→ بازگشت به داستان آفرینش در قرآن

جلسهٔ ۱۱ · داستان آفرینش در قرآن

کلمه، درخت و واسطه تکوین و تشریع

۱۴,۹۳۶ واژه · ۱۹ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه مفهوم کلمه طیب و خبیث، تمثیل درخت، و هبوط به‌معنای توجه به جسم بررسی می‌شود. تفاوت عرفان هندی، ذن و عرفان اسلامی، و نهایت عرفان به‌عنوان کارگزاری خداوند مطرح می‌گردد.

پاسخ به دو سوال بعد از کلاس

دو تا سوالی که بعد از کلاس پرسیدن به نظر من خوب است که بگویم تو کلاس مثلاً در موردش صحبت بکنیم. یکیش این بود که چرا به قول سوال‌کننده گفت چرا اینقدر به این موضوع غریزه جنسی گیر دادی؟ ایده خودش این بود که فقط به عنوان یک مثال از یک واژه‌ای که مثلاً به چیزی اشاره می‌کند انگار نیست.

خب بعد جوابی که دادم همینی که الان می‌خواهم دوباره تکرار بکنم که یکی اینکه من واقعاً مثال بهتر از این نمی‌شناسم. گفتم اگر مثال بهتر دارید بگویید. یک مثالی که یک جوری هم واضح باشه که نتیجه‌اش محرز است هم اینکه این حالت که یک شاخه‌ای از یک درخت در آن خیلی بدیهی باشه.

بعد از اینکه وقتی این سوال را جواب دادم واقعاً این یکی دو بار روش فکر کردم ببینم مثال بهتر گیر می‌آرم یا نه. به نظر من مثال خوبی است. اگر هیچ دلیل خاص دیگه‌ای هم نداشت باز ممکن بود همین‌جور مرتب این را به عنوان یک واژه خاص بهش اشاره بکنم.

غریزه جنسی به‌مثابه مثال کلمه خبیث

ولی علت دومش این است که خیلی چیز دیگر به اصطلاح مبتلابه. الان این قرن بیست و یکم قرن قرن غریزه جنسیه اصلاً همه‌چیز به شدت به قول هوش این مسائل جنسی کشیده شده. قدیما اصلاً این‌جوری نبوده قبلاً. ما الان یک دوران خاصی را از این نظر داریم می‌گذرونیم و فکر می‌کنم که هی دارد بدتر هم می‌شود.

آن بحثی که می‌کردیم مثلاً این موضوع پورنوگرافی که اصولاً یک چیز جدیدیه و خیلی خیلی چیز وحشتناکی هم هست. بعد روز به روز هم دارد بدتر می‌شود. من یک مقاله‌ای خواندم که در آن نوشته بود که از وقتی که امکان دسترسی به پورنوگرافی از طریق اینترنت فراهم شده یک جهش خیلی بزرگی در این چیز به وجود آمده.

در میزان که درصد آدم‌ها و میزان استفاده‌ای که از پورنوگرافی می‌کنند و توضیحش هم این است که قبل از اینترنت هیچ‌وقت در واقع یک راهی که یک آدم به طور کاملاً خصوصی و دور از چشم دیگران این کار را انجام بده وجود نداشت.

یعنی مثلاً اگر می‌خواستن یک مجله پورنوگرافی تهیه بکنند حداقل باید به یک جایی مراجعه می‌کردن، یک نفر برای‌شان می‌آورد، یک خرید و فروشی انجام می‌شد.

اینکه بدون هیچ واسطه‌ای بدون اینکه هیچ‌کس اطلاع داشته باشه، مثلاً فرض کن حتی مثلاً فیلم و سی‌دی پورنو هم یک جوری چیز است دیگر به هر حال باید یک معامله‌ای. الان یک آدمی که هیچ با هیچ‌کسی تو این زمینه‌ها ارتباطی ندارند می‌تواند تو اینترنت این کار را بکند.

کما اینکه اصلاً این مشکل این است که اینترنت خودش انگار مردم را می‌کشه و مجبور می‌کند. یعنی یک چیزهایی شما هی مرتب تو ایمیل دریافت می‌کنید که شما را دعوت می‌کنند که مثلاً من یک بار یک ایمیلی چند بار ما را آمد من آن ایمیلی که آدم را نمی‌شناسم و عنوانش و این‌ها چیز نیست، این‌ها را نگاه نمی‌کردم.

این موضوع مال وقتیه که هنوز این خیلی متداول نبود. سه چهار سال پیش این اتفاق افتاده. بعد خلاصه یک ایمیلی یک روز آمد که نوشته بود که روز به مدتهاست که به ما سر نزدی. خب من دیگر با اینکه این آدم اسمش آشنا نبود ولی رفتم ببینم این کیه که مرا به اسم می‌شناسه.

و آن موقع اولین بار الان که این چیزها را می‌بینم کار را زیاد می‌کنند. که از روی مثلاً من فرض کن آدرس ایمیل و این‌ها خب می‌توانند رفتم خلاصه وصل شدم دیدم بله دیگر نوشته که قیمت‌ها چقدره و نمی‌دانم چقدرش مثلاً فری و یک سری سایت‌هایی بود که همین‌طور مطلقاً مثلاً اختصاص داشت به چیزهای پورن.

در هر حال اینترنت هم یک چیزی برای رشد غریزه جنسی یک خدمات ویژه‌ای دارد ارائه می‌دهد. من مجدداً این را این اصطلاحی که من هی مرتب به کار می‌برم می‌گویم غریزه جنسی وجود ندارد. می‌خواهم به یک جا افتاده دیگر منظورم چیست.

این واژه معنایش این است که یک غریزه‌ای وجود، غرایزی وجود دارند بعد یکی از غرایز غریزه جنسیه. من از منکر این هم که چنین غریزه‌ای وجود دارد. میل جنسی وجود دارد ولی غریزه جنسی وجود ندارد. میل جنسی هم به عنوان یک شاخه‌ای از یک درخت بزرگ وجود دارد که منجر به تشکیل خانواده و خیلی چیزهای دیگر می‌شود.

شاخه‌های دیگه‌ای مثلاً بعد کاری که در واقع در قرن بیست و یکم انجام شده این است که هی مرتب این میل جنسی خلوص پیدا کرده دیگر. یعنی بدون یک یک نوع در واقع احساساتی بدون اینکه هیچ آن شاخه‌های دیگر در بین باشند هی در واقع پورنوگرافی واقعاً با یکی چند تا از برگ‌های این شاخه مثلاً دارد کار می‌کند.

تازه برگ‌هاش هم ممکن است موهومی باشن، اصلاً واقعاً وجود نداشته باشند. اینکه ما کلاً هی داریم در این شاخه خاص پیش می‌ریم، این اصلاً چیز حالا نیست. بنابراین این مثال مثال خوبی است. ولی واقعاً حالا من باز تأکید می‌کنم که مثال بهتر از این هم برای این مفهوم چیز ندارم.

یعنی اینکه چه جوری یک درخت خوبی را مثال بزنم، چه جوری ارتباط بدهم به اینکه معصیت مثلاً چه جوری ممکن است باعث بشود که یک کلمه خبیث ایجاد بشود. میل جنسی، غریزه جنسی این‌ها کلمات خبیثی‌ان که من ازشان دارم استفاده می‌کنم برای توضیح دادن مفهوم کلمه خبیث. این یک نکته.

چرا انسان باید جسم داشته باشد

یک سؤال دیگر هم یک نفر در مورد این پرسید که این توضیحی که من دادم که چرا انسان باید جسم داشته باشه به دلیل اینکه مثلاً عالم اجسام عالمیه که در آن ارتباطات برقرار می‌شه، همه می‌توانند مثلاً شما می‌توانید یک چیزی بنویسید و اطلاعات در آن می‌تواند منتقل بشود در حالی که مثلاً تو عوالم بالاتر رابطه مستقیم ممکن است نشود ایجاد کرد.

همین الان که من دارم حرف می‌زنم، معانی‌ای را که در واقع درک می‌کنم دارم تبدیل به یک چیزهای فیزیکی می‌کنم. روش انتقال این است دیگر. من باید همه چیز رو، معانی را تبدیل به چیزهای جسمانی بکنم و این عکس‌ها. این چیزهای فیزیکی، مثلاً این صوت در منتقل می‌شه، شما این‌ها را با حسگرهاتون می‌گیرید، دوباره تبدیل می‌کنید به معنی.

در واقع یک جوری انگار آن کف آن هرم جاییه که همه، همه چیز در آن منتقل می‌شود. به‌اضافه اینکه حالا دارم این را تکرار می‌کنم برای اینکه آن سؤال‌جوابی که شد، نهایتاً من یک توضیحی دادم که تو کلاس نگفته بودم.

آن هم این است که در این تقسیم‌بندی‌هایی که داشتم، من توضیح، یک توضیح دیگر هم در حقیقت دادم که همه موجوداتی که تو این هرم هستند انگار اشراف دارند به این کف هرم. همه به عالم اجسام، اگر حتی جسم نداشته باشن، انگار مشرف به عالم اجسام هستند.

بنابراین می‌بینند آن اتفاق‌های آن پایین را. یعنی یک فقط مسئله انتقال در واقع نکته اصلی‌اش این است که آن کف در واقع چیز دیگه، پایین‌ترین سطحه که همه، ممکن است من به بالا، بالای خودم تو آن هرم چیز، هستی دسترسی نداشته باشم ولی هر جایی که باشم به چیزهای زیر خودم دسترسی دارم.

بنابراین عالم اجسام یک جوری ویژگی‌اش این است که در دسترس همه هست برای خاطر اینکه کف. و این توضیح اضافه‌ای که دادم این است که در حکمت و به‌اصطلاح فلسفه قدیم، حتی در عالم اجسام که به چهار تا عنصر مثلاً قائل بودن، حالا این کلمه عنصر را ما به معنای دیگه‌ای به کار می‌بریم.

در واقع همان چیزی که ما الان می‌گوییم ماده سه حالت، گاهی اوقات می‌گویند چهار حالت داره، مثلاً به‌صورت جامد، مایع، گاز و الان پلاسما را هم بعضی‌ها معتقدن که باید به‌عنوان یک حالت چهارم ماده در نظر گرفت، این همان تقسیم‌بندی قدیمی خاک، آب، هوا و آتشه دیگر.

که آن‌ها در واقع وقتی کلمه عنصر را به کار، ما الان عنصر را به‌عنوان یک چیز دیگه‌ای به کار می‌بریم در شیمی. آن‌ها در واقع معنی حالت‌های ماده را این‌جوری اسم‌گذاری می‌کردند و واقعاً وقتی می‌گفتند خاک، منظورشون مثلاً خاک کشاورزی نبود، همین حالت خاکی بودن.

آب هم منظورشون آب نبود، هر چیزی که سیال باشه، به‌صورت مایع باشه را منظورشون بوده الی‌آخر. در طبیعت، طبیعیات و حکمت قدیم، حتی بین خاک و بین این چهار عنصر تو این هرم، ترتیب قائل بودن. اینکه خاک کف، چیزی از همه هسته را پایین‌تر، خاکه، بعد بالاتر مثلاً چیز از نظر مثلاً وجودی، مایعات و گازها و بعد آتش در رتبه‌های بالاتر.

که تو همین حالت‌های به‌اصطلاح جسمانی هم رتبه‌بندی قائل بودن. من می‌خواهم این را به این اشاره بکنم که واقعاً با این نکته‌ای که تو قرآن آمده این سازگار هست این تقسیم‌بندی.

که یک جوری شیطان وقتی که می‌گوید که مرا از آتش خلق کردی و آن را از خاک، بنابراین من برترم، انکار نمی‌شود که این دارد یک چیز، یک این نکته که آتش مثلاً انگار یک جوری از نسبت به خاک برتری دارد را انکار نمی‌شود.

جوابی که داده می‌شود یک چیز دیگه‌ست. این می‌گوید از تو اشتباه داری می‌کنی. اینکه تو مثلاً چیز نیستی، اینکه اولاً خب یک چیزهایی هست که نمی‌دونی و بعد هم اینکه به شیطان گفته می‌شود که تو مثلاً در مقام نیستی که بخوای تکبر بکنی مثلاً به این نحو، من بالاتر از آن هم.

به‌هرحال شیطان دارد به یک چیزی انگار اشاره می‌کند. همین که مثلاً تو قرآن آمده که همه موجودات انگار انسان را می‌بینن، شیاطین انسان را می‌بینند ولی شما این‌ها را نمی‌بینید. یک جوری اشراف انگار دارند دیگر با این چیز.

این ما در واقع جسممون از آن کف دیگه، انتهای عالم هستی، پست‌ترین و پایین‌ترین چیزی ممکن است داریم که همه بهش اشراف دارند. بنابراین مثلاً تو قرآن آمده که وقتی که قرآن نازل می‌شه، این موجوداتی که در قرآن به اسم جهان‌شناختی‌شان، این‌ها قرآن می‌شنوند و به همدیگر خبر می‌دهند که هم‌چنین چیزی نازل شده.

اگر مثلاً فرض کنید در این عالم جسمانی در یک لول بالاتری قرآن نازل شده بود، همه خبردار نمی‌شدند ولی الان همه خبردار می‌شوند. و این را گفتم بد نیست که من خیلی نمی‌خواهم روی این عقیده حکمت به اصطلاح قدیمی که خاک، آب، نمی‌دانم هوا، آتش یک رتبه‌بندی‌ای دارند تأکید بکنم.

ولی به نظر چیز می‌رسد دیگه، به نظر معقول می‌رسد با این توضیح‌هایی که من دادم که این خلقت انسان از خاک نشانه‌ی این است که ما یک بخشی از وجودمون به پایین‌ترین مرتبه‌ی هستی واقعاً تعلق دارد و این ضرورت داشته برای خاطر آن وظیفه‌ای که ما قرار است به عنوان خبردهنده‌ی چیزهایی که درک می‌کنیم به دیگران بازگو کنیم.

این دو تا نکته که از سؤال‌هایی که بعد از جلسه از من پرسیده شد.

مرور مفهوم کلمه در جلسه قبل

خب، من چیزی که از جلسه‌ی قبل و جلسات قبل می‌خواهم تکرار بکنم این است که تو جلسه‌ی قبل نهایتاً فکر کنم یک بخش عمده‌ای از بحث را بهش اختصاص دادیم، می‌خواهم یادآوری بکنم این است که این حرف‌هایی که در مورد کلمه زدم که همیشه گفتم و دفعه‌ی قبل هم باز مفصل‌تر توضیح دادم ولی تکرار کردم که خیلی راضی نیستم از توضیحی که در مورد کلمه می‌دهم. فکر می‌کنم که خیلی شاید مفهومش باز عمیق‌تر از آن چیزی است که من دارم می‌گویم.

ولی نهایتاً جلسه‌ی قبل چیزی که بهش رسیدیم و فکر می‌کنم توضیحی که دادم کلمه‌ی یک چیزی شبیه به واژه‌هایی که ما به کار می‌بریم شبیه مفهوم کلمه تو قرآن هست، این که خود همین واژه‌ی مفهومه. یکی حالت‌های ذهنی را مثلاً شاید ما یک جوری کلمه نزدیک به مفهوم حالت ذهنیه.

حالت‌های ذهنی پایداری که ما توشون قرار می‌گیریم یا شبیه آن عبارتی که عرفا به کار می‌بردند تحت عنوان مقام. مثلاً وقتی تو قرآن از مقام کلمه‌ی صدق یا کلمه‌ی تقوا اسم برده می‌شه، این‌ها در عرفان سنتی ما تحت عنوان حالات می‌خواهند بگویند حالات عرفانی یا مقامات عرفانی.

مخصوصاً مقامات آن حالت‌های پایداری هستند که عرفا مثل مرحله به مرحله طی می‌کنند. این‌ها چیزهایی که شبیه به ما در فرهنگ خودمان داریم و نزدیک‌اند به مفهوم به معنی واژه‌ی کلمه تو قرآن. اینکه وقتی مثلاً گفته می‌شود که حضرت عیسی کلمه است. مثل اینکه حضرت عیسی یک مفهومیه.

یک جایگاهی در عالم هستی داره، وجود داشته که حضرت عیسی در واقع کسی که آن جایگاه را پر کرده، حالا ما به اسم عیسی می‌شناسیمش.

من از توضیح‌هایی که دادم، از تمثیل معروفی که در قرآن برای کلمه هست که کلمه را با درخت تمثیل کلمه‌ی طیبه و خبیثه که دارد می‌گوید با دلم این را توضیح دادم که چرا، چه شباهتی بین کلمات طیبه با و کلمات خبیثه با درخت وجود دارد.

تمثیل کلمه و درخت در قرآن

آن‌جوری این شباهت بین کلمه و درخت تو قرآن جاهای دیگر هم تکرار می‌شود. من چون بعداً ممکن است باز یک اشاره‌ای به این شباهت بکنم، گفتم بد نیست که این هم یک تأکیدی بکنم.

مثلاً بگذارید یک مورد دیگه‌ای که وقتی حرف از کلمات بحث درخت پیش می‌آد، در یک جاییه که تو قرآن دارد حرف از این می‌زند که کلمات الهی خیلی زیادن. نمی‌دانم کسی آیه الان تو ذهنش هست که می‌گوید که اگر بخواهید کلمات الهی را بنویسید این‌ها تمام نمی‌شود. اگر همه‌ی درختان قلم بشوند و همه‌ی دریاها مرکب بشن، شما باز نمی‌توانید.

اینکه باز حرف از کلمات که هست، از درخت‌ها مثلاً یک جوری تو بحث‌ها آ، چرا؟ ربط دارد. ربط دارد. کیفیت مثلاً آ، نه. ارتباطش این است که نه، ارتباطش این است که عالم، این عالمی که ما داریم می‌بینیم که به اصطلاح کف هرم را همه‌مون مشاهده می‌کنیم، این عالم مشترک که ما در آن زندگی می‌کنیم، اصلاً می‌شود گفت این‌ها در واقع صورت، در واقع ارتباطش این است که این‌ها صورت معانی‌ای هستند که در بالا وجود دارند. اینکه این من این شعر خیلی خیلی مصرع زیبای ناصرخسرو را می‌خواهم یاد، می‌گوید صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست.

اینکه اصلاً این درخت‌های واقعی که شما می‌بینید، این‌ها انگار صورت کلمات‌اند. این‌ها ظهور پیدا کرده، یعنی من می‌خواهم این‌جوری بگم، مثل یک استدلال می‌ماند. مثلاً مثل استدلال می‌کنی که اگر کلمات زیاد نبودن اینقدر درخت نداشتیم. این منظورم چیه؟ این است که با پلاستیک و خودنویس این‌ها فرق دارد.

که اصلاً این درخت‌ها به کلمات ربط دارند. ظهور مثلاً یک واژه‌هایی هستند. همه موجودات مثلاً یک جوری یک کلماتی‌ان و درخت‌ها یک جوری جزء کلمات حساب می‌شوند. و اگر کسی ارتباط بین درخت و کلمه را خوب فهمیده باشه، نزدیک‌ترین چیزی که تو عالم جسمانی به کلمات وجود دارد درخت، همه چیز کلمه است.

حیوانات هم مثلاً کلمات‌ان. ولی درخت یک جوری انگار یک ظهور و چیز بیشتر واضحی دارد که چه ارتباطی با کلمه دارد. چرا درخت مثلاً یک کلمه است؟ بنابراین این معنی پیدا می‌کند که در این تمثیل از درخت استفاده شده. یک خورده بله. بله نه من می‌گویم که در قرآن این‌جوری است.

درخت تمثیل کلمه است. ظهور، مثلاً وقتی که چرا وقتی که دارد از کلمه‌ای یاد می‌شود و مثال زده می‌شه، مثال به درخت زده می‌شه؟ اگر درخت شاید نزدیک‌ترین چیزی است که به کلمه به معنای مثلاً تو عالم هست، در این لول پایین داریم.

اینکه یک جوری ساختارش مثلاً با کلمه اصلاً منطبقه. من احساسم این است که بی‌ارتباط نیست آنجا که حتی دارد حرف از این می‌زند که کلمات زیادن، یک جوری می‌خواهد بگوید که مثلاً یک حالت استدلالی پیدا می‌کند که درخت‌ها مثلاً یک جوری برای زیاد بودن درخت‌ها نشانه زیاد بودن کلمات هست.

واقعاً هست. که از آن به نتیجه می‌رسد که خب پس درخت هم یک نوع می‌خواهم پایه و اساس این بله. که چرا هرچه که می‌آی آها. دستوری کلمه خودش را دارد. مثلاً من نمی‌دانم شما چگونه می‌فهمید که حضرت عیسی کلمه است. یعنی چی؟

شما این را سعی کنید بفهمید. بعد همه چیز کلمه است دیگر.

کلمات تکوینی و تشریعی

من نمی‌دانم همه چیزهایی که در عالم تکوین هست شما ما دو تا چیز داریم. یک عالم تشریع داریم، یک عالم تکوین. خب؟ یعنی چه اطلاعات توش؟ نه ولی مسئله چیز دیگر. مسئله وضوحِ عیسی هم وضوح دارد. ببین نه واقعاً این‌جوری نیست.

یعنی این کلمه بودن در مورد حضرت عیسی یک وضوحی دارد که در مورد من و تو ندارد. همان چیزی که من گفتم. اینکه مثلاً فرض کن اگر یک جایی در یک هرمی یک جاهای خالی‌ای باشه تو ممکن است خیلی متوجه ولی اگر قله‌اش مثلاً خالی باشه، تو یک جوری متوجه این که اینجا یک چیزی کمه می‌شی.

اینکه حضرت عیسی یک جایگاه ویژه‌ای در بین همه انسان‌ها دارد. یک موجودی که من دفعه قبل سعی کردم توضیح بدهم که قبل از ظهور حضرت عیسی هم آدم‌هایی که آگاه بودن می‌دونستن که چنین انسانی می‌آید. که همه ما همین‌جوری هستیم. یک جایگاهی به هر حال در عالم داریم.

ولی من فکر نمی‌کنم مثلاً کسی متوجه این که یک آدمی مثل تو به وجود می‌آید قبلاً شده باشه. من می‌خواهم بگویم کلمه بودن در حضرت عیسی یک ظهور خاصی دارد. که به همه موجودات به نظر می‌آید که خب چیزن دیگه، جزو کلمات تکوینی‌ان.

ولی اینکه معنی‌شون چیه، حضرت عیسی انگار یک معنی مشخصی دارد. این اونیه که می‌شود در حضرت عیسی را می‌شود در یک عبارت خیلی کوچیکی شاید تعریف کرد. من می‌گویم که حضرت عیسی همونیه که طبق تعریف مثلاً یک جمله می‌گویم و دقیقاً ما حضرت عیسی را با این جمله مشخص می‌کنیم.

ولی این ماها را نمی‌شود. تو سعی کن خودتو تعریف کنی. یک کتابم بنویسی آخر معلوم نمی‌شود که چه هستی و از کجا اومدی. کلمه کفر را دارد. مثلاً یک سری شخص به نظر می‌آید وقتی حرف از کلمه است بیشتر چیز دیگر.

یک این کلمه یک چیز مشترک، اول این را دقت بکنید کلمه یک چیز مشترک بین تشریع و تکوین به وجود می‌آید. یعنی هم در کلمات تکوینی داریم، کلمات تشریعی هم داریم. خب؟ یک جوری مثل اینکه اصلاً این کلمات یک جوری واسطه‌ای بین این دو تا عالم‌ان.

تو وقتی که این کلمه را در قرآن به کار می‌بری، به یک چیز تکوینی دارد اشاره می‌کنه، به یک چیزی که هست. این که اسم هر کلمات اسم دارند. خب یعنی یک لول اون‌ورتر مثلاً حضرت عیسی می‌گوید که کلمه‌ایه که اسمش عیسی‌ست. کلمات یک جوری بینابین این اسم و عالم تکوین‌ان.

نمی‌دانم. من فقط می‌گویم کلمه استیت، یعنی مثلاً یک چیزی در عالم تکوین وجود داره، تبدیل به یک چیزی می‌شه، مثلاً در وجود من یک انعکاس پیدا می‌کند و بعداً روش یک اسم می‌ذارن.

که به هر حال، من نمی‌خواستم این بحث را بکنم، چون این مثالی که زدم یک خورده، من برای دهمین بار می‌گویم که احساس نمی‌کنم که مفهوم، معنی کلمه را خیلی خوب می‌فهمم که بخواهم در موردش خیلی واضح بحث بکنم. ولی این چیزهایی که دارم می‌گویم بی‌ربطه با معنی کلمه نیست. احساس می‌کنم یک خورده پیچیده‌تر، یک خورده مثلاً عمیق‌تره.

پیچیده‌تر نه، عمیق‌تره. در مورد این آیه قبل ابراهیم. آها. به آن را در این جلسه اگر بحث نکردم بعداً یادآوری کن. فکر می‌کنم می‌رسیم در موردش بحث بکنیم.

کلمات طیب و خبیث و مفهوم قرار

بعد اینکه واژه‌های خوب، واژه‌های طیب و واژه‌های کلمات طیب و کلمات خبیث وجود دارد. اینکه شما همین‌جوری معنی بکنید که در وجود ما یک حالت‌هایی وجود دارد که این‌ها حالت‌های پاکن و حالت‌های ناپاک هم وجود دارد.

مثلاً من به عنوان یک مثالی که به همان مثال غریزه جنسی مربوطه، میل جنسی بدون مثلاً آن شاخه خالی‌ش یک کلمه خبیثه، در حالی که کل آن درخت، مثلاً عاشق شدن همراه، یعنی آن میل جنسی همراه با زیبایی‌شناسی، همراه با تشکیل خانواده و مولد بودن یک انسان، این‌ها یک کلمه پاکن.

یعنی کسی که این حالت در آن مستقر بشه، این میل جنسی تنهایی نیاد، همراه با همه آن حالت‌ها، کل درخت بیاد، یک حالت پاک دارد و حالت‌های پاک به سمت خداوند عروج می‌کنن، بالا می‌رن، در حالی که حالت‌های خبیث، میل جنسی شما را در محضر خداوند نمی‌بره، ولی عشق و چیزهایی که به اصطلاح آن حالت عشق، حالت میل به تشکیل خانواده و الی آخر، این شما را به محضر خداوند می‌برد.

همه می‌گویند می‌بره، دیگر همه کسی مخالفه به این نیست. واقعاً من فکر می‌کنم همه عرفا در عرفان اسلامی این خیلی چیزه، خیلی تثبیت شده‌ست که حتی همین عشق مجازی مقدمه خوبی است برای اینکه انسان به عرفان برسه، برای خاطر اینکه نزدیکی به یکی از این کلمات طیبه‌ست که انسان را مثلاً یک حالت عروج به آدمیزاد می‌دهد دیگه، کسی که عاشق می‌شود احساس می‌کند یک جوری انگار وارد یک مرحله بالاتری از هستی شده.

یک چیزهایی درک می‌کند که تا حالا نمی‌فهمیده. بعد من نکته دیگه‌ای که از آن آیه تأکید کردم، این مفهوم قرار و عدم قرار، که کلمات طیب مستقر می‌شوند تو وجود انسان. عشق تو وجود یک نفر مستقر می‌شه، ممکن است تا آخر عمرش این حالت را حفظ بکنه، از صبح که پا می‌شود تا شب آن حالت را دارد.

ولی میل جنسی یک چیزی است که می‌آید و می‌رود. شما نمی‌تونید، یک انسان نمی‌تواند در تمام مثلاً طول روز چیز داشته باشه، میل جنسی داشته باشه. مثلاً یک چیزی است که شما باید مثلاً با آگاهی خودتان کنترل بکنید که این باقی بمونه.

این چیزی نیست که در انگار در وجود شما مستقر شده. هی باید مثلاً محرک‌هایی وجود داشته باشه تا این کلمه خبیث را سر جای خودش نگه دارد.

مثلاً حالت‌های خبیثی که در نتیجه استفاده از مواد مخدر به وجود می‌آد، و مثلاً فرض کنید که حالا هر جور ماده مخدر، مستی‌ای که در اثر مثلاً الکل به وجود می‌آد، دائمی نیست دیگه، یک چیزی است می‌آد، یک نفر باید هی مثلاً یک محرکی را تکرار بکند تا این حالت بمونه.

خود به خود نیست که دیگر در وجود یک نفر مستقر بشود. ولی حالت تقوا، حالت صدق، این کلمه تقوا، کلمه صدق، این‌ها کلماتی هستند که در یک نفر که به وجود می‌آد، یک جوری مستقر می‌شه، مثل اینکه حالت، حالت‌های طبیعی هستند.

اینا، این‌ها نشان می‌دهد که کلمات طیب با آن چیزهای فطری، با حالت‌های طبیعی انسان، مثل اینکه این‌ها حالت‌های، منتال استیت‌های پایداری هستند که با وجود ما سازگارن. ما توشون وقتی قرار می‌گیریم، مستقر می‌شویم و دیگر حالا یک نیرویی باید بیاید ما را از این‌ها دور بکند.

ولی تو حالت و حالت‌های ذهنی‌ای وجود دارند که شما باید با یک فشاری آن را تو آن حالت ذهنی خودتان را ببرید و نگه دارید. این مفهوم قرار داشتن و عدم قرار که در مورد کلمات خبیث و طیب در قرآن گفته می‌شه، به نظر من مهم است برای اینکه اصلاً این مشخص‌کننده این است که چه کلماتی خبیثن، چه کلماتی طیب هستند.

حالت‌هایی که می‌آیند و می‌روند و مستقر نمی‌شن، این نشانه خباثت‌شونه. طیب، خبیث نباشن، به طور طبیعی وقتی شما به آن حالت می‌رسید، مستقر می‌شوید در آن حالت. یعنی مستقر شدن یعنی شما دیگر زحمتی نباید بکشید که مثلاً در حالت صدق قرار بگیرید. برای دروغ گفتن، برای مثلاً حالت‌های کاذب داشتن، شما هی باید مثلاً به یک موهوماتی متوسل بشوید.

به طور طبیعی انسان یک موجودیه که انگار کشیده می‌شود به اینکه حالت، نه من باید با خودآگاهی خودم اراده بکنم که دروغ بگویم. حالت طبیعی من راست گفتنه. واضح نیست این؟ ما مثلاً توی، ما انسان به طور طبیعی راست می‌گوید مگر اینکه به یک دلیلی بخواهد دروغ بگوید دیگر.

به خودش مثلاً، بعضیا برعکسن، شما. به طور طبیعی دروغ می‌گویند مگر اینکه به یک دلیل خاصی یک روزی یک چیزی راستشو بگویند. ولی واقعاً این‌جوری است. من فکر می‌کنم تمرین هم یک نفر بکند نمی‌تواند حالت طبیعی خودش را تست بکند.

این به طور طبیعی انسان وقتی ازش یک سوالی می‌کنن، این‌جوری دارد می‌گه، راست می‌گوید مگر اینکه با خودآگاهی خودش، یعنی این بلای سر خودش می‌آورد که اینجا مثلاً من راستشو نگم، دروغ بگویم. خب، خب.

این‌ها این بحث‌های جلسه قبل را من این موضوع کلمه را هی، من معمولاً وقتی یک چیزی را خوب توضیح نمی‌دم، راضی نیستم، هی تکرار می‌کنم که لااقل حالا با تکرارش شما یک چیزی بفهمید.

بیشتر از دفعه قبل. من تو این جلسه وصل داشتم و هنوزم دارم و اینکه برگردم، یک چیزی را که در واقع سه جلسه قبل بهش رسیدیم، من گفتم که می‌خواهم بگویم و بعد گفتم خب حالا می‌ذارم برای جلسه بعد، ولی دو جلسه بعدش این موضوع را نگفتم، گفتم که می‌خواهم یک طرح کلی از اینکه عرفان اسلامی چیست بگویم.

آخر جلسه بهش رسیدیم، چون وقت نبود دیگر ازش رد شدیم. یک دلیلی داشت که تو دو جلسه قبل هم که من در موردش بحث نکردم، حالا دلیلشم شاید گفتم. ولی الان می‌خواهم برگردم در واقع یک چیزهایی که آخر سه جلسه قبل گفتم را یک خورده یادآوری بکنم و برگردیم به اینکه، من احساس می‌کنم یک خورده دور شدیم از داستان دیگر.

سه جلسه قبل چیزهایی در مورد داستان گفتم، بعد به اینجا رسیدیم و دو جلسه است که خیلی دیگر ارجاعی به داستان من نمی‌دم و فکر می‌کنم که حالا دلیلشم شاید روشن بشود که چرا این‌جوری شد.

هبوط: توجه به جسم و اخراج از بهشت

بگذارید آن چیزی که آخرین چیزی که از داستان گفتیم و به این بحث‌ها کشیده شدیم این بود که موضوع هبوط از،، یعنی اخراج انسان از بهشت به دلیل توجه به جسم بود. سعی کردم بگویم که داستان این را دارد می‌گوید و سعی کردم که توجیه بکنم که چرا این‌جوری است. چرا توجه کردن به عالم اجسام باعث هبوط شد؟

اینکه انسان را به این دلیل اخراج کردن، اینکه مراحلش این‌جوری بود که شیطان انسان را به معصیت دعوت کرد، انسان معصیت کرد، بعد متوجه جسم شد و این توجه به عالم اجسام باعث اخراج از بهشت شد.

یعنی واسطه‌ای بین معصیت کردن و اخراج از بهشت این بود که انسان متوجه عالم جسمانی، در واقع جسم داشتن خودش شد و نمی‌دانم واقعاً نمی‌خواهم این را خیلی تکرار بکنم که توضیح من دقیقاً چه بود که چه جوری این اتفاق می‌افتد چرا؟ چرا معصیت به توجه به عالم اجسام منجر می‌شود و چرا متوجه عالم اجسام شدن به معنی اخراج از بهشت هست؟

کسی یادش هست این مختصر به اینکه این نکته‌های اصلی چه بود؟ چطور معصیت، چرا معصیت باعث توجه به عالم جسمانی می‌شه؟ شد و چرا توجه به عالم جسمانی یک جوری معادل با اخراج شدن از بهشت بود؟ ما اخراج شدیم.

متوجه یک چیزی، معانی خیلی زیبایی می‌دید و مثلاً یک دفعه وقتی این معصیت را انجام داد و متوجه خودش شد، درجه تمایزش را از بقیه، یک جوری آن موقع احساس وحدت می‌کرد، بعد این متوجه تمایز شدن، کلاً از آن لول وحدت می‌آد، سطحش می‌آید پایین، باید مثلاً بیاید در عالم، برگرده. خب، که اصلاً متوجه جسم، یعنی یک جوری غرق در معانی انگار بود دیگر.

من یک مثالی جلسه قبل می‌گفتم، می‌گفتم مثلاً مثل اینکه آدم یک جایی در یک سالنی نشسته، در یک سالن تاریکی، دارد از اول عمرش فقط آن فیلم را نگاه کرده و فقط متوجه این اتفاق‌هایی که دارد اینجا می‌افتد و اصلاً متوجه این سالن و این آپارات و نمی‌دانم آپاراتچی و هیچی نیست.

و توجه کردن به این چیزها یک جوری در واقع به معنی عدم توجه به آن معانی دیگر. یک دفعه، یک دفعه انگار ما یک عالمی را کشف کردیم که این‌ها چیز نبودن، این‌ها معانی‌اش برای ما روشن نبود، ارتباطش، همین الان هم شما معنی، معانی مثلاً فرض کنید کلمات تکوینی که می‌بینید، به هر حال خودتان را نمی‌فهمید.

بنابراین این‌ها را به عنوان یک چیزهای متمایز از همدیگر درک می‌کنید. ارتباطش را با این هرم، با خداوند، چیزها دیگر درک نمی‌کنید دیگر. یعنی دیگر آن حالتی را که از اول مثلاً انسان داشت، نتونست حفظ بکند. مواجهه با و این دلیلش چه بود؟ برای اینکه انگار با یک چیز یک بار با یک چیز بی‌معنی مواجه شدیم.

بگذارید با همان مثال خودم استفاده بکنم. تا وقتی که مثلاً فرض کنید به طور طبیعی انسان دارد رشد می‌کنه، هیچ مشکلی با مسائل جنسی ندارد. این‌ها به طور طبیعی در لول‌هایی رشد می‌کنند و نهایتاً هم منجر به مثلاً عشق و تشکیل خانواده و این‌ها می‌شود و همه چیزش معنی دارد.

ولی حالا اگر یک نفر بیاید مثلاً در یک سن پایینی یک تصویر پورنو ببیند یا یک کار معصیت مرتکب بشه، در این رشد طبیعی که داشته اتفاق می‌افتد اختلال ایجاد می‌شود. یعنی من می‌خواهم بگویم یک حالتی در انسان به وجود می‌آد، یک حالت خبیث که این نباید به وجود می‌اومد.

مثل اینکه میل جنسی خالصش یک نفر تجربه بکند. این چیزی است که شما را از آن حالت وحدت درمی‌آره دیگر. یعنی ما استیت‌هایی داریم در وجود خودمان می‌توانیم استیت‌هایی را در واقع به وجود بیاریم که این‌ها استیت‌های معنی‌دار خوبی که ما بتوانیم به در آن استیت‌ها خودمان را در محضر خداوند ببینیم نیستند.

بنابراین به خود ما را از وحدت دور می‌کنند. یعنی معصیت کردن مرا به من این حالا با اصطلاحات این جلسه قبل گفتم این‌جوری می‌شود توضیح داد. همین چیزی که شما گفتید.

من تا وقتی که با کلمات با حالت استیت‌ها خوب سروکار دارم خب همه چیز را دارم در واقع با معنی می‌بینم و معنی همه چیز را می‌فهمم و همه چیز را ارتباطش را با خداوند می‌فهمم. بنابراین اصلاً می‌توانم به تمایزات توجه نکنم. مثل اینکه من یک موجودی هستم فقط با خداوند سروکار دارم. یک چیزهایی دارد به من نشان می‌دهد.

این‌ها همه چیزهای خوب و جالبیه و من انگار یک جوری دارم از همه این‌ها تغذیه می‌کنم. همه چیز خیلی خوب است. وقتی که یک استیت در یک استیتی قرار می‌گیرم که جزو استیت‌های خبیثه و طیب نیست و به سمت خداوند بالا نمی‌ره، من اینجا یک دفعه یک چیزی به وجود می‌آید دیگر. یک وقفه‌ای به وجود می‌آید.

یک چیز بی‌معنی دیدم و این مرا باعث می‌شود مثل اینکه یک لحظه فیلم قطع بشود و من متوجه بشوم در سالن سینما هستم. بعد متوجه بشوم ای وای همه این چیزهایی که من داشتم می‌دیدم یک چیز دیگه‌ای مثلاً تحقق جسمانی دارند و بعد هزار تا چیز دیگر ممکن است ببینم که این‌ها هیچ‌کدوم معنایش را دیگر نمی‌فهمم.

پس معصیت کردن باعث می‌شود که ما متوجه عالم اجسام، تمایزها بشیم، از حالت وحدت بیرون بیایم. همه ما این تجربه‌ها را در زندگی خودمان اگر حافظه خوبی داشته باشیم به یاد می‌آریم که شما هرچقدر که کودکی خودتان بیشتر نگاه کنید، بیشتر در حالت وحدت هستید.

همین‌جور پله پله انگار ما به عالم پایین‌تر داریم نزدیک می‌شویم. اصلاً کودک وقتی متولد می‌شود تقریباً همه روان‌شناس‌ها معتقدن که در یک عالم وحدت بوده. تمایز هیچی را با هیچی نمی‌فهمیده. انگار با یک چیز با یک غیر بزرگ به قول لکان سروکار دارد. بعد هی مرتب چیز می‌شود.

تمایزهای بیشتری می‌فهمیم و همین‌جور که هرچقدر کار بدتر انجام می‌دیم، استیت‌های بدتری در واقع تو وجود ما به وجود می‌آید که این‌ها در واقع ما را بیشتر به عالم کثرت می‌برد. چیزهایی که به یک معنایی موهومن. در واقع وجود واقعی انگار ندارند. بگذریم.

حالا این یک مرحله‌اش و مرحله اینکه این بدیه این‌جوری وقتی این نگاه می‌کنید به معنای اخراج از بهشته. وقتی که شما متوجه عالم جسمانی شدید، دیگر از بهشت بیرون اومدید دیگر. بهشت همان جاییه که شما متوجه این چیزها نیستید. دارید با خیال راحت فیلم را نگاه می‌کنید و خیلی هم لذت می‌برید و کاملاً هم سروکار فقط با خداونده.

انگار که اصلاً چیز دیگه‌ای وجود ندارد.

عرفان به‌مثابه بازگشت به وحدت

پس این اتفاقیه که برای ما افتاد و نهایتاً من چیزی که سه جلسه قبل داشتم می‌گفتم این بود که کلاً همه چیزهایی که ما بهش می‌گوییم عرفان، حالا از عرفان هندی گرفته تا عرفان شیعی گرفته تا عرفان اسلامی، این‌ها در واقع یک جوری انگار روش‌هایی‌ان که بشر کشف کرده یا بشر داده شده که چگونه می‌تواند دوباره به بهشت برگرده.

یعنی به همان حس وحدت با همه جهان و اینکه همه زندگی پر از مثلاً نور و لذت باشه و به یک معنایی یک چیزهایی از کودکی را انگار دوباره کودکی بودن در عالم وحدت همراه با ناآگاهی، در واقع به دلیل یک جور ناآگاهیه که کودک احساس وحدت می‌کند.

مثل آدم که در بهشته. چون نمی‌دونه، عالم اجسام را اصلاً نمی‌دونه وجود دارند. یک چیزی را نمی‌دونه که احساس وحدت می‌کند. متوجه هستید منظورم چیه؟ عرفان برگشتن به احساس وحدته. ولی نه به دلیل اینکه این چیزها را نمی‌دونی.

به دلیل اینکه تحلیلشون را یاد گرفتیم، به دلیل اینکه در واقع حالا همه چیز را می‌دانیم ولی با وجود اینکه همه اجسام وجود دارن، همه چیز را فهمیدیم ولی باز می‌توانیم بفهمیم که چرا دنیا را می‌شود این‌جوری که قبلاً نگاه می‌کردیم نگاه کرد. در واقع یک جور رسیدن به عالم وحدت همراه با آگاهی.

اینجا این‌ها یک توضیح‌های خیلی خیلی مقدماتی دادن و اصلاً نمی‌خواهم وارد این بحث‌ها بشوم.

عرفان هندی، ذن و عرفان شیمیایی

الان اصلاً عرفان هندی خیلی مده. ذن بودیسم و یوگا این‌ها به اصطلاح انواع عرفان‌های شرقی در جهان غرب هم خیلی مده دیگر. مد به معنای اینکه لباس مد می‌شه، اینجا چیزهای فرهنگی هم مد می‌شود. مثلاً طبیعی هم هست که به هر حال یک جوری در مجموع مثبته دیگر.

گرایش پیدا کردن به این‌جور چیزها نشان‌دهنده‌ی یک جوری خسته شدن از این حالتی که غربی‌ها بهش رسیدن در واقع در آن هست. منتها خیلی دلایل واضحی دارد که چرا عرفان‌های دینی مد نمی‌شن ولی این عرفان‌های شیمیایی و هندی مد می‌شوند.

یک تفاوت‌هایی وجود دارد که آن‌ها در واقع یک جور سهل‌الوصول‌ترن. حالا من خیلی نمی‌خواهم وارد بحث در مورد این‌جور چیزهایی که عرفان شیمیایی که اصلاً یک چیز است دیگه، یک حالت شوخی دارد ولی واقعاً این واژه به کار می‌آید.

کمیکال میستیسیزم می‌گویند. عرفان شیمیایی در واقع اصلاً با استفاده کردن از مواد شیمیایی یک سری حالت‌های عرفانی را تجربه می‌کنند و می‌کنن‌ها، این واقعاً این‌جوری نیست که هیچ چیز باشه.

یعنی آن حالت‌های شبیه به احساس وحدت را تجربه می‌کنند در اثر مصرف کردن این مواد توهم‌زا. به هر حال گزارش‌هایی وجود دارد از آدم‌هایی که این قرص‌ها را مصرف کردن، این مواد شیمیایی را مصرف کردن و در گزارش‌ها چیزهای شبیه مثلاً چیزهایی که در گزارش‌های عرفای مثلاً هند و اسلام و این‌ها هست، چیزهای شبیه آن وجود دارد.

حالا اینکه چقدر مثلاً واقعاً نزدیکه، به هر حال یک جوری یک حس وحدت، عدم تمایز، یک چیزی را حس می‌کنند. من آن جلسه این بحث‌ها را کردم به دلیل اینکه سعی کردم خیلی شبیه به بحث‌های علمی بگویم که در واقع یک چقدر آن بحث‌ها را لازم است که یادآوری بکنم. حالا یک بار دیگر سؤال کردم که خب یک نفر حداقل خوب جواب بده.

زندگی در منتال‌استیت نه در اجسام

بگذارید من یک خیلی مختصر یادآوری بکنم که تو آن جلسه بحث این بود که ما واقعاً ساکن عالم اجسام نیستیم. سعی کردم این را بگویم که این در واقع یک جوری تقریباً این یک توهمه که من خودمو در عالم اجسام می‌بینم.

واقعیت این است که من ارتباطم با عالم اجسام توسط یک سری به اصطلاح سنسورهاست با مثلاً پنج تا حس. من از عالم اجسام یک سری سیگنال دریافت می‌کنم. نکته‌ای که آن جلسه من سعی کردم توضیح بدهم این است که این سیگنال‌ها را ما به طور خام اصلاً مصرف نمی‌کنیم.

این‌ها را اولاً یک دور پردازش می‌کنیم. مثلاً چیزی را که می‌بینی تبدیل می‌کنیم به یک پترن مسطح و تبدیل می‌کنیم به یک پترن سه‌بعدی که تمایز اجسام در آن تا حدودی مشخصه. بعد با استفاده از زبانی که مثلاً بلده این‌ها را یک بار دیگر انگار تفسیر می‌کنیم.

یعنی وقتی که چه چیزی را داری می‌بینی این را تبدیل به یک سری معانی می‌کنیم، به یک سری با استفاده از واژه‌ها، با استفاده از زبان باز پردازشش می‌کنیم. یعنی چند مرحله پردازش انجام می‌دهیم تا یک چیزی را حتی یک تصویر ساده را بفهمیم. بنابراین انگار که ما خیلی دورتر ایستادیم از عالم اجسام. ارتباطمون با عالم اجسام خیلی غیرمستقیمه.

یعنی چند تا لول یک چیزی باید پردازش بشه، تبدیل به معنا بشود تا من احساسش کنم. یعنی من در واقع این‌جوریه، یک توضیح خیلی ساده‌اش این است که من همه‌چیز را تبدیل به با بدیهی این‌جوری اگر توضیح بدم، من هر چیزی را که می‌بینم، هر چیزی را که درک می‌کنم، تبدیل به منتال استیت می‌کنم و منتال استیت خودم را درک می‌کنم.

واضح است دیگه، اصلاً من در منتال استیت‌های خودم دارم زندگی می‌کنم، نه در عالم اجسام. همه‌ی ما تو منتال استیتیم. یعنی تا یک چیزی، یک مجموعه‌ای از چیزهایی که می‌بینم و می‌شنوم تبدیل به منتال استیت نشه، من چیزی درک نمی‌کنم ازش.

بنابراین این احساس که من تو عالم اجسام دارم زندگی می‌کنم، به یک معنایی درست نیست. برای اینکه من یک خرده انگار در جای بالاتری دارم زندگی می‌کنم، تو عالم معانی دارم زندگی می‌کنم. به قول هایدگر ما در زبان داریم زندگی می‌کنیم، نه در جهان. این در عین حال در فلسفه‌ی قرن بیستم خیلی چیزه، خیلی‌ها هستند.

هم هایدگر، هم ویتگنشتاین هم کاملاً فلسفه‌اش مبناش این است. ما تو زبان داریم زندگی می‌کنیم، نه در جهان. اصطلاحاً نمی‌دانم به این صراحت به کار برده باشه، ولی کاملاً مبنای فلسفه‌ی ویتگنشتاین این است که ما همه‌چیز را فقط با استفاده از زبان داریم درک می‌کنیم.

من این توضیح را دادم برای خاطر اینکه این را متوجه این نکته بشوید که در واقع آن در مجموعه‌ی حرف‌هایی که زدم، یک چیزی که در واقع به وجود می‌آد، آن معنایی که می‌گوید این است که انگار مشکل این است که ما یک سری سیگنال‌هایی را دریافت می‌کنیم و معنایش را نمی‌فهمیم.

داریم زندگی می‌کنیم، نه ؟ این اصطلاح را نمی‌دانم به این صراحت به کار برده باشه، ولی کاملاً مبنای فلسفه ویتگنشتاین این است که ما همه‌چیز را فقط با استفاده از زبان می‌توانیم درک بکنیم.

من این توضیح را دادم برای خاطر اینکه این را متوجه این نکته بشوید که در واقع آن در مجموع حرف‌هایی که زدم، یک چیزی که در واقع به وجود می‌آد، آن معنی‌ای که می‌گوید این است که انگار مشکل این است که ما یک سری سیگنال‌هایی را دریافت می‌کنیم و معنیشون را نمی‌فهمیم. و دلیلش چیه؟ بنا به توضیحی که از در این داستان داریم می‌فهمیم که قبلاً ما یک سیگنال‌های نابجایی فرستادیم.

استیت‌های نابجایی را در واقع به وجود آوردیم، یک کلمات خبیثی را به وجود آوردیم و حالا درکی که دیگر از استیت‌های خودمان داریم، درک درست و خوبی نیست. من می‌خواهم بگویم که این یک خورده این یک واقعیتی که من در یک استیت غلط قرار می‌گیرم، در یک استیت بد، منتال استیت‌های بد داریم، منتال استیت‌های خوب داریم.

بنابراین رسیدنش بله. ملاکش هم آن چیزهای خبیث و طیب بودن دیگر. چه چیزهایی به سمت خلاقیت بالا می‌رن، چه چیزهایی طبیعی‌ان، پایدارن و چه چیزهایی در واقع من می‌توانم بگویم این استیت، بله، چگونه به وجود می‌آد؟

اصلاً معصیت هم این است. اصلاً معصیت. میل جنسی خالص چگونه به وجود می‌آد؟ ببین میل جنسی یک سری استیت دیگر است. می‌گویم که مثلاً یک جایی تو این لول‌هایی که دارد پردازش می‌شه، تا عقب بیاد، در واقع آنجا یک اشکالی به وجود می‌آید. آها یا اینکه سوال این است.

آن مثلاً پدیده طبیعی‌ای که من مثلاً مشاهده کردم که دیدم، خاصیت این‌جوری‌ان، آن پدیده مثلاً چه‌جوری؟ تو وقتی تو اگر یک تصویر پورنوگرافیک را نگاه کنی، یعنی یک چیزی را که نباید نگاه کنی، این تبدیل به منتال استیت طیب نمی‌شود. این یک احساسی را در تو ایجاد می‌کند که یک احساس خبیثیه.

من یک یک جلسه سعی کردم توضیح بدهم که چه ارتباط، چه واقعاً ارتباطی بین پورنوگرافی و دیدن یک مثلاً تصویر یک مثلاً انسان برهنه مرده. خب دیدن مثلاً ارتباط برقرار کردن جنسی با یک موجود مرده، یک استیت بد رو، این استیت خوبی ایجاد نمی‌کند تو وجودت دیگر.

و ما کلی در واقع کارهایی که انجام می‌دیم، نتیجه‌اش این است که یک استیت‌های و بعد ببین این دقیقاً من تو آن جلسه خیلی چیزها گفتم که بعد یک خورده فاصله افتاده دیگر. من الان سعی می‌کنم توضیح بدهم که چرا فاصله افتاده. حالا نمی‌دانم چگونه باید توضیح بدهم.

و من آن جلسه مرتب از واژه ترین شدن استفاده کردم. ببین این منتال استیت‌ها در برین استیت‌ها نقش دارن، نگاه کن. این هم من دارم به خود توضیحات علمی می‌دهم. چگونه این استیت‌ها به وجود می‌آیند در مغز؟ مغز مثل یک شبکه نورال نتورکه که در اثر تجربیاتی که ما انجام می‌دیم، ترین می‌شود.

بنابراین یک بخش‌هایی از مغز شما آمادگی، یعنی ببین تو منتال استیتی را که تجربه می‌کنی، حتی اگر خبیث باشه، اثری روی مغز تو انگار یک یک بخشی از مغزت اشتباهی این‌جوری ترین شده. و بعداً حتی ممکن است در اثر یک آدمی که غریزه جنسی‌شو یا مثلاً چه واژه دیگه‌ای، این واژه را از بین برده، حالا نمی‌دانم از این چه بگویم.

این غریزه مثلاً خانواده‌اش در توسط استفاده کردن از پورنوگرافی دچار اختلال شده، یعنی یک بخشی از استیت‌های مغزش الان اصلاً غلط غلط در واقع ترین شدن، خب؟ این وقتی حتی اگر الان با یک موجود واقعی غیرمرده هم مواجه بشه، ممکن است دچار میل جنسی بدون شاخ و برگ بشود.

برای اینکه اصلاً مغزش این‌جوری ترین شده دیگر. می‌گوید الان از اصلاً این آمادگی عاشق شدن نداره، آمادگی تشکیل خانواده نداره، این چیزی به غیر از همان میل جنسی خالص منحرف نمی‌فهمه. حتی اگر تو موقعیتی قرار بگیری که این دفعه موجود مرده نیست، زنده‌ست، با این دیگر چیزی نمی‌فهمه.

می‌فهمی منظورم چیه؟ بنابراین معصیت کردن یک جوری یک چیزی به وجود، یک تأثیر واقعی روی یک بخشی از مغز تو انگار گذاشته. بنابراین یک یک استیتی که پایدار نیست. پایداری پایداری خوبی ندارد. ولی انگار یک چیزی به وجود آمده دیگر. مثل اینکه من بگذار این‌جوری بگویم.

مثل اینکه فرض کن کلمات تهیه، فرض کن یک یک صفحه‌ای را در نظر بگیر که یک بخش‌هایی‌اش به طور طبیعی یک چاله‌هایی وجود دارد. تو اگر یک چیزی را بندازی تو این چاله‌ها می‌رن، چاه پتانسیل می‌گیرند. آنجا قرار می‌گیرند و دیگر هم به راحتی نمی‌شود این را از آنجا درآورد، خب؟

حالا تو بیا یک گلوله‌هایی را به طور رندوم به سمت این صفحه پرت کن. به یک جاهایی می‌خورن و یک اثری از خودشان باقی می‌ذارن.

نه اثر طبیعی خیلی خوب چاه پتانسیل ولی یک جایی وجود دارد مثلاً تو ذهن تو که گاهی این را دارد واقعاً را بفرست به طور طبیعی قرار باشه تو آن چاه پتانسیل اصلی بره، ممکن است تو یکی از آن جاهای قبلی گیر کند. منتال استیت‌هایی که تو تجربه کردی یک جوری در واقع یک مثل یک الان دقیقاً از این اصطلاح در بحث‌های علوم شناختی استفاده می‌شود.

از اینکه این منتال استیت‌ها و این ترین شدن مغز در واقع یک نقطه‌های اتراکتور به وجود میارن با این اصطلاحات سیستم دینامیکی. خب؟ مثل اینکه هر بار هر تجربه‌ای یک ترینینگی انجام می‌دهد و یک اتراکتور به وجود میاره. حالا تجربه‌های نزدیک ممکن است به دام این اتراکتور قبلی بیفتن و ما اصولاً این‌جوری جهان را داریم درک می‌کنیم.

این مثل اینکه با یک سیستم دینامیکی با یک سری اتراکتور داریم وقتی یک چیزی را تجربه می‌کنیم این را بابا قرار گرفتن تو یکی از منتال استیت‌هایی که قبلاً در آن قرار گرفتیم باید خیلی مثلاً تجربه جدید باشه که یک جای جدیدی ترین بشود.

هرچه سن بالاتر می‌رود اصلاً این ترین شدن سخت‌تر می‌شود دیگر. این نورال نتورک‌هایی که تو این مغز وجود دارند واقعاً حالت‌های ثابت بیشتری را بله. چرا ناپایدارن؟ برای اینکه این‌ها آن حالت‌های طبیعی از قبل تعبیه شده نیستند دیگر.

یعنی من می‌خواهم بگویم که یعنی نمی‌توانند به هر حال عادت بکنند به اصطلاحاً نه دیگر اصلاً این هیچ‌وقت این کلمات خبیث تبدیل به یک چیز مستقر که بشود در آن مستقر شد نمی‌شن. تو نمی‌تونی با تجربیات خودت مثل اینکه فرض کن آن صفحه مقاومت‌اش آن‌قدر زیاده که تو نمی‌تونی هرچقدر هم سعی کنی چاه پتانسیل به اندازه آن چیزهایی که واقعاً وجود دارد به وجود بیاری.

من خوشم می‌آید که به هر حال به دلیلی که شاید توضیح بدهم که هرچه ممکن است بیشتر از بحث را حالت نظری بهش بدهم. ریاضی‌اش کنم، فیزیک‌اش کنم. از ترینینگ استفاده بکنم. احساس راحتی بیشتری می‌کنم. خب، من توضیح هم در مورد اینکه تمام آن عرفان شیمیایی حداقل نکته اصلی‌اش انگار این است.

که تو یک لحظه با استفاده از این مواد شیمیایی ارتباط این حس‌های آدم وقتی آن مواد شیمیایی مصرف می‌شوند این حس‌های پنج‌گانه انگار مختل می‌شوند. یک جوری انگار این ارتباط با این عالم اجسام ضعیف می‌شود و بعد تو متوجه سیگنال‌هایی می‌شی که وجود دارند ولی به طور طبیعی متوجه‌شون نیستی.

همین الان همه ما به غیر از سیگنال‌هایی که از عالم خارج داریم دریافت می‌کنیم سیگنال‌های دیگه‌ای هم داریم دریافت می‌کنیم که ضعیف‌ترن. و اصولاً عرفان یک تعبیرش این است. یک جوری انگار ترین شدن برای درک کردن همه آن سیگنال‌های دیگه‌ای که دریافت می‌کنیم و معنی‌شون را نمی‌فهمیم و بهشان توجه هم نداریم.

چرا بهشان توجه نداریم؟ خب از دست به این سیگنال‌های عالم اجسام توجه داریم. حتی همون‌جا که ازتون سوال کردم آقای عسگری جواب داد چرا این از ما به این سیگنال‌های عالم اجسام توجه داریم؟ خب یک دلیل‌اش این است که ما برای ادامه حیات بیشتر به عالم خارج وابسته هستیم.

بنابراین این عالم خارج برای ما یک چیز حیاتی دارد. اگر به عالم خارج توجه بکنیم حیات‌مون ادامه پیدا می‌کنه، یک حیات طبیعی. درسته؟ نیازی برای اینکه یعنی الان آدم‌هایی که به سیگنال‌های درونی‌شون توجه نمی‌کنند حیات‌شون مختل نمی‌شود. ولی اگر به سیگنال‌های خارجی توجه نکنید چه عارف باشید چه نباشید حیات‌تون احتمالاً مختل می‌شود.

نه، ولی یک سیگنال‌های خارجی داخلی نبود. اصولاً اولاً که آن که به عرفان آن وابسته کنید به سیگنال داخلی که فکر کنم خودتان می‌خواین بگین به چیز هندی مربوط می‌شود. من می‌خواهم بگویم که تو عرفان اسلامی این‌جوری نیست که ما قرار باشه که سیگنال‌های خارجی را نگیریم.

سیگنال‌های یک سری سیگنال‌های هندی هم مربوط نمی‌شود. بیشتر به شیمی‌اش مربوط می‌شود. یک سری سیگنال‌های خارجی و داخلی هستند که ما لازم نداریم. یا خیلی داخلی یا خیلی بله دیگر. من می‌گویم استقرار در یعنی توجه کامل سیگنال‌های خارجی کافیه برای ادامه حیات. این یک نکته‌ست. نکته خیلی اساسی این است.

لذت جسمانی سهل‌الوصول و لذت معنوی

ما اولین لذت‌هایی که به طور طبیعی در زندگی‌مون تجربه می‌کنیم توسط سیگنال‌های جسمانی‌ست. این‌ها پایین‌ترین لول لذت بردن دیگر. از غذا خوردن، از یک چیزهای خیلی ساده‌ای که کاملاً جسمانی‌ان. این‌ها پایین‌ترین لول‌ان که مشترک بین همه آدم‌هاست. اصولاً زحمتی ندارد که تو از عالم اجسام لذت ببری.

ولی لذت بردن از چیزهای خود معنوی‌تر احتیاج به تمرین دارد. خب مردم هم تمرین نمی‌کنند. یعنی در فرهنگ‌های زندگی نمی‌کنیم که به ما یاد بدن. من می‌خواهم بگویم استفاده فهمیدن، استفاده کردن، لذت بردن از آن سیگنال‌های سطح بالاتر احتیاج به کار دارد. احتیاج به یک که لذت بردن از غذا خوردن احتیاجی به تمرین ندارد.

بچه به محض اینکه متولد می‌شود لذت غذا خوردن را حس می‌کند و تا آخر عمرش هم می‌تواند این لذت را داشته باشه. بنابراین آن سیگنال عالم اجسام سطح پایین‌ترین لذت که بدون تمرین به دست می‌آید در اختیار ما می‌گذارد و این خیلی طبیعی است که آدم تو این لول باقی بمونه.

یعنی الان کاری که مثلاً می‌کنند طرف مثلاً از استفاده فرض کن همین لذت بردن از میل جنسی به معنای خیلی خیلی جسمانی و پایین‌ترین لولش یعنی یک چیز فیزیولوژیک به عنوان یک لذت فیزیولوژیک خب؟ طرف همینو می‌فهمد. بعد می‌خواهد بعد یک مدت خسته میشه، می‌خواهد لذت بیشتره.

روش‌های کار را عوض می‌کنه، می‌رود مثلاً پورنوگرافی را ابداع می‌کند. یعنی این‌جوری نیست که احساس بکند که باید این میل را مثلاً یک جوری یک چیزهایی بهش اضافه بکنه، معنایی برایش پیدا بکند تا لذت ببره. هرچه که می‌گذره همه ویژگی لذت‌های جسمانی این است که بعد یک مدتی اثرشون را از دست می‌دهند.

تو نمی‌تونی یک عمری مثلاً فرض کن با میل جنسی به معنای فیزیولوژیکش بعد انواع انحراف‌های جنسی را تجربه می‌کنند. یعنی یک جوری تنوع ایجاد می‌کنند که باز تو همان لول فیزیولوژیک بمونن و باز احساس کنند که دارند لذت می‌برن. آخرش هم حالا نمی‌دانم می‌روند سراغ یک لذت‌های جسمانی دیگر آن را جانشین می‌کنند.

این لذت‌های جسمانی سهل‌الوصولن ولی عمیق نیستن، پایدار نیستن، زود در واقع خسته‌کننده میشن، به جایی هم نمی‌رسانن. به هر حال این ما اینکه چون از این‌ها شروع می‌کنیم طبیعی است که این‌طور گیر بیفتیم دیگر. تو باید یک راهی را طی بکنی برای اینکه لذت‌های سطح بالاتر ببری.

کیه تا حالا بیاید راه طی بکنه؟ هم که هست دیگر. دقیقاً موضوع این است که ادامه حیات داریم می‌دیم، ضرورت ندارد راهی طی بکنیم و فرهنگ هم به ما اجبار نمی‌کند که برای اینکه لذت ببری از زندگی باید مثلاً به مراحل عرفانی برسی.

شنیدیم ولی این‌جوری نیست که واقعاً شما در فرهنگی به وجود به دنیا آمده باشید که این چیزها مستقر شده تو خودتان. اصلاً اصولاً در فرهنگ عامه این حرف‌ها مستقر نمی‌شود. یعنی اکثریت این‌جوری راه طی نمی‌کنند و بنابراین فرهنگ عمومی نمی‌شود. همیشه حتی اگر ببینید عرفان حتی اگر تبدیل به سنت یک جامعه بشه، تبدیل می‌شود به یک چیزی مثل صوفی‌گری.

یعنی باز خودش یک سنتی بی‌مزه، بی‌معنی می‌شود. مثلاً خانقاه‌نشینی و چقدر واقعاً شما فکر می‌کنید نهضت خانقاه‌نشینی و صوفی‌گری واقعاً عرفانه. شرکت کردن تو عالم در مجلس سماع و نمی‌دانم قطب و مرشد بازی و اینا، این هم تبدیل به سنت شد.

این‌ها شما حتی من به نظرم یک نمونه خیلی جالبیه که عرفان دارد سعی می‌کند تبدیل به سنت یک جامعه بشه، تبدیل به یک چیز یک خرده لوس و بی‌مزه‌ای می‌شود که هنوزم ادامه دارد دیگر.

واقعاً هم از در آن خانقاه‌ها چند تا عارف واقعاً بیرون آمده که یک جوری ولی من نمی‌خواهم بگویم که همان‌جوری که در هر فرهنگی عارف به وجود میاد، تو فرهنگ‌های مربوط به مثلاً صوفی‌گری هم خب به وجود آمده دیگر.

ولی اصولاً تو این خانقاه‌ها شما بروید زیاد آدم‌های که احساس کنی این‌ها واقعاً راهی را طی کردن نمی‌بینید. آن‌ها هم در یک سنتی برای خودشان یک کارهایی بهشان گفتن آن‌ها را کردن. کلاً که اتفاقی که آدم یک کارهایی در آن بگوید بکنه، یک چیزی دارد. آفرین. اصلاً قرار نیست. ما این‌جوری به جایی نمی‌رسیم.

عرفان تجربه شخصی است نه سنت

بنابراین عرفان از سنت درنمیاد دیگر. عرفان همونی که تجربه شخصی داشته باشی، خودت یک راهی را طی بکنی. و نه اینکه یکی بهت گفته باشه این کار را بکن تو هم بکن. آن معنی را که واقعاً باید بده را نمی‌دهد.

خب.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. از این موقعیت از بهشت ما را انداختن. نه. یک سوال دارم. تجربه یک لول بالاتر را ولی چطوری یاد بگیره؟ احساس می‌کند کسی که در جامعه کوچیک لذت‌ها را از پایین‌ترین لولش تجربه کرده، به هیچ جایی هم نمی‌رسه. می‌خواهم بدونم کسی که به لول بالاتر نرسیده از کجا می‌داند کجا می‌خواهد برسد که برود آن بالا؟

آها برای اینکه آن واقعیت این است که آن چاه‌های پتانسیل واقعاً وجود دارد. آن کلمات طیب وجود دارد. در جسم شما هست. ببینید شما مثلاً بگذارید من این یک سوال از این‌گونه که من که نمردم ولی چگونه می‌فهمم که مردن یعنی چی؟

ها؟ چگونه چگونه می‌فهمم؟ ولی همه ما یک چیزی از مردن خلاصه می‌فهمیم با اینکه نمردیم. این اتفاق‌هایی که در آینده هم قرار است برای ما بیفته، ما انگار در ناخودآگاه خودمان ازش مطلعیم. این‌جوری نیست که ما یک ما می‌دانیم باید بزرگ بشود مثلاً.

هر بچه‌ای حس این که باید رشد بکند و در آینده اتفاق‌هایی برایش می‌افتد را دارد. مثلاً فرض کنید که یک بچه‌ای میل جنسی نداره، ولی شما نمی‌توانید بگویید در وجودش تعبیه نشد. این منظورم چیه؟ یعنی آمادگی رسیدن به یک حالت‌هایی را داریم ما. ما یک موجوداتی هستیم که یک چیزی به اسم فطرت وجود دارد.

این فطرت واقعاً وجود دارد. یعنی یک نحوه خاصی از خلقت داریم. شما در مغز شما یک حالت‌های به اصطلاح اتراکتورهای مهمی که باید بهش برسید و در آن می‌توانید مستقر بشوید هست. آمادگیش الان در مغز شما هست. اینکه من تجربه ندارم معنایش این نیست که هیچی نمی‌فهمم.

این قضیه که مسائل ترمیمی همون‌طور که گفتم، مربوط به قضیه صددرصد، بله. ولی اینکه می‌تواند به اصطلاح محرک باشه، بله قطعاً این‌جوری هست. برای اینکه شما را هر کسی که دچار مصیبت‌ها می‌شود و رنج می‌کشه، بیشتر به عالم درون خودش توجه می‌کند. وقتی شما از بیرون چیزی جالبی نمی‌بینید و رنج بکشید، یک جوری آدم درون‌گرایی می‌شوید.

درون‌گرا درون‌نگر می‌شوید حداقل. درون‌نگری با عرفان یک مناسبتی دارد. مثل اینکه من از این جهان می‌خوام، می‌بینید عرفان یک جوری فرار کردن از عالم اجسام هست. اگر به دلیل مصیبت‌هایی که من دچارش می‌شم که فرار شروع بشه، خب شاید واقعاً به عرفان برسم، شاید هم آدم منحرف بشود.

به هر حال می‌تواند اصولی به بن‌بست رسیدن در زندگی، یک آدمی که دنبال قهر در لذت‌های جسمانیه، یک لحظه خلاصه یک جایی به بن‌بست می‌رسه، می‌تواند شروع عرفان باشه. می‌گویند شروع عرفان با آگاهی دیگر. یک واژه سنتی‌ش یقظه است. بیدار شدن. مثل اینکه یک لحظه شما خلاصه متوجه می‌شوید بابا من تو این دنیا دارم چه کار می‌کنم؟

این زندگی نیست. این می‌تواند با یک مصیبت مثلاً پیش بیاید. می‌تواند مصیبت عاملی باشه که من متوجه بکنم که این دنیایی که من این‌قدر مشغولش هستم و غرق در آن شدم جای خوبی نیست. متوجه هستید؟ بنابراین انگار یک چیزی از درون به من می‌گوید که یک چیز دیگه‌ای هم وجود دارد.

باید یک سمت دیگه‌ای بروم. بنابراین مصیبت دچار مصیبت شدن به بن‌بست رسیدن می‌تواند عامل محرک باشه. عرفان همین‌جوری شروع شد دیگر. از آن شجره خلوص خوردن و یک بلایی سرشون اومد، بعد هبوط کردن و بعد مجبور شدن که عارف بشوند.

یعنی دوباره برگردن به بهشت. ما همه‌مون باید یک جوری جهنم را تجربه بکنیم تا بفهمیم که باید برگردیم دوباره سر جای اولمون. به هر حال مصیبت‌ها می‌توانند عامل در واقع محرک باشند ولی عرفان بدیهی‌تر از این حرف‌هاست.

خب. من به همان دلیلی که این دو جلسه وقت پیش اومد، این همه‌اش چیزا، یعنی یک سدی می‌بینید دارید که وارد این بحث می‌خواهم بشوم بشوم. یک خورده این یک سد خیلی اساسی‌ش این است.

احتیاط در سخن گفتن از عرفان

من واقعاً این توضیح خوبی هم هست برای اینکه چرا من از این توضیح‌های علمی استفاده می‌کنم. من احساس می‌کنم اگر کسی می‌خواهد در مورد عرفان صحبت بکنه، حتماً باید عارف به معنی واقعی عارف باشه، سطحش هم از یک حدی بالاتر باشه.

با من یک یک جور چیزم دیگه، یک احساس بدی دارم از اینکه یک آدمی مثلاً بیاید و در مورد چیزهایی صحبت بکند که در شأنش نیست که صحبت بکند. مثلاً انگار یک آدمی یک خورده سطح بالاتر باید این حرف‌ها را بزند.

واقعاً اینکه مدام من سعی می‌کنم همین بحث‌ها را تا حد ممکن نظری بکنم، این است که یک جوری خودم را توجیه بکنم، کارهای اشتباهی که دارم، توضیح‌های فیزیولوژیک مثلاً می‌دهم.

اینکه من واقعاً این آیه‌ای که تو قرآن هست می‌گوید که «لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَعْلَمُونَ» که چرا آدمی حرف‌هایی می‌زند که خودش عمل نمی‌کنه، من خیلی این نصیحتیه که خیلی تو گوش من هست و سعی می‌کنم که این کار را نکنم.

حالا به هر حال سعی می‌کنم که عملی صحبت نکنم دیگه، برای خاطر اینکه فکر می‌کنم من یک آدمی باید خیلی آدم سطح بالایی باشه بیاید واقعاً یک درس مثلاً عرفان بده. من نمی‌خواهم درس عرفان بدم، ولی می‌خواهم یک چشم‌انداز کلی نظری از اینکه عرفان اسلامی چه هست بدهم.

حتی تو همینش هم باور کنید شک دارم که می‌توانم این کار را بکنم، خوب انجام بدهم. سعی می‌کنم که این مطمئناً اینکه اشکال نداره، یک نفر می‌تواند بحث نظری بکند در مورد چیزهایی که ممکن است خودش هم تجربه عملی نداشته باشه، ولی خوب می‌فهمه، فکر می‌کند خوب می‌فهمد.

من احساسم این است که در طول تاریخ عرفان اسلامی، یک آفت مهمی که به وجود آمده همین است که یک آدم‌هایی که واقعاً تجربه عرفانی و معنای واقعی کلمه نداشتن، یعنی راه را خوب طی نکرده بودن، ولی فکر می‌کردند که خوب فهمیدن، کتاب نوشتن، توضیح دادن، حتی بیشتر از آن آدم‌هایی که واقعاً این راه را رفته بودن.

نقد عطار و تذکره‌الاولیا

امیدوارم که نباشد دیگر خیلی توضیحات بد نمیدم و من تو هی این تکرار می‌کنم و احساس رضایت هم نمی‌کنم ولی همش به عنوان یک نمونه‌ای از آدم‌هایی که خیلی هم شهرت دارد و خیلی هم کتاب نوشته خیلی هم کتاب‌هاش مهم‌ان ولی من واقعاً احساسم این است که عارف نیست عطار اسم می‌برم من هیچ چیزی از ممکن است ایراد از من باشه یا من به اندازه کافی عطار نخوندم ولی تو این نگاهی که خواندم و دیدم هیچ نشانه‌ای از اینکه این آدم راهی را طی کرده باشه ندیدم بلکه نشانه‌هایی می‌بینم که معنایش این است که این راه را طی نکرده ولی خیلی آدم باهوشی بوده خیلی آدم با استعدادی بوده و خیلی.

مثلاً خوب شعر می‌گفته خیلی خوب توصیف می‌کرده ولی نه تذکره‌الاولیاش تذکره‌الاولیاش اصلاً به نظر من کتابیه که می‌تواند کاملاً یک آدم را گرفتار چیز کند دیگر اوهام می‌کند در مورد عرفان و من آدم‌هایی را دیدم که گرفتار این اوهام شدن یعنی عرفان را بهش یک حماسی‌ای را دادن و حرف از مقامات زدن طرف فکر می‌کند می‌خواهد برود عارف بشود مثل اینکه می‌خواهد رئیس اداره بشود مثلاً به یک مقاماتی برسد مثلاً کرامت پیدا کند آیا آدمی که وارد راه عرفان بشود برای اینکه کرامت پیدا کند و جلوی مردم. مثلاً نمایش بده معرکه بگیرد اگر کسی حس اولیه‌اش این باشه معلوم است به کجا می‌رسد.

یک خورده این است دیگر شما هی بیاید از عرفان که دارید حرف می‌زنید این را در رویا دیده بود که که دارد سر فرزند خودش را می‌بُره تا همان جایی که تو خواب دیده بود را رفت و بعد گفتن خب ما هم تا همین‌جا را می‌خواستیم.

اینکه قبول بکنی که باید مثلاً عزیزترین کس را بکشی، نه اینکه حالا قرار خون راه بیفتد و راه پرخونی باشه و این‌ها. به هر حال یکی از نشانه‌هایی که عطار این راه را نرفته این است که می‌گویند که تا ۴۰، ۵۰ سالگی عطار بوده بعد یک نفر آمده و یک اتفاقی برایش افتاده، درویشی آمده و گفته که گفته به عطار گفته که نگاهش کرده یک مدتی، فکر کنم داستان این‌جوری است.

می‌گویند آمد دم دکانش و عطار را مدتی زل زده و به این عطار که در دکان عطاری خودش داشت با مشتری‌ها مثلاً می‌رسید و مغازه را مرتب می‌کرد، مشغوله به دکان خودش بود و خیلی دوست داشت مغازه‌شو، هی نگاه کرده یک مدتی و برگشته بهش گفته تو دیگر چه می‌خوای؟

چرا این‌جوری داری مرا نگاه می‌کنی؟ بعد آن هم دارد نگاه می‌کنه، تعجب می‌کند که تو که این‌قدر مثلاً اه، زحمت تو این دنیا هستی، اینجا دوست داری این دنیا رو، چگونه می‌خوای بمیری؟ از این دنیا دل بکنی و بری. خب این‌ها مثلاً با عصبانیت گفت که تو خودت می‌خوای چگونه بمیری؟

خب من خیلی راحت، بعد این رفته آن‌ور و مثلاً دراز کشیده و قندی‌م و عطار نگاه کرده دید پا نمی‌شه، همین مرده. خب همین راحتی، من هر وقت بخواهم مثلاً از تو این دنیا برم، می‌رم. یعنی دلبستگی نداشتم، ندارم و می‌توانم بروم. بهش عملاً نشان داد.

می‌گویند عطار خیلی متأثر شده رفته تو طریق عرفان این نورال‌نتورک‌هاش خیلی ترین شده بودن، نه، و نتونست خیلی عوض کند. یعنی من به نظر من آدمی که ۴۰، ۵۰ سالگی تازه وارد راه عرفان شده، تجربه‌های قبلی‌ش عطاری بوده، خب این زن رو، این قبول دارین گمان را به وجود می‌آورد که این خیلی جای بالایی نتونه برسد.

خب اشعارش و کتاباش هم به نظر من نکته مثبتی در آن نیست.

پرسش و پاسخ

بفرمایید. بفرمایید. مولانا چی‌کیه؟ مولانا، آ، می‌گوید که عطار روح بود و سنایی دو چشم او، ما در پی سنایی و عطار می‌گردیم. هفت شهر عشق، هفت شهر عشق را عطار، خب دیگر حالا مولانا این‌جوری فکر کرده. بله. بله. نه، واقعاً این نیست.

من از اول کلاس چه داشتم می‌گفتم، شما این‌جوری برداشت کردین. من فکر می‌کنم از حرف‌های من این نتیجه می‌شود که هرچه زودتر یک نفر شروع بکنه، هر کسی کمتر معصیت کرده باشه، جوان‌تر باشه، بدیهیه که راحت‌تر می‌تواند راه عرفان را به‌طور واقعی طی کند.

درست است شما تا آخرین لحظه، شما تا آخرین لحظه عمرتون احتمال اینکه بتوانید وارد راه طی بکنید، حتی در یک لحظه وجود دارد. خب، ولی با این‌همه، مسیحیت، علی‌رغم تجربه اون، نه، الان این را بحث را تمام بکنم، چون قبول دارم. نه، حرفم این است که احتمالش هرچه که سن بالاتر بره، احتمال طی کردن راه به جاهای بالا رسیدن سخت‌تر می‌شود.

یعنی از، فکر نمی‌کنید، حداقل قبول دارین از حرف‌های من این نتیجه می‌شد؟ شاید یک جاهایش. نه دیگه، همه جاش. مسئله این‌جوری ترین کرد، من توضیح علمی می‌دهم که مثل این عرفان، مثل ترین کردنِ اه، چیزِ مغزِ، حالا به این معنایی که مدرن می‌توانیم بگوییم و واضح است که از لحاظ فیزیولوژیک هرچه سن پایین‌تر باشه، این ترینینگ راحت‌تر و بهتر انجام می‌شود.

غیر از اینکه شما از عمرتون دارید استفاده بیشتری می‌کنید. این رفتن تو راه عرفان یک خورده حالت نمایی داره، یعنی هی مرتب ممکن است راه بیشتر و بیشتری را بتوانید طی بکنید. هرچه زودتر شروع کنید، راه بیشتری را می‌توانید طی کنید.

اینکه من، من به نظرم بدیهیه که من می‌گویم چرا، حالا از حرف‌های من به نظر من این نتیجه می‌شد، از همه جاش. این جاش مخالف با این نبود. ولی به نظر من اصلاً اگر حرف‌های من را بگذارید کنار، هر کاری را بدیهیه که هرچه سن پایین‌تر باشه، شما زودتر شروع بکنید، بهتر به نتیجه می‌رسید.

هرچه که آدم پیرتر می‌شه، دیرتر می‌تواند یک چیزهایی رو، یا قوه یادگیری آدم ضعیف می‌شود دیگه، این هم به هر حال یک جور مثل یاد گرفتنه. شما نه، به نظر من تمایز بین قضیه این است که، چون آن آقا این‌قدر نسبت به اون، هر نصیحتی به نظر من شروع بکنه، بهتر است نزدیک‌تر باشه. اوه، نه.

نه، این‌جوری نیست. ولی اه، یک چیزی هست، یک خاصیتی وجود دارد. آن هم این است که اه، هرکی دیرتر وارد این راه می‌شه، اه، بیشتر احتیاج به الغای کلمه پیدا می‌کند. یک آدمی که خیلی معصیت کرده و بعد توبه می‌کنه، خب هزاران، اگر خوب موفق بشود به همه راه را بره، مراقبم با کلمات بیشتری را دریافت می‌کنم.

بنابراین یک جوری ممکن است خودآگاهی‌هاش بیشتر باشه. یک آدمی که مثلاً از اول عمرش بدون اینکه معصیت زیادی بکند وارد این راه شده ممکن است خیلی نه ممکن است حرف زیاد برای گفتن نداشته باشه. اصلاً نفهمیده در عالم کثرت چه می‌گذره. یک لحظه کثرت را یک احساس کرده و بعد هم بردنش دیگر.

یک جوری و بنابراین ممکن است شما اصلاً باهاش حرف بزنید چیزی از دستگیر نشود نتونه به شما چیزی منتقل بکند. بنابراین آن‌هایی که آموزش می‌دهند آدم‌هایی هستند که یا دیرتر این راه را شروع کردن و به احتمال خیلی خیلی بیشتر کسانی که به در دلیل اینکه آموزگار قرار بشوند بهشان مثل پیامبران دیگر.

پیامبران از آگاهی بی‌نهایتی که دارند بهشان داده می‌شود. برای اینکه قرار است برگردن و به دیگران توضیح بدن. ولی اگر یک آدمی خیلی معصیت کرده باشه و تو بعداً مثلاً وارد راه عرفان بشود و راه را خیلی خوب طی بکنه، فکر کنم به طور طبیعی آگاهی‌هاش بیشتر از آدمی که به طور طبیعی.

یعنی لزوماً آگاهی‌هاش بیشتر از آدمی که با کمتر عالم کثرت را تجربه کرده. هرچه بیشتر برای گفتن دارد. مگر اینکه یک آدم‌هایی مثل پیامبران اون‌جور دارند که این‌ها اصلاً به حالت‌های شبیه وحی می‌رسند و در واقع از عالم کثرت آگاه می‌شوند به طور غیرمستقیم بدون اینکه معصیت کرده باشند.

و یک بگذار من یک نکته دیگر هم بگویم. همین‌طور تا بتوانم دارم وقت می‌خرم. یک نکته دیگر هم بگویم اشکال ندارد. اینکه نیم ساعت دیگر وقت می‌خرم. نکته دیگه‌اش این است که ما در یک عالمی زندگی می‌کنیم که گرفتار یک جهان مجازی هستیم. خب؟ این گرفتاریه دیگر. یک خوبی هم این جهان مجازی دارد.

شما الان واقعاً به نظر من تجربه‌ای که ما می‌توانیم از انواع حالت‌های حدیث پیدا بکنیم ببینید ما در این جهان داریم زندگی می‌کنیم که انواع معصیت‌ها گزارش دارند می‌شوند در هنر در مقالات اصلاً در من می‌خواهم بگویم یک آدم در ۲۰ سال قبل اگر عارف می‌شد و خودش هم معصیتی نکرده بود اصلاً نمی‌فهمید که در عالم معصیت‌کاران چه می‌گذره.

ولی ما می‌توانیم معصیت نکنیم و توسط گزارش‌های خیلی خیلی مفصلی که وجود دارد بفهمیم که در عالم معصیت‌کاران چه گذشته و چه می‌گذره. نمی‌دانم منظوری متوجه منظور من هستید یا نه.

این از عالم مجازی این حسن را دارد. و الان واقعاً این‌قدر می‌شود چیز فهمید که این شاخه مثلاً میل غریزه جنسی این‌قدر چه اتفاق‌های عجیبی ممکن است بیفتد. برای اینکه ما نصف فرهنگ غرب بیست‌وم در واقع در حول‌وحوش از شعر و داستان و چه می‌دانم ترانه و همه‌چیز در حول‌وحوش این است و اینکه این آدم‌ها چه تجربیاتی کردن تجربیات معصیت‌کارانه‌ای که گزارش می‌دهند.

بنابراین یک جور ما یک آگاهی خوبی به طور غیرمستقیم از عالم کثرت داریم. یعنی فرهنگ رشدش این حسن هم دارد. حالا خب بگذار من لااقل بگذار شروع کنم با حفظ احتیاط که به هر حال یک جور یک چیزی یک مقاومت درونی هم به هر حال دارم در مقابله گفتن این حرف‌ها.

نه هیچ شک نکردم که خلاصه‌ می‌خواهم این حرف‌ها را بزنم. فکر می‌کنم این داستان را نمی‌شود در موردش صحبت کرد بدون اینکه وارد این بحث بشویم. مسئله سقوط به عالم اجسام و دوباره برگشتن به همان عالم ببخشید عالم اولیه است.

بنابراین این یک خبر یک خب بیاید بگذارید من اول یک توصیفی بکنم از اینکه فرقی بین این عرفان شیمیایی و لول بعدی‌اش عرفان هندی و بعد این عرفان‌های دینی مخصوصاً عرفان اسلامی به نظر من از یک جهت که خب من سعی می‌کنم بگویم که چرا کامل‌ترین نوع عرفانه.

ببینید در عرفان شیمیایی یا عرفانی حتی عرفان هندی حالا بگذار آن عرفان شیمیایی را بگذاریم کنار اصلاً مسخره‌بازی برای اینکه دقیقاً ببینید، اگر آدم بخواهد مطلقاً راه‌های عرفان را برای خودش ببنده، چون قوی‌ترین، آن راه‌هایی که می‌توانید به سمت آن سطح چیز پرتاب بکنید که یک جایی را حذف بکنید، همین چیزهای شیمیایی‌ان.

این اصلاً دیگر ممکن است کلاً راه به سمت آن چیزها بسته بشود. برای اینکه تجربه‌های شبه‌عرفانی غلط‌ملوط دارید به دست می‌آرید. یک چیزهای شبیه تجربه عرفانی که ولی درست نیستند این‌ها، اصلاً غلط. ولی عرفان هندی و نمی‌دانم بودیسم و این‌ها این‌جوری نیست.

چون طبیعی هستند، بنابراین تجربه‌هاشون تجربه‌های غلطی نیست. بله؟ اولاً که می‌دونید، نه، نکته اول این است که اصولاً تجربه با یک بار امتحان کردن، احتمال اینکه حالتی بهتان دست بده پایینه. اکثر گزارش‌ها این‌جوری است که تو دفعات اول اصلاً تجربه‌ها هیچ شباهتی به تجربه عرفانی ندارند. یعنی کم‌کم این اتفاق برای‌شان می‌افتد. بعد هم که اعتیادآورن.

بعد هم اینکه اصلاً تجربه‌های درستی نیستند و یک جوری چیزن دیگه، یک جوری مثل یک تجربه موهوم در واقع می‌مونن که شباهت‌هایی به تجربه عرفانی دارند. من واقعاً احساسم این است که اصلاً ممکن است یک سری Neural networkها را یک اوضاعشون این‌قدر غرق‌قاطی کنند که دیگر هیچ‌وقت نشود برگشت و مثلاً یک چیز طبیعی را تجربه کرد.

من احساسم کاملاً این است. حداکثر تأثیری که تجربه عرفان شیمیایی روی یک آدم می‌تواند بگذارد این است که به این احساس را بهش می‌دهد که یک عرفانی هست. اگر واقعاً من فکر کنم با به اندازه کافی با خواندن شعر و ادبیات و کتاب می‌شود فهمید که عرفانی هست. من می‌خواهم بگویم آن چیزی بهتان نمی‌ده، یعنی ادامه ندارد.

به غیر از اینکه یک لحظه این آدم‌ها متوجه می‌شوند که یک حالت‌های عرفانی خیلی جالبی وجود می‌تواند داشته باشه. ولی ممکن است من می‌گویم ممکنه، نمی‌توانم قطعاً بگویم. به غیر از آن دو تا توضیحی که اول دادم که اولاً گزارش‌ها نشان می‌دهند که در دفعات اول، اصلاً حتی بعضی از آدم‌ها اصولاً دچار تجربه عرفانی نمی‌شن با هیچ‌چیزی.

همه آدم‌ها این‌جوری نیستند که با این چیزهای شیمیایی حالت‌های عرفانی را تجربه کرده باشند. بله؟ چشمشون را برای خودشون، چشمشون را نمی‌بندند. نه، ممکن است احتیاج به یک چیزهای دیگه‌ای دارند. حالا این‌ها یک مواد شیمیایی خاصی‌ان، شاید آن طرف مثلاً برای باز کردن یک اصطلاحی هست به نام Doors of Perception.

برای LSD و مصرف LSD، درهای، این اسم یک کتابه. این گروه The Doors از این کتاب، کتاب مقدسشون بود و از آنجا هم Perception را برداشتن. درهای، به این مصرف این چیزها، LSD و این‌ها، یک کتابی هست، این استعاره‌اش، تمثیلش، این‌ها درهای ادراک را باز می‌کنند.

بعضی از درها را باز می‌کنند دیگر. برای بعضی از آدم‌ها ممکن است تأثیری نداشته باشه. بگذریم، حالا من از من سؤال می‌کنید، من می‌گویم اصلاً یک بار هم مصرف نکنید. در اینکه حداکثر این یک اثبات وجودیه. عرفان وجود دارد و خیلی چیز خوبی است. بعد ممکنه، ممکن است دیگر نتونید راهشو برید، نمی‌دانم.

عرفان هندی: انسان به‌مثابه چشم

خب، و در عرفان هندی، بگذارید من، من به عنوان مقدمه بگم، عرفان هندی خیلی، خیلی در واقع اشکالی که داره، باز آن‌ها هم نه همه، به اصطلاح مکاتب عرفانی‌شون، عمده مکاتب عرفانی هندی یک جوری انسان را تبدیل به چشم می‌کنن، چشم خالص.

فقط انگار نظاره‌گر وحدت جهانی‌ان. و عبارتی که دارم، اصطلاحی که به کار می‌برم، مثل، مثل یک انسانی که فقط چشم دارد و دست ندارد. یعنی عرفان هندی عرفانی نیست که به شما یاد بده که زندگی بکنید، به قول همان چیزی که در قرآن، در بازارها برید، معامله هم بکنید و وحدت را ببینید.

عرفان هندی به شما یاد می‌دهد که در یک گوشه‌ای بشینید، برای آن حالتی که مدیتیشن دارید می‌کنید، تمرکز دارید می‌کنید، وحدت را حس کنید. و می‌دانید که واقعیت جهان همان وحدتیه که آنجا دارید حس می‌کنید.

ولی وقتی از غارتون می‌آید بیرون، دیگر وحدت را واقعاً نمی‌بینید، یعنی تمایزها را بیشتر، غرق در، لازم دارید که مرتب مثلاً آن مدیتیشن را تکرار بکنید و در واقع وحدت را حس کنید در حد اینکه فقط دارید مشاهده می‌کنید.

نمی‌دونید چه کار باید بکنید. عرفان هندی به شما، نهایتاً بعد از اینکه به آن نهایتِ State می‌رسه، بودیسم مخصوصاً نگاه بر از این نظر ۶۰ درصد، این بوده، اه، بیشترین حالت را دارد که آن حالت فرزانگی که ایجاد میشه، رسیدن به آن حالتی که به اصطلاح رسیدن به بودا یا نیروانا، اولاً به شدت حالت شناختی داره، ثانیاً خودشان به یک جور نیستی ازش یاد می‌کنن، اینکه انسان معدوم میشه، وجود خودش را از یاد می‌برد. از در این حالت‌ها، حالت‌های درستی‌ان، یعنی آن شناخت‌هایی که آن‌ها پیدا می‌کنن، همان چیزی است که باید شناخت.

یعنی درک وحدت عالم، منحل شدن تمایزها، این‌ها را واقعاً می‌رسند دیگه، خب این‌ها تو کتاب‌هاشون به وفور تجربه همه‌شان در یک مشترک، تجربه مشترک همه انواع عرفان همینه، رسیدن به، حتی عرفان شیعی. اینکه به یک حسی از، علم هم همینو بهتان می‌گوید دیگه، شما از نظر علمی، تمایز بین شما و جهان فیزیکی چیه؟

شما یک جوری در یک جهان فیزیکی دارید زندگی می‌کنید که با جهان فیزیکی در یک یگانگی‌ای به سر می‌برید، یعنی به یک معنایی می‌شود گفت یک حقیقت واضحی رو، مثلاً ما نمی‌بینیم، مثلاً یک چیزی، یک حجاب‌هایی هست که مانع دیدن می‌شود و این‌ها را در واقع می‌توانیم برداریم.

بعد می‌خواهم بگویم تو عرفان، اه، چینی، اه، بودایی، عرفان هندی، اصولاً گرایش بیشتر به مشاهده و در واقع شناخته. همراه با عمل نیست و نمی‌توانید در واقع در جهان زندگی عادی بکنید و یک یک یک مکتبی در عرفان هندی وجود دارد و آن هم اینکه، اه، به اصطلاح چه می‌گن، حتی مثلاً و این‌ها بهشون، اه، ایراد بیخود نگرفته باشن، یک یکی از مکاتب عرفان هندی که بهش تانترا می‌گن، آن از اولش اصلاً هدف در مکتب تانترا همینه، که شما در جهان زندگی بکنید و وحدت را حس بکنید. الان خیلی، اه، تانترا موده.

یعنی اینکه واژه را مثلاً تو اینترنت سرچ بکنید، می‌بینید چقدر مثلاً کتاب و این‌ها وجود دارد. که حالا بگذریم دیگه، این‌ها در واقع، اه، آموزش‌هایی در تانترا هست که به شما، اه، در مورد هر حالت‌هایی که تو زندگی عادی هم پیش می‌آد، سعی می‌کنید آن وحدت را آموزش بدهید که چطوری می‌شود دید. در واقع یک سری آموزش‌های نظری هست.

بگذریم، حالا به هر حال در عرفان هندی هم این‌جوری وجود داره، ولی گرایش کلی در بودیسم و عرفان هندی همین است که آدم بیشتر مشاهده‌گره و عرفان، عرفان شناختیه، نه عرفان عملی. من می‌خواهم سعی بکنم بگویم که تو عرفان اسلامی اصولاً چیست و تفاوت‌هاش با آن عرفان‌ها، نمی‌خواهم این تفریق هم بدم، مقایسه بکنم، فقط بیشتر می‌خواهم توصیف بکنم که عرفان اسلامی چیست.

نهایت عرفان اسلامی: کارگزار خداوند

خب، اول می‌خواهم شروع بکنم با اینکه آن نقطه انتهایی که قرار است تو عرفان اسلامی آدم بهش برسن چیه؟ قرار است به چه برسه؟ یک انسانی که مثلاً راه را طی کرده، دارد به یک جایی رسیده، مثلاً پیامبران به چه رسیدن؟

و آن ما تقریباً می‌دانیم الان کجا هستیم، سقوط کردیم، مثلاً عروج کردیم، در واقع ما اجسام، حالا قرار است به کجا برویم که بعداً در مورد این راه چطوری طی می‌شن، یک توضیح‌های کلی بدهم. یک ادای شناختی، ببین، بگذار از اول از نظر عملی بگم، چون واضح‌تره، یک یک آدمی که به انتهای مثلاً سیر خودش رسیده، از نظر عملی به چه رسیده؟

یعنی چه جوری زندگی می‌کند و چه جوری عمل می‌کنه؟ در واقع سیگنال‌های خروجی‌اش چه جوری‌ان دیگه، چه سیگنال‌هایی می‌فرسته، چه جوری در جهان دارد واقعاً به طور واقعی دارد زندگی می‌کنه؟ اینکه در یک کلمه می‌شود گفت که انتهای عرفان این است که از هر جور چیزی که یک ذره‌ای رنگ خودخواهی داشته باشه، کاملاً باید رها شده باشه.

یعنی هیچ کاری را برای خودش انجام نده. یعنی چی؟ یعنی اینکه واقعاً این‌جوری باشه این آدم. همه کارهایی که تو زندگیش دارد انجام می‌ده، به دلیل اینکه این کارها درست‌ان دارد انجام می‌دهد.

نه برای اینکه من، مثلاً به نفعم. یعنی من، ما اصولاً چقدر معیار زندگی کردن‌مون این است که واقعاً، اولاً اگر یک یک آدمی که به انتهای عرفان رسیده، حق را تشخیص می‌دهد همیشه و دقیقاً هم مطابق با حق عمل می‌کنه، ولو اینکه برای خودش سخت باشه، نامطلوب باشه، و بر خلاف منافع مثلاً امیال خودش باشه.

میلی اصلاً انگار دیگر در یک آدمی که به انتهای یک راه رسیده، میلی وجود ندارد که به غیر از میل به حقیقت، میل به درست رفتار کردن، امیال دیگه‌ای وجود ندارد که باعث بشود که این خطایی صورت بگیرد.

خب؟ واضحه؟ ببین، انتها، انتهاش این است که یک پیامبر یا یک انسانی که حالا سنت به این می‌گویند انسان کامل، از نظر عملی به یک جایی رسیده که مثل یک ایجنته. مثل نماینده خداوند. به معنای واقعی کلمه. یعنی تو هر لحظه آن کاری را دارد می‌کند که خداوند می‌خواهد که این آدم الان بکند.

در واقع تشخیص می‌دهد خواست خداوند تو این را یعنی زندگیش این‌جوری است. در هر موقعیتی این قرار می‌گیره، حرکت درست را دارد انجام می‌دهد. بهترین حرکت ممکن است را دارد انجام می‌دهد. مثلاً من تو داستان یوسف خیلی روی این تأکید کردم که مثلاً حضرت یوسف را انداختنش در چاه.

خب مثلاً دوست دارد پدرشو ببینه، دوست دارد برگرده پیش پدرش. ولی بهش می‌گویند که نباید این کار را بکنی. خب این هم کاری که می‌کند در واقع همان کاری که ازش می‌خواهند انجام می‌دهد برای اینکه آن کار کار درست است.

اینکه من میل دارم پدرمو تا آخر عمرش تا یک جایی دارد در حسرت اینکه خانواده‌شو ببیند خب می‌سوزه ولی تو عملش هیچ تأثیری نمی‌ذاره دیگر. یعنی این میل به دیدن خانواده یک چیزی است که انگار در عملش تأثیر ندارد. آن کاری که درسته، کار درست این است که به برادراش آسیب نرسونه، سعی بکند که برادراش مثلاً اصلاح بشوند.

کاری را که خداوند ازش می‌خواهد دارد انجام می‌دهد. بنابراین این به کلمه ایجنت به کار می‌برم مثل یک آدمی که یک جایی کارگزار می‌شود. خب انسان تبدیل می‌شود به کارگزار خداوند. یعنی همان در اینجا به دنیا آمده و می‌فهمد که چه کارهایی باید بکند و همان کارها را دارد می‌کند.

اینکه به نفع منه، به ضرر منه، مطلوبه برای من، مثلاً با امیال من سازگاره، من لذت می‌برم یا لذت نمی‌برم، سخته یا راحته، این‌ها اصلاً کلاً یک کنسل شده. یک آدمی که تبدیل شده به کارگزار خداوند، هر لحظه همان کاری را که باید بکند را دارد می‌کند.

بدون هیچ توجهی به خودش و امیال و عواطف و چیزهایی که حالا مثلاً ممکن است دوست داشته باشه انجام بده. این‌ها را در واقع مثال بهشان بی‌توجه. پس یک جوری انتهای عملش این است که میل از امیال یک جوری از بین می‌روند دیگر.

میل به غیر خدا از بین می‌رود یا نه اینکه از بین می‌ره، در مقابل میل به خداوند تضعیف می‌شود. از بین که نمی‌ره. خب هر کسی یک امیالی می‌تواند داشته باشه. حضرت یوسف در تمام طول این مدت میل دارد خدا پدرشو ببیند. ولی میل بزرگتری برایش وجود دارد که مانع از می‌شود امیالی که امیال شخصی هستن، این‌ها تو این رفتارش تأثیر بذارن.

همیشه دارد درست رفتار می‌کند. هیچ راهی برای اینکه یک آدم درست رفتار بکند به غیر از این نیست. عرفان تنها راهیه که شما به یک جایی می‌رسید که می‌توانید بگویید که من تو زندگیم درست رفتار می‌کنم. اولاً می‌فهمم درست یعنی چه.

تو هر لحظه‌ای چه کاری بهترین کار ممکن است. ثانیاً اینکه قدرت این کار را دارم. یعنی امیال دیگه‌ای ندارم. و نکته این است که اصلاً همان امیال دیگه‌ست که باعث می‌شود که ما نفهمیم کار درست و غلط چیست. اشتباه تشخیص بدهیم کارا را.

اخلاص و عبادالله المخلصین

پرسش و پاسخ

بفرمایید. شما گفتید که خود ذاتی این‌جوری است که کار درست انجام می‌دهد.

یعنی چی؟ اولش شما این را گفتید که آها خب، بله. حالت حالت‌های طبیعی و فطری حالت‌های درستن. خب. خب پس اگر اینجوریه، مثلاً اگر بر طبق طبیعت خودش رفتار بکنه، همیشه حق با اینه، درست است دیگر. یعنی اگر معصیت نکند دیگر.

اگر شیطان نیاد و مثلاً یک چیز غلطی را درست جلوه نده و شما اشتباه نکنید. اگر کار خطایی نکنید، همیشه دارید همان کارای درست را انجام می‌دید. درست است دیگر. معصیته که همه مشکلات را به وجود می‌آورد دیگر. آره، به غیر از چه شناختی که عمله. و معصیت هم در واقع نتیجه کذبه دیگر.

اگر دروغی نشنیدی، اگر دروغی نباشه، شما معصیت، یعنی اگر مثلاً آن دروغ را نشنیده بود از آدم، کار بدی هم نمی‌کرد. یک چیزی را گفتن که این خاصیتش این است و بعد این هم آن کاری را که هست. حالا بگذریم.

من یک یک نکته خیلی مهمی وجود دارد که امیال در وجود انسان هستند و اینکه همه این‌ها باید بیان زیر نظر یک میل واحد قرار بگیرن، این نکته‌ای که از اول وجود ندارد. با تمرین کردن به این می‌رسیم. یعنی حضرت آدم همه امیال تو وجودش بود و به این نحو نبود که مثلاً یک جوری یک میل به بقیه میلا غلبه کرده باشه.

به غیر از با تمرین به دست می‌آید. ولی آن میلا، میلا درستی هستند. با کذبه که می‌شود از آن میلا سوءاستفاده کرد. مثلاً میل به جاودانگی یک میل درستی‌ایه ولی شیطان از میل به جاودانگی با یک دروغ سوءاستفاده کرد و در واقع آدم را به معصیت واداشت.

ما پر از امیال مختلفیم. قرار نیست این امیال و عواطف را از دست بدهیم. ولی قرار است که یک میل و عاطفه عمیقی وجود داشته باشه که همه دامنه چیه؟ آن اگر کلمه به این بدی بود من خودم چند تا کلمه به ذهنم رسید.

دامنه کردن یعنی زیر سلطه مثلاً قرار دادن، خب؟ تحت دامنه که دامنه کلمه قشنگیه. فارسی چیز درست حسابی ندارد جاش. خب، مثلاً بگذار این معنی کارگزار شدن، ایجنت شدن شما الان می‌خورید. می‌خورید برای اینکه میل دارید بخورید و لذت می‌برید یا نه خوردن خوب است و لازم است. خب؟

آدمی که به آخر سیر می‌رسد خوردنش هم حتی به عنوان ببین، دور دور شدن از خودخواهی و خودبینی یعنی بگذارید من این‌جوری بهتان بگویم. شما چرا اینقدر به خودتان توجه دارید؟ شما چرا به ایشان از صبح که پا می‌شوید توجهتون به خودتان خیلی زیاده، به ایشان به اندازه خودتان توجه نمی‌کنید؟

خب؟ مثلاً. من می‌توانم سوال کنم دیگر. من می‌توانم سوال کنم چرا من به آدم‌های دیگر به اندازه خودم توجه نمی‌کنم؟ من می‌خواهم بگویم آخر سیر این است که به حالت عدالت کامل برسید. خب؟ یعنی من چه مثلاً برتری نسبت به دیگران دارم که به خودم خیلی مثلاً همه‌اش به فکر خودم‌ام.

چرا به فکر دیگران نیستم؟ و من به فکر خودم هستم و بعداً این‌جوری است. شما دیگر اصلاً به فکر خودتان نباشید، به فکر همه باشید. به فکر مثلاً تمام جهان هستی باشید. ولی چون خداوند شما را ایجنت قرار در این جسم قرار داده، بنابراین با این جسم می‌توانید غذا بخورید، با این غذا می‌خورید.

نمی‌دانم منظور مرا می‌فهمید یا نه. من می‌توانم توجه به خودمو معقول بکنم. یعنی عقل من چون من روی جسم خودم سلطه دارم، جسم ایشان که سلطه ندارم. من می‌توانم دست خودمو بیارم بالا، دست ایشونو که نمی‌توانم بیارم بالا. من همه در واقع مرا خداوند انگار اینجا قرار داده، من غذا می‌خورم برای اینکه این جسم احتیاج به انرژی دارد.

من هر کاری که می‌کنم برای خودم و لذت هم می‌برم، کارهایی که باید بکنم. یعنی خارج از آن باید و نبایدها، کلی هیچ کاری انجام نمی‌دم. لازم نیست انجام بدهم. این یک جوری به طور آبستره یک انسان کاملیه، آدمی که حتی توجه‌اش به خودش به امر خداست.

خداوند به شما می‌گوید که باید به خودتان توجه بکنید و شما می‌کنید. اگر نمی‌گفت نمی‌کردید. واقعاً بتوانید این حرفو بزنید که اگر خدا به من نگه که مثلاً به خودم توجه بکنم اصلاً توجه نمی‌کنم. خدا می‌گوید منظور این است که مثلاً این یک چیز طبیعی است دیگر. همه چیزو بله.

در واقع ما می‌گوییم که عقل معقوله، عقل دیگر یا طبیعی است. این چیزی آن نداهای درونی که عقل به شما می‌گوید که چه کاری درسته، چه کاری غلطه، آن‌ها آن چیزهایی که خداوند می‌گوید در بیرون توسط پیامبران به شما گفته، در درونتون هم توسط یک چیزی که ما اسمش را می‌ذاریم عقل به ما می‌گوید.

بنابراین این‌ها همه در واقع خب این چیزی است که در قرآن بهش می‌گویند اخلاص.

در واقع من می‌خواهم اخلاص، اینکه همه امیال تحت سلطه یک میل واحد قرار بگیرند. اخلاص در واقع آن راه رسیدن به بهشت و موندن در بهشته، استقرار در بهشت. کسی که به اخلاص برسد دیگر شیطان نمی‌تواند کاری باهاش بکند.

شیطان تنها کاری که می‌تواند بکند این است که از امیال متقرر به واسطه یک دروغ‌ها و اوهام‌یی شما را وادار به کاری بکند که کار درستی نیست. وقتی این میل‌ها همه‌شان تحت سلطه میل به مثلاً عشق به خداوند و میل به خدا قرار گرفتند و شما کارگزار شدید به معنای مطلق کلمه، دیگر هیچ دروغی هم نمی‌تواند شما را از آن چیزی که بهش رسیدید دور بکند.

این همان چیزی است که در این داستان می‌آید. اینکه خداوند به شیطان می‌گوید تو به همه می‌تونی کار داشته باشی به غیر از عباد عبادالله المخلصین. ایجنت‌هایی که میل به دیگران ندارد. این واژه عبد و بنده دقیقاً چیزی است به معنای کارگزار. کسی که فرمانبر خداوند دیگه، از خودش برای خودش کاری آن کارهایی را می‌کند که بهش می‌گویند باید بکند.

کارهایی که به طور طبیعی باید بکند. بله. کارهایی که باید بکند را انجام می‌ده، نه آن کارهایی که دوست دارد بکند یا طبق مثلاً به میل خودش. حالا اصلاً کاری واقعاً هست که به نفع آدم باشه ولی به نفع همه نباشه، به نفع عمومی نباشه؟

آخه کاری وجود دارد واقعاً؟ من ازش نفع ببرم. یعنی می‌خواهم بگویم می‌دانید سوالم چیه؟ سوالم من می‌خواهم بگویم همین خودش وهمیه که کارهایی وجود دارد که به نفع منه ولی به نفع دیگران نیست و من باید این کارها را مثلاً بگذارم کنار. به نفع همه است دیگر. برای اینکه من انرژی می‌گیرم و خوب است که همه آدم‌ها انرژی داشته باشند.

این کارها اگر من آدم خوبی باشم، از آن خودم هم به نفع همه است. باید گزار مطلق بشوند و مخلص باشند. نفع من اگر همین نیست. نفع من مثلاً فرض کنین اگر من به یک لیوان آب باشه در کنار یک پیغمبر باشم، نفع من در این است که لیوان آب بدهم به پیغمبر خودم بمیرم.

نفع من، نفع من این است. نه، من یک ذره نه، استدلال کار همیشه کار درست را انجام دادن به نفع منه، برای اینکه یک نفع بزرگی دارد. این استدلال را من می‌خواهم استدلال را من دقت کنین. یک نفع بزرگ تو این دنیا وجود داره، آن هم رسیدن به همین حالته. و این نه، الان هم می‌خواهد باشه شما بفرمایید.

خب باید آن شرایط کار را بکند به نفع بشریت. خب نفع بشریت خب خودش را زنده نگه دارد. آدم خیلی فرق می‌کند. آدم دارد می‌رود به قول یک‌بار آن از خودش خب مثلاً، ولی سوال، سوال کوچیک که نیست.

من استدلالم خیلی ساده‌ست. یک نفع در انسان وجود دارد. شما یک لحظه این‌جوری احساس کنین که هدفتون تو زندگی، هدفتون تو زندگی شده رسیدن به عرفان. راه رسیدن به عرفان و منتهای عرفان، رسیدن به عرفان این است که کار درست را به نفع همه را انجام بدین.

پس اصلاً چیزی به نفع شما نیست. این یک وهمه که من یک چیزهای خصوصی و شخصی به نفع منه. این در واقع فرض آدمی که این حرف را می‌زند این است که غیر از عرفان و این راه کلی که باید طی بکنه، مشغول یک کارهای دیگه‌ایه.

همون‌قدر آن‌ها را دوست داره، فکر می‌کند که مثلاً آن کارها را حالا انجام بدی چه می‌شه؟ هیچی نمی‌شود. واقعیتش این است که تو همین اگر این‌جوری فکر بکنین که یک آدمی تصمیم گرفته فقط و فقط تو زندگی هدفش این است که به عرفان برسه، خب معلوم است که نباید به نفع خودش هیچ شخصی، یعنی توجه به نفع شخصی خودش در مقابل جمع، اگر هم وجود داشت، کار بدی بود.

بنابراین به آن هدف اصلیش نمی‌رسه. خب از نظر شناختی، از نظر شناختی هم باز در واقع از بین رفتن خودبینی به طور کامل. من دنیا را از دید خودم هی نگاه می‌کنم.

من انگار یک موجودی هستم، همه‌اش دارم به دنیا نگاه می‌کنم از این دیدگاه محدود مثلاً بشری، من یک موجودی مثل من که الان دارم زندگی می‌کنم. اینکه چقدر می‌شود این را توسعه داد، نزدیک شد به آن دیدگاهی که خداوند دارد دنیا را می‌بیند. دنیا را از انگار از آن قله هرم نگاه کنم، نه از این جای کوچیک و محدودی که هستم.

این فکر کنم این میلیه که تو همه آدم‌ها هست که یک جوری این دیدگاهشون را انگار از این محدودیت جدا کنند. اینکه اصلاً راه شناختن جهان هم واقعاً شناختن واقعی جهان این است که شما از این قالب محدود و از این دیدگاه محدود نگاه نکنید، یک دید کلی‌تر به جهان داشته باشید.

اینکه این‌جوری است که به دلیل خودبینی و از طرف خودم نگاه کردن و از این محدوده خودم نگاه کردن، این که وحدت عالم را درک نمی‌کنم. اصلاً شناختن چیزش این است که شما از یک جای بالاتر انگار دارید نگاه می‌کنید.

رسیدن به دیدن دنیا از یک جایی که نزدیک به آن قله‌ست، نه از طرف خودم نگاه کنم. این‌طوری که واقعاً جهان هست بهش بتوانم نگاه کنم. این مربوط به این است که همان اموال در من کم باشه، خودبینی را در خودم از بین برده باشم.

یکسان‌نگریستن و یکسو نگریستن

یک عبارت بسیار جالب از یکی از عرفای جالب، ابوسعید ابوالخیر، می‌گوید یک عرفان در دو چیز است: یکسان نگریستن و یکسو نگریستن.

یکسان نگریستن یعنی شما چرا باید بین خودتان و دیگری فرق بذارید؟ بین همه، همه موجودات عالم یک جوری یکسانن دیگر برای همه مخلوقات خداست. اینکه من خودمو بیشتر دوست داشته باشم، بیشتر به فکر خودم باشم، هی از زاویه خودم به دنیا نگاه بکنم، این چیزی است که با عرفان سازگار نیست.

عارف به یک جایی می‌رسد که همه موجودات در نظرش برابر یکسان، خودش هم یکی از آن موجودات. این‌جوری است که وحدت عالم را می‌شود دید. در واقع نکته اصلی این است که خودخواهی‌ها و خودبینی‌ها و آن امیال کاذبی که ما داریم، مانع از این می‌شود که واقعاً جهان اون‌طوری که هست ببینیم و اون‌طوری که درست است در واقع رفتار بکنیم.

و این حالت شناختی نهایتاً به اینجا می‌رسد که شما یاد می‌گیرید که همه چیز را در واقع همان‌طوری که از اول انگار در بهشت آدم می‌دید، آن‌جوری ببینید. یعنی اینکه من هر واقعیتی هم که در جهان مشاهده می‌کنم در عالم کثرت، این را به صورت ظهور اسماء الهی انگار ببینم.

واقعی، اتفاق واقعیه ها، نه اینکه من بشینم فکر بکنم بعداً. یعنی اصلاً من جهان را که نگاه می‌کنم، چیزی به غیر از ظهور اسماء الهی نمی‌بینم. که یاد بگیرم این‌جوری نگاه کنم. رسیدن به وحدت، یعنی رسیدن به اینکه شما واقعاً هر جا را که نگاه می‌کنید، به غیر از اینکه کلمات این‌جوری نگاه کرد.

رسیدن به وحدت یعنی رسیدن به اینکه شما واقعاً هر جا را که نگاه می‌کنید، به‌غیر از اینکه کلماتی را می‌بینید و این کلمات در واقع قابل‌تحلیل به همان اسماء الهی هستن، چیز دیگه‌ای ندارید. خب، بعد یک توضیح دیگر هم می‌شود داد که که رسیدن به این سیر و سلوک یک معنی واقعی هم دارد.

یعنی با از دید فلسفی ما واقعاً یک موجودی هستیم که تو آن هرم یک جایی را انگار اشغال کردیم. از به‌اصطلاح از نظر وجودی یک جور به معنای واقعاً به معنای بالا رفتن تو آن هرم و هستی، وجود شما تبدیل به یک موجود متعالی‌تری دارد می‌شود.

وقتی درست عمل می‌کنید و درست نگاه می‌کنید، واقعاً جایگاه شما تو آن هرم، هرم واقعیه و شما تو آن هرم دارید به قله واقعاً نزدیک می‌شوید. اینکه حرف از تقرب به خدا می‌زنن، یعنی واقعاً شما این موجودی هستید که در عین‌حال که جسمتون حفظ شده در این پایین، ولی توجهتون به آن بخشی از وجودتونه که خیلی نزدیک به قله هرمه.

یک جوری به معنای بالا رفتن به معنای واقعی کلمه هم هست. اینکه آن نقطه اوج هرم جاییه که تعیّن در آن عرفا از این حرف‌ها زیاد زدن. اینکه آن آخر یک جاییه که انگار تعیّن وجود ندارد.

وجود مطلق، خداوند را در فلسفه به‌عنوان وجود مطلق ازش اسم می‌برن. یعنی وجودی به وجود بدون هیچ تعیّن و نام‌ونشان. این یک اصطلاح عرفانی اینجا وجود دارد. مثلاً در شعر حافظ، «عنقا». وقتی می‌گوید عنقا، منظور آن هویت الهی‌ایه که اصلاً می‌گوید اسماء و صفاتی هم ندارد.

یعنی چیزی که اصلاً هیچ‌کس بهش راه نداره، عدم تعیّن مطلق. اینکه چرا این سیر عرفانی نهایتاً منجر می‌شود که انسان از نظر میزان تعیّنش در واقع کاسته بشه، واقعاً این‌جوری قرب به خداوند معنی واقعی پیدا می‌کند. یعنی شما هرچه که تو بیشتر تو خودتان باشید، بیشتر موجود متعین‌اید.

ببینید اینکه مثلاً همه کارگزاران خدا، اگر شما یک کارگزار مطلق خداوند بشید، چه فرقی با ابراهیم دارید؟ اصلاً همان شدید دیگر. مثل اینکه یک بار دیگر ابراهیم تو این دنیاست، فقط جسمش فرق می‌کند. می‌دانید منظورم چیه؟ که همه پیامبرا دارند یک چیزن دیگر.

اینکه همه‌شان یک کاری می‌کنند و یک جور دنیا را نگاه می‌کنند. فقط انگار یک جور آدما، یک آدمی که به آن آخرش می‌رسد انگار تکرار همه آن آدم‌های قبلی هست و اینکه به آنجا رسیدن. تو این بودیسم یک اصطلاحی دارند که رسماً می‌گویند طرف بودا شده. می‌گوید بودا دیگر چیزی، آدم نیست انگار.

شما می‌توانید بودا بشوید. جسمتون که مهم نیست. بودا شدن یعنی اینکه دوباره یک بار دیگر آن حقیقت تو عالم دارد تکرار می‌شود. خب، من دیگر حالا فعلاً سعی کردم توصیف بکنم که آخرش مثلاً تو عرفان اسلامی نهایتش چیست.

فرق اساسی با عرفان هندی این نیست که قرار نیست که در عرفان اسلامی کسی چشمشو به روی جهان ببنده و سیگنالی دریافت نکند که بتواند تو حالت وحدت خودش را حفظ کند. یک آدم‌هایی مثل پیامبرا با همه‌جور موقعیتی می‌توانند در واقع سروکار داشته باشند و در عالم وحدت هم باشند. حتی می‌شود با بنی‌اسرائیل مثلاً همسفر شد و وحدت را حفظ کرد.

فکر کنم بزرگ‌ترین هنر را از این نظر از آن موسی از یاد داده که گرفتاری قوم عجیب‌وغریبی شد که هی موقعیت‌های عجیبی پیش می‌آوردن ولی از آن موسی به هر حال از عالم وحدت پایین نمی‌اومد. من خیلی چیزهایی که می‌خواستم بگویم را نگفتم ولی حالا جلسه آینده می‌گویم. دیگر شروع کردم مجبورم بگم، نمی‌توانم بحث بکنم.