این نوشته از محورِ تفکرِ نیچه آغاز میکند: شیفتگی به حالتِ دیونیزوسی که به ارادهٔ معطوف به قدرت بدل میشود. ستایشِ افراطیِ خصلتی که خودآگاه فشار میآورد نشانهٔ نبودنِ آن در ناخودآگاه است. مرگِ پدر و زیستن میانِ زنان مردانگیِ تحققنیافته و نفرتِ فرافکنده از زنانگی را میسازد. فروپاشی کنارِ اسب لحظهٔ شکستنِ پوسته است. ضدیت با مسیحیتِ پولسی — تسلیم و ترحم — با همان نفرت میخواند. تمدنِ غرب مردانگی را بیشتر سرکوب میکند و نیچه را محبوب میسازد. قدرت بت میشود و حقیقت تابعِ قدرت؛ نازیسم سطحی برمیدارد و رادیکالیسم راه به نسبیگراییِ بعد میبرد.
ستایشِ افراطی نشانهٔ نبودن است
محورِ تفکرِ نیچه مفهومِ دیونیزوسی است و شیفتگی به حالتی روانی که خود معرفی میکند. همین طیف به «اراده معطوف به قدرت» بدل میشود. از نخستین مقالات و زایشِ تراژدی تا کتابی که ارادهٔ معطوف به قدرت نام گرفت، این مفهوم پررنگ میماند. چون شیفتگی به حالتی روانی است، راه برای روانکاوی باز است: منشأ چیست و شیفتگیِ یک تن چه تفسیری دارد.
وقتی کسی خصلتی را بهافراط به خود نسبت میدهد و میخواهد دیگران نیز نسبت دهند، حدسِ روانکاوانه این است که درونْ ویژگیِ وارونه دارد. آنکه «خیلی دوست دارد که بخشنده شناخته بشود» و مدام به بخششها اشاره میکند، به احتمالِ زیاد بخشندهٔ طبیعی نیست؛ اگر میبخشد برایش فشار است. آنچه با طبیعت سازگار است دیده و به یاد آورده نمیشود. خلافِ طبیعت که انجام شود پررنگ میشود چون انرژی صرف شده. نیاز به ستایشِ بیرونی و یادآوریِ خود نشانه است که فعل طبیعی صادر نشده.
انجام و یادآوری و میل به تأییدِ دیگران حالتِ جبرانی دارد: مقاومتِ درون را بشکند و ناراحتیِ فعل را جبران کند. بخشندهٔ طبیعی کارِ خاصی از نظرِ خود نکرده. طبیعتِ سالمتر کمتر به ستایشِ بیرون و حرف زدن از خود نیاز دارد. از نزدیک که با سخاوتمندِ واقعی آشنا شوی حس نمیکند سخاوتمند است. حق با اینان است: موجوداتِ طبیعیاند و کارشان طبیعی. مشکل از آن است که دوست ندارد و کمک نمیکند.
پس آنچه در خودآگاه فشار میآورد و تقویت و تذکر میشود عکسالعمل است به اینکه در ناخودآگاه آن ویژگی نیست. اگر بیشترین ستایشِ نیچه خصالِ انسانیِ ابرمرد است — ارادهٔ شکستناپذیر که سرریز میکند، حالتِ دیونیزوسی — باید انتظار داشت از نزدیک چنین آدمی نبود. ستایشگرِ چیزی است که ندارد. این مدخلِ تحلیل است.
نباید امید داشت همهٔ گفتهها با همین کلید درآید. مجموعهای با ستایشِ قدرتی که در اختیار نیست تا جایی پیش میرود؛ نکاتی آسان توجیه میشوند و نکاتی پیچیدهترند. کلِ تفکر را به این سادگی نمیتوان تحلیل کرد و نقاطِ ابهام میماند.
آدمِ سالم عملِ مثبت را نمیبیند چون طبیعی است. غیرطبیعی آن است که دوست ندارد و کمک نمیکند. فشارِ خودآگاه بر خصلتی که نیست جبران است. ابرمرد و ارادهٔ بزرگ که به اطراف سرریز میکند همان چیزی است که باید انتظار داشت در شخص نباشد. این مدخل است نه کلِ نقشه.
مردانگیِ سلبشده به سایه میرود و نفرت از زنانگی میزاید
در تحلیلِ روانکاوانه آزادی هست که در کنارِ کتابها به زندگیِ شخصی نیز رجوع شود، چنانکه در بحثِ سینما گفته شد: رفتوبرگشت میسازد مدلی که دیگر لزوماً مبتنی بر واقعیتِ زندگی نیست اما از آن استفاده میکند. نکتهٔ اساسیِ زندگیِ نیچه «مرگ پدر و برادرش تو دوران طفولیتشه» و زیستنِ کودکی و نوجوانی با زنان. انتظار این است که خصلتهای زنانهٔ تحمیلی باشد.
شیفتگی به حالتِ دیونیزوسی را خود مردانه میخواند. از زندگی میتوان حدس زد مردانگیِ تحتِ فشار و سرکوب و ویژگیهای تحمیلیِ زنانه، تناقضی درونی: «یک مردانگی تحققنیافته در واقع دارد». هیچ مردی در اطراف نبود. وابستگی به مادر و خانواده نقطهٔ ضعف شد: بیماریهای مدرسه، بازگشت به خانه، سربازی و شکست. تلاشِ عملی سپس ذهنی برای تحققِ مردانگیِ سلبشده.
قدرت و مردانگیای که ستایش میکند همان است که ندارد و میجوید. ویژگیِ منفی در خودآگاه نیست؛ اشراف ندارد. حالتهای زنانه که مانعِ رشدِ مردانگیاند به سایه میروند و به دیگران فرافکنده میشوند. از هر خصلتِ زنانه در بیرون ابرازِ تنفر میکند. تحلیلِ یونگی همین را میگوید: نفرت از زن و زنانگی باید باشد و به وفور هست. تقریباً هر کتابی اشارهای دارد و «نفرت از زن و زنانگی» در جملههای قصار به وفور است.
شوپنهاور در سراسرِ عمر آدمِ مهمی نیست؛ در آغاز مهم است. او نیز تا حدی همین مشکل را دارد، خفیفتر. شیفتگیِ اولیه نتیجهٔ شباهتِ درونی است نه تأثیرِ خودآگاه. نیچه مشکل را شدیدتر دارد. اختلافِ اساسی: شوپنهاور میخواهد ارادهٔ درونی را بازایستاند و به بیارادگی چون فلسفهٔ هند برسد تا حقیقت کشف شود؛ نیچه خودِ اراده را میستاید و به نقطهٔ متضاد میرسد. نفرت از زنانگی میماند. اگر از شوپنهاور میگرفت با دور شدن باید کمرنگ میشد؛ دور شدن آن را پررنگ میکند. حسِ درونی است و تعمیمیافتهتر.
نقد روانکاوانه همهٔ فکر را نمیگیرد
اگر نظریه درست باشد هم زندگی بهتر فهمیده میشود هم فکر. نقدِ روانکاوانه نخست ویژگیهای زندگی را باید بگشاید سپس پیدایشِ افکار را. تکراریترین حرف این است که همهٔ افکار از ویژگیِ روانی نمیآید. کتاب خوانده میشود و اثر میگذارد. هنر به نقدِ روانکاوانه نزدیکتر است چون الهام و درون پررنگتر است. قرار نیست با یک مدل همهٔ اجزای تفکر درک شود.
آدمی در صورتبندیِ دانشی است و همانگونه میاندیشد که غرب میاندیشد؛ این به فرد مربوط نباشد. تحلیلِ آن صورتبندی تاریخِ زندگیِ بشر میخواهد. اجزایی از خودآگاهی و مطالعه و محیط میآید. صرفِ احساس نسبت به مردانگی و زنانگی همهٔ تفکر را نمیدهد، اما برای درک لازم است. مدل باید زندگی و تفکر را با هم بفهمد.
نکتهٔ مثبتِ تحلیل فهمِ لحظهٔ فروپاشی است. ازدواج نکردن و نسبت با زنی خاص باید با مدل فهمیده شود، چنانکه افکارِ ضدزن. معروفترین لحظه: در خیابان مردی اسبِ درشکه را شلاق میزند؛ نیچه گردنِ اسب را در آغوش میگیرد و زار میگرید. واقعیتِ زندگی خصلتهای زنانهای است که کودکی کنارِ مادر و خواهر تحمیل کرده و مانعِ مردانگی شده. زندگی در ستایشِ آنچه ندارد و میپندارد دارد میگذرد و اوج میگیرد.
یک راه این است که بفهمد ندارد و با سایه مواجه شود. ضربه ممکن است شدید باشد: خصلتهایی که از آن متنفر است در خود کشف کند. اگر نشود واقعیت و تصور از هم فاصله میگیرند. فرار به توهم — شخصیتی ساختن که نیست — خطرِ عمیقتر شدنِ ضعف را دارد. توجه نکردن و انکار چون کانونِ عفونی میماند و رشد میکند. توهم باید غلیظتر شود تا تعفن به خودآگاه نرسد، چون معتادی که دوز بالا میبرد. جداییِ خودآگاه از ناخودآگاه به سوی دیوانگی میرود.
«کتاب داییجان ناپلئون من فکر میکنم اثر مهمی است». توهماتی ساخته و در آنها میزید و «همین توهمات دارند نابودش میکنند» و تواناییِ دست برداشتن نیست. دوگانگیِ خودآگاه و ناخودآگاه، انبوه در سایه، فعالیتِ موهوم برای پس زدن، راه به جنون. مواجهه با سایه آنقدر دردناک میشود که توهمِ آزاردهنده ادامه مییابد تا غرق یا تا واقعیت پوسته را بشکند. لحظهٔ پایانیِ نیچه همین است: ترحمی که عمری تحقیر کرده، مسیحیتی که بهسببِ ترحم به ضعیف انکار کرده، یکباره بیرون میپرد و خودآگاهی محو میشود. کودکی، بیماری، دورهٔ نظامی، همه با تصورِ مردی با ویژگیِ زنانهٔ انکارشده و شیفتهٔ مردانگیِ موهوم میخواند.
ضدیت با مسیحیت با دیونیزوس اوج میگیرد
ضدیت با مسیحیت تا حدی از همین درمیآید، نه همهٔ ابعاد. مؤلفههایی پررنگتر میشوند و مؤلفههایی تضعیف. ستایشِ قدرت پررنگ و پررنگتر است. نقصِ کتابها این است که نظریهٔ تراژدی را با وزنِ افکارِ نهایی مینویسند. متفکر سیر دارد. جریانِ اصلی را باید شناخت. ضدیت با مسیحیت از صفر به صد میرسد. یکی از آخرین آثار «آنتیکرایسته» است که دجال ترجمه کردهاند. در زندگینامهٔ خودنوشت میگوید «دیونیزوس در مقابل مصلوب». در آثارِ اولیه این تضادِ شدید نیست. خود را دیونیزوس و دیونیزوس را ضدِ مسیح میبیند. زایشِ تراژدی مؤلفههای ظریف دارد که ابراز نمیشوند.
مسیحیتی که شناخته تقوا است. محیط سختگیر و حسِ سرکوب. مذهب دعوت میکند خواستههای درون را تحقق ندهی؛ بعضی شیطانیاند. با ارادهٔ معطوف به قدرت و دیونیزوس سازگار نیست: مانع از بیرون برابرِ اراده. عرفان گاه خودِ خواستن را منفی میکند. تقوا کنترلِ امیال است و مخالفِ هیجانِ دیونیزوسی. این خط کلی نیچه را برابرِ هر مذهب و عرفانی میگذارد نه فقط مسیحیت. مهم است به جایی رسید که دشمنی در درون نباشد. مذهب میگوید تمایلاتِ خوب و بد هست و برابرِ برخی باید ایستاد.
ضدیت ابعادِ خاص نیز دارد. نسبت به اسلام نظرِ مثبتِ ناقص دارد. جنگجویی و شمشیر که مسیحیان عیب میگیرند او خوشش میآید؛ گمان میکند اسلام مروجِ قدرتطلبی است. شناخت ناقص است و خندهدار. پرانتز: ستایشِ بعضی متفکرانِ غربی از اسلام گاه لج با کلیسا است: حتی اسلام از مسیحیت بهتر است، و نکاتِ مثبتِ واقعی نقل نمیشود. چون وزیرِ دفاعی که حمله میخواهد پیشرفتِ هستهای را بزرگ میکند و آن که حمله نمیخواهد کوچک. تعریف را تا ته باید دید: انگیزه ضدیت با مسیحیت است نه شناخت.
اگر منشأ افکار مشکلاتِ روانی و نحوهٔ مقابله باشد باید واکنش به افکار نیز توجیه شود. فهمِ اثرِ هنری این است که چگونه تولید شده و چرا این اثر را میگذارد. اگر بازتابِ بیماری است و میلیاردها میفروشد باید پذیرفت بسیاری همان بیماری را دارند.
مسیحیتِ پولسی تسلیم و ترحم را میپرورد
«مسیحیت پولسی آن چیزی که تحت عنوان مسیحیت جا افتاد زنانه است». بخشِ عمدهٔ تفکرِ تثبیتشدهٔ کاتولیک و شاید بیشتر پروتستان را پولس نمایندگی میکند. نویسندهٔ اصلیِ کتابِ مقدس پولس است نه حواریون. در زندگیِ پولس عواملی شبیه هست که ویژگیِ زنانه میسازد. مسلمانان غالباً پولس را عاملِ انحراف میشناسند؛ انحرافها پیش و پس نیز بوده و شیطانصفتیِ خاص احساس نمیشود. مسیحیتِ پولسی یعنی متن و تأثیر، نه نسبت دادن به خودِ مسیح.
حسی از مقابله با قدرت و عدمِ تمایل به قدرت هست. اگر سیلی زدند آن سوی صورت را پیش آر؛ اگر قبا گرفتند ردا بده. تسلیم در برابرِ قدرت اساساً زنانه است. مردان برابرِ قدرتِ بیرونی واکنش و تنفر از تسلیم دارند. اسلام تسلیم در برابرِ خدا را تبلیغ میکند نه در برابرِ آنکه کشیده زده. افراطی در مسیحیت هست: نه فقط برابرِ خدا، از قدرتِ خود نیز نباید استفاده کرد؛ برابرِ امپراتوری قیام نه، کارِ خسرو را به خسرو واگذار.
جملهها را میتوان به خودِ مسیح نسبت داد و از دیدِ اسلامی گفت دینِ آخر نیست و جنبهای غلبه دارد. مسیحیتِ پولسی همان است که کاتولیک و پروتستان با کتابِ مقدس میخوانند. در کنارِ تسلیم، ترحم به ضعفا و محبوبیتِ ضعف. «به قول نیچه اخلاق بردگی»: شلاقخور محبوب است نه شلاقزن. اگر اخلاقِ مسیحی زنانه دانسته شود نفرتِ نیچه توجیه دارد: آثارِ زنانگی میبیند و هر جا ببیند نفی میکند. دنبالِ مشروعیتِ ارادهٔ معطوف به قدرت است. شدتِ ضدیت فقط از تقوای عامِ مذاهب نیست؛ تبلیغِ اخلاقی نقطهٔ مقابل است. اگر این جنبه پررنگ گرفته شود حق دارد خود را ضدِ مسیح بخواند.
نسبتِ زن و مرد با قدرت از تفاوتهای روانیِ عمده است: دنبالِ قدرت در درون یا شیفتهٔ قدرت در بیرون. زن را بودن کنارِ مردِ قدرتمند لذت میدهد؛ لازم نیست خود قوی باشد. مرد از درون میفهمد خود باید قدرتمند باشد. میتوان برچسبِ زنانه را برداشت و مستقیم گفت: شیفتهٔ قدرت است، این اخلاق ضدِ قدرت است، پس متنفر است. توضیحِ کاملتر همان نفرت از زنانگی و میل به مردانگیِ موهوم است.
تمدن غرب مردانگی را بیشتر سرکوب میکند
تحقق نیافتنِ مردانگی در دورانِ حاکمیتِ مسیحیت و سپس در فرهنگِ غربِ مدرن دیده میشود. تمدن ریشهٔ مسیحی دارد و مدرن و سپس به وضعی تازه رسیده. «مثل یک بیماری کلی تمدن با مسئله سرکوب شدن مردانگی مواجه هستیم». در جهانِ مدرن با وجودِ دوری از مسیحیت شیوع بیشتر شده. نیچه آمال و آرزویی بیان میکند که بهزودی آرزوی بسیار کسان میشود. اگر شمارِ کسانی که در موقعیتِ مشابه — عدمِ تحققِ مردانگی — بیشتر شود محبوبیت توجیه دارد.
دنیا منسجمتر و قانونمندتر است. نیروهای سیاسی و اجتماعی از تولد فشار میآورند و ارادهٔ آزاد منکوب است. علاقه به آزادی و مهدِ آزادی خواندنِ غرب ریشه در همین دارد. واقعیت جوامعی است با بیشترین فشار بر آزادی: کنترلشدهترین زندگی. انسانِ قبیله شناسنامه و گذرنامه نداشت و میتوانست زندگی را رها کند و جای دیگر آغاز کند. اکنون همه جا از آنِ کسی است و برای رفتن مجوز باید. هویت را قدرتهای سیاسی به رسمیت شناختهاند. موجودِ مستقل نیست.
زندگی برنامهریزیشدهتر از پانصد سال پیش است. آموزش، مدرسه، ساعتها طبقِ برنامه، بازیهای فروختهشده بیخلاقیت، سپس شغلی معین و راهی معین برای نان. بیش از بیست سال مقدمهٔ امرارِ معاش؛ تشکیلِ خانواده به تأخیر یا از دست رفتنِ میل. ادعای آزادیِ مدرن جای بحث دارد. محدودیتِ سختافزاری بازتابِ نرمافزاری میسازد: تأکید بر آزادی، چون خودآگاه و ناخودآگاه. ساعتها خلافِ میل در خدمتِ جامعه، سپس چند ساعت تفریحِ آزاد در محدوده. آزادیِ موجود جبرانِ محدودیت است. نشانههای تسلیم در برابرِ قدرتهای غالب: شلاق بالای سر نیست؛ سیستم طراحی شده. اراده و استقلال که باید در مرد تحقق یابد نیست. حقِ انتخاب در محدودههای تعیینشده است و پنهان. «مردانگی تحقق نیافتهای که جلو چشم شما در خودآگاه شما نیست». احساسِ آزادگی هست و واقعیت نیست.
اگر افکارِ مشابهِ شوپنهاور و نیچه هست باید روانشناسیِ مشابه دید نه فقط اخذ. چرا از او گرفت نه از دیگری؟ طیف وسیع است؛ جذب از شباهت است و انحراف را بیشتر میکند. اگر روانشناسیِ مشابه — مردانگیِ سرکوبشده که پذیرفته نمیشود — پدید آید باید چنین گفت زرتشت دلچسب باشد. نیچه وضعِ بحرانی دارد که در انسانِ امروز نیست؛ منشأها هست. هرچه شرایط پیش رود افکار میتوانند محبوب شوند.
خوش آمدنِ عمیق از آثار وقتی است که موقعیت مشابه باشد: مردانگی سرکوب، زنانگی در سایه. درک واقعی است. هواداریِ غیرواقعی نیز ممکن است و مد شدن علتِ دیگر دارد.
قدرت بت میشود و حقیقت ساخته میشود
حسِ قدرتِ در حالِ انفجار که شخصیتِ ایدهآل را ابرمرد یا زرتشت میکند در این حد سابقه ندارد. ستایشِ قدرت در بسیاری هست؛ محورِ همهٔ اجزای تفکر شدن بیسابقه است. «میزان عینی ارزش چیست؟ فقط و فقط کمیت قدرت افزایش یافته و سازمان یافته». خوب چیست؟ «همه آن چیزیست که حس قدرت، خواست قدرت و نفس قدرت را در بشر تشدید میکند». بد چیست؟ آنچه محدود کند. موضعی رادیکال: همه چیز با قدرت. شیفتگانِ قدرت بودهاند که رفتند و سیراب شدند؛ اینجا ستایشِ مطلق در توهم است. دیونیزوس و ابرمرد خیالیاند و خود نیز چنان نبود؛ نقطهٔ مقابل بود. قدرتپرستی نه به معنای رفتن دنبالِ قدرت، که بت ساختن از قدرت و ملاکِ همه کردن. در تاریخ کسی نگفته خوب یعنی قدرت و بد یعنی ضعف به این معنای ملاک.
رادیکالتر: انسان چنین است، ستایشگرِ قدرت، و مسیحیت فطرت را زده. فطرت همان است که بیان میشود. این مخالفِ ایدهٔ کهن است که حقیقتجویی بخشِ اصلیِ فطرت است و فیلسوف شیفتهٔ حقیقتِ مستقل. شوپنهاور قدرت را کنار میگذارد تا حقیقت جلوه کند. «حقیقت تابع قدرته. ما حقیقت را میسازیم». گرایش به حقیقت تبعی است؛ اصل قدرت است و حقایق چنان شکل میگیرند که حسِ قدرت سازگار باشد. از نخستین کسانی است که پرسیده حقیقت هست یا ساخته میشود. ملاکِ دیگر جز ارادهٔ معطوف به قدرت نمیخواهد؛ ارادهٔ معطوف به حقیقت را به قدرت برمیگرداند.
نتیجه: اخلاق و فلسفهٔ اخلاق باید از نو بنا شود. انسانِ جدیدی متولد میشود. سوءاستفادهٔ نازی و فیلسوفِ محبوبِ حزب و نطفهٔ نازیسم محلِ بحث است. هایدگر نیز به همکاری متهم است. جنگ و هیتلر چنان بد تثبیت شدهاند که وصل کردن همه را بد میکند. از فکرِ نیچه لزوماً نازیسم درنمیآید اما واگنر و نیچه با نازیسم تناسبهایی دارند. بیخود نیست ادعا میکنند خوششان میآید. «نازیسم نیچه را تبلیغ کرده، کتابهاشو هی چاپ کرده» چون حس با نفرت از ضعفا و ستایشِ قدرت میخواند. هیتلر احساساتش هماهنگ بود. حزب سیاسی همهٔ ابعاد را نمیگیرد؛ حقیقت را نمیخواند. سطحی برمیدارد و اصل میکند، همراه با تحریف. هیتلر عمیق درک نمیکند؛ چیزی مشابه میبیند. موسیقیِ واگنر نیز چنین است: جاهایی خوشش میآید که خودِ واگنر خوشش نمیآید. اگر اقتباس را میشنید شاید جمله را به یاد نمیآورد و مهمش نمیشمرد. آدمِ سیاسی عمیق نیست و تبلیغاتِ نازی از فلسفه عمیق نبود.
قدرتپرستیِ رادیکال این است که انسان را چنین بخواند: بتِ همه قدرت است و او فقط بیانکننده است. حکمتِ دیونیزوسی را احیایِ فراموششده میداند. مسیحیت فطرت را زده. این با ایدهٔ کهن که فیلسوف شیفتهٔ حقیقتِ مستقل است نمیخواند. بازنگریِ اخلاق ناگزیر است چون ملاک عوض شده. انسانِ جدید بر همین ملاک میزید. هماهنگیِ حس با حزب دلیلِ درکِ عمیق نیست؛ انتخابِ سطحی است. واگنر نیز چنین شنوندگانی دارد: جاهایی که خود خوش ندارد. تحریفْ لازمهٔ تبدیلِ فلسفه به شعارِ سیاسی است. آنچه میماند حس است نه استدلال. همین حس است که کتاب را چاپ میکند نه فهمِ حقیقتِ ساختهشده. حزب بُعدِ دیگرِ فلسفه را نمیخواند و همان را اصل میکند. سطحیبودنِ اقتباس عیبِ فلسفه نیست؛ عیبِ مصرفِ سیاسی است. آنچه در قرنِ بعد محبوب میشود غالباً همین حاشیه است: زیرِ سؤال بردنِ مبانی در اروپا، نه خودِ بتِ قدرت و نه درکِ فروپاشی.
رادیکال بودن — ملاکِ جدید از صفر، بازنگریِ اخلاق و میل به حقیقت، ارزشهای ناثابت، حقیقتِ ساخته — فلسفه را برای دورانِ پسامدرن محبوب میکند. نسبیگرایی و زیرِ سؤال بردنِ همه را در اروپا او بهطورِ کاملاً رادیکال آغاز کرد. از علم و روشنگری هرچه پیش از او بود زیرِ سؤال است و در قرنِ بیستم بیشتر شد. بخشی از توجه به رادیکالیسم برمیگردد: نخستین پرسشها دربارهٔ مبانیِ اخلاق و تمدن. بسیاری از کتابها از کسانی نیست که حسِ مشابه دارند؛ از کسانی است که از جنبهٔ حاشیهای خوششان میآید. با دوران منطبق است. بسیاری هواداریشان از جنبهٔ حاشیهای است نه از حسِ مشابه. نیچه کمتر فلسفه به معنای حرفهای خواند و فکرش بیشتر از درون آمد؛ فیلسوفِ حرفهای که پارادوکسی کهن را حل میکند زندگیاش در مقاله نیست. این حد را باید نگه داشت تا نقدِ روانکاوانه همه چیز را نبلعد.
پرسشِ جدی این است که چرا از شوپنهاور گرفت نه از دیگری. طیفِ افکار وسیع است و جذب از شباهت است. انسانِ امروز مردانگیِ سرکوبشده را نمیپذیرد و آزاد میپندارد. هرچه محدودیت بیشتر شود مناسبت با نیچه بیشتر میشود، نه چون همه بحرانی چون اویند، چون منشأها مشترک است.
حتی در خوش آمدن از تفکرِ دیگری عواملِ روانی نقش دارد. جایی به دنیا میآید که صورتبندیای هست و بسیاری از عناصر با درون سازگار نیست. ریاضیدان همهٔ ویژگیِ روانیاش را در ریاضی توجیه نمیکند. فلسفه نیز مسئلههای بیرون دارد. نیچه کمتر فلسفه درس خواند و کمتر چنین است. همهٔ متفکران را نمیتوان چون او به روانشناسی برگرداند. بسیاری بهطورِ حرفهای و مستقل از زندگی فلسفه تولید میکنند. مقاله در حلِ پارادوکس یا جبر و اختیار ممکن است عمیق باشد و به زندگیِ نویسنده بیربط.
→ متنِ کاملِ این جلسه