در این جلسه نسبت نامها و معنی، یادگیری دیدن، و هبوط معنایی در داستان آفرینش بررسی میشود. لباس و سوءات، مقولهبندی زبان و راه بازگشت مطرح است. پیوند تصاویر، گناه و واژهسازی تا کتاب و حکمت ادامه مییابد.
مرور جلسه قبل: نامها و معنی
خب من ببین اینجا نوشتم بحث درباره جلسه قبل کسی میل ندارد حرفی بزند. من یک جمله ای نوشتم که متمرکز بشوید روش که فکر میکنم مهم است که آن را خوب متوجه شده باشید. یک چی؟ من بعد از جلسه یک در از من سوال هایی کردم.
من اصولا جلسه قبلم با گاهی اوقات اینجوری هست دیگر آدم برای من خیلی پیش میآید یک چیزی را میخواهم بروم یک جایی توضیح بدهم اصلا تردید دارم این کار را بکنم نکنم مثلا یک خورده زیادی نیست مثلا مقدماتشو میدانند یا نمیدونن. من جلسه قبل را خیلی با شک و تردید گفتم.
و فکر میکنم که هیچ چاره ای هم به غیر از اینکه به یک چنین چیزهایی آدم اشاره بکند نیست. یعنی من هیچ توجیهی ندارم برای اینکه جایی هم ندیدم کسی بخواهد بحث بکند که اینکه مثلا اجسام خودشان را در بهشت بودن بعد متوجه اجسام خودشان بودن بعد هبوط کردن. و به نظر میآید که در هبوط هم این بوده این اصلا یعنی چه.
به غیر از اینکه یک جوری یک هرمی بکشیم و خلاصه بحث از این بکنیم که ما ساکن عالم اجسام در واقع نیستیم در عالم معنا ساکن هستیم و در زبان زندگی میکنیم. فکر میکنم هیچ راهی وجود ندارد به غیر از اینکه همین را آدم خیلی خیلی خوب بفهمه. حالا من یک خورده کنجکاوم دیگر.
من ایمیلم این بود که یکی از بندهاش این بود که واقعا دلم میخواهد بدونم چقدر این را خوب فهمیدید. که من این چیزهای دیگر در ادامه میگویم. حالا من یک چند تا مثال یک چیزی نوشتم اگر کسی سوال خاصی ندارد میخواهم یک خورده سعی کنم بیشتر توضیح بدهم. به اضافه این کار آن چیزهایی که جلسه قبل گفتم را دیگر تکرار نمیکنم.
من یک یک نکته ای که خیلی روش تاکید کردم را بگذارید فقط بگویم. که این ما من تاکید کردم روی اینکه ما الان میدانیم اگر مثلا صد سال پنجاه سال قبل نمیدونستیم. الان همه ما میدانیم که حتی ما دیدن را یاد میگیریم. یعنی ما در ابتدایی که مثلا به دنیا میایم به غیر از یک پترن رنگی هیچ چیزی در واقع چشممون نمیبینه.
یک سری سیگنال با رنگ های مختلف در واقع سیگنالی وارد میشود تو شبکه منعکس میشود. و ما هیچ چیزی را در واقع تشخیص نمیدیم به غیر از یک پترن رنگی. کم کم یاد میگیریم که به این پترن بعد بدهیم. اجسام را از همدیگر جدا کنیم. مغز مثلا اجسام را تشخیص بدهیم. و بعد کم کم یاد میگیریم که اینها چه هستند.
شروع میکنیم در واقع به چیزهایی که داریم میبینیم. اولش یک تفسیر کاملا در واقع فقط تو همان محدوده ویژن انجام میدهیم.
یادگیری نامها و دیدن
که عالم را به یک شکل مثلا بعد داری که مناسب تره در واقع تشخیص میدهیم بعد شروع میکنیم به اینکه در واقع با یاد گرفتن نام ها و خصوصا که این چیزی را که داریم میبینیم را در واقع یک جوری به خود برای خودمان معنی دار بکنیم بدون اینکه متوجه باشیم. همیشه در واقع ما در این معنی ها داریم زندگی میکنیم.
واقعا در چیزهای مخصوص دیدنی زندگی نمیکنیم. من میخواهم این مثال هایی بزنم یک خورده بحث بکنم. که مطمئن بشوم که این را متوجه هستید که ما این عبارت را خوب میفهمیم. که ما واقعا ما ساکن عالم اجسام نیستیم. یک جای دیگر انگار هستیم. ولی خیلی خیلی خودمان را ممکن است ساکن همین عالم اجسام احساس کنیم. سوال دارید؟
این الان چیزی که از این بحثی که جلسه پیش کردیم، این سوال به ذهنم رسید، همین که راجع به خود قرآن خب اینکه خداوند برای یک کتابی فرستاده برای هدایت خب چرا از جنس مثلاً تو چرا از جنس اصلاً کتاب بود؟ چرا اصلاً از مثلاً یک یک معقولات خیلی برتر الهی که مثلاً به قول شما در اصلاً یک دنیای دیگر باشه خب؟
و یک جوری که مثلاً فرض کنید چرا، چگونه بگم؟ مثلاً چرا یک سیگنال مثلاً بهرهای که به پیغمبر زده یک چیزهایی مثلاً میدیده خب؟ رسماً مثلاً عرفا یکی از ادعاهایی که دارن، عرفا یکی از ادعاهایی که دارند این است که مثلاً رویا و مثلاً این کار را انجام میدهد ولی نمیبینه. خب؟ من دارم میگویم که چرا قرآن یک چنین کاری نکرده؟
مثلاً چرا آمده در قالب کلامی حرفهایی را زده خب؟ و در قالب این لول کلام نزده دیگه، این را میگویم. چرا لول بالاتر، چرا به همه معنی نمیشه؟ خب به همه معنی میشود. خب من به شما نه ولی به شما میخواهم فقط همینجور مختصر بگویم مرسی.
اینکه به چیزهایی که میخواهم این جلسه بگویم ربط دارد مثل اینکه زمینه داری فراهم میکنی ولی الان جوابت را نمیدم دیگر فقط فعلاً میگویم مرسی. خب من یک سوالی هم تو این ایمیلی که بعضیها میگویند چک نکردن نوشتم که اصلاً ما چرا جسم داریم؟ یک سوالیه دیگر. مثلاً یک در این در اینجا اگر بهش توجه کنید از دست میدهیم. خب چرا این را داریم اصلاً؟
اصلاً یک موجوداتی میشد این در همان عالم معنا، این معنیها را توجه میکردیم و هیچوقت هم بلایی سرمون نمیاومد. آقا کسی ایدهای دارد که ما چرا جسم داریم؟
خب بگذارید من اول این موضوع را یک یک مثال بزنم که شاید یک خورده روشنتر بشود که ما واقعاً وقتی که حرف از مثلاً من میگویم من خودمو در واقع به عنوان یک موجود حس میکنم، این حسی که نسبت به خودم دارم در عالم اجسام واقع نشده، در عالم معناست.
یعنی در واقع من در تفسیرهایی که از دنیا دارم زندگی میکنم، نه در خود دنیا به این معنایی. منِ من، آن چیزی که در واقع احساسی که نسبت به خودم دارم اینجوری است. خیلی ربط به شناخت دارد.
ما مثل در واقع مثل این است که ما یک موجودی هستیم در یک اتاقی محبوس شدیم، یک پنجره و یک چیزهایی داریم، یک چیزهایی از بیرون میفهمیم و اینها را برای خودمان معنی میکنیم. واقعاً انگار حضور کامل نداریم در این دنیای بیرون از این اتاقی که در آن هستیم.
حالا ببینید من میخواهم یک مثال بزنم از این موردهایی که به اصطلاح میگویند یک یک بیماری روانی خیلی ردهبندی شده وجود دارد به اسم پارانویا. اینکه آدمهایی هستند که اصولاً حالتهای به اصطلاح پارانوئید دارن، اینکه نسبت به چیزهایی که در اطرافشون میگذره خیلی مشکوکن. مثلاً یک تخیلات عجیب و غریب ممکن است داشته باشند.
یک یک چیز خیلی پارانوئید این است که خیلیها این احساس را مثلاً دارند که مثلاً از وقتی که بچه بودن یک سازمانی چیزی آمده اینها را دزدیده و تمام این آدمهایی که اطرافشون هستند اینها دارند نقشبازی میکنند.
اصلاً این پدر و مادر من نیست، این خانواده من نیست، مرا از یک جای دیگر آوردن اینجا و همه مثلاً یک منظورهای خاصی دارند از اینکه مرا حالا از اینکه میخواهند یک کاری مثلاً با من بکنند یا تصورات اینجوری دارند دیگر.
یک عده دنبال منن، سازمان مثلاً سیا میخواهد نمیدانم از من یک استفادهای بکند. اینها را میگویند تخیلات پارانوئید. یک فیلمسازی هست به اسم رومن پولانسکی که همه فیلمهاش یک جوری توش، در واقع یعنی به وضوح به نظر من خودش دچار یک چنین تخیلاتی بوده.
یک فیلم خیلی خیلی معروفی دارد به اسم بچه رزمری که آن شخصیت اصلیاش که رزمریه میفهمد که نهتنها همه همسایهها چیزن، از یک گروه شیطانپرستن، حتی شوهرش. و اصلاً این را آوردنش اینجا برای اینکه شیطان میخواهد از این بچهای به دنیا بیاورد و نهایتاً هم این کار را شیطان میکند و فیلم با پیروزی کامل شیطان تمام میشود.
یک جلسهای هست که اینها جمع میشوند و این هم کاملاً دیگر تسلیم میشه، بچه را مثلاً یک جوری خوشش هم میآید با اینکه حالا به هر حال اینجور تخیلات را میگویند پارانوئید. ببینید من میخواهم این را بگویم که الان شما اگر دچار یک چنین تصوری بشید، یعنی تفسیریتون نسبت به چیزهایی که دارید میبینید عوض بشه، معنیها عوض بشه، واقعاً انگار دنیاتون عوض شده.
در حالی که آن سیگنالهایی که از اجسام دارید، یعنی از نظر جسمانی هیچ تغییری نکرده. من الان وقتی تو این کلاس هستم، شما را در حضور شما خودمو احساس میکنم، مثلاً شما ممکن است همهتون عضو سازمان سیا باشید و من اگر اینجوری فکر کنم خودمو یک جای دیگهای انگار دارم احساس میکنم و اگر فکر کنم نه شما آدم دانشجوهایی هستید اومدید سرپای مرا گوش بدید، حس دیگهای پیدا میکنم.
اینکه من خودمو کجا میبینم، در چه شرایطی میبینم، بستگی به این دارد که چه تفسیری از آن چیزی که دارم میبینم دارم. درسته؟ مثلاً شما ممکن است همه ربات باشید.
بعد من یک خودمو در مثلاً فرض کنید یک نفر تصور بکند که همه موجوداتی را که در بیرون در واقع میبیند همه رباتن، اصلاً آدم وجود ندارد. کاملاً احساس دنیاش عوض میشود دیگر. با عوض شدن تفسیرش نسبت به دنیا، یعنی آن دیدگاه ذهنیاش که عوض میشه، یک جوری اصلاً خودش را انگار در یک جهان دیگهای تصور میکند.
در حالی که میخواهم بگویم این ربطی به اینکه چه چیزهایی، چه پترنهایی را دارد میبینه، چه اجسامی را دارد دیتکت میکند ندارد. یک جوری به معنی معنی کردن چیزهایی که میبیند در واقع بستگی دارد.
به هر حال من چیزی که دفعه قبل خیلی تأکید کردم این است که ما در خیلی با فاصله انگار یک سیگنالهایی را میگیریم، اینها را اول مثلاً به یک صورت یک خورده معنیدار در میآریم، بعد اینها را در قالب زبان یک جوری میریزیم، اینکه من چه چیزهایی را دارم میبینم، این مشاهدهها حتی به یک معنایی وقتی میگویم چه چیزی را دارم مشاهده میکنم به زبان ربط دارن، بعد حتی تفسیرهای کلیتر ممکن است بسازم و نهایتاً این احساس را پیدا کنم که من کجا در چه موقعیتی قرار دارم.
موقعیت خودمو کاملاً در معانی در واقع احساس میکنم و آن چیزهایی که از جهان خارج احساس حس من میگیرد کاملاً مثل یک مقدماتی برای اینکه این تفسیر را بسازم و در این جهانی که برای خودم میسازم زندگی کنم.
و من میخواهم تأکید بکنم که آن مدلی که در مسائل دینی و عرفانی انسان را نگاه میکنند واقعاً مثل همان مدلی، مثل این است که انگار یک روحی وجود داره، یک جسمی وجود دارد.
یک فاصلهای هست. حالا اینکه این فاصله واقعاً واقعیه یا نه، کار ندارم. میخواهم مدل ذهنی که، مثل اینکه من یک موجودی هستم و عرفا خیلی از این تعبیر استفاده میکنند که جسم مثل مرکبه. مثل اینکه من سوار این جسم شدم.
از این جسم دارم استفاده میکنم، با جهان ارتباط دارم و این هیچ ربطی به این ندارد که تمام مثلاً فرض کنید حالتهای روحی، احساساتی که من دارم به نوعی در جسم من بازتاب پیدا میکند. اینجوری نیست که من از نظر روانی من یک حالتهایی داشته باشم که هیچ تأثیری روی جسم نذاره. فقط ببینید نکته این است دیگر.
دیدگاهی که الان وجود دارد به اصطلاح، من اصلاً واقعاً که این دیدگاه، اینجور دیدگاهها را بگویم دیدگاه علمی، یک خورده اکراه دارم برای اینکه علم کاری به این تفسیرها ندارد. علم کاری که میکند این است که در واقع یک چیزهایی را آزمایش میکنن، مشخص میکنند که این پدیده مثلاً همراه آن پدیده اتفاق افتاده.
ولی یک دیدگاهی که حالا بعضیها به عنوان دیدگاه علمی شاید مثلاً تصور بکنند و بپذیرن، این است که چیزی به اسم روح و دیگر چیز مجرد اینجا وجود ندارد.
این معانی و اینها اصلاً ما در دیدگاه عرفانی مثل یک هرم میمونه، یک هرمی که از عالم اجسام شروع میشه، ما کمکم میریم بالا و ما تو آن عالم مثلاً از بالاتر از عالم مثال در یک جایی خیلی بالایی در واقع روح ما دارد زندگی میکند و یک جوری با این جسم مرتبطه.
یک احساسی که از مطالعات علمی ممکن است به وجود بیاید این است که اینجوری نیست دیگه، همه چیز همین جسمه. یعنی وقتی مثلاً فرض کنید من یک حالت روانی را دارم تجربه میکنم، چیزی به اسم حالت روانی وجود ندارد.
یک سری هورمونها ترشح شده و این هورمونها تو این جسم یک چنین حالتی ایجاد کردن. یعنی اصولاً اصالت با همین اتفاقهایی که تو این جسم میافتد و اینجوری نیست که من یک چیزی در واقع داشته باشم که جدای از این اسم جسم باشه و تقدم به این جسم داشته باشه.
فکر کنم همه آدمهایی که الان عارف هم هستند این را قبول دارند که اگر روح ارتباطی اصلاً با این دنیا دارد همهاش از طریق همین جسمه. چه سیگنالی بخواهد بگیره، چه ببره، چه حسی را در واقع بخواهد تجربه بکند.
ولی اینجا یک نکتهای وجود دارد من میخواهم به این یک اشاره خیلی کوتاهی بکنم. اینکه واقعاً آن حالتهای روانی، حالتهایی که ما حس میکنیم، حالتهای معنوی، اینها نتیجه اتفاقاتیان که در جسم دارد میافتد.
این تقدم با آن اتفاقهایی که در جسم میافتد یا نه؟ آن چیزهایی که در عالم معنا برای ما اتفاق میافتد در جسم انعکاس پیدا میکند. این خود فرق دارد دیگر اینکه کدومو، من میخواهم بگویم این حتی یک خوردهای مثلاً قابل بحث کردن نه به طور کاملاً علمی ولی یک یک شواهدی میشود در واقع حالا سعی کرد آدم بیاورد که چه جوریه.
من وقتی که مثلاً یک حالت روانی را دارم تجربه میکنم، میترسم، این از کجا شروع میشه؟ از ترشح آدرنالین مثلاً شروع میشود و بعد میرسد به اینکه من یک حسی پیدا کنم یا نه؟ یک اتفاق شناختی میافته، من یک حسی پیدا میکنم که این منجر به این میشود که جسم من هم تو یک حالتی مثلاً جدیدی قرار بگیرد.
این یک خورده قابل بحث هست دیگر هرچند به نظر من یک مقدار صورتبندی کردنش از نظر علمی شاید خیلی کار سادهای نباشد. به نظر میآید شاید هیچ تقدم و تأخری نشود در نظر گرفت. ولی بله. در واقع هست که اسمی که آدم نهایتاً دارد تجربه میکند با یک سیگنالهایی تو مغز که شما میبینید و هست.
ولی به نظر میآید حالا تا آن حد بیشتر که معمولاً آن حسی که آدم دارد تجربه میکند همزمان حداقل با یک سیگنالهایی همراهه. خب میشود ترتیب آن سیگنال را با آن ترتیب زمانی را بررسی کرد. که الان یک آنیام. اینجا مثلاً یک ذره دارد خب. تغییر کرد. بعداً تغییر کرد. من حتی به آن سیگنالها، من حتی به آن سیگنالها هم کار دارم.
یعنی اول مثلاً آن سیگنالها باعث میشوند که من یک حسی پیدا کنم. بله. من میخواهم بگویم که قاطی میشود دیگر. به دلیل اینکه دیگر واقعاً در مغز شما هیچ چیزی نمیدونید. شما الان نمیدونید مغز در آن چه میگذره که بخواهید مثلاً تقدم و تأخر یک سیگنال را با حسی که طرف کرده را مثلاً چیز کنید، اندازه بگیرید.
ولی من میخواهم یک یک توضیح خیلی کوتاهی بدهم که یک جوری به نظر من اینها شواهدی هستند که نشان میدهند که ما یک جوری در واقع یک تقدمی، حالا نه تقدم لزوماً زمانی، یک یک تقدمی به نظر میآید میتوانیم قائل بشویم برای حالتهای معنادار نسبت به حالتهای صرفاً جسمانی. یعنی آن تغییری که در وضعیت روانی ما اتفاق میافتد انگار یک جوری از بالا به پایینه.
اسکیزوفرنی، معنا، و رواندرمانی
مثلاً من یک مثال خیلی خوب این است که الان از نظر در کلاً تو بیماریهای روانی، مثلاً شما یک کتاب روانپزشکی بردارید، ببینید چه جوری در مورد بیماریهای روانی صحبت میکنند. مثلاً اسکیزوفرنی. الان از نظر علمی این روشنه که اسکیزوفرنی معادل به نوعی با به هم خوردن مثلاً تعادل یک یونهایی میبرد.
یعنی همه آدمهایی که دچار حالتهای اسکیزوفرنیک میشن، حالتهای اسکیزوفرنیک حالتهاییایه که یعنی شما حس واقعیت را از دست میدید، چیزهای تخیلی، اوهام خودتان را در واقع واقعیت فرض میکنید، صداهایی میشنوید که واقعاً وجود ندارن، آدمهایی میبینید که وجود ندارند و در دنیای تخیلی میرید و برمیگردید معمولاً.
معمولاً آدمهای اسکیزوفرنیک اینجوریان که در لحظههایی وارد یک دنیای موجودات خیالی میشن، صداهای خیالی و بعد دوباره حالتهای عادی هم دارند. آزمایشها نشان میدهد که همیشه وقتی که این حالتهای اسکیزوفرنیک تو حالت حادش به وجود میآد، تعادل بین یک یونهایی یک جایی به هم میخورد. خب؟
خب حالا روانپزشکی اصولاً این است. روانپزشکی عبارت از این است که این را تشخیص میدهند که آن موجودی که دچار اسکیزوفرنیه، این یونهاش به هم خورده، یک داروی شیمیایی میسازن که آن تعادل یونها را برقرار میکند. درست؟ و چه اتفاقی میافتد وقتی این دارو را طرف مصرف میکنه؟ واقعاً آن حالت حاد اسکیزوفرنی که میگیرد برطرف میشود دیگر. درست؟
ولی بعد دوباره این یونها تعادلشون به هم میخورد. یعنی من میخواهم بگویم اگر مسئله شیمیایی بود، من باید میتونستم یک جوری در واقع با استفاده از یک ماده شیمیایی این تعادل به هم خورده را دوباره سر جای خودش برگردونم. همه ما میفهمیم که آدم اسکیزوفرنیک، همه ما اینجوری حس میکنیم. آدمی که اسکیزوفرنیکه در گذشته خودش یک سوابقی دارد.
کارهایی کرده، یک بلاهایی سرش اومده، یک مشکلات روانی در اثر سوابق زندگی ما در واقع ایجاد میشوند. آدمهایی که مثلاً اسکیزوفرنی را قبلاً میگفتند جنون جوانی. اصلاً یکی از مهمترین عاملهایی که باعث اسکیزوفرنی میشد، حداقل تو اوایل قرن این کاملاً یک چیزی در دستهبندی شده بود که مثلاً عشقهای ناکام باعث اسکیزوفرنی میشود. خب؟ اینکه همیشه در واقع آدم اسکیزوفرنیک گذشتهای داره، اتفاقهایی برایش افتاده که معنیدارن.
درست؟ و آن اتفاقها باعث شده که این به یک استیتی برسد که حالا تعادل یونها به هم میخورد گهگاه و داری. تا شما آن معنیها را درست نکنید، یعنی روانپزشکی را همراه با مشاوره نکنید، سعی نکنید که آن آثار معنیدار را از زندگی این آدم پاک بکنید، این یون به طور شیمیایی نمیتوانید این تعادل را برقرار بکنید.
اینجوری نشانه است دیگر. در تمام بیماریهایی که روانپزشکها بررسی میکنن، همین وضعیت وجود دارد. مثلاً شما افسردگی که الان همه میروند پیش روانپزشک و داروی افسردگی میگیرن، داروی افسردگی به طور موقت آدم افسرده را از آن استیت افسردگی حاد درمیآره. ولی اگر این آدم باهاش مشاوره نشه، اصولاً افسردگیاش برطرف نمیشود.
یعنی مگر اینکه کیسهای خیلی خاص باشه. طرف باید در واقع تو شناخت خودش تغییراتی بده. آدمهای افسرده یک جوری با یک معانی افسردهکنندهای سروکار دارند. مرتب خاطراتی از گذشته به یادشون میآد، نسبت به آینده خودشان امیدوار نیستند و اینهاست که باعث میشود که آن وضعیت شیمیایی در واقع به وجود بیاید.
من میخواهم بگویم اینها نشانههای این است که یک جوری شما نمیتوانید از وضعیت شیمیایی را اصلاح بکنید و به معانی دست پیدا کنید. ولی برعکسش کاملاً در دسترس ما هست.
یعنی یک آدم بدون هیچ داروی شیمیایی شما ممکن است بتوانید رواندرمانی بکنید و باعث بشوید که آن معانی تو آن جهان معنایی که دارد زندگی میکند یک چیزهایی اصلاح بشه، بعد وضعیت یونها هم مثلاً درست میشه، همهچیز بدنش درست میشود.
من میخواهم این یک جوری اینها وضعیت روانپزشکی در حال حاضر به نظر من اینجوری نشاندهنده اصالت آن جهانی که ما در آن واقعاً داریم زندگی میکنیم، اصالت معنا نسبت به چیزهای تغییرات جسمانی.
این اثبات چیز نیست، اثبات ریاضی نیست ولی یک چیزه، یک شواهدیه که به نظر من خیلی قابل توجیه نیست اگر کسی معتقد باشه که همه معانی در اثر یک چیزهای شیمیایی دارند به وجود میآیند و ما اصلاً یک تجربههای چیز نداریم، تجربههای تجربههای مستقل از مثلاً همین تغییرات شیمیایی نداریم.
در ما احساسمون نسبت به خودمان بیشتر اونایه که در واقع از آن چیزهایی که از آن بالا میآید و به نظر میآید که درمانهای مثلاً روانپزشکی هم از آنجا چیز میشن، در واقع به طور کامل میشود یک آدم را درمان کرد. مشکلات را نمیشود به طور شیمیایی از بین برد.
و الان ما تو دورهای زندگی میکنیم که ببین یکی از اتفاقهایی که در به اصطلاح با پیشرفت علم افتاد، این بود که اصولاً مردم از معنی کردن چیز خیلی چیزها دست برداشتن. در حالی که در دوران پیش از اینکه علم پیشرفت بکنه، مردم به طور کاملاً عادی همهچیز را معنی میکردند.
مثلاً اگر یک نفر مریض میشد، یک مرض جسمانی هم میگرفت، احساس میکرد که مثلاً شاید کار بدی کرده که دچار این بیماری شده. الان شما از یک پزشک بپرسید که این آدم چرا مرد؟ خیلی راحت بهتان توضیح میدهد که خب یک ویروسی وارد بدنش شد و این مرد. یک توضیح کاملاً بیولوژیک که یک جوری درست هم هست دیگر.
ویروس وارد بدنش شده، آن ویروس ما میدانیم که چگونه در بدن کار میکند و چگونه باعث مرگ میشود. همین بیماری را ۵۰۰ سال قبل طرف مثلاً به یک چیزی در درون خودش یک چیزی معنیدار ربط میداد.
مدتها این نوع تفسیرها از پزشکی کنار گذاشته شد. یعنی اصولاً شما الان هم بروید پیش پزشکها، اصولاً اپروچ پزشکی مدرن این است که یک چیزهایی، چیزهای شیمیایی و بیولوژیک وجود داره، اینها در واقع باعث بیماریها میشوند.
معنی ندارند بیماریها. درست؟ در حالی که قدیم همانطوری که بیماریهای روانی معنیدار بودن، بیماریهای جسمانی را هم مردم معنیدار فرض میکردند. خب حالا این اپروچ جدیدتر که تو مثلاً دو دهه اخیر، سه دهه اخیر به وجود آمده و کاملاً مد شده، این دیگر واقعاً اینجوری هم نگاه نمیکند.
در واقع بیش از توجه پزشکها الان به این جلب شده که بیش از اینکه این ویروسه از کجا آمده و چه کار کرده، مشکل تو سیستم دفاعی خود بدن آدمه. آن ویروسه همیشه بوده ولی کاری نمیکرده. مثلاً الان همه پزشکها این را میدانند که ریه ما پر از انواع باکتریهایی که ممکن است در صورت اینکه رشد بکنند کشنده هم باشند ولی نمیکنند.
وقتی این اتفاق میافتد که شما به دلایلی سیستم دفاعی بدنتون، سیستم ایمنیتون تضعیف میشود. وقتی تضعیف میشه، ممکن است آن ویروسه از بیرون هم نیومده، همونجا بوده. یک جوری بلاک شده بود و حالا رشد میکند. و سیستم دفاعی بدن حالا چگونه ضعیف و قوی میشه، توسط حالتهای روانی به شدت حساسه.
آدمها وقتی دیپرس میشن، مثلاً سیستم دفاعی بدنشون ضعیف میشه، سرماخوردگی پیش میآد، خیلی بیماریهای دیگر پیش میآید. من میخواهم بگویم یعنی پزشکی مدرن تو دو سه دهه اخیر یک راه کاملاً علمی را حالا برای ما باز کرده که ما الان کاملاً میتوانیم بگوییم که خیلی از بیماریها به وضوح معنیدارن.
حداقل به این بستگی دارد که شما چه وارد چه استیت روانی میشید، آن تأثیر میگذارد روی وضعیت دفاعی بدنتون و آن باعث میشود که یک عوامل خارجی روی بدنتون تأثیر بذارن و شما مریض بشوید. بنابراین الان من میتوانم از این حرف بزنم که تو که مریض شدی، شاید کار بدی کردی که مریض شدی.
دچار یک حالت روانی بدی شدی که روی سیستم یک بخشی از سیستم دفاعی بدنتو تضعیف کرده و باعث شده که مریض بشی. درست؟ میشود الان از این حرفها زد.
کمکم من میخواهم بگویم که یکی از عواملی که باعث شد که ما از خیلی نه فقط از دین، از خیلی چیزهای معنوی فاصله بگیریم، این رشد سریع دانش جدید بود که اصولاً علم جدید همراه با این است که چیزها را معنی نکنید.
خیلی سرد به اصطلاح به دنیا نگاه کنید. فرمول بنویسیم بگوییم اینکه اینجوری میشه، این میخورد به این، اینجوری میشود. اینکه این کل این حادثه معنی دارد یا نداره، اصلاً در ساینس بحث میشود و مخالفتی هم نمیشود. اصولاً ساینس کاری به این چیزها ندارد که این اتفاقهایی که میافتد معنیدارن یا ندارند.
اصولاً کاری که دارد میکند یک جور توصیف کاملاً سرد حوادثی که تو دنیا اتفاق میافتد و تا حد ممکن ریاضی. برای اینکه معطوف به این است که یک جوری پیشبینی بکند آینده را. نمیخواد ببیند کند ماجراها مثلاً چیست. آیا از عالم معنا مثلاً اینجا اشاره چیزی هست یا نه.
اینکه بنابراین من میخواهم بگویم که یک یک دورهای که علم خیلی ما به اصطلاح مطالعات علمی کردیم و یاد گرفتیم که دنیا را اینجوری نگاه کنیم، اصلاً از ذهن خیلی آدمها پاک شده که حوادثی که تو زندگیشون اتفاق میافته، اینها میتوانند به یک رفتارهای شخصی، به حالتهای روانیشون ربط داشته باشند و معنیدار باشند. در حالی که قدیم، قبل از اینکه علم جدید پیشرفت بکنه، فکر کنم همه آدمها زندگی خودشان را اینجوری نگاه میکردند.
بگذار من سوالتو بگو تا من ادامه بدهم. اصلاً بگویم که همان عالم معنایی که میگید، میشود واقعاً تغییرش داد به اینکه مربوط به این اینترکانکشنهایی که در مغز و اینها و مشاوره، خب آنها درست میگویند که در واقع بالا پایین بشود اینها و فرایندها را به هم بخوره اینها.
منتها کلاً تلقیهای ما، کلاً تصویری که از اینها در ذهنمون داریم میتواند در واقع یک جوری تلقی شکل بگیرد که ساختار درون مغز ما معلومتر بشود. مثلاً از اینکه یک سری سیناپسها بالا پایین میشه، حالا این کلاً ارتباطات قطع شده، وصل شده، یک رویه تصویری ساخته شده.
و مشاوره هم معناش این است که ما این تصویر را دست بدهیم. یعنی میتواند باز کماکان همهچیز عالم معنا حتی در همان مغز در واقع معنی بشود.
خب، من هر وقت تقدم و تأخر اینکه ما هر چیزی که میفهمیم به ساختار مغزمون ربط داره، ببین اینکه من از پایین به بالا در واقع میتوانم دستکاری بکنم یا از بالا به پایین. از اولش چگونه این اتفاق میافته؟
به نظر میآید که هرچه که بالاتر، یعنی به معنیها نزدیکتره، یک جوری تقدم دارد نسبت به هر چیزی که تو سطحهای پایینتر وجود دارد. و همینو میخواهم بگویم. اینکه ما یک جوری در لولهای بالاتر تقدم میبینیم. از پایین به، چون واقعاً دیدگاههای ساینتیفیک مثلاً یک جوری ماتریالیستی، یک جوری همهچیز را از پایین به بالا میبینند.
یعنی اتفاقها انگار در مادیترین قسمتها میافته، بعد اینها یک جوری منتقل ببینید من میخواهم بگویم که یک جوری چیز دیگر آن سر و کار داشتن با آن بخشهای معنادارتر، این که آن معنیها چه جوری تو این مغز جا میگیرن، خب آن هم به هر حال، نه، این جوری میگیرند دیگر.
یک جوری، مثلاً من جلسه قبل مدام از این کلمه train شدن استفاده کردم و هیچ توضیحی هم ندادم، هیچکس هم نپرسید چرا اینقدر از این کلمه train استفاده میکنی. به دلیل اینکه من خب تصورم این است که اینها یک سری neural networkان و دارند train میشوند.
یعنی یک جورهایی این اصطلاح موجود در بحثهای مربوط به neural network، یک مغز ما، یک مجموعهای از یک شبکه عصبی خیلی خیلی پیچیده است و در اثر یک اتفاقهایی که میافته، ما کمکم این چیزهایی را داریم آنجا یاد میگیریم. که این معنایش مثلاً اینه، یک چیزهایی اختصاص میدهیم.
کلاً من چیزی را نمیخواهم اثبات بکنم که مثلاً من بگویم که یک چیزی، چیزی که دارم سعی میکنم توضیح بدهم این است که معنیها یک جوری بیشتر در واقع از بالا به پایین یک چیزهایی منعکس میشود در جسم، نه اینکه یک اتفاق، بگذارید من یک چیزی یادم افتاد از یک یکی از دوستام در یکی از دانشگاهها، حالا اسم نمیبرم، میگفت که آن موقعی که بمباران میشد، آژیر قرمز میکشیدن، یک خانم دکتری بود در دانشکده پزشکی فکر میکنم، که این به شدت چیز بود، یعنی وقتی که این اتفاق میافتاد، آژیر را که میشنید به طور خیلی چیز، رفلکس عصبی داشت.
شروع میکرد به لرزیدن و اشک ریختن و دست خودش هم نبود. بعد میگفت که برای اینکه توجیه کنه، میگفت همینجوری که یک آژیر میکشید، میگفت که اصلاً من وقتی این صدا را میشنوم، تند تند حرف میزد. وقتی من این صدا را میشنوم، آدرنالین ترشح میشه، بعد آدرنالین که ترشح میشه، فلان میشه، اشکم درمیاد و فلان و اینها.
همینجوری تند تند حرف میزد، ولی خب ما به همه اینها میگوییم ترسیدن دیگه، حالا دیگه، میخوای بگی آدرنالین ترشح میشود. یک جوری به نظر میآید که رفتن تو آن بیس اینکه چه اتفاقهایی تو جسم دارد میافته، معنی را از بین نمیبره. ما یک جوری در واقع توی، همونطور که ما تو آن عالم معنا زندگی میکنیم، ما اینها را کار نداریم، آدرنالین دارد ترشح میشود یا نه.
تو الان یک حالتی داری ما اسمش را میذاریم ترس. مثل اینکه از یک چیزهایی تو کف وجود داره، یک خورده بیای بالاتر، ما اینجا یک نقطهای داریم، به این میگوییم ترسیدن. اینکه حالا این تحقق مثلاً فرض کنید جسمانیاش به چه صورته، این خیلی مهم نیست. و اینکه این تحققهای جسمانی از یک جهاتی به نظر میآید که خیلی اصالت ندارند.
یعنی مثلاً فرض کنید درد کشیدن در بدن ما به یک طریق عصبی خاصی چیز شده، به اصطلاح تجسم پیدا کرده. مثلاً فرض کنید یک مجموعهای از سلولهای نوع فلان آتیش میگیرند در مغز، ما احساس درد میکنیم. خب؟ ولی در کرم خاکی اینجوری نیست. آن هم به یک معنای حیوانات مختلف هم درد را ما در موردشون میبینیم. این یک معنای مشترکیه که جورهای مختلف تحقق پیدا کرده.
میخواهم بگویم در هرچه به حالتهای روانی بیشتر دقت بکنید، یک جوری انگار یک یک معنایی وجود داره، این معنا یک جوری اینجا چیز میشه، تحقق پیدا میکند در مغز، بعداً در جسم یک آثاری دارد و ما اصولاً، من همه حرفم اینه، ما میتوانیم واقعاً زندگی کنیم و همه این چیزهایی که مربوط به عالم جسم هست را فراموش بکنیم و در همان عالم معنای خودمان زندگی بکنیم.
کاری نداشته باشیم که این همینجوری قبلاً کار نداشتم. اینکه ما واقعاً ما خودمان را در آن معانی احساس میکنیم، نه در عالم جسمانی. اگر دقت بکنیم، تا چیزی ببینیم و برای ما معنی نداشته باشه، انگار با ما تماس پیدا نمیکند.
این اصلاً نه اثبات چیزیه، نه رد کردن چیزیه، فقط تأکید روی این است که ما انگار یک جای دیگهای هستیم. در تعبیرهای یک لول بالاتری. یعنی ما کاری نداریم آدرنالین داره، الان من هرچه که اینجا میزنم خنده داره، یکی بگوید من آدرنالین دارم ترشح میکنم، این میخورد به اون، اینجوری میشه، اشکم درمیاد. خب اینها اصلاً برای ما خیلی مهم نیست.
ما در یک کلمه، یک خورده بالاتر، یک لولی داریم به این میگیم، به همه این چیزهایی که داری میگی، ما میگوییم ترسیدن. یک حیوونم میترسه و هیچکدوم از این اتفاقها ممکن است به این شکل در آن نیفته. خب؟ ترسیدن یک معناییایه در عالم وجود داره، مستقل از اینکه چه جوری پیادهسازی شده باشه، خودش وجود دارد.
من این را درک میکنم و این ما دوست داریم، مثلاً اینجوری بگم، ما دوست داریم اینجوری در این لول به دنیا نگاه کنیم، نه در لول خیلی. وقتی به آن لول خیلی پایین احتیاج داریم که میخواهیم کار تکنولوژیک بکنیم، میخواهیم روی دنیا مثلاً عالم اجسام تأثیر بذاریم، لازم است که مطالعات را تو سطح پایینتر بیاریم وگرنه ما خودمان را آن پایین احساس نمیکنیم.
اگر میکنیم داریم اشتباه میکنیم. ما تو همان معانی واقعاً داریم زندگی میکنیم. من یک مثالی در این جلسهای که در دانشگاه تهران بود زدم، فکر میکنم بد نیست برای اینکه این رابطه بین تفسیر علمی با تفسیر معنایی، تفسیر دینی و عرفانی را با یک مثال نشان بدهم.
شما فرض کنید، چون به این چیزی که میخواهم بعداً هم بگویم ربط داره، بد نیست که این را در واقع بشنوید همینجا.
تمثیل سینما و باغ ملکوت
فرض کنید که ما در یک سالن سینما نشستیم و داریم یک فیلمی روی پرده میبینیم. این فیلم در مورد مثلاً یک ماجرایی مثلاً یک فیلم معروفی مثالی که آنجا زدم یک فیلم معروف کرهای هست به اسم چرا بودیدار ما به سمت شرق رفت. خب؟
من که این را دارم نگاه میکنم، فیلم تمام میشود و یک نفر از من سوال میکنه، من از یک نفر سوال میکنم با کنجکاوی به عنوان این نکته اساسی که تو این فیلم بود که خب خلاصه چه نتیجهای چه میشود گفت؟ چرا بودیدار ما به سمت شرق رفت؟ حالا این آدم به طور کاملاً ساینتیفیک (scientific) برای شما توضیح میدهد.
میرود به شما آپارات را نشان میده، فیلم را نشان میدهد که این از مثلاً ۱۷۰ قطعه فیلم بهتان نشان میدهد که تو همهشان بودیدار ما هست و کمکم فریم فریم دارد به سمت راست تصویر میرود. بعد به شما طرز کار آپارات را یاد میدهد که آپارات چگونه کار میکنه، این فریمها افتاده آنجا و به این دلیل بوده که بودیدار ما به سمت شرق رفته.
این تمام این توضیحات کاملاً درست است و یک جوری کاملاً هم بیمعناست، یعنی ربطی به سوالی که شما پرسیدین ندارد. شما منظورتون این نیست که این چگونه در آنجا من این را دیدم و تحقق پیدا کرد. چرا بودیدار ما به سمت، یعنی واقعاً فقط میگویم این چرا رفت به سمت شرق؟ این چرا به سمت غرب نرفت؟
خب آن مثلاً باز میتواند جواب بهتان بده که شما فریمها را نگاه کن، اگر میخواست به سمت غرب بره، باید از سمت چپ خارج میشد، چون آنجا مثلاً به سمت شمال بود.
شما از آدمهای ساین، ساینس همیشه توضیحاتش تو این لولِ که کی این اتفاقها چگونه تحقق پیدا کردن، ولی ما نسبت به دنیا یک سطح معنیدار بودن هم میتوانیم در واقع قائل باشیم و دین و عرفان با این سطح از اول کار داشته و هنوزم کار دارد.
من باز یک مثالی که آنجا زدم وقتی یک مادری میپرسه که بچه من چرا منگول شد، شما نمیتوانید جواب بدهید که آها خب وقتی که باردار بودی یک ویروسی آمد از آنجا رفت تو و خب بعد این هم مثلاً آن قسمتهای ژنتیک یک مشکلات ژنتیک پیدا کرد و منگول شد. این باز این سوال تو ذهنت هست که چرا منگول شد؟
یعنی من چه اشتباهی تو زندگیم کرده بودم؟ چرا داستان زندگی من اینجور تلخ شده؟ اینکه ما این تفاوت بین نگاه کردن به دنیا به عنوان یک ماشینه که ساینس اصولاً متافور اصلی، استعاره اصلی ساینس ماشینه، دنیا به مثابه ماشین که خب این یک اینجوری میشود نگاه کرد و وقتی اینجوری نگاه میکنید میشود ماشین ساخت.
میتوانید یاد بگیرید که این ماشینه، چیزی که ما بهش میگوییم ماشین، طرز کارش چهجوریه، بعد مثلاً فرض کنید یک آدم میتواند بعد کار آپارات را یاد بگیره، برود آن فیلم را یک جوری نشان بده که بودیدار ما به سمت غرب.
آها میشود دخالت کنه، وقتی یاد گرفت که چگونه این فیلم دارد نمایش داده میشه، میشود در آن دخالت کند. شما میتوانید با بودیدار ما را بفرستید به سمت غرب، به طرف هم بگویید بیا، خیالت راحت شد دیگر به سمت شرق نرفت، مثلاً من فرستادمش به غرب.
این یک لولِ که خب به یک دردی میخوره، تکنولوژی میشود از در آن درآورد و یک لول دیگر این است که ما در واقع از متاف متافور اثر هنری استفاده میکنیم، یعنی دنیا را من دارم نگاه میکنم، یک آدم عارف، یک آدمی که دین داره، دنیا را نگاه میکند به عنوان انگار که یک فیلم کارگردانی شده را دارد میبیند. زندگیش معنیداره. من میتوانم در مورد داستان زندگی خودم بپرسم که من چرا اینجور مثلاً بدبخت شدم؟ حتماً یک کار بدی کرده بودم.
جهان نه فقط جهان انسانی، جهان طبیعت هم مثل یک فیلم کارگردانی شده است که من همانطوری که من میتوانم بپرسم که در فلان صحنه فیلم چرا ماه را نشان داد، چرا آن اتفاق در شب افتاد در روز نیفتاد، من میتوانم بپرسم که اصلاً در مورد این طبیعت سوال کنم که چرا به معنای نه چرای ساینتیفیک، به معنای دینی، به معنای عرفانی، چرا شب ماه تو آسمون درمیاد؟
معنایش چیه؟ نماد چیه؟ مثلاً چرا خداوند دنیا را اینجوری خلق کرده که خورشید که میرود پایین ماه درمیاد؟ ماه یک جوری برای ما معنی دارد و اینها همان اینها آن معنیهایی هستند که در رویاهام ظاهر میشوند دیگه، یعنی چه بخوای چه نخوای، چه این تفسیرها را قبول داشته باشی، شب که میخوابید دنیا را اینجوری نگاه میکنید.
این ماه که تو خوابتون میآید معنی داره، معنایش این نیست که مثلاً قوه جاذبه در مثلاً خوابتون این را آورده اونجا، اینجوری نمیتوانید توصیف بکنید. همهچیز در ما چه بخواهیم چه نخوایم در عالم معنا زندگی میکنیم و دنیا را معنادار میبینیم.
فقط ساینس ما را عادت داده از سن شش سالگی به زور ما را عادت دادن که دنیا را یک جور دیگهای نگاه کنیم. دنبال معنی نباشیم. بگوییم همهچیز دارد مثلاً به صورت ماشینی و تصادفی اتفاق میافتد. من چیزی را ثابت نکردم ولی یک چیزی را فکر میکنم.
من به نظر من این خیلی خیلی مهم است که شما همونجور به طور کلاسیک وقتی دارید دینی به خودتان نگاه میکنید، همان احساسی که در واقع در ادبیات ما هست، در متون عرفانی هست، اینکه یک موقع مثل اینکه یک روح کاملاً مجرد هستید که یک جایی اینستال شده مثلاً موقتاً اینجا قرار گرفتید.
این شعر خیلی معروف منسوب به مولوی که میگوید مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک. چند روزی قفس ساختن از بدنم این واقعاً دارد به چه اشاره میکنه؟ باغ ملکوت اینکه تو آن هرم بعد از عالم اجسام که بالاتر میرفتن معتقد به عالم مثال بودن به ملکوت معتقد بودن.
اینکه انسان این دارد دقیقاً همینو میگوید که انسان ساکن در ملکوت واقعاً ولی انگار حبسش کردن یک جوری بستنش به این عالم پایین و انسان اگر واقعاً این درک درستی داشته باشه از هستی خودش این را مثل یک بندی نگاه میکند اینکه چرا به عالم پایینتر از اونجایی که هست به زور مربوطه و اینکه با مردن یک جوری میتواند از تو این قفس و اینکه تعبیر باغ ملکوت هم خیلی خیلی خوب است.
به خاطر همین که در واقع در این داستان قرآن هم وقتی از حضور آدم در قبل از این متوجه عالم اجسام بشود حرف از بودن تو یک باغه. و من فکر کنم واقعاً مولوی نزدیک شده به اینکه برگرده دوباره در آن باغ.
که این شعرو دارد اینجوری اگر واقعاً این احساس خیلی واقعی باشه دارد برمیگردد به همان باغ ملکوتی که در آن بوده. من فقط خواستم توضیح بدهم که در واقع دیدی که نسبت به خودمان داریم میتواند کاملاً چیز باشه غیر از این باشه که هرچه که هست مثلاً این سلسله مراتب قائل شدن و اینکه ما یک جایی انگار بالاتر از این سطح پایین اجسام قرار داریم.
ببینید من این در متون دینی همیشه همینجوری برخورد میشود. خب من میخواهم یک چیزی را توضیح دادم دفعه قبل میخواهم حالا یک خورده هم دفعه قبل هم داشتم میگفتم این را بعداً یک خورده اصلاح میکنم یعنی یک خورده دقیقترش میکنم. میخواهم یک لول میخواهم این توضیحی که دفعه قبل دادم دقیقتر بکنم.
اینکه یک داستان مانندی تعریف کردم سعی کردم بگویم که اتفاقی که برای آدم افتاد چه بود. اینکه مثل آدمی که انگار مثل این موجودی که مثلاً یک کودکی که به شدت مشغوله به چیزهای لذتبخشی بود مثلاً تو یک باغی قرار مثل آدمی که از اولی که به دنیا آمده مثلاً این مثال خوبی است با همین مثال فیلمی که زدم.
شما فرض کنید از اولی که به دنیا اومدید در سالن تاریکی هستید و پرده سینما را دارید میبینید و اینقدر هم مثلاً فیلم مهیجه که هیچوقت اصلاً متوجه این نشدید که اصلاً خودتان چیاید اینجا کجاست این چیست یک مثلاً یک چیز خیلی خیلی جالب و لذتبخشی که لحظه به لحظه هم دارد بهتر میشود دارد نمایش داده میشود شما هم غرقه در تماشای این هستید. درست؟
و حالا یک لحظه فرض کنید که این به یک دلیلی این نمایش که متوقف میشود و این یک دفعه نگاه میکند میبیند در یک جای سالن مانندیایه که اصلاً برایش آشنا نیست یک آپاراتی اونجاست اصلاً این فیلم بوده کلاً یک دفعه ذهنیاش خودش را در یک ماجراهایی در واقع میدیده داشته یک چیزی را تماشا میکرده که همهچیز و معنیهاش خوب بوده و خیلی فیلم قشنگی بوده و مثلاً داشته لذت میبرده و یک دفعه این توقف باعث میشود که متوجه یک چیزهای دیگهای بشود چیزهای واقعی که تا حالا بهش توجه نمیکرده و اینها را دیگر اصلاً نمیفهمه.
من تأکیدم روی این است که آن فیلم را مثلاً خیلی خوب داشته تماشا میکرده هر لحظه هم تغییر میکرده میتواند دیگر نمیفهمه الان آپارات چیست اصلاً این سالن کجاست من کیام یک وضع اینجوری که وارد انگار یک دفعه وارد یک دنیایی از مجهولات شده.
یعنی دفعه قبل به یک نحوی گفتم میخواهم باز یک خورده چیزش کنم یعنی ملموسترش بکنم بگویم که این اتفاقی که در اثر نزدیک شدن به شجره افتاد چیست.
لباس، سوءات، و هبوط معنایی
چه جوری در واقع یک خورده دقیقترش بکنم این لحظهای که این اتفاق میافتد یعنی چه. اینکه لباسهاشون را اصلاً کلمه لباس گولزنندهست برای اینکه ما لباس را به معنای همین چیزی که بهش میگوییم لباس در زبان فارسی به کار میبریم. در قرآن کلمه غمیص برای لباس به طور اختصاصی هست ولی کلمه لباس به معنای پوشش به کار میرود.
لزوماً در قرآن خیلی میتوانید راحت مثلاً مواردی پیدا بکنید که اصلاً این چیز ربطی به لباس ندارد. یک جوری فقط به معنای پوششه یک خورده مفهوم انتزاعیتری از لباسی که ما میگوییم. من کلمه پوشش را فکر کنم به کار یک پوششی وجود داشت که باعث میشد اینها به اجسام خودشان توجه نکنن این پوشش از بین رفت. یک حائلی وجود داشت انگار بین آگاهی اینها و اجسامشون.
خب بگذارید من میخواهم سعی بکنم توضیح بدهم که یک خورده دقیقتر که این اتفاقی که اینجا افتاد چیست باز میخواهم از این عبارت غریزه جنسی استفاده بکنم یک چیزی که قبلاً در واقع در موردش به اندازه کافی بحث کردم فکر میکنم اینجا میشود ازش استفاده کرد.
بگذارید من یک خورده سعی کنم بگویم که توصیف کنم که این اتفاقی که برای آدم افتاد و مثلاً تو مقدمات خود این داستان هم به نوعی ذکر شده چیست.
ببینید آدم چیزی که یاد گرفت اسماء الهی بود. اولین اسم میگوییم یک موجودیه اسماء الهی را خداوند بهش تعلیم داد و به نظر میرسد نکته اصلی ماجرا این است که آدم در وضعیتی بود که همه چیزهایی که میدید برایش قابل به اصطلاح ارجاع به اسماء الهی بود.
یعنی آن حالتی که به اصطلاح غرق در توحید بودن. یعنی من الان فرض کن در شرایطی هستم همه چیزهایی که به من میرسد مثلاً این دیدگاهی که به اصطلاح عرفا نهایتاً بهش میرسن، میشود دنیا را اینجوری نگاه کرد.
همه دنیا را خداوند خلق کرده و دارد حکومت مطلقاً هم دارد حکومت میکند. بنابراین اگر من میوهای از درخت میخورم، لازم نیست که اصلاً به میوه و درخت توجه بکنم. من به این چیزهای جسمانی توجه نمیکنم. این میوه که به بدن من وارد میشه، مثل اینکه یک نعمت الهی به من رسیده.
این واسطه را یک خورده بهش توجه نکنید، یعنی چیزهای جسمانیاش توجه نکنید، حالا فرض کنید که واقعاً آدم در یک عالم جسمانی زندگی میکرده، همه اینها را میشود توجه نکرد دیگه، لزومی ندارد بهش توجه بکنیم. نهایتاً چیه؟ خدا من میتوانم بگویم خداوند به من یک میوه داد. خداوند من را مثلاً سیر کرد.
خداوند به من یک نعمتی داد. اینجوری یعنی میتوانم همه چیز و این نعمتی که خداوند داد، این در واقع ظهور اسم رحمانه. یک حالت دیگهای اگر بهم دست میده، من میگویم که این ظهور مثلاً اسم رحیم بودن خداونده یا این حالتی که الان به من دست داده، این به اصطلاح ظهور جلال الهیه، ها؟
میتوانم خودمو اینجوری، یعنی اگر یک خورده این واسطهها را بگذارم کنار و به حالتهای خودم که مثلاً یک جوری از قبل باهاش آشنا شدم، خودمو در حضور خداوند میبینم و اسامی خداوند دارد هی تجلی میکند. اینکه اینها با چه واسطههایی این تجلیها به من میرسد را میتوانم یک خورده در واقع بگذارم کنار دیگر.
در شرایطی هستم که میدانم که این باغ را خداوند خلق کرده، من را خداوند خلق کرده، هرچه که من دارم از این باغ میخورم، همه را انگار خداوند مستقیماً دارد در اختیار من میگذارد و الی آخر.
بنابراین همه حالتهای من که تجلی در واقع اسماء الهیه، اینها مثل اینکه من در دنیایی قرار گرفتم، اسمهایی را بلدم و هرچه هم که میبینم خارج از آن چیزهایی که بلدم نیست.
بنابراین مطلقاً خودمو در محضر خداوند و اسم تجلی اسماء الهی احساس میکنم و اصلاً آدم متوجه اینکه چیزی به غیر از خدا وجود داره، من چیام، اینجا چیه، اصلاً این تمایزها را انگار درک نمیکند.
سعی کردم دفعه قبل این را توصیف بکنم حالا یک جوری که این چیزی است که کاملاً قابل تصوره و ما در کودکی خودمان یک چنین حالتی داشتیم، از نظر روانشناسی، کودک وقتی به دنیا میآد، اصلاً چیزی تمایزی بین خودش، مادرش و بقیه جهان نمیبینه.
یک چیز را دارد در واقع، آن چیزی که لکان در روانشناسیاش عنوان غیر بزرگ را برایش میذاره، این بعداً تو مثلاً غیر بزرگ که میگویند تو فارسی مینویسه غیر. دیگر حالا مرتب چیزه، لکان یک ویژگیهایی دارد نوشتارش که خیلی چیز است.
این غیرها، بعد مثلاً بعد از یک مدتی غیر کوچک را احساس میکند کودک که آن را دیگر میشود غیر. جاهای کتابهایی که در مورد روانشناسی لکان بخونید، چیزهای عجیب و غریبی اینجوری زیاد در آن میبینید. وسطش را باز کنید میبینید مثلاً فرض کنید نوشته نفس. روش خط میکشن. این فرق میکند مثلاً با نفسی که روش خط نکشیده باشند.
یک عالمه در کتابهای لکان یک عالم چیز وجود داره، یک عالم واژهها وجود دارد که روش خط زدن. آدم اولین باری که باز میکند فکر میکند این کتاب اشکالات چاپی دارد ولی خب این کار، یک نفر یک تز نوشته که لاکانی هم نیست، در واقع تز اصلاً در مورد زبانه و عنوان تز هست لنگویج، بعد روش خط کشیده.
یک اشاره به اینکه خیلی انگار به لکان علاقهمنده، خلاصه دارد به این لنگویجش خط خورده نگاه میکند. خلاصه ما در این من میخواهم بگویم این حالتی که من دارم توصیف میکنم که آدم به نظر میآید اینجوری بود، هم با متن سازگاره، هم اینکه انگار تنها چیزی که بهش آموزش دادن اسماء الهیه و خودش را در میان اسماء الهی میبینه، همین که با توضیحهایی که من میدهم فکر میکنم واضح است که چنین حالتی میتواند وجود داشته باشه، ما هم تو کودکیمون هم یک چنین تجربهای داشتیم.
خب حالا چه اتفاقی برایش میافته؟ من میخواهم یک خورده دقیقتر اینجا را نگاه، خب با اسلوموشن نگاه کنیم، وقتی که از این شجره میخورد چه اتفاقی برایش میافته؟
اینکه با موقعیتی مواجه میشه، مثل همان حالتی که یک دفعه آپارات متوقف میشود. اینکه این نعمتها متوقف میشوند و آدم با این موقعیت، با این چیزهایی مواجه میشود که دیگر معنی اینها را نمیدونه. نمیتواند این چیزی را که الان دارد میبیند را تحلیل بکند که چه ربطی به اسماء الهی که بلدن دارد. نکته همین است دیگه، این اتصال قطع میشود.
قبلاً هر چیزی که میدید میتونست اینها را بگوید که خب این، این چیزی که من دارم میبینم، این معنایش این است و این هم خب آن تجلی آن اسم الهیه که قبلاً هم بلدم، پس چیز مشکلی پیش نمیآید. اگر حالا یک چیزی را من میدهند که اصلاً من هیچ ایدهای ندارم که اینها چیان. مثل اینکه با یک چیزی مواجه شدم که این غیر خداست.
به لااقل من نمیدانم که این چگونه به خداوند ربط دارد. من میخواهم بگویم دقیقاً اتفاقی که به نظر میآید اینجا افتاده این است. با اجسام خودشان مواجه شدن و به عالم اجسام نگاه کردن و تحلیل نمیتوانند بکنند که این عالم اجسام، این تمایزها، اینها چگونه دوباره قابل جمعبندیه به اینکه، به آن حالت وحدتی که احساس میکنند.
مثل اینکه یک دفعه از یک عالمی که در آن با خداوند تنها بودن و حتی خودشان را احساس نمیکردن، وارد یک عالمی پر از تمایزات غیرقابل تحلیل شدن. خب؟ بلد نیست. آدم نمیدونه که این جسم، چیزهایی که دارد میبینه، این چیزهای جدید که قبلاً بهشان اینها بودن و بهشان توجه نمیکرد، اینها چگونه ربط دارند به آن اسمهایی که بلده، اینها چه ارتباطی به خداوند دارند.
من میخواهم از این واژه غریزه جنسی استفاده بکنم. ببینید اول آنجوری در واقع تصور، من دفعه قبل نهایتاً سعیام کردم که حرف از سیگنال و ترین شدن و اینها دارم واقعاً یک جوری سر، یک یک جور عرفان مثلاً، توضیحات عرفانی، فیزیولوژیک و نوروساینتیست، مثلاً اینجوری برخورد کردم و من همچنان میخواهم از این واژههای سیگنال و این چیزها استفاده بکنم، اشکال نداره، خوب است.
چون به نظرم میآید ما هم مثل یک سری سیگنال میگیریم و میدهیم و یک چیزن دیگر به هر حال یک مجموعه تحولات شیمیایی هم تو بدنمون اتفاق میافتد که همهچیز خلاصه به همینا ربط دارد. خب، ببینید، ببینید اول غریزه، غریزه جنسی وجود نداره، یک چیز موهومیه.
ببینید آن چیزی که وجود داره، یک چیزی به اسم حالا غریزه تولید مثل یا غریزه عشق اسمش را بگذارید. فرق، یک آدمی را در نظر بگیرید که عاشق شده.
اولاً سیگنالهایی که دریافت میکنه، احساس عشق از اعضای جنسی ممکن است شروع بشه، به قول هندیها به چاکراهای بالاتر بدن برسه، مثلاً یک احساسهایی در شکم، سینه، قلب، سر و با تمام بدن، یک انسان انگار با تمام بدن خودش عشق را احساس میکنه، مخصوصاً بیشتر احساسش در سینه و قلبشه.
اینجور احساسهای عاشقانه معمولاً چیز نیست دیگه، یک جور به سطوح خیلی پایین فقط ربط نداره، بیشتر این احساسی که طرف میکند تو قلبش، یک احساس شور و شعفی که مثلاً در قسمتهای خود بالاتر بدنشه احساس میکند.
خب، من یک آدم سالمی را تصور بکنید که احساس عشق میکند و تنها چیزی و این سالم بودن به این معنا که همان در واقع جنبش غریزه تولید مثله دیگر. این شروع این است که میل دارد که با یک نفر انگار ازدواج بکنه، خانواده تشکیل بده، غریزه اسمش را بگذاریم غریزه خانواده، آن هم اسم خوبی است.
خانواده تشکیل بده، بچهدار بشوند و این کل این چیزی است که اینجا دارد به اتفاق میافتد. پس من یک سیگنالهایی دارم از داخل بدنم دریافت میکنم که اسمش را میذارم مثلاً یک حالتهای عاشقانهای را دارم تجربه میکنم، خب؟
من به عنوان یک آدمی که مثلاً فرض کنید اگر دارم هنوز در بهشت زندگی میکنم و هنوز تمایز هیچی را با هیچی نفهمیدم، خیلی خوب میتوانم تحلیل بکنم که اینجا چه اتفاقی دارد میافتد.
یعنی ربطش بدهم به خداوند. این من میگویم که یک خورده نه با یک اسم، با چند تا اسم خداوند میتوانم اینجا معنی این معنی احساس خودم را بیان بکنم. یعنی چیزی که میتوانم ببینم این است که خدا اینکه ربالعالمین که ودوده، به همهچیز را دوست داره، اراده خلقت یک موجود جدید را کرده.
این حسی که من الان دارم، این نشانه این است که خداوند میخواهد یک کودکی را به این دنیا بیاورد. به من یک احساسی نسبت به یک موجودی داده که اگر دنبال این ادامه پیدا بکنه، این منجر به این میشود که خلقتی صورت میگیرد. این یک اتفاقیه که در طبیعت دارد میافتد و من تحلیلشو بلدم. احساس عاشقانه یعنی این.
خداوند مثلاً اینجا تجلی کرده، یک مهری ایجاد کرده و نتیجهاش هم به این نتیجه هم قرار است برسد. این معنی دارد. یعنی یک آدم عارفی که در حالت وحدت دارد زندگی میکنه، میتواند بگوید که من یک تجلیای از اسمای الهی را دارم در خودم میبینم و معنیشم میفهمم.
چرا این احساسها بهم دست داده؟ اینها کاملاً با بقیه چیزهایی که در مورد این دنیا میدانم سازگاره و همهچیز خیلی خوبه، خب؟ حالا من یک مثال خیلی چیز میخواهم بزنم، یک مثال نقطه مقابلشو تصور بکنید، حالا یک حالتی که اصلاً ربطی به عشق و این چیزها ندارد.
فرض کنید که این یک مثالیه از کتاب لقاءالله آقای سید جمالالدین ملکی تبریزی از استادهای عرفان مثلاً دو سه نسل قبله که یک داستانی را تعریف میکنه، از خودش نیست، یک داستان معروفیه از یک آدمی که در زمان پیغمبر میگویند توبه کرده. یک مردی را تصور بکنید که کفندزده.
رفته کفن بدزده، اتفاقاً شاید دختر جوانی را دست میگیرد این کفنشو میدزده و با این دختر آمیزش میکند. حالا شما این را بیاید تحلیل بکنید این وضعیت را ربط بدیدش به اصل. این یک احساس چیزی هم بهش دست میدهد یک لذتی اینجا برده. این لذتی که برده را یک جوری برگردونید به اسماء الهی ببینیم چه میشود.
میتوانید تحلیلی دارید که این حالتی که به این آدم دست داد نسبت به این جسد یک زن و بعد باهاش آمیزش کرد این الان شما بلدید فکر هم بکنید میتوانید بگویید یک جوری به اسماء الهی برگردونید؟
درست است همه چیزهایی که در دنیا اتفاق میفته خلاصه قابل تحلیل هستند ولی ما بلدیم یک چنین موقعیت عجیب و غریب و قهرمانانهای را برگردونیم به اینکه و خودمان را در حالت توحید نگه داریم یا نه سقوط میکنیم.
یعنی اگر تا اگر یک آدم من میخواهم بگویم دارم توصیف میکنم که گناه چه ربطی به سقوط کردن به عالم اجسام داره؟ چه ربطی به این دارد که من از حالت توحید خارج بشم؟
من وارد یک احساسی شدم یک سیگنالهایی دارم دریافت میکنم که اینها به هیچ وجه طبیعی نیستند و برای من قابل درک نیست که اینها چه ربطی با معانی که تا حالا درک میکردم با اسماء الهی دارد. بنابراین نمیتوانم خودمو در حالت توحید نگه دارم.
اینکه بعد من دارم این را سعی میکنم تو آن اسلو موشن بگویم که تو آن حالتی که انسان به آن شجره نزدیک میشود و چیگیرو که نباید بخوره میخورد مثل اینکه یک سیگنالی را دارد دریافت میکند این حس دیگر جزو حسهایی نیست که این بتواند ربطش بده به چیزهایی که تا حالا بلد بود و به خداوند ارتباط میداد.
این دیگر نه این احساسی که به این مثلاً فرض کنید این کفن دزد که در حال دزدی مثلاً یک چنین چیزی که عمل شنیعی انجام داده حسهایی که دارد دیگر نه ربطی به رحمانیت خدا دارد نه ربطی نمیدانم به خلاق نه مسئله خلقت اینجا مطرحه.
هیچی نیست دیگر این یک چیزی است مثل یک سیگنال بیخودی اضافه مثل یک نویزیه که وارد بدن این آدم شده و قابل تحلیل نیست.
این احساسها قابل برگردوندن به اسماء الهی برای این آدم تو این شرایط نیست. بنابراین از آن حالت درمیاد دیگر. این اتفاقیه که برای آدم افتاد. کاری کرد که نباید میکرد. بنابراین با یک چیزهای جدیدی مواجه شد که توجه کردن به اینها برایش قابل تحلیل نبود. بنابراین نمیتواند دیگر خودش را تو آن عالم بالا نگه دارد.
یعنی احساس اینکه من یک جای دیگهای هستم مثل من دفعه قبل که این را میخواستم توضیح بدهم صرفاً تاکید کردم روی متوقف شدن آن جریان مثلاً انگار آن فیلم آن نعمتی که این طرف در آن غرقه و اینکه وقتی که این نعمتها غرق میشود به چیزهایی که تا حالا توجه نمیکند توجه میکند. ولی صرفاً این نیست. با چیزی مواجه میشود که معنیشو نمیدونه.
در واقع همه این چیزهایی که دارد میبیند به یک معنایی شاید قبلاً هم میدیده. ولی معنیدار بودن و قابل تحلیل بودن و میتونست صرفنظر بکند از این واسطههایی که اینجا وجود دارند. ولی وقتی که یک چیزی را شما نتونید تحلیل بکنید دیگر تو همان سطح اول میمونید دیگر. تبدیل میشود به یک چیز بیمعنا. بنابراین تنها چیزی که دارید میبینید همان جسمانیتشه.
یک اتفاق جسمانی جلوی شما افتاده. نمیدانم چقدر تونستم معنی را که میخواستم بگویم برسونم. من دارم سعی میکنم توضیح بدهم که چه ارتباطی هست بین گناه کردن و سقوط به عالم اجسام. انشاءالله میگویید که این هم درست است. بله.
یا حداقل اینکه ما اصلاً ممکن است ما نتونیم بفهمیم. ولی خب معنیشو دارد. بله. بله. یعنی چیزی خارج از معانی توحیدی در عالم وجود ندارد. و ما اومدیم هبوط کردیم به کره زمین و اینجا زندگی بکنیم و همینها را یاد بگیریم.
برگشتن به آن حالت، برگشتن به بهشت معنایش این است که شما یک جوری در عین حالی که در همین عالم اجسام دارید زندگی میکنید معنی همه چیز را میفهمید و همه چیز یک یک عارفی که به حالت به اصطلاح عرفانی به طور ثابت میرسد این است که انگار تحلیل همه چیز را بلده.
ولی اینکه حالا من یک چیز دارد دیگر اینکه تحلیل همه چیز را بلده تحلیل همه چیزهایی که برایش پیش میآید را بلده. از یک چیزهایی که تحلیلش سخته یا قابل فهم برای ما نیست پرهیز میکند تا در عالمی زندگی بکند که همه سیگنالها برایش آشنا باشه. مثل اینکه گناه نمیکند از یک کار یک کارهایی را نمیکند تا دچار این چنین حالتهایی نشود. که قابل تحلیل نیستند.
ممکن است اصلاً حالتهایی وجود داشته باشه برای هیچ موجودی برای هیچ انسانی قابل تحلیل نباشد. نتونه مستقیماً ربطش بده به خدا. ولی ما میدانیم که همه چیز ارتباط دارد. ما یک محدودیتهایی از نظر شناختی ممکن است داشته باشیم. خب.
من میخواهم باز در مورد این غریزه جنسی به عنوان یک واژهای که من چند بار تا حالا روش تاکید کردم و هی ازش میخواهم استفاده هم بکنم که در واقع به چیزی اشاره نمیکند یا یک واژهایه که من حالا با حالت اغراق میگویم که اصلاً وجود ندارد چنین چیزی که این چگونه به وجود میاد؟ چگونه من این واژه را میبینم؟ من میخواهم یک خورده حالا به واژه توجه کنم.
یک خورده به واژه ها توجه بکنید حالا ربط پیدا میکند به همه چیزهایی که تو این داستان میگذره. من بگذار یک خورده پاک کنم که من بدون اینکه پاک کنم من میخواهم باز یک هرمی بکشم و اینها را بهتان نشان بدهم.
فرض بکنید که من میخواهم بگویم آن هرمی که ما در واقع در آن هستیم اتفاقی که برای ما میفته این است دیگر ما در یک عالم اجسام زندگی میکنیم یک اتفاق هایی میفته اینها را لول به لول هی تفسیر میکنیم تا یک جوری تبدیل به معانی بشوند.
یک آدمی که در اینجا دارد ما اصولا داریم این بالاها زندگی میکنیم ولی خودمان این پایین احساس میکنیم برای اینکه خیلی چیزهایی که این پایین میبینیم را اصلا نمیفهمیم چه هستند.
هرچقدر کمتر بفهمید که این معانی چه هستن، این حداقلش ما یاد میگیریم که از این عالم این پترن خیلی ساده این سیگنال های تفسیر نشده همه مون در بچگی یاد میگیریم که اینقدر یکپارچه است. ما اینها را به صورت بعد دار یک خورده مثلا باز زبان اینها را حداقل آدم میتواند جدا کنه، یک چیزهایی را ببیند.
ولی اتفاق هایی که برای ما میفته، مخصوصا من اشاره ام به حالت های درونی، من در پی قبل بکنم چیزی که بیشترین تاکید را روش کردم این است که تا یک چیزی برای ما درونی نشود اصلا با ما ارتباط ندارد. ما عالم را اول میبریم در درون خودمان بعدا درکش میکنیم. حتی میبریم تو زبان و درکش میکنیم.
خب حالا یک آدم یک کسی که کاملا آدم مثل موجوداتی مثل پیامبران این بالا هستند و در توحید کامل دارند زندگی میکنن، چیزی که بلدن این است که هر چیزی که تو عالم اجسام میبینند در حدی تفسیر میتوانند بکنن، همه اتفاق هایی که برایشان میفته، حالت هایی که تجربه میکنند برایشان هیچ فرقی با اینکه دارند اسماء الهی را میبینند ندارد.
اگر عاشق میشوند تجلی یک اسماء خداوند را دارند میبینن، اگر احساس عشق میکنن، اگر احساس گرسنگی هم میکنند همین است. دارند یک چیزی میبینند که در واقع به خداوند مربوط میشود. همه حالت های طبیعی که برایشان اتفاق میفته در واقع همش یک جوری قابل تحلیله به اینکه انگار دارند تنهایی با خداوند زندگی میکنند.
تنهایی هم نه، برای اینکه خودشان هم دیگر لزوما لازم نیست که بهش اشاره بشود. دیگر در کل عالم را بلدن. نه اینکه نمیدونن که وجود دارند یا عالم وجود داره، همه چیز را میدانند ولی میتوانند همه چیز را تفسیر بکنند و ارتباط همه چیزهایی که میبینند و حس میکنند را با آن مبدا هستی مثلا اینجوری درک کنند.
این اتفاق چگونه میفته؟ با من میخواهم بگویم این تفسیرها، این چیزهایی که ما میبینیم تبدیل انگار به واژه ها میشوند. و یک تبدیل به تفسیر میشوند. من اولین کاری که میکنم بعد از آن لول های خیلی پایین تفسیر کردن مثلا چیزی که میبینم یا میشنوم اینها را یک جوری تبدیل به یک عبارت عبارت های زبانی انگار دارم میکنم برای اینکه بفهمم.
شما از یک نفر بپرسید در چه موقعیتی قرار داری میتواند با زبان برای شما یک چیزی را بیان بکند. بنابراین این چیزهایی که اینجا وجود دارد که برای احساساتی که شما دارید تجربه میکنید چه واژه هایی داره؟ این واژه ها ساختار درستی دارند یا ندارن؟
من همه تاکیدم میخواهم روی این تاکید کنم که هیچ راهی وجود ندارد برای اینکه شما تفسیر درستی از جهان ارائه بدهید طوری که همه چیز تبدیل به اسماء الهی بشود مگر اینکه از کانال یک سری واژه های درست بگذره. واژه هایی که یک جوری خوب چیده شدن. من میخواهم بگویم من الان اگر یک سیگنالی در درون خودم احساس میکنم اسم این را میذارم عشق خب؟
و بعد میتوانم تحلیلش بکنم برای اینکه اسم درستی دارم برای این سیگنالی که دریافت کردم. سیگنال حالت خودمو درست نامگذاری کردم و میدانم که این نهایتا قرار است به مثلا به خانواده و مثلا کودک و به خلقت و چیز بشود به اصطلاح چون درست دارم به ماجرا نگاه میکنم ارتباطشو با خداوند میفهمم. ولی حالا بیاید آن احساس را اسمش را بگذارید لذت جنسی.
یک چیز خیلی جسمانی. دیگر ارتباطشو با آدم بالا نمیفهمید. دقت میکنید؟ ببینید من مثالی که میخواهم چیزی که میخواهم بگویم این است. شما مثلا فرض کنید یک چیزی در نظر بگیرید مثل عشق. من در پی قبل یک مثالی اینجوری برایتان زدم. مثل اینکه این عشق مثل یک درختی که یک سری شاخه ها دارد.
یک سری شاخه هایی که مثلا در آن فرض کنید یک مجموعه از احساسات دیگر. اینها در آن احساسات مثلا شهوانی هست. در آن یک شاخه هایی دارد که در آن مثلا فرض کنید حس برای مردها حس ساپورت کردن طرف مقابل هست، میل به پدر شدن هست، تشکیل خانواده هست و خیلی چیزهای دیگر. یک یک حسیه که در آن چی؟ حس های دیگر هم وجود دارد.
من مثل اینکه من یک ساختاری دارم این کلمه عشق ولی یک واژه های دیگر ای هم ازش منجر میشود. یک واژه های دیگر ای هستند از در آن از در واقع اینها پایین ترن. واژه عشق را از روش میسازم، از روی واژه عشق به یک چیزهایی بالاتر میرسم تا اینکه برسم به یک جایی که مستقیما میشود تبدیل میشود به تجلی اسماء الهی.
که من چیزی که اینجا وایسادم بلدم واقعاً، اسماء الهی را همه را بلدم. همهشو به من یاد دادن. بنابراین چیزی تو این عالم نیست که برای من پیش بیاید و اصولاً قابل تحلیل به این اسماء نباشد. نمیدانم میفهمید منظور از اینکه این کلمهها مهمان چیه؟
من اگر از حرف از غریزه جنسی بزنم، غریزه جنسی قابل تحلیل به بالا نیست. قابل معنیدار کردن نیست، برای اینکه واژه غلط است. مثل اینکه به یه، مثل اینکه یک جور، یک چیزی اینجوری در نظر بگیرید. یک شکلی، یک چیز نامنظم. من این را نمیتوانم ساختار اینکه این چگونه به آن بالا میرسد را درک بکنم.
ولی اگر واژههای درست داشته باشن، درست به دنیا نگاه بکنن، با این کلماتی که در واقع میبینن، خیلی راحت، اگر کلمهها درست باشن، شناخت من درسته، ارتباط همهچیز را با هم دیگر میفهمم و یک جوری این هرم را انگار دارم میبینم. خب؟ غریزه جنسی چهجوریه؟ نگاه کردن به این شاخه است.
مثلاً به عنوان یک درخت، درخت مثبته. یک چنین چیزی وجود ندارد. خب؟ خیلی به یک دارند تند تند میگویند. ولی اشکال نداره، میگویم. چایی بلدم، نمیتوانم چیزتر بگویم واقعاً، به نظر فکر میکنم. من توضیح من این است که این زندگی کردن در زبان، اینکه ما در زبان زندگی میکنیم، یک واقعیت مطلقه.
من برای اینکه دنیایی را که میبینم تفسیر بکنم و موقعیت خودم را بفهمم و شناخت پیدا کنم، هیچ چارهای ندارم که از واژهها استفاده بکنم. واژهها واژههای پیک داریم، واژههای بد داریم، واژههایی که به چیزهایی اشاره میکنند داریم، واژههایی که به چیزهایی که اشاره نمیکنند داریم. محسن، این الان یاد هیچ آیهای نمیافتم. میگوید آیهای تو قرآن هست، به نظر من مطلقاً دارد همین حرف را میزند.
میگوید مثل کلمه طیبه. میگوید کلمه پاک، مثل یک درخته. ریشهاش تو این زمینه و شاخههاش تو آسمانان و هر چندگاهی هم به خوبی میوه میدهد. و مثل کلمه خبیثه، کلمه ناپاک، مثل یک شجره خبیثه است. مثل درخت ناپاکه. که اجتثت من فوق الارض. میگوید از یک جایی بالای زمین رشد کرده. ما لها من قرار.
اصلاً قرار هم نمیگیره. حکمی آرامشی ندارد. این اشاره به همین نیست که واژههای پاک، واژههایی که خوبان، واژههایی که درستان، این مثل واژههایی تو قرآن میآید. اینها چیزهایی هستند که ریشه دارن، شاخه دارند. درست دارید به ما به این واژههای درست دارید نگاه میکنید. این به یک شناخت درستی دارد منجر میشود. اینجوری نگاه کنید، همهچیز را خوب میبینید.
اگر با کلمات طیب نگاه کنید، همهچیز را خوب میبینید. اگر کلمههای چرند و پرند به کار ببرید، شاخه را به جای درخت بگیرید، نمیدونم، برگ را بگیرید به جای ریشه، وارونه نگاه کنید، ما ذهنمون توانایی این را دارد که واژههای چرند و پرند بسازه. از واژههایی استفاده بکنیم که این واژهها به چیزی اشاره نمیکنند. درست؟
اینکه اینجا در واقع برای تحلیل، رفتن از نگاه کردن به عالم اجسام به بالا، ما احتیاج به کلمههای درست داریم. نگاه درست، باید دنیا را درست افراز کنیم.
مقولهبندی زبان و راه بازگشت
این فرق بین غریزه جنسی، این واژه غریزه جنسی با مثلاً فرض کنید غریزه خانواده یا عشق، فرق بین چیه؟ بین نحوه به اصطلاح کاتگورایز کردن دنیاست. چگونه مقولهبندی داریم میکنیم؟
مثلاً یک درختی از غریزهها در نظر میگیرند که یک شاخهاش جنسیه، یک شاخهاش فلان. من این مثال را میزنم برای درخت، گفتم درخت شهوات را خداوند دارد توصیف میکنه، یک شاخهاش خبالنساء، یک شاخهاش خبال قناطیر المقنطره، خبال مثلاً طلا و جواهر.
شما یعنی به شهوات که نگاه میکنید به عنوان یک واژه درست، شاخههایی که میبینید در کنار همدیگر اینجوری مقولهبندی شدن. این هست، یک چیزهای دیگر هست. در حالی که وقتی به غریزه از غریزه جنسی صحبت میکنید، شما کنارش نه حرفی از غریزه دوست داشتن طلا و نقره میزنید، نه یک چیز دیگر.
یک جوری تبدیل میشود به یک چیز، در واقع انگار به یک درختی دارید اشاره میکنید که اصلاً وجود ندارد. یک شاخهایه، یک درخت دیگهایه. شما اشتباهی گرفتید. وقتی اینجوری نگاه میکنید به دنیا، هیچ نمیتونید، تحلیلهاتون درست نمیشود. این پایین را نمیتوانید به بالا وصل کنید. من نگرانم حالا سوال.
من منظورم این است که ما به جای اینکه لغت را نگاه داشته باشیم، پایینمیز و بالایمیز داریم. خب؟ ولی خود میز در واقعیت که خصوصیت زندگی ما، خود این میز را مثلاً، آره، حالا داری یک مثالی میزنی که اصلاً مهم نیست. مفاهیم انتزاعی مهمان. ما برای اینکه این پایینها را چگونه اسمگذاری بکنیم، خیلی اهمیت ندارد. عالم اجسام را چقدر مثلاً تضریف میکنید یا نه.
ولی آن هرچقدر که ما در واقع ذهنیتمون اینجوری است که از یک چیزهای کل عالم اجسام، نامهای خیلی ساده شروع بعد هی واژههای کلیتر میسازیم. و اینها آن هرم را داریم میسازیم تو ذهن خودمان. چه بخوای چه نخوای هر زبانی این کار را میکند. هی مفاهیم را انتزاعیتر میکنیم تا اینکه یک جوری یک چیز هرم مانند ساخته میشود.
وقتی مفاهیم را غلط میسازی ارتباطشون به قطع میشود. یعنی شما نمیتوانید مثلاً با یک چیزهای عجیب و غریبی مثلاً غریزه جنسی یک آجر این شکلی بعد روش چیزی سوار بکنید با پایین و بالا بگویید ارتباطش چیه، شاخههاش کدومان. این دقیقاً این آیه به نظر من دقیقاً دارد به همین اشاره میکند که کلمه دو جور کلمه داریم.
کلمههای طیب داریم که مثل یک درختیان که ریشهاش تو زمینه، شاخههاش تو آسمونه و میوه میدهد. شما میتوانید از میوهاش هم استفاده بکنید در حالی که میوهاش علمه دیگه، ها؟ دانشه. من کلی دچار وجد و سرور میشم وقتی که مثلاً یک چیزهایی را خوب میفهمم که ای این مثل این است آن. و علم چگونه میآد؟
یک دفعه یک چیزهایی با هم دیگر ربط پیدا میکنه، این معلوم میشود که این اِ آن هم مثل اینه، شاخه این بوده، چه میوه خوشمزهایه، این را میخوام، مزهاش را میخواهم.
و اینکه کلمههای بد وجود دارن، کلمههای خبیث که الان در دنیا پر از کلمههای خبیثه اصلاً. همهاش تقریباً با در واقع در مفاهیم خبیثیان که همهشان همین شاخههاییان که بیخودی الکی مثلاً بهشان ریشه دادیم و الی آخر.
نمیدانم تونستم توصیف بکنم که چه ارتباطی بین زبان و این ماجرایی که ما باید، راهی که باید طی بکنیم که دوباره برگردیم به همان حالت مثلاً وحدت وجود دارد یا نه. تحلیل عالم اجسام، این نامهای اجسام را که میذاریم، این هرمی که تو ذهن ما ساخته میشه، احتیاج به مصالح درست است.
مشکلی که من قبلاً در مورد شرک گفتم که اِ جوری که حضرت یوسف توصیف میکند شرک نامگذاریهای چیزهایی، نامگذاریهایی که به چیزی اشاره نمیکند. که من به یک چیزی دارم اشاره میکنم به اسم غریزه جنسی، چنین چیزی وجود ندارد در دنیا.
این واژه واژه درستی نیست. گوش کن. من گناه را چگونه ارتباط دادم؟ من گناه را به این ارتباط دادم که چگونه ما از آن بالا میافتیم پایین. ها؟
من میخواهم بگویم که این یک ذره چیزش کردی. مثلاً گفتی آدم وقتی گناه میکنه، خب؟ ولی تو این جایی که ما هستیم و داریم نمایشها را تو این سطح پایین، خب؟ اگر یک نفر دیگر هم گناه بکند و در لحظه نباشد شما بیاد، این اتفاق میافتد. یعنی وقتی که گناه آن فرد نداره، مثلاً ممکن است یک نفر دیگر هم گناه بکند و نتونه توجیه بکند.
نه. نه. نه. نه. یعنی من حالت درونی من وقتی که خودم گناه را کردم، سیگنالهای واقعی از بدن خودم دارم دریافت میکنم. این فرق میکند با اینکه من گناه را در بیرون ببینم. من گناه را در بیرون میبینم، میگویم این گناهه دیگر. این «هذا من عمل الشیطان» تمام شد. میتوانم را آن برگردم.
ولی اگر خودم گناه کرده باشم، برای من تبعات دارد. ببین من میتوانم یک چیز داشته باشم، یک تحلیل کلی داشته باشم از اینکه گناه، همین چیزی که من الان دارم توصیف میکنم، یک تحلیل کلی مثلاً در مورد معصیت. قبلاً یک چیزی گفتم دیگر. معصیت یک چیزی است درست است. ببین من گرفتار گناه دیگری نمیشم.
گناه آن آدم در درون من مشکل ایجاد نمیکند. من اگر فرض کنید یک گناه چیز مرتکب بشم، یک آدمی را بکشم، در درون من یک تغییرات و تحولاتی ایجاد میشود. شب خوابشو میبینم، مثلاً در نفوذ میکند در درون من. من واقعاً من یک چنین کاری کردم. این سیگنالها را من فرستادم. دست من بود که بالا رفت، من زدم این آدم را کشتم.
بنابراین اینها یک بازتابی در درون من دارد که دیدن اینکه یک نفر دارد یک نفر دیگر را میکشه مطلقاً اینجوری نیست. این یک چیز مربوط به ویژنه. من دارم این سیگنالهای بصری دریافت میکنم. اینها نه قدرتی دارن، نه من به راحتی میتوانم اینها را فراموش بکنم. ببین مسئله تحلیل علمی فقط نیست.
من رسیدن به جایی که شما خودتان را در محضر خداوند فقط احساس بکنید، یعنی اینکه همه حسهایی که بهتان دست میده، اینها واقعاً در شما تجلی خداوند باشه. نه، من دارم میگویم پدیدههایی دارند خارج از چیز به وجود میآیند که این پدیدهها را شما نمیتوانید توجیه بکنید. اینها را نمیتوانید.
نه، من هم من میخواهم بگویم اصلاً این چیزی که شما فرمودید، من نمیگویم که مسئله فقط علمی بودن، من ممکن است یک آدم گناهکار ممکن است توجیه علمی همه پدیدهها را به خداوند داشته باشه، ولی در عالم اجسام ساکن باشه.
اینجوری نیست که من بفهمم که این، من میتوانم یک استدلال کلی، یک آدم فیلسوفی هستم، یک استدلال کاملاً کلی بیارم که هرچه که در این عالم اتفاق میافته، نتیجه مثلاً خدا، چیز خداونده.
خب، حالا عارف شدم. من همینجایی که بودم هستم. فقط به طور ذهنی فهمیدم که از نظر علمی چه گناه ببینم. یعنی به عنوان نظارهگر میتوانم همه چیز را بفهمم. ولی الان من حسم چیه؟ کجا هستم؟ سیگنالهایی که از درون من میآد، این حسهایی که در من ایجاد میشود را چگونه به خداوند ربط میدم؟
میتوانم الان بگویم که من در تحت کدام از تجلیات اصلاً کدام اسماء الهی قرار گرفتن وقتی این حالت به من دست داد یا نه؟ اصلاً مسئله علمی نیست، مسئله یک چیز خیلی واقعیتر از علمیه. حس کردن ارتباط علمی با، ببین علم یک چیز خیلی چیزی است دیگه، خیلی سطح پایینتریه.
من بفهمم واژههای خوب کدومن و الان من همه به همه شما دارم میگویم که واژه غریزه جنسی وجود نداره، اصلاً یک چیزی مثل غریزه عشق یا خانواده باید بگید، ولی این تحقق پیدا میکند در شما. یعنی شما دیگر از این به بعد مثلاً چون این را فهمیدید، دیگر احساسات آن یک دفعه فقط عاشقانه میشه، نه.
شما اصلاً یک ممکن است دچار یک اختلال واقعی فیزیولوژیک، یعنی سیگنالهایی که دریافت میکنید، سیگنالهای سراسری از هر مثلاً قلب و مثلاً بدنتون عادت کرده، سیگنالهای فقط فرض کنید از یک قسمتهای خاص بدنتون به عنوان مستقلاً بیاید. این یک مشکل واقعیه که آدم آدمیزاد پیدا میکند.
چون این کسی که گناه میکنه، وضعیت سیگنالهای هماهنگیهای درون بدنش از دست رفته. بنابراین آدم مواجهه با یک چیزی به اسم غریزه جنسی شده. یک چیزی که واقعاً وجود ندارد ولی این نه، بذارید، من نمیدانم واقعاً این قسمت چیز من بحث روش ندارم، من ندارم که وقتی ما از این لول سطح پایین که گوش میکند به این قضیه، خب؟
بخواهیم برویم بالا و آن سطح را تعریف کنیم، باید یک جوری این حس اینکه این چیزها را بتوانیم توجیه بکنیم، خب؟ و اینکه این تمام اینها یک جوری به بهرهمندی دچار را باید داشته باشیم. توجیه علمی نیست. توجیه علمی. بگذار من میخواهم این را بگویم.
الان فرض کنید من خیلی خوب توضیح دادم، همه این را فهمیدن. به علمیه نمیتونیم، ببینید شما یک سیگنالهایی به هر حال این سیگنالهایی که در اینها دریافت میکنید، در کنارش یک سیگنالهایی هم از بیرونش، بیرون دارید دریافت میکنید. قبول دارم، آن سیگنالهای درونی واقعیترن، من باهاشون بهتر میتوانم ارتباط برقرار کنم و فلان.
ولی نکتهاش این است که این به هر حال این سیگنالهای بیرونی هم وجود دارن، ولی واقعاً تبدیل میشوند به تو گمان به یک سیگنالهای درونی. یعنی من بیرون یک چیزی را میبینم، بعد میآم تحلیلش میکنم، اصلاً میشود یک چیزی درونی در من.
مثلاً یک اتفاق خیلی خوبی را میبینم، و آن اتفاق ما فوق میآم شما را تحلیل میکنم و بعدش میخواهم آن را به یک سیگنال درونی تبدیلش کنم. چیزهایی که از بیرون میبینی، نیاز نیاز دارم به توجیه علمی که بلدی.
چون میتونی گناه را در توجیه، من دارم میگویم اصلاً ممکن است من هیچ توجیه علمی نداشته باشم که چرا این زحمت میدم، خیلی خوش آمده آن تصویر. من میتوانم ببخشم.
من میتونم، غریزه، من بگذارید اینجوری براتون، بگذارید یک خورده بیشتر در مورد غریزه جنسی توضیح بدهم. غریزه جنسی کلمهایه که کلمه خبیثیه که در نتیجه گناه به وجود میآید. مثلاً اصولاً در نتیجه زنا. ارتباط جنسی خارج از خانواده.
وقتی یک نفر به خودش حق میدهد که صرفاً به دلایل سیگنالهای خیلی سطح پایینی که دریافت کرده این کار را انجام بده، رابطه جنسی برقرار کنه، در آن حس ساپورت، یعنی درخت را واقعاً اینجوری که با این شاخهاش سروکار دارد دیگر.
یعنی یک عملی انجام داده که سیگنالهایی در آن دریافت کرده، لذتی برده که ربطی هم، این چیزهایی که در عمل جنسی خارج از خانواده اتفاق میافته، نه در آن ساپورت هست، نه در آن کودکی هست، نه هیچی، هیچ حس حس پدری، هیچ کدام اینها نیست.
بنابراین این درخت را مثل اینکه واقعاً شاخهاش را بریده، دارد این با این شاخه کار میکند. خب؟ یک چیزی است که از بالای ارض روییده، خب؟ من بعد اینکه یک آدمی دچار گناه میشه، حالا دیگر یک مشکلی پیدا میکند واقعاً.
حالا فردا اگر تا حالا اینجوری بود که وقتی که معصوم بود، فقط و فقط ممکن بود نسبت به یک زن احساس عشق پیدا بکنه، حالا میتواند احساس جنسی خالص پیدا کند. یعنی میتواند یک زنی را ببیند و تنها چیزی که به نظرش میرسد این است که این را به عنوان یک به اصطلاح سکس آبجکت بهش نگاه کند.
الان رسماً به زنا میگویند سکس آبجکت دیگه، زنا هم بدشون نمیآید واقعاً، ولی خیلی برام همیشه عجیبه که رسماً به زنا میگویند سکس آبجکت و خیلی به نظرم توهینآمیزه، ولی بعضی از زنا به خودشان هم به خودشان میگویند سکس آبجکت، مثلاً مدونا رسماً اسمش سکس آبجکته، هیچکدوم هم ندارد از نظر خودش. میفهمید منظورم چیه؟
ببینید، من الان دچار در اثر معصیت دچار یک چیز شدم، دچار یک مشکل واقعی شدم. من الان در با جهان خارج را که مشاهده میکنم، سیگنالهایی دریافت میکنم که اینها هماهنگی خودشان را از دست دادن و اینها قابل تحلیل نیستند به اسماء الهی. بنابراین ممکن است من الان بفهمم که خب چون گناه کردم اینجوریه، ولی حسها را دیگر ندارم.
یعنی من خودمو نمیتوانم در حالی که این سیگنالها دارد به من میرسد در محضر خداوند احساس بکنم. برای خاطر اینکه اینها منحل نمیشن. علمش را دارم، میدانم که الان این با یک چنین چیزی مواجهام. میخواهم بهش درد میخورد. حسها را ندارم، یعنی اینها چیز نمیشن.
بگذار من یک آیه دیگر بخوانم که متوجه بشوید که این کلمهها، میگوید که این کلمهها به سمت خداوند میروند. کلمههای خوب. صعود میکنند. میگوید الیه یصعد الکلم الطیب. به اصطلاح کلمههای طیب به سمت خداوند میروند. والعمل والعمل الصالح یرفعه. ولی صالحی که اینها را بالا میبرد. این را نمیتواند این بالا نمیره.
حالا شما میخوای علمشم داشته باشی که اصلاً علت اینکه بالا نمیره این است که این شکلیه خب حالا بالا نمیره دیگر حالا شما علم داری که چرا بالا نمیره ولی آن حالت بهت دست نمیدهد. آ پیغمبر اینجوری است که همه چیزهایی که در عالم اجسام میبیند اینها به معانیای تبدیل میشوند که مستقیماً ربط پیدا میکنند به خداوند.
این عین ببین عین دیدنه. به همان معنیای که من الان دیگر عادت کردم و نمیتوانم شما را سهبعدی ببینم نبینم یعنی اصلاً فراموش کردم که اینجا پترنی وجود دارد که بعداً من یاد گرفتم اصلاً یادم نیست که کی یاد گرفتم و چگونه یاد گرفتم که شما را سهبعدی ببینم، تمایز قائل بشوم یا در تفسیرها زندگی بکنم.
پیغمبر اینجوری دارد زندگی میکند یعنی وقتی که اتفاقهایی برایش میافتد چیزهایی را میبیند این اصلاً منحله در این است که دارد با مقابل خداوند زندگی میکند. فکر نمیکند. میفهمی؟ من خودش میرود بالا. این کلمهها خودشان میروند بالا. این آیه میگوید که آیه خیلی خوبی است. خیلی آیه مبحوتکنندهایه به نظر برای من مبحوتکنندهست.
اینکه این کلمههای طیب میگوید اینها به سمت خداوند بالا میروند. عمل صالحی که اینها را بالا میبرد. شما نمیتوانید گناه بکنید بعداً این کلمههای مثلاً برود به سمت آسمان. کلمههاتون به هم میریزه. شما در آیه سیگنال منفی هیچ تأثیری یعنی به نظر شما ندارن؟ یعنی چه ندارن؟
یعنی که آدمی که در این لول دارد زندگی میکند وقتی تو دنیای اجسام درست است که من منفی دریافت میکنم خب تأثیری نمیتواند منفی به من بده. خب آن سیگنالی که من دارم دریافت میکنم یک چیزی از ویژن دارم دریافت میکنم. من مثلاً فرض کن صحنه فرض کن گناه یک آدم را که دارد مثلاً کفندزده که دارد گناه میکند این صحنه را میبینم.
خب من که از درون خودم یک کلمهی غیر این را من میتوانم تحلیل کنم به یک سری کلمات طیب و اینها بروند به سمت خداوند. چون یک چیزی در حد ویژنه. این غیر این است که من در درونم خودم سیگنالهای ناهماهنگ دریافت بکنم. چیز ناهماهنگ نیست. من یاد میگیرم که در جهان خارج معصیت را چگونه به خداوند در واقع تحلیلش کنم.
اینجا یک چیزی بوده. حالا باز دارید چیز میشوید. مثل آن حالتهایی که وارد جودال این مثال چیست مثلاً. حالا برگ از درخت میافتد چگونه با قوانین نیوتن دارد میافتد. خب بفرمایید. اشکال ندارد. چون ما که آن مثالها تو ذهنمون نیست. حرفهاشم که گوش نمیدیم که بفهمیم مثالها چیست. بنابراین به نظر ما هیچ اشکالی ندارد. مشکل خودشه. نمیدانم ادامه بدهم. نمیخواهم یک خورده چیز کنم.
بیشتر وارد میتوانید خصوصی به من بگویید من شاید بتوانم. اصلاً من نمیدانم با برگ افتادن برگ درخت با قوانین نیوتن چگونه توصیف کنم. ولی میدانم که طبق مثلاً هیرودند دارد قوانین نیوتن میافتد. من نمیتوانم این قواعد کلی که دارم میگمو حالا شما یک مثال خاص بزنید من اصلاً این را توجیه بکنم که این کلمات خوبش چیست. چگونه این را میشود تحلیلش کرد.
بگذارید من بحثمو ادامه بدهم. شاید حالا مشکل شما هم انشاءالله حل شد. نشد هم مهم نیست. ببینید من میخواهم بگویم که حالا گناه چه کار میکنه؟ گناه تعادل در واقع درونی شما را به هم میزند. مثلاً این غریزه جنسی به نظر من اصلاً چرا غریزه جنسی به عنوان یک واژهی بدیهی در دنیا به وجود اومده؟
برای اینکه مردم در واقع صبر نمیکنند که عاشق بشوند بعداً خانواده تشکیل بدن. کارهای دیگهای میکنند. حالا قدیما از آن موقعی که غریزه جنسی پابلیک شد یعنی هر آدمی که هر وقتی در دنیا مرتکب زنا شده باشه غریزه جنسی را در خودش حس کرد. خب این یک مرحلهست. ولی وارد غریزه جنسی به عنوان یک واژه وارد فرهنگ عمومی نشده. برای اینکه اکثریت نداشتن این آدمها.
آن لحظهای که همه آدمها این کار را شدن کموبیش و یا لااقل آن آدمهایی که این کار را میکردند فرهنگساز شدن. الان الحمدلله همه مردم فرهنگسازن برای اینکه همه میتوانند کتاب بنویسن یا رسانه با یک رسانه ارتباط برقرار کنند. این واژه را ساختن و وارد جهان چیز شد.
فرهنگ جهانی شد و چون همه به یک نوعی دارند خلاف قاعده رفتار میکنند حالا مسئله فقط یک جوری عجیب و غریبتر از مسائل مثلاً شبیه باز به یک معنایی نمیدانم حالا چگونه بگویم. مسئله فقط ارتباط جنسی خارج از خانواده نیست.
مثلاً پورنوگرافی. این چیزی که الان در دنیای شیوع وحشتناکی پیدا کرده پورنوگرافی هم همینجوریه دیگر. شما مثلاً یک سیگنالی دارید دریافت میکنید وقتی که لذت میبرید از یک تصویر پورنو که اصلاً این قبلاً در عالم وجود نداشت.
چون آدمهای شهوتران قدیمی هم یک چنین سیگنال عجیب و غریبی نمیگرفتن. بگذارید من پورنوگرافی را برایتان توصیف بکنم که شبیه چیزی یعنی اگر قبلاً کسی یک چنین سیگنالهای خالصی دریافت کرده باشه. خالص که میگویند ببینید حتی مشاهده کردن بدن یعنی مثلاً فرض کنید یک جنس مخالف این فرق دارد با پورنوگرافی نگاه لذتی که یک نفر از یک تصویر پورنو میبرد.
برای اینکه آن مثلاً فرض کنید اگر شما در مقابل یک نفر باشید برهنه باشید، طرف برهنه باشه، حداقل زندهست. بعد شما احساس اینکه بهش نگاه کنید، اصلاً احساس شرم هم دارید. یعنی حداقل یک سیگنالهای لذت جنسی ممکن است به وجود بیاد، به اضافه شرم و یک سری چیزهای دیگر. یک جوری یک حس حضور وجود دارد اینجا.
ولی سیگنالی که از پورنوگرافی میآید یک جور خلوص چیزی دارد دیگر. دیگر نه شرم، شرم، مثل اگر قدیمها کسی یک چنین سیگنالهایی دریافت کرده، نگاه کردن به بدن یک زن مرده. میتونی یک چنین سیگنالهای شبیه پورنوگرافی ایجاد کرده باشی. چون عکس مردهست دیگر. تصویر فیلمی که شما دارید نگاه میکنید حیات ندارد.
شما میتوانید مثلاً به یک تصویر پورنو زل بزنید بدون اینکه کوچکترین احساس شرمی، کسی آنجا حضور ندارد. در حضور یک چیز مرده هست. فیلم هم همینجور، مهم نیست که اینها تکون بخورن، حرکت کردنشون مهم نیست. روح ندارند. بنابراین احساس شرمی به وجود نمیآید. بنابراین یک جور یک لذت جنسی خالص جدید که قدیم اصلاً وجود نداشته.
این را میخواهید تحلیل بکنید، این از روی یک کلمهای ساخته بشود که بعداً منحل بشود در اسماء الهی. نمیتوانید این کار را بکنید. یعنی همهچیز کمکم دارد روشن میشود. اینکه ببینید من یک یک مقالهای را بار دیدم.
تصاویر، گناه، و واژهسازی
واقعاً به نظر من این مقاله به یک نکتهای اشاره میکرد. نخوندم مقاله رو، فقط فهمیدم که موضوع مقاله چیست. درباره شیوع تصاویر زنان مرده در فیلمها بود. مخصوصاً تو سینمای آمریکا. اینکه چرا اینقدر در سینمای دنیا تصویر زن برهنه مرده زیاده. خب؟ بعد حالا من نمیدانم چیز داده بود دیگر که اصلاً چقدر زیاده. من نمیدانم واقعاً.
یعنی این یک چیزی است که شیوع پیدا کرده در حدی که یک نفر مقاله نوشته در توجیه اینکه چرا زیاده. چرا زیاده؟ برای خاطر اینکه آن حس پورنو را تشدید میکند. برای اینکه اصلاً لذت پورنوگرافی نگاه کردن به مردهست.
پس اگر آن چیزی که در فیلم هست خودش هم مرده باشه، یک لول انگار این دارد تشدید میشه، خالصتر میشود. درست؟ حالا یک چیز دیگر که یک حسی که در پورنوگرافی هست، حس چشمچرانیه.
به همین ترتیب که زن مرده برهنه تو فیلمها زیاده، صحنههای پورنویی که یک نفر دارد دزدکی که نگاه میکند تو فیلمها زیاده. برای اینکه یک چیزی را تشدید میکنه، دزدکی و در غیاب یک نفر نگاه کردن. بنابراین شاید خالصترین حالتش این است که یک نفر دزدکی به بدن یک زن مرده نگاه کند.
این خالصترین و شما دارید از نگاه میکنید به اینکه یک نفر داره، ببین وقتی یک نفر در فیلم به یک چیزی نگاه میکنه، قهرمان فیلم وقتی که به یک چیزی دارد نگاه میکنه، شما باهاش همذاتپنداری کردید. لذتی که یک نفر از یک چنین چیزی میبره، شدتش بیشتر میشود. درسته؟ بنابراین میشود چیز کرد دیگر. این را توجیه کرد که چرا بدن زن مرده.
فکر کنم بروس بستفورد، اولین مقاله با این جمله شروع میشد از فکر کنم از بروس بستفورد. گفته بود که زنها در سینما یا باید مرده باشند یا برهنه باشند. اگر هر دوتاش باشند بهتر. کلاً این نقش زنها در سینمای مدرن ببینید وقتی که شما کاری میکنید که طبیعی نیست، دیگر دچار این چیزها میشوید.
این واژههای اینشکلی میشوند که گیر میکنند و اینها بالا نمیرن و علتش هم این است که نمیدانم حالا همهچیز واقعاً روشن شد یا نه. من دارم سعی میکنم که توجیه بکنم که گناه چه ربطی به زبان حالا دارد. چرا چه جوری میشود که ما گیر میکنیم تو عالم اجسام؟ گناه واژه غلط ایجاد میکند. بله؟
آره، مثل اینکه به یک چیزی در وجود شما سیگنالهایی همهچیز درونی میشود بعداً شما میفهمید. چیزهایی در درون شما به وجود میآید که اینها طبیعی نیستند و طیب نیستن، خبیثان. واژههایی که به کار میبرید مثل غریزه جنسی، واژه خبیثه. بنابراین این واژه خبیث اصلاً در آن ساختار جهان بالا نمیره.
یعنی قابل تحلیل به اسماء الهی نیست مگر به طور علمی، نه به طور واقعی. حالا اینکه گناه تأثیرات میذاره، بعد ما چه جوری این تأثیرات از بین میره؟ یک چیزی که بهش میگویند اینها مرسی واقعاً. چقدر امروز سوالهای بینظیر میکنید. من اینجا دقیقاً خط بعدی را نگاه کردم دیدم که باید این را بگویم. چه جوری اینها از بین میرن؟
وقتی که یک نفر گناه میکنه، چه جوری این گناه از بین میره؟ چه مشکلی پیش آمده براش؟ کسی که گناه میکند دچار یک حالتهایی شده که اگر اسم برایشان بگذارد از کلمات استفاده بکنی در واقع با به معنای واقعی کلمه با ریفرنسهای غلط سروکار دارد. مثل اینکه با کلمات غلط سروکار دارد. چه جوری میشود این را از بین برد؟
تو همین ادامه این داستان نوشته میگوید فتلق آدم من ربه کلمات. خداوند یک کلماتی را به آدم داد. درست کرد. مثل اینکه یک حالتی پیش آورد که این مثلاً فرض کن یک آدمی که دچار ۱۰ تا مشکل جنسی بوده حالا دچار عشق میشود. حالا میفهمم کلمه آن نبوده. اصلاً من اشتباه میکردم. این است. کلمه واقعی این است. این کلمه نیست، این یک تجلیه.
آن قسمتو میشود اصلاح کرد دیگر. کافیه که خداوند کلماتی را بهتان القا بکند. کلمههای تیه که آن پدیدههایی که قبلاً شما به طور ناقص و غروقاطی باهاشون در اثر گناه سروکار داشتید آنها توجیه بشوند. دقیقاً خود میگوید که آدم فتلق آدم من ربه کلمات فتاد. اینجوری است که خداوند برمیگردد به سمت آدمی که گناه کرده.
اینکه انگار آن ریفرنسهای غلط منحل میشوند تو ریفرنسهایی که کشف میکنند. شما هر کار بدی یک نفر کرده باشه، هر کار بدی کرده باشه اگر کلمات درست آن منطق را خداوند بهش بده که میتواند بده، میتواند یک آدمی بعد از سالهای سال گناه، اصولاً آدمی که با غریزه جنسی سروکار دارد دیگر عاشق نمیشود. به طور طبیعی.
ولی خب اگر مثلاً یک مدت از گناهان صرفنظر بکند به اصطلاح ما توبه بکنه، بعد خداوند میگوید من هم برمیگردم. برمیگردم کلمات بهشان میدهم. مثل اینکه کافیه عاشق بشود. یک مدت مثلاً بعد از اینکه گناهان جنسی را بگذارد کنار، غریزه جنسی کمکم واژه سست بشود در نظرش. حداقل بفهمه حس کند که این واژه درستوحسابی نیست. بعد وقتی که عشق میآید دیگر همهچیز درست میشود.
دیگر اصلاً میفهمد بابا اصلاً آن چیز عالم، حد و طلایی را بخشید. ببین خداوند همهچیز را به خودش نسبت میدهد. تو میتونی بگی اگر الان در علم جدید، مدرن بخواهیم صحبت کنیم، میگوییم اینجوری میشود. اگر تو یک مدتی آن گناهان را بذاری کنار، واژههای درست خودشان میان. ما همیشه اینجوری میگیم، باد میاد، نمیدانم ابر میاد، بارون میباره.
خدا هم همهاینا را میگوید من میفرستم، آن را میفرستم، این را میدهم. من حالا اینها کلمات درستن. اینها استراکچر درست دنیاست. اینجوری باید نگاه کنیم. خب. کلمه تو قرآن به کار رفته، من همین معنی را میخواهم به کار ببرم. عیسی، در واقع از این کلمه استفاده میکنم.
من یک بار تو کلاسم، من یک بار تو این کلاس گفتم این کلمه یکی از به نظر من سختترین فهمیدنش از سختترین چیزهای واژههای قرآنه. چون یک معنی خیلی خیلی اساسی دارد.
این چیزی که من دارم میگم، کلمات تشریعی داریم، کلماتی که در زبان هستند و کلمات تکوینی داریم. آن چیز. و حضرت عیسی یک جور موجودیه که خودش یک کلمهست انگار. مثل اینکه من بگویم حضرت عیسی یک مفهومه. میفهمی منظورم چیه؟
خودش، ما از این حرفها میزنیم الان. آن فلانی یک ملت بود مثلاً برای. که حضرت عیسی، حضرت عیسی یک مفهومه اصلاً. یک مفهومی که تجلی پیدا کرده. من قبلاً در مورد اینکه حضرت عیسی از نظر تکوینی در واقع نقطه مقابل قرآنه به یک معنایی یک بار اینجا صحبت کردم. اینکه یک چیز خاصه. مثل اینکه در عالم انسانها باید آن نقطه توسط یک موجودی پر بشود.
در یک رأس مثلاً تکوینی عالم باید یک رأس اینجا قرار میگرفت. عیسی آن رأس که آنجا هست. مثل اینکه من میتوانم در عالم تکوین اشاره کنم. یک چیز خاصه. نمیدانم منظورم را میفهمید یا نه. اینکه مثلاً حالا بگذریم. خب این چیز اینکه چه جوری گناهان پاک میشوند توسط القای کلمات. اول گناه ترک میشود.
یعنی آمادگی تا وقتی که یک نفر دارد معاصی مثلاً جنسی انجام میده، خبری از عشق نیست. این اصلاً چیزی نیست. الان شما نگاه کنید تو دنیا، البته خب خیلی فیلسوفانه، اصلاً کراوات میزنن، پیک میکشن، میگویند عشق وجود نداره، قبلاً هم وجود نداشته. میگویند دیگر الان شما تمام هنرمندهای غربی و متفکرین ایشان به این نتیجه رسیدن که این یک اوهامی بوده در دنیای قدیم وجود داشته.
مثلاً زکتی. چیزهایی کشف میکنند خودشان. شما شماها وجود نداره، یک جوری یک چیز، داریم در مورد یک چیزهایی حرف میزنیم که وجود ندارد. اینکه به هر حال این است دیگه، این کلاً این ماجرای توبه کردن هم به وضوح در این داستان آمده که مسئله تلقی کلمات.
من حالا که ایشان سوال کرد، شما یک دور به واژه کلمه در قرآن یک نگاهی بکنید از استعمالهای مختلفی که دارد. چیزهای مفقودکننده زیاده. اگر من فکر کنم یک نفر کلمه را خوب بفهمه که قرآن چه جوری استفاده میکند از این، شاید یکی از پیچیدهترین مفاهیم میتوانید با آن کلمه باشه. فهمیدنش به نظر من خیلی سخته.
هر جای مثلاً دیگر حالا این چه جوری استفاده خاصی که از کلمه میشود. خب. سوال دارید؟ کلمه از حرفی که شما میگویید خیلی وارد زندگی ما شده دیگر. کلاً زندگی کلاً از مثلاً ناچاریم که وارد آن بشویم با این کلمات داشته باشیم. خب بعد ما نمیتوانیم بگوییم این از عمل شیطان و من کنارم و اینها.
حالا اینکه من همه چیزهایی که دارم میگویم این است که اینجوری میتوانید نگاه کنید که کلاً انحراف هایی که بشر پیدا میکند اینها مستقیماً تو زبان انعکاس پیدا میکند. اگر تو دو سه قرن پیش این اتفاق نمیافتاد الان دیگر مستقیماً میافتاد.
یک نفر آدم میتواند یک واژه را خلق بکند و به همه دنیا بده و آدم های مشابهش هم ممکن است من دچار آن انحطاط نیستم اول کار خوب درک نکنم ولی بعداً آدم های دیگر هم هستند آن ها هم همه تایید میکنند که بله ما هم با این واژه سروکار داریم و واژه وارد فرهنگ میشود بعد دیگر بچه هایی که به دنیا میان واژه را یاد میگیرند و وقتی که شما با این مفهوم زندگی کردید بعد آن کاری هم که مربوط به این کلمه میشود را انجام میدید.
من اگر غریزه جنسی را به عنوان یک واژه پذیرفتم، خب دیگر غریزه ام دیگه، چه کار کنم؟ مثلاً ناچارم میرم این کارها را هم میکنم. یعنی کلاً فرهنگ توسط این واژه سازی تو ذهن من اثری که میگذارد این است که من وادار انگار دارم میشم که به طور توجیه شده یک سری گناه هایی را که قبل پیشینیان من انجام دادن تکرار کنم.
این عین ساختن بت. یک اسمی که به چیزی اشاره نمیکند. فرهنگ پر از چیز است دیگه، پر از واژه هایی که به چیزهایی اشاره نمیکنند و ما مشکلمون این است. مشکلمون این است که در هرچه که بدونم حالا یک چیزی قبلاً من اشاره به اینکه هایدگر با واژه های کار خاصی میکند یک بار کردم.
که همه هایدگر و همه هایدگری های دنیا علاقه خیلی خیلی زیادی دارند به اینکه به ریشه واژه ها توجه کنند. اگر هایدگر میخواهد در مورد ریاضیات بحث بکند میرود میبیند در یونان ریاضیات به چه معنایی به کار میرفته، ریشه ریاضیات چیه؟
بعد انگار که دارد استدلال میکند میگوید ببینید ریشه ریاضیات این است پس این. اولین بار که یک نفر این نحوه استدلال را میبیند اصلاً نمیفهمه یعنی چی؟
خب آن یونانی ها یک چیزی را برای ریاضیات گذاشتن به ما چه ربطی داره؟ ما ریاضیات را به یک معنای دیگر ای مثلاً شاید داریم به کار میبریم. ولی نکته ای که هست این است که هایدگر تصورش این است که هرچه که فرهنگ دارد پیش میرود واژه های جعلی دارند زیاد میشوند. در ابتدای زبان، زبان پاک تره.
واژه ها کمترن و درست ترن و هرچه که داریم جلو میریم واژه ها چرند و پرند تر میشوند و استعمالشون هم مزخرف تر میشود. بنابراین یک جوری رفتن به مبدأ نگاه کردن مهم نیست در یونان نگاه کنی یا در ایران. همیشه ریشه واژه ها خیلی معنی دارن، خیلی خوبن، ازش خیلی چیزها میشود درآورد.
این توجیه خوبی به نظر من برای اینکه ما هرچه که داریم الان این چیزی که شما دارید میگویید کاملاً درست است. ما در فرهنگی پر از واژه هایی که به هیچ چیزی اشاره نمیکنند و همه غلطن و همه ممکن است در واقع ما را به اشتباه بندازن داریم زندگی میکنیم. خب؟ حالا چه کار باید کرد؟
خب دو تا من چیز کردم دیگر دفعه قبل به اینجا رسیدیم که خوشبختانه وقت تمام شد واردش نشدم برای اینکه فکر میکنم به اندازه کافی حرف نزده بودم که بخواهم همه چیز را خوب بگویم. ولی حالا ما به چه چیزهایی احتیاج داریم برای اینکه این تأثیر این فرهنگ را در واقع از بین ببریم؟
یعنی یک جوری به یک جایی برسیم که دنیا را بتوانیم طوری نگاه کنیم که باید نگاه کنیم، برگردیم دوباره به بهشت. خب؟ یکی احتیاج به یک کتاب داریم که واژه های درست توشون آمده باشه و به چیزهای درستی که واقعاً وجود دارند اشاره بکند.
یعنی همه واژه هایی که در آن وجود دارند همین چیزهایی باشند که تو این هرم هستن، مکعب مستطیل باشن، را همدیگر قرار بگیرن، ارتباط درستی واژه ها با همدیگر داشته باشند. پس آن یک چیز این است. من احتیاج به یک متن دارم که زبان درستی داشته باشه، واژه های چرند و پرند در آن نباشد و ارتباط واژه ها درست باشه، استراکچر خوبی داشته باشه.
خب؟ دیگر احتیاج به چه دارم؟ نه، خب آن که مربوط به خودمان دیگر. حالا اینها ابزارهایی که من نیاز دارم برای خاطر اینکه در واقع یک جوری بتوانم توسط اینها یاد بگیرم که چه جوری میتوانم زندگی بکنم که مثل تو همین دنیا هم که هستم مثل بهشت باشه.
از عالم طبیعت به قول عرفا میگویند از عالم جسم و طبیعت فرار بکنیم مثلاً برگردیم به همان باغ ملکوتی. یکیش احتیاج به یک زبان اصلاح شده دارم دیگر. من وقتی وارد این فرهنگ میشم این انتظاری از من میگوید آدمی مثل مثلاً فرض کن حضرت ابراهیم باید باشه. وارد یک فرهنگ عجب و عجبی بشود و تک و تنها مثلاً خودش فرهنگ درست کند برای خودش.
باید اینقدر آدم پاک و معصومی باشه که اصلاً این واژههای اینجوری به دلش نمیشینه دیگر. یک آدمی که گناه نکرده، این واژهها را میشنوه میگوید چی؟ مثلاً میگویند غریزه جنسی، خب میداند که چنین چیزی وجود ندارد. میگوید خب هیچی، تو چه میگی؟ یعنی قدرت تشخیص اینکه چه درست است و چه غلط است را دارد. ما اینجوری نیستیم.
کسی که معصوم نیست نمیتواند در واقع انحرافهای فرهنگ را به راحتی تشخیص بده. بعد یک یک کتاب لازم داریم، یک کتابی که زبان درست داشته باشه، همه چه همه چیزش درست باشه. همین کتاب را میخونیم و اگر یاد بگیریم که اینجوری به دنیا نگاه کنیم، از این واژهها استفاده بکنیم، نمیخواهم بگویم حرفهای روزمره را بگذاریم کنار. ولی بدونیم که مثلاً غریزه جنسی وجود ندارد.
تو این کتاب هم حرفی از غریزه جنسی نیست. خب؟ یک سری چیزهایی وجود نداره، بهش اشاره نمیشود و من قبلاً توضیح دادم که واژگان فقط یک سری واژه جدا نیست، استراکچر دارد. شما وقتی که یک کتاب را میخونید، نحوه جملههایی که این واژهها در آن به کار میرن، بین واژهها ارتباط برقرار میکنند. یعنی ساختار میدهند به واژهها.
نه اینکه جهان را در واقع توصیف میکنند و میسازن. خب این دیگر چه لازم داریم؟ چیز خیلی بدیهی لازم داریم. اینها تلقی کلمات، برای اینکه گناههایی که کردیم، اثرشو پاک، شما قرآن را میخوانید و تأثیر گناههایی که کردید پاک میشود. برای اینکه کلمات دریافت میکنید از خداوند. این همه کلمه. البته آدم سه تا چهار تا بیشتر دریافت نکرده و مشکلش حل شده.
خب دیگر چی؟ بابا یک اصلش این است که چه کار بکنیم، چه کار نکنیم، کیا گناهن، کیا نیستند. اصلش این است دیگه، ریشه، باید ریشه اینکه چه شد که به کلمه شجرههای خبیثه را باید بشناسیم. چه کارهایی نباید بکنیم. احتیاج به حکمت داریم. حکمت یعنی یک مجموعه احکام. چه کارهایی را نباید انجام بدهیم و چه کارهایی را باید انجام بدهیم. درسته؟
من باید عمل خودم را اصلاح کنم که دوباره دچار، اگر یک نفر همینجور گناه بکنه، هی کتاب و قرآن هم بخونه که درست نمیشود که. ها؟ هنوز چیزی که در من باید گناهها را ترک بکنم، درست زندگی بکنم، باید یاد بگیرم که به شجرههای خبیثه را بشناسم و بهشان نزدیک نشم و بعد کلمات را تلقی بکنم تا همه چه درست بشود. بیا سر جاش.
کتاب و حکمت
پس به دو تا چیز احتیاج داریم، یک کتاب، در قرآن این واژههایی که میبینید یک دانه مفهوم اینه، کتاب و حکمت. خداوند پیامبر را میفرسته که کتاب و حکمت یاد بدن به مردم. با خودشان کتاب بیارن و حکمت یاد بدن. و مجموع اینها را در قرآن در یک کلام خداوند میگوید هدایت.
که به شما به اندازه کافی امر و نهیهایی که چه کارهایی بکنید و نکنید برسد و به اضافه اینکه دنیا را چگونه نگاه بکنید. آن هدایت مجموعه این دو تا واژه نیست، آن حسیه که در آن لحظه بهتان دست میده، همه چه روشن میشود. یاد میگیرید که آها اصلاً اینها این نبود، مثلاً این بود.
اینکه شما میرسید به یک حالتی که چیزهایی را که قبلاً نمیدیدید و تحلیلشو نمیفهمید، همه را در واقع رفت و به همگی رفت میبینید و ارتباطشو با اسمهای الهی هم میفهمید. این طرح خیلی خیلی خیلی کلیه. به نظر من عرفان چیزی است که بهش میگویند عرفان اسلامی.
من یک خورده با این واژه عرفان دفعه قبل گفتم مشکل دارم برای اینکه وقتی شما میگویید عرفان، یعنی یک چیزی غیر از دینه. ها؟ مثلاً یک دکون دیگهایه، آنور زدن، یک عده عارفن، مثلاً اونجا، مثل اینکه ما دین بدون عرفان هم مثلاً داریم.
مثلاً قرآن یک چیزایی، اینکه من یک بار تو این کلاس آن روزی که فکر کنم بحثهای فرقهای بود، گفتم که من یک علاقه خیلی خیلی خاصی دارم به یک چیزی که بهش میگویند مکتب حله.
که آدمهای معروفش، اِ، سید حیدر آملی هست، علامه بحرالعلوم، اینها آدمهاییان که به اصطلاح عرفاییان که اولاً خیلی به نظر میآید که عارفن، یعنی در بالاترین سطح ممکن کتابهاشون از نظر عرفان عربی، عرفان نظری، یک خورده مثلاً یک لول پایینتر از ابنعربی اینها هستند. خیلی حرفهای سطح بالای عرفانی زیاد زدن. یک شرحی سید حیدر آملی دارد به فصوصالحکم، که خیلیها معتقدن که شاید بهترین شرح فصوصالحکم ابنعربیه.
اولاً آدمهایی که نظر عرفانی، هیچکس شک ندارد که اینها در بالاترین سطح ممکن هستن، بعداً اینکه مطلقاً اصلاً شعارشون جمع کردن بین عرفان و قرآن با همدیگر است. اینها اصلاً شما کتابهاشون را بخونید، معلوم نیست این تفسیر قرآن دارد میگه، یا هر چیزی که میگه، ابنعربی هم حدوداً اینجوریه، اینها یک خورده بیشتر. اینها به هیچ طریقی به غیر از شریعت اعتقاد ندارند.
یعنی معتقدن که همین حکمتی که پیامبر آورده همین است دیگر. این طریقت ماست. نه اینکه هیچ کاری، یعنی همه کارهاشون را در دایره شرع انجام میدن، در حالی که فرقههای صوفی، خیلیها اینجوری نیستند. صوفی مثلاً ممکن است نماز هم نخونن. میگویند اگر استادت بهت، خب طریقتت این است. فرق میذارم بین طریقت و شریعت.
میگویند یک لحظهای ممکن است تو لازم بشود برای طی طریقت یک حکم شریعتی بذاری کنار و در مکتب حله اصلاً این کلاً اینجوری نیست. این از سید بحرالعلوم کتاب معروفی دارد به اسم سیر و سلوک که کتاب مورد علاقه علامه طباطبایی، علامه طباطبایی نماینده تمام و کمال این مکتب در زمان معاصر بود.
یکی از کتابهایی که دوست داشت بارها تدریس کرده بود خصوصی همین سیر و سلوک بحرالعلوم. بحرالعلوم میگوید یک کسی یک کلمه مثلاً عین عبارتی که در سیر و سلوک اومده، اگر یک چیزی خلاف آن چیزهایی که تو شرع هست در طریقت خودش ذکر کرد، این آدم منافقه و اصلاً هیچی. بگذارید به کل بذاریدش کنار. یعنی یک کلمه نباید پس و پیش بشود.
این چیزی که پیغمبر به عنوان حکمت گفته همین است و تأکیدشون روی این است که خداوند در واقع هدایت را فرستاده دیگر. من که نمیتوانم از خودم یک چیز جدیدی بیارم. خب بفرمایید. بله. ببین یک چیزهایی وجود دارد. نه اینکه تو سبک زندگی یک آدم خداوند ببین پیغمبر با این شیوه زندگیش به این نقطه نهایی رسید.
پس آن شیوه زندگی را اگر تو پیش بگیری مشکلی برات پیش نمیاد. مهم این است که تو در زندگی خودت کاری نکنی که دچار مشکل بشی. پیغمبر رسیده، عیسی رسیده، همه پیغمبرها رسیدن.
پیغمبر ما رسیده، موسی هم رسیده. همه اینها زندگیشون درست است با همدیگر اختلافهای جزئی دارد ولی این شروع میکند زنا که نمیکنند که. یعنی در کلیات یکیان. جزئیات نحوه عبادتشون فرق میکنه، بکند اصلاً مهم نیست.
یعنی هر آدمی که موفق شده باشه این راه را طی بکنه، شیوه زندگیش شیوهایه که اگر کسی دیگهای آنجوری زندگی بکند هیچ مشکلی برایش پیش نمیاد. ولی نمیشود نصف را از این گرفت، نصف را از آن.
من یک من پیغمبر را به عنوان یک آدمی که یک شیوه زندگیای داشته که من میدانم که بدون هیچ مشکلی راه را طی کرده به بالاترین حد ممکن رسیده و خداوند مهر زده.
به عنوان پیغمبر فرستاده دوباره پایین که به مردم، مردم ازش تقلید بکنند. همین کافیه. اصلاً این نیست که یک مجموعه احکامی، یک سری گزارههای قانون، مثلاً مثل قانون اساسی که همه باید همین کار را بکنن، این کارها را نکنن. در یک جزئیاتی میتواند فرق کند. مهم آدمها هستند.
این آدم تونست با این شیوه زندگی، مثلاً در قرآن آمده که حضرت یعقوب شیوههای دیگهای را به خودش حرام کرده بود و بنیاسرائیل چیزهایی بهشان حرام شد در شریعت یعقوب که یعقوب به خودش حرام کرده بود. به هر حال آن یک چیزهایی به خودش حرام کرده که آن مقدار در خوردنیها آن مقدار خوردنیها را حرام کرده بود، مشکلی برایش پیش نمیاومد.
یعنی این بالا بود، لحظهای هم لازم نمیشد بیاید پایین. بنابراین درست است دیگر. ولی یک چیز یکتا نیست. ما یک دستورالعملهای دقیقاً این مفهوم ولایت که میگویند این است دیگر. یک آدمی را باید مهر زده باشند که این خداوند این را تأیید کرده، شیوه زندگیشو. تو باید ولایت داشتن یعنی که از یکی از این آدمها باید پیروی بکنی. شیوه جدید نمیشود آورد.
این چیزی است که از ما اینجوری خواست، خداوند از ما اینجوری خواست. از یکی از پیغمبرها باید اطاعت بکنی. اینها آدمهای مهر استاندارد خوردن. ولی همه چیزهایی که مهر استاندارد میخورن ممکن است کیفیتهاشون دقیقاً مثل هم نباشه، پیش بهتر باشه، پیش بدتر باشه.
ولی به هر حال مهر استاندارد دارند. در عمل کردن بیشتر برای این است که از این واژههای اینجوری در رفرنسهاش در وجود تو ایجاد نشود. اینکه حالا یک خورده نمیدونم، اصلاً این واژههای اصلی را هم بتونی بفهمی. اینها نکتههاش در همین هست فکر میکنم.
جمعبندی و ادامه
خب من حالا دفعه دیگر یک خورده با شرح و بسط بیشتر میگویم که یک خورده بیشتر وارد اینکه این شیوه به اصطلاح من یک توصیف خیلی خیلی خیلی کلی کردم مثلاً عرفان هندی چه جوریه. ولی در مورد عرفان اسلامی میخواهم یک خورده وارد با جزئیات بیشتر بشوم.
من یک چیزی چون جلسه پنجاهمه، قبلاً هم صحبت کردم میخواهم یک ها؟ حالا نمیدانم. من یک چیزی میخواهم بگویم که در با بچهها قبلاً هم صحبت کردم با یک چند نفر امیدوارم که به هر حال استقبال بشود از این حرفی که میخواهم بزنم.
من بگذار اول یک توصیفی بکنم که حالا ۵۰، ۵۱ جلسه با دو تا سه تا سخنرانی دیگر کردم، همینجور میخواهم سرانگشتی حساب بکنم بدون اینکه خدای نکرده قصد این را داشته باشم که حالا تو این کلاسها شرکت میکنند برای خود من هم خیلی مفید بوده و امیدوارم برای شما هم مفید باشه. حدوداً حساب کردم برای هر جلسهای چیزی حدود هفت، هشت ساعت حداقل به طور متوسط شاید هم بیشتر وقت گذاشتم.
چیزی نزدیک مثلاً فرض کن ۴۰۰ ساعت تا حالا برای این اومدن تو این جلسهها وقت گذاشتم، رفت و آمد و حالا اینکه قبلش فکر کنم یک چیزهایی بنویسم. گاهی واقعاً بیشتر، گاهی کمتر این کار را میکنم. گاهی اصلاً این غلظت نوشتههای من نشان میدهد که چقدر نشستن فکر کردم در مورد اینکه تو جلسه چگونه بگوییم.
خب، خودمم، من خیلی راضیام، خیلیهام از شما هم اظهار رضایت میکنند. من یک تصمیمی گرفتم، مدتی هم، همینجور حرفش هست، با چند نفر صحبت میکنم که این چیزهایی که گفته شده را به صورت متن پیاده بکنم.
پیاده کردنش یک دلیل خیلی خیلی اساسیش این است که مرتب آدمهای جدیدی وارد این جلسات میشوند که به نظر من دیگر تعداد جلسات دارد آنقدر زیاد میشود که نمیشود بهشان گفت بروند مثلاً ۱۵۰ ساعت سخنرانی را گوش بدن بعد هم بیان سوال بکنند.
من یکی از کار، کارهایی که میشود کرد، اگر این متنها در واقع پیاده شده باشه، یکیش این است که خود متنها را من میتوانم ویراستاری بکنم. اینها دانلود کردنش راحتتره.
من میتوانم به بعضی از آدمهایی که اصولاً نمیتوانند بهشان فایل صوتی بدهم گوش بدن، ولی میتوانم متن بدهم بخونن و اظهار نظر بکنند. به اضافه اینکه من فکر میکنم خیلی خیلی مفیده که از هر جلسهای یک متن کوتاه خلاصه شدهشو دربیاریم و اینها در چیز باشه.
یعنی یک نفر که میآید تو این کلاس، حداقل بتواند با یک مرور یکی دو ساعته همه چیزهایی که اینجا، موضوعهایی که گفته شده با یک توضیحات خیلی مختصر بفهمه که چیها هست، بعد تصمیم بگیرد که کدام متنها را میخواهد بخونه یا کدام فایلها را میخواهد گوش بده.
من فکر میکنم واقعاً به یک جایی رسیدیم که لازمه، به اضافه اینکه خود من برای خودم هم فکر میکنم خیلی خوب است اگر بتوانم روی این متنها دوباره کار کنم.
بارها پیش میآید که در مورد یک چیزی که قبلاً گفتم، اگر بین آن جلسه با جلسههای بعد پیش بیاید که تکرار میکنم، شاید فکر کنم که بهتر میتوانم بگویم یا یک چیزهایی اضافه بکنم. و یک عدهام شاکی میشن، من هم معمولاً به شکایتشون رسیدگی نمیکنم.
ولی اگر واقعاً متنهای قدیمی را خیلی چیزها به ذهنم میرسه، دلم میخواهد اضافه بکنم، اصلاً امکانشو ندارم، ولی تو متن میشود دست برد. من کمکم میخواهم سعی کنم که این فایلهای صوتی بیاعتبار بشن، متنهای معتبرتر در واقع جایگزینش بشود. خب حالا، این مقدمه این است که میخواهم ازتون در واقع یک چیز بشن، داوطلب بشوند که کمک بکنند به پیاده کردن این چیزهای صوتی که داریم.
توضیح خیلی مختصرشم این است که ظاهراً در مدیا پلیر ورژن ۹ش یک آپشنی وجود دارد که میشود ۲۰، ۳۰ درصد سرعت حرفزدن را کم کرد. بنابراین تقریباً میشود به آنلاین پیاده کرد. یعنی اگر کسی سرعتشو کم بکنید، شاید زیاد هم لازم نباشد پاس بزنید. همینجور حساب سرانگشتی بکنید، من فکر نمیکنم یک جلسه مثلاً ۲ ساعت را بیشتر از ۵، ۶ ساعت وقت بگیرد که به صورت متنی یک نفر دربیاره.
اینکه احساس میکنم کار سختی نیست و امیدوارم که به اندازه کافی همکاری بکنید. و تنها کاری هم که قرار است انجام بشود این است که تو مرحله اول پیاده بشه، فقط به توصیه دوستان از حالت محاورهای به حالت غیرمحاورهای تبدیل بشه، بدون دخل و تصرف زیاد.
یعنی دیگر مثلاً این چیزهایی که من میگویم میکند را مثلاً بنویسید میکند. و بعد، بعد حالا پیشنهاد این است که یک گروهی ویراستاری بکنند. من خودم خب اگر هیچکس هم کار نکنه، هم تو پیاده کردنش قطعاً کمک میکنم، هم اینکه ویراستاریش نهایتاً به سهم عمدهای باید داشته باشم.
تو یک کاغذی آره، لیست من این چیز کنم دیگه، من فکر میکنم که خودتان بدین و هر کسی بگوید که هر کسی ابراز تمایل بکند که چند جلسه را میل داره، یک، دو، ساعت، حداکثر یک سال، سه جلسه پیاده بکند. اگر تعداد، من فکر میکنم همین الان ۲۰ نفر هست تو همین جمع، حالا بیرون این جمع کاندید بشن، فقط من میخواهم یک چیز کنم، یک شرط زمانی بگذارم.
اصلاً هر چند جلسهای که یک نفر کاندید میشود پیاده بکنه، ظرف دو هفته. بیشتر، الان فکر کنم امتحانها تمام میشه، وقت که نه، بذار، من هر کسی دو هفته هرچه پیاده کرد بیاید تحویل بده. ببینید یک آپشن این است که من نهایتاً میتوانم خودم این کار را بکنم یا بدهم اگر هیچکی همکاری نکنه، میتوانم بدهم بیرون.
آدمهایی هستند که تایپ میکنند حتی از روی متن. ولی فکر کنم وحشتناک درمیاد دیگر. آنها وقتی نمیدونن اصلاً جلسات چیه، نه اینکه حالا آیهها را من انتظار ندارم شما پیاده بکنید به انگلیسی عربی. ولی فکر میکنم بدهم بیرون، آخرش مثلاً یک چیزی دستم میآید که دوباره از اول ترجیح میدهم بشینم خودم بنویسم، به جای اینکه آن را مثلاً اصلاحش بکنم.
این است که به نظرم میآید که بهترین راه این است که همین در جمع خودمان این کار انجام بشود. ببخشید. بله. من یک من بالای یک چیز نوشتم، اسم خودمو آدرس ایمیل خودمو نوشتم که جلساتی که قصد دارم ظرف دو هفته پیاده کنم را نوشتم و یک ویراستاری هم نوشتم، روش علامت زدم که من میل دارم ویراستاری هم کمک بکنم.
حالا همین کاغذ را فکر کنم میتوانیم بگردونیم. هر کسی هر تعداد جلسهای که میخواهد را بنویسه. رنگ ویراستاری میخواهد بکند نمیخواد بکند. آدرس ایمیلش هم بده که بعد از دو هفته اگر گفت که نتونستم این کار را بکنم. خب کس دیگر ای کار را انجام بده. یعنی من فکر میکنم سریع این کار را انجام بدهیم. بعداً حداقل سه چهار هفته طول میکشه بدهیم تایپش کنند.
و نهایتاً کار را مثلاً در تا حداکثر دیگر فکر میکنم ویراستاری شدهاش را تو تابستون سعی کنم تمومش کنم که خیلی طول نکشه. خب این را بعد دو هفته. احساسم این است که امتحانات تو همین هفته تمام میشود یا حداکثر هفته آینده. و معمولاً روز یکی دو روز بعد از امتحان وقت خوبی است برای اینکه آدم یک کاری بکند دیگر.
اگر نکنی دیگر نمیکنید مثلاً تابستون. خب حالا من برای اینجا میخوای این چیز کن. ببخشید منظورم این است که کاملاً متن را این صحبت را بکنید تکست کاملاً یا نه. من خودم را که ویراستاری کنم. نه. من یک کار کاملاً مکانیکی فعلاً فقط تکست بشود. بعد حالا من خودم که حتماً این کار را میکنم.
اگر یک گروهی هم بخواهم تو ویراستاریش خلاصه کردن هر همکاری بکنند من میل دارم. دو تا متن داشته باشم. یک متن فقط به دلیل خلاصه شدن که آدمهای جدید بهش رجوع بکنند.
یک متنی هم که خودم خیلی چیز ممکن است در آن اضافه بکنم. و اصلاً تصور من این است که ایدهآلش این است که بعد یک مدتی اصلاً این فایلهای صوتی را بگذاریم کنار که قرار نشود تو فایلهای صوتی گوش بدهیم.
من خودم نمیتوانم فایلهای صوتی را گوش بدهم. میتونیه حالا شاید برای من زیادی چیز است دیگر. یک خورده به نظرم حالت محاورهاش برای کلاس خوب است. یعنی مثلاً یک جوری زندهست. ولی وقتی آدم میشینه میخواهد گوش بده برای من یک خورده سخته. شاید لایه معمولی میگوید خیلیا گوش دادن مشکلی هم نداشتن. من خودم نمیتوانم گوش بدهم. حتماً چیز.
سوال خوبی. شما مطمئنید که سیاست و حکومت و اینکه مثلاً دموکراسی باشه یا نباشد به هدایت فردی آدمها خیلی ربط دارد. بله از سوال که سوال خوبی است. میشود سوال ایشان این است مربوط به هفته بعد انتخاباته.
در واقع ما بینالانتخاباتین هستیم. و طبیعی است که حرف از چیزهای سیاسی بشود. میشود سوالش این است که اگر با واژههایی که تو قرآن هست ما یک جوری استراکچر درست جهان را در واقع میتوانیم درک بکنیم.
در مورد حکومت و مسائل سیاسی چه واژههایی تو یعنی استراکچر حکومت مثلاً تو قرآن داریم. و مثلاً این سوال خیلی ساده این است که ما استراکچر برای نظام اقتصادی داریم یا نه. این هم داریم نداریم. من متخصص نیستم. به نظر من که نداریم. یعنی حداقل برای اقتصاد به نظر میآید که خیلی خیلی چیز است.
استراکچر اقتصادی به معنایی که الان نظام اقتصادی میگوییم تو قرآن نیست. و برای من بدیهیه که نباید هم باشه. وقتی مثلاً در شما در فرض کن جامعه عرب زمان پیغمبر فکر میکنم استراکچر بردهداری تنها استراکچر اقتصادی موجود در سراسر جهان. و ممکن در سراسر جهان به دلیل محدودیت ابزار تولید. فکر کنم اکثر جامعهشناسها این را میپذیرن که ما از یک حالتهای خیلی ابتدایی به بردهداری رسیدیم.
بعد به فئودالیسم رسیدیم. بعد به سرمایهداری رسیدیم. بعداً به سرمایهداری رسیدیم. بعد به سرمایهداری رسیدیم. بعد دیگر این بله یک چیزهایی میگفتند که بعدش قرار نمیدانم بهش برین. میگفتند کلمات طیبه نبودن. این کلمه طیبه است. اینکه یعنی من در مورد نظام اقتصادی چه انتظاری دارید که تو قرآن مثلاً چیزی نوشته شده باشه.
ممکن است به ساختار سیاسی اقتصادی زمان پیغمبر اشارههایی شده باشه. و شما از اینها بتوانید حرفهای خوبی در بیاورید که خداوند مثلاً از نظام اقتصادی چه میخواهد چه نمیخواد. چیزهای کلیات. ولی نباید انتظار داشته باشید در قرآن یک نظام اقتصادی برای ابد طراحی شده باشه. این اصلاً غلط است. اگر قرار بود طراحی بشود باید دردداری میشد دیگر. برای اینکه همان زمان بود.
بعد هم مردم اصلاً نمیفهمیدن سرمایهداری چه ممکن است باشه. من یک خورده مرددم و میگویم متخصص نیستم. یعنی ننشستم مثلاً قرآن را به این مفهومی که شما میگویید بخوانم ببینم استراکچر سیاسی اقتصادی خاص از در آن در میآید یا نه. فکر میکنم این کار سختیه. اصلاً این چنین بحثی سیاسی اقتصادی خاص از دیشتر میآید یا نه. فکر کنم این کار سختیه.
اشتیبا نه ایده هیچ حرفی نزدن. ممکن است بعضی هاشون پریه به مرنای مرسومی کلمه بودن خب، نه. کشور یعنی چی؟ یک منطقه یا ترمان روایی مثلا وجود دارد ولی کشور یعنی چی؟
همکره ملت یک مفهوم کاملا مدرد. ملت یک مفهوم قدمی است. این نوع تخمیمنده های سیاسی وقتی در واقع معنی پیدا کردن که حکومت ها امکان افزار کنترل و اندازه کافی در اختیارشون بود، اینجا مرد هایشون بود.
اینجا مردها را کنترل کرده. قبل اینجا نبود. واقعا مشتر قوم و قبیله وجود داشتند. اینکه ملت منایی نفرم سیاسی در دنیا نخشه کشیده باشید. بنابراین این به معنای نظام جنگ بیدن، به معنای جنگ دوستان ملت و دوستان کشور نمیبوده. این خواهد. من اصولا میگویم این خیلی تخصص میخواهد.
یک نفر باید از شرایط اقتصادی سیاسی زمان پیامه را بین های افزون بشنسته. خیلی خوب بدینی که آنجا چه خبره. ملت موجود دارد مفهوم ملت هست نیست. خیلی چیزها را باید بگوینه. و بعدا ببیند از روی این تجمع آیاتی که در مورد مسائل سیاسی و اقتصادی و نظامی هست چه دار میآید. چه داری کنید. من بگویم واقعا کار خیلی خیلی بزرگی هست.
اگر یک نفر بخواهد سعی کند که اختصادی در نیاد. یعنی استرکشار اختصادی به این معنی است. یعنی افراد فکر کنید که از در قرآن میشود مجموعاًمثلاً غواهد اختصادی در آردود برای فعالیت اختصادی. این اصلاً معنی ندارد به نظر من. این به نیهیه که معنی هست اختصاد در صورت اینکه شیله توید چیست معنایش عوض میشود. 1400 1400.
اینکه انوالتون را بین خودتان به باطل نخورید. مثلا هیف و میل نکنید. این از در آن یک حکم اقتصادی که مناسب بردوداریه در میآید. کپیتاریسم همینو میتوانید اسلامی مال بگویی. استراکچر اقتصادی تعریف نمیکند.
یک چیز اخلاقی کلیه که شما در هر سیستم اقتصادی که زمینگی میکنید این کار میفنه. من یک خورده میگویم سوالتون خیلی خیلی تخصصیه به نظر من. جدید شخصا فکر میکنم هیچ نظام اقتصادی تو قرآن نیست. نظام سیاسی اگر باشه.
لازممان نمیشود نسخه گرفتیم ما هم باید این نظام سیاسی را پیاده کنیم برای خاطر اینکه ما الان امکاناتی داریم از دار سیاسی که این عباره هم وجود نداشت ما امکان نظارت بیشتر داریم مثلا محده ملتی داریم رسانه داریم محدودیت های آن موقع ممکن است یک نوع استرکچار سیاسی خاص را ایجاب کرده باشه مثلا نمیشود در موقع رعیگیری کرد میشون دلیلش این بود که خب دموکراسی را اجرا کردن از صنویات...
این من... اسابانی گلنده هست. اینکه میرود مشکل آدم رئیسه یا میرود ابله نشستن ریشت خفیدی کردن حقیقه نگرفتن از مردم. حضرت عربی را همه دوست داشتن.
اگر رعی میگرفتن بعدی که حضرت عربی تصمیم مردم انتخاب بشود یکمانش آدم را اولح میشستن یک گوشه و یک کار اهموانهی کردن، این را با عنوان دموقراسی غالب کردن و این را من از یک آدم، نرجایش یک کسی که خیلی شیعه است، در زم دموقراسی نحط بزند مثل که دموکراسی از آن موقع شروع شد سریعه که میشستن میخواهد بگردید دموکراسی چیز بدیه کجایش دموکراسیه که یک رئیس قبل میدهد بشینن یک جایی بگنن که مثلا ما به دلائلی که اصلا معلومیست چیست از این آدم خوش نمیدونه من فکر میکنم اگر رهیبی میشد. بله؟
بله ایشتر شده در تفلایلیت شده این دموکراسیه بشود یعنی این حلت را با راه شمیدن که میگویند که مثلا اولاد که با این هر قائدی ملت این حالت را با آقا شمیدن که میگویند که مثلا اولاد تو با این هر قائدین هم ملت