→ بازگشت به داستان آفرینش در قرآن

جلسهٔ ۹ · داستان آفرینش در قرآن

غریزه جنسی، سوآت و آشکار شدن جسم

ارجاعات بیرونی این جلسه (۳۲)
  1. زبان۷ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲، sec-۹، sec-۱۳، sec-۱۴، ... · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  2. فرهنگ۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲، sec-۱۴، sec-۱۵، ... · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  3. عرفان۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۶، sec-۱۷، sec-۲۰، sec-۲۱، ... · مفاهیم عرفانی و وجودی
  4. تفسیر۴ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۲، sec-۱۶، sec-۱۷، sec-۱۸ · روش تفسیر و تأویل
  5. حیات۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱، sec-۲ · مفاهیم عرفانی و وجودی
  6. داستانِ آفرینش۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴، sec-۹ · روایت‌های آفرینش و قصه‌های بنیادین
  7. زیگموند فروید۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲، sec-۳ · روان‌شناسان و روانکاوان
  8. سرمایه‌داری۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۹، sec-۲۱ · جریان‌های اجتماعی و انتقادی
  9. شرق۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۵، sec-۲۰ · کشورها و مناطق فرهنگی
  10. قدرت۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۴، sec-۱۷ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  11. اروپا۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۵ · کشورها و مناطق فرهنگی
  12. ایران۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲۱ · کشورها و مناطق فرهنگی
  13. تأویل۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۷ · روش تفسیر و تأویل
  14. خودآگاه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  15. رؤیا۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۷ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  16. سنت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۵ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  17. سنی۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۴ · ادیان و مذاهب
  18. شریعت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  19. شیطان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  20. عرفان اسلامی۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲۲ · ادیان و مذاهب
  21. علی شریعتی۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · متفکران دینی و مفسران
  22. غرب۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۵ · کشورها و مناطق فرهنگی
  23. فلسفه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۵ · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  24. فیزیک۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۵ · مفاهیم علمی و طبیعی
  25. مرگ۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲۰ · مفاهیم عرفانی و وجودی
  26. معجزه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  27. نظریهٔ تکامل۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۰ · نظریه‌ها و دانش‌های علمی
  28. پیامبر۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۸ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  29. ژاک لکان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · روان‌شناسان و روانکاوان
  30. کتاب مقدس۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · متون مقدس و تفسیری
  31. کودک۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۶ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  32. یونان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۵ · کشورها و مناطق فرهنگی

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

واژه غریزه جنسی

من توضیحات تکمیلی در مورد «واژه غریزه جنسی» می‌دهم. مثال زیر را در نظر بگیرید: فرض کنید که در فرهنگ جا بیافتد که ما «غریزه شیرینی خوردن» داریم. این «غریزه شیرینی خوردن» همانقدر اشکال دارد که حرف از «غریزه جنسی» بزنیم. ما غریزه «شیرینی خوردن» نداریم ولی غریزه خوردن داریم که مثلا منجر به ادامه حیات می‌شود. در عین حال همه شیرینی را به عنوان یکی از سطح پایین‌ترین غذاهای انرژی‌زا دوست دارند. غریزه جنسی هم همینطور است. یعنی چیزی که ما به آن می‌گوییم غریزه جنسی، یک حالت سطح پایین از یک غریزه خیلی بزرگ‌تر است که منجر به تولید مثل می‌شود. مشکل این است که «غریزه جنسی» به تنهایی یک غریزه نامیده شده است. تصور کنید که واقعاً وجود «غریزه شیرینی خوردن» در فرهنگی جا بیافتد. آن‌وقت مردم مقاومتشان در مقابل شیرینی خوردن را پایین می‌آورند چون می‌پذیرند که این کار یک غریزه است. در نتیجه با دیدن شیرینی آن را می‌خورند. سپس فرض کنید که در فرهنگ جا بیافتد که اگر شیرینی نخورید مریض می‌شوید و یا بیماری روانی می‌گیرید. انواع فرهنگ‌های شیرینی خوردن ایجاد می‌شود و می‌گویند که مثلا اگر شیرینی نمی‌توانی بخوری، حداقل عکس شیرینی را نگاه کن. یک نام‌گذاری غلطی باعث ایجاد چنین فرهنگ عجیبی می‌شود. به نظر من عبارت «غریزه جنسی» با «غریزه شیرینی خوردن» شباهت خیلی خوبی دارد.

«غریزه جنسی» در نظریات فروید

حال این سؤال پیش می‌آید که اگر «غریزه جنسی» نداریم، پس نظریات فروید در مورد غریزه جنسی چیست؟ آیا این نظریات علمی محسوب می‌شوند؟ جهت پاسخ به این سؤال، ابتدا باید ببینیم که واژه‌ها چگونه ایجاد می‌شوند. نکته مهم این است که تغییر نحوه زندگی و معیشت انسان باعث تغییر زبان او می‌شود. هر نوع تغییر در نحوه زندگی، تغییراتی را در زبان به وجود می‌آورد. خصوصاً جنبه‌هایی از معیشت انسان که فیزیولوژیک و در سطح پایین هستند، به شدت در ساختار زبانی انسان منعکس می‌شوند. به‌عنوان مثال، گفته می‌شود که در فرهنگ اسکیموها برای اشاره به «برف» تعداد زیادی واژه وجود دارد اما ما تنها یک واژه برای برف داریم. از نظر یک اسکیمو، برفی که ریز می‌بارد یک پدیده است و برفی که با شدت می‌بارد، پدیده دیگری است. چون آنجا همیشه دارد برف می‌بارد، اسکیموها یک چیز به نام برف ندارند و مثلاً حالت برف خطرناک با حالت غیرخطرناک آن باید فرق داشته و تفکیک بشود. این تفکیک به شیوه زندگی و حیات اسکیموها مربوط است.
مشابهاً تغییر در نحوه زندگی، تغییراتی را در زبان به وجود می‌آورد. مثلاً کسی که در زندگی‌اش خیلی زیاد با مسائل جنسی سر و کار پیدا می‌کند، به صورت خود به خود از آن تأثیر می‌پذیرد. معمولاً در ابتدا تحولات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در جامعه انجام می‌پذیرد و سپس واژه‌ها ایجاد می‌شوند. سپس تئوری‌های علمی روی آن‌ها سوار می‌شوند. وقتی واژه «غریزه‌ جنسی» وضع شد، فردی مثل فروید احساس می‌کند که تا به حال کسی به این موضوع دقت نکرده‌ است، در حالی که این یک غریزه‌ خیلی مهم و پایه‌ای است. سپس برای آن تئوری‌پردازی می‌کند. تئوری‌های فروید بعد از وقوع تحولاتی در جامعه به وجود آمده‌اند. در ابتدا بشر نوع زندگی جدیدی را شروع کرد. سپس به تدریج طلایه‌های انقلاب جنسی شروع شد و پس از آن کم‌کم واژه‌های مربوط به آن هم ایجاد شد. به تدریج فرهنگی به وجود آمد و فروید کسی است که این موضوع را به شدت تئوریزه کرد. اما یک نظریه روانشناسی و روانکاوی چگونه تولید می‌شود؟ محقق به مطالعه آدم‌ها و مراجعه‌کنندگانش می‌پردازد. مراجعه‌کننده‌ها به محقق ایده می‌دهند. محقق سعی می‌کند که به مراجعه‌کننده‌ها نگاه کرده و آن‌ها را مدل کند. در این مدلسازی، محقق به انسان‌های در دوره و زمانه‌ خودش نگاه می‌کند. بنابراین اگر نحوه‌ زندگی مردم تغییراتی کرده باشد و مثلاً فرض کنید به غریزه‌ شیرینی خوردن یا غریزه‌ جنسی خیلی اهمیت بدهند، این موضوع در نظریات محقق منعکس خواهد شد. مثلاً اگر غریزه‌ی شیرینی خوردن در جامعه خیلی مهم شده بود، ممکن بود در تئوری‌های فروید هم به این صورت منعکس شود که شیرینی خوردن در مرحله‌ دهانی خیلی مهم است؛ و اگر کسی در این دوران به اندازه‌ی کافی شیرینی نخورده باشد، بعداً از نظر روانی واکنش‌های بدی در وجودش به وجود می‌آید. مشاهدات فروید نشان می‌دهند که مسائل جنسی خیلی مهم هستند زیرا نحوه زندگی مردمان جامعه او این گونه است. بنابراین بر اساس تغییری که در رفتار مردم به وجود می‌آید، واژه‌ها ساخته می‌شوند و نظریات علمی بر اساس همین واژه‌ها به وجود می‌آیند. به عبارت دیگر واژه‌ها به طور ناخودآگاه روی نحوه‌ی نگاه کردن ما به دنیا تأثیر می‌گذارند. من ادعا نمی‌کنم که همه نظریه فروید به دلیل پیدا شدن چند واژه بوده و در نتیجه نظریه اشتباهی است. فروید حرف‌های عمیق و جالبی هم دارد ولی به نظر من تأکید فوق‌العاده او روی «غریزه جنسی» مربوط به تحولات همان دوره است؛ به این معنی که اگر احتمالاً کسی در دوره زمانی قبل از فروید مطالعات روان‌درمانی را شروع می‌کرد، به چنین نظریات و یا احساسی درباره اهمیت غریزه جنسی نمی‌رسید.
جریانی که به راه افتاده، ابتدا در رفتار مردم، سپس در واژه‌ها و بعد نظریه‌پردازی‌ها وارد می‌شود. اما نکته بعدی اینکه ظهور یک نظریه خود باعث تثبیت مفاهیم و تولید واژه‌های جدید می‌شود و داستان ادامه پیدا می‌کند تا به جایی می‌رسیم که گفته می‌شود مهم‌ترین غریزه بشر همان «غریزه جنسی» است و همه چیز اطراف غریزه جنسی می‌گذرد. نحوه زندگی فعلی بشر هم به گونه‌ای شده است که اگر به مطالعه فرهنگ رایج مردم (مثلاً در سینما، تبلیغات یا اینترنت) بپردازید، درستی این دیدگاه تأیید می‌شود. از اینجا می‌توان دریافت که چگونه تغییراتی جزئی در نحوه رفتار و زندگی مردم به صورت تدریجی انعکاسی در فرهنگ پیدا می‌کند و سپس به سطوح بالاتر فرهنگ گسترش یافته و باعث ایجاد تغییرات شدیدتر می‌شوند، تا اینکه حالت بهمنی پیدا کرده و به جایی که الان هستیم، می‌رسیم.

نکاتی در مورد نظریه فروید

آیه و ترجمه فولادوند
(اعراف، ۲۰)

فَوَسْوَسَ لَهُمَا ٱلشَّيْطَٰنُ لِيُبْدِىَ لَهُمَا مَا وُۥرِىَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَٰتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَىٰكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةِ إِلَّآ أَن تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ ٱلْخَٰلِدِينَ

پس شيطان، آن دو را وسوسه كرد تا آنچه را از عورتهايشان برايشان پوشيده مانده بود، براى آنان نمايان گرداند؛ و گفت: «پروردگارتان شما را از اين درخت منع نكرد، جز [براى‌] آنكه [مبادا] دو فرشته گرديد يا از [زمره‌] جاودانان شويد.»

نظریه فروید از این نظر که تأکیدی بر روی یک چیزی به اسم «غریزه‌ی جنسی» دارد، واقعاً جالب هم هست. یک نکته قابل توجه در مورد نظریه فروید این است که اصولاً مفهوم «رشد» در تئوری فروید نقش زیادی ندارد. وقتی از رشد صحبت می‌کند، منظور رشد در حدی است که ابتدا منبع لذت در ناحیه دهانی است، بعد به مقعدی می‌رود و نهایتاً به قسمت جنسی منتقل می‌شود. در این نظریه، رشد بشر در سن ۷-۸ سالگی تمام می‌شود و اساس رشد به طور فیزیولوژیکی انجام می‌شود. اولین اعتراضاتی که بعدها به تئوری‌های فروید توسط افرادی مانند اریک فروم یا یونگ شد، این بود که اصولاً فروید الگویی برای انسان سالم و زندگی سالم نداشته و در مورد نحوه رشد انسان صحبت نمی‌کند. برای فروید، رشد در همان حد سطح پایین متوقف می‌شود.
امروزه درصد کمی از کسانی که روان‌کاوی می‌کنند از کارهای فروید استفاده می‌کنند. امروزه در مشاوره‌ها (حتی برای سخت‌ترین بیماری‌های روانی) معمولاً از «رفتار درمانی شناختی» که تلفیقی از رفتار درمانی و شناخت درمانی است، استفاده می‌شود. اما دلیل این موضوع این نیست که پذیرفته شده باشد که نظریات فروید غلط بوده و یا شکست خورده‌اند. برای درک دلیل این موضوع، زمان فروید را در نظر بگیرید. در این زمان درصد بسیار کمی از مردم برای مشاوره روان‌درمانی مراجعه می‌کنند و آن‌ها هم مواردی هستند که حالشان خیلی بد است. در زمان فروید، روان‌درمانی تازه شروع شده بود و اعتماد عمومی نسبت به آن وجود نداشت. مراجعه‌کننده یا به کلی دیوانه است و یا مشکلات حادی برایش پیش آمده است. مثلاً یکی از مراجعه‌کنندگان به فروید، دختری است که شب خوابیده و صبح که پا شده زبان مادری‌اش یادش رفته است و فرانسوی حرف می‌زند. دیگری آدمی است که در تمام عمرش از تخیلاتی در مورد گرگ‌ها رنج برده است (و تا آخر عمرش هم درمان نشد). فروید سعی دارد روان‌درمانی را برای چنین مراجعه‌کننده‌هایی تئوریزه کند. اما امروزه درصد بالاتری از مردم (بعضاً برای مشکلات پیش و پا افتاده‌تر) به مشاوره می‌روند. این خیل عظیم مراجعه‌کنندگان نیازی به نظریات عمیق فروید و یونگ ندارند. اما کسی که زبان مادری‌اش را فراموش کرده را در نظر بگیرید. اتفاقات خیلی عمیقی در لایه‌های پایین روانی این فرد افتاده است و شما احتیاج به نظریات خیلی عمیق دارید. این فرد را نمی‌توان با «رفتار درمانی شناختی» درمان کرد چون اصلاً نمی‌توان با او حرف زد.

ادامه بررسی داستان آفرینش

معنی «سَوْآتِ»

بعد از اینکه آدم در جنت ساکن شد، شیطان آن‌ها را وسوسه کرد با این هدف که «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما» تا «سَوْآتِ» آن‌ها را که برایشان پوشیده بود، آشکار کند. بعضی از ترجمه ها می‌نویسند که «سَوْآتِ» به بخش جنسی در بدن اشاره می‌کند و بعضی از مترجمین «سَوْآتِ» را به زشتی های بدن و یا جایی از بدن که حتما باید پوشیده بشود، ترجمه می‌کنند. به نظر من ترجمه «سَوْآتِ» به مسائل جنسی درست نیست. من در جلسه قبل توضیح دادم که اصطلاح «سَوْآتِ» در یک جای دیگر قرآن (در خارج از داستان آدم) آمده است و در آنجا معنی کاملا روشنی است. از اینجا استدلال کردم که خیلی طبیعی است که معنی واژه «سَوْآتِ» را از آن استعمال بگیریم. در قرآن، پس از اینکه قابیل هابیل را کشت، نمی‌دانسته که «كَيْفَ يُوَارِي سَوْءَةَ أَخِيهِ» چگونه جسد برادرش را پنهان کند. در اینجا روشن است که «سَوْءَةَ» یعنی جسد برادرش. بنابراین سَوْءَةَ اصولا همین کل جسم و بدن است و «ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما» به معنی آشکار کردن بخش هایی از بدنشان است که پیدا نبوده است. مثلا بخش هایی از آن با لباس و یا پوششی دیگر پنهان بوده (مثلا تنها چهره هایشان پیدا بود) و بخشهایی از آن پیدا نبوده است. زمانی که از شجره می‌خورند «فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ» یعنی به محض اینکه از آن چشیدند «سَوْآتِ» آن‌ها آشکار شد و از برگهای بهشت خودشان را پوشاندند.

به نظر من ترجمه «سَوْآتِ» به عورات و مسائل جنسی درست نیست. مسیحی ها اینطور برداشت می‌کنند که دلیل اصلی اخراج ما از بهشت به دلیل مسائل جنسی بوده است. بنابراین مسائل جنسی خیلی چیز بدی بوده است. و یک جا توضیح جالبی در مورد اینکه چرا طلاق در مسیحیت ممنوع است، خواندم. گفته شده بود که کسی که ازدواج می‌کند از بهشت اخراج می‌شود و به این راحتی دیگر نمی‌تواند برگردد و مجرد بشود. چون از بهشت رفته است، نباید طلاق بگیرد تا دوباره مجرد بشود و به بهشت بازگردد! باید در جهنم زندگی کند. حس آن‌ها در مسیحیت این است که «بهشت تجرد» و «جهنم تاهل» وجود دارد. از آنجا که پاپ می‌خواهد که موجودی بهشتی باشد، اصلا نباید ازدواج کند.

اهمیت آشکار شدن جسم پس از خوردن از درخت

طبق آیه ۲۰ سوره اعراف، شیطان از ابتدا می‌دانسته که اگر از شجره بخورند «سَوْآتِ» آن‌ها آشکار می‌شود و اصلا هدف شیطان از وسوسه وقوع این اتفاق بوده است. از طرف دیگر شیطان می‌خواهد آدم و حوا از جنت اخراج شوند و به همین دلیل آن‌ها را تشویق به خوردن از آن شجره می‌کند. از اینجا نتیجه می‌گیریم که وقتی کسی جسمش آشکار شود، دیگر جایی در بهشت ندارد. این مثل یک قاعده است. اگر خوردن شجره مستقیما و بدون واسطه باعث هبوط می شد، تاکید روی آشکار شدن جسم لازم نبود. شیطان این نقشه را دارد که از درختی که اگر از آن بخورند، جسمشان آشکار می‌شود و بعد از بهشت اخراج می شوند، بخورند. مشکلی که برای آدم و حوا پیش آمده، این است که گویی لباس یا پوششان را از دست داده اند و با برگهای درختان خودشان را می‌پوشانند. یعنی مسئله خوردن از درخت انگار فراموش شده است و مشکل پیش آمده این است که لباس هایشان را از دست داده اند. تاکید زیادی روی این واسطه (آشکار شدن بخش های پنهان جسم) وجود دارد. این داستان به شکلی کوتاه و فشرده بیان شده و در این بیان فشرده به این واسطه اشاره شده است که اهمیت آن را می‌رساند. این بخش داستان تقریبا مبهم ترین نقطه داستان هم هست. آدم و حوا از درخت می خورند، لباسهایشان می‌افتد و اخراج می‌شوند. باید فهمید که چه ارتباطی بین معصیت کردن و آشکار شدن جسم وجود دارد.

نکته دیگر اینکه خداوند به آدم و حوا گفته که نزدیک درخت نشوند، اما دلیلش را به آن‌ها نگفته است. شاید نمی‌تواند دلیلش را بگوید چون آدم و حوا جسم‌شان را نمی‌بینند و نمی‌توانند متوجه آشکار شدن چیزی که آن را نمی‌بینند، بشوند. در هر صورت، دلیل اخراج آدم و حوا از بهشت عدم اطاعت آن‌ها بوده است، حتی اگر از تأثیر مستقیم خوردن درخت (و در نتیجه اخراج شدنشان) اطلاع نداشتند.

اینکه این شجره چه نوع درختی بوده را فعلا کنار بگذاریم (به نظر می‌آید که در قرآن ماهیت درخت مهم نیست؛ فقط مهم است که نباید از آن درخت بخورند). در حواشی نوع این درخت داستان پردازی زیادی شده است و گفته شده که درخت آزادی و جاودانگی بوده است! در تورات آمده که «درختِ معرفتِ نیک‌ و بد» بوده است. اما روایت تورات در جاهایی کمدی می‌شود: مثلا آدم قایم می‌شود و خدا صدا می‌کند که کجایی؟ تورات در بعضی جاها توصیف های عجیبی از خدا دارد. مثلا به شکل یک مرد به روی زمین آمده و با ابراهیم حرف می‌زند و یا در جایی به طور تلویحی با یعقوب کُشتی می‌گیرد! به هر حال اینکه این شجره چه نوع درختی بوده را فعلا کنار بگذاریم. ما در اینجا سعی می‌کنیم که بفهمیم که معصیت و خوردن از آن شجره چه ربطی به از دست دادن لباس دارد، و این از دست دادن لباس چه ربطی به هبوط دارد؟
بطور خلاصه اولین نکته این است که به نظر می‌آید که در واقع چیزی که باعث هبوط می‌شود آگاهی در اثر آشکار شدن جسم و بدن است (پیش از خوردن از درخت گویی توجهی به بدنشان ندارند). دومین نکته این است که بدن از قبل وجود داشته است و اینگونه نبوده است که آن‌ها یک دفعه بدن‌دار شوند. بدن وجود داشته است ولی آدم و حوا از آن آگاه نیستند. اما شیطان از آن آگاه بوده است. شیطان خیلی چیزها را می‌داند و راه‌های ایجاد گرفتاری را نیز می‌داند. او می‌داند که اگر این اتفاق بیافتد آدم و حوا از جنت اخراج می‌شوند. به نظر می‌آید که حکم اخراج آدم و حوا از جنت تکوینی است تا تشریعی. احکام تکوینی خداوند این گونه هستند که اگر اتفاقی بیافتد حکمش این است که اتفاق دیگری پس از آن نتیجه می‌شود. این حکم تکوینی است زیرا قبلاً شریعتی وجود نداشته که آن‌ها بخواهند طبق شریعت اخراج بشوند.

رابطه بین معصیت و آشکار شدن جسم

یک تعبیر کلاسیک از رابطه بین معصیت و جسم

ابتدا با یک تعبیر کلاسیک در مورد رابطه بین معصیت آدم و آشکار شدن جسم شروع می‌کنم. در این نگاه سنتی اصولا هستی حالتی هرم مانند دارد که در قلّه آن خداوند قرار می‌گیرد و عالَم اجسام پایین ترین سطح هستی را در این هرم اشغال می‌کند. انسان موجودی است که فقط در عالَم اجسام دارای جسم نیست، بلکه طیفی از هستی را دارا است. بر اساس تئوری های کلاسیک ما هم جسم و هم روح داریم. ما می‌توانیم در این هرم صعود کنیم. تقرب به خداوند هم یعنی از نظر وجودی به قله هرم نزدیک بشویم. زمانی که آدم در بهشت قرار دارد به سمت بالا نگاه می‌کند و متوجه قسمت پایین تر هستی خودش نیست. به جسم خودش توجه ندارد. اتفاق بدی که می‌افتد این است که لباس هایش را از دست می‌دهد و در نتیجه جهت نگاهش به طرف پایین هرم می‌افتد. نکته مهم این توصیف این است که مهمترین چیز در زندگی انسان‌ها جهت نگاه کردن ما و چیزی که به آن توجه می کنیم، است؛ اینکه چه نیتی می‌کنیم و اینکه آیا به طرف خدا (بالا) نگاه می‌کنیم یا به طرف پایین. اینکه بشر یک دفعه سقوط کرد را می‌توان به این معنی گرفت که متوجه عالم اجسام شده و پایین ترین سطح وجود خودش را کشف کرد. گویی در بهشت اصلا توجهی به این سطح از وجودش نداشت و در عالم دیگری زندگی می‌کرد. این یک تعبیر خیلی کلاسیک است که توجه به جسم مخالف توجه به خدا است. نگاه کردن به جسم و پایین را نگاه کردن یک گرفتاری است که توجه آدم از خداوند منحرف کرده و به چیز دیگری معطوف می‌کند.

تصویرسازی از ادراکات آدم در بهشت

در بالا یک نکته کلاسیک بیان شد. در ادامه من به بیان نکته اصلی‌ام می‌پردازم. اما پیش از آن می‌خواهم که تصویری از اتفاقاتی که در بهشت افتاده است، بسازم و سپس با استفاده از آن نکته‌ام را بیان کنم. البته تصویری که در ابتدا از ادراکات آدم در بهشت می‌سازم، کامل نبوده و بعداً آن را تکمیل خواهم کرد.

تصور کنید که انسانی در محیطی قرار گرفته که نیازهایش را دائماً مرتفع می‌کند. به او هر روز چیزهای خیلی زیبا نشان داده می‌شود و این زیبایی بیشتر و بیشتر می‌شود. این انسان با جهانی مواجه است که به شدت نظرش را تأمین می‌کند و لحظه به لحظه برای او هیجان‌انگیزتر و جالب‌تر می‌شود. این محیط شبیه محیطی است که در داستان آفرینش وجود دارد. آدم و حوا در باغی پر از نعمت‌های خوب و خوشمزه قرار گرفته‌اند و آن‌ها هم به این نعمت‌ها نیاز دارند و به شدت سرگرم آن‌ها هستند. لحظه به لحظه هم سرگرمی آن‌ها بیشتر می‌شود. آن‌ها در حالتی شبیه به حالت مستی و یا شیدایی قرار دارند؛ تمام نیازهایشان تأمین شده و لحظه به لحظه هم شرایط بهتر و بهتر می‌شود. در چنین شرایطی فرد از خودش بی‌خود می‌شود چون به شدت غرق در لذت است و این لذت تشدید هم می‌شود. در نتیجه جای خالی‌ای باقی نمی‌ماند که فرد یک نفس راحت بکشد و به حالت خودآگاهی برسد. به‌صورت تدریجی این خودآگاهی محو می‌شود. مثل حالتی که کسی صحنه‌های خیلی زیبا را می‌بیند. ممکن است که نیم ساعت یا یک ساعت بگذرد و اصلاً متوجه گذر زمان نشویم. اصلاً متوجه هیچ چیزی در اطراف نشویم. این تصور را داشته باشید که آدم در زمان سکونتش در بهشت چنین حالتی را دارد. همه نیازهایش به شدت در حال برآورده شدن هستند و لحظه به لحظه رشد می‌کند و چیزهای جدید دریافت می‌کند که او را مشغول می‌کند. این وضعیت ادامه دارد تا اینکه از آن درخت می‌خورند و آن کار خلاف را انجام می‌دهند. یک مکث پیش می‌آید. لباس‌هایشان را هم از دست می‌دهند.

کلمه لباس را به پوشش ترجمه می‌کنیم برای اینکه لباس لزوما به معنی پیراهن نیست. در قرآن کلمه قمیص به جای پیراهن به کار می‌رود. پیراهن معنی مادی دارد ولی اینجا منظور پوششی است که باعث می‌شود آن‌ها به چیزهایی توجه نکنند. در عوض توجه آن‌ها به نعمتها و جهان متعالی ای است که آن را کشف می‌کنند. اما در لحظه ای که معصیت می کنند، این نعمت ها قطع می‌شوند و این پوشش برداشته می‌شود. گویی اصلا تا اینجا آدم نمی‌دانسته که موجودی جدای از بقیه است. او در می‌یابد که این من هستم، این زوج من است و اینجا بهشت است. در یک لحظه وارد جهان خودآگاهی می‌شود و کشف می‌کند که یک موجود منفرد و جدا از دیگران است. حسی که در این مکث وجود دارد این است که گویی آدم هستی خودش رو کشف می‌کند. اینکه اصلا من یک موجودی هستم جدای از بقیه چیزهایی که می‌بینیم. این شبیه حالتی است که در بچه ها بوجود می‌آید. بچه ها در ابتدا متوجه این جدایی نیستند. یکی از اولین چیزهایی که بچه ها می‌فهمند این است که دیگرانی وجود دارند. من یک موجود مستقل هستم. یک جدایی وجود دارد. به نظر من چیزی که در این داستان وصف می‌شود و در تورات به عنوان درخت آگاهی از آن یاد می شود، این است که آدم تا وقتی که به جسم خودش توجه نکرده، متوجه جدایی خودش از بقیه چیزها نیست. متوجه خودش به عنوان یک موجود منفرد نیست. گویی در حالت وحدت زندگی می‌کند. حالتی که بچه ها در آن زندگی می‌کنند. اصطلاحی به نام «غیر بزرگ» در روانشناسی لکان است (اصطلاحات روانشناسی لکان همه عجیب هستند و انتظار نداشته باشید که یک اصطلاح عادی بشنوید) که به این نکته اشاره دارد که وقتی بچه ای متولد می شود، فقط به نوعی حداکثر متوجه این است که یک غیری وجود دارد. برای او همه چیزها یک چیز است. اولین چیزی که بچه متوجه آن می‌شود تجربه حضور موجودی غیر از خود است، که در واقع مادر او است. مادری که از او جدا شده است. تا چند ماه، بچه در یک حالت وحدت با عالم اطراف زندگی می کند، خودآگاه نبوده و متوجه خودش به عنوان یک موجود جدای از جهان نیست. من تصور می‌کنم که چیزی که در قرآن وصف می شود، حالتی شبیه به این است. آدم اصلا متوجه جسمش نیست و وقتی به جسمش توجه می‌کند متوجه جدایی ها می‌شود. پیش از خوردن از شجره، او در حالت وحدت به سر می‌برده و متوجه محدوده وجود خودش نبوده است. از اولی که خلق شده محو تماشا بوده است. در اثر معصیتی که می‌کند مکثی به وجود می‌آید. این مکث باعث می‌شود که به آگاهی برسد. به معنایی از آن حالت وحدت جدا شده و تمایزها و تفاوت‌ها را می‌بینید. مثلا با برهنه شدن تمایز و تفاوت بین خود و زوجش را می‌بینید. او در یک لحظه از جهان و از خداوند جدا می‌شود. گویی پیش از این وصل به همه جهان و عالم خلقت و خداوند بوده است و در یک لحظه ی خیلی دردناک متوجه می‌شود که شرایط آنطور که فکر می‌کرده نیست و پیچیده تر است. موجودات مختلفی وجود دارند. در این شرایط من که هستم و چه کاری باید بکنم؟
وقتی که آدم محو تماشا و لذت بردن بود، اصلاً سوالی وجود نداشت. چه بکنم و چه نکنم وجود نداشت. آدم مسئله‌ای نداشت. او با نهایت لذت و خوشی زندگی می‌کرد و هیچ مشکلی هم نداشت. پس از این اتفاق، به یک معنی واقعی از لذت و خوشی جدا شد. آن نعمت‌ها قطع شدند. مکث پیش آمد و یک دفعه متوجه چیزهای جدیدی شد که قبلاً متوجهش نبوده است. نهایتاً هزاران سوال که حالا چه کار باید بکنم؟ حالا که این اتفاق افتاد و یادش هم آمد که قرار بوده که این کار را نکند. فهمید که گول خورده است.

نکته دیگری هم در مورد جسم و بدن وجود دارد. همه ما به نوعی احساس زندگی در جسم و بدن‌مان را داریم. اما این حس جدیدی برای آدم است. اگر از شما بپرسند که کجا هستید، موقعیت جغرافیایی بدنتان را می‌دهید. اما آدم قبل از خوردن از شجره، آگاهی کاملی نسبت به بدنش نداشته است. فکر می‌کنم مکان و احساس «مکان‌مند» بودن برای آدم احساس جدیدی بوده است.

صحنه آخر فیلم «معجزه‌گر» آرتور پن صحنه ای فوق العاده است که تجربه مشابهی را به نمایش می‌کشد. این فیلم با استفاده از خاطرات هلن کلر، نویسنده نابینا و ناشنوای آمریکایی ساخته شده است. هلن کلر در خاطراتش صحبت از یک لحظه خاص در زندگی اش در سن ۶-۷ سالگی می‌کند. چون او گوشش نمی شنید و چشمش هم نمی‌دید، تا سن ۶-۷ سالگی چیز زیادی از دنیا نمی‌فهمید. او به این شکل بزرگ شده بود و نفهمیده بود که اصلا من چه هستم و دنیا چگونه است. البته زبان یاد گرفته بود. مثلا هِجی کردن بلد بود (فیلم نشان می‌دهد که برای سگ هم هجی می‌کند). ولی نمی‌فهمید که این منم، این معلم من است. متوجه اینکه آدمهای دیگری وجود دارند، نبود. آن صحنه آخر آن فیلم فوق العاده و بی نظیر ساخته شده است. در این صحنه، هلن کلر در یک لحظه همه چیز را می‌فهمد. در این لحظه بی نهایت هیجان انگیز، حالت تحوء به او دست می دهد؛ احساس اینکه دچار یک فاجعه شده است و چیز خیلی عجیبی را فهمیده است. سپس با هیجان زیاد به همه چیز دست می‌زند و هِجی می‌کند. او تازه فهمیده که میز یعنی چه: میز چیزی است که وجود دارد و یک شیء است و اسمش این است که من هجیش را یاد گرفتم. بعد فیلم یک صحنه ی فوق العاده قشنگ دارد. هلن کلر که کمی آرام شده است به معلمش دست می‌زند. معلم هم کلمه معلم را برایش هجی می‌کند. او می‌فهمد که اینکه تا حالا این کارها را برایت می‌کرده است، این معلمت بوده است. هلن کلر در سن ۶-۷ سالگی به طور ناگهانی از جهان و حالت وحدت جدا شده و مستقل می‌شود. ما یادمان نیست که این اتفاق چه زمانی برایمان افتاده است چون خیلی زود برای بچه ها این اتفاق می‌افتد. آن‌ها در همان سال اول تولد متوجه اختلافشان با دیگران می‌شوند و کم کم بین مادر و پدر و اشیا فرق می‌گذارند. این تجربه برای ما یک لحظه ناگهانی نبوده است و ما به تدریج از حالت وحدت سقوط کردیم. در ادامه بحث این توضیحات تکمیل خواهد شد.

من مشاهده صحنه آخر فیلم معجزه‌گر را به همه توصیه می‌کنم. در این اثر هنری لحظاتی وجود دارد که به نظرش می‌رسد که خود هنرمند هم شاید نمی‌داند که چه ساخته است. من فکر نمی‌کنم که آرتور پن ایده‌ای در مورد اینکه زبان چیست و این اتفاق شباهت به چه چیزهایی دارد، داشته باشد. همه چیزهایی که ما الان درباره زبان می‌دانیم، در این صحنه به خوبی به تصویر کشیده شده است.

برای فهمیدن داستان آفرینش، باید سعی کرد که احساس آدم از اتفاقی که برایش افتاده را فهمید. گفته می‌شود که آدم به «آگاهی» رسید و متوجه چیزی شد که تا حالا توجهی بهش نکرده بود. پیش از خوردن از شجره، او از نعمات بهشتی می‌خورد و زندگی اش را می‌کرد. او جدای از دیگران نبود و در حالت وحدت و هماهنگی با جهان زندگی می‌کرد. وقتی که این اتفاق افتاد، آن هماهنگی شکسته شد و وارد جهان اضداد شد. سپس امر می‌شود که به زمین هبوط کنید. گفته می‌شود که در جایی هبوط می‌کنید که «بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ»

آیه و ترجمه فولادوند
(اعراف، ۲۴)

قَالَ ٱهْبِطُوا۟ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّۭ ۖ وَلَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّۭ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍۢ

عربی

فرمود: «فرود آييد، كه بعضى از شما دشمن بعضى [ديگر]يد؛ و براى شما در زمين، تا هنگامى [معيّن‌] قرارگاه و برخوردارى است.»

ترجمه فارسی فولادوند
. در زمین بعضی ها دشمن بعضی ها هستند و تضاد وجود دارد، در حالی که در بهشت تضادی وجود ندارد و همه چیز هماهنگ است. این تصویر به نظر من مهم است. در جهان اجسام تمایزها خیلی واضح هستند. جسم ما کاملا محدوده و مکان مشخصی را اشغال می‌کند و با اجسام دیگر تمایز دارد. ما وقتی به اجسام نگاه می کنیم، وحدت را نمی‌بینیم. اما در عالم مثال و عوالم معنوی تر اصولا این تمایزات واضح نیست. اصولا اگر بخواهیم از این توضیح استفاده کنیم و به سوال جواب بدهیم که چرا آشکار شدن جسم، انسان را از جنت بیرون کرد، می‌توان گفت که نگاه کردن به عالم اجسام و به جسمانیت، آدم را از وحدت دور می‌کند. البته تمایزات در عالم بالا هم وجود دارند، ولی به این وضوح عالم اجسام نیستند. در پایین هرم هستی، همه چیز از هم باز و تفکیک می‌شود و شما می‌فهمید که با بقیه فرق دارید.

سیستم شناختی انسان

به نظر می‌آید که آدم در ابتدا با احساس جسمانیت در بهشت زندگی نمی‌کرده است، بلکه در عالم اسما الهی زندگی می‌کرد. او نعمت‌های الهی را رحمت و فضل خداوند می‌دید. ولی در یک لحظه متوجه شد که جهان آن گونه که فکر می‌کرده نیست. جسم دارد و همه چیز از هم جدا است. او با عالمی مواجه شد که نمی‌شناختش و معنی آن را نمی‌فهمید. در واقع با خوردن از شجره، «قوه شناختی» آدم بود که سقوط کرد و همزمان با آن خودش هم هبوط کرد. در ادامه بحث مفصلی در مورد «قوه شناختی» انسان و دنیایی که ما خودمان را در آن احساس می‌کنیم، خواهیم داشت. پس از بیان نکاتی درباره سیستم شناختی انسان و نحوه ادراک ما از جهان، و اهمیت رشد و تکامل قوای شناختی، راه خروج از این وضعیت و برگشتن به بهشت را مورد بحث قرار خواهیم داد.

سیستم شناختی و ارتباط ما با جهان

اگر کسی بخواهد شروع به یادگیری فلسفه کند، اولین چیزی که باید بفهمد چیست؟ من فکر می‌کنم که اولین نکته این است که ما ارتباط‌مان با جهان خارج ارتباط مستقیمی نیست. ما موجوداتی هستیم که یک سیستم شناختی داریم. ما مستقیماً با جهان خارج طرف نیستیم، بلکه با انعکاس جهان در سیستم شناختی خود طرف هستیم. ما تنها چیزی را از جهان می‌فهمیم که توسط سیستم شناختی‌مان به ما گزارش می‌شود. مثلاً اگر موجوداتی در جهان وجود دارند که انعکاسی در سیستم شناختی من ندارند، آن‌ها جزو جهان من نیستند. ما هنگام نگاه به جهان از آن تصویر برداری می‌کنیم. ما چیزهایی را که در این تصویربرداری درک می‌کنیم، واسطه‌ای بین ما و جهان در شناخت ما هستند. معرفت‌شناسی از تمایز گذاشتن بین آن چیزهایی که واقعاً در جهان هست و آن چیزهایی که سیستم شناختی ما «پدیدار» می‌شوند، شروع می‌شود. ما توسط حواس و سیستم شناختی خودمان گزارشی را از جهان دریافت می‌کنیم. مثلاً اگر ما می‌توانستیم نور فرابنفش یا نور مادون قرمز را ببینیم، جهان دیگری را می‌دیدیم (چیزهای بیشتری می‌دیدیم). اما اگر بینایی ما محدودتر بود، به شکل دیگری جهان را تجربه می‌کردیم. ما با خود جهان سر و کار نداریم، بلکه با آنچه از جهان بر ما پدیدار می‌شود، سر و کار داریم. تشبیه ساده‌ای از وضعیت ما این است که مثلاً در اتاقی حبس هستیم که به بیرون تنها یک پنجره دارد. ما چیزهایی که از این پنجره دیده می‌شود را می‌بینیم ولی نمی‌توانیم دیوار را بشکنیم و به جهان به طور مستقیم‌تری دسترسی پیدا کنیم. مشابهًا ما در درون بدن‌مان نشسته‌ایم و از طریق این منافذی اطلاعاتی را از بیرون به دست می‌آوریم. ما ارتباط‌مان با جهان مستقیم نیست و تا چیزی را درونی نکنیم (داخل سیستم شناختی‌مان نیاوریم) با آن تماس نخواهیم داشت و آن را نمی‌فهمیم. بنابراین ما همه چیز را در درون خودمان (و نه در بیرون) تجربه می‌کنیم. اما تصور طبیعی آدم‌ها از خودشان این است که دنیا همان گونه که آن را می‌بینند، است. آن‌ها به راحتی تصور می‌کنند که مستقیماً دنیا را تجربه می‌کنند. در حالی که آن‌ها همه چیز را در درون خودشان تجربه می‌کنند. ما آنچه می‌بینیم، ناشی از سیگنال‌هایی است که از بیرون وارد چشم ما می‌شود و توسط ذهن ما تحلیل می‌شوند و از روی آن‌ها تصویری ساخته می‌شود. ما این تصویر ساخته شده در ذهن‌مان را می‌بینیم، و نه آنچه در بیرون وجود دارد. به عنوان مثال، از تشبیه زیر می‌توان استفاده کرد. فرض کنید که شما در اتاقی نشسته‌اید و تصویری از آنچه در بیرون هست را بر روی پرده‌ای نمایش دهند. جهان سه‌بعدی است ولی تصویر روی پرده به صورت دو بعدی نمایش داده می‌شود. این شبیه کاری است که ذهن ما انجام می‌دهد و در ذهن ما تصویری همانند آن پرده دوبعدی را می‌سازد که ممکن است با جهان خارج خیلی تفاوت‌ها داشته باشد. آنچه ما دریافت می‌کنیم، تبدیل به تصویر و گزارش‌هایی برای سیستم شناختی ما می‌شود. سپس ما آن‌ها را در درون خودمان (و نه مستقیماً در...
بیرون) تجربه می‌کنیم. ما جهان را به شکل خاصی تجربه می‌کنیم که از قوه شناختی ما برمی‌آید. پس ما به معنای واقعی آن در جهان زندگی نمی‌کنیم. بلکه ما در «پدیدارها» (آنچه در سیستم شناختی‌مان پدیدار می‌شود) زندگی می‌کنیم. ارتباط ما با جهان با واسطه و به‌صورت غیرمستقیم است.

لزوم تفسیر پدیدار در ذهن

نکته بعدی این است که پیچیدگی‌های بیشتری در ارتباط ما با جهان وجود دارد و ما حتی در «پدیدار» هم به معنای واقعی، زندگی نمی‌کنیم. این نکته‌ای مهم است که اخیراً متوجه آن شده‌ایم. مثلاً دویست سال پیش فیلسوفان به اندازه امروز متوجه این نکته نبودند که ما حتی مستقیماً در پدیدار هم زندگی نمی‌کنیم.

من از بینایی شروع می‌کنم چون بیشترین اطلاعات را از جهان خارج به ما می‌دهد. اینطور نیست که ما از اولی که به دنیا می آییم، جهان را واقعا می‌بینیم. نکته مهم این است که ما یاد می‌گیریم که ببینیم. اولین چیزی که یک بچه می بینید، یک الگوی کاملا درهم و برهم رنگی است. اصلا متوجه تفسیرش نمی‌شود. بُعد را نمی‌تواند تشخیص کند. مسافت را نمی‌تواند محاسبه کند. نمی‌تواند فضای بین اجسام و حتی لبه های اجسام را تشخیص دهد و بگوید که این جسم از آن جسم جدا است. او یک الگو می‌بیند. امروزه ما در بحث بینایی ماشین و هوش مصنوعی، به برخی از پیچیدگی های تشخیص و تفسیر اشیاء در یک تصویر آگاه شده ایم. در فرآیند رشد کودک، اولین چیزی که بچه می‌بینید و توجهش به آن جلب می شود، نور و روشنایی است. او می‌فهمد که این یک لامپ است و آن یک دیوار و اینکه یک سطح پشت سطح دیگر قرار گرفته است. ما همه این‌ها را در سنین پایین یاد می‌گیریم. ما دیدن را یاد می‌گیریم و در ابتدا بلد نیستیم. «پدیدار» یک عکس است که از چشم به مغز منتقل می‌شود و نیاز به تفسیر توسط مغز را دارد. بنابراین ما حتی در پدیدار هم زندگی نمی کنیم، بلکه در تفسیری از پدیدار زندگی می‌کنیم. ما یاد می‌گیریم که پدیدار را سه بعدی تعبیر کنیم و فواصل را از روی آن تخمین بزنیم. بنابراین حتی این عمل ساده بینایی در واقع تفسیری از پدیداری است که به چشم من رسیده است. مشابها ما یاد می‌گیریم که سیگنال هایی که می‌شنویم را جدا کنیم. کلمه ها را جدا کنیم. همچنین هنگام صحبت همزمان چند نفر، اصوات آن‌ها را از هم جدا کنیم. این مقدماتی ترین تفسیر از سیگنال های صوتی است.

اگر کسی تجربه استفاده از عینک آستیگمات را داشته باشد، تجربه جالبی هنگام تعویض عینک می‌تواند داشته باشد. من اولین باری که عینک آستیگماتم را عوض کردم، همه ساختمان‌ها را کج می‌دیدم. در خانه مبل شیبدار به نظر می‌آمد و بالا بود و ظاهراً نمی‌شد رویش نشست. با یک دنیای کج و معوج روبه‌رو بودم. فردای آن روز پیش دکتر رفتم و گفتم که این عینکی که به من دادی همه چیز را کج و معوج نشان می‌دهد. او به من گفت که این خیلی طبیعی است و همیشه هنگام تعویض عینک آستیگمات این تجربه را خواهی داشت. اما چشمت به عینک عادت خواهد کرد. بعد دقیقاً توضیح داد که در ابتدا که بچه به دنیا می‌آید، اشیاء را وارونه می‌بیند. یعنی همانطور که در شبکیه تصویر وارون می‌افتد، بچه همانطور و سر و ته تصاویر را می‌بیند. بچه بعداً یاد می‌گیرد که خودش تصاویر را وارونه کرده و این وارونگی را تصحیح کند. من هم پس از اینکه چند روز از عینکم استفاده کردم همه چیز درست شد. یعنی چشمم یاد گرفت که خطوطی که می‌بیند کج نیست، بلکه راست است. آگاهی شما از اینکه دیوارها راست هستند به شما کمک می‌کند و چشمتان آموزش می‌بیند که درست ببیند. ظرف چند روز چشم ما یاد می‌گیرد که آن‌هایی را که فکر می‌کنیم کج هستند، را راست ببیند و بلعکس. در دوران کودکی هم این اتفاق به شدت می‌افتد و ما یاد می‌گیریم که الگوهایی که می‌بینیم را چگونه تعبیر و تفسیر کنیم. فاصله‌ها را تشخیص دهیم و خطوط عمودی و افقی را بفهمیم. همه این‌ها تحت تأثیر تفسیری است که ذهن ما از پدیدارها انجام می‌دهد. بنابراین این تصوری که ما بی‌واسطه پدیدارها را مشاهده می‌کنیم تصور اشتباهی است. پدیدارهایی در ذهن ما ظاهر می‌شوند و ما یاد می‌گیریم که این پدیدارها را تفسیر کنیم.

به عنوان مثالی دیگر، یکی از چیزهایی که همه ما یاد گرفته ایم «فیلم دیدن» است. در ابتدا ممکن است که فکر کنیم که «فیلم دیدن» نیاز به یادگیری ندارد، ولی این گونه نیست. افراد مختلف این مهارت را در سن های مختلف یاد می‌گیرند (ممکن است کسی در چهل سالگی یاد بگیرد). گفته می‌شود که وقتی برای اولین بار در فیلم های گریفیث (کارگردان آمریکایی) از «نمای نزدیک» استفاده شد، مردم ترسیدند. برای اولین بار که چهره یک آدم را در سینما به طور نمای نزدیک دیدند، فکر کردند که یک سر بریده شده است. فکر کردند که هنرپیشه مُرد، اما بعد از آن دیدند که نمُرده است چون بقیه بدن او هم دوباره ظاهر شد. دلیل این ترسیدن این بود که عادت اولیه آن‌ها در فیلم دیدن این بود که همیشه یک دوربین کل صحنه را می‌گرفت. یک بار آقای ژان-کلود کریر (فیلم نامه نویس معروف فرانسوی که همسرش ایرانی است) به نکته خیلی جالب و با مزه ای اشاره کرد. ایشان گفت که اگر کسی در حدود دهه ۳۰ زندانی شده باشد و دیگر فیلم ندیده باشد و حدود سال‌های ۴۰ از زندان بیرون آمده باشد، مطمئنا مشکلات اساسی در دیدن فیلم برایش پیش آمده است. به عنوان مثال، در دهه ۳۰ اگر می‌خواستند که نشان دهند که آدمی از خانه اش خارج شد تا فرد دیگری را در یک اداره ای ببیند، حتما نشان می‌دادند که از در خانه بیرون می آید، سوار ماشین می‌شود و در خیابان می رود، از ماشین پیاده می شود، از آسانسور بالا می‌رود و به محل کار دوستش رسیده و سپس درب را نشان می‌دادند که باز می‌شود و آن فرد داخل می‌شود. اما در دهه ۴۰، فرد از اینجا می‌گفت که من می‌خواهم بروم آن فرد را ببینم، و در صحنه بعد در آن محل با طرف حرف می‌زند. مثل اینکه فرد غیب شده و در آنجا ظاهر شده است. نکته اینکه ما حتی در چیزی فیلم دیدن هم یاد گرفته ایم که مثلا نمای نزدیک به معنی سر بریده شده نیست. این نشان می‌دهد که ما برای فهمیدن فیلم نیاز به یادگیری و تفسیر تصاویر داریم.

سطوح بالاتر قوای شناختی

به این نکته اشاره شد که ما در تفسیرهای خود از پدیدارها زندگی می‌کنیم. قوه بینایی ما در دوران کودکی «آموزش» می‌بیند و یاد می‌گیریم که چگونه ببیند. ما یاد می‌گیریم که خطوط عمودی و افقی را تشخیص بدهیم. همان‌طور که چشم ما در سنین کودکی آموزش می‌بیند که جهان را ببینند و عمل بینایی را انجام بدهند، بقیه قوای شناختی ما هم به مرور زمان تکمیل می‌شود. ما به مرور زمان به یک سری قدرت‌های انتزاعی هم می‌رسیم و به این ترتیب می‌توانیم معانی و تفاسیر بیشتری را از جهان استخراج کنیم. زمانی که ما چیزی را مشاهده می‌کنیم، تفسیری که از آن می‌کنیم بستگی به میزان آموزش قوای شناختی دارد. مثلاً افراد مختلف برداشت‌های مختلف از اتفاقات و حوادثی که در جهان رخ می‌دهد، دارند. افراد مختلف فهم مختلفی از حوادث دارند. بعضی عمق بیشتری دارند. مثلاً برخی ممکن است که نشانه‌هایی را در جهان به معانی‌ای بگیرند و چیزهایی را درک کنند که دیگران از درک آن‌ها عاجز هستند. سطح تفسیرهای ما از وقایع بستگی به میزان آمادگی ذهنمان دارد. سطح میزان آمادگی ما می‌تواند بالا برود ولی این افزایش سطح به طور خودکار اتفاق نمی‌افتد. تفسیر ما کاملاً بستگی به میزان آموزش قوای شناختی‌مان دارد. به این بستگی دارد که چقدر بتوانم احساس‌هایی درستی داشته باشم و شاید چیزهایی را در پشت پرده این عالم ببینیم. از نگاه کردن به یک واقعه می‌توان چیزهای زیادی فهمید، اما این ضرورتاً برای همه آدم‌ها به وجود نمی‌آید. در مواجهه ما با جهان، در بعضی افراد حس‌های خیلی عمیقی به وجود می‌آید و برای بعضی‌ها آن حس‌ها به وجود نمی‌آید. این بستگی به سطح و عمق فهم من از جهان دارد. از یک طرف مشاهده یک فرد می‌تواند در سطح مشاهده الگوهای رنگی باشد، و یا از طرف دیگر در حد فکر خودآگاه باشد و یا در حد حس‌های خیلی عمیق‌تر و معانی عمیق‌تر باشد. این سطوح شناخت همین‌طور ادامه دارد و دستیابی به سطوح عمیق نیاز به تمرین و یادگیری دارد. سطح آگاهی آدم‌ها سطوح خیلی عمیقی می‌تواند داشته باشد.

دقت کنید که وقتی راجع به جهان خارج فکر می‌کنیم و چیزهایی به ذهن ما می‌رسد، همه در محدوده زبان هستند. ما گویی در زبان خودمان زندگی می‌کنیم. تصوری که ما از جهان داریم، چیزی که از دنیا می‌فهمیم و تصوری که از موقعیت خودمان داریم، همه این‌ها در کلیات و در قسمت‌های انتزاعی‌اش به زبان ترجمه شده‌اند. ما در واقع جهان را در زبان خود تجربه می‌کنیم. هایدگر می‌گوید که «زبان آشیانه ما است و ما در زبان زندگی می‌کنیم». اهمیت زبان از این نظر است که تفسیرهای ما از جهان، و خصوصاً تفسیرهایی که انتزاعی و سطح بالا هستند، همه در زبان اتفاق می‌افتند.

عدم توقف تکمیل قوای شناختی

یادگیری قابلیت بینایی در انسان در کودکی تکمیل می‌شود. بقیه قابلیت‌های شناختی ما نیز به مرور تکمیل می‌شوند و به یک سری قدرت‌های انتزاعی می‌رسیم. این تصور عمومی وجود دارد که قوای شناختی ما در یک محدوده سنی (مثلاً حدود نوجوانی) به نهایت رشد خودش می‌رسد. به نظر من این تصور غلط است. این تصور عمومی که وقتی کسی به حدود ۱۴-۱۵ سالگی می‌رسد، قوه انتزاع ذهنش از نظر شناختی به یک حد نهایی می‌رسد، به نظر من یک پیش‌فرض نادرست است و معلوم نیست که این پیش‌فرض اساساً از کجا آمده است. بلکه قوای شناختی ما همچنان می‌توانند آموزش ببینند تا چیزهای بیشتری از دنیا را ببینند و بفهمند.

اینکه قوای شناختی ما تا سنی رشد می‌کنند و سپس متوقف می‌شوند، یک فرض عجیب است ولی کاملاً در فرهنگ تثبیت شده است. یعنی هیچ کسی احساس نمی‌کند که این فرد تازه ۱۸ ساله شده است و هنوز مانده تا یاد بگیرد که چطور به جهان نگاه کند. همه احساس می‌کنند که از ۱۴-۱۵ سالگی می‌توانند کتاب بخوانند و چیزهایی را بفهمند، در حالی که زمان زیادی ممکن است طول بکشد تا به توانایی‌های دیگری برای درک جهان برسیم. این فرض که قوای شناختی ما در سن ۱۳-۱۴ سالگی تکمیل می‌شوند و ثابت می‌مانند، امروزه با قوت در فرهنگ تمام دنیا وجود دارد. این فرض عجیبی است زیرا خلافش به نظر می‌رسد که طبیعی‌تر باشد. اینکه تصور کنیم که همان‌گونه که از کودکی قوه شناختی‌مان در حال یادگیری است، این فرآیند همین‌طور می‌تواند ادامه پیدا کند و به محدوده‌های خارج از زبان هم برسد.

اینکه در فرهنگ رایج می‌گویند که رشد قوای شناختی در سنین کودکی تمام می‌شود، منظورشان به وجود آمدن قدرت انتزاع در یک سن مشخص است و این نادرست نیست. اما ایراد اینجا است که این اتفاق را آخرین اتفاق مهم در سیستم شناختی ما می‌دانند. با این حال، نگاه سنتی در فرهنگ‌های دیگر اصلاً این‌گونه نیست و فرض می‌شود که سیستم شناختی همچنان در حال تکمیل شدن است. مثلاً در فرهنگ خود ما و فرهنگ‌های جوامع اطراف ما، دیدگاه سنتی این است که قوای شناختی و کل قوای انسان در حدود ۴۰ سالگی تکمیل می‌شود، و نه در ۱۴ سالگی. اگر کسی به یک آدم دو هزار سال قبل صحبت کند، به این ایده که قوای شناختی انسان در ۱۴ سالگی تکمیل می‌شود، می‌خندد و آن را ایده احمقانه‌ای محسوب می‌کند. تجربه خود من این بوده است که از ۱۴ سالگی تا الان اتفاقات زیادی برایم افتاده است و در آن زمان خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم و بعداً آن‌ها را فهمیدم.

ورودی از درون به سیستم شناختی

در فرهنگ موجود تأکید زیادی بر این است که اصولاً سیگنال‌ها و ورودی‌هایی که ما دریافت می‌کنیم و قرار است با استفاده از آن‌ها شناخت انجام دهیم، همه از بیرون می‌آید. این نگاه از فرهنگ غرب آمده است. در فلسفه غرب (مخصوصاً سنت فلسفه تحلیلی) حرف از «تجربه حسی» است. ایده این است که سیگنال‌هایی از بیرون وارد قوه شناختی من می‌شوند و تجربه من از جهان مربوط به این سیگنال‌هایی می‌شود که حواس من دریافت می‌کنند. اما به نظر من این درست نیست. ما از درون خود هم سیگنال‌های زیادی دریافت می‌کنیم. به‌عنوان مثال فردی را در نظر بگیرید که حواس پنج‌گانه‌اش خاموش شده است؛ مثلاً به دلیل دستکاری ژنتیکی، از کودکی نه می‌بیند و نه می‌شنود، و نه لامسه دارد. این فرد هیچ سیگنالی از بیرون ندارد، اما هنوز از درونش و از اعضای بدن خودش سیگنال دریافت می‌کند. او گرسنه می‌شود و وقتی به او غذا می‌دهند، احساس می‌کند که سیر شده است. او هزاران احساس درونی دیگر هم دارد. مثلاً اعضای داخلی بدنش درد می‌گیرند. او متوجه می‌شود که حداقل چیزی در دنیا وجود دارد. او متوجه وجود خودش می‌شود. ممکن است که او متوجه چیزی در عالم خارج نشود، ولی جهان درونی خودش را تجربه می‌کند. او در یک دنیای تنگ و تاریکی زندگی می‌کند ولی سیستم عصبی‌اش خاموش نیست.

این سیگنال‌های درونی معمولاً در فلسفه حذف شده‌اند. در فلسفه تحلیلی اصولاً حرف از شناختن جهان است و جهان بیرون ما است، گویی ما از درون خودمان سیگنالی دریافت نمی‌کنیم. این برخلاف دیدگاه علمی است که به ما می‌گوید همان‌طور که از بیرون سیگنال‌هایی وارد سیستم شناختی ما می‌شود، از درون هم سیگنال‌هایی دریافت می‌کنیم. مغز ما سیگنال‌های درونی و بیرونی را هم‌زمان پردازش می‌کند. بنابراین مجموعه شناخت ما لزوماً صرفاً وابسته به چیزهایی که از بیرون دریافت می‌کنیم، نیست.

در فرهنگ شرق تمرین و تلاش برای تقویت قوه شناخت و رساندن آن به مراحل عالی تر ایده مهمی بوده است. این نگاه تحت تاثیر فرهنگ غرب و تحولاتی که در یونان و پس از آن در رنسانس در اروپا اتفاق افتاد، تضعیف شد و جای خود را به تاکید بر حرف زدن با همدیگر و مبادله اطلاعات داد. پیش از این، نگاه این بود که افراد خودشان را به یک سطح بالاتری از آگاهی برسانند؛ احساس این وجود داشت که افراد توسط تمرین، انجام یا عدم انجام کارهایی (مانند ریاضت و یا مدیتیشن) به سطوح بالاتری از آگاهی می‌رسند. آن‌ها از این روش تجربه هایی را از جهان پیدا می‌کنند که قبلا برایشان در دسترس نبوده است. ایده این بود که ما تجربه های سطح بالایی داریم که در سنین ۱۲-۱۳ سالگی پیش نمی‌آید و برای دسترسی به این تجربه ها باید زمانی را به آموزش دادن خود صرف کنید تا قوای شناختی تان روز به روز قوی تر بشوند. از راه انجام این تمرینات، فرد تجربه های جدیدی را به دست می‌آید. به عنوان مثال «احساس وجود داشتن» را در نظر بگیرید. اگر از هر کسی بپرسید که آیا احساس وجود داشتن می کند، پاسخ می‌دهد که «بله». ولی این «احساس وجود داشتن» سطح های متفاوتی می‌تواند داشته باشد. مثلا کسی که «ذِن بودیسم» کار کرده احساسش نسبت به «بودن» خیلی فراتر از چیزی است که من و شما تجربه می‌کنیم. یا مثلا کسی که به حالتی عرفانی رسیده است، نسبت به هستی احساس عمیقتری پیدا می‌کند و این احساسات می‌توانند روز به روز بیشتر هم بشوند و به شناخت های جدیدی منجر شوند. من چیزی که می‌خواهم روی آن تاکید کنم این است که بر خلاف نگاه فرهنگ غربی که اصلا سیگنال های درونی را حساب نمی آورند، اتفاقا تمام توجه شرقی ها و فرهنگ های دیگر به سیگنالهای درونی بوده است. آن‌ها از طریق یادگیری و تمرین تلاش می‌کردند که سیگنال های درونی شان را خوب بفهمند چون معتقد بودند که دریافت های درونی بسیار باارزش هستند. این دریافت ها مربوط به جهان محسوس بیرونی نیست.

این ایده که ما فقط مشاهدات بیرونی از جهان انجام می‌دهیم، از جهاتی تحت تأثیر نحوه نگاه ما به «ساینس» است. روش علمی (ساینس) نگاه به بیرون داشته و فقط محسوسات را کشف می‌کند. در روش علمی، سیگنال‌هایی مهم هستند که نه تنها مشاهده‌پذیر بوده، بلکه قابل اندازه‌گیری هم باید باشند (یک شرط اضافه هم دارد). در فلسفه معمولاً این شرط اضافه را برمی‌دارند ولی این فرض که سیگنال‌ها از بیرون می‌آیند، همیشه در فلسفه وجود داشته است.
فراموش نکنیم که در تمدن غرب این موضوع فراموش شد که ما برای اینکه به حقایق جهان دسترسی پیدا کنیم باید تمرین‌هایی را انجام دهیم و روی قوه شناختی‌مان کار کنیم. ایده تمدن غرب این است که افراد با همدیگر حرف بزنند؛ یعنی در همان محدوده منطق انتزاعی ۱۳-۱۴ سالگی قوه شناختیشان را به کار می‌اندازند و سعی می‌کنند که با مبادله اطلاعات چیزهای بیشتری بفهمند. اتفاقاً کار به اینجا رسیده است که اخیراً هم کشف کرده‌اند که حقیقت را نمی‌شود فهمید و گفته‌اند که حقیقت وجود ندارد. اصلاً هیچ شکی هم در آن نمی‌کنند. اصولاً قرار نبود که با در حد ۱۳-۱۴ سالگی ماندن کسی بتواند حقیقت را بفهمد. هیچ تمدنی چنین ادعایی را نداشته است. این تنها ادعای خود فرهنگ غرب بوده است. حالا هم به این نتیجه رسیده‌اند که نمی‌شود اما چون فکر می‌کنند که تنها تمدن اصلی دنیا هستند، می‌گویند که کلاً نمی‌توان حقیقت را فهمید. آن‌ها نمی‌گویند که ما از ابتدا یک فرض عجیب و غریب کردیم. این فرض بیشتر تحت تأثیر سقراط و ارسطو بوده است.

در فرهنگ غرب به جایی رسیده اند که دیگر منکر وجود سیگنال های درونی هستند. گیلبرت رایل، یکی از فیلسوف‌های معروف، رسما معتقد است که درون وجود ندارد و همه چیز سیگنال های بیرونی است! او منکر چیزی که ما به آن درون می‌گوییم. او منکر چیزی که ما در درون خودمان می‌بینیم، شهودی که خصوصی است و آدم‌های دیگر آن را نمی‌بینند، می‌باشد. برای من این نظر اصلا قابل فهم نیست. البته فکر نکنید که ایشان آدم احمق و ساده‌ای است. در مکتب فلسفه‌ی تحلیلی به اصطلاح زبان روزمره خیلی حرف جالبی می‌زند ولی به هر حال نتیجه‌اش عجیب است. انسان‌ها ممکن است که استدلال‌های خیلی پیچیده و زیبای ریاضی بکنند ولی آخر سر به یک چیز پوچی برسند. بگذارید مثالی از کتاب یان استوارت به اسم «مبانی ریاضیات جدید» (که فوق العاده کتاب جالبی است)، بزنم. یان استوارت در مقدمه‌ کتابش و در توضیح فرق بین ریاضیات کاربردی و محض این را نوشته است:‌ در یکی از سمینار‌های فیزیک نظری یک محقق با قطر جهان را با استدلالهای بسیار زیبا و جالب با استفاده از نظریه نسبیت عمومی انیشتن و مکانیک کوانتومی محاسبه کرد. ایشان با یک روش جدید فرمول‌ها را نوشت و قطر جهان را محاسبه کرد. فرمول ایشان بصورت پارامتر‌ی بود که انتگرال‌هایی داشت که آن‌ها را محاسبه‌ نکرده بود؛ اما اگر آن‌ها را حساب می‌کرد و نتیجه را جاگذاری می‌کرد حاصل قطر جهان می‌شد. ایشان یک شیوه‌ی جدید و زیبا برای محاسبه قطر جهان ارائه کرد. آن مقاله در آن سمینار مورد توجه فراوان قرار گرفت. ایشان بعد از سمینار همه چیز را محاسبه و جاگذاری کرد و قطر جهان ۲ سانتی‌متر محاسبه شد. قشنگی آن استدلال ها سر جای خودش است، ولی ۲ سانتی متر جواب نیست! به نظر من حرف‌هایی هم که گیلبرت رایل می‌زند، از این دست است. او یک فیلسوف بسیار بزرگ و هوشمند است که در آن سنت فلسفی خودش با استدلال های خیلی جالبی به این نتیجه میٰ‌رسد، اما نتیجه نهایی ایشان بسیار عجیب است.

عرفان و تقویت قوای شناختی

به صورت خلاصه دو نکته بیان شد. یکی اینکه این فرض که ما فقط مشاهدات بیرونی از جهان انجام می‌دهیم و تحت تأثیر سیگنال‌های درونی نیستیم، فرض ناصحیحی است. نکته دوم اینکه فرض اینکه قوای شناختی ما (که وظیفه تفسیر این مشاهدات بیرونی را دارد) در سنین پایینی تکمیل می‌شود، فرض عجیبی است.

از نگاه عرفا ما بجز چشم ظاهری، چشم‌های دیگری هم داریم که تنها با تکمیل قوای شناختی آن چشم‌ها باز می‌شود و فرد احساس می‌کند که در سیستم شناختی‌اش اتفاقی واقعی رخ داده است چون چیزهایی را تشخیص می‌دهد که قبلاً تشخیص نمی‌داده است. در واقع آن فرد همانند دیگران سیگنال‌هایی را از درون و بیرون خود می‌گیرد (این سیگنال‌ها تغییر نکرده)، ولی او یاد گرفته که این سیگنال‌ها را خوب بفهمد. همان‌طور که چشم یک نوزاد و یک فرد بالغ ممکن است که سیگنال‌های یکسانی را از محیط دریافت کنند ولی پردازش‌های مختلفی روی آن‌ها انجام می‌دهند و در نتیجه به درک متفاوتی از تصاویر می‌رسند. امروزه روشن شده است که ما روی پدیدارها پردازش بسیار زیادی می‌کنیم تا آن‌ها را بفهمیم. عرفا می‌گویند که می‌توان با تمرین بیشتر این پردازش‌ها را بهتر کرد و دریافت‌های پیچیده‌تر و مشاهدات جدیدتری داشت. کل ایده عرفان همین است. ایده اصلی عرفان این است که ما می‌توانیم با تمرین کردن به شناخت‌های بالاتری برسیم. اما پیش‌فرضی که در فرهنگ وجود دارد دقیقاً ضد این است.
اما نحوه تمرین کردن برای رسیدن به شناخت بهتر مطابق تعلیمات عرفانی چگونه است؟ به صورت طبیعی و همان گونه که یک کودک بینایی را یاد می‌گیرد. کسی به کودک یاد نمی‌دهد که چگونه باید دید. او به صورت طبیعی دقت می‌کند و یاد می‌گیرد. کسی به بچه‌ها آموزش نمی‌دهد که چگونه اجسام را سه‌بعدی ببیند. این کار به صورت خودبه‌خود برای بچه اتفاق می‌افتد. باز شدن چشم‌های دیگر هم به شکل مشابهی است: دقت می‌کنیم و تشخیص دادن نشانه‌ها را به خودمان آموزش می‌دهیم و معنی آنچه مشاهده کرده‌ایم را خودمان می‌فهمیم. بعضی وقت‌ها احساس‌هایی به ما دست می‌دهد که نمی‌دانیم چرا این حس به ما دست داده است. آن احساس مثل یک سیگنال است و عرفان به ما کمک می‌کند که بفهمیم این احساس از کجا آمده است و معنی آن احساس چیست. عرفان یعنی اینکه کسی بتواند تمام اتفاق‌هایی که در سیستم شناختی‌اش می‌افتد (چیزهایی که می‌بیند و عواطف و اتفاق‌هایی که در درون‌مان می‌افتد) را بفهمد و تفسیر آن‌ها را یاد بگیرد. بسیاری از ما بلد نیستیم که حس‌های خودمان را تفسیر کنیم.

سطح هستی ما کجاست و در کجا زندگی می‌کنیم؟ ما در جهان اجسام زندگی نمی‌کنیم؛ ما حتی در جهان پدیدارها هم زندگی نمی‌کنیم. اکثر ما انسان‌ها بیشتر در سطح پدیدارهای تفسیر شده و زبان زندگی می‌کنیم، اما با استفاده از عرفان می‌توانیم به سطوح بالاتری از سطح زبان برویم. منظور از زندگی کردن یعنی اینکه خودمان را کجا احساس می‌کنیم.

سقوط آدم از جهان معانی به جهان اجسام

در بخش قبل گفتیم که ارتباط ما با جهان بیرونی از طریق پدیدار است. اما ما در پدیدار هم زندگی نمی‌کنیم، بلکه در سطح تفسیر پدیدار زندگی می‌کنیم. اما تفسیر پدیدارها خود می‌تواند در سطح‌های مختلفی انجام شود. می‌توان در سطح زبان (که از سطح‌های پایین است) زندگی کرد. در حالی که یک انسان می‌تواند در «عالم معانی» زندگی کند. یعنی با دقت در مشاهداتش معانی‌ای که در واقع پشت پرده هستند را ببیند. به عنوان مثال، تفسیر رویا که از طریق آن حقایقی آشکار می‌شود را می‌توان در نظر گرفت. همچنین اتفاقاتی که در جهان می‌افتد، می‌تواند بیانگر نکاتی عمیق‌تر از آنچه در ظاهر دیده می‌شود باشد. گفته می‌شود که همه پیامبران به تاویل احادیث علم دارند. این بیانگر عبور پیامبران از سطوحی از ادراک است (تاویل احادیث نوعی تفسیر کردن است). در تعبیر رویا، ما سعی می‌کنیم که معنی آن را بفهمیم. ما اصولاً باید در «جهان معانی» زندگی کنیم و توجه کمتری به «جهان اجسام» داشته باشیم.
من در ادامه در مورد داستان آفرینش و اینکه هبوط چطور در اثر توجه به جسمانیت اتفاق افتاد، صحبت می‌کنم. ایده و حرف اصلی من این است که توجه به عالم اجسام، سقوط به معنی واقعی کلمه است. اینکه کسی در حالی که واقعاً در «جهان اجسام» نیست، خودش را آنجا ببیند، یک سقوط است. همه ما به شدت احساس جسمانی بودن داریم، در حالی که ما واقعاً در جایی دیگر و در سطح‌های بالاتر زندگی می‌کنیم. اگر یاد بگیریم که همه چیزهایی را که می‌بینیم، در سطح‌های بالا تفسیر کنیم، همانند این خواهد بود که در یک عالم دیگر زندگی می‌کنیم. وقتی فقط جسم را می‌بینید (احساس می‌کنید که جسمانی هستید) و فقط به جسم توجه می‌کنید، واقعاً سقوط کرده‌اید. گویی از جایی به جای دیگری منتقل شده‌اید چون توجه‌تان به عالم جسم است؛ چون دیگر معانی را نمی‌فهمید. بعد از اینکه آدم متوجه عالم اجسام شد، حالا باید کلی تمرین کند و یاد بگیرد که این‌ها معنی‌اش چیست و چه طور می‌تواند دوباره به یک جایی برگردد که در عالم معنا خودش را ببیند.

من الان خیلی چیزهایی را می‌بینم که معنی‌اش را نمی‌فهمم. خیلی چیزهای سطح پایین می‌فهمم. اگر سیستم شناختی‌ام آنقدر قدرت پیدا بکند که هر چیزی را که می‌بینم، به عنوان جلوه‌ای از اسما الهی ببینم، دوباره برگشته‌ام و در اسما زندگی می‌کنم. دوباره چیزی به غیر از خدا نمی‌بینم. عرفان یعنی همین. یک عارف یاد می‌گیرد که ربط هر چیزی در عالم به اسما الهی را بفهمد. مثلاً همین اتفاق ساده‌ای که الان در خیابان افتاد، جلوه‌ای از اسما الهی است. یک عارف این‌ها را می‌بیند، نه اینکه بنشیند و راجع به آن‌ها فکر و استدلال کند. یاد بگیرد که این‌طور جهان را نگاه کند. این مربوط به یاد گرفتن یک نوع نگاه است. نگاه کردن به جهان فقط به طور ساده.

به نظر می‌آید که آدم در ابتدا با احساس جسمانیت در بهشت زندگی نمی‌کرده است، بلکه در عالم اسما الهی زندگی می‌کرد. برای آدم تحلیل هر چیزی که می‌دید، خیلی ساده بود: این رحمت خدا است، این فضل الهی است. هر چیزی که می‌بیند و هر چیزی که می‌خورد در همان سطحی است که بلد است. زبان اسماء را یاد گرفته بود و چیزهایی را که مشاهده می‌کرد، بدون اختیار تفسیر می‌کرد. کاری هم به اینکه این‌ها جسم هستند نداشت. ولی در یک لحظه متوجه شد که اتفاق عجیب و غریبی برایش افتاده است. او در یک لحظه فهمید که جهان آن گونه که فکر می‌کرده نیست. جسم دارد و همه چیز از هم جدا است. او با عالمی مواجه شد که نمی‌شناختش و معنی آن را نمی‌فهمید. چرا این اینجاست؟ چرا آن آنجاست؟ او این تمایزها را دید، زیرا قوه شناختی‌اش سقوط کرد (و همزمان با آن خودش هم سقوط و هبوط کرد). این یک حکم تکوینی خداوند است که کسی که توجه به عالم اجسام بکند ولی هنوز قوای شناختی‌اش آموزش ندیده باشد، هبوط می‌کند. راه بالا رفتن از این وضعیت و برگشتن به بهشت هم این است که قوه شناختی‌تان در حدی آموزش ببیند که دیگر این‌گونه جهان را نگاه نکند.

چگونگی زندگی همزمان در عالم معانی و عالم جسم

من با بیان شواهدی از فیزیولوژی بدن و مثالی از نحوه کار قوه بینایی، نشان دادم که ما همیشه و در همه جا در حال تفسیر کردن پدیدارها هستیم. ما در حال یادگیری نحوه تفسیر وقایع اطراف خودمان و استخراج معانی از آن نیز هستیم. این دقیقا همان اتفاقاتی است که برای یک طفل می‌افتد تا بتواند ببیند. ما نمی‌توانیم مستقیما آن پدیدار (آن الگوی آشفته اولیه شکل گرفته روی شبکیه چشم) را ببینیم. ما نمی‌توانیم بدون تفسیر، جهان را نگاه کنیم. بنابراین ما در جهان معانی (جهان تفاسیر) زندگی می‌کنیم. تنها اتفاقی که برای انسانی مثل پیامبر می‌افتد این است که قوای شناختی‌اش بیشتر تقویت شده و به جایی می‌رسد که چیزهای بیشتری در قوه شناختی‌اش تفسیر می‌شود (مثلا مغزش پردازش بیشتری روی سیگنال‌ها انجام می‌دهد). یک پیامبر دیگر نمی‌تواند دنیا را آن طوری که ما نگاه می‌کنیم، نگاه کند. پیامبران در همین عالم ما زندگی می‌کنند. آن‌ها همین چیزهایی که ما می‌بینیم را به یک معنی می‌بینند، ولی آن‌ها چیزهایی را می‌بینند و معانی‌ای را هم ادراک می‌کنند که ما نمی‌کنیم. پیامبران فقط سر و کارشان با خدا است و اصلا نمی‌توانند گونه دیگری به عالم نگاه بکنند. آن‌ها به همین عالم نگاه می‌کنند، ولی معانی آن را درک می‌کنند.

تعامل ما با دنیا دوطرفه است. ما به جز سیگنال هایی از جهان می گیریم، یک سری سیگنال هم می‌فرستیم. فعالیت ما انسان ها کاملا به انجام این دو کار خلاصه می‌شود که سیگنال می گیریم، پردازش می‌کنیم و سیگنال می‌فرستیم. به عبارت دیگر ارتباط ما با جهان گرفتن از طریق دریافت و ارسال تعدادی سیگنال است. چیزهایی را می‌شناسیم و عمل می‌کنیم و در نتیجه سیگنال هایی می‌فرستیم. گاهی ارسال سیگنال ما مربوط به این است که دریچه های شناختی مان را باز و بسته می کنیم؛ گاهی هم این است که دست یا پایمان حرکت می‌کند. در هرم هستی، این سیگنال ها در چه جهانی عمل می کند؟ جهان اجسام و یا جهان معانی؟ ممکن است تصور کنیم که رفتار بیرونی ما در عالم اجسام است، اما ما در آن جهان معانی خودمان زندگی می‌کنیم و کار می‌کنیم. مثلا فرض کنید که من انسان دیگری را کُتک می‌زنم. نمی‌توان گفت که من آن فرد را به معنی خیلی ساده کتک می‌زنم. من در ذهن خودم تصوری از این آدم دارم. مثلا او را خیلی بدجنس می‌دانم. در واقع فعلی که من انجام می‌دهم این است که یک آدم خیلی بدجنس را کتک می‌زنم. من از یک سری قواعد اخلاقی در حافظه ام که «آدم اگر از این حد بد جنس تر باشد باید کتکش زد» به اضافه اینکه تشخیص دادم که «این آدم از آن حد گذشته است» یک سیگنال فرستادم که این آدم را بزن. کی‌یرکگور (فیلسوف مسیحی) روی اهمیت «نیت» در انجام کارها خیلی تاکید می‌کند («إنّما الأعمال بالنیّات»). من فکر می‌کنم که این او آدمی را کشته و به همین دلیل او را کتک می‌زنم. چون من دارم یک قاتل را کتک می زنم، پس کار بدی نمی‌کنم (مگر اینکه تشخیص فرد به عنوان قاتل به اندازه کافی موجه نباشد). سیگنال هایی که ما می فرستیم، به معنی واقعی کلمه در جهان اجسام اتفاق نمی‌افتند. ما در ذهن خودمان (در عالم معانی) چیزهایی را درک می‌کنیم و همانجا هم سیگنالهایی را صادر می‌کنیم. در ادامه این سیگنال ها به عالم اجسام می‌رسند و وقایعی اتفاق می‌افتد. در نتیجه ما خودمان را در عالم اجسام احساس می‌کنیم. دیدن اجسام و احساس جسمانیت در واقع یک توهم است که باعث هبوط ما می‌شود. ورود به عالم اجسام ما را به مکان سطح پایینی می‌برد که معنی ها را نمی‌فهمیم و دقیقا هم نمی‌دانیم که چه کار می‌کنیم. در نتیجه ما هبوط می‌کنیم.

دلیل عدم ادامه رشد طبیعی قوه شناختی

آیا ما واقعا در ۱۳-۱۴ سالگی تحولی عظیمی در قوه‌ی شناختی خودمان احساس می‌کنیم؟ مثلا یک شب بخوابیم و صبح پا شویم و ببینیم که چشمانمان به چیزهای جدیدی از جهان باز شده است؟ اتفاقات این گونه و به صورت لحظه‌ای نمی‌افتند. اما چرا از جایی به بعد قوه شناختی ما دیگر رشد نمی‌کند؟ کسی ممکن است فکر کند که چون فرهنگ به ما می‌گوید که قوه‌ی شناختی‌مان کامل شده است، دیگر دنبال تقویت آن نمی‌رویم. البته فرهنگ تاثیراتی دارد. مثلا ممکن است زمانی که من چیزی ورای این حس‌های معمولی و استدلالی به ذهنم رسید، توسط فرهنگ به عنوان یک چیز بیهوده سرکوب شود. اما در فرهنگ‌هایی مثل فرهنگ هندی (و در دین آن‌ها)، تقویت قوای شناختی به شدت اهمیت داشته است. در فرهنگ دینی خود ما هم همین گونه است. اما در همان فرهنگ‌ها و زمان‌هایی که فرهنگ معاصر نبوده، باز هم قوه شناختی‌شان اکثریت مردم کامل نمی‌شده است و در سطح‌های پایین می‌مانده است.
نکته این است که ما توجهمان به لذت‌های جسمانی و زندگی روزمره است. اصولاً سیگنال‌های حسی هم از سیگنال‌های داخلی قوی‌ترند. شما باید به سیگنال‌های داخلی دقت کنید تا آن‌ها را بفهمید. حتی فهمیدن معانی پشت پرده‌ی سیگنال‌های حسی، احتیاج به ظرافت دارد و باید برای آن زحمت بکشید. امروزه ما مشغول سیگنال‌های بیرونی هستیم و تعدادشان هم زیاد است. خیلی هم این سیگنال‌ها ممکن است لذت‌بخش باشند و ما را جذب کنند. در نتیجه ما دوست داریم در همان دنیای معیشت خودمان زندگی کنیم. بنابراین گرایش طبیعی ما این است که در یک جایی متوقف می‌شویم. مگر اینکه شما مثلاً یک آگاهی پیدا بکنید و سعی بکنید که خلاف این رفتار را بکنید.

قوای شناختی ما تا سن ۱۳-۱۴ سالگی در حد ضرورت ادامه‌ی حیات تکمیل می‌شود و ما پس از آن به شدت مشغول به معیشت می‌شویم. یاد می‌گیریم که از همان خوردن و خوابیدن لذت ببریم و تصور کنیم که به اندازه‌ی کافی شناخت داریم. دنیا هم شلوغ است. دنیا پر از سیگنال‌هایی است که از حس‌های بیرونی به ما می‌رسند. هر چقدر هم که زمان جلو می‌رود شلوغ‌تر می‌شود. چقدر شما اصلاً تأمل در حس‌های درونی خودتان دارید؟ ما تمام مدت متوجه بیرون خودمان هستیم. هم به دلیل اینکه معیشت ما در بیرون است و هم به دلیل اینکه ما از بیرون مرتباً سیگنال دریافت می‌کنیم. در جهان مدرن که من از صبح که پا می‌شوم، چشمم می‌بیند، گوشم می‌شنود. تلویزیون را که روشن می‌کنم یک عده با هم حرف می‌زنند. دنیا شلوغ است. باید بروم سر کار و باید یک سیگنال‌هایی برای اتوموبیل و این چیزها بفرستم و حواسم به این طرف و آن طرف باشد که ماشین به من نزند. خوب در این شهر از صبح پا می‌شوم، این سیگنال‌ها را در یک عالم خیلی سطح پایینی می‌فرستم و از آنجا هم می‌گیرم و اصلاً متوجه وجود خودم هم نمی‌شوم! می‌خواهم بگویم ساده‌ترین سیگنالی که باید از درون بگیرم، را نمی‌گیرم.

فرهنگ کاپیتالیسم را هم نباید فراموش کرد. یکی از کارهایی که کاپیتالیسم می‌کند شلوغ کردن زیاد دنیا است. کاپیتالیسم می‌گوید که «بیا این را بخور، نمی‌خوری؟» یا «بیا این را بخر!» یا کمی پول به من بده تا چیز قشنگی به تو نشان بدهم. دنیا پر از تبلیغات است که دعوت به خوردن، نگاه کردن، ... می‌کند. شما را به سمت چیزهای قابل خرید و فروش تحریک می‌کنند. مطمئن باشید که اگر امکان خرید و فروش سیگنال‌های داخلی بود، الان همه‌ی مردم عارف شده بودند.

عرفان هندی

من سعی می‌کنم عرفان را یک جوری تعبیر «نوروساینسی» یا «فیزیولوژیک» بکنم.
اساس کار عرفان‌های شرقی مانند عرفان هندی و بودیسم این است که سیگنال‌های حسی (سیگنال‌هایی که از سمت عالم اجسام فرستاده می‌شود) را خاموش کنند. آن‌ها معتقدند که هرچقدر این سیگنال‌ها را بتوان بیشتر کنترل کرد و خاموش کرد، به صورت خود به خود سیگنال‌های ضعیف‌تر درونمان آشکارتر می‌شوند و ما به آن‌ها توجه می‌کنیم. همان‌گونه که طفل یاد می‌گیرد که ببیند، ما به‌صورت خود به خود از سیگنال‌های درون‌مان یاد می‌گیریم (همانطور که لازم نیست که به طفل بگوییم که سیگنال‌های بینایی که از به طرفت می‌آیند را این گونه پردازش کن). کافی است که به سیگنال‌های درونی نگاه و توجه کنیم. به حس‌هایی که می‌آیند و می‌روند و اتفاق‌هایی که در درون‌مان می‌افتد، توجه کنیم. آن‌وقت خود به خود معنی آن‌ها را یاد می‌گیریم. همان‌طوری که یک بچه دیدن را یاد می‌گیرد.

در این عرفان‌ها، گزارشی که همه کسانی که این کار را انجام داده‌اند، می‌دهند رسیدن به حالتی است که در اصطلاح آن را «روشن‌شدگی» یا «فرزانگی» می‌نامند. در این حالت، فرد دوباره به وحدت می‌رسد و دوباره خودش را با تمام عالم متحد احساس می‌کند. آن جدایی را احساس نمی‌کند و به معنایی به آگاهی‌های برتری می‌رسد. چیزهایی می‌بیند و احساسش نسبت به وجود خودش و وجود عالم تغییر می‌کند. علاوه بر این، چیزی شبیه مرگ را هم تجربه می‌کند. در واقع مرگ جدا شدن از همین جسم است. در شرق معتقد هستند که یک مرحله خیلی ساده است که بتوانند به اصطلاح روح خودشان را از جسمشان جدا کنند. یعنی آگاهی را از جسم منفک کنند. این کار را انجام می‌دهند و به نظرشان می‌رسد که خیلی کار ساده‌ای است و جزو سطح‌های بالای کارشان هم نیست. آن‌ها اصلاً این جسم را خاموش می‌کنند. سعی می‌کنند که در حالت مدیتیشن در یک جا ساکت بنشینند و توجه به چیزی نکنند و هیچ کاری هم انجام ندهند و به چیزی هم فکر نکنند. یعنی اصولاً گرفتن و دادن سیگنال به جسم را متوقف کنند. بنابراین مثل این است که جسم ندارند و به شکلی به بهشت برمی‌گردند. آن‌ها همین توصیف را هم می‌کنند. آن‌ها توصیف احساس برگشتن به بهشت و رهایی و آزادی و رسیدن به همان حالت وحدت را گزارش می‌کنند.

عرفان شیمیایی

اما یک عرفان دیگر هم هست که به آن «عرفان سرخ پوستی» و یا «عرفان شیمیایی» می‌گویند چون در آن از مواد مخدری مانند «ال اس دی» یا «کانابیس» استفاده می‌کنند. این مواد به طور شیمیایی سیگنال‌ها را متوقف می‌کنند، و در نتیجه دقیقا همان کاری را که هندی‌ها می‌کرده‌اند، را انجام می‌دهند. همچنین تجربه‌های کسانی که مثلا از کانابیس استفاده‌ می‌کنند، عین تجربه هندوها است. به طور شیمیایی رفت و آمد سیگنال‌ها کُند می‌شود و باعث ایجاد اثر احساس وحدت با جهان می‌شود. این نکته در گزارش همه‌ افرادی که از این مواد استفاده کرده اند، هست. توصیفاتی مانند کند شدن زمان و یا خارج شدن از زمان خیلی شبیه چیزهایی است که هندی‌ها می‌گویند. در این روش فرد به طور شیمیایی به فرزانگی می‌رسد. اما مشکل آن این است که فرد نیاز دارد که هر دفعه دوز این مواد را زیاد کند تا بتواند تجربه اش را تکرار کند. اما این تزریق ها خطر‌هایی هم دارد.
مشکل بعدی این روش‌های شیمیایی این است که فرد دچار توهم هم می‌شود، در حالی که هندی‌ها دچار توهم نمی‌شوند. یک نمونه‌اش که خیلی در ایران مورد توجه قرار گرفته است، نویسنده‌ای به نام کارلوس کاستاندا است که تمام کتاب‌هایش به فارسی ترجمه شده است. مثلا به گفته کاستاندا، آخرین بینش عرفانی که باید به آن رسید این است که جهان را به صورت چیزی در دهان یک عقاب ببینید. این یک توهم است. به نظر می‌آید که مواد مخدر توهم‌زایی که سرخ‌پوست‌ها مصرف می‌کردند به این دلیل در سراسر جهان مشتاقان زیادی پیدا کرده است که موقتا آدم‌ها را به بهشت برمی‌گرداند. من این را خوانده‌ و شنیده‌ام. افرادی که تجربه‌ استفاده از مواد مخدر دارند، احساس برگشت به بهشت دارند. من از یک آدم غیرمذهبی این حرف را شنیدم که گفت وقتی کسی این مواد را مصرف می‌کند به بهشت می‌رود. من هم به او گفتم که، بله، چون جسمت از بین می‌رود و توجه‌ات به جسم از بین می‌رود. چون جسم دیگر سیگنالی ارسال و دریافت نمی‌کند، آن‌ها در هسته‌ مرکزی وجود خودشان کشفیاتی می‌کنند. یعنی واقعا بعضی وقت‌ها به حالت‌های شهود عرفانی می‌رسند و چیزهایی را درک می‌کنند. ولی این کار عواقبی هم دارد؛ مثلا ممکن است که در تزریق بعدی به صورت ناگهانی بمیرند! خیلی‌ از افرادی که این مواد را مصرف کرده‌اند، مرده‌اند.

اما به نظر من خطر این تجربه‌ها در واقع این است که جلوی تجربه‌های واقعی را می‌گیرند. شبیه این است که جایی از قوای شناختی که خیلی حساس است و باید خوب آموزش داده شود، را با یک ماده شیمیایی آموزش بدهید. اگر بعدا بخواهید که آن را تصحیح کنید، به این سادگی قابل تصحیح نیست. اگر قوای شناختی فرد آمادگی واقعی برای یادگیری نداشته باشد، بعضی از سیگنال‌های درونی خودش را ممکن است تعبیر و تفسیرهای اشتباه بکند و حاصل آن این بشود که مثلا خدا عقابی است که جهان را در برگرفته است. این فرد هر کار بکند، آن عقاب ممکن است دوباره در ذهنش ظاهر شود. به نظر من این یک انحراف خیلی خطرناک است که موضوع خیلی خوبی مثل عرفان را دست‌کاری شیمیایی می‌کنند.

نهایتا عرفان شیمیایی یک فرق اساسی دیگر هم با عرفان هندی دارد و آن اینکه کاپیتالیسم از عرفان شیمیایی به شدت حمایت می‌کند. مواد مخدر در واقع تصویر عرفان در جهان کاپیتالیستی است زیرا می‌شود آن را خرید و فروش کرد! هر روز یک ماده جدید تولید می‌شود و قیمتش را پایین می‌آورند. رقابت‌های کاپیتالیستی بر سر آن وجود دارد و راجع به خطرات آن صحبتی نمی‌شود. برعکس، می‌گویند ماده خوبی است!

عرفان اسلامی

عرفان اسلامی خیلی شبیه عرفان هندی و عرفان شیمیایی نیست زیرا در عرفان اسلامی قرار نیست که فرد یک جا بنشیند و همه‌ی سیگنال‌ها را خاموش کند. ولی به جای آن چیز دیگری وجود دارد! در ابتدا بگویم که من مخالف این هستم که اسمی به عنوان عرفان داشته باشیم. برای اینکه وقتی صحبت از حرف‌های عرفانی می‌شود، این احساس منتقل می‌شود که این‌ها چیزهایی غیر از آنچه که در دین آمده است! اما خود قرآن کتابی عرفانی است. آیا کسی می‌تواند بگوید که این دیدن جسم که باعث هبوط از بهشت شد، معنی اش چیز دیگری است؟ من در جلسه آینده آیه‌های دیگری را مثال می‌آورم که کسی با یک نگاه غیرعرفانی کوچکترین چیزی از این آیات نمی‌فهمد. بنابراین عرفان چیزی غیر از آن چیزی که در قرآن آمده، و یا مشربی که از هندوستان آمده، نیست. من نمی‌دانم که چگونه می‌توان بدون این تعبییرها واقعا قرآن را فهمید. انشاالله در جلسه بعدی این بحث را ادامه خواهیم داد.