ارجاعات بیرونی این جلسه (۲۰)
متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
واژه سوءت و معاد جسمانی
در داستان به جایی رسیدیم که جد بزرگوار ما را به واسطهی کار بدی که انجام داده بود، از بهشت اخراج کردند، و در داستان تأکید میشود که واسطهی این اخراج توجه به جسم است. در واقع به نظر میرسد که واژه «سوءت» به معنای جسم به عنوان چیزی که میتواند مایه شرم باشد، است. دقت کنید که واژههای «جسد» و «جسم» در قرآن وجود دارند و استعمال شدهاند. چون «سوءت» در عربی به معنای عورت هم به کار میرود، عدهای این را اشاره به جنبهای از جسمانیت که شرمآور است، میگیرند. در واقع در مورد آدم و حوا اینطور تعبیر میشود که اتفاقی که افتاد این بود که آنها در برابر یک برهنگی شرمآور قرار گرفتند. ما میتوانیم واژههایی را مثال بزنیم که شبیه هم هستند، اما یکی از آنها ابعاد دیگری هم دارد و به یک چیز از جهت خاصی اشاره میکند. من فکر میکنم با توجه به استفادهای که از این واژه در قرآن هست، به شکلی روی «مرده بودن» تأکید شده است. ما وقتی میگوییم که ما «جسم و روح» داریم، صحبت از نزدیکی و قرابت جسمانیت با مرده بودن میکنیم (و روح با زنده بودن). جسم بدون روح میتواند مرده باشد. با توجه به کاربردی که واژه «سوءت» در قرآن دارد، میتوان عالم اجسام را عالم مردهها در نظر گرفت. فقط بعضی از اجسام به علت حیات درون آنها، غیرمرده به نظر میرسند.
در اینکه حتماً در بهشت باغی و درختی به همین معنایی که ما میفهمیم، وجود داشته است، قابل مناقشه است. اتفاقاً عرفا و فلاسفهای مانند ابن سینا در جسمانی بودن بهشت مناقشه کردهاند. مثلاً ابن سینا با معاد جسمانی مشکل داشته است. اما ملاصدرا مشکلی نداشته است. خیلیها ملاصدرا را برای اینکه معاد جسمانی را در فلسفه خودش تبیین کرده، ستایش میکنند. از معاصرین، آقای محمدتقی جعفری با معاد جسمانی مشکل داشت. او این را خیلی با صراحت میگفت. او میگفت: «به آدمی که در این دنیا لذت معقول چشیده باشد، در آن دنیا پرتقال نمیدهند!» یعنی کسی که در این دنیا لذتهای معنوی را چشیده باشد، دیگر میوه و این چیزها برایش معنی ندارد و از آنها لذتی نمیبرد. بنابراین آنجا هم باید لذتها معنوی باشد.
به نظر میآید که آدم و حوا در بهشت جسم داشتند. بیشترین چیزی که در قرآن راجع به بهشت بیان میشود، باغ بودن آن و جاری بودن نهرها از زیر آن است. یک لحظه فرض کنیم که همه چیز کاملاً واقعی است و یک صحنه طبیعی به آن شکلی که ما میشناسیم را توصیف میکند. مثلاً آدم و حوا در جنت راه میروند و از میوهها میخورند. اینها همه کارهای جسمانی است. با این حال، حتی با چنین فرضی هم لزومی ندارد که آنها توجهی به جسمشان به معنایی که آنها را از آن حالت وحدت خارج کرده باشد، داشته باشند. در مثال تماشای فیلم، آنها از حالت غرق بودن در تماشای فیلم دربیایند. لزومی ندارد که آدم برای خوردن میوهها و استفاده از لذتها، به خودش و دستش که دراز میکند و ... توجه کند. وقتی او خیلی مشغول کاری باشد، ممکن است توجه به لوازم هم نکند. همانند نگاه کردن به یک فیلم که توجه ما را از خیلی چیزهای دیگر منحرف میکند. مشکل توجه پیدا کردن به جسم و فهمیدن «تمایزها» بود. تا وقتی که در کاری که داشت انجام میداد، غرق بود در همان حالت وحدت بود و شایستگی این را داشت که در بهشت باشد.
به هر حال ایده عرفان این است که در همین دنیا و قبل از اینکه از دنیا برویم، میتوان به شکلی به بهشت برگشت. یعنی اصولاً مسأله از دست دادن جسم نیست. مسأله یادگیری زندگی با همین جسم زندگی و حفظ نگاه موحدانه به دنیا است.
توضیحات بیشتری درباره نهایت عرفان و «یکسان نگریستن»
گفتیم که به توصیف عرفا، بازگشت دوباره به بهشت نیازمند «دور شدن از عالم جسمانی» است. حتی حرف از قطع شدن توجه از عالم طبیعت به شکلی میشود. اینکه میتوان توجه به عالم جسمانی را کاملاً کنار گذاشت. من از اینجا شروع کردم که ابتدا ببینیم که در انتهای مسیر قرار است که به چه حالتی برسیم. دیدن هدف کمک میکند که مراحل و راهی که باید طی شود، کمی قابل درک شود. من از جمله ابوسعید ابوالخیر خیلی خوشم میآید که میگوید: «عرفان دو کلمه خلاصه میشود: یکسان نگریستن، و یکسو نگریستن». من سعی کردم «یکسان نگریستن» را توضیح بدهم. اینکه همه مشکلات شناختی از اینجا میآید که شما به شکلی بین خودتان و دیگران فرق میگذارید. ما در دستگاه شناختی خودمان، یک تافته جدابافته در دنیا هستیم و به هزار و یک دلیل بین خودمان و دیگران فرق میگذاریم. اما آیا ما واقعاً متفاوت از دیگران هستیم؟ حقیقت این است که متفاوت نیستیم. ایراد کار ما این است که از یک موضع خاصی به دنیا نگاه میکنیم. اگر بتوانیم این کار را نکنیم، خیلی چیزها را میفهمیم. من با یک مثال خیلی ساده این را توضیح میدهم.
ما بعضی وقتها با همدیگر مشورت میکنیم. برای خود من، موردهای عجیب و غریبی پیش آمده که فرد خیلی عاقلی پیش من آمده تا با من در مورد موضوعی مشورت کند که جوابش بدیهی است. ولی چرا آن فرد این جواب بدیهی را نمیفهمد؟ مثلا فرض کنید که فردی پیش شما میآید و وضعیت خودش را برای شما تشریح میکند و مشکلات اداری که برایش پیش آمده را برای شما میگوید و نظرتان را میپرسد. خیلی وقتها راه حل خیلی ساده است. این فرد باید به کسی چیزی بگوید ولی با آن فرد رودربایستی دارد. به جای این راه حل ساده، هزاران راه حل عجیب و غریب به ذهن فرد آمده که این کار و یا آن کار را بکنم؛ به فلان کس یک نامه بنویسم و الی آخر. او برای شما راه حلهای عجیب و غریبش را میگوید، در حالی که راه حل ساده در تمام مدت در ذهن شما است. به نظرتان میرسد که این که مشکلی نیست، فرد باید فلان کس را ببیند و با او صحبت کند. اما چرا فرد این راه حل ساده را نمیبیند؟ آدمها معمولا با کارهای خودشان یک درگیریهای عاطفی خاص دارند. در نتیجه راه حلها را نمیبینند. لازم نیست کسی که با او مشورت میکنید، از شما عاقلتر باشد. تنها کافی است فقط «شما» نباشد. آن درگیریهای عجیب و غریب و آن سوابق را نداشته باشد. حتی ممکن است که شما با یک بچه مشورت کنید و او راه حل سادهای را به شما بگوید و شما بفهمید که او راست میگوید. مشکل ما در مسائل شناختی و یافتن راه حلها این است که از موضع خودمان، با امیال خاصمان و با توجه به منافعی که در ماجرا داریم و محدودیتهایی که برای خودمان قائلیم به موضوعات نگاه میکنیم. به همین دلیل راه حلها و واقعیتها را نمیبینیم. ما خیلی وقتها به دلیل امیالمان، نکات خیلی سادهای را نمیفهمیم و موضوعات سادهای را نمیتوانیم تحلیل کنیم.
همه مشکلات شناختی از اینجا به وجود میآیند. ما به عنوان یک ناظر بیطرف و بیرونی، در جایی که هیچ منافعی نداریم، خیلی راحتتر به شناخت دسترسی پیدا میکنیم. اگر زندگی آدمهای دیگر را از یک فاصله دور و از بیرون نگاه کنید، خیلی خوب میتوانید اتفاقات را ببینید و راحتتر آنها را تحلیل کنید. به دلیل اینکه خودتان آنجا نیستید و منافعی ندارید.
مشابهاً هر چقدر شما امیال کنترل شدهتری داشته باشید، میتوانید به شناخت جامعتری از جهان برسید. اگر شما امیالتان را کنترل کرده باشید، وقتی که به دنیا نگاه میکنید آنقدر بین خودتان و دیگران فرق نمیگذارید و عادلانهتر به دنیا نگاه میکنید. در این صورت میتوانید به شناخت جامعتری برسید. اما وقتی که شما بین خودتان و جهان تمایز قاطعی قائل میشوید، احساس وحدت در شما خدشهدار میشود. در حالی که ما باید در احساس وحدت زندگی کنیم؛ ما جزو جهان هستیم و تمایزاتی که بین خودمان و دیگران متصور میشویم، دروغ است. این تمایز بیخودی که ما برای خودمان قائل هستیم، ضرورتی ندارد. هیچ لزومی ندارد که من خودم را جدای از جهان در نظر بگیرم و بعد به جهان نگاه کنم. این تمایز کاربرد عملی هم ندارد. بلکه باعث ایجاد مشکلات شناختی و هزاران مشکل دیگر میشود. این تمایز قائل شدن، مانع زندگی طبیعی ما هم هست. در واقع یک تمایز غیرواقعی و موهوم است که مانع از این میشود که شما اتفاقات دنیا را صحیح ببینید. حداقل تا وقتی که این تمایز قائل شدن به طور قاطعی در ذهن شما وجود دارد، از احساس وحدتی که باید به آن برسید، دور میشوید.
به شکل دیگری هم میتوان به مسأله شناخت نگاه کرد. عبارت «تقرب به خدا» را در نظر بگیرید. این یک واژه قدیمی و جاافتاده است که لزوماً هم جزو واژههای عرفانی نیست. وقتی کسی تقرب به خدا پیدا کرد، انگار از همان زاویهای به دنیا نگاه میکند که خداوند نگاه میکند. «یکسان نگریستن» با نگاه از دید خداوند به دنیا هم به وجود میآید. یکسان نگریستن یعنی بین خودتان با بقیه جهان فرق زیادی نگذارید. یکسان نگریستن یعنی بتوانید عدالت را بین خودتان و دیگران رعایت کنید. کسی که یکسان نگری دارد، هم منافع خودش را تأمین میکند و هم منافع همه جهان را تأمین میکند. کسانی که یکسان نگری ندارند، خودشان هم واقعاً نفع بیشتری نمیبرند. آخر سر برای کسی که فقط به نفع خودش فکر میکند، نفعی وجود ندارد و در واقع این تفکر بیشتر به ضرر فرد هم تمام میشود. اما کسی که یکسان نگری دارد، هر کاری هم که برای خودش میکند، نفعش به بقیه هم میرسد. در این مورد قبلاً صحبت شد.
تمثیلی یا واقعی بودن داستان آفرینش
به دو شکل میتوان به داستان آفرینش نگاه کرد: یک نگاه این است که یک انسان را آزمایش کردند و دیدند که از درخت میخورد. آن یک انسان اخراج شد و به زمین هبوط کرد. سپس نسل آن انسان هم در زمین به دنیا آمدند. این یک نگاه است. نگاه دوم این است که نه، همه آدمها حضور در بهشت و اخراج از آن را تجربه میکنند. همه هنگام خلق در بهشت خلق قرار داده میشوند و سپس از آن اخراج میشوند. این دو نگاه متفاوت هستند. آیا من میتوانم حرف از این بزنم که تعلیم اسماء به همه انسانها انجام شده است؟ یا اینکه تعلیم اسماء فقط به اولین انسانی که خلق شده، انجام شده است؟ ما به این سؤال در انتها باز خواهیم گشت.
فعلاً بدون اینکه حالت دوم را قبول کنیم، فرض کنیم که همه ما به شکلی این مرحله تعلیم اسماء را گذراندهایم. یا برای شروع، خودمان را به حضرت آدم و توبه کردن حضرت آدم و بازگشت دوبارهاش به بهشت محدود کنیم و بقیه آدمها را در نظر نگیریم. در مورد آدم که میدانیم این اتفاق افتاده است. در مورد آدم، اولین اتفاقی که میافتد یادگیری اسماء قبل از اینکه او وارد بهشت بشود، میباشد.
مشاهده اسماء الهی
توصیف عرفا از حالت سکونت در وحدت این است که همه مشاهدات شما در مشاهده اسماء الهی منحل بشوند. گویی در جهان همیشه با تجلی اسماء الهی مواجه هستید و انگار فقط خدا را میبینید. من میخواهم باز هم کمی توضیحات فیزیولوژیک بدهم که معنی این حالت وحدت چه میتواند باشد.
من با تعبیری از یادگیری اسماء شروع میکنم و بعداً آن را دقیقتر خواهم کرد. این تعبیر با زبان فیزیولوژیک و نوروساینسی است.
منظور از تعلیم اسماء چیست؟ خداوند صفاتی مانند صفت «رحمت» (مهربانی) دارد؛ حداقل دو اسم «رحمن» و «رحیم» وابسته به این صفت رحمت هستند. معنی اینکه انسان همه اسماء را میفهمد، چیست؟ وقتی فردی به ما مهربانی میکند و یا ما را میبخشد، ما را در یک حالت ذهنی قرار میدهد. ما مهربانی را درک میکنیم و در مقابل آن فرد به ما احساسی دست میدهد. احساسی از صمیمیت و شفقت در ما به وجود میآید. اما هر احساسی که به ما دست میدهد، مبنای فیزیولوژیک هم دارد و به هر حال همراه با ترشح هورمونها هم هست. امروزه رسماً میگویند که «هورمون صمیمیت» هم وجود دارد. زمانی این هورمون ترشح میشود که فرد در حالتی قرار میگیرد که احساس صمیمیت میکند. بعضی از افراد مادیگرا امروزه فرض میکنند که در واقع همه اتفاقات و فرمانها در مغز رخ میدهد (البته ممکن است که بقیه جسم هم کمکهایی بکند). بیاییم و فرض کنیم که این فرض درست باشد. وقتی فردی به ما مهربانی میکند، مغز ما در حالت خاصی قرار میگیرد. به عبارت دیگر، شما در یک «حالت مغزی» قرار میگیرید و «حالت ذهنی» شما هم نتیجه این حالت مغزی است. این حالت مغزی همراه با دستوراتی از سمت مغز جهت ایجاد واکنشهای شیمیایی و فیزیولوژیک دیگری است (حتی ممکن است که دستور انجام واکنشهای حرکتی هم به قسمت موتوری جسم داده شود). وقتی خداوند رحمت خودش را نشان میدهد، انسان در یک «حالت مغزی» خاص قرار میگیرد. به عبارت دیگر مغز انسان این قابلیت را دارد که یک حالت مغزی مشخص را در واکنش به رحمت خداوند داشته باشد. حالتهای مغزی متفاوت دیگری هم در واکنش به درک صفات دیگر خداوند وجود دارد. مغز انسان آنقدر پیچیده است که در واکنش به انواع صفات خداوند، میتواند حالات متمایز مغزی داشته باشند. در حالی که دیگر موجودات این قابلیت را ندارند. اینگونه میتوان تعبیر کرد که انسان موجودی با پیچیدگی فیزیولوژیک ویژه است. با فرض اینکه همه حالات انسان در مغز او خلاصه میشود، مغز انسان باید این توانایی را داشته باشد که به ما امکان تجربه حالات زیادی را بدهد. تعداد این حالات باید در حدی باشد که برای هر کدام از اسماء الهی، حالت خاص و متمایز مغزی وجود داشته باشد.
صفات خداوند در جسم ما یک انعکاسی پیدا میکند و باعث به وجود آمدن حالاتی در ما میشود. این حالت باعث میشود که ما آن صفت را درک کنیم. اسماء الهی نام آن حالتهایی هستند که در ما به وجود میآید. ما به دلیل پیچیدگی ذاتی که داریم، میتوانیم مرجع آن اسامی را درک کنیم. اما مثلاً حیوانات نمیتوانند همه اسماء را درک کنند. با این توصیف، اینکه در ابتدا به انسان تعلیم اسماء صورت گرفته به این معنی است که حالات اولیه و اصلی مغز ما حالاتی هستند که در مقابل اسماء الهی به وجود میآیند. این حالات اصلیترین حالات مغز هستند و بیشترین پایداری را هم دارند. در ادامه، ما میتوانیم ترکیبهایی از این حالات اصلی را هم درک کنیم.
به بحث فیزیولوژیک بازگردیم تا «حالات ترکیبی» را با استفاده از آن بهتر توضیح بدهم. ما در مغز تنها تعداد محدودی هورمون داریم. اما با ترکیب این هورمونها میتوانیم حالات ترکیبی بسازیم. این ترکیبات هم البته بینهایت نیست و متناهی است. حال به عنوان نزدیک شدن ذهن، مثلا فرض کنید که هورمون صمیمیت در مقابل اسم «رحمن» قرار دارد. مثلا در مقابل جلال الهی، هورمونی که مربوط به خوف و خشیت (مثلا آدرنالین) قرار دارد. مثلا فرض کنید که در مقابل هر اسم الهی هورمون خاصی ترشح میشود. اما حالتهایی که ما تجربه میکنیم، ممکن است که از ترکیب این هورمونها حاصل شده باشد. یعنی من میتوانم در حالتی قرار بگیرم که از مجموعهای از این هورمون سرچشمه گرفته است. مشابهًا، یک انسان سالم که گرفتار کلمات خبیث نشده، در مقابل هر وضعیتی که در دنیا قرار میگیرد به حالتی میرود که حداکثر مخلوطی از اسماء الهی است. او احساس میکند که در مقابل ترکیبی از اسماء الهی قرار گرفته است.
من ادعا نمیکنم که واقعاً مقابل هر کدام از اسماء الهی یک هورمون وجود دارد، بلکه جهت تقریب ذهن این را بیان کردم چون با استفاده از مفهوم هورمون و ترکیبهای آنها میتوانستم مفهوم اسماء الهی و اینکه ما در حالات ترکیبی از اسماء الهی میتوانیم قرار بگیریم را توضیح بدهم.
بنابراین مدل انتزاعی من این است که ما چیزی را که به طور قاطع و خالص میفهمیم (چیزی که تعلیم شدهایم)، اسماء الهی هستند. اما ما در زندگی در موقعیتهای مختلف قرار میگیریم. تا زمانی که توجه ما به درونمان و حالات درونیمان هست (و متوجه این نیستیم که چرا این حالت در ما ایجاد شده است)، همچنان در آن حالت درک اسماء الهی هستیم. ما حداکثر تجلیات ترکیبی و کمی پیچیدهتر از اسماء را میبینیم. زمانی که آدم که در بهشت است، در حالت وحدتی به سر میبرد. او به درون خودش نگاه میکند و احساسهای عمیق و واقعی را میبیند. اما اگر او به جای توجه به درونش، به اجسام توجه کند، به تأثیراتی که اجسام گذاشتهاند، به اینکه مغز من چگونه این اجسام را سهبعدی میبیند، چگونه توصیف اجسام سهبعدی را وارد زبان و دستور زبان کرده تا معانی آن را درک کند، از حالت وحدت خارج میشود. اما اگر مستقیماً و فقط به معانی توجه کند، حالتهایی را تجربه میکند که برایش قابل فهم با همان اسماء است. در این صورت فقط با خداوند سروکار دارد.
عرفا ادعا می کنند که به چنین حالتی می رسند و عالم اجسام را می توانند کنار بگذارند. می خواهم مثالی از «عبدالرحمن جامی» بزنم. به نظر من جامی از تجربه های واقعی خودش صحبت کرده است و تصویرسازی خیالی نکرده است. جامی نوشته که «من در عالم غیب بودم که یک نفر پیش من آمد؛ من تنزل کردم.» عرفا این اصطلاح «تنزل» را خیلی به کار می برند. یکی از دوستان و شاگردان علامه طباطبایی این جمله را نقل کرده که می گفت ایشان در ماه های آخر عمر ایشان کمتر تنزل می کرد.
جهت توضیح، مثالی از رانندگی میزنم. ما در رانندگی کارهایی مانند تعویض دنده، بوق زدن، گرفتن فرمان و ... را انجام میدهیم، اما آنها را به صورت تقریباً خودکار انجام میدهیم. ما خیلی از کارهای روزمره را به صورت خودکار انجام میدهیم. حتی خودکار انجام دادن آنها بهتر است تا اینکه به آن آگاهانه فکر کنیم. مثلاً اگر به راه رفتن فکر کنید، که الان نوبت پای راست است، مواظب باشم که بیش از هفتاد سانت پایم را جلو نگذارم، چون ممکن است تعادلم را از دست بدهم، اینطوری حتماً آخر سر زمین میخورید! در حالی که به سادگی به صورت خودکار راه میروید. یکی از ویژگیهای جسم ما این است که خیلی کارها را میتواند به صورت اتوماتیک انجام بدهد. برای انجام دادن امور دنیا لازم نیست که فرد به همه آنچه میبیند توجه کند. مثلاً هنگام رانندگی، در زمان بروز خطر ما واکنش لحظهای مناسب انجام میدهیم. لازم نیست فکر کنیم که دقیقاً این ماشینی که برای ما خطر ایجاد کرده چه ابعادی داشته است. ما میتوانیم هنگام رانندگی با موبایل صحبت کنیم و راجع به هر چیزی فکر کنیم! تا زمانی که سیگنال خطر نیامده است، لازم نیست که به رانندگی توجه کنم. حتی از سیگنالهای خطر ضعیف هم میتوانم چشمپوشی کنم. مثلاً اگر یک برگ سمت چپ من باشد، ترمز نمیکنم، اما اگر یک شیء از حدی بزرگتر باشد ترمز میکنم. منظور من از این حرفها عدم توجه هنگام رانندگی نیست، فقط اینکه میشود در عالم معانی زندگی کرد و توجه زیادی به جزئیات نکرد.
موضوع در «عالم غیب» یا «عالم معانی» بودن، توجه نداشتن به اجسام و «تنزل کردن» در متون عرفانی تکرار میشود. عرفا زمانی که در عوالم غیب هستند، به حالات درونی خودشان توجه میکنند، به معانی که به آنها میرسد و حالاتی که در آنها ایجاد میشود، توجه میکنند. این حالت برای آنها به شدت لذتبخش بوده و به زندگیشان عمق میدهد. در واقع آنها دوست ندارند که از این حالات خارج شوند و میل به تنزل ندارند. اتفاقی باید بیفتد و یا اراده کنند که به علت وظایفی که دارند، پایین بیایند و به چیزهای سطح پایینتر هم توجه کنند. در غیر این صورت تمایلشان این است که همان طور در توجه به حالات درونیشان باقی بمانند.
منحل شدن همه مشاهدات در اسماء با زندگی روزمره ما تداخلی ندارد. میتوان زندگی روزمره را کرد ولی با کسب دانش و تمرین ذهنی به حدی رسیده باشید که توجهتان را از سطوح پایین شناخت قطع کنید و در معانی و حالاتی که دارید زندگی کنید. هیچ مشکلی هم پیش نمیآید. عرفا در کتابهایشان مینویسند که آدمهایی هستند که یک بار سجده کردهاند و دیگر از سجده بلند نشدهاند. نه این که واقعاً بلند نشدند. جسم آنها ممکن است تا مدتی در دنیا کارهایش را به طور اتوماتیک انجام داده باشد، ولی به شکلی دیگر از آن حالت سجده خارج نشدهاند. من واقعاً نمیتوانم با قاطعیت بگویم که چنین افرادی وجود دارند یا نه. ولی این ممکن است که فردی در این دنیا زندگی کند ولی توجهش به حالتهای ذهنی و معانی باشد. به نظرم میتوان در این دنیا زندگی کرد ولی مشابه حالتی که آدم در بهشت داشت و همه چیز را به صورت تجلی اسماء الهی دید.
اما آیا واقعاً ممکن است که کسی زنده باشد ولی هیچ توجهی به این دنیا نکند؟ این بیش از حد انتزاعی به نظر میرسد. ولی ممکن هم هست که این اتفاق بیفتد. گزارشهایی هست که افرادی اینگونه بودهاند. اما این گزارشها را چه کسی داده است؟ خود افرادی که به این حالتها رسیدهاند، دادهاند؟ آدمهایی که یک بار سجده کردهاند و دیگر از سجده بلند نشدهاند، خودشان این را گفتهاند؟
همیشه درباره گزارشهای عرفانی فکر کنید. بعضیها میگویند که نفس را باید قربانی کرد و کشت. اما تمثیل ابراهیم و اسماعیل در قرآن خیلی تمثیل اساسی و حساسی است. در گزارشهای عرفانی از شما میخواهند که نفستان را قربانی کنید. اما به نظر من، آنهایی که چنین گزارشهایی میدهند کسانی هستند که نفسشان را قربانی نکردهاند. آنها داد و فریاد میکنند که نمیدانید چه راه سختی است؛ خون ریخته میشود، آدم میکشند، بی جرم و بی جنایت سر آدم را میبرند. این جمله «سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت» از حافظ است و من دلم نمیخواهد به حافظ ایرادی بگیرم. اما باور کنید که اصولاً این تصورات خونینی که از راه عرفان و سختیهایش وجود دارد، را آدمهایی گفتهاند که راه را نرفتهاند. راه برای آنها سخت بوده و سپس آمدهاند و برای دیگران تعریف کردهاند که ما را در مسیر بیچاره کردهاند. آنها دری را نشان میدهند و میگویند که پشتش اژدها است، در نتیجه عدهای برمیگردند. اما یک عده هم میروند و در را باز میکنند، سپس میبینند یک اژدهای کوچک پشت در است.
به داستان ابراهیم دقت کنید. این داستان شاید مهمترین تمثیل عرفانی داخل قرآن است. دستوری به ابراهیم داده میشود که به نظر بسیار سخت میآید. ابراهیم میپذیرد و میرود که آن را انجام دهد. اما این دستور آنگونه که در ابتدا به نظر میآید، نیست. مهم این است که شما بپذیرید که هر دستوری را از روی اطاعت خداوند انجام دهید. به اینجا برسید که تسلیم خدا باشید و همه چیز را بپذیرید. اما معمولاً کار به خونریزی و جاهای بد نمیکشد. خداوند هیچوقت به کار بدی فرمان نمیدهد. تحقق سربریدن و این حرفها در کار نیست. البته ممکن است که استثنائاً به کسی بگویند که پشت این در اژدها است، و فرد در را باز کند و اژدها او را بخورد!
= ویرایش نشده=
زندگی درونی
ٱلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِٱلْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَمِمَّا رَزَقْنَٰهُمْ يُنفِقُونَ
آنان كه به غيب ايمان مىآورند، و نماز را بر پا مىدارند، و از آنچه به ايشان روزى دادهايم انفاق مىكنند؛
عرفان اسلامی به صورت خلاصه «مشاهده اسماء الهی» است. مشابه این حرف در همه عرفانها نیست. چیزی که بین همه عرفانها مشابه است، آن احساس وحدت است و احساس دور شدن از عالم اجسام، و پیدا کردن یک زندگی درونی غنی است. هر کسی که از لحاظ عرفانی به جایی رسیده و تمرین کرده است، زندگی درونی خیلی غنی دارد. اکثر انسانها فقط زندگی بیرونی را انجام میدهند. شغلی و ارتباطاتی با دیگران دارند. آنها وقتی تنها میشوند، هیچ کاری برای انجام دادن ندارند. آنها در تنهایی عذاب میکشند. نیاز دارند که کسی آنها را ببیند. اگر هم میخواهند کاری انجام دهند باید حتماً در حضور جمع باشند. این به معنی خالی بودن از درون است.
۴۰:۴۵
در عرفان این درون نسبت به بیرون حالت غلبه پیدا کردن دارد دیگر. یعنی انقدر این درون جالب میشود و لذتهایی که با کمتر توجه کردن به بیرون و بیشتر توجه کردن به درون میبرند عمیق است که انگار هی حیاتشان دارد تقویت میشود و به یک نحوی جذب آن حالتهای درونی خودشان میشوند. به هر حال این حسی است که در همه عرفانها وجود دارد، و در عرفان اسلامی هم هست. بگذارید من همینجا هم این را بگویم دیگر... این مفهوم ایمان به غیب به این معناست دیگر. ایمان به غیب به معنای صرف قبول کردن نیست، ایمان به معنای "گرایش پیدا کردن" است. ببینید این عالم اجسام و چیزی که همه درش مشترک هستیم را بگذارید کنار، چیزی که میماند یک چیز خیلی خیلی بزرگی در درونتان است. این چیزهایی که در درون میبینید، به قول فیلسوفها به آن میگویند "علم حضوری". ما در درون خودمان چیزهایی میبینیم که در بیرون نمیبینیم دیگر. حالت ذهنیهای ما درون ما هستند. این غیبی که من در واقع با آن تماس دارم و باید به آن ایمان پیدا کنم، "یومنون بالغیب" را حتی خیلیها ترجمه هم میکنند. چون مضارع بهکار رفته به تدریج، و بعد گرایش پیدا کردن به غیب. نه فقط ایمان به غیب به این معنا که چیزهایی که در شهود نیست را یک جوری باور بکنم. حتی ایمان به خدا هم یک جوری گرایش تویش هست دیگر مثلاً. این روندی که در اول همین سوره بقره آمده و در جاهای دیگر قرآن هم آمده، اصلاً مفهوم غیب یک جوری با این زندگی درونی کردن ارتباط دارد.
حس کمالجویی
خوب. من یک چیزهایی نوشتهام، همیشه اینجوری میشود که یک خرده که میگذرد احساس میکنم که اینها را نباید بگویم... بگذارید...
هزار جور میشود این حالتهای انتهایی را توصیف کرد. مثل این که شما یک پارامتری را در نظر بگیرید، بعد این به حالت افراطیاش که میرسد، یک جوری بشود آخرش. چیزهای خوب مثلاً به یک حالت مطلق و به نهایت درجهشان میرسند. ببینید، یک چیزی که من فکر میکنم خیلی مهم است و یک جوری در قرآن هم به آن اشاره شده، این حس چمیدانم - حالا مثلاً بهش بگوییم "کمالجویی" - است. این که چقدر این احساس در وجود شما هست که در هر لحظهای که دارید زندگی میکنید، بهترین کار ممکن را دارید انجام میدهید؛ یعنی Perfect دارید عمل میکنید. هیچ کاری نیست که، اولا بهترین کار ممکن را یک نفر خیلی خوب تشخیص بدهد، و همیشه آن بهترین کار ممکن را هیچ مانعی وجود نداشته باشد سر راهش که مثلاً یک کاری را اگر تشخیص داده انجام ندهد. میشود رسیدن به یک قدرت کامل و اراده آزاد. من اولا میفهمم که چه کار باید بکنم و بهترین عکسالعمل من در این موقعیت چه است، و توانایی انجام دادنش را دارم. خیلی از آدمها، نمیتوانند خیلی خوب باشند؛ زیادیشان میکند! نمیدانم میفهمید چه میگویم... یعنی مثلاً یک جوری اگر خیلی کارهای خوب انجام بدهند فوری یک حالت مثلاً غرور بهشان دست میدهد، که مانع است. میرسند به یک حالتی که دیگر انگار خیلی کار خوب کردهاند، به اندازه کافی انگار این کار را انجام دادهاند. یک جوری از درون... حالا به جز هزار جور مشکلاتی که از بیرون هست. خیلی از آدمها اصلاً توانایی انجام یک کارهایی را ندارند، به دلیل ضعفهای نفسانی که دارند، نمیتوانند یک کارهایی را بکنند. چه از نظر جسمانی و چه از نظر روانی. حتی اگر بتوانند بکنند هم یک مانعهایی وجود دارد. یک خرده که یک کاری را میکنند، فوری احساس میکنند که سیر میشوند انگار از کار خوب کردن. زود به حالت سیری میرسند. در حالی که یک عده آدمهایی هستند که واقعاً هر چقدر هم، فرض کن... حتماً این را تجربه کردهاید، جلوی دیگران، انگار یک مانعی وجود دارد که خیلی کار خوب بکنید. مثلاً احساس میکنید که مثلاً در یک موقعیتی قرار گرفتهاید که شاید خیلی نظر دیگران را جلب بکند، خوب نیست. آزاد نیستیم ما دیگر، خیلی قید و بند داریم. نگاه دیگران روی ما یک قید و بندهایی میگذارد، به اضافه قید و بندهای درونی دیگری که داریم. از نظر عملی انتهای مسیر اینجوری است که هیچ قیدی وجود ندارد دیگر. شما همیشه بهترین کارها را به وضوح تشخیص میدهید، میدانید که بهترین کار در هر موقعیتی چه است، و بدون هیچ محدودیتی انجامش میدهید. نه احساس غرور بهتان دست میدهد، نه احساس این که دیگران دارند میبینند، نمیبینند... اصلاً هیچ پارامتری وجود ندارد دیگر. من مطلقاً قدرت این را دارم که هر کاری که به نظرم درست است را انجام بدهم، بدون این که هیچ احساس سیری بهم دست بدهد. به نظر من اصلاً میشود آدمها را اینجوری دستهبندی کرد: این که چقدر ظرفیت کار مثبت و خوب انجام دادن دارند. نه از نظر قدرت و توانایی؛ این که چقدر کار خوب انجام
دادن سیرشان میکند، چقدر کار خوب انجام بدهند فکر میکنند که خیلی کار خوب کردهاند.
- شما دفعههای پیش گفتید که سادهترین کار کار خوب است.
حالت پایدار حالت خوب است. ساده؟ سادهتر نه در هر شرایطی. فکر نمیکنم گفته باشم سادهتر. اما حالتهای طبیعی آدم حالت درست است. حتی آنهایی که دروغ میگویند، دارند تلاش میکنند که دروغ بگویند. آدم به طور طبیعی راستش را میگوید. دروغ گفتن سخت است دیگر، باید یک چیزهایی را با هم هماهنگ کرد، من یک جایی دروغ میگویم باید جاهای دیگر را یک جوری مشابه آنها در بیاورم... راست راحت است دیگر. اصلاً لازم نیست فکر کنم، هر چیزی اتفاق افتاده میگویم دیگر. به راحتی میتوانم بگویم که من اینها را دیدهام و این اتفاقات افتاده. دیگر اصلاً زحمتی نمیکشم. ببینید، ساده بودن یک کار ... ممکن است در یک شرایط سختی اگر شما راست بگویید بلاهای زیادی سرتان بیاید و شما آن کار را نکنید، و مجبور بشوید دروغ بگویید. اما من به طور کلی میگویم، وقتی کلی نگاه کنید، اولاً صدق حالت طبیعی انسان است، آدمها برای رفتن به حالت کذب باید انرژی صرف کنند. نکنند یک چیزی میبینند و همان را گزارش میدهند دیگر. من به طور طبیعی در حالتای هستم که راست میگویم مگر اینکه در شرایطی قرار بگیرم که بخواهم دروغ بگویم. راست گفتن مثلاً یک ضرری به من وارد میکند که من دروغ میگویم. پس جلوی آن ضرر را با صرف انرژی برای دروغ گفتن میگیرم. از حالت طبیعی دارم خارج میشوم برای اینکه نمیتوانم اینجا راست بگویم، تحمل عواقبش را ندارم.
- فاش شدن اسرار در آخرت، و شراب این دنیا و آن دنیا
خوب، این یک نکته. در قرآن چه جوری به چنین چیزی اشاره شده؟ من جایی اشاره مستقیم نمیبینم. اما شما توصیفهایی در قرآن دارید درباره آدمهایی که در جهنم هستند و آدمهایی که در بهشتند. و در قرآن درباره آخرت این را هم با تاکید و بارها دارید. مثلاً فرض کنید آیههایی که میگوید در آخرت اسرار فاش میشوند. مثل اینکه، فکر کنم همه از عرفا یا غیر عرفا قبول دارند که واقعیتهای موجود، که در این دنیا پنهان هستند، چیزهایی که در واقع در عالم شهادت نیستند، در آن دنیا آشکار میشوند. مثلاً در قرآن رسماً این آیه هست که کسی که مال یتیم میخورد آتش میخورد. همین الان دارد آتش میخورد ولی شما نمیبینید. در آن دنیا آشکار میشود دیگر، یعنی بهش آتش میدهند و میخورد. حالا جسمانی یا غیر جسمانی کاری ندارم. من میخواهم بگویم توصیفهایی که مثلاً از بهشت وجود دارد، اشاره به حالتهای نفسانی آدمهایی میکند که به بهشت میروند. شما باید این جوری نگاه بکنید. یعنی اگر مثلاً فرض کنید که ... من میخواهم سعی کنم در این جلسه این حرفها تمام بشود ولی مشکل پیش میآید دیگر، همین الان من با حذف یک چیزهایی بیشتر از نیم صفحه نگفتهام.
ببینید، این آیه را دقت بکنید ، قبل از این که در سوره بقره داستان آدم و حوا شروع بشود این هست. می گوید هر رزقی که شما در بهشت می بینید، یک چیزی است که قبلا هم این رزق را به ما داده اند. این یعنی چه؟ این که هر چیزی در بهشت بهشان می دهیم، اینها می گویند که "رُزقنا من قبل". این عین آیه قرآن است. معنیش این است که اینها در دنیا هم یک چیز مشابهی را تجربه کرده اند. اگر کسی در این دنیا شراب معنوی، مثلا آن شرابی که در عالم غیب عرفا می گویند، نخورده باشند، در آن دنیا هم بهش نمی دهند. یک جوری، ممکن است که یک حالت های شدید تری در آن دنیا پیش بیاید، ولی کسی که اصلا ...آقای الهی قمشه ای حرف خوبی می زند. می گوید کسی که در این دنیا حوری پری ندیده، در آن دنیا هم نمی بیند. واقعا به نظرم به وضوح حرف درستی است. یعنی آدم هایی که حالت های معنوی این دنیاشان خراب است، اصلا هیچ تجربه چیزی ندارند، ممکن است شما حالت هایی بهتان دست داده باشد که بعدا در آن دنیا تبدیل به شراب بشود و اسمش را نمی دانید. عرفا مثلا می دانند که این همان شراب است، چیزی که دارند می خورند، این حالتی که بهشان دست می دهد، تجلیش در آن دنیا نوشیدن شراب است. ولی ممکن است شما یک حالت های خیلی خیلی ضعیفی دارید و تشخیصش نمی دهید، و ممکن است آن جا هی قوی و قوی تر بشود. ولی یک پایه ای باید داشته باشد،آدمی که در این دنیا اصلا اهل حرف های معنوی و معنویت نبوده ، آن دنیا هم همینطور خشک و خالی است دیگر. همه آتش هایی هم که در آن دنیا سراغ آدم ها می آید در این دنیا هست، مثل همان مال یتیم خوردن، منتها طرف حس نمی کند،دیگر عادت کرده .من می خواهم به این آیه اشاره بکنم برای این که این موضوع کمال گرایی که گفتم .
انواع بهشتیها: اصحاب یمین و مقربین
إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍۢ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا
به يقين ابرار (و نيكان) از جامى مىنوشند كه با عطر خوشى آميخته است،
دو نوع افراد را قرآن در بهشت توصیف میکند. یک عده را تحت عنوان "اصحاب یمین"، و یک عده را تحت عنوان "مقربین"، که به وضوح اصلاً دو سری توصیف دارند. وقتی دارید قرآن میخوانید گاهی یک چیزهایی کلیات گفته میشود، و وقتی وارد جزئیات میشود، دو دسته هستند. آنهایی که مثلاً خیلی وضعشان خوب است، و آنهایی که متوسط هستند. مثلاً در سوره انسان. کلاً سه دسته میشوند آدمها. دو بار به صراحت این طور میآید. توصیفهای طولانی که میآید یکی در سوره واقعه است و یکی در سوره انسان. سوره هل اتی. سورهای که با عبارت هل اتی شروع میشود. در سوره هل اتی خیلی واضح نیست،
برای خاطر این که همه توصیفی که از بهشت می کند مربوط به آن دسته ای می شود که به آن ها می گوید عبادالله. دسته ابرار را با یکی دو جمله دارد توصیف می کند. قسمت اعظم سوره اختصاص دارد به توصیف بهشت برای عبادالله. اما در سوره واقعه، سه دسته به طور متعادل توصیف می شوند. آن هایی که اصحاب شمالند، اصحاب یمین، و آن هایی که جزء مقربین هستند. به تفاوت های بین توصیف های مقربین و ابرار کمی دقت بکنید. توش نکته هایی که آدم خوب و آدم خیلی خوب به طور تمثیلی چه تفاوت هایی دارند. در سوره هل اتی درباره ابرار می گوید به اینها شرابی می نوشانیم . بگذارید دقیق بخوانم، می گوید: " ان الابرار یشربون من کاس کان مزاجها کافورا". نوشانده می شوند از جامی که مخلوطش کافور هم هست. کافور یک چیزی است که اصولا اشتها را کم می کند دیگر. مثلا در سربازخانه ها کافور مصرف می کنند و اینها، یک چنین خاصیتی دارد. ببینید، عبارت ها این جوری است. اولا که این جام ها را بهشان "می دهند". مثل این که اینها مفعولند ، و تازه توش هم چیزی هست که انگار اشتها را کنترل می کند. بعد به توصیف عبادالله که می رسد، می گوید اینها می نوشند - نه این که نوشانده شوند، خودشان می نوشند- از یک چشمه ای ، - دیگر از کاسه هم خبری نیست- می نوشند از یک چشمه ای که یفجرونها تفجیرا. خودشان آن را در می آورند. انگار یک آزادی بی نهایت دارند، یک چشمه ای هست که از اراده اینها می جوشد و اینها از آن چشمه دارند مستقیما می خورند و هیچی هم قاطیش نیست. تازه بعدش کی توصیف دیگری این است که به آن ها به غیر از چشمه خوردن که خودشان دارند می خورند، یک چیزهای ویژه دیگری که هست، جام هایی است به آن ها می دهند که مزاجش زنجبیل است، یک چیز تحریک کننده است. مثل این که اینها اصلا هی می نوشند و سیر نمی شوند دیگر، هی باز هم می نوشند، تازه یک چیزهایی اضافه هم بهشان می دهند، آن ها هم در آنها چیزهایی هست که بیشتر مزاجشان تحریک بشوند و الی آخر. این توصیف به نظر من وضع اراده دوتا آدم است، یکی آدمی که آدم خوبی است، ولی حالا در یک موقعیت هایی یک کارهایی می کند، زود هم ترمز می کند. به این حس آزادی اراده نرسیده که هرکاری که درست است را به طور مطلق انجام بدهد. وقتی یک آدم به انتهای سیر عرفانی برسد به معنای واقعی کلمه به آزادی اراده می رسد و همه شیوه های عرفانی روی این تاکید می کنند. اصلا تازه بعد از یک جایی آدم به این حس می رسد که انگار اصلا تا حالا زندگی نکرده. این حس به همه آدم هایی که از یک حدی بالاتر می روند دست می دهد، که انگار همه زندگیشان را اجباری زندگی کرده اند، اصلا تا حالا از اراده شان استفاده نکرده اند. از یک جایی به بعد دارند واقعا دارند از اراده شان استفاده می کنند، تخیل بوده استفاده از اراده، آزاد نبوده اند، آزادی را تازه دارند به دست می آورند.و این آزادی مطلق یکجوری انتهای رسیدن به عرفان است. جایی که خودتان دیگر چشمه دربیاورید و ... سیر نشوید. این حس کمال، به
کمال رسیدن برای آدم این است که هیچ ترمزی جلوی آدم وجود نداشته باشد.
خوب. من یک چیزهای دیگری نوشتهام که دیگر نمیگویم.
ولی میگویم که نمیگویم! حیفم میآید. نباید اشاره هم بکنم ولی خوب، اشکال ندارد.
من سعی کردم بگویم که از نظر روانی چه توصیفی وجود دارد برای یک آدمی که این سیر را انجام داده، یکجوری از عالم جسمانی دور شدن هست، به آن عالم غیب رسیدن، به معناها توجه کردن، توجه کمتر به - نه توجه کمتر به بیرون، توجه کمتر به بیرون جوری که معنی را نمیفهمیم و هی مثلا داریم به تمایز اشیا نگاه میکنیم و زندگی متعارفی که داریم. همه چیز آنقدر معنیدار شده که ... درواقع اینجوری است که آدمی که به عرفان رسیده میتواند به اجسام اصلا دقت نکند، یکجوری در همان عالم غیب هم زندگی بکند، ولی خوب، این کار را نمیکنند؛ خیلی طبیعی با همین دنیا تعامل دارند. خوب. حالا بیایید از اول دیگر؛
ابتدای سیر
۞ فَـَٔامَنَ لَهُۥ لُوطٌۭ ۘ وَقَالَ إِنِّى مُهَاجِرٌ إِلَىٰ رَبِّىٓ ۖ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
پس لوط به او ايمان آورد و [ابراهيم] گفت: «من به سوى پروردگار خود روى مى آورم، كه اوست ارجمند حكيم.»
اولین مرحله را همهی عرفا در تمام جهان یک توصیف دارند. به غیر از توصیف وحدت، ... فقط در عرفان شیمیایی این مرحلهی اول وجود ندارد، که آن هم به یک معنای خیلی احمقانهای ممکن است کسی بگوید ... عرفای اسلامی یک واژهای به کار میبرند: «یقظه». آگاهی. صرف این که یک تکانی بخورد. یک نفر در یک شرایط خاصی، انگار از یک چیزی آگاه میشود: این که اصلا زندگی این نیست. مثلا من باید یک راهی را طی بکنم. ممکن است خیلی چیز باشد - یک نفر یک کتاب بخواند، یک توصیفهایی مثلا آنجا بخواند و کنجکاو بشود که من باید یک راهی را بروم. ممکن است یک اتفاقی در زندگیش بیفتد، که یک دفعه یک راه طبیعی را دارد میرود، خیلیها اینجوری هستند دیگر، که مثلا سرشان میخورد به دیوار، میرسند به یک بنبست، متوجه میشوند که این راه زندگی کردن نیست، باید برگردند مثلا از یک راه دیگر بروند. و هزار جور ممکن است این حالت آگاهی برای آدمها پیش بیاید. این که یک حسی به وجود بیاید که من جایم اینجا نیست، و باید جای دیگری میبودم، تاحالا درست زندگی نکردهام، مثلا باید درست زندگی بکنم، یک چیزی برای رسیدن هست، یک راهی برای رفتن هست. یک توصیف خیلی جالبش در قرآن این حرفی است که لوط به ابراهیم میزند، در سورهی عنکبوت است، من قبلا در یک جلسهای به یک مناسبتی این را خواندم چون خیلی آیهی خیلی قشنگی است و قبل و بعدش یک چیزی داشت که گفتم. میگوید که: حضرت لوط به ابراهیم ایمان میآورد،
« و ءامن له لوط، قال انی مهاجرُ الی ربٌی» . ایمان آورد، گفت من میروم به سمت ... انگار که اصلا دارد میرود، مهاجرت به معنای فقط رفتن نیست، «ذاهبُ الی ربی » نیست، مهاجرت یعنی از اینجایی که هستم دور میشوم؛ مهاجرت کردن، دوری کردن، مثل این که از این جهانی که درش هستم دور میشوم و میروم به سمت پروردگارم. عین حس اینکه یک راهی جلویش باز شده و تصمیم گرفته که برود دیگر.
نکته جالب ادبی در اینجا وجود دارد. در ادبیات متعارف و رایج داستاننویسی، یک داستان را شروع کرده، خاتمه میدهند و سپس داستان بعدی را شروع میکنند. مثلاً بر روش متعارف داستانگویی، انتظار داریم که داستان ابراهیم گفته شود و پس از اتمام آن به سراغ داستان لوط بروند. در آنجا بگویند که یکی از کسانی که به ابراهیم ایمان آورده بود، لوط بود و به سمت خداوند مهاجرت کرد، بعد این اتفاقها برای او افتاد. در قرآن داستان ابراهیم در این سوره از آیه ۱۶ شروع میشود. وقتی به آیه ۲۶ میرسد که صحبت از ایمان آوردن لوط میشود، داستان ابراهیم در یک آیه و با سرعت خیلی زیادی بسته میشود. در یک آیه میآید که ما به ابراهیم فرزندانی دادیم و آخرتش هم اینگونه شد. بخش بزرگی از داستان ابراهیم به صورت فشرده بیان شده و داستان ناگهان تمام میشود. اما در اینجا شروع داستان لوط یک جمله قبل از تمام شدن داستان ابراهیم آمده است. این نحوه حرکت از یک داستان به داستان بعدی احساس و زمینهسازی خوبی را ایجاد میکند.
لوط با مشاهده ابراهیم به یک آگاهی رسیده و تصمیم به مهاجرت گرفته است. او فهمیده که یک جاهای دیگری است. ابراهیم در نوجوانیاش، یک آیهی عجیبی دربارهاش هست، که میگوید: «و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات والارض»، به نظر میآید در همان جوانیش، خدا میگوید ما ملکوت آسمانها و زمین را به او نشان دادیم. دیگر مواجه شدن با چنین آدمی، سادهترین راه برای بیدار شدن است دیگر، هان؟ آدم یکنفر را میبیند، میبیند که بابا این اصلاً یک جای دیگری است، یک چیزهای دیگری میگوید، یک چیزهایی دیده، ما اصلاً اینها را ندیدهایم! یک لذتهایی دارد میبرد که ما اصلاً نمیدانیم اینها چه هستند، همینجوری داریم زندگی خیلی روزمره میکنیم. این شکسته شدن زندگی روزمره و حس اینکه یک زندگی درونی، یک زندگی دیگری هست که ما باید به طرفش برویم، خوب، مرحلهی اول است. حالت شیمیایی هم این است دیگر، یکنفر بیاید به شما بگوید بیا این را بخور این خیلی خوب است. مثلاً برای شما یک توصیفهایی هم بکند که این قرص چه حالتهایی دارد، و شما آگاه میشوید که مثلاً ...! بعد عرفان شیمیایی را ظرف ده دقیقه شروع میکنید!! اگر نشد دوباره انقدر میخورید تا به عرفان شیمیایی برسید.
توبه
خوب. در خیلی توصیفهایی که درباره انتهای مسیر هست در همه عرفانها تا حدودی آن قسمت اصلیاش که مسأله وحدت است مشترک است. ولی در عرفانهای دینی مفهوم توبه هست، که اصلاً در عرفان هندی نیست. دلیلش هم چه است، این است که عرفان هندی به شدت یک عرفان شناختی است. یعنی واقعاً اینها یک آدمهایی هستند که کتابهایشان را هم بخوانید، کتابهای جدیدشان، هدفشان کار کردن روی قوه شناختی است. اصلاً از نظر عملی خیلی چیز نیست، قرار نیست که اینها خیلی کیفیتهای خاص زندگی داشته باشند،
احکام، حالا نه به معنای احکام دینی، ولی این که مثلا فرض کنید. ببینید این حسی که در عرفان دینی وجود دارد که یک وظایفی هست. شما علاوه بر این که مثلا باید جهان را بشناسید، وظایفی در قبال سایر انسانها دارید. وظیفهای در این جهان دارید، باید یک کارهایی انجام بدهید. خیلی در عرفان شرق این ضعیف است. آنها اتفاقاً یک چیز جالبی که مثلا در ذن-بوداییسم واقعاً جزء اعتقاداتشان است که وظیفه آدم این است که به آن حد نهایی به اصطلاح بودا شدن برسد. میگویند وقتی رسیدید، لازم نیست به کسی بگویید و کاری بکنید، این که یک آدم برسد روی بقیه آدمها اثر میگذارد، از طریقی که ما نمیفهمیم. توجیهشان این است. الان کافی است که یک آدم به عرفان و این حالت نهایی خودش برسد. همین، جهان را متحول میکند. واقعاً اینجوری میگویند ها، میگویند یک نفر که بودا میشود اصلاً جهان وارد مرحله جدیدی میشود. یک چیزهایی به وجود میآید، یک برکاتی مثلاً دارد، حالا بدون این که اعتقادات دینی داشته باشند، ولی یک چنین حرفهایی میزنند. خب، برای همین آن کتابها را که میخوانید، توجهشان اصولاً به مسائل عملی خیلی ضعیف است. اصلاً به شما نمیگویند که اگر تا حالا زندگیتان اشتباه بوده — اولاً در عرفانهای شرقی خداوند خیلی به قول امروزیها میگویند «خداوند شخصی»، به عنوان یک شخصی که شما باهاش مواجه هستید خیلی وجود ندارد. به عنوان یک موجودی که مثلاً — دعا وجود ندارد. این که شما از خدا یک چیزی بخواهید. ببینید، مثل تمرین است. چطور شما ورزش میکنید جسمتان را قوی میکنید، عرفانهای شرقی تمرینهایی هستند که شما روان خودتان و قوه شناختی خودتان را به یک حد خیلی بالاتری میرسانید، چیزهایی را میفهمید که تا حالا نمیفهمیدید. نگاهتان به دنیا عوض میشود. بنا بر این میخواهم بگویم طبیعی است با توجه به آن چیزی که آنها میخواهند بهش برسند که بیشتر جنبه شناختی دارد، خیلی خیلی در زمینههای عملی کمتر حرف میزنند. مثلاً یک کتابی که من حالا بهتان معرفی میکنم، اولین تمرینش این است. میگوید یاد بگیرید که به خودتان نگاه کنید، به عنوان یک ناظر بیطرف، بدون هیچ احساس ملامتی. فقط ناظر باشید، خودتان را به عنوان یک موجود نظاره کنید، از درون. و تلاش کنید که هیچ ملامتی نکنید خودتان را. یعنی این که مثلاً اگر کارهای بدی کردهاید، نکرده این — این تمرین، تمرین خوبی است. ولی نه این که اصولاً آدم وارد یک حالت بشود که دیگر خودش را ملامت نکند. میدانید منظورم چه است؟ این دلیلش این است که، به نظر من از همین تمرین شماره یک پیداست دیگر، دنبال شناخت هستند. دنبال نظاره کردناند. اصلاً این که از نظر عملی قبلاً چه کردهاند و بعداً چه میخواهند بکنند خیلی در عرفان شرقی، عرفان غیر دینی مطرح نیست. همه عرفانهای دینی، با این شروع میکنند که شما باید یک جوری زندگی گذشته خودتان را انگار نفی بکنید؛ بگذارید کنار؛ ابراز پشیمانی بکنید. یعنی این جوری نیست که من مثلاً دارم یک منتی
میگذارم که وارد این راه شدهام. بدهکارم. مثلاً خلق شده بودم... ببین همین داستان آدم و حوا چه به شما یاد میدهد. اگر نزول کردهاید و سقوط کردهاید، برای این است که گناه کردید. یعنی از اولش در همان عالم بالا انگار بودید، به دلیل معصیت. این خیلی مفهوم دینی مهمی است، این داستان آدم و حوا را همه ادیان ابراهیمی دارند دیگر. هر بلایی که به سرتان آمد، اگر توجهتان به عالم اجسام رفت، از عالم وحدت دور شدید، رنج کشیدید نتیجه معصیت است. بنابراین شروع راه این است که شما از همه کارهای اشتباهی که قبلاً کردهاید ابراز پشیمانی بکنید. واقعاً پشیمان بشوید، ابراز پشیمانی بکنید و یک زندگی جدیدی را شروع بکنید. این در عرفان هندی نیست. قرار نیست که شما به گذشته خودتان - البته من آنقدر عرفان شرق را نمیشناسم، شاید به دلیل این که انقدر شاخههای متعدد دارند، آنقدر شاخههای مختلف در فقط عرفان هندی هست، انواع یوگا و انواع گرایشهای بودایی، ممکن است در بعضیشان از این حرفها زده باشند. ولی من لااقل چیزهایی که میدانم اینجوری نیستند، یعنی مفهومی مشابه توبه من ندیدهام داشته باشند. ولی در همه ادیان این هست. شما برای هر کاری که قبلاً کردهاید، انگار که یک زندگی ناقصی داشتهاید، اگر بخواهید به زندگی کاملی برسید باید از آن زندگی برید. یک جوری ابراز پشیمانی بکنید.
خطوات شیطان
وَٱلَّذِىٓ أَطْمَعُ أَن يَغْفِرَ لِى خَطِيٓـَٔتِى يَوْمَ ٱلدِّينِ
و آن كس كه اميد دارم روز پاداش، گناهم را بر من ببخشايد.»
رَّبَّنَآ إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًۭا يُنَادِى لِلْإِيمَٰنِ أَنْ ءَامِنُوا۟ بِرَبِّكُمْ فَـَٔامَنَّا ۚ رَبَّنَا فَٱغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّـَٔاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ ٱلْأَبْرَارِ
پروردگارا، ما شنيديم كه دعوتگرى به ايمان فرا مىخواند كه: «به پروردگار خود ايمان آوريد»، پس ايمان آورديم. پروردگارا، گناهان ما را بيامرز، و بديهاى ما را بزداى و ما را در زمره نيكان بميران.
خب. یک نفر در دو جلسه قبل یک سوالی کرد. من همان موقع هم در یادداشت هام یک چیزهایی بود، این که اکثر اشتباهاتی که ما در زندگی مان می کنیم که دچار مشکل می شویم واقعا حالت معصیت، این که بدانیم یک کاری را نباید بکنیم و باید بکنیم نیست. بیشتر نتیجه فرهنگ است. یعنی مثلا ما یک جایی به دنیا می آییم، یک زبانی وجود دارد، یک فرهنگی هست، پر از واژه های خبیث، پر از رفتارهایی که به این واژه های خبیث منتهی شده اند و اینها مجازند. درواقع یک جوری نتیجه اش این می شود که در این فرهنگ مشابه این فرهنگ در واقع بر اثر پیروی از والد، مشابه آن فرهنگ کارهایی انجام می دهیم و دچار مشکلات اساسی می شویم. من آن دفعه هم گفتم که هر آدمی در یک فرهنگ پر از واژه های خبیث هم که باشد، من آن دفع هم این مثال را زدم که مثلا حضرت ابراهیم، هرچقدر هم که بهش درباره بت ها بگویند، اصلا حس نمی کند. چون آن کلمه به معنای درونی وجود ندارد دیگر.چون معصیت نگرده، هر چقدر هم درباره بت ها بهش می گویند، می پرسد که مثلا اینها چه هستند؟ کجا هستند؟ در دنیای خودش پیدا نمی کند چیزی که شبیه بت ها باشد. حس نمی کند. و تبعا خوب تبعیت هم نمی کند. ولی خوب واقعا این را نمی شود نفی کرد که ما الان بیشتر گرفتاریمان همین است دیگر. یعنی ما در واقع اگر راه های اشتباهی رفته ایم به دلیل سنت های موجود است دیگر. در سنت های دینی ما هم، یک اقلیتی هستند که از این حرف ها می زنند که باید یک راهی طی بشود. همیشه، تمام سنت ها یک جوری در جهت خاموش کردن این آتش رفتار می کنند، حتی سنت های دینی. اصلا به شما می گویند همین کارها را بکنید کافی است. لازم نیست که مثلا... واقعا این جوری است دیگر. عموما در فرهنگ دینی نمی گویند که باید یک راهی را طی بکنی. همین واژه عرفان خودش نشان دهنده این است دیگر. عرفان را جدا کرده اند. شده یک چیزی در کنار دین. خوب است مثلا حالا دنبال عرفان هم رفتیدَ، مثل این که مستحب است. این جوری نیست که اصلا متن دین همین است، دین برای همین آمده است. این جوری نمی گویند. اگر این کار را نکنی...خیلی تلطیف شده است دیگر، برای این که با عوام و توده مردم سروکار دارند. شما یک خرده سخت بگیری - من بارها این حرف را زده ام که به نظر من استانداردهای قرآن از آن چیزهایی که عرفا می گویند هم به نظر من بالاتر است. یک خرده اگر دقت بکنید، آدمی که در قرآن اسمش مومن ا ست، به نظر من سطحش از آن آدمی که به عنوان عارف توصیف می کنند هم بالاتر است؛از نظر شناختی، از نظر عملی. این ها آدم های خیلی خاصی هستند. کسانی که اسمشان عبادالله یا عبادالرحمن است، اینها آدم های خیلی خیلی خاصی هستند. نه فقط پیامبران. می خواهم یک واژه قرآنی که به این نوع گناه کردن می گوید را بگویم به نظر من چه است. این که من وقتی وارد این دنیا می شوم، شیطان نمی آید من را گول بزند و آن کاری که با آدم کرد با من بکند. فرهنگی درست کرده که من اتوماتیک وقتی وارد این فرهنگ می شوم، آن کارهای زشت را یاد می گیرم و انجام می دهم. واقعا شیطان وقتش را با ما صرف نمی کند. من یک با این را در کلاس گفتم، بعد از آن به یادم افتاد ه در قرآن برای این دقیقا یک واژه ای دارد. می گوید: از خطوات شیطان پیروی نکنید. خطوات شیطان یعنی جای پای شیطان. مثل این که یک راه هایی هست که شیطان قبلا این جای پاها را گذاشته، ما می افتیم در این که از همان راه ها پیروی می کنیم. این جوری نیست که شیطان آمده باشد سراغ من یک چیزی گفته باشد.رد پاهاش در فرهنگ ها هست دیگر. ماهم الان همه ما رد پاهای شیطان را گرفته ایم و به یک جایی رفته ایم و حالا شاید خیلی دور نرفته باشیم، ولی تا هر جایی که دلتان می خواهد می شود دور رفت.
سؤال. در قرآن از آدمهایی حرف زده شده، مثلاً ابراهیم، یک اعتقادی دارد، سر اعتقادش که میایستد بعداً چیزهای خوب را میبیند. مثلاً آتش برش سرد میشود. یا این که مثلاً نوح، این جوری است که به او میگویند برو کشتی بساز، کشتی میسازد و بعد واقعاً طوفان میآید. یعنی آدمها وقتی که پیرو حسشان، در قرآن، یک کاری میکنند، واقعاً نتیجهاش را میبینند. یعنی خدا خیلی واضحتر است در قرآن تا در زندگی الان ما. یعنی اگر نگاه کنید انگار که آنها یک داستانهای قشنگی هستند اما در واقعیت وجود ندارند.
خوب همه حرف این است که دنیا همان جوری است که در قرآن هست. شما در آن پوزیشنها قرار بگیرید بعداً دنیا را همان طور ببینید. شما الان کجا هستید که انتظار دارید دنیا را همان طوری ببینید که ابراهیم تجربه میکند؟ موضوع همین است دیگر، واقعیتش این است که شما چه کاری در حد کارهای ابراهیم در زندگیتان کردید که بعداً یک چیز معجزه در آن حد ببینید؟
- خوب من نمیدانم ابراهیم از کجا شروع کرده که!
ابراهیم دقیقا از اینجا شروع کرده که هیچ چیزی از فرهنگ خودش را قبول نکرده، و به نظر میآید که ابراهیم آدمی است که در قرآن شاید فقط یک جا یک معصیتی مرتکب شده، همیشه حقیقت را خیلی خوب فهمیده و آدم خیلی استثنایی است دیگر. یعنی به هر حال با آدمهای معمولی خیلی قابل مقایسه نیست. زندگی خیلی خیلی استثنایی دارد از نظر اینکه شاید هیچ وقت دور نشده که بخواهد برگردد. مثلا شرک هم هیچ وقت چیز نشده. اینجوری نیست که از بچگی و اینها هم اول یک مدتی مشرک بوده بعد راهی پیدا بکند. از اولی که بهش گفتهاند اصلا نپذیرفته. به هر حال نکته این است دیگر، تمام نکته این است که شما اگر طوری زندگی بکنید که در این دنیا به حالتی برسید شبیه حالت پیامبران، همان چیزی را میبینید که پیامبران میدیدند. همه نکته این است دیگر. ما به وضوح مثلا خدا را آن طور که پیامبران میدیدند نمیبینیم. یک مقدار زیادش را واقعا فکر میکنیم، مشاهده نمیکنیم. و این نتیجه یک چیزهایی است که در ذهنمان هست. نتیجه این است که ما یک عالم در وجودمان از آن کلمات خبیث داریم.
سؤال: یک خطای ابراهیم چه است؟
آخر یک جایی میگوید که «والذی أطمع أن یغفرلی خطیئتی یوم الدین». یک اشاره مفرد به یک کار اشتباهی میکند دیگر. من نمیخواهم بگویم اینجا معنیش این است که فقط یک کار کرده. ولی یک جوری است دیگر، «خطایا» نمیگوید. مثل اینکه یک جایی مشکلی پیش آمده و perfect عمل نکرده. خلاصه همه آدمها یک تجربه گناه دارند.
سؤال: وقتی که کسی یک معصیتی میکند و یک کلمه خبیث را تجربه میکند، یک حسی وجود دارد که انگار reset میشود، انگار آدم تا یک جاهایی رفته، مثلا تا یک طبقاتی رفته بالا، بعد وقتی به یک چیز خبیث بر میخورد، دوباره نزول میکند. مثل آدم. در بهشت بوده و با یک اشتباهی که کرده، نزول میکند. واژه قرآنیاش هبوط است.
بعد مثلا این چیزی که در قرآن راجع به مومنین گفته می شود که « ربنا سمعنا منادیا ینادی للایمان، ان آمنوا بربکم فامنا، ربنا فاغفرلنا ذنوبنا» . خوب این چه است؟ چه فرقی می کند با معصیت؟
ذنب چیزی است که حتی در مورد پیامبر هم به کار میرود. خوب برای اینها واژگان متفاوتی هست. و این خیلی سؤال چیزی است، خیلی سخت است. انقدر تعداد واژگانی که قرآن برای خطا دارد: خطا، ذنب، عصم، ... خیلی زیاد است ها. من نمیدانم چند تاست. تعداد چیزهایی که به اشتباهات و گناهها رجوع میدهد خیلی خیلی زیاد است، مثلا فرض کن سوء و فحشاء با هم دیگر تفکیک میشود. یا مثلا نمیدانم، ذنب و عصم و خطایا.
- بعد به نظر میرسد که خیلی رفتن در این مسیر نهایتا مشکل باشد ها! برای اینکه هر کس برود جلو، به اولین کلمه خبیثی که بر میخورد باید برگردد بیاید اول مسیر!
- نه
- پس چه جوری است؟ من از همان اول که شما این را توضیح دادید، یعنی گفتید که انسان میرود تا یک levelهایی، بعد یک چیز نافرم میبیند، مثلا با یک کلمه خبیثی روبرو بشود، بعدش هم مینشیند مثلا توبه میکند و آن درست میشود...
- الان ما، همهمان، تعداد خیلی خیلی زیادی حالتهای - کلمه نگویم بگویم حالت - حالتهای خبیث که نتیجه نحوه زندگیمان است داریم. برای همین هم نه خدا را میبینیم - یعنی آن رابطه شهودی که باید را نداریم. حالتهایی را تجربه میکنیم که اینها حالتهای استانداردی دیگر نیستند، که در اثر غیر استاندارد زندگی کردن این حالتها به وجود آمدهاند. خوب، توصیفی که در همین داستان از توبه هست، وقتی ابراز پشیمانی میکند و دیگر هم آن کار را نمیکند، حالا چه مدت طول میکشد، این که یک کلماتی القا میشوند. یعنی شما فرض کنید که همان چیزی که من توضیح میدادم، یعنی این حالتهای خبیث ناپایدارند. یعنی انگار شما باید انرژی صرف بکنید که اینها به وجود بیایند و بمانند. یعنی وقتی آن انرژی را صرف نمیکنید و آن کارها را انجام نمیدهید، بعد از مدتی همه چیز خود به خود درست میشود. خود به خود یعنی این که خداوند القا میکند. اصطلاح ما این است که به طور طبیعی این اتفاق میافتد، و اصطلاح قرآنیش این است که بعد از توبه خداوند کلمات را القا میکند.
- ولی آدم بر نمیگردد به بهشت. آدم تنزل کرده به یک level ای که باید خیلی زحمت بکشد برای این که برگردد به بهشت. میدانید چه میگویم؟ دارم میگویم که دلیل این اتفاقی که برای آدم میافتد که یک دفعه هبوط میکند به یک سطح خیلی خیلی پایین، به نظر میرسد که برای یک آدمی هم که دارد سعی میکند برود بالا، این اتفاق ممکن است به شدت بیفتد. یعنی به محض این که با یک کلمه خبیث برخورد کند، دوباره کاملاً نزول کند به پایین.
- به هیچ وجه. خوب چرا آخر این چه تصوری است؟
این یک چیز تاریخی است ماجرای هبوط آدم و حوا، حتی اگر برای همه آدمها باشد... یک بار انسان معصیت میکند و به زمین میآید. و در همین دنیا، کارهای خوب انجام میدهد، کارهای بد انجام میدهد، پایین بالا میشود ولی دیگر زیرزمین نمیرود که! در همین حیات خودش در زمین دارد سعی میکند که یک جوری به این کلمات طیب دست پیدا بکند و در واقع در همین دنیا به بهشت برسد. و در درون ما آن بهشت وجود دارد.
...
حالا بعد از جلسه بیا با هم صحبت کنیم. من احساس میکنم سوالت خیلی بحث را پیش نمیبرد، یک جوری خصوصی باشد بهتر است.
تفاوت عرفان دینی و شرقی در مفهوم توبه
یک چیزی که در این مفهوم توبه هست، ببینید، در عرفان مثلاً شرق، اینجوری نیست که این حس وجود داشته باشد که ما یک اشتباهی کردهایم که الان عارف نیستیم. میدانید منظورم چیست؟ این یک خرده فرق دارد دیگر. همین الان اگر من نسبت به چیزی حقایق را نمیبینم و نمیفهمم، در عرفان دینی، من کلمه عرفان را یک خرده پرهیز میکنم از این که به کار ببرم، برای این که من اصلاً فکر نمیکنم که هیچ دینی غیر از این چیز دیگری باشد. همه همین داستانها را دارند و همه این مسائل در ادیان ابراهیمی لااقل هست. این که ما در واقع یک جوری بدهکاریم، اشتباهی کردهایم که نمیبینیم. نه این که مثلاً ندیدن ما برای دیدن باید انرژی صرف میکردیم از اول. میدانید منظورم چیست؟ بیس انگار اینجوری است که ما در آن حالت وحدت بودهایم، جدا شدهایم، حالا باید برگردیم. برگشتن وجود دارد. توبه یعنی این که من یک چیزی را از قبل میدانستم. این حرفهایی که سقراط میزدند، این که حقیقت را همه میدانند، انگار یک جوری پس ذهن همه آدمها باید این را دوباره بازیابی بکنند. یک مقدار همین حس در عرفان دینی وجود دارد. انگار ما حقیقت را و وحدت را یک بار تجربه کردهایم، حالا داریم برمیگردیم و اشتباه کردهایم که به اینجا رسیدیم در اثر خطاهای خودمان به اینجا رسیدیم.
نکته بعدی این است که در عرفانهای دینی، عرفانهایی که به وحی متصلاند، حکمت وجود دارد. یعنی یک مجموعهای از باید و نبایدها وجود دارد؛ خیلی خیلی وسیعتر از آن چیزی است که در عرفانهای شرقی هست. من واقعاً نمیدانم که این عرفان... من برای عرفانهای شرقی خیلی احترام قائلم، مخصوصاً اگر واقعاً هیچ پیغمبری آن طرفها نبوده و خودشان همه این چیزها را کشف کردهاند. ببینید، طبیعی است که عرفان شرقی خیلی در محدوده عمل و اینها نیست؛ نه کتاب دارند، نه حکمت دارند. کتاب چیزی است که به ما کمک میکند؛ این است که من میتوانم وارد سخیفترین موقعیتهای این دنیا بشوم و همچنان بتوانم آن وحدت را ببینم. یک چیزی، یک آموزش خیلی خیلی عمیقی دیدهایم همه ما برای این که این کلمات طیّب را تجربه کرده باشیم، مثلاً آن نباشد... آنها لزوماً منزوی زندگی میکنند. یعنی وقتی که میخواهند به حالتهای عرفانی برسند، میروند یک جایی مینشینند. مثل این که به یک غار پناه میبرند، باید از این دنیا خارج بشوند، توجهشان را به دنیا کم بکنند، زندگی عادی نکنند تا بتوانند به یک تجربههایی برسند. و برگشتن برایشان یک جوری با شکسته شدن آن حالتها همراه است. و به اضافه این که آنها حکمت ندارند. اگر الان یک نفر برود آنجا، به او دقیقاً توضیح داده نمیشود که در حالی که دارد زندگی میکند، چه کارهایی را بکند. عملاً چیزی که ازشان خواسته میشود این است که در انزوا زندگی کند. مثل این که جریان عمل خودش را اصلاً قطع بکند تا حدود زیادی. مثل این که این را فهمیدهاند که برای این که دچار مثلاً حالتهای بد نشوند، نمیدانند چه کارهایی هست که نباید بکنند. ما یک مجموعه کار داریم، یک لیست به ما دادهاند که این کارها را نکنید، یک لیست هم داریم که این کارها را بکنید و همینها حدوداً کافی است. میتوانید زندگیتان را بکنید و مثلاً به آن حالتهای طیّب هم برسید. آنها اصولاً جریان زندگیشان را قطع میکنند. به غیر از یک موردی که من دفعه پیش هم اشاره کردم؛ من عموماً میگویم، آنقدر اطلاع دقیقی ندارم. آن شاخه یوگا که اسمش تانترا است، سعی میکنند که در عین حال که دارند زندگی هم میکنند، به آن حالتهای عرفانی هم برسند.
سؤال...
بگذار من یک آیه بگویم که شبیه آن چیزی که تو میخواهی باشد. در مورد آدمهایی که جزو مومنین هستند، یعنی دین را مثلا قبول کردهاند، ولی واقعا به ایمان نرسیدهاند، در قرآن با اصطلاح "الذین فی قلوبهم مرض" ازشان یاد میشود، و لزوما آدمهای خائن و پست و اینهایی هم نیستند، کسانی هستند که دیندارند ولی واقعا به حقایق دینی نرسیدهاند دیگر، توصیفشان در اول سوره بقره هست. میگوید اینها را... بگذار من یک توضیحی اول بدهم. اصولا این حالت توبه، گاهی در قرآن اینجوری ذکر میشود: میگوید ما توبه میکنیم که اینها توبه کنند. یک چیزی که وجود دارد داین است که میگوید اینها توبه میکنند و بعد خداوند هم برمیگردد. گاهی هم گفته میشود که خداوند برمیگردد بعد اینها توبه میکنند. این مدلی که در داستان آدم و حوا هست، کسی که توبه میکند یک مرحله القاء کلمه وجود دارد که این در واقع مثل این است که گذشتهاش پاک میشود و حالتهای خوبی پیدا میکند که آن حالتهای بد از بین میرود. من دیگر رسما به جای کلمه دارم میگویم حالت. انقدر گفتهام که در زبان فارسی دیگر دارم از کلمه حالت استفاده میکنم. ولی فکر میکنم خیلی توضیح دادم که کلمه معادل با حالت نیست. ولی در مورد آدم که داریم صحبت میکنیم که مثلا کلمه خبیث و القاء کلمه، یک چیزی شبیه حالت میشود. شبیه آن چیزی است که عرفا به آن میگویند مقام. یک چیز نفسانی است دیگر. ولی واقعا خود کلمه این نیست. ببینید من میخواهم بگویم این با مشاهدات خود ما سازگار است.
چگونگی توبه کردن
۞ أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ ٱللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ ٱلْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ ٱلْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ ۖ وَكَثِيرٌۭ مِّنْهُمْ فَٰسِقُونَ
آيا براى كسانى كه ايمان آوردهاند هنگام آن نرسيده كه دلهايشان به ياد خدا و آن حقيقتى كه نازل شده نرم [و فروتن] گردد و مانند كسانى نباشند كه از پيش بدانها كتاب داده شد و [عمر و] انتظار بر آنان به درازا كشيد، و دلهايشان سخت گرديد و بسيارى از آنها فاسق بودند؟
گاهی آدم ها وقتی که می خواهند توبه بکنند، طبق یک برنامه از پیش تعیین شده توبه نمی کنند، یک دفعه یک حالتی بهشان دست می دهد که از گذشته خودشان پشیمان می شوند. مثلا داستان هایی که نقل می کنند می گویند که یک آدمی ، یک راهزن معروفی، در حالیکه یک شب داشت از دیوار خانه کسی بالا می رفت، یک کسی آن جا نصفه شب نشسته بود و قرآن می خواند. این که از دیوار بالا رفت، این آیه قرآن را شنید - چون با صدای بلند داشت می خواند - که " الم یان للذین ءامنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله". آیا وقتش نرسیده که کسانی که ایمان آورده اند از یاد خدا قلبشان خاشع بشود ؟ این همان جا بالای دیوار خشکش زد و پیش خودش گفت که چرا، دیگر وقتش رسیده.رفت و مثلا یک آدم دیگر شد. این یک آدم خیلی معروفی بود که در کتاب ها معمولا به عنوان نمونه یک آدمی که در سنین خیلی بالا توبه کرده و به یک درجاتی هم رسیده ازش یاد می کنند. این مفهوم توبه که خداوندمی گوید: ما برمی گردیم، و در یک شرایطی قرارشان می دهیم که اینها بتوانند توبه کنند. من این آیه قرآن را می خواستم بگویم: که یک جایی در قرآن رسما می گوید که آدم هایی که به آن ها می گوید" الذین فی قلوبهم مرض"، آن هایی که واقعا ایمان ندارند ولی جزء مومنین هستند، میل دارند ایمان داشته باشند ولی گیر کرده اند، می گوید اینها را سالی یکی دوبار آزمایش می کنیم که توبه کنند. مثل این که یک موقعیت هایی هست - برای هر آدمی، یکی دوبار در یک سال حالت "ذکر" پیش می آید. یک موقعیت هایی پیش می آید؛ یا می تواند اینطوری باشد: یک دفعه یک کار خیلی بدی می کند، که به شدت پشیمان می شود. یا ممکن است یکدفعه یک احساس خیلی خوبی از گذشته یادش بیاید، که بفهمد چقدر سقوط کرده است. یکدفعه متوجه این می شود که چقدر وضعش بد است دیگر، باید برگردد انگار. آدم به طور طبیعی این را نمی بیند. شما اگر الان یک لحظه شادی ها و حس کودکانه ای که داشته اید را فقط برای یک لحظه واقعا بتوانید دوباره تجربه بکنید، احتمالا در یک شرایطی قرار می گیرید که به شدت میل دارید که همه این زندگی تان را بریزید دور، تمام این کارهایی که کردید که به این جا رسیدید که دیگر آن شادی را ندارید ، همه اینها انگار ای کاش نبود. هر سالی یکی دو بار این آدم ها در یک موقعیتی قرار می گیرند که از این وضع موجود دچار ناراحتی می شوند و میل دارند که این حالت ها را بگذارند کنار. این چیزی است که در خود قرآن می گوید، خدا می گوید ما هر سالی یکی دوبار به شان این موقعیت را می دهیم که توبه کنند؛ ولی اینها توبه نمی کنند، عده کمی شان توبه می کنند.
این که شما میگویید، لزوماً مسأله از طریق پیامبران نیست. ممکن است از طریق پیامبران هم باشد، از طریق شنیدن یک آیه قرآن باشد، به هر حال آدم مرتب در شرایطی قرار میگیرد که یادش بیاید که انگار جایش اینجا نیست، نباید به یک چنین وضعی دچار شده باشد. حداقل ما همهمان یک تجربه خوب از دوران کودکی داریم دیگر، یک تجربه شاد و خوبی است اصولاً. معمولاً آدمها با حالت نوستالژی به کودکی خودشان نگاه میکنند، خاطرات خوبی دارند. و از یک چیزی دور شدیم دیگر، حداقلش، اگر آدم هیچ فکری در ذهنش نباشد و هیچی نداند، حداقل میداند که قبلاً بیشتر بهش خوش میگذشته و الان وضع خوبی ندارد. مثلاً اگر بداند که یک جوری میشود برگشت به یک حالتهایی خیلی شادمانهتر از چیزی که در کودکی تجربه کرده، خوب قطعاً میل دارد که برگردد. بنابراین ما همیشه این میل به بازگشت را داریم، واقعیت این است که همیشه انگار همه آدمها تجربه در بهشت بودن را دارند. بنابراین میل به برگشتن در همه آدمها هست، کافی است که یک دقیقه این گردوغبار کنار برود تا این میل کاملاً بروز پیدا کند. اما این که آدمها چقدر بهش میدان میدهند، خب خیلیها نمیدهند دیگر واقعاً. یعنی زندگی در یک روالی میافتد، که شکستن این روال برایشان خیلی خیلی سخت میشود. جدا شدن از چیزهایی که در فرهنگ بهشان تحمیل شده ممکن است خیلی خیلی سخت بشود. این کار اصولاً کار سادهای نیست. اولاً همینطور که آدم پیش میرود، دارد از آن بهشت دورتر میشود و آن خاطره دارد کمرنگتر میشود، بنابراین احتمال این که متحول بشود کمتر است، به اضافه این که هی قیدهای جامعه، قیدهایی که از نظر روانی روی خود طرف هست دارد بیشتر میشود. بنابراین لزوماً این چیزی که شما میگویید، این که انسان به حال خودش ترک نشده. این واژه "ذکر" در قرآن خیلی جاها به این معنی به کار میرود. ما به آدمها ذکر را در واقع نازل میکنیم. شما یاد یک چیزی میافتید، یاد یک چیز فراموششدهای میافتید. یعنی ذکر یک جوری معادل همان کلمه "یقظه" در عرفان به کار میرود، که یکدفعه انگار آدم به یک حالت آگاهی میرسد، که میل دارد دیگر اینجوری زندگی نکند، متحول بشود. یک مثال سینمایی خیلی معروف، آنتونی کویین در فیلم "جاده"، نمیدانم چند نفر دیدهاند، تلویزیون هم پخش کرده. خیلی فیلم خوبی است از نظر این که چقدر مقدمات واقعاً چیده، آن لحظه آخر که آنتونی کویین پشیمان میشود و گریه میکند واقعاً یک آدم قولتشنی که به نظر میآید هیچ نوع عاطفه و احساسی ندارد، به نظر میآید که یک لحظه در یک صحنه خیلی جالبی یک حسی بهش دست میدهد که میرود و گریه میکند. به هر حال همه آدمها، حتی آنتونی کویین!، حالتهای ذکر دارند. این حالتی که به شدت احساس ناپاکی کنند، یادشان بیاید که خیلی پاک بودند، خوب بودند، میل داشته باشند که این وضعیت موجود را به هم بریزند. ولی خوب، شکستن همه چیز یک خرده سخت است.
نفی گذشته
خوب. بگذار من یک نکته دیگر هم بگویم. یک چیزی که قبل از این که این اتفاق بیفتد که آدم زندگیش را متحول کند، یک جوری گذشته خودش را انگار دارد reset میکند، و مخصوصاً بعد از این که این اتفاق افتاد، یک ملاک برای این که آدم دارد در مدارج عرفان پیش میرود، که فکر میکنم مشترک است بین همه انواع مدارج عرفان، این است که سطوح آگاهی متفاوتی را تجربه میکند. یعنی شما از آگاهیهای خیلی سطح پایین... درواقع همه عرفا این گزارش را فکر میکنم دارند که واقعاً فکر میکنم همه شما هم تجربههایتان در حدی هست که بفهمید یعنی چه، این که یک جوری یک لحظههایی پیش میآید، شما وارد یک حالتهایی میشوید که انگار تا حالا اصلاً خواب بودید. اصلاً این سطح آگاهیتان، حساسیتتان آنقدر پایین بوده که... وقتی سطح (level) آگاهیتان بالا میرود - درباره این که این سطوح چند سطح هستند حرفهای مختلفی میزنند، اما حداقل چند سطح مختلف آگاهی داریم. وقتی یک خرده وارد یک سطح جدید میشوید، اصلاً به نظرتان میآید انگار از یک خوابی بیدار شدید. تا حالا تمام تجربههایتان خیلی تجربههای ضعیف و... از لذت بردن و... همه چیز، نوع شناختتان در سطح خیلی پایینی بوده و حالا دارید وارد یک جایی میشوید که انگار تازه دارید دنیا را میبینید. همه تجربههایی که قبلاً کردهاید را میتوانید با یک شدت بیشتری در واقع همه چیز را احساس بکنید. از جمله چیز خیلی واضحش احساس وجود داشتن است. به هر کی بگویی تو احساس میکنی وجود داری؟ میگوید آره. ولی این آره، از زمین تا آسمان میتواند فرق داشته باشد. این که چقدر این حس تکاندهنده است، همراه با شناختهای جنبی هست، نیست... ضعیفترین حالتش، به هر حال هر آدمی احساس میکند که وجود دارد. یعنی یک سیگنالی خلاصه دریافت میکند که "هست". ولی واقعاً شدت و ضعفش خیلی فرق میکند. تابع همین سیگنال وجود داشتن، بقیه آگاهیها هم به شدت میتوانند به سطوح بالاتر بروند. من میخواهم به این اشاره کنم که این همان چیزی است که در قرآن این جوری بهش اشاره میشود: میگوید آدمهایی که کافر میشوند، میگوید ما قلبهای اینها را مهر میکنیم. دیگر نه چیزی میبینند، نه چیزی میشنوند، نه چیزی میفهمند. مثل این که همه شناختشان در سطوح پایین، وقتی آدمها در حالت کفر هستند - کفر خودش به معنای پوشیده شدن و پوشاندن است دیگر - مثل این که در یک سطوحی از هستی که انگار هیچ حیات درش وجود ندارد، این جسم را به معنای مرده بودن بگیرید، آدمی که کافر است انگار دارد با اموات زندگی میکند. خودش هم جزء اموات است، متوجه نیست. حسهاش آنقدر ضعیفاند که نزدیک به مردناند. میگوید ما اینها را به قلبهایشان مهر میزنیم، و تمام این چیزهای شناختیشان انگار متوقف میشود. واقعاً دیگر نمیبینند. دیدن در حد رویت است. من یک بار این آیه را خواندم که - سه تا سطح دیدن: رویت، نظاره کردن و بصیرت است - نمیگوید اینها نمیبینند، رویت نمیکنند. میگوید "لا یبصرون". مرحله
درک کردن را، معانی را درک کردن را، دیگر درش متوقف میشوند. شنیدن، فقط اصوات را میشنوند، مثلا آیههای قرآن را میشنوند، ولی نه تأثیری، نه هیچی. درکی ندارند، هیچ حالتی درشان ایجاد نمیشود. من میخواهم به یک جنبه مثبتش اشاره بکنم. یک آدمی که توبه میکند و از این حالت خواب، بیدار میشود و به آگاهیهایی میرسد، این خوشحال است از این که چه خوب شد که در آن افتضاحی که زندگی میکردم، چیزی نمیفهمیدم. آدمها در یک شرایطی، همان بهتر که وضع خودشان را نبینند و نفهمند. بفهمند که دردناکتر میشود. این واژه "مهر کردن" که یک عده طبق معمول ممکن است فکر کنند حالت غضبناکی دارد، میگوید که قلب این آدمها را خداوند برایشان محفوظ نگاه میدارد، مهر و موم میشود قلبشان؛ هر وقت که از آن حالت درآمدند، قلبشان را باز میکنند و تحویلش میدهند و میگویند بیا دوباره زندگی کن! مهم این است که آن آشغالها در قلبش وارد نشود. در آن حالتهای خبیث که دارند زندگی میکنند، قلبشان آسیب نبیند، قوای شناختیشان آسیب نبیند. بنابراین همان بهتر که این آدمها خوابند. این اتفاق خودبهخود به طور طبیعی میافتد. یعنی انگار یک مکانیسمهایی وجود دارد. شما هر چه قدر که در سطوح پایینتر و با کلمات خبیثتری سروکار دارید و بدتر زندگی میکنید، قوای شناختیتان فروکش میکند. خوب بهتر! نفهمید. بعدا که بیدار میشوید سالمترید دیگر، مثل این است که زندگی را دارید از نو شروع میکنید. این که میگویند که زندگی گذشته کسی که توبه میکند reset میشود واقعاً، و میگویند کسی که توبه میکند مثل کسی است که گناه نکرده، خوب این واضح است دیگر. شما وقتی وارد یک سطوح دیگری شدید، یک آدم دیگری هستید. این گذشته، دیگر گذشته این آدم نیست. شما فرض کنید انقدر تغییر کردهاید که دیگر خودتان هم خودتان را به جا نمیآورید، که من آدمی بودم که داشتم اینجوری زندگی میکردم. آن گذشته دیگر متعلق به شما نیست. شما انگار دیگر یک آدم جدیدی هستید، یک حسهای جدیدی دارید، اصلاً جایی نیستید که قبلاً بودید. این اتفاق به معنای واقعی کلمه میافتد. آدم میتواند از گذشته خودش جدا بشود. اگر به یک حالتهای جدیدی برسد و از آن گذشته فاصله بگیرد، انگار اصلاً آن گذشتهها وجود نداشتهاند. و این چیزی است که خیلی خواستنی است دیگر! من فکر میکنم همه آدمها، بیمیلی نیستند که - نمیدانم البته! شاید همه آدمها هم این احساس را ندارند! - ولی این که آدم بتواند از گذشته خودش به طور کلی رها بشود خیلی حس خوبی است. این که بشود همه چیز را از اول شروع کرد. و این خیلی ربط دارد به آن حالت آزادی اراده. و این که انسان آن کمالجوییش، هیچ حدی نشناسد. ببینید شما وقتی که گذشتهای دارید، و اگر آدم خدای نکرده خیلی مقید باشد که از گذشته خودش دفاع کند. واقعاً آدمها به یک سنی که میرسند، کاملاً میروند در این وضع که هر کاری که در زندگی کردهاند یک جوری توجیه کنند که کار خوبی بوده. این چیزی که
بهش میگویند بحران میانسالی، اسم گذاشتهاند برایش، یک مرحلهای از زندگی است که وقتی آدمها از آن رد میشوند، معمولاً به یک جایی میرسند که بیارزشترین زندگی را هم اگر کرده باشند، برای خودشان توجیه میکنند که نه، فلان کار را کردم خوب بود. یک جوری از فشار این که زندگی خوبی نکردهاند خودشان را خلاص میکنند با توجیههای بیخود. آن چیزی که بهش میگویند بحران میانسالی، آخرین فشارهایی است که این چیز فطری دارد به آدم میآورد که بابا بیدار شو! زندگی این نیست؛ بعد اینها میروند روانپزشک، روانپزشک بهشان میگوید که هیچ نگران نباش! این بحران میانسالی است. یکی دو سال صبر کن همینجوری، این رد میشود میرود. راست میگویند دیگر! یکی دو سال طرف هیچ کاری نمیکند همان زندگیش را ادامه میدهد، دیگر آن اخطارها هم تمام میشود. این اخطارها که چه زندگی مزخرفی است تو کردی و اینها!، تمام میشود و طرف برای ابد خوابش میبرد. ابد که نه، ولی خوب، آن حالت بحرانیش از بین میرود. این نفی گذشته، قبول دارید که آدم هر کاری میکند، یک جوری ناقص است دیگر. قطعاً میشد بهتر انجام داد. تشخیص هم نمیدهیم اشتباه است، تشخیص هم بدهیم درست نمیتوانیم عمل بکنیم. هر چقدر که شما، اگر ذرهای تأیید نسبت به گذشتهتان داشته باشید، آن حس کمالجویی را به طور مطلق ندارید. من اگر یک کار کرده باشم که احساس کنم این خیلی عالی بوده و به بهترین شکل انجامش دادهام، یعنی به یک کار ناقصی دل خوش کردهام. آدمی که میخواهد به کمال مطلق برسد، هیچ چیزی از گذشته خودش نباید برای خودش باقی بگذارد. این که پیغمبر در یک روز هفتاد بار توبه میکند، نه این که معصیت کرده باشد، اما این حالت حالت خوبی است که شما گذشته نداشته باشید. به هیچ چیز در گذشته خودت دلبستگی نداشته باشی. برای این که اگر داشته باشی، معنیش این است که از یک چیز ناقصی خوشتان آمده. به همان حد مثلاً کافور ریختهاند در شرابتان، نمیدانید! به یک عمل معمولی که انجام دادید، عمل خوبی هم که انجام دادید اگر در نظرتان جلوه بکند، یعنی دچار مشکلی شدهاید. این را حداقل بدانید که هر وقت دل خوش کردید که به به! عجب زندگی کردم، عجب کاری کردم، بدانید که اوضاعتان خراب است دیگر! یعنی این که راضی شدهاید به این چیزهای معمولی و محدود و متوسط. و آدمهایی که این حس کمالجویی را دارند واقعاً یک حس مداومشان این است که هر کاری که میکنند، نفی میکنند. پیغمبر معصیت نمیکند، اما هر کاری که کرده نفی میکند. این آقای حسنزاده آملی یک کتابی دارد به نام الهینامه که به سبک خواجه عبدالله انصاری یک سری جمله و دعاهایی نوشته که با «الهی» شروع میشود. یکی از دعاهایش این است: میگوید «الهی تو را شکر میکنم که به یک جایی رسیدم که از سجدههای خودم توبه میکنم.» به یک جایی رسیده که از این که چه سجدههای مزخرفی کرده پشیمان است!! دچار شرمندگی شده. این چه سجدههایی بود که من کردم! اگر آدم واقعاً در حال پیشرفت باشد،
نسبت به گذشته خودش با دید منفی نگاه میکند، برای این که هر روز از روز قبل دارد بهتر زندگی میکند. روز پیش برایش اسباب شرمندگی است. هر وقت احساس کردید که نسبت به گذشته خودتان خیلی حس خوبی دارید، بدانید که یا متوقف شدهاید یا به احتمال زیاد در حال سقوط کردن هستید. آدم گذشته خودش را وقتی اینجوری نگاه میکند و میگوید «به به!» یعنی افتاده پایین دیگر! گذشته خودتان باید به سمت آنور نگاه کنید!