در این جلسه ایدههای یونگ دربارهٔ ناخودآگاه جمعی در برابر ناخودآگاه شخصی معرفی میشود. کمپلکس، اسطوره و نمادهای مشترک در رویا، و رشد بهعنوان مفهوم مرکزی یونگ بررسی میگردد.
شروع جلسه یونگ و یادآوری فروید
خب من میخواهم فرض کنم که این جلسه اول یونگه بنابراین با فرض اینکه بعضیها ممکن است اصلاً اولین جلسه است که در این سری جلسات شرکت میکنند یک خورده ممکن است یادآوریهایی از جلسه قبل، جلسه قبلی که در مورد یونگ صحبت کردم به اضافه جایی که فروید اشاره میکنم خیلی مختصر، نظریه فروید هم یک یادآوریهایی میکنم از چیزهایی که گفت.
ولی به هر حال نه خیلی زیاد، دیگر امیدوارم که مفهوم باشه چیزهایی که میگویم برایتان. بگذارید اول من به یک جلسه قبلتری که در مورد یونگ صحبت کردم یک اشاره مختصری بکنم.
اینکه خیلی ارتباطی با حرفهایی که فعلاً تا چند جلسه حداقل در مورد یونگ میزنیم ندارد به دلیل اینکه تو آن جلسه در مورد فانکشنهای خودآگاهی بحث کردیم که در کارهای یونگ یک جوری حالت حاشیهای پیدا کرد.
یعنی همه یونگ را به شناختن یک جنبههایی از ناخودآگاه که حتی از نوع برخورد فروید عمیقتره و اینها را خیلی خیلی ناخودآگاه ذهنی میشناسن و طبعاً آن بحثهایی که در مورد خودآگاهی کرده که از نظر تاریخی هم بحثهایی هستند که بیشتر مربوط به دورههای اولیه کارش هستن، خیلی ارتباط پیدا نمیکند در واقع به متن اصلی آن چیزهایی که ما به عنوان روانکاوی یونگ میشناسیم، روانکاوی اعماق بهش میگویند.
منتها من همینجور محض اینکه یادآوری کرده باشم، چون این جلسه، جلسهای بود که میشد در واقع یک مطلبی را بدون اینکه خیلی به آینده مربوط باشه جداگانه بررسی بکنیم، من جلسه را اختصاص دادم به این موضوع. به اضافه اینکه مقدمه بدی نیست و مخصوصاً اینکه من شخصاً به آن موضوع علاقهمندم و بعداً ازش استفاده میکنم.
وقتی یک خورده تو یونگ پیش رفتیم، شاید یک جوری به طور غیرعادی به نظر من آن مباحث مهمیان و وقتی یونگ تقریباً تمام شده، آن چیز اختصاصی یونگ و یک جوری میخواهیم در واقع ایدههای یونگ را با فروید سعی کنیم تلفیق بکنیم، بعداً فکر میکنم که خیلی خوب میشود از آن ایدهها استفاده کرد، ایدههایی که تو جلسه قبل آمد.
اساساً ایدههای این بود که ما حداقل دو تا انگار محور مستقل در فانکشنهای ذهنی خودمون، خودآگاهیمون میبینیم. یکی تقابل در واقع عاطفه و تفکره. این یک جور جهتگیریه. هر آدمی به هر حال با یک درصد بیشتری ممکن است متفکر باشه، با یک درصد کمتری عاطفی یا برعکس. یک تستی معرفی کردم تو اینترنت که میتونید، اگرچه میتواند بزند و تقریباً حالا درصد جهتگیریهای ذهنی خودش را بفهمه.
اسم تست، این Personality Test مثلاً یونگ بزنید تو گوگل میآورد.
تیپهای روانشناختی یونگ
منتها اسم تست به اسم فقط یونگ نیست. یونگ، مایر و یک نفر دیگر. یعنی این تست را خود یونگ تهیه نکرده. تئوری رو، یک چیزی به تئوری یونگ یک نفر اضافه کرده، بعداً یک کسی هم فکر میکنم تست را تهیه کرده.
یک تست با ۷۲ تا پرسش Yes و No و چهار تا حرف در واقع به هر کسی اختصاص میدهد. من در مورد دو حرف اولش در واقع، در مورد حرف دوم، سوم آن تست الان دارم صحبت میکنم.
حرف اول مربوط به درونگرایی و برونگراییه که خیلی فعلاً لازم نیست حتماً یادآوریاش بکنم. حرف دوم و سوم در مورد تقابل تفکر و عاطفه و از یک جهت دیگر شهود در مقابل حسه.
من اینها را تو یک جلسهای توضیح دادم که محتواش از نظر یونگ چیه، چرا اینها با همدیگر به نوعی تقابل دارند و آن تست در واقع اطلاعاتی که به آدم میدهد به چه دردی میخوره، نه برای شناخت خود آدم، بیشتر شاید برای شناخت دیگران مفید باشه.
واقعاً چون مستقل از حرفهایی که تو این جلسه و چند جلسه آینده میخواهم بزنم، فعلاً قصد ندارم که مفصلاً یادآوری بکنم. یک جایی که رسیدیم و میخواهم ازش استفاده بکنم، مثلاً یک ربع وقت میذارم و آن محتوای صحبتهای آن جلسه را مجدداً یادآوری میکنم.
چیزی که این جلسه میخواهم بگویم در واقع شروع بحثهای اصلی یونگ که به نوعی ادامه در واقع کار فروید میشه، یعنی نوع برخورد خاصی که یونگ با مسائل مربوط به روانکاوی و شناخت ناخودآگاه داشته که اختلافش در واقع با فروید در حدی بود که اینها بعد از یک مدت همکاری از همدیگر جدا شدن و یونگ کاملاً شخصیت مستقلی تو روانکاوی شد که روز به روز به نظر میآید که روی آن قسمتهای اختلافدارش با فروید بیشتر تأکید کرد، طوری که مثلاً دیگر تو دهه ۵۰ و ۶۰ یونگ را به یک سلسله مباحث و مفاهیمی میشناختن که خیلی ارتباط به ایدههای فرویدی شاید نداشت.
الان هم روانکاوی یونگی از هر جهت متمایزه با روانکاوی فرویده، ولو اینکه به هر حال ریشه مباحثی که یونگ مطرح میکند به نوعی برمیگردد به حرفهایی که فروید زد.
از نظر تاریخی من یک بار این را تذکر دادم که فروید یک شخصیت، یونگ یک شخصیت آکادمیک خیلی خیلی موجهی بود که تو یکی از بهترین بیمارستانهای روانی آن موقع کار میکرد، در حالی که فروید بیشتر یک روانکاو تجربی حساب میشد، به عنوان دستیار بروئر سالها کار کرده بود.
در عین حالی که پزشک بود، عصبشناس بود، ولی به عنوان یک روانکاو، روانشناس، حالا یا روانپزشک کاملاً یک شخصیت ناشناسی بود تا اینکه ایدههایی که منتشر کرد که همه در واقع مقابلش جبهه گرفتن، یونگ یکی از اولین آدمهای موجه روانپزشک اروپا بود که از فروید حمایت کرد و خودش در خاطراتش یک جایی اشاره میکند که چقدر هیجانزده شده بود وقتی که برای اولین بار ایدههای فروید را خوند.
برای خاطر اینکه خودش اینجوری توصیف میکند که میگوید ما آن موقع در بیمارستان که حالا یکی از مجهزترین بیمارستانهای اروپا بود، کاری بیشتر از این نمیکردیم که روی انواع و اقسام اختلالهایی که بیمارایی که به ما مراجعه میکردن، یک اختلالهایی، یک اسمهایی میذاشتیم و غالباً هم معتقد بودیم که اینها درمانپذیر نیستن، به طور روش کلی برای درمان وجود ندارد و باید مثلاً با داروهای مسکن و انواع و اقسام داروهایی که مدام تعدادشون زیاد میشد، اینها را یک جوری مثلاً تسکین بدهیم و نگهشون داریم.
هیستری و منشأ روانزاد
این میگفت همیشه خب این احساس که به هر حال این آدم گذشتهای دارد که به اینجا رسیده و منشأ این نوع رفتارهای عجیب و غریبی که یک بیمار روانی سطح بالا انجام میده، مثلاً کسانی که دچار اسکیزوفرنی هستند یا چیزهای مشابه این، مثلاً هیستری، اینها به هر حال یک منشأیی دارد در زندگی این آدم که باید بشود کشفش کرد، ممکن است بشود یک راهحلهایی برای درمان واقعاً پیدا کرد بدون اینکه از مواد شیمیایی استفاده بکنیم.
میگفت همین که به هر حال فروید اولین کسی بود که سعی کرد به طور سیستماتیک بیمارای روانی رو، بیماریهاشون را مطالعه بکنه، سعی کند یک نظام تئوریک کلی در واقع داشته باشه که این بیماریها را بتواند دستهبندی بکنه، راههای درمان غیردارویی برایشان پیدا بکنه، میگفت این خودش از نظر من کار فوقالعادهای بود و خودش توصیف میکند که خیلی هیجانزده شده و از اولین آشناییاش در واقع با آثار فروید کاملاً شیفته شده بود و خیلی زود در واقع با فروید تماس گرفت و جزو خیلی خیلی اندک طرفدارهای فروید شد.
در واقع در سالهای اولیهای که این جنبش روانکاوی راه افتاده بود، یونگ رسماً معاون نفر دوم جنبش روانکاوی بود و مثلاً سمت معاونت در واقع کل جنبش را داشت و نهایتاً حالا به دلایلی که من قبلاً هم بهش اشارههایی کردم، مجدداً هم الان اشاره میکنم، با همدیگر فاصله گرفت، اختلاف بینشون ایجاد شد از نظر تئوریک و خیلی زود در واقع یونگ و آدلر هر دوتاشون از جنبش روانکاوی بیرون اومدن و یونگ خب آدمی بود که به طور مستقل یک نظریات جدیدی را تو کارهای خودش انجام میداد.
در سالهای اولیهای که کارش را با فروید همکاری میکرد، اکثر آن کارهایی که من در جلسه قبل بهش اشاره کردم مربوط به آن دوران میشه، مخصوصاً آن آزمون تداعی که طراحی کرده، بهاضافه مفهوم کمپلکس، مفهوم عقده، یعنی مفهومی که یونگ وارد، چندتا اصطلاح هست که یونگ خیلی زود در واقع اینها را تو آن کارهای اولیهاش داره، بعداً زیاد در کارهای بعدی خودش از اینها استفاده نکرد، این اصطلاحات وارد فرهنگ عامه هم شده، مثل همین مفهوم درونگرایی و برونگرایی، مردم هم دیگر حالا بدون اینکه خیلی معنی دارد که بدونن استفاده میکنند.
آدمهایی که خیلی تو خودشان هستند میگویند طرف اصلاً درونگراست حالا. آدمهای معاشرتی را میگویند برونگرا. و مفهوم عقده هم که اصلاً دیگر یک مفهوم فوقالعاده رایجیه که طرف عقدهایه مثلاً. به عنوان یک مفهوم خیلی عامیانه. اولین بار اصطلاح عقده را یونگ به کار برده.
به اضافه یک آزمون تداعی خیلی معروف یونگ دارد که یک کلیدی دارد که هرکی بدونه مثلاً فکر میکنم دیگر. من همیشه همان جلسه اول هم که داشتم میبردم تردید داشتم. گفتم که این آزمونو بگویم که موضوعش چیست. یعنی بگویم که نمیتوانیم تو این آزمون شرکت بکنیم.
کمپلکس و انرژی عاطفی
یعنی یک جوری گولزننده در واقع در آزمون هست. خوب است هرکی یک بار این آزمونو بده. بعداً بهتان میگویم که ماجراش چیست دیگر. حالا چند نفر بیشتر نیستید فرض کنیم که این آزمون یونگ برای تشخیص عقدهها از نظر این هم خیلی به مباحثی که امروز مطرح میکنم مستقیماً ربط ندارد ولی بد نیست بدونید.
در واقع اگر آن جلسه وقت میشد باید آخر جلسه این را میگفتم. یونگ تعریف از عقده یک بخشی از مثلاً احساسات و مفاهیم و چیزهای ذهنی و روانی هستند که حول و حوششون یک جوری انرژیهای متراکمی وجود دارد که شما به راحتی نمیتوانید مثلاً آنجا. یعنی مثل اینکه یک شما نسبت به یک چیزی، یک مفهومی، دچار کمپلکس وقتی هستید نمیتوانید راحت بهش فکر بکنید.
برای اینکه این مجموعهای از عواطف پیچیده و ناخودآگاه همراه با انرژیهای زیاد آنجا وجود دارد. مثل یک نقطههای کوری میشوند که با خودآگاهی آدم نمیتواند بهشان نفوذ بکند.
مثلاً فرض کنید یک نفر ممکن است نسبت به تو روابط خانوادگی خودش مثلاً یک رابطهی بیماری با پدر خودش داشته باشه. بعد اگر شما بخواهید در مورد مسائل اصلاً مسائل خانوادگی با یک چنین آدمی صحبت بکنید میبینید بدون اینکه دست خودش باشه یک مقاومتهایی تو وجودش هست.
یک چیز خیلی ساده که بهش میگویید نمیفهمه. سوالهای عجیب و غریب ازتون میکند. مثل اینکه آنجا یک جاییه که راحت نمیتواند بشینه مستقیماً بهش فکر بکند. به دلیل اینکه یک مجموعهای از انرژیهای متراکم شده اطراف آن مفاهیم وجود دارد. یک قسمتهایی از روان و ذهنش هستند که از کنترلش یک جوری خارج شدن.
واضح که خیلی این مفهوم فرویدیه. یعنی دقیقاً به این دلیل که فروید همینجوری به روانکاوی نگاه میکرد که ما باید دنبال این باشیم که ببینیم کجاها ذهن خودآگاه به دلیل هیجانهایی که تجربه کرده یک چیزهایی را واپس زده و به بخش ناخودآگاه منتقل کرده.
ناخودآگاه فرویدی بیشتر این حس را دارد که شما یک مجموعه تجربیاتی که برایتان خیلی دردناک بوده خاطرهای که مربوط به این تجربیات میشود و هر چیزی که نزدیک به مفاهیمی که مربوط به این تجربیات میشود را یک جوری یک جایی در یک پستویی انداختید که دیگر مزاحمتون نباشد.
اگر انرژی مربوط به این خاطرات خیلی زیاد بشود آن پستو پر از اینجور چیزهای تاریک ذهنتان بشود آنوقت ممکن است این به صورت رواننژندی در واقع خودش را نشان بده.
و روش فرویدی هم این است که برود آن در آن پستو را باز کند این چیزهای سیاهی که آنجا مثلاً واپس زده شده را دوباره به خودآگاه برگردونه. این دفعه سعی کند در یک محیطی این کار را انجام بده که شخص دچار مثلاً هیجانات روحی شدید نشود و یک هیجانی را حالا به طور کنترل شده تجربه بکند و آن خاطرههای عجیب و غریب از ذهنش پاک بشود.
این اصولاً آن روش تخلیه اولین ایدههایی که فروید داشت و یونگ هم به این چیزها علاقهمند شده بود همینها بود و فروید تو گزارشهاش اینجوری گزارش میکرد که تونسته هیستری را با استفاده از این تجدید خاطرات درمان بکند به طور کامل. نه به طور مقطعی. و ادعای فروید همیشه این بود که تنها راه درمان همین است.
یعنی شما باید این مکانیسم را درک بکنید که بیماریهای روانی، انحرافها از اینجا میان که شما یک چیزهایی را در خودآگاه نمیتوانید تحمل بکنید به دلیل اینکه بیش از اندازه عاطفه و هیجان و انرژی دارند و اینها را یک جوری برمیگردونید میبرید تو یک جایی قایم میکنید.
آنجا هم جای امنی نیست. مدام اینها بهتان فشار میآرن. در رویاهاتون ظاهر میشوند و اگر خیلی این وضعیت شدید بشود این انرژیها زیاد بشود اصلاً ممکن است عوارض روانی و جسمانی حتی داشته باشه. هیستری یعنی اینکه همین انرژیها یک جوری در واقع باعث میشوند که بعضی از کانالهای عصبی مسدود بشوند.
انسداد کانال عصبی و جسمانیت
جسمانی حتی داشته باشه. هیستری یعنی اینکه همین انرژی ها یک جوری در واقع باعث میشوند که بعدی از کانال های اصدی نسلود بشوند و طبعا شما ممکن است عوارض جسمانی پیدا بکنید.
این مفهوم کمپلکس که الان من گفتم به شدت شبیه همین کارای فرویده و آزمون تدائیه این یک ایده جالب برای تشکیل دادن کمپلکس هست ایده یومی این است من نمیدانم ممکن است یک جاهای مثلا در فیلم های مستند یا در فیلم های داستانی حتما یادم یک فیلمی تلویزیون بارها پخ کرده فیلم خیلی خوبی هم هست به اسم تنهای دونده دوهای اسپرام هست بله؟
نه، من از این فیلم یکی باخردم تنهای دونده دوهای اسپرام هست از تونیری شاکسون کارگردان خیلی خوب انگلیسیه در آن این زندانی که میشود روانکاو زندان تدائی یون را برایش اجرام میکند یک احساس تدائی یون این است از کسی که دارند آزمون ردش میگیرند میخواهند که به اضرار هر واجهی که روانکاو میگوید در حد اقل ممکن اول در این چیزی که به ذهنش میرسد را بگیر و روان کار این چیزها را یاد داشت میکند.
یعنی یک مجموعه یک لیستی از اسلامی را در واقع میاره شروع میکند به طرف گفتن و شرط آزمون این است که سرعت عمل به خرج بده و دیگر فکر نکنید مثلا جواب و منافع بده اول در این چیزی که به ذهنش میرسد را بگیر در این آزمون همیشه طبعا شما ازمون را به نفر میگویید درداشت اولی این است که یک ریست معنیداری میخواهم به شما بگویم و بعد از این که شما رواب اینها را چه میدید یک نتیجه بگیرم در حال که روانکاف فقط کورنومنت دارد زمان پاسخ شما را با کورنومنت اندازه میگیرد یک سری واجه خونسا میگویند مثل باران، کسی مثلا به باران کمپلکس ندارد نبوده باران، آجر، دیوار، یک چیزهایی کاملا خونسا و آدم ها از مدار متوسط زمان پاسخروشی با اونی فرضه بیسش را به دست میدارم.
این طرف به طور جایی که کمپلکسی بودید ندارد صرف مثلا یک ثانیه تقریبا همیشه جواب میدهد. بعد واجه های معنی دار لابلارینا میگویند. مادر، پدر مثلا و هر چیز دیگر ای که ممکن است احساس کنند که طرف و وقتی که کمپلکسی هایی را میبینند از طرف قسمت آنیه مکس میکند و جواب واجه مادر را بده تازه به چیز خیلی اختیاری بخریب هم میگوید روی میروند سرابه و میز کنیدن سرابه و چیزهایی که ممکن است مربوط دامون باشه اینجوری در واقع نقطه های تجمع نساله آتفی را که ذهن را در واقع درگیر کرده را پیدا میکنید بنابراین اصلا اگر این آزمانه دارید میدید دیگر الان خراب شد دیگر همه همین چیز را دلخواست دارد بهش نمیدهد که یک واجه بگو.
یکی این یک واجه ایه که به نظرت متناسبه با این واجه است که... مثلا بعدا اینجوری در حال...
جدا شدن یونگ از فروید
یون در کتابی که من دفعه قبل معرفی کردم حدیثا یک فصل در مورد نتایج این آزمون نمودارهایی دارد بحث میکند که چگونه در واقع آزمون نتیجه داده و این هرگی این ها کارهای ابتدایی و قدیمی یونگ بود من میخواهم در واقع تو این جلسه از آن جاهایی مهمی که یونگ جدا شد از فروید در خود این مبانی جدیدی پیدا کرده اینها را در واقع منتظر بکنم ایدم در واقع این است که تو این جلسه یک دور مثل یک مرور کلی از راه دور نخواهیم فروید یونگیرو بکنیم.
شما یک حفظی از این که چقدر مخفاوت شده با دیده های فروید پیدا بکنید بعدا در جلسه تا آینده یک مرور دارید در بعضی از این شاخه ها یک خود بیشتر در واقع دعیر میشوید فکر میکنم جلو دهتر یک دفعه یک کلیر در واقع اول پیدا بکنید با تحجیل اینکه برادی مدام نمیدانم یادآوری بکنم که این جلسات قرار نیست که روانکاوی یاد بگیریم.
قرار است آن چیزهایی از روانکاوی که تو تحلیلهای فرهنگی بیشتر به درد میخورد را یاد بگیریم. من تو قسمت فرویدی هم فکر میکنم کمترین زمان ممکن است صرف ایدههای درمانی فروید کردم.
اگر هم یک چیزهایی گفتم برای خاطر اینکه تو فهم نظریه یک جوری تو فهم مدل فرویدی کمک میکرد. وگرنه واقعاً ببینید ولی یک یک نکته خیلی مهم این است که فروید خیلی خیلی بیشتر درمانمحوره تا یونگ.
فروید تقریباً از اول شروع کارش تا آخر عمرش تعهد و که تعهدش نسبت به اینکه میخواهد تئوریهایی را در واقع به وجود بیاورد که به درد درمان بخورن را سعی کرد حفظ بکند. هرچند در مورد خیلی چیزها اظهار نظر کرد. ولی به نظر میآید به هر حال ایدههای اولیهاش همچنان در جهت بسط دادن شیوههای درمانی باقی میماند.
منتها خب کمکم احساس میشود که مدلی به دست آورده که به همه مسائل مربوط به انسان میتواند با استفاده از این مدل نگاه بکند و این کار هم کرد. یونگ خیلی بیشتر از اینطوریه.
یعنی فکر میکنم خیلی بعد از اینکه از همان اوایل که از فروید جدا شد دیگر این تعهد و که هر کاری دارد میکند در جهت به دست آوردن یک شیوههای درمانی باشه را کاملاً کنار گذاشت.
حجم خیلی کوچیکی از کارهای یونگ اختصاص دارد به شیوههای درمانی. دارد برای ما درمان یونگی داریم. الان در سراسر دنیا هم درمان در واقع کلینیکهای درمان یونگی وجود دارد.
من یک بار یک آماری دیدم از توسعه کلینیکهای یونگی در مثلاً آمریکا فکر میکنم اگر اشتباه نکنم که از دهه ۶۰ به اینور چه از متداول شده و مثلاً تعداد اینجور کلینیکها زیاد شده که نشوندهنده یک جور سیر صعودی علاقه به یونگه.
حتی درمان یونگی. مطمئناً علاقه فرهنگی به یونگ که سال به سال اضافه شده. فکر میکنم زمانی که داشت میمرد خیلی کمتر طرفدار داشت تا الان که الان حدود ۴۰ سال از مرگش میگذره.
این نکته را گفتم برای خاطر اینکه متوجه این باشید که یونگ هم نظریه خیلی وسیع و پیچیدهای دارد و هم اینکه خیلی به مسائل فرهنگی نزدیکتره و خودش حجم خیلی زیادی از نقد فرهنگی در واقع تولید کرده.
مثلاً فرض کنید چنین گفت زرتشت نیچه را نمیدانم چند جلسه که ۱۰ها جلسه داشته فقط چنین گفت زرتشت نیچه را نقد کرده. یعنی تحلیل روانکاوانه کرده و همینطور خیلی چیزهای دیگر.
اسطوره، تاریخ و سیاست قرن بیستم
در مورد اسطورهها، در مورد فعالیتهای بشر در طول تاریخ کلی ایده دارد به اضافه اینکه در مورد سیاست در قرن بیستم با دیدگاههای خودش در واقع با مدل یونگی حرف دارد.
کاملاً این ویژگی در آثار یونگ هست که در مورد هر چیز انسانی، در مورد مقالهها را نوشته. در مورد یوفو عذرخواهی میکنم، یک مقاله خیلی معروف و جالبی دارد که چرا این ایده اینقدر جذابه و بشر بدون اینکه دلایل قانعکنندهای وجود داشته باشه جذب این ایده میشود.
فکر میکنم تو زبان فارسی هم یک این مقاله یونگ ترجمه شده. الان دقیقاً یادم نیست. و یک جایی به هر حال محتواشو دیدم که نوشته. اینها را دارم میگویم برای اینکه واقعاً باید یک خورده جلو خودمان را بگیریم برای اینکه آثار یونگ خیلی به این چیزی که ما میخواهیم نزدیکه.
باید به هر حال یک جایی ترمز بکنیم دیگر. من سعی میکنم یک چند جلسه در مورد نظریه فروید در مورد نظریه یونگ و تفاوتهاش با فروید صحبت بکنم.
آن حس یونگی که به وجود آمد که چه جوری در واقع نگاه میکند به انسان، چه تفاوت عمدهای دارد روانکاویاش با روانکاوی فرویدی. بعد حالا به طور گزینشی چند تا از بحثهایی که خودش مطرح کرده و بعضی چیزهایی که با خودمان ممکن است بهشان علاقهمند باشیم را به عنوان کاربرد میگویم.
من میخواهم یک دفعه بپرم وسط از اختلافهای از آن جاهایی که یونگ از فروید فاصله میگیرد و جدا میشود صحبت بکنم. آن هم در واقع بیشتر متمرکز روی تعبیری که این دو نفر از ناخودآگاه دارند.
همین اشارهای که الان کردم ناخودآگاه فرویدی بیشتر شبیه مثل یک زبالهدانیه، مثل یک پستوییه که شما چیزهایی را که ناخودآگاه فرویدی بیشتر شبیه مثل یک زبالهدانیه، مثل یک پستویه که شما چیزهایی را که نمیخواهید و نمیخواهید تو آگاهیتون باشه، نمیتوانید که همونموقعشون بکنید، اینها را منتقل میکنید آنجا.
این کار هم خودآگاهانه صورت نمیگیره. یعنی روان شما یک مکانیسمی دارد که بعضی از خاطرات، بعضی از افکار اینها را در واقع به یک جای انبارمانندی که تاریک هم هست و جلوی چشمتون نیست منتقل میکند. و اصولاً این انتقال یک حالت بیمارگونهای دارد و منشأ بیماری هم میشود. دقت میکنید؟
یعنی اصولاً فروید اینجوری نگاه نمیکند که ناخودآگاه یک چیز جالبیه که نتایج خیلی مثبتی هم ممکن است از در آن دربیاد. نتیجه وجود یک چنین پستویی این است که شما میتوانید خاطراتتون را آنجا پنهان بکنید و زندگی خودتان را ادامه بدهید ولی در عین حال این وجود این خاطرات در آنجا و متراکم شدنشون، انرژی زیاد داشتن این خاطرات اذیتتون میکند تا حدی که منشأ بیماری روانی میشود.
یونگ اصلاً ایده ناخودآگاه تو روانکاوی یونگ اینجوری نیست. قبل از اینکه فقط شروع بکنم به اینکه ایده یونگ را بگم، اگر آن متنی را که من بهتان پیشنهاد کردم که بخوانید از ارقم، متن فشردهای که فروید اواخر عمرش در مورد کل کارهاش نوشته، آنجا حداقل در حد یک جمله فروید اشاره میکند که همه ناخودآگاه اینجوری نیست.
بخشی از ناخودآگاه به نظر میآید که خیلی عمیقتره و ربطی به تجربههای شخصی انسانها ندارد. ولی تأکید میکند که آن بخش اصلاً در دسترس ما برای مطالعه نیست.
ناخودآگاه شخصی در برابر جمعی
چیزی که ما میتوانیم مطالعه بکنیم، این چیزهایی که مربوط به اصطلاح ناخودآگاه شخصیه، تجربههای زندگی طرف که یک جوری قابلتحمل نبودن، یک جایی منتقل شدن و این را میتوانم با مثلاً فرض کن آزمونهای تداعی مدل فرویدی سعی میکند که با ذهن را در واقع آزاد بکند تا برسد به این عقدهها و به این چیزهای نقطههای کور ذهن و اینها را یک جوری در واقع پاکسازی بکند برای اینکه مشکلات فرد برطرف بشود یا تعبیر رویاهاش مشخص بشود.
بنابراین فروید معتقد هست به اینکه همه ناخودآگاه این نیست. ولی عامدانه از مطالعه کردن یک بخشی از ناخودآگاه که شخصی نیست، یک جوری تفره رفته و توجه خودش را به آن بخشی از ناخودآگاه در واقع معطوف کرده که یک جوری مربوط به تجربیات شخصی، مخصوصاً دوران کودکیه و کاملاً هم موجهه این نوع برخورد، برای خاطر اینکه فروید درمانمحوره.
اگر بخشهایی از ناخودآگاه وجود دارند که در همه انسانها مشترکن، آنها ربطی به این ندارند که این آدم الان هیستری گرفته. دقت میکنید؟ آن که تو همه آدمها هست. ممکن است یک چیزهایی تو ناخودآگاه باشه و همه آدمها در اثر مثلاً یک وجود یک بخشهایی در ناخودآگاه، رفتارهای عجیبوغریب یا مثبتی از خودشان نشان بدن.
اینها ربطی به درمان یک بیماری که به فروید مراجعه کرده نداشته. بنابراین فروید انگیزهاش اصولاً در درجه اول شناخت انسان نیست. نمیخواد یک انسانشناسی جدید را در واقع عرضه بکند و کمااینکه بعداً این کار را میکند ولی ایده اصلیاش در واقع این است که بیمارها را درمان میکند. اما یونگ به نظر میرسد که کنجکاویاش اصلاً واقعاً در یک کلمه مشخصه اصلی یونگ یک جور کنجکاوی مهارناشدهست.
طوری که من چندین بار تا حالا این ماجرا را نقل کردم که در خاطراتش اشاره میکند که کنجکاویاش نسبت به کشف همین محتویات عمیق ناخودآگاه به حدی رسیده بود که دیگر داشت دیوونه میشد. تمام کتابهای اسطورهای، نمیدانم کتابهای به تمام کتابفروشیهای مثلاً سوئیس و اتریش و اینطرفها سفارش داده بود اینهایی که عتیقهجات، کتابهای عتیقه میفروختن.
در مورد کیمیاگری اگر کتابی مثلاً پیدا کردن بهش بدن. برای خاطر اینکه به این نتیجه رسیده بود که محتوای کیمیاگری با آن مسائل عمیق ناخودآگاه ارتباط دارد. و کارش به یک جایی رسیده بود که دیگر نمیتونست تحمل بکند که حالا یک کتاب جدیدی دستش برسد یا نه. یک آزمایشی جوری خودش یک آزمایشی را خودش انجام داد. بله. بله. اختیار دارید.
بله. خیلی زیاد نمیتوانم. بله. تعریف میکند که این آزمایش میخواستم ببینم میتواند در طول روز به یک حالتهای شبیه خواب فرو برود که آن محتویات را بتواند ساعات بیشتری در واقع در حالی که قلم تو دستشه و بتواند یادداشت بکند. آنقدر در واقع از خودش بیخود بشود که این محتویات عمیق ناخودآگاهش یک جوری بیرون بریزه.
این برای من جالب است. بارها این را نقد کردم برای اینکه فکر میکنم آن ویژگی واقعاً شخصیت یونگ در این کاری که کرده، این حالت کنجکاوی عجیبی که داشته پیداست. میگوید وقتی این کار را تصمیم گرفتم شروع بکنم، مطمئن نبودم که اگر در یک چنین حالتهایی بروم بتوانم دربیام.
تمرین دیوانگی آگاهانه
ولی دیگر چارهای نبود. یعنی تمرین کرد که در طول روز ساعتها به یک حالتهای شبیه دیوانهها یعنی ذهن خودش را آنقدر در واقع از کنترل خودش خارج بکند که هر چیز عجیب و غریبی که در ناخودآگاهش هست بتواند در طول روز به ذهنش برسد و این بتواند یادداشت بکند بدون اینکه هیچ کنترلی داشته باشه. اینکه شما کنترل خودآگاهیتون را عمداً بردارید معلوم نیست که چه کار میکنید یا چه به فکرتون میرسد.
در این عملیاتی که این انجام میداد مثلاً با یک گاو شاخدار ساعتها صحبت کرده. میبینید؟ یک گاو شاخدار عکسشو اگر ببینی، چون یکی از اسطورههای یونانیه و با همدیگر قدم میزدن، صحبت میکردن، با مارها مثلاً همصحبت شده.
عین آن اتفاقهای عجیب و غریبی که در عجیبترین خوابهای آدم ممکن است بیفته، ایزدها ظاهر بشود یا با این موجودات عجیب و غریب برخورد بکنید، این کار را در طول روز ساعتها و روزها ادامه داده و به یک حالت شبیه عالمهای دیوانه رسیده.
ولی خب دلش به این خوش بوده که دارد یک مجموعه اطلاعات ذیقیمتی از محتوای ناخودآگاه بیرون میکشه. ببین این کاریه که اصولاً شما اگر زندگی فروید را مثلاً یک خورده باهاش با شخصیت فروید آشنا باشید، فروید به هیچ وجه این کار را نمیکرد.
آدم بسیار محتاطتر، آدم اصولاً آدمی که به شخصیت اجتماعی خودش خیلی اهمیت میداده، اینکه در موردش چه بگن، چه نگن، مثل هر آدم دیگهای برایش مهم بوده.
یونگ یک جوری واقعاً وارد یک فضای ذهنی عجیبی شده بود که دیگر کنترلی در واقع روی این رفتارهای خودش نداشت. و بعد همان خاطراتشو بخونید، کاملاً آدمها همین الان خاطراتشو که میخونید، شک میکنید که این آدم دیوانه است. وقتی آدم این خاطراتو مینویسه، یعنی سالم مانده.
جون به در برده. خودش فکر میکند سالم مانده. چون به چیزهای خیلی عجیب و غریبی به طور جدی اشاره میکند در مورد اتفاقهایی که تو آن دوره برایش افتاده. و در واقع ببینید نکته اصلی این است که یونگ به همان جایی که فروید در واقع نمیخواست دیگر خیلی واردش بشه، حمله میکند.
سالهای زیادی از زندگی یونگ در اونجایی که از فروید جدا شد، در واقع مطالعه کردن یک بخش عمیقتری از ناخودآگاه بود که فروید که یونگ اصطلاح ناخودآگاه جمعی را برایش به کار میبرد.
چیزی که به نظر میرسد بین همه آدمها مشترکه و دیگر ربطی به بیماریها هم ندارد. مطالعه یک چنین بخشی از روان بیشتر در واقع به درد این میخورد که شما مدل انسانشناسی خودتان را تکمیل بکنید.
رفتارهای رفتارهای روزمره یا رفتارهای فرهنگی کاملاً سالم که حالت بیمارگونه ندارند، حداقل ما اینها را سالم میدونیم، تحت تأثیر این بخش ناخودآگاه هستند از نظر یونگ. ممکن است این نکته و این نوع عملکرد این بخش ناخودآگاه برای فروید که بیماریها را میخواهد مطالعه بکند خیلی جالب نباشد. ولی یونگ اصولاً کنجکاویاش این است که کل مکانیسم عملکرد روان را به دست بیاورد.
از خودآگاهی تا ناخودآگاه شخصی و ناخودآگاه جمعی. این تفاوت عمده یونگ با فروید در واقع از اینجا شروع میشود که انگار آن جایی که فروید متوقف شده و دیگر برایش مهم نبوده که جلوتر برود و رسماً هم ایدهاش این بوده که نمیشود از این جلوتر رفت، برای خاطر اینکه احساسش این بوده که این بخش عمیق ناخودآگاه اصلاً جایی ظاهر نمیشود.
رویای فرویدی و حد ناخودآگاه
رویاها را تحت تأثیر ناخودآگاه شخصی میدونسته. یعنی تمام رفتارهای ناخودآگاه انسانها را هم بیشتر تحت تأثیر آن بخش شخصی میدونسته. اینها مثل یک محتویات عجیب و غریبی هستند که اگر هم ظاهر بشوند تحت کنترل نیستند. بنابراین مطالعه کردنش چندان راه راهی برایش وجود ندارد راهی براش وجود نداره و اونقدری که برای یونگ مهمه برای فروید مهم هم نبوده.
بفرمایید. اولاً مثال منطقی میشه نتیجه گرفت الان یه تو ادامه بحثی که میکنم اینکه اگه ناخودآگاه برای یه مفهومی دیگه باید یه چیزایی این شکلی هم در روان انسان وجود داشته باشه. بدون اینکه تجربهای در واقع انجام بدیم اینکه یه بخشی از ناخودآگاه مشترک باید داشته باشه.
درست؟ و فکر میکنم فروید بیشتر نظرش این بود که نمیشه به طور کنترل شدهای این رو مورد آزمون قرار داد. متوجه هستید؟ مثلاً یونگ در واقع یه جوری معتقده که تو رویاها توی همون کاری که با خودش میکرد یا توی اسطورهها منابعی وجود داره که میتونه به اینجا دست دسترسی پیدا بکنه. فروید به نظر میرسید که وجود یه همچین منابع منظمی که قابل مطالعه باشن رو خیلی بهش معتقد نیست. اینکه من بتونم اینجوری تفکیک بکنم بگم که اینها آثار ناخودآگاه جمعیه، اینها شخصیان. یه چیزی رو فراموش نکنید من کلاً همیشه احترام فروید رو فکر کنم خیلی زیاد نگه میدارم. اینو فراموش نکنید که یونگ بعد از فروید داره این کارها رو انجام میده. روزی که فروید حرف از ناخودآگاه میزد کسی نمیپذیرفت که
اصلاً یه همچین چیزی وجود داره. بنابراین این خیلی نقشی توی کار فروید در واقع نیست. اگر تا یه مرحلهای ناخودآگاه رو مطالعه کرده باشه اولاً هدف درمانی داشته، ثانیاً همین قسمتش رو هم خودش جنگیدن تا توی مثلاً فضای روانکاوی جا انداختن که این بخش
اصلاً وجود داره و مهمه مطالعه کردنش و قابل مطالعهست. عین همین احساسی که فکر میکنم فروید نسبت به ناخودآگاه جمعی داشت، خیلیها نسبت به کل ناخودآگاه داشتن که اگر ناخودآگاهه پس نمیشه مطالعهاش
کرد. یونگ معتقده که میشه مطالعه کرد و در واقع منابعی وجود داره که میتونیم توش در واقع برسیم به اینکه این ناخودآگاه جمعی اولاً یه جوری ثابت بکنیم به طور تجربی که وجود
داره، ثانیاً از همون تجربیات خودمون یه روشهای نسبتاً منظمی داشته باشیم برای اینکه اینها رو در واقع پیدا بکنیم. در واقع اهمیتی که یونگ برای این بخش روان قائله خیلی بیشتر از فرویده. فکر میکنم این جمله جمله خود یونگ باشه که میگه ناخودآگاه زبالهدانی خودآگاه بشر نیست. جایی نیست که ما یه سری چیزها رو پرت کرده باشیم اونجا. بلکه بیشتر توی مفهوم ناخودآگاه توی نظام یونگی یه منبع عظیمی از معرفت بشریه که انگار تجربه همه اجداد بشر توش جمع شده. و
روشنایی در ناخودآگاه جمعی
بنابراین برخلاف نظام فرویدی توی دیدگاه یونگ یه حس مثبتی نسبت به ناخودآگاه هم وجود داره. و فکر میکنم همینجور که در طول عمرش جلو میرفت این احساس هی مثبت و مثبتتر شد. به جای یه تصوری که توش یه مجموعهای خاطرات مثلاً سیاه و اینجوری در واقع پرتاب شده و رو دستشون مونده، کمکم یونگ انگار توی ناخودآگاهی بشر یه روشناییهایی رو داره کشف میکنه. به عنوان یه منبع دانش حتی بهش اشاره میکنه. بفرمایید. چرا؟ فکر میکنم باید درعکس بگید
یعنی خودآگاهی که نمیتونه منتقل بشه. اصلاً به دلیل ارث. ولی یه نوع معرفت ممکنه توی ژنهای شما وجود داشته باشه. درست من فکر میکنم برعکسشه دیگه. خودآگاهی که آدم باید احساس کنه که این چیز قابل انتقالی نیست. یونگ تأکید داره که بخشی از ناخودآگاهی مثل اینکه داره با ارث منتقل میشه در وجود همه هک شده. و ما بهش دسترسی مثل مهندس برق هستید دیگه. مثل فرق بین رم و رام. اینها روی رام نوشته
شدن. شما دست نمیتونید بزنید بهشون. هستن و یه جوری به هر حال مکانیسمهای دسترسی بهش هم خیلی چیز نیست. به اصطلاح تحت کنترل شما ممکنه نباشه. دقت میکنید؟ اتفاقاً تو رامی که به ارث میرسه دیگه ها؟ شما کامپیوتر میخرید رو رامش یه چیزایی نوشته، رو رمش رو دسترسیها شما میذارید. اگه یه کامپیوتری خریدید رو رمش هم مثلاً یه چیزی نوشته بود حالا جای اعتراض دارید که این چه وضعشه مثلاً. من جای یه کامپیوتر اینجوری به من دادید.
بعد بفرمایید. دانش جزئی از خدا نه دیگه آگاهی آگاهی به معنای کلی فقط حاصل فکر کردن شما نیست. شما بذارید من از یه جایی در واقع شروع بکنم حالا از از سوالهای خودتون همین سوال جوابها شروع بکنم. شما همه انسانها میدانید که مثلاً احساس میکنند که بیمارند.
فکر نمیکنند به این نتیجه برسند. یا میدونیم، میدانیم که میمیریم. ما مردیم تا حالا که بفهمیم اصلاً تجربه مرگ، یک تصوری از مرگ داریم.
ممکن است یک آدمی اصلاً تو عمرش مردن کسی را هم ندیده باشه، کسی هم بهش نگه، ولی از درون انسان انگار یه، در هر موجود زندهای یک جوری انگار یک نوع آگاهی و معرفت نسبت به این دارد که میتواند بیمار بشه، میتواند دچار مرگ بشود.
شما وقتی که یک بیماری دارید یک سری کارها را نمیکنید. انگار آگاهی دارید، فکر نمیکنید. چیزهایی که ضرر دارد مثلاً خوردن بعضی از چیزها انگار احساس میکنید میل بهش ندارید. اینها را با یک جور معرفت دونستید دیگر. یک آدمی که از بیرون نگاه میکند رفتارهای شما رو، مثلاً ببینید یک بچه در کوچکترین نوزاد اگر یک چیزی با سرعت زیاد به طرفش بیاید جا خالی میدهد.
تا حالا نه کسی بهش آموزش داده، نه تجربه کرده که این میتواند برایش خطرناک باشه. ما یک حس خطر داریم که کاملاً ناخودآگاهه، به اصطلاح غریزیه. تمام این چیزهایی که غریزی هستند یک جوری در واقع شما با فکر و با آموزش بهشان نرسیدید. از در بدو تولد یک مجموعه معارفی انگار همراهتون هست. دقت میکنید؟
حیوانات هم اینجوریاند، ما، من ببینید اینها اینجوریاند که من اگر از بیرون یک موجود مریخی باشم، اصلاً ندونم بشر چیه، این نوزاده، آموزشی دیده یا نه.
از بیرون که یک موجود زنده را نگاه میکنم که دارد این رفتار را نشان میده، راحت تشخیص نمیدم که این دارد فکر میکنه، میداند که الان مثلاً این نوزاد میداند که این اگر با این سرعت آن هم بخوره زخم در من ایجاد میکند یا نه.
غریزه و آگاهی نوزاد
من نمیتوانم تشخیص بدهم این رفتار نتیجه خودآگاهیشه یا یک جور رفتار غریزیه. آگاهی، معرفت صرفاً این نیست که شما آموزش دیده باشید یا فکر کرده باشید و بدونید که چرا دارید این کار را میکنید. متوجه شدید منظورم چیه؟ کلی رفتارها ما داریم که نسبت بهشون، مثلاً نوزاد در بدو تولد غذا میخورد. نه از فیزیولوژی خودش چیزی میدونه، نه از غذایی که دارد میخورد.
ما هم همینجوری یک رفتاری نشان میدهد از خودش که به نظر میآید خودآگاهانه نیست. ولی یک جور معرفت توشه دیگه، دارد یک کار درست انجام میدهد. انگار مکانیسم روانیاش دارد تشخیص میدهد که این کار برات خوبه، این کار برات بده.
یعنی اگر شما ندونید که الان آن بیمار، آن شخصی که دارد این کار را میکنه، فکر آگاهش کار میکند یا نمیکنه، ما، ما میدانیم که بچهها فکر نمیکنند.
به لااقل تصورمون این است. بنابراین میگوییم که این یک جور غریزی دارد این کار را میکند. ولی اگر شما ندونید که آن فکر میکند یا نمیکنه، ممکن است تصورتون این باشه که از را آگاهی دارد این کار را میکند.
تشخیص اینکه چه کاری را شما دارید آگاهانه انجام میدید، چه کاری را از روی یک جور معرفت ناخودآگاه و غریزی انجام میدید، از بیرون خیلی ممکن نیست، مگر اینکه با تجربه و نظریه در واقع این را درک بکنید.
ما مجموعه بسیار زیادی از رفتارهای ما در آن یک جور معرفتهایی هست که اصلاً از ما بپرسند، اما نمیدونیم که اینها چیاند. یعنی هنوزم هنوز وارد دانش بشری نشدند. دقت میکنید؟
ما رفتارهایی داریم در شرایط خاصی قرار میگیریم، کارهایی انجام میدهیم که به نوعی در واقع برمیگردد به یک یک جور معرفتها و آگاهیهایی که با تفکر به دست نیومدند، آموزش داده نشدند و اصلاً ما بهشان آگاه نیستیم.
عکسالعملهایی نشان میدهیم ناخودآگاه. شما یک چیز گرم را به بچه نزدیک بکنید حتماً مثلاً یک جوری عکسالعمل نشان میدهد. انگار که میداند که این برایش ضرر دارد و نباید این کار را بکند. دقت میکنید؟ یعنی حیوانات، انسانها در دوران کودکیشون رفتارهای پرفکتی از خودشان نشان میدهند. انگار بهترین کارهای ممکن را در یک لحظه شما میبینید که انجام میدهند بدون اینکه آموزشی دیده باشند.
این هست یک مخزنی از یک نوع آگاهی در واقع در ما وجود دارد. این دیدگاه یونگ نخستاگاه جمعی یک چنین چیزی یک مجموعهای یعنی ببینید فعالیت ما یک مجموعهای از فعالیتهای حیاتی در بدنمون دارد اتفاق میافتد که به هیچ وجه تحت کنترل ما نیست. بعد جسم ما مطلقاً بخش عمدهایش به طور ناخودآگاه دارد کار میکند.
تحت کنترل خودآگاهی ما نیست. ضربان قلب ما، نفس کشیدن ما، همه این همه فعالیتهای شیمیایی و بیوشیمی وحشتناک پیچیدهای که یک دانه سلولش واقعاً یک جور عجیب و غریب و وحشتناکی در واقع پیچیدگی دارد چه برسد به کل نظام بدن.
اینها همه در واقع طبق یک نظام خیلی مشخصی بدون اینکه کوچکترین دخالتی خودآگاهی ما توشون بکند دارند فعالیت این فعالیت را دارند انجام میدهند. تصور یونگ این است که همونطور که جسم دارد کار میکند در همه بخشهای بدن یعنی این یک تصور خیلی ابتداییه که روان ما یک چیزی است که فقط با خودآگاهی ما میشود اینور آنور بشود.
روان فراتر از خودآگاهی
در واقع روان فعالیتهای روانی ما برمیگردد به شبکه اعصاب و مغز که بینهایت آنجا هم فعالیتهای ناخودآگاه دارد صورت میگیرد. فعالیتهایی که احساسهایی ایجاد میکنند. شما وقتی که یک رفتارهایی انجام میدید یا یک چیزهایی وارد دانشتون میشه، وارد خودآگاهیتون میشه، اینها یک جوری در خودآگاهی شما تحلیل میشوند. به نظر میرسد که تحلیلهای ناخودآگاه هم وجود دارد. مثلاً بدون اینکه بدونید چرا یک دفعه میترسید.
احساسهای بد یا احساسهای خوب بهتان دست میدهد که اصلاً تحت کنترل شما نیست. بخش عمدهای از این احساسها مشترکه در بشر. مثلاً در واقع همه آدمها وقتی که در یک چنین شرایطی قرار بگیرند شرایط خطرناک هورمونهای مثلاً خاصی آدرنالین درشون ترشح میشود. بنابراین یک احساسات خاصی پیدا میکنند و این احساسات، عواطفی که به وجود میآید تبدیل به یک نوع تفکرات و گرایشهای فکری میشود.
دقت میکنید؟ شما مثلاً ببینید آدمهایی که به دلایلی ممکن است مثلاً فرزند به دلایل روانی یا به دلایل مصنوعی که برایشان ایجاد شده یا فعالیت بیش از اندازه غده غدهای که آدرنالین ترشح میکنه، آدمهایی هستند که خیلی میترسن.
همیشه در یک حالت اضطراب هستند. آدمی که یک چنین وضعیت روانیای داره، یک چنین احساسات شدید مثلاً ترس و اضطراب داره، کمکم یک ایدئولوژیها و یک افکار خودآگاهانه خاصی هم پیدا میکند.
دقت میکنید؟ بیش از اندازه در خودآگاهی خودش بیش از اندازه مختص میشود. دقت میکنید؟ وقتی که من فعالیتهای حیاتی جسمانی دارم، فعالیتهای روانی که فعالیتهای جسمانی که مربوط به سیستم اعصاب و مغز میشود و اینها تبدیل به یک سری احساسات و عواطف میشه، شما نمیتوانید جلو این را بگیرید که اینها تبدیل به افکار و ایدهها و یک سری در واقع تصورات نشن.
چیزهایی که وارد خودآگاهیتون به نظر میآید دارد میشود. متوجه هستید؟ یک بیس بسیار بزرگی از فعالیتهای زیستی در بدن ما وجود دارد که اینها به هیچ وجه هم از نظر یونگ اینجوری نگاه میکند.
همونقدر که قلب شما مکانیسمهایی که ضربان قلب شما را بالا و پایین میبرد تحت تأثیر خودآگاهی شما خیلی نیست، به شدت در واقع از یک مکانیسمهای ناخودآگاه دارد تبعیت میکند که به نظر میآید توسط ذهنهای شما در واقع کنترل میشه، نه توسط افکار شما، به همان ترتیب شما فعالیتهای مغزی و عصبی هم دارید که چندان تحت کنترل شما نیست. اینکه اگر بترسید چه هورمونهایی ترشح میشه، بعداً اینها چه تأثیری روی فعالیتهای سلولهای مغزی میذارن، این را شما تعیین نمیکنید توسط فکر کردن.
مکانیسمها خودبهخودی هستند که در سیستم عصبی شما به وجود میآیند. عکسالعملهایی که در اعصاب و روان این لایهها را که نگاه کنید از فعالیتهای جسمانی که بیس هستند بعد میرسد به فعالیتهای عصبی، مغز و یک سری در واقع فعالیتهای روانی.
یک سری فعالیتهایی که جنبه روانی دارند شما نمیتوانید جلو این را بگیرید که این هرمی که از یک چنین قاعدهای در واقع شروع شده به اینجا اومده، اینها تبدیل به احساسات، افکار، ایدهها و یک سری در واقع چیزهایی که وارد خودآگاهی شما میشود نشن.
منشأ ناخودآگاه نزد یونگ
ایده یونگ این است که منشأ ناخودآگاهی بخش خیلی کوچیکیش مربوط به واپسرانی خاطراتی که در خودآگاه شما جا نشدن. میروند آن پشت. بیس در واقع ناخودآگاهی فعالیتهای حیاتی که شما را در واقع زنده نگه میداره. مکانیسمهای عصبی، مکانیسمهای روانی، اینها برای خودشان شما را آماده میکنند که یک سری ایدههایی را در واقع داشته باشید. بشر در طول تاریخ فکر میکند که خیلی متنوع دارد فرهنگ ایجاد میکند.
اینجوری نیست. الگوهای خیلی مشخصتری برای افکار بشر وجود دارد. یعنی هر ایدهای تو ذهن بشر راحت جا نمیگیره. همانطوری که هر غذایی نمیتوانید بخورید، هر فکری هم در واقع روی آن بیس قرار نمیگیره به راحتی. ببینید تفاوت تفاوت عمده دیدگاه فروید، یونگ نسبت به فروید شما میتوانید تو این جمله یونگ این را درک بکنید که میگوید که خودآگاهی یک جزیرهایه در اقیانوس ناخودآگاه.
یعنی هرچه هست ناخودآگاهه. یک چیزهایی خودآگاه شدن استثناً. تمام مکانیسمهای درونی بشر کلاً ناخودآگاه بودن. ما از اینجا شروع کردیم. از حیوان شروع کردیم. در حالت نوزادی هم اینجوری هستیم. استثناً به عنوان یک چیز خیلی کوچیک مثل یک جزیرهای در یک اقیانوس ما یک خودآگاهی هم داریم. یک مجموعه افکاری داریم که تحت کنترل ماست و ممکن است با این افکار بتوانیم احساساتی ایجاد بکنیم.
ولی همین جزیره هم به شدت تحت هجوم امواج ناخودآگاه قرار دارد. بنابراین ناخودآگاه یک چیزی نیست که منشأش خودآگاه باشه. درست از نظر یونگ برعکس. منشأ خودآگاهی تو ناخودآگاهه. اول ناخودآگاه وجود دارد. انسان وقتی متولد میشود همه مکانیسمهاش ناخودآگاهه. کمکم در آن یک چیزی جوانه میزند و یک چیزی به اسم خودآگاهی به وجود میآید.
منتها ما این قسمت را خیلی دوست داریم. چون آن قسمتی که روش کنترل داریم با همدیگر ارتباط برقرار میکنیم، این است که این برای ما خیلی عمدهست.
مثل یک موجودی که در جزیره زندگی میکند و این جزیره خیلی به نظرش جالب است و همهاش افکارش حول و حوش همین اتفاقهایی که تو این جزیره کوچولو داریم میافتد. واقعیت این است که بخش عمده فعالیتهای روانی، عصبی، حیاتی، همهچیز ما ناخودآگاهه و خارج از کنترل ماست.
بفرمایید. یا فکر میکنیم بهش کنترل داریم. بله. ما فکر میکنیم که یک چیزی وجود دارد به اسم خودآگاهی که ما فکر میکنیم روش کنترل کامل داریم و ممکن است این هم درست باشه. به هر حال یک کنترلی داریم. من میتوانم بشینم و تحت مثلاً کنترل یک ایدهای را برای خودم تو ذهنم به وجود بیارم و روش شکل بکنم.
حالا یک لااقل اینجوری به نظر میرسه، ها؟ مهم نیست که چقدر معتقد باشیم که ما شیفتهی این بخش ذهن خودمان هستیم. مخصوصاً فرهنگ غربی، فرهنگی که ریشهاش تو یونانه، مشخصهاش این است که متمایز از همه فرهنگهای شرقی و فرهنگهای کل دنیاست.
به دلیل اینکه انگار انسان را معادل با این بخش خودآگاه خودش میگیرد و یونگ به شدت نسبت به این موضوع معترضه و معتقد این نقطه ضعف بزرگ فرهنگ غربیه و معتقده که اصلاً غربیها باید بیان دوباره از نو از شرقیها و از فرهنگهایی که به اصطلاح خودشان بهشان میگویند فرهنگهای پیرامونی چیزی یاد بگیرند. چیزی در شرق هست که در غرب از بین رفته و جالب است.
شرق و تسلیم به ناخودآگاه
اینکه آدمها خیلی شیفتهی این کنترل آن بخش کوچیک ناخودآگاه خودشان نیستند در شرق، بلکه راههایی پیدا میکنند که ناخودآگاه خودشان را در واقع به تلاطم بندازن و ازش استفاده بکنند. واقعاً شما در عرفان شرقی یک عارف بیشتر از اینکه تو فکر بکند یاد میگیرد که آن مثل اینکه الهامات ناخودآگاه خودش را نظم بده و یک جوری بهشان راه بده که وارد ذهن خودآگاهش بشوند.
در واقع غربیها یک جوری با اهمیت بیش از اندازه دادن به خودآگاه جلوی یک منبع عظیمی از دانش را که در روان همه در واقع هست را گرفتن. یک چیزی است که حالا با به طور اغراقآمیزی من دارم میگویم ولی واقعاً سالهای آخر عمر یونگ تقریباً به وضوح یک چنین ایدههایی داشت.
برای همین خیلی خیلی عمیق فرهنگ شرقی را مثلاً مطالعه میکرد. معتقد بود که نزدیکترین فرهنگ به ایدههایی که خودش بهش رسیده در واقع در فرهنگ چینی، فرهنگ هندی و اینجاها پیدا میشود.
من از یک جایی شروع کردم که اختلاف فکر میکنم عمده دیدگاه فروید و یونگ که به نظر من، نه اینکه حالا بخواهیم بگوییم که فروید تصریح کرده به این مفهوم، به نظر میآید که ناخودآگاهی فرویدی منشأش در خودآگاهیه.
یعنی ما انگار بیس زندگیمون یک جوری خودآگاهیه و یک بخشهایی از این خودآگاهی که برای ما خار و قابل تحمل نیست، یک جوری در واقع کنترل نمیتوانیم بکنیمشون، اینها را در واقع میبریم یک جایی زندانی میکنیم. اینجوری است که ناخودآگاه به وجود میآید. در حالی که تو تصور یونگی بیس همهچیز ناخودآگاهیه و این ناخودآگاهی بیمارگونه نیست.
همونقدری که بدن شما با دقت بینظیری کار میکنه، سلولهای شما همه پرفکت دارند کار خودشان را انجام میدن، در روان انسان هم یک مکانیسمهایی وجود دارد که به طور پرفکتی حالتهای روانی ایجاد میکنن، وضعیتهای عصبی را به وجود میآرن که اینها میتوانند تبدیل به ایدهها و افکار جالب بشوند. و منشأ خودآگاهی ما در واقع این خودآگاهی ما یک منشأ ثانویه دارد.
ببینید من با توجه به اینکه فکر میکنم الان آشنا هستید اصولاً به ایدههای فرویدی، فروید احتیاج به یک ایدهای داشت، اگر یادتون باشه که چرا ما یکی دو سال اول زندگی خودمان را به یاد نمیآریم؟ و از اینجا بود که ایده عقده ادیپ برایش به عنوان یک مسئله خیلی مرکزی در روانکاویش مطرح میشود.
فروید لازم دارد بگوید که یک ترومایی هست در یک سنی، یک اتفاق عظیمی میافتد در زندگی یک نوزاد که تمام خاطرات قبل از آن را همراه با این خاطره مجبور میشود که فراموش بکند.
در واقع انگار نوزاد خودآگاهی دارد در سنین اولیه و میتونست خاطراتی داشته باشه، ولی به یک دلیل ثانوی خاطرات، این کاملاً این حس را دارد دیگه، انگار فروید مبنا را بر این میگذارد که حتی نوزاد هم یک مجموعهای از خودآگاهیها دارد.
در حالی که یونگ احتیاج به هیچ ایدهای ندارد برای اینکه بگوید ما چرا سالهای اول زندگی خودمان را به یاد نمیآریم؟ برای اینکه هنوز آن جزیره از تو آب بیرون نیامده. همهچیز اقیانوسه، در یک سنی کمکم این جزیره کوچک میآید بیرون.
خودآگاهی جزیره کوچک
خیلی هم بیرون نمیآید. یک کمی میآید بیرون و اگر قرار است که بیشتر بیرون بیاید و یک اتفاقهای خاصی بیفته، شما باید یک کاری بکنید برایش. وگرنه به طور طبیعی خودآگاهی یک بخش بسیار بسیار کوچیکی از مجموعه فعالیتهای روانی و عصبی و زیستی شما را تشکیل میدهد. ولی فکر میکنید که همهش زندگیتون خودآگاهه. در واقع اشتباه بشر این است که اینجوری است.
حداقل در دوران مدرن و در غرب این تصور تشدید شده. آن چیزی که خیلی خیلی مهمه، آن بخش تفکر و بخش خودآگاهی در اینجاست. حتی عواطف، آن چیزهایی که بیشتر تو لایههای پایینتری از نظر خودآگاهی وجود دارن، آنها هم یک جوری پرت شدن. هرچقدر بیرونیترین لایه خودآگاه ما به نظر میرسد که تفکر سمبلیکه. یعنی تفکری که شما بشینید مثلاً قیاس تشکیل بدهید.
خیلی تحت کنترله، خیلی خوب است که آدم میتواند بشینه. ماشین هم میتواند این کار را انجام بده. نظام مشخصی وجود داره، قواعدی وجود دارد و شما میتوانید بشینید اینجوری فکر بکنید. بیشترین توجه در غرب به همین لایه بیرونی خودآگاه انگار دارند میکنند. آن قابل کنترلترین، منظمترین بخشی از خودآگاهی که در اختیار ماست.
مثلاً ما خودآگاهیهایی که مثلاً مجموعه افکار، احساسات، یک چیزهایی که در اثر الهام به وجود میآید را قطعاً داریم. چیزهایی که به ذهنمون میرسد و فکر میکنیم درستن ولی نمیدونیم چرا به ذهنمون رسیده و نمیدونیم از کجا، چرا فکر میکنیم درستن.
شما در تفکر مدرن میبینید که این چیزها را باید طرد کرد. اینها منشأ اشتباهه. مثلاً ارسطو، تفکر ارسطویی میگوید همینجوری به ذهنت رسیده، با تمام وجودت احساس میکنی این واقعیت دارد.
باید بگی چرا؟ باید یک قیاسی تشکیل بدی که این گزاره رو، اولاً باید بتونی به صورت یک گزاره بیانش بکنی. اگر گنگ و مبهمه احساسه، که اصلاً قبول نیست. باید بتونی در زبان بیانش بکنی و بعد توسط یک ایدههای مثلاً قیاسی سعی کنی این را ثابتش بکنی، بعد رسمیت پیدا میکند. عرفان اینجوری نیست، نه؟
مثلاً عرفان شرقی به الهامها بدون اینکه قیاس تشکیل بدید، ارزش و احترام قائلن. مثل اینکه شما در من نمیدانم این واژه شرقی را به کار ببرم، بگین غیرغربی میدانید تمام خط یونانیان به این حالت افراطی نرسیده بودند. اینکه ما شما ببینید در تفکر شرقی حالا عرفان شرقی بیشتر این است که من یک جوری باید خودم را تربیت بکنم که وقتی حقیقتی را میبینم بشناسم که این حقیقته.
احساسم یک چیزی از درونم بهم بگوید که این درست است. لازم نیست قیاس تشکیل بدهم و نتیجه بگیرم. عارف کسیه که حقایق بهش الهام میشوند و درستیش را درک میکند. اگر یک بار یک الهامی هم داشته باشه که الهام غلطی باشه میفهمد فوری که این یک چیز قلب مثلاً عارف تبدیل به یک آینهای شده که حقایق در آن متجلی میشوند و کج و معوج هم نمیشن.
در واقع این خودش را تربیت کرده، از نظر شناختی به چنین جایی رسیده. این اصلاً منشأ تفکر عرفانیه دیگر. من به جای اینکه ساعتها بشینم در محدوده زبان بشری فکر بکنم و یک گزارههایی بنویسم و قیاس تشکیل بدم، خودم را تربیت کنم. در واقع مثل این است که خودم را به یک جایی برسونم که حقیقت را از با حق و با باطل بتوانم تشخیص بدهم.
حقیقت و تشخیص حق از باطل
اگر تو یک حرفی بزنی من احساس میکنم که این حرف درست نیست. شما برای خودتان پیش نمیآد؟ یک نفر یک خبری برایتان میآره، شما میدانید که این امکان ندارد چنین اتفاقی افتاده باشه. ممکن است حتی استدلال هم برایش بکنید. ما آدمها را میشناسید. ممکن است نیست مثلاً بینشون یک چنین ارتباطی به وجود آمده باشه و این حرف زده باشه، یکی گوش آن یکی مثلاً.
استدلال ندارید. حستون بهتان میگوید که این نمیتواند واقعیت داشته باشه. این واقعهای که دارد تعریف میشود حتماً در آن یک تحریفی صورت گرفته. اخبار گوش میدید معمولاً آدم این احساسها بهش دست میدهد. یعنی این خبر یا ناقصه یا اصلاً کلاً از اصلش چه نیست. نمیتواند واقعیت داشته باشه. در واقع تجربه ما یک یک جور انگار دستگاههای حقیقتیاب در درون ما کار گذاشته شده.
ما جنس حقیقت را با غیر حقیقت ممکن است بتوانیم اینها مبنای کسی درز نره. اینها مبنای تفکر عرفانیه. و در واقع ارزش اینها به نوعی ارزشگذاری بخشهایی که تحت کنترل ما نیست. اینجوری نیست که در عرفان شرقی این ایده درست نیست که هرچه معرفت هست در اثر تفکر به وجود آمده یا در اثر آموزش.
و یونگ هرچه هرچه جلوتر میرود بیشتر متوجه میشود که اصلاً منبع اصلی معرفت ما آن قسمت کوچولوی آن جزیره نیست. شما به طور مداوم در طول روز ناخودآگاهتون فعاله و دارد به شما یک چیزهایی میگوید. ما در زبان فارسی از این اصطلاح استفاده میکنیم که به فکرم رسید. یعنی که از کجا رسید؟ یعنی در سیستم شناختی شما یک اتفاقی افتاد که شما روش کنترل نداشتید.
به ذهنم رسید، به فکرم رسید. مدام ما بیشتر از اینکه ببینید شما وقتی دارید فکر میکنید اگر یک خورده دقت بکنید بیشتر مثل آدمی هستید که مثلاً دهنمون را باز کردیم که یک چیزی تو دهنمون بذارن. کمتر واقعاً میشود اینجوری فکر میکنیم که چهار تا گزاره بنویسیم بعد بگوییم خب این دو تا مثل ماشین با همدیگر این قیاس این را میده، این را نه.
به طور گسسته. مثلاً شما انگار یک یک طرف را نگاه میکنید تا یک چیزی را ببینید، تا یک چیزی به ذهنتان برسد. مسئلهای که دارید فکر میکنید کلی جهش در آن وجود دارد. بعداً میشود که وقتی ایده به ذهنتان رسید حتی یک مسئله ریاضی که دارید حل میکنید در چند تا گام با جهش انگار یک چیزهایی به ذهنتان میرسد بعد میرسید اینها را به طور قیاسی مینویسید.
منظمش میکنید. نه اینکه قیاسی فکر کرده باشید. یک چیزی وسطاش به نظرتون حس کردید که اینجوری بعد مثلاً اینجوری باید بروم آن سمت بعد اینور بعد مثلاً میرید میبینید میشود. دقت میکنید؟ تقریباً هیچوقت خودآگاهی شما کامل تحت کنترلتون نیست. و ببینید ایده ایده یونگ و اینها چون فکر میکنم قسمت اصلیه دارم با تأکید زیاد میگویم.
ایده یونگ این است که اصلاً یک منبعی از معرفت وجود دارد در درون ما مثل یک اقیانوسی که مدام متلاطمه و شما در تمام لحظات زندگی خودتان دارید تصویر این ناخودآگاه هستید که یک بلاز یک بخش کوچیکیش که اطراف آن جزیره هست شخصیه.
اقیانوس ناخودآگاه جمعی
مثلاً آشغالهای شما را انداختید تو این اقیانوس، خلاصه اینها را هم از آن جزیره هستند. و ممکن است باز شما به اینها خیلی توجه بکنید برای اینکه نزدیکان. ولی کل این اقیانوس در واقع اقیانوس بسیار بسیار بزرگ و عظیمیه که هرچقدر هم در عمق و طول و عرضش بروید به هیچجایی نمیرسید.
و در تمام مدت حیات شما بسیار بسیار بزرگ و عظیمه که هرچقدر هم در عمر و طول و ارزش بروید به هیچجایی نمیرسید. و در تمام مدت حیات شما این اقیانوس دارد کار میکنه، از رفتارهای حیاتی شما را انگار دارد کنترل میکند تا اینکه حتی ایده و تک برایتان ایجاد میکند. احساسات و عواطفی که مطلقاً به نظر میآید تحت تأثیر فعالیت این اقیانوس ایجاد میشود.
شما هیچ کنترلی به نظر میآید روی نمیتوانید بشینید بگویید من الان میخواهم یک حال خوبی پیدا بکنم. ها؟ الان میخواهم شاد بشوم. تحت کنترلتون نیست. عواطفتون خیلی دور از اینن که بتوانید کنترل بکنید. ممکن است یک موسیقیای باشه که معمولاً وقتی که گوش میدید یک احساس خوبی بهتان دست میدهد ولی همین هم حتی تحت کنترلتون نیست. اولاً یعنی یک روزی ممکن است گوش بدهید و خوشتون نیاد.
ثانیاً وقتی گوش میدید خوشتون میآید هم نمیدونید چرا خوشتون میآید و دخالتی ندارید تو اینکه خوشتون بیاید یا نه. متوجه هستید چه میگم؟ من از یک قطعه موسیقی که خوشم میآید توضیحی ندارم که چرا خوشم میآید. خوشم میآید دیگر. این اصطلاحیه که باید بهکار برد. مثلاً گوش کردم ممکن است مربوط به ممکن است یک جور شخصی باشه.
تداعی ناخودآگاهمون هم میشود برای اینکه اولینباری که این موسیقی را شنیدم در احساس خوبی داشتم. یادم رفته ولی آن موقع خوشم آمده و حالا هم بدون اینکه متوجه باشم چون یک جوری با آن خاطره تداعی، برای من تداعی موسیقی خیلی تداعیکنندهست که همه احتمالاً تجربه کردید. و یک تجربه خیلی جالبی که دارم یک مسافرتی دانشآموز که بودم رفته بودیم کوه.
چادر زده بودیم مثلاً چند هفته بمونیم آنجا. البته وضع هوای یک طوری بود که مجبور شدیم زود برگردیم. یک نفر با خودش یک ضبط و صوت و یک نوار آورده بود. خوابهای طلایی جواد معروفی. و ما به مدت خیلی روزها فقط همین رو، یعنی صدا همیشه بود. نمیتوانم من این موسیقی را گوش بدهم و یاد احساسهایی که تو آن دوره زندگیم داشتم نیفتم.
موسیقی به طور عجیبی تداعیکنندهست. بیشتر از موسیقی حس بویایی اگر دقت کرده باشید تداعیکنندهست. اصلاً گاهی یک جور عجیبی را آدم اثر میگذارد. کم پیش میآید ولی عمیقه خیلی. یعنی اگر یک جایی مثلاً شما در کودکیتون بودید در سهسالگی بوی خاصی میداد و مثلاً در سن هشتادسالگی وارد یک جایی بشوید آن بو را بدهید یک دفعه انگار میپرید در سهسالگی خودتان.
تمام حال و هوای آن دوره ممکن است یادتون بیاید. به هر حال عواطف ما که بهشدت به نظر میآید با درصد بالایی تحت کنترل ما نیست و اینها در اثر همان فعالیتهای آن اقیانوس به وجود میآید. شما یک روز حالتون خوبه، یک روز حالتون بده. هیچوقت نمیتوانید بگویید من میخواهم فردای یک روزی با حال خوب داشته باشم.
همهچیز هم منظم و مرتبه ولی یک احساس خیلی خوب ممکن است یک روز نداشته باشید.
ناخودآگاه جمعی بزرگتره ولی شما همونطور که افکارتون ممکن است در اثر فرهنگی که در آن زندگی میکنید خیلی تجمیعشون شده باشه دقیقاً به دلیل نوع زندگیای که کردید ناخودآگاه شخصیتون بگویید اینها لایههایی هستند انگار شما یک جایی قرار دارید اول حولوحوشتون جزیره است بعد آن محدوده از دریا که ممکن است آلوده کرده باشیدش مثلاً لایه ناخودآگاه شخصیتونه بعد میرسید به آن اقیانوس. ها؟ آن اقیانوس همیشه هست ولی ممکن است شما بهشدت تحت تأثیر وضعیت همین جزیره و اطرافش باشید.
ناخودآگاه جمعی و آلودگی شخصی
ممکن است اصلاً ببینید نمونه خیلی واضح شما ممکن است متوجه وجود آن اقیانوس نباشید. قلبتون کار میکنه، جسمتون که همیشه طبعاً بهطور منظم کار دارد میکند.
ربطی به زندگی شخصی شما ندارد مگر اینکه یک آثار شیمیایی هم وارد بدنتون از زندگیتون شده باشه مثلاً یک جوری تعادل مثلاً یک چیزهایی تو بدنتون به هم خورده باشه. بعد ولی احساسهای شما مثلاً تحت تأثیر تجربیات روزانه شما قرار میگیرد و این بدیهیه.
یعنی ببینید یک چیز یک رفت و برگشتی بین خودآگاهی و ناخودآگاهی وجود دارد. یک مجموعهای از افکار و احساسات از ناخودآگاهی مدام به سمت خودآگاه میآیند و برعکس.
افکار شما یک سری عواطف ایجاد میکنن، یک سری چیزهای لایههای عمیقتر ایجاد میکنند. ممکن است یک آدمی به دلیل نوع زندگیاش که آدم شود است و دیگر ارتباطش مثلاً با آن اقیانوس در ساعات زیادی از زندگیش یک جورهایی قطع شده.
یعنی اصلاً حرف این نیست که شما در تمام طول روز احساساتتون مستقیماً دارد از یک جایی میآید که تحت کنترل شما نیست، یعنی اینکه دارد از آن اقیانوس مثلاً عواطف میآید. ولی بخشهایی مثلاً از اطراف آن جزیره را اگر آلوده کرده باشی، مدام چیزهای بدی بهتان میرسد.
یعنی به آن لایههای عمیق، یک آدمی که مثلاً یک آدم سرخی که به منبع عرفان رسیده، یعنی مثل یک آدمیه که یاد گرفته که از اعماق آن اقیانوس برای خودش صید بکنه، چیزهایی دربیاره، استفاده بکند. راه داده به اینکه آن منبع در واقع در زندگیش دخالت بکند. شما سبک زندگی مدرن اینجوری است که هی در واقع سعی میکند که کمتر و کمتر آن بهتان تأثیر بگذارد.
هرچه به قاعده آن هرمی که توصیف کردم نزدیک بشی، کمتر فرهنگ میتواند دخالت بکند. فرهنگ نمیتواند ضربان قلب و نمیدانم وضعیت کار سلولهای شما را تحت تأثیر قرار بده. ولی همینجوری که به بالا میآیید، به شدت تحت تأثیر فرهنگ میتواند اینها را خراب بکنه، میتواند درستشون بکنه، به هر حال یک جوری شما تحت تأثیر خودآگاهی خودتان هستید.
منتها توصیف Jung از ناخودآگاه این نیست که ناخودآگاهی دارد در اثر فعالیتهای خودآگاه شما به وجود میآید. دقت میکنید؟ ناخودآگاهی وجود داشته، خودآگاهی شما بعداً شکل گرفته. عواطف شما، حتی آن بخشهایی که مربوط به ناخودآگاهه، این حرفی که شما الان دارید میزنید، در واقع این است که ما ممکن است در یک شرایطی قرار بگیریم که به شدت تحت تأثیر ناخودآگاه شخصی خودمان باشیم.
بله یک آدم بیمار، حالتهای بیمارگونه، همین تصویر آن بخشهایی از آبی که نزدیک جزیرهتون هست به وجود میآید. آنجا را ممکن است شما آلوده کرده باشید. هرچه آشغال تو جزیره بوده، ریختید در اطراف جزیره، از دسترستون که تو جزیره زندگی میکنید خارج شده، ولی ممکن است این مثلاً آلودگیها در حدی زیاد بشود که زندگی شما را در خود جزیره هم مختل بکند.
این توصیف Jungi از نحوه بیمار شدن شما، از نحوه این است که شما به طور مداوم احساسات بدی داشته باشید. در واقع من نمیخواهم بگویم این توصیفی که دارم میکنم Jungi، ولی میگویم که Jung دقیقاً چه جور فرآیندهایی را توصیف کرده.
ولی مثلاً ممکن است شما به عنوان یک بر اساس یک چنین تئوری، بر اساس یک تصور دینی، احساستون این باشه که اگر آدم اطراف جزیره را آلوده نکرده باشه، مدام باید شاد باشه و احساسهای خوب بهش دست بده.
این در اثر گناه و آلودگیه که انسانها اصلاً رنج میکشن. وگرنه باید مثلاً شما یک از ناخودآگاهتون، از این بخشی که تحت کنترل نیست، چیز بدی نباید به شما برسد. دقت میکنید؟
Jung اینجور دیدگاههای دینی نداره، ولی اصولاً هرچه که میگذره نسبت به ناخودآگاهی خوشبینتر میشود. یعنی بیشتر به عنوان یک منبع مثبت به ناخودآگاهی جمعی مخصوصاً نگاه میکند. خیلی مثلاً تأکید، انگار مجموعهی گرانقیمتی از تجارب تاریخی بشر در اختیار ماست.
همانطوری که مثلاً تاریخ زیستی موجودات در کره زمین، داروینیسم را مثلاً نگاه کنید، به شما یک چنین جسم پیچیدهای هدیه کرده که میتوانید فعالیتهای زیادی باهاش انجام بدید، همینطور همین فعالیت تکامل به شما یک روان، مکانیسم روانی خیلی پیچیده و جالبی داده که میتوانید در مقابل مثلاً چالشها مقاومت بکنید، میتوانید سختیها را تحمل بکنید، افکار جالبی به ذهنتان برسد و کلی در واقع مسیر تکاملی را که تا یک جایی مثلاً در طول زیستی اومدید را پیش ببرید.
بگذارید من خیلی جلو نرم. من قصدم این بود که در این جلسه حس کلی روانکاوی Jung رو، مثل اینکه گردشی داریم اول در کل این منطقه میکنیم، بفهمید که این محدودههاش کجاست، چه تفاوتهایی دارد با قبل، بعد وارد جزئیات بشیم، ببینیم توصیفهای دقیقترش چیست. و سؤالاتتون همهاش تا اینجا خوب بوده، ولی من میخواهم توصیه کنم، من این صفحه اول هنوز کنار نذاشتم. بگذارید یک خورده جلو بروم.
این کاری که میخواهم تو این جلسه انجام بدم، یعنی یک ایدهی کلی از اینکه به چه میخواهیم برسیم و از چه تفاوت عمدهای دارد با دیدگاههای Freudی، این را در اضافه یک خورده بیشتر بفهمیم. ببینید نکته در واقع این است که در دیدگاه Jungi، عمدهی ناخودآگاه جمعیه، بخش عمدهاش جمعیه و آگاه، خودآگاهی، ناخودآگاه، یعنی همین چیزی که به نظر میرسد که یک جورهایی وارو شده.
خودآگاهی اصل نیست. در فروید انگار اصل خودآگاهیه، بعد ناخودآگاهی شخصی به وجود میآید. حالا یک چیزی به اسم ناخودآگاه جمعی هم هست. ولی در دیدگاه یونگ یک بیس خیلی بزرگ ناخودآگاه وجود داره، بعد خودآگاهی روش سوار میشود و کمکم این ناخودآگاهی شخصی هم به وجود میآید. مطالعات یونگ بیشتر در آن موقعها میشود. حتی در این نزدیکیهای این جزیره که آشغال میریزیم، اینجاها را هم خیلی مطالعه نمیکند.
بیماری و مطالعه بخش آلوده
قسمتهایی که آلوده میشود. در حالی که اگر بخواهیم بیماریها را مطالعه بکنیم، اگر مطالعه بخواهیم بکنیم که چرا یک آدمی مدام افکار زشت و مثلاً افکار رنجآوری به ذهنش میرسه، باید نزدیکهای این جزیره را مطالعه بکنیم.
جاهایی که احساسات و افکاری به این جزیره خودآگاهی ما هجوم میآرن، آلوده هستند و جزیره را هم دارند آلوده میکنند و هی مدام در واقع آلودگیها یک جوری به نظر میآید که در آدمهای بیمار اگر این تمثیل را مثلاً میخواهیم ادامه بدیم، مثل این است که آن آلودگی اصلاً میآید کمکم جای این آدم را در جزیره تنگ میکند.
آدم، آدم بیمار، بیمار روانی ویژگیاش این است که هی محدوده خودآگاهیاش و آن جاهایی که کنترل دارد از دستش میرود. افکاری به ذهنش هجوم میآرن که دیگر نمیتواند جلوشون را بگیرد.
یک آدم سالم یک قلمرو نسبتاً معقولی برای خودش در خودآگاهی خودش دارد. میتواند حداقل تصور کند که زندگیش تحت کنترل خودشه ولو این فکر اشتباه باشه. ولی آدم بیمار افکارش تحت کنترلش نیست، تصوراتی داره، آدمهایی میآیند باهاش حرف میزنند که وجود ندارند و نمیتواند جلوی اینکه این آدمها میآن، یک صحنهای هست در فیلم A Beautiful Mind.
خب توصیف چقدر توصیف درستی از زندگی نشه، یک بحثه اینکه چقدر توصیف درستی از این بیمار اسکیزوفرنیه یک بحث دیگهست. یک جایی یک نفر ازش میپرسه که هنوز آن آدمها را میبینی؟
این نگاه میکند به سمت راست خودش میبیند بله دارند قدم میزنن، برمیگردد میگوید بله. میداند که اینها نیستن، ولی اینجوری نیست که دیگر یعنی آدم اسکیزوفرن کنترل آن چیزهایی که میشنوه و میبیند را دیگر حتی ندارد.
نه تنها از درون احساسات و افکاری بهش فشار میآرن که نمیتواند جلوشون را بگیره، حتی در سادهترین میگوید بینایی به نظر میرسد منشأ همه آن جزیرهست دیگر. اونجاها هم آلوده شده.
یعنی یک موجوداتی میآیند در محدوده بیناییاش میآیند و میروند و این نمیتواند جلوشون را بگیرد. میداند این نیست، بهش ثابت شده که نیست، خودآگاهیاش بهش میگوید این چیزی که داری میبینی وجود نداره، ولی خب باز هم میبیند.
این در واقع مثل این است که آن بخشهای اطراف جزیره که آلوده شدن، یک جوری کل آدمهایی هستند که مطلقاً جزیرهشون را از دست میدهند دیگر. یعنی به یک حالت کاملاً ناهوشیار فرو میروند. بیمارهای روانی که بعد از اینکه اگر در اثر مثلاً استعمال دارو در یک لحظههایی دوباره خودآگاهیشون برگرده، اصلاً خاطرهای از این مثلاً یک سالی که کاملاً دیوانه بودن و بیمار بودن، ممکن نداشته باشند.
در حالت ناهوشیاری کامل، جزیرهشون غرق شده دیگر. در اثر آب اطراف جزیره. اقیانوس، اقیانوس، حالا بگذارید من زیاد زیاد نمیخواهم توضیح بدهم. بگذارید بعداً در توصیفهای دقیقتر این میگوییم را که آن اقیانوس کلاً در صدد غرق کردن جزیره هست، نیست.
اول میآید بین این جزیره و آن اقیانوس یک چیزی وجود داره، یک تضادمی وجود دارد. جزیرهای که به وضوح ما میبینیم که میل دارد خودش را وسعت بده، ما به شدت میل داریم کنترل داشته باشیم را خودمان و خودآگاهیمون رو، یک افکار و احساسات خودمان را مثلاً اعمال بکنیم. این احساس در آدمیزاد هست به نوعی.
واکنش اقیانوس به کنترل
از آن طرف به نظر میآید که آن اقیانوس هم به شدت میلی به غرق کردن این جزیره حتی دارد. از خودش یک واکنشی نشان میدهد در مقابل کنترل شدن. حالا بگذریم از این بحثها. من فقط میخواهم این تصور روانکاوی یونگ را به دست بیاورید که این شروعی که من در واقع دارم میگم، نشان میدهد که چقدر به طور عمیقی با دیدگاههای فرویدی تفاوت پیدا کرده.
منشأش در واقع علاوه بر اینکه در توجه زیاد فروید به بیماری و بیتوجهی روزافزون یونگ نسبت به معالجه و رواندرمانی، بیشتر در واقع فعالیت یونگ به انسانشناسی شبیه شد تا به فعالیت رواندرمانی. هرچند اواخر عمرش به نظر میآید که از اینکه زیاد در واقع مورد از نهضت رواندرمانی خیلی احساس خوبی نداشته.
به هر حال اینجوری بود. خودش هم معترف هست که چنین اتفاقی افتاده. و علاوه بر اینکه این گرایش وجود داره، شیوه کار فروید و یونگ هم با همدیگر تفاوتی دارد که نتیجهاش یک چنین چیزی هست. یعنی یونگ به شدت آدم تجربهگراییه. سعی میکند که مطالعات عمیق وسیعی انجام بده، فکت جمع بکند در حالی که فروید به شدت آدم نظریهپردازیه.
یعنی بخش عمدهای از نظریات خودش را مثلاً میآید با یک فکتهای خیلی محدودی و آدمی که شهود خیلی خوبی دارد نسبت به فعالیت روانی بشر، مخصوصاً نسبت به دوران کودکی. واقعاً این فروید گاهی یک چیزهای عجیبی میگوید در مورد دوران کودکی، انگار همین الان جلوی چشمش کودکی خودش حداقل هست. یک تجربیات کودکی یا مشاهدات خیلی خوبی در مورد کودکان دارد که بهش یک شهود خوبی میدهد.
خب، بعد پروژه یونگ تقریباً از یک جایی از زندگیش به بعد رفتن تو اعماق این اقیانوسه. به هر طریق ممکن. پیدا کردن یک دریچههایی که به ما بگوید که مکانیسمهایی که اتفاق میافتد تو این اقیانوس چه جوریه، رابطه بین این اقیانوس با این جزیره چه جوریه، در اعماقش چه میگذره.
چه جوری میشود مثلاً نهایتاً آن را مهارش کرد یا به هر حال یک جوری تن داد به اینکه جزیره به طور مسالمتآمیزی غرق بشود یا نمیدانم به هر حال این تصور اینکه ما در یک چنین اقیانوسی داریم زندگی میکنیم که تو چیزهای خیلی باارزش هست و در عین حال میتواند خطرناک باشه، یک تصوریه که یونگ را حداقل جذب کرده. اولاً یونگ فکتهای زیادی جمع کرده که نشان بده که یک چنین چیزی وجود دارد.
یعنی یک بخش بزرگی از ناخودآگاه ما مشترکه بین انسانها و اینطوری نیست که یک چیز غیرقابل مطالعهای باشه. ظاهر شده، منابعی وجود دارد که هم وجودش را ثابت میکند و هم به ما امکان این را میدهد که در آن مطالعه بکنیم.
یک بخشی از فعالیت یونگه. هیچجایی از فعالیتهای یونگ آنقدر منظم نیست که ما بگوییم خلاصه یک روزی تو زندگیش یک مقاله نوشت، مثلاً شروع کرد از اینکه در ناخودآگاه شخصی وجود داره، جمعی وجود داره، دلایلش چیه، منابع مطالعهاش چیست.
همینطور مثلاً در صدها جلد کتابی که ازش چاپ شده باید بگردید، ممکن است یک نکته خیلی باارزشی را یک بار یک جایی گفته و دیگر هم اونجایی تکرار نکرده. برعکس فروید که مدام این فعالیت منظم کردن افکار خودش و ارائه بهتر افکار خودش را انجام میداد، یونگ به نظر میآید اصلاً توانایی این کار را ندارد که بشینه یک روزی بگوید خلاصه چه میخواهد بگوید.
سبک نگارش یونگ
هر روز مثلاً میشینه، باور کنید خیلی جالبه، شما اگر سخنرانیهاشو گوش بدید، اول میگوید که من میخواهم این را بگم، امروز در مورد فلان چیز، ولی بعد میره، یک دفعه یاد یک اسطورهای میافته، شروع میکند در موردش صحبت کردن، تحلیل کردن، بعد هم آخرش میگوید خب حالا مثلاً آن چیزی که میخواستم بگویم در اصل بقیه چیزهاست.
این که ذهن نامنظمی دارد و من واقعاً خودم هیچجایی ندیدم که مثلاً یک جوری این چیزها را خیلی منظم بیان کرده باشه. این کتاب بد نیست. فکر میکنم الان هم تو بازار هست و در واقع میدانم چاپ دومش دراومده. حالا ما یک طرح جلد دیگهای یونگ، خدایان و انسان مدرن. کتاب خوبی است. حالا اینکه چقدر خوب است من نمیخواهم زیاد بحث بکنم.
کتاب در مجموع کتاب خوبی است. مثلاً حداقل دو سه فصل اولش خوبه، منتها کتاب گرایشش این است که یک جوری در واقع دیدگاههای یونگ در مورد دین و مدرنی، مدرنیسم و این چیزها را تحلیل بکند.
ولی دو سه فصل اولش که سعی میکند نظریه را شرح بده، خب با تأکید روی آن چیزی که بهش میگویند فرایند فردانیت، یک چیزی حدود صد صفحه یک مطلب نسبتاً خوب و منظم وجود دارد.
مترجمش هم به طور شگفتانگیزی داریوش مهرجوییه. فیلمساز معروف ایران که علاقه خاصی به یونگ دارد. اصلاً کلاً به چند تا شخصیت خیلی علاقه داره، یکی یونگ، یکی گورجیف و معتقده که آشنایی با این آدمها تو زندگیش خیلی مهم بوده و این هم نتیجهاش این است. و قطعاً به مارکوزه علاقهمندیشون کتابی هم از مارکوزه ترجمه کرده.
خواهش میکنم. خواهش برد من از جمعانی میمونم که فروغ در اینکه خداگاه فروغ مثل هر آدم هر در اول آدم مدرنی از خداگاهی شروع میکند در رسی روان را و بعد تازه دارد کشت میکند که یک تفصیل روزید دارد اما در زمان فروغ همین هم به راحتی نمیپذیرفتند که ما یک مجموعه افکار و احساسات احساسات من از این جایی میآید که کنترل باش نداریم دلکل خیلی بدلگی نیمی فکر میکردند که انگار که ما واقعا به طور طبیعی افرار را نداریم تولید میکنیم اما نظرم این چیزهایی که نامتدرگاه را از اینجا سرکت کنید و امتخاب کنید چانلاتی به تمنتان امتخاب کردن جنگ؟ فروت فروت؟
آهان امتخاب کنید به تمنتان امتخاب کردن چه داره؟ انتقاد کردن به این معناه که شما یک فشار زیادی به لذت تلخ وقتی که تمدن اینجار میشود انگار یک طوری آن بخش والد دارد عیب را محمود میکند و این است که مشکل اینجار میکند و اتفاقا این نوع را فشار تمدنه که دایست میشود که بیماری به وجود بیاید ناخورده و آن تسلیب فردشه در این مسئله چیزی نیست مثلا ناراحت باشه از اینکه ناخداواده را کنترل میشود باید بردارید درست دارید چند پیزه همینکه دست کنید اما اینکه در دلیل این برگردی و جمعه یکی از این بیشتر سردی باید همینکه قاعده از این تکیه نیست بله،
این طوری که مرا برنگل میدهیم، در وجه اینکه از طرح سریع نقش برنگل شدید به دنیا از ترابشات ناخداغا شخصی مختبیات ناخداغا شخصی را با تلنولوژی نون صورت کنید. مثلا مندوش های زبانی به طور طبیعی نشاندهنده این مندرگ ناخداغا جهانی نیستند.
این آدم به دلیل اینکه الان برس نست به جای کتاب میگوید که کمان ده بنابراین میفرام اینکه این بیشتر از اینکه الان بفردی که کتاب داشته برود به خوردن کند هر چه باش کنید بلکه م swapped فراموشی میگویی.
facet scholarship در اینکه همچنین چیزی وجود دارد لطیقی نامیده از این که بهش متعلق شد بنایی که دقیقاً چیزی متعلقش به دردد متعلق همچیزی نمیخوره واضح است که لطفش های زبانی نتیجه تجربیه های اجداد ما نیست یا مثلا بیماری های روانی یک چیزی نیست که جنتیک باشه و همه ما بوجود داشته باشه و اینجا بیمار میشود فراد به جاهای نگاه میکند دقیقا به درگان درمانگره به چیزهای نگاه میکند که تا تحصیل بخش شخصی ناخداغا هستند احساس میکند که به چیزهای رجمی هم وجود دارد بارهای همشون اشاره تو آثار شخصی که یارتامل هم اصلا اسم میبرد و اصلا این نوید به یک لایه هیری انیختریت قابل مطالعه است.
ولی افتران میبینیست که از دل تهوریک یون چیزی را بلان کرده باشه به نظر آنکه معمولا میگویند که ایده ناخداغار جمعی از یون گه در حالی که نیچه کاراش به وضوع، اشاره به وضوعی چنین دنبه این چیز جمعه جالبی قرآن، اسطورهها، این چیزهای و این رویاهای عجیب و غریبی که میبینیم، نه شباهت دارد به اسطورهها، بیمنطقه.
انگار برگشتیم به آن خاطرات ازلی خودمان. خب، نیچه این حرف را میزند. فروید هم کاملاً اعتقاد به این چیزها دارد. حالا من یک جایی اشاره میکنم و صراحت دارد تو آن نوشتهای که اواخر عمرش ایدههای خودش را در واقع جمعبندی کرده. نه این مسئله مطالعه کردن، مطالعه نکردن. یونگ به طور اختصاصی اصلاً آن بخش را به نظر میآید دارد مطالعه میکند.
نه، نه. مسئله، مسئله تاریخیه. این به یک نوعی، بگذارید به نوعی اگر ایدو منبع ناخودآگاه مثلاً به نوعی بگیریم در فروید، یک چیزی که من بهش اشاره کردم، دارد مثل یک جلسهای که بعداً باید بیاید که من این حرفها را دقیق بزنم و دارم مجبور میشم تو هر جلسه بگویم. نه، برای شما نیست. بقیه سوالها هم همینطوریه.
ولی کلاً اینطوریه که تو فروید، اید منشأ معرفت اصلاً نیست. گزارهای ایجاد نمیکند. ولی ناخودآگاه هیچوقت تأثیر اید به وجود میآید. فشارهایی که اید دارد میآورد. ولی در یونگ، آن اقیانوس اصلاً به معنای مثبت معرفت ایجاد میکند. منبعی از گرایشهای ذهنی شماست که جنبه کاملاً مثبت هم میتواند داشته باشه. یعنی کلاً دیدگاه فروید واقعاً از اول تا آخر که نگاه کنید، بیشتر نسبت به ناخودآگاه مثل زبالهدانیه.
ایدها و احساسات و ناخودآگاه چیزهاییان که از تو خودآگاه انگار پرت کردیم انداختیم عقب. در حالی که در یونگ اینجوری نیست. چیزهایی که از ناخودآگاه به شما فشار میآره، ممکن است بعضی بار از چیزهایی که تو ذهن شما به عنوان خودآگاه هست، زیباتر و جالبتر باشه.
وقت برای ادامه بحث
نه دیگه، نمیتواند. بگذارید من کاری که میخواستم بکنم را احساس میکنم انجام ندادم و فکر میکنم کار خوبی است. خب، وقت داریم بعداً. وقت داریم که در مورد این ایدهها به طور دقیق بحث بکنیم. من میخواستم امروز یک گردشی بکنیم و از اینجا شروع کردم که نکته اصلی در واقع این است که منشأ تو ناخودآگاهه، بعداً خودآگاه به وجود میآد، خودآگاه مثل جزیرهست.
این تصورات، تصورات جدیدیان نسبت به تصورات فرویدی. خب، بگذارید من در مورد باید بحث بکنیم در مورد منابع دیگر. حالا من چگونه میتوانم این بفهمم که اصلاً چنین چیزی واقعاً وجود دارد و چگونه مطالعهاش بکنم؟ یک ایدهی مهم در مورد وجود داشتنش همین حرفهایی که زدم. یعنی آن تصوری که به نظر میآید که این هرم وجود دارد.
یعنی بیس رفتارهای انسان، این مجموعهای از رفتارهای زیستیه که تو قاعده قرار دارند و همینطور همین که ما یک سلسله اعصابی داریم و این سلسله اعصاب یک طور خاصی کار میکنند و را هورمونها تأثیر میذارن و الی آخر، این یک دلیل منطقیه که معتقد باشیم که این مجموعهای از احساسات و افکار و یا حداقل امکان به وجود اومدن یک افکار بیشتر در این مکانیسم وجود دارد. خلاصه این مکانیسمیه که دارد کار میکند و مقتضیات خودش را دارد.
دقت میکنید؟ همانطوری که من وقتی که دستگاه گوارشم را مطالعه میکنم، فیزیولوژی انسان را مطالعه میکنم، به این ادراک میرسم که به هر حال وقتی یک سری غذاها برای من خوردنیه، اصلاً یک سری نیستن، همینطور وقتی یک سری سلسله اعصابی را مطالعه میکنم، این تعادل هورمونی را تو بدن خودم میبینم، باید به این احساس برسم که یک مکانیسمهایی اینجا وجود داره، بعضی از کارها، مثلاً و بعضی از افکار، بعضی از احساسات، هماهنگی با این مکانیسمها ندارند.
چیزهایی که تعادل هورمونی را مثلاً به هم میزند. ببینید بدن خودش را انگار در حالت تعادل میخواهد نگه دارد. این تعادل شامل تعادلهای هورمونی و یک جور خاصی از رفتارهای سیستم عصبی هم میشود.
بنابراین ما قطعاً یک پتانسیل یک لایه برای یک جور فکر کردنهای خاص، یک جور احساسات خاص داریم و برای یک مجموعهای از احساسات و افکار نداریم. میفهمید؟ خلاصه مثل یک ظرفیه، من دارم این ظرفه را نگاه میکنم، هر چیزی را باید بفهمم که پیش نمیتوانم بگذارم.
پس لااقل ما یک گرایشهای ناخودآگاهی به سمت یک ایدههایی داریم که ممکن است بتوانیم مطالعهاش بکنیم. ولی مهم این است که همانطوری که Freud یک مجموعهی نسبتاً جالبی از راههای عملی مطالعه ارائه کرد، Jung هم باید این کار را میکرد و مدام در واقع فکرش به جای اینکه استدلال منطقی بیاورد که چرا باید به ناخودآگاه جمعی معتقد باشیم، این بود که فکتهایی ارائه بکند که چنین چیزی وجود دارد.
بحثمون با توجه به نوع کار Jung، اصولاً اهل بحثهای قیاسی خیلی نیست، دنبال جمعآوری فکتهای تجربیایه بیشتر. منابعی که Jung در واقع قانع میشود که ناخودآگاه جمعی وجود دارد و یک چیز قابل مطالعهایه، مثلاً این است که در تجربیات خودش به این واقعیت برمیخوره که سیاهپوستهای آفریقایی آفریقایی که در آمریکا زندگی میکنن، برایش رویاهایی تعریف میکنند که در آن شخصیتها یا نمادهای اسطورههای یونانی ظاهر شده.
اسطوره یونانی در رویای بیمار
مطمئناً این آدمها شک ندارم اسطورههای یونانی را شنیدن و نه دوست دارند چنین تصوری در ذهن ناخودآگاهشون بیاید. خودشان هم نمیدونن این چیزی که دیدن چیست. ولی Jung که آدمیه که فرهنگها را میشناسه، میداند که این یک چیز مربوط به اسطورههای یونانیه. کجا ظاهر شده؟
آنجا. تنها راهی که میماند برای مثلاً Jung برای توجیه چنین فکتی این است که بگوید یک منشأیی وجود دارد که اسطورهها را توجیه تولید کرده در یونان و الان هم اینجا دارد تو رویای این آدم فعالیت میکند و یک چنین چیزی را تولید دارد میکند.
تشابه بین اسطورههای جاهایی که به نظر میآید ارتباط فرهنگی با هم دیگر نداشتن. مثلاً بعد از اینکه اسطورههای آمریکای لاتین که از نظر جغرافیایی دورنهاست، جدای از بقیه قسمتهای مثلاً اروپا و آسیا زندگی کردن، در اسطورههای آنها بعضی از داستانهای اسطورههای یونانی انگار کپی شده و تکرار میشود.
پس ما ذهنمون، ذهن بشر یک چیزی انگار فعالیتهای مشترکی انجام میدهد که بعضی از داستانها انگار برایش جالبن و همهجا به طور مشترک دیده میشن، تو اسطورههای همه ملتها. چیزی که مثلاً فرض کنید یک چیز صدها از این چیزها وجود دارد. مثلاً خورشید قهرمان. یک شخصیت اسطورهای که قهرمانه و یک جوری با خورشید ارتباط دارد.
تو اسطورهها به وفور جاهای مختلف مطالعه بکنید یک چنین چیزی وجود دارد. پس به نظر میآید که ذهن ما بین مثلاً فعالیت خورشید و حس قهرمانی لینکی برقرار میکند که این ربطی به اشخاص نداره، این یک جوری فعالیت سیستم عصبی یا هر چیزی است. اصلاً Jung اصلاً برایش مهم نیست که توجیه بکند که این اتفاق از نظر فیزیولوژیک، از نظر عصبشناسی چگونه در انسان میافتد.
من یادتونه در نقد انتقاد آن جلساتی که در مورد Freud صحبت میکردیم، بخشی که جنبه انتقادی داشت به این اشاره کردم که Freud بیش از اندازه دنبال این است که علم روانکاوی را بر اساس زیستشناسی، بر اساس علم موجود بنا بزند. بیسش را روی پایههایی که قبلاً گذاشته. در حالی که Jung اینطوری نیست.
Jung مثل اینکه اصلاً دارد یک علم جدیدی که مستقل از آن علم علوم دیگر هست را به وجود میآره، به خودش این فعالیت آزاد اجازه میدهد که مثلاً ادعا بکند که در تجربیاتش نشان میدهند که رویا آینده را میشود باهاش پیشگویی کرد.
خب فیزیک به ما این اجازه را نمیدهد که چنین اعتقادی داشته باشیم. Freud هم به خودش اجازه نمیدهد که به چیزی معتقد بشود که در علم جدید جایگاهی نداره، بلکه حتی به نظر متناقض میرسد.
ولی Jung این به اصطلاح حالت بند و باری را نسبت به دانش موجود که غیر از روانکاویه، در واقع دارد. مثل اینکه دارد یک دانش مستقل جدید بنا میگذارد و میتواند امیدوار باشه که در آینده بیس این چیزها از نظر علمی کشف بشه، ولی خودش را محدود نمیکند که حرفی بزند که الان بتواند همین الان تصدیق بکند که این منشأ مثلاً فیزیکی یا فیزیولوژیکش چیست.
بنابراین بیشتر در واقع مستقیماً دارد فکتهای روانی را مطالعه میکند. این هم عیبه از یک جهت و هم یک امکانات جدید در اختیار یونگ میگذارد.
آزادی یونگ از علم روزگار
یعنی یونگ هیچ مقید به اینکه برخی از فکتها را کنار بگذارد چون مشکوک به نظر میرسند، چون با علم روزگار سازگار نیستند، اصلاً اینطوری فکر نمیکند. برای همین است که تو مجامع آکادمیک جای خوبی ندارد.
یعنی آن احتیاط لازم را نمیکند. شما چگونه میخواهید یک زیستشناسی که مثلاً ایدههای داروین را داره، بیاید این حرفهای یونگ را بگویید که در روان انسان یک چنین فعالیتهای عجیب و غریبی هست که ارتباط خیلی مشخصی با فرایندهای زیستیش مثلاً ندارد.
ولی فروید کاملاً داروینیسم را مثلاً پایه خودش گرفته و تو آن محدوده صحبت میکند. این کاری که یونگ میکند هم حسنه هم عیبه. این را دقت بکنید. ما به هر حال میل داریم که یک جوری Unity of science، اگر نمیخوایم reduction، من یک جلسه حداقل در این مورد صحبت کردم.
اگر نمیخوایم reduction انجام بدهیم به علوم محض، حداقل Unity of science را باید رعایت بکنیم. یعنی اینجوری نشود که science تبدیل بشود به یک مجموعهای از جزایری که ضد همدیگر دارند حرف میزنند و من مثلاً یک کتابچهای داشته باشم به اسم science که به من میگوید که خب در مورد چه میخوای الان مطالعه بکنی؟ من میگویم روانکاوی. میگوید برو مثلاً فصل هفت. و آن مال خودش را فصل مستقل میکند که قواعد روانکاوی را میگوید.
ما میل داریم که science اینجوری باشه که از یک جای خاصی شروع بکنه، همهچیز در واقع روی همدیگر سوار بشود و یک مجموعه متحدی در ذهنمون شکل بگیرد. خب یونگ از شباهت بین اسطورههای ملل، از اتفاقهای عجیبی مثل اینکه سیاهپوستها رویاهایی میبینند که در اسطورههای یونانی هست، اروپاییها رویاهایی برایش تعریف میکنند که بنا به دانش یونگ به اسطورههای سرخپوستها در واقع مربوط میشود.
در اسطورههایی که در اروپا خیلی سابقه ندارند. ظاهر شدن این نمادهای کیمیاگری قرونوسطی که فراموش شدن و کسی ازشان خبر نداره، شما حتی اگر کتاب هری پاتر نبود، اسم حجرالخلاصهفرا را ممکن بود تا حالا نشنیده باشید، ها؟ سعی میکنم. یکی از قسمتهای این داستان هری پاتر به دنبال چیز سنگ فراس. ولی چنین چیزی است دیگر. در تو هری پاتر یک عالم اصطلاحات کیمیاگری دوباره احیا شده.
بنابراین مردم الان ممکن است بعضی از اصطلاحاتش را شنیده باشند در حالی که شما قبلاً وقتی یونگ این مسائل را میکرد، یونگ یک جوری احیاکننده کیمیاگری به معنای فرهنگیش نه اینکه عملیات کیمیاگری.
اینکه تو کتاب معروفی که در مورد کیمیاگری نوشته که به فارسی هم ترجمه شده، کلی در مورد اینکه کیمیاگری چه بوده و چه میخواستن بکنن، شیوههاش چه بوده، نمادهایی که نمادپردازی کیمیاگران چه بوده صحبت کرده.
و آدمهایی که هیچوقت در مورد کیمیاگری چیزی شنیده بودند و چیزی دیده بودند، بهطور خیلی واضحی رویاهایی تعریف کردند برای یونگ که از نمادهای کیمیاگرا استفاده میکند. پس یک منشأیی در ناخودآگاه در سیستم ذهنی آدمهای قرونوسطی یک منشأیی هست که هنوز هم در بشر دارد کار میکند.
وقتی ناخودآگاهی مدرن را خاموش میکنی، شب میخوابی، برمیگردی به قرونوسطی، میری به اسطورههای یونانی. همان عاملی که در ذهن یک آدم یونانی آن اسطوره را به وجود آورد، الان هم در شما وجود دارد.
روانشناسی و دین
وگرنه چگونه میخواهید توجیه بکنید این فکتهای عجیب و غریب رو؟ در کتاب روانکاوی و روانشناسی و دین، یکی از قدیمیترین کتابهای یونگ که به فارسی ترجمه شده، یکی از قدیمیترین کتابهای ترجمهشده به فارسی یونگه. نه اینکه در آثار یونگ قدیمی نیست.
به فارسی ۱۰، ۱۵ سال قبل کتاب ترجمه شده، شاید اولین کتاب باشه. آنجا یونگ از این تعریف میکند که یک بیماری در رویای عجیبی یک چیزی شبیه دستگاه دیده بود که یونگ از بیماراش میخواست که با جزئیات بنویسن.
حتی مجبورشون میکرد نقاشی بکنن، چیزی را که دیدن، صحنهای را که دیدن. در کتاب روانشناسی و دین، شرح این دستگاه را که این آدم در قرن بیستم نوشته را آورده و بعد که بهطور تصادفی در مطالعاتی که میکردن، در یادداشتهای یک کشیش قرونوسطایی شرح یک خوابی را دیدن که آن هم همین دستگاه عجیب و غریب پیچیده را در رویای خودش دیده بود و نوشته بود، تقریباً با جزئیاتش شبیه آن.
آن را هم در کتابش آورده از یک کتاب خیلی خیلی قدیمی. پس یک جوری یونگ میخواهد چه را ثابت بکنه؟ اینکه آن مکانیسمهای روان اساطیر و هرچه هست گرایش دارد به تولید کردن یک نمادهایی یک تصاویری یک داستانهایی که یک جوری انگار با مکانیسمهای روان ناخودآگاه ما هماهنگی بیشتری دارند. همه ما به وجود یک قهرمان و تفکر یک نرمان گرایش داریم.
بنابراین اسطورهها پر از قهرمانی. اینطوری نیست که ما آموزش دیده باشیم که قهرمان چیز خوبی است. همینطوری که به یک غذاهایی گرایش داریم که بخوریم مثلاً بچهها شیرینی دوست دارن، نمیدانم آدمها یک جور غذاهایی را در یک شرایطی میپسندن، ذهن ما هم به وضوح یک داستانهایی را میپسنده، شخصیتهایی را دوست دارد. بدون اینکه از کسی اقتباس کرده باشه.
این است که وقتی به طور آزاد اسطوره تولید کردن، اسطورهها را خیلی دلبهخواه به نظر میآید بشر ساخته. چیزهایی که دوست داشته دنیا اینجوری باشه. یا برای مثلاً تقسیم دادن احساس خطر یک چیزی برای خودش ذهنش تولید کرده.
ممکن است بگویم که همه اسطورهها ممکن است خصم به خیر نشن ولی یک جورهایی خلاصه انگار یک دربی را دارند درمان میکنند. همانطوری که رویاهای ما کموبیش این حالت را دارند.
اینها نشانههای وجود ناخودآگاه جمعی و منابع مطالعه ناخودآگاه جمعیه. هرجایی که بتوانم آثارش را پیدا کنم میتوانم همونجا را بگیرم بروم و سعی کنم بفهمم که این محتوای آن بخش عمیق آن اقیانوس چیه؟ این اقیانوس چه چیزی دارد از خودش میدهد بیرون؟
چیزی که بعداً یونگ مدام بیشتر در واقع هی بهش نزدیک شد این بود که حتی رویاهایی که ما شبانه میبینیم اینطوری نیست که نماد و زایش از زندگی شخصی و تجربههای شخصی آدمها آمده باشه.
مثلاً حیوانات در رویاهای ما به این معنای تقریباً ثابتی ظاهر میشوند. تقریباً ثابت. مهم نیست شما گربه تو خونهتون دارین یا ندارین. اگر گربه را تو رویای خودتان ببینین غالباً یک معنیای میدهد که آن کسی که گربه تا حالا مثلاً تو خونهشم نگه نداشته سر و کار با گربه نداشتهام تقریباً همان معنی را میدهد. اگر بخواین رویا را درک بکنید. حیوانات، موجودات، خورشید، ماه معناهای تقریباً ثابتی تو رویاها دارند.
نمادهای مشترک در رویا
دقت میکنید؟ پس به نظر میآید آن بخش نمادپردازی ما که رویاها داستانهای سمبلیک در خواب برای ما میسازه وقتی از نمادهای مشترک دارد استفاده میکنه، پس ما باید معتقد باشیم آن اقیانوس یک بخش نمادپردازی نسبتاً مشترکی دارد. اینطوری نیست که فروید بیشتر وقتی تعبیر رویا دارد میکند احساسش این است که این سمبلها از زندگی شخصی این آدمها آمده.
هرچند فروید هم به هر حال یک کتابچههایی درست کرده که بعضی از نمادها را که مشترک هست را جمع کرده ولی خیلی این را در واقع چیز قابل مطالعهای که برین از در آن به یک اعماق اقیانوس برسین در واقع به یک چنین چیزی معتقد نیست. چه جوری توجیه میکنه؟ معتقده که خب همه آدمها تجربههای شخصی مشترک دارند.
همه آدمها یک روزی کودک بودن و پدر و مادر خودشان را به صورت غول دیدن. بنابراین آن غولها ممکن است در رویاش به صورت نمادی به صورت غول ظاهر بشوند و ممکن است پدر خودش را در رویا به صورت یک غول ببیند. چون تجربههای شخصی مشترک دارند نمادهای مشترک پیدا کردن. ولی به نظر میآید که یونگ اینجوری نگاه نمیکند.
یونگ نگاهش این است که انگار یک منشأ این تا آخر کلاس نمیتوانید بروید. چه شده؟ بله. بله من یک کاری میکنم که آن آخر در مورد این چیزها بحث میکنیم ولی اصولاً از نظر یونگ سیستم نمادپرداز روان ما یک بخش عمدهاش در واقع خارج از کنترل ما تو آن ناخودآگاه جمعی قرار دارد. یک ایشان جدی نشست ناامید شد حالا من نمیدانم چیزی که دارم میگویم درست است.
نه من به بحثهام نگران نیستم. بله این جلسه را ممکن است بتوانیم تا آخر هم یک چیزهایی بگویم. بعداً شماها میتوانید سوالاتتون را بپرسید. یک یک چیز دیگر این است که مثلاً ببینید شما در ما گزارشهای واقعاً میشود گفت قطعیای داریم از آدمهایی که بعید دروغ گفته باشند که بعضی از زیادی علمی را در خواب انجام دادند. یعنی الهامات علمی بهشان شده.
ماجرای معروف کشف فرمول بنزن که یک کسی داشت کار میکرد و هی گفت هر کاری هیدروژنها و کربنها را میذاشتم نمیشد، خوابید و در خواب دید که یک ماری را دید که دم خودش را گاز گرفته به صورت حلقه و به در واقع وقتی که از خواب بیدار شد احساسش این بود که اشتباهش این است که خطی مینویسه.
باید این کربنها را مثلاً دور بپیچونه و مثل آن مار. این یک وجود رویاش و اندر خودش مربوط به این بود. خب وقتی بیدار شدم اولین کاری که کردم، مثل اینکه یک نفر تو خواب به من گفته باشه که علت اینکه نمیتونی این کار را بکنی اینه، نشستم یک حلقه کشیدم، کربنها را گذاشتم و دیدم که فرمول بنزن در آمد.
این اولین فکر کنم فرمول حلقوی و مثلاً شیء حلقوی بود که در شیمی نوشته شد. رامانیجان، ریاضیدان بزرگ که اصلاً میگفت من همه را تو خواب میبینم. متواضعانه میگفت که من این مجموعه فرمولهای عجیب و غریب که هر روز با خودش میآورد، میگفت اینها را من در خواب میبینم. و من خودم خوابهای علمی داشتم.
واقعاً خوابهایی که یک چیزهای خیلی نکتههای حالا ریاضی معمولاً به ذهنم رسیده که مثلاً نه یک مفهومی که خوب نمیفهمیدم را در خواب فهمیده بودم.
رویا بهمثابه منبع معرفت
نگاه کن اکثراً تجربههای اینجوری داشتم. بنابراین رویای منبعی که میتواند حقایقی را به منبعی اگر منبع رویا یک مجموعه عقدهها و چیزهای واپسرانده شده به یک پستوی ناخودآگاهه، چطور یک چنین فعالیتی در رویا انجام میشه؟
باید تو رویا یک مجموعه همانطوری که تصور فرویدی، تو رویا یک مجموعه از این عقدهها بازگشایی بشن، یک لذتهایی که در روز مثلاً نمیتونستم ببرم ببرم، در حالی که یک دفعه ممکن است یک فرمول کشف بکنم.
ممکن است یک قضیه ریاضی را ناخود آن اقیانوس ممکن است پس حقایق رو، حتی حقایق ساینتیفیک را مثلاً به ذهن من نزدیک بکند در حالت ناخودآگاه.
بنابراین ببینید روش یونگ این است که با در واقع مطالعهی این مجموعهی عظیم فرهنگی از اسطورهها، ۱۰۰ هزار رویایی که میگویم من در طول زندگی اینها را تحلیل کردم و برای اینکه رویاها مربوط به یک منطق جغرافیایی خاص نباشن، تقریباً همهی دنیا را گشته و رویا جمع کرده از آفریقاییها گرفته تا سرخپوستها.
کاری که یونگ میکند این است که یک مجموعهی عظیمی از تجربیات در واقع انجام بده و سعی بکند نشان بده که چه چیزهای تکراری در رویاها، اسطورهها، داستانها از دوران خیلی خیلی باستان تا دوران مدرن وجود دارد. اینها نشاندهندهی یک جهتگیریهای خاصی در ذهن ماست که ما بهش آگاهی نداریم. ما نمیدونیم سمبلها از کجا میآن، چرا برای ما بعضیهاش خوبه، بعضیهاش بده.
چرا خورشید برای همهی ما یک جوری نشاندهندهی خرد و آگاهی ماه نشاندهندهی زنانگی و عواطفه؟ تقریباً همهی ما تو رویاهامون همین معانی را در واقع میبینیم. مهم نیست در کجای دنیا به وجود به دنیا آمده باشیم. مکانیسمهای روانی ما با اشیاء این با جهان، جهان بیرون و جهان درون ما روی همدیگر انگار یک برهمکنشی دارند و این نمادهای تقریباً ثابتی ایجاد میکنند.
مهم نیست شما صحرانشین باشید یا صحرانشین نباشید. صحرا در رویا خوب نیست اگر نبینید یک جوری به جای دیگهای آب و علف ببینید. و اگر یک جایی مثلاً خوش آب و هوا تو رویا ببینید که رودخانهی آب هست، این رویا رویاییه که به شما دارد نوید این را میدهد که به یک شرایط روانی بهتری دارید میرسید. دقت میکنید؟
اینجوری نیست که باغ برای یک آدمی استثنائاً ممکن است یک آدمی که تو تجربیات شخصی خودش در یک بار خاصی بلای سرشون اومده، آن باغ برای این آدم تو رویا یک معنی خاصی داشته باشه. اگر یک باغ ناآشنایی ببینم که فقط باغ بودنش مهمه، این اشاره به یک سرزندگی مثلاً حیاتی دارد میکند که منابعی از حیات را در وجود من دارد آزاد میکند.
رویا بنابراین یونگ بیشتر از اینکه به جنبههای خودآگاهی ذهن علاقه نشان بده، به رویاها، اسطورهها و هر چیزی که تا حد ممکن ناخودآگاهه علاقه دارد و سعی میکند مشترکاتش را جمع بکند و اینها را به عنوان دانشی که مربوط به آن بخشی از روان میشود که فروید خیلی مطالعه نکرده، بخش مشترکی که نمادپردازی میکنه، نمادهای مشترک به وجود میآره، داستانهای مشترک به وجود میآورد و الی آخر.
منابع فروید و منابع یونگ
پس به هر حال یک همانطوری که لغزشهای زبانی یا بیماریهای روانی این کلمه آخر. منابعی هستند که Freud ازشان استفاده میکند برای کشف محتویات ناخودآگاه شخصی. Jung هم با زحمت زیاد به منابعی خیلی نادرتر از اسطورهها، داستانها و از فعالیتهای روانی دست پیدا کرده که فکر میکند که اینها منشأ در واقع به وجود اومدن ناخودآگاه جمعی هستند.
و به غیر از اختلاف بسیار بسیار بزرگ در یک منبع مشترک که هر دوتاشون ازش استفاده میکنن، تقریباً این منابع خیلی با هم اشتراک ندارند و نمیتوانند جای اختلاف باشند. Jung از لحاظ زبانی برای کشیدن محتویات ناخودآگاه جمعی به بیرون استفاده نمیکند. واقعاً لحاظ زبانی اختصاصاً وضعیت ناخودآگاه شخصی را نشان میدهد. ولی یک منبع مشترک وجود دارد که محل اختلافه و آن هم رویاست.
چه مقدار رویا تحت تأثیر ناخودآگاه شخصیه و چه مقدار تحت تأثیر ناخودآگاه جمعی. این تفاوت بین نوع برخورد Jung و Freud در تفسیر رویاست. Jung تأکید بیشتری روی این دارد که نمادهای ثابت وجود دارند. نمادهای تقریباً ثابت. هیچوقت نمیشود گفت این نماد ثابت وجود دارد. هر آدمی به هر حال ممکن است در ذهنش در بافت رویا یک نماد یک معنی دیگهای غیر از آن چیزی که کلی میگوییم.
ولی شما اگر شیوه در واقع تفسیر رویای Jungی را با Freud مطالعه بکنید، اختلاف کاملاً مشخصه. شیوه اساسی در کار تفسیر رویای Freudی این است که شما به کسی که رویا دیده ازش بخواهید که تداعیهای خودش را بگوید. آدمهایی که تو رویا دیده، مکانهایی که دیده، یاد چه چیزی میندازنش.
سعی کن با تداعی آزاد ذهنشو ببره کمکم سمت اینکه این رویا از چه خاطراتی در کودکی یا حالا هر جایی آمده. در حالی که Jung خیلی کمتر از این روش استفاده میکند. بستگی به بافت رویا ممکن است استفاده بکند ولی اصولاً از نظر Jung خیلی از رویاها بدون اینکه شما تداعی را ببینید واضح است که معنایش برای آن چیست و برای هر آدمی همین است.
و طبعاً در آن تفاوت عمدهای که تصور ناخودآگاه در پیش Jung و Freud با همدیگر داره، تفسیر رویای Jungی متمایل میشود بیشتر به اینکه رویا دارد از حقایقی صحبت میکند. در حالی که شما تو Freud این برخورد را نمیبینید. رویا دارد از به ما اطلاعاتی میدهد در مورد گذشته این آدم و رواننژندیهای این آدم.
رویا یک جور مثل نشانه بیماریه باز. نه اینکه در آن فعالیت همان ناخودآگاه منشأ بیماری در واقع وجود دارد. بنابراین شما در رویا بیشتر عارضهگوهای سرپوشیده این آدم را میبینید تا یک حقایقی در باره این آدم یا جهان. در حالی که تو Jung رویا منشأ معرفت، نه تنها معرفت علمی، خیلی چیزهای دیگر میتواند باشه. کاملاً میتواند پیشگویانه باشه. Freud اعتقاد به پیشگویانه بودن بعضی از رویاها دارد.
ولی باز همانطوری که نمادهای مشترک را خیلی در موردش توضیح نمیدهد که چگونه به وجود میاد، در مورد اینکه چطور ممکن است رویای پیشگویانه وجود داشته باشه، تئوری نظریهپردازی خاصی نمیکند. ولی مثلاً معتقده که مرگ آدم ممکن است در رویا بهش الهام بشود.
آدمها موقع مثلاً دقیقاً عین عبارت Freud که این رویا اگر در یک ایستگاه قطار سوار قطار بشوید بعد قطار حرکت کند و برید، این یکی از رویاهایی که میتواند نماد این باشه که به زودی میمیرید.
نماد مرگ در رویا
و نمادهای دیگهای در مورد مرگ وجود دارد. اینطوری نیست که کتابهایی که تفسیر رویای Freudی میکنند خالی از توضیح نمادهای مشترک باشند. ولی ایده اصلی Freud تداعی آزاد روی مفاهیم رویا به قصد کشف آن آرزوهای شخصی آن آدم. و یادتون باشه رویا در نظر Freud در اثر آرزو به وجود میآید. آرزوهای خودمان را در رویا در واقع برآورده میکنیم.
در مورد Jung، رویا یک خورده پیچیدهتره. ممکن است اینجوری باشه ممکن است نتیجه فعالیت عمیقی از آن اقیانوس باشه از حقایق علمی گرفته تا آینده شما چیزهایی ممکن است در رویا برایتان ظاهر بشود اینها غیر علمی به نظر میرسد این تصورات. یونگ معتقد نیست که توجیه علمی دارد میگوید ۱۰۰ هزار تا رویا را مطالعه کردم و این نتیجه مطالعات تجربی منه.
در مقالهای که تو کتاب معروف انسان و سمبلهایش خود یونگ نوشته، کتابیه تو ایران شاید این قدیمیتر از روانشناسی دین فروید یونگ باشه. کتابی که خیلی وقت قبل مثلاً ۴۰ سال قبل، ۳۰ سال، ۴۰ سال قبل ترجمه شده به فارسی اسم انسان و سمبلهایش، خب خیلی هم طرفدار دارد برای اینکه خوبیش این است که سادهست و در زمان حیات یونگ، توسط نزدیکانش نوشته شده.
گروهی که به نظر میآید در واقع تحت اشراف خود یونگ بودن و هر کس سعی کرده تو آن زمینهای که بیشتر علاقه و تخصص داره، شاگردای نزدیکش مطلب بنویسن، مقاله اول را هم خود یونگ نوشته. کتاب خیلی جالب و خوندنیه. اتفاقاً از آن کتابهایی که حال و هوای دیدگاههای یونگی در آن خیلی شدید وجود دارد.
یعنی یک جوری حالا شاید نه چندان منطقی بیشتر سراغ آن چیزهایی رفتن که به کلی جدای از ایدههای فرویدی. یعنی خیلی یونگیه دیگر. آن جاهایی که یونگ یک چیزهایی میگه، یک دیدگاههایی دارد که اصلاً در قبل وجود نداشته، بیشتر تمرکزشون روی ایناست.
یونگ تو مقاله خودش از این ماجرا یاد میکند که امیدوارم درست یادم مانده باشه که اینها تو آن کتاب اینقدر توضیح دادن بعداً نفهمم که این را یک جای دیگر دیدم.
که یک دختر بچهای دفترچه رویاهای خودش را در ۸ سالگی رویاهای خودش را نوشته و به رنگش هم کرده. تو همین کتاب انسان و سمبلهاش. رویاها پر از نمادهای نرگس. چیزهایی که تسبیح شده نمادهای نرگس حساب میشوند و این دختر بچه در ۱۰ سالگی هم مرده.
و یک دفعه یکی دو سال آخر عمرش رویاهای بسیار بسیار عجیب و غریب اسطورهای دیده. که اصلاً باورکردنی نیست. و یونگ اصلاً میگوید این رویاها تکاندهندهان برای خاطر اینکه مثلاً رویای آنجا وجود دارد که با دقت زیاد آن چیزی را که یونگ بعداً اسمش فرایند فردانیت را روش گذاشته، در آن مثلاً به طور تمثیلی ظاهر میشود.
اینکه یک کودک در سن ۸ سالگی به نوعی آگاهی دارد نسبت به بازگشت، مطمئن خب بازگشت. سلام. ظاهراً هست. از اینها بله. حالا شما هم نبندید. بگذارید همینجوری باز باشه. خواهش میکنم. اگر یونگ اینجا بود الان یک چیز عجیب و غریبی میگفت که چرا این در بسته شد. بعداً به این حرفاش هم میرسیم.
تفاوتهای اصلی ایدههای یونگ
ببینید اصل ایدههای یونگ، تفاوتهاشو من سعی کردم یک مقدار فقط هم یک توصیف کنم از راه دور و اینکه احتمالاً دنبال چه نوع منابعی باید باشیم که محتویات عجیب و غریب کف آن اقیانوس را هم یک جوری بهش دسترسی پیدا بکنیم.
که اصلاً با تداعی آزاد مثلاً این بیمار روانی آنقدر به آنجا نمیرسیم ولی ممکن است در تخیلات عجیب و غریب یک بیمار اسکیزوفرن که خیلی دیگر دور شده از زندگی شخصی خودش، یک دفعه یک قالبهای اسطورهای و مشترکی ظاهر بشود.
از این جاهایی از این منابع عجیب و غریب شروع میکنیم ولی بعد کمکم نظریهای که پیش میرود کمکم به اینجا میرسیم که حتی تو رفتارهای روزمره ما مایههای ناخودآگاه جمعی را میشود دید.
کافیه که اول از این جاهای اغراقآمیز شروع بکنیم، آشنا بشویم با فضای ناخودآگاه جمعی، بعد کمکم یونگ هرچه که جلو میرود نشان میدهد که تو آثار هنری، در تمام فعالیتهای فرهنگی بشر، ایدههای ناخودآگاه جمعی وجود دارد.
این اولین ایدهای به شدت در واقع اینکه مفهوم ناخودآگاه که تو مرکز نظریات روانکاوی وجود دارد و نظریات مثلاً فروید در خب من سوال میخواهم بپرسم. چقدر خب، پس تا آنجا که بحث شد. این دیگر فکر کنم کمتر نشان میده، چون دیر، آره، این از این دو سال پیشه. دیرتر روشن کردیمش. خب، این یک مجموعه، این اولین نکته بود. نکته دوم را من قبلاً بهش اشاره کردم.
میل داشتم تو همین جلسه این هم بگویم و به خودتان بیشتر، این جلسه، دو جلسه مثلاً بکنیم کلیات یونگ را از آن دیدگاهی که متفاوته کاملاً با فروید بررسی بکنیم، بعداً برویم سراغ جزئیات این بحثها که اگر حالا هر جا بحث پیش بیاید میتوانیم بحث کنیم.
نکته دومی که تفاوت عمدهای در واقع بین فروید و یونگ ایجاد کرده که قبلاً هم من بهش اشاره کردم، که از همین در واقع تصور متفاوتی که از مکانیسمهای ناخودآگاه میآید هست، این است که برخلاف فروید که یک جوری لذتطلبی معادل با ذات انسان و همه فعالیتهای انسانه، لذتطلبی را به معنایی که فروید در واقع میگه، نیست، دور شدن از تنشه،
تا رسیدن به لذت به معنایی که ما میفهمیم. مثل قرار گرفتن در مینیمم انرژی، مثل یک مفهوم فیزیکی میماند. دقیقاً در یونگ این جایگزین میشود با یک چیز مثبت. اینکه انگار خواست اصلی کل فعالیتهای مکانیسم روانی ما، مخصوصاً بخش ناخودآگاه، طی کردن یک مسیریه که به رشد منجر میشود.
یعنی همانطوری که جسم ما از ما طلب غذا میکند برای خاطر اینکه به رشد خودش احتیاج دارد در بچگی، شما مثلاً میبینید که بچه غذا میخوره، غذاهای متنوع میخوره، بازی میکند و همه اینها کمک میکند به رشد جسمانیاش، به همین ترتیب وقتی که رشد جسمانی دارد تکمیل میشه، روان انسان هم شروع میکند برای تکمیل شدن.
دیدگاه یونگ نسبت به مکانیسمهای روانی اینجوریه، انگار عین جسم. همانطوری که ما در ظاهر میبینیم که بچه در اول که به دنیا میآید ناقصه و بعد به تدریج جسمش تکمیل میشه، روان و مکانیسمهای روانی هم نیاز به تکمیل دارند.
و مکانیسمهای روانی ناخودآگاه ما، ما رو، این را از ما میخواهند.
رشد بهعنوان مفهوم مرکزی
یقه در واقع خودآگاهی و هرجاییاش را میگیرند که شما رفتارهایی انجام بدهید و در یک مسیری قرار بگیرید که به رشد منجر میشود. بنابراین یک جوری میشود گفت که دومین تفاوت عمده بین فروید و یونگ این است که در مدل یونگی، رشد میشود مفهوم مرکزی، چیز خواسته مرکزی روان و لذت میشود یک مفهوم ثانوی.
در حالی که شما اگر از فروید بپرسید بچه چرا غذا میخوره؟ برای اینکه لذت میبرد. نه برای اینکه یک جوری در ناخودآگاهش ثبت شده که این منجر به رشد جسمانیاش میشود. و این جای بحث دارد دیگر که کدام دو تا، شما در مورد کودک میتوانید بگویید همه فعالیتهایی که یک کودک دارد انجام میدهد هم منجر به رشد میشود و هم منجر به لذت میشود.
اگر غذا لازم داره، غذا بهش لذت هم میدهد. من نمیتوانم بگویم این الان علتی که دارد غذا میخورد برای این است که برای رشدش خوب است. به نظر میآید برای لذت هم میتواند آدم بگوید دارد غذا میخورد. از نظر اینکه شما اگر ندونید که انگیزههای واقعی چه هستند و این نیازها در واقع از کجا میآن، ممکن است اینجوری بگویید.
شما از یونگ بپرسید که چرا این کودک غذا میخوره؟ میگوید خب این مثل هر چیز دیگهای در روان، یک سیگنالهایی از اعماق روانش دارد بهش میرسد که باید غذا بخوره. چرا؟ برای خاطر اینکه غذا خوردن لازم است برای زنده موندن و رشد کردن. خب؟ و هر وقتی شما این سیگنالها را جواب بدید، پاداش هم میگیرید، لذت میبرید. درست؟
حالا برعکس. فروید در واقع یک جوری میگوید که این آدم این کار را میکند برای اینکه لذت ببره. درست؟ ولی طبیعت بنا به دیدگاه داروین، لذت را اونجایی قرار داده که به نفع طرف هم باشه.
ولی چیزی که در واقع عامل انگیزه در واقع این کاره، آن لذتهست و این بخش در واقع ناخودآگاه دنبال هرجایی که لذت هست همونجاست. اصلاً چه میفهمد از رشد و نمیدانم این حرفها.
آن جنبههای در واقع رشد را به طور داروین شما میتوانید فکر بکنید که طبیعت لذتهاشو یک جاهایی قرار داده که به نفع بقای زیستی بهش کمک میکند. خب؟ وقتی اینجوری نگاه میکنید، به شدت انگیزهها جسمانی میشوند.
برای خاطر اینکه فروید دیگر نمیتواند بگوید که بعد از اینکه رشد جسمانی تمام شد و تولید مثل هم انجام شد، خب حالا مثلاً یک چیزی مثل فرایند فردانیت مانده که همین سیگنالهایی برایش داده میشود که ممکن است خیلی لذتبخش هم نباشد رسیدن بهش و راه پر دردسری هم باشه.
ولی دیدگاه یونگ این است که بعد از اینکه رشد جسمانی تمام شد و تولید مثل هم انجام شد، همه اینها، تازه حالا این سیگنالهای خیلی عمیقی از اعماق آن اقیانوس میآید که هنوز یک راهی را باید طی بکند.
و راهی که ممکن است لذتبخش هم نباشد. به طور طبیعی ممکن است با لذت بردن یک جوری تناقض هم داشته باشه. باز یونگ تأکیدش این است که فرایند فردانیت تجربه، ایده تجربیه.
حالا معنیاش این است که فرقهایی که ارائه میکند که چرا این سیگنالها وجود دارند در همه انسانها. در واقع بعداً در موردش صحبت میکنم. من این قسمت را خیلی کوتاه گفتم، برای اینکه قسمت اول خیلی طولانی شد.
ولی حالا فعلاً همینقدر کافیه که بعداً بیشتر در موردش بحث بکنیم که یک تفاوت عمده این است که اینجا رشد مفهوم مرکزی روانکاوی یونگ میشه، در حالی که لذت یا دوری از رنج مفهوم اصلی روانکاوی فروید.
و نکته مشترک بین هر دو تا حرفی که زدم این است که هر در هر دو مورد دیدگاههای یونگ نسبت به مکانیسمها و فعالیتهای روانی انسان مثبتتره. فروید همه تحلیلهاش مطلقاً یک جوری سیاهه. یعنی همه رویا، یک چیزی مثل، همهچیز حالت رواننژندی دارد.
اصلاً چیزی شما به فروید نمیتوانید بگویید که از درون انسان غیر از رسیدن مثل اینکه مثل یک حیوان آن درون یک چیزی قرار دارد که دنبال لذت میگرده و اصلاً چیزی نمیفهمه از اینکه تمام مثلاً فرض کنید فعالیتهای فرهنگی یا زیباییشناسی، اینها همه در واقع یک جوری متعالی شده، پالایش پیدا، پالایش یافته، همان انگیزههای غریزی لذتطلبانه کودکانه که در انسان وجود دارد.
ولی به نظر میآید یونگ یک جایگاه یک خورده مثبتتری نسبت به فعالیتهای روانی، فعالیتهای روانی توشون حقایق ظاهر میشن، تو فعالیتهای روانی ما سیگنالهایی مربوط به رشد دریافت میکنیم، انگار میشود مبنای مثلاً یک اخلاقی را حتی اینجا پایهگذاری کرد یا هنر را به عنوان یک فعالیت روانی، یعنی یک منشأ خیلی عمیق مثلاً روانی که جنبه مثبت دارد دونست منشأشون و الی آخر.
در مجموع کسانی که معمولاً فروید را خیلی دیدگاههاشو سیاه میبینن، در مورد یونگ این اجازه نفس کشیدن را پیدا میکنند که یک مقدار از آن حالتی به اصطلاح روت و بر بودن انسان تو حالتهای حیوانی فاصله میگیرند.
اینکه این درست است یا غلطه، نمیشود قضاوت ارزشی کرد، شاید حق با فروید باشه. من فقط میخواهم بگویم که این فضا وجود دارد. فضای روانکاوی یونگ اصولاً نگرشش نسبت به انسان چیزهای مثبت زیادی در آن هست. همان مثال ناخودآگاه، اگر ناخودآگاه چه کار میکنه؟
فقط دنبال لذته؟ نه، دنبال رشده، دنبال این است که یک حقایقی را حتی به وجود بیاورد. رویاها، منشأ حقیقتن، رویاها جنبه جبرانی دارند برای مثلاً کشف حقیقت و الی آخر.
من این خیلی یک گشت نیمهکارهای در روانکاوی یونگ و با در مقایسهاش با آن چیزی که از فرویدیها گرفتیم بود و برنامه این است که حالا این قسمتهایی که نگفتم را جلسه آینده یک خورده تکمیل بکنم و از یک جایی آن چیزهایی که بیشتر به درد میخورد را وارد جزئیاتش بشویم.
یعنی مثلاً نمادهای، سیستم نمادپردازی را خود بیشتر بشکافیم. نه اینکه بعداً اگر بخواهیم مثلاً در مورد یک اثر هنری بحث بکنیم با دیدگاههای یونگ، خب لازم است که یک اطلاعی داشته باشیم که این نمادها چگونه ایجاد میشوند. اما من همین نمیدانم که این قسمتهای کاربردی چه کار دقیقاً میتوانیم انجام بدیم، ولی خیلی دستمون بازتر از موقعی که در مورد فروید حرف میزنیم.
تقریباً هر چیزی شما بیاورید میشود یک مجموعه اطلاعات یونگی در موردش داشت. خب حالا فکر کنم بحث شخصی میشود کرد دیگه، یا نمیدانم اگر خیلی چیزی که مهمی هست، میتوانید الان بگویید یا هر کسی میخواهد میشینه، هر کسی میخواهد. خواهش میکنم. شما در بحث خب، مثلاً فرض کنید، یونگ از عرفان استفادههایی میکند.
فکت عرفانی و مرز روش
میشود خود روشنتر صحبت بکنم، واقعاً طنز اینه، یعنی ارتباطش با این حرفهایی که الان ما زدیم. ما نمیتوانیم از فکتهای عرفانی استفاده بکنیم، نمیتوانیم. خب ما که نمیخوایم نظر در مورد عرفان بدیم، ولی میخواهیم مثلاً فرض کنید، یونگ در تنظیم فرهنگ فردانیت خودش، تنظیم مفهوم فرهنگ فردانیت و مسیر فرهنگ فردانیت، یک جورهایی به نظر میرسد از عرفان شرقی الهام میگیرد.
خب، این اشکال داره؟ من باورم این است که اشکال دارد. چون اینکه هنوز دقیقاً مفهوم عرفان را نفهمیدیم. عرفان چیه؟ خب، یونگ نه تعریفی ارائه میده، نه لازم است تعریفی ارائه بده و نه لازم است اسم عرفان را ببره. ولی یک سری از متون عرفانی مثلاً کهن هندی و چینی الهام میگیرد. با اونها، همونطور که از اسطورهها الهام میگیرد.
چه اشکالی داره؟ یعنی آدمهای، یونگ کموبیش به این اعتقاد رسیده که فرایندهای مثلاً طریقت عرفانی شهر همان چیزی است که سیگنالهای ناخودآگاه درونی ما از ما میخواهد. مثل یک مسیری که باید طی بشود. شبیه، حداقل. باز زبان خودش، با زبان یونگی، فرایند فردانیت را که دارد تعریف میکنه، یک جورهایی الهام میگیرد. مثل اینکه آن تجربهها انجام شدن و یک جاهایی ثبت شدن.
اگر ایده کلی داشته باشید که از نظر یونگ انتهای مسیر به کجا باید برسد و بعد ببینید که آدمهایی هستند که در انتهای مسیر همینو توصیف کردن، یک احساسی بهتان دست میدهد که پس اینها احتمالاً آن سیگنالها را جواب دادن و یک راهی رفتن شبیه آن چیزی که ناخودآگاه جمعی ما از ما میخواد، مشخصاً سلف از ما میخواهد.
خب؟ این چه اشکالی داره؟ شما حتی اگر به عرفان به عنوان یک چیز متعالی معتقد نباشید، مثل یک منبع، همونطور که از، لازم است شما از اسطورهها که دارید استفاده میکنید برای کشف محتویات ناخودآگاه، به اعتقاد داشته باشید که این اسطورهها چیزهای خوبیان یا نمیدانم واقعیان یا نیستند. یا مثلاً از نظر تاریخی واقعاً اسطوره در یونان وجود داشته یا بعداً یک نفر ۳۰۰ سال بعد نوشته.
خیلی مهم نیست، قبول دارید؟ به هر حال یک متن کهنی وجود داره، در آن یک داستانی نقل شده که مطمئناً با خودآگاهی و منطق خیلی سروکار نداشته. کما اینکه اینجور فضاها از نظر یونگ یک اسطوره مدرن. همین الان هم ذهن ناخودآگاه جمعی بشر نیازهایی دارد که توسط یک چیزهای کموبیش اسطورهای در واقع سعی میکند.
استروس، لِوی-استروس خیلی تأکید دارد و همینطور بارت. اینها کسانی هستند که مطالعه میکنند در مورد اسطورههای مدرن. همین الان هم پر از اسطوره است دنیا. یک مصاحبه خیلی جمعوجور و جالبی دارد لِوی-استروس تحت عنوان اسطوره در امروز.
اگر اشتباه نکنم، هرچند که این ارجاعهایی که میدهند یک خرده شک و تردید دارد. چون مصاحبهست، با یک رادیویی مصاحبه کرده، خیلی خوندنش هم سادهست. و بارت هم همینطور، بارت که تحقیقات خیلی جالبی دارد در مورد اسطورههای مدرن. چیزهایی که همین الان.
من میخواهم بگویم لازم است شما اعتقاد داشته باشید که عرفان مثلاً یک خط و حقیقت و فلان و متن عرفانی وجود دارد که در آن حالات روانی توصیف شده.
یونگ میبیند که این انتهاش از لحاظ تئوری به آن چیزی که فکر میکنی که بهطور تجربی فهمیدی که سیگنالهای ناخودآگاه از سلف چرا میآیند و چهجور از این تئوری که آن چیزی که فکر میکند که به طور تجربی میفهمد که سیگنالهای ناخودآگاه را از چرا میآیند و چه جور انتهاهایی در واقع برای رشد مکانیسمهای روانی وجود دارد با این سازگاره.
پس الهام میگیرد نه اینکه مو به مو طریقت عرفانی را کپی بکند ولی یک جوری الهام میگیرد و یک فرآیند تعادل را تعریف میکند. این میتونه، من نمیدانم چقدر اطلاع دارید ولی یونگ واقعاً اینطوری نیست و در اواخر عمرش که به مذهب و عرفان اینها اعتقاد داشته باشه به عنوان یک مثلاً چیزهایی که دارند حقایقی را میگویند. ولی مثلاً معتقده که نمادپردازی دینی بینهایت مفیده.
مثل غذاهایی که ما میخوریم اینها را چون ناخودآگاه جمعی بشر در طی قرنها تولید کرده، هزارها تولید کرده دقیقاً یک چیزی است که به درد میخورد. همیشه این را اخطار نمیگفتیم از این کنار نذارید. میگفت نمیشود اینها را سریع کنار گذاشت. این چیزی که هزاران سال قدمت دارد و با نمادپردازیهایی که در آن وجود دارد با مکانیسمهای ناخودآگاه ما هماهنگ کرده خودش را در طول قرنها.
حرفش این بود اگر میخواهید کنار بگذارید باید یک چیزی جایگزینش بکنید وگرنه تعادل روانی بشر از بین میرود. آن معتقد بود جنگهای جهانی اول و دوم و این بلبشوی قرن بیستم در اثر دور شدن از مذهب به وجود آمده. نه نمادپردازی مدرنی جانشینش شده. مثل اینکه ببینید شما ناخودآگاه جمعی را مطالعه میکنید میبینید در وجود شما یک منبعی وجود دارد که با نماد کار میکند.
با آیینها به آیین علاقهمنده، به آیینهای نمادپردازی شده و این یک چیزی مثل اینکه یک گرسنگی را سیر میکند در آن. برای همین است اینقدر در طول قرنها همه ملل به وجود آوردن، آیینهایی که نمادین هستند. خب؟ بعد شما یک دفعه در اثر جریانهای مدرن و سوسیالیسم و اینها اومدید بشر را کلاً آن چیزی که اینقدر در واقع برایش عزیز بوده را ازش گرفتید.
انتظار دارید که چه اتفاقی بیفته؟ این آدمها دچار اغتشاش میشوند. از یک طرف آیینهای جدید تولید میکنند که ممکن است آن غنای نمادین آیینهای هزاران سال قبل را که هی تکمیل و بهتر شدن و با نیازهای بشر هماهنگ شدن را نداشته باشند.
مثلاً یونگ میگوید که این جمع شدن کمونیستها را نگاه کنید. در میدان سرخ که میدان مقدسیه برای کمونیستها مثلاً جمع میشن، پرچمهایی با خودشان میآرن، شعار میدهند و یک یک کار آیینی را هر سال انجام میدهند.
فرانسویها هم در مثلاً یکی از میدانهای پاریس به یاد شهدای مثلاً مقدس انقلاب مقدس خودشان جمع میشوند و یک حس مقدسشکل و مذهبی بهشان دست میدهد. اینجا مفهوم مقدس آزادیه. آنجا مثلاً شخصیت قهرمان استالینه. گرچیها در زمان جنگ جهانی دوم سرودی برای استالین میخوندن که در آن این مطلب بود که ای مرد بزرگ که باران میفرستی.
یعنی این خدا را از مردم بگیرید، نمادپردازی مذهبی را بگیرید، این را چرا بشر، یونگ میگوید این را چرا بشر تولید کرده؟ حالا اصلاً فرض کنید اعتقادی به آن حقیقت این چیزها نداشته باشه. بشر به مسیح مثلاً یک جوری یک جاییش احتیاج داشته که این مفهوم را تولید کرده.
تولید نماد و نیاز دینی
به نمادهای دینی احتیاج داشته اینها را تولید کرده. همه را ازش بگیرید، هیچی بهش ندید. این از درونش نماد تولید میخواهد بکنه، احتیاج به نماد داره، احتیاج به آیین داره، سرگردان میشود. قهرمانش میشود هیتلر، قداستش مثلاً میشود نژاد و یک چیزهای عجیب و غریبی که نسل بشر ممکن است تهدید بکند. عرفان هم اینطوری نیست. حداقل میگویم تا سالهای آخر عمرش جاهایی تأکید میکند.
به نظر میآید سالهای آخر هی مدام مخصوصاً نسبت به این عرفان شرق، یک جاهایی تعهدات چیز هم پیدا کرده بود، عقیدتی. ولی تا اواخر عمرش حداقل تأکیدش روی این بود که اصلاً اعتقادی به این ندارد که اینها به واقعیتهایی دارند اشاره میکنند این نمادها. مسیحی وجود داشته یا مثلاً خداوند به صورت مسیح ظاهر شده و این حرفها.
ولی میگوید شما کیانگرایی هم که مطالعه میکنید اینجا مسیح یک معادلی دارد. در نمادپردازیهای روان، روان انسان، خلاصه یک مسیحی هست، یک تثلیثی یک جایی وجود دارد. یک تلویحهایی وجود دارد.
اگر مثلاً مسیحیها کتاب انجیلشون چهارتاست، شیعیان هم کتابهای فقهیشون چهارتاست. ها؟ این چهارتا را یک جایی ما لازم داریم به عنوان اینکه وقتی میخواهیم یک چیزی را پایهریزی بکنیم، یک مکتبی رو، چهار تا ستون لازم داریم برایش.
سه پایه درست نمیکند. این را همه میکنند این کار را. شما اگر معتقد نباشید به اینکه عرفان حقیقت داره، معتقد نباشید به اینکه دین حقیقت داره، ولی اینها از کجا اومدن؟ اینها از نیازهای عمیق روانی انسان اومدن. یا باید بگذارید باشن، یا اگر میخواهید این را بگیرید، به فکر این باشید که کی را میخواهید جاش بگذارید.
وگرنه بالاخره مردم کاری میکنند. میکنند که الان شما واقعاً به یک کنسرت موسیقی راک نگاه کنید، ببینید این شباهت از این آیینهای مذهبی را. طبق یک آیین وارد میشن، طبق یک آیین اینجا رفتار میکنن، رفتارای عجیب و غریب میکنند. منتها شبیه شده به آیینهای مشفقانه مثلاً چند هزار سال قبل. از نظر یونگ، ادیان پیشرفت کردن، بشر را رام کردن، نمادپردازیهاشون تلفیق شده بود.
بنابراین یکی یک دفعه اینها را برداشتیم، برگشتیم به یک نوع در واقع بدلیت. شما تو هنر قرن بیستم بدلیت را میبینید. پیکاسو ببینید چقدر هنر آفریقایی دوباره طرفدار پیدا کرده. بدویترین نوع هنر. پیکاسو رسماً از هنر آفریقایی مثلاً الهام میگیرد به تمام این صورتسازیهایی که میسازه که به نظرشون میآید که اینها جالب است.
موسیقی را نگاه کنید. سر تا پای موسیقی پاپولار سیاه سیاه، ببخشید، سیاه پوستیه. یعنی از رنگ، از سیاه پوستها، تمام این تحولات موسیقی قرن بیستم از اول تا الان تحت تأثیر وارد شدن عناصر موسیقی یک مقدار بدوی مثلاً آفریقایی، ریتمهای آفریقایی در موسیقی کلاسیک که اینها را میبرن آدمهای یک خورده رامتر، ملایمتر. شما رقص مثلاً والس را مقایسه بکنید با راک اند رول و والسهای مدرنتر.
میبینید که حس مثلاً وحشی بودن اینجا دوباره بیشتر شده. این بیشتر شاید یک رقصهای چند هزار سال قبله. بنابراین شما وقتی که آن تولیدات ناخودآگاه جمعی را که رامکننده بودن، سیرکننده بودن برای یک جاهایی از روان میگیری، میگویید میگیرم برای خاطر اینکه اینها واقعیت ندارن، بحثش ما به ازای خارجی نداره، خداوند ما به ازای خارجی نداره، متوجه نیستید که چه کار دارید میکنید.
جایگزینی خدا در نظریه
در واقع اینجا یک گیری دارد که با اینها حل میکرده و جور دیگهای مشکلشو حل میکند. به جای خدا هیتلر را میگذارد و بعد هرچه آن بگوید را گوش میکند. بنابراین یک دفعه دنیا دچار یک خلأیی شده که نتیجهاش همین وضع افتضاحیه که تو قرن بیستم میشنویم.
یعنی منظورتون این است که ما ارجاع ارجاعی به عرفان اینطوری نیست که معتقد باشیم به اینکه عرفان مثلاً ما را به خدا میرسونه و حقیقتی در آن هست. لزوماً نباید به این اعتقاد داشته باشیم.
کما اینکه یونگ لااقل در اواخر عمرش چنین اعتقادی ندارد. از سنی که اصلاً در آن دورانی که به عرفان مثلاً شرق علاقهمنده، بعد واقعاً یک کتابی هست که به صراحت منکر حقیقت همه این چیزها میشود.
و هی تأکید میکند که اگر این آیینها را انجام بدهید و متوجه این باشید که اینها ما به ازای خارجی ندارن، بهتر است. تا اینکه فکر کنید که واقعاً مثلاً دارید با مسیحی که واقعیت دارد راز و نیاز میکنید.
میبینید؟ اگر منظورتون این است که ما از عرفان استفاده بکنیم، نکنیم، از مواد دیگر استفاده، این مستقله از این است که شما به حقیقت اینها اعتقاد داشته باشید یا نداشته باشید.
نه، اینها همونطور که اسطورهها قابل ارجاعان، این چیزها هم قابل ارجاعان. اینها تولیدات فرهنگی بشر در قرنهای ماقبل مدرنان. بنابراین در آن کلی مقتضیات ناخودآگاه جمعی وجود دارد که باارزشه. بفرمایید. از دو جلسه، خب. که مال یونگ بود به هر حال دو جلسه من. خب. شما مثلاً وقتی که دچار عواطف خیلی شدیدی هستید، نمیتوانید فکر کنید.
وقتی دارید فکر میکنید، شما مثل، مثل یک چیز است. یکی را باید خاموش کنید. اولاً از نظر فرکهای نوروساینس در حال حاضر که بدیهیه که اصلاً اینها در جاهای مختلف مغز شکل میگیرند. یعنی در نیمکرههای مختلفی اصلاً جایگاهشون هست و به وضوح آدمهایی که خیلی به مسائل فکری در واقع فکر میکنن، دچار ضعفهای عاطفی میشوند و برعکس.
خب، ببینید، اینکه شما نمیتونید، اینکه شما نمیتوانید همزمان فکر و خب این را شما دارید تقابل. اینجا خوب است آدمها به تعادلی برسند. این هرچقدر که عواطف آن آدمهایی که شما به عنوان پخته میگویید هیچوقت اسیر عواطف خودشان نمیشن. یعنی عواطف کنترلشدهای دارن، تفکر کنترلشدهای دارند و این ایدهآلیه که آدمها آدم ایدهآل، آدمیه که وقتی آن تست را میزند همهچیزش ۵۰ درصد باشه.
صد باشه. خب یعنی صفر را باید دربیارید. ۵۰ که این نمیشود. صفر به معنای حالت تعادله. یعنی تفکرتون میچرخه به اینها آزاد. یا نه درونگراتون، نه برونگراتون. این وضعیت تعادل خوبی است برای بخش. نشانه پختگیه در این حالت.
از نظر آن قرار است که انسانها به تدریج به همین حالت برسند در مکانیسمهای رشدی که وجود دارد. به تعادل بین خودآگاه و ناخودآگاه، بین تفکر و احساس، بین حس و شهود برسند و الی آخر.
ولی تقابلش که واضح است. تقابل عاطفه و احساس با تفکر. شما موقعی که میخواهید فکر بکنید واقعاً باید یک جوری انگار یک چیزی را خاموش کنید، در آرامش بشینید، تفکر قیاسی، قیاسی فکر بکنید. تو ریاضیات آدمهایی که شما در حالی که در هر حالت هیجان هستید، در عواطف خیلی غمگین یا خیلی شادی، واقعاً نمیتوانید یک مسئله را یک چیزی مزاحمتونه.
عاطفه و اختلال تفکر
یعنی میآید مثلاً عاطفه اختلال ایجاد میکند. مثل این انرژیهایی که مدام، مثل اینکه شما در باد و طوفان بخواهید مسئله حل بکنید. در حالی که گاهگداری باد میآید شما را بلند میکنه، میفرسته یک جای دیگر و میخواهد همینجور تو هوا هم بهتان بگوید دارد این را من دارم بهتان عرض میکنم. نمیشود. عواطف شبیه طوفان ممکن است ظاهر بشوند.
همینطور که افکار به صورت طوفان ممکن است ظاهر بشوند. آدمهایی که خیلی در واقع تحت تأثیر قطب عاطفی هستند به وضوح کمتر مجال این را دارند که بشینن خالص فکر بکنند. یک جوری باید حتماً یکی را یک خورده خاموش کرد با آن یکی کار کرد. پختگی این است که اینها در واقع اصلاً با همدیگر مخلوط بشوند. یعنی تفکر همزمان با عاطفه بتوانید داشته باشید.
یعنی خفهخفه فقط قیاسی نباشد. یک جوری انگار آن ارزشگذاریها هم قاطی بشوند. مثل اینکه یک منطق پیچیدهتری پیدا کرده باشه. عاطفه ارزشگذاری میکنه، آن بعد را بهتان میگوید. در حالی که تفکر یک جوری قیاسیتر فکر میکنه، سمبولیکه. اگر شما بتوانید به یک نوع تفکری برسید، من فکر میکنم عقل در معنای قدیم، الان وقتی میگوییم یک نفر عاقله بیشتر به معنای اینکه متفکره.
ولی در متون عرفانی ما وقتی عرض از، حالا متون عرفانی هم نگم، متون دینی ما وقتی از عقل میزنن، منظورشون تفکر قیاسی نیست. دقیقاً همین است. یک جور تفکر مخلوط بین اینکه هم از قلبتون دارید کمک میگیرید، هم از مغزتون دارید کمک میگیرید، یک جوری مثل همین حالت پختگی که شما توصیف میکنید. به هر حال تعارض این دو تا را میذارم من باز.
خب؟ شما یک جوری میگویید مشکل این است که به اصطلاح نگاه دینامیک دارید که آدم چه جوری پیشرفت بکنه، رشد بکند با هم بدون هم. مسئله این است که من الان وقتی که دارم از حواسم استفاده میکنم، شهودم را یک جوری باید خاموش کنم. و اگر میخواهم از شهودم استفاده بکنم، یک ذره باید حواسم را تعطیل کنم. عاطفه و تفکر استاتیک، یعنی الان نگاه کنید.
بعداً چه میشه، بعد نمیدانم با هم رشد میکنه، اصلاً رشدش را ول کنید. الان اگر بخواهم فکر بکنم، باید یک ذره یک جوری آروم خودم رو، داخلم رو، یک جایی را شاسیها را بزنم خاموش کنم، اگر یک چیزی ناراحتکننده هست، از خودم دور کنم که بتوانم فکر کنم. مثلاً فکر کنید میخواهید مسئله ریاضی، تفکر، به معنای اینکه میخواهید یک جوری مسئلهای را حل بکنید، یک الگوریتم پیدا بکنید.
در حالی که خیلی ناراحتید یا خیلی شادید، این فعالیت قابل انجام نیست. به آن معنایی که حس و شهود ما، عاطفه ما با همدیگر تعارض دارند. خیلی به نظر از من بپرسید این از آن یکی واضحتره.
نوروساینس و بلوغ تفکر
اگر از یونگ یعنی در به آن سمت تمایل بیشتری دارند نه اینکه یک آدم اتفاقاً تأکیدش روی این است که آنهایی که مثلاً یک ریاضیدان اینطور نیست که احساس ندارد احساسش خیلی تحت کنترلش نیست نمیتواند بشینه آفرین بله یعنی تو آن زمینه تفکر وقتی که به تو زمینه تفکر مثلاً به یک بلوغی رسیده خیلی آفرین مثل اینکه از نظر نوروساینس اینجوری است شما از یک بخشهای مغزتون بیشتر استفاده کردید آن یکی نیمکرهتون خیلی راحت و روون باهاش کار میکنید نسبت به آن یکی نیمکرهتون توجه کمتری داشتید کمتر برایتان میتواند کار کند مثل ترین شدن یک سری مثلاً نورال نتورک آدمهایی که متفکره واقعاً یک بخشهایی از مغزش بهتر کار راحتتر کار میکند روونتر کار میکند یک ریاضیدان اینجوری است قسمت عاطفیش نمیتواند با عاطفهش کار کند یا ول میکند مثلاً منفجر میشود یا هیچی باید دودستی بچسبه که.
اصلاً تکون نخوره آدمهای خیلی احساساتیان خیلی عاطفیان نسبت به تفکر هم اینجوریان راحت نیستند با فکر کردن این به نظر من یک فکت خیلی جالبیه و خیلی واضح است و آدمهای پخته آدمهایی وجود دارند که خب هر دوتا این کار را ممکن است بتونن در اثر رشدی که پیدا کردن با هم انجام بدن.
یعنی کل مثل این دوتا نیمکرهشون با همدیگر کار کنند اینکه اصلاً اینکه جایگاه این دوتا فعالیت در دو جای متمایز مغزه به وضوح نشان میدهد که قوی کردن یکی در جهت تضعیف آن یکیئه و شما خیلی به این برسید آن یکی ترین نمیشود به آن خیلی برسید این ترین نمیشود باید اینها را با همدیگر مخلوط بکنید و مخلوط کردنش راحت نیست.
یعنی که جایگاههاشون متفاوته چیزهایی که اصلاً آدمهایی که ریاضی کار میکنند ممکن است قوی شدن این جای مغزشون کمک میکند چیزهایی که جایگاهشون اطراف اونئه راحت ترین بشوند ولی آن چیزی که آنور برای اونکره مغزشون قرار.
دارد ممکن است اصلاً اونطرفها در اثر بیتوجهی زیادی آسیبهایی هم حتی ببینن تمام غذاها میآید اینور این سلولها اینور میسوزه حتی حدوداً هم دقیقتره همانجوری واضحتره که احساس میشود که منظور فروید فیلینگ منظور فروید از فیلینگ در واقع چیزهاییئه که حسهای خوب بد زیبا نا زیبا چیزهایی که از درونتون در واقع میجوشه.
شما در یک وضعیتی هستید یک چیزی بدتون میآید نسبت به یک وضعیتی ذهنی خودتان احساس خوبی پیدا میکنید میگوید بیشتر فیلینگ منظور فعالیت که فیلینگ میکنید یک جوری انگار دارید ارزشگذاری میکنید موقعیتهای خوب موقعیتهای بد موقعیتهای خیلی خوب خیلی شاد این تفاوت اینها متفکرانه نیست حسیئه از درونتون شما از این را دوست دارید از آن بدتون میآید.
بنابراین این بده ببین من میگویم که آن چیزی که من دوست دارم خوب است یک جوری ممکن است احمقانه به نظر بیاید من دوست دارم پس خوب است من از آن بدهم میآید پس.
آن بده تفکر اینجوری نیست تفکر من زیاد در آن حس من چیست مهم نیست این آدم خوب است آن آدم بده بنا به اصول کلی این دوتا یک جوری با همدیگر تفاوت دارند.
خب بگذارید یک خصوصیش بکنم که بهتر آدم با احساس ما وقتی آدم با احساس میگوییم یک یک چیز خیلی مثبتیه آدم بیاحساس آدم بدیئه آدم با احساس آدم خوبی است و این منظورمون از احساس مثلاً احساس نسبت به دیگران این اصطلاح را ما تو زبان فارسی یک معنای دیگهای به کار میبریم آن چیزی که یونگ دارد میگوید که شما چقدر از بخش ارزشگذاری ذهنتان دارید استفاده میکنید چقدر از آن بخش دارید استفاده میکنید چقدر قضاوتتون وقتی یک کار را باید بکنید یا نباید بکنید از اینجا من شنیدم که یک حس خوبی نسبت به یک کار دارید مثل اینکه آدمی که وقتی این تصویر را میگیرد وضعیتی را که یک کار را کار انجام بده انگار در نظر میآورد.
بعد احساس خوبی بهش دست میدهد آن کار را میکند اگر نه احساس بدی بهش دست میدهد آن کار را نمیکند آدم متفکر آن وضعیت را در نظر میآورد اینها یک سری اصول دارند که ازشان میگیرند.
تست تیپها و فیلینگ
مثلاً کار میکنند. مثلاً یک جوری بله. خب اینها یک سری اصول دارند. قانونمند شده یا به هر حال برای خودشان اصولی دارند. مهم این است که فعل به دهن نمیآید. الان کل مثلاً تصویرهای خودشون، موضوع این است که آدم این مسائلو استفاده میکنه، نهایتاً اصول خاصی ازش میخواد، نه. نگاه در لحظه به طور از یک به اصطلاح از اینجور چیزهای لحظهای استفاده میکند و زندگی میکند.
ممکن است خیلی هم خوب تصمیم بگیرد. ممکن است حال بشه، همیشه بهش میگوییم بگوییم این کار را بکن، این کار را نکن، این کار را بکن، این کار را نکن.
ولی ممکن است ۸۰ سال هم زندگی بکند و نتونه بگوید که روش اصول زندگی کرده. اصول کلیش اینجوری است. آدم متفکر اصولش ممکن است با یک سری فیکس کرده باشه و بعد هی سعی کند که از همان قواعد پیروی بکند.
هی وضعیتها را تبدیل به یک گذارههایی بکند و بعد با آن قواعد تصمیم بده، بگوید این کار را میکنم، این کار را نمیکنم، اینجوری. اگر قاعدهش این است که دروغ نباید بگه، هیچ دروغ نمیگوید. درست؟ اگر مثلاً یک چنین قاعدهای، جزو قواعد اصلی خودش قرار داده. مهم نیست که الان دروغ گفتن اگر دروغ نگه، راستشو بگوید خیلی احساس بدی بهش دست میدهد.
مثلاً آبروش میرود. اصولشه دیگر. این جنبه مثبت متفکر بودن. نمیآید حسی و ولی این جنبه بدش چیه؟ جنبه بدش این است که شما اصلاً نمیتوانید وضعیتهای واقعی زندگی را خیلی راحت بشکنید، به گذاره تبدیل بکنید و ازش نتیجه بگیرید. آدم فیلینگ یک چیزی داره، یک لایهای دارد که خیلی وضعیتها را بهتر میفهمد. وضعیتهای عاطفی را بهتر حس میکند که الان چه کار باید بکند.
یعنی یک آدم احتیاج به جای اینکه بشینید برایش موعظه بکنید، احتیاج به مهربانی دارد. این را با وجود خودش درک میکند. مثل اینکه از قلبش یک چیزی را الهام میکند. اصولی بخواهید فکر بکنید، ممکن است هیچوقت مسئله مساوی در این نباشید، درست هم حل نکرده باشید، این هم درست حل نکنید.
یک جوری به هر حال تا آدمهایی که فیلینگ در لحظه بیشتر زندگی میکنن، آدمهای متفکر انگار بیشتر در زمان زندگی میکنند. هر کدومشون یک مزایایی دارند. پختگی واقعاً این است که همه اینها را مثل اینکه از کل وجودتون دارید استفاده میکنید.
یک آدم پخته میداند که فیلینگشم در واقع تربیت شدهست. قلبشم یک چیزهایی دیده. در عین حال یک اصول کلی، مثلاً قواعد ذهنی اینجوری هم دارد. خوب ترین شده که فکر کند.
همه چیزو نمیشود با فیلینگ حل کرد. ولی به هر حال اگر یوگینجور بود، میگفت شما آن تست را زدید، یک استادی گرفتید و دچار کمپلکس شدید.
طراحی غربی تست و سوگیری
برای همین نمیتوانید این دفتر را خوب بفرستید. سادهایه، ولی هی آدم سوال دارد. این در واقع یک یک مومنته. طراحیاش هم خیلیست. خیلی البته اعتماد نکنید به، مخصوصاً فیلینگ اکثر آدمها که این قسمت تجربی دارن، میگویم زیاد نه. شما فرهنگمون در آن یک جور احترام به فیلینگ وجود دارد به دلیل تعلیمات مذهبی که میبینید. دقت میکنید؟
مثل اینکه برای تعلیم یا برای تعریف تربیت غربی طراحی شده. خیلی از سوالها را فوری یس و نوشو یک جوری میزنید که آخرش فیلینگش ممکن است بالاتر از آن چیزی که واقعاً هستید در بیاید. گرایش این تست را به هر حال در آن درونگرایی و برونگرایی نمیدانم. من اکثر آدمهایی که میشناختم و تست را زدن، درونگرایی و برونگراییشون خیلی خوب در آمد.
یعنی میگویم این در مورد شما ممکن است درست باشه. به هر حال آن قسمت فیلینگش به نظر من یک خورده ایراد دارد. یعنی این گرایش فیلینگ بچهها را دیدم بیشتر به سمت گرایشهای غیر واقعیان. آدمهایی که بیشتر به نظر میآیند متفکرن، این جوابها را یک جوری میدهند. آیا شما مثلاً به ساینس خیلی اهمیت میدید؟ مثلاً به ما یاد دادن انگار این نه.
ولی یک گرمی مثلاً به طور طبیعی میزند بله. ممکن است من نمیدانم احتیاجمندی یا چی، ممکن است بعضی از سوالها احتیاجشون بالا باشه. یک دفعه مثلاً به ساینس اعتماد ندارم، واسه خیلی آدم فیلینگیه. برای اینکه ما ممکن است آدمهای دارای فیلینگ نباشیم، ولی به ما یکی از اصول ما این است که نباید ساینس، مثلاً باید این را بگذاریم یس.
با فکرمون همونه، ولی با فکرمون میزنیم. به هر حال تست جالبیه. فکر میکنم اصولاً به اصطلاح درست و متأسفانه چیزی که توصیه کردم را عمل بکنید. هرچند که اینجور سوالها آدمها را یک شکلی میکند. مهمتر از این است که به سمت اینکه قصدول مایی که نمایید کسی باید کسی نصرنبایی، این روزایی است. با فکرمون، تمام الهائی با فکرمون بیزن.
اما کسی دارد، که پرامتی شیلت، اطلاعات درسته، متعلقاً چیزی توصیل کرده و عمل کنه، هر شکل چیز آورده، آدم هایی گشتید. مهمتر از اینکه بهتر از خود گشتید. این اموزم خودش که قسمتی کنی میکند میبله. به نام IADP هست. و وقتی آخر نظر شده به قسمت IADP، نکرده انشنن اونجور بود، خودی خوشحال شد. یک دانشمند آن را علاقه نداشت.
از آن کیک و تکرننشون را برگردن از اینکه چطوری میتواند. از بیشتر باید برگردیم که در اینجا همه آدم هم نیمیدونه. این در آن ندارد بسیار دیگر هم اکسی دوست دارد. این درخواهد نیمیدونه. این طیپش با همین شکل ندارد. این شکل آدم کاملا در میارای آدمی دیگر. آدم مشخصی که خیلی از شکل روزادش سپاره میخواهد. و نه از شکل نمیدونه. این درخواهد علاوه نزدیکی به قایدش ندارد.
که میتوانید بله از چند جور غریبی شکید باشد. درست کنند برگردگرده است، قصیه و آفشگی و جایش هم کنند. میکنید که این بله از جو غریبی شکیلی باشه. روستان برودگراز، قصیه، آفشگیه و جایجان.
همینی را با این طرف مطلق کنید. خیلی سوال ها میگوید که از پیدا میکنید که این خوریدی را برای آن جوگرافی های روانی استانه ها بیشتر بشود که باید احترام بزرگ و درامتون هایی میگویند باشند.
و در این اختیار در این مقامی را میکند این استفاده دارد و میتواند دسته دارد. خوب، چیزی که شما میکنید به هر کار میکنید با قرار داشت. و اعتبارات مکنه مواشه اکیالای مورد آدمی که میداند بشوند به خوش او خواهد دارد و یک تاک در پشت دارد. این وقتی که هم بیاورید این نهای مورد را بریم، مکنه سرچک و جالبی را میکنید.
اینجا باید بزرگی کنیم که این چیزی که میآرده باشیم که بزرگی کنیم چیزی که باید بزرگی کنیم بله که این تفکریه مفید میکند برای کاری در این سال های ندارد باشه. آنها اینجا همه تا نمیکنند. با ساق سمیدن این وقت، ممنون است که در این وقت، حالتی آنها به ساق بردارند.
اینکه کارهایی شده باشد، این یکی که در این وقت وقت میباشد، در این وقت باشد، اما این جزر، آرگستان که اینجور به شهر را به زندگی تصویر کنند، با این اعلام ملوک کنند و با اینجور بسیار دست عملی بود. این برای این اجازه شده شد. اما برای مشکلی دیگه، باز کمالی مشکلی دیگر شد، و در واقع سبزیغ است که خودش را به کار کنند.
اینجا، نمکن است خودش را به نقش کنند. که به مطابق کار کنند، کار را مالگیرند. آنان شباب باشید. برخواست، خروی ها درست را خواهند کنند. این مطابق اینبایی است که مالگیرند کنند. کانشون خواهند، این اجابتی هم مالگیرند. این باید این حاکمر نیست. جایرنگه ها خواهند مالگیرند. اینجا، این مانگریه اینجا میریم به این کاری را بسیار دارم، که با این سیسته با این آخوردوری شده.
اینشی هست که در آنگیری همیشه برگردید. برای آن سازی دوره ایران، آخوردوری شدن این کاری را به این کاری را بسیار داریم.