این نوشته نیچه را از آنجا برمیدارد که فکرش به اندازۀ کافی پیچیده است که تحلیل بطلبد. زبانشناسیِ نیمۀ اولِ قرنِ بیستم بیدرنگ ابزارِ نقدِ ادبی شد، و روانکاوی یکی از همان ابزارهاست نه قالبِ اجباریِ هر جلسه. مکتبها روی هم جمع نمیشوند: ساختارگرا و پساساختارگرا و نقدِ روانکاوانه و نقدِ سنتی هر کدام پرسشی دارند. اگر زبان با ناخودآگاه منطبق باشد، هر شعر و روایت را باید با آن خواند. دیونیزوس و زرتشت و ارادۀ معطوف به قدرت یک ستایشاند. نفرت از اخلاقِ مسیحی و از زن همه نفرت از زنانگی است، و فاصلۀ میانِ آنچه هست و آنچه میپندارد میتواند به فروپاشی برسد. نامه به مادر و تظاهر به مردانگی همان شکاف را نشان میدهد. در استعاره زن خوب است و در سخنِ مستقیم بد؛ ناخودآگاه در تمثیل حرف میزند. بازگشتِ جاودانه الهام است و باید ردِ زنانگی را در آن جست. دو مؤلفه میماند: نخبهگراییِ اشرافی با ریشۀ خانوادگی، و اینکه آیا مؤلفهها مستقلاند یا به هم برمیگردند. کتابی که آثارِ کهن را فقط با موجوداتِ فضایی توضیح میدهد هشدار است که یک کلید را به زور به همه چیز ندهند.
نظریه ادبی ابزار است، نه مکتبِ واحد
آدمی که برای تحلیل برگزیده شده «پیچیده هست که جای تحلیل داشته باشه». بخشی از پیچیدگیِ سردرگمکنندۀ فکرِ نیچه موضوع است. پیشرفتهای زبانشناسی در نیمۀ اولِ قرنِ بیستم بیدرنگ ابزار شدند برای نقدِ بهترِ متونِ هنری و ادبی. نظریۀ ادبی وقتی با متن سروکار دارد به زبانشناسی مربوط است. هر ایده دربارۀ اینکه زبان چیست، بشر با زبان چه نسبتی دارد، و زبان با واقعیت چه میکند، در زبانشناسی و فلسفۀ زبان مطرح است و به نقد داده میشود.
«خیلی هیجانزده شدم کتاب رمان» سلدن و ویدوسون، با ترجمۀ مخبر، از نخستین کتابهای جامعِ نظریۀ ادبی به فارسی بود و کنار هم نشاندنِ مباحث در آن هیجان میآورد. ترجمۀ چنین کتابهایی سخت است. نظریۀ ادبی کهنتر از این دستنامه است، اما دیدنِ همۀ جریانها در یک جا نقطۀ شروع میسازد. روانکاوی یکی از این جریانهاست، نه تنها مدخل. دستکم دو سه اثرِ مستقل نیز در فارسی دربارۀ نظریههای فرهنگِ عامه و نقد هست که معمولاً فصلی به این دیدگاه میدهند. پس روانکاوی جریانِ مهم است، نه تنها راه.
پیشرفتِ زبانشناسی در نیمۀ اولِ قرن بیدرنگ به نقدِ متن داده شد. هر ایده دربارۀ نسبتِ بشر با زبان و نسبتِ زبان با واقعیت در فلسفهٔ زبان مطرح است و به نظریۀ ادبی میرسد. این انتقال ابزار میسازد، نه مکتبِ واحد.
مکتبها روی هم جمع نمیشوند
مکتبها روی هم نمینشینند. ساختارگرا هست و «پساساختارگرا دارید که اصلاً ساختارگراها رو را قبول ندارند». نقدِ روانکاوانه هست و نقدِ سنتی. مجموعهای از ابزار برای نقد وجود دارد، اما این ایده پیاده نمیشود که برای یک اثر از دو سه ابزارِ متناسب استفاده شود، نه از همه. موضوعِ سؤال تعیین میکند کدام ابزار.
اگر پذیرفته شود که «زبان یک جوری با ناخودآگاه انسان انطباق دارد»، نگاه به زبان شکلِ خاصی میگیرد. هر شعری که نوشته شده یا روایتی که در زبان نقل شده باید با همان نظر دیده شود. این نظریه است و میتوان نپذیرفت؛ اگر پذیرفته شود دیگر نمیتوان زبان را خنثی گرفت.
این بحثها زیرِ عنوانِ روانکاوی و فرهنگ میمانند، نه چون بوروکراسیِ نامگذاری چنین میخواهد، بلکه چون نظریۀ ادبی از روانکاوی بیگانه نیست. چند جلسه ممکن است نامِ روانکاوی نیاید و سخن خالص از آرا و آثار باشد؛ ابزار وقتی لازم شود برمیگردد.
دیونیزوس و ارادۀ قدرت یک ستایشاند
ستایشِ دیونیزوس در آثار اگر پیگیری شود، صفاتی که برایش به کار میرود و جایگاهِ زرتشت روشن میشود. چنین گفت زرتشت گذاری است از یک مرحله به مرحلۀ نهاییِ فلسفه. زرتشت و نیچه به عنوانِ دیونیزوس تجلی و تحققِ هماناند. ارادۀ معطوف به قدرت ادامۀ همان بیان است، شکلِ دیگری از همان ستایش. جدا کردنشان تصنعی است.
دیونیزوس فقط نامِ یک خدا در متن نیست. پیگیریِ صفات نشان میدهد مرحلۀ نهایی فلسفه همان تجلی است. از اینجا به بعد فلسفه شرحِ مفهوم نیست، تحققِ یک شخصیت است. ارادۀ معطوف به قدرت اگر جدا خوانده شود شعار میماند.
اگر به همان ستایش برگردد، اخلاقِ بندگی و زنانگی هر دو دشمنِ یک تصویر میشوند. تصویر باید مردانه باشد و قوی. جهان باید اراده باشد و ضعف اخلاقِ بردگان. مسیحیت در این نقشه همان ضعف است که زنانه خوانده شده است.
نفرت از زن و از اخلاقِ بندگی یک خوشهاند
نفرتها خوشه میسازند. «نفرت از اخلاق مسیحی، نفرت از اخلاق بندگی و نفرت از زن اینها همه یک جور حس نفرت از زنانگی» در خود دارند و در ذهن به هم مربوطاند. مسیحیت چه ربطی به زنانگی دارد، دستکم آنچه از آن نفرت هست، باید جدا گفته شود. خلقوخویِ زنانه همان است که نباید شبیهش بود.
مواجهۀ افراطی و ابرازِ نفرتِ مداوم نسبت به زن و هر چه ویژگیِ زنانه دارد، در کنارِ ستایش از ابرمرد، این شک را میاندازد که نفرت از چیزی در درون است. ایده که کنترلِ مطلوب بر خود نیست ترسناک است و آدمها میکوشند نپذیرند یا فراموش کنند.
از نظرِ روانکاوی وقتی شکاف عمیق گسترده میشود، چیزی در سایه بزرگ میگردد. فاصلۀ میانِ آنچه هست و آنچه تصور میکند هست اگر زیاد شود به فروپاشی میانجامد. روی زندگیِ علنیِ نیچه همین خوانده میشود.
مواجهۀ افراطی و ابرازِ نفرتِ مداوم نسبت به زن و زنانگی و هر چه ویژگیِ زنانه دارد، در کنارِ ستایش از ابرمرد و هر چه نشان از قدرت و مردانگی دارد، این شک را میاندازد که با کسی روبهروست که از چیزی در درونش نفرت دارد. ایده که کنترلِ مطلوب بر خود نیست ترسناک است و آدمها میکوشند نپذیرند، تحریف کنند یا فراموش کنند.
از نظرِ روانکاوی وقتی شکاف عمیق در روان گسترده میشود، «بزرگ میشود و هی حالت انکار نسبت به این وجود دارد». فاصلۀ میانِ آنچه واقعاً هست و آنچه تصور میکند هست اگر روزبهروز زیاد شود، به فروپاشی میانجامد. روی صحنهٔ زندگیِ نیچه همین را میتوان خواند.
نامه به مادر و تظاهر به مردانگی
روابط تا وقتی طبیعی و وابستهاند ممکن است انکار نشوند. وقتی تصویرِ دیونیزوسیِ غیرواقعی از خود ساخته میشود، نفرت از زنانگی حتی به مادر میرسد. کتابی به فارسی ترجمه شده: نامههای نیچه به مادرش. عنوانش هست که «کتابهای مرا نخون». وابستگی انکار میشود چون با شمایلِ ساختهشده نمیخواند.
اگر کسی نیچه را نشناسد و عکسی ببیند، از نظرِ روانکاوی نخستین حدس تظاهر به مردانگیِ اغراقآمیز است. این تظاهر در فلسفه نیز خود را نشان میدهد. ابرمرد و ارادۀ معطوف به قدرت همان بروزِ تمایل به مردانهکردن و راندنِ بخشِ زنانه است.
تناقضی که خوانشِ فمینیستی بهتر میبیند این است: وقتی از استعاره استفاده میکند زنها خیلی خوباند، و وقتی مستقیم دربارۀ زنها حرف میزند زنها خیلی بدند. جایی که منطقی سخن میگوید خودآگاه است؛ جایی که استعاره و تمثیل میسازد «ناخودآگاه دارد دخالت میکند». برای کسی چون نیچه تناقض باید پیش بیاید. حسِّ درونی نسبت به زنها، و زنی سرکوبشده در درون، با خودآگاهی انکار میشود که همان حسهای زنانه را پس میزند.
مقالۀ معروفِ کریستوا «زمان زنان» با ترجمهای خوب در مجموعۀ «سرگشتگیِ نشانهها» چاپ شد: از نخستین مجموعهمقالههای پساساختارگرا به فارسی، با عنوانِ فرعیِ نمونههایی از نقدِ پسامدرن. این نوع نقد را بسیاری نقدِ پستمدرن میشناسند. ارجاع به زمانِ زنان همان گرهِ زنانگی و تاریخ را باز میکند.
بازگشتِ جاودانه الهام است و الهام از ناخودآگاه میآید
باید پرسید «چرا در استعاره و تمثیل ناخودآگاه دخالت میکند». استعاره و تمثیل حالتِ اشراقی و الهامی دارند. جایی که الهام میشود ناخودآگاه است. نیچه یک الهامِ بزرگ دارد به نامِ بازگشتِ جاودانه. پس باید پرسید ردِ زنانه در آن هست یا نه. الهام از توِ ناخودآگاه میآید؛ خواندنِ بازگشت فقط بهعنوانِ ایدۀ متافیزیکی نیمۀ کار است.
استعاره زن را خوب میکند چون ناخودآگاه هنوز وابسته است. سخنِ مستقیم زن را بد میکند چون خودآگاه باید تصویر را نگه دارد. تمثیل الهام است و الهام از جایی میآید که انکار شده. بازگشت اگر الهام باشد باید همان جا رد بگذارد.
پس بازگشتِ جاودانه را نباید فقط دورِ کیهانی خواند. باید دید چه حسی آن را به الهام رسانده و آن حس با زنانگی و با جدایی از مادر چه نسبتی دارد. ایده و زخم در این خوانش از هم جدا نیستند.
دو مؤلفه را باید آزمود، نه پیشاپیش یکی کرد
دو مؤلفه را باید جدا دید یا تا حد ممکن به هم وابسته کرد. تحلیل بهتر است «مؤلفههای مستقل را در تحلیل خودش کم بکند و یک جوری بینشون» وابستگی بسازد. یکی «حس مثبتی که نسبت به اشرافیت دارد که این قطعاً ریشه در خانوادهاش دارد». دیگری را باید روانکاوانه پرسید از کجا میآید. آیا این دو مستقلاند یا یکی به دیگری برمیگردد.
«ارابه خدایان» فکتهایی از آثارِ تاریخی میآورد و میخواهد بگوید توجیه نیست مگر آنکه موجوداتِ فضایی در گذشته به زمین آمده باشند. اهرام و مجسمهها به همین یک علت بسته میشوند. هشدارِ روش این است که یک کلیدِ عجیب را به همۀ امور ندهند. تحلیلِ روانکاوانه نیز اگر همه چیز را با یک عقده ببندد همان خطا را تکرار میکند. دو مؤلفۀ نخبهگرایی و موسیقی — یا هر مؤلفۀ دوم — باید آزموده شوند: کاهشپذیرند یا نه.
آنچه از نیچه میماند برای نقدِ ادبی و فرهنگی راه میگشاید اگر تعارض دیده شود، نه اگر ستایش یا دشمنیِ صرف جای تحلیل بنشیند. پیچیدگیِ فکر اجازۀ تقلیلِ اخلاقی نمیدهد؛ اجازۀ ندیدنِ شکاف را هم نمیدهد. دیونیزوسِ ساختهشده و مادرِ طردشده و زنِ بدِ سخنِ مستقیم و زنِ خوبِ استعاره یک رواناند، و متن وقتی صادق است که هر چهار را با هم بخواند.
زبان اگر آینۀ ناخودآگاه باشد، فلسفۀ نیچه نیز متن است و باید چون متن خوانده شود: نه فقط گزارهها، که استعاره و ریتم و الهام. بازگشتِ جاودانه گزاره است و الهام؛ نخبهگرایی گزاره است و خانواده. جدا کردنشان آسان است و ناقص.
کتابِ سلدن نقشه میدهد که این خوانش کجا در میانِ مکتبها میایستد. نقدِ روانکاوانه یکی از خانههای آن نقشه است. خانههای دیگر را نباید روی این یکی ریخت؛ این یکی را هم نباید به نامِ بیطرفی کنار گذاشت. نیچه جایی است که این خانه ناگزیر باز میشود، چون نفرت و استعاره و فروپاشیِ علنی همه حاضرند.
تظاهر وقتی فلسفه میشود خطرناکتر است، چون دیگر ادای بدن نیست، ادای جهان است. عکسی که مردانگی را فریاد میکند همان حدسِ نخست را میسازد.
نامه به مادر دستورِ نخواندن است. وابستگی که انکار میشود در نامه زنده است. کتابهای مرا نخوان یعنی تو همانی هستی که این کتابها انکارت میکنند. روانکاوی همین را انتظار دارد: سایه بزرگ میشود و انکار بیشتر.
تناقض کشفِ فمینیستی نیست فقط؛ کشفِ مکانیکِ متن است.
ارابۀ خدایان همۀ آثار را با یک علتِ بیرونی میبندد. اهرام را جز با موجودِ فضایی نمیتواند ببیند. تحلیل اگر همه چیز را با یک عقده ببندد همان کتاب است با واژگانِ دیگر. دو مؤلفه را باید جدا آزمود، بعد دید آیا یکی به دیگری برمیگردد. نخبهگراییِ خانوادگی ممکن است همان نفرت از زنانگی نباشد. موسیقی ممکن است باشد یا نباشد. کمکردنِ مؤلفۀ مستقل فضیلت است اگر وابستگی نشان داده شود، نه اگر از پیش فرض شود.
→ متنِ کاملِ این جلسه