در این جلسه بحث واژه و فرهنگ و پیدایش واژهها با مثال غریزه و معیشت از سر گرفته میشود. آشکار شدن جسم، تعبیر کلاسیک هبوط و آگاهی از خود بهمثابه جدایی از جهان طرح میشود. واسطهبودن ادراک، زندگی در تفسیر پدیدارها و مرز منطق انتزاعی بررسی میگردد.
بگذارید من اول جلسه، دیگر برگردم یک جمله خیلی کوتاهی در مورد این بحثی که در مورد واژه غریزه جنسی کردم تکرار بکنم. که با یک نفر دیگر هم صحبت کردم همینطوری، چون آدم حضوری که با یک نفر صحبت میکنه، خب خیلی اینترکشن بیشتره دیگر.
من دارم چیزی میگم، خب شما باید صبر کنید من حداقل حرفم به یک جایی برسد. ولی با یکی که دوستانه دارید صحبت میکنید، وسطش، معمولاً آدم اینجوری دوباره هم میگه، خب یک راه توضیح دادنش شاید سریعتر به ذهنش برسد. من یک مثالی برایش زدم که خیلی چیز شد، یعنی خیلی متوجه شد خیلی راحت که من چه میخواهم بگویم.
و علت اینکه دارم دوباره میگویم این است که یک در مورد این موضوع خب یک چند نفری سوالهایی کردن که من احساس میکنم شاید بعضیها خیلی دقیق متوجه نشدن، نمیدانم چه. من مثالی که برای این زدم برای دوستان که خیلی خوب متوجه شد و دیگر سوالی هم نپرسید، این است که فرض کنید که یک نفر تو فرهنگ جا بیفتد که ما غریزه شیرین خوردن داریم.
این همونقدر اشکال دارد که حرف از غریزه جنسی بزنیم. یعنی ما یک غریزه شیرین خوردن نداریم واقعاً، یعنی نمیشود اسمش را غریزه گذاشت. غریزه خوردن داریم که منجر به مثلاً ادامه حیات میشه، در عین حال همهمون شیرینی را دوست داریم به عنوان یکی از سطح پایینترین غذاها که فوری جذب به انرژی میشود و اینها. و این هم مسئله غریزه جنسی هم همینجوریه.
یعنی این چیزی که الان ما بهش میگوییم غریزه جنسی، یک چیز لول خیلی پایینه، یک غریزه خیلی بزرگیه که منجر به تولید مثل میشود. این خودش تنهایی یک اسم غریزه گذاشتن، شما من واقعاً تخیل کنید دیگه، فرض کنید اگر خیلی کامل تو فرهنگ جا بیفتد که غریزه شیرین خوردن وجود داره، باید قبول کنید که مردم دیگر در مقابل شیرین خوردن مقاومت نمیکنند.
میگویند خب دیگر غریزه است دیگه، مثلاً تا شیرینی میبینند میخورن، بعد در فرهنگ جا میافتد که اگر شیرینی نخوری، میخوای مریض میشی، بیماری بیماری روانی میگیری اصلاً، کسی که اینجوری، بعد کلی فرهنگ شیرین خوردن ایجاد میشود و مثلاً میگویند اگر شیرینی نمیتونی بخوری، لااقل عکس شیرینی را مثلاً نگاه کن.
باز خلاصه یک خورده بیماریهای روانیشو، و یک چیز حشرهافتی درست میشود دیگه، یعنی اگر یک نامگذاری غلطی یک جایی، من به نظر من خیلی شباهت خوبی داره، این عبارت غریزه جنسی با غریزه شیرین خوردن. اگر آن وجود داره، این هم وجود دارد.
یعنی هیچکدومشون واقعاً به این معنی وجود ندارند. آفرین، خیلی سوال خوبی است. ببین اصلاً، ببین در اول این واژه ایجاد شده. بله، سوال خیلی بجاییه. اینکه کارهای فروید مثلاً، این همه کارهایی که فروید در مورد غریزه جنسی کرده و اینا، خب اینها مثلاً چیه؟ اینها تحقیقات علمی هست یا نه؟
معیشت، زبان، و پیدایش واژهها
ببینید، من واقعاً، من دیشب به یک نفر گفتم، راضی نیستم از اینکه، خوب نخوندم به نظرم این موضوعه، کلاً این واژهها را خوب توضیح دادم. خود سخته توضیح دادنش. چه جوری این واژهها ایجاد میشن؟ ببینید، واقعاً برگردید به اینکه معیشت در واقع زبانو تغییر میده، تغییر معیشت. معیشت، من این کلمه معیشت واقعاً چیز خوبی نیست. یک اصطلاح خوبی خود ویتگنشتاین داره، میگه، نحوه زندگی.
یک اصطلاح، یک اصلاً جمله معروفی دارد که لایف استایل، مثلاً زبانو تولید میکند. و به هر حال موضوع واقعاً معیشت به معنای اقتصادی صرفش نیست. هر چیزی که مربوط به در واقع نحوه زندگی بشر به عنوان موجود زنده، مخصوصاً آن چیزهایی که در واقع جنبههای فیزیولوژیک و خیلی خیلی لول پایین دارن، آنها هم به شدت مؤثرن در مثلاً ساختار زبانی که باهاش صحبت میکنیم.
ولی هر نوع تغییری در هر سطحی از این نحوه زندگی، تغییراتی را در زبان به وجود میاره. ببینید، خیلی بدیهیه دیگر. مثلاً یک آدمی که خیلی خیلی زیاد در زندگیش سروکار پیدا میکند مثلاً با مسائل مربوط به مسائل جنسی، خودبهخود این احساس در این واژه رو، یک سری ببینید، اینکه میگویند که اسکیموها، نمیدونم، یک تعداد خیلی زیادی اسم در فرهنگشون برای برف وجود داره، در واقع اصلاً چیزی، ما یک چیزی به اسم برف داریم.
اسکیموها یک چیزی به اسم برف ندارن، چیزهای زیادی دارند که ما همهشان را میگوییم برف. از نظر یک اسکیمو مثلاً فرض کنید یک برفی که ریزه دارد میباره، این یک چیز است اصلاً، چون آنجا همیشه دارد برف میباره، بنابراین نمیتوانند همیشه بگویند برف میآید.
اینکه آن حالت مثلاً ریزش، حالتهای خطرناکه با حالتهای خطرناکی باید فرق گذاشته بشود. کلی باید تفکیک کنند دیگر چون به در واقع شیره زندگیشون به شدت مربوطه. به حیاتشون مربوطه. ببین واقعیت این است واقعیت اینه که اول در واقع تحولات اجتماعی و اقتصادی ایجاد میشه بعداً واژهها ایجاد میشن بعد روشون تئوری سوار میشه دیگه
شما وقتی گفتی غریزه جنسی بعد یه آدمی احساس میکنه اولین بار که تا حالا کسی به این دقت نکرده مثلاً خب این غریزه خیلی مهمیه مثلاً بیسیکترین غریزه ماست مثلاً بعد شروع میکنه اینکه تئوریهای فروید بعد از یه تحولاتی به وجود اومدن
یعنی اول در واقع بشر یه نوع در واقع زندگی جدید رو انگار شروع کرد کمکم طلایههای مثلاً سکس رولوشن شروع شد بعداً کمکم واژههاش ایجاد شد کمکم یه فرهنگی داشت به وجود میاومد فروید یه آدمیه که اینو به شدت تئوریزه کرده دیگه تئوری واقعاً خیلی جالبه از نظر این تأکیدی که روی یه چیزی به اسم غریزه جنسی داره
اینکه تئوریهای فروید یه خیلی چیز خیلی بامزهاش به نظر من اینه که وقتی حرف از رشد میزنه اصولاً رشد توی تئوری فروید خیلی نقش نداره رشد در حدیه که از به اصطلاح یه اون انرژی روانی اول مثلاً منبع لذت توی ناحیه دهانیه بعد به ناحیه مقعدی میره و بعد به قسمت جنسی میره و رشد بشر تو سن مثلاً یه هفت هشت سالگی تموم میشه
بشر واقعاً اساس رشدش یه چیزیه که خیلی خیلی به طور فیزیولوژیک انجام میشه و دیگه هم اصلاً توی تئوریهای فروید شما نمیبینید این چیزی که اول اعتراضهایی که بعداً به نظریات فروید شد مثلاً یه آدمهایی مثل اریک فروم و اینها یا خود یونگ اینکه اصولاً فروید دیگه الگویی برای آدم سالم و سالم زندگی کردن و اینکه آدم چجوری میتونه رشد بکنه نداره دیگه
رشد در همون حد خیلی خیلی سطح پایین در واقع انگار متوقف میشه به هر حال اینکه شما میپرسی ببینید یه یه آدم بذارید من باز یه توضیحی قبلاً دادم اینم بگم اینکه یه آدم چه چه جوریه تئوری مثلاً روانشناسی رو روانکاوی رو داره بهش میرسه آدمها رو نگاه میکنه یه سری مراجعهکننده داره
این مراجعهکنندهها بهش ایده میدن که در واقع من میخوام اصلاً خود فروید و شهودشو بذارید کنار چی رو داره نگاه میکنه و مدل میکنه آدمهای دور و زمانه خودشو داره نگاه میکنه و مدل میکنه دیگه
بنابراین اگه نحوه زندگی مردم یه تغییراتی کرده باشه که مثلاً فرض کنید به غریزه شیرینی خوردن یا غریزه جنسی خیلی اهمیت میده قبول کنید اگه مثلاً غریزه شیرینی خوردن خیلی مهم شده بود در تئوریهای فروید هم ممکن بود بگه که مثلاً آره تو مرحله مثلاً دهانی شیرینی خوردن مثلاً خیلی چیزه و بعد ممکنه اگه کسی به اندازه کافی شیرینی نخورده یه واکنشهای بدی از نظر روانی بعداً در وجودش به وجود بیاد و اینها. من
میخوام بگم آدمهایی رو داره مدل میکنه در دورانی که مشاهداتش نشون میدن که مسائل جنسی خیلی خیلی مهم هستند و اینکه مردم دارن اینجوری زندگی میکنن. من یه یه چیزی که قبلاً گفته بودم اینه که یه عده متوجه نیستن که چرا الان الان کسایی که به اصطلاح رواندرمانی میکنن اصولاً دیگه با کارهای فرویدی سروکار ندارن.
شما الان برید توی تهران آمار بگیرید از آمار بگیرید از همه آدمهایی که مشاوره انجام میدن درصد آدمهایی که به اصطلاح رواندرمانیگری به اصطلاح چی میگن روانکاوی میکنن به معنای فرویدی خیلی خیلی تعداد آدمهای کمی هستن. لاکانی هم که اصلاً ایران نداریم یونگی هم حالا من نمیدونم اگه باشن اینا معمولاً دیگه خیلی چیز نیستن دیگه
من این آقای دکتر صنعتی فکر میکنم اصولاً با یونگ خیلی خوب آشناست. آدم یکی از معروفترین روانکاوهایی که الان توی تهران کار میکنه و یکی دو تا کتاب هم نوشته آدم باسوادیه. این من میخوام بگم که چجوری این تحول ایجاد شده که الان مثلاً مشاورهها در سختترین بیماریهای روانی هم معمولاً به اصطلاح میگن که رفتاردرمانی شناختی
یعنی یه تلفیقی از رفتاردرمانی و شناختدرمانی روش متداول توی همه کلینیکها و همه مشاورههایی که الان داره انجام میشه. خب یه دلیلش اینه دلیلش این نیست که مثلاً تئوریهای فروید نمیدونم غلط بودن شکست خوردن و این حرفها. ببینید شما زمان فروید رو در نظر بگیرید چند درصد مردم میرن مشاوره میکنن؟ فوقالعاده کم. آدمهایی که خیلی خیلی حالشون بده مراجعه میکنن به رواندرمان برای رواندرمانی.
اصلاً رواندرمانی یه چیز تازه شروع شده خیلی اعتمادی بهش نیست. طرف یا به کلی اصلاً دیوانه است یا مثلاً این مشکلات حاد براش پیش اومده. بیمارای فروید رو شما شرح حالشون رو بخونید مثلاً یه نفری یه یه دختری هست که تو شب خوابیده صبح بیدار شده زبان مادریش یادش رفته فرانسه حرف میزنه.
یکیش نمیدونم یه آدمیه که از یه مثلاً فرض کنید تخیلاتی در مورد در مورد گرگها در تمام عمرش رنج برده و تا آخر عمرش هم به هر حال درمان نشده. این اسمهای خاصی دارن این بیمارای معروف فروید و اینو بهش میگن گرگمرد ولفمن و حالا اسمها رو برای اینکه فروید اون موقع چیز میکرد دیگه اسمها رو مستعار میگفت برای اینکه معلوم نشه که طرف کیه.
خب حالا شما اینو نگاه کنید فکر کنید فروید داره یه همچین مراجعهکنندههایی رو براشون در واقع رواندرمانی تئوریزه میکند. خب حالا الان ما که چند درصد مردم میروند مشاوره میکنن؟
طرف مثلاً کفش پاشون میزنه، ممکن است برود مثلاً پیش مراجعه کند به مشاور، مشکلات خانوادگی را میبرن پیش مشاور. من میخواهم بگویم علت اینکه تئوریها تغییر کرده برای اینکه این خیلی از این آدمهایی که میآیند احتیاجی به تئوریهای عمیق فروید و یونگ ندارند.
مثلاً الان یک نفر برود بگوید زبان مادریشو یادش رفته، شما فکر کنید با رفتاردرمانی مثلاً شناخت میشود کاریش کرد، نمیشود باهاش حرف زد. حالا باید بری مثلاً یک چیز اتفاق خیلی عمیق تو لایههای خیلی پایین روانش افتاده. بنابراین شما احتیاج به یک تئوری خیلی عمیقتری دارید. متوجه منظور من هستید؟
اینکه فروید دارد آدمهای دوران خودش را نگاه میکنه، مراجعهکنندههای خودش را نگاه میکند و چیزها را تشخیص میدهد و تئوریزه میکند. و ساینتیست اصلاً باید هم این کار را بکند دیگر. پس دو تا نوع، من میخواهم بگویم که اصلاً یک تغییری در رفتار مردم به وجود میآد، بعداً واژهها ساخته میشن، تئوریها در میآیند بر اساس همین واژهها.
این واژهها خودشان به طور ناخودآگاه در واقع تأثیر میذارن روی نحوه نگاه کردن ما به دنیا و بنابراین تئوریهای جدید به وجود میآیند. من نمیخواهم بگویم همه تئوری فروید به دلیل مثلاً پیدا شدن چند تا واژه است و غلط و فروید خب خیلی حرفهای عمیق و جالب هم دارد. اصلاً اینجوری نیست که همهچیزش چرند و پرند باشه.
ولی این تأکید فوقالعادهش روی یک چیزی به اسم غریزه جنسی، خب واقعاً به نظر من یک تحولیه که در همین دوره، یعنی قبل از فروید کسی احتمالاً رواندرمانی را شروع میکرد، به یک چنین چیزهایی نمیرسید، به یک چنین احساسی مثلاً در مورد اهمیت غریزه جنسی نمیرسید. بعد قبول کنید وقتی تئوری میآید دیگر همهچیز تسخیر میشود.
که اصلاً یعنی یک عالمه آن چیزی که جریانی که راه افتاده، انعکاس پیدا کرده اول در رفتار مردم، بعد تو واژهها، بعد دوباره تئوریزه شده، واژههای جدید تولید میشوند و همینجور ادامه پیدا میکند تا میرسیم به جایی که ما الان هستیم دیگر اصلاً. مهمترین غریزه بشر را میگویند غریزه جنسی. نه اینکه وجود دارد که هیچی، اصلاً تقریباً همهچیز حول و حوش غریزه جنسی میچرخه.
و شما مردم هم نگاه میکنید میبینید راست میگویند دیگه، بله واقعاً. قبول دارید؟ یعنی یک جور مشاهدات هم این را تأیید میکنند دیگه، برای اینکه همه دارند همین کارها را میکنند مثلاً. شما سینما نگاه میکنید، چه میدانم هرچی، در و دیوار، اینترنت را مثلاً میرید نگاه میکنید، میبینید همهجا همین حرفهاست و همین چیزهاست.
خب، در واقع این چیزی که میخواهم بگویم این است که چگونه یک تغییرات جزئی تو رفتار و نحوه زندگی کمکم یک انعکاس پیدا میکند تو فرهنگ، در لولهای بالاتر فرهنگ دوباره باعث میشود که پایین تغییرات شدیدتر بشوند و همینجور یک حالت بهمنی پیدا میکند و میرسیم به یک جاهایی شبیه همین جایی که الان هستیم.
خب، من میخواهم دیگر خیلی مختصر فقط بگویم که اصلاً مختصر هم نمیگم، یک چیزهای کلیاتی که قبلاً گفتم و که در مورد مثلاً زبان و رابطهاش با مسئله شر و نمیدانم اینکه شیطان چه فوایدی دارد و معصیت چه معنیای داره، یک چیزهایی اینجوری گفتم ولی به یک جایی رسیدم که من دفعه قبل هم تأکید کردم که به نظر من اینجاها خیلی مهم است و آخر جلسه این سؤال را در واقع مطرح کردم که این موضوعی که در داستان هست، این اتفاقی که میافته، بگذارید من این آیههای مربوط به این موضوع را بخوانم.
اولاً وقتی که شیطان قرار است که بعد از اینکه آدم در جنت ساکن شد، شیطان قرار است که گمراه بکنه، مثلاً یک وسوسهای تولید بکنه، از اولش این عبارت در سوره اعراف میآد، میگوید که وسوسهشون کرد تا سواتشون را برایشان پوشیده بود، آشکار بکند برایشان.
من دفعه قبل هم توضیح دادم که چون بغیر از داستان آدم و این اصطلاح سوات در مورد آدم و همینچیزی که خود بعد از این داستان در اعراف، فقط یک جایی دیگر این واژه آمده و معنایش آنجا کاملاً روشنه، طبق چیزهایی که قبلاً گفتیم، خیلی طبیعی است که معنی واژه را از آنجا بگیریم.
به نظر میآید که در عربی به طور متداولتر مثلاً این است که سوات بعضی از ترجمهها مینویسن مثلاً به قسمت به بخشهای جنسی فقط دارد اشاره میکند در بدن یا بعضیها زیر سوات مثلاً واژهای که برای ترجمه میذارن میگویند زشتیهای مثلاً بدن را جاهایی که حتماً باید پوشیده بشود یک چنین تعبیرهایی میکند.
جای دیگهای که در قرآن سوات آمده من دفعه قبل گفتم جاییه که قابیل قابیل را کشته و میگوید که مشکلی که در واقع برایش پیش میآید میگوید که در واقع سردرگم بود که چگونه سوات اخی را پنهان کند. فقط یک چیزی به ذهن آدم میآید اینجا خیلی روشنه سوات یعنی چه دیگر. یعنی جسد برادرشون میخواهد پنهان کند.
من میخواهم بگویم که مخصوصاً با این عبارتی هم که اینجا هست تاکید روشه که سوات اصولاً منظور همین بدنه. جسم و چیزی هم که میگوید ما واری عنهما من سواتهما بله من سواتهما یعنی انگار خب یک بخشهایی از مثل اینکه لباس تنشون بود پوششی داشتن که مثلاً فرض کن چهرهشون پیدا بود ولی یک بخشهایی از بدنشون پیدا نبود و کاری که شیطان میخواهد بکند این است که بخشهایی از بدنشون که در واقع پیداست پیدا نیست را آشکار بکند.
بعد میرود میگوید که از آن شجره بخورید و که ازش میخورن فلما ذاق الشجره وقتی چشیدن آن درخت را بدت طه · ۱۲۱فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ ٱلْجَنَّةِ ۚ وَعَصَىٰٓ ءَادَمُ رَبَّهُۥ فَغَوَىٰآنگاه از آن [درخت ممنوع] خوردند و برهنگى آنان برايشان نمايان شد و شروع كردند به چسبانيدن برگهاى بهشت بر خود. و [اين گونه] آدم به پروردگار خود عصيان ورزيد و بيراهه رفت.. اینها دانستن که ازش چشیدن سواتشون آشکار شد.
و شروع کردن از برگهای بهشت مثلاً به خودشان خودشان را پوشوندن با برگهای بهشت.
سوآت و آشکار شدن جسم
من میخواهم یک نکتههای خیلی سادهای بگویم. اولاً فکر کنم این خیلی واضح است که بحث واژه دیگر نکنیم که منظور کل در واقع جسمه منظور از سوات و نکتهای که به نظر میرسد این است که یعنی اگر از شما بپرسن که چرا آدم و حوا از بهشت اخراج شدن چه به نظر میاد؟ برای اینکه از شجره خوردن و این اتفاق برایشان افتاد.
من اینجا من میخواهم بگویم که اینجا ببین شیطان میخواهد اینها را از جنت اخراج کند. میگوید که بروند از شجره بخورن که این اتفاق برایشان بیفتد. یعنی چه حسی را آدم دست میده؟ چه چیز منطقی به نظر میاد؟ اینکه چون دیگر یعنی مثلاً کسی که جسمش آشکار شده دیگر جاش تو بهشت نیست. میخواهم بگویم این مثل یک قاعده است. اتفاقی که برایشان میفته این است.
این ماجرا که پیش میآید دیگر جاشون تو بهشت نیست و هبوط میکنند. چرا این ماجرا چیز همش عدم اطاعت و اینها باشه؟ آن تو آیه بعدش هم میآید میگوید بهشان که مگه من بهتان نگفتم از این نخورید؟
ببین من میخواهم بگویم که اگر مثلاً فرض کن خوردن این شجره مستقیماً باعث میشد که اینها هبوط بکنند خب دیگر شیطان میگفت که برود که فقط اینها را یک کاری بکند که از شجره بخورن. میگوید شیطان اصلاً ایدهاش این است. یک کاری بکنم که از شجره بخورن که این اتفاق برایشان بیفتد. این راه اخراج کردنشون از بهشته.
یعنی این اتفاق که بیفتد الأعراف · ۲۲فَدَلَّىٰهُمَا بِغُرُورٍۢ ۚ فَلَمَّا ذَاقَا ٱلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ ٱلْجَنَّةِ ۖ وَنَادَىٰهُمَا رَبُّهُمَآ أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَن تِلْكُمَا ٱلشَّجَرَةِ وَأَقُل لَّكُمَآ إِنَّ ٱلشَّيْطَٰنَ لَكُمَا عَدُوٌّۭ مُّبِينٌۭپس آن دو را با فريب به سقوط كشانيد؛ پس چون آن دو از [ميوه] آن درختِ [ممنوع] چشيدند، برهنگىهايشان بر آنان آشكار شد، و به چسبانيدن برگ[هاى درختانِ] بهشت بر خود آغاز كردند، و پروردگارشان بر آن دو بانگ بر زد: «مگر شما را از اين درخت منع نكردم و به شما نگفتم كه در حقيقت شيطان براى شما دشمنى آشكار است.» شجره بهشان نگفته بود که یعنی من مگه نگفتم که از این نخورید؟ اتفاقاً به نظر میآید که منظورش این است که خدا میگوید من قرار بود از فرمان من اطاعت کنید و حالا اطاعت نکردید و نمیتوانید اینجا باشید.
اینکه اصلاً ذکر شدنش که به وضوح همین معنی را میدهد که یک ماجرای قاطعی این است. ثانیاً اینکه خداوند اینها یک چیزی برایشان پوشیده است. مثل اینکه اصلاً جسمشون برایشان پوشیده است. خدا نمیتواند بهشان بگوید که از شجره نخورید که آن جسمتون که نمیدونید هنوز مثلاً نمیدونید چیست و اینها آشکار بشود. منظورم چیه؟
ماجرا این است که یک چیزی وجود دارد. اینجا تقریباً مبهمترین جای داستانه دیگر. یعنی چه این حرف؟ یک درختی هست که بخورن جسمشون آشکار میشود و بعد از بهشت اخراج میشوند. شیطان هم همین. نقشهی شیطانی رسماً دارد اعلام میکند با تاکید زیاد که شیطان وسوسهشون کرد که بخورن که این اتفاق برایشان بیفتد.
این است که انگار دیگر وقتی که اینجوری شدن دیگر نمیتوانند در بهشت ساکن باشند دیگر باید و ببین مشکلی که پیش آمده این است اینها وقتی که این اتفاق میفته دارند با برگها خودشان را میپوشونن.
یعنی مسئله آن درخته انگار فراموش شده. مشکلی که برایشان پیش آمده این است که لباسهاشون را از دست دادن. خب؟ اینجوری به نظر میآید دیگر. تاکید زیادی وجود دارد روی این واسطه. و این مبهمه دیگر یعنی چه اصلاً؟
حالا آن درخت را فرض کن حالا ما کاری نداریم چه درختی بوده حالا این همه داستانپردازی اطرافش میکند ولی این قبول کنید که این خیلی خیلی نکته مهمی به نظر میرسد هست که چه ارتباطی بین آن معصیت کردن و آشکار شدن جسم وجود دارد و چه ارتباطی بین اینکه دقیقاً تو این دقیقه اخراج شد. واسطه از شجره میخورن این اتفاق برایشان میفته و اخراج میشوند.
تاکید دارد میکند داستان روی اینکه این مسئله مهم است. مشکلی که برایشان وقتی که این داستان به این کوتاهی و فشردگی ذکر میشود یعنی مهم است. مثلاً درخت خوردن، خوارم مثلاً تو پاشون رفت مثلاً نه من بحثی ندارم به اینکه این مهم است ها و راجع بهش من میخواهم اصلاً اینکه دلیل اخراج اینها این است این هم من شک دارم.
به نظر من درست است آقا این اتفاقات میفته که دلیل اخراجشون عدم اطاعت معصیت کردن باعث شده که این اتفاق بیفتد و این اتفاق یک جوری معادل با هبوط کردن. یعنی اینها دیگر وقتی که اینها وقتی که دلیل دلیل اینکه این اتفاق افتاد این بود که معصیت کردن. معصیت کردن این اتفاق افتاد و دچار هبوط شدن.
این چیزی است که آیات دارد به صراحت میگوید دیگر. از درخت خوردن، شیطان میخواهد چه کار کنه؟ اینها را ببره نافرمانی بکنند که از درخت بخورن که اینطوری بشود. که از جنت اینها را اخراج کند. شیطان میخواهد اینها را از جنت اخراج کند. میگوید که اینها را وسوسه کرد که این آن درخت را بخورن که اینجوری بشود. من دیگر من فکر کنم واضح است بله بحث.
وقتی که این دارد ذکر میشود یعنی اینکه راه اخراجشون این است. این کار را بکنند که اینجوری بشود که اخراج بشوند. با همدیگر از اینجوری نیست که مثلاً همینجوری هم مهم است. من میخواهم بگویم که اینجا این نکته خیلی مهم است.
آن شجره چه جور درختی را حالا بگذاریم کنار ولی اینکه خورد معصیت کردن، خوردن از آن شجره چه ربطی به از دست دادن لباس دارد و اینکه چه ربطی به هبوط دارد این واسطه را فهمیدن به نظر من نکته خیلی مهمی است.
سوال دارید چون؟ که اینها را در واقع آشکار شدن جسمه. آشکار شدن بدنه. و دومین نکته اینکه بدن وجود داشته. اینجوری نیست که اینها یک وقت بدن مثلاً بدندار شدن. بدن وجود داشته، آگاه نیستند. و شیطان آگاهی داشته. بله شیطان آگاهی داشته.
شیطان آگاهی داشته و شیطان خیلی چیزها میداند دیگر. شیطان همه راهها را مثلاً بلده. میداند چه کار بکند که چطور بشود که بعداً مثلاً چه گرفتاری پیش بیاید. بله همه چیزو شیطان کاملاً آگاهی دارد. میداند که اگر این اتفاق بیفتد اینها از جنت اخراج میشوند. من این دو تا نکته این است دیگر.
اینکه واسطه در واقع اخراج از بهشت آشکار شدن عکس بدنشون و جسمشون و دومین نکته اینکه بدن وجود داشته، توجه به بدن انگار ندارند. یک حس اینجوری وجود دارد. خب بفرمایید. اثر اثر طبیعی ندارد. من دیروز یک مستند یکی از مستندهای تلویزیون مستند پنج یا مال شبکه چهار بود. اینقدر اینقدر حرف زد در مورد شاهکار طبیعت.
البته من دیگر واقعاً سعی میکردم که گوش ندم ولی تمام مدت داشت میگفت در مورد اینکه مثلاً این ستون فقرات این دایناسورها را نشان میداد که از این مکانیسمهای شبیه پل معلق استفاده میکند. و این را به عنوان اینکه دیگر واقعاً و یک چیز خیلی جالبی که گفت، گفت که اینها زیاد دوام نکردن. من گفتم چه شد؟
برای خاطر اینکه طبیعت فلان موجود را خلق کرد. دقیقاً این جمله را گفتم. یک نوع دایناسور گفت که برای اینکه بعدش طبیعت اینها را خلق کرد. من میگویم اثر طبیعی این حرفها من میدانم منظورت چیست. مثلاً یعنی شما منظورت این است که حکمش حکم اخراج تشریعیه یا تکوینیه به اصطلاح؟ بله. معنایش این میشود دیگر تکوینیه. این چیزی که بهش میگویند اثر طبیعی، احکام تکوینی خداوند.
اینکه اینجوری بشه، حکمش این است که اینجوری میشوند. بله به نظر میرسد تکوینیه. قبلش مثلاً شریعتی وجود ندارد که بخواهد طبق شریعت مثلاً اینها اصلاً. خب اگر همان دیگر. یعنی اگر این کار اگر نافرمانی بکنیم، اخراج میشویم. اینها را من میدانم. بله. یعنی شاید از دیدگاه معرفتی اصلاً این کار را نباید بکنیم. کار ما این است که تعقل بکنیم. بله.
این هم جالب است که واقعاً خیلی هم معلوم نیست که این در واقع چیست. این واقعاً یک چیز غیرعادی، غیرطبیعیه. در واقع، در واقع به نظر میآید مهم نیست دیگر که چیست.
یک چیزی است که نباید ازش بخورن. خب، حالا من خیلی چون صحبت شد من اینجا یک علامت سوال گذاشتم میخواستم که بپرسم کسی ایدهای دارد اصلاً نه شما نه. شما میگویم قبول نکردید این موضوع چیست اصلاً.
نه بگذار کسی ایدهای دارد اصلاً ماجرا چیه؟ اصلاً چه به ذهنتان میرسه؟ که اینها یک اینها در بهشت بودن و مثلاً یک جوری انگار بیخبر از بعداً آن جسم خودشان اصلاً پوشیده است. وقتی آشکار میشود اینها از بهشت یک جوری انگار به اثر طبیعی که اینها اخراج میشوند. حدیث جنسی که خیلی اینجا حرف از غریبه.
آخه میگویند آخه چون وقتی ترجمه میکنند اورات و این حرفها بعد به نظر میرسد که اینجا، بعد مسیحیها هم همینجوری برداشت میکنند دیگر که اصلاً اصل ماجرا که ما از بهشت اخراج شدیم به دلیل مسائل جنسی بوده بنابراین خیلی بده و اصلاً به کلی و این چیز است یک جایی یک توضیح خیلی جالبی داده بود در مورد اینکه چرا در مسیحیت طلاق ممنوعه؟
گفته بود دقیقاً توضیحش این است که کسی که ازدواج میکند دیگر از بهشت اخراج میشود و به این راحتی نمیتواند برگرده اصلاً مجرد بشود. دیگر رفته حالا میخواهد برگرده. نمیتواند طلاق نمیتواند. باید دیگر همان تو جهنم مثلاً زندگی کند. حسشون اینجوری است که نمیذارن طلاق بگیرند. میخواستی مثلاً چه میگویند چشمت کور میخواستی ازدواج نکنی دیگر. رفتی از.
کاملاً این حس اینکه مثلاً یک بهشت تجرد وجود دارد و قضیه جهنم مثلاً تعهد وجود دارد واقعاً تو مسیحیت هست. اینکه پاپ که میخواهد موجود بهشتی باشه نباید اصلاً ازدواج کند. همین چیز دهن نیست. حالا بعضی غریبه جنسی را در نظر بکنیم حالا در مورد بفرمایید. یک بحثی شد اولش هم که انگار قرار بوده که یک سری یعنی این از اول قرار بوده که اینجوری بشود. بله.
بعدش حالا آن یکی از راههایی بوده که میشده به این فقط سرکشیه یا نه؟ یک دلیل دیگر این بوده که آدم نیست که گناه کرده. قرار بوده که خب این که قرار بوده که یعنی اینکه بشر یک جوریه که مثلاً معلوم است که این کار را میکند و این اتفاق برایش میوفته. یعنی اینکه این اتفاقا معنایش چیه؟
چرا مثلاً این به معنی این است که حتماً کسی که این مثلاً کار را کرد این اتفاق برایش میوفته و بعد هبوط میکند. این جدای از این است که بله ما میدانیم که در واقع یک جوری ساختار مثلاً وجودی بشر یک طوری بود که از اول میشد فهمید که معصیت میکند و این بلا هم سرش میآید. یعنی اینکه این بلا را خودش چیست و چرا این اتفاق افتاده یک بحث دیگر است.
نه، من منظورم این نیست. مثلاً احتمال دارد برای این باشه که آدم پی ببره به اینکه آن چیزی آدم وقتی به وجود میآید پی ببره به اینکه آن چیزی که تازه بهش علاقه مند شده و ممکن است فکر کند خیلی چیز بزرگیه بعداً دوباره بیاید را زمین و آن را کاملاً با تمام وجودش حس کند و بعد بفهمه که آن نیست و آن موقع میتواند برگرده به همان وضعیت.
خب. حسشون برای این است که، اه، از اول بهش، یعنی یک جایی که در آن همه به حق خودشان میرسن، همه شادن، همه خوشبختن، خب؟ کسی به حق، به یک جایی که مثلاً کسی به حق کسی دیگر ظلم نکنه، مثلاً، خب؟
بعد، به نظر من مثل اینکه، اه، مثلاً توی، چه میدونم، نگاه کنید، وقتی که ظلمی انجام نمیشه، طبیعتش این است. آن که به یاد میاره که میخوره، میخواهد بگوید بله میشه، مثلاً این کار را کرد، میشود بیشتر خورد، اما بهشت دیگر از بین میرود. مثلاً اگر یک دانه بزنی، یک چیزی.
این تعبیر شماست از اینکه اگر آن درخت، درخت آگاهی طبق تعبیر تورات مثلاً میشود اینجوری ولی اصلاً ربطی ربطی به جسم وقتی شما جسم دارید میتوانید یک سری کارها بکنید دیگر یک سری چیزها برای خودتان بخواهید مثلاً بعد بیاید دعوا کنید سر یک من به خودت اگر واقعاً چیز جالبی تو ذهنتان هست بگویید من دلم میخواست خودت دیر طول کشید تا به اینجا رسیدیم نمادین تعبیر نکنیم؟
نه همیشه آزاده دیگر مثلاً تو اگر به یک جایی رسیدی که هیچ تعبیری وجود ندارد به غیر از اینکه نمادین تعبیر بکنی اگر بتونی آن نشان بدی خب میتونی نمادین تعبیر کنی. خب من فکر کنم متن خاصیتش این است دیگر اگر میشود یک جوری فهمید خب نریم سراغ نمادین.
این داستان خیلی جا دارد که بحثهای نمادین در موردش بشود دیگر این حس اینکه نمادین را فکر کنم همه دارند ولی معنایش این نیست که اتفاق هم نیفتاده. یک خورده اتفاقهای خیلی معنیداری هستند نماد یک چیزهاییان.
خب شما بگویید دیگر من میخواهم تعبیر کنم که همان هدایت که مثلاً شما مثلاً مشکل این است که این مسئله را میگویید این کار را از دارایی پایین دوره از این که این قبل از اینکه به زمین بیفتن اصلاً این اینکه ماجرا دلیلش این است که معصیت کردن که شکی وجود ندارد ولی معصیت کردنشون باعث شده که لباسهاشون را از دست بدن و از بهشت اخراج بشوند.
تعبیر کلاسیک هبوط
خب بگذارید من یک تعبیر خیلی کلاسیک بگویم اینکه تعبیر خیلی کلاسیکش این است که از این دست باشه من یک یک تفکیک اصلاً حالت هرم دارد. یعنی اگر شما تو قلهاش مثلاً خداوند هست این عالم اجسام پایینترین سطح هستی. انسان یک موجودیه که اصلاً در عالم اجسام فقط جسم ندارد.
یک جوری یک طیفی از هستی دارد مثلاً به اصطلاح من کاملاً تئوریهای کلاسیک اینجوریان دیگر ما مثلاً جسم داریم تو عالم مثال هم مثلاً یک چیزی داریم همینجور مثلاً روح داریم اینجوری میتواند نزدیکها و بعد میتوانیم تو این هرم هم صعود بکنیم تقرب به خداوند هم یعنی مثلاً از نظر وجودی به جاهایی نزدیک آن قله هرم هم نزدیک باشیم.
خب این تعبیر خیلی کلاسیک دیگر هست و اینکه یک تعبیرش این است دیگر آدم مثلاً اینجاست در بهشت و این سمت دارد انگار نگاه میکند. متوجه مثلاً عالم پایینتر از خود قسمت پایینتر هستی خودش نیست.
توجه ندارد به جسم خودش و این اتفاق که میافتد و اتفاق بدی میافتد لباسهاشو از دست میدهد انگار جهت نگاهش به اینور میشود دیگر من اصلاً همهاش این حرفهای من یک چیزی خیلی اینکه ما بیشترین چیزی که مهم است در زندگیمون جهت نگاه کردنمونه انگار. به چه نیت میکنیم و به چه چیزهایی توجه میکنیم چه طرفی طرف خدا را داریم نگاه میکنیم بالا را نگاه میکنیم یا پایین.
اینکه مثلاً انگار یک دفعهای چه شد دیگر سقوط کرد به این معنا که متوجه عالم اجسام شد خودش را در واقع آن لول پایینترین لول وجود خودش را کشف کرد. وقتی در بهشت بود انگار اصلاً توجهی به این نداشت وقتی توجه نداشت انگار در عالم دیگهای داشت زندگی میکرد.
این یک چیز خیلی کلاسیک دیگر اینکه توجه پیدا کردن به جسم توجه پیدا کردن در جهت خلاف توجه کردن به خداونده. یعنی دقیقاً نگاه کردن به پایینه به آنور مثلاً عالم هستیه. این چیز خیلی کلاسیک اینکه نگاه کردن به جسم اصلاً متوجه جسمانیت شدن یک جوری در واقع جهت نگاه را برگردوندن به سمت پایین نگاه کردنه و این یک گرفتاریه دیگر.
توجه آدم از خداوند در واقع یک جوری انگار منحرف شده به یک چیز دیگهای ناتون شده. این یک نکته یعنی یک چیز خیلی کلاسیک. من حالا میخواهم قبل از اینکه یک توضیح اصلی را بدهم میخواهم یک تصوری بسازم که به نظر من مثلاً تصور خوبی از اینکه اتفاقی که آنجا افتاده چیست.
بعداً این تصور را که دارم سعی میکنم ایجاد بکنم یک خورده چیزش میکنم تکمیلش میکنم. مثلاً یک ماجرا را یک خورده سعی کنم توضیح بدهم که از نظر حسی چه یعنی چه این کشف کردن بدن چه حالتی مثلاً برای آدم ممکن است داشته باشه.
خب ببینید شما یک آدمی را تصور بکنید که خیلی حالت کودکانه دارد اصلاً مثلاً فرض کنید یک کودکیه و به شدت خب این نیازهایی که دارد شما مرتب دارید این نیازها را تأمین میکنید. مثلاً فرض کنید من نمیخواهم بگویم غذا خوردن.
فرض کنید یک حالت خیلی سادهش، یک آدمی حالا در هر سنی تصور بکنید که دارید چیزهای خیلی خیلی زیبا بهش نشان میدید. و هی زیبا و زیباتر میشوند. اصلاً اینکه یک با یک جهانی مواجهه که به شدت نظرشو در واقع تأمین میکنه، هی لحظه به لحظه هم هیجانانگیزتر و جالبتر میشود.
این مثل یه، اه، همین در واقع چیزی که در این داستان وجود داره، مثل بودن تو یک باغی که پر از مثلاً چیزهای خوب و خوشمزه است و این همینجور هم اصلاً به اینها نیاز دارد و اصولاً به شدت سرگرمه. سرگرمه و لحظه به لحظه هم انگار سرگرمیش بیشتر میشه، مثل این حالت به اصطلاح مستی.
یک جور یک حالت شیدایی و چیز دارد دیگر. تمام چیزهایی که نیاز دارد تأمین میشود و لحظه به لحظه هم اینها دارد مثلاً بهتر و بهتر میشود. یک چنین آدمی، همین الان اگر یک آدمی که چنین شرایطی قرار بدهیم ما چه میبینیم؟ فقط یک جوری از خودش بیخود میشود دیگر.
یعنی وقتی که شما به شدت از یک چیزی دارید لذت میبرید و هی مثلاً این لذت تشدید میشود و هیچ جای خالیای انگار باقی نمیمونه که شما یک نفس چیز بکشید، یعنی به حالت خودآگاهی برسید، کمکم این خودآگاهی انگار محو میشود دیگر. مثل حالتی که آدم دیگر مثلاً فرض کن صحنههای خیلی زیبا را دارد میبیند.
واقعاً نیم ساعت، یک ساعت ممکن است بگذره و شما اصلاً متوجه نشید زمان چگونه دارد میگذره، متوجه هیچی دور و اطراف خودتان نشید. من میخواهم بگویم که این تصور را داشته باشید که آدم در موقع سکونتش تو بهشت یک چنین حالتی دارد. همه نیازها به شدت در حال برآورده شدن هستند، لحظه به لحظه دارد انگار رشد میکند و هی چیزهای جدید دریافت میکند و همینجور مشغوله دیگر.
تا اینکه از آن چیز میخورد. این کار خلاف را انجام میدهد. مکث پیش میآید. لباسهاشون هم از دست میدهند. یعنی من میخواهم بگویم که این توجه نداشتن، نه اینکه حالا این لباسها، نه اینکه لباسها مهم نیست، نه، لباس واقعاً کلمه لباس دقیقاً ترجمه کنیم پوشش. برای خاطر اینکه واقعاً لباس به معنای چیز لزوماً، لباس لزوماً معنای پیراهن و چیز ندارد.
آن تو قرآن کلمه غمیص مثلاً برایش به کار میرود به جای پیراهن که دقیقاً معنی مادی دارد ولی اینجا یک پوششی وجود دارد که اینها توجه به یک چیزهایی نمیکنند. پوششی دارند. عوضش توجهشون همهاش در واقع به همان نعمتهایی که بهشان میرسه، به آن جهان مثلاً متعالیای که دارند کشف میکنند و یک لحظه که این مستی را میکنن، انگار این نعمتها قطع میشود دیگر.
نعمتها قطع میشه، این پوشش برداشته میشود. اینکه میگویند به آگاهی رسید، اصلاً انگار تا اینجا آدم نمیدونست اصلاً خودش یک موجودیه با بقیه، یعنی این حالتی که تو بچهها هست و کشف میکنن، اصلاً انگار بین خودش و دیگران و اینکه تو چه دنیاییام، منم، اصلاً این زوج منه، نمیدانم اینجا بهشته، اینجا یک دفعه انگار وارد یک جهان خودآگاهیها میشه، کشف میکند که مثلاً یک جاییه، یک موجود منفرد و جدایی از دیگران. یعنی این حسی که وجود دارد در این مکث، این است که آدم انگار هستی خودش را کشف میکند.
آگاهی از خود و جدایی از جهان
اینکه اصلاً من یک موجودی هستم جدای از بقیه چیزهایی که دارم میبینم. بچهها میدانید متوجه چیز نیستند دیگه، متوجه، یکی از اولین چیزهایی که بچهها میفهمند این است که دیگرانی وجود دارند. من یک موجود مثلاً مستقلم، یک جداییای وجود دارد.
من میخواهم بگویم که این چیزی که دارد تو این داستان وصف میشود و در تورات مثلاً به عنوان درخت آگاهی ازش یاد میشه، این است که اصلاً به نظر میرسد که آدم تا وقتی به جسم خودش توجه میکنه، متوجه جدایی خودش از بقیه چیزها نیست.
متوجه خودش به عنوان یک موجود منفرد نیست. انگار دارد در حالت وحدت زندگی میکند دیگر. حالتی که بچهها در آن زندگی میکنند. یک اصطلاحی در روانشناسی لکان هست، اصطلاحاتش همهاش عجیب و غریبه، یعنی تو ذهنتان نداشته باشید یک اصطلاح عادی داشته باشید.
غیر بزرگ. اینکه بچه وقتی که متولد میشه، فقط یک جوری متوجه حداکثر این است که یک غیری وجود دارد. همه چیز یک چیز است. حداکثر اینه، یعنی اولین چیزی که شاید بچه متوجهاش میشه، اگر بشود گفت که متوجه خودش هست، متوجه خودش نیست واقعاً. یک غیری را دارد تجربه میکند. اصلش در واقع مادره.
مادری که ازش جدا شده تا چند ماه بچه در واقع در یک حالت کاملاً وحدت با جهان اطرافش زندگی میکنه، اصلاً خودآگاه نیست. متوجه خودش به عنوان یک موجودی جدای از جهانی نیست.
من میخواهم این تصور را بهتان بدهم که من احساسم این است که چیزی که دارد وصف میشود شبیه این است. یعنی آدم اصلاً متوجه، وقتی که جسم خود، توجه به جسم خودش میکنه، متوجه جداییها میشود.
قبلاً در حالت وحدت دارد به سر میبره، اصلاً چیزی به عنوان مثلاً محدوده وجود خودش، مثل آدمی که محو تماشای از اولی که خلق شد و آنجا گذاشتنش مهد تماشای یک چیزهایی و کاملاً این کلمه مهد فکر میکنم خیلی کلمه خوبی است.
و این مکس، مزیتی که میکنه، اینکه میگویم به آگاهی رسید، به یک معنایی در واقع انگار جدا شد دیگر از آن حالت وحدت. یک جوری تمایزها را مثلاً دارد میبیند. تفاوتها را دارد میبیند. مثلاً برهنه شدن یک جوری بین خودش و زوج خودش دارد تمایز میذاره، تفاوت میبیند و اصلاً کلاً یک جوری از جهان، انگار از خداوند جدا شد دیگر.
یک جوری انگار وصل به همه جهان و به عالم خلقت و خداوند بود و تو یک لحظه، لحظه خیلی دردناک متوجه این شد که اوضاع آنجوری هم که فکر میکردیم نیست. خود اوضاع پیچیدهتره. موجودات مختلفی وجود دارد. حالا من چیام؟ چه کار باید بکنم؟
یعنی اصلاً این وقتی شما مثلاً فرض کنید مهد چیز بود، مثلاً آدم مهد تماشا و لذت بردن بود، اصلاً سوالی وجود نداشت. چه بکنم، چه نکنمی وجود نداشت. مسئلهای نداشت. آدم داشت با نهایت مثلاً لذت و خوشی زندگی میکرد و هیچ چیزی هم نداشت. وقتی این اتفاق افتاد، یعنی انگار یک واقعاً جدا به یک معنای واقعی کلمه جدا شد.
آن نعمتها قطع شدن، مکس پیش آمد و یک دفعه متوجه یک چیزهای جدیدی شد که قبلاً متوجهاش نبود و نهایتاً در واقع هزار تا سوال تو ذهنش که حالا چه کار باید بکنه؟ قطعاً این اتفاق که افتاد. یادش هم آمد که قرار بود که این کار را نکند.
گول خورده مثلاً و به هر حال من این سعی کردم این تصویر را بدهم برای اینکه این تصوریه که بعداً حالا به یک ترتیبی سعی میکنم تکمیلش بکنم.
و همه ما یک جوری احساس اینکه جسم داریم، بدن داریم و انگار اونجایی داریم زندگی میکنیم که بدنمون هست را داریم. من میخواهم بگویم این حس برای آدم حس جدیدیه. آدم اینجوری در اینجاها خودش را مثلاً میبینه، نه اینجاها. ما خودمان را اصولاً اینجاها میبینیم.
یعنی الان شما از شما بپرسم کجا هستی؟ در کلاس، جواب جغرافیایی میدید دیگر. در واقع میگی که بدنتون کجاست. درسته؟ مکان در واقع این حس مکانمند بودن برای آدم فکر میکنم حس جدید و چیزی است. و من میخواهم بگویم که این اگر شما قرار است تمثیلی تعبیر بکنین، این یک میتواند یک تمثیلی از کودکی باشه. من بعداً این حرف را اصلاح میکنم.
ولی کودکی ما اینجوری میگذره کموبیش. منتها لحظهای به این قاطع قاطعی نداریم. من هنوزم که هنوز فکر کنم دهمین باره میگویم که آن صحنه آخر فیلم معجزهگر این Arthur Penn اگر یک نفر دارد من خیلی دوست دارم یک بار در صحنه فوقالعادهایه برای اینکه دقیقاً این اتفاق برای Helen Keller میافتد. یعنی در یک لحظه واقعاً تو خاطراتش هم اینجوری است.
Helen Keller در یک لحظه خاصی همین اتفاق برایش افتاد. در سن شش هفت سالگی چون گوشش گوشش نمیشنید و چشمش نمیدید و اصلاً هیچی در واقع از دنیا نمیفهمید، همینجوری بزرگ شده بود، نمیفهمید که اصلاً این دنیا من چیام، دنیا چیست. زبان یاد گرفته بود، مثلاً هجی کردن بلد بود ولی نمیفهمید که اصلاً منم، این معلم منه.
بعد در فیلم نشان میدهد که برای سگم هجی میکند. متوجه این که مثلاً آدمهای دیگهای وجود دارند. آن صحنه آخر این فیلم فوقالعادهست واقعاً. بینظیر ساخته شده. بازیها اصلاً یک جوری مثل یک چیزن. گاهی تو این آثار هنری یک لحظههایی وجود دارد که آدم به نظرش میآید هنرمند هم نمیدونه مثلاً چه.
واقعاً من فکر نمیکنم Arthur Penn اصلاً ایدهای در مورد اینکه زبان چیست و این اتفاق مثلاً شباهتی به چه چیزهایی دارد. داستان Helen Keller نوشته شده، خودش در خاطراتش چیزهایی را توضیح داده و بعداً از روش فیلمنامه نوشته شده و این صحنه فوقالعادهست به نظر من.
یعنی همه چیزهایی که الان ما در مورد زبان و هرچه میبینیم به نظر من این صحنه به خوبی همه چیزش با همدیگر جفتوجور شده. این صحنه بینهایت هیجانانگیزیه که اصلاً حالت تحول بهش دست میدهد برای اینکه یک چیز دیگر دچار یک مثل یک فاجعهای یک چیز عجیبی را فهمیده. بعد با هیجان زیاد همه چیز دست میزند و این هجی میکند.
اصلاً یک تازه فهمیده که این با این میزنی این، اصلاً این یک چیزی است وجود داره، یک شیئه و اسمش این است که مثلاً من تا حالا هجیشو یاد گرفتم و بعد یک صحنه فوقالعاده قشنگ دارد که آخرش در حالی که یک خورده دیگر آروم شده، میرود معلمشو دست میزند و معلمه کلمه معلم را برایش هجی میکند که این، اینکه تا حالا این کارها را برات میکرد، این مثلاً معلمت بود.
این جدا میشود دیگر. Helen Keller در سن هفت هشت سالگی به طور ناگهانی از جهان، از این حالت وحدت جدا شد، تبدیل به یک موجود مستقل شد. برای ما یادمون نیست که کی این اتفاق برامون افتاد. ما به تدریج مثلاً یک دفعه چیز شدیم، سقوط کردیم از این حالت وحدت.
یعنی واقعاً یک لحظه ناگهانی که در چون خیلی خیلی زود برای بچهها اتفاق میافتد. و مسئله اول تولد متوجه اختلافشون با دیگران میشوند کم کم مثلاً بین مادر و پدر و اشیاء فرق میذارن و حالا من بعداً این توضیحات را یک خورده تکمیل میکنم.
ولی فکر میکنم که این ایده مهمی است که شما حس آدم را یک جوری بفهمید که این چه اتفاقی تو آن لحظه برایش افتاد وقتی که از این شجره خورد. اینکه میگویم به آگاهی رسید اصلاً این متوجه یک چیزی شد که اصلاً تا حالا توجهی بهش نکرده بود. همه چیز را میخورد و مثلاً فرض کن به همه زندگیش را داشت میکرد ولی جدا از دیگران نبود.
یعنی همان چیزی که بهش میگویند حالت وحدت تو یک هماهنگی با جهان داشت زندگی میکرد و وقتی این اتفاق افتاد از این هماهنگی شکسته شد. دقیقاً وارد جهان از داد شد دیگر. اینکه امر میشود که هبوط کنید به زمین و بعضیاتون بعضکم لبعض عدو. این جهانی که دارید در آن هبوط میکنید آنجا دیگر هماهنگی وجود ندارد.
بعضیا دشمن بعضیا هستند. تضاد وجود دارد در حالی که در بهشت تضادی وجود ندارد. همه چیز با آن هماهنگه. این یک تصویری که من بعداً یک جایی ازش استفاده میکنم و به نظر من خب مهم است ولی توضیح ارتباطی که با این سوالی که مطرح کردم دارد این است دیگر. در جهان اجسامی که این تمایزها خیلی واضح است.
شما جسمتونه که با جسم دیگری کاملاً محدودههای مشخصی رو، مکان مشخصی را اشغال میکنید. یعنی شما وقتی اجسام نگاه میکنید وحدت را نمیبینید. اصلاً در عالم مثال، تو عالمهای یک خورده معنویتر اصولاً این تمایزها واضح نیست. به این حالتی که ما تو اجسام میبینیم.
در واقع این اگر بخواهم از این توضیح استفاده کنم برای اینکه آن سوال را جواب بدهم این است که نگاه کردن به عالم اجسام، نگاه کردن به این جسمانیتی که از وحدت در واقع آدم را دور میکند.
اینجاست که نه اینکه تمایزها در عالم بالا وجود ندارن، به این وضوح نیستند. این در این پایین هرم که همه چیز از هم دیگر تفکیک میشود و باز میشود و راحت شما در واقع درک میکنید که با بقیه فرق دارید.
خب ولی حالا من میخواهم بروم توضیح اصلیمو بدهم یک خورده فکر میکنم توضیح دادنش سخته. هی ساعتم نگاه میکنم دیر شروع کردیم. من امیدوارم که وقت کم نیارم. اولین نکتهای که میخواهم بگویم این است که اولین نکتهای که یک نفر باید بفهمه که نه مثلاً فرض کنید واقعاً یک نفر از من بپرسه که اگر کسی بخواهد شروع کند فلسفه بخونه، اولین چیزی که باید بفهمه چیه؟
واسطه بودن ادراک
من فکر کنم اولین چیزی که یک نفر باید بفهمه، خوب بفهمه این است که ما ارتباطمون با جهان خارج ارتباط مستقیمی نیست. یعنی به وضوح واسط ما یک موجوداتی هستیم مثل اینکه من ما یک موجوداتی هستیم که یک سیستم شناختی داریم با جهان خارج اصولاً ما طرف نیستیم.
ما با انعکاس جهان در سیستم شناختی خودمان طرفیم. اینکه بیرون من چه وجود داره، من چیزی را از جهان میفهمم که توسط سیستم شناختیم بهم گزارش میشود دیگر. یعنی اگر الان یک موجوداتی الان در جهان خارج وجود دارند که انعکاسی در سیستم شناختی من پیدا نمیکنن، اصلاً من آنها را جزو جهان من نیستند در واقع. درسته؟
ما داریم در ما وقتی داریم به جهان نگاه میکنیم تصویربرداری میکنیم و چیزهایی را درک میکنیم که واسطه این شناخت ما در واقع بین ما و جهان واسطه هست. این مهمترین نکتهایه که اولین چیزی که یک نفر باید بفهمه، فکر میکنم اصلاً خیلی چیزهای حداقل معرفتشناسی از اینجا شروع میشود.
تمایز گذاشتن بین آن چیزهایی که در جهان هست و چیزهایی که پدیدار میشوند به اصطلاح. این واژه پدیدار و پدیدارشناسی همین است. یعنی من انگار توسط حواس خودم، توسط کل سیستم شناختی خودم گزارشی از جهان دارم دریافت میکنم. مثلاً اگر ما میتونستیم نور فرابنفش را ببینیم یا مادون قرمز را ببینیم، قبول دارید جهان دیگهای میدیدیم.
اوضاع احوال جهان با این چیزی که الان میبینیم چیزهای بیشتری میدیدیم و اگر مثلاً فرض کن محدودتر بود بینایی ما، جور دیگهای در واقع جهان را تجربه میکردیم. ما با چیزی سروکار داریم که خود جهان نیست. آن چیزی است که از جهان برای انسان پدیدار میشود. در واقع ما چیزی که تصور را خیلی ساده این است.
انگار ما مثل اینکه ما در یک اتاقی حبس هستیم که به بیرون یک پنجرهای دارد. ما این چیزهایی که از این پنجره دیده میشود را میبینیم.
ولی نمیتوانیم برویم نمیتوانیم بشکنیم این دیوار را و برویم بیرون و مثلاً به جهان به طور مستقیمتری دسترسی پیدا بکنیم. خب؟ این واقعاً من این تصور اینجوری است که مثل اینکه ما در درون بدنمون نشستیم و از یک منافذی اطلاعات داریم دریافت میکنیم.
و یک اطلاعی از اینکه چه چیزی در بیرون ما هست در واقع به دست میاریم. اینکه ما در جهان ارتباطمون با جهان مستقیم نیست و هیچ چیزی را تا درونی نکنیم یعنی نیاریم داخل سیستم شناختیمون باهاش تماس نداریم و نمیفهمیم.
بنابراین ما همه چیزی را در واقع در درون خودمان داریم تجربه میکنیم نه در بیرون. ما تصور طبیعی آدمها این است که خیلی ریلکس و راحت که دنیا این دنیا دقیقاً همینجوریه که من میبینم، من هم تو این دنیا دارم زندگی میکنم و تجربه میکنم. همه چیزی را من در درون خودم دارم تجربه میکنم.
یعنی اگر چیزی میبینم این چیز چیزهایی که از بیرون دارد میآید یک سری مثلاً سیگنالها میآید میرود تو چشم من تحلیل میشود و من یک تصویری به اصطلاح میسازم و آن را دارم میبینم نه واقعاً آن چیزی که در بیرون هست.
همه چیز تبدیل به تصویر و یک گزارشهایی میشود برای سیستم شناختی و ما در درون خودمان همه چیز را داریم تجربه میکنیم نه در مستقیماً در بیرون.
من نکته خیلی ساده بنابراین این است که ما به نظر میرسد که در پدیدارها داریم زندگی میکنیم نه مستقیماً در یک جهان. واسطهای وجود دارد. مثل اینکه جهان اونوره، یک سری پدیدار اینجا هستند. مثل اینکه یک تصویری در واقع از آن چیزی که بیرون هست را به من دارند در یک پردهای نمایش میدهند.
فکر کن مثل یک فیلم دارند به من نمایش میدهند. من این فیلم را دارم میبینم. این فیلم مثلاً جهان ممکن است سهبعدیه، فیلم دوبعدیه و خیلی چیزهای دیگر. خیلی تفاوتها ممکن است داشته باشه. من جهان را به هر حال به یک شکل خاصی دارم تجربه میکنم که از قوه قوه شناخت من برمیاد.
پس ما در جهان زندگی نمیکنیم به معنای واقعی کلمه، ما داریم تو پدیدارها زندگی میکنیم نه در جهان. ارتباطمون با جهان غیرمستقیم. این یک نکته. نکته دوم اینکه موضوع به این سادگی هم نیست. ما حتی در پدیدارها هم به معنای واقعی کلمه زندگی نمیکنیم. این خیلی چیز مهمی است که بفهمیم.
خیلی مثلاً فرض کن ۲۰۰ سال پیش کسانی که این حرفها را تو فلسفه میزدن متوجه در این حد متوجه این نکته نبودن که حتی ما مستقیماً را پدید در پدیدار هم زندگی نمیکنیم. این را من از سادهترین چیزی که بیشترین اطلاعات را از جهان به ما میده، از جهان خارج، بیناییه.
من یک مثال خیلی ساده بزنم که ما چیزهایی را که میبینیم الان خیلی این بحثها خیلی خیلی پیشرفته شده. این بحثهای مربوط به ویژن، مخصوصاً به دلیل اینکه در مباحث هوش مصنوعی دنبال این هستند که بسازن که در ماشینهایی که بتونن عمل بینایی را انجام بدن، خب خیلی چیزهای بررسی شده است. اینکه مغز چگونه این کار را انجام میده، خب خیلی چیزها را میدانند و خیلی چیزها را نمیدونن.
این من چیزی که میخواهم بگویم این است که ساده فکر نکنید که ما از اولی که مثلاً به دنیا میآییم جهان را واقعاً میبینیم. نکته اساسی این است که ما یاد میگیریم ببینیم. اولین چیزی که یک بچه میبیند یک پترن کاملاً درهمبرهم رنگیه.
اصلاً متوجه تفسیر نمیتونه، بعد را نمیتواند تشخیص بده، مسافت را نمیتواند محاسبه بکنه، نمیتواند مثلاً بین اجسام حتی لبههای اجسام را خوب دقیقاً تشخیص بده و بگوید که این از این جداست. یک پترن میبیند. مثل اینکه واقعاً یک عکس بگیرید و نمیدانم اصلاً یک جوری همه چیز را هم فشرده کنید، همه چیز تو هم بره، یک چیز رنگی.
اولین چیزی که بچه میبیند مثلاً توجهش به نور، یک جایی روشنه، گرم میشه، این که این لامپه، مثلاً نمیدانم آن دیواره، این با سطحش پشت اونه، همه اینها را ما در سنین پایین یاد میگیریم. ما یاد میگیریم ببینیم. اولش در واقع بلد نیستیم ببینیم. آن چیزی که پدیدار، آن پترنه است.
ما میخواهم من الان ما در پدیدار هم حتی زندگی نمیکنیم، در تفسیری از پدیدار زندگی میکنیم. یاد میگیریم که پدیدار را سهبعدی کنیم، یاد میگیریم که فاصلهها را تخمین بزنیم. بنابراین حتی این عمل ساده ویژن در واقع یک تفسیری از پدیداریه که به چشم ما رسیده. مثلاً من نمیدانم کسی اینجا هست که با عینک آستیگمات تجربه جالبی داشته باشه، وقتی عینک را عوض میکنید چه اتفاقی میافته؟
فاصله را که اصلاً نمیشود تشخیص داد، بعد هم این خطهای موازی را اینها اصلاً من اولین بار که این اتفاق برام افتاد، اولین عینک آستیگماتی که زدم اذیتم نکرد. ولی یک بار که عوض کردم دیدم اصلاً ساختمونها همه کجن. اومدم تو خانه مبل مثلاً شیب داشت و بالا بود، نمیشد روش نشست. اصلاً یک دنیای کج و معوج.
بعداً فرداش خب رفتم پیش دکتر گفتم آقا این عینک که دادی اصلاً همه چیز کج و معوجه. به من گفت که گفت این خیلی طبیعیه، مگه تا حالا اصلاً عینک عوض نکردی؟ آستیگمات همیشه اولش اینجوری است. باید بزنی تا چشمت عادت کند. بعد دقیقاً توضیح داد. گفت حتی معتقدم که اولی که آدم به دنیا میآید اشیاء را وارونه میبیند.
یعنی ما بلد نیستیم، همانجوری که تو شبکه وارونه میافته، بچه همانجوری میبینه، همه چیز سر و ته میبیند. یاد میگیریم که بعداً وارونه بکنیم و اینجوری درست است و اینجوری بهتره، اصلاً راحتتر میشود زندگی کرد. در این حد ما چیزها را تغییر میدهیم.
اینکه من الان مثلاً همین عینک که دادم، حالا این باز مرا اذیت نکند ولی واقعاً یک چیزی دو بار شده که چیزهای خیلی کج و معوجی دیدم و دو سه روز، پنج روز، شش روز طول میکشه، کمکم میزنید و همینطور یعنی چشم یاد میگیرد که این خط این کج نیست، این راسته. این در واقع آن آگاهی شما به اینکه این دیوارها راست هستند بهتان کمک میکنه، ترین میشود چشمتون و درست میبینید حالا.
بنابراین حتی این تصوری که ما بیواسطه پدیدارها را داریم مشاهده میکنیم خیلی خیلی اشتباهست. ما یک پدیدارهایی در ذهن ما ظاهر میشن، ما یاد میگیریم که این پدیدارها را تفسیر بکنیم. درست؟ حالا باز اوضاع از این هم بدتره، یعنی باز یک یک قدم ما اونورتر. من میگویم که در واقع یک خصلت معلومیست، معلومیست که بچهها میبینند.
آره، من میگویم باشه. میدانید یک یک شرطیست که درست شده، ما همهمون داریم همانجوری میبینیم. من همانجوری که یک چیزی کج و ممکن است آدم یاد بگیرد که صاف فرض کند که صافه، تو میتونی اجسام وارو را یاد بگیری که از آنور هم. من اصلاً روی این تأکید نمیکنم، چون اصلاً چیز مهمی نیست آدم.
حداقل در این تجربههایی که آدمهای آستینباز دارند که دیدید، در دیدی، ما یاد میگیریم که آنهایی که فکر میکنیم کجن، آنها راستن، آنهایی که راستن، کجن. و این را ظرف چند روز چشم ما یاد میگیرد. در بچگی هم این اتفاق به شدت میافتد. یعنی ما یاد میگیریم که این پترنها را چگونه تعبیر و تفسیر کنیم.
فاصلهها، عمودی بودن، این چیزها را مثلاً دقیقاً بفهمیم که چیها را عمودی ببینیم، چیها را افقی ببینیم. میخواهم بگویم اصلاً مفهوماً چیداریم میگیم؟ اصلاً مفهوم عمودی وجود ندارد. مفهوم برعکس هم وجود ندارد. ولی اینکه من الان دارم این را کج میبینم، یک واقعیته. و بعد اینکه این را راستش میکنم.
زندگی در تفسیر پدیدارها
بگذار اصلاً حرف من این است که ما آن پترن آشفته را تفسیر میکنیم و آن در آن تفسیرها زندگی میکنیم. حتی تو پدیدارها زندگی نمیکنیم. ما تو تفسیر پدیدار زندگی میکنیم. بدتر آن توضیحی که دفعه قبل دادم. اینکه زبان به ما کمک میکند که اصلاً چه میبینیم و چه نمیبینیم. زبان دخالت میکند در دیدن و ندیدن و در تفسیرهای ما.
در واقع ما بیش از هر چیزی داریم در تفسیرهایی زندگی میکنیم از جهان. حالا دیگر فقط را دیدن توجه نکنید. الان من میخواهم توضیح بدهم که من در کجا دارم زندگی میکنم. واقعاً میخواهم برای خودم یک تصوری داشته باشم از اینکه من کجا دارم زندگی میکنم. چیزهایی به ذهنم میرسد که همه در محدوده زبانه.
من میخواهم این یک خورده عمیقتر این را بفهمید که این جمله هایدگر یعنی چی؟ که زبان آشیانه ماست. ما در زبان زندگی میکنیم. ما واقعاً در زبان خودمان انگار داریم زندگی میکنیم.
در واقع تصوری که ما از جهان داریم و چیزی که میفهمیم از دنیا، از موقعیت خودمون، همه اینها یک جور در کلیاتش، آن قسمتهای انتزاعیاش که خیلی مهمه، اینها به زبانی ترجمه شدن و ما در واقع تجربههای خودمان را از جهان در زبان خودمان انگار داریم انجام میدهیم.
میگوید زبان چیز مهمی است برای خاطر اینکه تفسیرهای ما از جهان، تفسیرهایی که مخصوصاً انتزاعی و سطح بالا هستند، تو در زبان اتفاق میافتد. خب. پس تا این حد قبول دارید که ما قوه شناختمون حتی در حد دیدن، ترین میشود.
یاد میگیریم ببینیم، یاد میگیریم که عمودی افقیها را تشخیص بدیم، یاد میگیریم که تفسیرهایی داشته باشیم نسبت به جهان. خب. کی این ترین متوجه میشه؟ کی دیگر مثلاً یاد میگیریم که ببینیم؟
خب از به نظر میرسد که مثلاً دیدن را تا یک سنی یاد میگیریم، بعداً مثلاً بقیه چیزهای شناختمون تکمیل میشه، به یک قدرتهای انتزاعی میرسیم و در یک سنی به قوه شناختمون کامل میشود. این من میخواهم بگویم این یک تصور کاملاً غلط است.
مثلاً اینکه در مورد مثلاً همان مثالی که خودت یک بار زدی در مورد رنگها، باید مثلاً اینکه چون کلمه کافی برای توصیفشون نداری، باید مثلاً قشنگ یک تصوراتی، هر کسی مثلاً یک تصوری دارد که این تصور با تصور یکی دیگر یک چیزه، بعد ممکن است بعد مثلاً یکی به آن یکی برسه، بعد یکی که من به این میگویم مثلاً آبی، تو میگی من به این نمیگویم آبی، میگویم سبز.
خب. باید مثلاً آن همان موقع هم دارد بالاخره اینها این دو تا میشوند میگویند که چه اتفاقی دارد میافته؟ یعنی همان موقع میخواهم بگویم که این تصوری که نسبت به این چیز دارم با همدیگر فرق میکند. باید یک کدومشون تغییر کند. حداقل اسمی که روش میذارن من سوالم یک چیز دیگهست.
من میخواهم از یک تصور عمومی شما یک خورده شک بکنید به این تصور که ما قوای شناختمون در یک سنی مثلاً حدودهای نوجوانی به نهایت چیز خودش میرسد. به نظر میرسد که تصور عمومی اینجوری است دیگر.
اصلاً یک آدم وقتی ۱۴، ۱۵ سالش میشه، دیگر مثلاً قوه انتزاع و اینها هم که تو ذهنش به وجود اومده، دیگر از نظر شناختی به یک حد نهایی رسیده و اصلاً این چیز درستی نیست. یعنی یک یک پیشفرضه که معلوم نیست از کجا آمده و اینجوری نیست.
من میخواهم بگویم که این تفسیرهایی که ما از جهان داریم، که مثلاً از حالت این پترن را میبینید، بعداً ترین میشین که فاصلهها را تشخیص بدین، خیلی این پترنها را تفسیر بکنید، بعد معنی مثلاً بیشتری در واقع توسط زبان ازش میگیرین، این همچنان میتواند ادامه پیدا کند. من میخواهم من همچنان میتوانم ترین بشوم برای خاطر اینکه چیز بیشتری ببینم و چیز بیشتری بفهمم.
دقت میکنید منظورم چیه؟ اینکه مثلاً فرض کنید من الان در جهان وقتی که اتفاقها را میبینم یا حوادث جهان را میبینم، آدمها به اندازه همدیگر از این حوادث چیز نمیفهمن. عمق بیشتری بعضیا میتوانند داشته باشند. مثلاً یک آدمهایی ممکن است نشانه یک نشانههایی را در جهان به یک معنیهایی بگیرند و یک چیزهایی را درک بکنند که دیگران آن معنیها را درک نمیکنند.
اینکه ما همچنان این سطح تفسیرها بسته به اینکه ذهنمون چقدر آمادگی داشته باشه، میتواند در واقع لولش بالا برود. ولی به طور اتوماتیک اتفاق نمیافته.
من میخواهم بگویم همانجوری که چشم من، قوای شناختی من در یک سنینی دارند ترین میشوند تا اینکه یک چیزی را یاد بگیرند که اصلاً جهان را ببینن، یعنی اول ویژن را انجام بدن، به همین ترتیب من میتوانم در واقع معانی بیشتری را از جهان استخراج بکنم.
که تو سطح بالاتر حتی از تفسیرهای زبانی هم هستند. مثلاً چیز خیلی بدیهی دیگر. که من وقتی با جهان مواجه میشم، بعضیا حسهای خیلی عمیقی وقتی یک صحنه را میبینند درشون به وجود میآید. و برای بعضیا آن حسها به وجود نمیآید.
عمق اینکه چقدر من وقتی که در واقع با جهان مواجه هستم چیزهای عمیق بفهمم یا سطحی بفهمم، یک آدم میتواند فقط پترن رنگی ببینه، میتواند تفسیری از آن پترن داشته باشه، میتواند یک چیزهایی در حد فکر خودآگاه داشته باشه، میتواند حسهای خیلی عمیقتر و یک معنیهای خیلی عمیقتر و عمیقتر بفهمه.
من میخواهم بگویم که این لولهای شناخت همینجور ادامه دارد. ولی بدون تمرین و مثلاً چیز ممکن است آدمها بهش نرسن. اینکه این سطح آگاهی آدمها لولهای خیلی خیلی عمیقتری هم دارد. من دو تا دو تا نکته خیلی اساسی را میخواهم بگویم. اینکه اولاً یک یک تصوری که وجود داره، این اولاً همین چیزی که الان گفتم را دوباره تکرار بکنم.
عمق چیزی که من میبینم، منظورم به معنای واقعی کلمه ها، اینکه چقدر میتوانم تفسیر بکنم و چیز بفهمم، کاملاً بستگی به این دارد که چقدر در واقع ترین شده باشه. چقدر عادت کرده باشند به اینکه آن تصویر را مستقلاً در واقع تفسیر بکنم، معانی خودآگاه ازش بفهمم، حسهایی را بگیرم و همینجور بروم بالاتر.
چیزهایی را در واقع پشت پرده مثلاً این عالم ببینم. خیلی چیزها میشود از یک نگاه کردن به یک واقعه میتوانم تا عمقهای خیلی زیادی چیز بفهمم، ولی این ضرورتاً برای همه آدمها به وجود نمیآید. حتماً میخوای سوال کنی. بگذار من نکته دوم هم بگویم.
نکته دوم اینکه این خیلی فرض، من میخواهم بگویم یک یک فرض عجیبی اینجا وجود دارد و آن هم این است که قوای شناختی ما تا یک سنی رشد میکنند و متوقف میشوند. این من حسام این است که این خیلی فرض عجیبییه و کاملاً در فرهنگ تثبیت شدهست.
یعنی هیچکی احساس نمیکند که نه، اصلاً بدیهی نمیگیره که نه خب این آدم تازه مثلاً ۱۸ سالشه، هنوز مانده تا مثلاً یاد بگیرد که چه جوری به جهان نگاه کند. همه احساس میکنند تو ۱۴، ۱۵ سالگی یک کتاب میتوانند بخونن و همه چیز را میفهمند.
در حالی که ممکن است زمان زیادی طول بکشه تا یک استعدادهای جدیدی به ما یک چیزهای جدیدی از جهان، در واقع اینکه قوای شناختی ما یک روزی در مثلاً سنین ۱۳، ۱۴ سالگی تکمیل میشوند و همینجور ثابت میمونن، به نظر من یک فرض، اولاً این فرض به شدت وجود داره، در فرهنگ تمام جهان تقریباً وجود دارد الان و به نظر من فرض عرض خیلی عجیبییه.
یعنی برخلافش به نظر میرسد طبیعیتره. اینکه احساس میکنیم که همانجوری که از بچگی کمکم ذهنمون، قوه شناختیمون دارد ترین میشود و یاد میگیرد تفسیر بکند و چیزی بیشتری از آن پترنها بفهمه، همینطور میتواند ادامه پیدا بکند و به یک چیزهایی در نهایت خارج از زبان هم برسد. این یک نکته.
نکته دوم اینکه تأکید زیادی در فرهنگ موجود، که این دیگر به شدت از فرهنگ غرب آمده وجود داره، اینکه اصولاً سیگنالهایی که ما دریافت میکنیم و قرار است شناسایی انجام بدیم، همه از بیرون میآیند.
تمام مثلاً فلسفه الان غرب، مخصوصاً تو این سنت فلسفه تحلیلی، همهاش از تجربه حسیئه. سیگنالهایی از بیرون وارد قوه شناختی من میشوند و من تجربه من از جهان مربوط به این سیگنالهایی میشود که حواس من اینها را دریافت میکند.
این عجیب نیست؟ ما از درون هم یک عالم سیگنال دریافت میکنیم. یعنی شما اگر یک آدمی را تصور بکنید که هیچکدوم از حواس پنجگانهاش کار نمیکنه، خب این در درونش سیگنال دریافت میکند. از اعضای بدن خودش سیگنالهایی دریافت میکند و متوجه این که مثلاً یک چیزی حداقل وجود دارد میشه، باور داری؟
در یک دنیای تنگ و تاریکی زندگی میکنه، ولی سیستم عصبیش خاموش نیست. بدیهیه دیگر ها؟ نه همه حس های به بیرونش و پنج حواس پنجگانه را اصلاً همه را خاموش کنید، این آدم اصلاً یک موجودی که از بچگی اینجوری مثلاً شما ژن هاشو دستکاری کردید، نه میبینه، نه میشنوه، نه لامسه داره، هیچی ندارد. خب؟
بنابراین هیچ سیگنالی از بیرون ولی گشنه اش که میشود وقتی بهش غذا میدهند احساس میکند که سیر شده. و هزار تا حس درونی دیگر هم داره، یعنی اعضای داخلی بدنش مثلاً درد میگیرند. متوجه وجود خودش میشه، قبول دارید؟ و اینکه متوجه چیزی در عالم خارج نشه، ولی جهان را دارد تجربه میکنه، جهان درونی خودش را تجربه میکند.
این سیگنال ها کلاً تو فلسفه معمولاً حذف شدن، یعنی فلسفه تحلیلی شما برید، اصولاً حرف از شناختن جهانه و جهان بیرون ما در واقع هست. ما از انگار که ما از درون خودمان سیگنالی دریافت نمیکنیم.
سیگنال درونی و فرضهای عجیب شناخت
این برخلاف دیدگاه ساینتیفیکه، یعنی از نظر مثلاً علمی نگاه کنید، ما همانطوری که از بیرون سیگنال هایی وارد سیستم شناختی مون میشه، از درون هم سیگنال دریافت میکنیم. یعنی مغز ما هم سیگنال های درونی را پروسس میکند هم بیرونی را. بنابراین اصلاً مجموعه شناخت ما لزوماً صرفاً وابسته به چیزهایی که از بیرون دریافت میکنیم نیست.
این دو تا، من میخواهم بگویم دو تا فرض خیلی بزرگ وجود دارد که هر دوتاشون یکیش که به وضوح غلط مطلقه و یکیش هم خیلی خیلی فرض عجیبیه. اینکه ما فقط داریم در جهان مثلاً مشاهدات بیرونی انجام میدهیم و این مشاهدات بیرونی و تاثیراتشو، یعنی کل قوه شناختی ما در سنین خیلی پایین تکمیل میشوند و بعداً دیگر باید بشینیم فقط باهاشون حرف بزنیم.
در حالی که جهان مثلاً شرقی و تمام جهان به غیر از فرهنگ غرب همش حرف از این است که چگونه میشود قوه شناخت را قوی تر کرد. یعنی من تمرین کنم که شناخت خودمو به یک مراحل عالی تری برسونم.
همش همین بود دیگه، یعنی شما قبل از این اتفاقی که تو یونان افتاد و بعد از رنسانس در اروپا، هیچ فرهنگی نمیبینید که این حرف در آن نباشد. بیش از اینکه دنبال خرج کردن با همدیگر باشند و بخوان مبادله اطلاعات بکنن، دنبال این بودن که خودشان را در واقع به یک لول بالاتری از آگاهی برسونن.
احساس اینکه اگر من تمرین کنم مثلاً یک کارهایی را نکنم، یک کارهایی را بکنم، مثلاً فرض کنید هندی ها، ریاضت بکشن، نمیدانم یک بشینن مثلاً مدیتیشن انجام بدن، به سطح بالاتری از آگاهی میرسند. یعنی تجربه هایی پیدا میکنند از جهان که قبلاً برایشان ممکن نبود. درست؟ اینکه ما تجربه های سطح بالایی داریم که اصلاً تو سن ۱۲، ۱۳ سالگی پیش نمیاد.
تو باید یک سنی را مثلاً به یک ترین کردن، دقیقاً ترین آگاهانه، مثلاً به یک کارهایی بکنی تا قوای شناختی تو روز به روز قوی تر بشوند و یک تجربه های جدیدی را بتونی از جهان به دست بیاری. نمونه اش مثلاً همین احساس وجود داشتن. این احساس الان هرکی بگی آقا تو احساس وجود داشتن میکنی، بله.
ولی بی نهایت این لول های سطح بالاتر دارد. مثلاً یک آدمی که در مثلاً یک کسی که ذن کار کرده، احساسش نسبت به بودن، یک چیز خیلی فراتر از آن چیزی است که من و شما تجربه میکنیم.
اصولاً من مثلاً یکی، من فکر میکنم لول مثلاً یک آدمی که به حالت های عرفانی رسیده، یکیش همین است. که چه مقدار در واقع نسبت به هستی احساس عمیقی پیدا کرده.
یعنی میتواند روز به روز این احساسات بیشتر بشن، شناخت های جدیدی پیدا بکند. و من چیزی که خیلی میخواهم روش تاکید بکنم، اینکه از آن طرف به فرهنگ غربی که اصلاً سیگنال های درونی را حساب نمیکنن، تمام توجه شرقی ها و فرهنگ های دیگر اتفاقاً به این سیگنال های درونی بوده. ترین میشدن که آنها را خوب بفهمن.
یعنی معتقد بودن که چیزهای بسیار با ارزشی از درون دارند دریافت میکنند که مربوط به جهان محسوس بیرونی نیست. اینها یک چیزهای یک خورده فعلاً شاید بی ربط ولی به نظر من خیلی مهم در مورد اینکه بحث هایی که در مورد شناخت الان در دنیا میشود با یک حداقل با دو تا فرض فوق العاده عجیب همراه شده که تنها تاثیر شناخت علمیه.
در واقع چون ساینس اینجوری است که را به بیرونه و فقط چیزهای حسی را در واقع دیتکت میکنه، نه فقط حرف از این است که سیگنال های مهمی هستند در ساینس که دیتکت میشوند از بیرون، باید قابل اندازه گیری هم باشند. یعنی یک شرط اضافه هم دارد. تو فلسفه این شرط را معمولاً بر میدارن ولی اینکه سیگنال از بیرون میان همیشه در فلسفه هست.
یعنی حرف اینجوری میزنند. سوال داشتین هنوزم به ولی من میخواهم بگویم که بله من اینها حرف از این میزنند که مثلاً قدرت انتزاع تو این سن به وجود میآید و این را آخرین اتفاقی میافتن که تو سیستم شناختی ما میافتد و اصلاً در فرهنگ های دیگر اینجوری نیست. یعنی همچنان سیستم شناختی در آن دارد اتفاق هایی میافتد.
مثلاً ببینید حداقل ما تو فرهنگ خودمان و این فرهنگ های اطراف همه احساسشون این است که قوای مثلاً شناختی و کل قوای انسان تو حدود ۴۰ سالگی تکمیل میشود. نه ۱۴ سالگی. اگر تو مثلاً بری به یک آدم ۲۰ سال قبل بگی احتمالاً بهت میخنده. میگوید تو چقدر مثلاً آدم عقبافتادهای هستی که فکر میکنی ۱۴ سالگی تمام شده.
من خودم از ۱۴ سالگی تا الان کلی چیز اتفاق برام افتاده، یک چیزهایی را نمیفهمیدم، فهمیدم. عرفا اصلاً احساس میکنند که ببین نکته اساسی این است دیگر. حرف از دیدنه. عرفا حرف از این نمیزنن که میگویند چشمشون باز میشود. زندگی چشمهای دیگهای هم هست باز میشود. واقعاً طرف احساس میکند در درونش، در سیستم شناختیش یک اتفاقی افتاده. چیزی را دارد دیتکت میکند که قبلاً دیتکت نمیکرده.
مثل اینکه سیگنالی رو، نه اینکه سیگنال دارد میگیرد. سیگنالها وجود دارند. همین الان هم ما همه سیگنالها را به نظر میآید خب تو سیستم درون و بیرون سیگنالها را میگیریم ولی یاد نگرفتیم اینها را بفهمیم. همانطوری که یک بچه ممکن است یک پترن را یاد نگیره که به دلیل مثلاً نقصی تو مغزش یاد نگیره پترنها را مثلاً بعد بهشان بده.
من میخواهم بگویم اگر یک خورده دقت بکنی خیلی عجیبه. برای اینکه ما الان روشن شده که چقدر ما روی این پدیدارها کار میکنیم تا اینها را بفهمیم. اینکه اینها یک روزی متوجه چرا بیشتر کار نکنیم؟ یعنی مثلاً عرفا همینو میگویند دیگر. تو میتونی از این لول ساده دیدن به لولهای پیچیدهتر دیدن برسی. مشاهداتی داشته باشی که قبلاً نداشتی. و این را با تمرین در واقع بهش میرسند.
تمام عرفان این است دیگر. من میخواهم بگویم که یک پیشفرض الان در فرهنگ وجود دارد که ضد آن چیزی است که قبلاً در همه، یعنی، قدر مشترک همه چیزهایی که بهش میگوییم عرفان این است که معتقدن که ما میتوانیم به شناختهای بالاتر برسیم با تمرین کردن. و تمرین کردنش هم چه جوریه؟ معمولاً اینجوری است. همانجوری که بچه دیدن یاد میگیرد.
به طور طبیعی. حالا من یک خورده سعی میکنم توضیح بدهم که چه جوری اتفاق میافتد. یعنی اصلاً اینجوری نیست که به تو یک نفر یاد بده که ببینی. آن دیدن دوم هم اینجوری نیست. فقط دقت میکنی مثل اینکه یه، یاد میگیری که یک سیگنالی را دیتکت کنی بعد معنیشو خودت میفهمی. همانطوری که بچه کسی بهش یاد نمیدهد که سهبعدی بکند.
خودبهخود برایش اتفاق میافتد. خب من دارم چیز میکنم، دارم لول هستی خودمان را از اینجا دارم سعی میکنم ببرم اینجا. ما نهتنها در جهان اجسام زندگی نمیکنیم، نهتنها تو جهان پدیدارها زندگی نمیکنیم، تو تفسیرهاشون زندگی نمیکنیم، در زبان زندگی نمیکنیم، حالا اکثر ما در واقع داریم در لول زبان زندگی میکنیم بیشتر. پدیدارهای یک خورده تفسیر شده و زبان.
یک خورده حسهای یک خورده بالاتری که اصلاً شما چقدر بهتان حسهای درس میرود که نمیدونید چرا الان این حس بهتان دست داد. عرفان یعنی اینکه باید بدونی آن حس مثل سیگناله دیگر. یک حسیه. از کجا اومده؟ معنایش چیه؟ که من بتوانم همه اتفاقهایی که تو سیستم شناختیام میافتد از چیزهایی که میبینم همراه با عواطف و خیلی اتفاقهایی که در درونم میافتد را بفهمم.
تفسیرش را یاد بگیرم. ما بلد نیستیم حسهای خودمان را تفسیر بکنیم. من میخواهم بگویم که ما حدوداً اینجاها داریم زندگی میکنیم همهمون ولی فکر میکنیم اینجا داریم زندگی میکنیم. در حالی که میتوانیم اینجاها زندگی کنیم. میتوانیم اصلاً پشت مثلاً آن لولهای زبان در یک لولهای خیلی خیلی بالاتر زندگی کنیم. زندگی کردن یعنی اینکه خودتان را کجا احساس میکنید.
خب، بگذار اول ایشان سوال کند. من میخوام، من منظورم، من این لول تفسیر، من این، من این لول، من این لول تفسیر که میگویم منظورم آن تفسیر در حد مثلاً سهبعدی کردن پدیدارهاست. بله. نه، نوع این، نوع این تفسیرها با هم دیگر فرق دارد. یعنی تو اینجا زبان دخالت نمیکند. به هر حال ما داریم در تفسیر پدیدارها زندگی میکنیم ولی لولشون فرق دارد.
و نکته این است دیگر. تو الان مثلاً فرض کن داری در لول زبان زندگی میکنی و بیشتر هم به لولهای پایینتر. در حالی که یک آدم میتواند کاملاً مثلاً فرض کن در عالم بعد از این، بعد چیزهای زبانی و اینها، آدمها میتوانند در یک لولی تفسیر یاد میگیرند که همیشه در واقع آن تمثیلها را تو جهان ببینن.
مثل بله کلمه تفسیر را برای یک لولی به کار بردم، اول و بعداً که میگویم منظورم آن فقط ویژن و شنیدن. من یاد میگیرم که این سیگنالهایی که میشنوم را جدا کنم، کلمهها را جدا کنم، مثلاً اسکواد را بفهمم که مال چند تا چیزه، این مقدماتیترین تفسیریه.
تفسیرها لولهای مختلف دارن، حالا در زبان اتفاق میافتن، با یک کلمه زبان، یک آدم میتواند به اصطلاح در عالم مثال زندگی بکند. یعنی بیش از اینکه چیزهایی که میبیند فقط به اینها دقت بکند و تفسیرهای زبانی، به آن چیزهایی دقت بکند که معانی در واقع پشت پرده هستند. مثل اینکه رؤیا را چگونه مثلاً تفسیر میکند یک نفر؟
که حقایقی هست، وقتی یک چنین اتفاقی در جهان میافته، این نشوندهندهی یک چیزیه، یک چیز خیلی سطح بالاتر از آن چیزی که معمولاً دیده میشود.
تأویل و دیدن دوم
اینکه و دقیقاً هم اینجوریه، مثلاً اینکه میگویند تأویل احادیث، علم همهی پیامبرانه، برای اینکه همهی پیامبران از یک لولهایی میگذرن، از یک جایی بگذری دیگر تأویل احادیث را یاد گرفتی. تأویل احادیث یک جور تفسیر کردنه دیگه، تو رؤیا را میبینی و بعد قرار است معنایش را بفهمی. ما اصولاً ما در جهان معانی باید زندگی بکنیم. کمتر باید توجه به جهان اجسام داشته باشیم.
چیزی که دارم میگویم این است. بگذار من یک یک مثالی بزنم، خیلی مهم نیست، فکر کنم همه میفهمند چه دارم میگویم. ولی شاید خیلی این مثال اولش واضح جلوه نکند که یکی از چیزهایی که همهی ما یاد گرفتیم فیلم دیدنه. معلوم نیست چه سنی اتفاق افتاده، یک آدم میتواند تو ۴۰ سالگی یاد بگیرد و اولین بار فیلم نشونش بدید، یاد میگیرد که فیلم ببیند. مثلاً چه جوری؟
میگویند که اولین باری که در فیلمهای مثلاً گریفیس کلوزآپ استفاده کرد، مردم ترسیدن. برای اینکه اولین باری که چهرهای را آدم در سینما دیدن، به طور کلوزآپ فکر کردن یک سر بریدهست و فکر کردن آن همیشه مرد. بعد دیدن که نه، بعد دوباره مثلاً همهی تنش هم ظاهر شد. چون عادت اولیهشون تو فیلم دیدن این بود که همیشه یک دوربین کل صحنه را میگرفت.
یک بار این آقای کرییر یک آدم خیلی معروف فیلمنامهنویس فرانسویه که خانمش ایرانیه، قبلاً ها تو دای میاومد، الان نمیدانم میآید یا نه. موقعی که من کسانی را دیدم اطراف من که اگر میاومد خبردار میشدن، دو سه تا سخنرانیهاشو رفتم، آدم فوقالعاده جالبی بود. یک چیز خیلی جالب و بامزه گفت.
گفت یک کسی در حدود مثلاً سالهای ۳۰ زندانی شده باشه و فیلم ندیده باشه و در حدود سالهای ۴۰ از زندان دراومده باشه، مطمئناً مشکل اساسی برایش پیش میاومد تو فهمیدن فیلم.
برای خاطر اینکه میگفت تو دههی ۳۰، یک مثالش این بود، اگر میخواستن نشان بدن که یک آدمی از خونهاش راه افتاد و رفت یک نفرو در ادارهای ببینه، حتماً نشان میدادن که از در خانه آمد بیرون، نشان میدادن که سوار ماشین شد، نشان میدادن که تو خیابون دارد میره، از ماشین پیاده شد، از در آسانسور دارد مثلاً میرود محل کارش، چیزش، درو نشان میدادن، باز میشد، میرفت طرف. در حالی که تو دههی ۴۰، طرف از اینجا میگفت من میخواهم بروم طرفو ببینم، بعد در آنجا داشت با آن یارو صحبت میکرد.
یعنی هیچ چیزی، یعنی مثل یک غیب شده و آنجا ظاهر شده. ما، من میخواهم بگویم که حتی مثلاً این چیزهای فیلم دیدنو کلی چیز یاد گرفتیم که این یعنی این. این معنایش این نیست که کله را بریدن، این معنایش این است که دارند کلوزآپ میگیرند. بنابراین ما کلاً همهچیزو فریم میشویم و میفهمیم، هیچچیز را بیواسطه درک نمیکنیم.
من آن چیزی که میخواهم تأکید بکنم این است. حتی یک چیزهای خیلی سادهای مثل فیلم دیدن را از یک جایی به بعد در واقع یاد میگیریم. خب من چیزم، ایدهی حرفی که میخواهم بزنم این است که این مسئلهی توجه به عالم اجسام، این سقوط به معنای واقعی کلمه است. که یک نفر در حالی که واقعاً اینجا نیست، خودش را اینجا ببیند.
و همهی ما یک جوری به شدت یک حسی از جسمانی بودن و اینجا بودن داریم، در حالی که ما یک جایی تو لولهای خیلی بالاتر واقعاً زندگی میکنیم. و اگر یاد بگیریم که همهی چیزهایی که میبینیم را تو لولهای بالا در واقع تفسیر بکنیم، مثل اینکه تو یک عالم دیگهای داریم زندگی میکنیم.
من دارم سعی میکنم بگویم که این هبوط چگونه در اثر توجه به جسمانیت واقعاً اتفاق، همان چیزی که ایشان که رفت، که اثر طبیعیشه. شما وقتی که جسم را میبینید، بهش توجه میکنید و احساس میکنید که موجود جسمانی هستید، واقعاً سقوط کردید.
یعنی تو این از یک جایی انگار به یک جای دیگهای منتقل شدید، برای اینکه توجهاتتون به اینجاست. دارید اجسام را نگاه میکنید. برای اینکه دیگر معانی را نمیفهمید.
معانی را بتونید، باید آدم بعد از اینکه متوجه عالم اجسام شد، حالا باید کلی تمرین بکنه، یاد بگیرد که اینها معانیاش چیست. چگونه میتواند دوباره برگرده به یک جایی که تو عالم معنا خودش را ببیند. دقت میکنید؟ مردم مرا خیلی چیزها میبینند و مرا نمیتوانند نمیفهمن. این خیلی چیزهای سطح پایین میفهمند.
اگر از نظر شناختی آنقدر من قدرت پیدا بکنم که هر چیزی که میبینم این را مثلاً به عنوان یک جلوهای از اسماء الهی ببینم دوباره برگشتم دارم در اسماء الهی زندگی میکنم چیزی به غیر از خدا مثلاً نمیبینم.
عرفان یعنی همین دیگر یک عارف ترین میشود که هر چیزی را که در عالم میبیند ربطشو بفهمه که این الان همین اتفاق سادهای که تو خیابون افتاد این در واقع جلوه مثلاً اسماء الهی.
این را ببیند نه اینکه بشینه فکر کنه، استدلال کند. اینجوری جهان را یاد بگیرد نگاه کند و واقعاً این مربوط به یاد گرفتن یک نوع نگاهه. نگاه کردن به جهان فقط به طور ساده. من این همه حرفهای فیزیولوژیک و اینها را زدم برای اینکه ببینید که اصلاً این همیشه اینطوری بوده یعنی ما هیچ چیزی را همه چیز را تفسیر میکنیم.
که نهایتاً هم باید یاد بگیریم که وقایع اطراف خودمان را تفسیر بکنیم و معنیهاشو در واقع بفهمیم و یادمون ببینید بچه وقتی یاد میگیرد ببیند دیگر اصلاً ما نمیتوانیم آن پدیدار را نگاه کنیم. میفهمید منظورم چیه؟ آن پترن آشفته اولیه را شما الان میگویید نمیتوانید حتی به سعی هم بکنید نمیتوانید بدون تفسیر جهان را نگاه کنید.
یک آدمی مثلاً فرض کنید مثل پیغمبر میگوید اینجوری نیست که اصلاً نمیتواند دنیا را اینجوری دیگر ما نگاه میکنیم نگاه کنیم. برای اینکه به یک جایی رسیده که چیزهای بیشتری تو قوه شناختش مثل اینکه مغزش پروسه بیشتری دارد سیگنالها را انجام میدهد. در مرحلههای بالاتری در واقع دارد میرسونه. فقط مسئله نمیدانم سهبعدی کردن و یک چیزهای خیلی ساده نیست.
خیلی چیزهای دیگر تو مغزش در واقع به وجود آمده. من میخواهم بگویم که این را فراموش نکنید که اولاً یک فرض عجیب و غریبیه که در تمدن غرب از یونان به بعد به وجود آمد. یک دورهای تو یونان بعد از رنسانس که اصلاً این موضوع فراموش شد که ما برای اینکه به حقایق جهان دسترسی پیدا بکنیم باید یک تمرینهایی انجام بدهیم.
باید روی قوه شناختمون کار کنیم.
مرز منطق انتزاعی
همهاش با همدیگر حرف میزنیم. یعنی در همان محدوده منطق مثلاً انتزاعی ۱۳، ۱۴ سالگی قوه شناختشون را کار میندازن و هی سعی میکنند با مبادله اطلاعات چیزهای بیشتری بفهمن و اخیراً هم کشف کردن که حقیقت را نمیشود فهمید و گفتن حقیقت وجود ندارد.
اصلاً هیچ شکی هم تو این نمیکنند که این موضوع اینجوری نیست یعنی قرار نبود که با همین در حد ۱۳، ۱۴ سالگی باقی موندن کسی بتواند حقیقت را بفهمه.
هیچ تمدنی هم چنین ادعایی خودشان یک ادعایی کردن حالا هم به این نتیجه رسیدن که نمیشود و چون فکر میکنند که تنها تمدن اصلی دنیا هستند میگویند کلاً نمیشود. نمیگن که ما از اول یک فرض عجیب و غریبی کردیم. برای چه این فرض را کردیم اصلاً؟ اینها اکثراً تقصیر ارسطو.
سقراط و بعداً ارسطو. خب حالا دیگر ما من دارم هی سعی میکنم توضیحات را تا جایی که میتوانم جنبه ساینتیفیک بهش بدهم حالا به دلیل یک سوال. فکر کنم اینجوری برای خود من لااقل از یک جهاتی راحتتره صحبت کردن. دیگر ما چه کار میکنیم؟ به غیر از اینکه یک سری سیگنال از جهان میگیریم یک کار دیگر هم انجام میدهیم.
یک سری سیگنال هم میفرستیم. قبول دارید اصلاً کلاً همین دو تا کار را انجام میدهیم. سیگنال میگیریم و سیگنال میفرستیم از نظر ها؟ سیگنال میگیریم، پروسس میکنیم و سیگنال میفرستیم. یعنی ارتباطمون با جهان گرفتن یک سری سیگنال و فرستادن یک سری سیگنال. یعنی یک چیزهایی را میشناسیم و عمل میکنیم. سیگنالهایی میفرستیم.
سیگنالها مربوط به این هستند که گاهی این که دریچههای شناختمون را باز و بسته میکنیم، گاهی این است که دستمون حرکت میکنه، پامون حرکت میکند. ما کجا این سیگنالهامون عمل میکنیم؟ ما تو جهان اجسام عمل میکنیم. واقعاً اینجوری نیست. ما تو آن جهان معانی خودمان داریم زندگی میکنیم و کار میکنیم.
یعنی مثلاً فرض کنید من یک آدم مثلاً فرض کنید یک آدمی را دارم کتک میزنم، نمیتوانم بگویم که من این آدم را دارم کتک میزنم به همین معنی خیلی ساده. من تو ذهن خودم یک تصوری از این آدم دارم. این مثلاً آدمیه که خیلی بدجنسه. در واقع کاری که من دارم، فعلی که دارم انجام میدهم که یک آدم خیلی بدجنس را دارم کتک میزنم.
این تو این حالا این آدمه، میبینید این میخواهم بگویم چیز دیگر. آن سیگنال را من اینجوری فرستادم. از یک سری قواعد اخلاقی که در حافظهام بود که آدم اگر از این حد بدجنستر باشه باید کتکش زد، به اضافه اینکه دیتکت کردم که این آدم از آن خط گذشته، یک سیگنال فرستادم که پس این را بزن.
این شیء را که مثلاً این کار را در عالم خارج مثلاً فرض کنید این آدم دارد کتک میخوره، من میخواهم بگویم عملی که من انجام دادم، این چیزی که کییرکگور خیلی روش تأکید دارد که ما در ذهن خودمون، نیات ما نشان میدهند که ما چی، اینکه انما الاعمال بالنیات، اینکه من چه با چه نیتی دارم کار را انجام میدم، این خیلی مهم است.
من فکر میکنم که این آدم آن را کشته و دارم کتکش میزنم. پس من دارم یک قاتل را کتک میزنم. کار بدی نمیکنم مگر اینکه مثلاً به اندازه کافی موجه نباشد اینکه این را به عنوان قاتل تشخیص بدهم. و نهایتاً چیز دیگر. من میخواهم بگویم که سیگنالهایی هم که ما میفرستیم واقعاً در جهان به واقع کلمه در جهان اجسام اتفاق نمیافته.
ما تو ذهن خودمون، در آن عالم معانیه که داریم چیزهایی را درک میکنیم و همونجا هم داریم سیگنالها را صادر میکنیم. بعداً این سیگنالها میرسند تو عالم اجسام یک وقایعی اتفاق میافتد. ولی ما واقعاً خودمان را این پایینمایینها احساس میکنیم. من میخواهم نمیدانم دیدن جسم، یعنی احساس جسمانیت، یک جور در واقع توهمیه که ما را باعث هبوط میشود.
ما به یک جای خیلی سطح پایینی که معنیها را دیگر نمیفهمیم و دقیقاً هم نمیدونیم چه کار داریم میکنیم، هبوط پیدا کردیم وقتی وارد عالم اجسام شدیم. به نظر میآید که یعنی آدم قبلاً با احساس جسمانیت زندگی نمیکرد در بهشت.
بنابراین اصلاً این مشکلات اینجوری نداشت. دقیقاً داشت در همان عالم اسماء الهی انگار داشت زندگی میکرد. همونا را یاد گرفته بود و هر چیزی که میدید، اینها در واقع تحلیلش خیلی ساده بود دیگر.
این رحمت خداست، این مثلاً فضل الهیه، مثلاً یک چیزایی، حالا هرچه دارد میبینه، هرچه دارد میخوره، یک جوری تو همان لولی که بلده، به زبان اسماء را یاد گرفته و چیزهایی را دارد مشاهده میکند و همه را هم دارد بدون اختیار تقصیر میکند و اصلاً کاری هم به اینکه اینها جسمن و اینها ندارد.
اصلاً اینکه یک پترنهایی را دارد میبیند که معنیهاشون ایناست. ولی وقتی که متوجه اتفاق عجیب و غریب برایش افتاد و یک دفعه فهمید که نه اصلاً اینجوری که فکر میکرده نیست، جسم دارد و همهچیز از هم دیگر جداست و با یک عالمی مواجه شد که نمیشناختش، معنی این چیزها را دیگر نمیفهمه. چرا این اینجاست، آن اونجاست.
یعنی این تمایزها را دید، به دلیل اینکه قوه شناختش واقعاً در واقع سقوط کرد، خودش هم سقوط کرد. یعنی هبوط کرد. که ایشان گفت اثر تبعیشه که این مثل یک حکم تکمیلیه.
کسی که توجه به عالم اجسام بکند و هنوز هم ترین نشده باشه، هبوط میکند. و بالا رفتن از این حالت، یعنی برگشتن به بهشت هم این است که شما قوه شناختتون در حدی ترین بشود که دیگر اینجوری جهان را نگاه نکند.
یعنی وقتی که به همین عالم نگاه میکنید، همه معنی را در واقع درک کنید. اینجوری تو آن عالمه، نه حالا در حد عالم اسماء اولیه مثلاً برسید، تو فکر کنم پیامبراتون آن حالت دارند زندگی میکنند. یعنی فقط سروکارشون با خداست. اصلاً دیگر نمیتوانند جور دیگهای به دنیا نگاه بکنند.
ولی به هر حال میشود از اینجاها یک جوری خلاص شد. یعنی اصلاً یک خورده از این لولی که بالاتر. خب. یعنی وقتی که بهش میرسد آن موقع یک جوری نگاه میکند. اشکال ندارد. الان جواب ندم. میگویم اصلاً یکی دو جلسه دیگر چیزهای دیگهای که گفتم بعداً سوال. تو خودت دوباره اگر مشکلت حل نشد، بپرس. بفرما.
نه، در عالم دیگر زندگی میکردند یعنی چی؟ من تو همین عالم دارند زندگی میکنند. همین چیزهایی که ما میبینیم را به این معنی میبینند. ولی چیزهایی را هم میبینن، یعنی معنی را ادراک میکنند که ما نمیکنیم. یعنی شما را میبینند. من میخواهم سوال شما را بعداً جواب بدهم. اشکال ندارد. برای اینکه فکر میکنم نمیرسم این چیزها را بگویم. مقدماتی گفتم که همینجوری. خب.
حالا بگذار من یک یک نکتهای را رد کنم. به عنوان سوال بپرسم، جلسه دیگر توضیح بدهم. و بروم سراغ اینکه چرا ما اینجوری، چیزی میگه، چهار و مثلاً درمانده هستیم. چرا؟ چرا از یک جایی به بعد دیگر قوه شناختی ما بهطور طبیعی رشد نمیکنه؟ نه، مثلاً واقعاً ما از ۱۳، ۱۴ سالگی شما تحول عظیمی در قوه شناختی خودتان احساس کردید.
مثلاً یک روزی، یک شب خوابیدی، صبح پاشدی دیدی اصلاً چشمتون چیزهای جدیدی از جهان میفهمید. اینجوری نیست دیگر. یعنی بچهکوچولو چون بچهکوچولوئه. یعنی من اگر الان مثلاً یک دفعه جهان را طوری دیگهای بتوانم ببینم، میتوانم بگویم که ویدیوها هم نسبت به جهان عوض شده. یک جوری دیگهای دارم. خیلیا میگویند. میگویند مثلاً یک جوری دیگهای دنیا را دارند میبینند.
گاهی در همین محاورات عادی هم میگویند. مثلاً یک خورده عمیقتر مثلاً جهان را دارند میبینند. یا حالا مثلاً واقعاً ممکن است دچار تجربههای عرفانی بشوند. و از یک دلایلی میشوند.
یعنی اگر فرهنگ را عوض کنیم، طبیعی را خب چند نفر این کتاب را چند نفر ایشان شما این کلاً این است که فرهنگ ما به دلیل همین که ما بهمون میگویند که در قوه شناختی کامل شده دیگر دنبالش نمیریم ولی در فرهنگهای مثلاً فرض کنید هندی سر تا پا یا چیز بود این شیوع داشت در دینشون اصلاً یک جوری کاملاً میآید در فرهنگ خود دینی ما هم همینطوریه که هر فصل من میخواهم بگویم در زمانهایی که فرهنگ اینطوری نبودم باز اکثریت مردم قوه شناختشون کامل نمیشد. یعنی در لولهای پایین میموند.
مسئله فقط قبول دارم که موثرهها. اگر اصلاً به شما بگویند در واقع والد والد آفرین یعنی اگر والد من تو گوش من هی بخونه سنتی که در آن دارم زندگی میکنم به من بگوید که اگر چیزی ورای این حسهای محدود و استدلال چیزی به ذهنت رسید این اصلاً مزخرف فوری جلوشو بگیر خب دیگر هیچی. یعنی لحظههایی هم که من دچار یک قوه شناخت یعنی جرقهای میزند فوری مثلاً فوت میکنم خاموشش میکنم یا مثلاً دارم دیده نمیشود.
خب این فکر میکنم از چیز است یعنی نیازهای طبیعی ما، نیازهای جسمانی و آن هم میتوانم آن چیزهایی که به معیشت ما مربوطه را به راحتی همین دیدن و مثلاً به سلام و آن چیزهایی که طبیعتاً مثلاً تا ۱۳، ۱۴ سالگی رشد میکنه، اینها ارضا میشود و میتوانند با اطرافیان، با اطرافیانشون مثلاً کاملاً زندگی کنن، بین همدیگر در گروه میتوانند زندگی کنن، این در حد ضرورت ادامه حیات همینها کافیه و ما هم خیلی چیزیم دیگه، مشغول به همین معیشت و این حرفها هستیم.
اولاً یاد میگیریم که از همین خوردن و خوابیدن اینها لذت ببریم. به اندازه کافی شناخت داریم. بعد هم اینکه به شدت به دلیل همان مسائل فرهنگی چه در قدیم چه در جدید فرق نمیکند. تو کتابها چه نوشته بود مهم نیست.
دنیا شلوغ پلوغه. یعنی تمام دنیا پر از سیگنالهایی هست که از حسهای بیرونی به ما میرسد. شما هرچه هم که زمان دارید میذارید شلوغ پلوغتر میشود دیگر. چقدر شما اصلاً تأمل در حسهای درونی تو خودتان دارید؟
اصلاً الان که داشتم میگفتم ما سیگنال درونی داریم یک عدهام که خودشان مشکوک نگاه کردن که سیگنال درونی دیگر چیست. ما همهاش متوجه بیرون خودمان هستیم هم به دلیل اینکه معیشت ما در بیرونه هم به دلیل اینکه مرتب ما داریم سیگنال دریافت میکنیم.
ما الان تو این جهان مدرن من صبح که دارم پا میشم صدا میشنوم چشمم دارد میرود تلویزیون روشن میکنم یک عده با من حرف میزنند جمعیت زیاد شده شلوغ پلوغه دیگر باید بروم سر کار و باید یک سیگنالهایی برای مثلاً اتومبیل و نمیدانم این چیزها بفرستم هی حواسم به اینور آنور باشه که ماشین به من نزنه.
خب تو این شرایط صبح پا میشم دارم همین سیگنالها را در یک عالم خیلی سطح پایینی میفرستم از آنور هم میگیرم و اصلاً متوجه اینکه وجود دارم هم نمیشم. اصلاً اینجوری میخواهم بگویم سادهترین سیگنالی که باید از درون بگیرم هم نمیگیرم. تمام اینها را بدونید تو فرهنگ غرب اینقدر دیگر چیز شده که اصلاً منکرن دیگر از آن سیگنال درونی را حساب نمیکنند.
یک جوری مثلاً مخدوش شده اصلاً وجود ندارد. باور نمیکنید ولی فیلسوفی وجود دارد که معتقده که اصلاً این درون وجود ندارد. رسماً. از فیلسوفهای مریبرترای رسماً حرفش این است که اصلاً این چیزی که ما بهش میگوییم درون، یک چیزی در درون خودمان میبینیم که احساس میکنیم که همه آدمها، همه آدمهای عاقل احساس میکنند که در درون خودشان یک شهودی دارند که خصوصی و ربطی به آدمهای دیگر این را نمیبینن که من تو خودم دارم میبینم.
کلاً منکر این جهان درونیان. یعنی همه چیز، اصلاً همه چیز بیرونه. همهاش همان سیگنالهای بیرونه. اصلاً من اصلاً نمیفهمم چه جوری یک آدم جدی ممکن است این حرفو بزند. البته چیز است ها حرفهاش یک خورده فکر نکنید آدم احمق و سادهایه.
یعنی در آن مکتب فلسفه تحلیلی به اصطلاح زبان روزمره خیلی حرف جالبی دارد میزند ولی به هر حال نتیجهاش یک جوری این است که آدمها ممکن است استدلالهای خیلی خیلی پیچیده قشنگ ریاضی بکنند ولی آخرش به یک چیز مزخرفی برسن. من اول یکی از آن کتابهای یک کتاب خیلی خیلی جالب مال یان استوارت به اسم مبانی ریاضیات جدید.
یک چیزی به این هست. فوقالعاده کتاب جالبیه. تو مقدمهاش نوشته به فرق بین ریاضیات کاربردی و غیرکاربردی و اصلاً محض، نوشته در یکی از این سمینارهای فیزیک نظری یک نفر آمد با یک استدلالهای بسیار زیبا و جالب با استفاده از نظریه نسبیت عمومی انیشتین و مکانیک کوانتوم قطر جهان را محاسبه کرد.
یعنی با یک روش جدیدی چیزی فرمولها را نوشت و قطر جهان را محاسبه کرد به معنای ریاضی. نه اینکه برود مثلاً پارامترها را مثلاً واقعاً قطر را به دست بیاورد. یک شیره جدید و خیلی زیبایی ارائه کرد برای اینکه بشود باهاش قطر جهان را محاسبه کرد.
حالا آن را حساب نکردید، اگر حساب میکردید، نتیجه را میذاشتید اینجا، اینجوری میکردید، میشد قاطی جهان و همهام بهشدت نوشته که این موارد تو آن سمینار مورد توجه قرار گرفت. بعد از سمینار یک نفر همهچیز را جاگذاری کرد و دراومد ۲ سانتیمتر.
حالا قشنگی آن استدلال سر جای خودش، ولی ۲ سانتیمتر نیست دیگه، حالا حرفهایی که رای، حرفهایی که رایلند میزند اینجوریه، رئالیسم یک چیز بسیار بزرگ و پیشمند، آن سنت فلسفی خودش با یک حرفهای خیلی جالبی به این نتیجه میرسد و واقعاً من نمیدانم چگونه آخرش به این نتیجه رسید. بگذریم.
ما ببینید، ما توجهمون، ما توجهمون به لذتهای جسمانی، به همین زندگی به معنای روزمرهاش و اینکه اصولاً این قاعده کاملاً طبیعی است که اولش آن سیگنالهای مثلاً حسی قویترن، یعنی سیگنالهای داخلی ضعیفترن. شما باید یک جوری بهشان دقت بکنید تا اینها را بفهمید، یا حتی آن فهمیدن معانی که یک خورده پشت پردهی همین سیگنالهای حسیه، احتیاج به ظرافت داره، یعنی باید یک خورده کار کنید.
خب اولاً که ما مشغول به همان سیگنالها هستیم، تعدادشون زیاده، خیلی هم ممکن است از نظر لذتبخش بودن ما را جذب بکنن، ما اصلاً دوست داریم تو همان دنیای معیشت و خودمان زندگی بکنیم. بنابراین گرایش طبیعی ما به این است که در یک جایی متوقف میشیم، مگر اینکه شما مثلاً یک آگاهیای پیدا بکنید و سعی بکنید خلاف این رفتار بکنید.
خب من میخواهم بگویم که به هر حال این خیلی چیز عجیب و غریبی نیست و طبق معمول میخواهم اسم کاپیتالیسم را بیارم که یکی از کارهایی که بهطور بدیهی کاپیتالیسم میکند شلوغ کردن زیاد دنیاست دیگر.
بیا این را بخور، نمیخوری بیا این را بخور، مثلاً بیا بیا حالا ببرمت یک چیز قشنگی نشان بدم، یک خورده پول به من بده مثلاً بیا این چیز را بخور. همین یعنی کلاً اینجوری است دیگه، شما از صبح که پا میشید، تبلیغاتی که برو این را بخور، بیا این را نگاه کن، بیا اینجوری بکن، شما را تحریک میکنند به سمت چیزهای قابل خرید و فروش.
آن سیگنالهای داخلی را که اگر میشد فروخت، مطمئن باشید الان همهی مردم عارف شده بودن، اگر مثلاً میشد یک جوری سیگنالهای داخلی را یک کاریش کرد، میرفتن دنبال خرید و فروشش و یک چیزی به وجود میاومد.
خب، من میخواهم بگویم که اصلاً باز میخواهم همین این نوع حرف زدن خودم را ادامه بدهم یک خورده، بگویم که کلاً چه کار میکردند در همهی فرهنگها، این چیزی که بهش عرفان من دارم سعی میکنم عرفان را یک جوری تعبیرهای فیزیو نوروساینس و نمیدانم فیزیولوژیک بکنم. ببینید مثلاً عرفان هندی تمام کاری که میکنند این است.
یعنی نمیخواهم بگویم همهی کار، عرفان هندی بهاضافهی بودیسم و هر چیزی که در شرق ما قرار گرفته، اساس کارشون این است که این سیگنالها را خاموش کنند. سیگنالهای حسی را بهاضافهی سیگنالهایی که فرستاده میشود به سمت این عالم اجسام را خاموش کنند. و هرچقدر که معتقدم هرچه اینها را راحتتر بشود کنترل کرد و خاموششون بکنی، بعد خودبهخود آن سیگنالهایی که ضعیفترن در درون، آشکار میشوند برات.
بهشان توجه که بکنی، همانطوری که بچه یاد میگیرد ببینه، خودت یاد میگیری. لازم نیست کسی بهت یاد بده، آن سیگنال از آنور دارد میآد، این را بگذار با آن یکی سیگنال نگاه کن، و اینها را بیرون باشه راهنماییات کند.
کافیه که بهشان نگاه کنی، توجه بکنی به این حسهایی که میآیند و میرن، به این اتفاقهایی که در درونت دارد میافته، خودبهخود معنیهاشون را درک میکنی، همانطوری که بچه میبیند و یاد میگیرد.
اینکه به یک حالتهایی مثلاً برمیگردن، گزارشی که همهشان میدهند این است که نهایتاً به آن حالت بهاصطلاح روشنشدگی، فرزانگی، اینکه دوباره به وحدت میرسند. دوباره خودشان را با تمام عالم بهطور متحد احساس میکنن، دیگر آن جدایی را حس نمیکنند.
یک جوری به آگاهیهای برتر میرسن، آن چیزهایی را میبینن، مثلاً احساسشون نسبت به وجود خودشان و وجود عالم تغییر میکند. و بهاضافهی اینکه یک چیزی شبیه مرگ را در واقع تجربه میکنند. و اینکه مرگ جدا شدن از همین جسم ما و مرگ.
یعنی حتی به همهشان تقریباً فکر کنم در شرق ما همه به این معتقدن که یک مرحلهی خیلی ساده این است که بتونن بهاصطلاح روح خودشان را از جسمشون جدا کنند. یعنی آگاهی را از جسم منفک بکنند حتی.
این کار را انجام میدهند. به نظرشون میآید که خیلی چیز سادهایه، خیلی هم جزو لولهای بالایی مثلاً کار کردنشون نیست. برای اینکه جسم را خواب، اصلاً این جسم را خاموش میکنند.
نه، سیگنال میگیرن، سعی میکنند که تو حالت مدیتیشن، نه، یک جای ساکتی بشینن، توجه به چیزی نکنن و هیچ کاری هم انجام ندن. به چیزی هم فکر نکنن. یعنی اصولاً این گرفتن و دادن سیگنال به جسم را متوقف میکنند. بنابراین مثل این میشود که جسم ندارند دیگه، برمیگردن یک جوری به بهشت. این تصور و به همین توصیف هم میکنند.
توصیف برگشتن، یک جوری حس برگشتن به بهشت و رهایی و آزادی و همهی اینها را در واقع رسیدن به همان حالت وحدت. یک جوری که یک عرفان دیگر هم هست، من نمیدانم بهش اشاره بکنم یا نه، عرفی مثلاً میشود بهش گفت عرفان صوفیستی و الان بهش میگویند عرفان شیندایی که از مواد مخدر استفاده میکنند. از LSD استفاده میکنن، از کانابیس استفاده میکنند.
دقیقاً همین کاری که هندیها میکردند میکنند دیگر. یعنی به طور شیمیایی سیگنالها را متوقف میکنند. و دقیقاً هم شما تجربههای کسانی که مثلاً از کانابیس استفاده میکنند را بخوانید میبینید عین چیزهایی که هندیها میگویند.
برای خاطر اینکه به طور شیمیایی سیگنالها خود به خود رفت و آمدش اینقدر کند میشود که یک جوری جدایی از جسم و احساس وحدت با جهان تو همه گزارشهای این آدمها هست. کند شدن زمان، خارج شدن از زمان. خیلی چیزهای شبیه این چیزهایی که هندیها میگویند و همان فرزانگی به طور شیمیایی میرسند. منتها مشکلش این است که اولاً اینها باید دوزش را زیاد کنند.
یعنی همینجوری یک سری تجربهایه که مثلاً طرف آن تجربه را میکند بعد فردا دیگر اولاً اصلاً برایشان معلوم نیست که هر دفعه این کار را بکنند چه اتفاقی برایشان میافتد. بعد یک چیزی رندوم میشه، دوزش را باید زیاد کنند. بعد هم اینکه خب میدانید که الان آن خطرهایی هم داره، ثانیاً اینکه دچار توهم هم میشوند.
یعنی واقعاً هندیها دچار توهم نمیشن. این گزارشها، مثلاً شما این نمونهاش که خیلی هم مورد توجه قرار گرفته در ایران، همه کتابها اینها را آدم ترجمه کرد، کارلوس کاستانداست. مثلاً آخرین بینش عرفانی که قرار بود بهش برسد این است که جهان را به صورت یک چیزی تو دهن یک عقاب ببیند. آخه بابا این واقعاً یک جور توهمه دیگر.
یعنی این مواد مخدر و مواد توهمزا، اینهایی که سرخپوستان استفاده میکردن، الان در سرتاسر جهان خیلی مشتاق دارد برای خاطر اینکه موقتاً آدمها را به بهشت به نظر میآید برمیگردونه. من واقعاً این را از خواندن و شنیدن آدمهایی که تجربه مواد مخدر دارن، حس برگشتن به بهشت، بعضی آدمهای غیرمذهبی این حرف را شنیدم.
و اصلاً آدم این را که مصرف میکند میرود تو بهشت. بله واقعاً همین است دیگر. جسمت از بین میره، انگار یک توجه به جسمت از بین میرود. قبلاً هم همینجوری بودی. یعنی تو و چون جسمت سیگنال نمیدهد و نمیگیره، اینها تو آن هسته مرکزی وجود خودشون، تخلیاتی میکنند. واقعاً گاهی اوقات به یک حالتهای شهود عرفانی و اینها میرسند که چیزهایی را درک میکنند.
ولی خب دیگه، که به هر حال یک دفعه هم میمیرن. خیلیهاشون مردن. این یک جور چیزیه، یک جور عرفان، الان اتفاقاً این اصطلاح جالبی داره، عرفان شیمیایی. به نظر من خب خطرش در واقع این است که من فکر میکنم این تجربهها جلوی تجربههای واقعی را میگیرد.
مثل اینکه یک جایی را که خیلی حساسه باید خوب ترِین بشود را با یک چیز شیمیایی ترِین کنی. بعد دیگر حالا بیای درستش بکنی دیگر اصلاً درست نمیشود. یعنی یک جوری یاد گرفتی که یک سری سیگنالهای در حالی که آمادگی واقعی نداشتی، یک سیگنالهای درونی خودت را یک تعبیر و تفسیری کردی، شد مثلاً عقاب. مثلاً خدا شد عقاب. که جهان را در بر گرفته.
بعد دیگر حالا بیا یک عرفان هرچه هم کار بکنی دیگر آن عقابه هم فکر کنم ظاهر میشود. دیگر خود چیز است خیلی به نظر من یک انحراف خیلی خطرناکیه. برای اینکه به یک چیز خیلی خوبی مثل عرفان دارند دستاندازی شیمیایی میکنند. یک چیزی. یک بحث حساسی هم با عرفان هندی داریم که پول باید برایش داد. آفرین. بله. کاپیتالیسم این را حمایت میکند.
به شدت. این که این چیز است دیگه، مواد مخدر در واقع پروجکتشده عرفان در جهان کاپیتالیستیه که میشود خرید و فروش کرد. هر روز یک چیز جدید دارند تولید میکنن، قیمتش را خلاصه پایین میآرن، رقابتهای کاپیتالیستی سرش هست و خیلی هر هیچ چیزی هم نیست که بگویند آقا این خطر داره، نخورید. میگویند از آن چیز خوبی است. این همه آدم مردن تا حالا.
آره، هیچ گزارشهاشون هم خیلی چیز نیست. بگذریم. من، بگذارید من رسیدم به اینکه بگویم که عرفان اسلامی اینجوری نیست. یک، اینکه توضیح بدهم که چیزی که ما بهش میگوییم عرفان اسلامی خیلی شبیه عرفان هندی، عرفان شیمیایی که قطعاً نیست. عرفان شبیه عرفان هندی هم نیست. قرار نیست که آدم بشینه و همه سیگنالها را خاموش کند. ولی یک چیز دیگهای هست.
من همه این حرفهایی که دارم میزنم نهایتاً میخواهم نتیجه بگیرم که حالا نتیجهاش را در. من کلاً به نظر من چیز خیلی بدیه، اینکه چیزی که ما تو قرآن میبینیم اصلاً چیزی به غیر از، اصلاً من مخالفم با این هم که اسم را اسم عرفان داشته باشیم. برای اینکه اصلاً طرف وقتی که از این حرفها میزند میگویند طرف حرفهای عرفانی دارد میزند.
به نظر میآید که این چیزهایی غیر از چیزهایی که تو دین ما آمده. میگویند طرف مشرب عرفانی دارد. میگویند این کتاب مشربش عرفانیه. اگر کسی به قرآن، اگر کسی میتواند بگوید که این دیدن جسم، که در واقع یک چیزی از بهشت، معنایش چیز دیگهای هست. و من دفعه آینده یک سری آیههای دیگر میآرم.
اگر کسی دیگر با مشرب غیرعرفانی کوچکترین چیزی از این آیه فهمید، بعد بگوییم عرفان یک چیزی غیر از آن چیزی است که تو قرآن مثلاً نوشته. یک مشربیایه مثلاً از هندوستان آمده. همهاش همینجوریه. من نمیدانم واقعاً چگونه میشود بدون این تعبیرها مثلاً یک جوری قرآن را یک خورده واقعاً فهمید.
خب حالا من میل داشتم بحث را امروز تمام بکنم ولی همین جای خوبی بود که در اول چیزهای غیرشیمیاییاش را دفعه آینده مثلاً بکنم. آره، کاپیتالیسم این را حمایت میکنه، این را میسازه. این که این چیز است دیگه، مواد مخدر در واقع، پروجکت شدهی عرفان در جهان کاپیتالیستیه که میشود خرید و فروش کرد.
هر روز یک چیز جدید دارند تولید میکنن، قیمتشو خلاصه هی پایین میآرن، رقابتهای کاپیتالیستی سرش هست و خیلی، هر، هیچ چیزی هم نیست که بگویند آقا این خطر داره، نخورید. میگویند آقا این چیز خوبی است. این همه آدم مردن تا حالا. آره، هیچ گزارشها هم خیلی چیز نیست. بگذریم. من، بگذارید من، من رسیدم به اینکه بگویم که عرفان اسلامی اینجوری نیست.
یک، اینکه توضیح بدهم که چیزی که ما بهش میگوییم عرفان اسلامی، خیلی شبیه عرفان هندی، عرفان ؟ که قطعاً نیست. عرفان، شبیه عرفان هندی هم نیست. قرار نیست که آدم بشینه و همه سیگنالها را خاموش کند. ولی یک چیز دیگهای هست.
من، من همهی حرفهایی که دارم میزنم نهایتاً میخواهم نتیجه بگیرم که، حالا نتیجهشو در، من کلاً به نظر من، چیز خیلی بدیه، اینکه چیزی که ما تو قرآن میبینیم اصلاً یک چیزی به غیر از، الان من مخالفم با این هم که اسم را بگذاریم عرفان داشته باشیم، برای اینکه اصلاً طرف وقتی که از این حرفها میزنه، میگویند طرف حرفهای عرفانی دارد میزند. به نظر میآید که این چیزهای غیر از چیزهایی که تو دین ما آمده. میگویند طرف مشرب عرفانی دارد.
میگوید آن کتاب مشربش عرفانیه. اگر کسی به قرآن، اگر کسی میتواند بگوید که این دیدن جسم که باعث خروج از بهشته، معنایش یک چیز دیگهای هست، و من، من دفعهی آینده یک سری روایای دیگر میآرم. اگر کسی دیگر با مشرب غیر عرفانی کوچکترین چیزی از این آیات فهمید، بعد بگوییم عرفان یک چیزی غیر از آن چیزی است که تو قرآن مثلاً نوشته.
یک مشربیه مثلاً از هندوستان آمده. حالا همهاش همینجوریه. من نمیدانم واقعاً چگونه میشود بدون این تعبیرا مثلاً یک جوری قرآن را یک خرده واقعاً فهمید. خب حالا من میل داشتم بحثو همینجا بکنم ولی همین جای خوبی تمام شد. حالا در اول چیزهای غیر ؟ دفعهی آینده سعی میکنم.