→ بازگشت به مقدمه‌ای بر فهم قرآن

جلسهٔ ۱۳ · مقدمه‌ای بر فهم قرآن

بازرگانی در قرآن، زبان جهانی فطرت

۲۲,۸۳۳ واژه · ۱۵ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه برنامهٔ واژه‌شناسی در قرآن و تئوری حقانیت متن مقدس طرح می‌شود. بازتاب فرهنگ عرب در واژه‌هایی چون کسب، اجر، تجارت و اشترا بررسی می‌گردد. تمثیل‌های بازرگانی و بهشت و نزدیکی‌شان به تجربهٔ مخاطب نیز مطرح می‌شود.

من شروع کردم درباره واژه‌ها صحبت کردم تو قرآن.

حالا مثلاً روند بحث قرار به نظر من این باشه که درباره واژه‌ها صحبت کنیم یک خورده در واقع بحث واژه‌شناسی هست بعد به آیه برسیم بعد همین‌جور مثلاً درباره ارتباط آیات بعد درباره گروه آیات بعد هم درباره سوره. آخرش ممکن است دوباره کلیاتی درباره قرآن بخواهم بگویم ولی کلاً الان تو یک جایی هستیم از نظر فنی مثلاً داریم درباره واژه‌ها بحث می‌کنیم.

می‌تواند بحث خیلی هم فنی بشود دیگر. حالا من خیلی بحث یعنی بحث درباره واژه به طور طبیعی یک چیزی است تو زبان‌شناسی و فلسفه زبان. که واژه معنایش چیه؟ من یک چیزهایی مقدمات کلیاتی گفتم. یک تحقیقات خاصی هم که درباره قرآن شده را درباره‌اش صحبت کردم. من هنوزم ادامه دارد.

هنوز شاید بد نباشد که یک جلسه خود مثال یعنی از این کلیاتی که دارم می‌گویم یک نتیجه‌های عملی بگیریم که چه جوری یک واژه را باید معنایش را پیدا کرد. یک جور به اصطلاح به یک چیز کاربردی‌تر برسیم بعد هم یک چند تا از حداقل یک جلسه درباره بعضی از واژه‌ها یک خورده صحبت کنیم.

واژه‌هایی که من مثلاً انتخاب می‌کنم احتمالاً برای صحبت آن‌هایی هستند که به نظرم می‌آید که ممکن است خوب فهمیده نشن. در عین حال یک چیز هم آخر جلسه قبل من یک درخواستی کردم که بد نیست به موازات این جلسات یک بحث‌های دیگر هم از بین خودتان. مثلاً فرض کنید موضوع واژه‌شناسی خیلی خوب است که این کتاب ایزوتسو را اگر کسی علاقه دارد بخونه و بعضی‌هاش را یاد بگیرد.

هدف کلاس و اشکال‌های محتوایی

من به نظرم طبیعی نیست که بیام تمام محتوای دو تا کتاب ایزوتسو را اینجا مثلاً جمله به جمله بگویم. بعد آها این را دارم به این ترتیب در واقع به این دلیل دارم مطرح می‌کنم این حرف‌ها را که من احساس می‌کنم که این بحث‌هایی که می‌شود این سؤال‌ها و اشکال‌هایی که هست که بیشتر جنبه محتوایی دارد خیلی جنبه مثلاً زبان‌شناسی و این حرف‌های کلی ندارد این‌ها کاملاً مربوطن به آن هدف اولیه‌ای که این کلاس‌ها باهاش شروع شده.

بنابراین من خیلی موافق این نیستم که آن حرف‌هایی که یک خورده علمی‌تر بیام بگویم و بحث نشود. این اشکال پرسیده نشود. اشکال ممکن است خیلی‌ها اشکال‌هاشون در مورد قرآن محتوایی باشه.

یعنی یک مثلاً آیه‌ای هست هر وقت بهش می‌رسند مثلاً یک احساس خیلی بدی بهشان دست می‌دهد که این چرا این آیه اینجا هست؟ معنایش چیه؟ و اگر معنایش را هم درست می‌فهمند مثلاً چرا این اینجا گفته شده؟ به نظرشون یعنی یک عالمه ممکن است اشکالات این‌جوری در واقع در قرآن وجود داشته باشه جدای از اینکه حالا مثلاً تو فهم آیه ببینیم درست دارند می‌فهمند یا نه.

فرض کنیم حتی درست می‌فهمند ولی به دلایلی احساس می‌کنند که نباید این آیه تو این کتاب باشه. یعنی موضوع نباید تو این کتاب مطرح بشود. من هر وقت این حرف‌ها را می‌زنم این آقای این شایان همیشه می‌گوید که چرا برده‌داری تو قرآن هست مثلاً.

خب حالا یک نفر این‌قدر درگیر با این مسئله برده‌هاست خب بد نیست یک خورده یک جلسه درباره مثلاً برده‌داری یک بخشی از جلسه را بگذاریم صحبت بکنیم شاید مشکل یک نفر این‌جوری حل بشود. من خلاصه‌اش احساسم این نیست که خیلی حالت سخنرانی یک‌طرفه داشته باشه. از یک جاهایی خب بهتر است.

برای من که حتماً بهتر است. من هم خودم بدونم که چه می‌خواهم بگویم. بیام همان را بگویم که کسی هم سؤال نکند پاشم بروم بیرون. ولی فکر می‌کنم با کاری که می‌خواستیم بکنیم خیلی این هماهنگ نیست. بهتر است که یک خورده بحث‌های محتوایی یک چیزهایی که شما مثلاً علاقه دارید روش مشکل دارید هم مطرح بشود.

خب این من اولین جلسه‌ام می‌خواهم درباره شبهه اصلاً به طور کلی یک خورده صحبت‌هایی بکنم. اینکه چه چیزی اشکال محسوب می‌شود. من گاهی اوقات احساس می‌کنم یک چیزهایی که عموماً اشکال پرسیده می‌شود این‌ها اصلاً خوب نگاه کنید اشکال نیست. یعنی لازم نیست که آدم به هر اشکالی که پرسیده می‌شود واقعاً جواب بده.

یک خورده بحث‌های کلی در این مورد می‌کنم. یک مروری قرار است جلسه قبل را به دلایل فنی قرار است که بعضی از مفاهیم جلسه قبل را مرور کنم. بگذارید من درباره اینکه چه چیزی اصلاً اشکال دینی حساب می‌شود. فرض اصلاً اشکال دینی می‌گوییم فرض کنیم فقط درباره قرآن داریم بحث می‌کنیم. ما یک متنی داریم که ازش یک چیزهایی می‌فهمیم.

یک چیزی به نظرمون می‌آید اینجا این اشکال می‌رسد. اشکال محتوایی. یعنی شما یک آیه‌ای چیزی را می‌خوانید به نظرتون می‌آید که این اه جاش مثلاً تو این‌جور کتابی نیست. خب از نظر تئوری چه چیزی اصلاً اشکال؟ من می‌خواهم درباره این بحث کنم که چه چیزی از نظر ما مشکل محسوب می‌شود. مشکل حساب می‌شود.

ببینید همین‌جوری خیلی کلی نگاه کنید مثل این است که آدم می‌تواند این‌جوری نگاه کند. مثل اینکه ما با دنیا مواجه هستیم. یعنی یک یک متنی داریم که ازش یک خرابی متن که ادعا می‌کند که این حقایق مثلاً در آن بیان شده. حقایق، اصولاً حداقل این است که همه چیزهایی که در آن بیان شده حقیقته.

بعد خودمان هم مستقیماً با جهان مواجه هستیم و یک اطلاعاتی داریم از جهان کسب می‌کنیم. و حالا اشکال یعنی اینکه یک چیزی که من از این متن دارم می‌فهمم با یک چیزی که از جهان فهمیدم به نظر من حقیقته، این‌ها با همدیگر در تناقض قرار بگیرند دیگر.

من یک چیزی از دنیا، مثلاً فرض کنید که من از دنیا به دلیل پیشرفت‌های علمی فهمیدم که زمین مثلاً کروی نیست. بعد در یکی از کتب مقدس نوشته شده که نه، مثلاً زمین کروی نیست، مسطحه. این یک جورهایی یک تناقضیه بین یک چیزی که من از متن دارم می‌فهمم با یک چیزی که از دنیا دارم می‌فهمم. حالا این می‌تواند این را می‌توانید کلاً تأمین بدهید دیگر.

می‌تواند مثلاً یک فکت تجربی نباشد. شما احساس می‌کنید مثلاً فرض کنید که بردباری یک چیز خیلی بدی بوده و انتظار دارید که در کتابی که از طرف خداوند نازل شده و مثلاً برای هدایت بشره یک جوری احساس می‌کنید که این باید حتماً در این تحریف می‌شد ولی نشد.

یعنی فکتی که شما از بیرون دارید این است که بردباری یک چیز بدیه و بعد یک جوری احساس می‌کنید که هر چیزی بدی خب تو این کتاب نباید یک چیز بدی آمده باشه چون از جانب خداست.

بنابراین یک جوری تناقضه دیگر. تناقض در واقع حقیقتی با حقیقت دیگر نیست ولی تناقض بین یک در واقع حکم اومدن یا نیومدن یک حکم با چیزی که شما فکر می‌کنید که حکم درستیه.

یعنی در باید و نبایدها ممکن است یک جوری به نظر بیاید که کامپلیت دارد پیش می‌آید. خب، کلاً این است دیگر. یک شبهه یا اشکال مسئله این است که من یک چیزی از این متن دارم می‌فهمم، از دنیا چیز دیگه‌ای دارم می‌فهمم. و حالا باید آها بله و اینکه خود متن ممکن است اجزاش با همدیگر تناقض داشته باشند.

اگر در مورد شبهه‌های داخل متن می‌خواهیم صحبت بکنیم این است که متن سازگار نباشد. یعنی یک جایی یک چیزی گفته، یک جای دیگر یک چیزی گفته که با این سازگاری ندارد. خب ببینید یک نکته اساسی این است که ما نه چیزی که از متن می‌فهمیم و نه چیزی که از جهان می‌فهمیم هیچ‌وقت قطعی نیست.

یعنی شما تقریباً نمی‌توانید بگویید که ادراکاتی که از یک سری کلی فلسفی نگاه کنید به موضوع این‌جوری نیست که من یک سری چیزهایی را از دنیا می‌فهمم و این‌ها قطعیت دارد برای من. حتی مثلاً فکت‌های خیلی ساده علمی را هم می‌شود به هر حال یک جوری شک کرد. چه برسد که حالا فرم تئوری داشته باشه.

این حالا چند درصد مثلاً جای شک مانده ممکن است خیلی قابل صرف‌نظر کردن باشه. همان‌طوری که ما نسبت به محسوساتی که مثلاً می‌بینیم اینکه مثلاً این صندلی الان وجود دارد معمولاً دیگر نمی‌گیم که در این مورد شک داریم ولی از نظر فلسفی حتی تو این هم می‌شود شک کرد. این وجود داشتنش یعنی چه می‌شه؟

شبهه‌هایی ایجاد کرد که حالا این صندلی مثلاً وجود دارد یعنی چی؟ عین همین مسئله در مورد متن هم هست دیگر. هیچ‌وقت کسی نمی‌تواند ادعا بکند که معنی یک عبارتی که در متن، هر متنی می‌خواهد باشه هرچقدر هم ساده نوشته شده باشه به هر حال من معنی یک عبارت را با استفاده از یک پیش‌زمینه‌هایی دارم می‌فهمم. بنابراین امکان خطا در دریافت کردن یک مفهومی از در متن هم حتماً وجود دارد دیگر.

درست؟ هیچ‌وقت این‌جوری نیست که یک چیزی صددرصد اینجا با یک چیز صددرصد این‌ور تناقض داشته باشه. ولی اساساً موضوع اشکال دینی به‌غیر از اینکه داخلی یک متن ممکن است ناسازگاری وجود داشته باشه، یک بخش عمده‌اش در واقع این است که ما چیزهایی از در متن به‌طور تقریبی می‌فهمیم، فکر می‌کنیم که این متن این را گفته و از دنیا یک چیزی به‌طور تقریبی چیز دیگه‌ای می‌فهمیم.

و خب در واقع تناقض‌های اصلی آن جاهایی بیشتر در واقع نمود پیدا می‌کنند که هم چیزی که از متن می‌فهمم احساس می‌کنم که این را خیلی خوب و قاطع دارم می‌فهمم تقریباً با احتمال زیادی درست است و هم چیزی که از دنیا می‌فهمم.

مثل اینکه در یک متنی با صراحت گفته شده باشه که زمین گرد نیست، کروی نیست و بعد من این را فهمیده باشم دیگر عکس هم گرفتیم یک جوری جزو دیگر تئوری نیست، یک فکته که به ما می‌گوید که زمین کروی نیست.

خب حالا بگذارید من یک خورده اینکه اساساً یک سری فکت‌هایی اینجا وجود داره، یک سری فکت‌ها هم خودمان می‌بینیم، این‌ها ممکن است با همدیگر تناقض پیدا بکنند. ولی یک خورده جلوتر برویم.

تئوری حقانیت متن مقدس

ببینید یک شبهه یا اشکال دینی نسبت به مثلاً قرآن به‌طور تبیین‌ناپذیری که ما یک یک تئوری‌ای داریم که به ما می‌گوید که قرآن مثلاً یک کتاب مقدسیه که خداوند این را مثلاً نازل کرده و یک جوری تئوری ما این است که هر چیزی که تو این نوشته شده مطابق با حقیقته و حتی حقایق مهم همه‌اش در واقع در این کتاب آمده و احکام هم همه احکام خوب و درستیه یعنی مطابق با عقل و عقل سلیم. این‌جوری نیست که مثلاً احکام غلط و بدی در این کتاب داشته باشه.

در واقع تئوری اصلی ما این است که کسی که این آورده از نظر به اصطلاح تئوری تکوین این کتاب از نظر ما که مذهبی هستیم این است که این کتابو پیغمبر از طرف خدا آورده دیگر خب حالا فرض کنید که یک نفر یک اشکالی پیدا کرد که قرار است یک مفهومی تو این کتاب پیدا کرد که با این تئوری سازگار نیست یعنی به نظر می‌آید که مخالف با حقیقته بعد من می‌خواهم یک خورده در واقع این را قبلاً تو جلسات قدیمی‌تری که داشتیم خیلی یکی دو جلسه در مورد این موضوعی که الان دارم مختصر صحبت می‌کنم صحبت کردیم خیلی کلی. بخواهیم بگوییم ببینید واقعاً این تئوری این کتاب از جانب خداست با آوردن یک مثال

نقض از بین نمیره مثل تئوری‌های مثلاً فرض کنید تو فیزیک اصلاً یک تئوری با یک مثال نقض از بین نمیره مگر اینکه تئوری جانشین داشته باشه این نکته مهمی که معمولاً خیلی بهش توجه نمی‌شود این است مثلاً فرض کنید الان مکانیک کوانتوم مشکلاتی دارد یک چیزهایی را نمی‌تواند توجیه کند از اول که مشکلات فکتاتی داشته الان یک مشکلات دیگه‌ای هم دارد مثلاً فرض کنید یک سری یک انتگرالی در انتگرال انرژی تو مکانیک کوانتوم بی‌نهایت می‌شود توجیه خوبی هم برایش ندارد.

خب یعنی یک جایی به هر حال این مکانیک کوانتوم ممکن است نقطه ضعف‌هایی داشته باشه یک چیزهایی را نتونه خوب توجیه کند با بعضی از فکت‌ها حتی جور در نیاد فرض کنید که یک تئوری فیزیکی به چنین مشکلی بر بخوره نتیجه‌اش چیه؟

نتیجه‌اش این است که ما این تئوری را بلافاصله می‌ندازیمش دور ما یک تئوری دیگه‌ای که نداریم جانشینش بکنیم یعنی واقعیت چیست وقتی که من واقعاً دارم سعی می‌کنم که دنیا را بفهمم مثلاً تئوری داشته باشم یا ببینم این کتاب خدا هست یا نه در مقابل این تئوری باید تئوری‌ای داشته باشم که جانشینش بشود این خیلی نکته مهمی است که معمولاً خیلی بهش دقت نمی‌کنند من می‌خواهم ببینید اشکال مذهبی در واقع اساسش این است که خب فرض کنید که این کتاب از جانب خدا نیست پیغمبر هم این کتابو نیاورده تئوری شما چیه؟

اگر یک نفر یک اشکالی در مورد قرآن بگیرد و من نتونم حتی توجیه کنم الان یک مشکلی تو قرآن پیدا بشود من جواب برایش ندارم بدهم نتیجه‌اش این است که من باید این تئوری خودم را کنار بگذارم این فرض خودم را کنار بگذارم که این کتاب از جانب خداست خب چه توجیه دیگه‌ای دارم؟

خب تئوری‌های دیگر چه می‌تواند باشه؟ مثلاً می‌تواند یک تئوری این باشه که پیغمبر فرد بسیار بسیار باهوشی بوده و این کتابو ۱۴۰۰ سال پیش با یک زیرکی فراوانی نوشته که خیلی چیزهای جالبی در آن هست ولی این‌ها خب یک مشکلاتی هم در آن هست خب؟

این یک تئوری دیگر واقعاً من دارم تئوری‌های موجود را می‌گویم یک تئوری موجود دیگر این است که پیغمبر دچار یک در واقع این‌جوری نبوده که آدم باهوشی که ادای پیغمبر را دارد درمیاره و ادعا ادعا می‌کند که بهش وحی می‌شود در حالی که خودش هم می‌داند که بهش وحی نمی‌شود فقط برای اینکه مردم را در واقع قانع بکند یک چنین حرفی دارد می‌زند در واقع خودآگاهانه نیست این اشتباهی که دارد می‌کند که فکر می‌کند بهش وحی می‌شود تئوری دیگر که مثلاً خیلی الان ممکن است در کسانی که مخالف هستند بیشتر طرفدار داشته باشه این است که یک. جوری گرفتار پیغمبر گرفتار یک چیزی تو مایه بیماری‌های اسکیزوفرنی و ایناست واقعاً فکر می‌کند

که یک صداهایی می‌شنوه واقعاً فکر می‌کند که دارد بهش وحی می‌شود و این‌ها در واقع یک جوری ندای مثلاً ضمیر ناخودآگاهشه که به صورت وحی نازل می‌شود و این هم به هر حال این‌ها را فکر می‌کند از طرف خداست و چیز می‌کند به عنوان وحی می‌گوید و حالا ممکن است شما تئوری‌های دیگر از تحلیل این‌ها هم تئوری‌هایی داشته باشید خب؟

در واقع تئوری‌های جدید دیگر نکته مهم این است که من در صورتی تئوری خودم را که مبناش این است که مثلاً این کتاب کتابیه که از طرف خدا آمده کنار می‌ذارم که مجموعه چیزهایی که فکت‌هایی که من نمی‌توانم توجیه بکنم بیشتر از یکی دیگر از این تئوری‌ها باشه این مثل همین تئوری‌های فیزیکی نگاه کنید یعنی فرض کنید که من الان واقعاً یک آیه‌ای تو قرآن نمی‌توانم توجیه کنم که معنایش چیست و درست است یا غلط است ولی بر اساس آن تئوری‌ها مشکلات بیشتری می‌بینم یعنی مثلاً اگر فرض بکنم که پیغمبر آدم خیلی باهوشیه این تئوری به نظر.

من ضعیف‌تر می‌آید از این تئوری که به دلیل با فکت‌های بیشتری جور نیست واقعیت‌های کمتری را توجیه می‌کند ما یک تئوری را برای چه می‌خوایم؟

واقعیت‌ها را تا حد ممکن توجیه کند فکت‌ها را در واقع توجیه بکند و یک جوری کمتر هم یک جایی فکتی پیدا بشود که این توجیه نمی‌کند هرچه بیشتر توجیه کننده باشه و کمتر نقطه مشکل داشته باشه تئوری بهتر است بنابراین صرف اینکه یک اشکال من می‌خواهم بگویم که این اشکال مذهبی گرفتن فقط این نیست که من بیام یک موضوعی را بگویم که فرضاً من با تئوری خودم که مثلاً کتاب خدا می‌دانم نمی‌توانم توجیه کنم باید در مقابلش شما هم یک تئوری داشته باشید و به من اجازه بدهید که من هم به.

شما اشکال بگیرم این نکته‌ای که معمولاً تو بحث‌ها رعایت نمی‌شود یعنی شما این‌هایی که به اصطلاح یک شبهه‌ای تو ذهنشون هست فقط در واقع نکته این است که یک مشکلی دارند با این واقعیت با اینکه این کتاب مثلاً کتاب خداست سازگار نیست.

خب من قبول می‌کنم که فرض کنید این واقعیت که شما از این متن می‌فهمید اینجاش فرض کنید که سازگار با اینکه این کتاب خداست نیست. خب؟ حالا شما چه می‌گید؟ فرض کنید اصلاً این تئوری را من گذاشتم کنار، باطل شد. خب پس این برای توجیه اینکه این کتاب چیست باید یک نفری حرفی داشته باشه دیگر.

به محض اینکه شما یک تئوری بدهید مثلاً دنبال این می‌رید که بگویید پیغمبر آدم باهوشی بوده که با هوش و درایت خودش یک چنین کاری کرده. من ممکن است به جای این ۱۰۰ تا مثلاً فکت از تو این کتاب بیارم که با این نمی‌خونه.

به نظر نمی‌آید که مثلاً با هوش، یک آدم باهوش تو آن قرن بتواند یک چنین حرفی زده باشه یا با مثلاً فرض کنید با مقدار حالا ادبیاتی که تو آن دوران وجود دارد بتوانید چنین متنی را تولید بکنید. دقت می‌کنید؟ این مشکل فقط اشکال وارد کردن به یک تئوری نیست.

همیشه باید حرف مثبت بزنید، به دیگران اشکال بگیرید در عین حال خودتان هم حرف مثبت داشته باشید. این چیزی است که معمولاً رعایت نمی‌شود. یعنی تئوری‌ها یک جوری با همدیگر باید رقابت کنند. این‌جوری نیست که من الان فرض کنید یک آدمی بیاید یک اشکال تو مکانیک کوانتوم بگیره، بگوید مکانیک کوانتوم باطل شد، بروید کنار.

مثلاً همه این‌هایی که مکانیک کوانتوم درس می‌دهند و همه جا، این‌ها همه بروند مثلاً دیگر خب تئوری ندارند دیگر. بعد ما فیزیک نداشته باشیم تو دنیا اصلاً. یک دوره‌ای پیش بیاید که اصولاً علم فیزیک وجود ندارد چون تئوری جانشین نداریم. آن تئوری هم که یک مشکلی در آن پیش آمد رفتن کنار نشستن.

واقعاً این‌جوری نیست. واقعیت این است که من دارم توصیف می‌کنم که خود شما که الان مذهبی هستید یا نیستید، یک آدمی که مذهبیه این‌جوری نیست که همه قرآن را می‌فهمد و به نظرش منطقی می‌آید. بلکه یک جوری بنا به ادعای خود قرآن، فهمیدن قرآن یک جوری معادله با فهمیدن همه کل حقیقته.

بنابراین واضح است که هر کسی تا آخر عمرش هم که مذهبیه یک جاهایی را ممکن است خوب نفهمه.

سوال و شبهه در برابر تئوری

یک سوال‌هایی وجود داشته باشه که خوب نمی‌تواند جواب کاملی برایش وجود ندارد. دقت می‌کنید؟ ولی این را ترجیح می‌دهیم به بقیه حرف‌هایی که می‌زنند. دقت می‌کنید؟ پس نکته این است که فقط ما دنبال این نیستیم که چیزی یک مشکلی پیدا شد بریم، این اصلاً یک جوری چیزی نیست دیگه، فیل نیست.

ما همیشه در همه جا، در همه بحث‌ها و واقعاً الان من این حرف‌ها را نزده باشم هم، شما خودتان این‌جوری، مکانیسم برخورد کردنتون با واقعیت‌ها معمولاً هم این‌جوریه، به طور منطقی هم این‌جوری است. یعنی از بین چیزهای موجود یکیش را انتخاب می‌کنید.

اصلاً یک آدمی که مذهبیه این‌جوری نیست که همه چیز به نظرش کاملاً روشن و توضیح شده‌ست و هیچ جایی هم به یک مسئله‌ای نه تو کتاب نه تو جهان برنمی‌خوره که با تئوری‌های دینی سازگاری‌اش کم باشه یا اصلاً ناسازگار باشه. ممکن است یک جاهایی مشکلاتی تو ذهنش باشه ولی موضوع این است که نمی‌ره سراغ اینکه این را کلاً بگذارد کنار، برای اینکه جانشینی برایش ندارد.

یعنی ما همیشه تا وقتی که یک عقایدی داریم، یک تئوری‌هایی داریم در مورد حالا مسائل مذهبی یا چیز دیگه، تا وقتی که جانشین پیدا نکنیم به طور طبیعی این‌ها را کنار نمی‌ذاریم. بدون تئوری زندگی نمی‌کنیم. خلاصه من باید یا مثلاً به وجود خدا و مثلاً مسائل مذهبی معتقد باشم یا نباشم.

نبودنش هم مشکل ایجاد می‌کند آخه. این‌جوری نیست که من این تئوری‌ام اگر دو تا اشکال داشت بذارمش کنار و بعد هم مشکلاتم حل بشود. به هر حال ما به طور طبیعی یک جوری تئوری‌پردازی می‌کنیم تو ذهن ما. یعنی یک آدم نمی‌تواند بگوید من جهان‌بینی ندارم. خلاصه یک فکری، یک تصوری از جهان داره، یک تصوری از اینکه می‌میره، مثلاً چه اتفاقی برایش می‌افتد دارد.

نمی‌تواند بگوید من هیچ‌چنین تصوراتی ندارم. بنابراین چون جهان‌بینی‌ها این‌جوری‌ان، تئوری‌ها جانشین همدیگر می‌شن، بنابراین صرف اینکه یک اشکالی تو ذهن شما هست و نمی‌توانید جواب بدید، این مسئله خاصی نیست. هیچ‌کی نمی‌تواند ادعا کند که قرآن را به طور کامل می‌فهمه، برای خاطر ادعایی که خود این کتاب دارد.

این کتاب یک ادعای منطقی‌بودن را با مثلاً حقایقی که انسان می‌تواند بفهمه و برایش مفیده را داره، بنابراین کسی می‌تواند ادعا کند که قرآن را کامل می‌فهمد و هیچ مشکلی نداره، هیچ‌جاییش نیست که برایش مبهم باشه یا یک حتی احساس ناسازگاری بکند مگر اینکه واقعاً ادعای خیلی بزرگی بکند که همه حقایق را کشف کرده.

من می‌خواهم این واقعاً تو ذهنتان باشه که قرار نیست که یک ذهن بدون اشکال داشته باشیم. هرچه اشکال کمتر باشه، اشکال‌های اساسی کمتر باشه، بهتر است. ولی این‌جوری نیست که فکر کنید که مثلاً یک روزی می‌شود به یک جایی برسید که هیچ سوالی تو ذهنتان نباشه، همه را جواب بدن.

مثلاً حتی اگر من الان همه سوال‌های موجود را جوابش را بلد باشم، وقت نمی‌شود همه‌اش را بهتان بگویم. بنابراین گاهی یک چنین جلساتی هم نمی‌شود مشکلات را همه را برطرف کرد. شما هر روز ممکن است یک اشکال جدید تو ذهنتان پیش بیاید. فقط نکته این است که این را بدونید که برعکسش هم همیشه نگاه کنید.

یعنی یک خورده بروید فکر کنید که مثلاً یک بار قرآن را با این فرض آدم بخونه که مثلاً این یک آدم خیلی باهوشیه دارد این را می‌نویسه، آن‌وقت هم می‌بینید که خیلی چیزهاش قابل توجیه نیست. یا مثلاً با تئوری اینکه این اسکیزوفرنی داشته، مثلاً خیلی چیزها قابل توجیه نیست.

مثلاً فرض کنید این‌هایی که خیلی اسکیزوفرنی دوست دارند این اصلاً به این توجه نمی‌کنم که کتاب‌های پنج‌گانه روان‌شناسی هیچ‌وقت یک آدم اسکیزوفرنیک ممکن است شعر بگوید ولی نمی‌تواند به طور چون از ناخودآگاهش دارد یک چیزی بیرون میاد، صنایع لفظی نمی‌تواند داشته باشه شعرش. خیلی.

این یک چیز خیلی بدیهیه که یک آدم اسکیزوفرنیک ممکن است یک شهودهای جالبی داشته باشه، ممکن است مثلاً الهامات خوبی داشته باشه، حتی شعر هم گفته باشه.

ولی اینکه بتواند مثلاً قافیه را خوب‌جوری دربیاره، مثلاً صنایع لفظی خیلی پیچیده ایجاد بکنه، به طور معمول این‌جوری نیست. برای اینکه ناخودآگاه اصولاً تصویری کار می‌کنه، لفظی کار نمی‌کند. بنابراین خیلی به نظر می‌آید که قرآن مثلاً نتیجه یک جور فعالیت ناخودآگاهه.

باز تئوری‌های موجود روان‌کاوی، اسکیزوفرنی خلاصه یک چیزی است که روان‌کاوا در موردش دارند بحث می‌کنند دیگر. چیزی که آن‌ها در مورد اسکیزوفرنی می‌گویند این نیست که یک نفر بتواند با استفاده از بیماری اسکیزوفرنی شعرهای پر از مثلاً نکات صنایع ادبی لفظی بگوید.

ممکن است هزارها خیلی چیزها را بتونن توجیه کنند که یک سری مثلاً تصاویری که تو قرآن هست، یک سری چیزهای شهودی خیلی جالبی که هست، ممکن است نتیجه الهامات ناخودآگاه باشه.

ولی قرآن از اول تا آخرش پر از صنایع خیلی بدیع لفظیه. که خیلی‌ها حداقل بعضی‌هاش به نظر می‌آید که هیچ سابقه‌ای هم در ادبیات عرب هم ندارد. حالا من هنوز به جمله نرسیدم که در مورد صنایع لفظی بحث بکنم، فعلاً داریم در مثلاً در مورد واژگان بحث می‌کنیم.

ولی بعداً خب در مورد این چیزها هم صحبت می‌کنیم. نکته این است که در واقع یک جوری به نظر من تئوری اسکیزوفرنی تمام آیات قرآن برایش اشکال‌ان. یعنی هیچ‌کدوم همه‌شان یک جوری مشکل دارد. یک نفری که به این تئوری معتقده باید این پیچیدگی‌های لفظی را توجیه کند و این همه‌جای قرآن هست.

بنابراین اگر ما مثلاً با تئوری‌مون چهار تا مشکل تو قرآن باقی‌مونده که نمی‌توانیم حل بکنیم، آن‌ها از اول تا آخرش اشکال دارند. این را همیشه دقت بکنید که ما صرفاً دنبال این نیستیم که به یک ذهن بدون اشکال کاملاً چیز برسیم، بدون سؤال حتی برسیم. و این قرار است که ما تئوری‌مون از تئوری‌های دیگر بهتر باشه، خودمان قانع بشویم که تئوری ما بهتر از تئوری‌های دیگر کار می‌کند.

خب. من که می‌خواهم اصلاً به غیر از قرآن، اگر مثلاً یک متن مذهبی مثلاً به هیچ‌چیزی دستور نده یا مثلاً یک عقیده‌ای را مثلاً بخواهد بیان کنه، نسبت عقل انسان به هیچ‌وجه مثلاً آن را قبول نداشته باشه، ما باید کدام را بپذیریم؟ خب ببین، این نکته باز این است دیگر.

تو این به هیچ‌وجهی که به کار بردی، خلاصه من عقلم یک چیزهایی را قطعاً می‌گه، عقلم خلاصه نمی‌کنه، عقلم خودم مثلاً آن را قبول می‌کنم، مثلاً یک چنین متنیه. خب ببین، ببین همیشه این‌جوری است دیگر.

یکی اینکه آن متن چیزی که دارد می‌گوید واقعاً چیه؟ که همیشه این جای سؤاله. که من هر متنی، هرچقدر ساده هم نوشته شده باشه، الان شما نگاه کنید ببینید این مثلاً قوانین را سعی می‌کنند در نهایت با وضوح بنویسن.

ولی ببینید چه می‌شود. منظور خاصی ندارم، ولی کلاً به هر حال می‌بینید که قوانین هرچقدر هم که با وضوح نوشته بشن، به هزار جور می‌شود برداشت‌های برعکس هم ازش کرد. یا مثلاً این کتابچه‌های کنکور را که هرچه سعی می‌کنند واضح‌تر بنویسن، معمولاً بدتر می‌شود.

مثلاً بیشتر سؤال ایجاد می‌کند. هی زیادتر توضیح می‌دن، هر سال هی بزرگ‌تر می‌شه، ولی بازم به نظر می‌آید مشکل حل نمی‌شود. همه‌اش مثلاً یک همیشه یک تعداد پاسخ‌گویی به سؤالات باید تشکیل بشود تا این دفترچه سؤال‌گیری را ببینیم در آن.

تردید و فهم حکم

من می‌خواهم بگویم که اینکه متن یک چیزی گفته، این همیشه باید درصدی از تردید همراه باشه. اینکه آیا ما معنی‌شو درست داریم می‌فهمیم؟

اگر حکمی صادر شده، حکم برای زمان من هم هست؟ شما یعنی در واقع اگر مثلاً شما برای اینکه به این مشکل بربخورید، یک عالم راه طی کنید. ولی متن را بگویید که من مطمئنم که درست فهمیدم.

من مطمئنم که تئوری این است که هر چیزی که تو این متن نوشته شده تا آخر زمان باید عیناً اجرا بشود. بعد مطمئن هستم که این مثلاً با عقل جور درنمی‌آد، مثلاً قابل اجرا نیست یا مشکل ایجاد می‌کند تا اینکه واقعاً به یک مشکل بربخورید. خب این در تمام این مراحل یک جوری هی چیز کم می‌شود دیگر.

این درصد احتمال اینکه این چیزی که شما دارید می‌فهمید درسته، از این‌ور کم می‌شه، آن‌ور هم همین‌جوری حالا من تحلیل بکنید می‌بینید که یک عالم ممکن است مشکل در قسمت چیزی که از واقعیت می‌فهمید مثلاً مشکل داشته باشه.

بنابراین فرهنگ خودتان یا مثلاً شرایط ویژه فرهنگی خودتان باعث شده که یک چیزی به وضوح برای‌تان غلط باشه، در حالی که مثلاً به طور بدیهی در زمان قدیم یک چیز درستی حساب می‌شده.

خب یعنی یک عالم شما باید تئوری داشته باشید، راه طی کرده باشید که دو تا چیز با هم دیگر برسن و کانفلیکت ایجاد کنند. بنابراین در واقع وقتی که یک چنین کانفلیکتی ایجاد می‌شه، من می‌خواهم همین چیزی که حالا می‌خواستم بگم، حالا را سؤالی هم ایشون، در واقع آن تئوری کلی چیه؟

فرض کنید که من یک چیزی از این متن خلاصه بیرون اومد، با یک درصدی از درستی و قطعیت، یک چیزی هم از من از جهان خارج و خودم در واقع می‌دانم که این دو تا با همدیگر تناقض دارند. با من چه کار باید کرد؟ خیلی واضح است که در چنین مواردی من باید نگاه کنم ببینم که کدومش منطقی‌تره به نظرم.

مثلاً فرض کنید که من به این نتیجه رسیدم که مثلاً زمین مطمئنم که زمین کروی است. حالا فرض کنید تو متن مقدسی که من بهش اعتقاد دارم و تا حالا هیچ مشکلی هم باهاش نداشتم یعنی خیلی خوب همه چیز را توجیه می‌کرد و خیلی متن خوبی بود نه فکر می‌کنم باشه.

فرض کنید که آنجا هم یک جوری با صراحت هرچه تمام‌تر نوشته که زمین کروی نیست و دیگر راه فرار و این‌ها هم در آن وجود نداشته باشه. خب چه کار می‌شود کرد؟ تو چنین مواردی؟ درست است که آنجا به عقل و این‌ها، می‌خواهد ابزار شناخت عقل بشود دیگر. بله.

یعنی به هر حال من این متن را هم یک جوری دارم تحت پوشش عقل و این‌ها قرار می‌دهم و می‌فهمم. من فهم من از جهان یک بخشیش مشترکه با فهم من از متن. یک خورده من نشستم حالا یک سری مختصات دارم، یک سری چیزها هم فکت‌ها هم از متن دارم می‌فهمم. یک جاهایی خلاصه عقل من دارد دخالت می‌کند. من می‌خواهم بگویم که این فکت بدیهیه.

آن هم آنجا خیلی قاطعانه گفته. همان کاری را باید کرد که شما یا واقعاً یک جوری به این نتیجه می‌رسید که هیچ جوری نمی‌توانید این متن را به عنوان متن مقدس نگه دارید. می‌توانید قائل به تحریفش بشوید. بگویید این جمله‌تون متن نبوده، وارد شده.

می‌توانید همین‌طوری که مسیحی‌ها و به اصطلاح این‌هایی که به کتب مقدس معتقدن و یک جاهایی می‌بینید با حقایق واضح علمی تناقض دارد عمل بکنید. بگویید که این نوع مثلاً برخوردش با مسائل علمی یک جوری مثلاً حالت رمزی دارد. مثلاً این زبان، زبانی که در مورد طبیعت اینجا دارد به کار می‌رود زبان واقعی علمی نیست. یعنی شما یا باید این متن را بگذارید کنار.

بگویید اصلاً خب من دیگر هیچ تئوری ندارم که این را نگهش دارم. خب؟ و یک تئوری جانشینی مثلاً دارم که بهتر از این کار می‌کند که بخواهم این را با این همه مشکلاتش نگه دارم. یکی این کاره. واقعاً یک تئوری جانشین به نظر من بهتر از آن تئوری عمل می‌کند که این کتاب، کتاب مقدسیه.

این‌قدر اشکالاتش زیاده که من ترجیح می‌دهم که یک چیز دیگر فرض کنم. یا اینکه فرض می‌کنم این کتاب مقدس به یک مشکلاتی در آن مثلاً پیش آمده. یا مثل فرض کنید همین کاری که مسیحی‌ها می‌کنند. زبان را در واقع زبان مجازی یک خورده فرض می‌کنند که مثلاً یک جور زبان اسطوره‌ایه.

بنابراین اگر یک حقیقتی را دارد بیان می‌کند اصولاً ربطی به مسائل علمی و واقعیت ندارد. یک جوری زبان، الان این بحث خیلی متداول و چنین مورد علاقه غربی‌هاست دیگر. مسیحی‌ها مثلاً اینکه در مورد زبان دین اصولاً زبان دین را جدای از زبان بیان واقعیت‌ها می‌دانند. در واقع به این تئوری رسیدن به دلیل همین مشکلاتش که توشون بوده.

در واقع می‌گویند که مثلاً در واقع بیشتر زبان برای بیان ارزش‌هاست. زبان اخلاقیه، نه زبان که در مورد واقعیت دارد بحث می‌کند. خلاصه این کانفلیکت‌ها وقتی که پیش می‌آید همیشه درصد‌هایی از احتمال خطا وجود دارد و بنابراین من بر حسب اینکه کدام یکی درصدش احتمال خطاش بیشتره ترجیح می‌دهم که آن را یک جوری در واقع فعلاً منتفی اعلام بکنم.

ببینید من یک چیزی که تو آن جلسات قبلاً هم روش بحث کردم سعی کنید وقتی که به این چیزها فکر می‌کنید فرض کنید واقعاً انگار هیچ مخالفی تو دنیا وجود ندارد. همه ما مثلاً یک لحظه فرض کنید که همه آدم‌های دنیا مطمئنن که این متن مقدس است، از طرف خداست. مطمئن هم هستند که خب، در یک جهانی وجود دارد که بهش دسترسی دارد.

و حالا یک تناقض‌هایی پیش آمده. بگذار من یک یک مثالی که قبلاً گفتم را دوباره تکرار بکنم. من تو این جلسات این اینجا نبودم. ببینید فرض کنید که شما تو یک آزمایشگاهی دارید کار می‌کنید و قرار است که یک چیزهایی را اندازه‌گیری بکنید، آزمایش‌های فیزیکی انجام بدهید و دستگاه‌هاتون خیلی دستگاه‌های خوب و درجه یکی نیست.

خودتان هم خیلی مشاهده‌گر، مثلاً زبردستی نیستید. یک دانشجو حالا فیزیک دارید سال اول بهتان آزمایش‌هایی گفتن انجام بدهید. حالا یک دفترچه‌ای وجود دارد که نتایج همین آزمایش‌هایی که شما قرار است انجام بدهید را با بهترین دستگاه‌ها و بهترین متخصصین انجام دادن، این را در آن ثبت کردن ولی به دلایلی این دفترچه ابهام پیدا کرده.

بعضی جاهاش قابل خواندن نیست. بعضی‌ها را خیلی خوب می‌شود خوند، بعضی‌ها را اصلاً نمی‌شود خوند، بعضی‌ها هم یک مقدار مبهمه. خب؟ حالا شما چه کار می‌کنید تو این‌جور وضعیتی؟ من می‌خواهم بگویم این یک مثال خوبی است برای اینکه شما وضعیت یک کتاب مقدس با فرض اینکه مطمئن نیستید این هرچه در آن نوشته درست است.

در حالی که در مورد چیزهایی که خودتان از دنیا می‌فهمید مطمئن نیستید همه‌چیز را درست دارید می‌فهمید. خیلی چیزها را ما فکر می‌کردیم یک روزی، این‌جور بدیهیاته ولی بعد معلوم شد که نیست. یعنی بر اساس پیش‌فرض‌های خلاصه ما یک چیزهایی را اشتباه می‌فهمیم. من می‌خواهم بگویم تو این شرایط آزمایش‌ها شما چه کار می‌کنید؟ خب واقعاً یک جوری قضاوت می‌کنید.

اگر یک جایی مثلاً مطمئنید، اصلاً می‌بینید عیناً می‌بینید که آنجا نوشته شده مثلاً ۷۴۴ شک ندارم. اصلاً ممکن است این آزمایش را دیگر انجام ندیم. اصلاً این آزمایش آنجا هست. یک جایی که مبهمه انجام می‌دید، می‌بینید اینجا مثلاً یک چیزی که دیده می‌شه، مثلاً یک چیزی حدود در مایه هفت و خورده‌ایه ولی شما به دست آوردید مثلاً یک صدم.

خب یک جوری ممکن است اعتماد بکنید به اینکه خب مثلاً حالا آن که تقریباً خوانده می‌شه، من هم دیگر یک چیزی خیلی پرت به دست آوردم، جانب آن را بگیرید.

و یک جاهایی نه، شما یکی از بهترین درس‌هاتون وقتی چند بار هم انجام می‌دید، یک نتیجه می‌ده، آنجا هم خیلی گنگ یک چیزی نوشته، ترجیح می‌دید که این را می‌خواهم بگویم یعنی اگر هیچ مخالفی وجود، کسی مزاحم ما نباشه، ما مطمئن باشیم که این کتاب، کتاب مقدسه، همه چیزهایی که در آن نوشته حقیقته و در عین حال یک سری ادعاهایی هم خودمان از جهان داریم، چه کار می‌کنیم؟

همین کار را می‌کنیم. یک جایی به وضوح یک چیزی نوشته، در حالی که من به وضوح این را نمی‌فهمم که غلط است یا درست است.

اگر خیلی واضح است این جمله‌ای که تو این متن نوشته شده، خیلی با درصد بالایی از اطمینان من می‌فهمم که این درست است. واقعاً اینکه هیچ چیزی را تو متن به وضوح آدم نمی‌فهمه، این یک واقعیته. همان‌طوری که تو جهان نمی‌فهمیم، تو متن بیشتر. یعنی زبان خیلی چیز پیچیده و مبهمیه.

یعنی آن زبان این جمله از کیه که می‌گوید زبان منشأ سوءتفاهم‌هاست؟ واقعاً این‌جوری است دیگر. زبان کلی توش، یک جمله معروفی از ویتگنشتاین (Wittgenstein) در مورد یک عمر فکر کردن در مورد خود زبان، این جمله معروفه که می‌گوید زبان کلافش در درو... انگار خواسته سرشو پیدا نکند. یعنی اصلاً چه جوری ما زبانو می‌فهمیم؟ چه جوری مثلاً معانی تولید می‌شن؟

صحبت می‌کنیم با هم دیگه، مفاهمه داریم در حالی که خیلی به نظر چیز پیچیده‌ای می‌آد، ولی همه دارند این کار را انجام می‌دهند. یک جوری اوایلش ویتگنشتاین فکر می‌کرد که تقریباً همه چیزهایی که دارد گفته می‌شود بی‌معنیه.

بعداً خودش شرح می‌دهد که تو دوره شروع دوره دوم فلسفه‌اش، خب این سؤال به نظرم واقعاً به طور جدی مطرحه که اگر همه این چیزها معنی نداره، چه جوری ماها به این راحتی با هم حرف می‌زنیم و در مورد خدا و اخلاقیات که از نظر ویتگنشتاین معنی نداره، معنی نداشت دوره اول فلسفه، به راحتی حرف می‌زنن، تحت تأثیر قرار می‌گیرن، از همدیگر چیزی یاد می‌گیرند.

زبان، پیچیدگی و بیان حقیقت

بعد یک جوری دارند این کار را می‌کنند دیگر.

به هر حال زبان یک چیزی است در عین پیچیدگیش، مثلاً یک یک جوری به هر حال دارد به خوبی ازش استفاده می‌شود. من می‌خواهم بگویم که اگر مشکلی وجود نداشت، این نکته مهم تو این بحث‌ها این است که همیشه یک آدم‌هایی منتظرن که شما مثلاً یک چیزی بگید، مثلاً فرض کنید که یک عده مخالف آن آزمایشگرایی‌ان که آن کتاب را نوشته و منتظرن که مثلاً شما بگویید که نه این نتیجه آزمایش، من بهش اعتماد نمی‌کنم.

این نتیجه آزمایش را من اطمینان نمی‌کنم، به آن نوشته آن کتاب اطمینان می‌کنم که بیان این را تو بوق و کرنا بکنند که بیا این همه ما می‌بینیم این آزمایش نتیجه‌اش این است ولی این مثلاً بنا به یک عقیده‌ای می‌گوید که آن چیزی که آنجا نوشته درست‌تره.

چون ما مخالف الان زیاد، یعنی تو این شرایط ضعیفی در واقع قرار گرفتیم، جذب این‌جوری نیست که خیلی راحت بتوانیم بشینیم بگوییم که بله من این چون تو این متن نوشته که اینجوریه، با اینکه حقایق علمی خیلی با این سازگار نیست، ولی من اینقدر این را قاطعانه دارم می‌فهمم که ترجیح می‌دهم این را نگه دارم.

بگویم حقایق علمی را باید بیشتر در موردش دقت کرد. دوباره انجام داد، تئوری‌هامونو ببینیم درست است یا نه. دقت می‌کنید؟ الان به نظر من این بحث‌هایی که دکتر سروش می‌کنه، این بحث قبض و بسط شریعت، دقیقاً در جهت این است که تمام سنگینی وزن را به سمت چیزهایی که ما خودمان از دنیا داریم می‌فهمیم بده.

این اصلاً شاید این گزاره عیناً و رسماً نمی‌نویسه، ولی اصولاً حرفش همین است که ما همیشه معارف چیزهایی که می‌فهمیم، این‌ها در واقع بیس فهمیدن متن‌ان. بنابراین اگر یک جایی متن با این‌ها در تناقض بود، مشکل را یک جوری باید تو متن رفع و رجوع کنیم.

هیچ‌وقت این‌جوری نیست که ما این حس را داشته باشیم که من از این متن یک چیزی می‌فهمم، پاشم وایسم، بلکه اینکه با همه حرف‌هایی که الان تو سنت علمی دارد گفته می‌شه، مثلاً مخالفت داشته باشیم.

ولی واقعیت این است اگر جذب این‌جوری نباشد و خیلی تو یک شرایط خوب و راحتی بشینیم فکر بکنیم، اگر احساسمون این است که این متن هرچه هست در آن درست است و در عین حال یک چیزهایی هم خودمان داریم از جهان می‌فهمیم، یک موازنه‌ای باید انجام بشود.

این‌جوری نیست که ترازو بشود همه حقایق از این ور به آن سمت. خلاصه با وجود اینکه زبان مبهمه، ما ممکن است یک واقعیت‌هایی را تو این متن به وضوح خوبی خیلی بیشتر از حقایق علمی حتی درک بکنیم.

پرسش و پاسخ

خب؟ بفرمایید. خب فرق مثلاً قرآن بیان‌کننده بیشترین واقعیت‌هایی باشه که داریم می‌بینیم با بهترین نوع مکتبی باشه که داریم از جهان می‌بینیم. حالا چطوری می‌توانیم بگوییم که حالا بیان‌کننده حقیقت‌ها هم هستش که مثلاً ما بهش اعتقاد داشته باشیم؟ یعنی چی؟

من سؤال را درست نفهمیدم. فرق بین ما می‌توانیم مثلاً ببینیمشون، کلام را باهاش مثلاً مقایسه کنیم با آن چیزی که تو جهان، جهان بیرونمون هست، مقایسه‌اش کنیم با مکتب‌های دیگر بعد بگوییم که مثلاً بیشترین واقعیت‌ها در قرآن هست تا مکتب‌های دیگر.

بعد خب نه مکتب‌های دیگه، حرف از مقایسه بین مکاتب دینی نیست. اصلاً من الان هرکی از قرآن هم ندارم. فرض بفرمایید که من در واقع یک چیزی خیلی کلی دارم. یعنی یک متن مقدس دارم که فکر می‌کنم هرچه در آن نوشته درست است. خودم هم و این چیزهایی که در آن نوشته، من باهاش مشکل دارم.

که یعنی چه حالا واقعیت به واقعیت نمی‌شود معتقد شد. چیزی که می‌شود معتقد شد به حقیقته. یعنی فرق بین واقعیت و حقیقت را چگونه باید فهمید؟ ببین من دو تا منبع برای کشف حقایق دارم. فرض فرض را بر این می‌گیرم که از قضای هست.

یک منبع، یک متنی که در آن همه حقایق نوشته شده مثلاً ولی مخدوشه یک خورده.

به دلیل اینکه زبان اصولاً خودش ابهام ایجاد می‌کند. یا من دارم یک سر کاملاً تئوری فرض می‌کنم. یک متن دارم در آن همه چیز نوشته شده، حقایق و من خودم هم مستقلاً می‌رم با واقعیت‌ها روبه‌رو می‌شم و حقایق را درک می‌کنم. خب؟ حالا این‌ها با همدیگر ممکن است تناقض داشته باشند. چه کار باید بکنم؟

بحثم یک چیز خیلی کلاً کاری به قرآن ندارم. این بحث را خیلی کلی دارم می‌کنم. همه چیز را فراموش کنید. فراموش کنید که ما الان در چه دوره تاریخی داریم زندگی می‌کنیم، قرون وسطاست، مثلاً صلیبی‌ها بقیه را می‌کشن یا مثلاً این دوران جدید مثلاً آمریکایی‌ها دارند بقیه را می‌کشن. کلاً موقعی یک نفر آن بالا هست که مثلاً قائل به این‌جور چیزهاست، خب؟

حالا این‌ها را فراموش کنید. ولی این بحث تئوری خیلی ساده‌ست. فرض کنید که یک متن وجود دارد شامل همه حقایق ولی مخدوشه به دلیل اینکه متنه. متن ذاتاً همیشه یک مقدار همراه با ابهامه. در آن‌ور هم فکر کنید که من در مورد حقایق خودم مستقلاً می‌توانم بروم واقعیت‌ها را مشاهده کنم با استفاده از روش‌های علمی و هزار تا پیش‌فرض‌هایی که وجود داره، یک چیزهایی را بفهمم.

حالا اینجا تناقض پیش می‌آید. بین این حقایقی که من از این می‌فهمم با استفاده از زبان و حقایقی که اینجا فهمیدم. دارم می‌گویم اگر هیچ مشکل خاصی نداشته باشیم، یک جوری باید معمولاً راه حل این است که ساده‌ترین راه حل این است که یک مقداری بعضی از چیزهایی که می‌فهمیم را در تعلیق قرار بدهیم به اصطلاح.

یعنی الان من نمی‌دانم که این درست دارد می‌گوید یا این. بنابراین اگر کسی نباشد که این وسط مثلاً من را به عجله بندازه، من می‌توانم بگویم خب من فعلاً قضاوت نمی‌کنم. دو تا حقیقت تقریباً هم‌وزن از نظر درصد خطا و این‌ها دارم. بنابراین می‌مونم ببینم کدومش درست است. ممکن است یک دفعه همه این و می‌دانم که این‌ور تحولات بزرگی ممکن است پیش بیاید.

همه تئوری‌ها یک دفعه عوض بشوند. آن‌ور هم همین‌جور. تو متن هم واقعاً یک دفعه ممکن است یک جوری شما قرائت جدیدی از متن پیدا بکنید. مثل همین بحث‌های زبان‌شناسی. که یک دفعه احساس بکنید که اشتباه می‌کردید که فرض کنید زبان این کتاب در مورد واقعیت‌ها بوده. زبان اخلاقی و ارزشیه.

بنابراین به فکت‌ها، مثلاً به واقعیت‌ها ارجاع نمی‌دهد اصولاً. ممکن است این خب یک دفعه اصلاً همه در واقع تئوری بیس خواندن متن را دارید تغییر می‌دید. من می‌خواهم بگویم که در شرایط از نظر روانی خیلی سالم و خوب ما یک چنین کاری می‌کنیم.

نه اینکه مثلاً یک دفعه از ترس بگوییم که نه هرچه از این‌ور آن‌ور حالا ۵۰ درصد هم حتی اگر احتمال درستی می‌گیم، این را می‌گیریم آن چیزی که ۱۰۰ درصد تا حالا من مطمئنم که این‌ور دارد می‌گوید را می‌ذاریم کنار.

یعنی یک جوری ارجحیت را بدهیم به چیزهایی که خودمان داریم می‌فهمیم. در حالی که ما می‌دانیم که این‌ها هر چندین چند دقیقه به چند دقیقه ممکن است زیر و را بشوند واقعاً.

فیزیک شما کاملاً این احتمال را می‌شود داد دیگر. فیزیک ممکن است زیر و را بشود. یعنی اصلاً یک همان‌طوری که مثلاً نسبیت مفهوم زمان رو، یک مفهوم خیلی بیسیکی که کسی بهش توجه نمی‌کرد و از مفهومش را در واقع یک جوری عوض کرد، همه فیزیک تحت تأثیر قرار گرفت.

یا مثلاً مفهوم جاذبه، همه چیز ممکن است در فیزیک برود زیر سؤال. بنابراین حتی چیزهای خیلی اساسی که شاید آدم به فکرش هم نرسه، یک روزی معلوم بشود که درست نبوده.

توجیه عقیده و ترجیح تئوری

من می‌خواهم بگویم که با این شرایطی که ما داریم، این متن ابهام‌های خودش را داره، احتمال خطاهای خودمان را می‌گیم، برداشت از این متن و آن‌ور هم یک احتمال خطاهایی داشت.

بنابراین خوب است که عادلانه بخواهیم برخورد بکنیم. اگر کسی بهمون فشاری نیاره، برخورد عادلانه این است که خیلی چیزها را باید تو حالت تعلیق قرار بدهیم. من نمی‌توانم قضاوت کنم که الان این با این مثلاً به تناقض رسیدن، این دارد درست می‌گوید یا نه. مخصوصاً در جایی که ساینس با یک متن مقدس به تناقض می‌رسه، ممکن است من ترجیح بدهم که فعلاً جواب ندم.

یا اگر تناقض یک جوری باشه که ترجیح بدهم متن را اصلاً بگذارم کنار یا همان بیس اینکه زبانش زبان واقعی هست یا نه را بگذارم کنار و یک تغییرات کلی در تئوری متن‌خوندن خودم بدهم. اگر مثل چیزی مثل کروی بودن زمین با مثلاً متن به تناقض برسد.

آن چیزی که آن متنی که ما داریم می‌فهمیم، یک مشاهده‌ای از آن متن داریم با این فرضی که این متن، متن مقدس هست. ولی خب مشاهده آن فایده‌اش این است که ما مشاهده مستقیمی که خودش حالا سر اعتبارش بحثه. آن‌وقت متنی که داریم می‌فهمیم، مسئله‌ی برداشت متن را باید با یک مجموع شواهدی که به ما می‌گوید این متن مثلاً کلاً متن مقدسه، خب؟

بعد اگر یک جا مشکل پیش بخوره، چه می‌شود دیگه؟ بعد در همه‌چی، مثلاً شما می‌گویید باید با همه‌چی می‌شود شک کرد، خب تو آن متنی که ما داریم شک می‌کنیم که درست می‌خواهیم بیایم یا نه، آن شواهدی هم که ما را معتقد کرده که این متن مقدسه، آن‌ها را هم باید بازبینی بکنیم.

بله. همین دیگه، می‌گویم می‌توانیم دوباره کاملاً مثلاً این را شک کنیم که آن مقدس نیست. آره، بله دیگر. من می‌گویم بگذاریم کنار یعنی اینکه از مقدس، از اینکه فرض کنیم که ممکن است اصلاً یک یک فرضیه دیگه، من اشتباه می‌کنم فرض می‌کنم این متن درستی‌ایه. یک دلایلی هیچ‌جوری نمی‌توانم توجیه‌اش کنم، می‌گویم این متن غلط است.

مثلاً یک جوری حالا یک یک تئوری می‌آرم که این متن هست، حالا من چرا فکر می‌کردم؟ بروم تو به قول تو آن بیس اینکه چگونه من به این نتیجه رسیده بودم که این یک متن مقدسه، یک اشکال پیدا کنم. بگویم آقا اصلاً اشتباه می‌کردم این متن مقدسه. مثلاً متن دیگه‌ای مقدسه یا متن مقدسی نداریم اصلاً، خب؟

بعد چیزهایی که می‌خواستم روش تأکید بکنم، یکی این است که دنبال یک ذهن بدون اشکال نباید بود. باید آدم یک یک آدم عاقل، نشانه‌ی عاقل بودن و صادق بودنش این است که چیزی را که قبول می‌کنه، عقیده‌ای را که قبول می‌کنه، واقعاً بتواند بگوید که این ترجیح دارد به بقیه‌ی عقایدی که رقیب این هستند.

یعنی من مثلاً احساس می‌کنم که به این معتقدم که مثلاً قرآن یک متن مقدسه، خب این یک تئوری‌های رقیب دارد. اینکه مثلاً پیغمبر خودش این را ساخته، نمی‌دانم حالا بیمار بوده یا یک چیزهای دیگه‌ای ممکن است بشود گفت.

من واقعاً باید احساس کنم که این عقیده‌ی من به مقدس بودن قرآن، این فکت‌های بیشتری را توجیه می‌کنه، اشکال کمتری دارد و من این مبجح این عقیده‌ی من که این را پذیرفتم به عنوان متن مقدس.

دفاع دارم. دفاع دارم در مقابل بقیه‌ی تئوری‌ها. و می‌خواهم بگویم که دفاع به معنای این نیست که من هیچ اشکالی ندارم. می‌فهمی؟ یک نکته و یک نکته‌ی دیگر هم این است که در کانفلیکت پیدا کردن متن با حقایقی که من مستقیماً از واقعیت می‌فهمم، در واقع به این سادگی نیست که من بتوانم راحت از یکی‌ش صرف‌نظر کنم.

اگر یک جوری بخواهم در واقع چیزهایی که در واقع با به همدیگر با هم یک کانفلیکت پیدا می‌کنن، مشکل پیدا می‌کنن، این‌ها را یک جوری باید یک قضاوتی بکنم که در چند درصد احتمال می‌دهم که این چیزی که دارم می‌فهمم هر دوتاش را درست دارم می‌فهمم که بعداً بروم سراغ اینکه تئوری‌های اساسی خودم را که اصلاً این متن مقدس هست یا این‌ها حقایق هستند آن‌ها را تشریح کنم.

در مورد این موضوع کم اومدن صندلی یک توطئه‌ای وجود دارد. توطئه این است که من اصولاً حالا دفعه‌ی قبل با این آقای محمودی که متهم به اینکه باعث و بانی این مشکل شده، ما قرار بود یک جلسه‌ی خصوصی داشته باشیم. بعد در مرکز مطالعات فرهنگی که چند تا صندلی بیشتر نبود، این جلسات شروع شد.

بعد آنجا به دلیل بی‌نظمی که وجود داشت، که سر ساعت ۶ معلوم نبود خدایی چه آنجا را می‌شود گرفت یا نمی‌گیره، اومدیم تو مدرسه. بعد یک عده رفتن مثلاً هی به این و آن گفتن و آن باعث شد تعداد زیاد شه. حالا توطئه این است که قرار شده که هیچ‌جایی بزرگ‌تر از اینجا نریم.

یعنی خود کوچک بودن اینجا یک حداقل می‌تواند در حد اینکه یک کنترلی باشه که مثلاً جمعیت دیگر بیشتر نشود. ها؟ یعنی من می‌خواهم بله. من قبل از اینکه کسی پیشنهاد بکند که مثلاً جای اینجا دارد کم‌کم کم می‌آید و برویم یک جای دیگه، این را گفتم که دیگر این پیشنهاد روش بحث نکنیم.

شما ببخشید، حالا این‌ها اصلاً خیلی مربوط نیستن، در واقع چیز نکنید. این‌که شما گفتید نه، سوال نامربوط بودن، جواب نامربوط مثلاً گفتید خب ما شاید دو تا تئوری داشته باشیم، حالا بگوییم باید بررسی کنیم که بخواهیم کدام را انتخاب کنیم، مثلاً احتمال درست بودن کدوم‌اش بیشتره. معیارتون را این گذاشتیم.

حالا فرض کنید که حالا ما دو تا تئوری داریم، یکیش مثلاً ۸۰ درصد برامون به دست می‌آید که درسته، یکی‌ش مثلاً ۷۰ درصد. حالا اگر یک ابهاماتی در هر دوتاش داره، حالا یکم شاید از این لحاظ که درست است بچرخه، ولی مثلاً اگر ما بخواهیم سمت ۸۰ درصدی را بگیریم، می‌خواهیم همان دردسرش باشه، سخت باشه یا مثلاً ما خودمان دوست داریم که این ۶۰ درصدی یا ۷۰ درصدی درست باشه، مثلاً لذت‌های دیگه‌مون را تأمین می‌کند.

آیا واقعاً ما باید معیاری که داریم که کدام را انتخاب می‌کنیم، فقط این است که بگوییم کدوم‌اش احتمال اینکه بهش بهتر باشه، آن را باید انتخاب کنیم؟ نه.

این‌ها تو همان بحث‌هایی که می‌گویم دو جلسه بحث کردیم، واقعاً فقط معیار برتری یک تئوری فقط توجیه کردن فکت‌ها نیست. زیبایی تئوری هم مثلاً برای ما، سادگی، زیبایی، این‌ها تو فیزیک هم همین‌طوریه. یعنی مثلاً شما موقعی که نسبیت انیشتین جانشین تئوری‌های رقیب شد، این‌طوری نبود که مکانیک کلاسیک برای آن آزمایش مایکلسون-مورلی هیچ‌چیزی نداشته باشه.

ولی این‌قدر جواب پیچیده و بدی داشتن که هیچ‌کی شک نکرد تو اینکه این جواب خوبی است و برویم این تئوری را در واقع بپذیریم. من مثلاً واقعاً سادگی و زیبایی جزو معیارهای درونی خود تئوریه، سازگار بودن خود تئوری. این به نظر می‌آید که در بحث کردن وقتی که حرف از رفع اشکال و رقابت تئوری هاست پارامتر اصلی توجیه کردن فکت هاست.

همونطور که شما همه مثلاً ساینس میگین همه جا میگین. به نظر می‌آید که وقتی که هر دوشو داری میگی یک امکانی دارد میخواستم بگویم خب یک نفرش از این است. بگی من می‌خواهم برای هر مسئله ای تو زندگیم انقدر فکر بکنم، اینقدر تئوری های مختلف بچینم، همشون هم انقدر اشکال دارن، هیچکدومشون هم مطمئن نیستم.

خب آخرش که می‌خواهم این را انتخاب کنم که میبینم زیباتره، با همان که دوست دارم انجام بدهم. خب ببینید شما ببینید همین نکته ای که شما دارید میگید، شما دارید یک جوری به هر حال اعتقادتون به تئوری را موجه میکنید. نکته همین است. من می‌خواهم بگویم که صرفاً یک عقیده موجه، اینکه من اعتقاد دارم مثلاً به قرآن، موجه بودنش معنایش این نیست که هیچ اشکالی ندارم.

موجه بودن معنایش این است که من واقعاً می‌توانم الان توجیه کنم. بگویم که این از بقیه تئوری ها بهتر است به دلیل فکت های بیشتری توجیه می‌کند یا اینکه مثلاً می‌گویم که این تقریباً معادل با فلان تئوری فکت ها را توجیه می‌کند و اشکال دارد ولی این زیباتره، بهتره، من دوست دارم این‌جوری باشه. خب می‌گویم این خلاصه، همینم شما دارید توجیه میکنید.

موجه بودن یک عقیده یعنی شما به هر حال بتوانید با یک نفر بگویید که من چرا این عقیده را انتخاب کردم. جواب، الان شما دارید جواب می‌دید دیگر. تقریباً فرض میکنید دو تا تئوری تقریباً معادلن ولی شما ترجیح می‌دید به دلایل درونی، مثلاً اخلاقی، از نظر زیبایی شناسی، مثلاً این تئوری را به آن یکی ترجیح می‌دید.

این خودش قابل مطرح کردن. این‌جوری نیست که یک تئوری هست که همه چیز را توجیه میکنه، کاملاً درسته، به نظر درست می‌رسد ولی شما حالا همین‌جوری به دلخواه یک تئوری کاملاً مثلاً فکت های زیادی بر علیهش وجود دارد را به دلیل زیبایی دارید قبول میکنید.

این را یعنی نمی‌توانید مطرح بکنید ولی تو یک شرایط تقریباً مساوی باید بشود رفت دنبال معیار های دیگر. این خودش موجه کردن عقیده است. یعنی خلاصه شما حرف دارید برای گفتن، دارید حرف میزنید دیگر.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. بفرمایید. بفرمایید. اولاً که در مورد قوه یا نه، اندازه گیری نه، من می‌خواهم مطرح کنم که خودمم موجه باشم. یعنی اولاً قرار است قابل بیان باشه موجه بودنش. شما قبول دارید اینو؟ نه.

بلکه من دارم در مورد شبهه و بحث صحبت میکنم. من تو فضای به اصطلاح آره، همه حرف هایی که دارم میزنم آره، تو فضای به اصطلاح بین الاذهانی. من می‌خواهم ببینم من یک چیزی دارم می‌گویم و دوست دارم بتوانم جواب بدهم. وگرنه آره، یک نفر می‌تواند کنار بشینه اصلاً حقایقی را دیده.

مثلاً یک شب یک فرشته ای آمده یک نفر گفته این قرآن از طرف خداست و این هم مطمئنه که این فرشته را دیده، هیچ توجیهی هم نداره، همه فکت هاش هم به نظرش غلط می‌آید ولی خب دیگر مطمئنه که این کتاب از طرف خداست.

این را نمی‌توانید شما بیاید در جمع مطرح کنید که من چون یک شب یک فرشته ای دیدم، شما هم بیاید اعتقاد پیدا کنید. من می‌خواهم برای خودش آره، اصلاً بحث فردی نیست.

ما با فرض اینکه می‌خواهیم در یک جایی که رقابت وجود دارد بین تئوری ها، چگونه می‌خواهم بگویم اصلاً اشکال مطرح یعنی یک نفر میپرسه، من می‌خواهم جواب بدهم و بعد با معیار هایی که به قول پوپر جنبه اجتماعی دارد.

معیار ها این‌جوری هم نیست که معیار های ثابتی باشه. واقعاً جنبه های اجتماعی که تو معیار های ساینس وجود داره، قرار است که این بحث به یک نتیجه ای برسد. ما کاملاً تو این فضا داریم بحث میکنیم.

فردیش که خب هر کسی می‌تواند خودش را قانع کرده باشه، کافیه. از نظر اخلاقی مهم این است که شما خودتان عقیدتون برای‌تان موجه باشه. یعنی مثلاً حالا ولی با دیدن یک فرشته خب برای‌تان موجهه دیگر. فرشته را دیدی، هیچ اصلاً بدی ندارد. بفرمایید. خب، در مورد این که ما اعتقاد داریم به کتاب مقدس، اعتقاد نداریم.

آره، اینجا در این کلاس اصلاً موضوع بحث قرآنه و من دارم این مقدمات را می‌گویم برای خاطر اینکه یک چیزی که به طور فردی، غیر از بحث هایی که مستقیماً در مورد قرآن من مطرح میکنم، یک چیزی که هی دارد تو این جلسات پیش میاد، پاسخ دادن به یک سری اشکالاته.

بنابراین من دارم خیلی کلی می‌گویم که اصلاً اشکال چیه، جواب، چه انتظاری باید داشته باشیم. و فقط مسئله بی اشکال کردن ذهن نیست، مسئله این است که رقابت بین تئوری هاست همیشه. یعنی این‌جوری باید به موضوع نگاه کنیم. این که الان مسئله این نیست. این بحث ها را نمیگیم.

به یک مطلب، به یک معتقد به یک کتاب، میایم یک سری حقایق معتقد میشیم، بعد حالا این حقایق آمده یک روشی هم واسه خودشان می‌گوید. روش هایی دارد. می‌گوییم ما برویم آن روش ها را. بعد حالا اگر مشکلی هم پیش بیاید تو آن روش ها، آن روش ها را می‌شود اصلاح کرد. ببین، اینجا بحث خاص من در مورد اشکالاتیه که به قرآن گرفته می‌شود.

ما اینجا ما چیزی خارج از بحث های مربوط به قرآن اینجا قرار نیست مطرح بکنیم. من بحثم، همه چیزهایی که دارم می‌گویم در مورد این است که ما یک متنی داریم و یک اشکال هایی پیش می‌آید.

مثلاً یک نفر ممکن است مثلاً موضوع برده داری به نظرش مشکل برسد. من می‌خواهم بگویم که این به عنوان یک اشکال مثلاً دید، که دارد مطرح می‌شود در مورد قرآن، بحث های کلیش چیه؟

چه وقتی یک چیزی را می‌گویم اشکال، چه وقتی می‌توانم مثلاً بگویم که جواب موضوع مثلاً در مورد قرآن، بحث‌های کلی‌اش چیه؟ چه وقتی یک چیزی را می‌گویم اشکال، چه وقتی می‌توانم مثلاً بگویم که جواب، جواب دادن چه جوریه؟

می‌توانم یک چیزی را به تعلیق، تو تعلیق نگه دارم؟ یا نمی‌تونم؟ قرار ما مثلاً همه اشکالات را جوابش را بلد باشیم، نباشیم، این بحث‌ها این‌جوری دارم می‌کنم. حالا مثلاً روند کلی شاید اعتقاد پیدا کردن به ادیان، این‌جوری نباشد که اولین متنی باشه من بخواهم جوابش را بدهم. ما در این چیزها خود خاص‌تر به این بحث می‌کنیم.

خب. اجازه بدهید من این‌ها مقدمات مسائل مربوط به شبهه و این‌ها. اجازه بدهید من در مورد این موضوع بودن فرهنگ بازرگانی که یکی از چیزهایی که دفعه قبل اول جلسه در موردش صحبت کردیم این بود که یک اشکالی گرفته می‌شود که فرهنگ، اصولاً یک اشکال وجود دارد که فرهنگ قوم مثلاً عرب در قرآن یک انعکاسی داشته.

حالا کم یا زیاد. در مورد این مثلاً که بحث‌هایی مطرح می‌کنند دیگر. یک خورده در مورد این من می‌خواهم صحبت کنم. باز این موضوع بازرگانی را می‌خواهم بگویم شاید یک بحث مختصری حالا نه خیلی زیاد ادامه پیدا بکنه، بیشتر در مورد یادآوری باشه. به در واقع یک نفر در این جلسه اصولاً یک خورده در منطق اینکه آیا بازتاب فرهنگ عرب در قرآن اصلاً اشکال حساب می‌شود یا نمی‌شه؟ بعضی‌ها معتقدن نمی‌شود. الان حداقل ما دو سه نفر در همین ایران داریم، مقاله هم نوشتن، اشاره می‌کنند به اینکه این یک مشکلی نیست.

به دلایلی مثلاً خداوند ترجیح داده که این بازتاب داشته باشه. حالا سعی می‌کنند این را توضیح بدن. من توضیحات این را خیلی نمی‌فهمم. مثلاً یک توضیحی که می‌دهند این است که می‌گویند که یک جوری در واقع وقتی آن‌ها در واقع ببینید بازتاب فرهنگ در این حد ممکن است باشه، یک عقیده غلطی وجود دارد در عربستان.

مثلاً معتقدن که یک موجودی به اسم جن وجود دارد. خب؟ آن که لزوم ندارد که در قرآن بازتاب پیدا کند. اگر مثلاً فرض کن خداوند دارد کتاب قرآن را می‌فرسته، آن‌ها به خیلی چیزها ممکن است معتقد باشن، چیزهای خرافه‌پرست. به خیلی خرافات دیگر هم معتقد بودن. اینکه یک چیزی در قرآن بازتاب پیدا کرده، چه توجیهی می‌تواند داشته باشه؟

آن‌ها مثلاً یک جوری می‌گویند که این یک جوری محرم شدن با مردمه. مثل اینکه اعتمادشون را آدم جلب کند. می‌گویند وقتی آدم با یک کودکی سروکارش می‌افتد باید به زبان همان کودک صحبت کند. این‌ها دنیا را یک جوری خاصی می‌دیدن. قرآن هم مثلاً یک جوری نه تنها تکذیب نکرده عقایدشون رو، یک جاهایی تلویحاً تأیید هم کرده برای اینکه این‌ها مثلاً بیشتر گوش بدن.

این یک توجیهیه که برای این موضوع می‌کنند. نمی‌دانم والا. من که نمی‌فهمم. واقعاً حالا اینکه در بازتاب فرهنگ یک نکته این بود که واژگان اصولاً زبان حامل فرهنگه. حالا در حد واژگان که فکر کنم به آمریکا هم بحث کردم که به نظر می‌آید که از نظر نوع جهان‌بینی بازتاب پیدا نکرده.

با آن حرف‌هایی که ایزوتسو می‌زنه، نمی‌دانم من کاملاً قانع‌کننده‌ست که از این موضوع بگذریم. یک سری فکت‌های زوجی هم می‌آرن. مثل همان موضوعی که دفعه قبل هم یک خورده در موردش بحث کردیم. مثلاً اینکه توصیف بهشت و جهنم مطابق میل اعراب. نمی‌دانم موضوع اینکه یکی از فکت‌هایی که می‌آرن این است که موضوع هفت آسمان.

یعنی اصولاً آسمان‌ها در قرآن مطابق با هیئت بطلمیوسی که الان باطل شده. این یک نکته. همین موضوع وجود جن. و بعضی چیزهای دیگه‌ای که الان ممکن است خرافات محسوب بشود.

این‌ها را در واقع این حداقل را می‌خواهم بگویم این را قبول بکنید که اگر یک حقیقتی وجود دارد که یعنی یک عقیده باطلی بین اعراب وجود دارد وجود داشته و این در قرآن انعکاس پیدا کرده، این اشکاله دیگر.

این‌طوری این را نمی‌شود ممکن است یک نفر این آقای محمد شماره ۲، ایشان محمد شماره ۱، آقای نوروزی. ایشان در این جلسه بحثش این بود که می‌گفت اصلاً هرچقدر اگر ما قبول بکنیم که توصیف بهشت و جهنم مطابق میل اعرابه، این خیلی اشکالی ندارد.

بله درست است آقای شماره ۲، خیلی اشکالی ندارد. اصلاً رسماً بیایم بگوییم که خداوند به دلیل اینکه می‌خواست نظر این‌ها را جلب کنه، بهشت و جهنم را یک طوری توصیف کرده که خیلی خوشایند باشه. خب؟ و ما هم الان می‌فهمیم. یعنی هدف این است که خوشایند، بهشت مثلاً فرض کنید خوشایندترین چیز ممکن است. قرآن، خدا این را می‌خواهد بگوید.

می‌خواهد بگوید بهشت خوشایندترین چیز ممکن برای انسانه و جهنم بدترین چیز ممکن. خب؟ حالا برای اینکه به اعراب بگوید خوشایندترین چیزها را برای آن‌ها نام برده، بدترین چیزها را هم برای‌شان نام برده و ما هم که الان می‌خونیم می‌فهمیم که آن‌ها چه چیزهایی را دوست داشتن. پس منظور این است که هرچه که دوست دارید این است.

می‌فهمید چه می‌گم؟ یعنی یک جوری با یک واسطه‌ای خلاصه با اینکه ما ذهنیت اعراب را می‌شناسیم، یک جوری درک بکنیم که این توصیف‌ها یعنی اینکه چیزهای خیلی خوب و آن توصیف‌ها یعنی چیزهای خیلی بد. و نه اینکه الان ما این‌ها را خیلی دوست نداشته باشیم و آن‌ها را خیلی بد ندونیم. ببینید این فرق می‌کند.

حالا من این را قبول دارم که می‌شود مثلاً یک چنین توجیهاتی کرد. حالا خودم شخصاً نظرم این نیست ولی می‌شود از این توجیهات کرد. خب. آدامس می‌خواهم بخورم. بله به هر حال ولی حالا مثلاً فرض کنید یک موضوعی مثل هیئت بطلمیوسی. فرض کنید یک هیئتی، یک نظریه علمی باطل شده وجود دارد که لزومی هم ندارد تو قرآن بیاید و این آمده.

این را دیگر نمی‌شود چیز کرد. یعنی ما یک جوری به هر حال ما به عنوان یک اشکال قبول بکنیم که این یا به بطلمیوسی نیست یا نظریه‌های علمی جدید یا نظریه بطلمیوسی تو قرآن این‌جوریه، بطلمیوسی درست است. به هر حال وقتی که دارد به یک نظریه اشاره می‌کند که فرضاً باطل شده، اگر یک چنین چیزی در قرآن باشه، خب واقعاً اشکاله دیگر.

این فرق می‌کند با موضوع توصیف که بهش اشاره کردم. یا فرق می‌کند مثلاً با این موضوع که فرهنگ بازرگانی در قرآن انعکاس پیدا کرده. ممکن است یک نفر، کما اینکه مثلاً ایشان جلسه قبل می‌گفت، که بله مثلاً فرهنگ بازرگانی آنجا بوده، دامن دست بوده و تمثیل‌ها را خداوند از فرهنگ بازرگانی گرفته و ما هم که خب می‌فهمیم فرهنگ بازرگانی چیست.

ولی اینکه خود آن بازرگان نباشیم، این‌جوری نیست که مانع فهم ما بشود. در واقع به دلیل اینکه آن زبان آنجا این‌شکلی بوده، از آن فرهنگ هم استفاده شده. من باز این هم قبول ندارم ولی این توجیه توجیه نادرستی نیست. من می‌خواهم بگویم این مسئله بازتاب فرهنگ، حداقل این را قبول کنید.

وقتی که به حد چیزی می‌رسه، اینکه یک نظریه علمی قدیمی یا یک فکت‌های علمی که الان متناقض با چیزهایی که ما می‌فهمیم اگر تو قرآن هست، این را باید واقعاً رفت دیگر یک کاریش کرد دیگر.

همین‌جوری نمی‌شود با این توجیه‌های کلی نمی‌شود برطرفش کرد. من می‌خواهم بگویم این درس‌هایی که می‌کردیم یک جوری داشت به این سمت می‌رفت که اصلاً این موضوع بازتاب فرهنگ در قرآن اصلاً اشکالی نیست.

لازم نیست خیلی جواب بدهیم. حداقل در حد اینکه یعنی به حقایقی اشاره شده که درست نیستند. ما می‌دانیم که الان این‌ها درست نیستند و به عنوان حقیقت اشاره شده. مثل مثلاً فرض کنید اگر تو قرآن می‌گفت زمین کروی نیست، خب این یک مشکلی بود دیگر. یعنی یک عقیده باطل زمان پیامبر آمده تو قرآن.

این با اینکه خداوند این کتاب را به عنوان کتاب مقدس فرستاده باشه، یک خورده مشکل دارد. یک جایی باید در مورد این مشکل حل بکنیم. با توجیه کلی نمی‌شود حل کرد. این حالا این مسئله فرهنگ بازرگانی را من جلسه قبل فقط می‌خواهم یادآوری بکنم که کلیاتش چه بود. دو تا در واقع اشکال از دو جهت.

یکی اینکه واژگان بازرگانی تو قرآن زیاده.

مفاهیم کسب و اجر و تجارت

مثل مثلاً خرید و فروش و نمی‌دانم حالا خیلی چیزهایی که مثل مثلاً کسب و اجر و اشترا، خسران، حتی در یک مقاله‌ای هست از اینکه ترازو، وزن، این‌ها مثلاً مفاهیمی‌ان که آنجا متداول بوده و این‌ها تو قرآن منعکس شده. بنابراین یک جوری به نظر می‌آید که تحت تأثیر همین فرهنگ موجود این عبارات منعکس شدن تو قرآن و ازشان استفاده شده.

و نکته دوم به غیر از کاربرد این واژه‌ها که می‌گویند زیاده، این است که از تمثیل‌های خیلی اساسی استفاده شده که جنبه بازرگانی دارد. مثل اینکه من مثلاً این تمثیلی که تو قرآن هست که یک جوری انگار ما تو این دوره داریم یک دوره کسبه که بعد اجرش را در آینده مثلاً قرار است دریافت بکنیم.

یک جوری این وضعیت دنیا و آخرت مثل یک حالت مبادله کردن و از همین الفاظ هم استفاده می‌شود. مثلاً لفظ اشترا می‌آید. در حیات دنیا و آخرت. خب؟ ببخشید اینکه این‌جوری مثلاً خب فرض کنید این الفاظ هست تو قرآن، این را نمی‌شود این‌جوری توجیه کرد که قرآن مثلاً می‌خواهد بگوید که این دنیایی که الان ما در آن هستیم در واقع یک انعکاسی از حقیقت از حقایقه.

بعداً مثلاً می‌آید می‌گوید که حقایق آن عالم یک دونه‌اش انعکاسش می‌شود سریع فروش مثلاً. خب؟ خب من می‌خواهم بگویم که این‌جوری می‌شود توجیه کرد دیگر. نه اینکه خب من توجیهش را نگفتم.

اشکال را گفتم که این مثلاً واژه اشکال این است که یک سری واژه‌ها وجود دارد و اینکه در واقع این‌جوری، مثل اینکه فرض کنید که یک آدمی که غرق در مثلاً شغل خودشه، وقتی در مورد چیزهای دیگر هم که دارد صحبت می‌کند و دارد صحبت می‌کنه، کار و کاسبی شغل خودش هست می‌زنند.

و یک آدم یک نمایش کمدی خیلی جالب و کوتاهی داشتم پیش خراب. ما این را می‌گوییم بابا حالا بیا ببینیم دکتر، آخه این اصلاً از اول که داشتیم اینقدر بالا، اصلاً درست، مسائلش درست نیست. ما غذای درست را می‌گوییم بخوریم. هرچه آن میگفت، یک جوری با استفاده از الفاظ و تصورات معماری و خودش میتونست ساختمان در مورد این قضیه صحبت میکرد.

نمی‌خواهم اسمش را ببرم دکتر. بله. یادم نیست. ولی به هر حال با توجه به اینکه عربی بازی کرده بود خیلی جالب بود. این نحوه بیان کردن و به اصطلاح لهجه اصفهانی خیلی خوبش. حالا این می‌خواهم بگویم یعنی یک خورده اشکال این است که این‌جوری است.

یعنی یک جوری انگار که این اینقدر نه فقط در واقع فرض این است که پیغمبر خودشان قاطی همین مردم بوده و فرهنگ بازرگانی داشته، قرآن هم که آمده به این صورت ناخودآگاه یک عالم مثلاً الفاظ بازرگانی در آن به کار برده و حتی مفاهیم بازرگانی و تمثیل‌ها را از بازرگانی گرفته.

اشکال این است. خب؟ خب حالا بگذارید همین‌جا یک بحث بکنیم در مورد اینکه این اشکال ببینید یک چیزی که من خوب می‌توانم کلیات میگفتم، اینکه یک فکت، در واقع اینجا یک فکتی دارد ارائه میشه، خب؟

که یک جوری توجیه مناسبیه برای تئوری اینکه پیغمبر خودش آگاهانه قرآن را دارد مینویسه. دقت میکنید؟ این‌جوری بازرگانی را می‌گوید. بله. یا ناخودآگاه، بله. به هر حال برای تئوری‌هایی که فلان این‌ها که به اصطلاح بله پیغمبر بوده واقعاً یا نه. من می‌خواهم بگویم که اینکه این اشکال چیه؟

تعریف اشکال یک چیزی است که من نتونم توجیه کنم. نه اینکه، ببینید خیلی از اشکال را من بعداً حالا شاید یک مثال‌های پیش بیاید واقعاً بنویسم. اشکال این‌جوری مطرح می‌شود. یک چیزی را می‌گویند و بعد با مثلاً فرض کن یک تئوری میگن، تئوری اینکه پیغمبر اسکیزوفرنی داشته و این‌ها را از ضمیر ناخودآگاهش این مفاهیم دارد می‌آید بیرون.

بعد بلافاصله هفت هشت ده تا فکت میارن که خیلی خوب توسط آن تئوری اسکیزوفرنی توجیه می‌شود. و این حس را ایجاد می‌کند که این تئوری درست است. مثل مثلاً فرض کنید این موضوع، اصلاً در یکی از کتاب‌هایی که در مورد اسکیزوفرنی مطرح کرده، موضوع اینکه اولش یک دوره سکت در این بحث پیش آمده.

این را سعی می‌کند با استفاده از داده‌های روان‌کاوی که حالا خیلی هم جنبه علمی و دقیقی ندارند این را توجیه کند که آدمی که دچار مثلاً توهمات اسکیزوفرنی میشه، آن اوایلش ممکن است یک مدتی این حالت‌ها با اختلال‌هایی در واقع مواجه بشه، بعداً از یک جایی به بعد دیگر کاملاً تو آن عالم غرق می‌شود.

این اصلاً این موضوع، موضوع‌های این شکلی مطرح کردن که یک تئوری بگویند و یک تایید برایش بگویند. خیلی‌ها در مورد این، یعنی کتاب‌های جدی مطرحی که میخونن، کتاب‌هایی که بر علیه مثلاً اسلام نوشته میشه، بیشتر این چیزی که در آن هست این است که یک تئوری طرف در واقع درست می‌کند و بعد فکت میاره برایش.

در حالی که برای تایید یک تئوری فقط این نیست که من یک تئوری بیارم و هزار تا چیز را باهاش توجیه کنم. مسئله این است که باید بتوانم تئوری‌های دیگر را رد بکنم. دقت میکنید؟ بله مقایسه بکنم ولی واقعاً بیشتر، معمولاً این‌جوری است که تمام این کتاب‌هایی که در مورد اسلام حداقل نوشته شده و من میشناسم، تئوری منسجمی ندارند.

یعنی شما یک کتاب پیدا نمیکنید بر اساس اسکیزوفرنی. هر جایی که لازم است هست پیغمبر مثلاً آدم باهوشی میشه، یک جایی هم مثلاً قرار بوده یک چیزی را رد توجیه بشه، میان سراغ ضمیر ناخودآگاهش و همین‌طور یک جوری نوسان می‌کنند بین چند تا تئوری تا همه فکت‌ها توجیه بشود.

یعنی این شکلی نیست که خلاصه‌اش یک تئوری از اول بگن، بگویند تعهدم این است که این تئوری را تا آخر حفظ بکنم و بعد همه فکت‌ها را توجیه کنم و شروع کنم فکت آوردن بر علیه بقیه تئوری‌ها. ایشان در واقع چیزی که دارد می‌گوید این است که اصلاً این را قبول ندارد که این با تئوری‌ای که از جانب خداست توجیه نمی‌شود. مثل همان توجیهی که گفتم.

یعنی مثلاً خداوند ممکن است به دلیل اینکه آنجا الفاظ بازرگانی رایجه، ترجیح داده که مثلاً از این الفاظ استفاده بکند. این لزوماً ما در واقع چیزی نیست که بشود باهاش رد کرد که پیغمبر پیغمبر نیست. دقت میکنید؟ یعنی نکته این است که اصلاً این بحثی که داریم میکنیم اصلاً یک اشکال نیست. یعنی ردکننده‌ی تئوری اول نیست.

درست است که با تئوری‌های دیگر هم خیلی خوب دارد توجیه می‌شود. ممکن است حتی یک نفر بگوید با تئوری دوم بهتر از همه تئوری‌ها دارد توجیه می‌شود. یعنی خیلی روون و ساده آدم یعنی‌اش خوب دارد توجیه می‌شود. یک چیزی که خیلی خوب با یک تئوری توجیه می‌شود یعنی اینکه اگر من فکت‌ها را ندیده باشم، خود تئوری را بدونم حدس میزنم که این‌جوری هست.

نه اینکه بعد بروم فکت را ببینم و بگویم نه خب حالا این فکت این‌جوری باز قابل توجیه هست. دقت میکنید چه میگم؟ یعنی با خب حالا من یک دانه آدرس برای شما فرستادم، خب؟ و با هرچه که یک دانه واسه شما فرستادم، خب؟ خب؟ من فکر کنم خب حالا این یک حد زمان یک بیماری می‌گیرد.

الان مثلاً فرض کنید تو قرآن هم پر بود. یک خیریاتی را این‌ها کار کردن. بله. این فرمول از این می‌شود داد، ما نمیومدیم بگوییم که مثلاً یک یک یک اشتباهی که در فور و اینا، که بگوییم خب مثلاً چون پیامبر مثلاً خیریه یا مثلاً چون تو عربستان مثلاً لباس نیست، مثلاً خب تو قرآن مثلاً این الفاظ زیاد بوده.

این‌جوری توجیه می‌کنیم که می‌گوییم پس مثلاً لباس، مثلاً جوراب، در واقع این‌ها در واقع با بازتابِ در واقعیتِ مثلاً آن اونِ واقعی. این را می‌توانیم بگوییم. آره، می‌فهمم. خب وقتی تجارت هم زیاد آمده تو قرآن، دلیلش این است که تجارت واقعاً یک بازتابِ چیزتریه. آره، بعد خودِ حدیث. اولین نکته‌ای که می‌خواهم بگویم همین است. دفعه قبل هم در موردش بحث کردیم که رفعِ این اشکال.

ببینید، من دارم یک چیزِ خیلی کلی می‌گویم. آن هم این است که اصولاً وقتی یک اشکال پرسیده می‌شه، اینکه تئوری‌های دیگر مثلاً خیلی خوب دارند توجیه می‌کنند. با یک تئوری ممکن است این بدیهی باشه. یعنی شما چشمتون هم ببندید، انتظارتون این است که خب پیامبر یک آدم در فرهنگ دارد زندگی می‌کنه، از همان واژه‌ها دارد استفاده می‌کند.

از همان تمثیلات استفاده می‌کند. خب؟ مخصوصاً با آن تئوریِ دوم خیلی خیلی خوب می‌شود این را پیش‌بینی کرد، بچه‌ها. ولی این‌جوری نیست که تئوریِ اول نقض بکند. به انحای مختلف به طورِ کلی می‌شود پاسخ داد. اصلاً خداوند ممکن است برای فهمِ بهترِ مردم، یک سری الفاظی که برای‌شان آشنا بوده رو، خب؟

من می‌خواهم بگویم که اصولاً این الان از نوعِ اشکال‌هایی که خیلی اشکال‌های جدی‌ای هستند و نقض‌کننده‌ی تئوری اصلاً نیست. یک اشکالِ خیلی مختصریه. ولی حالا واقعیت این است که من می‌خواهم جدا از اینکه می‌خواهم اشکال رفع بکنیم یا اشکال رفع نکنیم، چند تا نکته هست. یکی چیزهایی که من دفعه قبل گفتم، دیگر با خیلی سریع می‌خواهم بهش اشاره بکنم.

یکی اینکه این مفاهیمی که می‌گویند مفاهیمِ بازرگانی‌ان، مثلِ کسب، مثلاً یا عجز، خسران، این‌ها این‌قدر مفاهیمِ کلی‌ای هستند که من اعتقادم این است که اصلاً نمی‌شود بگوییم این‌ها حذف‌ان. یعنی کسب تو قرآن، درست است یک واژه‌ی مربوط به داد و ستدِ، ولی به معنایِ به‌دست‌آوردن دارد استفاده می‌شه، نه به معنایِ پول‌دادن و یک چیزی خریدن، مثلاً.

یعنی تو یک مفهومِ خیلی کلی‌تر ازش استفاده می‌شود. یا مفهومِ اشترا و معنایِ خرید و فروش واقعاً نیست. معنایِ مبادله‌ست. یعنی یک چیزی دادن و یک چیزی گرفتن. یعنی این واژه‌ها درست است واژه‌هایی‌ان که به اصطلاح واژه‌هایِ بازرگانی‌ان، ولی در مفاهیمِ خیلی فلسفی‌تری دارند ظاهر می‌شوند تو قرآن. دقت می‌کنید؟

واژه اشترا و گسترش معنا

این‌جوری نیست که وقتی حرف از واژه‌ی اشترا تو قرآن هست، به معنایِ خرید و فروشِ واقعاً. از این واژه دارد استفاده می‌کند تو یک مفهومِ خیلی کلی‌تر. یک چیزی به نظر می‌آید که نمی‌شود این مفهومِ کلی را واقعاً تویِ زبان چیزی جاش نداشت و راحت حذف کرد. به هر حال این مفهومِ کسب باید یک چیزی جاش استفاده بشود.

یعنی این مفهومِ قابلِ‌حذف نیست. ربطی هم به کسب و کارِ تجاری ندارد. ربطش هم به یک فطرتی آدم بستگی دارد. من می‌خواهم بگویم که آره، مثلاً یک جوری با همان تئوریِ جهانِ فطرت قابلِ توجیهه. یعنی هر انسانی مطلقاً تویِ زندگیِ خودش چیزهایی به‌دست می‌آورد و یک مبادله‌ای دارد انجام می‌دهد.

بینِ مثلاً انرژی‌ای که دارد صرف می‌کنه، پتانسیل‌هایِ خودش را تمام می‌کند و این زبانِ خوبی برایِ بحث‌کردنِ همان چیز. خب، من یک آدم تصور کن که جامعه نبوده. یعنی مثلاً بله. ولی باز کسب می‌کند. ببینید، آن که قرآن را بخونه نمی‌فهمه این را. مثلاً بله. این‌ها را می‌خونه، آن‌قدر که دارد دیگر.

یعنی برایِ یک آدم نه نه، جهانِ فطرت منظور یک آدمِ زولِ نیست. جهانِ فطرت شاملِ مثلاً زندگی‌کردن تو اجتماع می‌شود. یک عالمه طبیعی زندگی کرده. اصلاً آن‌قدر هم حتی‌الامکان، حتی آدمِ که تنها زندگی می‌کنه، یا نمی‌فهمه. این اصلاً یک بدیهیه. ولی تو اصولاً از این خیلی چیزها را نمی‌فهمه. به قولِ یک نفر عربی هم بلد نیست.

نه، منظورِ جهانِ فطرت منظور یک موجودِ تنها. ولی آن آدم ممکن است یک جوری مثلاً اگر زندگیِ معنویِ خوبی داشته، این قسمت‌هایی که مربوط به رابطه با خداست را خوب بفهمه. آره، یک ذره. ولی من اجتماع را که ندیده، مثلاً یک موجوداتی را که ندیده نمی‌فهمه. این‌جوری نیست که آره، بله.

این یک ذره را نمی‌فهمه. آره، این بدیهیه. اصلاً این که خیلی واضح است که یک آدمِ خیلی بدوی، من فکر می‌کنم آن جلساتِ اول که بحثِ اساسی‌مون بود که قرآن نمی‌تونست خیلی زود نازل بشه، به دلیلِ اینکه اصلاً همین مشکل وجود داشت. به اندازه‌ی کافی مفاهیم و واژه‌ها وجود نداشتن. آدم‌ها خیلی ابتدایی فکر می‌کردند.

بنابراین برایِ اینکه یک چیزی در آن حدِ پیچیده ظاهر بشه، باید واقعاً یک زبانِ گسترده و یک فرهنگِ کم‌وبیش که همه‌چیز رو، مفاهیمِ کلی در آن باشه را داشته باشند. این بدیهیه. خب، حرفِ بحثِ من و تو سرِ این نیست. بحثِ من و تو سرِ این نیست. نه، بحثِ بحثِ من و تو سرِ این نیست. کارِ تمثیلِ داد و ستد.

تمثیلی هست که می‌شود به‌راحتی با تمثیلی دیگر جایگزین کرد. الان تو به عنوانِ نقش، این جلسه این را بیاورید. اصلاً گفتی که با بازیِ تدارکاتی مثلاً فوتبال هم می‌شود. خب حالا نه، یک چیزِ دیگر. من می‌خواهم من نه، ادعایِ من این است که این‌قدر این مفاهیمِ کسب و عجز و اشترا و این‌ها مفاهیمِ ذاتی و اساسی‌ان.

نه، نه. آدم نه، نه. اینجایی گفتیم که آن روز را تو با مانه من این جلسه این را بیاری افتنام گفتیم که بازی کذاروکاتی مثلا فوتبالمیشه خب حالا نه یک چیزی دیگر من فکر میکنم من اینقدر نه ادامه نیست که اینقدری مفایین کس و عج و اشترا و این هم مفایین ذاتی و اصلاسی این ذاتی نیست این ذاتی را از آدم نیست نه ذاتی نیست داده یک ازمدیگه اشتباهی دارد نه این‌جوری است داده یک آدمی که مثلا یک کلک گلگاله یک آدمی که به تو تبید آرزندیدی می‌کند مفهوم کسب حتی برای یک آدمه ممکن است مفهوم کلمه کسب را نداشته باشه. یک آدم تنها در طول عمر خودش

دارد کسب می‌کند صبح نرشده را کشته می‌کند شبیه با نظرم بله چیز به لحظه نره بله اینکه تا آنکار کند من این را برای خیلی قوه هایی نظرم بودیم برگزار که این مفهوم خوب نه که این ایداد را برای این هایی فهمی هست من از تنها کلمتی ای دارد که میزنیم که بله که هر باره میزن بله در واقع نکته اصلی نکته اول این است که این مفاهیم خیلی در مناهی کلی ای که همه درگاه باید فهم هستند و همه فهم باید بیداری داری کنید از این فرننگ، این فرننگ دارنگ. جایی نوجود ندارد که همچنین نباشد که ما این را بگوییم که مخصوص مکتر دارد اشکال طولی بشود اشکال چیه؟

اشکال یک طولی می‌شود که این‌ها مثلا ادعا بکنیم که چون اینجا بازدرگانی بوده این فرهنگ بازدرگانیه اینجا نفهم نمیفردم، معروس نیستند، برای همان معروسه همان معروس خرید فروش و داده سلطت و عجب را دنبال وزن مفهوم به یادش مفهوم، وزن هم شد معرفون بازاییانی هست و من وزنم بیاید کرده این حاله، تنها هم باشه وزنم بیادیشد مثل اینچنین آدمی ترازه می‌گوید مفهوم کند یک چیزی که میخور بیسترش می‌داند که هرچه وزنی سیادتر باشه و بازاییانی این همچنین بازرگاه ها واقعا نداشته یک نفر از آدم هایی که این تهوریه فرهنگی زمانه را مطرح کرده در.

مجلی کیان کلمه ورزن به عنوان واجه های بازرگاهی نداشته ترازی واقعا ترازی حالا این یک نکته بود نکته دولبا این بود که مشاقلی بیده هم باش تمثیل تو قرآن آنجا یعنی مثلا شما میبینید بیشترین چیزی که دیگر برآن نداریم، بیقترونی لاندرد.

و احکام مربوط به برینطل انعام، حسن این انعام یعنی چارپایان مثلا این چیزهایی که ما قومان چه می‌شناسیم، کلمه فارسی چه می‌شویم؟ چهار بایان احلی مثلا اینهایی که خیلی هم مورد علاقه بخوریمشون اینها یک حدیقی زیادی از قرآن را در حال وضع شهکان مربوط به اینها و تمثیلا و تصویری کردن حتی رفت و آمد یک گله مثلا اینجایی تو قرآن تمثیر شده که خیلی واقعا مثلا شغل دامداری انگار اینجا هست در حالی تو فکر می‌کنیم چند گاه مثلا در عرب اسلام موضوع داشته اکنه کنم که روزی بیاید می‌دهد شطور داشتن ولی این هر چار پایانی دیگر چیز متلاقلی نبوده که اینقدر در قرآن منعکش شده بنابراین نکته دوم این است که علاقه در این مسائلی موجوده به افتلاح بازرگانی.

مشاقل دیگر هم در قرآن انعکاس داشتن که خیلی در عربستان رایج نبودن بلکه انعکاس بیشتر از بازرگانی هم بوده و نکته سه بوم که از این مهمتانه که از این واجه ها واجه های بازرگانی نیست این چه دیدی؟

در محصه به عنوان یک شغل خاص خیلی در واقع توجه بوده این می‌دهد. نه خرید و خوروش. خرید و خوروش همه جای دنیا به طور یکسا موجود داشتند. همه مثلا با همین کالا مبادله می‌کردند، خرید و خوروش می‌کردند. کلمه های واجه های کلیدی بازرگانی می‌تواند کاروان باشه، محموده باشه، نمی‌دانم مثلا کاروان سالار باشه.

این‌جور چیزهایی که واقعا مربوط به یک راهی را تیتردند، یک چیزی را از یک جایی به یک جا به جا کردند. که اصلا تو قرآن نیست. من رفتگاه های آن مثالی دارم. یک بارم در کلمه سیاره آمده یعنی به معنی کاروان به شدت با یک لحن منفی و بدی در موردش صحبت می‌شود.

یا در این واجه هایی مثل دینار و گرهم و اونجور چیزها که موجود به خرید و فروش می‌شوند بیشتر اینها انکاتوری هایی تو قرآن ندارند. یک جایی باز در داستان را صبح کلمه دراهم آمده.

برای این‌جوری نیست که این واجه هایی مثل دابره حالا مکه بودن همشون به قرار راه درده کرده باشند این نقطه ثوم این است که این واجه ها اصلا واجه های بازرگ ها نیست واجه هایی نامثل داد و ثفت هست داد و ثفت یک چیزی که از غم ها غم و از وران وجود داشت سوال بکنیم بازرگان منظورم خریدار، اهل خریدار فروش. خب.

فکر می‌کنی که یک نفر که اهل خریدار فروش به طور طبیعی وقتی کلمه کسب را می‌شنوه، کسب را در مورد علم به کار نمی‌بره و اگر کسب در مورد علم به کار ببره بدتر می‌فهمد تا من که اهل کسب نیستم. یک یک جنبه‌ی تفسیری‌ست دیگر که می‌خواهد یک جوری تجارت و این‌ها. خب. خب.

می‌شود یک بار در نظر گرفت که مثلاً یک معامله‌ای که در می‌آید یک کم دید بهتری پیدا می‌کند. مثل این است که من بگویم مثلاً کشاورز نمی‌دونه چیه، مثلاً نکرده شاید حس خوبی نسبت به آن تمثیل‌های مربوط به حرف هم نداشته باشه، یا دامداری هم هستش. بله. خب یعنی یک کم این ربطی به این اشکال ندارد.

این ربطی به این اشکال ندارد. جنبه‌ی توضیح‌ش فقط می‌خواین یک کم از فرهنگ دور بشین می‌گویند یک کم تو فرهنگ از یک بوی فرهنگ دارد دیگر. یک یک بوی تجاری تو یک دقت کن این اشکال چیه؟ اشکال این است که آنجا فرهنگ بازه. خب به چه اشکال می‌گیره؟

این توضیح می‌دهند که مثلاً می‌گویند توضیح من این است که بله از بازرگانی مشاغل دیگر هم هست. بله آشنایی با یک مثلاً شغل خاص ممکن است باعث بشود که آن تمثیل را زنده‌تر بفهمی. بله. یک نفر که مثلاً یک بار تو آتیش سوخته باشه جهنم را بهتر ممکن است بفهمه. خب؟ بله. این ربطی به فطرت و این‌ها ندارد. این می‌شود دیگر.

نه اصلاً این ربطی به فطری بودن. من می‌فهمم تو آتیش سوختن چیست و چرا بده. یکی ممکن است یک خورده ملموس‌تر را بفهمه. منظور این است که من به هر حال در طبق فطرت خودم می‌فهمم که آتش چیز بدی‌ست، سوزاننده است. کافیه همین را بفهمم.

تمثیل بازرگانی و فهم غیرتاجر

قرار نیست که من مثلاً تجارت بروم ضرر کنم تا آن. واقعاً الان من که تاجر نیستم، فهم و تفسیر را نمی‌گیرم وقتی که مثلاً عرض از آن تمثیلی که حالا شما می‌گویید خیلی هم تو قرآن متداول نیست.

تجارت با خدا اگر حالا یک چیز خیلی اساسی تو قرآن بود من بهتر درک می‌کردم تا بازرگان نیستم. ممکن است یک نفر یک خورده بیشتر مثل آن آدمی که سوخته، این ربطی به فطری بودن و نبودن ندارد.

مفهوم از نظر من قابل فهمه. مسئله این است که این که در جامعه نقاشه، آن شخص نیست که فطرت نداشته باشه، آن وقت نمی‌فهمه. ولی من مثلاً مثل این است که تو بگی یک کسی که شتر از نزدیک ندیده، شتر را نمی‌فهمه. خب می‌تونی از یک نفر بپرسی این یعنی چی؟ برایش توضیح می‌دی. از این قضیه انسانی‌اش می‌شود دیگر.

یعنی بله. فطری نیست. حالا فطری وقتی که اجتماع اگر اون‌جوریه زبان پس فطری نیست دیگر. یک خورده این مفهوم فطری را زیادی داری. مثل اینکه یک چیزی است که مثلاً آدم هیچ‌کس را نبینه و هیچ تجربه‌ای نداشته باشه، همه این مفاهیم پیشش حاضره. این‌جوری نیست. بچه‌بومی‌ها اصلاً فطری نیستند. بله. بچه‌بومی‌ها اصلاً فطری نیستند دیگر.

یعنی چه بچه‌بومی‌ها؟ بچه‌بومی‌ها اصلاً فطری نیستند. بله دیگر. فطرت ندارند. یک موجود کاملاً غیرفطری‌ان. حالا به هر حال یک خورده فطری بودن را دارید دیگر خیلی چیزش می‌کنید. مثل اینکه همه چیز باید برای همه‌ی آدم‌ها به طور کاملاً بدیهی بدون هیچ تجربه‌ای و بدون مثلاً ارتباط با دیگران و آموزش همه چیز را بدونن.

این‌جوری که نیست. یک چنین ادعایی هم وجود ندارد واقعاً. این بازتاب فرهنگ داشتن این کافی نیست. اینکه یک بازرگان بهتر از زندگی بفهمه که بازرگان اصلاً ربطی به آن این حرفی که تو زدی ربطی به آن اشکال نداشت. یک خورده مربوط به مسئله جهانی فطرت می‌خواست بشود.

فکر می‌کنم بله خیلی مسئله بهتر فهمیدن و کمتر فهمیدن که بله می‌شود تجربیات من می‌تواند روی فهمیدن مفاهیم و مصداق‌های قرآنی قطعاً تأثیر بگذارد. یک کم در مورد رویا و این‌ها فکر کردم که مثلاً یک جهانی از فطرت کلی یعنی همان آدم هست که از آن جهان دارد صحبت می‌کند قرآن.

آقا یک کم جدای از آن جهان کلی هم یک چیزهایی هست که می‌خواهد در فرهنگ می‌رود که مثلاً انسان‌ها می‌توانند نسبت به آن‌ها یک کم تفاوت‌های مختلفی داشته باشند. این انعکاس انعکاس فرهنگ این اشکالی که من دارم در موردش بحث می‌کنم این است که یک عقاید غلط آنجا وجود دارد تو فرهنگ انعکاس پیدا کند. اینکه مثلاً نمی‌دانم از این پایین‌تر بیاید اصلاً اشکالی وجود ندارد.

اینکه مثلاً از کلمات دارد استفاده می‌شه، از یک زبان دارد استفاده می‌شه، این که اصلاً اشکال نمی‌گیره. عقاید غلط وجود داره، جهان‌بینی غلط وجود دارد و اگر انعکاس پیدا بکند این اشکاله.

مثلاً این آداب و رسوم عجیب و غریبی وجود داره، این‌ها مثلاً اگر انعکاس پیدا کرده باشه، بعد می‌آید که به هر حال حالا نه به اندازه‌ی آن یکی ولی خلاصه باید یک چکی به حالش بکنیم، سعی کنیم توضیح بدهیم.

اگر آداب و رسوم عربی مثلاً تو قرآن هم هست، فص و فراوان، شما می‌دانید که این‌ها مثلاً فرض کن یک به این اشکال می‌گویند که حج جزو آداب اعراب بوده. بنابراین این انعکاس تو قرآن را مشکل می‌دانند و یک جوری توضیح می‌شود.

حالا این به اندازه‌ای نیست که مثلاً زمین نمی‌دانم کروی یا نیست، مشکلی ایجاد نمی‌کند ولی به هر حال خب این هم یک مشکله. آداب و رسوم، فرهنگ به این معنا نباید انعکاس پیدا کرده باشه. خب.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. مردم هم این که این واژه بازرگانی که استفاده شده، من اولاً این را یک نکته‌ای هست که خیلی استفاده نشد. این در واقع خودش یک توهمی که خیلی استفاده شده.

نمی‌دونم، به خاطر اینکه خیلی، من می‌خواهم این را از نظر قیمت خدا بدونید که این اصلاً کار خیلی این هست و بالا که این اصلاً کارتر از آن نیست که سخن خدا را بالا به ارزش به بهای کم بفروشد.

و این را به یک که جای اصلاً کارتر از سخن خدا را بهتان گفتم، من اصلاً خیلی قشنگه که جای اصلاً کارتر از این که سخن خدا را چند بار دیگه، موضوع این است که چقدر این هست. نه خیلی، می‌خواهم بگویم که این اصلاً کارتر از این که از اول به آقایان، نه اصلاً.

شوخی‌اش می‌کند. نه واقعاً خیلی، یعنی این خود این خودش یک توهمی که این واژه‌ها خیلی تفاوتش تو قرآن زیاد می‌شود شمرد دیگر. می‌شود شمرد و مثلاً واژه‌های وام‌داری و این‌ها را مقایسه کرد. این خودش می‌تواند یک کاری باشه. خیلی و در جهان‌بینی قرآن حالت خیلی بیسیکی ندارد. خب حالا شما سوالتون چیه؟

من می‌خواستم بگویم که این در واقع گذاشته، بعد ترسش را با خود بعد، به نظر من بعد، این را ترسش را گذاشته، مثلاً این که آن‌ها بازرگان بودن، بعد این بازرگانی نیست این‌ها، این بها، حقوق، خریدن و خریدن این‌قدر بازرگانی داره، ببینید این یک جور یک مشکلی را مطرح می‌کنند که مکه محل بازرگانیه و واژه‌های واژه بازرگانی نیستند این‌ها.

یعنی شما دارید می‌گید، این واژه‌ها در واقع در جهان دارد خرید و فروش می‌شه، در هر قریه‌ای دارد خرید و فروش انجام می‌شود. جایی تو دنیا بود که بها معنی‌اش این است. یعنی چی؟ یعنی بازرگانی یعنی یک چیزی رو، گوش بدید، بازرگانی شغل مردم مکه، یعنی یک چیزی را از اینجا ببره یک جای دیگر بفروشه، برگرده.

این را بهش می‌گویند بازرگانی، نه در بازار موندن و خرید و فروش کردن. می‌فهمید چه می‌گم؟ بازرگانی که می‌گن، این شغل ویژه مکه اینه، یک کاروانی بره، بیاد، این‌ها اصلاً تو قرآن نیست. مسئله تمثیل‌هایی که با خرید و فروش در واقع دارد استفاده می‌شود. خب حالا بگذارید من یک نکته خیلی کلی در مورد روان‌شناسی شبهه بگویم.

بعد، من قبلاً می‌خواستم بگم، دیگر این‌قدر وقت کم بود، ولش کردم. بگذارید من می‌خواهم یک یک جوری در واقع بهتان بگویم که خیلی‌ها وقتی شبهه تو ذهنشون ایجاد می‌شه، نمی‌دونم، هیچ، تقریباً هیچ‌وقت دیگر رفع نمی‌شود. یک دلیل روانی دارد وقتی که یک شبهه می‌آید. یک آدمی که من می‌خواهم این بحث‌هایی که قبلاً کردم، امیدوارم اکثریت حداقل این موضوع را بدونن، توضیح نمی‌خواهم بدهم.

کسی که عقاید خودش رو، مثلاً عقاید دینی یا هر چیزی، با استفاده از والد خودش در واقع قبول کرده باشه، در واقع این عقاید یک جوری انگار تو ذهنش کپی شدن و ری‌وایز نکردن این‌ها را. هرچه بهش گفتن قبول کرده، اصولاً آدم‌های تحت تأثیر والد بلد نیستند یک چیزی را از تو ذهن خودشان دیلیت کنند.

این یک نکته اساسی مربوط به آره، هیچ عقیده‌ای هم که از اول بهشان گفتن، این از تو ذهنشون انگار حذف نشده، یک چیزهایی را می‌شنون، این‌ها یک جایی قرار می‌گیرد و این‌ها اصولاً کسی که بالغ، تربیت شده و پیشرفت این‌ها نداشته باشه، نمی‌تواند یک چیزهایی را تو ذهنش وارد شده را دست‌کاری بکنه، یک بخشی را حذف کنه، بگوید این درست نیست، و یک زاوت بکند.

اصولاً در این کار مشکل دارند دیگر آدم‌هایی که والدشون قویه. این است که وقتی که شبهه می‌آد، دیگر آمده. یعنی وقتی شبهه یک اشکالی تو ذهنشون کپی می‌شه، یک گوشه ذهنشون می‌مونه، این که یک روزی مثلاً به یک دلیلی، این را کاملاً اگر این شبهه از نظرشون برطرف شد، این اتفاق برای‌شان نمی‌افته.

بنابراین تنها مکانیسمی که آدم‌های پیرو والد و فعال مذهبی هستند در مقابل شبهه‌ها دارند این است که گوش خودشان را بگیرند و با ورود شبهه‌ها یک جوری در واقع از ورود شبهه‌ها جلوگیری کنند.

دقت می‌کنید؟ برای اینکه قدرت این را ندارند که وقتی یک سوال تو ذهنشون ایجاد شد، وقتی یک شکّی حالا درست یا غلط ارائه شد، این را به راحتی پاس کنند و اثری ازش نمونه.

ممکن است یک خورده کدر رنگش بتونن بکنن، ولی هر چقدر که بالغ ضعیف‌تر باشه و والد قوی‌تر باشه، این مکانیسم ری‌وایز کردن مفاهیمی که تو ذهن وارد شده، خیلی کندتر و بدتر کار می‌کند. برای همین است که شبهه‌ها را نمی‌توانند واقعاً، یعنی جوابش هم که می‌خونن، ممکن است جواب کاملاً قانع‌کننده باشه، ولی باز می‌بینی ته دلش انگار راضی‌کننده نیست.

هیچ‌وقت از جوابی که برای یک شبهه می‌شنون، راضی نمی‌شن. برای خاطر اینکه اصولاً اهل پاک کردن هیچ‌چیزی نیستن، برای اینکه آن جایی که باید یک چیزهایی را پاک می‌کردن، پاک نکردن. این هم مجازاتشه. حالا یک جایی اگر یک چیزی کاملاً مخالف عقیده‌شون وارد می‌شه، نمی‌توانند به راحتی پاک کنند.

این نتیجه‌اش این است که در واقع یک جوری، چیزی دیگه، اکثریت خیلی از آدم‌ها که خب یک اکثریتی هستند که توسط والدشون به عقاید خودشان معتقد شدن، اکثریت‌شون در مقابل عقاید دیگران نشنیدن دیگر. اصولاً کتاب غیر از سرگرمی خودشان را نمی‌خونن، عقاید غیر از سرگرمی خودشان را نمی‌شنون، اگر بتونن همه را مثلاً یک جوری نابود هم بکنن، نابود می‌کنند.

آدم‌هایی که حرف می‌زنند، کتاب‌هایی که نوشته می‌شود و حالا ما این نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که ما در به دنیایی رسیدیم که زمان ارتباطاته و دیگر نمی‌شود این شبهه‌ها را در جهان خارج نمی‌شود واقعاً.

یا باید یک نفر گوشه‌گیری بکند یا اگر می‌آید خلاصه هر روز یک سری شبهه‌ها در واقع تو ذهنش می‌آید و الان یک ما تو دورانی هستیم که در واقع این‌هایی که تحت تأثیر والدین، به طور طبیعی چه عکس‌العملی می‌توانند نشان بدن؟

عکس‌العمل جهانی و ارتباطات

و می‌خواهم بگویم الان این عکس‌العمل جهانیه که خود به خود به نظر من عجیبه و غریب وجود دارد در مقابله همین موضوع اینکه ارتباطات باعث شده که شما نمی‌توانید یک عقیده‌ای را یک جایی یک ثابت بگیرید.

همه خیلی آروم بودن. یک جایی به دنیا می‌اومدن، همان عقایدی که آن‌ها بهشان می‌گفتند این‌ها قبول می‌کردند تا آخر عمر هم همون‌ان. همان عقاید را داشتن و هیچ‌وقت هم نمی‌شد که کسی عقیده‌ای را قبول ندارد.

خیلی آدم‌های آروم و راحتی بودن. و الان ما در یک چنین دنیایی دیگر زندگی نمی‌کنیم یا به نظرم نمی‌آید بشود دنیا را دوباره به عقب برگردوند و این جهان ارتباطات، این ارتباطات را قطع کرد. بنابراین شما هر جای دنیا بیاید و هر جوری که یک چیزهایی تو ذهنتان کپی بشه، یک عالم چیزهایی که مخالفین هم از گوش و کنار تو ذهنتان کپی می‌شود.

عکس‌العمل طبیعی آدم‌هایی که تحت تأثیر والدین چیه؟ اینکه به یک چیزی مثل پلورالیسم معتقد بشوند دیگر. که اصولاً یک جوری هرکی عقیده خودش را داشته باشه. من عقیده خودمو دارم، آن عقاید هم مثلاً هست. من می‌خواهم بگویم اصلاً این افکار این‌جوری، انگار حرف از این می‌زنند که اصلاً هر کسی حقیقت خودش را دارد.

این‌جوری مثل اینکه دارد به همان آدم‌های تحت تأثیر والدین می‌گویند آقا مزاحم من نشو. مثلاً من این‌ها را قبول کردم، تو هم چیزی که قبول داری باشه، دیگر عقیده داشته باش. بحث نکنیم با همدیگر. می‌بینی یعنی بالغ اصولاً عقیده‌اش به نظر من این نمی‌تواند باشه. یعنی آدم‌های تحت تأثیر بالغ هم یک جوری حس اینکه یک حقیقتی از عالم هستی بهش برسد را دارند.

قبول کردن اینکه من که اینجای دنیا هستم فرهنگ خودمو داشته باشم، آن هم که اینجای دنیاست فرهنگ خودش را داشته باشه و هیچ احساسی اینکه این حقایق می‌تواند با همدیگر به اصطلاح یک تضادهایی داشته باشه به چیز بهتری برسیم و من فکر می‌کنم هر کسی که تحت تأثیر بالغه حسش این است که برای یک حقیقتی وجود داره، حداقل می‌توانم بگویم که یک عقایدی به حقیقت نزدیک‌تره و یک عقایدی دورتره.

این مصالحه‌ای که وجود دارد که خیلی هم الان مده، اینکه هرکی حرف خودش را بزنه، هرکی عقیده خودش را داشته باشه و کاری به همدیگر نداشته باشیم، به نظر من این عکس‌العمل طبیعی آدم‌هایی که در واقع تحت تأثیر والدین‌ان و ناگهان در جهان ارتباطات قرار گرفتن و دیگر نمی‌توانند جلوی وارد شدن عقاید مختلف به ذهنشون را بگیرند.

چون قدرت تشخیص اینکه کدام یکی بهتر است را ندارند اصولاً. اصولاً اهل این حرف‌ها نبودن از اولش هم که عقاید خودشان را قبول کردن، این‌جوری قبول نکردن. این است که یک جوری به یک حالت بی‌تفاوتی که هر کسی عقیده خودش را داشته باشه، زیاد به کار همدیگر کار نداشته باشند می‌رسند. حالا من پلورالیسم را به یک معنای خیلی فلسفی دارم می‌گم‌ها.

ممکن است از نظر اجتماعی خوب باشه. به معنای اینکه مثلاً ما مزاحم همدیگر از نظر فیزیکی حداقل نشیم. مثلاً سعی کنیم در یک جایی بشینیم بحث بکنیم. ولی از نظر فلسفی اینکه من یک جوری معتقد باشم که حقیقت متکثره و هر جای دنیا حقیقت یک رنگ و بویی دارد. از این حرف‌ها می‌زنند دیگر.

مثلاً من اینجا به دنیا اومدم، حقیقت را من همین‌جایی که اینجا شنیدم. این من احساس می‌کنم یک مصالحه‌ایه که پیشنهاد آدم‌هایی که خودشان در واقع تحت تأثیر والدین‌ان و هرچه کپی می‌شود همین‌جا می‌ماند دیگر. شبهه‌ها هم بله. ولی نه اینکه بگوییم شما درست می‌گید، من هم درست می‌گویم. نه دیگر درست می‌گوید. پلورالیسم به این معنا که مثلاً دعوا نکنیم با همدیگر.

خب؟ بحث بکنیم ولی دعوا نکنیم. مثلاً ما نزنیم شما را بکشیم، شما ما را بکشید. هرکی عقیده، این که خب این پلورالیسم فلسفی نیست. پلورالیسم فلسفی یعنی اینکه پیغمبر بیاید بگوید آقا من این را خودمو دارم، من دور شما دین خودتان را داشته باشید، آن هم درست است. پیغمبر این را نمی‌گوید. پیغمبر می‌گوید دین من درسته، این شما هم غلطید.

یک آیه دیگر. انگار شبیه این است که فلسفه مردم را منتظریم. آره، یعنی یک جوری حالا مثلاً حالا اینکه در تو قرآن در مورد این است که عقاید آن‌ها باطله، عقاید ما حقه. مثلاً این آیه هم یک حالت شبیه همونی که شما می‌گویید دارد. مثلاً یک حالتی به اصطلاح عدم تضاد دارد ولی خب با یک لحن دیگه‌ای.

می‌گوید «إِنَّا سبإ · ۲۴۞ قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ قُلِ ٱللَّهُ ۖ وَإِنَّآ أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَىٰ هُدًى أَوْ فِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍۢبگو: «كيست كه شما را از آسمانها و زمين روزى مى‌دهد؟» بگو: «خدا؛ و در حقيقت يا ما، يا شما بر هدايت يا گمراهى آشكاريم.» یا ما یا شما. یکی‌مون دارد حرف درست می‌زند و یکی در گمراهی آشکار. یعنی این‌قدر ما با هم دیگر فرق داریم، یکی یکی درست بگوییم آن یکی خیلی وضعش خرابه، مثلاً خیلی دارد ترس.

این‌جوری نیست که بگوید که نه حالا مثلاً این پلورالیستی یعنی اینکه مثلاً اینکه هندیه همان حقیقتش همونیه که می‌فهمد. مثل یک جوری مصالحه است.

هرکی از راه به دنیا اومد، خیلی حالا یک چیزهایی را قبول کرده زحمت نکشه مثلاً تو این جهان ارتباطات گیج نشود. هرکی کار خودش را بکند و فکر کند که دارد در واقع یک جوری مثل اینکه همه دارند حقیقت را می‌گویند. حقیقتش به واحد نیست.

مثلاً در جهان ارتباطات هیچ نشود. هرکی کار خودش را بکند و فکر کند که دارد در واقع یک جوری مثل اینکه همه دارند حقیقتو میگن، حقیقتش به واحد نیست. این چیزی نیست که با قرآن بگوییم. مسلماً این‌جوری نیست. قرآن همش حرف این است که یک حق وجود دارد شما باید برین کشفش کنین.

حالا این مثلاً در مورد این به عنوان مثال، آدم می‌خواهد یک موضوع اثبات وجود خدا، واقعاً این را دیدم و مثلاً اینجوری، این آدم‌هایی که خب به هر حال خیلی اهل چیز نیستن، خیلی به اصطلاح ریواز نمی‌کنند عقایدشون، خیلی تحت تأثیر والدینن. این مثلاً یک چنین افکاری تو ذهنشون می‌تواند بگذره. مثلاً اثبات وجود خدا را میخونن، خب به نظرشون می‌آید که درست است.

و فکر می‌کنند که اگر این، این در کتابی نوشته شده، مثلاً کتاب مال فلانیه، آدم خیلی معتبریه. که اگر این درست نبود، اشکال داشت، میفهمید. بعد شب می‌روند خونه، می‌گویند خب اگر این اشکال نداشت و مثلاً درست بود، خب راسل هم میفهمید، آن که نفهمیدش. یعنی کلاً این اثباته، این که چه داره، این را انگار خیلی مهم نیست.

اینکه یکی این را گفته و حالا به نظرشون می‌آید که اگر این اثباته ما درسته، چرا پس آن‌ها قبول نمیکنن؟ لابد در اروپا یک چیزهایی می‌دانند که این اثباته درست نیست. بعد دوباره مثلاً فکر می‌کنند که خب حالا اگر آن‌ها مثلاً درست میگن، اینایی که اینا، این همش در واقع این‌ها چه میگن؟ آن‌ها چه میگن؟

چرا این مثلاً اگر این درسته، آن‌ها قبول نکردن؟ این‌ها این تف یا عارضه آدمیه که والدش دارد فکر میکنه، ها والدش. نگاه نمیکنه، این اثبات به نظرش مانع کننده است، چه میفهمه، چه حس میکنه، به چه نتیجه‌ای میرسه، خودش نیست. این آدم‌های تحت تأثیر والد، یک جوری به نظرم یک حس اینکه اصلاً انگار تو دنیا تنهان.

هیچ‌کس هم نیست، هیچ‌کس هم یک مجموعه حرفایی به دارن، میشنون، بهشان خودشان رضایت میکنن، به نظر من این درست است. و همه چیزم چیزهایی که میشنون را یک جوری به هر حال در موردش دارند قضاوت میکنن، فقط کپی نمی‌کنند. من این نکته را میخواستم بگویم که این به اصطلاح جریمه پیروی کردن از والد، تو این دنیا خیلی سنگینه.

تو جهان ارتباطات دیگر نمیشه، یعنی خیلی به زحمت میفته، کسی که با کپی عقاید یک مجموعه عقایدی در واقع می‌خواهد زندگی بکنه، دیر میفته. برای خاطر اینکه شبهه‌ها هم کپی میشن، عقاید دیگر هم کپی می‌شوند و این‌ها پاک کردن بلد نیستند. باید یاد بگیرید خودتان یک چیزهایی که نیاز را پاک کنید در واقع. بله. لزوم یعنی چی؟

الان خب مثلاً خب لزوم سیاسی مثلاً منظور چیه؟ نه مثلاً شخص از اول مثلاً کلاً مثلاً هر کسی مثلاً تو یک محیطی مثلاً خودش چه هندو باشه، چه مسلمان باشه، چه مسیحی باشه، واسه خودش یک درجه‌ای از پیشرفت می‌کند و یک حقایقی از دنیا دارد و حقاً مثلاً می‌تواند خیلی مرحله‌ای زندگی کنه، می‌تواند خیلی مثلاً به مادی زندگی کند.

بعدشم میمیره. و واقعاً همون‌طور که همه دارند زندگی میکنن، آن توصیه را از یک موضوعی دارید. خب حالا لزومی هست که اصلاً بشینن مثلاً با هم بحث کنن؟ آقا این لزوم، خب این کلمه لزومی که شما به کار میبرید، من یک خورده چه اشکالی ایجاد میکنه؟

به نظر می‌آید که مثلاً یک جوری حداقل قدیما این‌جوری بود که احساس اینکه یک جهانی وجود داره، حقایقی وجود دارد و این‌ها در ذهن بشر یک جور باید انعکاس پیدا کند. یعنی یک حقیقت داریم، چند تا نداریم. اگر شما بگویید که چند تا حقیقت داریم، یعنی مثلاً یعنی چی؟ یعنی هم هندی‌ها دارند راست میگن، هم ما داریم راست میگیم، هم مسیحی‌ها راست می‌گویند.

آره، من معتقدم یک حقیقت داریم. که حقیقت یعنی چی؟ چند تا حقیقت را ما نمیدونیم. من هم نمی‌دانم که یعنی چی، ولی خب من روی، روی ملاک خیلی ساده‌ای که به نظر من روی این بیس خیلی ساده که انسان‌ها بی‌نهایت مندی شبیه‌ان از نظر مکانیسم شناختی‌شون. خب؟

و جهان بیرونی هم یک چیز ثابتیه. بنابراین آن جهان تو این ذهن باید یک انعکاس مشترکی داشته باشه. اگر خیلی عقایدشون با همدیگر فرق میکنه، یک جایی خلاصه یکی ممکن است انعکاسش نزدیک‌تر به آن انعکاس واقعی باشه، یکی نباشد. که چند تا حقیقت وجود داره، یک خورده چیز است دیگر.

تشلیث و مرزهای فهم

حالا بگذار اگر واقعاً میخوای عقاید که هست که مثلاً نه، این‌ها یک حرفاییه که یک اصطلاحی، یک اصطلاحی تو قرآن هست، می‌گوید تشلیث.

می‌گوید انما هو کلمه و هو قائل. می‌گوید یک چیزی، یک کلمه‌ست می‌گویند. یعنی خودشان هم نمیفهمن واقعاً. هیچ‌کی نمیفهمه تشلیث یعنی چه. یعنی در واقع شما به خدا بروید بپرسید، یک نفر تونس به شما بگوید تشلیث یعنی چی؟ که یک دانه خداست ولی سه تاست. می‌گویم دیگر از هرکی بپرسید همین می‌گویند. شما بروید الان از یک کشیش هم ایران بپرسید، که تشلیث یعنی چی؟

اصلاً با توحید، می‌گوید نه، توحید را ما قبول داریم، یک دانه خودت، ولی سه تاست. این هم خودتان اینجوریه، می‌شود چند تا حقیقت، این‌جوری می‌گویند دیگه، حالا من، من نمیفهمم، واقعاً نمیفهمم چند تا یعنی چه. حقیقت را یک جوری تعریف کنید، بعد بگویید که این مثلاً چند تا بودن، یعنی چگونه می‌شود که حقیقت چگونه تعریف میشه؟

من نمیدونم، خلاصه یک کسی که می‌گوید حقیقت، من می‌گویم وقتی که یک کسی می‌گوید من حقیقت توصیف کردم. گفتم یک جهان و یک ساختار شناختی مشترک. یعنی چه نمیشه؟ خب بگذارید خیلی داریم دور می‌شویم. می‌خواهید برگردیم بحث کنیم؟ نه من در مورد پلورالیسم پلورالیسم فلسفی به این معنا که به چند به چندگانگی حقیقت یک عده معتقدن و به قول شما ما نمیخوایم من نمی‌خواهم یعنی چی؟

چندگانگی در حقیقت. یک جوری به نظر می‌آید مصالحه ای باشه. که حالا تو این دوران که فیلم و موضوع ها قل قلتی شده و همه از هر طرف حرف می‌زنند خیلی دیگر نریم دنبال اینکه یک کار سخت انجام بدهیم.

نه یک چیزی اول کپی شده همونو بگیریم مثلا تا آخر برگردیم. گوش ندیم اصلا.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. تو چی؟ مثلاً حالا تقریباً. من چیزی که وارد این محدوده بشود به یک اندازه همه آن چیزهایی که تو این محدوده هستند به یک اندازه ارزش دارند یا مثلاً ارزش ندارند. خب حتماً ارزش دارند. یعنی حقایق خیلی یعنی حقایق بسیار کلی و اساسی داریم و بعد یک سری جزئیات.

دو تا آدمی که جزئیات مطمئناً با هم یکی نیستند ولی مثلاً تا یک جاییش که خیلی مهم است را خب مهم مهمتره دیگر. خوب است که آدم‌ها بشینن با هم این بحث را بکنند. به هر حال موضوع این است که چندگانگی حقیقت یعنی چی؟

اگر در حد این است که یک اختلاف های روانشناختی بسیار کوچیکی بین آدم‌ها وجود دارد بنابراین نمی‌توانند درک واحدی از حقیقت و معنای کامل کامل داشته باشند بله. ولی خطوط کلیش که باید یکی باشه. مثلاً من نمی‌توانم بگویم هم اینایی که به خدا معتقدن هم آن‌هایی که نیستند هر دو دارند راست می‌گویند.

هر دو حقیقته. حالا یکیش چیز است دیگر یکیش هست یکیش نیست. بگذارید من باز با یک تایید همان مشکل فنی خیلی مختصر می‌خواهم یک موضوعی را بگویم که یک در واقع گفتم و یک خورده به نظر من بد برداشت کردم. برداشت کردم نه از این‌ها که غلط است.

یک دفعه که الان این موضوع زبان و رویا و آن چیزهایی که من گفتم را گفتم که آن مشکل ریز مربوط به مثلاً توصیف بهشت و این‌ها را حل کنیم. اصلاً این‌جوری نیست. من هرکی در مورد بهشت جهنم نمیزنم. من دارم یک چیزی کاملاً کلی می‌گویم.

سعی میکنم حالا یک خورده این نیست که آن اشکال مطرحه که یک لفظی که جوابش بدی. نه این موضوع اصلاً این لفظ آن اشکال نبود. من این موضوع را باید میگفتم جزو بحث هایی بود که درس به این مبحث به اصطلاح زبانی جهان فطرت دارد اینکه یک جوری یک زبان مشترک بین آدم‌ها در یک زبان تصویری مشترک بین آدم‌ها به نظر می‌آید وجود دارد.

بگذارید من خیلی مختصر بگویم که این موضوع چیست. به نظر می‌آید این‌ها چون نمی‌شود به عنوان فکت علمی روش در واقع بحث کرد. به نظر می‌آید که این موضوع تفسیر رویاست. دارد به این سمت می‌رود که یک عده زیادی از در واقع قبول دارند نه هنوز همه.

تو این محافل علمی آدم می‌گوید که خیلی چیز جا افتاده ایه که به نظر می‌آید همه قبول دارند که رویاها معنی دارد و تو یک سطوح خیلی تنسیری به نظر می‌آید که زبان مشترکی در رویاها در سراسر جهان وجود دارد و بر همین اساس کتاب هایی نوشته می‌شود الان. تو دیکشنری هایی در مثلاً فرض کن اینترنت شما می‌توانید پیدا بکنید که بعضی از نمادهایی که تو رویاها ظاهر می‌شود را معنی می‌کنند.

شما همین که این دیکشنری ها بسیار چیزهای مشترک با همدیگر پیدا کردن و حتی با چیزهای قدیمی که از ۲۰ سال پیش از یونان یا از ابن سیرین مانده اشتراک دارند این را آدم فکر می‌کند که انگار واقعاً یک چیزی بود یک حقیقتی وجود داشت. به اضافه اینکه تئوری هایی وجود دارد که این اشتراک را توجیه می‌کند و حتی یک جوری در واقع قابل آموزشه.

یعنی شما اگر یک خورده تئوری را یاد بگیرید بفهمید که این نمادها چگونه دارند تولید می‌شوند می‌توانید چیزی را که تا به حال تو دیکشنری ندیدید هم حدس بزنید که این احتمالاً نماد چیست. خب؟ آن هم می‌خواهم نکته علمی این است که این چیزی که حالا به نظر می‌آید خیلیا قبول دارند.

من تاکید میکنم که این‌جوری نیست که الان هرجایی بروید همین الان مثلاً در مشاوره های روانشناس و روانکاو در تهران بروید شاید اکثریت شون از رویا برای تحلیل های روانی هنوز استفاده نمی‌کنند بعد از ۱۰۰ سال که این موضوع مطرح شده. یعنی خیلی این‌جوری نیست که هر کسی لزوماً قبول داشته باشه و استفاده ازش را مفید بدونه.

ممکن است قبول باشند که رویا معنی دارد به زبان مشترک رویاها مثلاً یک جوری معتقد باشند ولی مثلاً برای کارهای روانشناسی روانکاوی هم استفاده نکنن. اقلیت‌ان که این کار را الان می‌کنند. حالا من بگذارید موضوع این است که ما وقتی میخوابیم یک داستان های تصویری تو خوابمون میبینیم. تقریباً همه‌مون. به نظر می‌آید هر شب هم این اتفاق میفته.

منتها حالا گاهی یادمون می‌ماند گاهی یادمون نمیمونه. این داستان یک داستان های ساخته میشه، در واقع ضمیر ناخودآگاه ما، این داستان‌های تمثیلی هستند. این کاملاً این نکته مهمی است که این داستان‌ها وجه تمثیلی دارند.

این در مورد یک واقعیت، حقیقتی که تو زندگی شما وجود داره، یک واقعیت روانی، حالا و یا یک چیزی که مربوط به بیرون از خودتان میشه، به طور تمثیلی اینجا چیزهایی ظاهر می‌شود. اطلاعاتی بهتان می‌دهد و حتی ممکن است در مورد اتفاقات غریب‌الوقوع بهتان اطلاعات بده، خب؟ این نکته اصلی که من دارم در موردش تاکید می‌کنم این است که این زبان همیشه، قاعدتاً حالت تمثیلی دارد.

یعنی یک جور داستانیه که یک نفر ساخته که یک جوری با یک مثالی وضعیت شما را برای‌تان مثلاً روشن بکند یا نوع رابطه‌تون را با یکی از چیزهای دیگر روشن بکند. می‌تواند تمثیل‌هاش خیلی عجیب و غریب باشه.

مثلاً فرض کنید تو شب تو خواب می‌بینید که در فضای کاملاً ناآشنایی یک عده‌ای هستن، یک پرنده‌ای را تو دستشون گرفتن و این پرنده را دارند سعی می‌کنند پرواز بدن و بعد این پرنده هی مرتب می‌خورد زمین.

شما می‌رید جلو، پرنده را وارسی می‌کنید و متوجه می‌شوید که یک ایرادی تو پاش هست که نمی‌تواند بپره. و در خواب مثلاً این‌جوری است که پاشو پانسمان می‌کنید و احساستون تو خواب این است که این‌جوری این قادر به پرواز می‌شود.

این یک داستان تمثیلیه که در یک رویا مثلاً ظاهر می‌شود. یا یک نفر این رویا را خودش برای من تعریف کرد، مرتب می‌دید. مرتب تو خواب، یعنی مرتبه این خیلی زیاده، حالا با یک فرکانسی خواب می‌بیند که در جنگلی هست و یک اسب سفیدی را از دور می‌بیند که دارد بهش نزدیک می‌شود.

و این یک جوری مثلاً تو خواب یک خورده می‌ترسه. کم‌کم مثلاً سریع‌تر راه میره، اسب هم دنبالش می‌کند و بعد یک کم‌کم یک خورده به آخرش می‌رسه، این خواب یک خورده وحشتناک می‌شود. یعنی وارد یک کل‌کل میشه، می‌بیند اسب هم دارد قاطی می‌کند.

این ضمیر ناخودآگاه این آدم مثلاً این داستان عجیب و غریب تمثیلی را مرتب به این آدم یادآوری می‌شود به دلیل اینکه این یک داستان تمثیلی در مورد یک مسئله خیلی مهم زندگی این آدم هست. یعنی یک نکته مهمی را هی دارد بهش تعبیر دارد واقعاً. یعنی اسب مثلاً شما می‌توانید دیکشنری‌ها را نگاه کنید، باهاش تمرین بکنید و حل کنید.

این رویا، این یک رویای خیلی بدیه، رویای خیلی واضحیه. یعنی یک خورده مثلاً دیکشنری‌ها را بگردید، جنگل و اسب و نمی‌دانم این چیزها تقریباً به یک معنی‌های مشترکی دارند که همه جا می‌نویسن. دیکشنری‌ها خیلی ساده‌ان، این‌جوری نیست که اسب یعنی جنگل یعنی، معمولاً خیلی سطوح مختلفی دارد. اینقدر هم راحت نیست فهمیدن معنی رویا.

ولی همه شماها از این رویاها این شکلی می‌بینید که من می‌خواهم تاکید بکنم که این‌ها مثل تمثیل‌ان. انگار یک چیزی که تو زندگی شما هست، به یک زبان تصویری دارد برای‌تان بیان می‌شود. موقعیت خودتان را می‌بینید، ممکن است تو رویا پیشنهاد وجود داشته باشه که چه کار بکنید حتی.

این رویا در واقع یک جوری پیشنهادش این است که این شخص می‌گفت من هر وقت از خواب بیدار میشم، ازش فکر می‌کنم من چرا اینا؟ یعنی تو رویا تاکیدش این است که نباید از این اسب ترسید، این یک موجود بی‌آزاریه. الکی داری می‌ترسی.

مشکل زندگی و کناره‌گیری

مثلاً انگار که یک چیزی تو زندگی این آدم هست که ازش وحشت دارد و این رویا به طور تمثیلی دارد در مورد آن چیز می‌گوید که این مشکل زندگی تو این است که بی‌خودی مثلاً یک چنین چیزی کناره داری می‌گیری.

این چیز بدی نیست، خب؟ اینکه شما هر رویایی که تعریف بکنید، وجه تمثیلی دارد. من دارم به یک چیزی اشاره می‌کنم که حتی معتقد بودم به زبان مشترک ناخودآگاه هم آدم لازم نیست این را به عنوان یک فکت قبول کند. اینکه ما شبا می‌خوابیم و تمثیل‌های تصویری در خواب می‌بینیم، می‌گوید همه‌تون این تجربه را دارید.

رویاهایی می‌بینید که یک حیواناتی در آن ظاهر میشن، ممکن است حرف بزنن، ممکن است یک چیزهایی که واقعی نیست، حالتی تمثیلی دارد در واقع. و تعبیر کردن و تفسیر کردن رویا، یعنی فهمیدن مفهوم این تمثیل. که چه ارتباطی را واقعیت‌های پیرامون شما داره، از نظر روانی یا مثلاً فرض کنید از نظر ارتباطتون با دیگران و هر چیز دیگر.

من روی دو تا نکته دارم تاکید می‌کنم. یکی اینکه ما همه‌مون این تجربه را داریم که شبا تمثیل‌های تصویری در خواب می‌بینیم. همه قبول دارند که این‌ها معنی دارند. فکر نکنم آدمی الان بین محافل علمی هم باشه که به بی‌معنی بودن رویاها معتقد باشه.

همه معتقدند که این تمثیل‌ها حداقل به وضعیت روانی آدم‌ها وقتی دارند خواب می‌بینند به شدت مربوطه و اطلاعات خیلی زیادی در مورد وضعیت روانی آن آدم تو آن لحظه در این‌ها در واقع هست. حالا اینکه چقدر معتقد باشند که این به اطلاعات بیرونی و حتی مربوط به آینده میشه، آن دیگر یک طیف خیلی چیزی هست.

یعنی اقلیتی‌ان کسانی که الان قبول کردن که تو رویا می‌تواند یک جوری چیزی مانند ظاهر بشه، هرچند خود فروید در زمینه‌های خاصی، فروید خب تو محافل دانشگاهی همچنان خیلی طرفدار داره، فروید تو زمینه‌های خاص معتقد بود که یک چیزی تو آینده می‌تواند تو رویا ظاهر بشود و این جمله مثلاً این رویاها و مرگ.

می‌تواند پیش‌آگاهی تو رویا داشته باشه. و من چیزی که در واقع دارم می‌گویم این است که ما مکانیسم در ضمیر ناخودآگاه ما یک مکانیسم عجیب و غریب و خیلی جالب و تشنگ‌نرو وجود دارد که برای ما تمثیل می‌سازه. واقعاً اگر خود مثلاً رویاهای خودتان و دیگران را گوش بدید، آدم گاهی دچار شگفتی می‌شود.

اگر معنی رویا، یک تمثیل را بفهمید، متوجه ظرافت این تمثیل ساخته شده می‌شوید. این اجزاش همه مثلاً معنی دارند. یک سری اطلاعات توشه. اینکه ما چگونه ضمیر ناخودآگاه، مکانیسمش چیست که این تمثیل‌ها را می‌سازه، اصلاً هیچ لازم نیست در موردش بحث بکنیم. فکت این است که ضمیر ناخودآگاه ما شبانه، وقتی ما می‌خوابیم، یک فعالیت این‌شکلی را انجام می‌دهد. مثال‌هایی می‌سازه که مربوط به زندگی‌مونه.

و به نظر می‌رسد که این دارد تبدیل به فکت می‌شود که بخش زیادی از نمادهای این تمثیل‌ها وقتی از یک حدی تمثیل‌ها حالت آبستره‌تر و سورئال‌تر دارن، این نمادها مشترکن در همه جمع‌ها. این که می‌گویم آبستره و نمی‌دانم سورئال، یعنی مثلاً خب شما رویایی که می‌بینید که آدم‌های آشنای دور و برتون در آن هستن، از فضا، فضای واقعیه، خب این خیلی رویای ساده‌ایه.

خیلی هم ممکن است بحث تمثیلی قوی‌ای نداشته باشه. ولی وقتی یک رویایی می‌بینید که آدم‌های ناآشنا، یک پدیده‌ای که معلوم نیست چیست را دارند سعی می‌کنند پرواز بدن، این می‌افته، بعد نمی‌دانم شما نگاهش می‌کنید، پاش، هیچ‌چیزی از زندگی واقعی و روزمره شما اینجا ظاهر نشده که شما ربطش بدهید که مثلاً زندگی روزمره‌تون مربوط می‌شود.

هرچند آن رویاهایی که مربوط به زندگی روزمره هستند در آن همیشه یک وجه‌های تمثیلی و اطلاعات هست. یعنی هیچ‌وقت، هیچ‌وقت فکر نکنید که یک چیزی که تو زندگی روزمره پیش آمده را تو رویا دیدید و به همین سادگی بگذرید. ساده‌ترین رویاها همیشه باز یک چیزی در آن هست، یک اطلاعاتی هست. اصلاً ضمیر ناخودآگاه الکی وقت خودش را تلف نمی‌کند که یک رویا بسازه.

به هر حال در سطوح بالاتر تمثیل که فضاها ناآشنا هستند و یک جوری مثلاً موجوداتی که خیلی با باهاش سروکار ندارید ظاهر میشه، به نظر می‌آید که آدم‌ها تو این سطوح تمثیل، ضمیر ناخودآگاهشون به دلایلی که به نظر من خیلی دلایل عجیب و غریبی هم نیست، از زبان مشترک، تکثیر استفاده می‌کنند. یعنی تقریباً همه جا، اصل کم‌وبیش یک معنی می‌دهد.

یعنی این رویا را من از آدمی که این رویا را دیده، لازم نیست بپرسم که تو اهل کدام کشوری. چقدر با اصل سروکار دارد. یا مثلاً تو محیط جنگل چقدر وجود دارد. خوب است آدم این‌ها را بدونه‌ها، برای اینکه بفهمه که این، من، من یک سوال همیشه باید پرسید، که این چقدر این موضوعی که تو زندگی تو به طور روزمره ممکن است پیش بیاید.

ممکن است یک آدمی اصلاً یک اصلی داره، یک اسب سفیدی دارد و در جنگل هم زندگی می‌کند و ممکن است یک اسب یهو آنجا پیدا بشود. آن کلاً هست. یعنی می‌خواهم بگویم این یک آدمی که تو شهر زندگی می‌کنه، تو عمرش از نزدیک ممکن است اسب ندیده باشه، وقتی این رویا را می‌بینه، نه تو جنگل بوده، نه اسب دیده، نه تا حالا وارد کلبه شده.

بنابراین این در سطح تمثیلی خیلی بالایی قرار دارد و نه، این‌جور رویاها نمادهاشون تقریباً مشترکه. یعنی مهم نیست دیگه، این اسب همان معنی را می‌دهد که برای یک آدمی که یک طرف دیگر دنیا دارد زندگی می‌کنه، احتمالاً می‌دهد. حالا با یک چیزهای دیگر.

خب من با احتیاط این حرف‌ها را می‌زنم برای اینکه این دیکشنری‌ها را اگر نگاه کنید، دیکشنری‌ها یک خورده به فضای رویا دارند ربط پیدا می‌کنن، معنی یک نماد و تصویر. بله. چرا می‌گی که مثلاً اگر یک پدیده، یک پدیده سورئال اتفاقی افتاده، بعد مثلاً اه، هست، هستند یعنی یک نماد یا مفهوم، آن بیشتر الکی باشه، بیشتر تا الان داشته باشه.

یعنی می‌گی که وقت چرا، اطلاعاتش را چرا یک وقت خودش را تلف نمی‌کنه؟ تجربه. ممکنه، آره، ممکن است اصلاً همه رویاها بی‌معنی باشن، ولی به نظر می‌آید که آدما، خب الان حداقل تو ۳۰، ۴۰ سال اخیر با سرعت خیلی زیاد رویا جمع‌آوری شده. و مثلاً معنی شده، آدم‌ها می‌روند رویا را تحلیل می‌کنن، دیکشنری درست‌ودرمان می‌کنند.

به هر حال این یک مطالعه‌ای دارد انجام می‌شود توسط یک خیل عظیمی از روان‌کاوها، روان‌شناس‌ها. خب؟ مثلاً بگذارید یک نکته بگم، این چیزی که یونگ میگه، به نظر من این خیلی نکته درستی‌ایه.

می‌گوید من همیشه این را تجربه کردم، این بیمارایی که پیش من می‌اومدن، که من بهشون، ازشان می‌خواستم که از این به بعد رویاهاتون را بنویسید برای من بیارید، همیشه اولین رویا، کلیدی‌ترین رویایی بود که تا آخر هم این را می‌آوردن.

یعنی مثل این است که ضمیر ناخودآگاه، یعنی آن موقع هرچی، ضمیر ناخودآگاه وقتی که این فکت وجود دارد که بفهمه که این رویایی که یک امشب، این هدر نمیره، یک چیز خیلی مهمی است.

ولی اگر شما به رویاهاتون وقتی به رویاهای خودتان توجه نمی‌کنید، را فعالیت ضمیر ناخودآگاهتون واقعاً تأثیر می‌گذارد. یعنی شما از یک روزی که به رویاهای خودتان توجه بکنید، بیشتر رویا می‌بینید، بیشتر یادتون می‌ماند و ممکن است معنی‌دارتر هم بشود. یک جوری یک تجربه‌ایه که نشان می‌دهد که ضمیر ناخودآگاه یک کاری، فعالیتی دارد انجام می‌دهد.

یک نکته خیلی کلی هم این است که اصولاً چیزهایی که تو طبیعت وجود داره، وقتایی که آدم یک چیزی می‌فایده می‌شود. یعنی مثلاً شما یک جایی بدنت یک طوری می‌شود یا اصلاً یک ناخودآگاه درونی تولید می‌شه، این‌جوری نیست که بگویید نه این الکیه. مثلاً اینجا دستم الکی درد گرفته. یعنی اگر درد گرفته، اصلاً شما یک کابوس را مرتب می‌بینید، مثل درد گرفتن یک جای بدنتونه.

همون‌قدر که این را احساس نمی‌کنید که الکیه، برای اینکه بهش می‌گویید مکانیسم طبیعی مربوطه، آن را کابوس هم که شما را اذیت می‌کند الکی نیست. مثل اینکه با فشار می‌خواهد یک چیزی بهتان بگوید. مثل اینکه حالا یک نکته وحشتناکی وجود دارد که دارد بهتان تذکر داده می‌شود.

دلیل که یک چیزی طبیعی بی‌خودی باشه، الکی باشه و کاربرد نداشته باشه، ثانیاً اینکه تجربه این را نشان می‌دهد که رویاها همه‌شان خلاصه یک خورده مثلاً کم‌کاش می‌شه، ارتباط با مسائل روانی و زندگی آدم‌ها دارند. خب؟

ممکن است بله خب، یک درصدی هم همین‌جور ممکن است دیگه، من چیزی را که نمی‌شود. شواهد تجربی داریم. به اضافه شاهد تئوری که به نظر می‌آید چیزهای طبیعی و ناخودآگاه همیشه یک منطق خوبی دارند که پیرو می‌کند.

مثلاً بیماری‌ها، نمی‌دانم علائم بیماری، این‌ها این‌جوری نیستند که الکی ظاهر بشوند. شما بتوانید بگویید که این درد بی‌خوده، فقط مثلاً ولش کن. خلاصه یک عاملی این را ایجاد کرده. من بعد خیلی نمی‌خواهم وارد بحث بشوم برای خاطر اینکه این‌قدرها این‌ها چیزهای مکانیسم‌هاش شناخته‌شده نیستند که آدم بخواهد بگوید که یک جوری ریدیو شده باشه به یک تئوری‌های خیلی ساده.

ولی خب تئوری‌های دفعه قبل یک چیزهایی گفتم حالا. یک چیزهایی گفتم. که چرا این نمادها ثابتن؟ به نظر من منطقش تقریباً روشن شد. چرا؟ نه. می‌شود گفت که مثلاً رویاها چیزی نیستش که در واقع نتیجه یک مثلاً نابجایی رویاهاییه. یکی از عواملش دقیقاً همونه.

نمی‌شود گفت پس آدم که کاملاً متقاعد زندگی می‌کنه، هم از نظر فیزیکی هم از نظر روحی، اصلاً یک رویاهای رویاهای بد نمی‌بینه. ولی نه اینکه رویا نمی‌بینه.

یکی از عواملی که شما رویاهای مثلاً اخطارکننده و رویاهای ترسناک را می‌بینید، این است که یک تعادل یک چیزی به هم خورده و دارد بهتان تذکر می‌دهد. ولی این معنایش این نیست که تمام مکانیسم تولید رویا این نیست. ولی شاید مهم‌ترین مکانیسم تولید رویا همین مسئله جبران.

رویا و جبران خودآگاه

یعنی شما یک به دلیل مثلاً یک اشکالی که تو خودآگاهتون هست یا یک مشکلاتی که اعصابتون هست، آسیب دیدید. و رویا سعی می‌کند که یا آگاهی بده یا جبران کند. حتی شما با دیدن یک رویا، اگر معنیشو بفهمید، ممکن است یک چیزی که بهتان جبران بشود.

مثلاً آدم‌های درون‌گرا، مرتب رویاهای جمعیت می‌بینند. یعنی یک چیز تجربیه. به نظر می‌آید هرکی که درون‌گراتره، رویاهاش شلوغ‌تره. آن‌هایی که برون‌گرا هستند و اصلاً انگار تنهایی برای‌شان معنی نداره، تو رویاهاشون بیشتر تنها هستند. این جبرانیه دیگر. یعنی یک چیزی، مثل یک فرد، یک اشکالی که تو زندگی روانی‌تون هست، آدم باید یک لحظه‌های تنهایی داشته باشه، زندگی جمع هم تجربه خیلی خوبی است.

اگر کسی از این تعادل خارج بشه، رویا یک جوری دارد جبران می‌کند. یعنی شما چند ساعت دیگر می‌خوابید، حداقل دستتون را می‌گیرید می‌برید تو یک جمعیت، که همه نگاهتون کنن، یک خورده حالتون حالتون جا بیاید. اصلاً ظاهراً عملیه. مثلاً این می‌شود چسبید که مثلاً پاشو بلند شه، می‌تواند فرار کنه، خودش یک راهی‌شه که این تعادل را شروع کند حفظ بکند.

آها، خب بله. آره، این مکانیسم‌های طبیعی، اصولاً مکانیسم‌های طبیعی اصولاً همیشه در حال جبران هستند. بنابراین وقتی که یک لینکی از ناخودآگاه به خودآگاه وجود داره، خیلی بدیهیه که رویاها جنبه جبران خودآگاهی را داشته باشند. شما عقاید غلط دارید، مثلاً از یک چیزی بی‌خودی می‌ترسید. رویا شما را می‌تواند باهاش مواجه کند.

یک جوری بهتان تذکری در واقع در مورد این می‌دید که این چیز ترسناک هست، نیست. این یک چیز جبران به این معنا که اطلاعات جبرانی بهتان می‌دهد یا مکانیسم‌هایی دارد که خودبه‌خود یک چیزی را می‌سازه. می‌شود گفتش که هر مشخصه بارزی که در رویا می‌شود ضدشو در خودآگاه آدم پیدا کرد. خب شما همه‌اش تنی می‌دید. همه رویاها جنبه جبرانی ظاهراً ندارند.

نه همه رویاها. آره، رویاهایی که شما وقتی که نه، تکرار هم ممکن است صرفاً جبرانی نباشد. ولی رویاهایی که برود جنبه جبرانی داره، یک جوری چیز است دیگر. این نکته‌اش دقیقاً این است که پیامی که برای شما دارد این است که ببینید آنجا چه چیزی مخالف با زندگی واقعی شما اتفاق می‌افتد. تذکرش چیه؟

حالا یک خورده پیچیده‌تر از این حرفاست که بشود یک عامل مثلاً گفت. من می‌گویم این‌جوری نیست که ریدیو شده باشه، تئوری خیلی ساده‌ای داشته باشه. که ما چگونه رویا می‌بینیم، چرا می‌بینیم، چگونه این نمادها را می‌توانیم توجیه بکنیم که چرا نمادها ثابتن، در سطحی. و حتی این لول‌های مختلف رویا را تئوری خیلی بدیهی‌ای نداریم که به ما بگوید که الان این رویا مال کدام لوله.

حتی سوال‌هایی می‌کند که تداعی‌های خودش ممکن است استفاده کرد. خیلی علم مقدماتیه، در حال حاضر، ولی الان به نظر من خیلی دارد کار می‌شود. یعنی واقعاً میلیون‌ها رویا انگار ثبت شده. خود یونگ، وارد شواهد هرچه تمام‌تر، تو طول عمرش بیش از ۱۰۰ هزار رویا را می‌گوید من ثبت کردم و تحلیل کردم.

معمولاً آدمی که اصولاً حجم کاراش همیشه خیلی زیاد مثلاً شیمی‌گرایی که می‌خواست کار بکند و همه کتاب‌های شیمی‌گرایی را می‌خوند. یک خورده نه چه جوری این کار را می‌کرد و مثلاً رویا هم از تمام جاهای نقاط دنیا، یعنی مصاحبه داشت تو آفریقا، آمریکای شمالی با شخص زندگی کرده، رویا می‌خریده از مردم. و اینکه مثلاً ببینیم نمادهای مشترک در آن هست، نیست.

یک فعالیتی این‌جوری کرده و ادعا می‌کند بیش از ۱۰۰ هزار تا رویا را تحلیل کرده. الان میلیون‌ها رویا ثبت شدن. الان جایی تو این برای ما هم معتبرن خیلیا. واقعاً نمی‌دانم من هیچ‌وقت امتحان نکردم ولی تو اینترنت جایی هست که شما رویا را می‌فرستید و یک عده مثلاً اظهار نظر می‌کنند. ممکن است یک آدم خیلی‌ام آنجا باشه و آنجا رویای شما اظهار نظر خیلی دقیقی بکند.

ممکن است چون آزاد هر کسی می‌تواند اظهار نظر بکنه، ممکن است کاملاً اظهار نظر چرند و پرند هم باشه. ولی به هر حال موضوع این است که همین این ایده که یک جایی به تو بگویند که رویاهاتو جمع‌آوری بکنید، یک رویا بفرستید روش بحث بشه، کاریه که دارند با شتاب بیشتری نسبت به سال‌های گذشته انجام می‌دهند.

ببخشید، یک توضیح این مطلب که من دارم با آدم‌های در خواب‌بین و این‌ها، خب بالاخره این کار را کردن. می‌گویم تا حالا مثلاً نظریه بهتر از همین نظریه که قرآن زده هستش؟ قرآن نظریه‌ای داره؟ نظریه که نه، منظورم این است که واقعاً پذیرفته‌ست؟

مثلاً حضرت یوسف، یک مدل رویا را مطرح کرده که رویا را تعبیر می‌کنه، مثلاً کوردی‌های یا مثلاً خانواده‌اش چیه، خوابش را بیشتر شما می‌دید، ببخشید، نه، الان شما سوال، می‌دانید که سوال کردید یا نه؟

بله. شما می‌دانید که چه سوال‌هایی کردید؟ من دارم می‌گویم که نظریه، من می‌خواهم بگویم نظریه به آن معنا، دیدگاه ندارد که من مثلاً یک اشاره‌ای هست، به نظر من اینجوریه، مثل یک اشاره نظریه.

این آیه‌ای که می‌گوید که «هو الذی یتوفاکم باللیل و یعلم ما جرحتم بالنهار» می‌گوید خداست که شما را شب‌ها به طور کامل می‌گیرد و می‌داند که در روز چه آسیبی دیدید. یک جوری انگار که اتفاقی که تو شب دارد می‌افتد و اتفاق‌هایی که تو خواب می‌افتد جنبه جبرانی دارد.

همان‌طوری که جسم مثلاً یک چیزهایی‌اش جبران می‌شود در خواب، انرژی که از دست داده، یک سری اسید نمی‌دانم تولید شده که باید از بین بره، خودآگاهی هم این‌جوری انگار دارد جبران می‌شود. یک جنبه اشاره‌ای به این تئوری که می‌گوید رویا جبرانه، به نظر می‌آید تو این آیه است. من چیز نظریه دیگه‌ای نمی‌بینم.

تکنیک ممکنه، ممکن است تکنیک شما از در آن در بیارید، بگویید که مثلاً به دلیل تعبیر رویاهایی که یوسف دارد می‌کنه، یک چیزهایی را در واقع بفهمید که این نمادها معنایش چیه، چرا این را این‌جوری می‌گوید و آن‌جوری دیگر می‌گوید. من یک بار در این مورد اینجا صحبت هم کردم. ولی حرف نظریه نزنید. نظریه یعنی اینکه در هر کتاب باید مثلاً مطلب باشه.

اشاره، اشاره‌هایی هست. خب. نه، آخه من دارم می‌گویم چند تا مگه خواب تو قرآن هست؟ به هر حال از چهار تا تو سوره یوسف، چهار تا تو سوره یوسف، یک دانه یک چیزی شبیه یک رویا از حضرت ابراهیمه، خب؟ یک رویای پیغمبره. نه، شما دارید این را می‌گویید که مثلاً قرآن یک جوری این را قبول دارد.

کسی که قرآن را قبول داشته باشه، حتماً باید قبول کند که رویا می‌تواند یک چیزی در آینده را پیش‌بینی کند. مثلاً ۱۵ ساله کشاورزی مصر یک جوری تو رویای پادشاه ظاهر شده. یک فکتیه که تو قرآن هست. این را من بهش نمی‌گویم نظریه.

ولی به هر حال یک نظری هست، یعنی یک چیزی به عنوان فکت تو قرآن هست. حالا شما سوالتون این بود که الان خیلی تئوری‌های مربوط به رویا پیچیده‌تره. نه، من دارم می‌گویم که چند تا آیه تو قرآن هست. آیا بهتر و بدتر؟ من خیلی به این چیزهایی که توی، نه سوال شما چیه؟ آره، سوال پاسخ داده نمی‌شود.

بگذارید من، بگذارید من یک مقدمات را گفتم، برای اینکه می‌خواهم توجیه کنم که چرا من معتقدم که تمثیل‌های قرآن نزدیکه به این زبان ناخودآگاه.

من چیزی که دفعه قبل گفتم که حالا یک عده گمان کردن که برای توجیه نمی‌دانم یک اشکالیه که به موضوع توصیف بهشت تو قرآن مثلاً می‌گیرن، می‌بینید در واقع یک جوری این مکانیزم، همین آیه‌ای که تو قرآن هست، یک جوری انگار رویا را از نظر مصرفی دارد به خداوند نسبت می‌دهد.

یعنی یک نوع اعتقاد مصرفی وجود داشته دیگر. رویا یک حالت مقدس دارد. مثل اینکه یک الهام غیبیه واقعاً. از نظر مصرفی یک حالتی این شکلی دارد. مثل اینکه در واقع من می‌خواهم بگویم که آن مکانیسم تولید تمثیلی که در ناخودآگاه هست، فوق‌العاده پرفکت عمل می‌کند.

تجربه هم بکنید این‌جوری به نظر می‌آید. بنابراین طبیعی است که اگر در قرآن هم خداوند می‌خواد، خداوند می‌گوید خودش این مکانیسم را برای ما درست کرده. بخواهد یک تمثیلی برای ما بیاره، چیزی شبیه همان تمثیل‌ها دربیاد. برای این منظورم که آن‌ها بهترین تمثیل‌ها هستند برای اینکه یک چیزی را دارد بیان می‌کنه، ناخودآگاه برای ما.

بنابراین این مسئله را خیلی برای من طبیعی است که تمثیل‌های قرآن هم در واقع می‌شود گفت از همان منشأ دارند سرچشمه می‌گیرند. باید بهترین تمثیل‌ها باشند. حداقل من می‌گویم نزدیک به زبان رویاست. نه در مورد موضوع بهشت و جهنم، در مورد تمثیل‌های قرآن که زمینه تصویری دارند. یعنی مثل تمثیل‌های قرآن این‌جوری نیستند که یک گزاره‌هایی باشند. مثل واقعاً تصاویر.

مثلاً یک آدمی که مثلاً تصاویری که تو غلو به من می‌دن، یک چنین تمثیلی می‌زنه، یک یک نقاشی‌ای را به چشم‌تون ظاهر می‌شود. یک کسی که وایساده تو یک جایی که رعد و برق می‌زنه، هر وقت که مثلاً برق ظاهر می‌شه، این یک مقدار راه می‌رود و وقتی خاموش می‌شه، وایمیسته.

یک تصویره. مثل اینکه یک چیزی را دارید می‌بینید. من می‌خواهم بگویم که به دلیل منطقی و به دلیل تجربی، احساس من این است که تمثیل‌ها خیلی نزدیک به از همین زبان ناخودآگاه تمثیل‌های شبیه زبان رویا در واقع استفاده می‌کنند. من از این به عنوان یک بحث کلی استفاده کردم.

از جمله گفتم که مثلاً توصیف‌های بهشت را اگر شما با این دیکشنری‌ها نگاه کنید، این‌ها آن معنی‌ها را می‌دهند که برای همه مردم دنیا، مثلاً فرض کن سوال این بود که می‌گفتند برای بعضی‌ها الان یک باغی که زیرش نمی‌دانم این نهر جاریه، اصلاً این جاذبه ندارد.

تمثیل بهشت و تشویق

و اگر قراری بوده که بهشت مثلاً ما را تشویق کند که اگر برویم بهشت، ما دوست نداریم از اونجایی باشیم که مثلاً یک چند تا درخت و زیرش هم این نهر جاریه. من با استفاده از این نکته که اولاً قرآن صراحتاً این‌ها را تمثیل می‌داند. اینکه چقدر واقعیت دارند یا ندارن، این را من واقعاً نمی‌خواهم در موردش بحث بکنم.

ولی حداقل این را می‌توانم تو لفظ خود قرآن به عنوان اینکه مثلاً مثل الجنه التی وعد المتقون می‌آیم دیگر. مثال برای جنتی که وعده داده شده به متقین، می‌گوید جنات تجری من تحتها الانهار. خب؟ بنابراین دو جا با صراحت دارد ذکر می‌کند که این‌ها مثل تمثیل به این‌ها نگاه کن.

اینکه چقدر محقق بشن، این واقعیت این است که قرآن حقایق کلی هم در مورد بهشت و جهنم می‌گوید. از جمله اینکه در بهشت می‌گوید که هر چیزی که بخوان آنجا حاضره. بنابراین محدود نمی‌شود این چیزهایی که قرآن دارد. یعنی مثلاً اگر یک نفر آب‌دوغ‌خیار دوست داشته باشه، دیگر بگوید نه تا همین‌جا همین این هم مثلاً کارم کردی، باید هم اینجا بشینی.

حرف قرآن به طور کلی این است که هر چیزی که بخوای آنجا هست. از جمله حالا یک تمثیل‌هایی دارد. من مثلاً می‌خواهم بگویم با همان زبان کلی ناخودآگاه که آن تمثیل مثلاً یک باغی که نهر جاریه در واقع نگاه می‌کنی، در آن تمام آدم‌ها را دارد. هر جایی که می‌کنه، یک تمثیل نشانه مثبته.

که بیش از هر چیزی معنی حیات و آرامش مثلاً در آن وجود دارد. خب؟ و صحرا مثلاً یک نفر دوست داره، یک دوست بهشت یک حالت صحرایی داشته باشه، علاقه به صحرا داره، من می‌خواهم بگویم با زبان ناخودآگاه، همین آدمی که فکر می‌کند صحرا را دوست داره، اگر تو خواب صحرا را ببینه، خواب خوبی ندیده. معنی خوبی برایش ندارد.

بنابراین من دارم این را این‌شکلی توجیه می‌کنم، تو خیلی راحت‌تر از این‌ها می‌شود توجیه کرد. در واقع من به دلیل به اعتقادی که این فکت دارم، می‌گویم که توصیف‌های بهشت همه‌شان همان توصیف‌هایی‌ان که اگر شما تو خواب برای‌تان ظاهر بشه، معنی‌های بسیار خوب می‌دهند و چیزهایی که تو جهنم هست، معنی‌های بسیار بد، معنی آتش، معنی ویرانی و نابود شدن و این‌هاست و این است که اگر یک نفر مطابق با همان مکانیسم‌های ناخودآگاه و فطری خودش با این تمثیل‌ها مواجه بشه، باید از این خوشش بیاد، از آن بدش بیاید.

نتیجه فرهنگ خودآگاه ماست. اگر یک باغی که زیرش نهر جاریه خوش‌مون نمی‌آید. در واقع قرآن نیست که تحت تأثیر فرهنگ عرب دارد این تمثیل را به کار می‌برد.

ماییم که تحت تأثیر فرهنگ خودمون، ممکن است از یک چیزی خوش‌مون نیاد. شب که می‌خوابیم خوش‌مون می‌آید. این مکانیسم وجودی ما از این تصاویر خوشش می‌آید. ولی ممکن است در بیداری خوش‌مون نیاد. من یک توجیهی هم دفعه قبل گفتم که نتیجه همین زندگی کردن، بیش از اندازه زندگی کردن تو جهان مجازی.

ما الان آدم‌هایی هستیم که واقعاً یک جوری یک هاله از واقعیت وجود دارد. ما آن آدمی که می‌گوید از صحرا خوشم می‌آد، این نیست که صحرا رفته باشه و خوشش آمده باشه. تصاویر صحرا را دیده، مثلاً تو فیلم دیده، تو عکس دیده و خوشش آمده. و می‌گوید من از صحرا، از مناظر صحرا خوشم می‌آید.

باید برود تو صحرا گیر بیفته، یک جایی که مثلاً بی‌آب و علف باشه، بعد احساس این را بکند که دارد می‌میره و بعد می‌بیند که صحرا جای خوبی برای زندگی کردن نیست. بنابراین خوب نیست که مثلاً تصویر بهشت و چیزهای منفی صحرایی را نشان بده. این مهم نیست که آدم تو صحرا زندگی می‌کند یا تو اروپا.

یک آدمی که تو اروپا آمده اگر شب تو خوابش صحرا را ببینه، من فکر می‌کنم هیچ فرقی نمی‌کند با یک آدم عربی که شب تو خواب خودش صحرا را می‌بیند. فقط فرقش این است که ممکن است آن عرب که در واقع صحرا را دارد می‌بینه، آن را زندگی روزمره‌اش و در محیط تمثیلی نمی‌بینه. خواب‌های روزمره باشه.

دقت می‌کنید؟ یعنی تواتر ظاهر شدن صحرا ممکن است تو خواب یک آدم صحرانشین بیشتر باشه به دلیل اینکه آلارم‌ها در آن سطح تمثیلی خواب‌های روزمره‌اش هم شامل صحراست. متوجه منظورم چیه؟ ولی از آن طرف هم می‌شود فهمید که با توجه به اتفاق‌هایی که تو رویا افتاده، این رویا دوباره تمثیلی هست یا نه.

اگر رویای تمثیلی در این رابطه صحرا باشه، معنی بدی برایش می‌شود. همان‌طوری که برای اروپایی‌ها ممنوع است. مثلاً تو همان تمثیل هم فرق می‌کند. مثلاً فرض کن تو همان اروپا آن چیزو مثال زدی، حالا آن هر روز برود بارون بیاد، حالا برای مثلاً که مثال شکلی بخواهد بزنه، بهترین نمونه‌اش همان‌طوری که گفتم آفتابی. من این مثال ناخودآگاه که شب خواب می‌بینی را دارم می‌گویم.

نه، نه. مثلاً یک روز خیلی خوب بخواهد ببینه، یک روز آفتابی می‌بیند. ولی مثلاً یک چیز، نه، نه. حالا خانم تو سطح مشترک تمثیل، تو شک داری که یک چیز مشترک وجود داشته باشه. من نمی‌توانم بهش ثابت کنم. چون این کاملاً یک فکت تجربیه. تو آن سطح مشترک تمثیل، بارون معنی خودش را دارد.

یعنی می‌گی آن باز هم بارون به راحتی به این. نه، روز آفتابی ربطی به آن بودن، مثلاً حیاتی بودن ندارد. روز، اگر روز آفتابی را ببینی، بیشتر معنی آگاهی توشه. فرق نمی‌کند برای تو باشه. اگر شب تو خواب ببینی، یک جوری معنی ناخودآگاه توشه. ماه را یک نفر تو خواب ببینه، مهم نیست که چند بار تو عمرش یک ماه خیره شده.

تو یک فضای تمثیلی، ماه معنی خودش را دارد. مربوط به ناخودآگاه می‌شود و خورشید، خورشید مربوط به خودآگاه می‌شود. من می‌خواهم بگویم تو یک فکی از یک جایی که بگذریم، می‌بینی زمان به نظر می‌آید مشترک می‌شود. این به تجربیات روزمره خیلی ربط دارد. به عنوان اثبات که نیست، من به عنوان یک فکت تجربی دارم این را می‌گویم.

که به نظر می‌آید آره، یعنی این همه رویا از سراسر جهان که جمع‌آوری شده، باز این دیکشنری‌ها مثلاً خیلی، شما می‌بینید که این دیکشنری‌ها دارند به زبان‌های مختلف ترجمه می‌شوند. و من هم که ایرانی هستم، این اروپایی که آمده آمریکایی دیکشنری را نوشته، برای من قابل استفاده است.

واقعاً می‌توانم رویاهامو باهاش تحلیل کنم. خب، این چگونه این تحلیل می‌کنه؟ مثلاً فرض کن الان می‌آید من خورشید دیدن یعنی اینکه آگاهی داشته باشم. ولی از کجا می‌فهمد که این واقعاً این معنی درست بوده این تحلیل؟ یعنی باید یک چیزی را مثلاً پیش‌بینی آینده بکنه، یک جوری تایید بشود.

اگر تو مثلاً بری پیش یک نفر که خیلی خوب بلده این کارو، یک چند تا رویا بگی و آن با استفاده از این رویا چیزهایی بگوید که تو اصلاً نمی‌دونی. و تو رویا ظاهر شدی، این‌جوری تقریباً مطمئن می‌شی که دارد درست می‌گوید. من می‌خواهم بگویم این تجربی‌ست. یعنی به منطقی و تئوری نمی‌توانم برایش یعنی روشش هم این است.

می‌گوید بعد آره، مثلاً یک یک آدمی یک روانکاو مراجعه می‌کنه، یک رویای تکراری دارد و قبل از اینکه حتی یک کلمه حرف زده باشه، رویا را بگه، این ممکن است یک نکته بسیار مهم روانی را بهش تذکر بده که تو آن‌جوری مشکلش را می‌تواند حل کند. برای همین است که این رویا ظاهر می‌شود برای مثلاً.

خب، بگویم یعنی به طور تجربی اینکه چیزهایی در کسی که دارد رویا را می‌بینه، واقعاً دارد می‌بیند و آن طرف می‌تواند شهادت بده که آره، من بدون اینکه هیچی بگم، این آدم از من یک چیز خیلی خصوصی مرا گفت. یا حتی من خودم خیلی نکته‌اش نداشتم. خب، این‌ها در آن خیلی در آن آب و این‌ها هست.

چرا قرآن باید با این زبان‌ها، ما برای من نه، برای خاطر اینکه زبان پرفکت تمثیل برای بشر به نظر می‌آید همین است. این اصولاً چیزهایی که تو طبیعت تولید می‌شن، خیلی پرفکت‌ان، دیگر قبول دارید؟ خب، مثلاً این مکانیسم‌های حیاتی، چقدر مثلاً پیچیده و دقیق و این‌ها. این یک چیز طبیعی است که تولید می‌شه، شب.

تمثیلی که انگار طبیعت دارد برای ما می‌سازه، ما در آن دخالت نداریم. یک جوری خیلی نزدیک به یک حالت پرفکتی‌ان و من می‌خواهم بگویم به این دلیل، اگر قرار باشه یک تمثیل برای یک چیزی خداوند بیاره، یک چیزی شبیه این‌ها باید دربیاد. به دلیل اینکه آن هم قرار است یک چیز پرفکتی باشه.

این‌ها هم خیلی، یعنی اگر مثلاً ناخودآگاه بهتر می‌تونست تمثیل بسازه، رویا بهتر از این می‌ساخت. خب، این را قبول ندارم واقعاً که حالا من استدلال من این است که مثلاً خب من بهتر این بود که من دستام فکر کنم من پرواز هم می‌کردم. ولی اینکه پیش نیومد این را خب.

بهترینش را می‌گوییم که مثلاً طبیعت می‌تونست بهتر از این بسازه. آره، بهتر بسازه که من برای من مفهوم باشه و مثلاً بشود ازش استفاده کرد. نه، اصلاً این لزومی هم ندارد که حتماً این دو تا با هم مرتبط‌ان. یعنی شاید، باید به خواب یک چیزی باشه و به قرآن یک چیز دیگر باشه.

نه، وظیفه تمثیل این است که یک چیزی را که به راحتی قابل گفتن نیست، به دلایل مختلف، تبدیل به یک در محیط دیگه‌ای می‌کند و در واقع این نمادها این را نشان می‌دهد. نمادهایی را برای یک چیزهای دیگه‌ای وضع می‌کند. من اصلاً این استدلال هم استدلال خیلی دقیقی نیست که حالا شما بخواهید من واقعاً درست کنم.

نزدیکی تمثیل‌های قرآن به تجربه

به نظر من به طور تجربی، بله آره، من به نظرم می‌رسد که این‌جوری است. یعنی تمثیل‌های قرآن نزدیک‌ان به طور تجربی. می‌شود خوند و مثلاً این سعی کرد که یک جوری ببینیم این‌ها چه را دارند نشان می‌دهند. به نظر می‌آید شبیه به نوع تمثیل‌هایی که ناخودآگاه شب‌ها برای ما می‌سازه. و این یک خورده طبیعی هم هست.

حالا اینکه ما تحت تأثیر یک مکانیسم تمثیل هستیم، حتی اگر پرفکت نباشه، خوب است اصلاً آن مکانیسم به ما. یک مکانیسمی در مورد استفاده بشود. همین ما اینقدر تاثیر این تمثیل‌ها را در آن می‌گیریم و راه در این بخش بهشان می‌دهیم. وگرنه تمثیل‌ها را به راحتی ممکن نبود آدم درک کند. ما اگر زمان مشترک باشه ولو پرفکت نباشه، مزایای دارد.

من استدلال نمی‌کنم. دارم می‌گویم که به نظرم این می‌آد، می‌نویسم این‌جوری است. کسی ممکن است یک حرف دیگه‌ای بزنه، ولی یک حرف دیگر بزند. این تمثیل‌ها چگونه قابل فهمه و چی‌ان؟ مثلاً یک چیزی مقابل حرفی که یک نفر می‌زنه، مثلاً مثبت، بله من استدلال کامل نیست، احتمالاً هم ندارم، ولی فکر می‌کنم این‌جوری است.

مثلاً این تمثیلی که از قرآن می‌زنه، این کسی فقط صرفاً تصور برای تمثیل‌ها خیلی هم تحلیل‌ناپذیره، یک اثری می‌ذاره، آره، دقیقاً. یعنی مثل خواب این حالت را دارد که یک به ناخودآگاه شما، ممکن است شما در خودآگاهتون از این چنین محیطی خوشتون نیاد، ولی تو ناخودآگاهتون تصویر خودتان را می‌گذارد.

تصویر درخت و همراه، برای اینکه این مکانیسم درونیه که این تمثیل‌ها در واقع همون‌جا هم به همین شکل تولید می‌شوند. آره، بله. اثر می‌گذارد ولو اینکه تو نتونی اجزای تمثیل را چیز کنی، تحلیل کنی. مثلاً آن حالتی که به رویا می‌تواند تأثیر بگذارد بدون اینکه تو به کسی مراجعه کرده باشی. یعنی یک حس خاصی را ایجاد می‌کند ولی تو نمی‌فهمی که دقیقاً چگونه ایجاد شده.

خوبه، من احساس می‌کنم که حتی اگر آن پرفکت بودن را قبول نداشته باشیم، خوب است که همان زمان استفاده بشود. به نظر می‌آید آن زمان دارد استفاده می‌شود یک جورهایی. حالا من تأکیدم روش ندارم. بعد من برای رفع اشکال، نمی‌دونم، توصیف‌های مربوط به بهشت، هیچ احتیاجی به این مقدمات نیست.

و این‌ها را من نگفتم برای اینکه آن موضوع را توضیح بدهم. خیلی کوچک‌تر از این حرف‌هاست. به قول دکتر مهدوی، اصطلاحی به کار می‌بره، می‌گوید با تانک به شکار مگس رفتن. این مثل تانکه. این خیلی چیزها را می‌تواند روشن کند و حل کند. اصلاً برای خودش یک تئوری بزرگ داریم یک چیزهایی را وصل می‌کنیم.

آن مسائل مربوط به بهشت و جهنم را خیلی راحت‌تر می‌شود به نظر من توصیف کرد. یعنی خیلی راحت می‌شود آدم را قانع کرد که آقا یک محیطی مثل یک باغی که کنارش نهریه، با حیات تو خیلی نزدیکی بیشتری دارد تا یک صحرا. برای اینکه تو تحت تأثیر تصاویر و جهان مجازی از صحرا خوشت آمده.

واقعاً صحرا چیزی نیست که بری در آن زندگی کنی. یعنی آدمی که می‌گوید من از این خوشم می‌آد، می‌گوید از این خوشم می‌آد، باید یک چنین باغی بذارن. بعد هم به من هم که اون‌جایی که می‌گوید خوشم می‌آد، بذارن، خودش قبول می‌کند که این‌جا برای زندگی مناسب نیست. یعنی یک محیط حیاتی را قرآن دارد تصویر می‌کند.

حالا اینکه برای اعراب جذاب‌تره، کمتره، اصلاً با این بحث‌ها نشود. اشکالی در توصیف‌های بهشت و جهنم تو قرآن نیست. این‌ها مشترکاً برای همه آدم‌ها، آتش برای همه آدم‌ها خطرناکه. برای اینکه ما پتانسیل این را داریم که تو آتیش بسوزیم. یعنی می‌دانیم. و اصلاً در قول و زنجیر بودن در آن هیچ‌کس به طور فطری امکان نداره، مسموم باشه.

توصیف‌های بهشت هم نباید برای کسی نامطبوع باشه. حالا ممکن است یکی بگوید من اصلاً اگر در این درخت‌ها گنجشک هم بود بیشتر خوشم می‌آید. ولی ما با این‌ها یاد گرفتیم، ولی اصولاً اگر زمان رویا هم حرفش را نزنی، این اشکال، اشکالی نیست که رفع کردنش سخت باشه.

واقعاً این به نظر می‌آید که همه این را راحت قبول بکنند که توصیف‌های بهشت مشترکاً توصیف خوبی از محیطیه که برای حیات مناسبه. بله. یعنی تمثیل‌هایی مربوط به چیزهای مناسب برای حیاته و لذت‌بخشه، مثلاً به همه به طور طبیعی خوششون می‌آد، ممکن است هم چیزهای دیگر هم بیشتر خوششون بیاید.