ارجاعات بیرونی این جلسه (۲۷)
متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
ادامه بحث عرفان اسلامی
خوب بگذارید من، کاری که تا حالا کردهام که میخواستم در یک جلسه انجام بدهم اما الان یک جلسه و نیم طول کشیده و دیگر هر جور شده میخواهم در این جلسه تمام کنم، من فکر میکنم واضح است که چرا این بحث را دارم میکنم. این که یک شمای کلی از موضوعی به نام عرفان اسلامی داشته باشیم، برای خاطر این که اصولاً یک عدهای شک دارند که مثلاً عرفان اسلامی جزء دین است، یا این که یک عدهای بعداً آمدهاند این را ایجاد کردهاند، عرفا ایجادش کردهاند. من فکر میکنم حداقل در یک جای قرآن به طور بدیهی هیچ جوری دیگر نشود که یک نفر فرار بکند که اینجا حرف از این است که یک هبوطی صورت گرفته و یک راهی باید طی بشود تا به یک جایی برسیم، فقط مثلاً دین عبارت از یک سری کارهای ظاهری کردن نیست، واقعاً قبول دارید دیگر، که یک عدهای دیدگاهشان نسبت به مسائل دینی، در همین حد است که یک احکامی آمده، همین اینها را باید انجام داد. این که یک تحولی در درون آدم ایجاد میشود، مثلاً یک حالاتی به آدم دست میدهد، تجربههایی میکند و به یک جایی میرسد، اصلاً اینها را فکر میکنند که یک عدهای بعداً اضافه کردهاند، یک عده آدمی که خیلی هم ممکن است - چون قاطی این عرفا یک فرقههای صوفیه هم بودهاند و خب خیلی حرفهای چرند و پرند هم زیاد زدهاند، یک عده شک دارند که عرفان، که عرفا همهاش حرف از عشق میزنند و... یک عده قرآن را میبینند و میگویند که نه حرفی از عشق نیست، همهاش حرف از این است که عبادت کردن است بیشتر، یا عبودیت است بیشتر تا این که حرف از عشق باشد. من فکر میکنم که این داستان آدم و حوا اولاً ریشه همه داستانهای قرآن است، یعنی یک داستان کلی است درباره واقعیت انسان. تمام تأکیدش اگر دقت بکنید روی همین است دیگر. انسان یک موجودی است که هبوط کرده و به یک جای بدی رسید، راهی را باید طی بکند، حرف از صراط است، حرف از این است که این در به اصطلاح رفتن این راه، یک راهزنی وجود دارد، یک شیطانی هست که نمیگذارد انسان این راه را طی بکند، انتهای سیر رسیدن به اخلاص است، جایی که دیگر شیطان نتواند تصرف بکند، اخلاص به معنای این که هیچ میلی به غیر از، نه این که هیچ میلی نمانده باشد، همه امیال انسان یک جوری تحت پوشش میلی انسان به خداوند قرار گرفته، کسی که به عرفان میرسد به یک معنایی تازه امیالش شکوفا میشوند، نه اینکه، ولی امیال انسان هم یک جوری آن حالت هرم را پیدا میکنند، یعنی یک میل اصلی وجود دارد و بقیه در واقع تحت این میل منظم شدهاند انگار به یک معنایی. همه چیز در مقابل آن یک جوری انگار قابل صرف نظر کردن است. این که شروع این سیر، از هبوط درآمدن، با توبه است، بعد یک چیزی به اسم القای کلمه وجود دارد. من دارم سعی میکنم، فکر میکنم اینجا مناسبترین جاست که بگویم تمام این سنت عرفان ما، نه همه آن چیزی که تحت عنوان عرفان و تصوف گفته شده، ولی آن خط اصلی سنت عرفانی ما منطبق با همان چیزی که در قرآن آمده. من تصورم این است که چیزی
جدای از قرآن در عرفان وجود ندارد. شاید بهتر بود این اسم را نمیگذاشتند. میدانید منظورم چیست. شما وقتی برای یک چیزی یک اسم جداگانه میگذارید، مثل این است که شما یک دین دارید، شما میتوانید آدم متدینی باشید ولی هیچ کاری هم به کار عرفان نداشته باشید. میشد مثلا یک اسم تصوف را گذاشت به عنوان سنت عرفانی، حالا، باری به هر جهت، که خلاصه یک چیزی هست دیگر. خانقاههایی هست، یک عده آدم میروند اینجا مینشینند، ذکر میگویند، مثلا سماع و برنامههای مخصوص به خودشان را دارند. ما یک سنت عرفانی داریم، که اصلا همه تأکیدشان روی قرآن است. مثلا فرض کنید ابن عربی، حتی مولوی، خیلیها را که کتابها را میخوانی، میبینی پر از ارجاع به قرآن است. این چیزهایی که تحت عنوان معارف میگویند، همهاش در واقع ارجاع به قرآن است. من جدیدا یک آدمی را کشف کردهام؛ خوب این کتابهای عرفانی معمولا خیلی کتابهای جذابی هستند، چه آنهایی که به صورت شعرند و چه آنها که به صورت نثرند. من همین اخیرا، کمتر از دو هفته است، یک کتابی از پدر مولوی بهاء ولد به اسم "محارم"، فوقالعاده است واقعا! نگاه کنید همهاش به یک معنایی تفسیر قرآن است، ولی خوب دیگر، یک کتاب جالبی است، جالب بودنش بگذارید بگویم چیست. خیلی شبیه، الان یک عده آدم هستند که یادداشتهای روزانه مینویسند، یک آدمی، یک عارفی است که یک جوری دارد فکرهایی که به ذهنش میرسد و حالات خودش را ثبت میکند. خیلی این احساس نیست که نوشته که مثلا یک عده بخوانند، مخاطبش یک آدمهایی باشد. گاهی مثلا یک چیزهای خصوصی درش میبینید. مثلا دعا میکند، همینجوری که دارد مینویسد میگوید ای الله، من را مثلا چه کار کن... خیلی فوقالعاده است. ما یک سنت عرفانی داریم که معتقدند شریعت و طریقت از هم جدا نیستند، قرآن و حقیقت یک جوری بر هم منطبق هستند، من قبلا همهاش از یک سنت عرفانی، مکتب حله حرف زدم که خیلی خیلی این جوری است، یعنی به شدت معتقد به شریعت هستند، معتقد به قرآنند، ولی خوب سنتهای عرفانی دیگر، که من شاید زیاد اسمهایشان را نمیدانم، مثلا یک سنت خراسانی داریم که خیلی جالب است، مثلا این بهاء ولد متعلق به همین سنت خراسانی است، و خیلی جاهای دیگر، من کامل نمیشناسم. اصولا اگر که یک عده عرفایی وجود دارند، اهل تصوفی باشند که شاید خیلی آدمهای خوبی نباشند و یک سری انحرافاتی دارند و طریقت درست کردهاند و اینها، ولی یک رگه خیلی خوبی در عرفان هست که من احساسم این است که قرآن را به جز این نمیشود فهمید. لااقل این داستان اصلی که ریشه همه داستانهاست، برای اینکه یک داستان کلی درباره موقعیت بشر است، و بعد شما همه داستانهای قرآن را در واقع یک نمونههایی از همین انسانی که اینجا توصیف شده را شما دارید میبینید در موقعیتهای مختلف. به هر حال این داستان را به نظر من هیچ جوری نمیشود خواند جز اینکه انسان هبوط کرده و یک سیروسلوکی باید بکند تا برگردد به همان جایی که بوده.
به بهشت در واقع برگردد. حالا من شاید آخر جلسه یک سری آیههایی که وضوح دارند که، اگر یک نفر بخواهد شریعت را فقط یک چیز ظاهری بگیرد که فقط آدمها آمدهاند اینجا، قرار است یک سری کارهای ظاهری انجام بدهند و هیچ هم مهم نیست که به معرفتی برسند، نرسند، حرفهایی که زیاد میزنند. من به هر حال این جور حرفها را قبول ندارم و فکر میکنم این داستان جای خیلی خوبی است برای اینکه انطباق مفاهیم قرآن با بعضی چیزهایی که در عرفان آمده را ببینیم، ولی اشارههایی که به چیزهای عرفانی در قرآن هست، آن جاهاییش که خیلی واضح است معدودند، مثلا یک جا به صراحت دارد از عشق صحبت میشود در قرآن. که کسی که مومن است حتما باید عاشق خدا باشد، این در وصف مومنین گفته میشود. ولی این جاهای خیلی خیلی واضحی که ممکن است از نظر آماری کم باشند، بعد که با زبان قرآن آشنا میشوید میبینید که کمکم باید به این نتیجه برسید، این نشانه آشنا شدن با زبان قرآن است، که همه جا اثر مثلا عشق را ببینید. در همه حالات پیغمبران، در همه آن جاهایی که حرف از عذاب هست، ولی فکر میکنم در قرآن جزء چیزهایی است که آماری نمیشود بحث کرد. نمیشود بگویی که مثلا فرض کنید تعداد آیههایی که به فلان چیز دارد اشاره میکند بیشتر از این است، پس آن مثلا مهمتر از این است. در قرآن یک بطنهایی وجود دارد، ظاهرش یک جوری است که برای مردم که همین ظاهر را میفهمند خوب است، ولی هرچه بیشتر درونش بروی میبینی که آیهها را خوب نمیفهمیدی که به این مفهوم درش دقت نمیکردی. بگذریم، من فقط دارم این حرفها را میزنم برای اینکه فکر میکنم این داستان به جز با تعبیر عرفانی اصلا فهمیدنی نیست. بعضی جاها ممکن است شما یک داستانهایی را بخوانید و بتوانید بگویید که آره، از حالات درونی یوسف که مثلا حرفی زده نمیشود، مثلا میتوانید بگویید که یوسف دارد به یک سری احکام عمل میکند. هیچ حالتی در وجودش نیست. یا مثلا ابراهیم. هیچ وقت در قرآن به صراحت از عشق ابراهیم صحبت نمیشود، هان؟ ابراهیم کسی است که هم در عرفان ما و هم مسیحیها به عنوان یک نمونه کسی که به اوج مثلا عشق الهی رسیده، به حالت جنون رسیده از فرط عشق، به یک چنین چیزی میشناسندش. شما در قرآن به صراحت این را نمیبینید. جایی ننوشته که ابراهیم مثلا از شدت عشق به حالت جنون رسید، یک التهابی دارد که مثلا در بقیه پیغمبرها هم به این حد نداشتند. ولی فکر میکنم این را با کمی ظرافت میشود در همان داستان ابراهیم نشان داد. میشود داستان ابراهیم را دقیق خواند و متوجه این نکته بشوید که این جا ابراهیم یک حس عجیبی دارد وقتی دارد یک کارهایی را انجام میدهد، یا یک حرفهایی را دارد میزند. یک چیزهایی با ظرافت بیان میشوند برای اینکه بهتر است، شما دقت بکنید عرفا هم همین کار را کردهاند دیگر. اینکه اصولا یک چیزهایی انگار حالت اسرار دارد، از حقایق، از حالات خودشان، خوب نیست برای همه مردم گفته بشود، میگویند که باعث گمراهی
مردم میشود. این تکنیک را شما در عرفا به نوعی به صورت خامتر میبینید. چه کار میکردهاند، انقدر با رمز و اشاره بین خودشان صحبت میکردهاند که اصلاً یک نفر کتابشان را میخواند نمیفهمد که این کتاب عرفانی است یا مثلاً چیز دیگری دارد میگوید. همین الان باور کنید خب خیلیها هستند که شک دارند افکار حافظ عرفانیاند، یا همینجوری مثلاً واقعاً مشروب میخورده و دنبال عشقبازی به معنای متعارف طبیعیش بوده، یا اینکه حرفهای عرفانی میزند. آنجا هم شما در شعر حافظ میبینید که بعضی جاها وضوح دارد دیگر، که این شعر مثلاً عرفانی است، مثلاً نمیشود فرض کنید این شعر را یک جور دیگر تعبیر کرد که میگوید:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند................واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
"بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند" کسی میتواند بگوید که این یعنی چه، تعبیر غیر عرفانی از "شعشعه پرتو ذات" نمیشود کرد. یک جاهایی از شعر حافظ به وضوح عرفانی است، ولی خیلی جاها حالت بینابین است، و این حالت ابهام در شعر حافظ هم وجود دارد که خیلیها را به شک میاندازد که اصلاً این شعر عرفانی هست یا نه. قرآن هم همین حالت را دارد، ظاهرش، فقط بعضی جاهاست که به وضوح تعبیر دیگری نمیشود کرد، اما خیلی جاها هست که شما ممکن است بخوانید و بتوانید یک جوری بگویید که اینجا هیچ معنی عرفانی وجود ندارد. به هر حال فکر میکنم که از اولش هم که داشتم شروع میکردم میدانستم که آخرش، حالا نه انقدر طولانی، اما به یک جاهایی میرسیم که... این که این داستان دارد حرف از این میزند که انگار یک جوری همه ما به یک عالمی سقوط کردیم و باید یک راهی را طی بکنیم که به همان جایی که بودیم برگردیم. هر مقدارش را در این دنیا در حالی که زنده هستید طی کردید که خوب، وگرنه بعداً یک جور دیگر شما را میبرند! به هر حال همه باید یک راهی را طی بکنیم. این معنی رجعت به خداوند همین است دیگر، این که همه ما انگار از طرف خدا آمدهایم، عرفا میگویند یک قوس نزول و یک قوس صعود وجود دارد و همه هم آمدهاند و آن راه را طی میکنند، این که چه جوری این راه قسمت دومش طی میشود، یا به اختیار خودتان در نهایت خوشی میروید یا اینکه یک جور دیگر میبرنتان.
خوب. من اولین کاری که کردم، سعی کردم یک جوری انتهای مسیر را مشخص بکنم که واقعاً هزار جور فکر میکنم میشود این موضوع را گفت، دفعه قبل هم گفتم، مثل این که یک موضوعی، چیزی را در نظر بگیری، از بدیها یا خوبیها، بعد extremeاش بکنی، در آن حالت نهایی میشود انتهای سیر. و این که آدم چه جوری به انتهای سیر میرسد. این چیزهایی که گفتم معمولاً مشترک است بین انواع عرفانی که وجود دارد. مثلاً آن حس وحدت، یا امنیت کامل. یک چیزی که در عرفان اسلامی هست آن حس کمالجویی و اراده کامل است، آن چیزی که تأکید میکنند رویش.
انتهای سقوط در عالم اجسام
یک چیزی میخواهم بگویم که دفعه قبل نگفتم. خیلی چیزها دفعه قبل نوشته بودم که چون وقت نشد نگفتم، ولی حیفم آمد این را نگویم. میخواهم برعکسش، این سقوط در عالم اجسام هم یک انتهایی دارد دیگر. من میخواهم سعی کنم توصیف کنم که یک آدمی که به انتهای سیر به سمت پایین هست به چه جایی میرسد. این را از این جهت میگویم که در ادبیات و هنر قرن بیستم، یک آدم هایی یک توصیف های جالبی داده اند از جایی که هستند، که در واقع همان برعکس راه عرفان را رفته اند و به تهش رسیده اند، به عرفان معکوس رسیده اند! به نهایت مثلا اوج ظلمت و جسمانیت و یک حالت های در واقع بی معنایی رسیده اند. اوج عرفان جایی است که شما غرق در معنا هستید در حدی که توجهتان به عالم جسمانی میتواند حتی به طور کامل از بین برود. همه ما یک تجربه هایی داریم که وقتی خیلی مثلا فرض کن غرق در مطالعه یا یک حالت معنوی هستیم، یک مدتی آدم نسبت به اطراف خودش بی توجه میشود. هر چقدر شدت توجه ما به معنا بیشتر باشد، به خیلی چیزها ممکن است در اطراف خودمان توجه نکنیم. حتی کتاب خواندن به یک معنایی اگر خیلی کتاب جذاب باشد این حالت را برای آدم ایجاد میکند. بر عکسش، دقیقا رسیدن به یک جور بی معنایی مطلق است، هان!؟ یعنی شما به یک جایی برسی که دیگر هیچ معنی احساس نکنی. من واقعا از این جهت دارم میگویم که کتاب های آلبر کامو، مخصوصا یک قطعه هایی از کتاب بیگانه آلبر کامو، یک تشریح خیلی خوبی است از این که اگر آدم برعکس این راه را برود، یعنی همه اش در واقع همه توجهش به عالم جسمانی بشود که در عالم جسمانی معنا زیاد پیدا نمیشود ، هان؟ شما با حس خودتان، با این حس پنجگانه تان معنی درک نمی کنید، سیگنال های مبهمی دریافت میکنید که باید تعبیرشان کنید تا تبدیل به معنا بشوند. اگر این تعبیر کردن را بگذارید کنار، شما به یک عالمی میرسید که در آن صرفا با اجسام سرو کار دارید. در کتاب آلبرکامو صحنه ای هست، صحنه قتل، چند نفر این کتاب را خوانده اند؟یادتان هست این صحنه، صحنه خیلی تاثیر گذاری هم هست، واقعا خیلی خوب نوشته شده، توصیف فیزیکی یک قتل!! این یک نفر را کشته. من این را خیلی وقت پیش خوانده ام، خیلی یادم نیست، کمک کنید اگر... به شدت تاکید میکند که چه قدر هوا آفتاب بود و این آفتاب چشم من را مثلا میزد. یک عربی هست در ساحل، این آن را می بیندَ، و خلاصه یک ماجرایی میگذرد بینشان که همه اینها را خیلی سرد، مثل یک گزارشگری که انگار دارد گزارش علمی می نویسد، یک چنین حالتی دارد. خیلی بدون احساس، بدون این که حرف از این باشد که این خلاصه یک موجود زنده است که کشته شده، توصیف شده که این اجسام انگار کنار هم قرار گرفته اند. یک هفت تیری هست و ... مخصوصا چیزی که خیلی در ذهن من مانده تصویر کردن و گزارش این است که این گلوله ها چه طور در تن این آدم فرو میرفتند! مثل این که در یک کیسه شنی فرو میرود. دقیقا فکر میکنم یک چنین جمله ای در این کتاب هست. ببینید، میشود دنیا را جوری نگاه کرد که هیچ معنایی ندارد، فقط همه چیزها را فیزیکی نگاه کنیم. این اوج رسیدن به یک بی معنایی مطلق است، هان؟! من فکر میکنم یک صحنه کشتن یک آدم را کاملا بهش فیزیکی نگاه کنم که آره، یک هفت تیری هست، بعد من ماشه اش را می کشم، در حالی که مثلا خیلی گرم است، گلوله خارج می شود، میرود میخورد به آن و تویش فرو میرود! بعد هم یک چیزهای قرمزی از آن تو میآید بیرون! این توصیف فیزیکی اش است دیگر. واقعا نمیشود به طور مطلق به این جا رسیدها، فکر میکنم هیچ آدمی نمیتواند این جوری به دنیا نگاه کند. ولی این چیزی که بعد از جنگ جهانی دوم خیلی در ادبیات و هنر غرب ظاهر شد، واقعا یک توصیف خوبی است از این که اگر آدم راه عرفان را نرود و برعکس، همه اش توجهش به این عالم جسمانی باشد، به چه حسی نسبت به این دنیا میرسد. سارتر در کتاب تهوع هم، یک نوع ، اگزیستانسیالیست ها یک آدم هایی هستند که سعی کرده اند یک نوع تصوری از ارتباط آدم با هستی بدون معنا را در ادبیات خودشان ارائه بدهند. این که با احساس این که در مقابل جهان که می ایستند، با یک توده ای از اجسام سر و کار دارند. یک حس اینجوری در نوشته های اگزیستانسیالیستی هست. حتی در کتاب تهوع حس این که جهان مثل یک توده ای از اجسام میماند هست. منتها این ها به عرفان کامل نرسیده اند! لحظه هایی دنیا را این جوری میبینند.
عرفان کامل، آنتی عرفان کامل، این است که شما همیشه به دنیا این طور نگاه کنید. فکر نمیکنم، واقعاً نمیشود به دنیا اینجوری نگاه کرد. میدانید چرا؟ در واقع این یک تصور موهومی است دیگر، آدم نمیتواند این طور نگاه کند، برای اینکه ما دنیا را با استفاده از زبان درک میکنیم، همین توصیفی که من یک بار کردم. من همین الان هم که دارم دنیا را مشاهده میکنم، فیزیکی مشاهده نمیکنم، در واقع جهان را به یک قطعههایی انگار افراز کردهام، روی اینها اسم گذاشتهام و همه چیز را دارم با استفاده از این نامگذاریها درک میکنم. در واقع ما هیچ وقت نمیتوانیم خودمان را ساکن عالم اجسام بکنیم. همیشه در همان عالم معنا هستیم. همیشه به طور موهوم توجهمان از عالم معنا پرت میشود. به هر حال یک جرقههایی در ذهن آدمها میزند که میتواند زیاد هم بشود، حالا هر چقدر... اصلاً این چیزی که شما در ادبیات و فلسفهای که اسمش را گذاشتهاند "فلسفه پوچی" میبینید، دقیقاً نتیجه همین حس است.
کسی میتواند به طور کلی بگوید که عاملهای اصلی که بعد از جنگ جهانی دوم باعث شد، چه حس میکنید؟ چرا این حس پوچی در ادبیات دهه چهل و پنجاه و شصت، دهه چهل مخصوصاً، انقدر این ادبیات با دامنه جغرافیای وسیع به وجود آمد، خوانندگان زیادی پیدا کرد و خیلی آدمها همین حس را داشتند.
حس پوچی پس از جنگ جهانی
یکیش مثل این که بشریت حداقل در جهان غرب، یک گناه خیلی خیلی بزرگ مرتکب شده است. با همین مدلی که در قرآن هست، معصیت بزرگ باید شما را به عالم اجسام سقوط بدهد. و یک کاری در جهان غرب شد که فکر میکنم آدورنو این را گفت، که بعد از آشولیس، دیگر شعر معنا ندارد. اصلاً بعضی از این کارهایی که کردیم... چه کار داریم میکنیم؟! مثل این که به یک خلأ اساسی رسیدند دیگر؛ آلمانیها که وحشتناک این خلأ را از نظر معنوی داشتند، که مثل آدمهایی که در خواب مرتکب جنایتهای بزرگی شدند و یک دفعه بیدار شدند و... چون آلمانها متوجه این که چه کار دارند میکنند نبودند دیگر. مثلاً خبرها که به طور کامل به خود ملت آلمان نمیرسید دیگر. مثلاً این کورههای آدمسوزی و جنایتهایی که در جبهههای جنگ مردم غیرنظامی را قتلعام کردند، اینها را آلمانیها نمیدانستند و بعد از جنگ یک حالت خیلی چیزی برایشان پیش آمد. در این ادبیات به اصطلاح پوچی، یک فیلم خیلی جالبی از داخل خود آلمان وجود دارد، واقعاً وجود دارد دیگر، به اسم "آلمان، سال صفر". این مال روزینی است، ایتالیایی است، ولی در آلمان ساخته. واقعاً در روزهای بعد از جنگ ساخته. شما آلمان را همان طوری که در روزهای بعد از جنگ هست میبینید. خیلی این احساس در این فیلم فوقالعاده زیاد است. خیلی فیلم از این نظر جالبی است.
خب، یک مدل دینیش این است که خب به هر حال بعد از یک، مثل این که یک معصیتی که تمام شده آدمها دچار بیمعنایی شدهاند. معصیت کار بیمعنی انجام دادن است دیگر، کاری که طبیعی نیست، با امیال واقعی ما سازگار نیست، اما آدم بر اثر یک چیزهای موهومی وقتی یک کاری میکند نتیجهاش این است که در واقع به همان سطح بیمعنایی سقوط بکند. این یک دلیل عمیقش هست. دلایل دیگری هم دارد. الان سالها گذشته، قبلش یک حالتی بوده... یک چیزی هست، بگذارید من این را بگویم. یک نکته مثبت هست، آن هم بیپروا شدن هنرمندها بعد از جنگ جهانی دوم است، یعنی یک جوری خیلی از آدمها ممکن است خیلی حرفها را در دلشان بود اما نمیگفتند. یعنی در فضای هنر، هر حرفی نمیشد زد. مثلا شما قبل از جنگ جهانی، یک آدمی در انگلستان هست به اسم لارنس. داستان کوتاههایی از لارنس کسی خوانده؟ وی. اچ. لارنس. خب، این آدمی است که شما اگر الان داستان کوتاههایش را بخوانید شاید تعجب بکنید که چرا انقدر سر نوشتههای این آدم سروصدا ایجاد شد. به دلیل این که گفتند مستهجن است. با توجه به هنری که ما بعد از جنگ جهانی داریم آن اصلا مستهجن نیست، بیچاره، چیز شستهرفتهای هم ممکن است حساب بشود. اصولاً در هنر هر کسی هر حرفی را نمیتوانست بزند. بعد از جنگ جهانی دوم یک درجه در واقع یک سدهایی برداشته شد و حرفهایی در هنر زده شد که قبلاً نمیگفتند. هیچ کس، قبلاً اگر هم احساس پوچی مطلق میکرد، نمیآمد این را بیان بکند. و اگر هم میکرد خریداری نداشت. ولی بعد از جنگ جهانی دوم فضا این جوری بود که خیلی حرفها را میگفتند. این که این نکته چقدر مثبت است و چقدر منفی است، از یک جهاتی مثبت است به هر حال. وقتی در غرب راهی که به اصطلاح اینها دارند میروند به یک چنین جاهایی میرسد، پنهانکاری کردن از یک جهتی خوب نیست. بیایند بگویند، صراحتاً بگویند آقا ما به این جا رسیدیم. به ظلمات رسیدیم. البته خودشان یک چنین احساسی نمیکنند، به هر مقدار ظلمت هم که میرسد احساس میکنند یک چیز جدید کشف کردهاند! و خیلی افتخار هم میکنند که دارند اینها را بیان میکنند! این یک نکته است که اصولاً در هنر بعد از جنگ جهانی دوم، یک آزادی عملی داریم که قبلاً نداشتیم. با صراحت خیلی از چیزها را بیان میکنند و هیچ مانعی در برابرشان نیست. این یکی، یک چیزی که در قرن بیستم حس پوچی را تقویت میکند، این است که همه آدمها یک جور بیدر و پیکری تعلیمات علمی میبینند. یعنی یاد میگیرند که به طبیعت - از نظر آدمها، آدمهایی که تعلیمات علمی ندیدهاند، یک جوری در برخوردشان با طبیعت حس معنیداری، زیباییشناسی و اینها هست. هر چقدر که شما بیشتر آموزش ببینید که جهان را فیزیکی نگاه کنید، راه باز میشود که هروقت هم این احساسها بهتان دست داد احساس کنید که دارید حقیقت را میبینید. خیلیها در واقع احساسشان این است که حقیقت همان چیزی است که در فیزیک بیان میشود دیگر. یک چیزی از این جا رفته، دارد میرود آن...
تو. مشغول شدن بیش از حد به دانش تجربی که فقط دارد درباره اجسام و فیزیک بحث میکند و نه تنها معنی نسبت نمیدهد به عالم اجسام، بلکه قبول دارید که اصلاً در ساینس بیمعنی فرض کردن همه اجسام فرض است دیگر. قرار نیست من بگویم که مثلاً یک اتفاقی که دارد در طبیعت میافتد، دلایلی غیر از مقدماتی که تهیه شده، یک گلولههایی انگار دارند به همدیگر میخورند و جهان این طوری شکل میگیرد. یعنی شما در جهان لاپلاسی که نگاه کنید، اینها یک مجموعه ذراتی هستند که با یک شرایط اولیهای رها شدهاند و اینها نهایتاً به هم دیگر میخورند و پیش میروند دیگر، هان؟ در اینها معنی وجود ندارد. ساینس یک جوری میشود دشمن معنا. اگر شما جایگاه ساینس را درست معلوم نکنید، الان مثلاً در خود فلسفه علم، حرف از این است که ما یک دیدگاههای ابزاری داریم، و حقیقت را کشف نمیکنیم، در چارچوب یک مدل محاسبه میکنیم و الی آخر. درست است؟ اصلاً ساینس مخالف با معناداری نیست. ولی وقتی که میگویم بیدر و پیکر آموزش داده میشود، این حس را کلاً در آدمها به وجود میآورد که حقیقت است، وقتی ما به عنوان یک حقیقت بهش نگاه میکنیم نه به عنوان یک مدلهای محاسباتی، چیزی که ساینس دارد به شما میگوید این است که معنی وجود ندارد. یعنی در فکر آدم راه را باز میکند، که اگر به تجربههای بیمعنایی رسیدید، اینها را پس نزنید، احساس کنید دارید به حقیقت میرسید. بعضی از این آدمها را در ادبیات و فلسفهشان نگاه کنید، میبینید که اینها احساسشان این است که جهان همین چیزی است که اینها میبینند. یک تودهای از ذرات و اجسام بیمعنی که دارند به هم میخورند. بنابراین شیوع پیدا کردن آموزش به این معنا که داریم آموزش علمی میبینیم ولی اینکه علم چه است کسی به ما چیزی نمیگوید، و حس کلی که معلمها و همه به ما القا میکنند این است که انگار داریم حقایق جهان را بهتان یاد میدهیم. جهان از یک ذراتی تشکیل شده که طبق یک چیزهایی که بهش میگوییم قوانین علمی به هم میخورند و جهان این شکلی پیش میرود. کلاً این که ساینس مخالف با معناداری است یک جوری در ذهن آدمها جا میافتد. حالا عوامل دیگر هم هست.
یکی از عوامل- من اینها را که میگویم نه مخالفت با ساینس است، نه مخالفت با آزادی در هنر است- تنها چیزی که خیلی خیلی بدیهی است این است که جنگ جهانی دوم یک حس گناهکاری سنگینی را روی وجدان همه آدمهایی که در آن قرن زندگی میکردند، یک حس اینجوری به وجود آورد و نتیجهاش هم آن حس پوچی بود که تا سالهای سال ماند، و همین الان هم در واقع خوب نشدهاند دیگر، در ادبیات و هنرشان کاملاً این هست. من نمیخواهم با این چیزهایی که میگویم بگویم که اینها کاملاً بدند، ولی وقتی بد دارد از یک چیزی استفاده میشود، چه از آزادی بیان، هنر، واقعاً این که هر آدمی در هر اسفل السافلینی که هست حرف میزند چیز خوبی نیست. اکثریت قریب به اتفاق هنرمندها آدمهایی هستند که، در واقع آدمهای سقوط کردهای هستند که در یک حالتهای معرفتی خیلی خیلی نازلی دارند زندگی میکنند. ولی خب دیگر، در واقع به تاریکی رسیدهاند، از تاریکی هم دارند صحبت میکنند، ولی آدمهای بزرگی محسوب میشوند. ببینید، اتفاقی که میافتد این است. هنرمندها، الگوی همه آدمها هستند. شهرت پیدا میکنند، و آدمها به اینها اقتدا میکنند به یک معنایی. وقتی تقریباً همه هنرمندهای غرب دارند حرف از تاریکی و بیمعنایی میزنند، و از این که حال خوبی ندارند. اصولاً اینجوری است دیگر، هنر غرب بیان چیزهای بد است. حالتهای خشم، عصبانیت، کسی مثلاً از این که به روشنایی رسیده چیزی نمیگوید، از مد افتاده اصلاً. وقتی همه این آدمها تحت تأثیر مواد مخدر و زندگی آشفتهای که دارند. واقعاً من چند تا اسم ببرم. بگذارید خودم از یک تجربه شخصی خودم بگویم. یکی از این آدمهایی را من به طور غیرعادی خیلی بهش علاقمندم. آدم میتواند هر آدمی را یک جوری دوستش داشته باشد دیگر، من واقعاً خودم هم نمیدانم دلیلش چه است. من به رئیس مرحوم گروه مرحوم نیروانا خیلی علاقمندم. "کورت کوباین". نمیدانم چرا واقعاً، یک حسی از صداقت به نظر من توش هست. اکثر این هنرمندها و خوانندهها و ... همهشان دارند ادا درمیآورند و به فکر پول و اینها هستند. این بیچاره به نظر من از یک جهاتی پسر خوبی بود! خودش را کشت، آره.
- قیاقه خیلی مظلومی هم داشت.
آره، ظاهرش، فیلمهایش را هم که میبینم، نمیخواهم بگویم که آدم خوبی است، ولی...
- هست!
ولی من احساس خوبی نسبت بهش دارم. دلم برایش میسوزد. خیلی صادقانه هم خودش را کشت، در بیست و هفت سالگی خودکشی کرد.
تجربه ای که می گویم، واقعا من از گوش کردن این ترانه معروفش، به اسم (...) میتوانم بگویم یک تجربه ای از عمق ظلمت. من دفعه قبل یک حرفی زدم، گفتم که یکی از حسن های هنر قرن بیستم این است که شما میتوانید گزارش های خیلی خیلی دقیقی از آدم هایی که مثلا دچار کلمات خبیث میشوند داشته باشید بدون این که خودتان تجربه بکنید. هان؟ از سینما گرفته تا مخصوصا موسیقی. موسیقی یک تاثیر خیلی مستقیمی میگذارد. من واقعا یک شب خاصی، این ترانه را چند بار گوش کردم، یک احساس عجیبی از این که این آدم به کجا رسیده بهم دست داد.مثل اینکه مستقیما واقعا احساس این آدم را فهمیدم وقتی که میگوید :" hello you dirty world" (؟). یک نفرتی که ... و یک کلیپی دارد که به هرحال اینها همه باهم هستند، به نظر من این گزارش خیلی جالبی است از یک جایی که اصلا انگار هیچ نوری وجود ندارد. یکی از عواملی که به نظر من موثر است در این حس تثبیت شده بی معنایی در قرن بیستم، به غیر از این که همه با آزادی بیان می کنند، و تعلیمات علمیَ، و جنگ جهانی دوم که تاثیر خاصی گذاشته، یکیش این غلبه جهان مجازی است. تصویر.
تلویزیون، تصویر و ظلمت
وقتی که مرتبا با تصویر افراد سر و کار دارید، مثل این است که دائما با اجساد سر و کار دارید. غرق شدن انسان ها در دیدن تلویزیون، فیلم و سینما بی سابقه است. پیش از قرن بیستم، اصلا چنین تکنولوژی هایی وجود نداشته است و بخشی از زندگی روزمره انسان ها نبود. حتی امروزه شما میتوانید تصاویر خیلی زنده و واقعی از چیزهایی را نشان بدهید که اصلا وجود خارجی ندارند، بلکه تماما ساخته و پرداخته ذهن هستند. مشاهده چنین فیلم هایی باعث میشود که غیرواقعیت به عنوان واقعیت به بیننده تحمیل شود. تجربه سروکار داشتن مداوم با تصاویر مثل این است که کسی در قبرستان زندگی کند و تعاملاتش با مُردگان باشد. این تجربه کم کم روی فرد تاثیرات ناخودآگاهی میگذارد. احساسات ما را سرد میکند. احساس زنده ای که ما نسبت به واقعیت داریم را از بین میبرد. شاید کسانی که در دنیای قدیم شغل مرده شوری داشتند، احساساتی شبیه انسان های قرن بیستم را قبلا تجربه کرده باشند. همه ما تبدیل به آدم هایی شدیم که گویی در عالم اموات زندگی میکنیم.
کامو به نظر من نمونه واضح آدمی است که «حس فیزیکی و حس بی معنایی» را به خوبی بیان میکند. اما من نمیگویم که کامو به این حالت بی معنایی رسیده و در آن متوقف شده و از بین رفته است. کامو در کتاب هاش سعی میکند که این حالت بی معنایی را نقد کند. اینگونه نیست که کامو به پست ترین حالات رسیده و در آن جا مانده و در نتیجه کتاب هاش هیچ ارزش ندارد. کامو احساسی که در خیلی از افراد زمانه خودش بوده را به خوبی بیان میکند. شاید بهتر از هر هنرمند دیگری این احساس را بیان می کند، و تصورش هم این است که این احساس پوچی است و باید از آن عبور کرد. او فکر نمیکند که این واقعیتی است که من به آن رسیده ام و همه چیز همین است. نه، او این تجربه را داشته و رنج کشیده و و سعی میکند که از این حالت بیرون بیاید. بنابراین این جنبه مثبت هم در هنر کامو هست. این جنبه به شدت در سارتر هم وجود دارد. سارتر هم به این حالات اشاره میکند اما به شدت به دنبال این است که به احساسی از آزادی و معناداری برسد. سارتر و کامو کف هستی را لمس کرده اند و سعی میکنند که خودشان را بالا بکشند. اصولا فلسفه اگزیستانسیالیسم فلسفه ای است که خودش را در مقابله با احساس پوچی در زندگی تجهیز میکند. اگزیستانسیالیسم دو قسمت دینی و غیردینی دارد. سارتر و کامو نماینده قسمت غیردینی اش هستند. آنها بدون اینکه از دین کمک بگیرند، برای خودشان یک فلسفه ای درست کرده اند. ولی نکته این است که کامو منکر واقعی بودن احساس افرادی که کف هستی را تجربه کرده اند، نیست. اما کامو سعی میکند که حالات چنین افرادی را به خوبی توصیف کند و در مخاطب نسبت به این حالات احساس منفی ایجاد کند. مثلا در رمان «بیگانه» داستان را این گونه شروع میکند که مادر شخصیت اصلی کتاب (مورسو) مُرده است و مورسو در تشییع جنازهٔ مادرش هیچ احساسی ندارد. فکر میکنم همه آدم ها در شروع داستان این احساس را پیدا میکنند که این شخصیت آدم مزخرفی است؛ احساس نمیکنند که او آدمی است که حقیقتی را کشف کرده و زندگی چیزی جز این نیست. کومو سعی میکند که به خواننده این احساس را بدهد که مورسو یک قهرمان نیست. برای این کار هیچ چیزی بهتر از این نیست که به خواننده از ابتدا احساس منفی بدهد. بعدش هم که ماجرای قتل بیان میشود. رمان «بیگانه» سعی میکند که نشان دهد که مورسو در تاریکی گیر افتاده است. حالت بی معنایی که مورسو در آن است، حالت خوبی نیست. او کسی نباید باشد که به حقیقت رسیده است (برعکس، کسی که مادرش مرده و هیچ احساسی ندارد، در بدترین حالت ممکن باید باشد). کامو سعی میکند که بگوید که چگونه میشود به زندگی معنی داد، اما به نظر من کومو خیلی راهی را نشان نمیدهد که چه باید کرد. سارتر در رمان «تهوع» بیشتر احساس مثبتی نسبت به شخصیت اصلی داستانش دارد. سارتر بیشتر متمایل به این است که راهی را نشان بدهد. او بیشتر سعی میکند که روشنایی را هم نشان بدهد (در عین این که تاریکی را هم نشان میدهد).
برای اولین بار که آدم و حوا مرتکب معصیت میشوند، متوجه عالم اجسام میشوند. توجه به عالم اجسام همان هبوط به زمین است. گویی دشمن ما توجه کردن به طبیعت و عالم اجسام است (و این نتیجه معصیت است). عرفا حرف از محبوس بودن در چاه طبیعت میزنند. گویی توجه به طبیعت دشمن بشر است. ما بعد از هبوط کردن در این دنیا باید یاد بگیریم که وقتی به اجسام نگاه میکنیم، معانی آنها را درک کنیم. رسیدن به عرفان در واقع غرق شدن در معانی است. وقتی معنی چیزی برای شما روشن میشود، میگویند که «روشن» شده است. اصطلاحاً میگویند قلب فرد نورانی شده است. رسیدن عرفان به شکلی غرق شدن در نور در برابر ظلمت (بیمعنایی) است. ظلمت این است که چیزهایی را ببینیم ولی معنی آن را نفهمیم. اما امروزه ما بیش از هر زمانی در طول تاریخ متوجه طبیعت بدون معنا هستیم.
توبه
اول راه برگشتن به بهشت توبه است. توبه اظهار ندامت کردن و تصمیم به عدم تکرار دوباره کاری که انجام داده، است. این مفاهیم مختص عرفان دینی است، در حالی که توصیفاتی که از انتهای سیر دادم از خیلی از جهات در همه عرفانها مشترک است.
من به این نکته اشاره کردم که توبه کردن اصولا احتیاج به حکمت دارد. بخشی از دین احکامی است که به ما میگویند چه کارهایی را نباید بکنیم و چه کارهایی باید بکنیم. بنابراین در عرفان غیردینی به طور طبیعی ما چیزی شبیه مفهوم توبه نداریم. ولی در همه عرفان های دینی، ما خودمان را در چهارچوب «باید و نباید های الهی» قرار میدهیم. همان طور که در داستان آفرینش در بهشت، کارهای مجاز و حداقل یک کار غیر مجاز وجود داشت. حکمت محدوده ای از کارهای غیرمجاز و کارهای مجاز را بیان میکند. در داستان خوردن از شجره معصیت است چون در آیه ۲۲ سوره اعراف آمده صحبت از زمانی است که آنها از درخت خوردند (فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ). اما دستوری که به آدم و حوا داده بودند، نزدیک نشدن به درخت بود (و نه نخوردن از آن). از دیدگاه دینی میگویند که محدوده ای از کارهای حرام و کارهای مکروه وجود دارد. کارهای مکروه فاصله یا حریمی است که اگر رعایت کنید بهتر است. سعی کنید که حتی نزدیک هم نشوید تا به جایی نرسید که از آن شجره بخورید. نزدیک شدن باعث میشود که کم کم جاذبه کار حرام، فرد را متمایل به انجام آن بکند.
این یک نکته که توبه است، بعدش در داستان القاء کلمه هست، که در واقع یک جوری به معنای این است که، بعد از این که انسان خودش را در چارچوب باید و نبایدهای الهی قرار میدهد یک مرحله اصلی این است که خداوند میگوید من حالا برمیگردم. این مفهوم القای کلمه است که من فکر میکنم به اندازه کافی توضیح دادم. مثل این که یک حالتهایی پیش میآید که تأثیر کاری که انجام شده را از بین میبرد. دوباره یک جوری انگار برگشتن به همان عالم وحدت که انسان تویش بوده قابل دسترسی میشود.
خوب، من این حرفها را زدم، چیزهایی که میخواهم اضافه بکنم، یکی در مورد، فکر میکنم به این اشاره کردم که شما هر کدام از جنبههایی که در انتهای آن سیر مثلا قرار است انسان بهش برسد را در نظر بگیرید، میبینید که با توبه کردن یک مناسبت دارد. مثلا در دفعه پیش گفتم که این حس کمالجویی، حس این که انسان بخواهد در هر مرحلهای بهترین کاری را که میتواند انجام بدهد، هیچ محدودیتی در مقابل اراده انسان در راه این که کارها را به بهترین نحو ممکن تشخیص بدهد و انجام بدهد نباید وجود داشته باشد. این مناسبتش را با توبه من گفتم، که شما وقتی یک گذشتهای دارید، که perfect نیست، برای این که یک آدمی باشید که عشق به کمال داشته باشید باید گذشته خودتان را نفی بکنید. این که عرفا میگویند که در واقع در هر مرحله، در هر روز دارند توبه میکنند. یعنی شما هیچ وقت نباید از کارهای خودتان احساس رضایت کنید. برای این که آنها کارهای کاملی نیستند. شما اگر هر روز بهتر بشوید، احساس کنید که دارید کارهای بهتری میکنید، نسبت به گذشته خودتان نباید احساس رضایت داشته باشید. من یک بار گفتم کسی که به بچگی خودش مثلا به عنوان بهترین روزهای زندگیش نگاه میکند، این نشانه این است که حتی از کودکی خودش هم در وضعیت پایینتری قرار گرفته است دیگر. یعنی به گذشته که نگاه میکند به پایین نگاه نمیکند به بالا نگاه میکند. این بهترین دلیل است برای این که سقوط کرده. فکر میکنم آدم طبیعیش این است که به گذشته خودش که نگاه میکند با شوق و ذوق خیلی نگاه نکند. به گذشتهای نگاه کند که خیلی چیزها را نمیدانسته، خیلی کارها را درست انجام نمیداده، الان در بهترین شرایط زندگی خودش قرار دارد. بنابراین توبه کردن با فرار کردن از نفس در واقع یک رابطه واضحی دارد.
من یک چیزهایی نوشتهام درباره این که با همه آن چیزها هم میتوان گفت، با همه آن معیارهایی که من گفتم رابطه دارد و روی آن میتوانید فکر کنید.
من دو جلسه قبل گفتم که یکی از جنبههای نگاه کردن به این که انسان به کمال میرسد، به غیر از شناخت و عمل، یک جوری نگاه کردن به وجود خود انسان است که در آن هرم دارد بالا میرود. یک جوری به عدم تعین رسیدن به همین معنایی که حافظ میگوید، که میگوید:
تعلق خاطر و هرم وجود
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود.......................ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
هرچقدر که شما تعلق خاطر داشته باشید وجودتان انگار در سطح پایین تری است. تعلق خاطر به چیزهای سطح پایین داشته باشید انگار وجودتان آن جاست که بهش تعلق خاطر دارید. این تعین - همه ما وقتی متولد میشویم در یک حالت...، انگاری یکی هستیم دیگر.هان؟ بشر، همه نمونه های مختلف یک نوع هستیم که خیلی با هم شباهت داریم. چه چیزی ما را از هم جدا می کند؟ گذشته مان دیگر. یعنی الان من به کجا رسیده ام. من یک بار سعی کردم بگویم که آدم وقتی زندگی می کند، کار میکند و شناخت پیدا میکند انگار یک جوری در جغرافیای وجود انسان دارد حرکت می کند، حالا به یک جاهای پایینی میرسد یا به جاهای بالایی، در همان هرمی که من مرتب بهش ارجاع میدهم. این که آدم با گذشته خودش، با اعمالی که انجام داده تعین پیدا میکند. کسی که همه اعمال گذشته خودش را نفی می کند، به حالت عدم تعین در واقع میرسد. بنابراین شروع این سیر با نفی کردن کارهایی که تا حالا انجام داده ام است.مثلا این که چه قدر... ببینید، نمیگویند یک نفر باید جنایت های بزرگی کرده باشد تا برای شروع سیر توبه بکند. این اصلا نه فقط در ابتدا، همیشه نسبت به گذشته هست. شما نسبت به گذشته خودتان باید یک احساس نقص داشته باشید برای این که بتوانید پیش بروید.
بگذارید من یک چیزی چند بار به اشاره گفته ام، بگذارید یک اشاره بزرگ تر بکنم. چندبار به مناسبت هایی، حالا یک بار حرف از لکان بود از آن نقل کردم، یک بار دیگر هم یادم میآید که یک جور دیگری گفتم. تصور ، چیزی که ما بهش میگوییم "من"، این را فکر میکنم لازم است همه آدم ها درک بکنند، که چیزی که ما بهش میگوییم من چه قدر چیز موهومی است. نه این که ما من نداریم، ما یک من حقیقی داریم، به اصطلاح مدرن ما یک ذات داریم، یک سری نیازها و امیال طبیعی دارد. در حالی که این چیزی که ما معمولا بهش ارجاع میدهیم ، احساسی که الان شما نسبت به خودتان و نیازهای خودتان دارید، همه اش مصنوعی است، درصد عمده اش مصنوعی است. یعنی تشکیل شده از یک سری خواسته هایی که از بیرون بهتان تحمیل شده،
%
اگر دقت کنید، بخش عمدهای از تصور ما از خودمان اینگونه به دست آمده که خودمان را از چشم دیگران نگاه کردهایم. من با حدس زدن اینکه آنها چه چیزی در من میبینند، تصوری از خودم ساختهام. مثلاً افرادی که مغرور هستند، احساسی دارند که وقتی دیگران آنها را میبینند، آنها را ستایش میکنند. اصولاً آدم مغرور خودش را در حضور دیگران میبیند و احساس برتری نسبت به آنها دارد. مجموعه چیزی که ما به آن میگوییم «من»، نود و نه درصدش اصلاً واقعی نیست. در واقع یک من واقعی هم وجود دارد ولی ما اصلاً به من واقعیمان توجهی نمیکنیم. در عرفان هندی خیلی به من واقعی و ظهور آن توجه میکنند. اگر «من واقعی»مان را بشناسیم، نیازهای واقعیمان را درک میکنیم. این نیازها مستقل از اینکه محیط از ما چه میخواهد و یا اینکه ما چطور در محیط انعکاس پیدا کردهایم و چه به ما یاد دادهاند، است. هر چه تمدن پیش میرود، ما از این نیازها و امیال واقعی خودمان دورتر میشویم و تصوراتی از بیرون به شکل فزایندهای به ما تحمیل میشود.
طی مسیر
از داستان برمیآید توبه اولین قدم برای برگشتن به بهشت است. همچنین صبر کردن برای القای کلمه اهمیت دارد. این صبر ممکن است چند ثانیه طول بکشد و ممکن است چند سال طول بکشد. از دید عرفا در واقع تمام سیر و سلوک همان القای کلمه است. درجه به درجه فرد عمیقتر توبه میکند و عمیقتر پیش میرود و جریان القای کلمه مرتباً ادامه پیدا میکند. بعضی از نوشتههای عرفانی به «مقامات»، «منازل» یا «حالات» میپردازند، مثلاً میگویند «هفت مقام»، «هفت شهر عشق»، هفتاد تا، صد تا، هفت هزار تا... نوشتههای عرفانی توضیح میدهند که چه مراحلی طی میشود تا یک نفر به انتهای سیر برسد. این نوشتهها در واقع به معنایی مراحل القای کلمه را توصیف میکنند. فرد با توبه مداوم و پاک و پاکتر شدن، کلمات بیشتری را دریافت میکند.
واژگان عرفان و قرآن
واژگان عرفان و قرآن
مفاهیمی که در قرآن آمده تقریباً در عرفان هم آمده ولی اسمها عوض شده است. مثلاً واژه «سیر و سلوک» در قرآن نیست. سیر هست، حتی به همین معنای سیر کردن به سمت خداوند که هست.
کلمه «طریقت» یک بار در قرآن آمده و اتفاقاً خیلی کاربرد جالبی دارد. این واژه تقریباً به همان معنایی که عرفا به کار میبرند، در قرآن به کار رفته است. ولی در شعر حافظ واژه «رندی» را داریم که حافظ روی آن تأکید دارد، در حالی که در قرآن ما مفهومی مشابه «رندی» نداریم.
من میخواهم این کلماتی که در قرآن آمده زیاد شنیدهاید را بگویم که اینها در واقع همان چیزهایی است که عرفا میگویند، و جور دیگر هم به نظر من نمیشود نگاه کرد.
- صراط چه؟
صراط که اصلاً کل همین جریان سیروسلوک است. راهی که باید طی بشود؛ صراط مستقیم. من میگویم واژهها متفاوت است، مفاهیم همان مفاهیم است که در عرفان انعکاس دارد. بعضی مفاهیمی هم که در تصوف وجود دارد اصلاً مشابه قرآنی ندارد و به نظر من یک جور انحرافی است. و نه لزوماً هر چیزیها، اینها باید بررسی بشود. بعضیها ممکن است به یک شیوههایی که در قرآن تشریح نشده ارجاع دهند که لزوماً نمیشود گفت انحرافی است. ولی به هر حال مفاهیم و واژههایی در تصوف هست که در قرآن نیست. اما مثلاً "مکتب حله"، خیلی تأکید دارند که فقط از واژههای قرآنی استفاده کنند. مثلاً برای تشخیص مراحل سیر از واژههای ایمان، اسلام، ... مثلاً فرض کنید کتاب "سیروسلوک" بحرالعلوم که مهمترین کتاب عرفانی مکتب حله است، مدارج سیر را مثلاً میگوید ایمان اصغر، ایمان اکبر، اسلام اکبر، ... همه چیز با همین واژههای ایمان، اسلام، جهاد، حتی قتل فی سبیل الله. مدام هم دارد آیه قرآن میآورد.
مکتب حله یک مجموعهای از ادبا و عرفا است که در یک زمانی در حله عراق حضور داشتند.
تقوا
خوب. من اولین دفعهای که در مورد عرفان شیمیایی یک جلسه صحبت کردم، اساس در واقع همه عرفان یک جوری دور شدن از حالت استغراق در لذتهای جسمانی است. حداقل در یک لحظههایی کاملاً خودشان را با ریاضت - چمیدانم - هندیها مثلاً ریاضتهای خیلی شدید، گرسنگی، روی میخ میخوابند، شنیدید احتمالاً کارهای عجیب و غریب میکنند، جسم خودشان را تحت فشار میگذارند که به یک حالتی برسند که انگار هیچ سیگنالی دیگر از جسم خودشان دریافت نمیکنند.
خلاصه اگر سیگنالی از این جسم دریافت نکنیم دیگر از دستش خلاص میشویم دیگر. یک مفهوم اساسی در همه انواع عرفان این است که حداقل در لحظههایی شما بتوانید از دست جسم خودتان رها بشوید. یک جوری غرق در عالم معنوی درون خودتان بشوید، معناهایی که بدون جسم قابل ادراک هستند. کمرنگ شدن این چیزی که به عنوان جسم دریافت میکنیم در همه سنتهای عرفانی هست. این سیگنال گرفتن و سیگنال فرستادن را به شدت تحت کنترل خودتان در بیاورید. این اساس عرفان است، اساس دور شدن از این حالت به اصطلاح جسمانی است. واژهای که در قرآن به این ارجاع میدهد - من نمیخواهم بگویم فقط به این ارجاع میدهد، اما مربوط به این موضوع است - "تقوا" است. اگر در یک کلمه بخواهید توصیف کنید، آدمی که تقوا دارد به هر چیزی نگاه نمیکند، ... کنترل کامل. واقعاً مفهوم تقوا ترجمه انگلیسیاش خیلی شبیه به کنترل داشتن است. من سعی کنم در آن محدودهای که میخواهم زندگی کنم و عمل بکنم جلوی هر چیز خارجی را. اولاً به هر چیزی نگاه نمیکنم، به هر چیزی گوش نمیدهم. راههای رسیدن سیگنال به خودم را کنترل میکنم، در عین حال سیگنالها را هم کنترل شده میفرستم. هر چقدر یک نفر از نظر تقوا در مدارج بالاتری باشد به یک حالت درونی عمیقتری میرسد. مثل این که هی دورتر میشود از این. مثلاً در عرفان نظری ما، فرق میگذارند بین "طلب"، "اراده"، "خواستن"، ... شما نگاه کنید کلی حرف میزنند در مورد این که این فعل خواستن را که میخواهند انجام بدهند، چند مرحله دارد. اولش مثلاً میل است. این میل هم خودش دو نوع است. این به حالت خواستن میرسد، بعد به طلب مثلاً، بعد به اراده. بعد بعضیها میگویند که نه مثلاً این پنج تا نیست، شش تاست، هفت تاست. قبول دارید، هر چقدر یک نفر کنترل شدهتر زندگی کند این را بیشتر میبیند دیگر. وقتی میخواهد یک کاری انجام بدهد، چقدر مراحل دارد. اول یک میل مثلاً این جوری درش پیدا میشود. ما، مثلاً یک میلی میآید، همین طور مستقیم تبدیل به یک اراده میشود و ما یک کاری انجام میدهد. هر چقدر یک نفر تقوای بیشتری داشته باشد، بیشتر خودش را بتواند کنترل بکند، مراحلی را طی میکند. ممکن است در یک مرحله خیلی پایین بتواند یک کاری را متوقف کند. یکی از جاهایی که در قرآن به پیغمبر عتاب میشود آیهاش این است. میگوید که نزدیک بود که یک میل ضعیفی پیدا کنی.
وَلَوْلَا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَیهِمْ شَیئًا قَلِیلًا (اسراء - ۷۴)
خیلی جالب است دیگر، اولاً آن واژهای که برای میل به کار میبرد خودش به معنای میل ضعیف است. بعد تازه میگوید که نزدیک بود یک میل ضعیف پیدا کنی، نه این که میل ضعیفی پیدا کردی. یک مرحله است که شاید آدمیزاد به طور معمول تجربه نمیکند. یک حالتی است که پیغمبر نزدیک است که میل ضعیفی داشته باشد و به همین دلیل هم دارد عتاب میشود، مثل این که چرا یک اپسیلون به آن سمت رفتی.
این است که تقوا، کنترل کردن روی ورودی و خروجی، باعث میشود که شما جایگاه بالاتری پیدا کنید. نظارت بیشتری روی خودتان و دنیا پیدا کنید. یعنی سیگنالهایی که میآید و باعث میشود شما عمل مجسمی داشته باشید، مراحل بیشتری پیدا میکند. اینها مراحل سیر کردن و دور شدن است، دارید در عالم اجسام زندگی میکنید ولی انگار خیلی دور شدهاید. اولاً هر سیگنالی نمیآید، بعد هم اگر سیگنالی بیاید، همه مراحلی که باید طی کند، تفسیر بشود و تبدیل به معنا بشود را کمکم طی میکند. بنابراین احساس این که دارید در عالم جسمانی زندگی میکنید را کمکم از دست میدهید. از آن طرف هم، سیگنالهایی که میفرستید، احساستان این نیست که مستقیم به حالت جسمانی است، مراحلی را انگار دارد طی میکند، مراحل تصمیمگیری را طی میکند.
حالا یک نفر ممکن است فکر بکند که آدم اگر اینجوری بکند خیلی کند میشود. بخواهد یک کاری بکند، مثلاً سی ثانیه طول میکشد یک چیزی را از روی زمین بردارد!! ولی اینها واقعاً اینجوری که میگوییم نیست، تندتر از اینجوری هم که ما داریم زندگی میکنیم، میشود همه چیز را به طور خودکار انجام داد. یک حالتی است که در یک آدم با تقوا مستقر میشود.
من میخواهم به این اشاره بکنم که در سوره اعراف به وضوح تقوا آن چیز اصلی است که انسان را به بهشت برمیگرداند. چه چیزی انسان را از بهشت بیرون کرد؟ اولاً این که مرتکب معصیت شد. و بعد چه اتفاقی افتاد؟ که حکم اخراجش دریافت شد؟ لباس خودش را از دست داد. پوششی وجود داشت، باعث میشد که این به جسمانیت خودش توجه نکند، و این پوشش از بین رفت.
در سوره اعراف دقت کنید، وقتی که داستان تمام می شود، من میخواهم به اهمیت تقوا در تمام عرفان که به یک معنایی دستور پروا دادن است دیگر، سیروسلوک، بلافاصله که داستان تمام میشود میگوید که "یا بنی آدم" ای فرزندان همان آدمی که این اتفاق برایش افتاد، "قد انزلنا الیکم لباسکم "، به سوی شما لباسی نازل کردیم، "یواری سوءاتکم"، جسمتان که پیدا شده بود و بدبخت شدید را بپوشاند، " و ریشا"، و زینت شما ، " و لباس التقوا ذلک خیر" ، لباس تقوا بهتر است، میخواهید جای آن لباس از دست رفته را در دنیا پرکنید، به غیر از این که جسمتان را باید بپوشانید، لباس تقوا باید داشته باشید. "ذلک من آیات الله لعلهم یذکرون" ، شاید متذکر شوند.
به هر حال این اشاره واضح است که راه برگشتن به بهشت تقوا داشتن است. شما وقتی میتوانید از دست این جسم، این حالتی که به اصطلاح داریم که چسبیده بهمان، یک خرده رها بشویم، قرار نیست که این جسم را ترک بکنید بروید، منظور این است که همینجا یاد بگیریم که با این جسممان چه جوری زندگی بکنیم. دور بشویم یک خرده، از این حس حضور در بین اجسام دور بشویم و به آن عالم معنا در واقع برسیم، آن چیزی که در درون ما هست، ابزار اصلی تقوا است. تقوا یکی از مهمترین واژهها و کلیدیترین واژههای قرآن است، و انگار راه چاره همه کارها تقواست.
[ویرایش] هجرت
یک واژهای وجود دارد که در قرآن اکثراً برای یک عمل خاصی که پیامبر و یارانش انجام دادند گفته میشود: هجرت. ولی در خود قرآن میبینیم که به معنای معنوی هم به کار میرود. من میخواهم بگویم که نمیشود همینطور که عرفا هم گفتهاند، از هندی و غیر هندی، که نمیشود یک آدم کاملاً در این دنیا به طور روزمره زندگی بکند، به اصطلاح هیچ خلوتی نداشته باشد، یک خرده خودش را از این دنیا دور نکند، و مثلاً بتواند سیروسلوک داشته باشد. به هر حال همه انواع عرفان یک مقدار دور شدن لااقل به طور موقت از این جهان را دارند. هندیها که اصلاً کلاً هجرت میکنند. واقعاً اساس عرفان آنها بیش از آن که بخواهید زندگیتان را ادامه بدهید، مهم این است که تقوا داشته باشید، آنها اصلاً پا میشوند میروند، یک گوشهای مینشینند و قرار هم نیست برگردند. به نظر من چارهای هم ندارند. یعنی بدون داشتن کتاب و حکمت چارهای هم جز این نیست. یعنی نه دستورالعمل دارند که چه کار باید بکنند چه کار نباید بکنند. در واقع وارد دنیا بشوند دچار کلمات خبیث میشوند دیگر، برای این که کارهایی میکنند که نباید بکنند.
تقوا و رهایی از جسم
کتاب هم که در واقع من دفعه پیش هم گفتم باز هم تأکید بکنم که کل این جریان توبه وابسته به حکمت است، نتیجه وجود حکمت است که ما الان در مفاهیم دینی خودمان توبه را داریم. یعنی یک مجموعه باید و نبایدهایی وجود دارد که در سنت پیامبر آمده و ما میدانیم که چه کارهایی باید بکنیم و چه کارهایی نباید بکنیم، و القای کلمه هم بیش از هر چیزی توسط قرآن انجام میشود، توسط کتاب. واقعاً حرف از کلمه و القای کلمه که هست، با خواندن قرآن بیش از هر چیزی آن عاملی که باعث میشود زودتر در واقع تسهیل بشود القای کلمه، حالات خوبی بهتان دست بدهد و از حالات بد در بیایید، واقعاً به یک معنایی اصلاً همین کلمات داخل قرآن، همین توالی کلماتی که داخل قرآن هست تأثیر میگذارد.
جلسه قبل هم این آیه را خواندم، لوط میگوید: "قال انی مهاجر الی ربی". انی مهاجر الی ربی. هجرت به سمت خدا. این هجرت به سمت خدا یک مفهومی است که حالت تجسمیافتهاش هجرت پیغمبر به مدینه بوده که یک نوع دور شدن از بدها و رفتن به جای خوب، یک هجرت ظاهری است دیگر. در همان کتاب سیروسلوک بحرالعلوم، روی واژه هجرت تأکید میکند. اصولاً سیروسلوک کردن به معنای مهاجرت کردن به سمت خداست. یا واژههای دیگری که، همه واژهها یا مفهومهای اخلاقی در قرآن، به همین چیزهایی که عرفا میگویند مربوط است، حالا حالتهای ظاهری دارد یا باطنی. مثلاً جهاد؛ بحرالعلوم در همین کتاب سیروسلوک، یک مرحله قاطع سیروسلوک را اسمش را میگوید که "قتل فی سبیل الله"
وَلَا تَقُولُوا۟ لِمَن يُقْتَلُ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمْوَٰتٌۢ ۚ بَلْ أَحْيَآءٌۭ وَلَٰكِن لَّا تَشْعُرُونَ
و كسانى را كه در راه خدا كشته مىشوند، مرده نخوانيد، بلكه زندهاند؛ ولى شما نمىدانيد.
. یعنی حالتی که شما جسمتان را دیگر، از دست جسمتان انگار خلاص میشوید. قتل، کشته شدن یعنی چه؟ یعنی روح از بدنتان جدا میشود دیگر. یعنی یک جدایی بین روح انسان با جسمش اتفاق میافتد. این که بدون این که بمیرید، میتوانید به این حالت برسید، به حالتی که بتوانید جسمتان را ignore بکنید. حتی حرف از این است که واقعاً یک جوری جدا شدن از جسم هم میتواند اتفاق بیفتد. من این را نمیفهمم. ولی ignore کردنش را خیلی خوب میفهمم. این که جدایی از جسم به حدی برسد که شبیه به قتل باشد در عین حال که انسان زنده است. در قرآن یک عبارتی هست، نمیدانم بدون تعبیر عرفانی کردن چه تعبیری میشود برایش قائل شد. میگوید: آنهایی که مرگ را نمیچشند الا موتتا اولی. در مورد مومنین دارد این را میگوید. الا آن مرگ اولی. مرگ را نمیچشند در این دنیا. عرفا تعبیرشان از موتتا اولی همین است. در واقع انسان، وقتی که از جسم خودش میتواند جدا بشود و این احکام جسمانی را رعایت نکند به یک معنای خوبی، به معنای موت است، منتها یک موت خیلی خوب. که از دست جسم خودش خلاص میشود.
این مفهوم هجرت و جهاد را که گفتم—سیر و سلوک در واقع همینهاست دیگر—یک مقدار ریاضت کشیدن به هر حال لازم است. این چیزی که ما را به سمت جسممان میکشد چه است؟ این که ما به راحتی بدون هیچ زحمتی بدون این که هیچ تمرینی کرده باشیم از جسم خودمان لذت میبریم. انسان به سمت منبع لذت کشیده میشود دیگر هان؟ طبق قانون دوم نیوتن. شما وقتی از یک چیزی لذت میبرید، کشش دارد. به شما نیرویی وارد میکند و شما به آن سمت شتاب میگیرید.
یک تمثیل بسیار زیبایی دارد مولوی، از این که یک کسی شتر را شبانه برمیدارد و میخواهد برود به سمت معشوق. فکر میکنم به عنوان مجنون و لیلی گفته، حالا مهم نیست. شتر یک بچهای دارد، مجنون سوار شتر شده و شبانه دارد میرود به سمت معشوق خودش. و مدام بین راه خوابش میرود. هر وقت که خوابش میرود، شتر برمیگردد. برمیگردد به سمت بچهاش دیگر!
همه ما یک بچهای داریم. کودک، به همان معنایی که روانشناسان میگویند، وجود دارد. همه ما یک امیال جسمانی داریم. دقیقا کودک مجموعه همان لذتهای جسمانی است که در بچگی واقعا ما داشتیم، جاذبهای دارد دیگر. هر لذت جسمانی انسان را به طرف خودش میکشد، بنابراین نمیشود یک نفر بگوید من همینجوری مثلا زندگی میکنم.
ببینید احکام دینی هم، که واجب شدهاند، معنیاش این نیست که این حدش کفایت میکند. این مقدارش برای همه هست. مثلا در قرآن، به پیغمبر واجب شده که نماز شب بخواند. حتی در مورد عبادت شبانه، به پیغمبر میگوید: "قم اللیل الا قلیلا- نصفه او انقص منه قلیلا". نصف یا بیش از نصف شب را پیغمبر باید عبادت کند، بر پیغمبر این مقدار واجب است. بقیه این چیزها هم میبینید دیگر، یک جایی که از امامها میپرسند، مثلا از شفاعت میپرسند، میگوید کسی نماز شب نخواند مثلا ما شفاعتش نمیکنیم. یک جوری مثلا فرض کنید، یک بخشی از عبادات، بیشتر عبادت کردن، واجب نشده به همه آدمها. این واجب شدنش یعنی این که شما نباید ترکش بکنید.
حداقل احکام و عبادت شب
نمیشود همه چیز را واجب کرد، به دو دلیل. یکی این که در یک شرایطی اصلا ممکن است قابل اجرا نباشد. بنابراین یک حداقلی باید وجود داشته باشد که همه به راحتی بتوانند انجام بدهند. شریعت اصولا قرار است راحت باشد، حداقل دین اسلام که این طوری بوده و حالا هنوز هم هست. نکته دوم این است که اصولا هی یک چیزی زورکی به شما بگویند انجام بدهید که فایده ندارد. خودتان فکر کنید که این الان واجب نیست و من دارم انجام میدهم قبول دارید که یک چیز جدایی دارد دیگر. مثلا فقط ماه رمضان روزه گرفتن... به هر حال همینجوری هم که شما به شریعت نگاه میکنید تویش یک جور ریاضت کشیدن هم هست دیگر هان؟ حداقل روزه یک ریاضت خیلی ساده است دیگر، شما یک مدت جسمتان را مثلا از یک سری لذتها ممنوع میکنید. مثلا عرفا عادت داشتند چله نشینی میکردند، چهل روز مثلا یک عبادتهای یک خرده سخت، روزه میگرفتند، یک اذکاری را برای خودشان واجب میکردند که بگویند. به هر حال این که یک حداقلی در شریعت گفته شده و همین حداقل نشان میدهد دیگر، خطها را مشخص میکند. عبادت کردن، ذکر گفتن، نمیدانم روزه گرفتن، امساک کردن از یک سری لذتها، بیشتر عبادت کردن و بیشتر این کارها را انجام دادن خوب میتواند برای یک آدم تاثیرات بیشتری داشته باشد. من به یکی از عبادتهای مخصوص اشاره میکنم که - لبخند من برای این است که من پیش خودم فکر کردم که سه چهار جلسه بیایم در مورد داستان آدم و حوا صحبت کنم که کار به جایی برسد که بتوانم در مورد حج صحبت کنم - و حج به شدت با این داستان ارتباط دارد.
حج یک جوری در واقع مدل، simulation سیر و سلوک است. مهاجرت به سمت خداست، همهتان میدانید که حج نمونه در واقع عبادتی است که برای توبه کردن انجام میشود. و این توبه کردن در عرفات انجام میشود. من بعداً شاید این کار را کردم، چون این را خیلی طولانی گفتم، شاید در مورد مراحل مختلف حج به وضوح اشاره به مراحل مختلف سیروسلوک به همین مقداری که در این داستان آمده است. من همه این حرفها را دارم میزنم برای خاطر اینکه به این نکته برسم که چیزی که شعار مکتب حله است که شریعت با طریقت جدا نیست، وقتی عرفا میگویند طریقت یعنی راه طی کردن، سیروسلوک کردن. و بعضی از شاخههای عرفان میگویند که یک شریعت داریم، یک طریقت داریم، و یک حقیقت. طریقت مثلاً ممکن است شامل یک عالمه کارهای عجیب و غریبی باشد که در شریعت نیامده. و خیلی از این نهضتهای عرفانی تأکیدشان این است که شریعت همان طریقت است دیگر، یعنی خیلی از حرفهایی که اینها زدهاند برای طی شدن همان راه است، که باید تقوا داشته باشید، نمیدانم، مفهوم مهاجرت وجود دارد. حتی این عباداتی که چیده شده برای این است که این سیر بتواند انجام شود.
من تأکید میکنم که من مخالفت شدید دارم با این نوع برداشت ظاهری که از دین وجود دارد و خیلی هم متداول است. اینکه همین طور این کارها را انجام بدهیم، اصولاً به معنی عبادتها و ... اصلاً شما خیلی جاها بروید بگویید دین برای سیروسلوک است، میگویند دارید تعبیر عرفانی میکنی، یک چیزی داری میگویی که جزء دین نیست. هرکس این حرفها را زد، یک مجموعه آیات بگذارید جلویش که این یعنی چه؟ یک چیزهایی هم میگویند دیگر، مثلاً در مورد داستان آدم و حوا، در مورد عرضه اسماء که میگویند اینها اسماء مقدسین است. در مورد القای کلمه که خداوند کلماتی را به آدم القا کرد که بخشیده شد، میگویند اسم پنج تن بوده. همه چیز همین طور reduce میشود به اینکه القای کلمه یعنی اینکه کلمههایی ظاهری گفته شد، میگویند که اسم پنج تن را خداوند به حضرت آدم گفت، او هم اینها را گفت و خداوند بخشیدش. همه چیز reduce میشود دوباره به حالت اجسام! دقت میکنید!؟ همه نکته همین است. که همه چیز اصولاً در سراسر جهان، هر چیز عرفانی یا دینی هم که بیاورید، همه چیز میآید در حد گفتن.
در قرآن ما اصلاً "دعا خواندن" نداریم، "دعا کردن" داریم. الان همهاش حرف از دعا خواندن است. من خیلی سال پیش، وقتی هجده نوزده سالم بود، یک مسجدی میرفتم، یک روحانی داشت نابینا بود، خیلی آدم جالبی بود. ادای این آدمها را در میآورد که هفت بار مثلاً این دعا را میخوانند تند و تند. میگفت مثلاً چهار بار پنج بار خواندی، صدایت میکنند که بابا بیا، دیر شد، مثلاً یک اتفاق مهمی افتاده. همان وسط دعا که داری میخوانی میگویی صبر کن، دوتا دیگر مانده خلاص میشوم الان! این حالت... دقت میکنید، اصلاً دعا خواندن ما نداریم. ذکر گفتن نداریم. دعا کردن داریم، یعنی یک چیزی را خواستن. ذکر کردن، حالت ذکر پیدا کردن داریم، این که من یک چیزی را فقط هزار بار در حالی که دارم همین طور معامله میکنم، تسبیح را میبرم و وقتی هم که فارغ میشوم چند بار ممکن است این ذکر را بگویم و بعد دوباره کارهای خودشان را انجام میدهند. من نمیدانم واقعاً چه فایدهای دارد، شاید برای سرگرمی خوب باشد. به هر کی میگویی میگویند از هیچی بهتر است. یک ضرری هم دارد آخر. طرف احساس میکند دارد کاری میکند، و آن کار اصلی را ول میکند. سرگرم میکند دیگر خودش را، گول میزند، میگوید من امروز صد هزار بار یک ذکری را گفتم. گفتی آره! نمیگویند باور کن! خیلیها دیدید دیگر، همین طور تسبیح دستشان است. بعضیها انقدر ممکن است به حالتهای عرفانی رسیده باشند که در قلبشان ذکر بگویند...!
در عرفان اسلامی، صد هزار بار روی شب، و عبادت در شب و سحر تاکید میشود. آیه قرآن میگوید "إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیلِ هِی أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِیلًا" . یعنی آن حرفی که در شب میزنید محکم تر است، چیزی که در شب به وجود میآید اهمین بیشتری دارد.
من مینیمم حرفهایی که ممکن است را دارم میگویم و وارد چیزهای عملی نمیشوم، عوضش قرار است کتاب معرفی بکنم. و صد هزار بار هم میخواهم تأکید بکنم که دین همین است. قرآن این است. کسی چیز دیگری میخواهد، بیاییم همه چیز را در حد چیزهای ظاهری، در حدی که یک کلماتی گفته بشود و نماز خواند تبدیل بشود به حالت جسمانیاش. من نمازم را خواندم! در قرآن "اقامه صلوه" داریم که یک چیز معنوی است. نه در دین ما در همه ادیان، در همه چیز اصولاً حس reduce شدن چیزها به عالم اجسام وجود دارد، ولی در دین این کار خیلی زشت است، برای خاطر اینکه دین آمده که ما را از این حالت reduce شده رها بکند. اگر بیاییم اعمال دینی را هم تبدیل بکنیم به حالتهای جسمانی، یک پارادوکس است! یک شریعتی وجود دارد که قرار است من را از غرق شدن در جسمانیت رها کند و من همه مشکلم همین است، بعد بیایم تبدیلش بکنم به مجموعهای از اعمال جسمانی. یک چیزهایی را بگویم، یک کارهایی را بکنم. فکر میکنم روزه را فقط نمیشود به جسمانیت reduce کرد چون نخوردن است، مثلاً ممکن است در یک روزی شانزده ساعت نخورید. باور کنید یک آدم هر چقدر هم غرق شده باشد در عالم جسمانی، این یک دانه کار دیگر رویش تأثیر میگذارد. من فکر میکنم همه آدمها وقتی در ایام ماه رمضان روزه میگیرند، یک احساس معنویتی بهشان دست میدهد، یک خرده یک جرقههایی میزند، بعد بلافاصله بعدش که عید فطر میآید، فطرات میکنند!! یک دفعه در یک روز، همه چیزهایی را که نخوردهاند میخورند و همه حالتهای معنوی هم از بین میرود دیگر، راحت، یک سال دیگر زندگی میکنند. این خیلی جرم بزرگی است که دین را آدم تبدیل به چیزهای جسمانی بکند. چیزی که اصلاً آمده شما را از عالم جسمانی به بهشت ببرد. من یک چند تا از این آیههایی که هیچ جور دیگری نمیشود فهمید بگویم ...
آهان! بگذارید دو تا نکته بگویم که مهم است. ببینید - من قبل از اینکه کتابها را معرفی بکنم - چیزی که در عرفان هندی وجود ندارد این است که اصولاً شما با یک کمال مطلق به طور واقعی سروکار ندارید. مثلاً دعا وجود ندارد، شما با خدا ارتباط ندارید. درست است که به آگاهی میرسند، و آن حالت عدم تعین را پیدا میکنند با تمرین، و کم کم به حالت وحدت میرسند. یک جوری حس وحدت پیدا میکنند، ولی واقعاً خیلی دور است از چیزی که در عرفان دینی هست.
اخلاص
بگذارید یک مفهوم مهم را بگویم، مفهوم خیلی مهمی است. انتهای سیر، من مخصوصاً تأکید میکنم، در داستان، من سعی میکنم از داستان استفاده کنم، انتهای صراط مستقیم رسیدن به اخلاص است. جایی که اصلاً شیطان به کسی کاری ندارد. نه اینکه انتهای راه است، جایی است که امنیت مطلق حاکم میشود؛ یعنی دیگر بقیه راه را تضمینی میروی. اخلاص هم یعنی اینکه هیچ میلی در شما غلبه نداشته باشد بر میل به خدا. خالص شده باشید دیگر. همه امیال شما تحت یک میل است. چه چیزی باعث میشود که شیطان بتواند شما را گول بزند؟ اینکه مثلاً شما یک میل به جاودانگی دارید، شیطان بیاید به شما بگوید اگر از این درخت بخوری جاودانه میشوی. یک میل اطاعت از خدا، عشق به خدا وجود دارد در انسان به طور ذاتی، که این میل، میل اصلی است، اگر انسان به امیال واقعی خودش برسد. ما الان غرق در خواستههایی هستیم که فرهنگ در واقع به ما تحمیل کرده، میلهای واقعی خودمان را نمیدانیم. میل اصلی انسان همان عشق به خداست، که اگر یک نفر این میل در وجودش باشد، همه امیال را تحتالشعاع قرار میدهد، همه امیال را. اخلاص همین است. هیچ میلی مقابل میل خدا قرار نگیرد. نه اینکه میلی نداشته باشید، این میلها وجود دارند ولی اگر یک جایی یک میلی در برابر میل به خدا قرار بگیرد، این میل را شما کنار میگذارید، هر میلی را، از میل به زنده بودن، تا هر چیزی که در وجود شما به یک چنین حالتی رسیده. چهجوری میشود به چنین حالتی رسید؟ یک خرده گفتنش راحت نیست... بگذارید داستان برایتان تعریف کنم.
داستان موبی دیک. چند نفر این داستان را خوانده اند؟ اسمش که خیلی معروف است. من خودم کامل نخواندمش، در باره اش خوانده ام، یک فیلم معروفی هم درباره ش هست دیده ام. داستان یک آدمی است، یک ناخدایی که شکار نهنگ می کند، که یک روزی با یک نهنگ سفید بسیار بسیار غول پیکر مواجه شده و عمیقا از این نهنگ ترسیده، و نهنگ هم این را زخمی کرده. مثلا الان یک پا ندارد، بدنش به شدت مجروح است. تمام هدف این آدم این شده که این نهنگ را یک بار دیگر ببیند و این دفعه نترسد، جلویش بایستد. مثل این است که وجودش خرد شده، فقط مساله جسمش نیست. خیلی ها تصورشان از موبی دیک این است که یک جوری انتقام گرفتن از طبیعت توش هست. من تصورم این است که بیش از هر چیزی احساس این که این مغلوب شده در برابر آن. بگذارید سعی کنم حسش را برایتان بگویم. شما وقتی یک بار در یک موقعیت نادری قرار گرفته اید و ترسیده اید، نمیتوانید اطمینان پیدا کنید که من دفعه دیگر که این را ببینم نمی ترسم. ترس در وجودتان میماند. تا این که یک بار دیگر واقعا در این موقعیت قرار بگیرید و نترسید. این طوری ترس واقعا از وجودتان ریشه کن میشود. به نظر من این آدم از نظر روان شناسی آدمی است که ترس در وجودش ریشه دارد و احساس میکند که باید یک بار دیگر این نهنگ را ببیند تا ترس را بتواند شکست بدهد. اصلا مهم نیست که نهنگ را میکشد یا خودش کشته میشود. نهایتا در داستان کشته می شود، ولی یک حس پیروزی وجود دارد در این داستان. که این دفعه نمی ترسد، جلویش میایستد و میجنگد. من میخواهم بگویم یک چیزهایی هست در وجود ما، که به غیر از این که در یک موقعیتی قرار بگیریم ویک کاری را بکنیم، مثلا نترسیم، یا یک کاری را که دفعه قبل نکردیم بکنیم، امکان ندارد که ریشه کن بشود. این که در قرآن حرف از این است که این آدم هایی که به اخلاص میرسند مخلَص اند ، خالص شده اند. من نمیتوانم بگویم یک بار معصیت کردم به دلیل این که چنین میلی داشتم، حالا دیگر نمیکنم. این میل را هم به طور ذهنی بگویم که نه آن میل را هم دیگر ندارم. وقتی واقعا یک میل ریشه کن می شود، یعنی تحت آن میل اصلی قرار میگیرد و دیگر مزاحم نیست، که شما در یک موقعیتی باشید و آن میل را پیدا نکنید. شما احساس امنیت میکنید. این چیزی است که در قرآن تحت عنوان ابتلاء، این که خدا انسان ها را در یک موقعیت هایی قرار میدهد که یک کاری انجام بدهند، تا این ابتلاء نباشد انسان ها به کمال نمیرسند. وقتی خداوند میخواهد یک نفر را به اخلاص کامل برساند یک آزمایش هایی ترتیب میدهد. مثل آزمایش هایی که در قر آن مخصوصا برای ابراهیم ذکر میشود. این که این یک میل مثلا - شما ابراهیم را به چه میشناسید در قرآن؟ به جز این عشق به خدا که یک خرده مخفیتر است، واضحترین چیز در مورد ابراهیم چه است؟ پدری دیگر، حس پدری. اصلاً واقعاً شما ابراهیم را در قرآن نمیبینید که دعا کند و حرف از ذریهاش نزند. نه بچههایش، ذریهاش. به فکر این است که ذریهاش را در بیابان رها کرده، میگوید که برای اینها پیغمبری بفرست، مثلاً چند هزار سال بعد. اصلاً تمام انبیاء از ذریه ابراهیماند. اینقدر که ابراهیم برای ذریهاش دعا کرده، تمام برکت دنیا جمع شده برای ذریه ابراهیم. لااقل نبوت. اصلاً ادیان را میگویند ادیان ابراهیمی. "اب" + "راهیم" یعنی پدر همه قبایل. اسمش نشاندهنده پدری هست. در سراسر قرآن شما میبینید که دارد برای ذریهاش دعا میکند، دارد با پسرش کعبه را میسازد. همیشه این حس پدری با ابراهیم هست، به غیر از حالا آن حس عاشقانهای که یک خرده باید دقت بکنید، توحید دیگر، توحید خالص. هر جایی که در قرآن اسم ابراهیم میآید میگوید "و ما کان من المشرکین". یک جور عجیبی این تکرار میشود. این نمونه یک آدمی است که موحد خالص است، هیچوقت انگار توجه به غیر خدا نکرده. و یکی از آزمایشهایش این است که پسر خودش را با دست خودش قربانی بکند. انگار این میل دارد یک خرده زیادی فوران میکند، باید مورد آزمایش قرار بگیرد که این را جلوی عشق به خدا بگذاری چه کار میکند. بر خلاف روایت مسیحی، که به نظر میآید در روایت مسیحی ابراهیم به زحمت این کار را انجام میدهد، تمام تأکید قرآن روی این است که ابراهیم به سهولت این کار را انجام میدهد. اسماعیل که میگوید: «خواهش میکنم!» اسماعیل خیلی حرف جالبی میزند، وقتی میگوید من این را در خواب دیدهام و باید این کار را بکنم، ترغیب میکند که زودتر پدر این کار را بکند، از طرف من نگران نباش من که صبر میکنم. و این داستان در ادبیات مسیحی خیلی جور دیگر است. و یک فیلسوفی به اسم کیرکگارد، که اسم کتابش را گذاشته «ترس و لرز»، دیگر بیش از آن که در ادبیات مسیحی بوده، هم آب و تاب سختی این ماجرا را بیشتر کرده. ولی واقعاً در قرآن، اصلاً هدف این قصه این است که، این در واقع چه چیزی است - یکی از مراحل سیروسلوک اینطوری طی میشود. یکی از این مقامات اینجا به کمال میرسد. میگوید «وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتْمَمَهُنَّ». این مقامات و منازل را همیشه در قرآن ترجمه کنید به «کلمات». این مفهوم تمام کردن کلمات. کلمات اصلاً چه هستند؟ مثلاً صدق، کلمه تقوا... خداوند به بعضی از این کلمات، حالات، ابراهیم را آزمایش کرد، «فَأَتْمَمَهُنَّ»، به حد کامل اینها را انجام داد، بعد
خیلی جالب است! به محض اینکه خداوند به ابراهیم گفت که من تو را الگوی مردم جهان میکنم - الگوی همه مردم، از ازل تا ابد - بلافاصله سؤال کرد: «وَمِن ذُرِّيَّتِي؟» از بچههای من چه؟ «قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ». از ذریه تو آدمهای ظالمی هم هستند، آنها نه. خیلی جالب است، آن حس همیشگی ابراهیم که نگران ذریه خودش است. آن دعای قشنگی که میگوید: «رَبِّ إِنِّي أَسْكَنْتُ مِن ذُرِّيَّتِي...» تنها به نظر میآید که نه که شکایت کند، اما سخت است برایش. زن و بچهاش را در بیابان گذاشته و خداوند بهش میگوید که برو. جایی که نه ذریهای هست، نه آبی هست، همینطوری ول کرده. این ماجرای جوشیدن چشمه زمزم، این است که هاجر و اسماعیل آنجا تنها ماندهاند و بعد. ولی ابراهیم که داشت میرفت آن چشمه آنجا نبود! بنابراین برای ابراهیم خیلی آزمایش سختی است دیگر. آزمایشهای ابراهیم همهاش مربوط به ذریهاش است، برای اینکه میل به ذریهاش در مقابل عشق الهیاش قرار نگیرد. همیشه هم خوب البته کار درست را انجام میدهد. من این مفهوم را گفتم. در عرفان هندی این معنا ندارد. اصلاً طرف مقابلی نیست، ابتلایی نیست. یعنی خداوند کمک میکند به کسی که دارد سیروسلوک میکند که در موقعیتهایی قرار بگیرد، موقعیتهایی میسازد، برای همه آدمها، برای من و شما هم، که شما در این موقعیت که قرار میگیری اگر کار درست را بکنی یک دفعه یک جهشی میکنی. چیزی در عالم خارج دارد شما را کمک میکند که سیر بکنید. این که ما با یک موجود زندهای طرف هستیم که میشود باهاش حرف زد، ازش کمک خواست، میتواند به شما کمک بکند، اینها واقعاً عرفان هندی یک جوری نسبت به عرفان اسلامی آن حالت سرزندگی و زندگی تویش نیست. مثل یک آدمی که دارد مثلاً دمبل میزند که زیبایی اندام کار کند که قوی بشود، در عرفان هندی دارند روی آگاهی خودشان کار میکنند. کاملاً این حس تمرین کردن. دارند تمریناتی انجام میدهند، راهش را پیدا کردهاند که چه جوری میشود ذهن را قوی کرد. ولی مسأله ارتباط نیست، رفتن نیست.
عشق
فَدَلَّىٰهُمَا بِغُرُورٍۢ ۚ فَلَمَّا ذَاقَا ٱلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ ٱلْجَنَّةِ ۖ وَنَادَىٰهُمَا رَبُّهُمَآ أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَن تِلْكُمَا ٱلشَّجَرَةِ وَأَقُل لَّكُمَآ إِنَّ ٱلشَّيْطَٰنَ لَكُمَا عَدُوٌّۭ مُّبِينٌۭ
پس آن دو را با فريب به سقوط كشانيد؛ پس چون آن دو از [ميوه] آن درختِ [ممنوع] چشيدند، برهنگىهايشان بر آنان آشكار شد، و به چسبانيدن برگ[هاى درختانِ] بهشت بر خود آغاز كردند، و پروردگارشان بر آن دو بانگ بر زد: «مگر شما را از اين درخت منع نكردم و به شما نگفتم كه در حقيقت شيطان براى شما دشمنى آشكار است.»
مهمترین چیزی که در عرفان هندی نیست، عشق است دیگر. شما هر کتاب عرفانی که بخوانید میبینید اول تا آخرش حرف از عشق به خداست و رفتن به سمت معشوق، و از روی عشق عبادت کردن، و همه چیز را ترک کردن به خاطر عشق است. یک مثال خیلی ساده. اختلافش در ظاهر هم هست. تنها عرفانی که شما میبینید به وضوح که عشق به معنای عشق مجازی را هم کمککننده به عرفان میدانند، عرفان اسلامی است. در عرفان هندی که معنی ندارد چون عشق مجازی توجه به جسمانیت میآورد دیگر، درست است؟ ولی در عرفان اسلامی حتی عشق مجازی را در واقع یک مقدمه خوبی میداند برای عاشق خدا شدن. میتوانید یک آیهای بگویید که میگوید عشق بین زن و مرد از نظر سیروسلوک ارزش دارد؟ میگوید اشکالی ندارد که شبهای ماه رمضان با همسرتان همبستر بشوید. اصلاً بحث آمیزش است. بعد میگوید که "هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ". یعنی در رابطه جنسی اصلاً یک حسی شبیه تقوا وجود دارد. یک جوری دور شدن از جسمانیت است، سعی کنید بفهمید. اگر عشق وجود داشته باشد، خانواده تشکیل شده باشد، این کارها درست انجام شده باشد، رابطه آمیزش که مثلاً در مسیحیت اوج پستی انسان است، تبدیل به یک چیزی شبیه تقوا میشود. من واقعاً به غیر از عرفان اسلامی جای دیگری سراغ ندارم که تبلیغ عشق مجازی و تشکیل خانواده بعد از عشق است. و صراحتاً در قرآن آمده که آن ویژگی لباس و پوشش که ما لازم داریم در سیروسلوک و از تقوا باید بگیریم، در رابطه آمیزش - رابطه آمیزش جنسی، اینجا اصلاً حرف از عشق به طور کلی نیست - در این رابطه میگوید که شما لباس هم دیگر هستید. یعنی یک چیزی در جریان عاشق شدن و خانواده تشکیل دادن و حتی رابطه جنسی وجود دارد که مؤثر است در سیروسلوک، تأثیر مثبت میگذارد.
بگذارید من یک چیزهای خیلی ساده بگویم، حالا آمیزش را بگذاریم کنار، عشق چرا کمک میکند به عرفان؟ یکی این که، من اولین توصیفی که کردم از رسیدن به آخرین مرحله عرفان، این است که انسان از توجه به خودش، از دید خودش همه چیز را نگاه کردن، و همه چیز را به طور موهوم برای خودش خواستن در میآید. این یکسان نگریستن یعنی چه. من همه جهان را انگار یک جوری - من همان طور که به خودم نگاه میکنم به بقیه چیزها نگاه نمیکنم. این تفاوتی که - در واقع موهوم است دیگر. شما جهان را واقعاً بخواهید ببینید، مشکل این است که از درون خودم، از دیدگاه خودم دارم نگاه میکنم، بنابراین جهان را نمیبینم. امیال خودم، امیال فردی که دارم باعث میشود که از یک دیدگاه خاصی نگاه کنم. مثلاً، اگر واقعاً یک نفر بمیرد، ولی روحش این جهان را نگاه کند. ظرف یک شبانهروز بیشتر از صد سال میفهمد، برای این که دیگر ذینفع نیست. تا وقتی که من مشغولم... من دفعه قبل یک مثالی زدم که چرا وقتی آدم حتی با یک آدم کمعقلتر از خودم مشورت میکنم حرفهای خوبی میشنوم. برای این که جایی که من ذینفعم نمیتوانم خوب فکر کنم. واقعیتها را راحت نمیبینم. این است که شما جایی که از لحاظ عاطفی خیلی درگیر هستید، با یک بچه هم که گاهی اوقات مشورت کنید میبینید که از شما بهتر فکر میکند. برای این که برایش مسائل ساده است دیگر. شما چون داخل ماجرا هستید خوب نمیبینید. هرچقدر دورتر بشوید... این که عرفا وقتی به حقایق عالم میرسند، برای این است که ارتباطشان، میلشان به این جهان چیز میشود دیگر. این که من همه اش دنبال این هستم که یک چیزی را برای خودم بگیرم، بخورم، نمیدانم ... یک خرده این ساکت بشود، شناخت راهش باز میشود.
این است که در عشق، اولین نکته سادهاش این است که یک نفر را آدم بیشتر از خودش دوست داشته باشد. یک جوری وجودتان از این داخل به بیرون کشیده میشود. یک خرده نشت کنید به جهان بیرون. همه اش از این ور دنیا را نگاه نکنید. خودخواهی شکسته میشود دیگر. حداقل یک نفر را از خودتان بیشتر دوست دارید. میل دارید که ببینید آن چه میخواهد، آن در ذهنش چه میگذرد، آن دنیا را چگونه میبیند. یک تکانی به آدم میدهد دیگر. این که آدم از این حالت غالب در خودش بودن در میآید. این یک.
دیگر این که در عشق یک خاصیتی هست... من یکی دو بار این حرف را زدم، بعد از جلسات یک عده اعتراض کردند نسبت به مفهوم عشق مثلاً در قرآن، من روحیهام را از دست دادم! فکر میکنم یک عده قبول ندارند که در قرآن همه چیزی که هست عشق خدا به انسان و عشق انسان به خداست. تمام پیغمبرها حالتشان این است. یک بار من باید یک جلسات مستقلی بگذارم در این باره صحبت کنم. حالا بگذارید من یک خرده روحیه خودم را به دست بیاورم... همه ماجرا این است که یک عشق ذاتی بین انسان و خدا، و خدا و همه مخلوقات وجود دارد، شدیدتر از هر چیزی که بتوان تصور کرد. وقتی آدم یک موجودی را ... اصلاً شما خودتان را همان قدر که خدا دوستتان دارد دوست ندارید. یکی از مشکلات ما این است که اولاً خودمان را گم کردیم، یک چیز اشتباهی را بهش میگوییم خودمان، بعد هم خیلی دوستش نداریم. نه میدانیم چه هستیم... یک آیهای در قرآن هست که میگوید: "یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَالنَّظَرُ نَفْسٍ مَا قَدَّمَتْ لَهَا" تقوا داشته باشید و نگاه کنید چه دارید برای خودتان میفرستید... آیههای آخر سوره حشر. چون این آیهها پر از اسامی خداوند است، خیلی این آیهها را میخوانند، به جای ذکر... میگوید که
و نباشید از آنها که خدا را فراموش کردند، "فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ" و خداوند هم یک کاری کرد که اینها خودشان را فراموش کردند، "أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ"
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌۭ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍۢ ۖ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ خَبِيرٌۢ بِمَا تَعْمَلُونَ
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا پروا داريد؛ و هر كسى بايد بنگرد كه براى فردا[ى خود] از پيش چه فرستاده است؛ و [باز] از خدا بترسيد. در حقيقت، خدا به آنچه مىكنيد آگاه است.
این که اصلاً آدمهایی که خدا را فراموش کردهاند اصلاً نمیبینند خودشان را، یادشان رفته که چه بودهاند و چه هستند. به یک چیز موهومی میگویند "خودم"، و علاقه هم بهش ندارند. عشق یک جرقهای است که شما یک نفر را با یک حسی نزدیک حسی که خداوند نگاهش میکند، نگاه کنید. میفهمید منظورم چه است؟ این یک تکان بزرگ شناختی است واقعاً. وقتی به اینجا برسید، میفهمید که یک موجودی هست که این را اینقدر دوست دارد که من دوست دارم، از کجا آمده این عشق، یک نفری که بیش از این حتی این را دوست دارد این را به من داده... نمیشود راحت حرف زد.
به هر حال میرسید به حالتی که یک موجودی را انگار از بالا دارید نگاه میکنید. از زاویهای که از بالای هرم دیده میشود. این بهتان کمک میکند که ببینید چیزها نه از دید مسطح، از بالا چه طوری دیده میشوند. من یک دفعه با یک نفر صحبت میکردم و بعد یک چیزی برایش فرستادم، یک مقالهای از اینترنت. یک دفعه یک نفر که عضو حزب کمونیست بود در آمریکا، شرح میدهد که چهجوری به طور ناگهانی یقین پیدا کرد که خداوند وجود دارد.
یک دختری داشت که بینهایت این را دوست داشت. توصیف میکرد که در حالی که یک روزی این داشت غذا میخورد و خودش را کثیف هم کرده بود، میگفت که من یک لحظه این را نگاه کردم و یک حالت عجیبی به من دست داد - از شدت علاقهای که بهش داشتم - به وضوح دیدم که این نمیتواند همینجوری الکی به وجود آمده باشد. یک حسی را - خوب نوشته - سعی میکند که بیان کند. به اجزای این بچه نگاه میکرد، با یک حالت عاشقانهای این بچه را نگاه کرد و یقین کرد که همینجوری چنین چیز جالبی به وجود نمیآید. میگوید مثلا به گوشش دقت کردم... این چیزی نیست که بشود با استدلال گفت، این حسی است که در آن لحظه به این آدم دست میدهد. و این چیزی است که حداقل مقدماتی است که به هر معنایی عاشق شدن، چه عشق مادری، چه عشق پدری، چه عشق مجازی، همه اینها به آدم کمک میکند که آدم تکانی بخورد و یک راهی را بتواند شروع بکند.
و اینها ویژگیهای عرفان دینی است دیگر. و چون متأسفانه در عرفان مسیحی اصولاً رابطه مرد و زن کثیف است و حرام است دیگر در واقع، کسانی که این کار را انجام میدهند یک جوری از یک چیزی خارج شدهاند.
معرفی کتابهای سیر و سلوک
این کتابهایی که حرفش را زدم که میخواهم معرفی کنم. یکیش که همین کتاب «سیروسلوک» مرحوم «بحرالعلوم» است، و کتاب عرفان مورد علاقه علامه طباطبایی بود. من این کتاب را خیلی بهش علاقه داشتم و دارم چون خیلی به قرآن نزدیک بود. من همیشه نسبت به چیزهایی که از قرآن دورند با شک و تردید نگاه کردم و میکنم. این کتاب چون همه چیزش، همه اصطلاحاتش شبیه قرآن است خیلی جالب است. من اولین چیزی که از عرفان برایم واضح بود که در قرآن هست، مسأله دور شدن از عالم جسمانیت است. همه این کتاب را بخوانید انگار دور شدن از طبیعت، از عالم جسمانی است. تمام این کتاب همین را دارد میگوید. اما بعداً من به کتابهایی که یک زمانی علاقهای نداشتم، علاقمند شدم. این کتابهایی که مقامات میگویند. من اینها را با شک و تردید نگاه میکردم. بهترین کتابی که میتوانم معرفی کنم، کتاب آقای «محسن بینا» است، با نام «مقامات معنوی». ترجمه و تفسیر «منازل السائرین» خواجه عبدالله انصاری است. از این کتابهایی است که در صد مرحله مقامات معنوی را توضیح میدهد. این را اولاً ترجمه کرده، با متن فارسی که کمابیش میشود راحت خواند، متن خوبی برایش نوشته، و اشعار حافظ را هم اضافه کرده. این کتاب خوبی شده برای این که خواندنش راحت است، کتاب سالمی است، و خوب این آقای بینا را هم من میشناسم آدم خیلی خوبی است، و یکی از خوبیهایش این است که هنوز زنده است! پسرش هم فکر میکنم در دانشگاه صنعتی شریف استاد است. پسرش هم آدم عارف و درویش حتی یک جوری، این تیپی... نمیدانم.
من که هیچ توصیهای برای کتاب دیگری ندارم، به غیر از این که واقعاً احساس میکنم که به همین دلیل که اعتقاد به قرآن دارم، فکر میکنم که همین است دیگر؛ اگر راهی باید طی بشود، همین است که در قرآن نوشته و اینها هم نوشتهاند. ولی چون آدمهای زیادی هستند که یک مدت—یکی از ویژگیهای بشر این است که ما هر سال که میگذرد عجولتر میشویم. من یک بار یک جوکی دیدم خیلی خوشم آمد. یک پدر و مادر را کشیده بود در پسزمینه، و دو تا دختر کوچولو را در ساحل کشیده بود که داشتند با هم شنبازی میکردند. یکیشان به آن یکی میگفت: «من که هیچوقت بچهدار نمیشوم، میگویند نه ماه طول میکشد تا دانلود بشود!!»
واقعاً الان این حس، سرعتی که ما لازم داریم برای انجام کارها، چقدر بیشتر شده از آن به اصطلاح ضربان زندگی که در صد سال پیش بوده. الان یکی از مشکلات بچهدار شدن این است که طول میکشد، کی حوصله دارد؟ نه ما باید بایستد که این دانلود بشود. این است که چون ممکن است شما آدمهایی شده باشید که حوصله ندارند بایستند تا کلمات دانلود بشوند، من این کتاب را دفعه قبل هم آوردم معرفی کردم. این کتاب خیلی سادهای است، به نظر من چندان ربطی هم به عرفان ندارد، بیشتر همان دمبل زدن روی آگاهی است. ولی اگر یک نفر خیلی بخواهد که یک جرقهای بزند، یک کتابی است به نام «کار کردن»، اثر «وست گرید»، «انتشارات جیحون» معمولاً این جور کتابها را دارد. یک کتابی است بر اساس کارهای گرجیف و اسپنسکی. متنش را بخوانید، بعضی از تمرینهایش ممکن است کاملاً به نظرتان عجیب و غریب و چیزهای جالبی نرسد. یک تمرینی خوشتان آمد، دوست داشتید انجام بدهید، خب. فکر کنید دارید دمبل میزنید! به نظر من خیلی ربطی به عرفان ندارد، ولی مثلاً حرف از عرفان شیمیایی زدم، یک نفر در کلاس گفت اشکال ندارد حالا یک بار... تجربه عرفانی است دیگر! به جای عرفان شیمیایی این را بخوانید، این سالمتر است! ولی بخوانید میبینید که چقدر دور است از چیزی که ما بهش میگوییم عرفان. یک جور تمرینهای بالا بردن سطح آگاهی.
خب، من دیگر چیزی نمیخواستم بگویم. خوب این موضوع شمای کلی عرفان اسلامی تمام شد، نمیدانم حالا شاید یک جلسه دیگر داستان را ادامه بدهیم.
۞ فَـَٔامَنَ لَهُۥ لُوطٌۭ ۘ وَقَالَ إِنِّى مُهَاجِرٌ إِلَىٰ رَبِّىٓ ۖ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ
پس لوط به او ايمان آورد و [ابراهيم] گفت: «من به سوى پروردگار خود روى مى آورم، كه اوست ارجمند حكيم.»
قُمِ ٱلَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًۭا
به پا خيز شب را مگر اندكى،
نِّصْفَهُۥٓ أَوِ ٱنقُصْ مِنْهُ قَلِيلًا
نيمى از شب يا اندكى از آن را بكاه،
إِنَّ نَاشِئَةَ ٱلَّيْلِ هِىَ أَشَدُّ وَطْـًۭٔا وَأَقْوَمُ قِيلًا
قطعاً برخاستن شب، رنجش بيشتر و گفتار [در آن هنگام] راستينتر است.
۞ وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍۢ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًۭا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ
و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود، و وى آن همه را به انجام رسانيد، [خدا به او] فرمود: «من تو را پيشواى مردم قرار دادم.» [ابراهيم] پرسيد: «از دودمانم [چطور]؟» فرمود: «پيمان من به بيدادگران نمىرسد.»
أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ ٱلصِّيَامِ ٱلرَّفَثُ إِلَىٰ نِسَآئِكُمْ ۚ هُنَّ لِبَاسٌۭ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌۭ لَّهُنَّ ۗ عَلِمَ ٱللَّهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتَانُونَ أَنفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنكُمْ ۖ فَٱلْـَٰٔنَ بَٰشِرُوهُنَّ وَٱبْتَغُوا۟ مَا كَتَبَ ٱللَّهُ لَكُمْ ۚ وَكُلُوا۟ وَٱشْرَبُوا۟ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكُمُ ٱلْخَيْطُ ٱلْأَبْيَضُ مِنَ ٱلْخَيْطِ ٱلْأَسْوَدِ مِنَ ٱلْفَجْرِ ۖ ثُمَّ أَتِمُّوا۟ ٱلصِّيَامَ إِلَى ٱلَّيْلِ ۚ وَلَا تُبَٰشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَٰكِفُونَ فِى ٱلْمَسَٰجِدِ ۗ تِلْكَ حُدُودُ ٱللَّهِ فَلَا تَقْرَبُوهَا ۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ ءَايَٰتِهِۦ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ
در شبهاى روزه، همخوابگى با زنانتان بر شما حلال گرديده است. آنان براى شما لباسى هستند و شما براى آنان لباسى هستيد. خدا مىدانست كه شما با خودتان ناراستى مىكرديد، پس توبه شما را پذيرفت و از شما درگذشت. پس، اكنون [در شبهاى ماه رمضان مىتوانيد] با آنان همخوابگى كنيد، و آنچه را خدا براى شما مقرر داشته طلب كنيد. و بخوريد و بياشاميد تا رشته سپيد بامداد از رشته سياه [شب] بر شما نمودار شود؛ سپس روزه را تا [فرا رسيدن] شب به اتمام رسانيد. و در حالى كه در مساجد معتكف هستيد [با زنان] درنياميزيد. اين است حدود احكام الهى! پس [زنهار به قصد گناه] بدان نزديك نشويد. اين گونه، خداوند آيات خود را براى مردم بيان مىكند، باشد كه پروا پيشه كنند.