متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه. از دورهٔ «روانکاوی و فرهنگ».
حالا بگذارید از همین جلسههای مربوط به یونگ شروع کنیم. این نخستین جلسهای است که میخواهم در آن دربارهٔ یونگ صحبت کنم. خیلی هم مقدمات مفصلی آماده نکردهام. بنایم این است که در همین یک ساعت، بیشتر مقدمه را بگویم؛ چون اگر همهٔ یک ساعت را صرف مقدمه کنم، بعد دیگر چیزی باقی نمیماند. بحث خیلی کوتاه است و در این جلسه چیزهایی میگویم که به یک معنا در نظریهٔ یونگ، حاشیه حساب میشوند.
همه یونگ را با تحقیقات بسیار عمیقش دربارهٔ بخشهای بسیار عمیق روان و ناخودآگاه میشناسند. اما یونگ، پیش از اینکه آن تحقیقات عمیق خود را شروع کند، کارهای جالبی در زمینههایی مثل فرایندهای خودآگاهی، یا بعضی جنبههای آزمایشگاهی و تجربیِ برخورد با ناخودآگاه، انجام داده بود. این کارها بیشتر مربوط به دورانی است که هنوز آدمی معتبر در محیطهای دانشگاهی بود.
زندگی یونگ اصولاً همینطور است: اگر سالبهسال نگاه کنید، تا اواخر عمر، از اعتبارش در مجامع دانشگاهی کم میشود. همانطور که در جلسههای دیگر هم به این موضوع اشاره کردهام، زمانی که فروید دیدگاههای خود را مطرح کرده بود، یونگ در اوج اعتبار دانشگاهی بود. خیلی جوان بود، اما در یکی از بهترین مؤسسههای روانپزشکی اروپا، در زوریخ، کار میکرد. آدمی باهوش و شناختهشده بود و کارهای علمی خوبی هم کرده بود.
معمولاً در تاریخ روانکاوی میگویند یونگ یکی از نخستین کسانی بود که فهمید کار فروید مهم است و از او حمایت کرد. او در جاافتادن دیدگاههای فروید بسیار مؤثر بود. یونگ، با اینکه جوان بود، آنقدر اعتبار داشت که یکی از نخستین پشتیبانهای معتبر نظری فروید شود و تقریباً حالت معاونت فروید را پیدا کند.
بعد از چند سال، کار به جایی رسید که فروید در دنیای روانکاوی معتبر شد و یونگ با فروید اختلاف پیدا کرد. یونگ از آنجا به سمتهایی رفت که دیگر برای فروید و برای مجامع دانشگاهی قابل پذیرش نبود. خود فروید هم در آغاز، تا حدی دور از مجامع دانشگاهی کارش را شروع کرد و ابتدا ایدههایش را نمیپذیرفتند؛ چون بسیار برانگیزاننده و نامتعارف بود. اما بعد، یونگ در اهمیت دادن به ناخودآگاه و بررسی جلوههای عجیب و غریبی که ناخودآگاه از خود ظاهر میکند، آنقدر پیش رفت که از نظر دانشگاهی به جاهای مشکوکی رسید.
با این حال، به نظر میرسد از دههٔ ۵۰ و ۶۰ میلادی به این طرف، اهمیت یونگ مرتب بیشتر شده است. روزبهروز طرفداران بیشتری پیدا میکند، تعداد کلینیکهایی که با دیدگاه یونگ کار میکنند بیشتر میشود، و تفسیر رویا با دیدگاه یونگی کاملاً به نظر میرسد که دارد بر دیدگاه فرویدی غلبه میکند. اگر امروز هر کتاب جدیدی را که دربارهٔ رویاها و شیوههای تفسیر رویاست نگاه کنید، و کارهای یونگ و فروید را خوانده باشید، میبینید که اگر کاملاً یونگی نباشد، بیشتر به دیدگاههای یونگ نزدیک است.
این جلسه را میخواهم به همان جنبههای اولیهٔ کار یونگ اختصاص بدهم؛ به دورانی که هنوز آدمی دانشگاهی است و سعی میکند، مثلاً در مجموعهگفتارهایی که در سال ۱۹۳۵ در انگلستان انجام داده، در یک جمع کاملاً دانشگاهی صحبت کند. نکتهٔ جالب این است که در همان گفتارها هم اشاره میکند که معمولاً او را به این میشناختهاند که حرفهای عجیب و غریب میزند. یعنی در سال ۱۹۳۵ هم به هر حال آنقدر از دیدگاههای دانشگاهی معمول فاصله گرفته بوده که به عنوان آدمی عجیب و غریب شناخته میشده است. اما حضورش در جمع دانشگاهی باعث شده که خیلی سرکوبشدهتر و رفتهرفتهتر صحبت کند.
آن کتاب شاید برای آشنایی با یونگ، یکی از نخستین کتابهایی باشد که بد نیست خوانده شود. نمیدانم الان در بازار موجود هست یا نه، یا دوباره چاپ شده یا نه. ممکن است چاپ سومش هم درآمده باشد، یا همان چاپ دوم موجود باشد. انتشارات ارغنون، نزدیک دانشگاه تهران، بلوار کشاورز، فکر میکنم نزدیک موزهٔ هنرهای معاصر، دفتر مرکزیاش را دارد. احتمالاً اگر کتاب موجود باشد و نسخهای داشته باشند، از همانجا میشود تهیه کرد.
در واقع بخشی از صحبتهایی که در این یک ساعت میخواهم بگویم، مربوط به گفتار اول همان مجموعه است. شاید اشارهای هم به گفتار دوم بکنم. هرچند به نظر میرسد خود یونگ، بعداً که در تحقیقاتش در بررسی ناخودآگاه پیشتر رفت، اهمیت زیادی به چیزهایی که امروز میگویم نداد، اما من فکر میکنم اینها بسیار مهماند. بعداً هم که سعی میکنم دیدگاه یونگی و فرویدی را تا حدی با هم توضیح بدهم، اتفاقاً همین چیزهایی که امروز میگویم اهمیت پیدا میکنند.
با اینکه این بحثها دربارهٔ کارکردهای ذهن خودآگاه و تا حدی مربوط به ایگو هستند، و به نظر میرسد اختلاف یونگ و فروید بیشتر مربوط به جنبههای عمیقتر ناخودآگاه است، اما از همین حالا هشدار میدهم که این موضوعِ ظاهراً حاشیهای را دقیق در نظر نگه دارید؛ چون بعداً به همین چیزهایی که امروز گفته میشود برمیگردیم.
پس اگر این جلسه به ظاهر وارد مرکزِ معروفِ نظریهٔ یونگ نمیشود، دلیلش این نیست که موضوع کماهمیت است. بیشتر به این دلیل است که اینجا باید مقدماتی را روشن کنیم که بعداً در فهم رویا، ناخودآگاه، نماد، اسطوره و حتی اختلاف یونگ و فروید دوباره لازم میشود. ممکن است خود یونگ در آثار متأخرش چندان روی این تقسیمبندیها توقف نکرده باشد، اما برای فهم مسیر بحث، اینها ابزارهای مهمیاند.
پیش از اینکه شروع کنم، فقط یکی دو تذکر بدهم. یکی اینکه قبلاً هم گفتهام و دوباره میخواهم تکرار کنم، چون در طی این جلسهها مرتب با همین موضوع برخورد میکنیم: یونگ، نسبت به فروید، آدم بسیار مطالعهکردهتری در فرهنگهای مختلف است. مثلاً وقتی میخواهد دربارهٔ رویا کار کند، کسی است که حدود ۶۰۰۰ رویا را در طول عمرش تفسیر کرده است. سفرهای مختلفی به آفریقا و بارها به سرخپوستهای آمریکا داشته، مطالعات بسیار عمیقی دربارهٔ فرهنگ چینی و هندی کرده، و مخصوصاً کتاب بسیار معروف و عجیبش دربارهٔ کیمیاگری، نوعی احیای کیمیاگری قرون وسطی است.
در آن کتاب، یونگ سعی میکند نشان بدهد که کیمیاگری مبانی روانکاوانهٔ جالبی دارد و در کیمیاگری، نمادپردازیِ بسیار گستردهای هست که به نمادپردازی ناخودآگاه مربوط میشود. دانستن نمادپردازی کیمیاگری، از نظر او، برای تحلیل رویاهای آدمهای امروزی هم مفید است.
این حجم عظیم، واقعاً کلمهٔ «عظیم» برای آن لازم است، از مشاهدات و مطالعاتی که یونگ انجام داده، در خاطراتش هم دیده میشود. آنجا مینویسد که به تمام کتابفروشیهایی که نسخههای خطی و کتابهای قدیمی پیدا میکردند سفارش داده بود که اگر چیزی دربارهٔ کیمیاگری پیدا کردند، به او اطلاع بدهند. دربارهٔ مطالعات علمیاش در زمینهٔ فرهنگ و قرون وسطی هم همینطور است: هر چیزی که گیر آورده، خوانده؛ هر جایی از دنیا سر کشیده و سعی کرده جمع کند.
آدمهایی که اینگونهاند، طبعاً در جنبههای نظریشان نوعی آشفتگی پیدا میشود. یکی از سختیهای واقعیِ مطالعهٔ یونگ همین است. به غیر از همین چند گفتار که یونگ خیلی به خودش فشار آورده و تا حدی منظم صحبت کرده، باز همانها را هم که نگاه کنید، میبینید میانشان مدام پاراگرافهایی میآید که به نظر میرسد ضرورت ندارند؛ چیزهایی که برای خودش جالباند و نمیتواند از گفتنشان صرفنظر کند. مثلاً رویایی که یک آدم سیاهپوست دیده و در آن، اسطورهای یونانی ظاهر شده؛ از این جنس چیزهایی که نظرش را خیلی جلب میکرده است.
برخلاف فروید، که نمونهاش همان متنی است که معرفی کردم و در ارغنون چاپ شده بود، فروید چقدر منظم و مرتب شروع میکند؛ با نظریهای ساده و روشن، سعی میکند دیدگاهش را بهطور کامل، حتی در اواخر عمر، در چند صفحه خلاصه کند. یونگ اصلاً این کار را نکرده و نمیتواند بکند. مطلقاً متنی پیدا نمیکنید که بتوانید بگویید یونگ نظریهٔ خودش را در آن خلاصه کرده است.
ممکن است سعی کرده باشد بخشی از نظریهٔ خود را جایی خلاصه کند، مثل مقالهای که در کتاب معروف «انسان و سمبولهایش» هست؛ اما همان را هم که میخوانید، میبینید پر از مشاهده و مثال و اینگونه چیزهاست. فکر میکنم آن متنی که دربارهٔ فروید مطرح کردم، شاید حتی یک مثال و مشاهده هم نداشت. به چیز خاصی اشاره نکرده بود؛ کاملاً نظریهپردازی کرده و دیدگاه خود را توضیح داده بود. حرفهایش کلی بود. یونگ اصلاً اینطور نیست. هر متنی از یونگ بخوانید، پر از ذکر مشاهدات و چیزهای مختلفی است که دیده است.
این تجربهگرایی، به یک معنا، با نظریهپردازی مخالف است. آدمها انگار دو جورند. هر گفتار و هر متن از این نوع را که از یونگ بخوانید، پر از چیزهای پراکنده است؛ چیزهایی که اگر خوب بفهمید، ممکن است ببینید اشاره کردن به همهٔ آنها ضرورت نداشته، اما شوق اینکه مشاهدات خودش را بیان کند، همیشه در او هست.
به غیر از این دیدگاه تجربهگرا، نکتهٔ دومی که باعث میشود خواندن یونگ دشوار شود این است که یونگ ذاتاً به چیزهای عجیب و غریب علاقهمند است. فکر میکنم این را پنهان هم نمیکند. حتی نوشتههای اولیهٔ یونگ را نگاه کنید، دربارهٔ تجربههای عجیب و غریباند. اگر کسی زندگینامهاش را مطالعه کند، احتمالاً به این نتیجه میرسد که این آدم اصلاً آدمی معمولی و طبیعی نیست؛ حتی شاید از بعضی تجربههایی که نقل میکند بترسد، چون بعضی از آنها واقعاً ترسناکاند.
کارهایی که یونگ در زندگی خودش کرده، کنجکاویهای عجیب و غریبی که نشان داده، و علاقهٔ افراطیاش به پدیدههای روانی عجیب یا چیزهایی که در دنیا پیش آمده، باعث میشود آدم در برخورد اول با او فاصله بگیرد. به نظر نمیآید با کسی طرف هستیم که هر وقت از کیمیاگری حرف میزند، همان چیزی را میگوید که ما معمولاً در دستهٔ خرافات قرار میدهیم؛ یا وقتی از استرولوژی، یعنی طالعبینی و پیشبینی سرنوشت آدمها با استفاده از ستارهها، حرف میزند، مقصودش همان کاربرد خام و رایج آن باشد.
یونگ در هر چیز قدیمیای که آدمها میل دارند کنار بگذارند، از اسطورهها گرفته تا دانشهای قدیمی، چیزهای جالبی پیدا میکند. ممکن است به کیمیاگری به معنای تبدیل مس به طلا علاقه نداشته باشد، یا به طالعبینی به عنوان دیدگاهی که بتوان با آن سرنوشت آدمها را پیشبینی کرد اعتقاد نداشته باشد، اما در استرولوژی چیزهای جالبی پیدا میکند: نمادگرایی. در واقع، چیزی که یونگ به آن بسیار علاقهمند است، نمادپردازیهایی است که در تمام تاریخ بشر، در اسطورهها و در علوم قدیمی وجود داشته است.
یونگ به یک معنا احیاگر همهٔ این چیزهاست: تمام علوم قدیم، و چیزهایی از جنس جفر و جادو و هرچه فکر کنید. در آثارش ناگهان میبینید حرفهای عجیبی میزند که کاملاً به نظر میرسد جنبهٔ خرافاتی دارد، اما سعی میکند از دل آنها چیزهایی بیرون بکشد که شاید برای باقی آدمها جنبهٔ افراطی داشته باشد.
خودش در اواخر عمر، در یکی از متنهایی که نوشته، میگوید فکر میکنم بیش از اندازه سراغ علوم غیرروانکاوانه رفتم. یک جور ابراز پشیمانی میکند که شاید بهتر بود خودم را بیشتر به زمینهٔ روانکاوی محدود میکردم. اما در همهجا سر کشیده است.
این مقدمه را برای این میگویم که فضای بحثهای یونگ، از جهت شیوهٔ کار، با فروید بسیار تضاد دارد. آدم وقتی وارد یونگ میشود و یکی از گفتارهایش را میخواند، احساس میکند در جزئیات غرق میشود. فروید اینطور نیست. فروید از اول، پایههای نظریهٔ خودش را محکم میگذارد و آدم را حفظ میکند.
به همین دلیل میخواهم بگویم چیزی تحت عنوان «نظریهٔ یونگ»، شاید دیگر به آن صورت وجود ندارد. هیچوقت جمعبندی کاملی از همهٔ چیزهایی که یونگ گفته، نه خودش و نه دیگران، به دست ندادهاند. دیگران سعی کردهاند نظریههای او را جمعوجور کنند، اما چیزی به عنوان یک نظریهٔ خیلی ثابت و مشخص از یونگ نداریم. دیدگاههای متفاوتی داریم که او در مطالعاتش به آنها رسیده است، ولی در عین حال، قطعات بزرگی از نظریه در کارهایش هست که میشود دربارهشان صحبت کرد.
حالا بگذارید از بحث امروز شروع کنیم. میخواهم دربارهٔ مباحثی صحبت کنم که اتفاقاً از جهاتی بسیار معروفاند. مثلاً اصطلاحهای «درونگرایی» و «برونگرایی» را احتمالاً همهٔ شما شنیدهاید؛ اصطلاحهایی که عرفی شدهاند. مردم، حتی اگر سواد روانکاوی هم نداشته باشند، معمولاً از اصطلاحهای درونگرا و برونگرا، مخصوصاً از اصطلاح درونگرا، استفاده میکنند.
چیزهایی که میخواهم بگویم مربوط به زمینههایی است که تحت عنوان تیپولوژی یونگ، یا آزمونهای شخصیت یونگی، شناخته میشوند. یونگ این کارها را خیلی زود شروع کرده، اما اینطور نیست که بعداً کاملاً رها کرده باشد. حتی شاید از دههٔ ۵۰ هم متنهایی داریم که یونگ دوباره به موضوع تیپولوژی برگشته و چیز مختصری دربارهاش نوشته یا کار کرده است. با این حال، به نظر میرسد اینها جزو زمینههای اصلی کار یونگ، یعنی روانکاوی اعماق، نیستند.
چیزی که میخواهم بگویم، در واقع مقدمهای برای یک برگهٔ آزمون معروف است که همین الان هم در اینترنت، به صورت آنلاین، وجود دارد. میخواهم همه را دعوت کنم که برای جلسهٔ آینده حتماً آن آزمون را بزنید و نوع، یا تیپولوژی، خودتان را به دست بیاورید.
آزمونی که آنجاست، تیپولوژیای مبتنی بر تقسیمبندی افراد به دوگانههایی است که در نهایت چند حالت میسازد. یکی از آن دوگانهها متعلق به خود یونگ نیست. در واقع، تیپولوژی یونگ آدمها را، تا آنجا که من میدانم، بر اساس چهار کارکرد و دو جهتگیری، به چند دسته تقسیم میکند؛ اما بخش آخر تقسیمبندی مربوط به یونگ نیست. دیگران آمدند و کار یونگ را، به حساب خودشان، تکمیل کردند. من به آن دوگانهٔ آخر هم اشارهای بسیار مختصر میکنم.
میخواهم از چیزی شروع کنم که بعداً در این جلسات مهم میشود. به نظر من، این بخش یک جور کشف است؛ شاید نه دقیقاً به همان صورتی که یونگ میگوید، اما از جهات دیگر هم اهمیت دارد. آن هم تقسیمبندیهایی است که یونگ بر اساس تقابل میان تفکر و احساس، و حس و شهود، برقرار میکند. بر اساس این تقابلها، آدمها را در طیفهای مختلف تقسیم میکند.
از سادهترینِ این کارکردها شروع کنیم. نظریهٔ یونگ این است که اینها کارکردهای بیرونیِ خودآگاهاند؛ یعنی شیوههایی برای تماس خودآگاه با جهان. میخواهیم دربارهٔ نحوهٔ کارکرد خودآگاه، در برخورد با بیرون، صحبت کنیم و دربارهٔ تفاوتهایی که میان آدمها وجود دارد.
بدیهیترین و سادهترین نوع برخورد خودآگاهانه با بیرون، حس است. ما حواس پنجگانه داریم و به وضوح اطلاعات زیادی را از بیرون، با دیدن، شنیدن، بوییدن و سایر حواس پنجگانه میگیریم. سادهترین کارکرد بیرونیِ خودآگاه همین است: ما با جهان از طریق حواس خودمان روبهرو میشویم.
چیزی که بدیهی نیست این است که یونگ در مقابل حس، چیزی را قرار میدهد به نام شهود. به نظر میآید حواس چیزی مشترک میان همهٔ آدمهاست و همه کموبیش به یک طریق مشترک از آن استفاده میکنیم. اما یونگ نظرش این است که چیزی در مقابل حس وجود دارد که اسمش را شهود میگذارد. آدمها در طیفی قرار میگیرند از حسی بودن تا شهودی بودن. شهود، نقطهٔ مقابل حس است. ایدهٔ یونگ این است که هرچه دریافتهای شهودی یک نفر از جهان بیشتر باشد، دریافتهای حسیاش ضعیفتر است، و برعکس.
اینجا به نظر میرسد ایدهای تقریباً نو وجود دارد. فکر میکنم پیش از یونگ سابقه ندارد که کسی چیزی تحت عنوان شهود را در مقابل حس قرار داده باشد. در فلسفه، همیشه مسئلهٔ حس، به عنوان کانال ارتباطی ما با جهان خارج، مطرح بوده است؛ اما یادم نمیآید جایی در فلسفه، چیزی را مقابل حس گذاشته باشند. معمولاً فیلسوفان را بر حسب اینکه چقدر روی حس و تجربه، در مقابل تعقل، تأکید میکنند دستهبندی میکنند. اما تعقل، آن چیزی نیست که یونگ اینجا میگوید. او چیزی را میگوید که تحت عنوان شهود مطرح میشود.
بنابراین یک طرف این رابطه، یعنی حس، خیلی بدیهی و واضح است. همه میشناسیمش: ارتباط با جهان خارج از طریق حواس. مهم این است که بفهمیم منظور یونگ از شهود چیست و چرا این چیزی که او شهود مینامد، در مقابل حس قرار میگیرد.
چیزی که یونگ میگوید این است که شهود از آن جهت در مقابل حس قرار میگیرد که اشتراک مشخصی با حس دارد: شهود هم نوعی حس کردن است. وقتی حس میکنید که اتفاق بدی میخواهد بیفتد، واقعاً به یک معنا دارید چیزی را حس میکنید، اما نه با حواس پنجگانه. انگار با نوعی حس درونی آن را دریافت میکنید.
دیدگاه یونگ اینطور است: انگار ما اندامهای درونیای برای حس کردن چیزهایی در جهان داریم. هر قدر از این اندامهای درونی بیشتر استفاده کنیم، اندامهای بیرونی، یعنی حواس پنجگانه، کمتر به کار گرفته میشوند. این دریافتها انگار تحلیلهاییاند که در ناخودآگاه ما انجام میشوند و در قالب شهود ظاهر میشوند.
پس حس و شهود تقابل دارند، چون هر دو از یک جنساند: هر دو نوعی حس کردناند. هیچ ربطی به تفکر ندارند. تفکر به نظر میرسد چیزی مستقل از حس و شهود است. من مینشینم، با استفاده از زبان نمادین فکر میکنم، قیاس میکنم، استنتاج میکنم و به نتیجه میرسم. ممکن است کسی دریافتهای حسیاش بسیار قوی باشد و متفکر خوبی هم باشد. اما از نظر یونگ، نمیشود کسی هم بهشدت از اندامهای بیرونی و حواس بیرونی خودش استفاده کند، و هم در همان حد حسهای شهودیِ قدرتمند درونی داشته باشد. اینها با هم در تقابلاند، چون از یک جنساند.
چیزی که یونگ در مقابل حس میگذارد، نوعی دریافت عمیق ناخودآگاه است که به آدم دست میدهد. بعضی آدمها بیشتر این حسها را دارند و بعضی کمتر به آنها توجه میکنند.
برای اینکه جنبهٔ عجیب و غریب شهود باعث نشود فکر کنید شهود فقط مربوط به آدمهایی مثل نوستراداموس یا پیشگوهاست، باید تأکید کنم که شهود لزوماً چیز غریب و افراطی نیست. ممکن است آدمهایی باشند که حالتهای عجیبی در ذهنشان پیدا شود و از آن حالتها چیزهایی بیرون بیاورند، اما شهود همیشه از این جنس نیست. همهٔ ما به نوعی از حسهای شهودی خودمان استفاده میکنیم، همانطور که همه از حواس پنجگانه استفاده میکنیم تا دریافتهایی از جهان داشته باشیم.
مهم این است که بفهمید حس و شهود در یک دستهاند. هر دو، با اینکه در ظاهر اختلاف دارند، نوعی تحت تأثیر جهان قرار گرفتناند؛ نوعی آوردن اطلاعات از بیرون به درون. فکر کردن اینطور نیست. فکر کردن بعد از این اتفاق میافتد که اطلاعاتی وارد ذهنتان شده و شما درون خودتان آنها را تحلیل میکنید. اما حس و شهود، هر دو، نوعی دریافت از جهاناند.
برای روشن شدن تفاوت آدمهای حسی و آدمهای شهودی، این مثال را در نظر بگیرید: فرض کنید با کسی به خانهٔ یکی از دوستانتان رفتهاید. این شخصی که همراه شماست، برای اولین بار وارد آن خانه میشود. مینشینید، مثلاً یکی دو ساعت صحبت دوستانه میکنید و بعد از خانه بیرون میآیید. حالا ببینیم اگر این آدم حسی باشد، در اولین برخورد چه اطلاعاتی به شما میدهد، و اگر شهودی باشد، چه جور حرفهایی میزند.
آدم حسی، اگر بهطور خاص و حتی افراطی آدمی حسی باشد، در یک برخورد نیمساعته یا حتی کمتر، چیزهایی دربارهٔ خانه به شما میگوید که شما شاید هیچوقت به آنها دقت نکردهاید. آدمهایی هستند که در یک نگاه همهچیز را میبینند و تمام جزئیات را تشخیص میدهند: رنگها، پرده، مبلمان، چیدمان، ظرفها و چیزهایی از این دست.
من شخصاً آدمی هستم که در آن آزمون هم احتمالاً بهشدت شهودی درمیآیم. ممکن است صد بار به خانهٔ کسی بروم و اگر از من بپرسید رنگ پردهٔ خانهاش چه بود، دقیق نتوانم بگویم. به جزئیاتی که اطرافم میگذرد چندان دقت نمیکنم. روشن است که آدم حسی، آدمی است که دریافتهای حسی بسیار شدید دارد و در برخورد با جهان، اتکای زیادی به دریافت حسیاش میکند. معمولاً چنین آدمهایی به جزئیات خیلی دقت میکنند.
آدم شهودی درست برعکس است. وقتی از آن خانه بیرون میآید، اطلاعاتی میدهد که شاید اصلاً برای شما قابل دریافت نبوده است. ممکن است بارها آدمهای آن خانه را دیده باشید و متوجه چیزی نشده باشید، اما یک آدم شهودی بعد از بیرون آمدن از یک دیدار، ممکن است بگوید جو خانه اصلاً خوب نبود. اگر از او بپرسید چرا، نمیتواند بگوید چرا. شاید از نوع چیدن اشیا چنین حسی به او دست داده، یا از طرز صحبت کردن آدمها، یا از چیزی که خودش هم نمیداند. یعنی آدم شهودی نمیتواند توضیح بدهد که این دریافت را چگونه به دست آورده است. نمیتواند آن را به یک سلسله جزئیات محسوس برگرداند و برای شما توضیح بدهد. انگار شاخکی در درونش، چیزی را در آن فضا گرفته است.
آدمهای شهودی معمولاً دربارهٔ فضا حرفهای کلی میزنند: فضایی که میان آدمها وجود دارد، فضایی که در جامعه هست، یا حالوهوای یک موقعیت. اینها معمولاً بهگونهای نیست که بتوان آنها را با چند جزئیات خاص بیان کرد.
واضح است که این دو جور برخورد در مقابل هم قرار میگیرند. اگر آدمی تمام مدت به رنگ پردهها، مبل، سنجاق و جزئیات ظاهری نگاه کند، آن حسهای عمیقی را که در فضا هست کمتر میگیرد. انگار حواس او در سطح دیگری کار میکند. برعکس، آدمهایی که به چیزهای پشت پرده توجه میکنند، معمولاً برنامهریزی نمیکنند که دریافت شهودیشان را فعال کنند. نمیشود به آدم شهودی گفت: «بیا در این خانه و به من بگو جوش بد است یا آرام.» شهود چنین برنامهریزیشده عمل نمیکند. یکچیزی شبیه الهام شدن است.
در علم هم شهود همینطور است. آدمهایی هستند که شهود بسیار قوی دارند. انیشتین شهود بسیار قوی داشت. ممکن است آدمی در محاسبات ریاضی خیلی قوی نباشد، اما دریافتهای خاصی داشته باشد که تحت کنترل مستقیم او نیستند؛ حالتهایی شبیه الهام.
اگر معنای حس و شهود را خوب بفهمید، تقابلشان هم روشن میشود: هرچه درجهٔ شهودی بودن یک آدم بالاتر میرود، درجهٔ حسی بودن او نسبت به دریافتهای حواس پنجگانه پایین میآید. اینها را نمیشود بهراحتی با هم جمع کرد. ممکن است آدم به حالتی متعادل برسد، اما در حالت افراطی، آدمهای شهودی ممکن است حواسپرت باشند. مثلاً ممکن است چیزی را روی گاز بگذارند و تا ته بسوزد، خانه پر از دود شود و حتی همسایهها از بیرون بفهمند اتفاقی افتاده، اما خود او نشسته باشد و مطالعه کند یا درگیر دریافتهای شهودی خودش باشد. یعنی بینیاش به او سیگنال نمیدهد که اتفاقی افتاده و باید برود گاز را چک کند.
در مقابل، آدم حسی به محض اینکه سیگنال حسی جدیای بگیرد، ذهنش با همان سیگنال مشغول میشود. این آدم ممکن است در همان چند دقیقهٔ اولِ حضور در جایی، دهها جزئیات را ببیند؛ اما همان شدتِ توجه به سطح محسوس، امکان دریافتهای مبهمتر و کلیتر را کم میکند. به همین دلیل، آدم حسی ممکن است آدم شهودی را بیدقت، حواسپرت یا حتی خیالباف بداند، و آدم شهودی هم ممکن است آدم حسی را کسی ببیند که فقط به سطح چیزها چسبیده و فضای عمیقتر موقعیت را نمیگیرد.
با افراد افراطی صحبت میکنم، اما به هر حال، برای آدمهای حسی، محال است چنین اتفاقی بیفتد. سیگنالهای حسیای که به آنها میرسد را تشخیص میدهند، تحلیل میکنند و ذهنشان با همین سیگنالها مشغول میشود. به همین دلیل، کمتر دچار حالتهای الهامی و عجیب میشوند. البته «عجیب» را از جمله حذف کنید؛ لازم نیست شهود عجیب باشد. فهمیدن اینکه جو یک خانه چگونه است، دریافت عجیب و پیشگویانه نیست. آدم حسی هم ممکن است چنین احساساتی داشته باشد، اما کمتر از حسهای درونی و شهودی خود استفاده میکند.
اگر بخواهیم از زبان علمی استفاده کنیم، مثل این است که بعضی بخشهای مغز در آدم بیشتر تمرین شده و حساسترند، و بعضی بخشها کمتر تمرین شدهاند. تفاوت حس و شهود هم شاید چیزی از همین جنس باشد: کدام بخشهای مغز حساسترند؟ اینطور نیست که بینی یا گوش آدم شهودی کار نکند و سیگنال نفرستد؛ سیگنال میفرستد، اما آدم به آن سیگنالها توجه نمیکند. شاید با همین آزمایشهایی که امروز وجود دارد، مثل امآرآی و روشهایی که فعالیت بخشهای مختلف مغز را نشان میدهند، بتوان دقیقتر گفت فرق میان حس و شهود چیست؛ اینکه کدام بخشهای مغز در آدمهای حسی بیشتر فعال میشوند و کدام بخشها در آدمهای شهودی.
یک دوگانگی دیگر هم در کارکردهای خودآگاه وجود دارد که کمی واضحتر است، چون هر دو طرفش را میشناسیم و تقریباً بدیهی میدانیم که این دو کارکرد در مقابل هم قرار میگیرند: تقابل میان تفکر و احساس. منظور از احساس اینجا نزدیک به واژهٔ «فیلینگ» است؛ چون در واژگان فارسی میان حس و احساس همیشه فرق روشنی نمیگذاریم. در واقع اینجا بهتر است بگوییم تقابل میان تفکر و عاطفه.
اینجا دیگر گرفتن اطلاعات از عالم خارج مطرح نیست؛ بلکه برخورد کردن با اطلاعات مطرح است. یک لایه درونیتر است: من وقتی با اطلاعات و با جهان مواجه میشوم، چگونه با موقعیتهای مختلف برخورد میکنم؟
آدمهایی هستند که اطلاعات را عمدتاً از راه تفکر تحلیل میکنند. در مقابل، آدمهایی هستند که چیزها برایشان خوب یا بد میشود، و وقتی با موقعیتی روبهرو میشوند، به جای اینکه از اصول کلی نتیجه بگیرند چه کاری باید بکنند، بیشتر سراغ این میروند که کدام کار حس بهتری به آنها میدهد. یعنی رفتار خودشان، رفتارهایی که از بیرون میبینند، اطلاعاتی که از بیرون میآید، یا کارهایی که میخواهند انجام بدهند، بیشتر با ارزشگذاری عاطفی سنجیده میشود. چیزها را به خوب و بد تقسیم میکنند، اما این تقسیمبندی خوب و بد از معیارهای کلی نمیآید؛ از احساسهای درونی میآید. وقتی احساس بدی به آنها دست بدهد، کاری را انجام نمیدهند؛ وقتی احساس خوبی دست بدهد، انجام میدهند.
آدم متفکر اینطور به احساسات و عواطف خود اعتماد نمیکند. سعی میکند انگار از اصول کلی پیروی کند. نمیخواهم به هیچکدام از دو طرف بار ارزشی بدهم و بگویم کدام آدم بهتر یا بدتر است. برای آدم تحلیلگر و متفکر، انگار عواطف کنار گذاشته میشود. او اطلاعات را به گزارههایی تبدیل میکند، در جعبههای کلیای که دارد میگذارد، و از آنها نتیجه میگیرد که باید این کار را بکند یا نکند؛ چه خوشش بیاید، چه بدش بیاید، چه حس خوبی بدهد، چه حس بدی. او از اصولی کلی تبعیت میکند.
وقتی میخواهد تصمیم بگیرد در موقعیتی که قرار گرفته چه کند، به جای اینکه به عواطف خودش رجوع کند و بگوید «این موقعیت بدی است» یا «این کار خوب بود»، سعی میکند با اصول کلی موقعیت را تطبیق بدهد.
به نظر میآید این دوگانگی هم مثل دوگانگی حس و شهود، دو طرفی دارد که در یک دستهاند. حس و شهود هر دو نوعی مواجهه با جهان بودند. اینجا هم تفکر و عاطفه، هر دو شیوههای برخورد با اطلاعاتاند. بعد از اینکه اطلاعات را گرفتید، حالا میخواهید آنها را تحلیل کنید و نسبت به چیزی که با آن مواجه شدهاید، واکنش نشان بدهید.
اینجا شاید این حرف از خودم باشد و نمیدانم یونگیها دقیقاً همینطور میگویند یا نه، اما به نظرم تفکر یعنی توجه به دفترها، گزارهها و جنبههای نمادین و زبانی. آدم متفکر میتواند کاری را که میکند و چیزی را که درک میکند و شیوهٔ تصمیمگیری خودش را به زبان بیاورد. انگار بیشتر در هیئت زبان زندگی میکند.
اما آدمی که عاطفی است و در حوزههای عاطفی تصمیم میگیرد، بهراحتی نمیتواند روشن بگوید که تصمیماتش چگونه گرفته میشود. انگار تصمیماتش در مرحلهٔ زبانی نمیآیند. تفکر در زبان انجام میشود؛ همهچیز شبیه گزاره میشود، و میان گزارهها منطقی وجود دارد. اما در کارکرد عاطفی، اینطور نیست که همهچیز به سطح گزاره برسد و تصمیمگیریها از آنجا انجام شود. بنابراین تصمیمگیری با شیوههایی ناخودآگاهتر انجام میشود.
همانطور که شهود نسبت به حس، بیشتر به سمت ناخودآگاه میرود، عاطفه نسبت به تفکر هم بیشتر گرایش به ناخودآگاه دارد. بنابراین هر دو این طیفها، به نوعی، در نسبت خودآگاه و ناخودآگاه شکل میگیرند.
میخواهم به عبارتی از خود همان گفتار اول اشاره کنم. یونگ میگوید حواس به ما میگویند که چیزهایی وجود دارند؛ تفکر به ما میگوید این چیزها چه هستند؛ عاطفه ارزشگذاری میکند و میگوید این چیزها خوباند یا بد؛ و شهود هم، در سطحی فراتر از حس، باز به شما میگوید چه چیزهایی وجود دارند، اما به شیوهای دیگر و در لایهای دیگر.
بنابراین تفاوت میان تفکر و عاطفه بعد از مواجهه با چیزهاست. تفکر آن چیزها را تحلیل میکند. وقتی میگوییم تفکر میگوید آن چیز چیست، یعنی آن را در قالب فرهنگ و زبان جا میدهد. تفکر موقعیت را تحلیل میکند و آن را به چیزی تبدیل میکند که انگار در فرهنگ، در کلمات و در مفاهیم قابل قرار گرفتن است. اما عاطفه، پیش از اینکه این کار را انجام بدهد، میتواند ارزشگذاری کند. میتواند بگوید چیزی که با آن مواجه شده خوب است یا بد؛ رفتاری که دیده، یا رفتاری که میخواهد انجام بدهد، به او حس خوبی میدهد یا حس بدی.
باز هم هر دو اینها در یک دسته هستند و به همین دلیل با هم تقابل دارند. آدمهایی که بیشتر از تفکر استفاده میکنند، کمتر میتوانند موفق باشند که از عواطف خود استفاده کنند و با آنها رابطه برقرار کنند. هر دوی این نیروها در ما وجود دارند و هر دو میتوانند نتایج درست و بسیار جالبی به ما بدهند. نباید ارزشگذاری کنیم و بگوییم آدم متفکر برتری دارد نسبت به آدمی که جنبهٔ عاطفیِ رفتارش بیشتر است.
پیش از ادامه، به یک نکتهٔ مهم اشاره کنم. من خیلی وقتها به آدمها توصیه کردهام بروند و آزمون آنلاین تیپولوژی یونگ را در اینترنت بزنند، نوع خودشان را پیدا کنند و بعد توضیحی را که دربارهٔ تیپشان نوشته شده بخوانند. معمولاً آدمها وقتی این کار را انجام میدهند، احساس میکنند اطلاعات خیلی جالبی دستشان نیامده؛ چون تا حد زیادی میدانستند همینطور هستند. درست هم هست. دستکم میتوانند قضاوت کنند که حرفهایی که دربارهٔ تیپشان میشنوند درست است یا نه.
اما تیپولوژی اصلاً به چه درد میخورد، اگر به هر آدم فقط اطلاعاتی بدهد که خودش از قبل دربارهٔ خودش میدانسته است؟ اهمیت تیپولوژی این است که شما آن ۱۵ حالت دیگر را هم بخوانید و دقت کنید. یعنی متوجه شوید که همهٔ آدمها مثل شما نیستند.
من فکر میکنم عمدهترین سوءتفاهمهایی که در زندگی برای آدمها پیش میآید از همین جاست. فرض کنید شما آدمی متفکر هستید. انتظار دارید دیگران هم وقتی با مسئلهای روبهرو میشوند، بنشینند و دربارهاش فکر کنند؛ چون احساس میکنید راه درست همین است. اما آدم عاطفی ممکن است از یک مسئله اصلاً خوشش نیاید و فکر کند اینجا جای فکر کردن نیست؛ بهتر است آدم به حس خودش اعتماد کند و زندگیاش را پیش ببرد.
معمولاً آدمهای عاطفی از آدمهای متفکر عصبانیاند و آدمهای متفکر هم از بیمنطق بودن آدمهای عاطفی ناراحت میشوند. آدمهای حسی و شهودی هم همینطورند. وقتی آدم حسی با آدم شهودی مواجه میشود، یا برعکس، ممکن است کاملاً گیج شوند.
حسن تیپولوژی، و اصولاً هر نوع تقسیمبندی روانشناختی، این است که آدم کمی سعهٔ صدر پیدا کند و بفهمد آدمهای نوع دیگر هم وجود دارند، و آدمهای گناهکاری نیستند. به همین دلیل توصیه میکنم بروید و تیپ خودتان را پیدا کنید. هرچند این آزمونها خیلی دقیق نیستند؛ چون مثلاً ۷۲ پرسش یا چیزی در همین حدود دارند که باید جواب بدهید، و ما در فرهنگ خاصی بزرگ شدهایم. بعضی جاها ممکن است به دلیل فرهنگی جوابهایی بدهیم که خیلی با واقعیت درونی ما تطبیق نمیکند.
بنابراین فایدهٔ اصلی آزمون این نیست که فقط به آدم بگوید خودش چگونه است؛ چون آدم معمولاً این را کموبیش میداند. فایدهٔ اصلی این است که آدم بفهمد کسانی هستند که از اساس با من فرق میکنند، اما این فرق به معنای نقص یا جنون یا بدبودن آنها نیست. اگر فقط تیپ خودتان را بخوانید، چیز زیادی دستگیرتان نمیشود. باید تیپهای دیگر، مخصوصاً تیپهایی را که از شما دورند، بخوانید تا بفهمید چرا بعضی آدمها در زندگی روزمره برای شما اینقدر عجیب به نظر میرسند.
اگر بعداً خواستید، میشود دربارهٔ خطاهای آزمون هم صحبت کرد. اما به هر حال، بهطور تقریبی به نتیجهای میرسید. آن آزمون درصدهایی هم برای شما قائل میشود؛ مثلاً ممکن است بگوید شما ۷۵ درصد حسی و ۲۵ درصد شهودی هستید. ممکن است این درصدها خیلی قابل اعتماد نباشند، به دلیل پیشزمینههای فرهنگی و به دلیل اینکه شاید به بعضی ویژگیهای خودتان توجه ندارید. با این حال، معمولاً نوع کلی درست درمیآید.
توصیهٔ جدی من این است که پرسشها را خیلی دقیق بخوانید. پرسشها در ظاهر خیلی سادهاند و بیشتر از نیم خط نیستند، اما تفاوتهای ظریفی دارند. وقتی میپرسد «آیا دوست دارید این کار را بکنید؟» با وقتی میپرسد «آیا از این کار بدتان نمیآید؟» فرق دارد. پرسشها دقیق طراحی شدهاند. اگر دقیق به آنها توجه کنید، درصدهایتان هم بهتر درمیآید.
معمولاً نوع کلی درست درمیآید. بعد اگر ۱۵ تیپ دیگر را هم بخوانید، شاید متوجه شوید کسی که با او مشکل داشتهاید، مثلاً آدم شهودی بوده و شما آدم حسی؛ یا او آدم درونگرا بوده و شما برونگرا. از همینجا میشود فهمید چرا اختلافهایی میان شما وجود داشته است.
چیزی که میخواستم بگویم همین است: معمولاً سوءتفاهمهایی میان آدمهای متفکر و آدمهای عاطفی وجود دارد. آدمهای عاطفی اصولاً تصورشان این است که آدمهای متفکر احساس ندارند، چون آدمهای متفکر هیچوقت از احساسات خود حرف نمیزنند و به نظر میرسد جایی هم از آنها مدد نمیگیرند.
در حالی که تقریباً با قطعیت میشود گفت هر آدمی، هرچقدر افراطیتر متفکر باشد، مثلاً درصد تفکرش ۱۰۰ درصد درآمده باشد و همهٔ پرسشهای مربوط به تمایز تفکر و عاطفه را به سمت تفکر جواب داده باشد، اگر از او بپرسید، ممکن است بگوید اتفاقاً آدمی بسیار احساساتی است. مشکل آدم متفکر این نیست که عواطف و احساسات ندارد؛ مشکل این است که روی عواطف و احساسات خود کنترل ندارد. بنابراین احساس برای او مثل چیزی لغزنده است که ممکن است از دستش در برود، یا مثل چیزی است که در حال انفجار است.
آدم متفکر معمولاً دو دستی احساسات خود را نگه میدارد و مهار میکند که بروز ندهد، چون نمیتواند احساساتش را بهطور ملایم بروز بدهد. اگر احساساتش را رها کند، ممکن است منفجر شود. احساسش این است که اگر احساسات خود را آزاد کنم، معلوم نیست اینها مرا به کجا ببرند و چه بلایی سرم بیاورند. بنابراین اثرش این است که بهشدت آنها را تحت کنترل نگه میدارد. ممکن است از درون درگیریهای احساسی زیادی داشته باشد، اما شما از بیرون چیزی نمیبینید. به نظر میرسد همیشه آدمی است که از اصولی پیروی میکند و جنبههای انسانی و عاطفی در او چندان بروز نمیکند.
آدم عاطفی هم مسئلهاش این نیست که فکرش کار نمیکند. دقیقاً همان احساسی که آدم متفکر نسبت به عواطف خودش دارد، آدم عاطفی نسبت به تفکر خودش دارد. یک جور احساس میکند معلوم نیست تفکر مرا به کجا ببرد. از این میترسد که اگر زیاد فکر کنم، به هیچ جایی نرسم. یک جایی باید این تفکرات را یا شروع نکنم یا قطع کنم. باید مراقب افکاری باشم که به ذهنم میرسد.
من شخصاً، به عنوان کسی که در چنین فضای دانشگاهیای کار کردهام، طبیعی است که اطرافم آدمها بیشتر در سمت تفکر باشند و فیلینگ در آنها کمتر باشد. آدمهایی که در ریاضی خوب بودهاند، با چیزهای سمبولیک خوب کار میکنند، و از فضای دانشگاهی برخاستهاند، معمولاً اینگونهاند. شخصاً خود من هم همینطور هستم. در تیپولوژی من هم طبیعی است که «تینکینگ» نسبت به «فیلینگ» درصد بالاتری داشته باشد.
مواجههٔ من با این موضوعِ تیپولوژی، از این جهت برایم مهم بود که فهمیدم آدمهایی وجود دارند که ممکن است از فکر کردن واهمه داشته باشند و احساس کنند تفکر معلوم نیست ما را به کجا میبرد. اینکه چنین چیزی در عالم انسانی وجود دارد، برای من بسیار جالب بود. در زندگی، تنها چیزی که همیشه با آن راحتم این است که ساعتها بنشینم و دربارهٔ چیزی فکر کنم. فکر میکنم هرچه بیشتر فکر کنم، به جای بهتری میرسم.
در مورد عواطف اینطور نیستم. اینکه بنشینم و به عواطفم توجه کنم، یا آنها را ابراز کنم، همیشه برایم این حس را دارد که عواطف چیزهاییاند که معلوم نیست از کجا میآیند و به کجا میروند، و کنترلشان روشن نیست. اما همهٔ آدمها اینطور نیستند. برای من کشف خیلی جالبی بود که برای همهٔ آدمها عواطف چیزهای نابهنجاری نیستند که کنترلشان دشوار باشد. برعکس، بعضی آدمها روی عواطفشان کنترل بیشتری دارند تا روی فکر کردنشان. آدمهایی هستند که میتوانند عواطفشان را با هم ترکیب کنند، برایشان توالی بسازند، و نوعی آرایش از عواطف خود ایجاد کنند.
من چنین نیستم. همیشه احساسم این است که اگر زیادی به عواطف میدان بدهم، معلوم نیست نهایتاً چه میشود؛ ممکن است منفجر شوند و اتفاق بدی بیفتد. فهمیدن همین دوگانگیها بهشدت کمک میکند که نه فقط خودتان را، بلکه آدمها را کمی بهتر بشناسید و سخت نگیرید. اگر کسی مثل شما نیست، لازم نیست بگویید این آدم ابله است یا نمیشود با او معاشرت کرد. ممکن است فقط معلوم نباشد چرا اینطور رفتار میکند.
گاهی آدمها کاری میکنند و شما از آنها میپرسید چرا این کار را کردید، و نمیتوانند جواب بدهند. چرا آدمهای عاطفی نمیتوانند به پرسش شما جواب بدهند که چرا این کار را کردند؟ برای اینکه تصمیم را در هیئت زبان نگرفتهاند که حالا بتوانند در هیئت زبان به شما جواب بدهند. حسشان این بوده که این کار را باید انجام بدهند، و مطمئن هم هستند که کار درستی کردهاند و باید انجامش میدادند، اما نمیتوانند بهراحتی بیان کنند که چرا.
آدمی که خیلی در جنبهٔ تینکینگ غرق است، احساس میکند این چه آدمی است که کاری کرده و نمیداند چرا کرده، و نمیتواند بگوید چرا این کار را کرده است. به نظرش چنین آدمی خطرناک است و ممکن است فردا کار دیگری بکند، چون انگار هیچ اصل و کنترلی ندارد. اما واقعاً اینطور نیست. معیار دیگری در کار است که بر اساس آن تصمیم گرفته و کاری انجام داده است.
اتفاقاً با استفاده از عواطف، شما ممکن است گاهی ظرافتهایی را درک کنید و کارهایی بکنید که با تفکر به آنها نمیشود رسید. چیزی شبیه کمک گرفتن از الهامات و چیزهایی است که دور از دسترس تفکر قرار دارند. نباید ارزشگذاری کرد و گفت آدمی که از تفکر استفاده میکند برتری دارد، یا آدمی که از فیلینگ استفاده میکند برتری دارد. گاهی آن بهتر رفتار میکند و گاهی این.
برتری مطلق آدم تینکینگ فقط این است که همیشه بهتر میتواند برای شما توضیح بدهد چرا کاری را انجام داده یا انجام نداده است. در حالی که آدمی که از عواطفش استفاده میکند، ممکن است توضیح روشنی دربارهٔ شیوهٔ زندگی خودش نتواند بدهد.
این نکته برای من خاص بود. مثلاً درونگرایی و برونگرایی برای من اینطور نبود. ممکن است خودم آدمی درونگرا حساب شوم، اما اینطور نبود که نسبت به آدمهای برونگرا نفهمم اینها چه جور آدمهایی هستند، چرا اینگونهاند و چطور رفتار میکنند. اما توضیحی که یونگ دربارهٔ تینکینگ و فیلینگ میدهد، برای من مثل یک کشف مهم در زندگی بود: اینکه ممکن است آدمی با عواطف خودش راحتتر از تفکر باشد.
پس تا اینجا دو تقابل داریم: تقابل میان شهود و حس، و تقابل میان تفکر و عاطفه.
یونگ، شاید به دلیل حساسیت زیادی که نسبت به فروید پیدا کرده بود، هیچ اشارهای نمیکند به اینکه به نظر میرسد از نظر آماری، میان زن و مرد در قطب تفکر و فیلینگ تفاوتی وجود دارد. اصولاً نمیخواهد وارد تقسیمبندی زن و مرد در این دو قطب شود. به نظر میآید زنها بیشتر با جنبههای فیلینگ کار میکنند، و این چیز متعارف و قابل مشاهدهای است. فکر میکنم هر کسی بپرسد تفاوت میان آدم متفکر و آدم عاطفی چیست، بیشتر احساس میکند زنها در زندگی، در تصمیمگیریها و در برخورد با موقعیتهایی که برایشان پیش میآید، بیشتر متکی به عواطفشان هستند، و مردها بیشتر از زنها به تینکینگ متکیاند.
اما یونگ لازم نمیبیند کوچکترین اشارهای به این موضوع بکند، چون این کار به نوعی تقریباً جنسیتی میشود و فروید پیش از او به اندازهٔ کافی از این حرفها زده بود و همهچیز را با جنسیت تحلیل کرده بود. فکر میکنم یونگ حساسیت دارد که اثری از تفکرات جنسیتی در نظریهاش نباشد. با این حال، من فکر میکنم واقعاً اینطور نمیشود حرف زد. شاید با همین آزمونهایی که در اینترنت هست، بتوان آمار گرفت و دید که اکثریت زنها بیشتر متکی به فیلینگاند تا تفکر.
تمایز سوم، تمایز میان درونگرایی و برونگرایی است. این یکی را نمیخواهم خیلی باز کنم. یونگ در آن گفتار هم به آن اشاره نمیکند، چون آن بحث ربط مستقیمی به کارکردهای خودآگاه و این حرفها ندارد. آنجا بحث دربارهٔ کارکردهای خودآگاه، یعنی کارکردهای درونی و بیرونی، است و طبیعی است که به موضوع درونگرایی و برونگرایی اشاره نکند.
درونگرایی و برونگرایی به منش کلی آدمها در برخورد با جهان مربوط میشود: اینکه یک آدم چقدر به دنیای درون خودش توجه دارد و چقدر به دنیای بیرون. ربطی به دریافت سیگنالهای حسی یا شهودی ندارد، هرچند از نظر آماری ممکن است با آنها وابسته باشد. همهٔ ما تقریباً با رواج این اصطلاحها، درکی از درونگرایی و برونگرایی داریم.
اگر بخواهم با مثال بگویم، آدم درونگرا آدمی است که تنهایی خیلی آزارش نمیدهد. لازم نیست در جمع باشد تا سرحال باشد؛ اتفاقاً نیاز دارد ساعاتی از زندگیاش را در تنهایی سپری کند. توجه زیادی به حالتهای درونی خودش دارد، و مدام انگار درون خود را چک میکند تا ببیند اوضاع چگونه است.
در آدمهای برونگرا، بیشتر در جمع و در محیط بیرونی است که فرد خودش را پیدا میکند. البته فقط به همین ختم نمیشود. آدم برونگرا عملگراتر هم هست. اگر چیزی در درونش هست، میل دارد آن را ابراز کند؛ یعنی ظاهرش کند. اگر اندیشهای دارد، میخواهد آن را عملی کند. تا وقتی عملی نشود و یک چیز بیرونی در قبالش پدید نیاید، انگار هیچ چیز وجود ندارد. چیزهای درونی برای او در درجهٔ اهمیت پایینتری قرار دارند.
فکر میکنم خود یونگ جایی اشاره میکند که اختلاف درونگراها و برونگراها شاید یکی از بزرگترین اختلافهای تاریخ بشر باشد. آدمهای برونگرا، اصولاً آدمهای درونگرا را بیمار میدانند و هیچطور نمیتوانند خودشان را قانع کنند که این آدم آدمی نرمال است. میگویند: تنها میخواهد چه کار کند؟ آدم درونگرا همینطور است: میخواهد کاری بکند، یا حتی فقط در احوال خودش باشد، و ممکن است برایش جالب باشد.
آدمهای درونگرا هم از آن طرف، احساسشان نسبت به برونگراها این است که این آدمها بسیار سطحی و سادهاند؛ همهاش میخواهند در جمع بنشینند، بگویند و بخندند. سعی میکنم این را طوری بگویم که برای هر دو طرف قابل شناخت باشد. هر دو طرف، از دیدگاه خودشان، چیزی درست را میبینند. آدم درونگرایی که ساعتها گوشهای مینشیند و ظاهراً کاری نمیکند، از نگاه یک برونگرا ممکن است بیمار یا غیرعادی به نظر برسد. باید دید چرا چنین رفتاری دارد.
فکر میکنم این دو اصطلاح، مخصوصاً درونگرایی، بیشتر در میان مردم با نوعی بار منفی استفاده میشود. میگویند فلانی درونگراست؛ یعنی هی در خودش میرود، کناره میگیرد، از جمع جدا میشود. برونگرایی معمولاً به نظر آدمها نرمالتر میرسد. واقعاً هم از جهتی همینطور است: آدمهای برونگرا با هنجارهای اجتماعی سازگارترند. آدمهای درونگرا ممکن است زندگیهای بسیار عجیب و غریب پیدا کنند.
اگر بخواهیم خودمانیتر نگاه کنیم، این موضوع به میزان اجتماعی بودن آدمها برمیگردد؛ اینکه یک آدم چقدر در اجتماع معیارهای اجتماعی را میشناسد و به آنها توجه میکند. آدمهای برونگرا معمولاً راحت معاشرت میکنند و راحت با آدمها ارتباط برقرار میکنند. مثلاً مهندسها حتماً باید درجهای از برونگرایی داشته باشند؛ وگرنه باید وارد کار دانشگاهی شوند. کسی که در جامعه پروژه میگیرد، باید روابط عمومی خوبی داشته باشد. مهندس باید روابط عمومیاش خوب باشد، چون میخواهد پروژه بگیرد.
آدمهای درونگرا معمولاً نمیتوانند این کار را بهخوبی انجام بدهند، چون ممکن است سالها با آدمهایی معاشرت کنند و هیچ اطلاعاتی دربارهٔ آنها نداشته باشند: اینکه از چه خوششان میآید، از چه بدشان میآید، یا چه چیزهایی برایشان مهم است. او بیشتر متوجه خودش بوده تا متوجه آدمهای اطرافش.
هیچکدام از این دو خوب یا بد نیست. مهم این است که در تیپولوژی به این نتیجه برسید که ارزشگذاری نکنید: آدم درونگرا بد است و آدم برونگرا خوب؛ یا برعکس. دیدگاه درونگرا هم از جهتی درست است. آدمهای درونگرا معمولاً آدمهای عمیقتری هستند. بسیاری از فیلسوفها درونگرا بودهاند. بسیاری از آدمهایی که کارهای علمی بسیار برجسته انجام دادهاند، ناچار باید درونگرا بوده باشند؛ چون ساعتها در تنهایی نشستن، فکر کردن و کار کردن میخواهد. اگر برونگرا بودند و مدام به مهمانی و جمع و جامعه میرفتند، وقت چنین کاری را نداشتند.
از این جهت، درونگراها به یک معنا راست میگویند که برونگراها معمولاً مثل آنها عمیق نمیشوند و حوصلهٔ نشستن و فکر کردن دربارهٔ یک چیز تا انتها را ندارند. همهٔ اینها را خیلی تقریبی میگویم. شاید با چیزهایی که یونگ میگوید دقیقاً مطابق نباشد، و یونگ هم خودش تقریبی حرف میزند؛ بنابراین مهم نیست. من به شکلی که برای خودم راحتتر بود بیان کردم، فقط در حدی که به بحث آخر برسیم.
در آن آزمون، یک نماد دیگر هم به عنوان چهارمین دوگانگی وجود دارد که من شخصاً خیلی با آن انس ندارم و فکر نمیکنم خیلی سفت و سخت باشد: دوگانگی میان «پرسیوینگ» بودن و گرایش به «جاجینگ». یعنی وقتی با جهان مواجه میشوید، گرایشتان به درک کردن است یا به قضاوت کردن؟
آدمهایی هستند که در حساسترین شرایط، حتی وقتی خودشان هم درگیر ماجرا هستند، بیشتر دارند ارزیابی میکنند که بفهمند اوضاع چگونه است، تا اینکه فوراً بگویند این کار بدی بود یا خوب بود. مثلاً شما رفتاری انجام میدهید. یک نفر چقدر علاقه دارد به سمت این برود که نیتش چه بوده و چرا این رفتار انجام شده، و چقدر تمایل دارد فوراً نسبت به آن داوری کند و واکنش نشان بدهد؟ بنابراین یک دوگانه میان پرسیوینگ بودن و جاجینگ بودن وجود دارد.
در این آزمونها، احساس من این است که این دوگانه بهشدت با پارامترهای دیگر همبسته است. تیپولوژی وقتی خوب است که مثلاً فیلینگ یا تینکینگ بودن مستقل از حسی یا شهودی بودن باشد؛ یعنی هرچه همبستگی کمتر باشد، پارامترهایی که درمیآوریم بهتر به شناخت کمک میکنند. اما احساس من این است که جاجینگ و پرسیوینگ مستقل از بقیهٔ چیزها نیست. یعنی اگر شما سه حرف اول تیپولوژی خودتان را بگویید، من با احتمال خوبی میتوانم حدس بزنم کدامیک از این دو هستید. مثلاً اگر آدمی بهشدت متفکر باشید، احتمالاً پرسیوینگ درمیآیید. انگار حرف آخر را تا حدی میشود با سه حرف اول حدس زد.
به هر حال، اینجا در همان آزمون معروف آنلاین، چهار حرف به شما نسبت داده میشود. حرف اول مربوط به درونگرایی و برونگرایی است. حرف دوم مربوط به شهودی و حسی بودن است. حرف سوم مربوط به تینکینگ و فیلینگ بودن است. حرف چهارم هم مربوط به همین دوگانهٔ پرسیوینگ و جاجینگ است.
اگر آدمی را پیدا کنید که درست مکمل شماست، حتماً بروید توضیحش را بخوانید و ببینید چقدر آدم عجیبی به نظر میرسد. بعد کمکم میفهمید بعضی از آدمهای عجیبی که اطرافتان دیدهاید و احساس کردهاید آدمهای عادی نیستند، دیوانه نبودند؛ فقط با شما فرق داشتند. جور دیگری بودند، نه مثل شما.
من این گفتار یکساعته را عمداً به این موضوع اختصاص دادم که در یک ساعت تمام شود. اضافه بر این، بعدها از تقابل میان حس و شهود و تقابلهایی که مربوط به کارکردهای ذهن خودآگاه میشود، در این جلسهها زیاد استفاده میکنم. فهمیدن اینها مقدمهٔ بسیار مهمی است.
سؤال: اسم آزمون چیست؟
بروید جستوجو کنید؛ مثلاً دربارهٔ یونگ و تیپولوژی، یا «تست تیپولوژی یونگ»، یا «پرسنالیتی تست» جستوجو کنید. اسم یونگ را هم با املای انگلیسیاش باید بنویسید که با «جی» شروع میشود. فکر میکنم اولین چیزی که میآورد همان آزمون آنلاین است. اسمش چیزی شبیه آزمون یونگ-مایرز-بریگز است. کسانی که بعداً آمدند و آن دوگانهٔ پرسیوینگ و جاجینگ را اضافه کردند و تفسیرش را طراحی کردند، آدمهای دیگری بودند. اما به هر حال، بهراحتی میتوانید پیدایش کنید. امیدوارم این کار را حتماً انجام بدهید.