→ بازگشت به نقشهٔ جلسات

جلسهٔ ۱۸ · نقشهٔ جلسات

تأثیرِ ترتیبِ تولد بر شخصیت (آدلر)

۱۹,۳۷۹ واژه · ۳۲ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه میان‌پرده‌ای درباره آدلر میان فروید و یونگ مطرح می‌شود. احساس حقارت و تأثیر ترتیب تولد بر شخصیت بررسی می‌گردد. ویژگی‌های تک‌فرزند، فرزند اول، وسط و آخر و الگوهای ازدواج نیز مرور می‌شود.

میان‌پردهٔ آدلر میان فروید و یونگ

خب من قول داده بودم که بین بین جلسات فروید و یونگ یک میان‌پرده‌ی آدلر داشته باشیم که حق آدلر ضایع نشود. آدلر به هر حال روان‌شناس مهمی بوده. موقعی که فروید به اوج شهرتش رسیده بود، یونگ و آدلر در واقع جزو اشخاص مهمی بودن که در انجمن روان‌کاوی عضو بودن و هر دوتاشون هم از این نظر به هم شباهت دارند که انشعاب کردن از فروید دور شدن.

آدلر به یک معنای شاید خیلی عمیق‌تری دور شد. یعنی اگر الان واقعاً شما روان‌کاوی آدلری بخونید، چیزی که بهش می‌گویند روان‌شناسی فردی اصلاً در فضای بحث‌های فروید و یونگ و این‌ها دیگر نیست. یعنی مثلاً مفهوم ناخودآگاه حتی دیگر یک مفهوم اساسی در روان‌شناسی آدلر نیست.

خیلی از این جهت جالب است که در واقع به سمتی رفت که از نظر تاریخی بعداً روان‌درمانی بیشتر به آن سمت رفته. یعنی خیلی مدلی ارائه نمی‌کند برای روان انسان. درمان را سعی نمی‌کند که مثلاً فرض کن شبیه یک چیز ساینتیفیک بکند یا این‌جور چیزها. خیلی ساده‌تر برخورد می‌کند.

احساس حقارت در تئوری آدلر

مثلاً حالا من بدون اینکه واقعاً قصد داشته باشم که هیچ وارد تئوری روان‌شناسی فردی بشم، مثلاً مفهوم اساسی تئوری آدلر احساس حقارته. اینکه انسان‌ها یک حس حقارتی را باید مثلاً جبران کنند. حالا تمام رفتارهای آدم را سعی می‌کند که با همین اصل قرار دادن اینکه یک چنین حسی هست و باید باهاش مقابله کرد توجیه بکند.

این فضا دیگر اصلاً فضای بحث‌های فروید و یونگ و این حرف‌ها نیست. آن‌ها همه‌شان دارند سعی می‌کنند که مکانیسم پیدا بکنند برای مدل بدن، مکانیسم پیدا بکنند. ولی در حرف‌های آدلر حرف‌های جالب هست مخصوصاً من احساس می‌کنم که این بخشی از حرف‌هاش که می‌خواهم امروز در موردش صحبت بکنم فوق‌العاده ایده‌ی جالبی بوده و بعداً هم در مثلاً ۵۰، ۶۰ سال اخیر بحث پیدا کرده.

هرچند با یک مقاومت‌های نسبتاً شدیدی در جوامع علمی هم روبرو شد ولی به نظر می‌آید با کارهایی که در مثلاً دو دهه‌ی اخیر انجام شده کم‌وبیش جا افتاده.

سالووی و احیای علمی بحث ترتیب تولد

من مخصوصاً تو ماه ژوئن همین امسال یک پیپر کوتاه از یک آدم مهمی که در واقع الان شخصیتی که این ایده‌ها را بیشتر در دو سه دهه‌ی اخیر پیش برده که اسمش سالووی هست، یک پیپر کوتاهی در ساینس چاپ شد.

در ساینس یا نیچر وقتی یک پیپر چاپ می‌شود خب خیلی معنی دارد دیگر نشان می‌دهد که به هر حال این موضوع موضوعیه که کاملاً از نظر علمی جا افتاده.

در واقع کاری که سالووی کرده در ظرف مثلاً ۲۰، ۳۰ سال مطالعات آماری خیلی خوبی انجام داده. علت مقاومتی هم که در مقابل این بحث‌ها وجود داشت این بود که مطالعات آماری خیلی نتایج معنی‌داری نمی‌دادن. یعنی. حالا بگذارید بگویم فکر می‌کنم که تئوری جذابه.

آدم اول که می‌شنوه فکر می‌کند کاملاً درست است. مردم معمولاً خیلی شاید هیجان‌زده هم می‌شوند ولی بعداً تست‌های مثلاً روان‌شناسی‌اش، روان‌شناسی شخصیت و این چیزها را که به آدم‌ها می‌دادن به نظر می‌اومد که خیلی نتایج معنی‌داری ازش نمی‌شود گرفت.

ساختار خانواده و ترتیب تولد فرزندان

موضوعی که می‌خواهم در موردش صحبت بکنم بحث‌هایی که آدلر شروع کرد در مورد تأثیر ساختار خانواده و ترتیب تولد فرزندان در شخصیت و زندگی آینده‌شون.

یعنی آدلر اولین کسی که خیلی جدی این موضوع را پیش کشید که مثلاً فرزند اول بودن با فرزند وسط بودن و فرزند آخر بودن اینکه کجای ساختار خانواده یک فرزند متولد می‌شود در واقع birth orderش، تأثیر تولدش، آن محل به اصطلاح در ترتیب بچه‌ها که دارند به دنیا می‌آیند در کدام مرحله به دنیا آمده که بعدش بچه‌ای هست، نیست، چند تا هست، فاصله‌اش با نفرات قبل و بعد خودش چقدره، ساختاری که در واقع وجود دارد در فرزندانی خانواده روی شخصیت بچه‌ها و نحوه برخوردشون با مسائل مختلفی که تو زندگی برای‌شان پیش میاد، در واقع تو شکل گرفتن منش بچه‌ها تأثیر می‌گذارد مخصوصاً بحث‌های Adler با توجه به اینکه روز به روز ما خانواده‌های مدرن بیشتری در واقع تو دنیا داریم.

خانواده مدرن یعنی یک خانواده‌ای که از پدر و مادر و فرزندان تشکیل می‌شود. در گذشته خانواده‌ها معمولاً شلوغ و پرجمعیت بودن. ممکن بود چند نسل با همدیگر کنار هم دارند زندگی می‌کنند. بنابراین اصولاً آن تمرکزی که بشود گفت که حالا مثلاً فرزند اول چون با پدر و مادر تنها می‌ماند یک ویژگی‌هایی پیدا می‌کند اصلاً این حالت اون‌موقع پیش نمی‌اومد.

یعنی هر فرزندی در هر مرحله‌ای متولد می‌شد هم بچه‌های بزرگ‌تر از خودش را می‌دید، هم آدم‌های خیلی بزرگ می‌دید و حالا خیلی به اصطلاح نمی‌شد به این حساب کرد که آن ساختار خانواده یک چیز جمع و جور مشخصی باشه.

این فرزند اولی شاید هیچ‌وقت در واقع به وجود همه بچه‌ها یک مقطعی فرزند آخر بودن، بلافاصله هم چند ماه بعد فرزند بعدی به دنیا می‌اومد و این‌ها دیگر فرزند آخر هم نبودن. یعنی. بنابراین جایگاه خاصی در خانواده مثلاً فکر کنید قبیله‌ای دارند زندگی می‌کنند اصلاً وجود ندارد. بنابراین بحث‌ها هم خیلی معنی‌دار نیست.

ولی الان در دنیا عموماً خانواده‌ها این‌جوری‌ان که یک پدر و یک زن و شوهر می‌روند زندگی را شروع می‌کنند بعد صاحب بچه اول میشن، بچه دوم می‌شوند و الی آخر. معمولاً الی آخری هم ندارد دیگر به هر حال الان Adler خیلی زحمت کشیده حرف به مثلاً می‌کشونه به بچه‌های سوم، چهارم و حالا تا بچه آخر.

الان مثلاً فکر کنم در مورد بچه اول و دوم بحث بکنیم دیگر خیلی کافیه. فکر کنم اتفاقاً Adler خودش اختصاصاً در مورد تک‌فرزند بحث کرده. الان خب کاربرد خوبی دارد دیگر مثلاً نصف خانواده‌های جهان در چین زندگی می‌کنند همه‌شان هم اجباراً تک‌فرزند.

خب بگذارید بحث را روشن می‌خواهم در موردش صحبت بکنیم دیگر الان همه شما که اینجا نشستید خودتان یا فرزند اولید یا فرزند آخری یا فرزند وسطید و می‌توانید قضاوت بکنید که چقدر این حرف‌ها.

حالا شاید آنلاین نتونید قضاوت بکنید ولی فکر می‌کنم معمولاً آدم‌ها برای اولین بار که این بحث‌ها را می‌شنون به خانواده خودشون، خانواده‌های اطراف نگاه کنند یک شواهدی در اینکه اساساً این حرف‌ها درست است می‌بینند.

هرچند به هر حال مثل همه حرف‌هایی که تو همان شناسایی و روان‌کاوی زده می‌شه، تقریبیه.

نسبی بودن احکام ترتیب تولد

حالا دلایل این بحث‌ها را اگر متوجه باشید می‌فهمید که چرا باید تقریبی باشه. یعنی یک خانواده ممکن است اصلاً در آن یک ویژگی‌های عجیب و غریبی وجود داشته باشه که ترتیب تولد و این‌ها کاملاً تو حاشیه قرار بگیرد مثلاً بچه‌ها همه به یک دلایلی بی‌نهایت عصبی باشند. چون جو خانواده یک جوریه که این‌ها عصبی شدن.

قرار است مثلاً طبق تئوری قرار است که بچه آخر خیلی نسبت به بچه اول ریلکس‌تر باشه. ولی شما یک بچه آخر در خانواده خیلی متشنج ممکن است از بچه اول یک خانواده معمولی خیلی خیلی موجود عصبی‌تری باشه. بنابراین این‌جوری نیست که ولی همان تو آن خانواده این حکم صدق می‌کند که باز آن بچه آخریه مثلاً از بچه اولی یک خورده ریلکس‌تره احتمالاً.

باز ممکن است مثلاً فرض کنید اتفاق‌های خاص در زندگی آدم‌ها بیفتد و حالا ساختارهای عجیب و غریب در خانواده پیش بیاید مثلاً کافیه یکی از فرزندان بمیره. شما مثلاً فکر می‌کنید این الان بچه آخره. ولی به یک دلایلی ویژگی‌های بچه آخر را در آن نمی‌بینید. ولی وقتی خانواده را مطالعه می‌کنید می‌فهمید که خانواده وضعیت مثلاً عادی‌ای ندارد. یعنی نمی‌شود.

یعنی حتی این بچه اول و آخر بودن این‌ها یک معانی نسبی‌ای دارد که حالا من قبل از اینکه بحث را شروع کنم یک خورده در مورد این چیزها بحث می‌کنم. پس ببینید کل بحث ما در واقع این است که می‌خواهیم تأثیر جایگاه فرزند در ساختار خانواده را با فرض اینکه خانواده یک خانواده مدرن مثلاً با یک پدر و مادر تشکیل می‌شود بررسی بکنیم.

هرجور تغییری که تو خانواده ایجاد بشه، حتی وجود مثلاً یک مستخدم در خانه به‌طور دائم، ممکن است یک تأثیرهایی روی بچه‌ها بگذارد ولی نه خیلی زیاد. مگر اینکه واقعاً خانواده اصلاً به یک دلایلی کلاً از ساختار طبیعی خارج شده باشه مثلاً وجود پدر پدربزرگ، مادربزرگ این‌ها معمولاً روی بچه‌ها تأثیر می‌گذارد. حالا مثلاً شاید حالا یک اشاره‌هایی یک جایی به این موضوع‌ها بکنیم. خب.

منبع فارسی: کتاب لِمن

قبل از اینکه کارم شروع بکنم یک منبع فارسی وجود دارد در مورد این موضوع من بیشتر از یک منبع نمیشناسم. یک منبع فارسی نسبتاً خوبی است یک ترجمه ای از یک کتاب یک آدمی به اسم لِمن، کِوین لِمن که یک کتابی نوشته که این موضوع را برای مردم غیرمتخصص با ساده‌ترین زبان با شوخی و خنده و با کلی شیرین زبانی توضیح بده و به نظر من خیلی خوب هم توضیح داده هرچند خیلی چیزها را نگفته ولی اساس کار را تقریباً در مورد مثلاً تفکیک بین فرزند اول، آخر، وسط و با یک تاکیدهایی روی اینکه.

حالا مثلاً اگر این آدم‌ها با هم دیگر ازدواج کنند چه ترکیب‌های مناسبه، چه ترکیب‌های مناسب نیست، یک چیزهایی که برای مردم جالب است گفته.

عنوان انگلیسی کتاب هست Birth Order Book. Why you are the way you are. چرا این‌جوری که هستید هستید؟ علت اینکه انگلیسیشو گفتم این است که ترجمه فارسیش عنوانش هست طالع فرزندان شما. آدم فکر می‌کند کتاب طالع‌بینیه. یعنی به طور طبیعی آدم نمی‌ره چنین کتابی را بخره با یک طراحی جلد خیلی عامیانه ولی کتاب به هر حال کتاب خوبی است.

این آقای کِوین لِمن یک کتاب دیگر هم ازش به فارسی ترجمه شده که آن یک کتابیه که مشترک با یک نفر همکاری کردن نوشتن تحت عنوان اِ ترجمه فارسیش هست اسرار خاطرات کودکی فکر می‌کنم. آن هم باز کتاب بدی نیست. در فضای به اصطلاح علمی به هر دو تا این کتاب‌ها انتقادهایی شده که مثلاً بعضی‌ها که اصولاً موضوع اسرار خاطرات کودکی را اصلاً قبول ندارند.

اصطلاحاً می‌گویند که سودوساینس، از این چیزاییه که هیچ‌وقت نمی‌شود فهمید که راست یا دروغه. ولی من بهتان توصیه می‌کنم آن کتاب را اگر دیدید بخوانید چون هم نویسنده خیلی خوبی است از آن نظر ساده‌نویسی و هم اینکه من فکر می‌کنم آن کتاب کاملاً دارد به یک واقعیتی اشاره می‌کند. بدون اینکه بخواهم وارد بحث آن کتاب بشوم که چه ربطی به موضوع این جلسه نداره، همین‌جوری فقط در حد اشاره بگویم که.

خاطرات کودکی به مثابه فیلتر شخصیت

تو آن کتاب ادعا این است که شما اگر بشینید، هر آدمی بشینه و فکر بکند که قدیمی‌ترین خاطراتی که به یادش می‌آید چیا هستن، چه چیزهایی از بچگی خیلی تو ذهنتان روشن، چه خاطره‌های روشنی مانده و این‌ها را اگر به یک نفر بگویید و محتوای آن کتاب را بدونید به شدت در مورد شخصیت شما چیزهایی می‌گوید.

در واقع شخصیت شما مثل یک فیلتر عمل می‌کند. اینکه چرا این خاطرات یادتون مانده. دقت می‌کنید؟ یعنی اگر مثلاً فرض کنید خاطرات بچگی شما در مورد طوفان و گم شدید و یک چیزی خورد تو سرتون و مثلاً رفتید افتادید تو گِل، می‌فهمید که آدم الان هم آدم افسرده و یک خورده به اصطلاح ناامید و این‌جوری هستید.

اگر خاطراتتون شاده، یک روز جشن تولد، خاطرات قدیمی و جالبتون یک روز جشن تولدیه که همه‌جا چراغونی بوده و برای‌تان هدیه آورده بودن، به نظر می‌آید که خب روحیه‌تون روحیه‌ی نسبتاً مناسب‌تریه. جالب این است که آن دو تا آدمی که این کتاب را نوشتن، همکاری کردن، خاطرات کودکی خودشان رو، شهرت‌شون هم دقیقاً همین‌جوریه. لِمن خاطراتش همه‌اش در مورد شادیه.

آن یکی‌ش همه‌اش همان که گفتم اصلاً شاید به ذهنم اومد، طوفان یک حیوونی داشته که مرده، له شده مثلاً، این آمده در کمد خانه قایم شده، اصلاً یک چیزهایی که گاهی اوقات اصلاً یک چیز خیلی نکته خیلی جالبی این است که خاطرات کودکی خیلی وقتا واقعی نیستند. یعنی شما برای آدم‌های دیگه‌ای که آنجا بودن تعریف‌شون بکنید، به شما اطمینان می‌دهند که اصلاً این‌جوری اتفاق نیفتاده.

یعنی ذهن فقط این‌جوری نیست که فیلتر می‌کنه، بنا به طبیعتی که الان پیدا کردید، تغییر شکل‌هایی هم تو خاطرات دور می‌دهد و یک جوری می‌کند که مطابق با منش امروزتون مثلاً مچ می‌شود و راحت تو ذهنتان جا می‌ماند.

آدم افسرده‌ها اصلاً خاطره خوش تو زندگی تو ذهنش نمی‌مونه، جا نمی‌گیره. یک جوری انگار سُر می‌خورد دیگر به هر حال بیشتر در واقع می‌رود سراغ خاطرات اصلاً آدم‌های افسرده فکر کنم تعریف‌شون این است.

می‌شینن و یک سری چیزهای زجرآوری تو ذهنشون می‌آید و نمی‌توانند این‌ها را از خودشان دور کنند. به چیزهای بد فکر می‌کنن، به اتفاق‌های بدی که برای‌شان افتاده و اتفاق‌های بدتری که ممکن است در آینده برای‌شان بیفتد و می‌افتن تو لوپ، مثلاً ممکن است چند ساعت با همین حالت بشینن، مثلاً به یک جایی خیره بشوند و به بدترین چیزهایی که ممکن است فکر کنند.

خب جالب است دیگر واقعاً. یک نفر بشینه و به چیزهای خیلی بدی فکر کند که دارد به شدت عذاب می‌کشه، ولی خب زندگی‌ش این‌جوری است. بسیار خب. خب. من قبل از اینکه بحث را شروع بکنم، چون خودم شخصاً شاید بیشتر از متن‌های سالووی استفاده کردم.

غیر از آن کتابی که خب خیلی وقت قبل خوندم، ولی از نظر مثلاً متن‌های علمی یک سری مونوگراف‌های سالووی را خواندم و طبعاً سالووی آدمیه که به اصطلاح کارش تخصصش روان‌شناسی تکاملیه و من هم.

خب همین‌طور طبق عادت این موضوع را که می‌خواهم مطرح بکنم، اصلاً آن دیدگاهی که سالووی شروع می‌کند معمولاً میل دارم شروع بکنم. آن هم این است که در واقع دلایل کافی اول داشته باشیم.

برای این اصل پایه‌ای این موضوع، آن هم این است که.

رقابت زیستی میان فرزندان

بین بچه‌ها در خانواده در هر شرایطی خانواده هر ویژگی‌ای داشته باشه، همیشه رقابت وجود دارد. دقیقاً به همان معنای زیستی که در تکامل شما می‌بینید. حالا ما نمی‌خوایم بگوییم بچه‌های انسان مثل حیوونا می‌افتن به جان همدیگر مثلاً می‌دانید در حیوانات بعضی جاها بچه‌ها همدیگر را از بین می‌برن برای خاطر اینکه در واقع حیات خودشان را تأمین بکنند.

حالا این موضوع اینکه برادر خواهرا در حیوانات گاهی در واقع در حد مرگ با همدیگر درگیر می‌شن، اونی که قوی‌تره مثلاً ممکن است آن‌هایی که ضعیف‌تر را بکشه، رفتارها شهرت دارند به اینکه این کار را می‌کنند و حتی در بعضی حیوانات دیگر هم این چیزها دیده می‌شود. ما نمی‌خوایم بگوییم که بین بچه‌ها به طور واقعی یک روابط خصومت‌آمیز وجود دارد.

ولی به هر حال این رقابت زیستی وجود دارد. سالووی معمولاً این موضوع را این‌جوری شروع می‌کند که شما فراموش نکنید که مثلاً از قرن نوزدهم به قبل واقعاً نصف بچه‌ها می‌مردن.

زنده نمی‌موندن در اثر بیماری و حالا اتفاق‌هایی که می‌افتاد. بنابراین الان ممکن است ما تو دوران مدرن احساس کنیم اصولاً زنده موندن و مسائل زیستی دیگر برای بچه‌ها نه در خودآگاه و نه چندان در ناخودآگاهشون نباید مطرح باشه.

ولی موضوع اصلاً موضوع رقابت فقط برای زنده موندن نیست. این رقابت می‌تواند به هر شکلی خودش را نشان بده. اونی که الان وجود دارد و قطعاً شما می‌توانید در هر جایی را. ببینید این است که بچه‌ها در جلب توجه پدر و مادرشون انگار به طور غریزی با همدیگر رقابت می‌کنند و نمی‌توانند این کار را نکنن.

یعنی یک خانواده وقتی که تشکیل شده خود به خود منبع قدرت، منبع همه چیزها در پدر و مادره. بچه انسان یک موجود ضعیفیه که به شدت احتیاج به نگهداری دارد.

همین‌طور که دارد بزرگ می‌شود تا دوران بلوغش نرسه، حالا خیلیا به دوران بلوغ هم می‌رسند به استقلال نمی‌رسن، ولی لااقل این است که تا دوران نوجوانی را پشت سر نذاره به استقلال نمی‌رسه، وابسته است به پدر و مادرش.

یعنی یک چیزهایی مدام انگار دارد از پدر و مادرش می‌گیرد. پدر و مادر منبع قدرت‌ان، منبع غذا هستن، منبع همه چیز هستند. درست؟ و مهم‌تر از نظر روانی منبع امنیت‌ان، منبع توجه، این توجه والدین مثلاً به رشد فرزند کمک می‌کند.

بنابراین اگر هیچ چیزی از پدر و مادر نگیرد، بچه‌ها احتیاج به توجه پدر و مادر دارند و خب طبیعی است بنابراین رقابت پیش می‌آید دیگر یعنی شما یک تعداد بچه هستند و این‌ها باید توجه والدین را در واقع بین بینشون باید شیر بشود دیگر این‌ها یک شراکتی داشته باشند و شما به وضوح در خانواده‌ها این را می‌بینید که بچه‌های کوچک‌تر مثلاً به یک نحوی، بچه‌های بزرگ‌تر به یک نحوی توجه و رضایت والدین خودشان را به نوعی جلب می‌کنند.

یکی با اطاعت کردن ممکن است این کار را انجام بده، یکی اگر موفق نباشد با شلوغ‌کاری ممکن است توجه والدینشو جلب بکند و الی آخر.

به هر حال این اصل در همه خانواده‌ها مطلقاً وجود دارد که حالا یک موقعی شاید دلایل زیستی داشته و الان آدم‌هایی که تو روان‌شناسی تکاملی کار می‌کنند اصولاً میل دارند بگویند که همه پدیده‌های روانی یک جوری برمی‌گردن به همان پدیده‌های زیستی، همان‌طوری که فروید سعی می‌کرد این را نشان بده و طبعاً در این مورد.

من فکر می‌کنم واضح است که شما تو همه این موضوع‌ها تو زندگی این رقابت‌ها را می‌بینید به دلایل زیستی و در انسان ممکن است این مسائل زیستی یک خورده الان کاهش پیدا کرده باشه و شما دیگر به این شکل نمی‌بینید.

رقابت برادران در کتاب مقدس و قرآن

شما در مثلاً کتاب مقدس می‌بینید که بین فرزندان اسحاق دو تا پسر اسحاق رقابت وجود دارد. حالا ما ممکن است قبول نداشته باشیم ولی به هر حال در کتاب مقدس یهودی‌ها و مسیحی‌ها این هست که یعقوب و اسحاق و عیسی دو تا چیزن، دو تا برادر دوقلو هستند که با فاصله چند دقیقه یعقوب بعد از آن یکی متولد شده و طبعاً در روال به اصطلاح سنتی آن خانواده‌های آن عصر نخست‌زاده همه چیز را در واقع در اختیار خودش می‌گیرد و برکت را به اصطلاح پدرش به آن می‌دهد و بعد آنجا یک عملیات پرخطری یعقوب انجام می‌دهد با همدستی مادرش که در واقع یک جوری این حق نخست‌زادگی را از عیسی بگیرد.

ما با توجه به اینکه یعقوب را پیغمبر می‌دانیم قبول نداریم که این کارهایی که آنجا می‌گوید بهش نسبت داده شده انجام داده باشه. ولی به هر حال من می‌خواهم بگویم این ویژگی‌ها، این رقابت‌ها برای مثلاً در اختیار گرفتن مسائل زیستی فقط این نیست که غذا مثلاً کم باشه یکی بخواهد سهم آن یکی را بخوره.

هر جور قدرتی که والدین در اختیار دارند به هر حال به بچه‌ها می‌خواهند منتقل بشود در زمان حیاتشون یا مثلاً پادشاه را در نظر بگیرید در دعواهای بین بچه‌هاشون. خب به هر حال نخست‌زاده باز جانشین اصلی پادشاه‌ست. ممکن است قبل از اینکه پادشاه توریش بشود کلی برادرا و خواهرهاش به arrange توطئه بکنند.

آقای نمونه خیلی واضحش در قرآن رقابت فرزندان یعقوب در مورد جلب دقیقاً برای جلب توجه یعقوب و اینکه یوسف را تو چاه می‌ندازن. یک توطئه‌ای که بزرگترا علیه ضعیف‌تر انجام می‌دهند و یک جوری سرزنش‌ش می‌کنند برای اینکه آن توجه بیشتری را در واقع به خودش جلب کرده. عین این واژه توجه اصلاً در قرآن هست.

می‌گویند که این را بندازیمش در چاه که وجه از پدرمون برامون خالی بشود. یعنی به ما بیشتر توجه بکند. چون هیچی نباشد بچه‌ها نیاز به حمایت معنوی پدر و مادر دارند و طبعاً این رقابت‌ها هست. این اساس بحثه که بچه‌ها به هر حال ناخودآگاه با همدیگر رقابتی در جلب نظر والدین خودشان می‌کنند.

حالا موضوع این است که.

تاکتیک‌های جلب توجه برحسب ترتیب تولد

بسته به اینکه شما در ترتیب تولد کجا قرار گرفته باشید، ابزارها و تاکتیک‌هایی که به کار می‌برید برای جلب توجه کاملاً متفاوت می‌شود. درست؟ دلایل خیلی واضحی دارد که حالا در موردش بحث می‌کنیم. و وقتی که این‌جوری می‌شود شما این منشی که در خانواده در کودکی به دست آوردید را تا آخر عمرتون ممکن است با خودتان داشته باشید.

یعنی اصولاً منش زندگیتون می‌شود همونی که در خانواده در واقع برای در ابتدای زندگیتون، سال‌های اول زندگی که به شدت شکل‌پذیر انسان، همان شیوه‌هایی که به کار بردید را ناخودآگاه ممکن است تا آخر عمرتون ادامه بدهید. برای همین مثلاً فرزند اول و آخر با همدیگر تمایزهای خیلی خیلی روشنی از نظر رفتار ممکن است داشته باشند.

اینکه دنبال چه جور شغلی دارید، در محیط کارتون چه جوری رفتار بکنید، در ازدواجتون مثلاً چه ویژگی‌هایی ظاهر بشود و الی آخر. خیلی از رفتارهای خودآگاه و ناخودآگاهتون به نوعی برمی‌گردد به شیوه رقابتی که در واقع انتخاب کردید، شیوه عملیاتی که انتخاب کردید برای اینکه آن رقابت را در واقع ببرید یا در آن یک جوری جا باز کنید.

خب پس می‌خواهم در مورد این بحث بکنیم که ساختار خانواده چگونه این تاکتیک‌ها و منش‌های بچه‌ها را در واقع به وجود میاره. من قبل از اینکه بحث بکنم در موردش می‌خواهم یکم به پیچیدگی موضوع در واقع اشاره بکنم که صرفاً مسئله اول و آخر متولد شدن نیست و این یک ترکیب ساده نیست.

خیلی عوامل دیگر وجود دارند که این ساختار را شکل می‌دهند. منتها شما همیشه. خب طبعاً وقتی می‌خواهید وارد یک بحث علمی بشوید تا حد ممکن اول ساده‌سازی می‌کنید دیگر اگر بخواهیم تمام این عواملی که الان من می‌خواهم بهش اشاره بکنم را از اول وارد بحث بکنیم به هیچ‌جا نمی‌رسیم.

یک جوری ممکن است خالص فقط بخواهیم ترتیب تولد را در نظر بگیریم بعد با کم‌کم می‌شود عوامل دیگر را که در درجه دوم هستند یا بعضی‌ها ممکن است حتی مهم‌تر از ترتیب تولد باشند را وارد بکنیم مثلاً اولین چیزی که خیلی مهم است که بهش دقت بکنید چون به نوعی به ترتیب تولد مستقیماً مربوطه.

فاصلهٔ تولد و خوشه‌های فرزندان

چیزی است که بهش مثلاً می‌گویند اسپیسینگ. یعنی شما وقتی که از یک نفر می‌پرسی که بچه چندم هستی یک ویژگی‌هایی در خانواده وجود دارد. فاصله تولد بچه‌ها ممکن است آن‌قدر زیاد باشه که مثلاً فرض کنید فرزند اول و دوم با فاصله یک سال به دنیا اومدن، فرزند سوم با فاصله ۱۵ سال به دنیا آمده اصلاً آن دیگر فرزند سوم حساب نمی‌شود.

آن دوباره فرزند اوله مثل یک ساخت چون آن دو تا وقتی به دنیا می‌آید آن دو تا بالغن، بچه نیستند. در واقع فرزند سوم یعنی یک موجودی که به دنیا می‌آید بالاتر از خودش دو تا بچه دیگر می‌بیند.

این که نمی‌بینه، این تفاوت فرقی بین پدر و مادر خودش با آن دو تا برادر خواهر من هم بزرگ‌تر از خودش که ممکن است اصلاً در یک خانواده سنتی یکیشون ازدواج کرده باشه رفته باشه بعد ۱۵، ۱۶ سال.

بنابراین اینکه این نفره سومه یک چیز متوجه هستید؟ مسئله محیط خانواده‌ست. اگر این بچه به دنیا بیاید و آن دو تا مثلاً رفته باشند برای تحصیلات به یک شهر دیگه‌ای، باید بگوییم این بچه سومه چون مثلاً این دو تا پدر و مادر قبلاً دو تا بچه دیگر داشتن. این مجدداً به یک معنایی می‌شود بچه اول این دو تا ولی.

حالا به اگر خوب نحوه تأثیرپذیری از بچه اول بودن را درس بکنید، می‌فهمید که بچه اول به آن معنای حادی که قبلاً وجود داشت هم نیست. یک خورده تشدید شده. ولی موضوع این است که فاصله زیاد، مثلاً معمولاً مثلاً لمان فکر می‌کنم تو کتابش می‌گوید فاصله بیشتر از ۷ سال.

باید فرض کنیم که یک خانواده جدید دارد شکل می‌گیرد. نه حتی ۱۰، ۱۵ سال. بنابراین شما ممکن است یک خانواده را بررسی بکنید و ببینید که تو این خانواده مثلاً دو تا یا سه تا خوشه بچه وجود دارد که هر کدومشون ساختارهای خودشان را دارند و خانواده دیگر خانواده‌ای نیست که مثلاً بگویید این هفت تا، آن بچه هفتم، آن بچه پنجمه.

آن بچه پنجم ممکن است بچه اول اصلاً خوشه دوم باشه و کاملاً ویژگی‌هاش بیشتر به بچه‌های اول شبیه باشه تا به یک بچه وسط. من یک خانواده‌ای می‌شناسم واقعاً که سه تا فرزند دارند که هر کدومشون ۱۲، ۱۳ سال با آن یکی فاصله دارند. بنابراین این‌ها سه تا تک‌فرزندن.

نه. سه تا تک‌فرزند دارند این خانواده تقریباً. حالا تک‌فرزند اول، تک‌فرزندتره احتمالاً. ولی به هر حال یک چنین ساختاری نتیجه‌اش این نیست که یکی بچه اول، یکی بچه وسط، یکی بچه آخر. واقعاً هم اگر اطلاعات داشته باشین، این سه تا آدم را ببینید که من مثلاً هر سه تاشون را می‌شناسم، هیچ بچه آخری بینشون وجود ندارد.

هیچ بچه وسطی هم بینشون وجود ندارد. همه‌شان در واقع یک جوری ویژگی‌های همان تک‌فرزند را نشان می‌دهند بیشتر. پس یکی از چیزهایی که ساختار را تعیین می‌کنه، فاصله‌هاست. یعنی و مثلاً یک مثال خیلی واضح‌تر.

مرگ یا معلولیت فرزند و جابه‌جایی نقش

مسئله مرگ یکی از فرزندانه. اگر قبل از اینکه بچه دوم به دنیا بیاد، بچه اول مرده باشه، فکر می‌کنید چه اتفاقی می‌افته؟ این بچه دوم، تو بچه اول می‌شود. و فشار بیشتری هم تحمل می‌کند. یعنی یک بچه اول اغراق‌شده می‌شود مخصوصاً ببینید یک اگر خانواده‌ای بچه اول نارس یا بیمار، معلول به دنیا، این‌ها حرف‌هایی که آدلر از همان قدیم زده بود.

اگر یکی از فرزندان، مثلاً فرزند اول معلول باشه، فرزند دوم به طرز فجیعی یک فرزند اول افراطی می‌شود. برای خاطر اینکه مشکل اساسی که فرزند اول باید تحمل بکنه، توجه زیادی که پدر و مادر بهش می‌کنند. خانه خالیه، یک بچه می‌آید و همه دارند این را نگاهش می‌کنند.

خب؟ قبول دارید اگر قبلش یک بچه معلول به دنیا آمده باشه، این را بیشتر از حد معمول هم باز نگاهش می‌کنند. مطمئن بشوند که این ایرادی داره، نداره، وای نمی‌دانم این چرا این‌جوری شد، شب چرا نمی‌خوابه مثلاً.

آن مشکلی که بچه اول دارد که بیش از اندازه روش فوکوس می‌شود در خانواده، در یک چنین شرایطی، درست است این بچه از نظر ترتیب تولد دومیه، ولی شرایطش شرایط حاد یک بچه اوله.

بنابراین من می‌خواهم این مثال‌ها که اکثرشون از خود آدلر، این است که مفهومی باید برخورد بکنیم. ترتیب تولد، ساختار خانواده فقط این نیست که بشماریم بگوییم این شماره یک، دو، سه، مثلاً این شد شماره چهار، برویم یک دیکشنری را باز کنیم بگوییم خب این شماره چهار و این ویژگی‌ها را حتماً دارد.

یک چیز خیلی خیلی بدیهی که تأثیر جدی‌ای می‌ذاره، شاید از یک جهاتی تأثیری که می‌گذارد از ترتیب تولد هم شدیدتر باشه، جنسیته. یعنی شما در واقع ترتیب تولد یک جوری این اشیایی که دارید مرتب می‌کنید علامت‌دارن، مثبت و منفی‌ان. یعنی ساختارش، ساختار ترتیبی ساده نیست دیگر دو جورشو داریم.

اینکه مثلاً شما فرزند اول دختر باشه، بعد چهار تا پسر بیاد، با اینکه هر پنج تاشون پسر باشن، یک تأثیرهای دیگه‌ای می‌گذارد. تأثیرهایی که مربوط به جنسیت می‌شود. ولی می‌خواهیم ساده‌سازی کنیم دیگر من در عین حال دارم از اسپیسینگ نمی‌شود گذشت.

یعنی همیشه باید شما حتی اگر دارید صرفاً در مورد ترتیب تولد بحث می‌کنید، در مورد امکان فاصله‌های زیاد، در مورد امکان اینکه فرزندی از بین رفته باشه یا معلول باشه.

یعنی یک جوری حذف شده باشه، جای خاص، نه تنها چیزی وجود نداره، یک جوری یک یک خواهشی که اثر منفی هم گذاشته و بنابراین یک آثاری را تشدید می‌کند قبلاً بوده خودش یا بعد از خودش. این‌ها چیزن، این‌ها به اصطلاح جنسیت را کلاً تو بحث فعلاً می‌خواهم بگذارم کنار ولی این موضوع‌ها را نمی‌شود گذاشت کنار.

این‌ها به همان مسئله توالی فرزندان ارتباط دارد. یعنی مثلاً سه تا فرزند با فاصله ۱۰، ۱۵ سال طبیعی است شما این‌ها را باید تک‌تک‌شون حساب بکنید با یک حسابی که نه بار. یا چیزهای دیگه‌ای که در حرف‌های آدلر هست، مثلاً چیزهایی مثل ادوپشن. مسئله صرفاً به وجود اومدن یک فرزند واقعی تو خانواده نیست.

بچه چه می‌داند که این بچه دیگه‌ای که بالا دستش و پایین دستش هست. حالا بچه پدر مادرشه یا رفته از پرورشگاه آورده. از لحاظ ساختار خانواده خیلی فرق نمی‌کند. مهم این است که فرزند وقتی وارد متولد می‌شود وارد می‌شود چه چیزی را قبل از خودش می‌بینه، چه ساختاری را بالای سر خودش می‌بیند و بعداً چه ساختاری در بعد از آن به وجود می‌آید. دقت می‌کنید؟

چیزهایی که در موردش بحث نمی‌کنیم و بی‌نهایت هم مهم‌ان، مسئله رابطه بین والدین. رابطه خوبه، بده یا فرهنگی که مثلاً در خانواده وجود دارد چه جوریه.

این‌ها دیگر طبعاً در مدل‌سازی باید به تعویق بیفتن دیگر چون از اول اگر بخواهید به این چیزها شروع یا مثلاً همان نمونه‌ای که گفتم فرض می‌کنیم که خانواده‌هامون خانواده‌های مدرنی هستند یعنی تلاقی بین چند تا خانواده پیش نیومده، اعضای پیچیده‌ای، پیچیدگی‌های این‌شکلی تو خانواده نیست.

یک دفعه مثلاً یک پسر، دو تا پسر عمو، نمی‌دانم پسر عمه آمده باشند تو این خانه دارند زندگی می‌کنن، به دلایل دیگر تو خانواده‌ها پیش می‌آید. و تمام بحث‌مون در واقع در مورد یک خانواده ساده‌ست که فرزندان، فرزندان خودشون‌ان، به یک ترتیبی متولد شدن.

تنها چیزی که مهم است این است که بدونیم فاصله‌ها چقدر زیاد یا کمه. فعلاً به دختر و پسر بودن‌شون خیلی کار نداریم. اولین چیزی که می‌خواهم بگویم در مورد یعنی به عنوان یک مثال خیلی خیلی بدیهی که دیگر هیچ احتیاجی به حرف‌های آدلر و هیچ‌کس دیگر ندارید برای فهمیدنش، این است که.

تک‌فرزند: مرکز کهکشان

تک‌فرزندها موجودات خاصی‌ان. ساده‌ترین ساختار یک خانواده، خانواده با تک‌فرزنده و واضح هم هست که تک‌فرزند چه جوری موجودی می‌شود. خب چه جوری موجودی می‌شود تک‌فرزند؟ تک‌فرزند یک موجودی می‌شود که در واقع به قول فکر کنم این عبارت از آدلر که ۲۰۰ درصد بهش توجه شده. یعنی تمام توجه پدر و مادر به طور کامل به این فرزندم شده. هیچ‌وقت رقیبی در کنار خودش احساس نکرده.

در واقع اصلاً رقابتی در زندگی‌ش نبوده. بنابراین اصلاً بلد نیست، الان بزرگ شده مثلاً می‌آید وارد جامعه می‌شود. بلد نیست که اگر کسی بهش مثلاً خواست باهاش رقابت بکند این چه کار باید بکند. این احساسش این است که به قول یادم نه نمی‌دانم این را کجا خواندم که یعنی نقل از چه آدمیه که تک‌فرزند احساسش این است که مرکز کهکشان.

بنابراین هر جا که می‌رود احساس می‌کند همه باید بهش توجه بکنند. کارشو مثلاً راه بندازن. اگر می‌رود تو یک تک‌فرزند اگر برود در یک اداره کارش سریع راه نیفته ممکن است داد و فریادهای عجیب و غریب بکند و هیچ‌کس هم نفهمه این دیگر چه جور آدمی آمده اینجا. برای اینکه احساسش این است که همه باید بهش توجه کنن، همه باید ازش حمایت بکنند و این‌جوری زندگی کرده دیگر حتی.

ببینید مهم نیست که الان این به شدت ارتباط پیدا می‌کند به اینکه پدر و مادر سخت‌گیرن، سخت‌گیر نیستن، چقدر مثلاً لوس بار آوردن. مسئله این لوس بودن نیست. توجه خلاصه بهش کردن دیگر یعنی این کسی دیگه‌ای را در کنار خودش ندیده برای اینکه جلب توجه بکند و این بخواهد یک جوری باهاش رقابت کند.

چه بالادست خودش، چه پایین‌دست خودش. یعنی اصلاً تاکتیکی در زندگی خودش به کار نبرده. ما بحث‌مون در مورد چیه؟ در مورد این است که ساختاری که در خانواده به وجود می‌آید باعث می‌شود که منش‌هایی شکل بگیرد که این آدم چه جوری خودش را حفظ می‌کند. چه جوری توجه پدر و مادر را جلب می‌کنه، چه جوری مثلاً یک چیزی را که می‌خواهد به دست می‌آورد.

تک‌فرزند تلاشی، تلاش تاکتیکی انجام نداده برای اینکه اصلاً رقیبی نداشته. حداکثر ممکن است تاکتیک‌هاش این‌جوری باشه که یک بچه لجی باشه که برای گرفتن چیزهایی که می‌خواهد گریه‌زاری و شلوغ‌کاری راه بندازه یا مثلاً یک جور دیگه‌ای رفتار بکند که آن بیشتر بازتاب رفتار پدر و مادر خودشه که چه جوری باهاش در واقع برخورد کردن.

نکته اصلی این است که رقیبی در کنار خودش نمی‌بینه. بنابراین از با آدم‌های هم، ببینید یک ویژگی خیلی بدیهی تک‌فرزندها این است که با آدم‌های بزرگ‌تر راحت‌ترن. مدرسه‌ها با معلم‌ها راحت‌ترن. با بچه‌ها نمی‌توانند راحت ارتباط برقرار بکنند.

حالا این‌ها همه تو زندگی‌های خاص ممکن است به دلایلی مثلاً حالا یک همسایه بوده معاشرت کرده باشه یا نکرده باشه یک مقدار تخصیص بده ولی اصولاً تک‌فرزند موجودیه که با آدم‌های بزرگ‌تر یک جوری احساس راحتی بیشتری می‌کند برای اینکه تجربه اصلی زندگیش این بوده سال‌های سال تو یک خانه تا دوره بلوغ با یک پدر و مادر را که شخصیت‌های اصلی زندگیش بودن دیده و هیچ موجود هم‌سطحی نبوده پسر همسایه نقش برادر خواهر را بازی نمی‌کند ممکن است یک درصد دو درصد مثلاً تو زندگی این آدم تأثیر بگذارد ممکن است شما بتوانید با فرستادن این بچه به مهدکودک باعث بشوید که آدم و معاشرت یاد بگیرد خیلی مثلاً وحشی‌وار نیاد بدونه که با بچه‌های دیگر چه جوری باید کنار بیاید.

ولی این اصلاً مسئله تک‌فرزند بودن را حل نمی‌کند بنابراین من از این مثال شروع کردم ساده‌ترین ساختار یک ساختار تک‌عضوی که در واقع اصلاً رقابتی در آن وجود ندارد بنابراین تاکتیک رقابتی وجود ندارد فقط اگر تاکتیکی هست در مقابل آدم‌بزرگ‌ها نه در مقابل آدم‌هایی که هم‌سطح هستند بنابراین یک چنین آدمی اصولاً در شرایطی وقتی قرار می‌گیرد که بهش توجه نمی‌شود یا با آدم‌های هم‌سطح خودش در واقع قرار است رقابت بکند اصلاً به اندازه کافی آمادگی یک چنین موقعیت‌هایی را ندارد.

واژگان و پرفکشنیسم تک‌فرزند

ویژگی تک‌فرزندها معمولاً این است که یک ذره بیش از اندازه تحت فشار برای بزرگ شدن هستند چه پدر و مادر بخوان چه نخواهند مثلاً معمولاً واژگانی که این حرفی که آدلر فکر می‌کنم برای اولین بار زد یعنی تو همان کارهای خیلی قدیمیش که تو دهه ۲۰ انجام داده اگر یک بررسی بکنید واژگان تک‌فرزندها واژگان کودکانه معمولاً نیست این‌ها خودشان بیشتر سریع‌تر یاد می‌گیرند مثل آدم‌بزرگ‌ها صحبت کنند در حالی که این بچه‌ها تا سنین خیلی بالایی ممکن است کاملاً از نظر واژگان بعد نوزاد اصلاً بچه اصلاً تازه به حرف می‌آیند که کاملاً واژگان اختصاصی دارند بعد به تدریج این واژگان مثلاً تا دوره بلوغ تبدیل می‌شود به واژگان بزرگسال در حالی که می‌بینید تک‌فرزندها خیلی سریع‌تر این مراحل را طی می‌کنند برای اینکه الگوی رفتاری‌شون پدر و مادره دیگر کسی کنارشون نیست که مثلاً شما یک بچه‌ای اگر از یک بچه بزرگ‌تر یک بچه کوچک‌تر با فاصله یکی دو سال داشته باشه یک جوری احساسش این است.

که یک الگوهایی ممکن است از این بچه بزرگ‌تر بگیرد و یک سری خطاهایی که تو بچه پایین‌تر از خودش می‌بیند را باعث بشود که مثلاً خیلی عجله‌اش برای بزرگ شدن از بین برود برای اینکه آدم کوچک‌تر از خودش ناقص‌تر از خودش را دارد می‌بیند تک‌فرزند یک موجودیه که با دو تا غول دارد زندگی می‌کند دو تا انسان پرفکت که همه کارها را درست انجام می‌دهند و این هم به طور طبیعی سعی می‌کند مثل آن‌ها باشه مثلاً یک تک‌فرزند من تو لِمن یک بخش تک‌فرزند را اگر اشتباه نکنم متأسفانه کتاب پیشم نبود که قبل از این جلسه یک نگاهی بکنم فکر کنم با این شخص شروع کرده گفته این متن را بخوانید متن این است که یک دختری که تک‌فرزند بوده ازش پرسیدن که شوهر آینده‌اش چه ویژگی‌هایی باید داشته باشه این متن را نوشته این دختر بله چند ساله بوده مثلاً جوون بوده نمی‌دانم یادم نیست که آیا اید شده یا نه به هر حال شرایط عادی داشته.

برای احتمالاً ازدواج یعنی نه خیلی سنش بالا بوده نه پایین یادم نیست به هر حال کتابش را می‌شود نگاه کرد شروع کرده بود تو این متن موهاش چه جوری باید باشه چه جوری لباس بپوشه چه جوری اصلاً یک چیزی که اگر معلوم است یک چنین موجودی وجود داشته باشه در دنیا و اگر هم وجود داشته باشه این آدم بتواند این را پیداش کند و از این خوشش بیاید یعنی اصلاً یک سری چیزهای محال تقریباً یک مجموعه‌ای در هر زمینه‌ای یک نظر خاصی داده بود این باید این‌جوری باشه اینکه تک‌فرزندها می‌روند به سمت اولترا پرفکشنیسم بودن یعنی اینکه آدم از یک چیزی را مثلاً یک جوری دلش بخواهد پرفکت باشه این‌ها در خطر اولترا پرفکشنیسم هستند اینکه همه چیز باید منظم مرتب برای اینکه.

ببینید یک تجربه بچه سه چهار ساله‌ای را در واقع در نظر بگیرید که می‌خواهد یاد بگیرد که رخت‌خواب خودش را مرتب کند از کی دارد یاد می‌گیرد پدر و مادرش.

که حرفه‌ای‌ان دیگر اصلاً امکان ندارد تو چهار سالگی بتواند این کار را مثل آن‌ها انجام بده ولی الگو‌ش فقط اوناست بنابراین حداکثر فشار را به خودش می‌آورد که این کار را به اصطلاح درست انجام بده و ممکن است مثلاً دقایق زیاد ساعت‌ها وقت صرف بکند برای اینکه یک چیزهایی را دقیقاً همان‌طوری که ما مثلاً نگاه می‌کند این همه‌اش دارند پدر و مادرشون را نگاه می‌کنند تک‌فرزندها و سعی می‌کنند که یک جوری الگوی خودشان قرار بدن و این اصلاً جالب نیست همه حرف‌هایی که زدن یک جوری بار منفی دارد معمولاً تو این بحث‌های ترتیب تولد تک‌فرزندها در واقع بدترین ساختار ممکن برای بچه‌هاست به خاطر اینکه این در واقع تصویرهای این شکلی به طور ناخودآگاه به وجود می‌آید. ولی تک‌فرزندها ویژگی‌های مثبت هم می‌توانند پیدا کنند دیگر کاملاً این‌ها بستگی دارد به نحوه رفتار خانواده.

بگذارید من تک‌فرزند دیگر یک خورده به تعویق بندازم این جزئیاتشو و این چیزهایی که اینجا فقط می‌خواستم به عنوان اولین مثال از واضح‌ترین چیز شروع کنم دیگر ساختار بدیهی‌ترین ساختار تک‌فرزنده و تأثیرشم بدیهیه. همه می‌توانند بفهمن که اتفاقی که برای تک‌فرزند می‌افتد چیست. که هیچ کسی را عرض خودش نمی‌بینه فقط بالاسر خودش دو تا موجود کاملاً پرفکت می‌بیند.

بنابراین یک جوری در واقع زندگی عجیب و غریبی را تجربه می‌کند. با چیزهای دیگه‌ای که حالا من این‌ها حرف‌های خود Adler چون زده من می‌خواستم در واقع از یک جایی شروع کنم که خود Adler بحث کرده نه کسانی که بعدش اومدن و خیلی هم ساده باشه. یک نقطه‌ای که Adler گفته این است که این‌ها به شدت در معرض ویرانی قرار دارند.

بیش‌حمایتی والدین و overprotect

به دلیل overprotect شدن از طرف والدین. شما یک والدینی را در نظر بگیرید که این وقتی فرزند اول متولد می‌شود حالا این بحث‌های جدیدی یک نفر کرده که به نظر من خیلی جالب است که تکمیل کرده این را حالا بگذارید آن‌ها را یک خورده دقیق‌تر بگویم. ولی کلاً وقتی یک فرزند متولد می‌شود همان ۲۰۰ درصد توجه بهش هست.

ممکن است پدر و مادر اگر احتیاط نکنن و ندونن تمام مثلاً فرض کنید مادر اگر واقعاً خانه‌دار باشه تمام ۲۴ ساعت با این بچه تو خونه‌ست، همه کاراشو انجام بده. از روی علاقه‌ای که دارد. بچه در واقع overprotect یعنی اینکه از خودش اصلاً مادرش این را از خودش جدا نکند.

فکر کن تا ۵، ۶ سالگی تمام مدت کنار مادرش. و هیچ کاری هم در واقع هر کاری دارد انجام می‌دهد مادرش بیاید بگوید که نه عزیزم آن‌جوری نیست بیا من برات انجام بدهم اصلاً این آدم بزرگ می‌شود و یک جوری یک موجود ناتوانی می‌شود به دلیل اینکه اصلاً اجازه پیدا نکرده که خطا بکند و کار یاد بگیرد.

هیچی ندادن دستش که بشکنه، هیچ کاری نکردن. هم مثل یک فکر کن یک بچه‌ای که تا ۵، ۶ سالگی مادرش بغلش کند اصلاً یاد نمی‌گیره که راه برود. خلاصه بچه باید یک جوری راه بره، زیاد هم مواظبش نباشن، زمین هم بخوره.

به هر حال زندگی را باید با آزمون و خطای خود یاد بگیرد دیگر اگر همه چیزو پدر و مادر بخوان دقیقاً مو به مو overprotect کردن و overteaching انجام دادن، می‌دانید همه چیزو مو به مو سعی بکنند بهش آموزش بدن، این‌ها اصلاً تأثیرهای مثبتی نمی‌ذاره.

در واقع یک جوری در آینده یک نقطه ضعف‌های اساسی‌ای پیدا می‌کند و به طور طبیعی از خانه هم که بیرون می‌آید احتیاج به همان overprotect دارد.

منتها دیگر کیه که به چنین آدمی تو خونه‌ش مرکز ترک‌شان بود، بیرون از خانه که می‌آید مرکز اصلاً هیچ ترک‌شانی وجود ندارد که این بخواهد مرکزش باشه. من همان گفتم در اداره ممکن است برود و اگر کارشو بلافاصله همه انجام ندن و یک خورده بهش بگویند بی‌اعتنایی بکنن، جوابشو ندن اصلاً با ذهنیاتش جور درنمیاد دیگر این چه رفتاریه که دارد می‌بیند.

در حالی که مثلاً یک فرزند وسط انتظار طبیعیش ممکن است این باشه که برود تو اداره بهش نگاهش نکنن. حالا چرا اینجوریه؟ همین ترکیب تولد این تأثیرها را به هر حال می‌گذارد. ببینید من می‌خواهم یک خورده مفصل.

ویژگی‌های فرزند اول

اولین چیزی که می‌خواهم مفصل بگویم وضعیت فرزند اوله. دیگر حرف‌هایی که می‌زنم حرف‌های تاریخی Adler نیست. یعنی همه چیزهایی که تا الان هم گفته شده من آن را کم و بیش‌تر می‌کنم که از یک جایی شروع بکنم بگویم. خب ببینید نکته‌های اصلی در مورد فرزند اول این است که فرزند اول در واقع موجودیه که اولاً چند سال با پدر و مادر خودش تنها زندگی می‌کند.

این یک ویژگیه که هیچ بچه دیگه‌ای این تجربه را نمی‌کند. بنابراین یک بخشی از آن مشکلات تک‌فرزند طبعاً به فرزند اول هر خانواده‌ای می‌رسد. اینکه لااقل یک ممکن است یکی دو سالی با دو تا غول دارد زندگی می‌کنه، با دو تا غول پرفکت که آن‌ها را نگاه می‌کنه، کار را از آن‌ها یاد می‌گیرد.

این برایش این مزایایی دارد و یک معایبی هم می‌تواند برایش داشته باشه. تمام. ببینید هیچ کدام حرف‌هایی که حتی در مورد تک‌فرزند وقتی که یک خورده دقیق بحث می‌کنیم این را می‌بینیم. به هیچ وجه نمی‌شود گفت که کدام بهتر است. تک‌فرزند بودن، فرزند اول بودن، فرزند آخر بودن.

تک‌فرزند بودن یکی از ویژگی‌هاش این است به شدت تک‌فرزندها اعتماد به نفس دارند. در حالی که در خانواده‌هایی با تعداد فرزند زیاد کاملاً ممکن است مشکل عدم اعتماد به نفس تو فرزندها وجود بیاید. تک‌فرزند اگر اعتماد به نفس نداشته باشه پدر و مادرش خیلی دیگر رفتار عجیب و غریب باهاش کردن. به طور معمول تک‌فرزندها مشکل اعتماد به نفس به هیچ‌وجه ندارند.

اینکه فرزند اول خوب است یا فرزند آخر، من واقعاً بستگی به این دارد که شما خودتان کدومش هستید. که قضاوت کنین کدومش بهتره، کدومش بدتره. ولی اصلاً نمی‌شود گفت که همه‌شان یک مزایایی دارند و یک معایبی دارند. هر کدام این چیزهایی که می‌گویم.

ببین الان همین نمونه‌اش، شما وقتی که فرزند با والدین خودش تنها فرزند اوله، یک ویژگی منفی پیدا می‌کنه، آن هم این است که معمولاً فرزند اول همان ویژگی‌های حالا نه، آن‌قدر پرفکشنیسم (perfectionist) نیستند ولی یک مقدار می‌رود به سمت پرفکشنیسم بودن.

کارهاشو ممکن است به طور وسواس‌گونه‌ای باید سر وقت انجام بده. آدم معمولاً آدم‌های منظم‌تری هستند. ولی. ببین ویژگی خوبش چیه؟ آدم‌های این‌جوری به‌شدت عادت دارند و این جزو طبیعت‌شونه که الگوهایی را نگاه کنند و چیزی یاد بگیرند.

زندگی‌شون همین است. به‌راحتی شما تو هر کاری که این‌ها را بندازید، خیلی زود یک الگوی مناسب برای خودشان پیدا می‌کنن، یک آدم، یک کتاب پیدا می‌کنند که الگوی خاصی را تعلیم داده باشه و مو به مو اصلاً عادت‌شون این است که یاد می‌گیرند و قشنگ اجرا می‌کنند. برای همین فرزندهای اول کارمندهای خیلی خوبی هستند.

فرزندهای اول این ویژگی را دارند که خیلی خوب حرف رئیس خودشان را گوش می‌دهند. با بالادست، بالادست خودشان روابط خیلی طبیعی‌ای دارند اصلاً و حالا ببینید این‌ها خوبی‌هاست و هم‌زمان می‌تواند بدی هم باشه. اینکه فرزندهای اول معمولاً آدم‌های خیلی خلاق به نوآوری خیلی علاقه‌مند نیستن، بیشتر دنبال الگو هستند برای اینکه ازش تبعیت بکنند.

برای اینکه این‌جوری زندگی کردن تو خانواده خودشان. یعنی بیشتر در واقع الگوبرداری کردن، آن هم از یک موجوداتی که به نظرشون پرفکت آمده. همه‌ی این‌ها می‌تواند اغراق‌آمیز بشه، حالت وسواس‌آمیز به خودش بگیره، می‌تواند نرمال باشه. می‌تواند یک فرزند اول خلاقیت، نوآوری را یاد بگیرد.

یعنی این معنی‌اش این‌جوری نیست که معنی‌اش این است که اصلاً که تغییرناپذیرن. در واقع ما داریم می‌گوییم که گرایش یک فرزند اول به این سمته، در حالی که فرزند آخر به دلایل خیلی واضحی اصلاً موجود منظمی به طور طبیعی نیست.

ولی ممکن است موجود خیلی خلاقی باشه. برای اینکه خیلی الگوبرداری نکرده، فشار را تحمل نکرده. پس ببینید ویژگی اساسی فرزند اول، اولین ویژگی‌اش این است که یک مدت مثل تک‌فرزند با پدر و مادرش تنها زندگی می‌کند و تمام ۲۰۰ درصد توجه خانواده را در واقع به خودش جلب می‌کند و خیلی کارها را در واقع منظم، مرتب سعی می‌کند یاد بگیرد.

همان‌طوری که تک‌فرزندها این‌جوری هستن، یک قدم می‌روند به سمت پرفکشنیسم بودن و به همین دلیل معمولاً فرزندهای اول استرس بیشتری دارند. طبیعت‌شون یک مقدار استرس هست و این صرفاً به دلیل این نیست که تحت فشار آموزش و مثلاً تحت توجه زیاد ۲۰۰ درصدی هستند که استرس پیدا می‌کند.

استرس یک مقداری شاید بیشترش به دلیل این است که پدر و مادر همیشه در فرزند اول، در خانواده‌های مدرن در تجربه اول‌شون خودشان استرس دارند. دقت می‌کنید؟ یعنی حتی اگر از نظر علمی می‌شود این را شاید بدیهی گرفت که مادر در حاملگی اولش استرس دارد و این حتی به دلایل هورمونی ممکن است به فرزند منتقل شده باشه قبل از اینکه به دنیا بیاید.

به دنیا هم که میاد، پدر و مادر هنوز بلد نیستن، بچه را ندیدن، هی فکر می‌کنند الان این می‌افته، الان فلان، هی دنبالش می‌دوند، زیادی مواظبش هستند. بنابراین آن حالت‌های اورپروتکت (overprotect) بودن و این استرسی که در پدر و مادر هست به بچه هم منتقل می‌شود.

در حالی که بچه اگر هفت تا یک خانواده بچه بیارن، آن آخری اصلاً ممکن است بیفتد تو خور، هیچ‌کی خبردار نشود. دیگر عادت کردن به بچه دیگر شش تا حالا بزرگ کردن، آن هفتمی ممکن است بیش از اندازه بی‌احتیاطی در موردش صورت بگیرد. بچه‌های آخر در معرض این خطر سقوط در چاه هستند، از خطرات، نه به دلیل اینکه برادرها بندازنشون، خودشان ممکن است بیفتن.

ممکن است پدر و مادر دیگر عادی شده، یادشون می‌رود بهش غذا بدن. امکان ندارد یک مادری یادش برود که به بچه اول خودش به موقع غذا بده. دو وعده ممکن است بده، حتماً بالای سرش بیدار می‌ماند. تجربه اوله و یک جوری کار اضافه و پر استرسی ممکن است تو خانواده به محض اینکه یک خورده ضربانش بالا بره، فکر می‌کنند مریض شده، باید ببرنش دکتر. بچه تمام.

ببینید این یک اصل کلیه. هر جوری که پدر و مادر با بچه رفتار بکنن، بچه یاد می‌گیرد که با خودش آن‌جوری رفتار کند. شما این آدم‌هایی که می‌بینید که همه‌اش احساس می‌کنند وای مریض شدن، باید بروند دکتر، یک چیزیشونه، نمی‌دانم الان دارند سرما می‌خورن، نگران حال خودشان هستن، به احتمال خیلی زیاد زیر دست پدر و مادر و مخصوصاً مادرهایی بزرگ شدن که همین حالت را نسبت بهشان داشتن.

یعنی این‌قدر این نگرانی در واقع نگرانی‌ای که بهشان منتقل شده در ساختار خانواده. حالا حتی ممکن است این بچه آخر این نگرانی‌ها را داشته باشه به دلیل اینکه پدر و مادر، پدر و مادر نگرانی هستند. یعنی بعد از ۱۰ تا بچه هم آوردن، بازم رفتاراشون همین‌جوریه. این کاملاً این‌ها در واقع بستگی به خلق و خوی والدین پیدا می‌کند.

ولی در یک خانواده استرسی که به بچه اول وارد می‌شه، مطمئناً تو بچه‌های بعدی کم می‌شود مگر اینکه اتفاق‌های خاصی تو خانواده بیفتد. روال طبیعی این است که همین‌جوری که تعداد بچه‌ها زیاد می‌شه، پدر و مادر ریلکس‌ترن، راحت‌ترن، آموزش کمتر احساس می‌کنند لازم است بدن، کمتر بچه را این‌ور و آن‌ور مثلاً دکتر می‌برن و این‌ها حالا یک بار این است که بچه خودش واقعاً بچه مریض‌احوالی و خب دکتر می‌برن.

آن وضعیت غیرعادی استرس و این چیزها کلاً در بچه‌ها به طور نرمال همین‌جوری که تعدادشون زیاد می‌شه، کمتر می‌شود. بنابراین ویژگی‌های فرزند اول، یکیش نتیجه تنها موندن با پدر و مادر و شباهتیه که به زندگی تک‌فرزند در یک مدت محدود دارند.

یعنی دومین ویژگی هم مربوط به این است که پدر و مادر یک مقدار در واقع در تجربه اول خودشان با استرس بیشتر، با حمایت اضافه، همان اورپروتکت را در واقع ناخودآگاه دارند و یک سری کارا را چون خوب بلد نیستند انجام بدن، ممکن است در واقع این احساسا به فرزند اول منتقل بشود.

خب حالا سومین ویژگی که خیلی مهم است این است که.

خلع از تخت پادشاهی

این چیزی است که واقعاً به نظر من اصلاً ایده اصلی آدلر، چیزی که شاید فهمید و کل تئوری خودش را بر اساس این ساخت، این که هر فرزندی در خانواده پادشاهه تا زمانی که فرزند بعدی متولد می‌شود و این را از تخت سرنگون می‌کند. این مهم‌ترین اتفاقی که در خانواده می‌افتد بدون هیچ برو و برگردی اصلاً مهم نیست که خانواده به اصطلاح.

حالا بچه اول باشه، بچه دوم باشه، الی آخر. خب بچه دوم، یعنی کوچک‌ترین بچه بیشترین مراقبت و بیشترین توجه آن ۲۰۰ درصد را به خودش معمولاً اختصاص می‌دهد مثلاً فرض کن بچه اول الان ۳ سالشه، بچه دوم نوزاده. طبیعی است که به بچه دوم توجه بیشتری می‌شود برای اینکه احتیاج به مراقبت بیشتری دارد اصلاً مسئله دوست داشتن و دوست نداشتن نیست اینجا.

ممکن است وقتی بزرگ می‌شن، یک مسائل دیگه‌ای باعث توجه جلب توجه پدر و مادر بشود. نه به محض اینکه اصلاً. ببینید بارداری مادر خودبه‌خود از ۱۰۰ درصد مادر را به تدریج به صفر می‌رسونه در مورد فرزند. یعنی انگار در ناخودآگاهش فرزند قبلی متوجه می‌شود که یک خبراییه دیگر مادرم اصلاً به من توجه نمی‌کند.

مادر می‌رود بیمارستان، برمی‌گرده، می‌بیند وای یک رقیب وحشتناکی آمده که تمام مدت بغل مادرشه. مادرش اصلاً این را دیگر نگاهش نمی‌کند. پدر هم همش دنبال مادره، دارد می‌رود این‌ور و آن‌ور و این یک جوری انگار از تخت پادشاهی پایین افتاده. این مهم‌ترین نکته به نظر من در آن کارای کلاسیک آدلره که خیلی خوب این را تشخیص داده و طبعاً بزرگ‌ترین پادشاهی که عزل می‌شه، فرزند اوله.

دقت می‌کنید؟ پادشاه مطلقه. ۲۰۰ درصد را دارد و یک دفعه ۲۰۰ درصدش به صفر دارد نزدیک می‌شود. بنابراین فرزند اول یک ویژگی زندگیش این است که یک جوری در یک مرحله‌ای اگر تک‌فرزند نباشه، فرزند دیگه‌ای به دنیا آمده باشه، انگار دچار یک تروما شده.

یک دفعه از مثل یک تک‌فرزندی که تا حالا نیازی به رقابت نداشته، مخصوصاً اگر ۳، ۴ سال زندگی کرده باشه با پدر و مادرش، یک دفعه حالا یک بچه دیگه‌ای آمده و هندل کردن یک چنین موقعیتی از طرف پدر و مادر که این بچه بتواند خودش را در واقع تطبیق بده با شرایط جدید و واقعاً به معنای واقعی کلمه دچار تروما نشود و ادا و اطوارای عجیب و غریب از خودش در نیاره برای جلب توجه مجدد، به هر حال اینجا فرزند اول برای. پس گرفتن تاج و تخت خودش ممکن است اقدامات منظومه‌ای بکند.

دقت می‌کنید؟ حالا اینکه چه کار می‌کنه، اینکه معمولاً یک جوری ساکت بمونه، ناخودآگاه یک کارهایی می‌کند. ممکن است بیش از اندازه جیغ و داد کنه، ممکن است یک ممکن است مریض بشود. ها؟

ممکن است مریض بشود که مجبور بشوند این هم بغلش بکنند یا حالا هر کار دیگر بچه‌ها به هر حال اینکه پدر و مادر مثلاً الان خیلی معمولاً آموزش می‌دهند که بچه را خیلی خیلی سعی کنید آماده‌اش بکنید که دارد یک قرار است یک اتفاق خیلی خوبی دارد می‌افته، برادر و خواهر کوچیکی دارد برات می‌آید و بعد مدام مثلاً فرض کن بهش تأکید بشود که ازش کمک خواسته بشود برای اینکه در بزرگ در توجه به آن بچه کوچیک شریک بشه، خودش را شریک بدونه در پدر و مادرش.

ولی واقعاً بچه ۳، ۴ ساله را شما هر کاری بکنید، واقعیت زندگیش این است که احتیاج به توجه داره، اصلاً معنی درستی ندارد. شما به کس حالا این بیاید نمی‌دانم ادای این را در بیاورد که مثلاً به برادر یا خواهر کوچکش که تا نوزاده دارد کمک می‌کند. برای من یک ویژگی بچه اول این است که مثل همه بچه هایی که تنها بچه ای که پادشاه می‌ماند بچه آخره.

ویژگی بچه آخر تمام ویژگی های روان منش بچه آخر این است که پادشاهی که عزل نمی‌شود دیگر همچنان در خانواده به عنوان پادشاه. حالا مثلاً ۱۴ ۱۵ سالش هم شده ولی هنوز فکر می‌کند پادشاهه و سرویس باید مثلاً بگیرد همچنان. بچه اول بیشتر از هر بچه دیگر ای این خلع شدن از سلطنت برایش در واقع واقعیت دارد تو زندگیش و تاثیر دارد روش.

این‌ها ویژگی های بچه اوله با پدر مادر در واقع ویژگی های واقعی زندگیش یعنی معنی بچه اول. این‌ها را اگر خوب بفهمید که معنی بچه اول چیست بعد برای‌تان واضح می‌شود که اگر یک پسری به ۱۸ سالگی رسید و بعد یک برادر کوچیک برایش آوردن، این‌ها دچار تروما می‌شود. تک فرزنده دیگه، دست از خانه.

دقت میکنید؟ اگر فاصله بین فرزند اول و دوم ۱۸ سال باشه، دیگر این را نمی‌شود گفت ویژگی های بچه اول را دارد. این مطلقاً تک فرزنده و آن هم تک فرزند جدید خانواده است. آن الان پادشاهه، ۲۰۰ درصد بهش دارد توجه می‌شود و اگر فرزندی بعدش بیاد، اونه که دچار ترومای مثلاً بچه اول می‌شود.

و معنی بچه اول این است. بچه اول کسیه که یک مدت تنها با پدر و مادرش زندگی کرده باشه، یعنی با دو تا غول زندگی کرده باشه، با دو تا موجود پرفکت، یک مقدار استرس دارد.

من گفتم این فرق این بچه اولی که برای ۱۸ سال بدون در واقع بچه دومه، آن استرس یک خورده در موردش کمتره دیگر شما نباید انتظار داشته باشید که مثل آن بچه ای که الان ۱۸ سالشه، آن استرس ها را تحمل بکند.

برای اینکه به هر حال بچه دومه. یعنی اگر مفهوم این نحوه تاثیر ترکیب تولد و ساختار را خوب بفهمید، ساختار را که بهتان بدم، مثلاً خانواده را دارید بررسی میکنید، میفهمید که الان اینجا مثلاً نباید بگویید که این چون بچه اوله، فاصله زیاده. پس حتماً استرس دارد.

یک بار دیگر آدم خیلی ریلکسی هم هست. برای اینکه آن تجربه پر استرس بچه اول بودن را نداشته. خب نتیجه این تروما از نظر این فکر میکنم باز این‌ها ایده هایی که خود آدلر گفته بود این است که بچه اول و همینطور هر بچه دیگر ای این تجربه را به شدت با شدت کمتری برایش تکرار می‌شود.

بچه چهارم، بچه پنجم متولد میشه، قبلاً سه تا شریک نزدیک به خودش داشته، حالا یک دانه دیگر هم اومده، خیلی حالت تروما ندارد واقعاً. ۲۰۰ درصد، ۴۰ درصد بهش توجه میشه، حالا می‌شود ۳۰ درصد، می‌شود ۱۰ درصد. خیلی، آن بچه های وسط معمولاً ویژگی شون این است که در هیچ مرحله ای از زندگی شون توجه زیادی بهشان نشده.

در کتاب لمان، بحث کلاً بحثش در مورد بچه اول، آخر و وسط. ممکن است بچه های وسط ۶ نفر باشن، ولی یک اصطلاح جالبی به کار برده در مورد بچه های وسط. می‌گوید بچه های وسط احساسشون نسبت به خانواده شون این است که.

فرزندهای وسط: چرخ پنجم

مثل چرخ پنجم اتومبیل اند. یک چیز زاپاس دارند تو صندوق عقب گذاشتن. اگر یک چیزی پنچر شد، حالا شاید این‌ها را از صندوق عقب در بیارن. توجه خاصی بهشان نمی‌شود. یک مدت خیلی کوتاهی در نوزادی که نمیفهمیدن توجه، ممکن است بهشان توجه شده باشه.

ولی از وقتی فهمیدن رقیبی بوده پایین دستشون که توجه بیشتری بهش میشده، به بچه بالاتر مثلاً به آن خوش زادن، خلاصه معمولاً به طور سنتی بهش توجهات خاص همچنان می‌شود.

یعنی آن توجه ۲۰۰ درصدی اولی واقعاً به صفر نمیرسه. معمولاً بچه های اول کماکان به دلیل اینکه ارشدن، انتظارات بیشتری، یعنی یک خاصیت هایی در خانواده همچنان برای خودشان حفظ میکنند بعد از اینکه بچه های بعدی به دنیا اومدن.

کلاً فرزند اول زندگی پر فراز و نشیب تری دارد نسبت به فرزند دوم، سوم و آخر. یعنی یک مدت پادشاهه، بعد دوباره عزل میشه، بعد دوباره مثلاً چون فرزند ارشده، از یک برهه ای تو زندگیش بهش مسئولیت های بیشتری می‌دهند.

دقت میکنید؟ فرزند اول به همین به دلیل این زندگی که داره، این مراحلی که پشت سر میگذرونه، معمولاً شخصیت شون این‌جوری است که آدم های کارآمدی هستند، آدم های منظمی هستند، کارها را خودشان خیلی خوب انجام می‌دهند. مثلاً.

فرزند اول و زندگی نظامی

شما محاله بتوانید یک فرزند آخر را بفرستید در ارتش خدمت بکند. یا ارتش را به هم میریزه، یا این را میبرن خارجش می‌کنند. آدم نیست که مثلاً صبح ساعت ۵ صبح از خواب پاشه، لباس نظامی شو بپوشه، برود مثلاً یک عملیات قراردادی و یک سری الگوی خیلی مشخص انجام بده. ولی فرزند اول جون می‌دهد برای اینکه برود مثلاً فرض کن در یک محیط نظامی، شاید خیلی خوشش هم بیاید.

برای اینکه دقیقاً الگوها را بهش میگن، این هم استاد این است که آن الگوها را به طور کامل اجرا بکند. یک لذتی دارد دیگر به هر حال زندگی نظامی، نمی‌دانم هیچکدوم شما هیچکدوم نه آموزشی دیدید نه هیچی. واقعاً بروید در یک پادگان سلام مردها. حالا بچه اول باشند یا آخر.

فکر می‌کنم آن طعم این لذتی که تو زندگی نظامی هست را درک می‌کنند. زندگی بسیار منظم، تحت فشار و اینکه آدم یک جوری احساس می‌کند که هر کاری ازش سر می‌آید. یعنی این احساس را به آدم منتقل می‌کند.

یعنی این‌قدر فشار نه، مثلاً ممکن است در دوره آموزشی به یک نفر بیارن که طرف به این احساس برسد که خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کرده توانایی دارد و این احساس شیرینیه.

که آدم می‌تواند چقدر می‌تواند منظم بود، چقدر می‌تواند مسلط بود مثلاً به تمام می‌تونی می‌تونی دو وعده غذات را نخوری. الان به شما بگویند آقا دو وعده غذا نخور، فکر می‌کنی نمی‌شود اصلاً چطور ممکن است من دو وعده غذا همین‌جوری دلبخواه بدون آمادگی قبلی مثلاً به این غذا ندم.

ولی پنج وعده هم بهت ندن به هر حال می‌بینی که اتفاق خیلی عجیبی نمی‌افته. به هر حال در زندگی نظامی، نظم و ترتیب، یک احساس اینکه همه‌چیز کاملاً مشخص و روشنه، یک جذابیتی دارد که برای بچه‌های اول مخصوصاً جذابیت دارد.

قرار نیست نوآوری انجام بدی و نقطه ضعف بچه‌های اول این است که خیلی نوآوری انجام نمی‌دن و برای خاطر اینکه احساسشون این است که الگوهای پرفکتی وجود دارد که از همونا باید پیروی کرد.

در حالی که برای بچه‌های دیگر در خانواده این شدت در واقع نیست. شدت به اصطلاح هم‌زادپنداری و الگوبرداری از پدر و مادر. من از چیزهای تجارب خودم من با یک بچه اول خیلی به اصطلاح حاد آشنا شده بودم، ماجرا را مثلاً بهش گفتم.

ولی واقعاً گفتن داشت بهش. متوجه این که خیلی غیرعادیه از نظر آن حالت استرسی که دارد و اینکه همه‌چیز یک شیوه بهترین دارد و باید همان کار را انجام داد. واقعاً فلسفه زندگی بچه اول این است. هر کاری می‌خوای بکنی، این یک راهه. درست برایش هست، یک راه یکتا که بهترینه و تو باید بگردی و پیداش بکنی.

من فکر می‌کنم من دیالوگم با این آدم بود که این مثال را زدم. گفتم تو لابد می‌ری مثلاً می‌خوای میز هم بخری تمام میوه‌ها را زیر و را می‌کنی که اول بهترینش را برداری. بعد دوباره یک دور دیگر نگاه می‌کنی بهترین بعدی چیه، آن را برداری.

این هم همین‌جوری هاج و واج مرا نگاه کرد، گفت مگه جوری دیگه، گفت بله دیگه، آدم می‌خواهد برود چیزی بخره باید بین این پرتقال‌ها آن از همه بهتره، مثلاً اول فکر می‌کنی بعد این دیگر در این شرایط حاد یک خورده حالت بیماری پیدا می‌کنی دیگر حالا بچه آخر برو پرتقال اصلاً، می‌بینی نارنگی می‌خره. می‌گوید اصلاً چی، خیلی حواسش به این چیزها نیست.

یک چیزی خریده می‌خوریم دیگر حالا، مثلاً می‌بینی بچه آخر به دلیل اینکه چیزی نه بهش آموزش یاد می‌دن، نه کسی خیلی کاری به کارش داره، همیشه هم تحت حمایته، یک جوری در واقع به الگوها در عکس رفتارهای بچه اول درمی‌آد.

من یک فیلمی هست از یک کارگردان معروف به اسم بنوآ، اصلاً منظوری از اینکه این‌ها بچه اول و آخر و این‌ها ندارند. ولی شخصیت اول فیلم برای اینکه روحیش را بنوآ در فیلم نشان بده، دو سه بار این اتفاق در فیلم می‌افتد مثلاً یک جایی دو تا نخود را گذاشته دارد نگاه می‌کند.

یک مدتی دارد همین‌جوری نگاه می‌کند. بعد یک نفر می‌گوید چه کار داری می‌کنی؟ می‌گوید به نظر تو کدومشون بهتره؟ حالا دو تا نخود چیکار، بعد دقیقاً همین کار را یک جایی در ساختمونی در دو تا ستون را می‌پرسه که کدومش به نظرتون پرفکت‌تره، جالب‌تره.

یک جور حالت بیمارگونه فرزند اول یا پرفکشنیسم بودن فرزند آخر بودن، اینکه واقعاً این‌جوریه، یعنی به نظر شما این فلسفه درستیه که هر کاری یک روش کامل انجام دادن دارد و تو اگر آن اصلاً این‌جوری نیست زندگی، ها؟ اولاً اصلاً این‌جوری نیست که یک روش کامل وجود داشته باشه. راه‌های مختلف هست.

بعد هم ارزش ندارد تو بگردی روش کامل را برای مثلاً روش کامل خرید ۲ کیلو پرتقال مثلاً نیم ساعت اگر صرف بکنی ممکن است بشود همه پرتقال‌ها را بررسی کرد و کامل‌ترین ۲ کیلوش را انتخاب کرد. ولی واقعاً ارزش این را دارد که آدم بخواهد تو همه جزئیات زندگی خودش یک چنین وسواس‌هایی به خرج بده.

این فرزندهای اول از آن‌ور در معرض این خطر هستند که به حالت‌های وسواس بیفتند دیگر وسواس درست انجام دادن، دقیقاً همه‌چیز را سر وقت تمام کردن.

می‌گویم کارمند خوبی می‌شود برای اینکه شما بهش کار بدید، بگویید این را تا این موقع انجام بده، هرجوری شده سعی می‌کند اگر قبول کرده کار را انجام بده. وقت‌شناسند، وظیفه‌شناسند و همین‌جور که ترتیب تولد فرزندها مثلاً پایین می‌ره، این ویژگی‌ها کمتر می‌شود.

فرزندهای اول اگر یک روزی مدیر یک جایی شدید، من واقعاً در موقعی که در موقعیتی بودم که آدم استخدام می‌کردم، ازشان ترتیب تولد را می‌پرسیدم و فرزند آخر از نظر من سخت بود، یعنی وقتی می‌گفت من فرزند آخرم، خب دیگر آدم بعد می‌آید اینجا روز اول دو ساعت باید دیر بیاید بگوید آقا من نمی‌دانم سوار داشتم می‌اومدم پنچر شدم.

بعد فرداش نمی‌دانم باید پرونده را گم کند. فرزندهای اول بهترین آدم‌ها هستند برای اینکه زیر دست یکی کار کنند. حرف‌شنو هستند معمولاً. همین‌جوری زندگی کردن دیگر یعنی رئیس داشتن. از اول در خانه خودشان با دو تا رئیس زندگی کردن و لذت می‌برن از اینکه نظر رئیس را به خودشان با وظیفه‌شناسی با درست انجام دادن کارها جلب کنند.

فرزند آخر درست برعکس اصلاً آقا بالاسر نمی‌پسنده و به هیچ وجه احساس اینکه مثلاً استراتژی زندگیش این نیست که من کارهامو درست انجام بدهم تا به من توجه بشود. اگر هم برود در اداره سعی می‌کند با رئیسش روابط عاطفی برقرار بکنه، دوست بشوند با همدیگر و مثلاً این‌جوری در استراتژی زندگی فرزند آخر این است که یک جور محدودیت ذاتی دارد.

تلاشی هم نکرده برای اینکه این محبوبیت را در واقع به دست بیاره، توجه والدینش را جلب کند. چون ضعیف بوده، فرزند آخر خیلی راحت می‌رود می‌گوید من بدبختم، بیچاره‌ام. می‌بینید؟ ممکن است فرزند اول این احساس را نداشته باشه برود نقطه ضعف‌های خودش را به کسی بگوید. فرزند آخر گین خوبی در زندگی خانوادگیش نصیبش شده به دلیل ضعفش.

بنابراین خیلی راحت ممکن است ابراز ضعف بکنه، ممکن است ابراز جلب توهم بکنه، در حالی که فرزندهای اول این‌جوری نیستند.

پرسش و پاسخ

شما سؤال دارید؟ این چیز این منظم بودن با یک مقداری همان مسئولیت‌پذیری که گفتین تقویت هم می‌شه، این همان کاملاً خوب است.

فرزند، فرزندهای اول معمولاً مسئولیت‌پذیرترن، در عین حال پایین‌ترن. دقیقاً. تمام ویژگی‌های فرزند اول ساخته شده اصلاً این یکی از بدیهیاته که فرزندهای اول تقریباً به قاطعانه تو زندگی شغلی خودشان موفق‌ترن تقریباً. رئیس می‌شوند.

یعنی زندگی شغلی معمولاً خیلی خوبی دارند. آدم‌های منظمی هستند اصلاً انگار آفریده شدن برای کار کردن و مسئولیت‌پذیری. از تو بچگی‌شون این کار را شروع کردن دیگر به هر حال فرزند اول بعد از اینکه آن مراحل اولیه، ببین حتی آن مراحل اولیه یعنی تنها موندن با پدر و مادر، پرفکشنست شدن و یک مقدار استرس داشتن، کارها باید همه خوب و درست انجام بشود و بعد خلع شدن و مجدداً به عنوان یک آدم مسئول، همه این‌ها به درد زندگی شغلی می‌خورد.

این‌ها تجربه‌هایی که این‌ها دارند طی می‌کنند برای اینکه بتونن مسئولیت در جامعه بپذیرن.

فرزند آخر در برابر فرزند اول

حالا شما مقایسه کنید با یک فرزند آخر. نه آموزش دیده، نه کسی مثلاً دیگر مراقبش بوده که حالا مثلاً فرض کنید فرزند آخر، این فرزند ششم اصلاً خیلی بهش دیگر توجه، نه اینکه توجه شده به صورت ترحم، ناز و نوازش کردن، نه توجه به این عنوان که کارهاشو درست انجام بده.

اشیا از دستش می‌افتن، طبعاً بزرگسالی هم ممکن است غذا دارد می‌خوره، قاشق چنگالش پرت می‌شود این‌ور و آن‌ور. برای اینکه شده و کسی این را ملامت نکرده، چون بچه آخره دیگر هفت سالش، بچه اول وقتی هفت سالش شد، فرزند ارشد خانواده بود و همه کارهاشو باید درست انجام می‌داد و پدر و مادر هم اگر یک کاری بهش یادآوری می‌کردن، تذکر می‌دادن.

ولی فرزند آخر ۱۰ ساله‌ام که می‌شه، اگر کیفشو تو مدرسه جا بذارم، کسی زیاد می‌گوید آقا خب طفلک، این بچه کوچولوئه دیگر حالا دیگر نمی‌گن این ۱۰ سالشه، بسه دیگر تا کی می‌خواد؟ چون هنوز بچه کوچولوئه، یک جوری بهش همه‌ش آوانس می‌دهند اصلاً ویژگی بچه اول این است که طبیعتش این است که آوانس می‌خواهد.

یعنی بچه آخر، آوانس می‌خواهد دیگر یعنی همه زندگی‌شو بهش آوانس دادن. یعنی اشتباه کرد نباید دعواش کنند. تو کارم همین‌طوریه مثلاً یک جوری شاکی می‌شود که حالا آقا این پرونده گم شده، طوری نیست که یعنی انتظار مجازات نداره، تنبیه نشده تو زندگی خودش. طبعاً این موجودی که، این خوبی‌هاش اینه، آدم‌های ریلکس‌ان. معمولاً آدم‌های، مثلاً در این‌جور جاها شادن.

یک جورهایی خلاق‌ان. اکثر هنرمندها بچه آخرن. برای اینکه الگویی خلق می‌کنن، نه اینکه تو جلوش یک الگو بذاری. خطاطی که می‌خواهد خط نستعلیق بنویسه، بهتر است بچه اول باشه. ولی بچه آخر را به این نستعلیق بهش یاد بدی، مطمئن باش شکست می‌خورد. خودش. یعنی اصلاً اینکه. حالا خب این را که قبلاً نوشتم، حالا این نون را اصلاً این‌جوری می‌کشم، ببینم چه می‌شود.

دقت می‌کنید؟ یک جورهایی فرزند اول و آخر کنتراست دارند دیگه، برعکس همدیگر اصلاً. این‌ها واقعاً موجوداتی‌ان که برای کار آفریده شدن و این‌ها موجوداتی‌ان که از نظر خلاقیت و مثلاً هنری، این خلاقیتی که مثلاً فرض کنید یه، می‌خواهید دانشمند بشید، فرزندهای آخر از این بچه‌هایی هستند که از دانشگاه‌ها اخراج می‌شوند ولی نابغه‌ان.

این فرزند آخر محاله از، فرزند اول از دانشگاه اخراج نمی‌شود. درس‌هاشو منظم ممکن است خیلی خلاق نباشه، نذوق نه، از خودش نشان نده. ولی دکتراش اگر بخواهد می‌گیرد.

فرزند آخر ممکن است یک موجود بی‌نهایت باهوش و خلاقی باشه، مسئله‌ها را از یک راه‌های ابتکاری حل بکنه، ولی درس‌هایی که دوست ندارد را نمی‌خونه. بعد هیچی دیگر ممکن است لیسانسش را نتونه بگیرد. این تیپ، ببین تمامی حرف‌هایی که من دارم می‌زنم نسبیه.

مقایسه بچه‌های در محیط. ممکن است شما می‌توانید در یک خانواده بی‌نهایت خانواده‌ای که پدر و مادرش جفتشون فرض کنید نظامی‌ان، بچه آخر ممکن است از بچه اول یک خانواده دیگر بی‌نهایت منظم‌تر و مرتب‌تر باشه اصلاً آوانس بهش ندادن. یعنی از بچگی همان‌جوری که به بچه اول گفتن تو باید سر صبح پاشی، چرا چند‌قالت افتاد، تشر دارند تو گوشش، آن بیچاره هم زده‌ست به همین ترتیب.

بنابراین این ذهنیت اصلاً به عنوان فرزند آخر خیلی استفاده‌ای نکرده. یک ولی تو همان خانواده نظامی و فرزند اول و فرزند آخر مقرراتی‌تره، آن خلاصه یک قولی ریلکس‌تره، زیاد مثلاً توجهات آن شکلی، هیچ‌وقت بیشتر از توجه را نداشته و این‌ها یک مقداری به هر حال بیشتر تاثیر داشته.

بنابراین اصلاً این‌طوری نیست که هر فرزند آخری آدم بی‌نظمیه. یکی از بحث‌هایی که من نمی‌دانم این را خود آدلر گفته یا نه، ولی الان کاملاً حالت کلاسیک داره، تاثیر این است که وقتی که از یک نفر می‌پرسن که تو ساختار خانواده‌تو بگو، حتماً می‌پرسن که پدر و مادر و خودشان فرزند چندم خانواده‌ان.

ازدواج و ترکیب ترتیب تولد

اگر دو تا فرزند ارشد با هم ازدواج بکنن، خانواده پادگان می‌شود. به هر حال جفتشون نیه‌شون این‌جوری است که همه کارها حداکثر با هم اختلاف دارند که آن روش پرفکت کدومه که باید بچه‌ها باهاش تربیت بشوند. ولی خلاصه روشی وجود دارد این بچه باید این مثلاً در سن دو سالگی رخت‌خواب خودش را خودش باید مرتب کند و باید کاملاً صاف بکند اصلاً دیگر کار نصفه‌کاره ندارد.

بنابراین حتماً باید این ممکن است خانواده‌ای که پدر و مادر خودشان پرفکشنیسم‌ان، تک‌فرزندن، خدای‌نکرده، تک‌فرزند بودن این‌جوری نمی‌شن بچه‌ها. تک‌فرزندهای مهاجرای دیگه‌ای دارند. بله زیاد. شما خب یک خورده تعامل بکنید. من فکر می‌کنم آره، همه این چیزها موثره.

این‌ها یک چیزاییه، حرف‌های تقریبیه که به هر حال کم‌کم شما به تجربه، مثلاً من برام این‌جوری پیش آمده که یک آدمی را می‌بینم، می‌فهمم که این فرزند اوله ولی نمی‌خوره فرزند اول باشه.

یک چیزی تو زندگیش هست، یعنی یک ویژگی‌ای هست که باید بروید پیدا کنید. پدر و مادرش چه‌جوری‌ان یا تو خانه بچه بزرگ‌تر از خودش وجود داشته. واقعاً این مدل‌ها خیلی مدل‌های خوبین. یک جای تقریبی، از نظر اطلاعاتی بهتان می‌دهند.

ولی می‌گویم اصلاً معنایش این نیست که الان شما بگویید این فرزند فرزند اول یا آخره یا دومیه، من بتوانم دقیقاً بگویم که می‌توانم بگویم تو ساختار خانواده‌اش تفاوت‌هایی که با بقیه داره، طیف خانواده چه‌جوریه، ولی ممکن است تو جامعه‌ای که می‌آد، بستگی به شرایط تربیتی‌اش یا ویژگی‌های خاصی که تو زندگیش بوده، یک تغییراتی داشته باشه. خب، این هم از سوال. من هم فکر می‌کنم مثلاً کار را نمی‌شه، یک دوره‌ای مثلاً خوب، یک چیزهایی بیشتر به نظر می‌آید.

یعنی آن غلطی که آن‌ها دارن، ولی مثلاً دیسیپلین بیشتر بله. من هم که فرزند ندارم، چیز داشتم، این دیسیپلین را همه‌ش. ولی الگوبرداری آن‌ور مثلاً، منظورم از الگوبرداری چیه؟ اینکه دو تا الگو می‌گیرن، دنبال دیسیپلین معنایش همین است دیگر نه اینکه الگو را حتماً، ممکن است الگو را هم خودش حتی تولید کند.

به هر حال یک چیزی می‌گذارد جلو خودش دقیقاً با نظم، یک هنرمند این کارم حتی نمی‌کند. هنرمند تو خلاقیت و هنری و کار و خودش هم این‌طوری نیست که یک الگوی خاص را مثلاً، مدام دارد تجربه می‌کند. این ویژگی فرزند آخر این است که به کار نو انجام دادن علاقه دارد. فرزند اول این ویژگی را کمتر دارد.

ولی تمام این چیزهایی که من دارم می‌گویم قابل اصلاح، یعنی اصلاً دونستن این چیزها خوبیش این است. اگر شما فرزند اولی، بدونید که یک چیزهایی تو خوبه، زیادی شاخص بوده، کجاها ضعف دارید.

و قبل از اینکه دیر بشه، سراغ این بروید که خب یک آدمی داشتیم که اگر مثلاً فرزند آخری بی‌نظمی، مثلاً یک احتیاج دارید به آوانس مثلاً در زندگیتون، بدونید که خارج از خانواده دیگر بهتان آوانس نمی‌دهد. این را کلاً از ذهنتان بریزید بیرون.

سعی کنید که مثلاً نظم و ترتیب‌تون را به خودتان هرچه شده فشار بیاورید و یک خورده مثلاً بیشتر شبیه فرزند اول‌ها رفتار کنید. می‌خواهم بگم، می‌شود این را گفت بیشتر آه، آه، آیا تو الگوی به اصطلاح کودک و والد بخواهید برید، آه، یک مقدار سخته، برای خاطر اینکه گاهی، نمی‌دانم چگونه بگم، این، آه، ببینید مثلاً شیوه‌های زندگی، شیوه‌های خودآگاه زندگی رو، ما یک جوری نسبت می‌دهیم به والد، نه به، یعنی الان این آدم بزرگ شده و برای خودش یک منش.

خودآگاهانه‌ای تو زندگیش دارد و باز به دلیل این فرزند اوله، یک منش‌ها به یک سمتی مثلاً رفتن. به نوعی همه این‌ها ذخیره شده در والد، یعنی که به تربیت مربوطه. و، این‌ها یک حائل‌هایی هستند که، آه، یک خورده من احساس بدی میده، نمی‌شود گفت که حالا یک کسی که یک فرزند اول افراطیه، یعنی بالغش کار نمی‌کند.

نه، بالغش قوی‌تره. بالغش، فرزند آخر کودک قوی‌تری دارد و فرزند اول والد قوی‌تری دارد. این را می‌شود گفت. ولی اینکه هرچه هست مربوط به والد و مثلاً کودک و این‌ها هست، نه، ولی این به وضوح، آه، این ویژگی‌های فرزند اول در واقع نتیجه‌ی تأثیر زیاد والد روشه و فرزند آخر هم کاملاً مشکلش کودک، کودک خیلی فعالشه.

معمولاً فرزندهای آخر هم این ویژگی را دارند که انگار به اندازه سنشون بزرگ نشدن، یک جور ناپختگی دارند. مشکل دارن، خب یک شخصیتی را دارن، می‌توانند اسم بذارن. خداداد عزیزی فکر کنم خودش فرزند آخر باشه. سرنوشت علی دایی که باید فرزند اول باشه.

خداداد عزیزی همش در همان لج کردن و قهر کردن، این حتی بازیشو نگاه کنید، هیچ دیسیپلینی تو بازیش نبوده، اصلاً مزه‌ی بازیش به همین بود که اصلاً یک کارهایی می‌کرد که هیچ منطقی نبود. غیرمنتظره بود دیگه، در زمین فوتبال هم هیچی هم یاد نمی‌گرفت. علی دایی هر دو سه ماه که می‌رفت و برمی‌گشت، آدم می‌دید که دو تا کار جدید یاد گرفته.

نه اینکه تمرین زیاد می‌کرد، تلاش می‌کرد مدام. این‌ها تو خلق و خوی فرزند اول و آخر دقیقاً داشتن و می‌بینید که دایی چقدر آدم موفق‌تریه. خداداد عزیزی، دایی هیچ تیمی شش ماه بیشتر تحملش نکرد.

و اینکه سر تمرین نمی‌اومد و این‌ها شما مطمئن باشید که یا فرزند آخره، یا زندگیش یک ویژگی‌های خاصی داره، مثلاً یا پدر نداشته، زیر دست مامانش مثلاً بزرگ شده، یک چنین چیزهایی تو زندگیش هست که این رفتارها، رفتارهای یک موجودیه که بیش از اندازه عاطفیه و یک جورهایی به اصطلاح این حالت، نبوغ را نشان می‌دهد.

ولی بدون نظم، بدون کارکرد زیاد. آدم نابغه‌های واقعی که به یک جاهایی مثلاً تو علمی و این‌ها می‌رسن، معمولاً آدم‌های خلاقی هستند که کار هم زیاد می‌کنند.

صرفاً با همین‌جوری خلاقی، صرفاً نمی‌شود. خب این، بله بفرمایید. نه، خیلی دیگه، فشار ما داریم، باید موجودات عجیب و غریبی باشند که چنین حالت‌های عجیبی پیش بیاید. تک‌فرزند، نه، می‌گویم در واقعیت، واقعاً باید یک خانواده‌ی عجیب باشه. یعنی از، در شرایطی تک‌فرزند قرار بگیرد که مثلاً خیلی زود به اینجا برسد که مثلاً انگار هم‌تراز با والدینش.

خب، بگویید که به تک‌فرزند مجدداً رسیدیم، من نمی‌دانم چقدر وقتم مونده، یک ساعت و، آه، ۲۰ دقیقه صحبت کردم، نه؟ تا هرچقدر بخواهید می‌توانیم این بحث رو، چون می‌شود در مورد فرزند دوم، سوم، چهارم، همین‌جوری صحبت کرد. هرکدومشون به هر حال یک ویژگی‌های تقریبی دارن، ولی ویژگی‌های اصلی که خیلی واضحه، معمولاً در مورد فرزند اول و آخر و فرزندهای وسط به طور سرجمع، یک چیزهایی می‌شود گفت.

ولی یک ظرایفی مثلاً در مورد فرزند دوم، سوم و این‌ها هست که به نظر من واقعاً جا دارد. یعنی من حتی این‌ها را در نمونه‌هایی که می‌شناسم، فکر می‌کنم که، آه، یک چیز خیلی بدیهی در مورد فرزند اول این است که در تیم‌ورک خیلی خوب کار می‌کنند.

این را بهشان یک جا، چیز مشخصی تعریف بشه، یک جایگاهی بهشان بدیم، راحت با آدم‌ها همکاری می‌کنن، برای اینکه تو زندگیشون، خلاصه یاد گرفتن که با رقبایی که بعدشون میان، و هر دفعه یک کسی ظاهر می‌شود تو خانواده و جای این را تنگ‌تر می‌کنه، به هر حال کنار بیان.

مگر اینکه می‌گویم این‌ها یک زندگی آن‌ملی آن‌نرمالی در واقع داشته باشند. به‌طور طبیعی بچه‌های اول برای تیم‌ورک مناسب‌اند و همین‌طور بازی‌کردن بچه‌های آخر که می‌ریم احتمال اینکه کار گروهی بشود خوب باهاشون کار کرد کمتره به دلیل آن مهارت‌های بی‌نظمی که معمولاً نشان می‌دهند.

این الان واقعاً این حرف‌هایی که من زدم می‌شود گفت فیلمش بهتره؟ مثل این است که شما بگویید مثلاً بله، یک آدم هنرمند مثلاً هنرمند شدن بهتر است یا مثلاً فرض کنید رئیس یک اداره شدن. این قابل مقایسه نیست. این‌ها یک ویژگی‌های خیلی جالبی نشان می‌دهند بچه‌های آخر که بچه‌های اول ندارند و این‌ها هم همین‌طور.

و طبیعی هم این است که آدم‌ها سعی کنند که همه ویژگی‌های مثبت را یعنی چقدر خوب است که یک بچه‌ای مثلاً آخر خلاق یاد بگیرد که منظم هم باشه، بعضی‌بیشتر هم باشه، یاد بگیرد که خلاصه حالا اگر تو خانه امر و نهی زیادی بهش نشده، تو اداره که می‌رود استخدام می‌شود رئیسش ممکن است تنبیه‌ش بکند به دلیل اینکه پرونده گم شده.

بنابراین حواسش جمع باشه. همه این نقطه ضعف‌ها را به‌طور طبیعی تو آدم‌ها ممکن است به‌وجود بیاد، می‌شود با چیز رفع کرد، با تمرین کردن و با آموزش. این‌ها از آن چیزهایی نیست که شما واقعاً یک نقطه ضعف‌های اساسی وجود دارد گاهی که شما می‌دانید هم هست، یعنی کاریش نمی‌توانید بکنید.

در دسترس، ولی این چیزهای ناشی از منش‌های فردی که در اثر مثلاً ترتیب تولد و تفسیرهای خانواده هست، این‌ها گاهی خیلی سریع طرف می‌تواند با یک آگاهی مختصری در یک مدت کوتاهی رفع بکند.

من یک عبارتی نوشتم که فکر می‌کنم این فلسفه زندگی و ارتباط فرزند آخر با موجودات خارجی این است که حرفش این است که من به کار شما کار ندارم، شما به کار من کار نداشته باشید.

و فرزند اول حرفش این است که من به کارت کار دارم، شما هم به کار من کار داشته باشید. ما می‌خواهیم کارها را خوب انجام بدهیم. نه اینکه می‌خواهیم راحت باشیم، ریلکس. بچه‌های اول بیشتر دنبال اینن که آرامش خودشان را حفظ بکنند. خب چه کار داری؟ من دارم این کار را این‌جوری انجام می‌دهم.

بچه‌های، یک بچه آخر را بگذارید پیش یک بچه اول، بچه آخر مدام در مورد اینکه این کاری که انجام، آن‌جوری این کردی بهتر است. چرا این کار را این‌جوری کردی؟ اصلاً منظور بدی نداره‌ها. فکر می‌کند دارد کمکش می‌کنه، راهنمایی می‌کند و توقعش این است که آن هم اگر چیزی به ذهنش می‌رسد به این بگوید. خوشحال هم می‌شود بشنوه.

اگر شما به یک بچه اول یک چیزی یاد بدید، بگویید که مثلاً این کار را این‌جوری انجام، نه، می‌خواهد از بزرگ‌ترها یاد بگیرد. به‌راحتی بهش ایراد بگیرید، آقا این کار اداری که انجام دادی، این روال‌ش را این‌جوری بکنی بهتر می‌شود. خیلی هم ازتون تشکر می‌کند.

همان را به یک بچه آخر بگید، احساس می‌کند دارید تو کارش، تو کارش دخالت می‌کنید و حالا دیگر من کار را این‌جوری انجام دادم، مثلاً چه شده؟ کلاً علاقه‌ای به اینکه از دیگری حرف بشنوه، تبعیت بکنه، کمتره نسبت به فرزند اول. خب، در یک کتابی نوشته بود که.

ازدواج، طرح‌ها و استراتژی فرزند آخر

از ویژگی‌های فرزند اول که وقتی می‌خواهند ازدواج بکنن، حداقل ۱۰ تا سوال می‌پرسن. همه‌چیز را چک می‌کنند. بنابراین فرزندهای اول از آن آدم‌هایی هستند که احتمالاً یک دفترچه یادداشت دارن، برنامه‌های روزانه‌شون را در آن نوشتن، ممکن است فلوچارت هم کشیده باشند. اپتیموم بکنن، وقت‌هاشون را و این را اگر به بچه آخر نشان بدن، طرف فکر می‌کند این‌ها دیوونه‌ان.

خب، بگذارید در مورد بچه آخر هم همین‌جور موازی با بچه اول صحبت کردم. یک چیزهایی اگر باقی مانده باشه، آخه در یک کتابی در مورد فرزندهای آخر نوشته بود که معمولاً از آن آدم‌هایی هستند که طرح‌های بسیار زیادی برای زندگی خودشان دارند که به هیچ‌کدوم عمل نمی‌کنند. ممکن است تو دفترچه‌شون فلوچارتی نباشه، ولی یک عالم چیز نوشته.

این کتاب‌ها را بخونم، بروم اینجا، همه دنیا را ببینم و بعد آخرش می‌بینید که برای این برنامه اپریشنال ندارد برای اینکه چه جوری می‌خواهد به این اهداف برسد. یک جوری حس‌هایی دارد. دوست دارد این‌جوری باشه. چقدر خوب است آدم زندگی‌ش این‌جوری باشه، آدم همه کتاب‌های دنیا را خوانده باشه. می‌دونید، این کلاً ویژگی آدم‌هایی‌یه که خیلی کار نمی‌کنند.

آدم‌هایی که خیلی کار می‌کنن، می‌فهمند که مثلاً آدمی که اهل مطالعه‌ست، می‌داند که نمی‌شود همه این کتاب‌ها را خوند. کتاب خونده، می‌داند که خب چقدر وقت می‌گیره، بنابراین هفته‌ای، آدمی که کتاب نمی‌خونه، ممکن است آرزو داشته باشه که یک دفعه تو یک ماه ۵۰ تا کتاب بخونه. دقیقاً نشان‌دهنده چیز است دیگه، آدم‌های، یک شوپنهاور یک جمله‌ای داره، من خیلی دبیرستان بودم، این تو یک کتابی این را خواندم.

می‌گوید که، می‌گوید آدم‌هایی که به شما می‌گویند که من این‌قدر کار دارم که اصلاً برای کار دیگه‌ای وقت ندارند. این‌ها دقیقاً همان آدم‌های بی‌هیچ‌کاری‌ان. آدم‌های کاری همیشه یک جوری وقتشون با کاراشون یک جوری تنظیم شده‌ان. یعنی اول در واقعشون عملی نگاه می‌کنن، اصلاً آن چیزهایی که در وقتشون نمی‌گنجه و این‌ها را نمی‌گن کارای زیاد دارند. می‌دونین منظورم چیه؟

می‌دونین که زندگیشون این‌جوری است که باید عملی نگاه می‌کنند. یعنی من اصلاً هیچ‌وقت این‌جوری نیست به شما بگویم من در ماه آینده ۱۰۰ تا کتاب باید بخوانم اصلاً هیچ‌وقت ذهنیاتش به این سمت نمی‌ره. همیشه در چون عملی نگاه می‌کند در حدی که ممکن است بخونه کتاب مدنظرش هست. ولی یک آدمی که اهل کار کردن نیست، آدم‌های معمولاً بی‌نیاز ممکن است کاملاً حرفای این‌جوری بزنن.

خب، یک نکته در مورد بچه‌های آخری این است که اصولاً اهل رقابت نیستند. تک‌فرزندها نه، آن حالت آن‌ها ولی کلاً هیچ‌وقت ببینید در استراتژی تدوین، تاکتیک تدوین بچه آخر تو زندگیش اگر اصلاً الگوهای بچگیش بخواهد پیروی بکند این است.

اگر رقابتی وجود داشته باشه تو محیط کارش یا هر جای دیگه، معمولاً تاکتیکش این است که یک جوری با مقامات بالا ارتباط برقرار کند و مشکلات خودش را حل کند.

این کلاً اهل رقابت کردن با آدم‌های هم‌سطح خودش زیاد نیست. برای اینکه در زندگی خودش هم همیشه این‌جوری حمایت که ازش شده از بالا بوده. یاد نگرفته که مثلاً اگر برای پدر و مادر و خواهرش می‌خواهد مثلاً حقشو بخورن یا حالا بچه‌های آخر این‌ها هستند که می‌روند تو کوچه بعد با گریه برمی‌گردن، مامانشون می‌گویند مثلاً اسباب‌بازی‌مون بچه‌ها مثلاً گرفتن.

خب؟ از بچه اول نمی‌شود اسباب‌بازی‌شو گرفت. آن ممکن است اسباب‌بازی دیگران را بگیرد. ولی بچه آخر این‌جوری که آخرش باید یک جوری مدیر مدرسه، باید یک جوری معلم بشه، مامانش بگوییم مثلاً این بلای تو برو مثلاً این اسباب‌بازی را از آن پس بگیر.

دیگر این شیره کلی تاکتیک به اصطلاح بچه آخر در خونه‌ست که ممکن است تمرین پیدا بکند و فاجعه‌ست دیگر یک آدمی که تو محیط کار رقابت‌های کاری برایش همیشه وجود داره، انتظارش این باشه که رئیس اداره مثلاً باید ازش حمایت بکنه، رئیس اداره هیچ‌وقت نمی‌آید در مثلاً کار کارمندای دون‌پایه‌ای که دارند با همدیگر رقابت می‌کنند دخالت بکند. برای خاطر این است که این‌قدر طفلک ناراحت می‌شود.

ناراحت می‌شود. خب یک ویژگی‌ش که همیشه در مورد بچه‌های آخری می‌نویسن این است که معمولاً بچه‌های آخر ویژگی‌شون این است که به اصطلاح کمدین خانواده‌ان. هم به دلیل محدودیتی که دارند و هم به دلیل اینکه اصولاً شوخ‌طبع‌ان، موجودات شوخی‌های جالبی ممکن است بکنند.

آن لِمن جالب است خودش بچه آخره و خیلی توصیف‌های جالبی از زندگی خودش و ویژگی‌های بچه آخر و ازدواج عجیب و غریبی که در خودش برایش پیش آمده و چه موضوعی در رابطه باهاش بگوییم از آن نجات داده.

فکر کنم آن لحظه‌ای که با همسرش آشنا شده یک چیزی شبیه گفتگر بود. برای اینکه آدم هی با استعدادی بوده و تحت حمایت همسرش دکترای روان‌شناسی‌شو گرفته. اگر کسی پیدا نمی‌شد ازش حمایت بکنه، از آن هم بهش گفتگر.

فکر کنم واقعاً یادم نیست. گفت نظافتچی یک جایی بود که اصلاً دستشویی‌ها را درست می‌کرد، یک خانم این‌ها را درک کرد و با هم آشنا شدن و بعداً هم ازدواج کردن. و خودش می‌گفت که هنوزم مثلاً جورابامو این‌ور می‌ندازم، این بیچاره همین‌جوری دارد می‌گرده مثلاً این‌ها را برمی‌داره. بله. دقیقاً اصلاً در اثبات همین چیزها می‌گوید که مثلاً شانس آورده فرزند اوله که ویژگی نرسینگ دارد.

فرزندای اول پرستارا به طور طبیعی یا فرزند اولن یا با یک احتمالی تک‌فرزندن. تک‌فرزندها ممکن است ویژگی‌های نرسینگ خیلی خیلی غلیظ داشته باشند. دقیقاً چون نرسینگ زیادی دیدن، در یک حالت‌هایی تبدیل می‌شود به اینکه عیناً همین رفتار را در مورد موجودات کوچک‌تر از خودشون، از ضعیف‌تر از خودشان ناخودآگاه بروز می‌دهند.

ممکن است یک بچه فرزند تک‌فرزند از یک موجود نحس. بسیار پرتوقع ممکن است تبدیل بشود تا یک موجود بی‌نهایت مثلاً یک حالت نرسینگ و حمایت از دیگران داشته باشند. این را دقیقاً رفتارهایی که دیده را بازتاب بده به خارج خودش. این بستگی به خصلت‌های آن آدم و وضعیت تربیتی‌ش دارد. فقط ویژگی فرزند اول این است که اگر چیزی هست شدیداً این‌جوری است.

این‌جوری نیست که مثلاً. حالا یک خورده این دیگر حالت نرسیدن دارد دیگر مثلاً همه مردم را طرف‌داری می‌کند. هرکی که گیرش بیاید. یک جوری همه‌چیز اغراق شده‌ست دیگر این نتیجه‌ی زندگی کردن با غول‌هاست. و یک جوری ناخودآگاه تحت فشار در واقع قرار گرفتن. حالا یا ممکن است یک آدمی بی‌نهایت لجوج و پرتوقع.

معمولاً این تک‌فرزندها در معرض پرتوقعی بی‌نهایت زیاد هستند. و حس به هر حال در مرکز کهکشان بودن. اگر بتونن از خانه بیان بیرون و قبول کنند که مرکز کهکشان نیستن، ممکن است خیلی آدم‌های جالب و ممکن است ویژگی‌های فرزند اول و آخر رو، خب فرزند اول و آخر هم دیگر هم پرفکشنیسم‌ان، اون‌طور پرفکشنیسم‌ان، هم بی‌نهایت احتیاج به حمایت دارند. این جذب بین خصلت‌های فرزند اول و آخر، یعنی همه‌ی این‌ها می‌تواند ملغمه‌ای باشه تو وجود یک تک‌فرزند. سوالی‌تون؟

فرزندهای وسط و استقلال

خب، برویم سراغ بچه‌های وسط. که چرخ‌های پنجم اتومبیل که زاپاس‌ان دیگر ممکن است در هیچ لحظه‌ای از زندگی خودشان در دورانی که چیزی می‌فهمیدن توجه خاصی بهشان ندیده باشند. بنابراین در خانواده به نظر من خوب نیست، ها؟ معمولاً معمولاً بچه‌های وسط، بچه‌هایی هستند که از زندگی خانواده‌ای خودشان خیلی حالت رضایت ندارند.

ولی دقیقاً این برای‌شان یک چیز، یک گین‌هایی تو زندگی‌شون دارد که به کاملاً برتری پیدا می‌کنند نسبت به بچه‌های اول و آخر. خیلی موجودات مستقل‌تری‌ان. یعنی اصلاً آن درگیری، بچه‌های اول و آخر معمولاً تا آخر عمر یک جوری با خانواده خودشون، با پدر و مادرشون درگیرن. درگیر به معنای مثبت، یعنی جدا شدنشون از خانواده حالت مکافات برای‌شان دارد.

بچه اول عادت کرده به اینکه همیشه در واقع چیز باشه، تحت حمایت باشه. بچه اول هم، بچه آخر این‌جوریه، بچه اول هم که به هر حال یک جوری تمام زندگی‌شو الگوبرداری کرده از پدر و مادر خودش. معمولاً بچه‌های اول حافظ سنت خانواده‌ان دیگر کلاً یک مثلاً پرنتال ولیو.

ما ناخودآگاه اگر مثلاً فرض کنید سنت، زندگی سنتی این‌جوری بود دیگه، وارث اصلی مثلاً پدر، شغل پدر مثلاً فرض کنید اگر نجار بود، معمولاً پسر اول، اگر فرزند ارشد پسر بود، پسر نخست‌زاده، باید نجار می‌شد. اگر پادشاه بود، باید پادشاه می‌شد. تمام ویژگی‌های پدر و مادر، به اصطلاح ارزش‌های خانوادگی به فرزندهای اول بیشتر از فرزندهای دیگر منتقل می‌شود.

به طور طبیعی. یعنی این‌ها باز بستگی به خانواده‌ها دارد. و فرزندهای وسط، بنابراین موجوداتی هستند که درست است یک مقدار جذب خانواده به نظر می‌آید در آن بی‌توجهی می‌بینن، توجه خیلی خاصی بهشان نمی‌شه، این برای‌شان تو زندگی بعد از جدا شدن از خانواده‌شون خیلی خیلی می‌تواند موثر باشه.

راحت دوست پیدا می‌کنند اصلاً یکی از مشکلات برای بعضی از خانواده‌ها این است که فرزندهای وسط دوست‌باز می‌شوند. از این بچه‌هایی می‌شوند که بیشتر از همه وقتشون را خارج از خانه صرف می‌کنند مثلاً دوره نوجوانی. و. ببین، این ویژگی بدی نیست. محیط بیرون از خانواده برای فرزندهای وسط جاذبه دارد. آنجا ممکن است توجهاتی بهشان بشود که تو خانواده هیچ‌وقت در آن حد بهشان نشده.

ممکن است در کلاس بین دوست‌های خودشان مرکز توجه باشن، در حالی که تو خانواده‌شون هیچ‌وقت تجربه‌ای نداشتن. معلم ممکنه، بنابراین ممکن است اگر یک بچه مثلاً پنجمی که تمام اطرافش پر بوده و کمترین توجه را شاید بهش شده، آخری‌ترین بچه خانواده بوده، اگر یک معلم کلاس اولش کوچک‌ترین توجه خاصی بهش نشان بده، ممکن است این بی‌نهایت درس‌خون بشود و تو زندگی‌اش اصلاً به در مدرسه جذب، جذب بشود.

ممکن است جذب دوست‌ها بشود. این‌ها همه این‌ها می‌تواند عامل انحراف باشه، می‌تواند عامل مثبتی باشه. ویژگی مثبت این است که معمولاً فرض بر این است که بچه‌های وسط در ازدواج راحت‌تر و موفق‌ترن. برای اینکه درگیری کمتری با سابقه خودشان دارند. این‌ها اصلاً شوق اینکه زندگی خانوادگی جدید تشکیل بدن، شوق مستقل بودن تو این‌ها بیشتر از فرزند اول و آخر.

فرزند آخر وابسته‌ست، از نظر عاطفی، از هر نظر. فرزند آخر احساس مسئولیت شدیدی نسبت به خانواده‌اش دارد و مثلاً جدا بشود از خانواده‌اش احساس می‌کند که مثلاً احساس گناه بیشتر دارد. مثل اینکه مسئولیت‌های خودش را گذاشته رفته.

چون موجودات مسئولیت‌پذیری هستند به هر حال این ویژگی‌ها را دارند. یک چیزی که الان از این فرزندآوری در واقع من اینجا خواندم این است که این‌ها آمادگی این را دارند که مبارزه مبارزان راه عدالت اجتماعی اون‌جور که شما می‌گید، یک حس این‌شکلی دارند.

اینکه مثل اینکه ناخودآگاه در موردشون این بی‌عدالتی بی‌توجهی شده و مساوات مثلاً یک چیزی است که برای‌شان آرمانه. بنابراین ممکن است تو زندگی اجتماعی، سالووی یک ایده‌ی سالووی آدم علمی‌ترین آدم تو همه‌ی کسانی که در مورد این چیزها حرف زده و دیگر این‌قدر تحقیقات آماری انجام داده تا این حرف‌ها را به کرسی نشونده، بعد از مثلاً دهه‌ی ۶۰، ۷۰، همان کاملاً شک و تردید وجود داشت که چقدر این‌ها از نظر آماری حرفای درستی هستند.

چون واقعاً عوامل دیگه، ببینید مقایسه کردن یک فردی از فرزند ارشد یک خانواده با فرزندای ارشد دیگر را در کلاس گذاشتن، فرزندای آخر را در کلاس گذاشتن، یک جوری اشتباهه. به خاطر اینکه در خانواده این خوب می‌شود مقایسه کرد، نه در یک جمعیت آماری بزرگ. همیشه به هر حال جمعیت آماری هم کوچیک‌تر بگیر، خب نتایج ممکن است این‌ور آن‌ور بشود.

بنابراین خیلی احتیاج، نزدیک ۲۰ سال سالووی کار کرده تا یک جوری مثلاً حرفای کلی نشان داده شده که این‌ها حرفای علمیه. همین می‌گویند آن پیپری که در ساینس چاپ شد، حالا شاید حالا مربوط به این موضوع خیلی خاص بود در واقع، مربوط به آزمون‌های هوش و ارتباطش با پرسنالیتی.

این کار آماری خیلی چیزی انجام داده. نه، در مورد آخه هوش یک مقدار چیز است دیگر به هر حال. واقعاً الان حرفای من زدم به نظر شما هوش ربطی به فرزند اول و آخر به نظر ندارد. مگر اینکه شما یک جوری تست‌های خاص بگیرید. بله. پرسنالیتی ربط دارد. پرسنالیتی اصلاً همه حرف این است که پرسنالیتی ربط دارد.

پرسنالیتی به معنای دانش‌های مثلاً همان سالووی یک مثلاً ویژگی‌های معروف پرسنالیتی که ۵ تا خصلت بیگ فایو. بیگ فایو را کاملاً به کرسی نشونده که مثلاً بچه‌های اول فرزند ویژگی‌های شماره یک‌شون که یک جوری حس درگیری و مثلاً مبارزه، توجهی اوناست، در بچه‌های اول کاملاً بیشتره. یعنی معنی‌دار مطلقاً و اگر ببینن تو بچه‌های آخر بیشتره.

این‌قدر این کار آماری شده که در آن ۵ خصلت کاملاً مشخصه که این ۵ تا خصلت آمارهای معنی‌دارن. یعنی حتی تو جمعیت‌های بزرگ، خانواده‌های آدم‌های نظامی را بیایم با آدم‌های لاابالی مثلاً فرض کن هنرمند، پدر و مادر هنرمند باشن، پدر و مادر نظامی باشند. خب واضح است که این خانواده یک جور دیگه‌ایه. خانواده‌های مرفه. یک آخه من این را یاد سالووی افتادم.

ترتیب تولد و عقاید اجتماعی

سالووی یک جایی می‌گوید که تحقیقاتش این را نشان می‌دهد که عقاید اجتماعی آدم‌ها بیشتر از طبقه و نژاد و نمی‌دانم زمینه‌های اجتماعی‌شون به ترتیب تولد بستگی دارد. خیلی نکته عجیبی اگر این را واقعاً بتوانیم معنی‌دار این را نتیجه‌گیری کنیم.

یعنی اگر چقدر از عدالت‌طلبه و چقدر مثلاً فرض کن به ساختارهای قدرت اهمیت می‌دهد و می‌پذیره، این‌ها بیشتر بستگی به خصلت‌های پرسنالیتی آدم‌ها که مربوط به ترتیب تولد دارد تا اینکه چقدر فرض کن تو طبقه، تو طبقه کارگر بزرگ شده یا نمی‌دانم تو طبقه سرمایه‌دار.

واقعاً. خب این چیزی بود مشاهده می‌شد دیگر مارکس و انگلس و این‌ها که هیچ‌کدوم‌شون کارگر نبودن. این‌ها آدم‌های باید دید که ترتیب تولدشون چه بوده که این‌قدر مثلاً حساسیت در مورد عدالت اجتماعی داشتن.

اه، این‌طوری؟ شیمی‌اش خیلی خیلی من اتفاقاً امروز داشتم می‌اومدم تو راه به ذهنم رسید که حتی اگر یک کاغذ هم دستم بود یادداشت می‌کردم که بگویم. خب.

نسل تک‌فرزند در چین

تصور بکنید که چین در ۳۰، ۴۰ سال آینده این تجربه به کجا می‌رسد. یک نسلی از فرزندای اول این‌ها می‌خواهند با هم کار کنند. چه کار می‌خواهند بکنن؟ هرکی تک‌فرزندن دیگر این‌ها می‌خواهند همکار بشوند با همدیگر. مکافاتیه. مکافاتیه. خودشونم الان متوجه این که یک مشکلی برای‌شان پیش آمده شدن. اکثراً تنبلن چینی‌ها. برای چه دارند پیشرفت می‌کنن؟

بی‌نهایت پرکارن. فرزند اول مثلاً من همه پسرن، نازپرورده‌ن. حالا فرهنگ‌شون یک جوری بوده. فرزند اول را می‌شود یک جوری بار آورد خیلی آدم پرکاری باشه. ولی به هر حال حس درونی همکاری‌ش کمه. واقعاً نمی‌توانید که یک جایی با یک عده آدم مثلاً رقابت تو زندگی تک‌فرزند معنی ندارد. فرزند اول بدون بازی فرزند.

ببین فرزند اول تا آخر رقابت می‌کنه، رقابت دیگران را می‌پذیره. من تو زندگی طبیعی است من دارم، رویه دارم تو زندگی. فرزندهای آخر و تک‌فرزندها این‌طوری نیستند موضوع این است که فرزند آخر در مقابل رقابت یک تاکتیک یاد گرفته. برود مثلاً با رئیس اداره صحبت بکنه، برود با مقام اصلاً موضوع تک‌فرزند این هم یاد نگرفته.

یعنی اصلاً مسئله برایش پیش نیامده که بخواهد شروع بکند. بیشتر فقط عصبانی می‌شوند. آن‌قدر یک وضعیتی نباید پیش می‌اومده که چرا یک عده دارند اصلاً تو کار من اخلال می‌کنن؟ چرا یک کس دارد با من رقابت می‌کنه؟ محیط کارم همین است دیگر به هر حال. تک‌فرزندها را ویژگی‌های غلیظی که دارن، یک اعتماد به نفس معمولاً شاید بیش از اندازه‌ان.

یک اصطلاح انگلیسی که من اینجا یادداشت کردم که شرح حال تک‌فرزندها top of the thing. بالا بالا بالا چیز هست دیگر به اصطلاح. بالا بالاترین شیء هست. مثل اینکه یک جایی که هستند این‌ها در اولویتن در مرتبه اولن. احساسشون کلاً در معرض خودمحوری هستند و یک سری به هر حال همه این ویژگی‌های خوب و بد فرزند اول و آخر را هم‌زمان می‌توانند داشته باشند.

به اضافه یک سری ویژگی‌های دیگه، همان غلظتی که معمولاً برای‌شان دارند مثلاً اگر فرزند اول perfectionist به طور معمول، تک‌فرزند در معرض ultra perfectionism یعنی یک چیزی که فرزندهای اول هم تعجب کنند از اینکه این‌ها چه زندگی‌ای دارند می‌کنند. یک تفکیکی که یک دفعه یادم نیست کی این کار را انجام داده. ولی به نظر من جالب است.

دو تیپ تک‌فرزند برحسب نیت والدین

یک تفکیکی بین فرزندهای اول بر مبنای اینکه چرا می‌خواهد مثلاً حداقل فرزند اول را به دو دسته مثلاً تقسیم کند. بر اساس اینکه چرا این فرزند، چرا این فرزند تک‌فرزند؟ فرزند تک‌فرزندهایی که پدر و مادر می‌خواستن بچه دار بشن، حرف نداشتن تک‌فرزندی داشته باشند ولی نتونستن. تک‌فرزندهایی که پدر و مادر به دلایلی تصمیم گرفتن که یک فرزند داشته باشند.

و ویژگی‌های این‌ها را سعی کرده بررسی بکند که بر اساس نیت والدین، رفتار والدین با اینا، چون تک‌فرزند به شدت تحت تأثیر اینکه پدر و مادر چگونه باهاش می‌کنه، می‌تواند آدم لوسی بشه، می‌تواند یک آدم خیلی با دیسیپلینی بشود. همه‌چیز بستگی به این دارد که پدر و مادر به هر حال چگونه رفتار می‌کنند.

این طیف عجیب و غریبی که این‌ها می‌توانند داشته باشند مثلاً همین که نرسینگ زیاد پدر و مادر می‌تواند ویژگی این ویژگی را به وجود بیاورد که این‌ها خیلی خیلی لوس و نونور بار بیان و همه باید تا آخر عمر نرس این‌ها باشند و می‌توانند از یک جایی به بعد کاملاً این را منتقل کنند به دیگران.

این دو تا دو قطب کاملاً متضاد دیگه، دو تا تک‌فرزند که ضد هم‌ان. و هر دوتاشون در واقع بستگی این دارد که چگونه دارند آن توجهی که بهشان شده را بازتاب می‌دهند. موضوعات مستقل می‌شدن و دارند الگو برمی‌دارن از رفتار پدر و مادر خودشان یا اینکه نه، هم می‌خواهند که تا آخر همان‌جوری بچه باشند که بهشان توجه می‌شود.

تفکیک این آدم بر اساس این است که می‌گوییم آن آدمی که در جایی به دنیا می‌آید که تصادفاً تک‌فرزند شده. آره، پدر و مادر، این پدر و مادری که هست یک فرزند داشتن و دارن، همیشه می‌گویند اصلاً خیلی حوصله بچه ندارند. بنابراین نباید تصور کرد که یک فرزندی که در یک چنین خانواده‌ای به دنیا می‌آد، ۱۰۰٪ توجه واقعاً بهش تعلق می‌گیرد.

ممکن است در واقع هم بهش تعلق نگیره. در خانواده‌ای به دنیا آمده که اصولاً توانایی زیادی به فرزند، با خودشان کار داشتن، مشغول بودن و بنابراین تصمیم گرفتن که یک فرزند داشته باشند. و معمولاً یک چنین خانواده‌ای رفتارش با بچه‌اش چه‌جوریه؟ هرچه زودتر باید از عهده کارهای خودش بربیاد.

حوصله‌اش را ندارند دیگر یعنی یک تحت یک فشار بی‌نهایتی هستند که باید مسئولیت‌ها را خودشان بپذیرن، عین آدم‌های بالغ رفتار بکنند. این‌ها طیف فرزندهای تک‌فرزندهای این‌تی‌پی را در واقع تشکیل می‌دهند. بستگی به اینکه پدر و مادر در واقع این آدمی که این تفکیک را انجام داده، من یادم هست یادداشت بکنم که کی بود اسمش.

اساس کارش در واقع این است که آن علت تک‌فرزند بودن این آدم که برمی‌گردد به خلق و خو و ویژگی‌های پدر و مادر، تأثیر می‌گذارد در رفتار. آن بچه‌ای که پدر و مادر بهشان می‌خواستن که هشت تا بچه داشته باشند. ولی یک دانه بچه دارن، و این هشت را که بهش توجه می‌کنند و درست آدم برعکس می‌شود.

آن آدمی می‌شود که این آدم این شکلی آدم نمونه اول، نمونه‌ای که ممکن است طرفدار همه دنیا بشه، نمونه دوم که در واقع توجه بی‌نهایتی بهش شده، تا چهار سالگی ممکن است نذاشتن راه بره، گفتن خب حالا بغلش می‌کنیم این‌ور و آن‌ور می‌بریم، این‌ها آدم‌هایی هستند که همه دنیا باید این‌ها را طرفداری بکنند.

درست در واقع این ایده که این طرف دارد در واقع در توجیه این که چرا تک‌فرزندها گاهی برعکس هم دیگر درمی‌آیند، مثلاً در مورد همین nursing، چرا این ویژگی را دارن؟ برمی‌گردد به از نظر این به علت این که چرا این آدم تک‌فرزند واقعاً.

خب، حالا در مورد فرزندهای دوم، سوم، در واقع همه این‌ها تا فرزند چهارم حتی، یک ایده‌هایی وجود دارد ولی طبعاً فرزندهای وسط تفکیک‌شون از همدیگه، یعنی هرچه تفکیک‌ها ظریف‌تر می‌شه، ببینید این‌ها حرف‌های گنده‌ست.

بچه اول با بچه آخر یک خانواده، تقریباً به طور قاطع می‌شود گفت با هم دیگر این تفاوت‌ها را دارند. و بچه وسط هم معمولاً، آقا مثلاً. ببینید یک ویژگی خیلی جالب که اتفاقاً مثلاً سالویشن با ایده‌های داروین می‌شود این را توجیه کرد این است. تو اکثراً این‌جوری است که فرزند دوم کاری که ببینید ایده یک ایده داروین دارد.

دایورسیتی فرزند دوم

ایده دایورسیتی، می‌خواهد بگوید که شما وقتی تنازع بقا پیش می‌آد، استراتژی یک استراتژی برای بقا در طبیعت چیه؟ که اگر تمام حیوان‌ها دارند مثلاً از این علف علف‌ها می‌خورن، هیچ حیوانی نمی‌ره برگ اکالیپتوس بخوره، من بروم برگ اکالیپتوس بخورم. رقیب نداشته باشم، بروم یک کاری بکنم که هیچ‌کی نمی‌کرده.

بنابراین خودمو از رقابت با دایورسیتی، خودمو از رقابت بیرون بکشم و بقای خودمو تأمین بکنم. داروین از این اصل استفاده می‌کرد که توضیح بده چرا دایورجنس پیش می‌آید. یعنی طبیعت می‌رود به سمت این که موجوداتی به وجود بیان که اشتراک زیادی نداشته باشند با موجودات قبلی، برای این که در تنازع بقا در واقع کسی مزاحم‌شون نباشد.

کوآلا، این مثالی که من می‌زنم، کوآلا یک نوع خرسیه که همین کار را می‌کند. تنها موجودیه که تمام زندگیش در بالای درخت‌های اکالیپتوس می‌گذره و همان برگ‌های عجیب و غریب اکالیپتوس را که معمولاً باهاش بخور می‌دهند و یک بوی عجیبی داره، همون‌ها را مصرف می‌کند.

هیچ رقیبی هم نداره، بنابراین زندگیش تقریباً بی‌خطره و این‌قدر هم آن برگ اکالیپتوس را می‌خورد که خودش هم بوی اکالیپتوس می‌ده، حیوان‌های دیگر هم آن را نه رغبت نمی‌کنند بخورن.

بنابراین این زندگی، این یک راه تنازع بقا و رقابت، این است که شما عرصه‌های جدید رقابت خلق کنید. که دیگران آن راه را نرفتن. و یکی از ویژگی‌های فرزند دوم، می‌گویند معمولاً این است که اگر مثلاً فرزند اول درس‌خونه، این ورزشکار می‌شود.

چون اگر آن خیلی درس‌خونه و شاگرد اول شده، این یک جوری از به جای این که برود مثلاً تو راهی که آن رفته و شکست بخوره، بعد از یک فرزند اولِ مثلاً ارشدی که در کار درس‌ش خیلی موفقه، فرزند دوم با یک احتمال خیلی خوبی دنبال درس نمی‌ره. دنبال کارهای جدید می‌ره، خودش را جای دیگه‌ای آزمایش می‌کند.

منتها. خب، الان فکر کنم زندگی فعلی ما این‌طوریه که خانواده‌ها آن‌قدر روی درس به عنوان تنها معیار رده‌بندی آدم‌ها تأکید می‌کنند که شاید کمترین اتفاق تو ایران می‌افتد. یعنی دیگر همه، مثلاً تو برو در سن پنج‌سالگی هم وارد تیم ملی فوتبال بشی، به اندازه این که بری مثلاً معدلت ۲۰ بشه، برای پدر و مادر ممکن است ارزش نداشته باشه.

این‌جوری یعنی در واقع تنازع بقا منحصر شده به این که در یک فیلدی موفق باشی. ولی این اصل واقعاً وجود داره، یعنی این از نظر تجربی جزو آن چیزهای تأییدشده‌ست که معمولاً فرزندهای دوم تو فیلدهای جدید فعالیت می‌کنند.

یا یک ویژگی که به فرزندهای دوم نسبت می‌دن، حالا این‌ها دیگر واقعاً به نظر من یک خورده احتیاج به تا اینجاش من قصدم این بود تو این جلسه همین چیزها را بگویم.

چیزهایی که توضیح دادنش راحته، یعنی مکانیسم‌هایی که چرا این اتفاق‌ها می‌افتد را راحت می‌شود درآورد. ولی چیزهایی که در مورد تفاوت فرزندهای وسط می‌گن، معمولاً احتیاج به توضیح‌های خیلی ظریف‌تر دارد و نتایج‌شون خیلی شکننده‌تره. یعنی آن از نظر آماری به وضوح نمی‌شود حرف‌هایی که در مورد دوم، سوم، چهارم می‌زنند و به من تجربه شخصی‌ام این است که این حرف‌ها کاملاً معنی‌دار و درستن.

ولی مطمئناً به وضوح حرف‌هایی که تا الان زدم نیستند مثلاً اینکه فرزندهای دوم یک ویژگی خاصی در چیز دارن، تشخیص مشکلات عاطفی دارند و متخصص این هستند که عدم تعادل‌های عاطفی داخل خانواده خودشان را ببینن.

حتی مثلاً گاهی در حدی شهود خوبی در مورد مسائل عاطفی مردم دارند که ممکن است مردم اذیت بشوند. طرف نمی‌تواند مثلاً یک چیز عاطفی را پنهان بکنه، این‌ها یک جوری استادن. این خیلی چیز ادعای سنگینیه.

اینکه اصلاً این چه جوری می‌شود این آمار گرفت. ولی واقعاً من خودم تجربه شخصی‌ام در مواردی که خانواده‌ها را از نزدیک می‌شناسم، به نظرم می‌آید که مثلاً نسبت به بچه اول قطعاً این ویژگی را در فرزند دوم بیشتره.

بگذارید من وارد بحث‌های خیلی ظریف بچه‌های وسط نشم برای خاطر اینکه واقعاً هم یک در حدی که مثلاً به نظرم می‌آید ادعا یک خورده عجیب و غریب و بی‌ پایه‌ست دیگر مگر اینکه در موردش بشینیم بحث کنیم.

ولی اگر بخواهید خودتان مطالعه بکنید به اندازه کافی مطلب وجود دارد که یک خورده طیف تفکیک بچه‌ها را بر حسب ترتیب تولد کم و زیاد بکنند. حالا یک یک بحث جالب به نظر من بحث‌هایی که همان لِوِن در آن کتابش در مورد ازدواج کرده. آن کتاب خیلی شوخ و شنگیه و اصلاً خیلی بامزه‌ای در آن می‌بینند مثلاً می‌گوید.

الگوهای ازدواج در کتاب لِمن

اگر دو تا فرزند اول با هم یک ازدواج بکنن، زندگیشون مثل زندگی دو تا بز کوهیه. از صبح تا شب به هم یک شاخ می‌زنند.

دو تا آدم پرفکشنیسم را بندازید کنار همدیگر و خب دو تا طبعاً پرفکشن پرفکتشون با همدیگر احتمالاً همیشه یکی نیست دیگر بنابراین هیچ‌کدوم کوتاه نمی‌آید. این کار باید این‌جوری انجام بشه، آن‌جوری که پدر و مادر این می‌کردن، آن هم می‌گوید کار باید آن‌جوری انجام بشود.

حالا از صبح تا شب همه‌اش در واقع یک جوری ممکن است تعارض وجود داشته باشه. ولی هر دوتاشون شغل آب و نون‌داری دارن، درآمد خوبی دارند. دقیقاً اگر دو تا فرزند آخر با همدیگه، این جمله‌ایه که من یادمه تو لِوِن نوشته، اگر دو تا فرزند آخر با همدیگر ازدواج کنن، قطعاً مشکل حساب پس‌انداز دارند.

همیشه خرجشون گره نوع‌شونه، حالا از یک جایی باید قرض بگیرن، این ماه را بگذرونن و اینکه هیچ‌کدومشون اهل حساب و کتاب این‌شکلی نیستند ولی ممکن است در عین حال زندگی خیلی شادی داشته باشند با هم که راه کنار بیان، آرامش همدیگر را به هم نزنن.

یک فرزند اول با فرزند آخر، کاملاً فرزند آخر ممکن است له بشود مگر اینکه فرزند اول ویژگی‌های نرسینگ نشان بده که لِوِن یک چنین آدمی گیرش آمده.

یک کسی که این اصلاً مادرشو پذیرفته دیگر یعنی همان ایشان همان بچه‌ایه کوچولوی خونه‌اش که بود، از تو خونه‌اش. خلاصه یک مدت سرگردان شد، رفت نظافتچی شد و بیچاره و بدبخت داشت می‌چرخید تا یک مامان جدید پیدا کرد که نقش به عنوان همسر وارد زندگی‌اش شد و امورشو رفت و رفت کرد و لباس‌هاشو بشوره و خوش بکند و تمیز بکند و پول دربیاره بده این تحصیل بکند و این بچه‌ای شد که خلاصه به موفقیت رسید، الان استاد دانشگاه‌ست و چند.

تا کتاب پرفروش نوشته. خلاصه همان استراتژی بچه آخر بودن خودش را تا آخر عمرش دارد ادامه می‌دهد. یعنی این‌جوری نیست که همه این کتاب هم که نوشته این چیزها را فهمیده، بازم خجالت نکشیده. این‌ها را خیلی راحت تو کتابش می‌گوید که نه، بچگی هم این‌جوری بودم، الان هم همین کار را دارم. و خیلی هم از همسرش تشکر می‌کند که اگر این نبود من الان مرده بودم.

که در تضاد و بقا استراتژی‌اش کار نمی‌کرد دیگر کسی یادش حمایت نمی‌کرد. خیلی کارهای چیپ و مثلاً شغل‌های بی‌خودی داشت، همین‌جور داشت روز و روز خودش را می‌گذروند. به هر حال اینجا در کتاب لِوِن یکی از برای اینکه می‌خواست یک کتاب پرفروش را به این بنویسه، معمولاً مسئله ازدواج چیزی است که همه بهش یک حساسیتی دارند.

اینجا خیلی در مورد ازدواج وسط آدم‌هایی که یک چیزی که یادمه تو این کتاب نوشته، من اصلاً تأیید نمی‌کنم. به نظرم با این جایی هم ندیدم به غیر از این کتاب که با این قاطعیت این حرف‌هایی که می‌زند مثلاً چون خودش یک ازدواج به نظر خودش موفق داشته، مثلاً می‌گوید که فرزند آخر و فرزند اول با همدیگر جور در می‌آیند مثلاً یک الگوی زندگی خودش به نظرش الگوی موفقی بوده.

به نظر من الگوی موفق نیست. ممکن است خوششون خیلی باشه و اینکه جالب نیست به هر حال که یک نفر همسرشو جای مامانش استفاده بکند. به اصطلاح بزرگ می‌شود. نیست؟ و می‌رود زن میگیره، چون که مامانش این است.

من خیلی به هر حال احساس، خاطره‌ای که دارم، این نیست که همه حرف‌هایی که میزنم درست باشه. اینکه فرزند اول به همدیگر شاخ می‌زنند یا فرزند آخر حساب پس‌اندازشون خالیه، این‌ها حرف‌های درستیه. ولی اینجا مثلاً یک قاعده‌ای گفته بود که دختری که برادر بزرگتر از خودش نداره، با پسری که خواهر کوچکتر از خودش نداره، می‌توانند ازدواج موفقی داشته باشند.

احتمالاً، بدون توضیح فکر می‌کنم، احتمالاً با این ایده که دختری که برادر بزرگ نداره، یک جوری یک جای خالی برادر بزرگ انگار تو قلبش هست، بنابراین علاوه بر اینکه به شوهر احتیاج داره، یک چیز دیگر هم پر می‌شود. بنابراین خیلی حس خوبی برای ازدواج دارد. و همین‌طور پسری که خواهر کوچکتر نداره، ممکن است مثلاً یک جوری نسبت به همسر خودش احساس‌های دوگانه‌ی خیلی غلیظی پیدا کند.

من خیلی راستش به نظر من آن کتاب، حالا دیگر نه در حدی که تو ایران اسمش را گذاشتن طالع فرزندان شما، ولی خیلی کتاب علمی‌ای نیست. بیشتر در واقع کتاب بین، این کتاب‌های پاپولار دیگر نوشته می‌شود. این سهم عمده‌ای تو نوشتن‌اش این است که خوب بفروشه.

ولی کتاب علمی خیلی خیلی خوب و مثلاً سطح بالا تو این زمینه وجود دارد مخصوصاً تو این ۲۰ سال اخیر که دیگر کاملاً آنجا جا افتاده از زمان Adler، همه این‌ها را خوششون می‌آید. ولی شاید از نظر علمی به عنوان یک فکت، تایید شده، آزمایش شده، مثلاً آن مخصوصاً که تو دهه‌ی ۵۰ و ۶۰، اکثر آمارهایی که گرفتن، بی‌معنی از آب در آمد.

خیلی سرسری یک چیزهایی را آمار گرفتن و در نهایت کل ایده‌ها تحت چیز رفت، زیر سوال رفت. آقا یک اعلام خطری هم بهتان بکنم، وقتی این حرف‌ها را می‌شنوید، و من معمولاً تجربه‌ام، چون به هر کسی که این حرف‌ها را بزنی، در مورد خانواده‌ی خودش وقتی فکر می‌کنه، به نظرش میاد، دیده نمی‌شود.

ولی به خانواده‌های دیگه‌ای که بیشتر روش فکر می‌کنه، به نظرش می‌آید آنجا بیشتر صدق می‌کند. این یک سری حالتیه که مثلاً شما دو تا برادر را که خیلی شبیه همدیگر هستن، اگر بهشان بگی که شبیه هم هستن، منکرن می‌گویند نه، ما کجا شبیه همیم؟ حالا این برام پیش نیامده.

و آدم‌هایی که می‌شناسم که، مثلاً یک مورد، یک دو تا خواهر بودن که خیلی شبیه هم بودن و همه هم بهشان می‌گفتند و مطلقاً هم منکر بودن که ما هیچ شباهتی با هم نداریم تا اینکه این تجربه را پیدا کردن که بارها وقتی می‌روند در مغازه‌های مشترکی که خرید می‌کنن، فروشنده‌ها نه یکی یک بار، نه دو بار، صد بار، فروشنده‌ها مثلاً آن طرف رفته، میشینه می‌خواهد بخره، فروشنده می‌گوید آن پارچه‌ای که دیروز بردید، مثلاً چه جوری بود؟

می‌گوید من که پارچه نبردم، بعد می‌فهمد که مثلاً خواهرش دیده اصلاً هیچ‌کدوم مردم دنیا، تقریباً به غیر از فامیل‌های نزدیک، این دو تا را از همدیگر تمیز نمیدن ولی این‌ها معتقدن ما شبیه همدیگر نیستیم.

به هر حال مثلاً من انتظارم این نیست که یک بچه‌ی آخر خیلی راحت قبول بکند که این ویژگی‌ها را دارد یا بچه‌ی اول قبول بکند که این ویژگی‌ها را دارد یا تک‌فرزند هست. همه، همه آدم‌ها احساس می‌کنند نرمال‌ان دیگر هیچ راحت نمی‌پذیرن که یک ویژگی‌های خاص دارند.

ولی اگر یکم هم عادت بکنید، تو آدم‌ها یک خورده دورتر ویژگی‌ها را ببینید، من فکر می‌کنم متوجه می‌شوید که در شما هم و در خانواده‌ی شما هم به مقدار زیادی این اختلاف‌ها در واقع هست. منتها می‌گویم باز همه چیز نسبیه، تا حدودی در یک خانواده راحت‌تر می‌شود آدم‌ها را با همدیگر مقایسه کرد.

من بینه نبودم که بدون اینکه نام و نشان داشته باشید، تو درگاه‌ها یک چیزهایی می‌نوشتید، من سعی می‌کردم که از در آن یک چیزهایی در بیارم در مورد اینکه شما احتمالاً، چون یک بینه‌ای هم هستید که به ترتیب، یک ترتیبی مثلاً تولد را هم بدید، بعد فقط یک علامت بزنید که شما کجا در واقع هستید، بدون اینکه اسم‌هاتون را بنویسید، مطمئناً می‌شود یک حرف‌هایی زد.

چون آخه فقط مطالب این‌ها نیست که واقعاً مثلاً جنسیت را اصلاً وارد نکردید. بگذارید من یک به عنوان حسن ختام یک چیزی بگویم. ببینید یکی از نکته‌های خیلی مهم که اول صحبت‌ام بهش اشاره کردم.

شکاف والدین و عقده اودیپ

رابطه‌ی والدین با همدیگر است. والدین چقدر رابطه‌ی خوبی با هم دارند یا چقدر با همدیگر اختلاف دارند. این شکاف بین والدین بی‌نهایت روی بچه‌ها تأثیر می‌گذارد مثلاً وقتی دو تا پدر و مادر با همدیگر اختلاف دارن، فرزند، به هر حال اگر پسر باشه، شدیداً ویژگی‌های اودیپی هست خودش.

برای اینکه یک جوری در آن شکاف یک جایی هست برای اینکه این برود آنجا و حائل بشود بین پدر و مادرش و اصلاً به طور غریزی احساس می‌کند که مادرش احتیاج به حمایت دارد.

اگر یک پسری در خانواده‌ای به دنیا بیاید که پدر و مادر با هم جنگ و دعوا دارن، مثلاً پدر مادر را کتک می‌زنه، اغراق شده در نظر بگیرید، پسر به طور طبیعی ضد پدرش می‌شود به حمایت از مادر خودش.

و به شدت این حالت‌ها در واقع پیش می‌آید که حالت‌های اودیپی هست. این چیزی نیست که مربوط به ترتیب تولد باشه، یک چیزی مربوط به جذب خانواده، اصلاً وجود شکاف بین پدر و مادر، کلی روی این بچه‌ها و روابطشون با همدیگر تأثیر می‌گذارد.

بگذارید یک نکته خیلی جالب بگم، به نظر من این نکته خیلی خوبی است. می‌گویند که رابطه بین فرزند اول و الان می‌توانم به عنوان مسئله بدهم این را حل کنم.

آینهٔ رابطهٔ پدر و مادر

چرا می‌گویند رابطه بین فرزند اول و دوم یک خانواده آینه، میرر رابطه پدر و مادر با همدیگر است. یعنی اگر پدر و مادر با همدیگر جنگ و دعوا داشته باشن، این دو تا با همدیگر به شدت مشکل دارند و برعکس.

اگر آن‌ها رابطه خوبی داشته باشن، شما می‌توانید از نگاه کردن به رابطه فرزند اول و دوم یک خانواده به احتمالاً به راز چیزی که برملا نمی‌شود پی ببرین. چرا؟

چون طبق این معادلات، الان حرف‌هایی که می‌زنم باید بشود این مسئله را حل کرد. چرا باید این‌جوری باشه؟ و ظاهراً از نظر تجربی می‌گویند این‌جوری هست. چون همه چیز تطبیقیه در روان‌شناسی و روان‌کاوی.

دلیلش این است که به دلیل آن دایورسیتی که بچه اول و دوم نسبت به هم دارن، تقریباً همیشه این اتفاق می‌افتد که فرزند اول یکی را انتخاب می‌کند بین پدر و مادر به عنوان اصلی، حامی اصلی، کسی که رابطه نزدیک‌تر باهاش داره، آن یکی می‌رود سراغ آن یکی.

معمولاً اینجوریه، فرزند اول پدر را انتخاب می‌کنه، فرزند دوم می‌رود توجه بیشتر می‌خواهد دیگه، پدره با فرزند اول رابطه‌اش خوبه، بچهه می‌رود سراغ مادر. معمولاً این‌جوری است. و بعد هرچه که آن بالا بگذره، این پایین شما می‌بینید که بین این دو تا اتفاق می‌افتد. به طور ناخودآگاه. یعنی اگر پدر و مادر خیلی با همدیگر رابطه‌شون خوبه، این دو تا در یک وضعیت سالمی دارند زندگی می‌کنند.

ولی اگر آن‌ها دعوا کنن، این‌ها با همدیگر دعواشون می‌شود. و این تو تیپ اینه، این تو تیپ آن یکی. آن‌وقت کوچیک شده پدر و مادر خودشان هستند و هیچ ربط، هیچ معنی‌ای دعوای فرزند دوم و سوم با همدیگر ندارد. ولی دعوای بچه اول و دوم معمولاً این معنی را می‌دهد که پدر و مادر با هم مشکل دارند.

و به همین دلیله که حدس. بسیار بسیار قوی می‌شود زد که اصلاً ایده عقده اودیپ از اینجا آمده.

ساختار خانوادهٔ فروید

فروید در چنین خانواده‌ای زندگی می‌کرده، فرزند ارشد. بی‌نهایت رابطه پدر و مادرش با همدیگر سرد بود و فروید فرزند ارشد پدر بود و یک جمعیتی از دخترهای کوچیک‌تر از خودش وجود داشتن و حتی پسری بعد از خودش در واقع نبود تا آخری که پسرش را فکر کنم چهار تا یا پنج تا خواهرن، بعداً آخریش یک پسر دیگر است. به نظر می‌آید که فروید به شدت در واقع تجربه اودیپی داشته به دلیل ساختار خانواده‌اش.

ما از نظر اطلاعات تاریخی از زندگی فروید می‌دانیم که پدر و مادرش رابطه سردی داشتن، پدرش مرد سخت‌گیری بوده و فروید به شدت به مادر خودش نزدیک و وابسته بوده و در این شرایط اصلاً زمینه‌های اودیپی به طور طبیعی وجود داره، همین الان هم شما نباید انتظار داشته باشید پسر آخری یک خانواده خیلی احساسات اودیپی داشته باشه اصلاً تو این بازی‌ها نیست.

به نظر می‌کند که احساس حمایت از مادر داشته باشه. ولی فرزندهای ارشد اگر پسر باشن، نه روابط این‌ها چیزاییه که عقده اودیپ، الان اگر فروید این حرف‌ها را بزنید، ممکن است بگوید خب شاید، ولی معتقدم که عقده اودیپ یک چیزی برای همه وجود داره، ممکن است شدت و ضعف داشته باشه.

به هر حال به نظر می‌آید که زمینه خیلی فراهم برای تجلی حالت‌های اودیپی این است که خانواده از هم شکاف بین پدر و مادر باشه و فرزند اول پسر باشه. یا اگر هم فرزند اول پسر نیست، به هر حال برای پسری که بزرگ‌تر از همه است، در معرض عقده اودیپ قرار می‌گیرد. و به نظر می‌آید فروید این ویژگی‌ها را کاملاً تو خانواده خودش داشته.

به هر حال این موضوع ترتیب فرزندان را من فقط می‌خواهم برای اینکه آشنا بشوید باهاش. و سوالی تا این چیزهاشو گفتم فکر کنم به اندازه کافی مطلب وجود دارد چون اینترنت یا کتاب‌هایی می‌توانید پیدا بکنید اگر علاقه‌مند شدید بخوانید که با دقت و جزئیات و آمار و مثلاً در مورد انواع و اقسام ویژگی‌های personality یا حتی هوش که آیا این تأثیر می‌گذارد یا نمی‌ذاره حدس‌هایی زده می‌شود و بعد آمار می‌گیرند.

حالا رد یا قبول می‌شود که چقدر مثلاً آمار معنی‌داره. بفرمایید. ولی ویژگی‌های فرزند آخر تفاوت دارد. ویژگی‌های فرزند فرزند به هر حال در این تفاوت.

ولی کلاً این حالتی که فرزند دوم به نظر می‌رسد همیشه یک جوری استعداد تشخیص مثلاً مشکلات عاطفی و این‌ها را دارد هست ولی اگر به من بگویید یک نفر فرزند دومه نه فرزند آخره فکر می‌کنم باید بیشتر دنبال این باشیم که فرزند آخر ببینیم.

ویژگی‌های فرزند آخر خیلی بارزتره تا ویژگی‌های مثلاً دوم بودن. در مورد فرزند تک‌فرزند مشکلی که ما نمی‌دونیم باید یک فرزند اول ببینیم یا یک فرزند آخر ببینیم یا یک ترکیبی عجیب و غریبی از ویژگی‌های فرزند اول و آخر. و من فکر می‌کنم تک‌فرزند بودن خوب نیست.

تنها چیزی که می‌شود از این حرف‌ها گفت این است که خانواده تک‌فرزند خیلی پدر و مادر باید هنرمندانه رفتار بکنند که یک تک‌فرزند موجود خوبی بشود. که اگر خوب بشود خیلی خوب می‌شود.

کلاً می‌شود یک صفت خیلی در کنار ویژگی‌های تک‌فرزند می‌شود گذاشت. حالا من به هر حال فکر می‌کنم همین مقدار اطلاعاتی که دارید اگر یک خورده کنجکاو بشوید در اطراف خودتان شاید تو خانواده خودتان سخت باشه برای اولین بار دیدن.

ولی فکر می‌کنم در این حد چیزهای خیلی واضحی می‌بینید. این در مورد تفاوت بین فرزند اول و آخر و وسطی‌ها و حالا تک‌فرزند و این‌هاست. ولی. حالا عادت بکنید فکر می‌کنم بعداً می‌بینید تو خانواده شما هم به هر حال یک خبرهایی یک چیزی هست.

خیلی ممنون. یک نکته‌ای که گفتید که فرزند وسط خیلی خوب می‌تواند احساسات را تشخیص بده یا عواطف را تشخیص بده چیه؟ خیلی پیچیده است. اگر برمی‌گشتم می‌گفتم خیلی پیچیده‌تر می‌شود.

فرزندان متعادل‌کنندهٔ سیستم خانواده

فرزند سوم فرزند متعادل‌کننده پدر و مادر. فرزند وسط، حالا سوم. چهارم می‌گویند فرزند متعادل‌کننده سیستم خانواده است. چرا این‌ها خیلی پیچیده‌ست دیگر خیلی بدیهی نیست. و یک جورهایی مثل اینکه دلایل چیز داری، مثل اینکه سیستم آن چیزهایی که لازم دارد را برای پایداری خودش به وجود می‌آورد. تقریباً استدلال‌ها این‌جوری است. یعنی شما یک خانواده، انگار مشکلاتش با فرزندها حل می‌شود.

نه به طور یک چیزی. ببینید مثل این است که یک جایی، همون‌جور تکاملی نگاه کنی، توضیح‌ها این‌شکلی می‌شود داد. مثل اینکه یک جایی، یک جای خالی وجود دارد. اگر این ویژگی را داشته باشی، یک گیمی برات می‌کند. موقعی که فرزند دوم یا سوم دارد به وجود می‌آد، مثل اینکه یک چنین امکاناتی وجود دارد و این‌ها جذب می‌کند.

این ویژگی‌ها را پیدا می‌کند. فرزند چهارم مثلاً یک جوری دیگر چیز است. ولی کاربرد آنجا برسه، مثلاً می‌گویند در مورد فرزند چهارم، نسبت به هر جور مشکلی که در خانواده از لحاظ پیش بیاد، حساس و یک جور مسئولیت‌پذیره. انگار کارش این است که اگر دعوا بشود باید مثلاً اصلاً فرزند اول یک چنین احساس مسئولیتی این‌شکلی آتشی ندارد.

فرزند دوم هم بیشتر دنبال می‌گویند بیان چیزه، بیان آن احساسات ناگفته‌ای که باز مانده در خانواده، تخصصش این است. ولی مثلاً فرزندهای رده‌های پایین‌تر متعادل‌کننده‌ان. فرزند چهارم معمولاً می‌گویند یک ویژگی عجیبی را دارد که مثلاً مثل یک آدمی که آمده مسئولیتش این است. نباید مشکلی در خانواده‌اش باشه.

و مهم نیست فرزند آخر حالا باشه یا نه ویژگی مثلاً چهار و نیم می‌رود به سمت این و این‌ها واقعاً توضیحش دیگر چیز ساده و بدیهیه و برای همین از توضیح‌هایی که گفتم در کلاس‌ها مثلاً دیدش را نداشتم که بگویم.

این را واقعا توضیحش دیگر چیز ساده و بدیگی دید. برای همین از توضیح گفتن که در کلاس همه سانی ایدهشو نداشتن که بگویم. فکر میکنم توضیح وقت هم نمی‌شود خیلی دار.

این مقدار حدث و بامانه، خیلی هم پشتوانه، آماری دعیف ندارد. دیگر چیزی نیست که تو بتونی مثلا آمارم بگیری مثلا این ویژگی هایی که نسبت میدونم، این آدم ها، این کار هم بیشتر در قابل نتیجه یک دیگر های شهودی وجود دارد و تجربه های شخص این خانواد هم خیلی دقیق نشانده چیزی می‌خواهید به فرزان چارم این کار هست یا نیست از کجا می‌خواهید خانواد پیدا بگیر جای فرزان بگیر؟

آن فرزان که کنید بله؟ آن که؟ فرزان بله این خود آخره آخره ایش نمیدونی؟ آره، همینطور که به در چه نیست؟ در چه آره، آن آدم دینایت منظم و معقد و ولی دون نقیقتش نمی‌کند، کندم زندگی نامشکن، اما که جیادم نیستیم در تحمیل استخدام می‌کند یون خود یون عمدلری آن حرکت برداره من شما نگفت ولی یون خودش از این موضوع گرمونگرهی برونگرهی که بهش رسیده بود به شدت در مورد تحصیلی که حسنات های در مویاد برونگاره ای در فروید و خودش این نظریه هاشو برداشته حقای جانبیدن.

به موضوع نظریه فروید نظریه ی آدم برونگاره است و نظریه ی آدم درزیر است. در اینجا، دیگری های سرزنده اول بودن از سروید در نظریه شما در تیلان که سروید نصب سرزنده اول به آدمی نظام درست کرده است.

نظام درست کرده، اوتوریته برای خودش درست کرده و این را همه جنبای اجتماعی دارد در دانشگاه ها تدریس کند یک مکتب را بیندازه یا اینجامان را بیندازه چون نظریه فروید رفته به سطح نظاممند شده برای خواهد این فرویدی همچنان آدمی دارد فروید آدمی که اینکار اولویتشی نیکردشی بهتونو توضیح بروید دیگران تا اینکه خودش اصلا به ایچین جزئی یوی اصلا آدم این شکلی را در اینجا آدم در دنیا نبودن این کارا را میکرد.

حالا آنجا بودن آن کارا را کرده یعنی اینکه بخواهد استاد دانشگاه بشود بخواهد یک جمعیت یونگی را به اندازه بساید دکمی جا به دکمی فروید بزند اصلا اینکه اصلا نبوده و تیپ کارهایی هم که می‌کند همیشه یک کارهایی خیلی پراسنده بدون نظام سازی بدون شیضه بیان و تردیس یون معترضه که فروید از خیلی سکتا که چیزهایی که نمیتونست مردم را قانون بکند که این وجود دارد سرس نظرم بکند یون اگر قانونی میشد که اصلا یکی جواب می‌دهد رموانی جواب می‌دهد می‌گوید.

رم دیگر رموانی جواب می‌دهد الان مردم می‌خواهد قبول بکند اصلا مهم نیست در این‌جور می‌توانند این را بگویم نمی‌کنند بگویم الان وقت شده نشده برامیه معافره دیگر یعنی مطمئنا فروڈ ایده هایی داشته که به نظرش آمده که نفره همین نگم دهد بله اینکه فکر کنید برسته. باید در نظام خودش از آنجا میدازید. می‌تواند سویت برای آن بخوانید. این همین شکلی هایی بزرگداری هستند.

حالا برنامه هر چیزی که بگوییم یکی در فرائض درمیانه اینکه فرائض واقعا خانواده عجیبی هست. چهار یا پنجت گخترم، یک پسر اولیه که پسر آخره.

آن پسر آخر برای خوشگیر فروید گفته که نه را کرده که فروید وقتی که دوازدرد بادش بود، من نمی‌کنم از ما شیخ سالم بود، به من یک بار گفت که ببین ما مثل دوست جلد کتاب هستیم، باید این خوهرانمون را بین خودی نخصوص نگهده، نصف دوازدرد بود این حال داریم.

این ترتیب قشنگی میخواهد شد. و من را همینطور که یاد آمده من را میدادیم یک عکس معروفی که دارم که به ترتیب باشداد جالب است زید دلو بزرگ میبنه و در این زبان خوهرانی.