در این جلسه اخراج از بهشت با تأکید بر توجه به جسم و واژهٔ سوءت بررسی میشود. نقشهٔ بازگشت، یکساننگریستن، ایمان به غیب، و تمثیلهای عرفانی مانند یقظه و توبه مطرح است. بحث به خطوات شیطان، لولهای آگاهی، و مهر بر قلبها در مسیر بازگشت میرسد.
خب کسی سوال نداره؟ جلسه قبل جلسه قطع شد. یک نفر جلسه قبل چی؟ قرار بود ایمیل بزنیم. بگذار اگر همان کاری که بکنیم به آنجا رسید. بفرما. یعنی به این موضوعهایی که داریم صحبت میکنیم ربط نداره؟ نه در جلسه. من خب اصلن میگویم سوال کنید.
همیشه در جلسه چند نفر مرا اینجا خلاصه نمیذارن باهام. نه من میرم بعد از جلسه معمولن تا مسیر دو چون همین مسیر حداقل سه چهار نفر با من صحبت میکنند. گاهی اینجا هم کلی وایمیستیم آدم. آخه اگر خیلی بیربط باشه به موضوع صحبت یک خورده بله برای.
سوءت، جسم واخراج از بهشت
خب بگذارید من بگویم که این چیزهایی که دارم در موردش صحبت میکنم ربطش به داستان یادتون نره. داستان ماجرا رسیدیم به جایی که این جد بزرگوار ما را به دلیل کار اشتباهی که کرده بود از بهشت اخراج کردن و این روش تاکید میشود که واسطه این اخراج توجه به جسم.
یک چیزی که خیلی روش تاکید نکردم این خود فقط در مورد این واژه جسم که اینجا اومده، سوءت، من توضیح دادم که چرا این را باید یک جوری به معنی جسم بگیریم، خب؟ ولی خود کلمه جسم تو قرآن هست. یک یک سوال اینجا پیش میآید دیگر. این واژه چه ویژگیای دارد که ازش دارد استفاده میشه؟ این را منظورم چیه؟
هم واژه جسد در قرآن هست، هم واژه جسم مثلاً در قرآن هست. و یک جوری چیز دیگه، یک جوری در واقع این سوءت یک ویژگی دارد. من چگونه به این نتیجه حالا از نظر من قطعی رسیدیم که این یک جوری به معنای جسم اصلاً.
برای خاطر اینکه یک جای دیگر به وضوح تو قرآن به این معنا به کار رفته بوده. جایی که در مورد بحث هابیل و قابیل و این واژه فقط اینجا میآید که قابیل به فکر این است که چگونه جسد برادر خودش را دفن بکند. میشود آنجا گفت که جسمشو در واقع میخواهد دفن بکند. خب. آها. خب بگذار این بحث تمام شد.
من میخواهم بگویم که یک جوری به نظر میآید که یک عدهای چون سوءت در زبان عربی به معنای عورت هم ظاهراً به کار میرود حالا احتمالاً میرفته، یک جوری در واقع این را اشاره میگیرند به آن جنبهای از جسمانیت که شرمآوره. جسم به عنوان یک چیزی که مایه شرم میتواند باشه. به دلیل برهنگی در واقع مایه شرم.
اینکه اینجوری تعبیر میکنند که اتفاقی که افتاد انگار در مقابل یک چیز شرمآور قرار گرفته. و خب میتواند اینجوری باشه. واژه اصولاً اینجوری است دیگر. واژه یک مثلاً فرض کنید شما همه الان میتوانید واژههایی مثال بزنید که شبیه همدیگر هستند ولی یکیشون مثلاً فرض کنید یک ابعاد دیگهای هم دارد. از یک جهت.
مثلاً به یک چیز دارند اشاره میکنند ولی از جهات مختلف. من فکر میکنم با توجه به آن کاربردی که از این واژه در قرآن هست، به مرده بودن دارد تاکید میشود. جسم یک جوری چطور ما مثلاً فرض کنید حرف از این میزنیم که ما جسم داریم، روح داریم.
یک جوری مثل اینکه این جسمانیت یک جوری با مردن، با مرده بودن چیز است دیگر. یک قرابت و نزدیکیای دارد. یعنی چیزی یعنی وقتی به جسم نگاه میکنید، حیات را شما در جسم نمیبینید. جسم باید مثلاً فرض کنید حرکاتی ازش ببینی. یعنی خود این جسم انگار یک ویژگی مرده بودن در آن هست. حالا من نمیدانم.
من احساس میکنم که آن ویژگی خاص این واژه شاید بیشتر به دلیل آن کاربردی که تو قرآن دارد به اینکه عالم اجسام انگار عالم مردههاست. فقط بعضی از اجسام به دلیل اینکه یک حیات مثلاً درشون هست، مثل اینکه یک چیزی اضافه دارن، غیرمرده به نظر میرسند.
ولی خود جسم یک جوری حس بودن در آن هست و این را به عنوان اینکه در مورد این واژهای که هیچوقت خیلی دقیق نشدیم که اصلاً فرقش با واژه جسم یا جسد و اینها چیه، گفتم بد نیست یک توضیحی بدهم.
خب چیزی که میخواستید بپرسید. خب، نه خیلی زیاد حالا ولی هست، یعنی زیاد که بیشترین چیزی که در قرآن در مورد بهشت تکرار میشود مسئله باغ و من تحت الانهار. این فضای یعنی جاهایی که توصیفهای مفصل هست مثلاً در حد یک آیه به خیلی کم به خب، خب منظور.
میخوای بگی که خب میخوای بگی توصیفهایی که بهشت از قرآن از بهشت جهنم میکند ویژگیهای جسمانی در آن هست، خب؟ جسم وجود دارد. خب اصلاً این جد بزرگوار ما هم که جسم داشت و در بهشت داشته زندگی میکرد. نه لزوماً دیگه، ها؟ یعنی چی؟
ببین، یا همین توصیف یا همین توصیفی که در داستان آدم در مورد بهشت هست را در نظر بگیرید. فرض کن همین چیز کاملاً رئال دیگه، فرض کن دقیقاً دارد یک چیز صحنه طبیعی اینجا توصیف میشود.
خب این درختهایی وجود دارن، این از میوههاشون میخوره، با دستشون کار دارد میکنه، راه میره، میگوید که تو این جنت هر جایی که میخواهید برید، از میوهها بخورید، اینها همه فانکشنهای جسمانیه ولی اینها لزوم لزوم ندارد که توجه به جسم وجود داشته باشه به آن معنایی که متوجه جسم بشود و یک دفعه از آن حالت وحدت و مثلاً تماشای فیلم دربیاد. من این مثال را در نظر بگیرید.
دوباره هم تو مثلاً فرض کنید اگر برگشتن به بهشت به همین معنا هم باشه، فرض کن تو برمیگردی آنجا و هیچ مشکلی نیست دیگه، غرق در یک لذتهایی هستی که تو را از مثلاً خیلی چیزها ممکن است فارغ بکند.
لزومی ندارد که آدم برای اینکه میوهها را بخوره و اینها هی متوجه خودش و میوه و حالا اینها که مثلاً دستم دارد دراز میشود. میدونی، خیلی که مشغول یک کاری باشی، اصولاً توجه به این لوازم میتونی نکنی دیگر. مثل نگاه کردن همان فیلم بدون اینکه متوجه باشی اینها از کجا واقعاً چه اتفاقی دارد میافتد.
مشکل توجه پیدا کردن به جسم و فهمیدن تمایزها تا وقتی که غرق بود در مثلاً کاری که داشت انجام میداد، مثل همان نگاه کردن یک فیلمی که نمیدونی منشأش چیه، تو حالت وحدت به سر میبرد و شایستگی این را داشت که تو بهشت باشه.
بعداً یک مشکلی پیش آمد که برای من میخواهم بگویم که اگر همه حرفهای تو را قبول بکنیم که قابل مناقشه هست، اینکه لزوماً مثلاً فرض کن این اتفاقی که در برای آدم دارد میافتد حتماً واقعاً باغی هست، درختی هست به معنایی که ما میفهمیم یا بهشت هم همین به همین معنی باید بفهمیم یا نه، یک خورده به هر حال حداقل میدونی که مناقشههایی وجود دارد.
اتفاقاً عرفا بیشتر مناقشه کردن و فلاسفه مثلاً. فکر میکنم ابنسینا یک خورده مثلاً رسماً مشکل دارد با اینکه آخرت جنبه جسمانی داشته باشه. ملاصدرا نه. ملاصدرا خیلیها ملاصدرا را ستایش میکنند برای اینکه معاد جسمانی را در واقع در فلسفه خودش تدوین کرده. در حالی که ابنسینا این کار را نکرد. از معاصرین ما آقای محمدتقی جعفری مرحوم مشکل داشت.
خیلی هم با صراحت میگفت. میگفت که آدمی که در این دنیا لذت معقول چشیده باشه، این اصطلاح را خیلی آقای دوست داشت، آقای محمدتقی جعفری، را این است که نمیبرن آن دنیا بهش پرتقال بدن. یعنی میگفت کسی که به یک لذتهایی رسیده باشه اصلاً دیگر میوه و نمیدانم این چیزها حالیش نیست.
مثلاً لذتی نمیبره از آن پرتقال خوردن. بنابراین اینجا باید یک جوری لذتها معنوی باشه. حالا به هر حال من نمیخواهم بگویم که میگویم همه حرفاتو قبول بکنیم، من باز مسئله نه توجه کردم به معنی خبر داشته باشی که هست یا نیست.
نوع نگاه کردن به این چیزهاست و فکر میکنم یک جوری اصلاً حرفم این است که همه چیزهایی که در عرفان گفته میشود این است که تو همین دنیا که هستی قبل از اینکه برویم آن دنیا میتونی بهش برگردی.
یعنی اصولاً مسئله این نیست که جسم تو از دست بدی و برگردی به بهشت. تو همینجا جسم تو داری و در واقع یک جوری یاد میگیری که چه جوری زندگی بکنی با همین جسم.
جسم خیلی مشکل خاصی نیست.
نقشه بازگشت: دور شدن از عالم جسمانی
خب بگذارید من جلسه قبل چیزهایی که گفتم این بود که برای اینکه به اصطلاح این نقشه کلی اینکه چه جوری توصیف میکنند که عرفا که چه جوری میشود دوباره به بهشت برگشت یعنی همین در واقع یک یک نقطه خیلی خیلی حساسش همین دور شدن با همان اصطلاحاتی که خودشان میگویند دور شدن از عالم طبیعت از عالم جسمانی.
اینکه توجه آدم در واقع از عالم طبیعت یک جوری حتی قطع بشود. حرف از این میزنند که میشود توجه به این عالم و در واقع به عالم جسمانی را کنار گذاشت. من اینجوری شروع کردم که اول ببینیم که در انتها قرار است به چه حالتی برسیم دیگر.
برای اینکه مراحل راه هم مثلاً چیزهایی که میگویند یک خورده قابل درک باشه. من یک یک چیزهایی گفتم در مورد اینکه مثلاً ازش شناختی. یا مثلاً تأکید هم جلسه قبل روی این بود که یک جوری من از آن جمله ابوسعید ابوالخیر خیلی خیلی خوشم میآید.
مثلاً خیلی آدم ازش فکر میکنم خیلی خیلی وقت قبل دیدم وقتی مدرسه میرفتم و فکر میکنم خیلی حرف عمیقیه و خیلی چیز خوبی دارد میگوید که اصلاً میگوید عرفان در دو تا در دو کلمه است.
یکساننگریستن نه یکسو نگریستن
یکسان نگریستن نه یکسو نگریستن. من سعی کردم این یکسان نگریستن را جلسه قبل توصیف بکنم. اینکه همه مشکلات را وقتی شناختی از اینجا میآید که شما یک جوری بین خودتان با دیگران فرق میذارید دیگر. به هزار و یک دلیل ما بین خودمان با دیگران بابا همه ما یک تافته جدا بافتهای در شناخت خودمان یک تافته جدا بافتهای در دنیا هستیم.
ولی واقعاً هستیم؟ ما یک تافته جدا بافتهای هستیم. نیستیم. و مشکل این است که ما از انگار از این موضع خاصی داریم به دنیا نگاه میکنیم. و اگر بتوانیم این کار را نکنیم خیلی چیزها را میفهمیم.
مثال مشورت: موضعمندی و شناخت
بگذارید با یک مثال خیلی خیلی ساده این را سعی کنم توضیح بدهم. همین چند دقیقه قبل به ذهنم رسید که همین تو آن کلاس که اشتباهی رفته بودم دیدم کسی نیست. منتظر بودم بیاید به ذهنم رسید که ببینید نمیدانم هیچوقت شده با کسی مشورت بکنید یا یک نفر مخصوصاً یک نفر بیاید با شما مشورت بکند.
من واقعاً این موردهای عجیب و غریب پیش آمده. یک آدم خیلی عاقلی آمده و با من این مشورتی کرده که جوابش بدیهیه. ولی چرا آن نمیفهمه این جواب بدیهی رو؟ ببینید مثلاً یک نفر میآید برای شما وضعیت خودش را تشریح میکند. من یک چنین مشکلات اداری برام پیش آمده. میخواهم چه کار کنم؟ بروم فلان و اینها.
در حالی که مثلاً راه حلش خیلی خیلی ساده است. ولی این راه حل یک راه حلیه که این با یک نفر مثلاً رودرواسی دارد. این مثلاً باید برود به یک نفر یک چیزی بگوید. ولی هزار تا راه حل عجیب و غریب تو ذهنش آمده که من بروم اول نمیدانم فلان کار کنم، یک نامه بنویسم ببینم آن چه میگوید.
اصلاً برای شما یک چیزهایی خیلی خیلی عجیب و غریب میگوید و راه حلهایی تو ذهنش هست. در حالی که شما تمام مدت به نظرتون میرسد خب این که اصلاً مشکلی نیست. این میتواند برود پیش فلانی و بهش بگوید ببین این چه میگوید اگر نشد. مثلاً با در یک جمله میشود جوابش را داد.
ولی آدمها معمولاً اصلاً مشورت به همین درد میخورد دیگر. آدمها معمولاً با کارهای خودشان یک درگیریهای عاطفی خاص دارند. بنابراین به راحتی راه حلها را نمیبینند. لازم نیست شما با کسی که مشورت میکنید در مورد مسائل خودتان از شما عاقلتر باشید. کافیه شما نباشید.
یعنی آن درگیریهای عجیب و غریب و سوابق و اینها را نداشته باشید. ممکن است شما با در یک موردی که خیلی به نظرتون پیچیده میآید با یک بچه مشورت بکنید و آن به راحتی بگوید خب برو این کار را بکن و بعد شما فکر کنید خب بله دیگر راست میگوید راه حلش مثلاً همین.
همیشه ما مشکلمون تو این مسائل شناختی، راه حل میخواهیم پیدا کنیم، در مورد چیزها قضاوت کنیم این است که از موضع خودمان با یک سری امیال خاصی که داریم، منافعی که تو این ماجرا داریم، محدودیتهایی که برای خودمان قائل هستیم به چیزها نگاه نمیکنیم و آنجوری که باید راه حلها را نمیبینیم، واقعیتها را نمیبینیم.
خیلی وقتها به دلیل امیالی که داریم اصلاً یک چیزهای خیلی سادهای را نمیفهمیم، نمیتوانیم تحلیل بکنیم. همه مشکلات شناختی از همینجا در واقع به وجود میآید دیگر. اگر آدم به عنوان یک ناظر بیطرف شما مثلاً فرض کنید یک آدمی واقعاً یک جایی که هیچ منافعی نداره، خیلی خیلی راحتتر به شناخت دست پیدا میکند.
در مورد زندگی آدمهای دیگر را دارد نگاه میکنه، مثلاً از یک محیط خیلی دور و بی خیلی خوب میتوانید در واقع چیزها را ببینید، راحتتر تحلیل بکنید به دلیل اینکه خودتان اینجا نیستید و منافع و امیال خاصی ندارید.
اینکه این کلاً در مورد این چیزهایی که من دفعه قبل گفتم صدق میکند که هر چقدر شما در واقع امیال کنترلشدهتری داشته باشید، وقتی که به دنیا نگاه میکنید خیلی به واقعاً بین خودتان با دیگران فرق نداره، عادلانه نگاه کنید، عادلانه قضاوت بکنید، اینجوری در واقع به یک شناخت جامعتری میرسید.
آن حس وحدت به این دلیل شکسته میشود که شما بین لااقل بین خودتان و جهان یک جوری یک تمایز قاطعی دارید قائل میشوید دیگر.
این دروغه. ما جزو جهان هستیم. این چیزی است که در واقع این تمایز بیخودی که ما قائل هستیم به هیچ دردم واقعاً نمیخوره. خودتان فکر کنید. هیچ لزومی ندارد که من خودمو جدای از جهان در نظر بگیرم و بعد مثلاً به دنیا نگاه کنم.
ببینید این تمایز کاربرد عملی هم ندارد بلکه دچار به دلیل اینکه مشکل شناخت ایجاد میکند و هزار تا مشکل ایجاد میکنه، مانع زندگی طبیعی ما هم هست.
یعنی در واقع یک جوری یک تمایز غیرواقعی و موهومه که همین در واقع نکته اصلی که باعث میشود که شما از یک یک چیزهای در واقع حداقل تا وقتی که این تمایز به طور قاطع وجود داره، شما از آن حس وحدتی که باید بهش برسید دور میشوید.
یک جور دیگر به این مسئله شناختی نگاه بکنید. ما این اینکه نهایتاً دیگر با یک واژه کاملاً دینی جاافتاده جزو واژههای عرفانی هم لزوماً نیست.
تقرب و نگاه یکسان به جهان
این واژه تقرب که ما میگوییم همه کار را برای تقرب به خدا داریم انجام میدیم، شما وقتی تقرب به خدا پیدا کردید که حداقل اینکه دنیا را انگار از همان زاویه دید، همانجوری دارید نگاه میکنید که خداوند نگاه میکند. از دید خدا دنیا را نگاه کنید، همهچیز یک جوری با همدیگر چیز میشود دیگر.
نگاهتون یکساننگریستن به وجود میآید. یعنی یکساننگریستن قسمت اصلیش این است که بین خودتان با بقیه جهان اینقدر فرق ندارید. یعنی یک جوری بتوانید عدالت را بین خودتان و دیگران رعایت کنید. و اینجوری که نگاه کنید منافع خودتان هم تأمین میشه، منافع همه جهان هم تأمین میشود.
اینجوری نیست که اگر مثلاً از این موضع غلطی نگاه کنید که واقعی نیست، مثلاً نفع بیشتری ببره. من سعی کردم دفعه قبل با یک استدلال یک خورده پارادوکسیکال نشان بدهم که اصلاً نفعی وجود ندارد تو اینکه آدم به نفع خودش فکر بکند.
بیشتر در واقع به ضرر خودتان تمام میشود. اگر اینجوری نگاه کنید. و آن چیزی که من دفعه قبل همینجوری خیلی ساده اشاره کردم، فکر میکنم بد نیست در موردش یک خورده بیشتر توضیح بدهم.
تمثیلی یا واقعی بودن داستان آدم
من یک چیزی را نگه داشتم آخر بگویم. چیزی که آخر میخواهم بگویم یکیش همین مسئلهایه که چقدر این داستان تمثیلیه یا میتوانیم واقعی بهش نگاه کنیم. ها؟ بنابراین یک چیزهایی را هی نمیگویم بعد حالا بعضی جاها دچار مشکل میشم که چه جوری این را بگویم که آن به آن مسئله مربوط نشود.
حالا من سعی میکنم این مسئله که چه جوری من همینجوری خیلی ساده گفتم که اینطوری که عرفا توصیف میکنند آن حالت عرفانی و سکونت تو آن حالت وحدت این است که شما همه مشاهداتتون یک جوری انگار منحل بشود در مشاهده اسماء خدا.
یعنی یک جوری مثل اینکه هر چیزی که برایتان اتفاق میافتد با چیزی که در جهان مواجه هستید انگار همیشه با تجلی مثلاً اسماء الهی روبهرو هستید. انگار یعنی در یک نگاهی انگار فقط خدا را دارید میبینید. یک یک چنین چیزی. من میخواهم یک مقدار توضیحات فیزیولوژیک باز بدهم که این معنایش چه میتواند باشه.
ببینید این داستان را نگاه کنید. اینجوری تعبیر بکنید. من این تعبیر را بعداً سعی میکنم دقیقترش بکنم. ولی حالا فعلاً در این حد مختصر اینکه اولین چیزی که انسان انگار یاد میگیرد یک سؤال مهم هم الان وجود دارد که من بعداً باید بهش برسم. من امیدوارم تو این جلسه این چیزهایی که میخواهم بگویم تمام بشود.
شاید از جلسه آینده در مورد این سؤال تمثیلی بودن داستان چیزی که گذاشتم آخر بگویم و اینکه شما وقتی این داستان را میخوانید دو جور میتوانید نگاه بکنید. این یک داستانیه، یک اتفاقاتی که برای مثلاً اولین انسان افتاده، حالا به طور واقعی یا تمثیلی و بشر، نسل بشر از بهشت اخراج شده، اینجوری میشود نگاه کرد.
مثل اینکه یک دانه انسان را بردن آزمایش کردن، دیدن نه این مثلاً از درخت میخورد و باید از بهش اخراج بشود بعد نسلش هم دیگر تو زمین به دنیا اومدن. این یک جور نگاه کردنه. یک یک نگاه دیگر اینکه این را همه آدمها تجربه میکنند. همه آدمها انگار وقتی که خلق میشوند در بهشت خلق میشوند و بعد اخراج میشوند.
آه دو جور میشود نگاه کرد دیگر. اینکه الان من میتوانم مثلاً اینجوری حرف بزنم که همه انسانها تعلیم اسماء دیدن یا نه فقط مثلاً اولین انسانی که خلق شده آن اتفاقهای خاص برایش افتاده مثلاً به بهشت رفته و حالا بیاید فرض بکنید فعلاً که حالا همه آدمها یک جوری در شروع این لزوماً به این معنی نیست که جواب دوم را قبول بکنیم.
فعلاً این را قبول فرض بکنیم که همه ما به هر حال یک جوری این مرحله تعلیم اسماء را گذروندیم. اصلاً بیاید خودمان را به خود حضرت آدم و توبه کردن حضرت آدم و دوباره برگشتنش به بهشت محدود بکنیم فکر کنم اصلاً ما وجود نداریم.
همان یک نمونهای که مطمئنیم این اتفاق برایش افتاده را در نظر بگیرید. به نظر میآید اولین اتفاقی که برایشان میافتد این است که اسماء را یاد میگیرد.
قبل از اینکه وارد بهشت بشه، قبل از اینکه با چیزی دیگهای روبرو بشه، تعلیم اسماء. ببین این را با همان زبان فیزیولوژی و نوروساینسی که جلسات قبل صحبت میکردم، مثل این است که شما اینجوری تصور بکنید. اصلاً تصورتون از تعلیم اسماء چیه؟
تعلیم اسماء به زبان فیزیولوژی
اسماء الهی مثلاً یک خداوند صفاتی دارد مثلاً صفت رحمت، اسم وابسته به این صفت رحمت مثلاً رحمان و رحیم. دو تا حداقل اسم وابسته به این صفت مهربانی وجود دارد. خب یعنی چه اسماء را انسان همه اسماء را میفهمه؟ من خیلی مختصر در موردش صحبت کردم.
حالا فکر نمیکنم خیلی لازم هم بود که ولی به هر حال حرف زدم. میخواهم دوباره تکرار بکنم در واقع. مثل اینکه خداوند رحمت خودش رو، حالا اینجوری الان شما یک نفر بهتان مهربانی بکنه، شما در از نظر ذهنی، از نظر به اصطلاح آن منتال، در یک منتال استیتی قرار میگیرید که مهربانی را درک میکنید.
یک حسی بهتان دست میدهد دیگر در مقابل یک آدم، یک آدمی به شما مثلاً شما را بره، یک آدمی به شما ظلم بکنه، یک آدمی به شما، شما در یک حالتی قرار میگیرید. منظورم را میفهمید؟
مثلاً فرض کنید یک نفر که محبت میکنه، یک حسی از صمیمیت، مثلاً شفقت، حالا چه میدانم یک چیزهایی در وجود انسان ایجاد میشود. اینها همراه با ترشح هورمونها هست. به هر حال هر استیتی، هر حسی که بهتان دست میده، یک مبنای فیزیولوژیک دارد دیگر. بیاید این الان فرض میکنم، خیلیا فرض میکنند که همه چیز تو مغزه. یعنی آن.
هورمونهایی که مثلاً ترشح میشه، اینها به هر حال مغز دارد فرمان میدهد. بیاید فرض کنید واقعاً این فرض موجود در خیلی از کسانی که نوروساینس کار میکنند درست باشه. همه چیز فرض کنید تو مغزه. یک سری، بنابراین مثلاً فرض کنید وقتی که شما در مقابل یک حس، یک نفر به شما مهربانی میکنه، این مغزتون در یک استیتی قرار میگیرد که این یک برین استیت دارید.
آن حالت ذهنی شما نتیجه قرار گرفتن مغز شما در یک استیتیه که آن استیت همراه با یک سری دستورات مثلاً در جهت ایجاد یک سری واکنشهای دیگر هم از نظر فیزیولوژیک، شیمیایی هم هست. اینها هم هست. که ممکن است واکنشهای فیزیکی هم داشته باشید.
به اصطلاح آن قسمت موتور جسمتون هم به کار بیفتد. حالا اینها را بگذاریم کنار. فرض کنیم همه چیز تو مغزه. پس من وقتی که به یک نفر رحمت، مثلاً خداوند وقتی که رحمت خودش را نشان میده، انسان در یک برین استیتی قرار میگیرد.
موضوع این است که همه موجودات آنقدر پیچیده نیستند که انواع صفات الهی را اصلاً بتونن در واقع استیتهای متمایز با هم داشته باشند. اینجوری میشه، اینجوری میشود تعبیر کرد که انسان یک موجودیه و آن موقع هی گفتم مثلاً این نشوندهنده پیچیدگی جسمانی و مثلاً وضع فیزیولوژیک انسانه.
شما حالا میشود همه چیز را فرض کنید مغزه، من میگویم که معنایش این است که ما تعداد استیتهایی که میتوانیم تجربه بکنیم در حدیه که همه اسماء الهی به استیتهای متمایز اینجا تبدیل میشوند. بنابراین ما میتوانیم همه استیتها را حس کنیم.
یعنی در مقابل هر صفت و هر ویژگیای که خداوند دارد که اسم، اسم اسماء الهی را در واقع اسم آن حالتها هستند، ما در واقع یک واکنشی در جسممون، یک انعکاسی در وجود ما آن پیدا میکند که ما آن اسم را میفهمیم.
آن صفت را درک میکنیم. بنابراین میتوانیم ما اسماء را یاد بگیریم. در واقع مسئله این است که ما آن ریفرنس اسامی را میتوانیم در واقع درک بکنیم. به دلیل پیچیدگی ذهنی که داریم.
واضحه، واضح است که مثلاً حیوانات نمیتوانند همه اسماء را درک بکنند دیگر. مغزهای حالا همونجور به صورت به مغزشون نگاه کنید، من فکر نمیکنم این فرض، الان خیلیا شک کردن به فرض قدیم این نوروساینس که همه چیز هی با برین همه منتال استیت ها یک جوری قابل داکشن مثلا به برین استیت ها هستند. مهم نیست به هر حال یک استیت دیگر حالا شما بگویید با بقیه جسمتون هم مثلا یک جوری کمک میکند.
که وارد یک استیتی بشود. خب پس این معنی اینکه حالا اینجوری شما فرض کنید انگار اولین چیزی که آن استیت های اصلی که در مغز ما هست که بیشترین چیز را دارند بیشترین پایداری را دارند این استیت هایی هستند که در اول برای در مقابل اسماء الهی به وجود میآید.
خب؟ بعد ما یک ترکیب هایی از این استیت ها را هم مثلا بعد میتوانیم درک بکنیم. مثل اینکه بعد از اسماء الهی میتوانیم کلمات الهی هم درک بکنیم.
یعنی هم در مقابل هر موجودی حالا ما قرار بگیریم در مقابل هر حالتی که لزوما هم مثلا جزو اسماء الهی نیست ممکن است ترکیب هایی باشه یا موجودات خارجی باشند ما یک استیت های مخلوطی هم در واقع حالا از ترکیب آن اسماء بسازیم.
متوجه منظورم چیه؟ مثل اینکه ما یک حالت های دیگر ای هم داریم. شما اینجوری فرض کنید. مغز یک جوری به نظر میآید که میتواند خیلی خیلی استیت های متفاوت داشته باشه.
اگر مثلا فرض کنید که ترشح هورمون ها برای اینکه یک حسی بهمون دست بده لازم است یعنی اگر برین اگر مغز در یک استیت قرار میگیرد لازم است که ما در اینکه حس مثلا صمیمیت بکنیم الان میدانید که این چیزها میگویند که مثلا یک هورمون صمیمیت وجود دارد. رسما اسمش هورمون صمیمیت.
وقتی که انسان در یک حالتی قرار میگیرد که احساس صمیمیت میکند یک هورمونی دارد ترشح میشود. خب؟ اینکه یک سری هورمون با یک سری که تعدادشون خیلی محدوده خیلی زیاد نیست با یک سری در واقع ترکیباتی این هورمون ها اگر این استیت ها را بسازن آن وقت خیلی واضح است که آنقدر هم که آدم فکر میکند موضوع پیچیده نیست.
یعنی با وجود اینکه مغز به نظر میآید که خیلی امکانات دارد ولی ما نمیتوانیم حالت های خیلی خیلی دیگر ای را یا حالتی را مثلا تجربه بکنیم. حالت های اصلی که میتوانیم تجربه بکنیم یک حالت های خاصی.
مثل اینکه فرض کنید در مقابله مثلا میگویم آن چیزی که الان بهش میگویند هورمون صمیمیت در مقابل اسم مثلا رحمان این هورمون قرار دارد که ما را تو وارد یک استیتی میکند. دارم کاملا چیز میگویم ها به اصطلاح فقط یک جوری در واقع از زبان علمی دارم استفاده میکنم بدون اینکه این چیزها را بخواهم خیلی دقیق بکنم.
من نمیدانم واقعا فقط آن چیزی که اصلیه این است که در مقابل هر حالتی که به ما دست میدهد یک استیتی وجود دارد. من اینجوری خیلی شاید راحت.
تر باشه. اگر فرض کنیم که مثلا در مقابل هر اسم الهی ما در یک استیتی قرار میگیریم که یک هورمون خالصی مثلا ترشح میشود مثلا در مقابل جلال الهی فرض کنم این هورمونی که مربوط به خوف و خشیت هست مثلا چه میدانم آدرنالین فکر کنم.
خب وقتی آدم این را حس میکند فکر کنید که اینجوری من برای اینکه توضیح بدهم راحت تر. این حالت گسسته بودنش را آدم راحت تر میبیند. بعد استیت های حالت های دیگر ای که ما میتوانیم تجربه بکنیم قبول دارید میشود از ترکیب این هورمون ها باشه دیگر.
یعنی من میتوانم مثلا در یک حالتی قرار بگیرم که به طور طبیعی الان حالت من مجموعه ای از این هورمون ها را مثلا در وجود من هست و دارم یک چیزی را درک میکنم.
حالا اگر من آدم سالمی باشم از آن کلمات خبیث و اینها گرفتار این چیزها نشده باشم در مقابل هر حالتی که در مقابل هر چیزی در دنیا که قرار میگیرم به یک استیتی میرم که حداکثر مخلوطی از آن اسماء الهی که قبلا دیدم بوده.
من میتوانم در واقع احساس بکنم که در مقابل چیز هستم در مقابل یک ترکیبی از اسماء الهی هستم بدون اینکه اصلا مهم باشه که چه اجسامی بودن اینها چه تفسیرهایی خوردن به چه معانی ای تبدیل شدن که من تو این استیت قرار گرفتم. من توصیفم یک قسمتش دقیقه اینکه دارم سعی میکنم از استیت حرف بزنم.
به هر حال ما تو استیت قرار میگیریم اینکه این یک ترکیبی از استیت های مغز به اضافه مثلا ترشح هورمون ها و حالت های جسمانی دیگر هست یا نیست یا فقط مثلا من فقط یک چیزش که خیلی علمی نیست فقط جنبه توضیح دادن دارد این است که فرض کردم که بیاید فرض کنید به ازای هر کدام از اسماء الهی یک هورمونه.
برای اینکه این حالت گسسته را درک بکنید که وقتی میگویم ترکیب خیلی واضح باشه دیگر. اگر همین چیز شیمیایی باشه خیلی بدیهی آدم میبیند.
به هر حال من دارم یک مدل خیلی انتزاعی هم اینطوری میگویم که ما انگار اینجوری فرض کنید که ما چیزی را که به طور قاطع و واقعی و خالص میفهمیم چیزی که تعلیم شدیم اسماء الهی بعد همینطور مثلا تو موقعیت های مختلفی قرار میگیریم تا جایی که شما توجهتون به درونتون و حالت های خودتان هست و متوجه این نیستید که چرا این حالت الان در شما ایجاد شده همچنان انگار تو همان.
حالت درک اسماء الهی هستید. حالا اینها تجلیات، یک خود پیچیدهتری را دارد میبیند. متوجه هستید؟ در میشود اینجوری فرض کرد دیگر. مثلاً آدم که از بهشت هست و در حالت وحدت بهسر میبره، تنها چیزی که دارد به درون خودش نگاه میکند. آن حسهای عمیق واقعی، حسهای عمیق و واقعی را دارد میبیند.
یعنی وقتی که در مقابل یک موقعیت قرار میگیره، آن مقدمات که اینجا اجسامی هستند، اینها چه تفسیراتی گذاشتن، مثلاً من چگونه اینها را سهبعدی کردم، بعد سهبعدی را نمیدانم وارد مثلاً یک زبان و دستور زبان کردم تا معانی را درک بکنم، مستقیماً فرض کنید به این معانی فقط دارد توجه میکند.
و در مقابل این معانی یک حالتهایی را تجربه میکند که برایش کاملاً قابل تحلیله به همان اسمهایی که میشناسه. بنابراین انگار فقط با خداوند سروکار دارد. من میخواهم بگویم که عرفا یهجوری ادعاشون این است که به چنین حالتی میرسند. یعنی در واقع یهجوری اینکه میگویند که عالم اجسام را میتوانند کنار بذارن، یک اصطلاحی عرفا بهکار میبرن، نمیدانم چقدر میتواند عرفانی باشه. اینکه مثلاً من.
جامی و اصطلاح تنزل
این متنیه که جامی نوشته. جامی از این آدمهایی که من مثل این متنها را که میخوانم به نظر من خیلی آدم چیز واقعی سیمولیشن نمیکند. به نظر میآید که واقعاً حرفهاش این احساس را به آدم میدهد که همه این چیزها را واقعاً دارد از تجربه خودش میگوید. یک جایی جامی نوشته که من در عالم غیب بودم که یک نفر پیش من آمد.
من تنزل کردم. این اصطلاح تنزل را خیلی بهکار میبرن. میگویم فلانی در اواخر یکی از دوستان و به اصطلاح شاگردهای علامه طباطبایی دقیقاً من یادمه این جمله را بعد از مرگش میگفت. میگفت در ماههای آخر عمرش ایشان کمتر تنزل میکرد. یعنی اصلاً لزومی ندارد که یک نفر، ببینید ببینم چگونه بهتان بگویم.
رانندگی خودکار و زندگی در معانی
شما وقتی که رانندگی مثلاً دارید میکنید، به همه اج جزئیات کارها انجام میدید، مثلاً الان دستم برود دنده را عوض کنم، حالا یک بوق بزنم، نمیدانم حالا فرمون را بگیرم. معمولاً ما کارهای جسمانیمون را بهشدت خودکار میکنیم. یعنی یهجوری حتی این واقعاً این حرف درست است یا شما خیلی از کارهای روزمره را اگر خودکار بکنید بهتر انجام میدید تا بهش فکر بکنید.
اصلاً راه رفتن را اگر بهش فکر کنید احتمالاً تبدیل به فاجعه میشود. مثلاً هی حالا یک قدم حالا نوبت پای راست. مواظب باشم که بیش از مثلاً ۷۰ سانت پامو جلو نذارم که ممکن است تعادلم را از دست بدهم. یعنی آدم حتماً میخورد زمین آخرش.
اینکه ما اصولاً جسممون این ویژگی را دارد که خیلی چیزها اتوماتیک میشود. من میخواهم بگویم لزوماً برای انجام دادن کارهای دنیا لازم نیست که آدم واقعاً به همه چیزهایی که دارد میبیند حتماً توجه بکند. یهجوری یک مثلاً شما رانندگی که دارید میکنید، مثلاً حداکثر یک خطری از سمت چپ دارد پیش میآد، فرمان میدید دیگر. حالا این چیه؟
این مثلاً باید توجه بکنید که این حتماً این ماشین از شما بزرگتره یا کوچکتره یا اصلاً یک سایهای دارید میبینید. ما با معانی سروکار داریم. من دارم رانندگی میکنم، فقط مثلاً توجهم به این است که الان این خطر سمت چپ هست، نیست، راه بازه. اگر راه بازه که اصلاً به کل میتوانم به هرچه که دوست دارم فکر کنم.
با موبایل صحبت کنم، مثلاً در بزرگراهها دارم میرم. تا وقتی که یک سیگنال خاصی نیومده، توجه نمیکنم. حتی سیگنالها را هم میتوانند تا حدودی زیادی با بیدقتی بهشان رسیدگی بکنند. دیگر این فقط این خطرناک هست یا نیست. اگر برود اگر سمت چپ من هست ترمز نمیکنم ولی اگر مثلاً یک چیزی از یک حدی بزرگتر باشه، مثلاً ترمز میکنم.
من این حرفها را نزدم در اینکه شما در رانندگی امتحان کنید ببینید میشود یا نمیشود. بله. ولی اینکه میشود تو آن عالم معانی زندگی کرد و خیلی دقت نکنید به اینکه جزئیات چیه، واقعاً میشود دیگر. بهوضوح میشود این کار را کرد.
این موضوع در عالم غیب بودن یعنی تو همان عالم معانی بودن، توجه به چیزهای جسمانی و به اصطلاح دمدست نداشتن و این مفهوم تنزل کردن از آن چیزهایی که خیلی در متون عرفانی هست و اینها در اینها وقتی که در عوالم غیب هستند، حالات خودشان را توجه میکنند.
یعنی خیلی آن معانی که بهشان میرسد و حالتهایی که درشون ایجاد میشه، این کافیه برایشان و چون این ما همه چیز را از طریق همین استیتها و از طریق همین معانی میفهمیم، یک زندگی خیلی عمیقتر و چیزتری دارند. یعنی بهطور طبیعی اینقدر در این حالتها بودن لذتبخشه، در واقع توجههای اضافی که ما داریم، کلی در واقع انرژی این حالتها را میگیرد.
ما به کلی چیزهایی که نباید توجه بکنیم، اصلاً لذت زندگی کردن، اینکه اصولاً اینها وقتی که به چنین حالتهایی میرسن، میلی به تنزل ندارند. یعنی یکی باید مثلاً اینها را متنزّل بکند. باید یک اتفاقهایی بیفتد یا اراده بکنند که به دلیل وظایفی که دارند بیان مثلاً یک خورده به تو سطح پایینتر ببینید این نگاه بکنند اگر نه تمایلشون به این است که همینجور بمونن.
من سعی کردم توضیح بدهم که این منحل شدن همه مشاهدات به اسما که با زندگی روزمره هم چیز ندارد یعنی کانفلیکت ندارد شما میتوانید زندگی روزمرهتون را بکنید ولی به یک حدی رسیده باشید از دانش و مثل اینکه تمرین ذهنی که توجهتون را به آن سطوح پایین شناخت یعنی آن مقدمات شناخت قطع بکنید و بیشتر در واقع تو آن معانی و آن حالتهایی که دارید زندگی بکنید.
هیچ مشکلی هم پیش نمیآید. یعنی عکسالعملهاتون هم طبیعی است. یعنی واقعاً یک چنین آدمهایی ممکن است وجود داشته باشند. این را بدون اینکه بعد از اینکه این آدمها از دنیا بروند عرفا در کتابهاشون مینویسن که آدمهایی هستند که مثلاً یکبار سجده کردن و دیگر از سجده بلند نشدن.
نه اینکه واقعاً بلند نشدن. جسمشون ممکن است تا مدتی هم در دنیا همه کارها را اتوماتیک انجام داده باشه ولی یک جوری از آن حالت سجده درنیومدن. یعنی مثل اینکه دیگر رفتن و به یک من واقعاً اینها را چیز نیست، نمیتوانم با این را نمیتوانم با قاطعیت بگویم یک چنین پدیدهای پیش میآید یا نه.
ولی اینکه انسان میتواند به وضوح این را میشود من با تحلیل علمی میشود این را فهمید که میشود آدم تو این دنیا زندگی بکند و این چیزی که عرفا میگویند یعنی در آن حالتهای ذهنی خودش و تو معانیای که بهش میرسد توجهش به اینها باشه و همهچیز را در واقع مشاهده با همان حالتی که آدم در بهشت دارد یعنی همهچیز را فقط به صورت تجلی اسما ببیند.
این به نظر من این خیلی تحلیل سادهایه یعنی به راحتی میشود بهش رسید. ولی اینکه واقعاً میشود آدمها زنده باشند و دیگر هیچ توجهی به دنیا نکنن، یک خورده زیادی انتزاعی به نظر میرسد ولی واقعاً ممکن است هم باشه. نمیدانم.
این قسمتهاشو من اگر من توجیهی نداشته باشم براش، حالا حداکثر میگویم که چنین گزارشهایی بعضیها دارند. ولی این گزارشها را کیا دادن؟ خود آنها دادن؟ خود آن آدمهایی که دیگر برنگشتن گزارش دادن؟ همیشه در مورد این گزارشهای عرفانی یک خورده فکر بکنید. یک بار یک چیزی در مورد این حرفهایی که میزنند که نمیدانم نفس را باید قربانی کرد و کشت و اینها.
تمثیل ابراهیم و قربانی
این تمثیل ابراهیم و اسماعیل تو قرآن خیلی خیلی تمثیل اساسی و حساسیه. اینکه از شما میخواهند که یک چیزهایی را قربانی بکنید. اینهایی که گزارش میدهند اونهاییان که قربانی نکردن. بعد میآیند داد و فریاد میکنند آقا نمیدونید چه راه سختیه، آقا خون، خون ریخته، آدم را میکشن، نمیدانم بیجرم و بیجنایت سر آدم را میبرن.
این جمله از حافظه. من دلم نمیخواد به حافظ ایرادی بگیرم ولی اصولاً این تصورات خیلی خونیای که وجود دارد از راه نمیدانم عرفان و سختی، این را باور کنید اکثر این حرفها را فکر کنم همهش را آدمهایی زدن که رفتن نرفتن، مثلاً سختشون بوده بعد اومدن فقط برای دیگران تعریف کردن که پدر آدم را درمیارن.
مثلاً یک در بهتان نشان میدهند میگویند باید وارد این در بشید، پشتش هم یک اژدهاست. بعد مثلاً یک عده برمیگردن میگویند آقا آنجا اژدها دارد. یک عده هم میروند در را باز میکنند یک اژدهای اینقدری مثلاً آنجا هست، چیز اژدهاست. مهم این است که آن ببین این داستان ابراهیم را خود دقت بکنید. این یک حقیقته.
این واقعاً چه مهمترین تمثیل عرفانی داخل قرآنه. اینکه آدم دستوری به ابراهیم داده میشود که خیلی خیلی به نظر سخت میرسه، ابراهیم میپذیره، تسلیم میشه، میرود انجام بده ولی آن دستوره آنجوری که اول به نظر میآید نیست. یعنی یک چیز مهم این است که شما هر دستوری که بهتان دادن از روی مثلاً اطاعت خداوند انجام بدهید.
به اینجا رسیده باشید که همهچیز را بپذیرید. تسلیم باشید ولی اینکه هیچوقت خونریزی و کار به چیزهای بد، خداوند هیچوقت یک چیز بدی فرمان نمیدهد. هیچوقت تحقق یک مثلاً چه میدانم سر بریدن و اونجور چیزها خیلی تو کار نیست.
نمیدانم حالا به هر حال اگر گفتن سرم را ببرید حالا شاید استثناً به شما گفتن بروید بشینید در، شما میگویید خب اژدهاست، بعد بگویید نه خب من میدانم این در را باز میکنید و اژدهاش همونجا میخورد. همونجا کار تمام میشود. خب بگذریم.
من سعی کردم فکر میکنم این مثلاً یک خورده لازم بود که چه جوری میشه، یعنی این عرفان در یک کلمه اینکه دیگر این چیزهایی که میگویم این قسمتهایی که مربوط به اینکه مشاهدات تبدیل به مشاهدات اسما و اینها بشن، این را واقعاً این را عرفان اسلامی میگوید. یعنی شما مشابه این حرفها را در عرفانهای دیگر خیلی همه چیز مشترک بین همه عرفانها آن حالت حس وحدته.
اینکه مثلاً اسمایی وجود دارد و نداره، اینها در همه عرفانهای موجود نیست. ولی حس وحدت همهجا هست به هر حال. و چیزی که در همه عرفانها هست این است که همه عرفانها در این بحث مشترکاند که این حس دور شدن از عالم اجسام و زندگی درونی غنی پیدا کردن تو همهشان هست.
یعنی هر کسی که از نظر عرفانی یک جوری به یک جایی رسیده و کار کرده، حداقل این است که به وضوح یک زندگی درونی خیلی خیلی غنی دارد.
زندگی درونی غنی در عرفان
اکثر آدمها را آدم واقعاً بهشان نگاه میکنه، فقط انگار همان زندگی بیرونیان. یعنی یک شغلی دارند و مثلاً یک ارتباطاتی با دیگران دارند و تنها که میشوند اصلاً هیچ کاری بلد، اصلاً هیچی، اصلاً تنهایی عذاب میکشن دیگر.
یعنی باید حتماً یکی باشه اینها را ببیند. اگر هم یک کاری میخواهند بکنن، باید حتماً در حضور جمع باشند. خب این یک جوری چیز است دیگه، خالی بودن درونه. عرفان این درون نسبت به بیرون، هی حالت غلبه پیدا کردن در واقع دارد دیگر.
یعنی اینقدر این درون جالب میشود و مثلاً عمیق، لذتهایی که میبرن با توجه کمتر توجه کردن به بیرون و بیشتر توجه کردن به درون، هی حیاتشون انگار دارد تقویت میشود و به یک نحوی جذب همان حالتهای درونی خودشان میشوند. به هر حال این حسیه که تو همه عرفانها وجود داره، تو عرفان اسلامی هم هست. بگذارید من همینجا این را بگویم دیگر. شما یک خورده ببینید این.
ایمان به غیب
مفهوم ایمان به غیب این است دیگه، ها؟ ایمان به غیب به معنای صرف قبول کردن و ایمان به معنای گرایش پیدا، اولاً غیب وقتی گفته میشود همین عالمی که این اجسام و این قسمت مشترک که همه در آن سهیم هستیم را بگذارید کنار، چیزی که میماند یک چیز خیلی خیلی بزرگی در درونتون میماند.
ما این حسهایی که در درون خودمان داریم، به قول فیلسوفها بهش میگویند علم حضوری. ما از درون یک چیزهایی میبینیم که از بیرون معلوم نیست دیگر. حالتهای خودمان را تجربه میکنیم. منتال استیتهای ما درون ما هستند. این غیبی که من باهاش در واقع تماس دارم و باید بهش ایمان پیدا کنم، یؤمنون بالغیب را خیلیا ترجمه هم حتی میکنند.
یعنی به تدریج، اولاً چون مضارع اومده، به تدریج و بعد گرایش پیدا کردن دیگه، ها؟ گرایش پیدا کردن به غیب. نه فقط ایمان به غیب به معنای اینکه یک چیزهایی که در شهود نیست را فقط باور بکنم. حتی ایمان به خدا همینجوری مفهوم گرایش در آن هست، مثلاً.
این روند که مثلاً تو اول هم سوره بقره آمده که یؤمنون بالغیب، جای دیگر قرآن هم آمده که این اصلاً مفهوم غیب با این زندگی درونی پیدا کردن یک جوری چیزه، ارتباط دارد. خب. من این چیزها را نوشتم. همیشه اینجوری میشود که یک خورده که میگذره احساس میکنم خب اینها را نباید بگویم. هزار جور میشود این حالتهای انتهایی را توصیف کرد.
یعنی مثل اینکه شما یک پارامتری را در نظر بگیرید، این مثلاً به حالت اکستریماش که میرسه، مثلاً میشود آخرش. خب یک چیزهای خوب همه به حالت مطلق مثلاً میرسن، به نهایت درجهشون میرسند. ببینید یک چیزی که من فکر میکنم خیلی مهمه، احساس میکنم تو قرآن هم بهش اشاره شده، این.
کمالجویی و آزادی اراده
حس، چه میدانم حالا بهش مثلاً بگوییم کمالجویی. شما چقدر این احساس در وجود شما هست که در هر لحظهای که دارید زندگی میکنید، بهترین کار ممکن را دارید انجام میدید. یعنی پرفکت دارید عمل میکنید.
هیچ کاری نیست که، اولاً بهترین کار ممکن را خیلی خوب تشخیص داده یک نفر و همیشه آن بهترین کار ممکن هیچ مانعی وجود نداشته باشه سر راهش که یک کاری را مثلاً اگر تشخیص داده انجام نده.
مثل یک رسیدن به یک قدرت کامل و اراده آزاد، من اولاً میفهمم که چه کار باید بکنم، بهترین عکسالعمل تو این موقعیت چیست و توانایی انجام دادنش هم دارم. چیزی جلوی مرا نمیگیره. خیلی از آدمها اصلاً نمیتوانند خیلی خوب باشند.
زیادیشون میکنه، نمیدانم منظورم را میفهمید یا نه. یعنی مثلاً یک جوری، ها؟ یعنی مثلاً یک جوری اگر خیلی کارهای خوب انجام بدن، فوری حالت غرور مثلاً بهشان دست میدهد. یک مانعه دیگر. یک جوری احساس، خیلی زود به یک حالتی میرسند که انگار خیلی دیگر کار خوبی کردن.
به اندازه کافی دیگر این کار را انجام دادن. اصلاً یک جوری از درون، حالا بیرون و هزار جور مثلاً مشکل، اصلاً خیلی آدمها توانایی انجام یک کارهایی را ندارند. به دلیل ضعفهای نفسانی که دارند. نمیتوانند این کارها را بکنند. چه از نظر جسمانی، چه از نظر روانی. حتی اگر بتونن بکنن، یک مانعهایی وجود دارد.
یک خورده که یک کاری را میکنن، فوری احساس میکنند سیر میشوند انگار از کار خوب کردن. زود به حالت سیری میرسند. در حالی که یک عده آدمهایی هستند که واقعاً هر چقدر هم مثلاً فرض کن، اصلاً شما این را تجربه کردید، جلوی دیگران که اصلاً انگار این ما اینجوری داریم که خیلی کار خوب بکنیم خیلی این اصلاً احساس میکنیم که در موقعیتی قرار گرفتیم که شاید خیلی نظر دیگران جلب میکند خوب نیست.
آزاد نیستیم دیگر ما خیلی قید و بند داریم. دیگران اصلاً نگاه دیگران روی ما یک قید و بندهایی میگذارد به اضافه قید و بندهای درونی دیگهای که داریم. آخ از نظر عملی انتهای مسیر اینجوری است که هیچ قیدی وجود ندارد دیگر.
همیشه شما بهترین کارها را به وضوح تشخیص میدید. میدانید که بهترین کار در هر موقعیتی چیست و بدون هیچ محدودیتی انجامش میدید. نه احساس غرور بهتان دست میدهد نه احساس میکنید که دیگران دارند نمیدانم میبینند نمیبینن این اصلاً هیچ پارامتری وجود ندارد دیگر.
من مطلقاً قدرت این را دارم که هر کاری که به نظرم میدانم که درست است را انجام بدهم بدون اینکه هیچ احساس سیریای بهم دست بده. این احساس سیری به نظر من این آدمها را میشود اینجوری درجهبندی کرد. چقدر اصلاً ظرفیت کارای مثبت و خوب انجام دادن دارند. نه از نظر قدرت و توانایی که چقدر سیرشون میکند احساس میکنند خیلی خوب شد خیلی کار خوب کردن.
بفرمایید. حالت پایدار حالت خوب ساده من نه من میگویم من اگر بخواهم بگویم سادهتر نه در هر شرایطی نمیگویم نمیخواهم بگویم سادهتر. من میگویم حالت طبیعی آدمها راستگوست. حتی آدمهایی که خیلی دروغ میگویند دارند انگار تلاش میکنند که دروغ بگویند. آدم به طور طبیعی راستشو میگوید.
شما مثلاً ببینید دروغ گفتن سخته دیگر اصلاً دروغها را باید هماهنگ کرد مثلاً در اینکه من یک جا یک چیزی گفتم دروغهای بعدی باید یک جوری مشابه آنها دربیان. راست راحته دیگر راحت نیست واقعاً. من اگر همیشه راستشو بگویم اصلاً لازم نیست فکر کنم هرچه اتفاق افتاده دیدم میگویم. من به راحتی میتوانم بگویم من اینها را دیدم این اتفاق افتاده.
دیگر اصلاً زحمتی نمیکشم ببینم قبلاً من ببینید ساده ساده بودن یک کار ممکن است شما تو یک شرایط سختی اگر مثلاً دروغ بگویید خیلی بلای بدی سرتون بیاید و آنجا این کار را نکنید. اگر راست بگویید یعنی مجبور بشوید دروغ بگویید. برای خاطر اینکه تو آن شرایط خاص یک مشکلی وجود دارد.
من به طور کلی میگویم وقتی نگاه بکنید اولاً صدق حالت طبیعی انسانه. آدمها برای رفتن تو استیت کذب باید انرژی صرف کنند. صرف نکنن اینجوری میبینند و همونو گزارش میدهند دیگر. بله. اندازه طبیعی کار کردن ظرفیت من دارم. اندازه طبیعی کار کردن. نه اصلاً من این چیزی که دارم میگویم یک خورده با آن موضوع فرق دارد.
اینکه حالت طبیعی چیست حالتی که مثلاً من به طور طبیعی در مثلاً استیتی هستم که راست میگویم مگر اینکه بخواهم به یک منظوری دروغ بگویم. خب؟ حالا ممکن است من در شرایطی قرار بگیرم راست گفتن به من یک ضرری مثلاً وارد میکند که من نمیخواهم بپذیرم دروغ میگویم دیگر. یعنی جلوی یک ضرری را با استفاده از صرف انرژی برای دروغ گفتن.
بهشت و آشکار شدن اسرار
دارم میگیرم. از حالت طبیعی دارم خارج میشم برای اینکه نمیتوانم اینجا راست بگویم. تحمل عواقبشو ندارم. خب بگذار این یک نکته. آقا اینکه گفتم تو قرآن اشاره شده اصلاً گفتم برای خاطر اینکه این سوالی که الان شد تو قرآن چه جوری به یک چنین چیزی اشاره شده؟
من جای اشاره مستقیمی نمیبینم. ولی شما توصیفهایی تو قرآن دارید در مورد آدمهایی که تو جهنمان و آدمهایی که تو بهشتان. بعد تو قرآن در عین حال در مورد آخرت این را هم با تأکید و بارها دارید. مثلاً فرض کنید یک آیههایی که میگوید که در آخرت اسرار آشکار میشود.
مثل اینکه فکر کنم همه دیگر از عرفا و غیر عرفا قبول دارند که آن چیزی که در آخرت اتفاق میافتد واقعیتهای موجود که اینجا تو این دنیا پنهان هستند چیزهایی که در واقع در عالم شهادت نیستند تو آن دنیا همه چیز آشکار میشود. پس مثلاً تو قرآن رسماً این آیه هست که میگوید کسی که مال یتیم میخورد آتش میخورد.
همین الان دارد آتش میخورد ولی شما نمیبینید. ولی تو آن دنیا این آشکار میشود دیگر یعنی بهش آتش میدهند و میخورد. حالا جسمانی یا غیر جسمانیشو کار ندارم. یک واقعیتهایی من میخواهم بگویم که توصیفهایی که از بهشت مثلاً وجود دارد این اشاره به حالتهای نفسانی آدمهایی میکند که بهشت میروند.
شما باید اینجوری نگاه بکنید. یعنی اگر مثلاً فرض کنید که بگذارید من دارم سعی میخواهم سعی کنم این جلسه این حرفها تمام بشود ولی مشکل پیش میاد، الان نیمساعت با حذف یک چیزهایی بیشتر نگفتم. ببینید این آیه را دقت بکنید، همین قبل از این داستان آدم و حوا تو سوره بقره که میرسیم این آیه هست.
میگوید هر رزقی که به آدمها این که تو بهشت میروند میدیم، میگویند این یک چیزی است که ما قبلاً هم این رزق را به ما دادن. این یعنی چی؟ میگویند تو میگوید هر چیزی که در بهشت بهشان میدیم، اینها میگویند که.
رزقنا من قبل: تجربه اینجهانی
رزقنا من قبل. بله؟ بله. این عین آیه قرآنه. این معنایش این است که انگار این اِ اینها در دنیا یک چیزی مشابهی تجربه کردن. اگر کسی اینجا شراب معنوی، مثلاً آن شرابی که در عالم غیب عرفا میگویند نخورده باشه، آنجا هم نمیبینه. یعنی باید این آیه یک چیزی بشود دیگر.
میگوید که یعنی یک یک جوری ما میتوانیم در یک حالتهای شدیدتری تو این دنیا پیش بیاید. ولی کسی که اصلاً این آیه اِ چیز حرف خوبی میزنه، آیه اِ الهینامه شیخ میگوید که میگوید کسی که تو این دنیا حوریپری ندیده، آن دنیا هم نمیبینه. این واقعاً به نظر من این به وضوح چیز است دیگر.
این آدمهایی که حالتهای معنوی این دنیاشون خرابه، اصلاً هیچ تجربهی چیزی ندارن، یعنی ممکن است شما اسم حالتهایی بهتان دست داده باشه که بعداً در آن دنیا تبدیل به شراب میشود و اسمش را نمیدونید. عرفا بعضیا میدانند که این همان شرابه. چیزی که دارند میخورن، این حالتی که بهشان دست میده، تجلیش تو آن دنیا نوشیدن شرابه.
ولی اِ ممکن است شما یک حالتهای خیلی خیلی ضعیفی دارید و تشخیصش نمیدید و مثلاً آنجا هی قوی و قویتر بشود. به هر حال یک بیسی باید داشته باشه. آدمی که تو آن دنیا اصلاً اهل هیچ حرفهای معنوی و معنویت نبوده، آن دنیا هم همونجور خشک و خالیه دیگر.
همه آن آتشهایی هم که تو آن دنیا سراغ آدمها میآید تو این دنیا هست، مثل همان مالیات میخورن. منتها طرف حس نمیکند یا عادت کرده. الان میخواهم به این آیه اشاره بکنم برای اینکه این موضوع کمالگرایی که گفتم دو تا دو نوع افراد را در بهشت توصیف میکند قرآن.
یک عده را تحت عنوان مثلاً اصحاب الیمین، یک عده تحت عنوان مقربین که به وضوح اصلاً دو سری توصیف تو قرآن داریم. بهشتهای قرآن که میخوانید یک چیزهایی گاهی کلیات گفته میشه، وقتی وارد جزئیات میشه، دو دسته است. آنهایی که مثلاً خیلی وضعشون خوب است و آنهایی که حد متوسط هستند. مثلاً در سوره انسان، هل اتی، بله، آره، نه، بهشت را میگویم دو دسته است.
یک دسته که اصحاب شمال هستن، آنها هم جهنمان. بعد تو بهشت دو دسته. کلاً سه دسته میشوند آدمها. لااقل دو بار با صراحت اینجوری است. وقتی که توصیفهای طولانی داریم، یادته که سوره واقعه است، سوره انسان، هل اتی، سورهای که با این عبارت هل اتی شروع میشود. تو سوره هل اتی خیلی بد واضح نیست، برای خاطر اینکه همه توصیف بهشت مربوط به آن دستهایه که بهشان میگوید.
ابرار و مقربین در توصیف بهشت
عبادالله و دسته ابرار را خیلی با یکی دو جمله دارد توصیف میکند. کل سوره اختصاص داره، قسمت اعظمش به توصیف بهشت برای عبادالله. ولی تو سوره واقعه سه دسته بهطور متعادل توصیف میشوند دیگر.
آنهایی که اصحاب شمالان، اصحاب یمین و آنهایی که مقربین هستند. به این تفاوت بین توصیفهای مقربین با ابرار یک خورده دقت بکنید. در آن چیز هست. این نکتههایی که آدم خوب و آدم مثلاً خیلی خوب با همدیگر بهطور تمثیلی چه تفاوتی دارند.
و این چیزی که الان گفتم، شما ببینید در سوره هل اتی در مورد ابرار میگوید به اینها شرابی مینوشون مینوشانیم، بگذار من دقیق بخونم، میگوید: الإنسان · ۵إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍۢ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًابه يقين ابرار (و نيكان) از جامى مىنوشند كه با عطر خوشى آميخته است، میگوید از اِ ابرار «یشربون من کأس» میگوید اِ نوشانده میشوند از کاس از یک جامی که مخلوطش کافور هم هست. کافور یک چیزی است که اصولاً اشتها را کن چیز میکند دیگه، کم میکند.
مثلاً روی اِ الان تو سربازخونهها مثلاً کافور مصرف میکنند و اینها یک چنین خاصیتی دارد. ببینید عبارتها اینجوری است که اولاً بهشان این جامها را میدن، ها؟ مثل اینکه اینها مفعولان و این جامها بهشان داده میشه، تازه توشم یک چیزی هست که انگار اشتها را کنترل میکند.
بعد به توصیف عبادالله که میرسه، میگوید اینها مینوشند، دیگر بهشان نوشانده نمیشوند. مینوشند از چیز از یک چشمهای که کاسه هم هست. اولینش از چشمهای یفجرونها تفسیرش. خودشان اصلاً این چشمه را چیز میکنن، درمیارن. یک یک جور یک حس آزادی عمل بینهایت دیگر اصلاً یک چشمهست خودشان انگار از اراده اینها میجوشه و اینها از آن چشمه مستقیماً دارند میخورن، هیچی هم قاطیش نیست.
تازه بعدش یک توصیف دیگر این است که به آنها یک شاخه به غیر از این چیز از چشمه خوردن این که چشمهای که از خودشان انگار دارند میجوشونن یک یک چیزهای ویژه دیگهای هم که هست بهش جامهایی به آنها میدهند که مزاجش زنجبیله. چیز تحریککنندهست.
مثل اینکه اینها اصلاً هی مینوشن و سیر نمیشن دیگر. هی باز هم مینوشن. تازه یک چیزهای اضافهای هم بهشان میدهند. آنها هم در آن یک چیزهایی هست که مزاجشون مثلاً تحریک بشود که بیشتر در واقع بنوشن و الی آخر. این تو این توصیف به نظر من وضع اراده دو تا آدمه.
یک آدمی که کار آدم خوبی است ولی حالا یک کارهای در موقعیتهایی یک کارهایی میکند خیلی زود هم ترمز میکند. اصلاً این حس آزادی اراده نرسیده به اینکه هر کاری که درست است به طور مطلق جلوش چیزی نیست و میتواند انجام بده. این انتهای اینکه یک آدم به انتهای به اصطلاح سیر عرفانی برسد این است که واقعاً به معنای واقعی کلمه کلمه به آزادی اراده میرسد.
همه شیوههای عرفانی این را روش تأکید میکنند که اصلاً تازه بعد از یک جایی آدم میفهمد که تا حالا اصلاً زندگی نکرده. هیچکدوم یعنی این حس به همه آدمهایی که از یک حدی بالاتر میروند دست میدهد که انگار همه زندگیشون را اجباری زندگی کردن. اصلاً از ارادهشون تا حالا استفاده نکردن. از یک جایی به بعد واقعاً دارند از ارادهشون استفاده میکنند.
تخیل بوده استفاده از اراده. آزاد نبودن. این آزادی را تازه دارند به دست میآرن. و این آزادی مطلق یک جوری چیز دیگر. انتهای رسیدن به مثلاً عرفان. یک جایی که خودتان دیگر چشمه درمیارید و سیر نشدید. اینکه این حس کمال به کمال رسیدن برای آدم هیچ ترمزی جلوی آدم وجود نداشته باشه.
خب من یک چیزهای دیگهای نوشتم ولی اینها را نمیگویم. ولی میگویم که نمیگویم. حیفم میآید. حداقل این نباید اشاره هم بکنم ولی خب اشکال ندارد. خب بگذارید من برویم سراغ چیز دیگر. من سعی کردم که بگویم که قرار است از نظر روانی چه توصیفی وجود دارد برای آدمی که یک این سیر را انجام داده.
یک جوری از عالم جسمانی دور شدن هست. به آن عالم غیب رسیدن، به معنا توجه کردن، توجه کمتر به نه توجه کمتر به بیرون، توجه کمتر به بیرون جوری که معنی را نمیفهمیم و هی مثلاً داریم به تمایز اشیاء نگاه میکنیم و این زندگی متعارفی که داریم.
یک جوری همه چیز آنقدر معنیدار شده که در واقع میشود در واقع اینجوری است. آدمی که به عرفان به رسیده میتواند به اجسام اصلاً توجه نکند. یعنی یک جوری تو همان عالم غیب هم زندگی بکند ولی خب این کار را نمیکنند. به طور طبیعی با این دنیا تعامل دارند. خب حالا بیایم از اول دیگر.
این چیزهایی که باز فکر میکنم همه یک جا یک چیزهایی که دارند اولین مرحله را همه عرفا در تمام سراسر جهان یک توصیف دارند. همانجوری که از آن توصیف وحدت حتی توصیفهای به غیر این فقط در عرفان شیمیایی این مرحله اول نیست برای اینکه چرا آن هم به یک معنای خیلی احمقانهای ممکن است کسی بگوید.
اولین مثلاً عرفای اسلامی واژهای به کار میبرن.
یقظه: بیداری نخست
یقظه. آگاهی. اصلاً صرف اینکه تکونی یک نفر در شرایط خاصی انگار از یک چیزی آگاه میشود اینکه اصلاً زندگی این نیست. مثلاً باید یک راهی را طی بکنم. حالا ممکن است خیلی چیز باشه. یک نفر کتاب بخونه. همین یک توصیفهایی مثلاً آنجا بخونه و کنجکاو بشود که من باید یک راهی را بروم.
ممکن است یک اتفاقی تو زندگیش بیفتد. یک دفعه یک راه طبیعی را دارد میرود. خیلیها اینجوریان. سرشون مثلاً به یک به بنبست میخورد. سرشون میخورد به دیوار و متوجه میشوند که این راه زندگی کردن نیست. باید برگردن از یک راه دیگهای بروند. و هزار جور ممکن است این حالت آگاهی برای آدمها پیش بیاید.
اینکه یک حسی به وجود بیاید که انگار من جا اینجا نیست و باید جای دیگهای میبودم. تا حالا درست زندگی نکردم. اصلاً باید درست زندگی بکنم. یک چیزی برای رسیدن هست. یک راهی برای رفتن هست.
یک توصیف خیلی جالبش در قرآن این حرفیه که لوط به حضرت لوط میزند در سوره عنکبوت. من قبلاً در یک جلسهای به یک مناسبتی این را خواندم چون خیلی آیه قشنگیه بعد قبل و بعدش یک چیزی داشت که گفتم. میگوید که حضرت لوط به ابراهیم ایمان میآورد.
مهاجرت لوط به سوی پروردگار
العنكبوت · ۲۶۞ فَـَٔامَنَ لَهُۥ لُوطٌۭ ۘ وَقَالَ إِنِّى مُهَاجِرٌ إِلَىٰ رَبِّىٓ ۖ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُپس لوط به او ايمان آورد و [ابراهيم] گفت: «من به سوى پروردگار خود روى مى آورم، كه اوست ارجمند حكيم.». ایمان آورد گفت من میرم به سمت انگار واقعاً دارد میرود دیگر نه یک جوری مهاجرت آن معنای فقط رفتن نیست یعنی ذاهب و الی ربی نیست یعنی مهاجران یعنی از اینجایی که هستند دور میشوند مهاجرت کردن دوری کردن من این مثل اینکه از این جهانی که الان در آن هستم دور میشم و میرم به سمت پروردگارم عین این حس اینکه یک راهی جلوش باز شده و تصمیم گرفته که برود دیگر من این را اگر یادتون باشه به این دلیل گفتم که همین جا قطع میشود داستان ابراهیم با سرعت خیلی زیاد میبنده و.
بعد داستان لوط را شروع میکند این خیلی جالب است از نظر ادبی خیلی این حس خوبی دارد که با ببین داستان ابراهیم اینقدر ناگهانی تمام میشود که حتی اگر یادتون باشه اینجوری است داستان ابراهیم تمام میشود میگوید که اینجوری شد و بهش فرزند دادیم آخرتش هم اینجوری شد یک جوری انگار تنها چیزی که میماند این سواله که خب آن لوطه چه شد این که رفت به سمت بعد میگوید آها میگوید و اما لوط مثلاً برویم سراغ این که فکر میکنم تو ادبیات متعارف اینجوری است داستان ابراهیم را میگویند.
بعد میروند سراغ داستان لوط میگویند یکی اما یکی از کسانی که بهش ایمان آورده بود لوط بود به سمت خداوند مهاجرت کرد و برگشت آن کارها را کرد اینکه یک قطعه کوتاهی یک جمله در مورد لوط قبل از تمام شدن هست یک حس خیلی جالبی دارد یعنی یک زمینه سازی خوبی برای اینکه داستان لوط شروع بشود یعنی آن موقعی که در مورد ادبیات داشتیم صحبت میکردیم گفتم ولی این حس مهاجرت کردن تصمیم به مهاجرت به شدت این آیه است یک نفر انگار ابراهیم را دیده یک آگاهی دیده.
مثلاً فهمیده که ابراهیم یک جاهای دیگر ایه ابراهیم در نوجوانیش دیگر مثلاً این آیه عجیبی در مورد ابراهیم هست میگوید و نری ابراهیم ملکوت السماوات و کذالک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض همان به نظرم میآید جوونیش خدا میگوید همه ملکوت مثلاً آسمان و زمین را دیگر به این نشان داد مواجه شدن با یک چنین آدمی یک سال ترین راه برای بیدار شدن مثلاً یک نفر را ببیند بگوید بابا اصلاً این یک جای دیگر ایه یک جای دیگر ای میگوید یک جای دیگر ای دیده ما.
اصلاً اینها را ندیدیم یک لذت هایی دارد میبرد مثلاً ما اصلاً نمیدونیم اینها چه هستند همینجوری داریم زندگی خیلی روزمره میکنیم این شکسته شدن زندگی روزمره و حس اینکه یک زندگی درونی یک زندگی دیگر ای هست که باید طرفش برویم خب مرحله اوله در حالت شیمیایی هم این است دیگر یک نفر بیاید به شما بگوید بیا این را بخور این خیلی خوب است مثلاً برای شما یک خورده توصیف بکند که این قرص چه حالت هایی دارد شما آگاه میشوید که مثلاً بعد عرفان شیمیایی به ظرف حدود ۱۰ دقیقه شروع میکند و اگر نشد دوباره اینقدر میخورید تا به عرفان شیمیایی برسید.
خب در خیلی توصیف هایی که در مورد انتهای مسیر هست در مورد همه عرفان ها تا حدودی زیاد آن قسمت اصلیش که مسئله وحدت مشترکه ولی تو عرفان های دینی.
توبه در عرفان دینی و شرق
مفهوم توبه هست تو عرفان اصلاً تو عرفان هندی نیست و دلیلش هم دقیقاً چیه؟ اصلاً عرفان هندی به شدت عرفان شناختیه از همه عرفان ها یعنی واقعاً اینها آدم هایی هستند که کتاب هاشون هم بخوانید کتاب های جدیدشون رسماً کار کردن روی قوه شناخت اصلاً از نظر عملی خیلی چیزی نیست قرار نیست اینها یک نوع مثلاً کیفیت های خاص زندگی داشته باشند احکام احکام حالا نمیدانم معنی احکام دینی ولی اینکه مسئله را فرض کنید ببین این حسی که در عرفان دینی وجود دارد که یک وظایفی در شما علاوه بر اینکه باید مثلاً جهان را بشناسید وظایفی در قبال سایر انسان ها دارید وظیفه ای تو.
این جهان دارید باید یک کارهایی انجام بدهید خیلی تو عرفان شرق ضعیفه آنها اتفاقاً یک چیز جالبی که مثلاً تو ذن بودیست واقعاً جز اعتقاداتشون که وظیفه آدم این است که به آن حد نهایی به اصطلاح بودا شدن برسد میگویند وقتی که رسیدی لازم نیست که کسی بگویید و کاری بکنید اینکه یک آدم برسد آن بقیه آدم ها اثر میگذارد از یک طریقی که ما نمیفهمیم یعنی این توجیهشون این است که من کافیه یک نفر آدم الان در مثلاً اینجا به حالت عرفان و نهایتاً چیزش برسد همین جهان را انگار متحول میکند واقعاً اینجوری میگویند ها یک نفر که بودا میشود میگویند.
اصلاً جهان وارد انگار یک مرحله جدیدی میشود مثلاً یک چیزهایی به وجود میآید یک برکاتی مثلاً دارد حالا بدون اینکه اعتقادات دینی داشته باشند ولی یک چنین حرف هایی میزنند خب برای همین ببینید اصولاً آن چیزهایی را که میخوانید آن کتاب هایی را که میخوانید توجهشون به مسائل عملی خیلی ضعیفه اصلاً به شما نمیگن که اگر تا حالا زندگیتون اشتباه بوده باید اولاً در عرفان های شرقی خداوند خیلی به عنوان یک به قول الان امروزی ها میگویند خداوند شخصی به عنوان یک شخصی که شما باهاش مواجه هستید خیلی وجود ندارد به عنوان یک موجودی که. مثلاً دعا وجود ندارد خودتان چه میخواید؟ خیلی ببینید مثل تمرینه. چطور شما ورزش میکنید، جسمتون را قوی میکنید؟
عرفانهای شرقی شبیه ورزشهایی هستند که شما جسم، روان خودتان را به یک حد، قوه شناختتون را به یک حد خیلی بالاتری میرسونید. چیزهایی را میفهمید که تا حالا نمیفهمیدید. نگاهتون به دنیا عوض میشود. بنابراین میخواهم بگویم طبیعی است با توجه به هر، این چیزی که آنها بهش میخواهند برسن که بیشتر جنبه شناختی داره، خیلی خیلی تو زمینههای عملی کم حرف میزنند.
مثلاً یک کتابی که حالا من معرفی میکنم بهتون، اولین تمرینش این است. میگوید یاد بگیرید که به خودتان نگاه کنید به عنوان یک ناظر بیطرف بدون هیچ احساس ملامتی فقط ناظر باشید. خودتان را به عنوان یک موجود نظاره کنید از درون و تلاش کنید که هیچ ملامتی نکنید خودتان را.
یعنی که مثلاً اگر کارهای بدی کردید، نکردید این تمرین تمرین خوبی است. ولی نه اینکه اصولاً آدم یک دفعه وارد این استیت بشود که دیگر خودش را ملامت نکند. میدانید منظورم چیه؟ این دلیلش این است که اینها واقعاً از همین تمرین شماره یک به نظر من پیداست دیگر. دنبال شناختن. دنبال نظاره کردنن.
اصلاً اینکه از نظر عملی قبلاً چه کردن، بعداً چه میخواهند بکنند خیلی در عرفان شرقی، عرفان غیردینی مطرح نیست. برای همین برای یک تفاوت، همه عرفانهای دینی با این شروع میکنند که شما باید زندگی گذشته خودتان را اینجوری نگاه نفی بکنید. بگذارید کنار. ابراز پشیمونی بکنید. یعنی اِ اینجوری نیست که من مثلاً دارم یک منتی میذارم که وارد این راه شدم. بدهکارم.
اصلاً خلق شده بودم. ببین همین داستان آدم و حوا چه بهتان یاد میده؟ اگر نزول کردید و سقوط کردید یعنی که گناه کردید. یعنی از اولش تو همان عالم بالا انگار بودید. به دلیل معصیت. این خیلی مفهوم دینی مهمی است. این داستان آدم و حوا را همه ادیان ابراهیمی دارند دیگر.
اصلاً این هر بلایی که سرتون آمد اگر وارد عالم اجسام، توجهتون به عالم اجسام رفت، از حالت وحدت دور شدید، رنج کشیدید، در نتیجه معصیت. بنابراین شروع راه این است که شما از همه کارهای اشتباهی که قبلاً کردید، اِ ابراز پشیمون واقعاً پشیمون بشید، ابراز پشیمونی بکنید و یک زندگی جدیدی را شروع بکنید. این تو عرفان هندی نیست.
قرار نیست که شما به گذشته خودتون، من واقعاً آنقدر عرفان شرق را نمیشناسم. شاید اینقدر شاخههای متعدد دارن، اینقدر شاخههای مختلف، فقط عرفان هندی مثلاً از انواع یوگا، انواع نمیدانم گرایشهای ودایی ممکن است تو بعضیهاشون از این حرفها زده باشن، ولی من لااقل کسانی که میشناسم، اصولاً اینجوری نیستند.
یک مفهوم مشابه توبه من ندیدم داشته باشند. ولی تو همه ادیان این هست. شما برای هر کاری که قبلاً کردید، همه کارهای زندگی ناقصی که قبلاً داشتید، قبل از اینکه بخواهید به یک زندگی کاملی برسید، باید اِ از آن زندگی انگار ببرید. یک جوری پشیمون، ابراز پشیمونی بکنید.
خب، اِ من یک نفر در دو جلسه قبل یک سوالی کرد، من همان موقع هم تو یادداشتم یک چیزی بود ولی شاید یادداشت نکرده بودم. اینکه اکثر اشتباههایی که ما تو زندگیمون میکنیم که دچار مشکل میشیم، واقعاً حالت این است که معصیت، یعنی یک چیزی را بدونیم که نباید کرد و بکنیم نیست.
بیشتر ناشی از فرهنگه. یعنی ما یک جایی به دنیا میآیم، یک فرهنگی وجود داره، یک زبانی وجود دارد پر از واژههای خبیث، پر از رفتارهایی که به این واژههای خبیث منتهی شدن و اینها مجازن.
در واقع یک جوری ما نتیجهاش این میشود که اِ تو این فرهنگ مشابه آن فرهنگ، در واقع در اثر پیروی از غالب، مشابه آن فرهنگه کارهایی انجام میدهیم و دچار مشکلات اساسی میشویم.
و من آن جلسه هم گفتم که خب به هر حال هر آدمی تو یک فرهنگ پر از این واژههای خبیث هم باشه، من آن دفعه این مثال را زدم که مثلاً حضرت ابراهیم هرچه هم بهش در مورد بتها بگویند اصلاً حس چون چیزی نمیکند دیگر.
آن کلمه به معنای درونی وجود ندارد دیگر. چون معصیت نکرده اصلاً به دلش نمیشینه. حالا شما هی بیا بهش بگو که نمیدانم این بتها فلان میکند. اصلاً فوقش سوال میکند آخه اینها چیان؟ اصلاً کجا هستن؟
پیدا نمیکند یک چیزی در دنیای خودش که شبیه این بتها باشه. حس نمیکند. و طبعاً خب تربیت هم نمیکند. ولی خب واقعاً این را نمیشود نفی کرد که ما الان بیشتر گرفتاریمون همین است دیگر. ما در واقع اگر راههای اشتباهی رفتیم به دلیل سنتهای موجوده دیگر.
ما حتی سنتهای دینی ما هم یک اقلیتی هستند که از این حرفها میزنند که باید یک راهی طی بشود. همیشه تمام سنتها یک جوری در جهت خاموش کردن این آتش رفتار میکنند. حتی سنتهای دینی. اصلاً به شما میگویند همین کار را بکنید کافیه. لازم نیست که مثلاً واقعاً اینجوری است که الان عموماً به شما تو فرهنگ دینی نمیگن که باید یک راهی را طی بکنید.
مثل اینکه همین واژه عرفان خودش نشاندهنده یک چیزی است دیگر. عرفان را جدا کردن. شده یک چیزی در کنار دین. خوب است مثلاً حالا دنبال عرفان هم رفتن، میگویند مستحبه. اینجوری نیست که اصلاً متن دین همینه، مثلاً دین در همین اومده، اینجوری نمیگن. اگر این کار را نکنید، مثلاً خیلی چیز دیگه، خیلی تلطیف شدهست که برای اینکه با عوام و توده مردم سروکار دارند دیگر.
شما خیلی دیگر خودتان سخت بگیرید، من بارها این حرف را زدم که استانداردهای قرآن از این چیزهایی که عرفا میگویند هم بالاتره. خودتان دقت بکنید، یعنی آدمی که تو قرآن اسمش مؤمنه، از این چیزی که به عنوان عارف در عرفان توصیف میکنند هم سطحش به نظر من بالاتره.
از نظر شناختی، از نظر عملی. این آدمهای خیلی خاصی هستند. کسانی که اسمشون عبادالله یا عبادالرحمانه، اینها آدمهای خیلی خیلی خاصیان. نفرات پیامبران. ببخشید، من میخواهم یک چیزی فقط بگویم. اینکه میخواهم یک واژه قرآنی که به این نوع گناه کردن اشاره میکند را بگویم که چیست.
اینکه ما در واقع وقتی که وارد اینکه من وقتی که وارد این دنیا میشم، شیطان نمیآید من را گول بزند و من را آن کاری که با آدم کرد انجام بدهم. فرهنگی درست کرده که من اتوماتیک وقتی وارد آن فرهنگ میشم، در واقع آن کارهای زشت را یاد میگیرم و انجام میدهم. واقعاً شیطان وقتش را با ماها صرف نمیکنه، ماها که.
من یک بار این را گفتم تو کلاس. من بعد از اینکه این را تو کلاس گفتم، یادم افتاد که دقیقاً یک یک واژهای تو قرآن هست که به این اشاره میکند. چند بار تو قرآن تکرار میشود. میگوید از.
خطوات شیطان و فرهنگ
خطوات شیطان پیروی نکنید. خب خطوات شیطان یعنی جای پای شیطان. مثل اینکه یک راههایی که قبلاً شیطان این جاپاها را گذاشته. ما الان میافتیم و از همان راهها پیروی میکنیم. اینجوری نیست که شیطان آمده باشه سراغ من، به من چیزی گفته باشه.
رد پاش در فرهنگها هست دیگر. ما الان همهمون از این رد پاهای شیطان را گرفتیم و به یک جاهایی رفتیم، حالا شاید خیلی دور نرفته باشیم ولی تا هرجایی دلتون بخواهد میشود دور برود. خب.
شما سوالی دارید؟ در قرآن از آدمهایی هست که مثلاً ابراهیم یک اعتقادی داره، سر اعتقادش یک بار میگه، چیزهای خوب میبیند. مثلاً میزند تو آتش در سر میشود. اینکه مثلاً نور، فکر، اینجوری میآد، میگویند که خب کشف میشود و بعد کشف میشه، واقعاً انسان میآید.
یعنی آدمها وقتی پیرو یک اعتقادی میشن، یک کارهایی میکنن، قرآن واقعاً میآید که یعنی خدا خیلی واضحتر تو قرآن، تو زندگی از همه ما. یعنی اگر نگاه بکنید، نگاه کنید یک داستانهای قشنگیان، ولی واقعیت اینجوری ندارد. خب، همه حرف این است که دنیا همونجوریه که تو قرآن هست. شما تو آن پوزیشنها قرار بگیرید، بعداً دنیا را همانجوری ببینید.
شما الان کجا هستید که انتظار دارید که دنیا را همانجوری ببینید که ابراهیم تجربه میکنه؟ خب، موضوع همین است دیگر. یعنی واقعیتش این است که شما چه کاری شبیه کارهای ابراهیم تو زندگیتون کردید که بعداً یک چیز معجزه در آن حد را ببینید؟ خب، من ابراهیم از آنجا شروع کرده بود.
فقط این را میگویند که مثلاً ابراهیم اصلاً از بغل از آنجا شروع کرد که هیچچیزی از فرهنگ خودش را قبول نکرد. به نظر میآید که میگویم واقعاً ابراهیم یکی از آدمهایی تو قرآن خیلی به نظر میآید که اصلاً یک شاید یک لحظه فقط یک بار یک معصیتی مرتکب شده، همیشه حقیقت را خوب فهمیده. آدم خیلی استثناییه دیگر.
به هر حال با آدمهای معمولی خیلی قابل مقایسه نیست. یعنی آدم خیلی خیلی زندگی خیلی خیلی استثنایی دارد از نظر اینکه اصلاً انگار هیچوقت دور نشده خیلی که بخواهد بعداً برگرده. اصلاً شرک هم هیچوقت چیز نشده. در واقع اینجوری نیست که مثلاً از بچگی و اینها نمیدانم اول یک مدتی مشرک بوده، بعداً راه راهی پیدا بکند.
از اولی که اصلاً بهش گفتن نپذیرفت. به هر حال، قرار نکته این است دیگر. تمام نکته این است که شما با طوری اگر زندگی بکنید تو این دنیا، به یک حالتی برسید شبیه حالتهای پیامبران، همان چیزی را میبینید که پیامبران میدیدن. همه نکته این است دیگر. ما به وضوح خدا را اونطوری که مثلاً پیامبران میبینن، نمیبینیم.
یک مقدار زیادیاش را مثلاً فکر میکنیم، یک چیزهایی به ذهنمون میرسد. واقعاً مشاهده نمیکنیم و این نتیجه نوع رفتار و در واقع کار چیزی است که تو ذهنمون هست. همان نتیجه این است که ما یک عالم تو وجودمون از آن کلمات خبیث داریم. آخه یک جایی میگوید که نتیجه این است که ما یک عالم تو وجودمون از آن کلمات خبیث داریم.
آخه یک جایی میگوید که یک یک اشاره مفرد به یک کار اشتباه دارد میکند. به هر حال همه آدمها که یک معصیتی من نمیخواهم بگویم اینجا واقعاً معنایش این است که یک کار کرده ولی یک جوریه دیگر این خطایانه میگوید. مثل اینکه انگار یک یک بار یک اشتباهی یک جایی کرد. پرفکت عمل نکرد.
مشکلی پیش آمد. واسه همین همه آدمها تجربه گناه دارند. خب. بفرمایید.
نگاه کنید من یک سوال دارم. فکر میکنید اینجوری است سیستم که وقتی یک نفری یک کار خطایی انجام میدهد ببخشید من ریلکس شدم دیگر قطعاً نمیرسم یک جلسه دیگر میماند دیگر حالا. نه برای خود سوال شما یعنی دیگر الان نیم ساعت مانده و حالا دیگر تند حرف نمیزنم شما هرچه دلتون میخواهد بپرسید.
وقتی یک نفر یک معصیتی را یا به قول شما یک کلمه خبیث را تجربه میکند یک جوری یک حسی که وجود دارد این است که به نظر میرسد ریست میشود خب یعنی انگار یک آدمی مثلاً تا یک جاهایی رفته خب یا مثلاً تا یک طبقاتی هرم رفته بالا خب بعد وقتی یک چیز خبیثی را به یک چیزی تجربه میکند ریست میشود دوباره حضور میکند آدمها این مثل مثلاً یک جور مثل آدم انسان میتواند آدم بهش بوده و مثلاً با یک اشتراکی کرده واژه قرآن خوب است. خوب است.
حالا همین من بعداً تو قرآن این چیزهایی که راجع به مثلاً مومنین گفته میشود راجع به ذنوب مومنین گفته میشود اصلاً فکر کنم یک آیه هست که «فَأُولَٰئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ» «فَأُولَٰئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ» خب این چیه؟
زن چیزی که تو قرآن و پیغمبر هم نسبت بهش. بعد این چه فرقی میکند با آن معصیت؟ این واژههای مختلفی که بله خب خیلی خیلی سوال چیزی است. واقعاً خیلی خیلی سخته.
اینقدر تعداد واژههایی که قرآن برای خطا خطا، زن، اسم خیلی خیلی زیادهها واقعاً نمیدانم چندتاست. تعداد چیزهایی که به اشتباهات و گناهها رجوع میدهد خیلی خیلی زیاده. مثلاً فرض کن سوء و فحشا اینها با همدیگر کاملاً تفکیک میشود.
یا چه میدانم زن و اسم و خطاها اینها برای خودشان حالا نمیدانم به نظر میرسد که یک رفتن تو این مسیر نهایتاً مشکل باشه ها. برای اینکه کلاً هر نفر برود جلو اولین کلمه خطایی که بهش برخورد دوباره برگرده اول مسیر. نه. خب پس چجوریه؟
این یک ذره یک من از آن اول که شما داشتید توضیح میدادید یعنی گفتید که انسان میرود تا یک لولهای قرار میگیرد بعد اگر یک چیز است نافرم مثلاً میبیند یک چیزی کلمه خبیثی تو وجودش شکل میگیرد بعدش هم میشود مثلاً توبه میکند و آن درست میشود. الان ما همهمون تعداد خیلی خیلی زیادی حالتهای به اصطلاح کلمه نگم بگویم حالت به حالتهای خبیثی نتیجه نحوه زندگیمون را داریم.
برای همینم اصلاً خدا را میبینیم مثلاً خب یعنی آن رابطه شهودی که باید را نداشتیم. ما یک حالتهایی را تجربه میکنیم که اینها حالتهای استاندارد انگار نیستند. در اثر غیر استاندارد زندگی کردن این حالتها به وجود اومدن.
خب من پرسشی که کردم تو همین داستان از توبه هست که وقتی ابراز پشیمانی میکند و دیگر هم خب آن کار را نمیکند حالا چه مدت طول میکشه اینکه کلماتی القا میشوند. یعنی شما فرض کنید که این من همان چیزی که من توضیح میدهم این حالتهای خبیث ناپایدارن. یعنی انگار شما باید انرژی صرف بکنید که اینها به وجود بیان و بمونن.
وقتی که آن انرژی را صرف نمیکنید آن کارها را انجام نمیدید بعد از یک مدتی خود به خود همه چیز درست میشود. خود به خود یعنی همین که خداوند القا میکند این اصطلاحی که آن اصطلاح ما این است که به طور طبیعی خود به خود این کار انجام میشود و اصطلاح قرآنیاش این است که بعد از توبه خداوند کلمات را القا میکند.
کلماتی که القا بله. آدم تنزل کرده به یک دلیلی خب که باید خیلی زحمت بکشه تا برگرده بهش. میفهمی چه میگم؟ دارم میگویم که در واقع این اتفاقی که برای آدم افتاده که یک دفعه عبور میکند به یک سطح خیلی خیلی بیسیک خب به نظر میرسد که چیز چرا آخه این چه تصادفیه؟
این یک چیز تاریخی ماجرای حضرت آدم حتی برای همه آدم یک بار اینکه انسان معصیت میکند و به زمین میآید ولی اینکه در همین دنیا هی مرتب مثلاً کارهای خوب انجام میده، کارهای بد انجام میده، پایین بالا میشود ولی اینکه دیگر که مثلاً زیر زمین نمیره که تو همین حیات دنیوی خودش در زمین دارد سعی میکند که به همان کلمات طیب دست پیدا بکند و یک جوری به بهشت تو همین دنیا در واقع به بهشت برسد. در درون ما بهشت وجود دارد. من سعی میکنم که این کار را نکنم.
یک چیزی که در مفهوم توبه هست، به غیر از اینکه ببینید در عرفان مثلاً فرض کنید شرق اینجوری نیست که این حس. وجود ندارد واقعاً که شما یک اشتباهی کردین که الان عارف نیستین. میدانید منظورم چیه؟
این خود فرق دارد دیگر. یعنی همین الان اگر من نسبت به اینکه یک چیزی را نمی، حقایق را نمیبینم و نمیفهمم از نظر عرفان دینی از نظر من کلمه عرفان را یک خورده چیز دارم واقعاً به کار ببرم.
بنابراین من اصلاً فکر نمیکنم هیچ دینی غیر از این چیز دیگهای باشه. همه همین داستانها را دارن، همه این مسائلی که در قرآن هست کموبیش تو اعتقاد همه ادیان ابراهیمی واقعاً هست. اینکه ما یک جوری در واقع انگار بدهکاریم، اشتباهی کردیم که اینجوری نمیبینیم. نه اینکه مثلاً فرض کنید که ندیدن ما برای دیدن باید انرژی صرف میکردیم از اول.
میدانید منظورم چیه؟ بیس انگار اینجوری است که ما تو آن حالت وحدت بودیم، جدا شدیم حالا باید برگردیم. برگشتن وجود دارد. توبه یعنی اینکه من یک یک چیزی را از قبل میدونستم. این حرفهایی که سقراط میزند که حقیقت را همه میدونن، انگار یک جوری ته ذهن همه آدمها باید این را دوباره بازیابی بکنند.
یک مقدار این حس از نظر دینی وجود دارد. ما انگار حقیقت رو، وحدت عالم رو، همه اینها را قبلاً یکبار تجربه کردیم. دوباره داریم برمیگردیم و اشتباه کردیم که به اینجا رسیدیم. در اثر خطاها خودمان به اینجا رسیدیم. این یک حس. نکته بعدی نکته اینکه در عرفانهای دینی، عرفانهایی که به وحی متصلن، حکمت وجود دارد.
یعنی یک مجموعهای از باید و نبایدها وجود دارد که خیلی خیلی وسیعتر از آن چیزی است که در عرفانهای شرقی هست. من واقعاً نمیدانم که این عرفان و برای عرفانهای شرقی خیلی احترام قائلم. مخصوصاً اگر واقعاً اینها هیچ پیغمبری اونطرفا نبوده و خودشان همه این چیزها را کشف کردن. واقعاً ببینید طبیعی است که عرفان شرقی خیلی در که محدود به عمل و اینها نیست.
نه کتاب دارن، نه حکمت دارند. این کتاب چیزی که به ما کمک میکند این است که من میتوانم وارد سخیفترین موقعیتهای این دنیا بشوم و همچنان آن وحدت را بتوانم ببینم. یک چیزی یک آموزش خیلی خیلی عمیقی دیدیم همه ما برای اینکه همه کلمات طیب و نمیدانم تجربه کرده باشند.
اصلاً این نباشد آنها لزوماً منزوی زندگی میکنند. یعنی وقتی که با ملت عرفانی میخواهند برسن، میآیند یک جایی میشینن. در مثلاً اینکه در به غار پناه میبرن، باید از این دنیا خارج بشن، توجهشون به دنیا را کم بکنن، زندگی عادی نکنن تا بتونن به یک تجربههایی برسن.
و برگشتن برایشان همیشه با یک به اصطلاح چیز همراهه دیگه، یک جوری شکست شدن آن حالتا. و بهاضافه اینکه آنها حکمت ندارند به این معنی که اصلاً اینکه الان یک نفر برود آنجا بهش دقیقاً توضیح داده نمیشود که در حالی که دارد زندگی میکند چه کارهایی را بکند. اولاً چیزی که ازش خواسته میشود این است که در انزوا زندگی بکند.
مثل اینکه جریان اصلاً عمل خودش را قطع بکند تا حدودی زیاد. مثل اینکه این را فهمیدن برای اینکه دچار حالتهای بد نشن، نمیدونن چه کارهایی هست که نباید بکنند. ما یک مجموعه کار داریم، یک لیست به ما دادن که این کارها را نکنید، یک لیستم داریم که این کارها را بکنید و همینا لزوماً کافیه.
میتوانید زندگیتون را بکنید و مثلاً به آن حالتهای طیب هم برسید. آنها عملاً اینجور جریان زندگیشون را اصولاً متوقف میکنند. به غیر از یک موردی که من دفعه قبل اشاره کردم، من عموماً میگویم واقعاً آنقدر اطلاعات دقیق ندارم.
به هر حال آن شاخه یوگا که اسمش تانترا هست، سعی میکنند که در عین حالی که دارند زندگی میکنن، به حالتهای عرفانی هم برسن. بفرمایید. بفرمایید. به هر آدمی. به هر آدمی. این کار این کارها هم هستند که وقتی که اینها به اینها پیامبر اینها هستند.
نه به لزوم نه. ما همه، بگذار من بدونم این آیه را بگویم که لااقل شبیه این چیزی که تو میخوای. میگوید که در مورد آدمهایی که جزو مؤمنین هستند یعنی دین را مثلاً قبول کردن ولی واقعاً به ایمان نرسیدن، تو قرآن با اصطلاح «الذین.
الذین فی قلوبهم مرض و فرصت توبه
فی قلوبهم مرض» ازشان یاد میشود. نه لزوماً آدمهای خواب و اینها و پست و اینها نیستند. کسانی هستند که دیندارن ولی واقعاً آن حقایق دینی نرسیدن. توصیفشون اول سوره بقره هست. میگوید اینها رو، بگذار من اول یک توضیح بدهم. اصولاً این حالت توبه، گاهی تو قرآن اینجوری ذکر میشود. میگوید ما توبه میکنیم که اینها توبه کنند.
یک چیزی که وجود داره، میگوید اینها توبه میکنند بعد خداوند هم برمیگردد. گاهی هم گفته میشود که خداوند برمیگردد بعد اینها توبه میکنند. توبه که همین مدلی که تو این داستان آدم و حوا هست، کسی که توبه میکند بعد یک مرحله القای کلمه وجود دارد که این در واقع مثل این گذشتهاش پاک میشود.
یک حالتهایی را پیدا میکند که حالتهای بد از بین میرود. من دیگر رسماً به جای کلمه دارم میگویم حالت. استیت. اینقدر گفتم دیگر رسماً تو زبان فارسی از کلمه حالت دارم استفاده میکنم ولی میخواهم خیلی توضیح بدهم کلمه معادل با حالت نیست ولی در مورد آدم که داریم صحبت میکنیم مثلاً کلمه طیب و کلمه خبیث و القای کلمه، یک چیزی شبیه حالت میشود.
شبیه آن چیزی که عرفا بهش میگویند مقام. اصلاً باز یک چیزی نفسانی. ولی واقعاً خود کلمه این نیست. ببین ببینید من میخواهم بگویم این با مشاهدات خود ما سازگاره. گاهی آدمها وقتی میخواهند قبل از اینکه توبه بکنن، طبق برنامهای از پیش تعیین شده توبه نمیکنند.
یک دفعه یک حالتی بهشان دست میدهد که از گذشته خودشان پشیمون میشوند. مثلاً داستانهایی که نقل میکنند میگویند که یک آدمی به اسم یک راهزن معروفی در حالی که یک شب داشت از دیوار خانه یک نفر بالا میرفت، یک کسی آنجا نصف شب نشسته بود و قرآن میخوند. و اینکه از دیوار بالا رفت، این آیه قرآن را شنید.
آن با صدای بلند داشت میخوند که الحديد · ۱۶۞ أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ ٱللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ ٱلْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ ٱلْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ ۖ وَكَثِيرٌۭ مِّنْهُمْ فَٰسِقُونَآيا براى كسانى كه ايمان آوردهاند هنگام آن نرسيده كه دلهايشان به ياد خدا و آن حقيقتى كه نازل شده نرم [و فروتن] گردد و مانند كسانى نباشند كه از پيش بدانها كتاب داده شد و [عمر و] انتظار بر آنان به درازا كشيد، و دلهايشان سخت گرديد و بسيارى از آنها فاسق بودند؟ آیا وقتش نرسیده اینهایی که ایمان آوردن از یاد خدا قلبشون خاشع بشه؟ میگویند همونجا بالای دیوار خشکش زد و پیش خودش گفت که چرا دیوار بهش رسیده. رفت و مثلاً یک آدم دیگهای شد.
میگوید این یک آدم خیلی معروفیه که تو کتابها معمولاً به عنوان یک نمونه آدمی که در سنین خیلی بالا توبه کرده و مثلاً یک جوری به یک درجاتی هم رسیده ازش یاد میشود. این مفهوم توبه، خداوند میگوید ما برمیگردیم و اینها را تو یک شرایطی قرار میدهیم که بتونن توبه بکنند.
من این آیه قرآن را میخواستم بگویم که یک جایی تو قرآن این رسماً میگوید که آدمهایی که «الذین فی قلوبهم مرض»، آنهایی که واقعاً ایمان ندارند ولی جزو مؤمنینان، اصلاً میل دارند ایمان داشته باشند ولی گیر کردن، میگوید اینها را سالی یکی دو بار آزمایش میکنیم که توبه کنند. یک موقعیتهایی پیش برای هر آدمی، یکی دو بار در سال یک حالت ذکر پیش میآید.
یک موقعیتهایی پیش میآید. متوجه، اصلاً یک یا میتواند اینجوری باشه، یک دفعه یک کار خیلی بدی میکند که بهشدت پشیمون میشود. یا ممکن است یک دفعه همینطوری یک احساس خیلی خوبی از گذشته یادش بیاد، بفهمه که چقدر سقوط کرده. یک دفعه متوجه این میشود که خیلی وضعش بده دیگه، باید برگرده انگار. آدم بهطور طبیعی این را نمیبینه.
شما الان اگر یک لحظه مثلاً فرض کن شادیها و حس واقعاً کودکانهای که داشتین، یک لحظه واقعاً بتوانید دوباره تجربهاش بکنید، احتمالاً تو یک شرایطی قرار میگیرید که بهشدت میل دارید که همه این زندگیتون را بریزید دور، تمام این کارهایی که کردید به اینجا رسیدید که دیگر آن شادی را ندارید، همه اینها ای کاش نبود.
آدم هر سال انگار یکی دو بار این آدمها تو موقعیتی قرار میگیرند که از این وضع موجود بهشدت دچار چه میشن؟ دچار ناراحتی میشوند و میل دارند که این حالتها را بذارن کنار. این چیزی است که تو خود قرآن میگوید. خدا میگوید ما هر سال یکی دو بار بهشان یک موقعیت میدهیم که توبه کنند ولی اینها مثلاً توبه نمیکنند.
یک حاله ممکن است از طریق پیامبران باشه، ممکن است از طریق شنیدن یک آیه قرآن باشه، دیدن یک صحنهای باشه. به هر حال آدم مرتب در شرایطی قرار میگیرد که یادش میآید. نگاه کن جاش اینجا نیست، نباید به یک چنین وضعی دچار شده باشه.
حداقل ما همهمون یک تجربه خوب زندگی در کودکی داریم دیگه، خیلیهاتون تجربه شاد و خوبی، اصولاً معمولاً آدمها با حالت نوستالژی به کودکی خودشان نگاه میکنن، خاطرات خوبی دارند. و از یک چیزی دور شدیم، حداقلش که یا آدم هیچ فکری تو ذهنش نباشه، هیچی ندونه، حداقل میداند که قبلاً برایش بیشتر خوش میگذشته، الان وضع خوبی ندارد.
مثلاً یک جوری اگر بدونه که میشود برگشت به یک حالتهای خیلی شادمانهتر از آن چیزی که در کودکی تجربه کرده، خب قطعاً میل دارد برگرده. بنابراین ما همیشه این میل به بازگشت و واقعیت این است که ما همیشه انگار همه آدمها یک بار تجربه تو بهشت بودن را دارند. بنابراین میل به برگشتن تو همه آدمها هست.
کافیه که یک مقدار این گرد و غبار کنار برود تا میل کاملاً بروز پیدا کند. منتها اینکه چقدر آدمها بهش میل میدن، خب خیلیا نمیدن دیگر واقعاً. آن زندگی در یک روالی میافتد که شکستن این روال برایشان خیلی خیلی سخت میشود. جدا شدن مثلاً از چیزهایی که تو فرهنگ بهشان تحمیل شده ممکن است خیلی بعضی مدتها سخت باشه.
اصولاً کار سادهای نیست. یعنی هرچه که یک آدم آنجوری پیش میره، اه، اولاً از آن بهشت دارد دورتر میشه، آن خاطره دارد کمرنگتر میشه، بنابراین احتمال اینکه یک دفعه متحول بشود خود کمتره، به اضافه اینکه واقعاً هی قیدهای جامعه، قیدهایی که روی نظر روان روی خود طرف هست، دارد بیشتر میشود.
بنابراین لزوماً آن چیزی که شما میگید، اینکه انسان به حال خودش ترک نشده، این واژه.
ذکر، یقظه و میل بازگشت
ذکر تو قرآن خیلی جاها به این معنی به کار میرود. که ما به آدمها ذکر را در واقع نازل میکنیم بهشان. نگاه کن شما یاد یک چیزی میافتی، یاد یک چیز فراموش شده میافتی. که همین حالتهایی که آدم به یک شاید ذکر یک جوری در واقع چیزه، معادل با آن کلمه یقظه در عرفان.
که یک دفعه مثلاً آدم به یک حالت آگاهی میرسد. که میل دارد اینجوری زندگی نکنه، میل دارد اینجا نمونه. اه، من یک مثال سینمایی خیلی معروف، آنتونی کوئین تو این فیلم جاده. اگر آن هم چند نفر دیدن، تلویزیون هم پخش کرد.
خیلی فیلم خوبی است از نظر اینکه چقدر مقدمات واقعاً فیلم اه، چیده که این لحظه آخری که آنتونی کوئین پشیمون میشود و گریه میکنه، آن آدم واقعاً دیگر غول ترسن که اصلاً به نظر میرسد هیچ نوع عاطفه و احساسی نداره، خلاصه یک لحظه در یک صحنه خیلی جالبی مثلاً یک حسی بهش دست میدهد که میرود و گریه میکند.
به هر حال به همه آدمها حتی آنتونی کوئین حالتهای ذکر دارند. این حالتهایی که احساس به شدت احساس ناپاکی کنن، یادشون میآید که پاک بودن و زندگی خیلی خوب بود و میل داشته باشند که این وضعیت موجود را به هم بریزن. ولی خب شکستن همهچیزی خود سخته. ادامه چیچی؟ نه. دیگر اینقدر هم ریلکس نشدم.
اگر واقعاً ادامه همین سؤاله، یعنی بگذار در جلسه اگر الان جلسه را تمام میکنم. خب. بگذار من یک یک نکته دیگر بگویم. یک چیزی که قبل از اینکه این اتفاق بیفتد که آدم زندگیش را متحول بکنه، یعنی یک جوری گذشته خودش را انگار دارد ریست میکند.
اه، و مخصوصاً بعد از اینکه این اتفاق افتاد، افتاد، هرچه که آدم یک ملاک برای اینکه آدم دارد در این مدارج عرفان پیش میره، باز مشترک بین همه انواع عرفان، این است که به سطوح آگاهی متفاوتی را تجربه میکند. یعنی شما از یک سطحهای از آگاهیهای خیلی سطح پایین در واقع همه عرفا باز این گزارش را مطلقاً دارند.
میگوید واقعاً فکر کنم همه شما هم شاید این تجربههاتون در حدی هست که این را بفهمید یعنی چه. اینکه یک جوری یک لحظههایی پیش میآد، شما وارد یک حالتهایی میشوید که انگار تا حالا اصلاً خواب بودید. یعنی اصلاً این سطح آگاهیتون، آن حساسیتتون آنقدر پایین بوده، وقتی یک لول آگاهی بالاتر میرسید، مثلاً حالا این.
لولهای آگاهی
لولهای آگاهی چند لول هستن، مثلاً حالا حرفهای مختلفی میزنن، ولی حداقل مثلاً یک سه چهار لول مختلف آگاهی داریم. وقتی یک خورده وارد یک لول جدید میشید، اصلاً به نظرتون میآید انگار از یک خوابی بیدار شدید.
تا حالا تمام تجربههاتون خیلی تجربههای ضعیف و از وقت آوردن و همه چیز، همین نوع شناختتون، همه چیز در لولهای خیلی پایین بوده و حالا دارید یک وارد یک جایی میشوید که انگار تازه دارید دنیا را میبینید.
همه این چیزهایی که تجربههایی که قبلاً کردید را میتوانید با یک شدت بیشتری در واقع همه چیز را احساس بکنید. از جمله چیزهای خیلی واضحش، احساس وجود داشتن. به هر کی بگی تو احساس میکنی وجود داری، میگوید بله.
ولی این بله واقعاً زمین تا آسمون میتواند فرق داشته باشه. که چقدر این حس جوی تکاندهنده است، مثلاً یک جوری همراه با چیز، به اصطلاح یک شناختهای جانبی هست، نیست. ضعیفترین حالتش برای هر آدمی احساس میکند وجود دارد دیگه، یعنی یک سیگنالی خلاصه دریافت میکند که هست.
ولی واقعاً شدت و ضعفش خیلی فرق میکند. تابع همین سیگنال وجود داشتن، بقیه آگاهیها هم به شدت در لولهای بالاتر میتوانند بیان. من میخواهم به این اشاره بکنم که این همان چیزی است که در قرآن اینجوری بهش اشاره میشود که میگوید وقتی آدمهایی که کافر میشوند میگوید.
مهر بر قلبها
ما به قلبهای اینها را مهر میزنیم. دیگر نه چیزی میبینن، نه چیزی میشنون، نه چیزی میفهمند. مثل اینکه اصلاً شناختشون در لولهای پایین، وقتی آدمها در حالت کفر هستن، اصلاً کفر خودش به معنای پوشیده شدن و پوشاندنه دیگر.
مثل اینکه در یک لولهایی از این هستی که اصلاً واقعاً انگار حیات دیگر وجود نداره، واقعاً این جسم را به معنای همان مرده بودن بگیرید، آدمی که کافره انگار دارد با اموات زندگی میکنه، خودشم یک جور امواته، متوجه نیست.
اصلاً حسهاش اینقدر ضعیفن که نزدیک به مردنه. و بعد میگوید ما اینها را قلبهاشون را مهر میزنیم بهش و اصلاً تمام این چیزهای شناختشون انگار متوقف میشود. واقعاً دیگر نمیبینن.
که دیدن در حد مثلاً چیز است دیگه، در حد رؤیته. من یک بار این آیه را خواندم که سه تا لول دیدن، رؤیت، نظاره کردن و بصیرت، به معنای فهمیدن. نمیگوید اینها نمیبینن، رؤیت نمیکنن، میگوید لا یبصرون.
آن مرحله درک کردن را دیگر یعنی معانی را درک کردن دیگر برایشان متوقف میشود. شنیدن فقط اثبات را میشنون، آیههای قرآن را میشنون ولی نه تأثیری میذاره، نه چی، درکی ندارن، دیگر هیچ حالتی درشون ایجاد نمیشود. من میخواهم به یک جنبه مثبتش اشاره بکنم.
که یک یک آدمی که مثلاً توبه میکند و به آگاهیهای بیدار میشه، از این حالت خواب بیدار میشه، این خوشحاله از اینکه چه خوب شد که تو آن افتضاح که زندگی میکردم، از چیزی نمیفهمیدم. مثل اینکه آدمها در شرایطی، همان بهتر که وضع خودشان را نبینن و نفهمن، برای اینکه دردناکتر میشود دیگر.
به این واژه مهر کردن که یک عده باز طبق معمول ممکن است فکر کنند که یک حالت غضبناکی داره، این مثل اینکه قلب این آدمها را خداوند محفوظ برایشان نگه میداره. مهر میکنه، مهر موم میشود قلبشون. هر وقت که از آن حالت دراومدن، قلبشون را باز میکنند بهشان سالم تحویل میدن، میگویند بیا دوباره زندگیت را شروع کن.
مهم این است که چیزی به قلبشون، آشغالها تو قلبشون وارد نشود. تو آن حالتهای خبیث دارند زندگی میکنن، قلبشون آسیب نبینه، قوای شناختشون آسیب نبینه، بنابراین همان بهتر که این آدمها خوابن. یعنی خود خودبهخود این اتفاق به طور طبیعی میافتد.
در فرهنگ اون، یعنی اینکه این یعنی انگار این مکانیسمهایی وجود دارد. شما هر چقدر که در لولهای در با کلمات خبیثتر سروکار دارید و زندگی بدتری دارید، قوای شناختتون فروکش میکنه، بهتر. یک چیزی نمیفهمید، بعداً که بیدار میشوید سالمترید دیگه، مثل اینکه یک زندگی را از نو دارید شروع میکنید.
و اینکه میگویند که زندگی گذشته کسی که توبه میکنه، ریست میشود واقعاً، یعنی اصلاً میگویند که کسی که توبه میکند مثل کسی که گناه نکرده، خب این واضح است دیگه، شما وقتی وارد یک لولهای دیگهای شدی، اصلاً واقعاً آدم دیگهای هستی، آن گذشته، دیگر گذشته این آدم نیست. میفهمی منظورم چیه؟
شما فرض کن اینقدر تغییر کردی که دیگر خودتان هم خودتان را به جا نمیآرید که من آدمی بودم که داشتم اینجوری زندگی میکردم. آن گذشته دیگر متعلق به شما نیست، دیگر شما یک آدم انگار جدیدی هستید، یک حسهای جدیدی دارید، اصلاً آن جایی نیستید که قبلاً بودید. واقعاً این اتفاق به معنای واقعی کلمه میافتد. آدم میتواند از گذشته خودش جدا بشود.
اگر به یک حالتهای جدیدی برسه، فاصله بگیره، دیگر انگار آن گذشته اصلاً وجود نداشته. و این چیزی است که خب خیلی خواستنیه دیگه، فکر کنم همه آدمها بیمیل نیستند. اگر نمیدونم، همه آدمها این احساس را ندارند. ولی اینکه آدم بتواند از گذشته خودش حالت آزادی اراده اینکه انسان کمالجوییش هیچ حدی نشناسه.
ببینید شما وقتی که گذشتهای دارید و خدای نکرده اگر آدم خیلی مقید باشه که از گذشته خودش دفاع کنه، واقعاً آدمها در سنی که میرسند کاملاً میروند در این وضع که از هر کاری که تو زندگیشون کردن یک جوری توجیه بکنند که اینها کارای خوبی بوده. واقعاً این چیزی که بهش میگویند.
بحران میانسالی و نفی گذشته
بحران میانسالی اسم گذاشتن براش، یک مرحلهای از زندگی که ازش که آدمها رد میشوند معمولاً به یک جایی میرسند که به بیارزشترین زندگی هم کرده باشند یک جوری خودشان توجیه میکنند که نه فلان کار را کردم خوب بود، بد نبود. یک جوری از این فشار اینکه زندگی خوبی نکردن خودشونو خلاص میکنند با توجیه کردن بیخود.
در آن چیزی که بهش میگویند اسمش را گذاشتن بحران میانسالی فشاریه که در آخرین فشارهاییه که این چیز فطری آدم دارد میآورد که بیدار شه، این زندگی این نیست. بعد اینها میروند روانپزشک، روانپزشک بهشان میگوید هیچ نگران نباش. این بحران میانسالیه. یکی دو سال صبر کن همینجوری رد میشود میرود.
راست هم میگویند دیگه، یکی دو سال طرف میرود میشینه هیچ کاری نمیکنه، آن زندگیشو ادامه میده، دیگر آن اخطارها هم تمام میشود. آن اخطارها که این چه زندگی مزخرفی که کردی و اینا، دیگر طرف کاملاً برای ابد خوابش میبرد. ابد که نه ولی خب آن حالت بحرانیش از بین میرود.
من یک چیزی میخواستم بگویم. آها، که این نفی گذشته، ببین تا وقتی که من دنبال این هستم که این کارهایی که تا حالا، قبول دارین هر کاری آدم میکند یک جوری ناقصه. قطعاً میشد بهتر انجام داد. خب؟ تشخیصم تشخیص ما اشتباهست، تشخیصم بدهیم درست است میتوانیم عمل بکنیم.
هر چقدر که شما بیشتر در تأیید اگر ذرهای نسبت به گذشته خودتان تأیید داشته باشید، یعنی کمال آن حس کمالجویی را بهطور مطلق ندارید. من اگر یک کار کرده باشم و احساس بکنم که این عالی بوده و اصلاً بهش مغرور باشم، یعنی به یک کار ناقصی دلخوش کردم دیگر.
آدم که میخواهد به حالت کمال کمالجویی مطلق برسه، هیچچیزی از گذشته خودش نباید باقی بگذارد برای خودش. اینکه مثلاً پیغمبر در یک روز ۷۰ بار توبه میکنه، نه اینکه معصیت مرتکب بشه، ولی این حالت حالت خوبی است که شما گذشته نداشته باشید. که هیچچیزی تو گذشته خودتان دلبستگی نداشته باشید. برای اینکه اگر داشته باشید، معنایش این است که یک چیز ناقصی به خوشتون آمده.
به همان مثلاً به همان حد کافور ریختن در شرابتون، نمیدونید. به هر به یک عمل معمولی که انجام دادید، عمل خوبی هم که انجام دادید اگر نظرتون جلوه بکنه، دچار یک مشکلی شدید. واقعاً همینو حداقل بدونید که هر وقت احساس کردید که به عجب زندگیای کردم، عجب کاری کردم، یعنی اینکه اوضاعتون خرابه دیگر.
واقعاً یعنی راضی شدید به یک چیز مثلاً خیلی معمولی و محدود و متوسطی راضی شدید. و آدمهایی که این حس کمالجویی را دارند واقعاً یک حس مداومشون این است که هر کاری را که میکنند نفی میکنند.
پیغمبر معصیت نمیکنه، ولی هر کاری که کرده باشه، این آقای حسنزاده آملی کتابی دارد الهینامه به سبک خواجه عبدالله انصاری یک سری دعاهایی نوشته که با الهیشون میشود. یکی یکی از دعاهایش اینه، میگوید الهی مثلاً تو را شکر میکنم که به یک جایی رسیدم که از سجدههای خودم توبه میکنم.
یعنی اصلاً به یک جایی رسیده که اصلاً از اینکه چه سجدههای مزخرفی کرده پشیمونه، که اصلاً چه دچار شرمندگی شده که اینها این چه سجدههایی بود که من کردم. اگر آدم واقعاً در حال پیشرفت باشه، نسبت به گذشته خودش با دید منفی نگاه میکند. اگر هر روز از روز قبل دارد بهتر زندگی میکنه، بنابراین روز قبلش اسباب شرمندگیه.
هر وقت احساس کردید نسبت به گذشته خودتان خیلی حس خوبی دارید، بدونید که یا متوقف شدید یا به احتمال زیاد در حال سقوط کردن هستید که آن گذشته خودتان اینجوری وقتی نگاه میکنید میگویید به به، یعنی افتادید پایین دیگر. خب گذشته خودتان را باید به سمت آنور نگاه کنید. خب.
پایان جلسه
من این جلسه دیگر حتماً تمومش کنم. انشاءالله. بفرمایید. این که
این کتابی که اضافه کردید، یعنی این که تمرین داشته باشه که از خودش نگاه کند و خب من هم نداشته باشه. اسمش را میخواید؟ آره، بله این کتاب، برای اینکه اصلاً فراموش نشه، برای اینکه این کتاب را دارم میخواهم حرف بزنم برام معرفی کنید. حالا هر وقت زمانش رسید. نباید اینجوری باشه. حالا هر کس هم که هست، نه ولی