این جلسه مقالهٔ «زن اروپایی» یونگ را — سخنرانیِ حدودِ ۱۹۲۷ در مجموعهٔ جهاننگری — بهمثابهٔ شرحی انتقادی بازمیخواند: صورتمسئلهٔ دودلیِ زن نسبت به نهادِ ازدواج، خطرِ نگاهِ مرد به زن از سایه و آنیما، تصویرِ اروپا میانِ زوال و نوزایی، و تقابلِ آزادیِ سیاسی با اسارتِ فرد. از آنجا به کنجِ خلوت و ناتوانیِ مرد در فهمِ زن میرسد، گذار از مردسالاریِ سنتی به مردسالاریِ پنهانِ مدرن را میگشاید، و با اخلاقِ بردگیِ جمع، برداشتهشدنِ تعهدِ خانواده، و روانکاوی بهمثابهٔ توجه به بخشِ زنانه در مرد، دایره را میبندد.
صورتمسئله: دودلیِ زن و سستیِ ازدواج
مقالهٔ «زن اروپایی» در مجموعهٔ جهاننگری (انتشاراتِ توس، چاپِ ۱۳۷۲) متنی نسبتاً قدیم در کارنامهٔ یونگ است: سخنرانیای حدودِ سالِ ۱۹۲۷، یعنی حدودِ یک دهه پس از جنگِ جهانیِ اول. در این متن هنوز تحلیلهای عمیقِ اساطیری و کیمیاگریِ آثارِ متأخر پررنگ نیست؛ همین فاصله اجازه میدهد متن را هم شرح داد و هم نقد کرد، بدونِ آنکه هر جمله را به نظامِ کاملِ یونگِ متأخر تحویل کرد. هستهٔ پرسش اما روشن است: چه چیزی در رفتارِ زنِ اروپاییِ میاندوجنگ عوض شده و چرا پایبندی به نهادِ خانواده و ازدواجِ رسمی کمرنگتر شده است.
یونگ صورتمسئله را دیرتر از آغازِ مقاله صریح میکند، اما وقتی میرسد تکراری و محوری است. بنیانِ ازدواج «اندکی سست و متزلزل گشته است» و در آمریکا «یکچهارم ازدواجها به طور متوسط به طلاق میانجامد». شگفتیِ او نه در خودِ آمار که در جهتِ فروپاشی است: اینبار نه شوهر، بلکه همسر «دودل است و اطمینانِ یقین ندارد». سنتْ مرد را نابودکنندهٔ صلحِ زنوشوهری میدانست؛ اکنون منشأِ تردید و بدگمانی بیش از مرد در خودِ زن دیده میشود. نتیجهٔ زنجیرهٔ مقدمات همین است: «عدم یقین، بیاطمینانی و دودلی پدید میآید برای زن».
این دودلی، در خوانشِ مقاله، معقول و تاریخی است نه هوسِ شخصی. تصورِ سنتی که زن را پابندِ خانواده میدید، در اروپایِ ۱۹۲۷ دیگر بدیهی نیست. تحلیلِ روانکاوانه باید بگوید این تغییرِ روانی از کجا آمده، چه محتوایی دارد و به کجا میتواند برسد — بیآنکه لزوماً حکمِ «بد شده» صادر کند. قضاوتِ اخلاقیِ واپسگرایانه یکی از خطرهایی است که خودِ متن از آغاز به آن هشدار میدهد.
صورتمسئله بنابراین دو لایه دارد: لایهٔ اجتماعیِ سستیِ نهادِ ازدواج، و لایهٔ روانیِ دودلیِ زنِ شوهردار نسبت به زناشویی. هر شرحی که فقط یکی را بگیرد ناقص میماند. مقاله میکوشد از مقدماتِ فرهنگی و تاریخی به همان نقطهٔ دودلی برسد و همان نقطه را بارها بازگرداند. تکرارِ همان نقطه در متن، ضعفِ انشا نیست؛ علامتِ مرکزیتِ مسئله است. تا دودلی فهمیده نشود، نه آمارِ طلاق معنا دارد و نه ورودِ زن به مشاغل.
از همینرو شرحِ انتقادی نیز باید همان مرکز را نگه دارد و به حاشیههای جذاب — اروپا، آمریکا، روانکاوی — فقط تا جایی برود که به دودلی و فرافکنی برگردند. اگر افقِ تمدنی باز شود و دیگر به خانه برنگردد، مقاله به جستارِ کلیِ زوالِ غرب بدل میشود و صورتمسئلهٔ زن گم میشود. اگر فقط خانه دیده شود و تمدن نه، دودلی هوسِ شخصی میماند. تعادلِ شرح، همان تعادلِ خودِ متن است.
خطرِ شرح: سایه، آنیما و نگاهِ مرد به زن
پاراگرافِ نخستِ مقاله اعترافِ تردید است. قلمزدن دربارهٔ «زن اروپاییِ امروزی» کاری پرخطر خوانده میشود که اگر اصرار نبود شاید هرگز آغاز نمیشد. خطر فقط جغرافیایِ مبهمِ «اروپا» نیست؛ خطرِ اصلی امکانِ نگاهِ مرد به زن بهمثابهٔ موضوعِ علمیِ بیطرف است. آیا مرد میتواند دربارهٔ کسی بنویسد که «ضدِ خودِ وی» است و مطمئن باشد نگاهش از برنامه، تجربه و ملاحظهٔ انتقادیِ واپسگرایانه تهی است؟
فرمولِ یونگ صریح است: زن همواره در جایی یافت میشود که سایهٔ مرد گسترده است. برای مرد، زن در سایه است — جایی که خوب دیده نمیشود. وقتی میخواهد اشتباه را اصلاح کند و زن را از سایه بیرون بکشد، اغلب در اصلِ زندگیِ زن مبالغه میورزد و «آرزوها و خواستهای خود را به وی نسبت میکند». مطالعهٔ علمیِ آبجکتِ بیاحساس اینجا ناممکن میشود، چون مرد نسبت به زن فقط خواستِ جنسی ندارد؛ در روانش نمایندهای از زن از پیش نشسته است.
آن نماینده آنیماست: ظرفی در بخشِ ظلمانی و ناخودآگاهِ مرد که پیشفرضها را به هر مشاهدهٔ بیرونی تحمیل میکند. اگر رابطه با آنیمایِ درونی ترسناک باشد، همان ترس به زنِ بیرونی فرافکنی میشود؛ اگر آرمانی باشد، زن باید آرمان را حمل کند. در هر دو حال، مرد زن را «آنجوری که دوست دارد میخواهد ببیند». شرحِ انتقادیِ مقاله از همینجا آغاز میشود: حتی خودِ یونگ هم از این خطر معاف نیست و متن را با اعلامِ محدودیت میگشاید.
این هشدار فقط روششناختی نیست؛ محتوایی است. هر جا تحلیلِ مرد از «طبیعتِ زن» قطعی و بیتردید شود، احتمالِ فرافکنی بالا میرود. سبکِ خودِ یونگ — پرهیز از نتایجِ قطعی، بازگذاشتنِ «و غیره»، علاقه به تجربه بیش از نظام — با همین خطر سازگار است. قطعیتِ بیشازحد در موضوعی که ذاتاً از سایه میگذرد، خود علامتِ نابینایی است.
اروپا: زوال، نوزایی و جایِ میانِ شرق و غرب
پاراگرافِ دوم افقِ تمدنی میچیند. احساس این است که زمانه با دورههایی شباهت دارد که امپراتوریهای بزرگ از اعتلا گذشته و «به سوی زوال و نابودیِ اجتنابناپذیر» نهاده بودند. عینِ جملهٔ یونگ همین شباهت را میگوید و همانجا پس میکشد: همانندیها «شبههانگیز»اند، «زیرا نوزاییهایی هم هست». هیچ حکمِ نهایی دربارهٔ مرگِ قطعیِ تمدن صادر نمیشود؛ فقط شباهتِ ساختاری به دورانِ افول انکار نمیگردد.
در پسِ این احتیاط، جایِ اروپا نیز جابهجا میشود. اروپا میانِ شرقِ آسیایی و غربِ آنگلوساکسونی — و با پرانتزِ «آیا باید آنگلو-آمریکایی گفت؟» — قرار میگیرد. مرکزِ ثقل دارد از اروپا به آمریکا میلغزد. اگر تمدنِ اروپایی از تمدنِ آمریکایی جدا فرض شود، میتوان گفت پس از جنگِ جهانیِ دوم غلبهٔ فرهنگِ آمریکایی در اروپا ادامه یافته و بسیاری از صورتهایِ متمایزِ انگلیسی، فرانسوی و آلمانی در آن حل شدهاند. آمریکاییها بیشتر میسازند و میفروشند؛ اروپاییها بیشتر تئوریزه میکنند — از مدرنیسم تا پسامدرن — بیآنکه مبدأِ زیستهٔ پدیده لزوماً اروپایی باشد.
این افق برای فهمِ «زن اروپایی» ضروری است. یونگ کمتر آمار و سند میآورد، چون برای مخاطبِ اروپاییِ ۱۹۲۷ صورتمسئله بدیهی مینمود: عوارضِ جنگ، جابهجاییِ نقشها، و حسِ اینکه نهادهایِ کهن سست شدهاند. برای خوانندهٔ دور از آن بافت، باید دانست بحث در خلأ نیست؛ در تمدنی است که خود را در آستانهٔ زوال یا نوزایی میبیند و همزمان مرکزیتش را از دست میدهد.
سبکِ فکریِ همراه این افق، عدمِ قطعیتِ روشمند است. یونگ به نتایجِ خشک و نظامهایِ بسته کمتر دل میبندد؛ از کسانی که خیلی قطعی حرف میزنند خوشش نمیآید. هر مدعا ضدِ خودش را در متن نگه میدارد. این سبک را نباید فقط حیلهٔ مصونیت از نقد دانست؛ با تجربهٔ بالینی و با موضوعی که سایه و فرافکنی در آن فعال است همخوان است.
آزادیِ سیاسی و اسارتِ فرد
در توصیفِ غرب عبارتی تند میآید: «آزادی سیاسی با کاملترین اسارت و بندگی فرد پیوند یافته است». آزادیِ صوریِ سیاسی، در این خوانش، با محو شدنِ فردیت و زندگیِ گلهوار همراه است. انسانِ غربی بهظاهر آزاد است و در باطن تابعِ حرکتِ توده. آسیب به روان از همینجا میرسد: جایی برای فردِ متمایز نمیماند. شرق، در تقابلِ طرحشده، میتواند استبدادِ سیاسی داشته باشد و همزمان آزادیهایِ فردیِ بیشتری برای زندگیِ غیرگلهای نگه دارد — دستکم در افقی که یونگ در آن دوره میدید، پیش از آنکه فاشیسمِ اروپایی به تمامقد ظاهر شود.
این فرمول بعداً در زبانهایِ دیگر بازتاب یافته است، اما در متنِ ۱۹۲۷ بهعنوانِ چیزی تقریباً بدیهی و کمشرح میآید. اهمیتش برای بحثِ زن و خانواده این است که سستیِ نهادها را فقط به اخلاقِ خصوصی فرونکاهد. اگر فرد در نظمِ سیاسیِ آزاد در اسارتِ گله است، نهادِ ازدواج نیز از فشارهایِ جمعی و از اخلاقِ توده تغذیه میکند. دودلیِ زن فقط قصهٔ دو نفر نیست؛ قصهٔ تمدنی است که فرد را میبلعد.
اسطوره و حماسه و آرکتایپهایِ جمعی، حتی برای کسانی که یونگی نیستند، در رفتارِ اجتماعی وزن دارند. جامعهٔ گلهای با اشارهٔ چوپان یکسو میرود؛ جامعهای که هنوز فردیت در آن معنا دارد، در برابرِ «باید» مقاومتِ دیگری نشان میدهد. این تمایز برای فهمِ اینکه چرا تغییراتِ نقشِ زن در اروپا چنین سریع و فراگیر حس میشد، زمینه میسازد: حرکتِ جمعیِ تمدنِ در حالِ زوال یا بازآرایی، از خانه هم عبور میکند.
آزادیِ سیاسیِ بدونِ فردیتِ روانی، در این افق، وعدهای توخالی است. نقدِ یونگ اینجا نقدِ دموکراسی بهمعنایِ حقوقی نیست؛ نقدِ انسانشناسیِ گله است. هر جا انسان فقط واحدِ رأی و مصرف شود، همانجا اسارتِ فرد با زبانِ آزادی سخن میگوید.
کنجِ خلوت و نزاعِ درونیِ زن
تحلیلِ خاصِ یونگی دربارهٔ اینکه چرا مرد مشکلاتِ زن را نمیفهمد، به سایه برمیگردد. زن معمولاً «در حریمِ انس و صمیمیترین کنجِ خلوتِ مرد جایی دارد»؛ «کنجی که مرد بدان نظر نمیکند الا آنکه نخواهد هیچ ببیند». آن کنج جایِ نظاره و تحلیل نیست؛ جایِ عاطفه و خلوت است. زن قهراً با نقابی مرموز ظاهر میشود و ورای آن همهچیز برای مرد تار میماند.
نزاع نیز میانِ دو جنس یکسان بروز نمیکند. مرد تضادها را اغلب در جنگ، رقابتِ اقتصادی و کشاکشِ فکریِ بیرونی بیان میکند؛ نزدِ زن «این نزاع به صورتِ کشاکشهایِ روانی آشکار میگردد». انتظارِ آنکه همهٔ نزاعِ زن در روزنامه منعکس شود، انتظارِ نادرست است. آنچه دیده میشود با آنچه در درون میگذرد یکی نیست، و مرد دقیقاً چون زن را در کنجِ نادیدنی گذاشته، از همان کشاکشِ درونی بیخبر میماند.
این نادیدن هم علت و هم معلولِ فرافکنی است. مرد زن را چنانکه دوست دارد میخواهد، نه چنانکه هست؛ پس وقتی رفتارِ زن از قالبِ مطلوب خارج میشود، یا رازآمیز میشود یا تهدید. فهمِ روانشناختی جایِ خود را به کنترل یا آرمانیسازی میدهد. مقاله از این حلقه برای توضیحِ بدگمانیِ متقابل در زناشوییِ مدرن بهره میبرد: هرچه نهاد سستتر شود، نیاز به فهم بیشتر میشود و ابزارِ فهم — بیرونآوردنِ زن از کنجِ خلوتِ بدونِ مصادره — کمیابتر.
تا وقتی زن فقط در حریمِ انس تعریف شود، مردسالاریِ عاطفی حتی بدونِ خشونتِ آشکار باقی میماند. فهمنکردن، خودِ شکلِ نرمِ سلطه است: دیگری را در جایی میگذاری که دیدهنشدن نامِ صمیمیت گرفته است.
از مردسالاریِ سنتی به مردسالاریِ پنهان
در تصویرِ سنتی، زن حتی برای رفعِ ناراحتیِ خود مستقیم اقدام نمیکند؛ کاری میکند که شوهر بفهمد و او عمل کند. نیمهٔ دومِ قرنِ نوزدهم، با فشارِ واقعیتهایِ اقتصادی و ورودِ زن به عرصهٔ سیاست و اجتماع، این الگو ترک برمیدارد. زن برای ادامهدادنِ زندگی دیگر فقط «رفتارِ زنانه» نمیکند؛ به میدانهایی پا میگذارد که با روانشناسیِ مرد سازگارتر بودهاند: فعالبودن، سیاسیبودن، در جمعبودن.
یونگ این چرخش را امتیازدادنِ درونی به مرد میخواند. وقتی فعالبودن و اجتماعیبودن ذاتاً خوب دانسته میشوند چون با طبیعتِ مرد جور بودهاند، «زن بودن دیگر انگار صرف نمیکند». مرد دیگر لزوماً مستقیم زور نمیگوید؛ اما زن از درونِ نقشِ خود تهی میشود و به قالبِ مردانه درمیآید. این گذار از مردسالاریِ سنتی به مردسالاریِ پنهانِ مدرن است: سلطه نه با منعِ آشکار که با معیار قراردادنِ روانشناسیِ مرد برای همه.
جملهٔ کلیدیِ روانشناختی این است: «معهذا در مرد جوهرِ زنانگی در پستوست همانگونه که مردانگی در زن». وقتی مطابقِ ذاتِ جنسِ مخالف زندگی میکنید، «در پستویِ خویش زیست میکنید و از آنچه اصلیست اساسیست محروم و بینصیب میمانید». زن با زندگیکردن در پستویِ ناخودآگاهِ مردانه از مواهبِ اساسیِ روانش محروم میشود و بیمارگونه میگردد؛ درست همانطور که مرد اگر سراسر در اختیارِ عواطفِ آنیمایی بماند از مردانگیِ متوازن دور میشود. نظرِ یونگ روشن است: «مردانه و مردوار زیست کنند و زن زنانه و زنوار»؛ غیر از این بیماری حساب میشود — هرچند مقصدِ نهایی تعادل است، نه انکارِ قطبِ مخالف.
تعادلِ مطلوب این نیست که زن رفتارِ مرد را بگیرد یا مرد رفتارِ زن را. مرد باید کمکم بر آنیمای خود مسلط شود و زن بر آنیموس، در حالی که سرِ جایِ خویش ماندهاند. تأثیراتِ ناخودآگاهی بر خودآگاهی «همواره خصایصِ جنسِ مخالف را دارد»: وقتی ایگویِ مرد کنترل را از دست میدهد، آنیما پیش میآید. رشد، جذبِ آگاهانهٔ آن بخش است نه تسخیرشدن توسطش و نه انکارش.
اخلاقِ جمع، تعهد و سکسِ بیروان
یونگ برای نفوذِ جوِ جمعی به فرد مثالی تاریخی میزند: «سه پنجم مردم روم باستان» در ایتالیا برده بودند و نمیشود جامعهای اکثریتش برده باشد و اخلاقِ بردگی در اشراف نفوذ نکند. وقتی متمایز از عموم زندگی میکنید، باز فرهنگِ عامه در ناخودآگاه نفوذ میکند. بر همین قیاس، اگر اکثر زنها مجرد بمانند، خطرِ خانواده فقط از خیانتِ مردان نیست؛ جوِ حسرت و بدبینی نسبت به ازدواج، بهطورِ ناخودآگاه بر زنِ شوهردار فشار میآورد و او را از درون نسبت به نهاد بدبین میکند. حسادت و حسرتِ بیرون به داخلِ خانه رخنه میکند. اخلاقِ جمع لازم نیست فریاد بزند؛ کافی است فضایِ غالب شود تا فردِ ازدواجکرده نیز از درون بلرزد.
تعهد، مرکزِ تاریخیِ خانواده، دارد برداشته میشود و ضرورتِ نهاد زیرِ سؤال میرود. همزمان مباحثِ جنسی آزادانه و بیپروا در محافلِ روشنفکری و دانشگاهی مرکز میگیرند — فروید نمونهٔ آشکار است. چیزی که روزی مکتوم بود، در قلبِ گفتوگویِ عمومی مینشیند. از نظرِ یونگ این گشایش میتواند مقدمهای بر تغییرِ روابطِ زن و مرد و تزلزلِ تعهد باشد؛ هرچند امیدِ او این است که بحث به لایههایِ معنویِ رابطه نیز برسد، نه فقط به رفعِ تابو. گشایشِ زبان اگر فقط جسم را بلندتر کند و روان را خاموشتر، همان اسارتِ فرد است که با واژگانِ آزادی حرف میزند.
وقتی زن دیگر زنِ کاملِ روانی نیست و مرد دیگر مردِ معنوی نیست، تنها چیزی که از جنسیت برایشان مانده جسمشان است. ارضا با رابطهٔ فیزیولوژیکِ صرف ممکن نمیشود، چون جنسیت بخشی از مجموعهٔ احساسات و گرایشهایِ روان است که باید با هم پاسخ بگیرند. کثرتِ روابط و انحرافها فقط زیادتِ سکس نیست؛ فرافکنیِ نیازهایِ متعالیِ ارضانشده بر جسم است. خشونت و سکسِ بیروان دو رویِ یک سکهاند: قطبهایِ روانی جدا شدهاند و بدن باید بارِ همه را بکشد. از همینرو بحرانِ زناشویی مدرن را نمیتوان فقط با تکنیکِ لذت یا با ممنوعیتِ اخلاقی حل کرد؛ باید پرسید کدام نیمهٔ روان بیپناه مانده و بر جسم آوار شده است.
روانکاوی، جذبِ آنیما و افقِ فردانیت
خوانشی تکمیلی — که خودِ مقاله کمتر صریح میگوید اما با مقدماتش سازگار است — پیدایشِ روانکاوی را گامی به نفعِ زن در تمدنِ مردانه میبیند. تمدنِ مدرن بینهایت بر تفکر و خودآگاهی تکیه کرده بود؛ روانکاوی میگوید ناخودآگاهی ما را نیز میراند. برای مرد، توجه به ناخودآگاه تا حدی توجه به آنیماست: به آن زنِ درونی که «در پستو» زندگی میکند. پس روانکاوی مرد را وادار میکند ببیند بخشِ زنانه در وجودش هست و کنترلِ ایگو تمامِ داستان نیست. مردسالاریِ غلیظِ فرهنگی، با شکستنِ انحصارِ خودآگاهیِ محاسبهگر، ترک برمیدارد.
این به معنایِ یکیشدن با آنیما نیست. فرایندِ فردانیت آن است که ایگو ناخودآگاه را جذب کند و به سویِ سلف برود، نه آنکه ایگو جایِ اصلی را رها کند و در گوشهای دیگر زندگی کند. «قرار نیست با آنیمای خودتان متحد بشوید»؛ قرار است آنیما جذب شود. اتحادِ ایگو و سلف مقصد است؛ بلعیدهشدن توسطِ تصویرِ جنسِ مخالف انحراف از مسیر است. زنِ اروپاییِ ۱۹۲۷، در این افق، هم علامتِ بحرانِ نهاد است و هم نشانهٔ فشاری که میتواند مرد را به دیدنِ سایه و آنیمایِ خویش وادارد — اگر تحلیل به سطحیسازیِ اخلاقی یا به تقلیدِ صرف از نقشِ مردانه ختم نشود.
در همین افق، روانکاوی هم امتیاز است و هم دام. امتیاز است چون مرد را از انحصارِ خودآگاهیِ خشک بیرون میکشد؛ دام است اگر ناخودآگاه را فقط مرض بنامد و زنانگیِ درون را شیطانی کند. متنِ یونگ بیشتر به سویِ جذب و تعادل میرود تا به سویِ سرکوب. از اینرو پایانِ منطقیِ شرح، نه ستایشِ گذشته و نه ستایشِ مردشدنِ زن، بلکه دعوت به زیستن در قطبِ خویش با چشمی باز به قطبِ دیگر است.
→ متنِ کاملِ این جلسه