این جلسه از نسبتِ تفکر و عاطفه با نقشهای جنسی آغاز میکند و نشان میدهد نقدِ مردسالاری به معنایِ همسانانگاریِ کارکردِ هر دو قطب در هر حیطه نیست. سپس با لنزِ یونگی به فردیت در برابرِ حلشدن در جمع، فشارِ سرمایهسالاری، نمادهایِ فرهنگیِ شکستنِ قید، علمِ پیشبینیمحور، و سرانجام به سلف و تجلیِ آرکتایپی در پدیدههایی چون هیتلر و یوفو میرسد. مسیر از تمایزِ کارکردیِ روان به نقدِ جامعهٔ مدرن و از آنجا به نمادِ جمعی کشیده میشود.
تعادلِ تفکر و عاطفه، نه همسانسازیِ هر حیطه
نقدِ فرهنگیِ مردسالاری اغلب به این سوءبرداشت میانجامد که باید در هر حوزهٔ تصمیمگیری، تفکر و عاطفه را همارزش و همکارآمد دانست. این نتیجهگیری لازم نیست. میتوان برای هر دو اصالت قائل شد و همچنان پذیرفت که در برخی میدانها تفکر با دوراندیشی بهتر کار میکند و عاطفه، بهتنهایی، ابزارِ همان دوراندیشی نیست. جملهٔ صریح این است: «ذاتاً تفکر قابل آموزش تره تا عاطفه». این مشاهدهٔ تربیتی را نمیتوان با شعارِ برابریِ کارکردی پاک کرد. ریاضیات در قطبِ تفکر مینشیند و موفقیت در آن بیش از همدلیِ عاطفی به منطقِ خشک وابسته است؛ دفاع از عاطفه بهمعنایِ ساختنِ ریاضیاتِ مبتنی بر احساس نیست و لازم نیست کسی از چنین ادعایی دفاع کند.
نکتهٔ دیگر این است که برابرنهادنِ دو قطب در یک حیطهٔ خاص — مثلاً برنامهریزیِ کلان — با نگاه به کلِ جریانِ زندگی یکی نیست. حتی اگر در تصمیمهای دوربرد تفکر ضروری باشد، نقایصِ تفکرِ محض در جای دیگر آشکار میشود: در تشخیصِ ارزش، در حسِّ موقعیت، در آنچه خوب و بد نامیده میشود. «عاطفه یک جور نیروییه» که ارزشگذاری میکند؛ تفکر راهی مییابد تا به آنچه خوب دانسته شده برسد. اخلاقِ مردانه گاه بر درست و غلط بنا میشود و اخلاقِ زنانه میتواند بر زشت و زیبا تکیه کند؛ هر دو، اگر تنها بمانند، ناقصاند. یکی بدونِ دیگری یا به محاسبهٔ بیمعنا میرسد یا به شورِ بیراه.
فرمولِ نهایی تعادل است نه جایگزینی: «تفکر خالص هیچ جایی خوب کار نمیکنه، عاطفه خالص هیچوقت خوب کار نمیکند». کمال در داشتنِ همزمانِ این لایههاست، نه در انکارِ یکی به نفعِ دیگری. آنجا که دوراندیشیِ اجتماعی لازم است، نبودِ تفکر به خطا میانجامد؛ آنجا که هدفگذاری و حسِّ معنا غایب است، تفکرِ لخت به ماشینِ محاسبه فرو میکاهد. نقدِ مردسالاری از این زاویه نقدِ یکهسالاریِ یک قطب است، نه ادعایِ اینکه هر دو قطب در هر مسئله یکسان عمل میکنند. برآیند باید نشان دهد عاطفه نیز در جاهایی بهتر کار میکند، حتی اگر در همان نقطهٔ تصمیمِ دوربرد همترازِ تفکر نباشد.
این تمایز راه را برای بحثِ فمینیسمِ تشابه و تضاد باز میکند. اگر تفاوتِ کارکرد انکار شود، تنها مدلِ ممکن تشابهِ مطلق است؛ اگر تفاوت بهعنوانِ سلسلهمراتبِ ارزش خوانده شود، مردسالاری بازتولید میشود. راهی که اینجا دنبال میشود، پذیرشِ تفاوتِ کارکردی بدونِ فروکاستنِ ارزشِ یکی از دو قطب است — و این دقیقاً همان نقطهای است که نظریهٔ یونگ، در برابرِ برخی جریانهای فرویدی و لکانی، برای مسائلِ جنسیت و نقشهای اجتماعی مناسبتر خوانده میشود.
یونگ، ناخودآگاهِ جمعی و دو مدلِ فمینیسم
آنچه یونگی بودن را از سایرِ روانکاویها جدا میکند، فرضِ یک پایهٔ جهانشمول در همهٔ انسانهاست: ناخودآگاهِ جمعی، تمایل به رشد، و مرکزی درونی که نقشهٔ رشد را هدایت میکند. این نقشه با نقشهٔ بیرونیِ زندگیِ اجتماعی لزوماً یکی نیست؛ گاه جامعه مسیری میطلبد که با رشدِ درونی ناسازگار است. از همینجا نقدِ فرهنگی آغاز میشود: نه فقط آسیبِ فردی، که فشارِ ساختار بر فردیت. «یعنی من از اینجوری تعبیر میکردم که اساس تفکر یونگ وجود» یک مرکز و یک تمایلِ جهانشمول به رشد است، نه فقط فهرستِ تصاویر. یونگی بودن بیش از آن است که فقط به فهرستِ نمادها و مراحلِ آنیما اکتفا شود؛ روحِ کار، جدیگرفتنِ آن مرکزِ درونی و نقشهٔ رشد است.
در میدانِ جنسیت، دو مدلِ فمینیستی از هم جدا میشوند. مدلِ تشابه میکوشد تفاوتهایِ نقش را عمدتاً برساختِ اجتماعی ببیند و با فروید — که تفاوت را در ساختارِ روان پررنگ میکند — سرِ ناسازگاری دارد. مدلِ تفاوت، تفاوت را میپذیرد اما سلسلهمراتبِ ارزش را رد میکند. فمینیستهایِ مبتنی بر تفاوت گاه با فروید حتی تندتر از یونگ درگیر میشوند؛ فمینیستهایِ شهیرِ مبتنی بر تشابه نیز دشمنِ فرویدند چون دستگاهِ او را سلسلهمراتبی میخوانند. در این افق، یونگ راهی باز میکند که نه انکارِ ذاتِ روان است و نه توجیهِ سلطه: نقشهای جنسی با لایههایِ روان پیوند دارند، اما ارزشگذاریِ فرهنگی میتواند یکی را بالا ببرد و دیگری را خوار کند.
فروید وضعیتِ مکانیسمهای روانی را در بدوِ تولد چندان متمایز نمیبیند و جدایی را بیشتر به آموزش و اتفاقهایِ تدریجیِ خانواده نسبت میدهد. در برابر، دیدگاهی که قابلیتهای روانیِ متفاوت را جدی میگیرد، تفاوت را فقط برساختهٔ دیرهنگام نمیداند. لکان نیز در امتدادِ همان خطِ فرویدی رسمیتِ بیشتری به ساختاری میدهد که نقدِ فمینیستی را تندتر برمیانگیزد. یونگ با مفهومِ آنیما و آنیموس و با تأکید بر تمامیت، امکانِ آن را میدهد که قطبِ بهظاهر زنانه یا مردانه بخشی از رشدِ هر فرد باشد، نه برچسبِ اجتماعیِ ثابت. کسی که «از زندگی خودش را صرفِ مطالعه این نمادها کرده» میداند فهرستِ تصاویر بهتنهایی کافی نیست؛ باید دید نماد چگونه در زندگیِ انضمامی فعال میشود.
از همینجا پلی به فردیت زده میشود. شعارِ فردیت در جهانِ مدرن فراوان است، اما تجربهٔ زیسته گاه حلشدن در جمع است: تعلقِ بیواسطه به پرچم، نقش، مصرف، و هویتِ گروهی. یونگ این فشار را نه حاشیه که محورِ آسیبِ جامعهٔ مدرن میداند. «جامعه مدرن اصولاً فردیت را دارد نفی میکند». فردیتِ واقعی با دستورِ بیرونی ساخته نمیشود؛ با تفکیک از توده و شنیدنِ مرکزِ درونی شکل میگیرد. خانواده، بهعنوانِ امرِ واقعی، هم پناه است و هم میدانِ تمرینِ همین تفکیک — جایی که نماد و عاطفه و قانون پیش از بازار تجربه میشوند.
سرمایهسالاری، پیچومهره، و ضدِایدئولوژی
در نگاهِ نخست ممکن است به نظر برسد یونگ چندان به سرمایهداری نپرداخته است. با این حال در آثارش بارها جامعهٔ مدرن به ضدیت با فردیت متهم میشود: انسان به واحدی در دستگاه بدل میشود و رشدِ درونی تابعِ نقشِ تولیدی میگردد. سرمایهسالاری در این نقد فقط نظامِ تولید نیست؛ فرهنگی است که نیاز را تا بینهایت تنوع میدهد چون نیازهایِ بالاتر را با کالا نمیتواند پاسخ دهد. وقتی نیازهای فیزیولوژیک برآورده شد، بهجایِ حرکت به معنا، تنوعِ مصرف و بازیچه و تفریحِ بیپایان گسترش مییابد تا همان سطحِ نیاز همواره بازتولید شود.
آموزش نیز در همین افق دیده میشود. اهدافِ جامعه چیزِ دیگری است و فرد «مثل یک پیچ و مهرهای در نظام اقتصادی باید یک جایی جا» بگیرد؛ هرچه بهتر به پیچ یا مهره بدل شود، سیستم او را بهتر جای میدهد. دانشِ رسمی میتواند عظیم باشد و همچنان از پرسشِ چه چیزی برای رشدِ این انسان خوب است غایب بماند. نظامِ تصمیمگیریِ کلانِ سرمایهداری بهداشتِ روانی و یافتههایِ روانکاوی را بهندرت در قیودِ خود وارد میکند؛ انگار تنها زبانِ معتبر، زبانِ سود و کارایی است.
«سرمایهداری ضد ایدئولوژیه» — به این معنا که ایدئولوژیِ صریح را برنمیتابد و همین خود ایدئولوژی است. آرمانِ آشکار ندارد تا نقد شود؛ فقط بهینهسازی دارد. «هرچه تعداد قیدها کمتر باشه شما به ماکسیمم بیشتری میتوانید برسید»؛ بنابراین نظام میرود به سمتِ برداشتنِ قید. در برابرِ این بیقیودی، حتی نظامهایی با آرمانِ نادرست ترجیح داده میشوند بر نظامی که هیچ مرجعی برای خوب و بد نمیشناسد. «هر مرجعی که شما در نظر بگیرید، از بیمرجع بودن بهتر است». کمونیسم، با همهٔ نقدها، دستکم قید و غایتی برای جامعه تصور میکند.
در آغاز، شکستنِ قیدهایِ اشرافی و فئودالی رهاییبخش مینمود و اروپا از الگویِ آمریکا تأثیر گرفت؛ اما همان منطقِ شکستنِ قید، وقتی از رهایی به بیمعنایی رسید، آرمان را نیز بلعید. تعلقِ کهن به خانواده و دهکده با ناسیونالیسمِ قراردادی یکی نیست: تعلق داشتن به یک آب و خاک و یک دهکده و یک خانواده خیلی فرق میکند با تعلق داشتن به ملتی که مفهومی قراردادی است. پرچم و رنگِ ملی میتوانند جایگزینِ پیوندِ واقعی شوند و فرد را در قراردادِ جمع حل کنند، بیآنکه رشدِ درونی رخ دهد. الکسی دو توکویل در سفرش به آمریکا چیزی از این تنش را دید و کتابِ دموکراسی در آمریکا آرمانی از آن جامعه را برای اروپاییِ گرفتارِ اشرافیت رشکبرانگیز ساخت. خوانشِ یونگی این مشاهده را تندتر میکند: خطر فقط سیاسی نیست؛ روانشناختی است.
شکستنِ قیدِ فرهنگی: الویس، امینم، نژاد
فرهنگِ عامه میدانِ آشکارِ همین منطقِ قیدشکنی است. الویس در دورهای شمایلِ شکستنِ هنجارِ اخلاقی و زیباشناختی شد؛ دربارهٔ امینم گفته شده «امینم پدیدهای مثل الویس پریسلی» — دوباره مرزی جابهجا میشود و بازار همان جابهجایی را به کالا بدل میکند. جمعیتهای اخلاقی و مذهبی در آمریکا، در روایتی که نقل میشود، در برابرِ امینم سختگیریِ نهایی نکردند؛ انگار پذیرفتند دیگر نمیشود جلو این چیزها را گرفت. آنچه در سطحِ ظاهر آزادیِ بیان است، در سطحِ ساختار میتواند موتورِ سرمایهداری برای برداشتنِ آخرین مقاومتهایِ هنجاری باشد. تبلیغِ شکستنِ قیدِ منفی — قیدی که دیگر سودآور نیست — بخشی از بهینهسازی است، نه لزوماً رهاییِ اخلاقی.
نژادپرستی در همین چارچوب مرزِ سرمایهداری را نشان میدهد و همزمان محدودیتش را. تا وقتی تبعیضِ نژادی با انباشت سازگار بود، دوام آورد؛ وقتی هزینهٔ آن از سودش پیشی گرفت یا بازارِ بزرگتری با شکستنِ آن گشوده شد، همان نظام میتواند اوباما را نیز در خود جای دهد. ذاتِ نظام نه وفاداری به نژاد که وفاداری به منطقِ سرمایه است. بنابراین هم ستمِ نژادی و هم رفعِ نمادینِ آن میتوانند، در شرایطِ مختلف، با همان موتور سازگار شوند. این مشاهده خوشبینیِ ساده به پیشرفتِ اخلاقی را تضعیف میکند، بیآنکه ارزشِ شکستنِ قیدِ نژادی را انکار کند. کسانی که فکر میکردند اوباما انتخاب نمیشود چون نظام ذاتاً نژادپرست است، ذاتِ سرمایه را با ذاتِ نژاد یکی گرفته بودند.
در جهانِ سوم، سمپاتی به لیبرالیسمِ غربی اغلب از تجربهٔ قیدهایِ کهنه و بیمعنا میآید. وقتی دین و عرفِ اجتماعی زنجیرهایِ احمقانه بر رفتار بستهاند، جامعهای که قید برمیدارد آرمان به نظر میرسد — درست همانطور که خروج از اشرافیت به سرمایهداری زمانی رشد محسوب میشد. تشخیصِ دقیقتر این است که رفعِ قیدِ باستانی لازم است، اما مقصدِ بیقید خودِ بحران است. ترجیح با نظامی است که قیدهایش را از آرمان گرفته باشد، ولو آرمان ناقص باشد، نه با نظامی که پیش از حرکت همهٔ ترمزها را کنده است. جامعهای که فرد را فقط بهعنوانِ واحدِ مصرف و رأی میخواهد، با نقشهٔ رشدِ درونی درگیر میشود. از همینرو نقدِ سرمایهسالاری در این بحث نقدِ اخلاقیِ کلیشهای نیست؛ نقدِ ناسازگاریِ ساختار با فردیتِ نمادین است.
علم: پیشگویی، تکنولوژی، و خاموشیِ نماد
علمِ جدید در خودآگاهیِ نیوتنی هنوز ادعایِ شناختِ جهان داشت: نیروها، قوانین، تصویرِ هستی. در قرنِ بیستم، بهویژه با مکانیکِ کوانتومی و مهندسیِ مبتنی بر مدل، مرکزِ ثقل جابهجا شده است. در روایتِ پوپرگونه، مدل میسازید، پیشگوییِ قابلِ آزمون میکنید، و اگر با آزمایش نخواند کنار میگذارید. «مهم این است که من از همین مکانیک کوانتوم از همین فرمولها میتوانم لیزر درست کنم». از علمِ یونانی تکنولوژی درنمیآمد؛ از ساینسِ پیشبینیمحور درمیآید. شناختِ وجودشناختی فرعی میشود؛ کارآمدی اصل میشود.
این چرخش با مردسالاریِ فرهنگی و با قطبِ تفکر همخوان است: مدلِ ریاضی، منطق، کنترل، و حذفِ عواطف از روش. در برابرش، پارادایمهای کهنی چون کیمیاگری — در خوانشِ یونگ — از تمثیل و نماد و عاطفه تغذیه میکردند و با استعدادِ صرفاً محاسبهگر به همان شکل موفق نمیشدند. کتابِ روانشناسی و کیمیاگری برای نشاندادنِ این لایهٔ رمزی و درونی است، نه برای دفاع از تبدیلِ مس به طلا بهمثابهٔ هدفِ نهایی. دو رژیمِ دانایی، دو نوع انسانِ موفق میسازند. علمِ پیشبینیمحور بهخودیخود دشمنِ فردیت نیست؛ اما وقتی تنها زبانِ مشروعِ جامعه میشود، آنچه اندازهپذیر نیست از میدانِ تصمیم بیرون میرود: معنا، نماد، رنجِ روانی، نقشهٔ رشد.
سرمایهداری این زبان را دوست دارد چون با بهینهسازی و شاخص همسخن است. نقدِ یونگی اینجا نقدِ ضدعلمی نیست؛ نقدِ انحصارِ یک رژیمِ حقیقت است. میتوان از مدلِ علمی برای ساخت بهره برد و همزمان پذیرفت که سلف و آرکتایپ با همان ابزارها به چنگ نمیآیند. تجربهٔ بالینیِ یونگ با سلف — مرکزِ تمامیتخواه روان — درست در نقطهای میایستد که علمِ رسمی معمولاً ساکت است. «تنها فرقِ بیداری و خواب این است» که در بیداری هیاهویِ خودآگاهی نجواهایِ ناخودآگاه را میپوشاند؛ وقتی میخوابیم آن نجوا شنیده میشود. ناخودآگاه در این تصویر چیزی کلی مربوط به بدن و نظامِ روانیِ همراه آن است. نمادهایِ ثابت در رؤیا و در فرهنگ تکرار میشوند؛ رنگ و پرچم و شمایل، اگر فقط قراردادِ سیاسی خوانده شوند، نیرویِ روانشناختیشان فهمیده نمیشود. سلف نه منِ خودآگاه است و نه نقشِ اجتماعی؛ افقی است که رشد به سوی آن میرود و جامعهٔ مدرن اغلب آن را با موفقیتِ بیرونی اشتباه میگیرد.
هیتلر بهمثابهٔ تجلیِ آرکتایپی
از نظرِ تحلیلِ یونگی، «هیتلر برای جامعه آلمان دقیقاً تجلی یک آرکتایپه» — همانگونه که مسیح برای جامعهٔ مسیحی تجلیِ آرکتایپیِ دیگری است. این سخن توجیهِ جنایت نیست؛ توضیحِ شدتِ افسونِ جمعی است. فیلمِ مستندِ «پیروزی اراده» ساختِ لنی ریفنشتال، «با اینکه فیلم مستنده امکانات بینهایتی در اختیار خانم ری» فنشتال و حزب گذاشته بود، با تدوینِ چندزاویهای همین افسون را نمایش میدهد: هواپیما از میانِ ابر فرود میآید و رهبر چون ناجیِ آسمانی ظاهر میشود. جمعیتِ نورنبرگ فقط جمعیتِ یک شهر نیست؛ تصویرِ ملتی است که میخواهد در یک بدن حل شود.
تا پیش از آشکار شدنِ کاملِ پروژهٔ جنگی، سازندگی و نظم و حیثیتِ ازدسترفتهٔ پس از جنگِ جهانیِ اول ستایش میآفرید. حتی مقایسه با رفراندومهایِ پرحمایت در تاریخِ معاصر نشان میدهد که افسونِ جمعی لزوماً به معنایِ اقلیتِ کودتاگر نیست؛ میتواند اکثریتِ شیدایی باشد. تحلیلِ آرکتایپی میپرسد چه تصویری در ناخودآگاهِ جمعی فعال شده: پدرِ نجاتدهنده، سایهٔ دشمن، وحدتِ از دسترفته. بدونِ این لایه، تاریخ فقط به اقتصاد و پیماننامه فروکاسته میشود و از فهمِ دیوانگیِ جمعی بازمیماند.
این مجوزِ آن نیست که هر رفتارِ اجتماعی به نماد فروکاسته شود بیضابطه؛ اما حقِ تفسیر با نظامِ نمادینِ درون — همان که در رؤیا آشناتر است — برای فهمِ پدیدههایِ تودهای ضروری است. فروید بیش از همه بر تاریخِ فردی و رانه تأکید داشت؛ اینجا پایِ تصویرِ جمعی در میان است. هیتلر در حافظهٔ بعدی بدِ مطلق است، اما در لحظهٔ ظهور برای میلیونها نفر معنایِ تمامیت و قدرت و شرمِ التیامیافته داشت. فاصلهٔ میانِ این دو تصویر، خودِ موضوعِ روانکاویِ فرهنگ است. از همین زاویه، خطرِ جامعهٔ بیفردیت روشنتر میشود. جایی که فرد به واحدِ توده بدل شود، آرکتایپِ رهبر جایِ سلفِ درونی را میگیرد. سرمایهداریِ متأخر با کالاییکردنِ همه چیز و فاشیسم با یکپارچهکردنِ سیاسی، از دو سو به فردیت حمله میکنند؛ هر دو با حلشدن در چیزی بزرگتر از منِ رشدیافته موافقت میکنند، هرچند زبانشان متضاد باشد.
یوفو، ماه، و افقِ نماد در عصرِ تکنیک
یونگ مقالهٔ معروفی در مورد «یوفو به عنوان یک شیء سمبلیک» دارد و دربارهٔ شوقِ کسانی که میخواهند بشقابپرنده ببینند سخن میگوید. مسئله صدقِ نجومیِ پدیده نیست؛ مسئله این است که چرا در دورهای معین این تصویر روانِ جمعی را تسخیر میکند. یوفو از آسمان میآید، کامل و ناشناخته و فرادست — شباهتی ناخوشایند با همان ناجیِ آسمانیِ فیلمِ ریفنشتال، در قالبی تکنولوژیک و عصرِ جدید. خواندنِ یوفو بهمثابهٔ نماد، آن را از صفحهٔ حوادثِ جنجالی به صفحهٔ روانِ دوران میآورد.
در کنارش، تسخیرِ ماه بهعنوانِ آرمانِ بزرگِ تکنولوژی قرار میگیرد: فتحی که همزمان پیشرفتِ علمی و نمایشِ قدرت است. ماه «به وضوح یک نماد زنانه است» و شورِ رسیدن به آن در قرنِ بیستم فقط مهندسی نیست؛ لایهای از روانِ جمعی نیز در کار است. علمِ پیشبینیمحور و سرمایهسالاریِ نمایش، هر دو به چنین نمادهایی نیازمندند تا افقی فراتر از مصرفِ روزمره نشان دهند، بیآنکه لزوماً به سلفِ درونی راه ببرند. نماد میتواند رشد را میانبر بزند و به شیفتگیِ توده بدل شود.
فشار بر فردیت فقط از بیرونِ سیاسی نمیآید؛ از درونِ عادتهایِ روزمره هم میآید. وقتی موفقیت با شاخصهایِ قابلِ اندازهگیری تعریف شود، آنچه اندازهپذیر نیست بهتدریج از افقِ زندگی کنار میرود: مکث، اندوهِ بینام، رؤیا، و همان نجوایی که در خواب بلندتر شنیده میشود. جامعهٔ مدرن برای این غیبت نامِ پیشرفت میگذارد و برای هر کس که بخواهد آهستهتر برود برچسبِ ناکارآمدی میزند. در چنین فضایی، حتی دین و اخلاق اگر فقط به فهرستِ رفتارهایِ بیرونی فروکاسته شوند، خود به پیچومهرهٔ تازهای بدل میشوند و دیگر پناهی در برابرِ حلشدن در جمع نیستند.
تمایزِ میانِ قیدِ ستمگر و قیدِ معناساز اینجا دوباره حیاتی میشود. قیدِ ستمگر رشد را خفه میکند و باید شکسته شود؛ قیدِ معناساز افق میسازد و بدونِ آن بهینهسازیِ بیپایان جایگزینِ زندگی میشود. سرمایهسالاری در شکستنِ نوعِ اول مهارت دارد و در نگه داشتنِ نوعِ دوم ناتوان است، چون نوعِ دوم با منطقِ ماکسیممسازی نمیخواند. از همینرو آزادیِ مصرفی میتواند با قحطیِ معنا همزمان باشد، و فرد در میانِ گزینههایِ بیشمار احساسِ تنگنا کند. یونگ این تنگنا را بیماریِ تمدن میخواند، نه صرفاً ناراحتیِ خصوصی.
در میدانِ هنر و رسانه نیز همان الگو تکرار میشود. اثرِ پاپ که مرز میشکند، گاه صدایِ رنجِ واقعی است و گاه کالایِ دقیقاً زمانبندیشده برای بازارِ نوجوانان؛ تشخیصِ این دو بدونِ سنجهٔ درونی ممکن نیست. سنجهٔ درونی همان سلف است: آیا تصویر به تمامیت نزدیک میکند یا فقط هیجانِ توده را تغذیه میکند؟ هیتلر و یوفو در دو سرِ طیفِ تاریخیاند، اما هر دو نشان میدهند تصویرِ آسمانیشده چقدر سریع جایِ مسئولیتِ فردی را میگیرد. یکی با حزب و رژه، دیگری با بشقابپرنده و فتحِ ماه؛ هر دو وعدهٔ کمال از بیرون میدهند.
آموزشِ پیچومهرهای نیز در همین طیف مینشیند. هدفِ پنهانِ بسیاری از مسیرهایِ تحصیلی جایگیری در ماشینِ اقتصادی است، نه شنیدنِ نقشهٔ رشد. میتوان مهندسِ عالی بود و از خود بیگانه؛ میتوان در ظاهر آزاد بود و در باطن تابعِ مُدِ جمع. نقدِ این وضعیت ضدِ دانش نیست؛ ضدِ انحصارِ دانشِ ابزاری بر همهٔ عرصههایِ معناست. عاطفه و تفکر هر دو باید در تربیت جا داشته باشند، وگرنه یا منطقِ بیارزش میماند یا شورِ بیراه.
→ متنِ کاملِ این جلسه