روانکاوی و فرهنگ
نقشهٔ جلسات ← جلسهٔ ۹۸
روانکاوی و فرهنگ · متنِ کاملِ جلسه

جلسهٔ ۹۸(بی‌عنوان)

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».

۰:۰۰
۰:۰۰
ارجاعات بیرونی این جلسه (۹)
  1. کوهستان۷ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳, sec-۴, sec-۵ · مکان‌ها
  2. چنین گفت زرتشت۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲, sec-۷ · کتاب‌ها و متون
  3. روانکاوی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  4. عیسی مسیح۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · اشخاص و شخصیت‌ها
  5. متن۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم بنیادی
  6. گاستون باشلار۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵ · اشخاص و شخصیت‌ها
  7. مسیحیت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  8. نماد۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  9. کارل گوستاو یونگ۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷ · اشخاص و شخصیت‌ها

آغاز بحث چنین گفت زرتشت

موسیقی.

خب، من اولش یادآوری بکنم که شأن نزول این جلسات در مورد نیچه، کتاب سمینار یونگ در بارهٔ زرتشت نیچه بود. من قرار بود که در مورد محور این کتاب این جلسات را بگذارم. بعد قبل از اینکه جلسات شروع بشود، خودم یک بار دیگر من اصلاً کتاب را مرور کردم و احساس کردم که خیلی مناسب نیست. به دلیل اینکه آن موقع این احساس را داشتم، هنوز هم دارم، که خلأیی در مورد نیچه مقدمه گفته نشده و کسی که نیچه را اصلاً نشناسد ممکن است خیلی ارتباط برقرار نکند. اینجا فقط در مورد کتاب زرتشت، چنین گفت زرتشت نیچه، دارد بحث می‌شود در سمینار و یک جوری فرض بر این است که آدم‌هایی که در سمینار شرکت کرده‌اند، نیچه را و افکارش را می‌دانند. این است که من این مقدمهٔ نسبتاً طولانی در مورد خود نیچه گفتم و وقتی که آن مقدمه را گفته بودم دیگر خُب کار بهتری می‌توانستم انجام بدهم که از مجموع کارهای نیچه و همهٔ چیزهایی که گفته شده بود استفاده بکنم، برای اینکه بعضی از ویژگی‌های خاص روان‌کاوی و روان‌شناسی نیچه که به درد تحلیل آثارش می‌خورد را به دست بیاوریم. مثلاً از مفهوم دیونیزوسی که در چنین گفت زرتشت یک جوری دیگر با آن صراحت آثار اولیه مطرح نیست بحث کردم یا در مورد پایان کار نیچه، مثلاً از یک شواهدی استفاده کردم. این طور دستم باز شد که یک سری بحث‌ها را در آن جلساتی که بعد از اینکه تحلیل روان‌کاوانه را شروع کردیم از مجموع چیزهایی که گفته بودم استفاده بکنم. حالا فکر می‌کنم که الان وقت مناسبی است که برگردیم یک مقدار در مورد مهم‌ترین کتاب نیچه که همان چنین گفت زرتشت است بحث‌های دقیق‌تری بکنیم با فرض اینکه الان فضای فکری نیچه را می‌شناسید و با خیلی از مفاهیمی که در تحلیل یونگ می‌آید قبلاً، مثلاً یک اشاره‌ای به آن می‌شده و آشنا هستید. من احساسم این است، امیدوارم که الان خواندن این کتاب برای کسانی که قبلاً یک خُرده لذت‌بخش نبود یا روان نمی‌توانستند بخوانند، اگر این بحث‌ها را گوش کرده باشند راحت‌تر بتوانند کتاب را بخوانند و جلو بروند. سبک یونگ در این کتاب این جوری است که، در واقع، کتاب دست‌نوشته‌های یک سری بحث‌ها و سمیناری است. که یونگ داشته، بنابراین، خیلی محاوره‌ای است و اصولاً حالت پرسش و پاسخ است. یک مجموعه از دانشجوهای خیلی خاص در کلاس حاضر هستند که خودشان خیلی‌هاشان آدم‌های برجسته‌ای هستند و پیِ بحث به سَردِ روان‌کاوی، سال‌ها اطراف یونگ بوده‌اند و تئوری یونگ را خوب می‌دانند. این‌که یونگ به راحتی و خوب بودنِ بعضی از افرادی که آنجا حاضر هستند، از اینجا پیداست که آمار می‌شود گرفت که خیلی از سؤال‌ها، به درصد خوبی‌اش، در اولین پاسخ دقیقاً آن چیزی که یونگ مدّ نظرِش هست گفته می‌شود در کلاس، یا اگر نفر اول نگوید، نفر دوم، سومی، دیگر حتماً به آن چیزی که یونگ مدّ نظرِش هست دقیقاً اشاره می‌کند. حالا دقیقاً نگوییم که این‌جوری است که تقریباً که اشاره می‌کنند، یونگ دیگر صحبت دست خودش می‌گیرد و شروع می‌کند ایدهٔ خودش را گفتن. من امروز قصدم این بود همین هست که این کار را در کلاس، یک کار مشابهش را انجام بدهیم. به نظر من، واقعاً، به‌عنوانِ... چون جلسات دارد تمام می‌شود، یک جورایی حداقل دیگر بپذیریم که کاملاً در حال اتمام است. واقعاً احساسم این است که این آزمون خیلی خوبی است که یک نفر الان کتابِ چنین گفت زرتشتِ نیچه را بردارد و شروع کند به خواندن. به نظر من، دو مرحله می‌شود یک نفر خودش را تست بزند که چقدر با تفکر یونگ آشناست: یکی این‌که هر قطعه‌ای که می‌خواند، نکات جالبی که در قطعه به نظر می‌رسد که جای بحث دارد چیست. ممکن است یک نفر اصلاً متوجه این نباشد که سؤال‌های جالب از دیدِ یونگ کجاها حاصل می‌شود. اولِ بحثی که در مورد زرتشت دارد می‌کند، آن‌قدر کتاب را دقیق دارند در موردش بحث می‌کنند که هر کلمه تقریباً مورد سؤال قرار می‌گیرد. بگذارید من
قطعهٔ اولِ چنین گفت زرتشت را بخوانم براتان. یعنی یک آزمون این است که من این قطعه را می‌خوانم، شما خودتان در خانه، مثلاً چنین گفت زرتشت را دارید می‌خوانید و سعی کنید ببینید که چیزهایی که برای یونگ جالب بوده، سؤال‌های جالب چیست که باید بگردیم برای نظر روان‌کاوانه ببینیم که، مثلاً چرا این‌طوری گفته، چرا زرتشت، مثلاً اینجا این‌طوری بیان می‌کند. حالا هر چیز می‌کند، بعد هم جواب‌ها... دیگر بعد هم مرحلهٔ دوم تست این است که شروع خواهید کرد کتاب خواندن، هر جایی که یونگ سؤال می‌کند، باید باقی... سعی کنید که ببینید نظر خودتان چیست، بعد آن بخشی که در کلاس مطرح می‌شود را ببینید تا چه حد می‌توانید به آن نزدیک بشوید. به نظر من، آزمون خیلی خوبی است. حالا ممکن است خودِ کار سخت باشد؛ بالاخره خودِ یونگ و شاگردان نزدیکش، سطحِ جوابهای خودشان بالاست. ممکن است خیلی وقتها جوابی که به نظرِ یونگ هست خیلی نزدیک به ذهن شما نباشد و این احساس به وجود بیاید که مثلاً طبقهٔ معمول، معمولاً کسانی که اولین بار با کارِ یونگ و اینجور کارها آشنا می‌شوند، گاه این احساس بهشان دست می‌دهد که یک جوری رندوم جواب دارد داده می‌شود، می‌توانست این نباشد، یک چیزِ دیگر باشد. بگذارید بخشِ اول را... بگذارید یک چیزهایی در اولِ بحث، یونگ به آن اشاره می‌کند. یکی در موردِ نحوهٔ آشنایی نیچه با زرتشت. یک سؤال، در واقع، فکر کنید در موردِ عنوانِ این کتاب. و این یک چیزی است که یونگ یک مقدار در مقدمهاش بحث کرده. یک موضوعی را مطرح می‌کند که می‌گوید که در زمانِ نیچه در لایپزیگ یک فرقهای بوده به اسمِ مزدَیَسنیان که این‌ها مثلاً یک جوری پیروِ زردشت بودهاند، یک آیینِ ایرانی مثلاً داشتهاند. در موردِ کلِ این فرقه توضیحاتی می‌دهد. خودم فکر می‌کنم اولین جایی که به این فرقه اشاره می‌کند یک کلمهٔ مزدَکی چیزی به کار می‌برد، می‌گوید در لایپزیگ مکانی، فرقهٔ مزدَکیایست به نامِ فرقهٔ مزدَ... اصلاً که بعداً توضیح می‌دهد که این‌ها یک آدم به اسمِ الهانیش مثلاً پیامبرشان است که می‌گوید اسمِ واقعیاش هاینیچه مثلاً آلمانیتبار بوده. می‌گوید من یک نفر را میشناختم که همکلاسِ این آدم بوده و این‌ها برایِ فرقهٔ زنده... فرقهٔ کِی... که مثلاً در لایپزیگ فعالیت می‌کردند. حرفش این است که ما مطمئنیم که نیچه این فرقه را می‌شناخته و عدهای می‌گویند که آشنایی نیچه با زرتشت، آیینِ زرتشتی، از طریقِ این فرقه بوده که یونگ خودش یک جورایی مخالف است. این را می‌گوید که این‌ها فرقهای مثلاً موسیقایی بودند و نیچه آدمِ با مطالعهای بوده، طبعاً کتاب میخوانده، از طریقِ کتاب می‌توانسته با آیینِ زرتشتی آشنا بشود. بعد یک مقدار در موردِ آیینِ زرتشتی توضیح می‌دهد در شروعِ کتابش که خیلی ضروری نیست دانستنش، ولی نهایتاً به اینجا می‌رسد که زرتشت خیلی از دایرهٔ اصلی به عنوانِ یک پیامبری که دینی... آورده که در آن یک جور اخلاق و پرهیزگاری و معنویتِ خیلی درونی‌تر ترسیم می‌شده. خیلی، آیین زرتشتی نسبت به زمان خودش که مثلاً خیلی قدیمیه، هزار سال قبل از مسیح، تازه من سابقه دارد، خیلی پیشرفته بوده و نیچه می‌تواند تحت تأثیر همین جنبهٔ اخلاقیِ قوی و پررنگ بودنِ شاید مفهوم خیر و شر در زرتشتی‌گری قرار گرفته باشد. این را من خودم دارم می‌گویم، فکر نمی‌کنم یونگ جایی اشاره به این موضوع کرده باشد و به دلیلِ مثلاً پررنگ بودن مفاهیم اخلاقی و خیر و شر در آیین زرتشتی، یک جوری نیچه چنین تمایلی داشته که این قهرمان خودش را، آن قهرمانِ پیامبرِ کتاب خودش را، اسمش را بگذارد زرتشت. بحثِ عنوانِ کتاب خیلی بحثِ مهمی نیست. از جایی، به نظر من، شروع می‌شود کتاب که یک چیز جالبِ قابل ذکر است، اشاره‌ای که یونگ روی این بحث می‌کند. می‌گوید، می‌گوید از همین‌جا می‌خواهد... چه می‌گه؟ می‌خواهد خودش را بکوبد که «یکی دو شد و زرتشت بر من گذر کرد». چون معتقد است که زرتشتِ نیچه، در واقع، یک جوری تجلیِ کهن‌الگوهاست که انگار از ناخودآگاهِ جمعی تحمیل شده. اگر یادتان باشد من یک بار در موضوع خودِ یونگ اشاره کردم که یونگ در دوران کودکی خودش و در تمام دوران، فراتر از کودکی، جوانی، همیشه حرف از این می‌زند که یک شخصیت دومی هم داشته که همراهش بوده و این‌ها در این بحث‌های عجیب و غریب یک زندگی‌نامه‌اش هست. همیشه یک همراهِ کهن داشته که خیلی، مثلاً یک جوری انگاری ارتباط واقعی با آن داشته و این حرف‌ها. فکر می‌کنم به همین دلیلی، مثلِ این، برای یونگ خیلی چیزِ دیگر، خیلی جذاب است که آنگاه «یکی دو شد و زرتشت بر من گذر کرد». یک جوری نشانهٔ این است که انگار این تجربهٔ زرتشت در درونش در حدی واقعی بوده که این‌طور بیانش می‌کند: «زرتشت بر من گذر کرد». زرتشت موجودی نیست که آگاهانه خلق کرده باشد، انگار بود و آمد. خوشبختانه کسی که خاشی‌های کتاب را نوشته، کل شعر را در مقدماتش هم آورده. به نظر من جالب است، واقعاً یک بار شنیدن ارزشش را دارد. می‌گوید: «نشستم در انتظار، در انتظار هیچ، فراسوی نیک و بد، در لذت آفتاب، زودهنگام، اکنون تنها، بازی سایه، زودهنگام هست، اکنون دریاچه، اکنون ظهر، زمان بیکرانی، آنگاه...» به ناگهان ای دوست، یکی دو شد و زرتشت بر من گذر کرد؛ ناگهانش، منظور من، جالب است مثل یک حالت الهامی، چیزی از ماورا انگار به وجود نیچه هجوم آورده. حالا براد یونگ از این نکته استفاده می‌کند که این شخصیت زرتشت یک شخصیت کهن‌الگویی است که به نیچه، در واقع، اینجا یک جوری خودش را تحمیل کرده دیگر. این سراغ من، کلاً از بحث‌هایی است که یونگ بحثش می‌کند. باز من به نظرم در حد اینکه اشاره‌ای به آن بکنیم بد نیست. این زرتشت هزاره‌گرایی در آن خیلی قدیمی است یعنی، اینکه هر هزار سال یک باری سوشیانسی می‌آید و حالت منجی دارد و این حرف‌ها که بعداً در مسیحیت هم نوعی وجود دارد دیگر. فکر می‌کنم حرفش این است که انگار این زرتشت که از آن پیامبران منجی است، این زرتشت است که حالا در حدود زمان نزدیک هزاره ظهور کرده و شاید مثلاً نیچه چنین منظوری هم داشته؛ انگار مثل یک سوشیانس دارد با او برخورد می‌کند، کسی که آمده این را دارد متحول می‌کند و نو می‌کند. خب، نه دیگر، در تَشتِ نیچه، در تَشتِ نیچه یک جوری خود نیچه است به صورت آرمانی؛ خیلی وقت‌ها با خود نیچه انگار قاطی می‌شود، یعنی حرف‌هایش را نیچه از زبان او دارد می‌گوید. ولی خب، دقیقاً همان نکته، یکی از این دانشورها اتفاقاً به این موضوع، فکر می‌کنم اشاره می‌کند یک جایی که یک مشکلی که وجود دارد، یعنی که تجربهٔ واقعی نیست این چیزهایی که دارد بیان می‌شود. نکته‌ای که من خیلی رویش تأکید کردم در کامِ جلسهٔ قبل، در مورد این صحبت می‌کردیم که آدم وقتی که عقایدی را بیان می‌کند یا کلاً نکاتی را می‌گوید که مثلاً جنبهٔ اخلاقی دارند، جنبهٔ آرمانی دارند، ولی خودش این‌ها را زندگی نکرده، بلکه همین‌جور در حد ذهنی مثلاً بهشان اعتقاد دارد، این‌ها معمولاً از روی مَتن و حواشی می‌شود فهمید که در چه حد این‌جوری است. این‌ها اصلاً که معمولاً دل خودشان یک تضادهایی دارد، یعنی چیزی گفته می‌شود ولی باید ضدش دوباره در متن وجود بیاید. فکر کنم در مورد این که توجیه روان‌کاوانهٔ این که چرا دیکانستراکشن دریدایی کار می‌کند و به نتایج جالبی می‌رسد، فکر می‌کنم این موضوع را یکی از نکاتی بود که به آن اشاره کردم. جلسهٔ آینده خواهیم، خب. بیایید این قطعهٔ اولِ چنین گفت زرتشت را بخوانیم و شروع کنیم. امیدوارم خسته‌کننده نباشد، بلکه جالب باشد. بعد هم می‌خواهم اگر کتاب را نخواندید، همینجا سؤالات یونگ را بپرسم، شما جواب بدهید، ببینید چند می‌گیرید. مطمئنم.

چنین گفت زرتشت از اینجا شروع می‌شود که زرتشت سی ساله بود که زادبوم و دریاچهٔ زادبوم خویش را ترک گفت و به کوهستان رفت. اینجا با جان و تنهایی خویش سرخوش بود و ده سال از آن نیازرد، اما سرانجام دلش دگرگشت و بامدادان با سپیدهدم برخاست، برابر خورشید گام نهاد و با او چنین گفت: ای اختر بزرگ! تو را چه نیکبختی می‌بود اگر نمی‌داشتی آنانی را که روشنیشان می‌بخشی! ده سال اینجا به غارم آمدی. اگر من و عقاب و مارم نمی‌بودیم، از طلوع خویش و از این راه سیر می‌شدی. لیک ما هر بامداد چشم به راهت بودیم و سرریزت را از تو بر می‌گرفتیم و تو را بدان شکر می‌گذاریم.

حالا قطعهٔ بعدیاش را نمی‌خوانم. حرف از این است که زرتشت در سی سالگی زادبوم و دریاچهٔ زادبوم خودش را ترک کرده، به کوهستان رفته و ده سال آنجا بوده و حالا بعد از اتمام ده سال یک روز بیدار می‌شود و شروع می‌کند با خورشید حرف زدن. اولین چیزی که به آن می‌گوید این است که چه نیکبختی می‌بود اگر نمی‌داشتی آنانی را که روشنیشان می‌بخشی. بعد حرف از این می‌زند که ده سال آنجا آمدی، من و عقاب و مارم را روشنایی دادی و ما هم از این شکرگزار بودیم و این‌ها.

سمینار یونگ و روش خواندن متن

خب، ببینید سؤالات یونگ چیست. زرتشت سی ساله بود. این‌ها هر کدامشان از کجا آمده؟ فکر کنم این یک ریتمی، یک وِردی، خوشحال می‌شوم کلمه به کلمه داریم می‌خوانیم، نه همینطور مثلاً مفهوم کلی. به چنین گفت زرتشت غالباً ببینید اشتباهی که می‌گذارم هم وجود دارد. اتفاقاً چنین گفت زرتشت کتابی است که کاملاً باید مثل ادبیات خوانده شود. یعنی این که مثلاً فیلسوفها این کتاب را می‌خوانند و می‌گردند، منتظر اینجا شوپنهاور می‌خوانند، می‌گردند یک جایی که یک حرف مثلاً فلسفی زده، آن را می‌چسبانند به عنوان محورِ چنین گفت زرتشت. در یونگ محورِ چنین گفت زرتشت می‌بینی که زرتشت چرا سی ساله است، چرا زاد و بومش را که دارد ترک می‌کند از یک دریاچه به کوهستان می‌رود. چرا ده سال آنجا طول میکشد؟ چرا مار و مثلاً بغاب دارد همراهش؟ چرا این‌ها هستند؟ این‌ها نماد چیستند؟ و الاخن و همهٔ این‌ها را مستند اینجا جواب می‌دهند. تمام این‌ها را یکی دیگر در همین جلسهٔ اول می‌پرسد و دانشجواش به او می‌گویند که این‌ها مثلاً چه چیزی را بعد مقابل خورشید بایستی؟ نکتههایی که به خورشید می‌گوید یکییکی مورد سؤال است که این حرف‌ها یعنی چه؟ الاخر، حالا در اول، در شروع، با همین دقتی که می‌بینید متن را دارد میخواند، به عنوان یک متنی که برای کلمهبهکلمهاش احتیاج هست که دلیل بیاوریم. منطقهٔ نه دلیل این که نیچه خودش می‌داند که چرا زرتشتش سی سال هست، می‌داند که چرا گفته ده سال. این‌ها سؤالهایی نیست که نیچه خودش بتواند جواب بدهد. این از نظر دریدا یعنی مرگ مؤلف، ولی اصلاً این مرگ مؤلف دیدگاه روانکاوانه به یک معنایی وجود ندارد. این یعنی مرگ خودآگاهِ مؤلف، یعنی این قسمت‌ها را از ناخودآگاه مؤلف میپرسیم. بلاخره مؤلف، آن‌ها هم که می‌گویند مرگ مؤلف، منظورشان بیشتر مرگ بخش خودآگاهِ مؤلف است، حتی ناخودآگاه شخصی را هم یک جوری می‌خواهند بگذارند کنار، ولی اگر یونگی نگاه کنید بلاخره تهش می‌رسید به ناخودآگاه جمعی. خب، حالا شما اولین سؤال یونگ این است که این سیسالگی به چه واقعیتی برمیگردد؟ می‌گوید تا جایی که می‌دانم در زندگی زرتشت گاهشمار دقیقی وجود ندارد جز آن که در هفتاد و هفت سالگی مرده است. می‌گوید این سیسالگی را برنگردانید به این که در زندگی زرتشت مثلاً سیسالگی اهمیتی داشته و بنابراین بیایید از نیچه بپرسیم که برای چه زرتشتش سی سال است. اتفاقاً هاشیهنویس نوشته که در منابع ایرانی آمده که زرتشت در سیسالگی یک اتفاق مهمی برایش افتاده و متأسفانه یک جور، یک خورده بازیگوشانه می‌گوید به نظر می‌رسد که نیچه اطلاعاتش در مورد زرتشت بیشتر از یونگ بوده. یک خورده این شبهه را پیش می‌دارد که خب بگوید نیچه چون آن ماجرای سیسالگی زرتشت آنجا بوده این سیسالگی را آورده. حالا یونگ دیدهاش این است که این‌ها را همه را در یک کانتکس کلی برس کنیم مثل یک چیز ناخودآگاه که این‌ها هر کدامشان در واقع یک جور نماد چیزی می‌توانند باشند که سی شبی با ده شبی در داستان بزرگ‌شان. یونگ به این اشاره نمی‌کند، ولی من می‌خواستم این را بگویم که این سی و ده در قرآن ما یک سابقه‌ای دارد: «منتظر» شبِ سی شب که با ده شب تکمیل می‌شود، کلاً عدد سی و ده که مجموع چهل می‌شود. چهل که ما همهمان می‌دانیم که در فرهنگ عرفانی در همه جای دنیا عدد خاصی است. به چهل‌سالگی که در قرآن اصلاً یک آیه‌ای داریم در مورد چهل‌سالگی، یعنی دیگر یک چیز صوفی نیست. کسانی که اعتبارات مذهبی دارند این را باید بدانند که چهل‌سالگی سن خاصی است. من نه، در این را دیگر مطمئنم در این جلسات نگفتم، حتماً در آن جلسات گفتم که چهل‌سالگی را باید سال قمری حساب بکنید و نه ماه قبل از تولدتان حتماً حساب کنید، بنابراین، به حساب ما،
چیزی حدود سی و هفت‌سالگی می‌شود. این را فراموش نکنید اگر می‌خواهید برای چهل‌سالگی خود برنامه‌ریزی بکنید، این را مد نظرتان باشد و آن را با سال شمسی حساب نکنید، بعد هم مثل چیز از موزی که شناسنامه‌تان را برایتان گرفته‌اند. این‌ها خیلی مهم هست. خب، سی‌سالگی چیست؟ شما درآنتان بدیهی نیست. برای ساده‌ترین سؤالی که آن مطرح می‌کند این است: سی‌سالگی سن مسیح است دیگر، یعنی در خلاف همهٔ پیامبران، مثلاً معروف است که چهل‌سالگی مبعوث می‌شوند، مسیح سی‌سالگی مبعوث شد. این را همه می‌دانند، یعنی فکر کنم هر، مثلاً مسیحیای به او بگویید یک نفر سی‌سالگی کاری را شروع کرد، اولین چیزی که به ذهنش می‌رسد یاد مسیح می‌رسد. ولی بعد آن ده سال چیست، یعنی در زندگی مسیح دیگر آن ده سال را نداریم. یا جمع سی و ده. اتفاقاً زرتشت در چهل‌سالگی که این‌جور دارد نبعوث می‌شود، دارد می‌آید از کوه پایین، یعنی با چیز به استثنای بقیهٔ ادیان ابراهیمی همه هنگ‌تر است تا با چیزی که دیگر مسیحی هست، ولی شروع از سی‌سالگی می‌گوید که خب.
آره، این چیزی که ما اینجا، در واقع، با شروع به روح هستیم یک جور، در واقع، همان تکرار قصهٔ مسیح است، با آموزه‌های مسیحی که این سی‌سالگی در آن اهمیت خاصی دارد. سؤال دوم من آن گفتم اسطورهٔ مسیح و امروز یک بحثی بود در مورد این که در یکی از این دانش‌گرده‌های ادبیات یک پروپوزالی را مطرح کردند که نمی‌دانم الان یک... پروپوزالی را مطرح کردند در مورد اسطوره در، مثلاً تاریخ ادب فارسی و این‌ها که تحقیقی انجام بشود. پروپوزال، مثلاً فرض کنید رشتهٔ ادبیات دکتری هست، بعد یکی از اعضای هیئت علمی گفته که اولاً ما در ادب فارسی اسطوره نداریم، این‌ها هم حرف‌های غربی هست که، مثلاً می‌خواهند بگویند که چیز، مثلاً فرض کنید در تیمونگی نگاه می‌کنید حضور اسطورهٔ منجی، مثلاً در تمام ادیان و مکاتب و حتی، مثلاً ادبیات مدرن و این حرف‌ها، این یک جوری شاید بیشتر تثبیتکنندهٔ اعتقاد به منجی است تا این که، مثلاً این را تضعیف… خب، سر حرفشون بود که این بحث همه زدِ دینی است و این حرف‌ها. من چون…

زرتشت، زرتشتیگری و کهن‌الگو

تازه شنیدم، خیلی امری شنیدم، خیلی به مدارا… من الان گفتم اسطورهٔ مسیح، دیگر هیچی، کفر مطلق شد دیگر. اشکالی ندارد که من بگویم که تمام شخصیتهایی که در مسائل دینی مطرح می‌شوند مثل، مثلاً فرض کنید مسیح یا وقایع و داستان، مثلاً آفرینش، این‌ها اسطوره هستند. اسطوره معنیش این نیست که غلط است یا کودکانه است، اتفاقاً یک اسطورهٔ اصیلی که به اعماق، مثلاً ناخودآگاه جمعی برمیگردد، خیلی تقویت می‌کند که این دارد به واقعیتهای عمیقی اشاره می‌کند. حداقل از دید یونگی دارد به واقعیتهای عمیق مربوط به انسان اشاره می‌کند و لزومی ندارد بگوییم که در خارج واقعیت داشته یا نداشته. ولی همانطوری که یونگ در مورد مسیح اینطور فکر می‌کند، ولی یونگ… مهم نیست که آیا مسیحی وجود داشته یا وجود نداشته، به هر حال، این چیزی که ما در اُسطورهٔ فرهنگ می‌گوییم مسیح، این چیز خیلی خیلی عجیبی است. درست دیدگاه یونگ نسبت به اسطوره مقابل آن دیدگاههایی قرار می‌گیرد که اسطوره تخیلات و کودکانهٔ، مثلاً ابتدای تمدن بشری است و یک جوری انگار که کهنه شده و باید ریخت دور، بلکه برای خودش معنایی دارد. همان جوری که ناخودآگاه جمعی معنای مهمی در تئوری یونگ دارد، این تحلیل اسطورهها یک جوری انگار معادل با همان تحلیل ناخودآگاه و ارزش بینهایت دادن به خودآگاه است، چون این‌ها واقعاً محصولات ناخودآگاه، مخصوصاً ناخودآگاه جمعی هستند. این است که خب.
در فرهنگ عمومی غرب این‌ها تخیلی می‌شوند به دلیل این که ناخودآگاه هستند یا… منکر وجودش هستند یا بی‌ارزش، و نگاهِ اُنت درست برعکسش. من از این که از این یادم افتاد که گفتم کلمهٔ «اُسطورة مسیح» را به کار بردم، ناخودآگاه هم جوری گفتم برای من که، خب، خیلی طبیعی است؛ هیچ توهین یا اعتقادی به حضرت مسیح حساب نمی‌شود، بلکه یک جور حرف‌هایی که یونگ می‌زند شأنِ اعتقادِ مسیح را، به نظر من، می‌برد بالا، ولو این که یونگ حرفی در مورد این ندارد که، حالا مسیحی بود اصلاً در تاریخی شخصی به اسم مسیح وجود داشته باشد، کاملاً خارج از موضوع. خب، سؤال دوم است در مورد این مَتن که این که زرتشت سی‌ساله بود که زادبوم و دریاچهٔ زادبوم خودش را ترک گفت. برای چه می‌گوید دریاچه؟ آن سی‌ساله حاشیهٔ بازی‌گوشانهٔ این پایین هست که شاید نیچه یک چیزی در مورد زندگی زرتشت می‌دانسته که سی را گفته، خیلی بعید می‌دانم، ولی دریاچه، فکر نکنم در زندگی زرتشت نقشی داشته مگر این که کسی بگوید اطراف دریاچهٔ ارومیه هست و حرف‌ها که از آن طریق‌ها آذربایجان ظاهراً محل زندگی زرتشت بود، ولی دیگر برسیم به مار و عقاب و این‌ها، دیگر زرتشت مار و عقاب نداشته، کلاً مقاومتی را می‌دید دارد دیگر من.
فکر می‌کنم آدم‌هایی که این جور می‌خوانند مَتْن را خیلی علاقه ندارند، دوست دارند که برّاً این طور در بروند از این که این اعداد و این چیزهایی که می‌آید یک جور بار، مثلاً معنای نمادین دارد، حالا ما بدون همان جور که یونگ قرائت می‌کند داریم در مورد قرائت یونگ صحبت می‌کنیم. سؤال دوم این است که در این سی‌سالگی زادبوم و دریاچهٔ زادبوم، مخصوصاً اتفاقاً مَتن جوری است که در آن دریاچه اهمیت پیدا می‌کند، یعنی اگر، مثلاً فرض کنید مَتن فقط این بود که زرتشت سی‌ساله بود که دریاچهٔ زادبوم خویش را ترک گفت، اهمیت این واژهٔ دریاچه، اشاره به دریاچه کمتر بود از این که می‌گوید زادبوم و دریاچهٔ زادبوم خودش را ترک گفت، وزنِ دریاچه می‌رود بالا. این که دارد تأکید می‌کند که این زادبومش در کنار یک دریاچه بود و به کوهستان رفت. سؤال این است که از دریاچه به سمت کوهستان رفتن یعنی چه؟ دریاچه در رویال، دریاچه بگیرید می‌خواهید چه به ذهنتان می‌رسد؟ شما دارید با شایده‌ها یک مقایسه می‌شوید و من خواهش می‌گویم.
خیلی حرف‌های بد نفر آن محصل‌ها، حالا من آغازه می‌دهم، برای اینکه معروف است فرهنگ آن‌ها بود، خیلی چیز نیست، ولی یک خرده حرف‌های خوب بزنیم. از فول، این قبل بالا یکمقدار که داریم از این مدلی تقریبی کنیم که شروع شده یک چیزی را شروع کرده و اگر با اینطور نگاه بکنیم، شریعتش، مثلاً دریافت شریعت آقایی مانند آب و آن‌ها خدایی یا، مثلاً خودش شریعت گرفت، مثلاً از خودش جدا شده و یک مسیح را شروع کرده، اینگاه که وارد مسیح، مثلاً روحانیتر شده، مثلاً داده در ترکان ترسیبی خودمان لونتی که ایمان به ابراهیم می‌آورد و از مهاجر استفاده کند. اینگاه که شروع کرده که شدن شدن و در افتحانی سنتری شده، انیخترانه شما تحلیلتان را این است که قصه‌های کوهستانش را بیشتر دارید جواب می‌دهید که یک جور رفتن به سمت، مثلاً معنویت دیگر. بالاخره صعود به یک ارتفاعی، تنها شدن در آن هست و، خب، این اتفاقها خیلی با منش پیامبرانه هماهنگ است. ما غالباً اینطور پیامبران در کوه، مثلاً یک جوری ما انتظار داریم که کوه، طور، نمی‌دانم غار حرا، یک جایی این شکلی از در غارم درمیآید، در غار زندگی می‌کند یعنی.
آن سیسالگی و چهل سالگی و به کوهستان رفتن، این را همه یک جوشن حیات پیامبرانه به زرتشت می‌دهد که هیچ. می‌خواهم بگویم مهم نیست که جواب آن حاشیه را می‌خواهم بدهم، چون خیلی چیز است. خیلی، به نظر من، دیگر سادهدلانه است که یک نفر فکر بکند که در زندگی زرتشت آن اگر یک چیزی در تاریخ آمده، دیگر این ربطی نمادی نباید تفسیر بشود، چون زرتشت در… می‌گوید آن حرفش این است که زرتشت در سی سالگی واقعاً یک ملاقات بزرگی داشته که در زندگی معنویاش، در واقع، شروع زندگی معنویاش است. پس انگار یک جوری نیچه به این دلیل گفته، پس دیگر هم خیلی شاید در ادامهٔ این فکر می‌آید که این تصویرها اشتباه، لازم نیست همهٔ این چیزها چه اتفاق افتاده باشند چه نیفتاده باشند و تاریخنمیسانه باشند، به دخل سمبولیک هستند، بنابراین، درستهایی که ما داریم می‌کنیم، عدد سی عدد خاصی است، عدد چهل عدد خاصی است، این همه بار سمبولیک دارد. انا وضوحش در رفتن به کوهستان است، دیگر نیست لزومی ندارد من تاریخ پیامبران را بدونم. حرکت از روی سطح زمین به سمت کوهستان، نزدیک شدن به آسمان و بالا رفتن از یک ارتفاع. یک جور تلاش در جهت رسیدن به آسمان معنویت. به قول ایشان، توشنست در مورد دریاچه چیزی نگفتید. من
یک چیز دیگر هم هست، یک چیزی جلوتر است از خودتان شاید که در شعر نگاه کردید، اینکه بعد از درس سال با خوشی حرف می‌زند و این خوشی، مثلاً نُمادِ خلطِ بدنی، به جودِ عهدِ گواهِ بدنی، مثلاً می‌شود دریای انسی که شروع کرده که دیدید مقابلش کنیم، مثلاً نُمادِ احساسات و عبادت که دیدید از عبادت قاصد نیست و به سمت، مثلاً خلطِ بدنی. خب، کسی ایده‌ای ندارد در مورد دریاچه به طور خاص؟ چون ایدهٔ خیلی خوبی اینجا مطرحه، من اصرار دارم و این که یک نفر گفته در کلاس، فکر کنم نفر اول و نفر دومم دقیقاً همین حرف را می‌زنن. خب، دریاچه عبارت روشنیه دیگر. از دریاچه زادبومش به سمت کوهستان رفته. شما آیا متوجه شدید که چرا این کلاس داشت تشکیل نمی‌شد؟ شما در این که من این اولین جلسه بود که احتیاج به مَصنَع داشتم، می‌خواستم سؤال جواب بکنم و، حالا اتفاقاً این جلسه هم این‌طور بود که، حالا یک‌راست بیستقی نشستیم، هیچکی نیومد. حرف این بود که پاشیم بریم یک جلسهٔ دیگر بیاییم، چون من واقعاً
نمی‌دونستم. اگر نخوام این‌طور خودم، یعنی خیلی برای خودم خیلی بیمزه بود بیام سؤال‌ها را بگویم خودم هم جواب بدم، این چه بحثی شد. دوست داشتم ببینم، خب، این کلاس‌ها را همون‌جوری آدم اداره بکنه چه اتفاقی می‌افته. تا حالا که خوب است، حالا فعلاً بد نیست بگذار من راهنمایی بکنم، بپردازم به این دریاچه که کنار سالِ خون قرار گرفت. بحث درست نمی‌شود که از درچه دارد به بزرگ می‌آید. چیزهای خوبی گفتید، چون ما خیلی دور نشدید از این چیزی که گفتید. دریا نماد چیست؟ در ناخودآگاهِ جمعی، دریاچه نماد خوبیه برای ناخودآگاهِ شخصی. یعنی دریاچه یک آبیه، یک چیزِ دریای کوچیکیه که تَوسُط خشکی احاطه شده. شما یادتون باشد اصلاً در آن تمثیل اصلی اوگه‌آنوس، من همشون گفتم که ناخودآگاهِ شخصی خشکی مثل خدایانِ اوگه‌آنوس. دریا ناخودآگاهِ جمعیه. این فاصله نزدیکه بین، مثلاً دریا با خشکی می‌شود ناخودآگاهِ شخصی. عواطف هم در سطح ناخودآگاه هستند، یعنی اگر خورشید رو به صورت، مثلاً عقل ببینیم، منتها عقل به معنای خودِ معنوی‌تر از آن چیزی که در فرهنگ غربی. به آن، مثلاً عقل می‌گویند. این یک جور حرکت کردن از، مثلاً ناخودآگاهِ شخصی، از فردیت به سمتِ، مثلاً یک جور معنویتی است که فراتر از خودش دارد و به این مقام هم می‌رسد که، مثلاً همصحبتِ خورشید بشود، بگذارید من…

زرتشت، زرتشتی‌گری و کهن‌الگو

یک چیزی که یونگ تأکید نکرده روش، من تأکید بکنم. این مطلب را دقیقاً این قسمتش را می‌گوید که: «اما سرانجام دلش دگرگشت و بامدادی با سپیدهدم برخاست، برابر خورشید گام نهاد.» این واژه: «برابرِ خورشید می‌ایستادن و همصحبتِ خورشید شدن»، خب، یک چیز دیگر مثل اینکه بالاخره این سفر از زمین و دریاچه به کوهستان رفتن، این را به یک جایی رسانده که حالا برابر خورشید می‌ایستد و باهاش حرف می‌زند. برای این هم یک جور انگار تداعی می‌شود که به یک آگاهی و فرزانگیِ عظیمی رسیده، در حد اینکه، مثلاً آن خورشیدی که نور می‌دهد، به یک آگاهیِ فراتر از، مثلاً نِعمور رسیده. یونگ تأکید می‌کند - برای اینکه دوست دارم که… همه‌شکل، خوب بود - یونگ تأکید می‌کند که رفتن به کوهستان یک جوری دور شدن از آن آگاهیِ انسانی به معنای عام است. مثل اینکه در یک جایی قرار بگیرید. ارتفاع از یک جهت یک چیزی هم دارد دیگر: این ویژگیِ افق بیشتری را دیدن، یعنی بالاتر از… چرا ما این حسمان این است که رفتن به ارتفاع یک جور پیشرفت و کمال معنوی در آن هست؟ برای فطرتی که به آسمان نزدیک می‌شویم، از زمین دور می‌شویم. حالا…

اینجا زمین، جایی که شروع شده، از آن یک دریاچه قرار دارد. اتفاقاً اگر یک خرده دقت بکنید این واژهٔ «دریاچه»ها اینطور می‌خواند - حالا من دارم خیلی… آبانُس… زادبوم و دریاچهٔ زادبوم که آدم در ذهنش یک خشکی همراه یک دریاچه می‌آید - مثل اینکه بگویم که از آن به استداش… شرایط عادیِ فهمش و ناخودآگاه شخصی‌اش دارد عبور می‌کند، به یک چیز بالاتر می‌رسد. تأکید یونگ روی فراتر رفتن از آگاهیِ انسانی است، یعنی آن خورشید رسیدن به جایی که با خورشید صحبت می‌کند، مثل اینکه به یک آگاهیِ فراتری رسیده، از یک جایی دارد نگاه می‌کند که همه چیز را می‌بیند، شاید اندازه‌اش می‌خواهد درگرد پایین دیگر… مثل اصلاً ببینید چقدر از سمبلیک در داستانِ پیامبران هم هست: رفتن به کوه و بعد، مثلاً وحی می‌شود و… برگشتن شما در تمام متون، مثلاً عرفان اسلامی احتمالاً این را شنیدید که چهار سفر وجود دارد: سفر از خلق به سمت حق، بعد سفر از حق به حق، یعنی من اول از شرایط عادی خودم، مثلاً زادگاه خودم جدا می‌شوم، وصل می‌شوم به خدا، بعد در خدا سیر می‌کنم. سیر دومی که در خود خدا انجام می‌شود، خدا را می‌شود اسم یعنی...
یک جوری اول چون پیامبر ما، مثلاً از مردم جدا می‌شود، می‌رود در غار، سال‌ها عبادت می‌کند تا به یک شناخت عمیقی از خداوند دست پیدا می‌کند، یک جوری به وصل می‌رسد، بعد به او وحی می‌شود که برگرد و مردم را با خودت بیاری. بنابراین، این به کوهستان رفتن و دوباره برگشتن اصلاً مهم نیست که آدمی چقدر می‌خواسته ادای پیامبران را دربیاورد. برای زرتشت هم اسم پیامبر را روش گذاشته‌اند، یعنی اصلاً این برای من بدیهی است که مهم نیست که چقدر این نمادها را می‌فرمایید. داستان‌های پیامبران را اصولاً همین سمبول‌ها در آن تکرار می‌شود. سمبولیک، من دوباره رفتم در ذهنم، سمبولیک خواندن اجزای داستان‌های پیامبران یا سمبولیک معنی کردن قرآن که آن کمایی که عرفا این کار را می‌کنند معنیش این نیست که این داستان‌ها واقعی نیست، معنیش این است که این که سی به اضافهٔ ده، مثلاً شد چهل، یا رفت در کوه و آمد، که تمام عرفا این بینش را داشتند که این‌ها به شدت معنی‌های عمیقی دارد. من فکر کنم این چیزی که در این کلاس‌ها چندین بار من
فیدبک گرفتم که انگار عمیق‌ترین آگاهی بود که یک حد پیدا کردنی بود که اتفاق روزمره هم می‌تواند برای ما سمبولیک داشته باشد. این نیست که یکی رؤیا ببیند، خیال بکند یا یک داستان بخواند، تعبیر سمبولیک بکند. این سمبول‌ها جوری انگار در اتفاق روزمره هم حتی معنی دارند که خیلی باید احتیاط کرد در سمبولیک نگاه کردن به وقایع جهان، ولی واقع عظیم حتماً معانی سمبولیک دارند مثل داستان‌های پیامبر و، حالا مخصوصاً، من دارم این را می‌گویم که در متون مقدس اتفاقاً آدم‌هایی که مذهبی هستند و به این متون به عنوان متون مقدس نگاه می‌کنند باید این را از عقل بفهمند که بخش‌هایی از داستان که نقل شده حتماً معنی عمیقی دارد. همهٔ داستان را که نقل نکرده‌اند، یعنی مثلاً فرض کن اگر این عدد سی و آن ده

اضافهش معنی خاصی نداشت یا چهل معنی خاصی نداشت، دلیل نداشت که در قرآن به آن اشاره بشود. من فکر می‌کنم اگر آدم کج‌فهمی فکر می‌کند که سمبولیک نگاه کردن به داستان قرآن یک جور زیر سؤال بردن واقعیتش است یا مثلاً مثل اسطوره و داستان خواندنش است، این اصلاً یک جوری اصلاً ایراد دارد، یعنی...
به نظر من، خیلی چیز دیگر دارد که به ما تفهیم می‌کند که چرا این گزینش انجام شده. مثلاً شما از داستان زندگی یوسف همهٔ جزئیاتش را که نمی‌بینید؛ زن داشته، چند تا، مثلاً تعداد بچه‌هایش ذکر نشده، بار معنایی روایی نداشته. ولی آن‌جایی که مثلاً فرض کن از تعداد برادرها صحبت می‌شود، اصلاً تعداد سال‌های دوری یوسف از کنعان و زندان و این‌ها گفته نمی‌شود، ولی یک جاهایی اعداد ظاهر می‌شوند. آن جاهایی است که کسی که به اعتقاد مذهبی دارد باید بداند که اینجا جای تعبیر و تفسیر هست که اینجا چرا این اعداد گفته شد. نمی‌خواهم رسماً اولین بود که توضیح دادم چند دقیقه قبل که اسطوره خطاب کردن چیزهای مذهبی ممکن است بی‌اعتقادی نیست، حالا دارم می‌گویم که اصلاً سمبولیک و اسطوره‌ای نگاه نکردن یک جور بی‌اعتقادی‌ای خواهد بود. نمی‌دانم، می‌گویم هیچی، دیدی در ذهنم است، یعنی این جلسه نیست، این همین‌طوری خودش می‌آید. آره، نمی‌دانید یک چیزی شنیدم یک خرده دل‌آزرده هم کرده و شگفت‌زده که اصلاً چه بحث‌هایی می‌کنند. آره، من...
شنیدم که یک نفر در بحث خوشبختی‌ای کرده، بقیه گفتند نه، در جلسه. ولی بلاخره این که یک عده‌ای هنوز این حس را دارند که از این موضع نگاه می‌کنند که اسطوره وجود ندارد و توهین است و این حرف‌ها، یک خورده برای من عجیب می‌گذرد. از این جمله: «اول زرتشت سی ساله بود که زادبوم و دریاچهٔ زادبوم خویش را ترک گفت و به کوهستان رفت. اینجا با جان و تنهایی خویش سرخوش بود و ده سال از آن نیازرد.» بگذارید من سؤال و جواب بخوانم. می‌گوید که بسیار این عبارت یونگ را بخوانم که منجر به سؤال و جواب در مورد دریاچه می‌شود. می‌گوید: «در اینجا اشاره‌ای داریم به مکان زندگی‌اش، زادبوم و دریاچهٔ زادبوم خویش را ترک گفت.» چرا باید به چنین جزئیات بی‌ارزش و بی‌اهمیتی اشاره کرد؟ اگر بر اساس قوانین تحلیل رؤیا به این نماد بنگرید، از لحاظ روان‌شناختی بسیار جذاب است. و گیرا می‌شوند. دریاچهٔ زادبوم فرد چهجور چیزی است و وقتی این دریاچه را ترک کند به کجا می‌روند؟ این سؤال یونگ است. خانم حنا می‌گوید منظور از دریاچهٔ زادبوم همان ناخودآگاه فردی نیست که او ترک می‌کند تا به ناخودآگاه جمعی برسند؟ جوابش، ایرادش این است که می‌گوید که به ناخودآگاه جمعی برسند، دیگر پوهستان رفتند. نماد خوبی برای رسیدن به ناخودآگاه جمعی نیست، چون این یک جوری به خرسی می‌رسد. از آسمان هم خیلی خبری نیست در این تصویری که ساخته می‌شود، چون متوجهٔ این است دیگر. اتفاقاً جایی که تصویرسازی هست ما حسمان این است که از دست نیچه ممکن است کاملاً در رفته باشد و آن جایی که حرف حالا می‌زند نیچه کاملاً می‌شود تصور کرد که به بخش زرتشت حرف می‌زند. در کتاب تعالیم خودش را می‌گوید، می‌شود فرض کرد که یک یادداشت داشته و فیشهای نیچه که چیزهای شعرگونهای که نوشته کمکم دارد وارد کتاب می‌شود. خودآگاهانهترم عقاید نیچه دارد از زبان زرتشت بیان می‌شود، هرچند که عقاید هم می‌شود اینطور به آن نگاه کردن. این رسمتهای داستانیش، فکر نکنم که تا تهش یونگ بخواهد همینطور همه چیز را با جزئیات… اینجاییهایش جذاب است و جنبهٔ نمادین بیشتری دارد. بنابراین، با جزئیات بیشتری دارند بررسی می‌شوند. و این را خواندم که ببینید که در کلاس، سر زرتشت دقیقاً دریاچه را گفتیم. جوابی می‌دانم این است دقیقاً. خیلی وقتها اینجوری است دیگر. خب، جواب راضیش نمی‌کند. می‌گوید آره این، مثلاً اولین سؤالی که کرد در موضوع سیسالگی. فکر می‌کنم سؤال ساده بود دیگر، همه می‌دانستند که چه باید بگویند. یک آقایی گفته به سند مسیح اشاره دارد. یونگ می‌گوید بله اینجا.
می‌گوید دقیقاً دریاچه کرانمند است و در تضاد با دریای بیکرانه پنداشت می‌شود. پس دریا ناخودآگاه جمعی است. دریاچه مثل حفظ شدن در کورهٔ خاکی است و همیشه نماد مصر خدایان است. این خیلی شاید ضعیف است، یعنی چه برای تفکر و عبادت که جواب این سؤال نشد. یونگ هم جواب جالبی می‌دهد می‌گوید بله، ولی کنار دریاچه هم می‌توانید به خوبی تفکر و عبادت کنید. بعد یک نفر جواب می‌دهد که می‌خواهد در مقام بالاتری قرار گیرد برای انسانیت. امم، یونگ این را می‌پسندد که به بالا رفتن، یعنی از سطح زمین، چون این… خب، من فکر می‌کنم که چون خوب کتاب چنین گفت زرتشت را خوانده، این را می‌فهمد، چون می‌داند که بعدش می‌خواهد بیاید دوباره بین مردم. می‌گوید این دارد از مردم فاصله می‌گیرد، از انسانیت به معنی عامش فاصله می‌گیرد، چون بعدش دوباره حرفش در انتهای این قسمت که من نخواندم، با خورشید حرف می‌زند و می‌گوید که من می‌خواهم برگردم. چنین گفت زرتشت نیچه اینطور شروع می‌شود با این تقیید که زرتشت بعد از این چهل‌سالگی‌اش تصمیم می‌گیرد که برگردد به میان مردم و عقاید خودش را بیان بکند. برایش یونگینو تقیید می‌کند. دیگر این جواب می‌دهد که همینطور دوباره آن آدمی که در مورد سی‌سالگی یک جوابی داده بود، می‌گوید که سی به‌اضافهٔ ده، سن تقریبی نیچه در زمان نوشتن کتاب. بنابراین، یک جوری کلاً از اینجور اشاره‌ها در آن مطمئن هست که سی‌سالگی عددی است، مثلاً آن سنی که می‌گوید که چیز، رها کرده کار دانشگاه را و خودش را، نه دقیقاً از در اداری و این‌ها، مثلاً اینجور جدا شده از فعالیت‌های آکادمیک و خودش، و ده سال هم تقریباً تو کشیده که آدادار کساب چه می‌گفت زرتشت می‌میرد. بنابراین، می‌خواهد یک جوری برش گرداند به طور تقریبی به زندگی خود نیچه که این هم خیلی مهم نیست که این اتفاق، یعنی در کنار آن تعبیرها این تعبیر هم می‌تواند وجود داشته باشد. و کوهستان جایی که نیچه در آن زندگی می‌کرده، یعنی بعد از رفتن از، مثلاً بازل، کلاً در مناطق کوهستانی به دلیل مشکلات ریوی و این‌ها، در جایی که توصیه می‌شد که اطراف، مطمئن در کوهستان زندگی می‌کند. اکثر شعرهایش یا آن ایده، اگر یادتان باشد، بازگشت جاودانه را خیلی جا تأکید می‌کند که این‌ها را من در پیاده‌روی هم، در کوه‌نوردی هم به دست آوردم. بنابراین، یک جوری در زندگی شخصی نیچه هم کوه وجود دارد. دریاچه هم احتمالاً بگردی می‌شود پیدا کرد. آخر خیلی در سوئیس خالص دریاچه یک… همهٔ این را به شوخی می‌کنم، ولی باز من بر این تأکید می‌کنم اگر همهٔ این‌ها را بپذیریم و به زندگی نیچه ربط بدهیم، مثلاً فرض کنید میل نیچه به رفتن بالای کوه و کوه‌نوردی باز هم می‌تواند تعبیر تفسیر داشته باشد، یعنی… خود نیچه به دلیل همان چیزی که باشلار می‌گوید که آدم اهل سَعودَه است، خب، این روحیهٔ نیچه است دیگر، خب، به زرتشت هم تعلق گرفته. یعنی این نیست که من بگویم که امر خیلی ساده‌ای است: خانه‌اش در کوه بود، اینجا نوشته که رفت به کوهستان. اینکه چرا خانه‌اش در کوه بود، جوابش همان است که چرا زرتشت رفته به کوهستان. بنابراین، من همش دارم اصرار می‌کنم. من در مورد خورشید صحبت می‌کنم. بگذار من دقیقاً جملهٔ یونگ را بگویم که نماد خورشید می‌شود نماد خورشید را نشانه‌ای از اینیت یافتنِ آگاهِ عَبَر انسانی و بلندمرتبهٔ خود او بدارید، که طی سال‌ها کسب کرده است. یعنی.

سلف، مسیح و فرافکنی

همین که زرتشت رفته برابر شدن با خورشید. این سفر به کوهستان زرتشت را به جایی رسانده که یک نوع آگاهی در حد خورشید. تأکید روی اینکه خورشید ببینید چه می‌گوید: «ای خورشید، اختر بزرگ! ترا چه نیکبختی می‌بود اگر نمی‌داشتی آنانی که روشنی‌شان می‌بخشی!» نوری که خورشید به آدم‌ها دارد، چون زرتشت دارد تبدیل می‌شود به یک موجودی مثل خورشید که نور دارد، حالا دارد می‌آید از پروسه‌ای که این آگاهی را به مردم بدهد. بنابراین، یک جوری، در واقع، فقط مسئلهٔ آگاهی داشتنش نیست، مسئلهٔ بخشیدن نور به مردمی که بهشان می‌تابد هم هست. حرفش با خورشید، در واقع، همین است که اشاره می‌کند به اینکه «تو به همه روشنی می‌بخشی، به ما هم، ساقی! به من و عقاب و مارم را هم روشنی می‌بخشی.» خب، با آن خود یونگ اشاره می‌کند که اشاره می‌کند به زندگی نیچه که نیچه سال‌های سال در تنهایی زندگی کرد و می‌خواهد این را بگوید که این صحبت کردن با خورشید که یک خرده کار عجیبی است، اینجا در ابتدا می‌گوید اگر تنها زندگی کرده باشی، دیگر مدت می‌فهمی که این خیلی عجیب نیست این سخن گفتن. مثلاً با خطاب قرار دادن خورشید می‌گوید بعد از این مدتی آدمی که تنها زندگی می‌کند، خودش متن و مخاطب خودش می‌شود. بنابراین، یک جور مثل یک حالت زمزمهٔ درونی هم می‌تواند باشد و این را یک جور بالاخره به زندگی خصوصی نیچه هم ربط می‌دهد که، به نظر من، خیلی نقطهٔ مهمی است. نمی‌دهد برویم سراغ مار و عقاب. سؤال بعدی. فکر می‌کنم همین که «و تو چه می‌بودی اگر من و عقاب و مارم با تو...» نمی‌بودیم این، یعنی چه؟ او چه چیز را در برابر خورشید معرفت قرار می‌دهد؟ این اصلاً در طول داستان هم این عقاب و مار همراه زرتشت هستند. خب، بنابراین، این دیگر خیلی نماد مهمی است دیگر که بفهمیم که این عقاب و مارش چه هستند. که در غار با او بودند و با او هم از غار پایین می‌آیند. در طول مراحل کتاب همراهش می‌کنند. چیست؟ اینجا خیلی نگران نباشید، سؤال جواب خیلی زیاد است تا به جواب مار نرسیدیم، یعنی حرف‌هایی که زدید می‌شود خرده‌چیزه پول می‌کِشه، خب، برای مرد.
و زن این فرق دارد که مار زندگی می‌کند می‌دهد که از این سر گذشتند تا وسط مار نگاه نکنند بی‌جور بگیرند بی‌جور بی‌شید بسیار مهار کرده یا به طور کلی غرایز. این اولین جواب است که اوگا ببینید به تقابل اوگا و مار بقیه کنید دیگر، یعنی اگر من بگویم چون باید یک تحریر بیاوریم که دو تا کنار هم دیگر معنی داشته باشند واقعاً اگر مار تنها بود. فکر می‌کنم که بهترین چیز همین بود که بگوییم غرایز لیبیدو، مثلاً یک جور لیبیدوی مهارشده این پیامبر با خودش، مثلاً فرض کن نه مار را کشته نه هیچی، انگار رام کرده و دارد باید زندگی می‌کند، ولی مشکل همین است دیگر این وقتی که اولین نفر جواب می‌دهد کلاً می‌گوید عقاب و مار چه هستند نفر اول جواب می‌دهد غرایز می‌گوید حیوانات و منه غرایز هستند این جواب یونگ است، ولی عقاب و مار نماد چه هستند عقاب و مار همه‌اش تأکیدش روی این است که عقاب و مار نماد چه می‌شود نم عقاب تنها نم مار تنها اگر هزار تا حیوان کنارش بودند می‌گفتیم کلاً، یعنی به اصطلاح.
باغ وحش غرایز است که در درون ما زندگی می‌کنیم برای این که می‌گوید چون دو تا حیوان اسم برده یک جوری تلاش یونگی نیست که این‌ها را به همدیگر ربط بدهد مکمل همدیگر بکند، یعنی یک جوری به درخیره بگوید که این‌ها الان دقیقاً. سؤال این است دیگر من می‌توانم از شما این را بپرسم. خب، ما را گفتید. حالا، عقاب چه می‌خواهید بگیر؟ من چیزی دیدم که عقاب به ذهنم برسد. یکی اولاً پرنده است که پرنده می‌شود به یک نبات آنیمایی بیمارست. بله باقی آن پرنده به آن معنای آنیمایی‌اش مطمئناً به صورت عقاب ظاهر نمی‌شود. عقاب خیلی، مثلاً قدرت و، مثلاً حکمش روشن بود و این متن تحت تأثیر بوده. من هم چیزی که اضافه کردم این است که تا برسند به موزه، همینطور که مار روی زمین است و عقاب پرواز می‌کند. نکتهٔ اصلی این است دیگر: عقاب مثل بلندپروازترین حیوان و مار به عنوان موجودی که چسبیده‌ترین موجود به زمین است. برای همین با یک مقدار بحث، یکی می‌گوید عقاب شبیه شهود است. خوب می‌گوید، برای اینکه پرنده‌ها کلاً رویا به صورت نماد خیال و تخیل و شهود، مثلاً ظاهر می‌شود. بالاخره به اینجا می‌رسند. یکی از این جواب راضی است. به این می‌خواهد برسد که عقاب و مار بیشتر مثل روح و جسم است، مثل یک چیزی که در آسمان است با یک چیزی کنار هم که می‌بینیدش. دقیقاً به دلیل این تضاد چسبیده‌ترین چیز به زمین با دورترین چیز به زمین، این را می‌گوید که بیشتر مثل یکی می‌گوید شهود و حس. یونگ می‌گوید که، خب، کمکم دارد راضی می‌شود. می‌گوید درست است، ولی خیلی کلیتر می‌توانیم بگوییم که عقاب روح است، مار جسم. از جای خوبی، به نظر من، شروع می‌کند. آن شهود، جسم هم خوب است دیگر، شهود و حس. یعنی آفرین، آره. یعنی کف، مثلاً فرض کنید انگار، حالا بگوییم، مثلاً ادراکات با بالاترین سطح ادراک که مربوط به شهود می‌شود و توضیحات یونگ همین است که ما زیاد چیز، به اصطلاح روی مسائل جنبهٔ یونگیاش شروع می‌کند، ولی همین تأکیدش روی زمین بودنش و این‌ها به جسم یک جوری مربوط می‌کند. خب، خوب است. این را برنده شدید. بیشتر از سریعتر از آنچه نتیجه رسیدید، فکر کنم همین. نکته این است که واقعاً این را درک بکند آدم، درک بکند که یونگ می‌خواهد که این را مثل یک زوج نماد وابسته به هم تعدیل بکند، وگرنه مار دقیقاً همان که شما گفتید اولین چیزی است که به ذهن آدم می‌رسد. ماری که همراه زرتش است می‌تواند لیبیدوی مهارشدهاش باشد، ولی بعد عقاب یک جور چیز می‌شود دیگر. عقاب می‌ماند دیگر. مقابل لیبیدو ما چیزی نداریم، دیگر بزرگ، بگذریم اینکه یک نفر بگوییم این جور انرژی روحانی، چه می‌دانم، حالا.
من روی تعبیرهایی که یونگ می‌کند، خیلی چیز نیست که قسم نمی‌خورد آدم که این‌ها درستند. بلکه نزدیک است بگوید در دیدگاه خودش، بلکه این بهترین تعبیری بوده که پیدا کرده و خیلی واضح است که اگر من الان فرض کنید بخواهم بگویم که بهترین تعبیر برای اوگا و مار چیست؟ خیلی واضح است که باید بایستیم ببینیم اوگا و مار در این داستان چه خواهند کرد، چطور ظاهر می‌شوند. بنابراین، خیلی کارِ مدانناشیانهای است اگر من بخواهم همین الان تکلیفِ اوگا و مار را تعیین بکنم، بدون این که منتظر باشم ببینم این را بعد از این که زرتشت می‌آید پایین، هنرهایشان می‌آیند یا نمی‌آیند، چه کار می‌کنند. این‌ها چون تا ته داستان را خواندهاند، می‌دانند. یک خرده از این اول دارم بحث می‌کنم. بنابراین، فعلاً، به نظر من، تا اینجای داستان هیچ لزومی ندارد که یک نفر قانع بشود که این اوگا و مار همانی هستند که انا یون به آن اشاره کرد، تا این که در بقیهٔ داستان نخششان را بتوانیم ببینیم. خب، ادامهٔ مِیصحبتی است که با خورشید می‌کند. می‌گوید: «در ده سال اینجا
به غارم آمدی. اگر من و اوگا و مارم نمیبودیم، از فروغ خویشت و از این راه سیر می‌شدی. و لیک ما هر بامداد چشم به راهت بودیم و سرریز از در برمی‌گرفتیم و تو را بر آن شوخی بدرود می‌گفتیم. حال از فرزانگی خویش به تنگ آمدهام و چون زنبوری انگبین بسیار گرد کرده، مرا به دست‌های نیاز است که به سویم دراز شوند.» این حرفی که زرتشت دارد می‌زند که از فرزانگی خودش به تنگ آمده و وقت شده که این فرزانگی را می‌خواهم ارزانی دارم و ببخشم، تا دیگر بار فرزانگان میان مردم از نابخردی خویش شادمان شوند و تهیدستان دیگر بار از توانگری خویش. حرفش این است که به یک حدی از فرزانگی رسیده که به تنگ آمده و اگر این را به مردم بدهد، فرزانگان از نابخردی خودشان شادمان می‌شوند. در مقابل این، مثلِ در مقابل فرزانگی زرتشت، فرزانگانِ مردم مثل نابخرد هم، در واقع، و تهیدستان دیگر بار از توانگری خویش که، حالا این تعارض با، یعنی کسی که احساس تهیدستی می‌کند، در واقع، اگر این فرزانگی به او منتقل بشود، می‌فهمد که توانگری و تهیدستی است. این هست تهیدستی مادی که مثلاً پول ندارد و این‌ها. یک جوری در اصل این فرزانگی تبدیل به توانگری می‌شود. همین‌طور اگر
حوصله دارند چنین گفت زرتشت را خط به خط بخوانند، فکر کنند بعداً. خب، این خیلی تمرین خوبی است. اگر نه، لاقل این کتاب را بخوانند. جایی که یون سؤال می‌کند، یک خرده فکر کنند، ببینند چه به ذهنشان می‌رسد. فردانیت، ناخودآگاه و راهنمای درونی

فرامون اینطور به صورت یک چیز خارج از تفسیر متن هم سؤال و جواب خوبی در کلاس می‌شود، یعنی اوایل جلسات بعضی از این دانشجوها ایمیل زدند به یونگ، مثلاً این چیزی پرسیدند. یونگ در اول کلاس می‌آید جواب می‌دهد، می‌آید می‌گوید سؤالهایی به دستم رسیده، من نمی‌دانم یادداشت مثلاً به او می‌دادند چه کار می‌کردند. می‌آید، مثلاً سه چهار تا سؤال اول جلسه می‌گوید، در موردش باز بحث می‌کند. پلن دستهای تئوری که خوبی هم در کلاس شده دیگر. سطح سؤال و جوابها بالا هست، همهشان قبلاً در کلاسهای یونگ بودند، بلدند تئوری یونگ را. بنابراین، کتاب یک خورده چیزی است، خواندنش می‌تواند هیجانانگیز باشد. نمی‌دانم از خواندن فقط یک کتابی که یک نفر نوشته و همین چیز را خودش گفته فرق دارد، مخصوصاً این که جوابهای کاملاً اشتباه می‌دهند بنابراین.

آدم خودش خوشحال می‌شود اگر یک سؤالی را بپرسد و شما جواب درست را بلد باشید و دو تا از این شاگردها چرند پرند بگویند، این آدم یک احساس خوبی بهش دست می‌دهد که، خب، این‌ها از یک عده بیشتر یونگ بلدند. بگذارید من این قطعهٔ بعدی چنین گفت زرتشت را که نرد شده را بخوانم. این وصل به همان قطعهٔ بعدی است. تا آنجایش را گفت. در جلسه زمانش صحبت کردیم مربوط به گفتار دوم. آه، این را داشتم می‌گفتم که یک مقدار این جلسات به وضوح به دلیل این که ضبط صوت و این حرف‌ها نبوده، خب، ضبطش به صورت یادداشت و تنظیم یادداشت و این‌ها بوده، خیلی نمی‌شود اعتماد کرد که ما همه چیز را داریم می‌شنویم. از طول فصلها کاملاً پیداست که، حالا یک نفر بیشتر نوشته یک نفر کمتر نوشته و واضح است که در یک جلسه بیشتر از ده صفحهٔ نوشتاری حرف زده می‌شده، کلیاتش نوشته شده و کاملاً گاهی به چیزهایی در حرف‌های قبلی خودش ارجاع می‌دهد که نبوده در یادداشتهای مربوط به آن، ولی خب، این آدمی که یادداشتهای این جلسه را دارد که می‌نویسد این حرف را نوشته، یک همان طوری که قبلاً گفتند، مثلاً این طور، ولی شما آن حرف قبلی را ندیدید. یک خورده باید آماده باشید که برای این کتاب اینجوری است دیگر. کتاب همان چیزی که باعث جالب شدنش می‌شود یک نقصی هم درش به روزی بابرده یعنی. لحن محاوره‌ای و سؤال و جواب و ناخوش بودن، در واقع، مردم یک خورده گاهی آدم‌ها را عذاب می‌دهد. ادامهٔ کتاب چنین گفت زرتشت اینجوریه. از این رو می‌باید به ژرفنا درآیم، همان‌گونه که در شامگاهان می‌کند. یونگ قبلاً این را بحث کرده که... نه ببخشید، باید همینجا بحث کرده باشید. اینکه پایین آمدن از کوه برای زرتشت نمادین، یعنی چه؟
«در آی، ای اختر سرشار! به زبان مردمان، همان مردمانی که به سویشان فرو می‌خواهم رفت، من می‌باید چون تو فرو شوم. پس برکت نِه بر آن چشم آسوده که نیکبختی بزرگ را بی‌رَشک توانَد نگریست! برکت دِه بر آن جام که سرریز خواهد شد تا آب از آن روان گردد و زرّینیِ آن را به هر سو بَرَد و بازتاب شادمانی‌ات را! هان! این جام دیگر بار تهی خواهد شد و زرتشت دیگر بار انسان خواهد شد.»
چنین آغاز شد فروشدن زرتشت. این مقدمهٔ کتاب چنین گفت زرتشت. یک خانم اینجا یک چیزی گفته که من دوست دارم که. سؤال این است که این مسئله من پیدا نمی‌کنم اینجا. خود یونگ بحث را شروع می‌کنه که این مسئلهٔ چگونگی زرتشت چرا این طوریه، چرا شاعرانه و فخیم و خیلی لحن خاصی دارد، خارج از عرف سخن‌گفتن معمولیه. در زبان آلمانی هم همین‌طوریه. ترجمه‌های ایرانی هم سعی می‌کنن که آن فخیم بودن و، مثلاً نامتعارف بودن زبان را حفظ بکنند. یک خانمی اینجا می‌گوید که این زبان انجیل‌گونه است، مثلاً داستان زرتشت اگر به یک چیزی شبیه باشد، به داستان انجیله. دیگر پیامبری می‌آید، همش مثل این می‌گوید کسانی اطرافش هستند، یک جایی می‌رود. انجیل خیلی اینطور است: مسیح راه می‌رود، به یک عده می‌رسد، یک چیزی بهشون می‌گوید، یا به حواریون یک تمثیلی را می‌گوید و تعبیر می‌کند و این حرف‌ها. می‌گوید این زبان انجیل‌گونه است، تا حدودی عمدی و خودخواسته است و تا حدودی هم از ناخودآگاه برمی‌آید، چون نیچه مسیحیت سنتی را در خود سرکوب کرده بود. این، به نظر من، نکتهٔ خیلی خوبیه. بعد یونگ بحث را ادامه می‌دهد، به نظر من، این اولین جاییه که دارند وارد این بحث می‌شوند که این تعارض‌ها و تضادهایی که در وجود نیچه هست، یعنی در درونش، مثلاً فرض کنید چون مسیحیت را سرکوب کرده، مثلاً این که، مثلاً فرض کنید زنانگی را سرکوب کرده، حالا زنانگی در سایه قرار گرفته و، بنابراین، یک جوری به زن‌ها ممکن است بد و بیراه بگوید. این تضادها از یک طرف دشمن، مثلاً مسیح و انجیل و همهٔ اینهاست، ولی بعد وقت خودش که دارد «مطمئن» مینویسد، «مطمئن» پر از شبیه در این چیز، مثلاً به انجیل در می‌دهد، شخصیت شبیه پیامبران در می‌دهد، در حالی که مخالف با اعتقادات سنتی است. از یک طرف خانم در این مورد اشارهٔ درستی دارد که می‌تواند خودآگاه باشد به این معنا، بخشیاش در کل خودآگاه است به این معنا که انتخاب شده باشد، چون نیچه خودش را از الان، از موقعی که «زرتشت» را دارد مینویسد، مثل یک پیامبر دوران مدرن می‌بیند، کسی که انگار دارد... بنابراین، شاید بشود گفت که یک بخشی از این که پیامبری را انتخاب کرده به عنوان قهرمان داستان را، مثل داستان پیامبران شروع می‌کند یا حتی لحنش انجیلگونه است، به قول این خانم خودآگاهانه است. ولی این نقطه که ایشان اشاره می‌کردند در این درستش، به نظر من، خیلی حالت کم بود، یعنی این که اصولاً مثل یک آدمی که همینطور مسیحیتی دارد در آنش زندگی می‌کند، مثل این که فکر کنید مثل یک کسی که آنمیفهمد طرز تأثیر تعالیم مسیحی است و این را انکار می‌کند و همین دهان که باز می‌کند انگار این لحن، مثلاً کشیش یک جایی همین بحث که شروع می‌شود. فکر می‌کنم یون می‌گوید که این را در ذهن نباید فراموش کرد که نیچه فرزند یک کشیش بوده، یک آدم مثل من می‌فهمد که این یک نیچه است، خودش هم باباش این نیچه کشیش بوده و سوی کلیسا بوده، یعنی فکر که انگار یک درد مشترکی با نیچه دارد که آدمی که باباش مثلاً روحانی و کشیشی و این‌ها، تا آخر عمرش این لحن، مثلاً موعظه بار می‌خواهد دقیق این همه موعظه و چیزی که در «چنین گفت زرتشت» در آثار نیچه هست یک مقدارش برمیگردد، حتی اشاره می‌کند بگیرد که یک مقدارش ژنتیک است، باباش این کاره بوده، خودش هم از خرابه چیز، بامزهاش این است که می‌گوید که من می‌فهمم که این چه در خواهدی که خودش هم در خانوادهٔ روحانی به دنیا آمده. خب، وقت نمی‌شود که جزئیاتی که الان در این فصل دوم سهگانه هست را بگویم، بگذارید یک کلیت خیلی مهم این فصول اول را بگویم، دست در مورد این که از اولش این را پایهاش را خود یون می‌گذارد که زرتشت شخصیت کانال بوده، یعنی قرار است که ما کشف بکنیم که این زرتشت، مثلاً یک جور، چه چیزی از درون، از ناخودآگاه جمعیِ درونِ نیچه به این شخصیتِ زرتشت فرافکنی شد و بحثی می‌شود، می‌کند اول گفتار و دوم آنکه زرتشت با پیر فرد و این‌ها، مثلاً شباهت‌هایی می‌بیند، ولی از این که در مذ پیش می‌روی، زرتشت از نظرِ یونگ نمادِ سلف است، یعنی دقیقاً به همین دلیل هم هست که این توجیه می‌کند اولاً چرا نمادِ سلف است؟ برای خاطرِ اینکه سلف کلاً شما انتظار دارید که روی چه چیزی فرافکنی داشته باشد، فرافکنی داشته روی یک انسانِ کامل. صرفِ چیزی، چیزی نیست به غیر از آن بخشی از ناخودآگاهِ جمعیِ ما که در مرکزِ ناخودآگاه قرار گرفته و فرایندِ رشد را، فرایندِ فردانیت را از دیدِ یونگ دارد کنترل می‌کند. بنابراین
صرفِ فرافکنیِ اصلی‌اش روی شخصیت‌هایی مثلِ مسیح. بارها یونگ روی این موضوع تأکید می‌کند که مهم‌ترین فرافکنی در طولِ تاریخ که سلف روی یک چیزی فرافکنده شده، شخصیتِ مسیح است که اصلاً یک جوری سلف و مسیح با هم یکی هستند در فرهنگ، مثلاً فرض کنید مسیحی. یکی هست از سنِ اندر یونگ و، طبعاً وقتی که نیچه دارد چیزی را به عنوانِ ابرانسان و به عنوانِ یک جلوهٔ جدیدی از کمالِ انسان، بلکه یک چیزی فراتر از انسان آموزش می‌دهد، طبیعی‌ترین چیزی که ما فکر کنیم که، در واقع، یک طوری سلف است که روی این شخصیت دارد فرافکنی‌اش را انجام می‌دهد، به همان معنی که صرف روی مسیح فرافکنده می‌شود، یعنی صرف روی یک غایت، آن فرایندِ فردانیت چیست، روی آن فرافکنده می‌شود، یعنی اینکه، مثلاً آنیما وقتی در بیرون فرافکنده می‌شود، یعنی چه؟ من در درونِ خودم یک تمایلاتی دارم و یک زنِ درونی دارم، حالا در بیرون یک چیزی پیدا می‌کنم که این را روش پروژکت می‌کند، حالا دیگر آن با آنیمای من ارتباط برقرار می‌کند، می‌تواند آنیما تغییر بشود، تغییر شکل پیدا بکند. ما وقتی در درونِ خودمان مثلِ این که یک ایدئال‌هایی داریم، یک زنِ ایدئال، مثلاً خب.
یک چیزی در بیرون پیدا می‌کنیم که بگوییم این زنِ ایدئالِ من است، مثلِ این داستانِ ابراهیم، یادتان باشد اگر در درونِ انسان همان جوری که یونگ می‌گوید ایمیج آف گاد، تصویرِ خدا وجود دارد، شما می‌توانید داستانِ ابراهیم، آن بخشش که در سورهٔ انعام آمده در قرآن که خرشی را می‌بیند، می‌گوید این پروردگار منه. ماه را می‌بیند، می‌گوید این پروردگار منه. بعد می‌گوید نه، هیچ‌کدام این‌ها نیستند. «إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ». من رب العالمین ایمان آوردم. دارد دنبال یک چیزی برای پروژکت کردن می‌گردد. مثل اینکه در درونش حس می‌کند که یک چیزی هست، دنبال یک چیزی می‌گردد. حالا در بیرون سعی می‌کند این را پیدا بکند. ما در درون خودمان به دلیل وجود سلف، از دیدگاه یونگ، فرایند رشد داریم. بنابراین، تصویری از انسان کامل، آن چیزی که باید بشویم، داریم. حالا بیرون می‌گردیم دنبال یک موجودیتی که آن نهایت رشد باشد و این را روش فرافکنی می‌کند. و این خیلی خیلی نکتهٔ مهمی است. یعنی الگو داشتن در کمال خیلی مهم است، یعنی اصولاً.
ببینید فرافکنی اگر درست انجام بشود خیلی کار را راحت می‌کند، باعث حضوریت این نیروهای درونی می‌شود و این‌ها را، در واقع، یک جوری به هدف خودشان می‌رساند و، مثلاً، فرض کنید فرافکندن سلف به یک الگوی درست خیلی گام مهمی است در راه. مثل اینکه شما یک راهی را می‌خواهید بروید، تهش را از الان می‌بینید، مقصد را علامت می‌زنید، خیلی جای کار بهتان کمک می‌کند که این راه را درست بروید. ممکن است فرایند فردانیت بدون پروژکشن سلف یک جوری مرحله‌مرحله قابل انجام باشد، ولی وقتی که سلف جای مناسبی پروژکت شده باشد، آن وقت این فرایند فردانیت یک راهنمای خوب دارد. در هر مرحله می‌توانم تهش را نگاه کنم، بفهمم که درست دارم می‌روم. یادم می‌آید شخصیت مسیح از دید یونگ یکی از عالی‌ترین فرافکنی‌های سلف در تاریخ، مثلاً فرهنگی بشود، به عنوان یک جلوه‌ای از یک انسان کامل به یک معنایی که یک چیز متعالی است. برای همین است که یونگ می‌ترسد از این که اروپا وقتی به سمت بی‌خدایی دارد می‌رود چیز بزرگی را دارد از دست می‌دهد. یعنی...

پرسش‌ها و جمع‌بندی پایانی

شما از دیدگاه یونگی نگاه کنید. خیلی خب، خدا وجود ندارد، مسیح وجود نداشته، همهٔ این‌ها اوهام بوده. آمدیم این را قبول کردیم، حالا این‌ها اصلاً دیگر به آن اعتقاد نداریم، حالا این سلف را کجا پروژکت کنید؟ یونگ می‌گوید که شما اعتقادات مذهبی را که در طی هزاران سال به وجود آمدند، اصلاً برای چه به وجود آمدند؟ اعتقادات دینی و آیین‌های دینی. از دید یونگ، پاسخ، در واقع، محتویات ناخودآگاه جمعی است، بنابراین، خیلی چیزهای باارزشی هست از این جهت که پاسخ مناسبی به نیازهای درونی می‌دهند. حالا ما که دوران مدرن شدیم، این‌ها را نمی‌خواهیم داشته باشیم. یونگ مشکلی ندارد، می‌گوید نداشته باشیم، یک چیزی باید جایش بگذاریم، یعنی شما بیایید به تدریج مسیح را از فرهنگ بشری خط بزنید و حذف کنید، ولی خلأ ایجاد نکنید. این سیل باید یک جا پروژکت بشود.

الآن نیچه، دست‌آویزی که یونگ می‌کند این است، می‌گوید ببینید به محض اینکه می‌گوید «خدا چنین گفت»، در واقع این جملهٔ معروف را می‌گوید که خدا مرده است. ببینید بعد چه اتفاقی می‌افتد. برای خود نیچه چه اتفاقی می‌افتد وقتی که بلاخره این خدایی که چیزهایی رویش پروژکت شده، وقتی این نیست، همهٔ این‌ها برمی‌گردد به درون خودش. پروژکشنی را که از دست می‌دهد، چه بلایی سر آدمی می‌آید که این اتفاق برایش بیفتد، مثل آدمی که عاشق یک نفر باشد، حالا این یک دفعه نیست، یک آدمی یک‌دفعه عاشق شده، این اتفاق خوبی نیست.

چیزی که یونگ تأکید داشت و بارها و بارها این حرف را زده که تمام این اختلال‌ها مثل جنگ جهانی اول و دوم و این وحشیگری‌های نیمهٔ اول قرن بیستم نتیجهٔ این است که این پروژکشن‌ها از بین رفتند. آیین‌ها هم از بین رفتند، آیین‌هایی که آرامش نهادند. آن پروژکشن‌هایی هستند که طی هزاران سال به وجود آمده‌اند و ارزشمندند. از دید یونگ قابل جایگزین کردن هستند. اصرار دارد یونگ به اینکه این ادیان به همین نحو موجود حفظ بشوند، ولی مدام می‌گوید که این‌ها باید جایگزین داشته باشند، وگرنه بشر خودش جایگزین پیدا می‌کند یا در درون خودش یا در بیرون. مثل این اشتباهی که، مثلاً از دید یونگ ماجرای فاشیسم در آلمان و ایتالیا این است که همان پروژکشن‌ها از بین رفتند، این‌ها به موجود خبیثی کاملاً تابع شدند و مثل یک جور حس مذهبی حتی نیست، وقتش پیدا کردند به دلیل آن خلئی که آنجا وجود دارد.

بفرمایید پیر خرد یک جور چیزی دارد دیگر، حالت راهنما دارد. لزوماً، مثلاً شما یک شخصیتی مثل مسیح حرف نمی‌زند و راهنمایی نمی‌کند شما را، ولی پیر خرد یک موجودی است که، مثلاً اگر در رؤیا ظاهر می‌شود، واقعاً فرض کن... به صورتی که در حالی که سِلف چیزی که پروجکت می‌شود روشن، موجودی نیست که در بخواهی، مثلاً فرض کن بگویی که این راهنمایی خوبی برای مسائلی که پیش می‌دهد. خردمندی در پیر خرد، یعنی یک جنبهٔ سلف خیلی بالا. آن چیزی که سلف روش پروجکت می‌شود بالاتر از این حرف است. ارزش معنوی باید داشته باشد، یک جور همان حس هماهنگی و وحدت باید در آن باشد، به عنوان نماد سلف. در حالی که پیر خرد یک خرده چیز دیگر است، در سطح پایینترین نماد آگاهی است. کسی که می‌توانید سؤالاتتان را از او بپرسید و به شما جواب بدهد و انگار همین چیز را می‌دانید. در رؤیاها، خب، به ندرت، ولی شخصیتهایی ظاهر می‌شوند که به طور غیرعادی جواب سؤالها را، مثلاً می‌دانند و یک چیزی. مثلاً فرض کنید من یکی از دانشجوهایی که یک رؤیایی دید در مرحلهای از زندگیاش که مثلاً داشت به این فکر می‌کرد که تأثیراتش را ادامه بدهد و این حرف‌ها. از کنار رودخانهای می‌گذرد که پیرمردی در رودخانه بود که بدون مقدمه برگشت به آن کن، چون تا هفت سال همین کارهایی که می‌کنی را بکن، مثلاً همین بدون مقدمه. و بعد در رؤیا یک حالتی داشت، مثلاً که می‌داند دارد چه می‌گوید و یک حس این شکلی. پیرمرد همان ویژگیهای پیر خرد را داشت. یک آدمی که قاطع سخن می‌گوید و مثلاً راهنماییهای عملی بهتر می‌کند. سلف این طوری نیست. سلف خیلی فراتر از این حرفهاست. سلف آن ویژگی اصلیاش وحدت و هماهنگی وجود است. برای این است که ماندالا همه نماد این شکلی هم می‌توانند نماد صرف باشند، ولی این‌ها رفته، پیر خرد ندارند. پیر خرد یک خرده نزدیکتر به ماست. سه، خب، بگذارید من فکر می‌کنم الان این بحث را عدهای از شروع کردن همهٔ کتاب مجموعهای نمی‌دانم بیان در موضوعش و در کلاس بگویند، ولی می‌خواهیم که دو جلسه این کار را انجام بدم. فقط بعدش این است که ممکن است از جلسهٔ بعد خوانده باشید و دیگر سؤال که چیزها را آره از من حفظ کنید بیایید اینجا بگویید که بعد من یک چیزهایی می‌پرسم و بعدش باشید چقدر انیر می‌فهمد. نه، این شوخی می‌کنم. به نظر من، یک تست خوب برای آدم که چقدر انیر می‌فهمد این است که چنین گفت زرتشت را بخواند، سعی کند بفهمد، بعد این کتاب را بخواند در محل دوم سر. کنهٔ سؤالهای یونگ را جواب بده. این‌ها خیلی، به نظر من، آشنایی خوبی است، تست خوبی است برای اینکه ببینیم چقدر به دیدگاههای یونگ نزدیک شدهاید. و آنجا می‌گویم مهم این است که این کلاسها سطحش بالاست، حرف‌های خوب زده می‌شود. گاهی اوقات واقعاً یک دانشجویی جایی چیزی می‌گوید که به نظر می‌آید که مثل اینکه حالا یونگ هم می‌خواست این را بگوید، ولی بس است، همینطور تأیید می‌کند، می‌گوید بله این درست است. حالا بگذریم، برای من همهشان حرف‌های جالب و ارزشمند می‌شوند. بفرمایید. خیلی جواب سختی است دیگر. من می‌کنم اینجور، چرا دوست دارید بگویید نه و خودتان را راحت کنید؟ چون قضیه نادری است اگر یک نفر از شما بگوید که به یک جایی می‌رسد که تأثیرش همان در ما باقی است. بنابراین، به نظر می‌رسد همیشه چیزهایی در ناخودآگاه شخصی هست و نمی‌شود گفت کاملاً پاک می‌شود. اگر در موارد استثنائی شاید یک اتفاقهای خاصی برای آدم در آن فرایند فردانیت بیفتد، در نهایتش تأثیر ناخودآگاه شخصی از بین برود. یعنی اگر هم چیزی هست بروز نکند. یک میدانی که کسی این را ندارد. اینجایی شخصی بردارد، شخصی بردارد. اینجایی بردارد که بزرگ. منظورشان این نبود که مثل سیر از ناخودآگاه شخصی به سمت ناخودآگاه جمعی، این که چیز ممکنی است، این که کلاً ترکش و اثرش... این حرف را نزد. مثل اینکه از فردیت خودش به سمت یک حالت بهاصطلاح کلی دارد سعود می‌کند. یعنی... من زیاد انتظار ندارم اینجایی که وارد این بحث شده باشیم که ناخودآگاه شخصی به طور کامل اثرش از بین می‌رود یا نمی‌رود. یونگ کلاً در این حرف‌ها، من واقعاً این موضوعی که شما می‌گویید را در متون یونگ یادم نمی‌آید که جایی بحث کرده باشد، ولی خیلی روی این تأکید دارد که اصلاً هیچوقت خودآگاه از بین می‌رود. یعنی برخلاف، مثلاً، گرایش عرفان هندی که می‌گویند که در نهایت به جایی می‌رسید به آن حالت نیروانا که کلاً خودآگاهی از بین می‌رود، به شدت یونگ مخالف است. من فکر می‌کنم به همین معنا، یک جوری مخالف این هم هست که شما بگویید که کلاً ناخودآگاه شخصی از بین می‌رود. ناخودآگاه شخصی یک جور مانع رشد است دیگر، یعنی اگر شما واقعاً به آن معنای فرویدی نگاه کنید، تجربههایی یا خاطرههایی دارید که نمی‌خواهید با آن مواجه ببینید مثل نقطهٔ صفرشان هستند و عبور کردن از آن‌ها، طبعاً، و حتی تجربه‌های شخصی که خیلی مهم نباشند، یک جور تعیّن و محدودیت برای آدم ایجاد می‌کند. رسیدن به آن چیزی که فروید و یونگ اسمش را می‌گذارند فرایند فردانیّت یعنی
از این چیزها دور شدن، مثل تجربهٔ مشترک بشری به دست آوردن، مثل این اعتقاد عرفانی که آدم‌هایی که به کمال می‌رسند با هم متحد می‌شوند، به یک جایی می‌رسند که آن فردیت‌هایشان، به معنای شخصی، تجربه‌های شخصی‌شان، زندگی شخصی‌شان، که کجا بودند، این‌ها کمرنگ می‌شود. دیگر در یک فضایی زندگی می‌کنند که یک فضای کاملاً کلّی است. این اصطلاحی که در عرفان ما هست، اصطلاح خیلی خیلی قشنگی است، که به یک جایی می‌رسند که بی‌نام و نشان می‌شوند، یعنی این که این تعیّنات شخصی‌شان، در واقع، یک جوری پاک می‌شوند یا توجّه به آن نمی‌کنند. سؤال شما این است که این کلاً از بین می‌رود یا نه؟ این که اثرش از بین می‌رود. شما می‌توانید بگویید به یک جایی می‌رسد که این‌ها دیگر سیگنال‌هایی نمی‌دهند، مثلاً یک جوری مزاحمت ایجاد نمی‌کنند، ولی ممکن است حضور داشته باشند، یعنی هر لحظه که یک مشکلی پیش بیاید ممکن است دوباره خودشان را ظاهر بکنند، ولی به هر حال، دور شدن از این و رسیدن به آن حالت جمعی. فکر می‌کنم چیز دیگر هم از دیدگاه یونگ، همهٔ دیدگاه عرفانی، معنایش رسیدن به کمال فردانیّت است. راجع به خوب باید برایش بگذاشت فردانیّت خیلی خوب، چیزی که یونگ می‌خواهد بگوید چیز منفی‌ای نیست، ولی معنایش این است که شما به فردیت به یک معنای برتری می‌رسید. محتوای ناخودآگاهتان با خودآگاهتان یکی می‌شود، مثل این که دیگر ناخودآگاه خودش را عرضه می‌دهد به صورت خودآگاه، مثل این چیزی که به آن می‌گویند خودشناسی به
معنای غایی‌اش. همهٔ اجزا و همهٔ محتویات در آن وحدت پیدا می‌کنند. بله، تکنیک‌اش خیلی نزدیک است به چیز دیگر، بیشتر توصیف‌کننده است، ولی فکر می‌کنم اگر از آن طرف برویم، خیلی تمایل دارم به طریقت‌های هندی. نصف، ولی یک چیزی در زندگی یونگ این است که سال به سال نسبت به عرفان شرقی ارادت بیشتری پیدا کرده، یعنی بیشتر به این رسیده که این حقایقی که خودش به طور تجربی بهشان رسیده، در همین مکاتب شرقی وجود داشته‌اند و گفته می‌شده‌اند. آموزش داده می‌شدند و اولاً هم نصیرالدین طوسی. فکر می‌کنم خیلی نزدیک می‌بینم نقطهٔ نهایی عرفان، مثلاً هندی را، کلاً عرفان شرقی را با آن چیزی که خودش تصور می‌کرده به عنوان انتهای فراروان فردانه. من به آدم‌هایی که دلیل اعتقاد، مثلاً به قرآن، چهل‌سالگی را در آن مهم نمی‌دانند تذکر دادم که در این باره باید به این نکته توجه کنید که سال، قمریهٔ شمسی و مبدأ انسان هم از لحظهٔ تولد است؛ از اولی که به وجود می‌آید حساب باید بکنید، از این بگذریم.

روانکاوی و فرهنگ·آرشیوِ درس‌گفتارها