاقاً این حرف‌ها با شوخی شروع شده، به اینجاها می‌رسد.

فکر کنم همین جمله را که می‌گوید بعدش می‌گوید که می‌گوید لتس گو تاکو (let's go taco). برویم تاکو بخوریم. یعنی خیلی چیز دیگر، مثل اینکه یک جوک گفته حالا برویم غذا بخوریم، هیچ حسی نسبت به اینکه حرف یک نفر خشونت‌آمیز بوده ندارد.

خیلی عادی این دیالوگ اتفاق می‌افتد. نگاه تیم‌راست در این صحنه، مستر اورنج، همراه با چیز است. یعنی ما را در این وضعیت قرار می‌دهد که می‌خواهم بگویم از این دفاع، یک نفر نگوید که خب از نظر تارانتینو این حرف، حرف عادی‌ای است. نه، تیم‌راست طوری نگاه می‌کند که ما همراه بشویم با اینکه این حرف، حرف زننده‌ای بود.

لحن زننده و شخصیت وایت

تیم‌راست هم تعجب می‌کند به عنوان حالا یک پلیسی که با این چیزها آشناست. ما که طبعاً حتماً باید تعجب بکنیم که این آدم این‌قدر مهربان که تا اینجای فیلم دیدیم، چگونه به این راحتی، یعنی وایت خیلی، وایت از اولش ببینید این حالت مهربانی و دلسوزی را دارد.

موقعی که بحث در مورد تیپینگ دارند می‌کنند، به‌شدت با پینک مخالف است و از می‌گوید این‌ها آدم‌های بدبختی هستند، این‌ها نمی‌دانم زندگی‌شان نمی‌گذرد، خیلی با دلسوزی از چیزها صحبت می‌کند، از این آدم‌هایی که به اصطلاح گارسون هستند.

و فیلم به هر حال دست جلو می‌رود، شما می‌بینید که فقط هم آدم مثبتی نیست. در کار خودش یک چنین خشونت‌هایی هم دارد. این دو تا آدم‌های خیلی روشن هستند. سومین نفری که خیلی روشن است، مستر بلوند.

مستر بلوند در این فیلم چه کار می‌کند؟ که ببینم باید یک توضیحی داشته باشم که این شخصیت‌ها، این دو تا شخصیت اصلی اگر نباشند که اصلاً فیلم وجود ندارد. اگر آن مایه، به قول ایشان، تقابل عشق و وظیفه را در نظر بگیرید، اصلاً آن دو تا آدم‌های اصلی این فیلم هستند که این تقابله در موردشان در واقع یک‌جوری وجود دارد. خب بلوند چه کار می‌کند؟

بلوند آن آدم بد فیلمه دیگر. اگر نمی‌خواهم بگویم کاملاً سیاهه ولی آدمی که همه چیزو به نظر می‌رسد خراب می‌کند از شخصیت منفی سمت گانگسترهاست بلوند. شما تقریباً طرف پلیس‌ها آدم اصلی منفی ندارید ولی خب حالا آن چند تا پلیسی که در آن دستشویی دارند چرند و پرند می‌گویند از ماموریت‌هایی که انجام دادن صحبت می‌کنند آدم‌های نچسبی هستند و هرچند تخیلی‌ان.

یعنی واقعیت اتفاق نیفتاده ولی به هر حال این‌جوری نیست که حالا خیلی بگوییم که فیلم در جهت حمایت از نیروی پلیس به عنوان مثلاً قهرمان برای اینکه آخرش مستر اورنج به عنوان یک پلیس ایده‌آل یک جوری همه چیز در ذهنش انگار می‌شکنه. ولی بلوند وجودش ضروریه در این فیلم. برای خاطر اینکه فیلم اصلاً قرار نیست که دنیای گانگسترها را دنیای خوب و پاکی نشان بده.

گانگسترها مثل مستر وایت نیستند. می‌دانید منظورم چیه؟ بلوند آن وجه در واقع بیمارگونه‌ایه که خیلی از همه گانگسترها پروفشنال نیستند. ببینید فیلم یک جوری این مفهوم پروفشنال بودن در آن خیلی چیزه، پررنگه. پلیس پروفشنال وظایف خودش را دارد به عنوان پلیس انجام میده، گانگستر پروفشنال که دزدی خودش را دارد انجام می‌دهد و نمی‌خواد آدم‌کش که نیست، دزده.

یک دزد پروفشنال. پینک و وایت حتماً با همدیگر بحث می‌کنند که بر علیه بلوند که ما مثلاً پینک فکر می‌کنم این حرفو می‌زند که من هیچ‌وقت کسی را که لازم نشود را نمی‌کشم. مثلاً قرار این‌ها آدم‌هایی نیستند که از شکنجه کردن یا کشتن آدم‌ها لذت ببرن. این‌ها دزدن.

حرفه‌شون دزدیه و سعی می‌کنند که حرفه خود اگر پلیس‌ها نیان دخالت نکنن، خب این‌ها کار خودشونو می‌کنند به کسی هم حداکثر یک انگشت می‌برن. کسی را نمی‌کشن، خیلی قصد آزار و اذیت کسی را ندارند.

در حالی که بلوند این‌جوری نیست. بلوند یک آدمیه که به یک دلایلی آدم بیماری اصلاً. یعنی بدون اینکه هیچ دلیل موجهی بتواند برای کسی بیاورد یک عده زیادی را در این دزدی دارد کشته.

و جلوی چشم ما هم خشن‌ترین رفتار را مثلاً با یک آدمی که دستش بسته‌ست و هیچ کاری دفاعی از خودش نمی‌تواند بکند انجام می‌دهد. بنابراین حضور مستر بلوند از این جهت خیلی ضروریه برای خاطر اینکه دنیای گانگسترها دنیای خیلی پاک و تمیزی نباید به نظر برسد.

بنابراین اینکه به هر حال در این آدم‌ها یک مشت آدم بیمار هم هستند که پروفشنال نیستند بلکه عقده‌های خودشان را دارند خالی می‌کنن، آدم‌های ضد قانون و ضد اخلاقی هستند. یک چنین حسی نسبت به بلوند وجود دارد. ولی باز بلوند هم سیاهِ سیاه نیست.

بلوند و وفاداری

می‌توانید یک چیزی به نفع بلوند بگویید. یک صحنه‌ای وجود، اولاً بلوند بی‌نهایت مثل ماروین و اورنج پروفشنال رفتار کرده که وقتی افتاده زندان این گروه را لو نداده. کافی بود یک کلمه بگوید که از زندان بیاید بیرون ولی این کار را نکرد. روی این بارها تأکید می‌شود که این خیلی آدم وفاداریه نسبت به جوکبوت.

ولی نکته مثبت در مورد بلوند این است که شما واقعاً این صحنه ملاقات بلوند با جوکبوت یک جوری صحنه دل‌انگیزیه. وقتی از جوکبوت تشکر می‌کند برای هدایایی که در زندان برایش فرستاده. تعجب می‌کنه، می‌گوید این کمترین کاری بود که من می‌تونستم برات بکنم. ببین نمی‌دانم چقدر این حس را گرفتید. به شدت جوکبوت مثل یک جای پدرشو برایش پر کرده، مثل یک چیزی که ندارد.

هیچ‌کس را ندارد. مثل یک آدم فکر کن یک بچه یتیمی که همین‌جوری بزرگ شده و تنها آدمی که انگار می‌شناسه، تنها کسی که برایش چیز فرستاده، ازش حمایت کرده جوکبوته و برای همین هم وفاداره.

واقعاً اصلاً نایس گای ادی پسر جوکبوت فکر می‌کنم مهم‌ترین کاری که حالا به غیر از بعضی از کارکردهای دراماتیکی که در فیلم دارد این است که یک جور رابطه پسری بین بلوند و جوکبوت ایجاد می‌کند ناخودآگاه.

چون دوست صمیمی‌ان، این دو تا دوست صمیمی‌ان و آن پسر جوکبوته. یک جوری این رابطه بین بلوند با جوکبوت را تقویت می‌کند. آن حالتی که انگار جوکبوت پدر مستر بلوند هم هست. نمی‌دانم منظورم را متوجه می‌شوید یا نه. یعنی این اصلاً این مثلث از آن آدم‌های دیگر جداست و بلوند هم اصلاً قرار نیست در این عملیات باشه.

وقتی می‌آید به عنوان یک آدم اضافه می‌آرن‌اش. نقش خاصی در عملیات با این همان در واقع عملیات ۵ نفره انجام بشود وقتی بلوند می‌آید تازه آزاد شده می‌خواهند وارد یک کاریش بکنند خودش علاقمنده می‌گویند تو هم بیا مثلا اگر دوست داری وارد این کار شو که همه کارام خراب.

روانی تر و بیمار تر از آن این است که چرا قبل از اینکه برود زندان بوده حالا می‌شود فرض کرد در زندان این بلاهایی سرش آمده خلاصه سختی هایی کشیده کودکی بدی داشته یک حسی نسبت به بلوند در فیلم ایجاد می‌شود به دلیل آن صحنه ارتباط فلاش بکی که می‌آید اصلا آن فلاش بکه چیزی در آن روایت نمی‌شود بلکه شما یک جوری یک چیز مثبت نسبت به بلوند میبینید.

یک رابطه عاطفی نسبت با جو کابوت دارد و با همان نایس گای ادی. بنابراین بلوند هم یک آدم سیاه سیاه نیست قرار است شما یک آدم روانی را ببینید که یک جورهایی حس میکنید که این انگار حق دارد که روانی شده باشه.

یک احتمال یک بچه ای که بدون پدر مادر بزرگ شده کسی را ندارد و حالا یک رئیس گانگستر اگر رئیس پلیس مثلا برایش پدری میکرد الان وفادار به نیروی پلیس بود و از گانگسترها را ممکن بود شکنجه بکند و حالا یک رئیس دزدا ازش حمایت کرد و پدری کرده برایش و نسبت به آن‌ها یک چنین احساسی دارد.

ولی به هر حال بلوند آدم منفی فیلمه دیگر همه چیز را هم این خراب کرده. نگذاشته دزدی انجام بشود نه می‌گذارد که جو کابوت و پلیس بگیرد همه چیز را در واقع یعنی اگر آن شکنجه را انجام نده فکر میکنم به طور طبیعی اورنج هم بهش شلیک نمی‌کند ماجرا می‌تواند به یک مسیر دیگر ای باز بیفتد.

ولی مستر پینک. مستر بگذار جو کابوت و نایس گای ادی باز تو حاشیه اند. به هر حال ما یک رئیس دزدا اینجا داریم با یک شخصیتی که شباهت زیادی به مارسلوس والاس در فیلم بعدی دارد من می‌توانم بعضی از حرف هایی که دارم میزنم را موکول بکنم به بحث کردن در مورد پارتیکشن.

رئیس‌ها و پارتیشن

چرا این دو تا رئیس دزدا این‌جوری اند؟ حتی ظاهراً هم یک جورهایی آدم های قوی هیکل با کله تاس یک صدای مثلاً نحوه صحبت کردن قاطع و به هر حال من خیلی احساس نمیکنم که لازم است در مورد اینکه اینجا از نظر دراماتیک باید یک جو کابوتی داشته باشیم که کمه پلیسه و الی آخر حالا خیلی چیزها و آن نایس گای ادی هم به هر حال یک شخصیتی که کار خودش را انجام می‌دهد من خیلی راستش ایده مشخصی ندارم که روش تاکید بکنم که این الان فانکشنش چیست به غیر از مثل یک رابطی که در واقع آن مثلث بلوند با چیز را تکمیل می‌کند با جو کابوت را تکمیل می‌کند. حالا اگر ایده ای به ذهنم رسید می‌گویم.

و یک شخصیتی که خیلی مهم است مستر پینک که خیلی مهم است برای خاطر اینکه شما باید یک جوری تشخیص بدهید چی‌چیز این است که زنده می‌ماند.

به هر حال ما در مورد این به نظر می‌آید شخصیت موفق فیلمه دیگر از طرف گانگسترها کسی که الماس ها را نهایتاً برمیداره و می‌رود. ما نمیدونیم می‌تواند فرار کند یا نه ولی خلاصه از این مهلکه حداقل جان سالم به در می‌برد و حداقلش این است که دستگیر نمی‌شود.

چه ویژگی هایی در مستر پینک هست؟ فکر میکنم مهمترین ویژگی مستر پینک این است که به معنای در حالی که همه دارند حرف پروفشنال بودن را می‌زنند حداقل بین گانگسترها این تنها کسیه که به معنای واقعی کلمه پروفشناله، پروفشنال رفتار می‌کند و هیچ وقت هم هیچ اسم خودش را به کسی نمی‌گوید قرار نیست بگوید و می‌فهمد که نباید بگوید.

و دیگران را هم مرتب دارد دعوت می‌کند به پروفشنال بودن. حتی ببینید نمی‌دانم چقدر این حرفی که میزنم باهاش موافقید. این آدمی که الماس ها را برداشته و در رفته. ولی نه به عنوان یک عمل اخلاقی، به عنوان یک عمل پروفشنال آمده که الماس ها را میاره. می‌دانید منظورم چیه؟

شما یک جایی وقتی که مستر وایت اصلاً این‌ها شک دارند که کسی اینقدر بدبخت شده که بقیه نمیدونن که اصلاً الماس ها را خلاصه کسی برداشته یا نه. مستر وایت می‌تواند مستر پینک می‌تواند بگوید که من برنداشتم.

ولی دقیقاً چون پروفشناله آمده اینجا اگر نمیخواد اینجا بمونه برای اینکه فکر می‌کند که اینجا لو رفته و خطرناکه. یعنی کاملاً حرفه ای دارد فکر می‌کند. و در مورد مستر اورنج بی رحم نیست، باز حرفه ای دارد فکر می‌کند.

خب این آدم اگر نمی‌توانیم ببریم‌اش خب دیگر بدشانسی آورده. خیلی راحت می‌گوید که خب بعضی ها خوش شانسی میارن، بعضی ها بدشانسی میارن. ولی مستر وایت این نگاه پروفشنال این آدمو نمی‌تواند تحمل بکنه، باهاش درگیر می‌شود. من هیچ جایی در فیلم نمیبینم که کوچکترین رفتاری از Mr. Pink سر بزند که از خلاف حرفه‌ای بودنش به عنوان یک دزد باشه.

وفادار به گروه، به عنوان یک آدمی که دارد حرفه‌اش را انجام می‌دهد و نهایتاً کسی که موفقه در گروه گانگسترا حداقل. مثل این است که من شما اگر می‌خواهید در زندگی شغلی‌تون موفق باشید باید پروفشنال رفتار کنید. وای شکست خورده است و میمیره برای اینکه پروفشنال رفتار نمی‌کند. نمی‌دانم منظورم را میفهمید یا نه. Pink بیشتر از هر چیزی به نظر من نماد پروفشنال بودن حداقل تو دنیای گانگستراست.

هیچ کسی به اندازه این بین پلیسا و دزدا رفتار این شکلی ندارد. آدم خیلی منطقیه. شما مثلاً بحثی که در مورد Tipping می‌کند درست است ممکن است شما موافق نباشید با حرفایی که دارد می‌زند ولی خیلی استدلال‌های قوی میاره.

خیلی این‌ها نمی‌توانند جوابشو بدن. آدم خیلی باهوشیه، کاملاً یک سر و گردن از همه بالاتره. تنها کسیه که فهمیده سه تا وجود داشته. این را به بقیه می‌گوید که از آن سه تا بقیه نفهمیدن که چه بلایی سرشون آمده.

حرفه‌ای بودن و فحش

اگر این نبود Mr. White هم نمیفهمید و خیلی راحت میموندن آنجا منتظر میموندن، ممکن بود همه چیز به خوبی پیش بره، پلیس هم بیاید ولی حتی Nice Guy Eddie هم نمیدونست سه تا وجود داشته. یعنی یک واقعیت خیلی ساده مربوط به دزدی را فقط این فهمیده. پلیسا از قبل آنجا بودن و با آژیر خطر نیومدن، دلیل خیلی خوبی هم منطقی‌ای دارد برای این حرفش و همه را می‌تواند قانع بکند.

خب Pink نماد منطقی بودن، پروفشنال رفتار کردن و آن دفتاری که حالا به عنوان شغل گانگستری باید داشته باشه و تقریباً هیچ وقت هم از این تخطی نمی‌کند. وقتی همه میمیرن الماس‌ها را بر میداره و می‌رود. قبول کنید این هم پروفشناله، می‌خواهد چه کار کنه؟ الماس‌ها را تحویل پلیسا بده مثلاً؟

همه کارهایی که دارد می‌کند و مدام هم این را تکرار می‌کند دیگه، من نمی‌دانم چند بار یک نفر باید یک شخصیت این حرفو بزند که ما باید fucking professional باشیم. مرتب این را می‌گوید.

وقتی که دعواشون دارد میشه، وقتی که آن اسمش را گفته می‌گوید که نباید این را میگفتی، وقتی که آخرش رئیس رئیس و Nice Guy و نمی‌دانم این سه تایی که سینیر هستند یک جوری تو این جمعیت دارند همو می‌گویند میکشن، این خطاب بهشان می‌گوید که ما انتظار می‌رود که پروفشنال رفتار بکنیم.

هیچکس نمیخواد که ماجرا این‌جوری پیش برود. خب برویم سراغ Mr. Brown و Mr. Blue. من تا هنوز یک خورده فکر کنم شخصیت‌های اصلی توجیه میکنم که خب این‌ها اصلاً نقش دراماتیک دارند. ببین بعضی از آدم‌ها من وقتی که فرض کن خط اصلی داستان تقابل عشق و بدبختیه، خب؟

برای ما یک داستانی بچینید که شما نهایتاً یک چنین چیزی را در آن ببینید. خب قرار است یک دزدی انجام بشود و یک چنین چیزی را در آن ببینیم. اینکه رئیس دزدا وجود داشته باشه، گروهی از دزدا وجود داشته باشن، دو نفر کافی نیست. قرار است شما یک گانگستر داشته باشید که اگر فقط Mr. White باشه به عنوان گانگستر و Mr.

Orange که خیلی به نفع گانگسترا میشه، گانگسترا می‌شوند آدم‌های خیلی اخلاقی. اینکه یک ترکیبی از به معنای واقعی کلمه از رنگ‌ها لازم است تا شما حرف‌های ناجور هم نزده باشید. حالا من به نظرم Pink و مثلاً این‌ها همه این‌جور توجیهات دراماتیک دارد. هرچند در مورد Pink باز باید بیشتر صحبت بکنیم، منتها تو یک لایه‌های یک خورده عمیق‌تر. فعلاً به نظرم مشکلی نمیرسه.

من می‌خواهم یک خورده در مورد آن دو نفر صحبت بکنم و یک خط داستانی که غیر از آن خط داستانیه را وسط بکشم. اگر کسی ایده‌ای دارد که چگونه می‌شود وجود مثلاً Mr. Blue را توجیه کرد بگوید. به نظر من وقتی این چیزی را نمی‌توانید توجیه بکنید باید تئوری‌تون را یک خورده بسط بدهید.

بگویید که این داستان فقط تقابل عشق و وظیفه نیست. چیز دیگه‌ای شاید پررنگ‌تری از تو در آن وجود دارد که روز آمد تو صحنه آخر، نباید همه چیز خط صحنه آخر باشه. ممکن است مثلاً من بگویم خود آن دیالوگا برای Tarantino یک معنی‌ای دارند. جدای از آن خط داستانی که بین White و Orange دارد اتفاق میفته. چه ایده‌ای دارید برای حضور Mr. Brown و حضور Mr.

Blue؟ چرا Tarantino باید دوست داشته باشه تو این فیلم بازی کنه؟ چه احتیاجی به یک شخصیت بدون کنشی مثل Mr. Blue داره؟ بعیده اگر اطلاعات حاشیه‌ای در مورد فیلم نداشته باشید.

مستر و تارانتینو

ببینید به نظر من نکته ماجرا این است که ادی بانکر شخصیتی که نقش مستر را بازی می‌کند به معنای واقعی کلمه دزده دزد بانکه یعنی آدم سابقه داری که سالها زندان بوده نمی‌دانم کیه یک آدمی آنجا حضور دارد که واقعاً گذشته‌اش این بوده که دزدی کرده و شهرت جهانی هم دارد به عنوان یک دزد بانکی که بعداً نویسنده شده خب ببینید من می‌خواهم یک تم خیلی جدی تو این فیلم بگویم که.

اصلاً نمی‌خواهم بحث بکنم که از خودآگاه یا غیرخودآگاه که هم مستر و هم مستر به این دلیل در فیلم هستند که این فیلم نتیجه یک جور علاقه خودآگاه ناخودآگاه اصلاً من فعلاً وارد این بحث‌ها نمیشم مثل یک جور شیفتگی و علاقه واقعی تارانتینو به دنیای گانگسترهاست کنجکاوی نسبت به اینکه گانگسترها چجوری‌اند چگونه حرف می‌زنند چگونه لباس میپوشن چگونه قبل از اینکه بروند دزدی چه کار می‌کنند بعدش چگونه.

رفتار می‌کنند اگر شما واقعاً اگر این را نبینید در فیلم که واقعاً اینجا شما با یک آدمی مواجه هستید که دارد یک داستانی گانگستری روایت می‌کند در مورد دزدها و یک دزدی و چیزی که برایش خیلی خیلی مهم است این است که همه چیز اونطوری باشه که واقعاً رئالیستی باشه یعنی این آدم‌ها مثل این است که نه فکر کنید تارانتینو یک فرضیه روانی اولین فرضیه روانی را بسازیم خیلی چیز خیلی ساده فکر کنید تارانتینو یک آدمیه که.

اصلاً دوست داشته گانگستر بشود ولی جراتشو نداشته یا امکانشو نداشته زندگیش جور دیگه‌ای بوده در خانواده‌ای به دنیا آمده مدرسه رفته شاید با این نوع علایقی که دارد در پایین شهر به دنیا میومد الان گانگستر ولی الان هنرمنده یک آدمیه که افتاده به فیلم دیدن ولی دنیای گانگسترها را دوست دارد اصلاً گانگسترها را واقعاً دوست دارد نه فقط از فیلم‌های حالا وقتی می‌گوییم در مورد تارانتینو می‌گوییم گانگسترها یک جوری.

یعنی فیلم‌های گانگستری برای اینکه در دنیای فیلم زندگی می‌کند یک جور به نظر من این فیلم یک تم پررنگ در واقع شاید پررنگ‌ترین چیز این فیلم که همه چیزشو به هم وصل می‌کند این است که تارانتینو واقعاً این آدم‌ها را می‌خواهد بشناسه انگار با این تارانتینو با این فیلم تجربه‌ای را که تو زندگی واقعی انجام نداده را دارد انجام می‌دهد نفوذ به دنیای گانگسترها از درون دنیای گانگسترها را دیدن فکر کنید تارانتینو اگر جراتشو داشت میرفت در گروه گانگستری ببیند این‌ها واقعاً چگونه حرف می‌زنند نمی‌خواهم بگویم دزدی را دوست دارد.

ولی کنجکاوی فوق‌العاده‌ای دارد نسبت به فضایی که هیچکی گزارش دقیقی ازش مثل فکر کنید یک آدمی که برود یک مستند در مورد زندگی واقعی گانگسترها بسازه متوجه هستید منظورم چیست خب این خطرناکه اگر یک آدمی در اینکه ببیند گانگسترها چه کار می‌کنند چه کار نمی‌کنند واقعاً برود عضو یک گروه گانگستری بشود این خطریه که تارانتینو مطمئناً تحمل نمی‌کند خب این فیلم بیشترین چیزی که به نظر من زمانی.

این فیلم را در واقع به خودش اختصاص می‌دهد مثل یک گزارش تا حد ممکن رئالیستی از دنیای گانگسترهاست چرا تارانتینو تو این فیلم بازی می‌کند و یک آدمی به اسم مستر تو این فیلم حضور دارد برای اینکه این فیلم در واقع آن سفر ذهنی تارانتینو به دنیای آن کاری که در دنیای عادی انجام نداده دارد انجام می‌دهد با ساختن این فیلم دارد یک فیلم درباره دنیای.

گانگسترها میسازه و خودشم دوست دارد تو این شخصیت‌ها باشه دیگر مثل اینکه یک چیزی در درونش ارضا می‌شود عضویت در یک گروه گانگستر چرا دوست دارد یک فیلمی بسازه در مورد یک آدمی که آندرکاور کار می‌کند مثل اینکه یک آدمی نشسته باشه فکر کرده باشه حتی این وسوسه را داشته باشه که آندرکاور برود بین گانگسترها بعد به این فکر کرده که باید حرف زدن این‌ها را خوب یاد بگیرد تو این فیلم یک معلم وجود دارد که به اورنج یاد می‌دهد ۱۰ تا شخصیت تو این فیلم هست سیاه پوست را از قلم انداختم.

تحقق آرزو و نگاه فرویدی

یعنی به غیر از این گروه گانگسترها یک پلیس و یک پلیسی که آموزش دهنده اورنج هم هست نقش بازی می‌کند مثل ببینید یک خورده فرویدی نگاه کنید این فیلم مثل تحقق یک آرزو اگر من یک معلمی مثل آن سیاه پوست را داشتم به من یاد میداد چگونه رفتار بکنم میتونستم بدون اینکه لو بروم بروم در گانگسترها قاطی بشوم و از نزدیک این‌ها را ببینم نه فقط از در فیلم مثل اینکه من یک چیزهایی تو فیلم دیدم.

حالا دوست دارم واقعاً این‌ها را تجربه کنم گانگسترها چه جوری حرف می‌زنند گانگسترها چه جوری رفتار می‌کنند مثل یک تخیلاتی در مورد دنیای گانگسترها که این‌جوری دارد تحقق پیدا می‌کند برای همین است که تارانتینو برای خودش یک شخصیت کاملاً زاید تو این فیلم درست کرده و برای همین است که مستر بلو تو این فیلم بازی می‌کند چون ادی ادی بانکر یا ادوارد بانکر اسم رسمیش ادوارده وقتی نویسنده شد اسم دزدیش نه دوران دزد بودن و زندانی بودنش ادیه.

خب مخفف مخفف صدا الان چون فکر کنم در آی ام دی بی مطمئن نیستم ولی اسم هنرپیشه‌ام ادی بانکر می‌نویسن که مخفف ادوارد بانکر در واقع ادوارد بانکر آن چیزی است که آن تجربه‌ایه که تارانتینو شاید دوست داشت انجام بده واقعاً ببین ادوارد بانکر یک آدمی که واقعاً دزد بوده واقعاً بین گانگسترها زندگی کرده و بعداً نویسنده شد و فضای نوشته‌هاشم درباره دنیای گانگسترهاست مطمئناً نوشته‌های ادوارد بانکر.

در نوشته شدن فیلمنامه ریزرو ریزروار داگز مؤثر بوده نمی‌دانم منظورم ادوارد بانکر دقیقاً آن آدمیه که گزارش مستند از دنیای گانگسترها دارد به مردم می‌دهد چند تا دزد می‌شناسید که هنرمند شده باشند که فیلمنامه نوشته باشند داستان نوشته باشند ادوارد بانکر این آدمه و حضورش تو این فیلم دقیقاً مثل چیز است مثل اینکه تارانتینو تا جایی ممکن دارد سعی می‌کند ادوارد بانکر باشه یک آدمی که انگار.

دنیای گانگسترها را تجربه کرده و تا حد ممکن دارد رئالیستی یک چیزی در مورد روابط گانگسترها می‌سازه اینکه چرا اینقدر این آدم‌ها با همدیگر حرف‌های به قول ایشان بی‌ربط می‌زنند این فضا این جزو اهداف تارانتینو که فضای بین این آدم‌ها را نشان بده فکر می‌کنم تارانتینو خیلی زحمت کشیده که دیالوگ‌ها را بنویسه شما یک جایی به دیالوگ اگر این تنها جایی بود که من دوست داشتم.

از این فیلم حتماً نشان بدهم متأسفانه نیست بروید تو خانه این صحنه را نگاه کنید که آن سیاهپوسته که من اسمش یادم نیست نمی‌دانم اسمش را دارد تو فیلم یا نه معلم معلم اورنج یک چیزی دستشه که به اورنج می‌گوید که باید این را حفظ بکند یک داستان تخیلی که جذابه برای گانگسترها اگر برای‌شان تعریف بشود چون این‌جور داستان‌ها باعث می‌شود اعتمادشون جلب بشود یک مجموعه حرف آنجا سیاهپوسته می‌زند در مقابل اعتراضی که اورنج می‌کند که این چهار صفحه را باید حفظ بکند می‌گوید که می‌گوید در این کار باید مثل جهنم.

حالا مثل هل هل جهنم نیست واقعاً رئالیست باشه چیزی که مهم است این است همه چیز باید دقیق باشه حرف زدنش مثلاً یک توضیحاتی بهش می‌دهد من چیزی که می‌خواستم بهتان نشان بدهم شما این صحنه را بروید تو این فیلم نگاه کنید را به دوربین سیاهپوسته این حرف‌ها را می‌زند معلم این حرف‌ها را می‌زند در حالی که پشتش هیچی نیست می‌دونی مثل یک خطابه‌ست این اگر این آدم.

ادوارد بانکر و واقعیت

کنار مستر اورنج وایسته و این حرف‌ها را بزند این حالت را پیدا نمی‌کند در آن یک پشت‌بومی وایستادن دوربین آن آدم را می‌گیرد تنها در حالی که را به دوربین در واقع مثلاً را به اورنج را به ما دارد این خطابه‌ را این دستورالعمل‌ها را می‌گوید باید این‌جوری باشی همه جزئیات می‌گوید جزئیات خیلی مهم‌ان همه جزئیات باید مثل چیز باشه دست‌دار در این کار یعنی در آندرکاور کار کردن باید کاملاً رئالیستی رفتار بکنی این دستورالعملی که تارانتینو تو این فیلم دارد عمل می‌کند سعی می‌کند بهش عمل بکند.

یعنی تمام جزئیات را مثل واقعیت دربیاره به احتمال زیاد مرشدش ادوارد بانکر آن سیاهپوسته در واقع در فیلم ادوارد بانکر می‌دونی منظورم آن کسی که گزارش‌های رئالیستی از دنیای گانگسترها برای تارانتینو آورده داستان‌های ادوارد بانکر این حضور این آدم این هنرپیشه نه مستر بلو هیچ کاری نمی‌کند به غیر از اینکه می‌میره شما آن هم نمی‌بینید که می‌میره آخر فیلم می‌گویند که مستر بلو مرده تصادفاً ما.

می‌فهمیم که مستر بلو مرده حضور ادوارد بانکر برای فکر می‌کنم تارانتینو مهم است آدمی که فانکشنی که این فیلم قرار است تارانتینو باهاش انجام بده را عملاً انجام داده مستر فکر می‌کنم تارانتینو تو ذهنش این است که ای کاش من ادوارد بانکر بودم ای کاش واقعاً رفته بودم گانگستر بودم بعداً هنرمند شده بودم که می‌تونستم کاملاً رئالیستی کار کنم حالا دارد سعی می‌کند با کمک از آقا، سر ادوارد بانک، بی‌آی‌سی‌بانک.

این مهم است. بنابراین صحنه‌های دیالوگ زاید نیست. ببین، اگر من تئوری‌ام این باشه که این درباره‌ی تقابل عشق و وظیفه‌ست این فیلم، خب بعد این صبحانه خوردن هم می‌شود.

۱۰ دقیقه تفسیر لایکِ برژین، گوش کردن از یک مشت آدم‌هایی که این همه داستان‌های خنده‌داری که این‌ها با همدیگر تعریف می‌کنند و می‌خندن و کلی دیالوگ‌هایی که بین‌شون شکل می‌گیرد که صحنه‌هایی که خیلی‌هاشون یک صحنه‌ای را من الان تو ذهنم هست که درباره‌ی کیسی‌لاکس صحبت می‌کنند.

نمی‌دانم چند دقیقه‌ست. ولی قبول ندارید کاملاً زایده؟ من هیچ اثر دراماتیکی از آن صحنه نمی‌بینم. ۴ نفر در ماشین نشستن و مثل همان صحنه‌ی صبحانه خوردن درباره‌ی ۲، ۳ تا موضوع پراکنده داستان با همدیگر تعریف می‌کنند. این داستان‌ها عین آن داستانی که اورنج تعریف می‌کنه، یاد گرفته تعریف کند نیستند.

این‌ها مثل آن متن‌هایی نیستند که یک یک آکوستی به اورنج یاد گفت حفظ کن. نمی‌دانم منظورمو می‌فهمید یا نه. مثل تارانتینو انگار دارد تبحر خودش را در دیالوگ‌نویسی و بیان دیالوگ به سبک گانگسترها عملاً نشان می‌دهد. یک دیا یک ۴ تا گانگستر در ماشین این‌جوری یک چنین حرف‌هایی به همدیگر می‌زنند. در مورد زن‌های فرق بین تفاوت این‌جوری فکر کنم دیالوگ شروع می‌شود.

مستر پینک در مورد تفاوت زن‌های سیاه‌پوست و زن‌های سفیدپوست یک چیزهایی می‌گوید که آن‌ها باهاش موافق نیستند. لایس دای ادیت می‌کنن، نمی‌دانم یا هاروی کایتل، مستر وایت مخالفت می‌کند. می‌گوید اگر این‌جوریه، پس چرا نمی‌دانم سیاه‌پوست‌ها با زن‌های خودشان این‌جوری رفتار می‌کنن؟ این حرف این را توضیح می‌دهد که نه، وقتی که می‌روند این‌جوری نیستند و این حرف‌ها.

خب این لحظه‌ها چقدر لازم است که شما چقدر آن شما لازم است از نظر دراماتیک توجیه بکنید که داستانی که مستر اورنج داستان تخیلی که تعریف کرد چقدر کارکرد دراماتیک دارد. کارکرد دراماتیکش چیه؟ که آن‌ها باور کنند که مستر اورنج واقعاً گانگستره. رئالیستی دارد رفتار می‌کند. این دیالوگ‌ها هم همین کارکرد را برای این فیلم دارد. شما این فیلم را به عنوان یک چیز رئالیستی نگاه کنید.

گانگسترها این‌جوری‌ان، دنیای گانگسترها این‌جوری‌ان. باورپذیرتر می‌شه، تأثیرگذارتر می‌شود. واقعاً بین گانگسترها مستر وایت‌هایی هم وجود دارن، پروفشنال‌ان، کاری هم به کشتن آدم‌ها ندارند و الی‌آخر. من فکر می‌کنم این تمایل به نفوذ در دنیای گانگسترها را اگر بهش توجه نکنید، این فیلم را نمی‌توانید با تئوری اینکه دارد درباره‌ی تقابل عشق و وظیفه صحبت می‌کنه، سر و تهش هم بیاورید.

و حالا من ادامه نمی‌دم این حرف را. یک مقدارش به دلیل اینکه نه از زمان مقرر دور شدیم، یک مقدار هم به دلیل اینکه جا بدهم که حالا اگر این حرف‌ها به نظرتون درست می‌آد، در مورد بعضی چیزها فکر کنید.

اصلاً دوباره در مورد پایان فیلم فکر کنید. آیا فقط پایان فیلم یعنی پیروزی عشق بر نمی‌دانم احساس وظیفه یا یک خرده معنی‌های یک لایه‌های پایین‌تری هم در آن نوع پایان‌بندی فیلم وجود داره؟

پایان‌بندی و نسخه‌های تارانتینو

زنده‌موندن مستر پینک، کشته‌شدن بقیه، بقایای فیلم را حالا یک خرده می‌شود یک جوری دیگه‌ای مرور کرد با این فرض که اصلاً این شخصیت‌ها، نه فقط مستر براون، بلکه حالا می‌توانید این‌جوری شما فکر بکنید که مستر اورنج هم در واقع یک ورژن‌ای از تارانتینوئه.

اگر آندرکاور می‌رفت تو دنیای گانگسترها، اگر معلمی داشت که بهش یاد می‌داد و می‌رفت تو دنیای گانگسترها، مثل تجربه، در واقع مستر براون تجربه را تجربه خیالی را نشان نمی‌ده، بلکه مستر اورنجه که این تجربه را نشان می‌دهد.

فقط نه از این جهت که پلیسه، از این جهت که آن آدمیه که دارد ادای گانگسترها را درمی‌آره ولی گانگستر نیست. تارانتینو دارد از طرف گانگسترها حرف می‌زند ولی گانگستر نیست.

بنابراین یک لینکی از نظر شخصیتی و روانی بین خود در واقع منِ تارانتینو و مستر اورنج هم وجود داره، نه فقط مستر براونی که حضورش یک جوری فقط این معنی را می‌رسونه که تارانتینو تو این فیلم شرکت داره، انگار با شخصیت تارانتینو تو این فیلم شرکت دارد به عنوان یک گانگستر.

من این چند تا چیزهایی که می‌خواستم بگویم را حالا سوال می‌پرسم که شما روش فکر کنید. حالا اگر این حرف‌ها را قبول بکنید، این فیلم ژانرش چیه؟ اگر یک خرده این ژانر را بشناسید یا خوب است که یک خرده بشناسید، توافق عمومی وجود دارد که این فیلم نئونوآره. یک خرده درباره‌ی نئونوآر بخونید، بعد ببینید واقعاً این فیلم نئونوآره.

من یک مصاحبه‌ای، منتها این توافق کردن که نئونوار، یک مصاحبه‌ای تارانتینو اصرار می‌کند و نئونوار نمی‌سازه. حداقل تارانتینو این مصاحبه را خیلی زود کرده باشه، فکر کنم بعد از پالپ فیکشن. یعنی به نظر تارانتینو با توجه به احاطه‌ای که به ژانر و همه‌چیز سینما دارد از سواد، با سواده، خودش منکر این است که این دو تا فیلم نئونوار.

من به شدت طرف تارانتینو را می‌گیرم. من نمی‌فهمم اصلاً این فیلم‌ها چگونه نئونوار قرار است حساب بشوند. من جلسه آینده یک خورده در مورد نوآر و نئونوار صحبت می‌کنم، بعد شما با این، اگر این محتوا را بپذیرید، یک صحبت بکنید که می‌شود گفت این نئونوار. به نظر من چندان مربوط نیست. ژانر فیلم چیه؟

گانگستریه، دزدیه، روان‌شناسانه است، خلاصه با یک کلاسیفیکیشنی از فیلم‌ها داریم، می‌شود این را جای جاش داد. فیلم جاسوسیه، مثلاً اینکه آندرکاور بودن، فیلم جاسوسی دیگه، یک آدمی می‌رود نفوذ می‌کند یک جایی و آن فیلم ژانرهای قراردادهایی دارند که چگونه تمام بشن، لااقل اگر قرارداد ندارند که چگونه شروع بشوند. این فیلم واقعاً فیلم به عنوان فیلم جاسوسی کار می‌کند. چه ایده‌ای دارید که پینک، پینک چرا زندگی می‌کنه؟

یک خورده به این، حالا یک خورده به این فکر بکنید، روان‌شناسانه‌تر فکر بکنید. همه شخصیت‌های یک داستان معمولاً در درون یک نویسنده زندگی می‌کنند. پینک چه بخشی از وجود تارانتینوئه و زنده موندنش یعنی چی؟

یک خورده عمیق‌تر اگر بخواهید نگاه بکنید، باید این‌جوری نگاه کنید دیگر. فقط مستر براون و مستر اورنج و مستر من بلو نیستند که به وضوح منِ تارانتینو را دارند به یک شکلی نشان می‌دهند.

بقیه اجزای این داستان چه بخشی به درون تارانتینو دارن؟ و چرا مستر پینک می‌تونه، این داستان می‌تواند روایت بشه؟ بین تعامل عشق و وظیفه را هم مثلاً نشان بده، دنیای گانگسترها را هم نشان بده و مستر پینک هم کشته بشه، دست پلیس. ولی مستر پینک الماس‌ها را برمی‌داره و می‌رود.

این، این چگونه توجیه می‌شود و خیلی چیزهای دیگر. خیلی جزئیات دیگر تو این فیلم هست که شما احتیاج دارید که یک خورده بهش فکر بکنید. وگرنه الان این چیزهایی که من گفتم می‌تواند بخش اینکه مستر بلو و نمی‌دانم مستر براون و این حرف‌ها اومدن داخل این فیلم، این‌ها هم می‌تواند خودآگاه باشه. چه چیز ناخودآگاهی تو این فیلم وجود داره؟

خودآگاه و ناخودآگاه ساخت

واقعاً تارانتینو این‌قدر جزئیات این فیلم را همه‌چیز را خودآگاهانه ساخته؟ ناخودآگاه چگونه سر درمیاره تو این فیلم؟ من هیچ‌چیزی نگفتم که لزوماً بگویم که این ناخودآگاهه و به یک چیزهای عمیقی در درون تارانتینو مربوط می‌شود.

یک خورده به اسم فیلم یعنی چی؟ خلاصه یک اسم بی‌معنی مثل رزروار داگز از کجا می‌آد؟ من نمی‌خواهم این را یک جواب قطعی بهش بدم، ولی به نظر می‌آید به هر حال سؤال خوبی است.

من فقط یک اشاره بکنم. واقعاً من فکر نمی‌کنم کسی این را بپذیره از من. فقط همین‌جوری در مورد اسمش یک احتمال داد دیگه، چون تارانتینو حرف‌های مختلف در مورد این اسم زده. به نظر می‌آید که اسم را تارانتینو آگاهانه انتخاب کرده بوده. بنابراین اگر یک حرفی بزنه، هرکی زده باشه، به نظر می‌آید که باید قبول بکنیم.

دیگر اسم‌گذاری تو ناخودآگاه نمی‌شود. تارانتینو روایتش اینه، می‌گوید من یکی از فیلم‌های، اگر اشتباه نکنم لوئی مال را که آووا، مثلاً نمی‌دانم خداحافظ بچه‌ها، که آووا نمی‌دانم فلان شروع می‌شه، من این را نمی‌تونستم تلفظ بکنم. می‌گفتم بگذار رزروار. رزروار یک واژه فرانسویه با همان تلفظ در زبان انگلیسی هم به کار می‌رود و این، این واژه را می‌گفت.

داگزشم حالا مثلاً بعضی‌ها می‌گویند که به دلیل علاقه تارانتینو به پکین‌پا در تجلیل از استرا داگز، اسم این را گذاشته رزروار داگز. یک تئوری که از حرف‌های خود تارانتینو شاید بشود درآورد. باور می‌کنید این تئوری رو؟ اِ، من، من، من یک تئوری دیگر بگویم. رزروار معادل بانکر هستند از نظر واژه. یعنی منبع مثلاً آب. و این‌ها سگ‌های بانکر هستن، یا به معنی‌ها اکیپ بانکرن.

بانکر یک کتاب معروفی داره، داگز ایت داگز. سگ‌ها سگ‌ها را می‌خورن. نمی‌دونم، شاید مثلاً اسم از اینجا آمده باشه. واقعاً امروز داشتم می‌اومدم این به ذهنم رسید، آخه خیلی به عواقبش فکر نکردم. خب، بگذار من برای هفته آینده که فکر می‌کنم باز که هفته در مورد Reservoir Dogs جا دارد بحث بکنیم در حالی که یک سری بحث‌ها حتماً باید بمونه برای بعد از پالپ فیکشن.

نام فیلم و ژانر

یعنی یک جور قضاوت نهایی در مورد Reservoir Dogs را بگذاریم وقتی پالپ فیکشن را دیدیم و در موردش بحث کردیم. من اصلاً هدفم این است که این دو تا را با همدیگر یک جوری اینکه چگونه می‌شود دو تا فیلم را کنار همدیگر گذاشت و اطلاعات به دست آورد در موردش بحث بکنیم.

در Reservoir Dogs یک بحثی که حتماً تو جلسه آینده باید بکنیم در مورد اصولاً نه ژانرشناسی نه که علاقه‌ای ندارم که یک فیلم را ثابت بکنم که این نوآر هست یا نیست، این ژانر یک جورهایی قراردادی‌ان.

من خیلی نمی‌فهمم که یک فیلم وسترنه. معمولاً هیچ فیلمی همه قواعد وسترن را رعایت نمی‌کند. حتماً یک چیزهای اضافه و کم هم دارد. کلاً می‌شود برای حرف زدن در مورد فیلم‌ها بد نیست که کلاسیفیکیشن وجود داشته باشه ولی خیلی از نظر من نکته مهمی نیست که حالا شما این کلاسیفیکیشن را بشناسید یا نشناسید.

من کی می‌خواهم سعی کنم جلسه آینده در موردش صحبت بکنم این است که ژانرشناسی وقتی که می‌خواهید بحث از خودآگاه و ناخودآگاه بکنید از این جهت مهم است. من این را قبلاً یک بار بهش اشاره کردم. ژانر وسترن یا یک ژانر مثلاً گانگستری یا یک ژانر ژانر مثلاً جاسوسی این‌جوری به وجود می‌آید که این‌ها داستان‌هایی هستند که می‌گیرند و مردم از این‌ها خوششون می‌آید.

مثل اسطوره‌ها می‌مونن. من اگر یک فیلم خیلی خصوصی مثل آینه تارکوفسکی این ژانر درست نمی‌کند. ژانر وقتی به وجود می‌آید که یک داستان جذاب برای عموم مردم داشته باشیم. وسترن یک جذابیتی دارد که اینقدر وسترن ساخته می‌شود. دنیای فیلم گانگستری جذابیتی دارد که ما این تعداد فیلم گانگستری از اول تاریخ سینما داشتیم. دزدی خیلی جذابه و نشان دادن دزدا.

ژانر و ناخودآگاه جمعی

اولین فیلم مهم تاریخ سینما اسمش هست سرقت بزرگ بانک، یک چنین چیزی. که که شما وقتی با این ژانرها را مطالعه می‌کنید به دلیل به این دلیل اتفاقاً ژانرها نماد ناخودآگاه جمعی‌ان. یعنی به ناخودآگاه شخصی ربط ندارند.

یک چیزی که شما باید سعی کنید بررسی بکنید این است که یک یک فیلمی که در یک ژانر ساخته شده میزان تصادفش با آن ژانر یک جوری به انگیزه‌های ناخودآگاه جمعی ممکن است مربوط بشه، ممکن است و تفاوت‌هاش را ناخودآگاه شخصی.

بنابراین یک نوع وارد شدن به بررسی کردن یک فیلمی مثل Reservoir Dogs که به وضوح در ژانر دارد ساخته می‌شود. حالا به یک معنایی حالا من سعی می‌کنم این را توضیح بدهم. اصلاً تارانتینو آدم به اصطلاح ژانربازه. شما اگر از تارانتینو بخواهید که در مورد ژانر وسترن برای‌تان صحبت بکنه، آن آدمیه که شاید بتواند مثلاً چهار شبانه‌روز برای‌تان حرف بزند.

در مورد ویژگی‌های وسترن و انواع وسترن و تاریخ وسترن و همین چیزها را به اصطلاح بهتر از هر استاد دانشگاهی یاد بده. بنابراین آدم نیست که نسبت به ژانر گانگستری یا ژانر نمی‌دانم چیز نوآر آگاهی نداشته باشه.

اگر یک قاعده‌ای از ژانر نوآر را رعایت نمی‌کنه، می‌داند که رعایت نمی‌کند. اگر می‌خواهد نوآر بسازه. فیلم نوآر را به طور کلاسیک باید یک زن به اصطلاح چیز داشته باشه، فتال داشته باشه.

یعنی یک زنی زن مردوار داشته باشه. اصلاً Reservoir Dogs زن ندارد. خب؟ این کاملاً مردونه‌ست. من دو تا چیز حتماً جلسه آینده می‌گویم. یکی همان مسئله ژانر و میزان تطابق و عدم تطابق و ارتباطش با مسائل روانکاوی در واقع مؤلف و یکی هم که الان در مورد این فیلم هیچ بحثی نکردیم، یک جور از دیدگاه‌های فمینیستی.

یعنی یا به زن و کاملاً مردانه بودن فیلم از هر نظر، نه اینکه فقط شخصیت‌ها مردانه‌ان. همه‌چیز فیلم یک جورهایی فضای مردانه است. اصلاً سر قول بودن، وظیفه‌شناسی به این معنا که از سر حرف خودش بمونه، شکنجه‌گر، این‌ها خیلی ارزش‌های مردانه‌ای هستند که تو این فیلم به شدت پررنگن.

من خشونت در فیلم نمی‌دانم. این‌ها یک چیزاییه که می‌توانید بهش فکر بکنید. در اضافه جزئی مهم‌ترین کاری که می‌توانید انجام بدید، به من کمک بکنید، جزئیاتی از فیلم پیدا بکنید که با این تئوری‌ها جور درنمیاد و مجبور بشویم تئوری‌ها را عوض کنیم.