متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
ارجاعات بیرونی این جلسه (۴)
زندگی در عالم معنا
هدف ما فهمیدن این جمله است که «آدم و حوا در بهشت بودند و متوجه اجسام خود نبودند، سپس متوجه اجسامشان شدند و هبوط کردند». برای فهم این جمله لازم است که هرم هستی را رسم کنیم و بدانیم که ما ساکن عالم اجسام نیستیم و در حقیقت ساکن عالم زبان یا عالم معنا هستیم. در ادامه توضیح میدهم که ما به چه معنی ساکن عالم معنا هستیم و نه ساکن عالم اجساد.
با پیشرفتهای علمی، ما امروزه میدانیم که ما حتی دیدن را یاد میگیریم. ما در ابتدای تولد بهجز یک الگو از رنگها چیز دیگری نمیبینیم. ما بهمرور یاد میگیریم که به این رنگها عمق بدهیم و مرز اجسام را از هم تشخیص بدهیم. سپس بهتدریج یاد میگیریم که اجسام چه هستند و با یاد گرفتن نام آنها، آنچه را که میبینیم برای خود معنا میکنیم. ما بدون این که متوجه باشیم، در عالم معنا زندگی میکنیم، ولی ممکن است که کاملاً خودمان را ساکن همین عالم اجسام احساس کنیم.
سؤالی که قابل طرح است این است که ما چرا اساساً جسم داریم؟ چرا جسمی داریم که اگر به آن توجه کنیم بدبخت میشویم؟ وقتی میگوییم «من» و نسبت به خود حسی را داریم، حس ما در عالم اجسام واقع نشده است و در عالم معنا است. به عبارت دیگر ما در تصویرهایی که از دنیا داریم زندگی میکنیم و نه در خود دنیا. احساس ما نسبت به خود، به شناخت ما و معنایی که از عالم اجسام به دست میآوریم مرتبط است. مثل موجودی که در اتاقی محبوس شده است و این اتاق پنجرهای دارد و او با مشاهدهٔ بیرون از این پنجره چیزهایی را از بیرون اتاق میفهمد و آنها را خود معنی میکند. واقعاً در دنیای بیرون حضور کامل ندارد.
یک مثال از یک بیماری روانی به نام پارانویا میزنم. کسانی که حالتهای بهاصطلاح پارانوید دارند، نسبت به آنچه در اطرافشان میگذرد، بسیار مشکوک هستند. مثلاً ممکن است تخیلات عجیبی داشته باشند. بسیاری از افراد پارانوید تصور میکنند که زمانی که بچه بودهاند، اعضای یک سازمان آنها را از والدین اصلیشان دزدیده و تمام آدمهایی که اطراف آنها هستند، مثل پدر و مادر و خانواده و... عضو آن سازمان بوده و نقش بازی میکنند. این افراد فکر میکنند که همه به دنبال او هستند و یک سازمان مخوف میخواهد از او استفادههایی بکند. به اینها تخیلات پارانوید میگویند. فیلمسازی به اسم رومن پولانسکی، در تمام فیلمهایی که ساخته است به پارانویا اشاره میکند و بهوضوح مشخص است که خودش هم زمانی دچار چنین تخیلاتی بوده است. در فیلم خیلی مشهور او، «بچه رزماری»، شخصیت اصلی فیلم اسمش رزماری است. او میفهمد که نهتنها همهٔ همسنوسالان او بلکه همسایهها و حتی شوهرش از یک گروه شیطانپرست هستند، و او را آوردهاند تا شیطان یک بچه از او به دنیا بیاورد. شیطان هم نهایتاً این کار را میکند و فیلم با پیروزی کامل شیطان پایان مییابد! اگر کسی دچار چنین تصوری بشود، تفسیرش نسبت به چیزهایی که میبیند عوض میشود. معنیها برای او عوض میشوند. گویی دنیایش عوض شده است. این در حالی است که سیگنالهایی که از اجسام میگیرد، تغییر نکرده است. او از نظر جسمانی هیچ تغییری نکرده است. به عنوان مثال من وقتی در کلاس درس هستم، خودم را در حضور دانشجویان احساس میکنم. اگر فکر کنم که شما همگی عضو سازمان سیا هستید، گویی خودم را در یک جای دیگر احساس میکنم. اما اگر فکر کنم که شما همه دانشجوهای خوبی هستید که آمدهاید تا حرفهای من را گوش دهید، احساس دیگری پیدا میکنم. اینکه من خودم را کجا میبینم و در چه شرایطی میبینم بستگی به این دارد که چه تفسیری از آنچه میبینم دارم.
یا مثلاً فرض کنید، یک نفر تصور کند، همهٔ موجوداتی که در بیرون میبیند، همه رباتهای آدمنما هستند و آدمی وجود ندارد، با عوض شدن تفسیرش نسبت به دنیا، دنیایش عوض میشود. یعنی وقتی دیدگاههای ذهنیاش عوض میشود خودش را در جهان دیگری تصور میکند. ربطی به اینکه چه الگوهایی را میبیند و چه اجسامی را کشف میکند ندارد، بلکه به نحوۀ معنی کردن چیزهایی که میبیند بستگی دارد.
ما سیگنالهایی را دریافت میکنیم و بعد آنها را به صورت معناداری درمیآوریم. نهایتاً آن را در قالب زبان میریزیم. اینکه من چگونه میبینم و به چه چیز توجه میکنم، به زبان ما ربط دارد. بر پایۀ مشاهداتم حتی ممکن است تفسیرهایی کلیتر بسازم و نهایتاً احساسی پیدا کنم که من کجا و در چه موقعیتی قرار دارم. من موقعیت خودم را کاملاً در جهان معانی احساس میکنم. آنچه که حواس من از جهان خارج دریافت میکنند، ورودیهایی هستند که نیاز به تفسیر دارند. من با استفاده از این تفسیر جهانی را برای خودم میسازم و در آن زندگی میکنم.
در دین و عرفان به انسان اینگونه نگاه میشود که او از روح و جسم تشکیل شده است و بین این دو فاصلهای وجود دارد. من به اینکه این فاصله واقعی است یا نه کاری ندارم. عرفا معمولاً از این تعبیر استفاده میکنند که جسم مثل مَرکَب است و من سوار این جسم شدهام و از آن استفاده میکنم تا با جهان ارتباط برقرار کنم. وجود روح ناقض این نیست که حالتهای روحی و احساسات روحی من به نوعی در جسم من بازتاب پیدا کند و یا اینکه من از نظر روانی حالتهایی داشته باشم که هیچ تأثیری روی جسم من نداشته باشند. این متفاوت از دیدگاهی است که امروزه رایج است و به اصطلاح «دیدگاه علمی» نامیده میشود. من از به کار بردن نام «علمی» اکراه دارم زیرا علم کاری به این تفسیرها ندارد. ما در علم چیزهایی را آزمایش میکنیم و بررسی میکنیم که یک پدیده همراه پدیدهٔ دیگر اتفاق میافتد یا نه. ولی دیدگاهی که بعضیها به عنوان «دیدگاه علمی» تصور میکنند و مدعی آن میشوند، این است که چیزی به اسم روح وجود ندارد. اما در دیدگاه عرفانی، وجود ما مثل یک هرم میماند که از عالم اجسام شروع میشود. اگر ما در این هرم بالا برویم به عالم مثال رسیده و در جای خیلی بالایی... در این هرم، روح ما زندگی میکند و به شکلی با جسم ارتباط دارد. احساسی که از مطالعات علمی ممکن است به وجود بیاید این است که اینگونه نیست و همه چیز همان جسم است. یعنی مثلاً چیزی به اسم حالت روانی وجود ندارد. تعدادی هورمون ترشح شده و این هورمونها در جسم چنین حالتی ایجاد کردهاند و اصولاً اصالت به همین اتفاقاتی است که در جسم میافتد. از نگاه این افراد اینگونه نیست که من چیزی جدای از این جسم داشته باشم که تقدم به جسم داشته باشد. فکر کنم همهٔ آدمهایی که عارف هستند این را قبول دارند که اگر روح ارتباطی با این دنیا دارد، از طریق همین جسم است؛ هر سیگنالی که روح بگیرد و یا بفرستد و احساسی را در واقع بخواهد تجربه کند، با واسطهٔ جسم است.
تقدم با جسم است یا روح؟
آیا حالتهای روانی و معنوی ما نتیجهٔ اتفاقاتی است که در جسم میافتد؟ به عبارت دیگر، تقدم با اتفاقات در جسم است یا نه؟ یا آنچه که در عالم معنا برای ما اتفاق میافتد در جسم انعکاس پیدا میکند. در اینجا نه به طور کاملاً علمی، اما با ارائهٔ شواهدی بحث میکنیم. وقتی من یک حالت روانی را تجربه میکنم و مثلاً میترسم، این ترس از کجا شروع میشود؟ مثلاً از ترشح آدرنالین شروع میشود و بعد میرسد به اینکه من یک احساس را پیدا کنم؟ یا یک اتفاق شناختی برای من میافتد و من احساسی پیدا میکنم که منجر به این میشود که جسم من هم در یک حالت جدیدی قرار بگیرد؟ این جای بحث دارد. به نظر من اگرچه صورتبندی این مسئله به صورت علمی شاید کار سادهای نباشد، اما شاید هیچ تقدم و تأخری نشود در نظر گرفت.
هر چیزی که ما میفهمیم به ساختار مغزمان ربط دارد. نگاههای ماتریالیستی همه چیز را از پایین به بالا میبینند و معتقدند که اتفاقها در مادیترین قسمتها میافتند و بعد اینها به قسمتهای بالا و حالتهای روانی منتقل میشوند. ما الان نمیدانیم که دقیقاً در مغز چه میگذرد که بخواهیم تقدم و تأخر یک سیگنال جسمانی با احساسی که درک شده را اندازه بگیریم. ولی من میخواهم که توضیح خیلی کوتاهی بدهم و شواهدی که به نظر من نشان میدهند که ما میتوانیم تقدمی لزوماً زمانی برای حالتهای معنادار نسبت به حالتهای صرفاً جسمانی قائل بشویم. یعنی تغییری که در وضعیت روانی ما اتفاق میافتد به نظر میرسد از بالا به پایین است.
یک مثال خوب میتوان در این زمینه زد. یک کتاب روانپزشکی بردارید و ببینید که چهطور در مورد بیماریهای روانی مثل اسکیزوفرنی صحبت میکند. امروزه از نظر علمی روشن است که اسکیزوفرنی با به هم خوردن تعادل یونهایی در بدن معادل است. آدمهایی که دچار حالتهای اسکیزوفرنی میشوند، احساس واقعیت را از دست میدهند و تخیلات و اوهام خود را واقعیت فرض میکنند. آنها صداهایی میشنوند که واقعاً وجود ندارند؛ آدمهایی را میبینند که وجود ندارند و به یک دنیای تخیلی میروند و برمیگردند. معمولاً آدمهای اسکیزوفرنیک اینگونه هستند که در لحظاتی وارد دنیای خیالی و موجودات خیالی میشوند و دوباره به حالتهای عادی برمیگردند. آزمایشها نشان میدهد که همیشه وقتی این حالتهای حاد اسکیزوفرنی به وجود میآید، تعادل بین یک سری یون در جایی از بدن به هم میخورد. روانپزشکی اصولاً این را تشخیص میدهد که آن موجودی که دچار اسکیزوفرنی است یونهایش به هم خورده است. بنابراین روانپزشکان یک داروی شیمیایی میسازند تا تعادل آن یونها را برقرار کند. اما وقتی بیمار آن دارو را مصرف میکند چه اتفاقی میافتد؟ آن حالت حاد اسکیزوفرنی برطرف میشود اما دوباره بعد از مدتی تعادل آن یونها به هم میخورد. اگر مسئله کاملاً شیمیایی بود من باید میتوانستم با استفاده از یک مادهٔ شیمیایی این تعادل به هم خورده را دوباره سر جای خودش برگردانم.
همهٔ ما میفهمیم که شخصی که دچار اسکیزوفرنی است، در گذشتهٔ خود سوابقی دارد و کارهایی کرده و بلاهایی سرش آمده است. این مشکلات روانی بر اثر سوابق روانی ما ایجاد میشوند. قبلاً به اسکیزوفرنی «جنون جوانی» میگفتند زیرا یکی از مهمترین عوامل ایجاد اسکیزوفرنی، حداقل در اوایل قرن، عشقهای ناکام دستهبندی شده بود. یعنی اتفاقاتی باعث اسکیزوفرنی میشود. همیشه آدم اسکیزوفرنیک گذشتهای دارد و اتفاقاتی برایش افتاده که معنادار هستند. آن اتفاقها باعث شده که این فرد به حالتی برسد که حالا تعادل یونها گاهی به هم میخورد. تا شما آن معنیها را درست نکنید و روانپزشکی را همراه با مشاوره نکنید و سعی نکنید که آن آثار معنیدار را از زندگی آن آدم پاک بکنید، به طور شیمیایی نمیتوانید آن تعادل را برگردانید. در دیگر بیماریهایی که روانپزشکها بررسی میکنند هم به همین نحو است. افسردگی را که الان همه میروند پیش روانپزشکها و داروی افسردگی میگیرند، در نظر بگیرید.
داروی افسردگی به طور موقت آدم افسرده را از آن حالت حاد درمیآورد ولی اگر آن آدم باهاش مشاوره نشود اصولاً افسردگیاش برطرف نمیشود مگر اینکه شرایط خیلی خاصی داشته باشد. فرد باید در شناخت خودش تغییراتی بدهد، تا افسردگیاش برطرف شود. آدمهای افسرده با معانی افسردهکننده روبهرو هستند؛ مرتباً خاطراتی از گذشته به خاطرشان میآید و نسبت به آیندهٔ خودشان امیدوار نیستند. من میخواهم بگویم اینها نشانهٔ این است که شما نمیتوانید از مسیر شیمیایی افسردگی را اصلاح کنید و به معانی درست دست پیدا بکنید؛ اما برعکسش کاملاً در دسترس هست. یعنی ممکن است که آدمی را بدون هیچ داروی شیمیایی رواندرمانی کنید و باعث بشوید که در آن جهان معنا که فرد در آن زندگی میکند، بعضی چیزها اصلاح بشود. وضعیت یونها بعداً خودبهخود درست میشود و همهچیز سر جایش برمیگردد. وضعیت روانپزشکی در حال حاضر به نظر من نشاندهندهٔ این است که اصالت با جهان معنایی است که ما واقعاً در آن زندگی میکنیم. اصالت معنا نسبت به تغییرات جسمانی است. این یک اثبات ریاضی نیست ولی شواهدی است که به نظر من اگر کسی معتقد باشد که همهٔ معانی در اثر چیزهای شیمیایی به وجود میآیند و ما تجربههای مستقل از همین تغییرات شیمیایی نداریم، خیلی قابل توجیه نیست. ما احساساتمان نسبت به خودمان بیشتر از چیزهایی است که از بالا و عالم معنا میآید.
منشأ معنایی بیماریهای جسمی
به نظر میآید که در درمانهای روانپزشکی با استفاده از معنا میتوان به طور کامل یک فرد را درمان کرد، اما به طور شیمیایی نمیتوان مشکلات را از بین برد. اصطلاحاً «پیشرفت علمی» بشر باعث اتفاق افتادن اتفاقاتی شد که یکی از آنها این بود که مردم از معنی کردن خیلی چیزها دست برداشتند. در حالی که در دوران پیش از پیشرفت علم، مردم به طور کاملاً عادی همهچیز را معنی میکردند. مثلاً اگر کسی مریض میشد، احساس میکردند که شاید مثلاً کار بدی کرده است که دچار این بیماری شده است. الان شما از یک پزشک بپرسید که این آدم چرا فوت شد، خیلی راحت به شما توضیح میدهد که ویروسی وارد بدنش شد و این دلیل اتفاق بود. این یک توضیح کاملاً بیولوژیک بوده و به نوعی درست هم هست. ویروس وارد بدنش شده است. آن ویروس را هم ما میدانیم که چگونه در بدن کار میکند و چگونه باعث مرگ میشود. در حالی که پانصد سال قبل همین بیماری را به چیزی در درون خودش و یک چیز معنیدار ربط میدادند. مدتهاست که این نوع تفسیر از پزشکی کنار گذاشته شده است. یعنی اصولاً روش پزشکی مدرن این است که عوامل شیمیایی و فیزیولوژیک وجود دارد. این عوامل باعث بیماریها میشوند و در نتیجه بیماریها معنی ندارند. در حالی که در گذشته بیماریهای روانی و جسمانی را مردم معنیدار فرض میکردند.
در دو یا سه دههٔ اخیر یک نگرش جدید به وجود آمده و مرسوم شده است. در واقع بیشتر توجه پزشکان به این جلب شده است که بیش از اینکه آن ویروس از کجا آمده و چه کاری کرده است، مشکل در سیستم دفاعی خود بدن آدمهاست. این ویروس همیشه بوده و کاری نمیکرده است. مثلاً الان همهٔ پزشکها میدانند که ریهٔ ما پر از انواع باکتری است که در صورتی که رشد کنند میتوانند کشنده هم باشند، ولی این باکتریها رشد نمیکنند! وقتی این رشد اتفاق میافتد که به دلایلی سیستم ایمنی بدن شما تضعیف شود. وقتی سیستم دفاعی بدن تضعیف میشود، ممکن است آن ویروس وارد هم نشود، بلکه از قبل همانجا بوده و حالا رشد میکند. اما سیستم دفاعی بدن حالا چگونه ضعیف و قوی میشود؟ سیستم دفاعی بدن به شدت به حالتهای روانی حساس است. وقتی آدمها افسرده میشوند سیستم دفاعی بدنشان هم ضعیف میشود و سرماخوردگی و خیلی بیماریهای دیگر هم سراغشان میآید. پزشکی مدرن در چند دههٔ اخیر یک راه کاملاً علمی برای ما باز کرده، بهطوریکه الان میتوانیم بگوییم که خیلی از بیماریها بهوضوح معنیدار هستند و حداقل به حالت روانی شما بستگی دارد. حالت روانی شما روی سیستم دفاعی بدن شما تأثیر گذاشته و آن هم باعث میشود که عوامل خارجی روی بدنتان تأثیر بگذارند و شما مریض بشوید. بنابراین من الان میتوانم از این حرف بزنم که رفتار بد ممکن است باعث مریض شدن بشود، زیرا رفتار بد فرد را دچار یک حالت روانی بد کرده و این حالت بد روی سیستم روانی اثر بد میگذارد. این اثر بد هم باعث شده که سیستم دفاعی بدن تضعیف شود و در نتیجه فرد مریض بشود. بنابراین امروزه میشود صحبت از بیماری افراد به دلیل کارهای بدشان کرد.
یکی از عواملی که باعث شد که ما نه فقط از دین، بلکه از خیلی از معنویات فاصله بگیریم، رشد سریع دانش جدید بود. اصولاً علم جدید همراه با این نگاه است که اتفاقات را معنی نکنیم و خیلی سرد به دنیا نگاه کنیم. فرمول بنویسیم و بگوییم که اینگونه میشود این جسم به آن جسم میخورد و این حاصل میشود. اینکه آیا این حادثه معنی دارد یا ندارد، اصلاً مورد بحث علم مدرن نیست. اصولاً علم مدرن کاری به این نگاهها ندارد و سعی نمیکند که به این سؤال جواب دهد که آیا اتفاقها معنی دارند یا نه. علم مدرن یک توصیف کاملاً سرد و تا حد ممکن ریاضی از حوادثی که در دنیا اتفاق میافتد، ارائه میکند. علم مدرن معطوف به پیشبینی آینده است. علاقهای به عمق ماجراها از لحاظ معنایی ندارد و به اینکه آیا مثلاً از عالم معنا چیزی وجود دارد یا نه، کاری ندارد.
مطالعات بهاصطلاح علمی و یاد گرفتن نگاه علمی به دنیا، اصلاً از ذهن خیلی از آدمها این را پاک کرده است که حوادثی که در زندگیشان اتفاق میافتد میتواند به رفتارهای شخصی و حالتهای روانیشان ربط داشته و معنیدار باشد. در حالیکه قبل از اینکه علم جدید پیشرفت بکند، همهٔ آدمها اینگونه به زندگی خودشان نگاه میکردند.
اصالت حالتهای روانی
سؤال اصلی در رابطهٔ بین روان و جسم، تقدم و تأخر اتفاقات بوده و اینکه آیا نقطهٔ شروع وقایع از سطوح پایین (مادیترین قسمتها) و یا از سطوح بالا (قسمتهای در بخش بالا صحبت از این کردم که به نظر میآید که سطحهای بالاتر تقدم دارند. اما سطوح بالای روانی و معناها هم قطعاً به شکلی در مغز بازتاب پیدا میکنند. مثلاً من در جلسهٔ قبل از کلمهٔ «آموزش دیدن» استفاده کردم چون تصور من این است که این آموزش از طریق تعدادی شبکهٔ عصبی انجام میشود. مغز یک شبکهٔ عصبی خیلی پیچیده است و در اثر اتفاقاتی که میافتد ما چیزهایی را یاد میگیریم و به ورودیهایی که میگیریم، معنی اختصاص میدهیم. در اینجا من چیزی را نمیخواهم اثبات کنم ولی سعی میکنم که توضیح بدهم که ظاهراً معناها از بالا به پایین در جسم منعکس میشود.
یکی از دوستانم در دانشگاه میگفت که در زمان جنگ، وقتی بمباران میشد و آژیر قرمز میکشیدند خانم دکتری در دانشکدهٔ پزشکی بود که رفلکس عصبی شدیدی به آژیر داشت و شروع به لرزیدن و اشک ریختن میکرد. این واکنش او دست خودش هم نبود. برای اینکه این رفتارش را توجیه کند، او میگفت که وقتی من این صدا را میشنوم، آدرنالین ترشح میشود و بعد فلان میشود که اشکم درمیآید. ولی ما به همهٔ اینها ترسیدن میگوییم. رفتن در سطح بیولوژیک معناها را از بین نمیبرد. ما به نوعی در آن عالم معنا زندگی میکنیم. من کاری ندارم که آدرنالین دارد ترشح میشود یا نه؛ این فرد الان یک حالتی دارد که ما اسم ترس را رویش گذاشتهایم. اینکه تحقق جسمانی ترس به چه صورت است، خیلی مهم نیست چون این تحققهای جسمانی از جهاتی اصالت ندارند. یعنی مثلاً فرض کنید درد کشیدن در بدن ما از طریق عصبی خاصی تجسم پیدا کرده است. مثلاً فرض کنید به علت تحریک مجموعهای از سلولهای عصبی، ما در مغز احساس درد میکنیم. ولی سیستم عصبی کرم خاکی متفاوت است؛ با این حال ما درد را در آن موجود هم میبینیم. درد یک معنای مشترک میان حیوانات است و در حیوانات مختلف به شکلهای مختلفی تحقق پیدا کرده است. ما هر چه به حالتهای روانی دقت بیشتری بکنیم، متوجه معنایی که وجود دارد میشویم. آن معنا به شکلی در جسم و در مغز تحقق پیدا میکند و در جسم آثاری دارد.
من اصولاً همهٔ حرفم این است که ما میتوانیم واقعاً زندگی کنیم و همهٔ چیزهایی که مربوط به عالم جسم هست را فراموش کنیم. به عبارت دیگر، در عالم معنای خودمان زندگی بکنیم و کاری هم به نحوهٔ تحقق معنا در جسم نداشته باشیم. همانجور که بهصورت تاریخی هم با این کار نداشتیم. ما واقعاً خودمان را در آن معانی و نه در عالم جسمانی احساس میکنیم. ما تا چیزی ببینیم و برای ما معنی نداشته باشد، با ما تماس پیدا نمیکند. این نه اثبات چیزی است و نه رد چیزی. فقط تأکید روی این است که ما انگار در جای دیگری و تعبیرهای سطح بالاتر هستیم. ما کاری نداریم که علت آدرنالین است یا نه. به نظرم خندهدار است که کسی بگوید که من آدرنالین ترشح میکنم و اشکم درمیآید، چون اینها اصلاً برای ما مهم نیست. ما در سطح بالاتر به همهٔ این چیزها میگوییم ترسیدن. وقتی حیوانی هم میترسد، ممکن است که اتفاقاتی به این شکل هم در او نیفتد. اما ترسیدن معنایی است در عالم مستقل از اینکه چهطور پیادهسازی شده باشد، وجود دارد. خود ترسیدن وجود دارد. ما دوست داریم که در سطح بالا به دنیا نگاه کنیم و نه در سطح خیلی پایین. ما وقتی به آن سطح خیلی پایین احتیاج داریم که میخواهیم کار تکنولوژیک بکنیم و میخواهیم در دنیای اجسام تأثیر بگذاریم. در این صورت لازم است که مطالعاتی را در سطح پایینتر انجام دهیم. اما ما خودمان را آن سطح پایین احساس نمیکنیم، بلکه در سطح معانی احساس میکنیم.
نگاه علم به دنیا به عنوان یک ماشین
فرض کنید که ما در یک سالن سینما نشستهایم و یک فیلم، مثلاً فیلم کرهای معروف «چرا بودیدارما به سمت شرق رفت» را روی پرده میبینیم. فرض کنید که فیلم تمام میشود و من از یک نفر با کنجکاوی سؤال میکنم که نکتهٔ اساسی فیلم چه بود و چه نتیجهای از آن میتوان گرفت؟ چرا بودیدارما به سمت شرق رفت؟ من یک سؤال معنایی پرسیدهام. اما تصور کنید که این آدم به طور کاملاً علمی برای شما توضیحاتی بیاورد که آن دستگاه آپارات است و این نوار فیلم است. او سپس ۱۷۰ قطعه فیلم را به شما نشان دهد که در همهٔ آنها بودیدارما حضور دارد و در این تصاویر، کمکم فریم به فریم بودیدارما به سمت راست تصویر میرود. سپس طرز کار آپارات را به شما یاد میدهد و دلیل اینکه بودیدارما به سمت شرق رفته را در سطح مکانیک فریمها توضیح میدهد. تمام این توضیحات درست است، اما کاملاً هم بیربط به سؤالی که شما پرسیدید است. شما منظورتان این نیست که چطور به شرق رفتن بودیدارما تحقق پیدا کرد. سؤال شما این است که چرا بودیدارما به سمت شرق رفت؟ معنیِ به شرق رفتنش چه بود؟ مثلاً چرا به سمت غرب نرفت؟ آن فرد باز هم میتواند به شما جواب بدهد که این فریمها را نگاه کن. اگر میخواست به سمت غرب برود، باید از سمت چپ خارج میشد چون آن جهت مثلاً سمت شمال بود. توضیحات علم مدرن همیشه در سطح این است که اتفاقات چطور تحقق پیدا کردهاند. ولی ما یک سطح معنا هم میتوانیم برای دنیا قائل بشویم. دین و عرفان با این سطح کار دارند.
به عنوان مثالی دیگر، وقتی مادری میپرسد که بچهٔ من چرا منگل شد، شما نمیتوانید جواب بدهید که وقتی باردار بودی ویروسی آمد و بعد هم این قسمت ژن تو مشکلاتی پیدا کرد و بچه منگل شد. باز سؤال در ذهن او باقی است که چرا بچهٔ من منگل شد. یعنی من چه اشتباهی در زندگیام کرده بودم؟ چرا داستان زندگی من اینگونه تلخ شد؟
نگاه معنایی به دنیا به عنوان یک جهان کارگردانی شده
در علم مدرن (ساینس) ما به دنیا به عنوان یک «ماشین» نگاه میکنیم. اصولاً استعارهٔ اصلی ماشین است. وقتی ما اینگونه نگاه میکنیم، میتوانیم ماشین بسازیم. میتوانیم یاد بگیریم که چیزی که ما به آن میگوییم ماشین، طرز کارش چطور است. مثلاً در مثال بالا، آن فرد میتواند بعد از اینکه نحوهٔ کار آپارات را یاد گرفت، برود و نمایش آن فیلم را به گونهای دستکاری کند که بودیدارما به سمت غرب برود. وقتی یاد گرفت که چطور فیلم نمایش داده میشود، میشود در آن دخالت هم کرد. یعنی میتوانیم بودیدارما را بفرستیم به سمت غرب و در جواب هم بگوییم که «بیا، خیالت راحت شد؟ او دیگر به سمت شرق نرفت. من به سمت غرب فرستادمش». نگاه کردن در سطح ماشین فوایدی هم دارد و میتوان از آن تکنولوژی بیرون آورد. اما یک سطح دیگر هم وجود دارد که بهجای استعارهٔ «ماشین» در واقع از استعارهٔ «اثر هنری» استفاده میکنیم. نگاه معنایی به دنیا به عنوان یک جهان کارگردانیشده
یک انسان دیندار دنیا را به عنوان یک فیلم کارگردانیشده میبیند. زندگیاش معنیدار است. من میتوانم در مورد داستان زندگی خودم بپرسم که چرا من اینگونه بدبخت شدم؟ حتماً کار بدی کرده بودم. نه فقط جهان انسانی، بلکه جهان طبیعی هم مثل یک فیلم کارگردانیشده است که من میتوانم بپرسم که چرا در فلان صحنهٔ فیلم، ماه را نشان داد؟ چرا آن اتفاق در شب افتاد و در روز نیفتاد؟ من میتوانم در مورد طبیعت به معنای دینی و عرفانی (و نه به معنی علم مدرن) سؤال کنم که چرا هنگام شب، ماه در آسمان درمیآید؟ معنیاش چیست؟ نماد چه است؟ چرا خداوند دنیا را اینگونه خلق کرده که خورشید پایین میرود و ماه درمیآید؟ ماه به نوعی برای ما معنی دارد. چه بخواهید و چه نخواهید اینگونه تفسیرها را قبول داشته باشید، این معنیها در رؤیاهای ما ظاهر میشوند. ماه در خواب ما معنی دارد. و البته معنیاش ربطی به قوهٔ جاذبه ندارد. اینگونه نمیتوانید رؤیا را تفسیر کنید. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در عالم معنا زندگی میکنیم و دنیا را معنادار میبینیم. فقط علم مدرن ما را عادت داده است و از سن ۶ سالگی به زور ما را عادت دادهاند که دنیا را به گونهٔ دیگری نگاه کنیم و دنبال معنی نباشیم. بپذیریم که همه چیز به صورت ماشینی و تصادفی اتفاق میافتد. من چیزی را ثابت نکردم ولی چیزهایی را سعی کردم که توضیح بدهم!
در نگاه دینی و عرفانی ما اساساً یک روح کاملاً مجرد هستیم که موقتاً در زمین قرار گرفتهایم. یک شعر معروف منسوب به مولوی که میگوید «مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک / چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم». منظور از «باغ ملکوت» در شعر مولوی چیست؟ عرفا معتقد بودند که در هرم هستی و بالاتر از عالم اجسام، عالم مثال وجود دارد. آنها به ملکوت معتقد بودند. آنها معتقد بودند که انسان واقعاً ساکن عالم ملکوت است ولی انگار او را در زمین به جسم تبدیل کردهاند. او را به این عالم پایین اجسام بستهاند. اگر انسان درک درستی از هستی خودش داشته باشد، جسم را مانند یک بند میبیند که به زور او را در عالم اجسام نگه داشته است. نگاه داشته است. اما با مردن میتواند از این قفس جسم رهایی یابد. تعبیر «باغ ملکوت» هم تعبیر خوبی است. در داستان آفرینش، قبل از اینکه آدم متوجه عالم اجسام بشود، در یک باغ بود. من فکر میکنم که مولوی میخواهد که به آن باغ برگردد؛ یعنی برگردد به همان باغ ملکوت که قبلاً در آن بوده است. اینکه ما در جایی بالاتر از عالم اجسام قرار داریم، نگاه مشترک در تمام متون دینی است.
حالت آدم و حوا در زمان هبوط
من جلسهٔ قبل نکتهای گفتم و امروز کمی آن را دقیقتر میکنم. من سعی کردم که اتفاقی که برای آدم افتاد را با چند مثال توصیف کنم. آدم در بهشت را به کودکی که بهشدت مشغول به چیزهای لذتبخش در باغی بود، تشبیه کردم. او را به طفلی که تازه به دنیا آمده است هم تشبیه کردم. از فیلم «معجزهگر» آرتور پن هم مثالی زدم. بهعنوان مثال دیگر، فرض کنید از اولی که به دنیا آمدهاید در سالن تاریکی بودهاید و پردهٔ سینما را دیدهاید. اینقدر هم فیلم روی پرده مهیج است که هیچوقت متوجه این نشدهاید که خودتان که هستید و اینجا کجاست؛ زیرا غرق تماشا و لذت از چیزهای خیلی جالبی بودهاید و لحظهبهلحظه هم این لذت بیشتر میشود. حالا یک لحظه فرض کنید که این، به دلیلی، نمایش فیلم متوقف شود و یکدفعه نگاه میکنید و میبینید که در یک جای سالنمانندی هستید که اصلاً برایتان آشنا نیست. یک آپاراتی اینجا است که برایش ناآشنا است. او یکدفعه وارد دنیایی از مجهولات شده است.
اتفاقی که در اثر نزدیک شدن به شجره برای آدم و حوا افتاد، این بود که لباسهایشان را از دست دادند. باید دقت کنیم که در قرآن، لباس به معنی مرسوم آن در زبان فارسی نیست. در قرآن برای لباس، کلمهٔ «قمیص» بهطور اختصاصی به کار میرود، اما کلمهٔ «لباس» برای پوشش به کار میرود. در قرآن میتوانید بهراحتی مواردی پیدا بکنید که لباس هیچ ربطی به آنچه ما در فارسی لباس میگوییم، ندارد. لباس فقط به معنای پوشش است و معنای انتزاعیتری از لباسی که ما میگوییم، دارد. من کلمهٔ «پوشش» را به کار میبرم. پوششی و یا حائلی وجود داشت که باعث میشد آدم و حوا به اجسام خودشان توجه نکنند. پوشش از بین رفت.
در مقدمات این داستان میخوانیم که آدم اسماء الهی را یاد گرفت. به نظر میرسد نکتهٔ اصلی ماجرا این است که آدم و حوا در وضعیتی بودند که همهٔ چیزهایی را که میدیدند برایشان قابل ارجاع به اسماء الهی بود. به اصطلاح غرق در توحید بودند. این دیدگاهی است که نهایتاً عرفا به آن میرسند و دنیا را اینگونه میبینند. در این دیدگاه، همهچیز را خداوند خلق کرده و مطلقاً هم بر آن حکومت میکند. بنابراین اگر من میوهای از درختی میخورم، مثل این است که یک نعمت الهی به من رسیده است. هیچ لازم نیست که اصلاً به میوه و درخت توجه بکنم چون اینها واسطهٔ رسیدن نعمت الهی به من هستند. در این نگاه نباید به واسطهها و به بخشهای جسمانی توجه کرد. فرض کنید که آدم واقعاً در عالم جسمانی زندگی میکرده است ولی میتواند به بخش جسمانیاش توجه نکند. بهوضوح لزومی ندارد به آنها توجه کرد. وقتی میوهای به من میرسد، من میتوانم بگویم که خداوند به من میوهای داد. خداوند مرا سیر کرد. خداوند یک نعمتی به من داد. اینگونه میتوانم بگویم. این نعمتی است که خداوند داده است. این ظهور اسم رحمان است. اگر حالت دیگری به من دست دهد، من میگویم این ظهور اسم رحیم خداوند است. حالت دیگری که به من دست داده بهاصطلاح ظهور جلال الهی است. من میتوانم خودم را اینگونه نگاه کنم که واسطهها را کنار بگذارم. من به این شکل حضور خداوند را میبینم و اسامی خداوند در هر لحظه برای من تجلی میکنند. اینکه با چه واسطههایی این تجلیها به من میرسد را میتوانم کنار بگذارم. من میدانم که این باغ را خداوند خلق کرده است. مرا خداوند خلق کرده است و هر چیزی که من از این باغ میخورم را خداوند مستقیماً در اختیار من قرار داده است. همهٔ حالتهای من تجلی اسماء الهی است. مثل این است که من در دنیایی قرار گرفتهام، اسمهایی را بلدم و هر چیزی هم که میبینم با اسمهایی که بلدم قابل توصیف است. بنابراین خودم را مطلقاً در محضر خداوند و تجلی اسماء الهی احساس میکنم. آدم در بهشت اصلاً متوجه اینکه چیزی به غیر از خدا وجود دارد، نیست. او اصلاً با سؤالاتی مانند «من که هستم، اینجا کجاست؟» روبهرو نیست و اصلاً این تمایزها را درک نمیکند. این حالتی که من در بالا برای وضعیت آدم توصیف میکنم با متن قرآن سازگار است، زیرا تنها چیزی که به آدم آموزش دادهاند، اسماء الهی است. او خودش را در میان اسماء الهی میبیند. با توضیحاتی که در ادامه میدهم، روشن خواهد بود که چنین حالتی میتواند وجود داشته باشد.
این حالت برای انسان کاملاً قابل تصور است. در واقع از نظر روانشناسی ما در کودکی خودمان چنین حالتی را داشتهایم. وقتی کودک به دنیا میآید تمایز بین خودش، مادرش و بقیهٔ جهان را نمیبیند. او تنها یک چیز را میبیند. چیزی که ژاک لاکان (فیلسوف فرانسوی) در روانشناسیاش عنوان «غیر بزرگ» را برایش میگذارد. در نوشتارهای لاکان اسامی عجیبوغریب زیاد میبینید. اگر شما وسط کتابهایی در روانشناسی لاکان را باز کنید، مثلاً میبینید که اینجا نوشته «نفس» و رویش یک خط میکشد. این با «نفسی» که رویش خط نکشیده باشند، فرق میکند. در کتابهای لاکان یک عالمه واژهها وجود دارد که رویش خط زدهاند. اگر کسی اولین بار کتاب را باز کند فکر میکند که این کتاب اشکال چاپی دارد.
تأثیر گناه بر حالت آدم و حوا
من میخواهم کمی دقیقتر با حرکت آهسته نگاه کنیم که وقتی آدم از آن شجره میخورد چه اتفاقی برایش میافتد. او با موقعیتی شبیه حالتی که یکدفعه آپارات متوقف بشود، مواجه میشود. نعمتها متوقف میشوند و با موقعیت و چیزهایی مواجه میشود که دیگر معنی آنها را نمیداند. نمیتواند چیزی را که میبیند تحلیل کند و ارتباطش را به اسماء الهی ببیند! نکته این است که یک اتصال قطع میشود. قبلاً از این هر چیزی که میدید، میتوانست بگوید که این چیزی که من میبینم معنیاش این است و این هم تجلی آن اسم الهی است که من قبلاً بلدم. برایش مشکلی هم پیش نمیآید. اما اگر چیزی به او نشان بدهند که از قبل نمیداند، مثل اینکه با چیزی مواجه شده که غیر خدا است. یا حداقل او نمیداند که چگونه به خداوند ربط دارد. اتفاقی که به نظر میآید افتاده این است که آدم و حوا با اجسام خودشان مواجه شدهاند. آنها به عالم اجسام نگاه کردهاند ولی نمیتوانند آن را تحلیل بکنند. تمایزهای این عالم اجسام چگونه مجدداً قابل جمع کردن به آن حالت وحدتی که احساس میکردهاند، است؟ مثل اینکه یکدفعه از عالمی که در آن بودند و با خداوند تنها بودند و حتی خودشان را هم احساس نمیکردند، وارد یک عالم پر از تمایزات شدهاند که تحلیلش را بلد نیستند. آدم درک نمیکند که این جسم که برایش آشکار شده و این چیزهای جدیدی که قبلاً به آنها توجه نکرده بود، چگونه به آن اسمائی که بلد است ربط دارد. اینها چه ارتباطی با خداوند دارند.
تاثیر گناه بر حالت آدم و حوا
من دفعهٔ قبل نهایت سعیام را کردم که حرف از سیگنال و آموزش دیدن استفاده بکنم تا برای عرفان هم بهشکلی توضیحاتی فیزیولوژیک و نوروساینتیستی بدهم. این تشبیه بدی نیست. الان همچنان میخواهم از این واژههای سیگنال و آموزش دیدن استفاده کنم. چون به نظر میآید که ما یک سری سیگنال میفرستیم و میگیریم و یک مجموعه تحولات شیمیایی هم در بدنمان اتفاق میافتد که همهچیز به آنها ربط دارد.
واژهٔ «غریزهٔ جنسی» که دربارهاش صحبت کردیم و وجود ندارد و موهوم است، را در نظر بگیرید. آن چیزی که وجود دارد را میتوانیم «غریزهٔ تولید مثل» یا «غریزهٔ عشق» بنامیم. آدمی را در نظر بگیرید که عاشق شده است. احساس عشق ممکن است که از اعضای جنسی شروع بشود و اولین سیگنالها از آنجا دریافت شود. سپس به قول هندیها به چاکراهای بالاتر بدن برسد. مثلاً یک احساسهایی در شکم، سینه، قلب، سر و تمام بدن یک انسان به وجود بیاید و با تمام بدنش عشق را احساس کند. مخصوصاً بیشتر این احساس در سینه و قلبش است. اینگونه احساسهای عاشقانه معمولاً فقط به سطوح خیلی پایین ربط پیدا نمیکند. بیشترین احساسی که فرد در قلبش میکند یک احساس شور و شعفی است که فرد در قسمتهای کمی بالاتر بدنش احساس میکند. یک آدم سالم را تصور بکنید که احساس عشق میکند و این سالم بودن به این معنا است که به «غریزهٔ تولید مثل» پاسخ میدهد. شروع اینکه فرد میل دارد که با یک نفر ازدواج کند و خانواده تشکیل بشود، است. اسمش را «غریزهٔ خانواده» بگذاریم. خانواده تشکیل بدهد و بچهدار بشود و این کل این چیزی است که اینجا اتفاق میافتد. پس من سیگنالهایی از داخل بدنم دریافت میکنم و آن را تجربه میکنم که اسمشان را میتوان حالتهای عاشقانه گذاشت.
حال آدم را تصور کنید که هنوز در بهشت زندگی میکند و هنوز تمایز هیچ چیز را با هیچ چیز نفهمیده است. اینجا چه اتفاقی میافتد و ربطش به خداوند چیست؟ نه با یک اسم، بلکه با چندین اسم خداوند میتوان معنی این احساس را بیان کرد. چیزی که میتوانم ببینم این است که ربالعالمین که ودود است و همه چیز را دوست دارد، ارادهٔ خلقت یک موجود جدیدی را کرده است. این حسی که من دارم نشانهٔ این است که خداوند میخواهد کودکی را به این دنیا بیاورد. به من یک احساسی نسبت به یک موجودی داده که اگر این احساس ادامه پیدا کند، منجر به این میشود که خلقتی صورت گیرد. این یک اتفاقی است که در طبیعت میافتد و من تحلیلش را بلد هستم. احساس عاشقانه یعنی این. خداوند اینجا تجلی کرده و یک مهری ایجاد کرده است. نتیجهاش هم قرار است به تولد فرزند برسد. این معنیدار است. یک آدم عارف که در وحدت زندگی میکند میتواند بگوید که من یک تجلی از اسماء الهی را در خودم میبینم و معنیاش را هم میفهمم. چرا این احساسها به من دست داده است؟ اینها کاملاً با بقیهٔ چیزهایی هم که از دنیا میدانم سازگار است و همه چیز خیلی خوب است.
حالا من میخواهم یک مثال خیلی افراطی و در نقطهٔ مقابلش را بزنم. نقطهٔ مقابلش حالتی است که اصلاً ربطی به عشق و تولیدمثل ندارد. این مثال من از «رسالهٔ لقاءالله» سید جواد ملکی تبریزی، از استادهای عرفان حدود دو سه نسل قبل، است. ایشان داستانی را تعریف میکند که از خودش نیست، ولی داستان معروفی از آدمی در زمان پیغمبر است که گناه سنگینی انجام داده و توبه کرده است. او کفندزد است و رفته بوده تا کفن بدزدد. اتفاقاً آن شب یک دختر جوان را دفن کردهاند. کفنش را میدزدد و با این دختر آمیزش هم میکند. حالا شما این را تحلیل کنید و وضعیت را به اسماء الهی ربط بدهید. احساس او و لذت او را چگونه میتوان به اسماء الهی برگرداندیم تا ببینیم که چه میشود؟ میتوانید حالتی که به این آدم نسبت به این جسد یک زن دست داد و بعد با او آمیزش کرد را آیا میتوان تحلیل کرد و به اسماء الهی برگرداند؟ درست است که همهٔ چیزهایی که در دنیا اتفاق میافتد قابل تحلیل هستند، ولی ما بلد نیستیم که چنین موقعیت عجیب و غریب و احمقانهای را برگردانیم و خودمان را در توحید نگه داریم؟ یا اینکه نه، سقوط میکنیم؟ هدف من توصیف این است که گناه چه ربطی به سقوط کردن به عالم اجسام و خروج از توحید دارد. من وارد یک احساسی شدهام، سیگنالهایی دریافت میکنم که اینها به هیچ وجه طبیعی نیستند و برای من قابل درک نیستند. اینها چه ربطی به آن معانی که تا حالا از اسماء الهی درک میکردم، دارد؟ بنابراین نمیتوانم خودم را در حالت توحید نگاه دارم. من سعی میکنم با حرکت آهسته بگویم که در آن حالت که انسان به آن شجره نزدیک میشود و چیزی را که نباید بخورد میخورد، مثل این است که یک سیگنال دریافت میکند. یک احساس دارد که جزو حسهایی نیست که او بتواند به آنهایی که تا حالا بلد بود، ربطش بدهد. او نمیتواند احساسش را به خداوند ارتباط بدهد. این احساسی که مثلاً کفندزد در حال دزدی و چنین عمل شنیعی انجام داده است، نه ربطی به رحمانیت خدا دارد و نه ربطی به صفت خلقکنندگی خدا، چون در اینجا مسئلهٔ خلقت جدید مطرح نیست. هیچ چیزی نیست. مثل یک سیگنالی بیخودی و اضافی است. مثل یک نویز که وارد بدن این آدم شده و قابل تحلیل نیست. این احساسها قابل برگرداندن به اسماء الهی برای این آدم در این شرایط نیست. بنابراین او از آن حالت وحدت خارج میشود. این اتفاقی است که برای آدم افتاد. کاری کرد که نباید میکرد. بنابراین با چیزهای جدیدی مواجه شد که توجه کردن به آنها برایش قابل تحلیل نبود. بنابراین دیگر نمیتواند خودش را در آن عالم بالا نگاه دارد. یعنی احساس کرد که در جای دیگری است.
من سعی میکنم که ارتباط بین گناه کردن و سقوط به عالم اجسام را توضیح بدهم. من قبلاً جهت توضیح حالت آدم و حوا هنگام خوردن از درخت، صرفاً روی متوقف شدن جریان نعمتی که در آن غرق بودند، تأکید کردم. وقتی این نعمتها قطع میشود، آنها به چیزهایی که تا حالا به آنها توجه نمیکرده، توجه میکند. اما این همهٔ ماجرا نیست. آدم و حوا با چیزی مواجه میشوند که معنیاش را نمیدانند. همهٔ چیزهایی که میبینند را به یک معنایی شاید قبلاً هم میدیدهاند، ولی همه چیز برایشان معنیدار و قابل تحلیل بود. آنها میتوانستند از واسطهها صرفنظر بکنند و توحیدی به همه چیز نگاه کنند. ولی وقتی آنها توانایی تحلیل را از دست دادند، آنچه میدیدند به یک چیز بیمعنا تبدیل شد. تنها چیزی که آنها میدیدند جسمانیت است. یک اتفاق جسمانی جلوی آنها افتاده است.
واژگان درست لازم است رسیدن به نگاه توحیدی
چیزی خارج از معانی توحیدی در عالم وجود ندارد. ما به کرهٔ زمین هبوط کردهایم که اینجا زندگی کنیم و همین را یاد بگیریم. برگشتن به آن حالت اولیه و به بهشت معنیاش این است که شما در عین حالی که در همین عالم اجسام زندگی میکنید، معنیِ همه چیز را بفهمید. تحلیل هر چیزی که برایتان اتفاق میافتد را بلد باشید. یک عارف از چیزهایی که تحلیلش سخت است و یا برای ما پیچیده است، پرهیز میکند تا در عالمی زندگی کند که همهٔ سیگنالهایش برایش آشنا باشد. مثل اینکه گناه نمیکند تا دچار حالتهایی نشود که قابل تحلیل نیستند. ممکن است که حالتهایی وجود داشته باشد که برای هیچ موجودی و یا انسانی قابل تحلیل نباشند و نتوانند مستقیماً به خدا ربطش بدهند. ولی میدانیم که همه چیز ارتباط دارد. اما ما از نظر شناختی محدودیتهایی داریم.
واژگان درست لازمهٔ رسیدن به نگاه توحیدی
ما واقعاً در بالای هرم هستی زندگی میکنیم اما خودمان را در پایین هرم و در عالم اجسام احساس میکنیم زیرا «تفسیر» و «معنی» اتفاقاتی که برایمان میافتد را نمیفهمیم. هر چه قدر بتوانیم اتفاقاتی که در عالم اجسام میافتد را سطح به سطح تفسیر کنیم تا تبدیل به معانی بشوند، خودمان را بیشتر در بالای هرم احساس میکنیم. پیامبران کاملاً به بالاترین سطح هرم رسیدهاند و در توحید کامل زندگی میکنند. آنها بلد هستند که هر چیزی که در عالم اجسام میبینند را تفسیر کنند. برای پیامبران، تجربهٔ حالتهایی که دارند و اتفاقاتی که برایشان میافتد، همانند دیدن اسماء الهی است. اگر عاشق میشوند، آن را تجلی اسماء خداوند میبینند. اگر احساس گرسنگی هم میکنند به همین شکل است. همهٔ حالتهای طبیعی آنها برایشان قابل تحلیل است. گویی بهتنهایی با خداوند زندگی میکنند. آنها همهٔ عالم را بلدند و همه چیز را میدانند، به این معنی که میتوانند همه چیز را تفسیر کنند و ارتباط همهٔ چیزهایی که میبینند و حس میکنند را با آن مبدأ اصلی درک کنند. پیامبران هر چیزی که میبینند به خداوند مربوط میشود. این اتفاق چگونه برای آنها میافتد؟
من قبلاً تأکید کردم که تا چیزی برای ما درونی نشود، با ما ارتباطی ندارد. به عبارت دیگر ما عالم را اول در درون خودمان میبریم و سپس آن را درک میکنیم. ما حتی عالم را در زبان میبریم و آن را درک میکنیم. تفسیرها و چیزهایی که میبینیم، ابتدا تبدیل به واژهها میشوند. اولین کاری که پیامبران میکنند این است که بعد از اینکه سطحهای خیلی پایینِ تفسیر کردنِ آنچه میبینند یا میشنوند را انجام میدهند، آنها را بهنوعی تبدیل به عبارتهای زبانی میکنند تا آنها را بفهمند. اگر از کسی بپرسیم که در چه موقعیتی قرار داری، میتواند با زبان چیزهایی را بیان کند. او برای احساساتی که تجربه میکند، از واژههایی استفاده میکند. اما آیا این واژهها ساختار درستی دارند یا نه؟ من میخواهم روی این تأکید کنم که هیچ راهی برای اینکه شما تفسیر درستی از جهان ارائه بدهید، وجود ندارد مگر اینکه همه چیز تحلیل به اسماء الهی بشود. این کار هم میسر نخواهد بود مگر اینکه از کانال واژههای درست بگذرید؛ واژههایی که خوب چیده شدهاند.
وقتی من سیگنالی در درون خودم احساس میکنم و اسم آن را «عشق» میگذارم، میتوانم آن را تحلیل بکنم. برای اینکه اسم درستی به سیگنالی که دریافت کردم، دادهام و حالت خودم را درست نامگذاری کردهام. میدانم که این حالت نهایتاً قرار است به خانواده و مثلاً تولد کودک و خلقت جدید مربوط شود. چون درست به ماجرا نگاه میکنم، ارتباطش با خداوند را میفهمم. اما حال بیایید و اسم آن احساس را «غریزهٔ جنسی» بگذارید که چیزی خیلی جسمانی است. دیگر ارتباط احساسم را با عالم بالا نمیفهمم.
کلمه خبیثه و کلمه طیبه
عشق را در نظر بگیرید. عشق مثل درختی است که شاخههایی دارد؛ شاخههایی که در آنها مجموعهای از احساسات است. در آن احساسات شهوانی هست، شاخههایی دارد که برای مردها احساس حمایت کردن از طرف مقابل هست، میل به پدر شدن و تشکیل خانواده و خیلی چیزهای دیگر هست. عشق احساسی است که در آن احساسهای دیگر هم وجود دارد و یک ساختار دارد. واژههای سطح پایینتری از واژهٔ عشق هستند که به واژهٔ عشق مربوطند. ما واژهٔ عشق را از روی این واژههای سطح پایینتر میسازیم. به عبارت دیگر، ما از روی واژههای سطح پایینتر به چیزهایی در سطح بالاتر میرسیم. اگر این کار را ادامه دهیم به جایی میرسیم که مستقیماً تبدیل به تجلی اسماء الهی میشود. ما اسماء الهی را بلدیم و همهاش را به ما یاد دادهاند. بنابراین چیزی در این عالم نیست که برای من پیش بیاید و اصولاً برای من قابل تحلیل با این اسماء نباشد.
در مورد اهمیت کلمهها، اگر من حرف از غریزهٔ جنسی بزنم، قابل تحلیل و معنیدار کردن در سطوح بالا نیست، زیرا واژهٔ غلطی است. من نمیتوانم نحوهٔ ارتباط آن را با سطوح بالای هرم درک کنم. ولی اگر واژههای درست داشته باشیم و درست به دنیا نگاه کنیم، خیلی راحت میتوان به شناخت درست رسید و ارتباط همهچیز را با هم فهمید. اشکال واژهٔ غریزهٔ جنسی این است که بهجای نگاه کردن به یک شاخه، آن را به عنوان یک درخت مستقل در نظر میگیریم و مدعی چیزی میشویم که وجود ندارد.
کلمهٔ خبیثه و کلمهٔ طیبه
زندگی کردن در زبان یک واقعیت مطلق است. من برای اینکه دنیا را تفسیر کنم و موقعیت خودم را بفهمم و شناخت پیدا کنم، چارهای جز اینکه از واژهها استفاده بکنم ندارم. اما واژهها خوب و بد دارند. واژههایی که به چیزهایی اشاره میکنند واژههای خوب و واژههایی که به چیزی اشاره نمیکنند، واژههای بد هستند. آیهای در قرآن هست که به نظر من مطلقاً همین حرف را میزند. این آیه میگوید: «مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ» میگوید یک کلمهٔ پاک، مثل یک درخت است که ریشهاش در زمین است و شاخههایش در آسماناند و هر از چند گاهی هم به خوبی میوه میدهد. «وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ»، و کلمهٔ ناپاک مثل یک شجرهٔ خبیثه است. مثل یک درخت ناپاک است که «اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ» که از جایی بالای زمین رشد کرده است. «مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ» و اصلاً هم قرار نمیگیرد، سکون و آرامشی ندارد. این اشاره فقط این نیست که واژههای پاک که خوب و درستاند (مثل واژههایی که در قرآن میآید). بلکه این واژهها ریشه و شاخه دارند. وقتی به ماجرایی درست نگاه کنید، به شناخت درستی منجر میشود و همه چیز را خوب میفهمید. اگر با کلمات طیبه نگاه کنید، همه چیز را خوب میبینید. اما اگر کلمههای چرند و پرند به کار ببرید؛ شاخه را به جای درخت بگیرید و یا برگ را به جای ریشه بگیرید، آنوقت قاطی نگاه کردهاید. ذهن ما این توانایی را دارد که واژههای چرند و پرند بسازد؛ از واژههایی استفاده کند که این واژهها به چیزی اشاره نمیکنند. اما ما برای نگاه درست به عالم اجسام و درک معانی آنها احتیاج به کلمههای درست و نگاه درست داریم.
أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلًۭا كَلِمَةًۭ طَيِّبَةًۭ كَشَجَرَةٍۢ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌۭ وَفَرْعُهَا فِى ٱلسَّمَآءِ
آيا نديدى خدا چگونه مَثَل زده: سخنى پاك كه مانند درختى پاك است كه ريشهاش استوار و شاخهاش در آسمان است؟
وَمَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍۢ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ ٱجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ ٱلْأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍۢ
و مَثَل سخنى ناپاك چون درختى ناپاك است كه از روى زمين كنده شده و قرارى ندارد.
ما باید دنیا را درست تقسیمبندی کنیم. فرق بین غریزهٔ جنسی و واژهٔ «غریزهٔ خانواده» یا «غریزهٔ عشق» چیست؟ تفاوت در نحوهٔ به اصطلاح مقولهبندی کردن دنیا است. مثلاً درختی از غریزهها را در نظر میگیرم که یک شاخهاش جنسی است. خداوند درخت شهوات را برای ما توصیف کرده است: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ ٱلشَّهَوَٰتِ مِنَ ٱلنِّسَآءِ وَٱلْبَنِينَ وَٱلْقَنَٰطِيرِ ٱلْمُقَنطَرَةِ مِنَ ٱلذَّهَبِ وَٱلْفِضَّةِ وَٱلْخَيْلِ ٱلْمُسَوَّمَةِ وَٱلْأَنْعَٰمِ وَٱلْحَرْثِ ۗ ذَٰلِكَ مَتَٰعُ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا». یک شاخه از این درخت حب النساء است و یک شاخهاش حب ٱلْقَنَٰطِيرِ ٱلْمُقَنطَرَةِ (طلا و جواهر) است. اگر به شهوات به عنوان یک واژهٔ درست نگاه میکنیم، شاخههایی را که در آن میبینید در کنار همدیگر اینگونه مقولهبندی شدهاند. این مقوله هست، این مقولهٔ دیگر هم هست و الی آخر. در حالی که وقتی از غریزهٔ جنسی استفاده میکنید، در کنارش حرفی از دوست داشتن طلا و نقره نمیزنید. در نتیجه به درختی اشاره میکنید که اصلاً وجود ندارد. این یک شاخهٔ یک درخت است. دیگری است که شما اشتباهاً به عنوان یک درخت کامل در نظر گرفتهاید. وقتی درست به دنیا نگاه نمیکنید، تحلیلهایتان درست نمیشود و عالم پایین را نمیتوانید به عالم بالا ربط بدهید.
زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ ٱلشَّهَوَٰتِ مِنَ ٱلنِّسَآءِ وَٱلْبَنِينَ وَٱلْقَنَٰطِيرِ ٱلْمُقَنطَرَةِ مِنَ ٱلذَّهَبِ وَٱلْفِضَّةِ وَٱلْخَيْلِ ٱلْمُسَوَّمَةِ وَٱلْأَنْعَٰمِ وَٱلْحَرْثِ ۗ ذَٰلِكَ مَتَٰعُ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ۖ وَٱللَّهُ عِندَهُۥ حُسْنُ ٱلْمَـَٔابِ
دوستىِ خواستنيها[ى گوناگون] از: زنان و پسران و اموال فراوان از زر و سيم و اسبهاى نشاندار و دامها و كشتزار[ها] براى مردم آراسته شده، [ليكن] اين جمله، مايه تمتّع زندگى دنياست، و [حال آنكه] فرجام نيكو نزد خداست.
واژه کلمه در قرآن
منظور من از استفاده از کلمات درست، کلماتی در سطح «صندلی» و یا «میز» که برای اشاره به اجسام وضع کردهایم، نیست. مفاهیم انتزاعی مهم هستند. ما از نامهای خیلی ساده شروع میکنیم و بعد واژههای کلیتر و انتزاعیتر میسازیم. واژهها شبیه آجرهایی هستند که روی هم چیده میشوند. هر زبانی این کار را میکند و مفاهیم را انتزاعیتر و انتزاعیتر میکند تا یک ساختار هرممانند ساخته شود. اما وقتی که مفاهیم را غلط میسازید، ارتباطشان قطع میشود. شما نمیتوانید از واژهٔ عجیبوغریبی مثل واژهٔ غریزهٔ جنسی به عنوان یک آجر برای ساختن مفاهیم انتزاعیتر استفاده کنید و رویش چیزی را سوار کنید. ارتباط آن را با سطح پایین و بالای هرم مشخص کنید.
به نظر من آیهای که به آن اشاره کردم، دقیقاً به همین نکته اشاره میکند. ما دو نوع کلمه داریم. کلمهٔ پاک که مثل درختی است که ریشهاش در زمین است و شاخههایش در آسمان و میوه میدهد. شما میتوانید از میوهاش استفاده کنید. میوهاش علم و دانش است. علم چگونه حاصل میشود؟ یکمرتبه چیزهایی با همدیگر ارتباط پیدا میکنند. شبیه میوهای خوشمزه است! من میوه را میخورم و بعد ادامه میدهم. کلمههای کلمههای خبیث هم وجود دارند که الان دنیا را پر کردهاند. ما اصلاً تقریباً غرق در مفاهیم خبیث هستیم. شاخههایی که دلبخواهی به آنها ریشه دادهایم.
من تلاش کردم ارتباط بین زبان و راهی که باید طی کنیم تا دوباره به آن حالت اولیهٔ وحدت برگردیم، را توصیف کنم. برای تحلیل عالم اجسام، ما نیاز به نامهای درست داریم. هرمی که در ذهن ما ساخته میشود احتیاج به مصالح درست دارد. مشکلی که من قبلاً در مورد شرک گفتم و حضرت یوسف توصیف میکند که «شرک» همان نامگذاریهایی است که به چیزی اشاره نمیکنند، را به یاد آورید.
واژهٔ کلمه در قرآن
واژهٔ کلمه از سختترین مفاهیم در قرآن است. ما کلمات تشریعی (کلماتی که در زبان هستند) و کلمات تکوینی داریم. عالم تشریع و تکوین با همدیگر و به موازات همدیگر وجود دارند. واژهٔ کلمه در مورد حضرت عیسی هم به کار برده شده که هیچ شباهتی به درک ما از واژهٔ کلمه ندارد. حضرت عیسی موجودی است که خودش یک کلمه است. مثل اینکه من بگویم حضرت عیسی خودش یک مفهوم است. شبیه اینکه ما میگوییم که «فلانی یک ملت بود». حضرت عیسی یک مفهوم بود که تجلی پیدا کرده است. حضرت عیسی از نظر تکوینی در واقع نقطهٔ مقابل قرآن است. یک موجود خاص است. گویی در عالم انسانها باید آن نقطه توسط موجودی پر میشد. فردی باید در رأس تکوینی عالم، در رأس آنجا قرار میگرفت. عیسی رأسی است که آنجا قرار گرفته است.
تأثیرات گناه
ما وقتی که فردی را میبینیم که گناهی را انجام میدهد، فقط میگوییم که این گناه است! «هذا من عمل الشیطان» و داستان تمام میشود. من میتوانم رویم را برگردانم. من گرفتار گناه دیگری نمیشوم و گناه آن آدم در درون من مشکل ایجاد نمیکند. ولی وقتی خودم گناه کرده باشم برای من تبعات دارد. ما وقتی گناه میکنیم، سیگنالهای واقعی از درون خودمان دریافت میکنیم. فرض کنید که من یک قتل مرتکب بشوم. در این صورت در درون من تغییرات و تحولاتی ایجاد میشود. شب خوابش را میبینم. این عمل در درون من نفوذ میکند. همواره از خودم میپرسم که واقعاً من چنین کاری کردهام؟ واقعاً من بودم که این آدم را کشتم. این کار بازتابهایی در درون من دارد. اما صرف دیدن اینکه یک نفر یک نفر دیگر را میکشد، مطلقاً اینگونه نیست. من از این مشاهده فقط سیگنالهای بصری دریافت میکنم و من به راحتی میتوانم آنها را فراموش کنم.
نکتهٔ دیگر این است که مسئله فقط تحلیل اتفاقاتی که اطراف ما میافتد و بحث علمی نیست. ممکن است که یک آدم گناهکار توجیه علمی همهٔ پدیدهها را به خداوند داشته باشد، ولی باز هم در عالم اجسام ساکن باشد. مثلاً فرض کنید که من آدم فیلسوفی هستم و یک استدلال کاملاً کلی بیاورم که هر چه که در این عالم اتفاق میافتد نتیجهٔ خداوند است. آیا من عارف شدهام؟ من همان جایی که بودم، هنوز هم هستم. فقط به طور ذهنی چیزی فهمیدهام ولی احساس من نسبت به دنیا چیست؟ من کجا هستم؟ سیگنالهایی که از درون من میآید و احساسهایی که در من ایجاد میشود را چگونه به خداوند ارتباط میدهم؟ هدف رسیدن به جایی است که شما خودتان را فقط در محضر خداوند احساس کنید و همهٔ احساسهایی که به شما دست میدهد، واقعاً برای شما تجلی خداوند باشد.
آیا وقتی حالتی به من دست داد، من میتوانم بگویم که من تحت کدامیک از تجلیات اسماء الهی قرار گرفتهام؟ اصلاً مسئله علمی نیست. مسئله خیلی واقعیتر از یک بحث علمی است. ارتباط صرفاً علمی یک چیز خیلی سطح پایینتری است. مثلاً الان من به همهٔ شما میگویم که واژهٔ «غریزهٔ جنسی» وجود ندارد و بهجایش چیزی شبیه به «غریزهٔ عشق و خانواده» باید بگویید. ولی آیا این در شما تحقق پیدا میکند؟ یعنی از این به بعد دیگر احساساتتان یکدفعه فقط عاشقانه میشود؟ نه. کسی که گناه میکند وضعیت سیگنالهای درونی و هماهنگیهای درونیاش به هم میخورد. حتی ممکن است عادت کرده باشید که سیگنالهای درونی را دریافت نکنید.
مثلاً واژهٔ «غریزهٔ جنسی» که یک کلمهٔ خبیثه است را در نظر بگیرید. این واژه در نتیجهٔ گناه و زنا و ارتباط جنسی خارج از خانواده به وجود میآید. این اتفاق زمانی میافتد که فردی به خودش حق میدهد که صرفاً به دلایل سیگنالهای سطح پایینی که دریافت کرده است، رابطهٔ جنسی برقرار کند و لذت ببرد. در این رابطه احساس حمایت و یا تولد فرزند و حس پدری نیست. مثل این است که فرد شاخهٔ درختی را بریده و به این شاخه کار دارد. مثل چیزی است که از بالای زمین روییده است: «ٱجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ ٱلْأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ».
وَمَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍۢ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ ٱجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ ٱلْأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍۢ
و مَثَل سخنى ناپاك چون درختى ناپاك است كه از روى زمين كنده شده و قرارى ندارد.
غریزه جنسی و پورنوگرافی
بعد از اینکه مردی دچار گناه میشود، مشکل دیگری هم واقعاً پیدا میکند. اگر تا حالا معصوم بود و فقط و فقط ممکن بود نسبت به یک زن احساس عشق پیدا بکند، حالا میتواند احساس جنسی خالص پیدا بکند. یعنی میتواند زنی را ببیند و تنها چیزی که از آن زن به نظرش میرسد دیدن او به عنوان یک «شیء جنسی» sex object است. در حال حاضر بعضیها رسماً به زنها «شیء جنسی» میگویند و واقعاً بعضی از زنها هم بدشان نمیآید. به نظر من خیلی توهینآمیز است. ولی بعضی زنها خودشان هم به خودشان «شیء جنسی» میگویند. مثلاً مدونا رسماً اسمش «شیء جنسی» است. از نظر خودش هم اصلاً اشکال ندارد. او در اثر معصیت دچار یک مشکل واقعی شده است.
در اثر انجام گناه، من وقتی جهان خارج را مشاهده میکنم و سیگنالهایی را دریافت میکنم، سیگنالها هماهنگی خودشان را از دست دادهاند و با استفاده از اسماء الهی قابل تحلیل نیستند. ما به دلیل گناه آن احساسها را نداریم. یعنی ما نمیتوانیم خودمان را (در حالی که این سیگنالها به ما میرسد) در محضر خداوند احساس بکنیم. داشتن علم خالی هم فایدهای ندارد وقتی من احساسها را ندارم. آیهٔ دیگری هست که میگوید که کلمههای پاک به سمت خداوند میروند. کلمههای خوب صعود میکنند. میگوید «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ» کلمههای طیب به سمت خداوند میروند. «وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ» عمل صالح است که این کلمات پاک را بالا میبرد. علم خالی کافی نیست چون آن حالت لازم به شما دست نمیدهد.
پیامبر اینگونه است که همهٔ چیزهایی که در عالم اجسام میبیند، برای او تبدیل به معانی میشوند و مستقیماً به خداوند ربط پیدا میکنند. این اتفاق به همین شکلی میافتد که من عادت کردهام و شما را سهبعدی میبینم. یعنی اصلاً فراموش کردهام که مغز من آموزش یافته که تصاویر را سهبعدی ببیند. اصلاً یادمان هم نیست که کی یاد گرفتیم و چگونه یاد گرفتیم که تصاویر را سهبعدی ببینیم. پیامبر هم اینگونه زندگی میکند. وقتی اتفاقهایی برای او میافتد و چیزهایی را میبیند، همچنان غرق در این است که مقابل خداوند زندگی میکند. خود پیامبر و کلمههایش خودشان بالا میروند. این آیه به نظر من آیهٔ مبهوتکنندهای است که میگوید که کلمههای طیب به سمت خداوند بالا میروند و عمل صالح است که آنها را بالا میبرد. شما نمیتوانید گناه بکنید و بعداً کلمههایی به سمت آسمان برود چون کلمههای شما به هم میریزد.
غریزهٔ جنسی و پورنوگرافی
گناه تعادل درونی شما را به هم میزند. اصلاً چرا غریزهٔ جنسی به عنوان یک واژهٔ بدیهی در دنیا به از زمانهای قدیم و قبل از اینکه واژهٔ «غریزهٔ جنسی» مطرح بشود، هر آدمی که صبر نکرده که عاشق بشود و خانواده تشکیل بدهد، و مرتکب زنا شده است، «غریزهٔ جنسی» را در خودش احساس کرده است. ولی این واژه در زمانهای قدیم به عنوان یک واژه وارد فرهنگ عمومی مردم نشده بود. برای اینکه آدمهایی که زنا میکردند، اکثریت نداشتهاند. اما آن لحظهای که بیشتر مردم کموبیش اینکاره شدند و یا لااقل آن آدمهایی که اینکاره بودند، فرهنگساز شدند، این واژه وارد فرهنگ عمومی شد. امروزه در واقع همهٔ مردم فرهنگساز شدهاند زیرا همه میتوانند کتاب بنویسند یا با یک رسانه ارتباط برقرار کنند. مردم این واژه را ساختند و وارد فرهنگ جهانی شد. الان همه دارند به نوعی خلاف قاعده رفتار میکنند.
مسئله فقط ارتباط جنسی خارج از خانواده نیست. پورنوگرافی الان در دنیا شیوع وحشتناکی پیدا کرده است. در پورنوگرافی شما سیگنالی دریافت میکنید و از یک تصویر پورنو لذت میبرید. چنین چیزی اصلاً در عالم وجود نداشته است. آدمهای شهوتران قدیمی هم چنین سیگنالهای عجیبوغریبی را نمیگرفتند. من در ادامه پورنوگرافی را برایتان توصیف میکنم. پورنوگرافی یک سیگنال خالص است به این معنی که حتی مشاهده کردن بدن برهنهٔ جنس مخالف با لذتی که فردی از تصویر پورنو میبرد، تفاوت دارد. اگر شما در مقابل یک نفر باشید، و هر دو برهنه باشید، باز هم طرف شما حداقل زنده است. شما از نگاه کردن به او احساس شرمی هم دارید. حداقل این است که سیگنالهای لذت جنسی به اضافهٔ شرم و چیزهای دیگر به وجود میآیند. در این رابطه حس حضور وجود دارد. ولی سیگنالی که از پورنوگرافی میآید به شکلی خالص است. شرمی در آن نیست. برای قدیمیها نگاه کردن به بدن یک زن مرده است، میتوانسته سیگنالهای شبیه پورنوگرافی تولید کرده باشد. عکس حالت مرده دارد. آن تصویر و فیلمی که نگاه میکنید، حیات ندارد. شما میتوانید به یک تصویر پورنو خیره بشوید بدون اینکه کوچکترین احساس شرم و حضور برای شما پیش بیاید. حضور حالت مرده دارد. فیلم هم همین حالت را دارد. حرکت کردن بازیگران در فیلم مهم نیست چون روح ندارند. بنابراین احساس شرمی به وجود نمیآید. بنابراین پورنوگرافی گونهای از لذت جنسیِ خالصِ جدید است که در دوران قدیم اصلاً وجود نداشته است. حال فرض کنید که بخواهید پورنوگرافی را تحلیل کنید و از آن کلمهای ساخته شود که بعداً در اسماء الهی حل بشود. نمیتوانید این کار را بکنید!
من یک بار مقالهای دیدم که به یک نکتهای اشاره میکرد. مقاله را نخواندم ولی فهمیدم که موضوع مقاله چیست. مقاله دربارهٔ شیوع تصاویر زنانِ مرده، مخصوصاً در سینمای آمریکا، بود. مقاله پرسیده بود که چرا اینقدر در سینمای دنیا تصویر زنِ برهنهِ مرده زیاد است؟ آمار هم داده بود. این چنین تصاویری آنقدر شیوع پیدا کرده که فردی در توجیه آن مقاله نوشته است. دلیلش این است که این تصاویر احساس پورنو را تشدید میکند. اصلاً لذت پورنوگرافی نگاه کردن به مرده است. اگر چیزی که در فیلم وجود دارد خودش هم مرده باشد، یک سطح این موضوع تشدید میشود و خالصتر میشود.
چیز دیگری که در پورنوگرافی وجود دارد، احساس چشمچرانی است. همانگونه که زنِ مردهِ برهنه در فیلمها زیاد است، صحنههای پورنو که یک نفر دزدکی دیگری را نگاه میکند هم در فیلمها زیاد است. برای اینکه چنین صحنههایی چیزی در غیابِ نگاه کردن را تشدید میکند. خالصترین حالتش این است که یک نفر دزدکی به بدن یک زنِ مرده نگاه کند. وقتی که قهرمان فیلم به بدن زنِ دیگری دزدکی نگاه میکند، شما با او همذاتپنداری میکنید. شدت لذتی که یک فرد از چنین صحنهای میبرد، بیشتر میشود. حتی این نقلقول هست که زنها در سینما یا باید مرده باشند و یا برهنه. اگر هر دوتایش باشند که بهتر. این نقش زنها در سینمای مدرن دنیا است. وقتی شما کاری میکنید که طبیعی نیست، دچار واژههای به این شکل میشوید که گیر میکنند و بالا نمیروند. گناه واژهٔ غلط ایجاد میکند چون چیزهایی در درون شما به وجود میآید که طبیعی و پاک نیستند. خبیث هستند. آنوقت واژههایی مثل واژهٔ «غریزهٔ جنسی» را به کار میبرید که واژهای خبیث است. واژهٔ خبیث هم در ساختار جهان بالا نمیرود و قابل تحلیل با اسماء نیست. الهی نیست، مگر بهطور علمی (و نه بهطور واقعی).
توبه
گناه تأثیراتی دارد و این تأثیرات با توبه از بین میروند. برای کسی که گناه میکند چه مشکلی پیش آمده است؟ او دچار حالتهایی شده است. او میتواند برای این حالتها اسم بگذارد و از کلمات استفاده کند، اما به معنای واقعی کلمه با مرجعهای غلط سروکار دارد. او با کلمات غلط سروکار دارد. چگونه میشود این مرجعهای غلط را از بین برد؟ در همین ادامهٔ این داستان نوشته است که «فَتَلَقَّىٰٓ ءَادَمُ مِن رَّبِّهِۦ كَلِمَٰتٍۢ فَتَابَ عَلَيْهِ» خداوند کلماتی را به آدم داد. جهت تشبیه، مثل این است که آدمی که دچار هزار مشکل جنسی بوده، ناگهان عاشق بشود. او میفهمد که من اشتباه میکردم. کلمهٔ واقعی این است. کافی است که خداوند کلماتی را به شما القا کند. کلمههای طیبی که آن پدیدار ناقص و قاطیای که در اثر گناه به وجود آمدهاند، تصحیح بشوند. این آیه میگوید که «فَتَلَقَّىٰٓ ءَادَمُ مِن رَّبِّهِۦ كَلِمَٰتٍۢ فَتَابَ عَلَيْهِ». اینگونه خداوند بهسوی آدمی که گناه کرده است، برمیگردد. آن مرجعهای غلط منحل میشوند و مرجعهای درستی را کشف میکند. هر کار بدی که کسی کرده باشد، هر کار بدی، اگر خداوند کلمات درست آن منطقه را به او بدهد (که میتواند بدهد)، میتواند فرد را بعد از سالهای سال گناه بازگرداند. مثلاً اصولاً آدمی که با غریزهٔ جنسی سروکار دارد، دیگر بهطور طبیعی عاشق نمیشود. ولی اگر او مدتی از گناهان صرف نظر بکند و بهاصطلاح توبه کند، خداوند میگوید که من هم برمیگردم. وقتی برگردم کلمات را هم به او میدهم. مدتی بعد از اینکه فرد گناهان جنسی را کنار بگذارد، ممکن است که عاشق بشود. کمکم در نظر او واژهٔ غریزهٔ جنسی سست شود و حس کند که واژهای درست و حسابی نیست. وقتی عشق میآید، همهچیز درست میشود. او میفهمد که در چه عالم پرت و پلایی بوده است. اگر ما مدتی گناهان را کنار بگذاریم، واژههای درست خودشان میآیند.
فَتَلَقَّىٰٓ ءَادَمُ مِن رَّبِّهِۦ كَلِمَٰتٍۢ فَتَابَ عَلَيْهِ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِيمُ
سپس آدم از پروردگارش كلماتى را دريافت نمود؛ و [خدا] بر او ببخشود؛ آرى، او[ست كه] توبهپذيرِ مهربان است.
در داستان آفرینش آمده که توبه کردن هم بهوضوح مسئلهٔ تلقی کلمات است. واژهٔ کلمه در قرآن استعمالهای مختلفی دارد و چیزهای مبهوتکننده در موردش زیاد است. کلمه شاید یکی از پیچیدهترین مفاهیم دینی در قرآن باشد و واقعاً به نظر من فهمیدنش خیلی سخت است.
اما گناهان چگونه توسط القای کلمات پاک میشوند. ابتدا گناه ترک میشود تا آمادگیهایی در او ایجاد شود. تا وقتی که کسی معاصی جنسی انجام میدهد، خبری از عشق نیست. او اصلاً از عشق چیزی نمیفهمد. الان شما دنیا را نگاه کنید. فیلسوفانه کراوات میزنند، پیپ میکشند و میگویند که عشق وجود ندارد و قبلاً هم وجود نداشته است! اکثر هنرمندان و متفکران غربی به این نتیجه رسیدهاند که عشق اوهامی در دنیای قدیم بوده است!
انعکاس انحرافات در فرهنگ
انحرافهایی که بشر به علت انجام گناه پیدا میکند مستقیماً در زبان او انعکاس پیدا میکنند. حداقل اگر چند قرن پیش این اتفاق نمیافتاد، امروزه این اتفاق میافتد چون یک نفر بهتنهایی میتواند یک واژه را خلق کند و به همهٔ دنیا ارائه بدهد. آدمهای مشابه او هم آن را تأیید کنند و واژه وارد فرهنگ شود. سپس بچههایی که به دنیا میآیند، واژه را یاد میگیرند. وقتی که شما با این مفهوم زندگی کردید، آن کاری هم که مربوط به این کلمه میشود را انجام میدهید. اگر من غریزهٔ جنسی را به عنوان یک واژه پذیرفتم، میپذیرم که غریزهام است و ناچارم که کارهایی را هم بکنم.
فرهنگ توسط واژهسازی در ذهن من اثر میگذارد و گویی من بهطور توجیهشده وادار میشوم که تعدادی از گناههایی که پیشینیان من انجام دادهاند را تکرار کنم. این شبیه ساختن بت است. بت اسمی است که به چیزی اشاره نمیکند. فرهنگ پُر از واژههایی است که به چیزی اشاره نمیکنند.
من میخواهم در مورد کاری که هایدگر با واژهها میکند، صحبت کنم. هایدگر و همهٔ هایدگریهای دنیا علاقهٔ خیلی زیادی به ریشهٔ واژهها دارند. اگر هایدگر بخواهد در مورد ریاضیات بحث کند، میرود و میبیند که در یونان باستان واژهٔ ریاضیات به چه معنایی به کار میرفته است. ریشهٔ واژهٔ Mathematics چیست و از روی آن معنی ریاضیات را پیشنهاد میدهد. اولین بار که یک نفر این نحوهٔ استدلال را میبیند، میگوید که اگر یونانیها واژهای را برای گذاشتهاند، به ما چه ربطی دارد؟ ما Math را به یک معنای دیگری به کار میبریم. ولی تصور هایدگر این است که هر چه فرهنگ پیش میرود، واژههای جعلی زیاد میشوند. زبان در ابتدا پاکتر است و واژهها کمتر و درستتر هستند. هر چه جلو میرویم واژهها چرند و پرندتر میشوند و استعمالهایشان هم بیمعنیتر میشود. بنابراین به مبدأ نگاه کردن، در یونان یا در ایران، و توجه به ریشهٔ واژهها میتواند به ما کمک بکند. این توجیه خوبی است.
ما در فرهنگی پر از واژههایی که به چیزی اشاره نمیکنند و همه غلط هستند، زندگی میکنیم. ممکن است که این واژهها ما را به اشتباه بیندازند. حالا چه باید کرد؟ ما به چیزی احتیاج داریم تا تأثیر فرهنگ را از بین ببریم و به یک جایی برسیم که دنیا را بتوانیم طوری نگاه کنیم که باید نگاه کنیم، تا دوباره به بهشت برگردیم. ما احتیاج به یک کتاب داریم که واژههای درست در آن آمده باشد و به چیزهای درستی که واقعاً وجود دارند، اشاره کند. کتابی که واژههایی را داشته باشد که واقعاً وجود دارند و به خوبی روی همدیگر قرار بگیرند و ارتباط درستی با همدیگر داشته باشند. ما احتیاج به یک متن داریم که زبان درستی داشته باشد و واژههای بیمعنی در آن نباشد. در این صورت زندگی در این دنیا هم مثل زندگی در بهشت است. به قول عرفا ما نیاز داریم که از عالم طبیعت و از عالم جسم و طبیعت فرار کنیم و به همان باغ ملکوت برگردیم. برای این کار من احتیاج به یک زبان اصلاحشده هم دارم.
کتاب و حکمت
آدمی مثل حضرت ابراهیم را فرض کنید که وارد یک فرهنگ عجیب شده است. او به تنهایی خودش میتواند یک فرهنگ برای خودش درست کند! او آنقدر پاک و معصوم است که اصلاً واژههای غلط به دلش نمینشیند. آدمی که گناه نکرده است، وقتی این واژهها را میشنود، میفهمد که چنین واژهای وجود ندارد. او قدرت تشخیص درست و غلط را دارد. ما اینگونه معصوم نیستیم و نمیتوانیم انحرافهای فرهنگ را به راحتی تشخیص بدهیم. ما کتابی لازم داریم که زبان درستی داشته باشد. ما با خواندن این کتاب، یاد میگیریم که چگونه به دنیا نگاه کنیم و از این واژهها استفاده کنیم. من نمیخواهم بگویم که حرفهای روزمره را کنار بگذاریم، ولی بدانیم که مثلاً غریزهٔ جنسی وجود ندارد و در قرآن هم حرفی از غریزهٔ جنسی نیست. دقت کنید که واژگان جدا از هم نیستند، بلکه ساختار هم دارند. وقتی که کتابی را میخوانیم، توجه به جملههایی که این واژهها در آن به کار میروند به ما کمک میکند که بین واژهها ارتباط برقرار کنیم. استعمال واژهها در جمله به واژگان ساختار میدهد.
ما به «تَلَقّیِ کلمات» هم نیاز داریم تا اثر گناهانی که کردهایم را پاک کند. برای این کار، باید بدانیم که چه کار بکنیم و چه کاری نکنیم. گناهها کدامها هستند. برای فهمیدن اینکه چه کارهایی را نباید بکنیم، احتیاج به حکمت داریم. حکمت به معنی مجموعهای از احکام است و به ما میگوید که چه کارهایی را نباید انجام دهیم و چه کارهایی را باید انجام بدهیم. من باید عمل خودم را اصلاح کنم. اگر کسی غرق در گناه باشد و قرآن هم بخواند، اصلاح نمیشود. من باید گناهان را ترک کنم و درست زندگی بکنم. من باید شجرههای خبیثه را بشناسم و به آنها نزدیک نشوم. پس ما به دو تا چیز احتیاج داریم: «کتاب و حکمت». خداوند پیامبران را میفرستد که کتاب و حکمت را به مردم یاد بدهند. با خودشان کتاب بیاورند و حکمت را هم یاد بدهند. به مجموعهٔ اینها در قرآن هدایت گفته میشود. اینکه از یک طرف به شما بهاندازهٔ کافی امر و نهیهایی که چه کارهایی را بکنید و چه کارهایی را نکنید برسد، و از طرف دیگر دنیا را درست نگاه کنید. هدایت مجموع این دو تا واژه نیست. هدایت آن احساسی است که در لحظهای که همه چیز روشن میشود، به شما دست میدهد. چیزهای واقعی را میشناسید. شما به حالتی میرسید که چیزهایی که قبلاً نمیدیدید و تحلیلش را نمیفهمیدید، را به همدیگر ربط میدهید و ارتباطش را با اسماء الهی هم میفهمید. این طرح کلی عرفان است.
عرفان اسلامی
من با واژهٔ عرفان مشکل دارم زیرا وقتی که شما از واژهٔ عرفان استفاده میکنید، گویی چیزی غیر از دین است. مثلاً مغازهٔ دیگری است که عدهای زدهاند و عدهای عارف شدهاند! مثل اینکه ما دین بدون عرفان هم داریم. من شخصاً به مکتب «حله» که از آدمهای معروفش سید حیدر آملی هست، علاقه دارم. این مکتب علامه بحرالعلوم را هم شامل میشود. این افراد یک سطح پایینتر از ابن عربی هستند ولی در کتابهای این افراد حرفهای سطح بالای عرفانی زیاد زده شده است. سید حیدر آملی شرحی بر «فصوص الحکم» ابن عربی دارد که خیلیها معتقدند که شاید بهترین شرح فصوص الحکم است. کسی از نظر سطح عرفانی شکی نسبت به این افراد ندارد و مطلقاً شعار این افراد جمع کردن بین عرفان و قرآن با همدیگر است. اگر شما کتابهای این افراد را بخوانید، معلوم نیست که تفسیر قرآن است یا نه. کتاب ابن عربی هم حدوداً اینگونه است ولی این افراد کمی بیشتر. این افراد به هیچ طریقتی به غیر از شریعت هم اعتقاد ندارند. آنها معتقد هستند که همین حکمتی که پیامبر آورده است، طریقت آنها است. آنها همهٔ کارهایشان را در دایرهٔ شرع انجام میدهند، در حالی که خیلی از فرقههای صوفی اینگونه نیستند. بعضی از صوفیه ممکن است که نماز هم نخوانند. میگویند که اگر استاد تو به تو گفت که نماز نخوان، طریقت تو این است. آنها بین طریقت و شریعت فرق میگذارند. آنها میگویند که ممکن است که لازم بشود که برای طی طریق یک حکم شریعت را کنار بگذاری. اما در مکتب حله اینگونه نیست. سید بحرالعلوم کتاب معروفی به اسم «سیر و سلوک» دارد که کتاب مورد علاقهٔ علامه طباطبایی است. علامه طباطبایی نمایندهٔ تمام و کمال این مکتب در زمان معاصر بود. یکی از کتابهایی که دوست داشت و بارها خصوصی تدریس کرده بود، همین کتاب سیر و سلوک بحرالعلوم بود. بحرالعلوم میگوید اگر کسی چیزی خلاف آنچه در شرع هست را برای طی طریقت ذکر کند، این آدم منافق است. زیرا چیزی که پیامبر به عنوان حکمت گفته، همین است. تأکید آنها روی این است که خداوند هدایت را فرستاده است و من نمیتوانم چیز جدیدی بیاورم. پیامبر با این شیوهٔ زندگی به نقطهٔ نهایی رسید. بنابراین آن شیوهٔ زندگی مشکلی برای هیچ کسی پیش نمیآورد. در مورد اختلافی که میان دستورهای دینی در ادیان مختلف وجود دارد، همهٔ پیامبران به مقصد رسیدهاند ولی هیچکدام آنها مثلاً زنا نمیکنند. پیامبران مختلف در کلیات یکی هستند. ممکن است که جزئیات و نحوۀ عبادت کردن آنها با همدیگر فرق بکند. ولی این جزئیات اصلاً مهم نیست. هر آدمی که موفق شده باشد این راه را طی بکند، شیوۀ زندگیاش شیوهای است که اگر کسی آنگونه زندگی کند هیچ مشکلی برایش پیش نمیآید. ولی نمیشود نصف دستورات را از یک دین گرفت و نصف را از دین دیگر.
پیامبر ما به عنوان آدمی که یک شیوۀ زندگی داشته است و بدون هیچ مشکلی راه را طی کرده و به بالاترین حد ممکن رسیده است، میتواند معیار تقلید برای من باشد. این برای من کافی است. اما اینگونه نیست که مجموعهای از احکام مانند قانون اساسی باشد که همه حتماً باید آن را انجام دهند. اما پیامبران مختلف ممکن است که در جزئیاتی با هم فرق کنند. مثلاً در قرآن آمده است که حضرت یعقوب چیزهایی را بر خودش در خوردنیها حرام کرده بود. چیزهایی بر بنیاسرائیل هم در شریعت یعقوب حرام شد. حرام کردن آن مقدار خوردنیها مشکلی برای یعقوب ایجاد نمیکرد.
دقیقاً مفهوم ولایت این است که خداوند شیوۀ زندگی آدمی را تأیید کرده باشد و ما آن شیوۀ زندگی را اخذ کنیم. ولایت داشتن یعنی پیروی از آدمهایی که خداوند تأیید کرده و مهر استاندارد خورده است. نمیتوان از خودمان شیوۀ جدیدی بیاوریم. لازم است که ما از یکی از پیامبران پیروی کنیم. ممکن است که تفاوتهایی در شیوۀ زندگی پیامبران مختلف باشد و برخی بهتر از بقیه باشند، ولی همۀ آنها مورد تأیید خداوند هستند و پیروی از آنها مشکلی ایجاد نمیکند.
قرآن و روش حکومت
از من سؤالی پرسیده شده است: واژههایی در قرآن آمده و ما با آنها ساختار درست جهان را درک میکنیم. در مورد حکومت و مسائل سیاسی چه واژههایی در قرآن آمده است؟ آیا در قرآن ساختار حکومتی خاصی داریم یا نه؟ آیا ما ساختار خاصی برای نظام اقتصادی داریم یا نداریم؟ من در این زمینه متخصص نیستم ولی به نظرم میرسد که نداریم. حداقل به نظر میآید که آنچه امروزه به آن نظام اقتصادی میگوییم در قرآن نیست. البته برای من بدیهی است که نباید هم باشد. در جامعۀ عرب زمان پیامبر ساختار بردهداری تنها ساختار اقتصادی موجود در سراسر جهان، به دلیل محدودیت ابزار و تولید بوده است. اکثر جامعهشناسان این را میپذیرند که ما از حالتهای خیلی ابتدایی به بردهداری رسیدیم، سپس به فئودالیسم رسیدیم و حال هم به سرمایهداری رسیدیم.
ممکن است که در قرآن به ساختار اقتصادی و سیاسی زمان پیامبر اشارههایی شده باشد و شما از آنها بتوانید حرفهای خوبی دربیاورید که خداوند از نظام اقتصادی چه چیزی میخواهد و چه چیزهایی نمیخواهد. کلیاتی را میتوان درآورد، ولی نباید انتظار داشته باشید که در قرآن یک نظام اقتصادی برای ابد طراحی شده باشد. اگر قرار بود که چنین نظامی طراحی بشود، باید بردهداری میشد، چون در آن زمان برده بود و مردم اصلاً مفاهیمی مثل سرمایهداری را نمیفهمیدند. به هر حال من کمی مردد هستم، چون متخصص نیستم و قرآن را به این مفهومی که شما میگویید مطالعه نکردهام تا ببینیم که آیا ساختار اقتصادی-سیاسی خاصی از آن بیرون میآید یا نه. فکر میکنم این کار سختی است.
همچنین دقت شود که در قدیم یک منطقهٔ فرمانروایی وجود داشته است، ولی «کشور» و «ملت» مفاهیم کاملاً مدرن بوده و اصلاً قدیمی نیستند. این نوع تقسیمبندیهای سیاسی در واقع زمانی معنی پیدا کردند که حکومتها امکان و ابزار کنترل کافی در اختیارشان قرار گرفت. آنها توانستند که مرزها را کنترل کنند. قبلاً این امکان وجود نداشت. بیشتر قوم و قبیله وجود داشت تا اینکه ملت به معنی یک مفهوم سیاسی که نقشهای هم برایش کشیده باشیم، وجود داشته باشد. یا مثلاً بگوییم که اینجا مرز کشور من با کشور تو است. مفهوم کشور و ملت مدرن هستند. اینکه بین کسانی که مؤمن هستند و مؤمن نیستند ممکن است که درگیری نظامی پیش بیاید، به معنی جنگیدن دو ملت و کشور نبوده است. من اصولاً میگویم که صحبت در مورد این موضوع تخصص زیادی میخواهد. یک نفر باید شرایط اقتصادی و سیاسی زمان پیامبر را بینهایت خوب بشناسد و خیلی خوب بداند که آنجا چه اتفاقی میافتاده است، سپس در مورد مفهوم ملت فکر کند. این فرد خیلی چیزها را باید بداند و بعد ببیند از مجموعهٔ آیاتی که در مورد مسائل سیاسی و اقتصادی و نظامی هست، چه چیزی استخراج میشود و چه اصول کلیای بیرون میآید. این کار خیلی بزرگی است. اینکه یک نفر فکر کند که از قرآن میشود یک مجموعه مثلاً قواعد اقتصادی برای فعالیت اقتصادی درآورد، به نظر من اصلاً معنی ندارد؛ زیرا اقتصاد وابسته به شیوهٔ تولید است و معنایش با گذشت زمان عوض میشود. نوع و جنس روابط اقتصادی عوض میشود. نمیشود در یک لحظهای در ۱۴۰۰ سال قبل، فرمولی درست کرد که برای ابد کار کند. مثلاً آیا آیهای مانند «وَلَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ» که میگوید اموالتان را بین خودتان به باطل نخورید و حیف و میل نکنید، از درونش یک حکم اقتصادی مناسب با بردهداری درمیآید؟ شما در کاپیتالیسم هم این آیه را میتوانید استعمال کنید. اما این آیه ساختار اقتصادی تعریف نمیکند. یک توصیهٔ اخلاقی کلی است که در هر سیستم اقتصادی مفید است. این موضوع خیلی تخصصی است. به نظر شخصی من، هیچ نظام اقتصادی خاصی در قرآن نیست. اگر نظام سیاسیای هم باشد، لزوماً نمیشود نتیجه گرفت که ما هم باید آن نظام سیاسی را پیاده کنیم. برای اینکه ما امروزه از نظر سیاسی امکاناتی داریم که قبلاً وجود نداشته است. ما امکان نظارت بیشتر داریم. مثلاً محدودهٔ ملت داریم. رسانه داریم. ممکن است که امکانات محدود زمان پیامبر، یک نوع ساختارهای سیاسی خاص را ایجاب کرده باشد. مثلاً آن زمان امکان رأیگیری وجود نداشته است. مثلاً میگویند که در ماجرای سقیفه رأیگیری کردهاند و دموکراسی را اجرا کردند و انتصاب حضرت علی را به خلافت نپذیرفتهاند. برای من واقعاً عصبانیکننده است؛ زیرا واقعاً تعدادی رئیس قبیلهٔ ابله نشستهاند و ریشسفیدی کردهاند. از مردم که رأی نگرفتند. حضرت علی را همه دوست داشتند. بلکه اگر رأی میگرفتند حضرت علی توسط مردم انتخاب میشد. تعدادی آدم ابله گوشهای نشستهاند و یک کار احمقانه کردهاند. این اتفاق را به عنوان دموکراسی توصیف کردن، غیرمنصفانه است. این واقعاً عجیب است که گفته میشود که اصلاً دموکراسی از آن وقتی شروع شد که در سقیفه نشستند و میخواهند از اینجا نتیجه بگیرند که دموکراسی چیز خیلی بدی است. اینکه تعدادی رئیس قبیله بنشینند و بگویند که ما به دلایلی که اصلاً معلوم نیست چیست، از این آدم خوشمان نمیآیند، دموکراسی نیست.