در این جلسه داستان آفرینش با اعتراض ملائکه به فساد و خونریزی و مفهوم خلیفه بررسی میشود. مسئلهٔ شر در خلقت انسان و معنای فساد زمین مطرح است. بحث به تعلیم اسماء و فهم ملائکه میرسد.
تذکر: مردسالاری و پیوند با بحث
خب من یک تذکر قدیمی دارم که در مورد یک چیزی که تو کلاس مطرح شده بود جلسه قبل نگفتم الانم میتوانم نگم برای اینکه با این موضوعی که در موردش صحبت میکنیم مستقیم ربط ندارد ولی بد نیست که بهش اشاره بکنم چون مهم است دیگر مربوط به مسئله مردسالاری و اینجور چیزها میشود.
من هی دارم سعی میکنم که اینجا بندازم که این موضوع خیلی مهم است امروز و جلسه آینده هم باز یک مسئله هایی پیش میآید که یک جوری ربط به این موضوع دارد یک یک بار یک نفری سوالی کرد این در واقع این تذکر مربوط به این یکی دو جلسه آخری که کلاس تو دوره قبل تشکیل شد من همش میخواستم این حرفو بزنم بعد یک جوری میشد وقت کم میومد آخرش بود همه یادداشت هام این بود که این را بگویم ولی نمیشد این خلاصه آدم یک چیزی را چند بار میخواهد بگوید نمیشود جلسه قبل هم میخواستم بگویم نشد نشد.
حالا دیگر یک جوری ربط به موضوع هم نداشت فکر میکردم بد نبود که این را بگویم یک سوالی مثلاً دو سه جلسه مانده به اینکه آن دوره تمام بشود وقتی من خیلی دیگر با شدت زیاد اینجا در مورد مسئله مردسالاری و این کثافت کاری ها صحبت کردم بدتره یک چیز خیلی بد را من یک جلسه گذاشتم یک چیز خیلی بد را گفتم این را میگویم از آن بدتره خیلی بدتره اگر آن را قبول کرده باشید که خیلی بده من فکر میکنم که این را بشود استدلال کرد که یک جوری ریشه آن مشکلم شاید اینجاست این حرفها را که با تاکید زیاد میزدم یک نفر پرسید که خب اگر اینقدر.
مثلاً این مسئله مهم است چرا در قرآن خیلی بازتاب ندارد اصلاً شاید سوال این بود که اصلاً بازتاب ندارد یعنی جایی مثلاً تو قرآن چیزی به اسم مردسالاری به عنوان این مفهوم قرآنی ما نداریم که محکوم شده باشه بعد من هم گفتم که خب مثلاً این موضوع زنده به گور کردن دختران که در قرآن آمده خب مربوط به همین موضوعه دیگر اصلاً مردسالاری چیست این است که مثلاً مردها برای زنا و ویژگی های زنان ارزش قائل نیستند در این حد مثلاً آلتیمیت اکستریمش این است که اصلاً حق حیات برایشان قائل نیستند.
یعنی اینقدر بی ارزش میدانند که به محض اینکه مثلاً یک رسم و سنتی در زمان جاهلیت و خب جاهای دیگر هم به انحاء مختلف بوده که مثلاً اگر فرزند دختر میشد زنده به گور میکردند یا دیگر حداقل عزا میگرفتن دیگر که چرا مثلاً پسر نشد دختر شد این هنوزم که هنوزه کم و بیش در یک حدیش باقیه که مثلاً خیلی میل دارند که بچه پسر بشود الان در چین میدانید یک مشکلی پیش آمده برای دولت چین کسی شنیده این را در مورد اینکه قانون تک فرزندی را عوض کردن قانون تک فرزندی را که گذاشتن تعادل جمعیت چین از نظر مرد و زن به هم خورد.
یعنی همه میرفتن وقتی میفهمیدن که بچه تک فرزندی که میتوانند قانوناً داشته باشند دارد دختر میشود سقط میکردند یک جوری از بینش میبردن و بعد میرفتن که مثلاً اینقدر به هر حال این کار را ادامه بدن تا خلاصه خداوند بهشان یک پسر بده که ارزش ارزششو داشته باشه اینقدر زحمت دیگر که دوستان دوستان قانون شد که اگر دختر باشه اولی میتوانند دومی هم بیارن آها ولی من شنیدم که حالا تو کلاً در چین قانونی که برای این مسئله پیشنیاز گذاشتن این است که اگر بفهمن که پزشکی سونوگرافی کرده و جنسیت را اطلاع داده.
خب تو چین هم دیگر حداقلش اعدامه بله اینکه به هر حال این هنوز این در واقع رسم زنده به گور کردن دخترا واقعاً به یک نوعی میبینید سفت کردن دخترا با مثلاً زنده به گور کردن خیلی به هر حال چیز است هنوز یا به دنیا نیامده از بین میبرن که حالا یک جوری چون تکنولوژی پیدا کردن بله یک جوری در واقع بدتر از آن چیزی که قبلاً بود میخواهم بگویم این هنوزم که هنوزه این مسئله تاریخی مربوط به یک قوم مثلاً بدوی به این شکلی نیست یک چیز خیلی متداولی ارزش گذاریه دیگر همچنان.
مردسالاری در قرآن: صراحت و شدت
مثلاً پسر از دختر ارزشش بیشتره زحمتش میارزه آدم یک پسر را بزرگ بکند دختر معلوم نیست که زحمتش بیاید خب من در مورد این سوال میخواهم اینکه جلسه بعد هم فکر میکنم یا همان جلسه در ادامه این حرف که چرا با صراحت بیشتری بیان نشده میخواهم در مورد این سوال بحث بکنم که در قرآن حرف این است که چرا مثلاً این مفهوم مثل بعضی از مثلاً فرض کنید شرک خب خیلی یک چیز دیگر یک مفهومی که مطرح شده با شدت خیلی زیادی هم به علیهش صحبت شده ولی مردسالاری اینطوری نیست و خیلی چیزهای دیگر هم اینطوری نیست که مثلاً در واقع یک جوری در موردشون با صراحت اصطلاح صحبت شده.
من چیزی که میخواهم بگویم این است که این درخواست از حرفهایی که من قبلاً زدم فکر میکنم این درمیاد. من مثلاً معتقدم که اصولاً درخواست اینکه یک گزارهای، یک عبارتی تو قرآن باشه، مردسالاری را تعریف کند و بعد به شدت محکوم بکنه، یک درخواست مردسالارانه است.
یعنی ایدههای انتزاعی اینکه یک چیزی یک اسم داشته باشه بعد من یک گزاره انتزاعی بگویم مردسالاری بده. مثلاً اینکه این به این شکل دربیاد، این خودش در واقع یک چیزی است که مردها خوششون میآید. دقت میکنید منظورم چیه؟ یعنی اصولاً تفکر انتزاعی، این چیزی که ما بهش خیلی عادت کردیم، این یکی از ویژگیهای مردسالاریه.
اینکه دوست داریم همه چیز به طور سریع با یک گزارههای خیلی تعریف شدهای مثلاً بیان بشود. این در واقع یک نوع عادت کردن به تفکر انتزاعی. تمام این چیزهایی که ما تحت عنوان فلسفه میشناسیم، این یک جور تفکر انتزاعیه و ویژگیه که میبینید مردها در آن قویترن. مردها اصولاً تو تفکر انتزاعی قویترن.
یکی از آن چیزهای دوقطبی که من یک جلسهای گفتم، حالا بعداً یک جلسه دیگر یک چیزهای دیگر هم اضافه کردم و تکرار کردم، مثلاً چیز بود دیگر همین تفکر انتزاعی در مقابل مثلاً مسائل عاطفی.
من اولین نکتهای که میخواهم بگم، چیزی که میخواستم بگویم این است که خود این نوع درخواست، اینکه مثلاً چرا قرآن این شکلیه، چرا در آن داستان داره، چرا نمیدانم بیشتر شبیه شعره تا شبیه یک کتاب فلسفی، خیلیها فکر میکنم اینجوری در واقع نسبت به قرآن احساس مشکل میکنند.
اینکه چرا اینجا خیلی همه چیزها سریع نیست، واضح بیان نمیشن، چرا اگر منظور اینه، این را با صراحت نمیگه، چرا در لفافه مثلاً یک داستان یا یک عبارتهایی یک خورده مبهم بیان میکند.
من میخواهم بگویم که اینها در واقع یک سری عادتهایی که ما در یک فرهنگ مردسالار پیدا کردیم و نکته دوم، نکته مهمتر، اینکه من مردسالاری را همینجوری که این شخصی که این سوال را میکند دوست داره، تعریف کردم. خیلی سعی کردم انتزاعی یک سری دوقطبی بگم، بگویم به این سمت متمایل شدنه، بعداً با گزارههای خیلی اکیدی گفتم که این چیز خیلی خیلی بدیه.
خب؟ ولی چرا ریشهاش از بین نمیره؟ منظورم این است که مثلاً همین کسی که همه این حرفهای انتزاعی مرا شنیده، ولی باز همینجوری تو قالب مردسالاری صحبت میکند. وقتی این حرفم دارد میزنه، خیلی قضاوتهای دیگهای که تو زندگیش میکنه، همین الان هم مردسالارانه است. میفهمید منظورم چیه؟ تشخیص نمیدهد که این درخواستش یک جوری به مردسالاری ربط دارد.
یعنی من میخواهم بگویم که این عادتی که ما داریم چیزها را انتزاعی بیان بکنیم که در اثر افراط در واقع در مردسالاری به وجود آمده و بهش عادت کردیم، میبینید فایده ندارد دیگر. این اگر فایده داشت، من که با همان سبکی که این آدم میخواست، همه چیز را مثلاً انتزاعی گفتم، گزارهها را هم خیلی صریح بیان کردم، ولی احساس نمیکنم.
با حالا از اینجا میخواهید بشمارید، یک کانتر بگذارید که چقدر حرفهایی که شما میزنید یک جوری انحرافهای مردسالارانه در آن هست. ها؟ و خیلی جاهایی که مثلاً یک سوالهایی پیش میآید به طور، میخواهم بگویم هنوز شما حسشو ندارید که یک چیزی که مردسالارانه است، تشخیص بدهید که این هست.
یک حس خیلی بدی بهتان دست نداده. فقط ببینید ایراد تفکر انتزاعی همین است. خیلی سطحیایه. یعنی با درون آدم درگیر نمیشود. شما یک چیزی را وقتی انتزاعی بیان میکنید، به طور کامل خیلی به نظر میآید شستهرفته و ترتمیز بیان شده. ولی اینجوری نیست که تأثیر عاطفی بگذارد.
مثلاً این مسئله، مسئله ارزشگذاری روی مرد و زن، یک مسئله عاطفیه. اینکه واقعاً یک چیزهایی به نظر ما باارزشتر از چیزهای دیگهست. اینکه من بیام با یک یک تصورات انتزاعی قطب مخالفشو بگویم و بعد بگویم نه سعی کنید که به اینور مثلاً زیاد ارزش ندید، ۵۰ درصد اینور، ۵۰ درصد اونور، درست نمیشود کار.
درست؟ حالا بیاید یک بار این کار را بکنید. من به عنوان یک تجربه. ببینید همه چیزهای انتزاعی که من گفتم را فراموش کنید. سعی کنید همانجوری که قرآن دارد سعی میکند ریشه این مسئله را در واقع دربیاره و سست کنه، شما به همان کاری که قرآن میکند انجام بدهید.
یعنی مثلاً آن توصیفی که از کشتن یک دختر در سوره نحل هست را چند بار بخوانید. سعی کنید خوب تصور بکنید که این واقعاً چه افتضاحیه که یک چیزش اینجوریه، بیانش اینجوری است که به یک مردی خبر میدهند که فرزندش دختره. میگوید که از خشم روش سیاه میشود. که حالا این چیکارش کنم؟
این را با خاکش کنم یا نه با ذلت این را نگهش دارم؟ مثلاً جلوی مردم چه بگم؟ این یک بیان عاطفی مردسالاریه. من فکر میکنم که تمرکز کردن که چنین بیان عاطفی خیلی تأثیر بیشتری میگذارد با این در اینکه آدم بفهمه که اصلاً ابعاد مردسالاری چیست و چرا بده.
فهمیدین من چه چیزی میخواهم بگویم چیه؟ من یک در واقع یک سؤالی پیش اومد، خودش یک جوری یک انحرافی تو این سؤال به نظر من هست.
پس مثل پارادوکس، مثل اینکه یک چیزی در واقع من یک کاری را کردم، مردسالاری را تعریف سعی کردم بکنم، یعنی یک جور مر انتزاعی و مردسالاری یک چیزی را بیان کردم و هیچ اثری به نظر من نکرده و یک نفر دارد ایراد میگیرد که چرا قرآن آن کاری که تو میکنی را نکرده که روی ما اثر بذاره؟ من اگر اثر میخواست بذارم، این حرفهای من میذاشت.
به نظر من نذاشته و نمیتواند بگذارد. من میخواهم بگویم این طرز بیان عاطفیه که میتواند خیلی جاها یک نتایج خوبی به بار بیاورد. وقتی ما با مسائل ارزشی سروکار داریم، با مسائل عاطفی سروکار داریم، شما یک چیزی را وقتی ارزشمندتر از یک چیز دیگر میدونید، بیان اینکه مثلاً خب حالا بیاید و مثلاً ندونید، مثلاً من همینجوری بیام با صراحت به شما بگویم که این چیزی که به نظر شما ارزشمنده، این را ارزشمندتر ندونید از این به بعد. شما هم بگویید آره، مثلاً استدلالات به نظر من درسته، خیلی خب، دیگر از آن به بعد از آن استفاده نمیکنم.
اینجوری نمیشود. من میخواهم بگویم که همان تفسیر کردن مثلاً یک لحظهای که یک دختر دارد زنده به گور میشود یا آن کاری که تو سوره تکویر میشود که یک سری چیزهای وقایع عظیم مثلاً زمان قیامت را بیان میکند و بعد همه اینها را میگوید که خب اینها اینجوری میشوند و میشن، آخرش چه میشه؟
میپرسیم که اینها را برای چه زنده به گور کردی؟ از دخترهای زنده به گور شده میپرسیم که شما را به چه گناهی زنده به گور کرد؟ این تأثیر عاطفی که این سوره میگذارد به نظر من آن چیزی است که باید دنبالش باشیم.
اینکه یک جوری ارزشها را در واقع قرار اصلاح بکنیم. یک اتفاق عاطفی قرار بیفته، نه فقط یک چیزی در سطح مثلاً یک تفکرات انتزاعی. من دارم دفاع میکنم که اینجوری خوب است و اگر آنجوری که من سعی کردم مطابق رسم روز بگویم خیلی خوب بود و همهچیز خیلی خوب جا میافتاد، آن سؤال دیگر نباید پیش میاومد.
باید تا حالا این مسئله روشن میشد که این نوع تفکری که ما داریم، عادتی که داریم، مثلاً در علم، در کتابهای علمی، در کتابهای فلسفی، همهچیز را در حد ممکن به ابسترکتش میکنیم، کلی هم لذت میبریم واقعاً.
یعنی اصلاً هیچ مفاهیم ریاضی تا جایی که ملموسن هم انگار زیاد خوب نیستند. هرچه کلیتر و انتزاعیتر و ابسترکتتر میشن، جالبتر به نظر میرسند. بنا به عادت دیگر ما در یک نظام آموزشی که اینجوری پایهریزی شده، تحصیل کردیم و خودبهخود عادت کردیم به اینجور بیان کردن، اینجور فهمیدن و قرار است که این شکسته بشود.
بنابراین نمیشود با ابزارهای مردسالارانه مردسالاری را خیلی مرعوب کرد و شکست. فکر میکنم اونجور ابزارهای شاعرانه که یک جوری متعادلتر، شعر یک چیز متعادله، برای اینکه هم در واقع دارد به طور نمادین چیزها بیان میشن، بهاضافه اینکه جنبههای عاطفی قضیه هم در آن هست.
میخواستم یک تذکری، یک حرفی که من سه چهار جلسه است میگویم که اگر وقت شد، همیشه آخر یادداشتم مینوشتم، این دفعه این بالا نوشتم اول کار که بعداً اگر چیزهای دیگهای وقت نشد آنها را نگم.
فکر میکنم بههرحال هنوز این مسئله جا نیفتاده و فکر هم نمیکنم با توضیح زیاد دادن و بحثهای انتزاعی خیلی جا بیفتد. ولی حالا من فکر میکنم که بحث انتزاعی کردن هم مفیده. حداقل برای ما که عادت داریم، شاید برای اینکه یک چیزی شروع بشود در ذهن آدما، بد نیست که آدم یک خرده بحثهای انتزاعی هم بکند.
بازگشت به داستان آفرینش
خب، برویم سراغ این داستان آفرینش که من دفعه قبل. همینجوری مختصراًاین چیزهایی گفتم و یک چند تا سؤال مطرح کردم، قرار شد در موردش این جلسه صحبت بکنم. در اولین نکتهای که دفعه قبل گفتم، میخواهم در واقع شاید تنها نکتهای بود که به طور کامل بهش اشاره کردم، فکر میکنم نکته مهمی است.
این است که چرا با وجود اینکه اینجا با صراحت خیلی زیادی حرف از قرار دادن یک خلیفه در زمینه، نه خلیفه در جهان و نه خلیفه به یک معنای معرفه، یک خلیفه، این هم در زمین یک خلیفه خدا میگوید دارم قرار میدهم و با توجه به اینکه در عرفان ما هم خیلی به این عباراتی که در قرآن هست در واقع استشهاد میشه، چرا اینقدر بعضیها اغراق کردن و مثلاً انسان را یک جوری خلیفه تقریباً میشود گفت بعضیها تصورشون این است که انسان تنها خلیفه است و آن هم در همه جهان.
جهانیه و تنها خلیفه است. یک جوری تقریباً موجود دوم بعد از خداست. نیست، ولی واقعاً یک حالت اغراقآمیز اینجوری وجود دارد. نه همه، ولی تقریباً موجود دوم بعد از خداست. نیست؟ بله واقعاً یک حالت اغراقآمیز، اینجوری وجود دارد. نه همه ولی بعضی جاها آدم میبیند که یک جوری خیلی اغراقآمیز این حرفها را میزنند.
ولی دفعه قبل این توضیح را دادم که یک دلیلش که شاید برای ما الان خیلی واضح است که قرار دادن یک خلیفه در زمین خیلی چیز مهمی نیست، این است که ما تصورمون از زمین خیلی تغییر کرده. آن چیزی که دفعه قبل گفتم.
آن عارفی که مثلاً ۱۰ قرن، قرن داستان میخونده، وقتی میشنیده زمین، زمین همه جهان بود دیگر. بقیه چیزها یک سری مثلاً چیزهای مثلاً ستارهها، یک سری چیزهای کوچولویی بودن که آن بالا داشتن برق میزدن.
مثل یک تصورشون یک از یک چیز خیلی بزرگی به اسم زمین بود و بعد هم اینکه دور و برش یک چیز گنبد مانندی هست و آنجا هم یک چند تا چیز برای قشنگی نصب کرده. جهانی دیگه، چیز دیگهای تو ذهنش وجود نداشت. اونطوری که بخواهد فرض کند که ممکن است تو آن مثلاً چیزهای کوچیکی که آن بالا هست هم یک خلیفهای وجود داشته باشه.
بنابراین چون زمین در واقع یک جوری معادل با جهان بود، این طبعاً چیز میشد دیگر اینکه و بعد آن مسئله اینکه چرا معرفی نیامده نکرد اومدن دیگر مسئلهای پیش نمیآورد. در من بگویم در جهان میخواهم خلیفهای نصب بکنم، نمیگویم خلیفهای دیگر، مثلاً اینجوری معنایش این است که انگار اولین باره دارم این کار را میکنم و تنها خلیفهام.
هست یک جوری یعنی با این متن، با تعبیر اینکه زمین یک جوری معادل با جهانه، آن اغراقی که در واقع به وجود آمده را میخونه. این خیلی عجیب نیست که چرا آنجوری تصور میکردند. خب این یک نکتهای که من دفعه قبل گفتم، چیزی فقط تکرار کردم، نمیخواهم چیزی اضافه بکنم.
و من یادداشتام امروز خیلی چیزی در واقع نرسیدم. این هم یک پراکنده یک چیزهایی نوشتم، نه خوب مرتبش کردم، نه مثلاً برای یک چیزهایی میبینم نمیدانم منظورم چیست. برعکس در واقع. و خب من این را بعداً اگر یادم آمد چیه، جلسه آینده. خب برویم سراغ مسئله اینکه در مورد خلافت.
من دفعه قبل یک چیزی مطرح کردم که منظور از خلافت چیه؟ اینکه باز یک بیان اغراقآمیز این است که فقط یک افرادی در حد پیامبران و معصومیناند که خلیفه خدا هستند. خلیفه خدا بودن یعنی جانشین خدا بودن، یعنی یک چیزی همتای خدا بودن تقریباً.
یک تعبیری اینجوری وجود دارد و این چیزی که بهش میگویند مقام مقام خلافتاللهی، این مختص به یک افراد خاصه. یعنی همه انسانها خلیفه خدا نیستند. افراد خاصی هستند که به در واقع خلافتاللهی یک مقام خیلی بالاییه، جانشین خدا بودن و آدمهای خاصی بهش میرسند.
من به گفتم که به نظرم از روی این متن اینجوری برنمیآد که منظور این باشه که مثلاً یک مقام خیلی بالایی باشه که افراد خاص برسن. به نظرم میآید همه آدمها در کره زمین که هستند، یک جوری به نظر میآید که از این متن اینجور برمیآد که جانشین خدا هستند.
این مقام خلیفه بودن که اینجا دارد در موردش صحبت میشود بهشان قابل اطلاقه.
اعتراض ملائکه: فساد و خونریزی
و دلیل من هم این بود بیشتر از اینکه نمیدانم معرفی باشه نکرد و این حرفها، اینکه جمله بعدی این است که ملائکه اعتراضی مثلاً دارند که فساد به راه میافتد و خونریزی میشود. مثل اینکه این موجودی که دارد خلق میشود اصلاً شایستگی خلق شدن ندارد.
نمیدانم. یک احساس خیلی خوبی نسبت به این خلقت انسان تو ملائکه انگار وجود ندارد. یک حس نه اعتراض، حداقل سوالبرانگیزه برایشان. بفرمایید. ببینید، این بحث از داوود میشود که من دارم خلیفه قرار میدهم.
چرا که من این را به این معنی میگیرم که یک نعمتی دارد داوود، هرچند که هست. یعنی اصلاً میبینید که اگر اینجوری باشه، این خلافت یک چیزی است که به همه دادن. اینجوری که خدا میخواهد بگوید که من دارم داوود را به عنوان یک خلیفه قرار میدهم.
ببینید، بگذارید من چیزی که میخواهم به غیر از آن یک نکتهای که گفتم تکرار میکنم، بقیه را میخواهم یک خورده بیشتر در موردش بحث کنم دیگر. در واقع آخر، جلسه قبل آخر جلسه هم اینجوری تند تند یک چیزهایی را به عنوان سوال گفتیم و در موردش هم مختصر نظری را توضیح دادم.
من میل دارم که اصلاً این مفهوم خلیفه بودن را یک خورده روشن بکنم. یعنی چه جانشین خدا بودن؟ خب؟ و من تصورم این است که اگر مفهوم را روشن بکنیم به اینجا میرسیم که یک جوری خلیفه واقعی، کسی که جانشین خدا هست، یک جوری مثل اینکه خلیفه برحق، آن کسی که حدش هست که بهش خلیفه گفته بشه، آن ولی یک جوری چیز دارد دیگر حق و باطل اینجا وجود دارد یک مدارجی وجود دارد آن یعنی یک مقام یک چیزی به اسم مقام خلیفهاللهی خلاصه وجود دارد که فقط مختص آدمهای خاصیه به جایی میرسند که در واقع مثل خدا دارند عمل میکنند یعنی به جایی میرسند که همان کاری را دارند انجام میدهند که اگر خدا که خدا میخواهد جانشین بودن به معنای اینکه خوب دارند جانشین را انجام میدهند میفهمی منظورم چیه؟
حالا آن بگذار من یک چیزی بگویم که ما قبلاً این بحثهایی که داشتیم در مورد واژهها میتوانیم ازش استفاده بکنیم یعنی واژه خلافت را در قرآن نگاه کن ببین به چه معنایی به کار میرود مثلاً وقتی که میگوید یک قومی هستند اینها یک کاری را کردن مثلاً کارهای بدی کردن بعد میگوید بعدشون جانشینانی برایشان قرار داد معنایش این نیست که آنها عین همین کارهایی که اینها میکردند بد یا خوب انجام بدن میخواهم بگویم خلافت آن تبدیلی که از خلافت وجود دارد که تبدیل به یک مقام بالا میشود این است که یعنی اگر یک نفر به یک نفر میگی خلیفه یک نفر این همان کارهایی که آن اگر بود میکرد انجام بده میفهمی منظورم چیه؟
یعنی مثلاً پیغمبر چرا خلیفه در به معنای واقعی کلمه آن مقام خلیفهاللهی را دارد و خلیفه خداست به این دلیل که واقعاً آن کاری را دارد انجام میدهد که خدا میخواهد و تمام مثلاً زندگیش دارد اینجوری عمل میکند.
این به معنی جانشینی معنی خوبی برای جانشینیه دیگر. آخه خب نه دیگر اگر بالقوه و بالفعل بگیرین یعنی اینکه خلیفهاللهی آن فقط آن چیز اصلی در واقع خلیفه خداست کسی که به آن مقام میرسد جانشین خداست.
من میخواهم بگویم همه آدمها تو پوزیشن جانشینی هستند و اینجا هم به نظرم میآید از این متن میتوانیم برگردیم همه آدمها یک جوری در پوزیشن جای خدا قرار گرفتن هستند.
ولی اینکه درست عمل میکنند یا نه جانشین خوبی هستند یا جانشین بدی هستند آن یک بحث جداست. من در مورد داوود هم الان واقعاً شک دارم که کسی آیهاش را بلده که واژه خلیفه به کار رفته باشه به کار رفته چیه؟
حالا بگذارید سوال خوبی است یعنی چون شما داری از متن در واقع یک جوری در میآری یک استدلالی خیلی سوال خوبی است دیگر ببینیم مثلاً در مورد داوود که به کار میرود معنی خاصی دارد اینکه من احساسم این است همه آدمها به یک معنای جا تو پوزیشن خلیفه خدا بودن قرار گرفتن ولی این که در واقع این کار را به درستی انجام میدهند تحقق پیدا میکند آن چیزی که باید تحقق پیدا بکند این چیز است به اصطلاح مسئلهدار در واقع انبیا هستند مثلاً انبیا معصومینان که اینها واقعاً خلیفه خدا به معنای واقعی کلمه هستند.
خلیفه: منصب عمومی جانشینی
یعنی همان کاری را میکنند که خدا میخواهد یعنی انگار یک جور جانشین واقعی خدا شدن. ولی پوزیشنش فکر میکنم عمومیه یعنی همه آدمها در منصب جانشینی خدا در زمین هستند ولی خب درست عمل نمیکنند. چیزی که عمومی هست چیزی شبیه من فکر میکنم که یک چیزی ما تو این مطلب بهش میگوییم یک چیزی مفهوم مشکک و متواطی.
بله این مفهوم مشکک طوریه که به مصداقهای خیلی یک تعداد بسیار زیادی مصداق دلالت میکند در حالی که چیزی دیگر و هر کدام به در واقع با یک لولهای مختلف به هر کدام دلالت در واقع و واقعاً همینجوریه دیگر.
و من این اینکه جانشینی به معنای این باشه که حتماً کسی که جانشین میشود عین کسی عمل بکند که جانشینش شده این از تو مفهوم جانشینی نیست کما اینکه تو قرآن هم به نظر من اینجوری نیست. ولی اینکه خلیفه واقعی خدا کسیه که اینجوری است.
یعنی همان کاری را میکند جانشین واقعی میشود این حرف را در زبان فارسی هم میشود گفت جانشین واقعی کسی که همان کاری را انجام بده که آن کسی که جانشینش شده در واقع انجام میداد بفرمایید در مورد این که برای اینکه این جانشین خدا من فکر میکنم این است که این جانشین خدایی که خدا کجاست؟ چرا میگوییم جانشین خدا؟
آها بله ایشان یک چیزی در جلسه قبل مطرح کرد که من خب خیلی که شاید مفهوم این باشه که آدمهایی مثلاً یا موجوداتی تو کره زمین بودن من منظورم این است که همه خلیفه در واقع خلفایالارض هستند به کار رفته شده ولی یا حالا خلیفه زمین شدن یعنی که از آنها اینقدر زمین بودن حالا یا مثلاً یک تعبیر میتواند این باشه که موجوداتی بودن که اینها مثلاً قبل از انسان زندگی میکردن، انسان جانشین اوناست.
خب به نظر من با متن سازگار نیست دیگر یعنی خوب نمیخونه. یعنی خلیفه به خدا مثلاً یعنی خلیفه مثلاً این اصلاً در مورد خلفا در مورد مثلاً آل مثلاً خلفا بعد از آنها. ببینید یک جایی که مثلاً یک قوم مثلاً بشود حذف میشود و یک جای دیگر خلیفه میشود مثلاً.
خلیفه این نیست که مثلاً غیر از مثلاً جانشینی داشته باشه. یعنی در واقع این نیست که خلیفه خب یعنی جانشینی وقتی میگوییم که این برداشته شده، دیگر جاش بیاید دیگه، درسته؟ حالا واقعاً از آنها از خدا حداقل الهام نمیگیریم دیگر.
آقای الهامبخش هم میخواستن بگویند که مثلاً میگویند خدا یک ساعتساز بوده که خوب کرده و رفته. یعنی یک سری قوانینی که الان هستن، خب؟ که اصلاً جهان را دارد میکنه، این قوانین قبلاً وضع شدن، بعد جهان را تو روال خودش رها کردن. یعنی یک جوری خدا اینجوری است.
یعنی یک ساعتساز بوده که آمده یک ساختمون را کشیده. نمیدانم با چنین چیزی ممکن است به جانشینی یعنی که یک چیزی برداشته شده، اصلاً دیگر لزومی ندارد باشه، حالا مثلاً یک تعبیر حالا جانشینی داشته باشه. ولی اگر نفهمید که در واقع میگوید یک نفر میخواهد جانشین خدا بشه، این چه جوریه؟
یعنی که خدا را برداشته، یک نفر دیگر را جاش گذاشته. نه جانشین به معنای برداشته شدن، من نمیدانم واقعاً حالا یک خورده تو یادی بله. بله من یک خورده نه بعید میدونستم که اصلاً کلاً در مورد اینکه این مفهوم خلیفهاللهی یعنی اصلاً این اشکال این است که اصولاً چیزی تحت عنوان خلیفهاللهی وجود دارد یا نه؟
در قرآن مثلاً اشارهای به این مفهوم شده یا نه؟ در واقع در مورد خلیفهاللهی هست، همان مفهومی که از شما نبی شیعه نه من نفی که کردم این است که اینجوری نیست که من به نظرم یک قدری متن اینجوری برنمیآد که آدمهای خاصی خلیفه هستند.
اینجا دارد میگوید خلیفه میخواهم بگذارم یعنی آدمهای خاصی هستند که اینها خلیفه هستند و بقیه خلیفه نیستند. یک جوری آدم، انسان به طور کلی خلیفه خدا در زمین. مثلاً من دفعه قبل سادهترین تعبیر این که یک سری اموری که در کره زمین هست را اینها انجام میدهند. یعنی مثلاً فرض کنید چیزهایی خلق میکنند.
انگار جانشین خدا شدن و بعضی از چیزهایی که اصولاً هیچکی انگار در آن دخالت نمیکنه، اینها به نحوی در آن دخالت دارند میکنند. حالا فکر میکنم فکر کنم راه حل مسئله این باشه که مسکوت بگذاریم برای جلسه آینده اصلاً واژه خلافت و خلیفه را تو قرآن به طور کامل بررسی بکنیم.
من با فرض اینکه مثلاً این مسئله برای همه روشن دیگر اینقدر گفته شده کسی هم سوال نمیکند. خب؟ خب. بله. ایشان میگویند که بله من این آیه دقیقاً یادمه که میگوید شما را خلایق الارض قرار دادیم و هر کسی که کافر بشود علیه کفر. یعنی کفرش را به علیه خودش. یعنی اینکه یعنی اینجوری نیست که این خلایق الارض یعنی مثلاً یک افراد خاصی از بشر.
حالا ایشان هم ایشان اصلاً ایرادش غیر از چیز است. ایرادش این است که جانشین شدن یعنی چی؟ جانشین شدن به معنای اینکه بعضی از امور در واقع انگار یک جوری انسان یک موجود مثلاً مختاره و یک سری ویژگیهایی که اصولاً اختصاص به خدا دارد را تو کره زمین مثلاً دخل و تصرفهایی میکنه، تغییر شکل میدهد.
ها؟ این تعبیر شامل مثلاً با تعبیر مثلاً نماینده دوستان و دوستان جانشین حالا بگذار من یک خورده واقعاً الان روش بحث نکنم بهتر است. یک دور بروم همه مثلاً واژه را نگاه کنم. بله. که همین چیز اومده، داب آمده. خب بگو من دیگر باز نکنم. بگو چیه؟
اینجا مثلاً، من نمیدونم، مثلاً میگم، جانشینِخلیفهیِ زمین اگر باشه، یک جورِ عبرتنامه است دیگه، میگوید داوود، ما خیلی عبرت بگیریم، ما را خلیفهیِ زمین قرار دادی، مثلاً اینطور. بعد تذکرِ عبرتنامه است، یک چیزیِ، بعد.
این داوود این با، این با آن چیزی که من تو ذهنمِ و ایشان خیلی به اصطلاح اصطلاحِ منطقیشو به کار برد، آن مفاهیمِبه اصطلاح مشک، تشکیکی، نه یک مفهوم، یعنی اینکه یک چیزی که مدارجی دارد.
آنجا به نظر میآید که یک یک جورِ خاصی به داوود دارد خطاب میشود. یعنی مثلاً انگار در یک لولِ خیلی بالایی این اتفاق افتاده واقعاً، که جانشینِ خداست. مثلاً حکم میکند داوود، یک کاری را که اصولاً به خدا اختصاص میدیم، داوود انجام میدهد تو کرهیِ زمین، مثلاً فصلالخطابه، طرزش. یک میدونی یک ویژگیهایی دارد که یک جوری انگار چیزِ جانشینِ خداوندِ، حالا.
بگذار یک خورده، من فکر میکنم با این مشکلی که الان دارد پیش میآید اینجا، در همین اولِ کار، تا آخرِ این داستان هم همچنان پیش میآید. برایِ خاطرِ اینکه این داستان اصلاً، من از اول هم گفتم که موضوعِ دراماتیکی ندارد که بخواهیم مثلاً خیلی راحت بگوییم که اینجا موضوع این است که چه اتفاقی افتاده، من توضیح بدهم.
خیلی خیلی چیزِ دیگه، داستانِ ایشان گفتن که من میترسم که یک خورده جنبهیِ فلسفی داشته باشه، این داستان جنبهیِ فلسفی دارد. یعنی اصلاً این داستان، داستانِ فلسفیِ، برایِ خاطرِ اینکه دارد موقعیتِبشر را به طورِ کلی توصیف میکند. از کجا اومده، دارد چه کار میکنه، چه کار باید بکند و اصلاً چگونه میشود.
نمیشود با، مثلِ این است که من بیام مثلاً فرض کن در موردِ آیهیِ «هُوَ الْأَوَّلُوَ الْآخِرُ» بخواهم یک بحثهایی بکنم، بعد بگویم که نه، ولی بحثِ عرفانی و فلسفی نمیخواهم بکنم. خب پس چه میخواهم بگم؟ این اصلاً آیه، چیدیه؟ فقط همینجور بحثها را طلب میکند.
این داستان هم واقعاً اینجوریه، یعنی مثلاً این مشکل که حالا جانشینی یعنی چی، یک مثلِ اینکه من در موردِ رابطهیِبینِ موجودات بخواهیم با خدا بحث بکنیم دیگر. ما میخواهیم تا جایی که ممکن است خیلی دیگر من سعی کنم واردِ این بحثها نشم.
یعنی به داستان را میخواهیم در موردش یک خورده چیزهایِکلیترشو، بعد من در واقع یک ایدههایِ خاصی دارم، یک به یک دلیلی میخواهم این چیزهایی از تو این داستان بگم، ولی جاهایی که خیلی عمیق میشه، مثلاً خیلی احتیاج به بحثِ فلسفی و عرفانی داره، فکر میکنم که خیلی شخصاً تمایل ندارم واردِ حالا همهیِبحثهاش بشوم.
بعضی جاها ممکن است میل داشته باشم یک چیزهایی بگویم. حالا این را فعلاً مسکوت بگذاریم. من فکر میکنم بد نیست در موردِ این واژهیِ خلیفه، مثلاً اینکه چرا از این واژه دارد استفاده میشه، یک خورده بیشتر فکر بکنیم، شاید چیزهایِ جالبی هم بتوانیم.
حداقل سؤالبرانگیزه، که برایِ خاطرِ اینکه این خلیفه، مثلاً یک جورِ خودخواهانه است، یعنی مثلاً ما را داریم، مثلاً میتوانم فرشتهها رو، آقا نمیدونی چرا خلیفهاش، چرا میخواهد خلیفه باشه؟ آنجا که نه، میگوید که چرا، میگوید آیا کسی را آنجا قرار میدی، حرف از خلقتش نیست، آیا کسی را آنجا قرار میدی که فساد بکند و خونریزی بکنه؟
حالا من اصولاً اینکه فرشتهها نسبت، حالتِ اعتراض بگیرند و این حرفها یک خورده اصلاً مردد هستم که اینجوری تعبیر بکنم. ولی حداقل به طورِ وا، به معنیِ تحتاللفظیِ کلمه برایشان سؤالبرانگیزه، دارند سؤال میکنند. میدانند که این فرجامِ خیلی خوبی ندارد این کار و منجر به فساد و خونریزی میشود و سؤالشون این است که برایِ چه این کار دارد انجام میشود.
ها؟ این کار را اعتراض دارن، اصلاً چرا ما را گذاشتی، کسِ دیگری را میخوای خلیفه بکنی؟ حالا به هر حال خودشان را دارند مقایسه میکنن، شاید هم اینجوری باشه. حالا خیلی نکتهیِ مهمی نیست واقعاً، اینکه در پشتِ سرِ فرشتهها حرف میزنند.
من در واقع یک خورده با صوفی و همهیِ اینها گفتم که این چگونه سؤال کردنه، یک جورِ حرف زدنشون خیلی جالب نیست اینجا. بعد پشتش هم میگویند که «وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ»، میگویند ما تسبیحِ تو میکنیم. بعد خودِ این سؤال یک جوری چیزِ، مثلاً با آن تعبیری که ایشان دارد میکنه، خلافِ تسبیح و تقدیسه.
یک جوری اعتراض دارند میکنند. بفرمایید. این یک پوزیشن قرار داده میشه، قرار است که کارهایی را بکند که خداوند میخواهد. ولی خب بعضیهاشون میکنن، بعضیهاشون نمیکنند. یعنی حالا اینکه اسم این پوزیشن را بگذاریم پوزیشن خلافت یا وقتی که طوری عمل کرد که دقیقاً همان چیزی شد که این کلمه خلافت برازندهاش یعنی جانشین خدا شد، یک خورده بحث خیلی چیزی نیست.
یعنی من به نظرم نمیآید که همه در واقع در یک پوزیشنی هستند که میتوانند خلیفه خدا به آن معنای خیلی بالاش هم باشند. ولی نیستند دیگر حالا. قرار همه آدمها تو آن پوزیشن قرار بگیرند. اینجوری نیست که بعضی از آدمهای خاص هستند که مثلاً استعداد خلیفه شدن را دارند.
من یک خورده با این تعبیر که موجودات خاصی از بین انسانها هستند که اصلاً حرف خلافت را در موردشون میشود زد. همه آدمها بالقوه میتوانند به آن مقام مثلاً خلیفهاللهی لااقل برسن. یک خورده در مورد این مفهوم خلافت یک خورده بحث را کوتاه بکنیم، برویم سراغ آها.
اینکه بله کلاً این خلافت من میخواهم بگویم که یک جوری این مفهوم خیلی خیلی بالاش از اینجا در میآید. یعنی وقتی که این آیه را شما میخوانید به این توجه بکنید که شروع این آیه این است.
میگوید و اذ قال ربک اصلاً خطاب به پیغمبر این آیه دارد رسماً گفته میشود و حرف از میگوید که میگوید آنگاه که پروردگار تو لااقل همه روی این توافق داریم که این نمونه واقعی و این مخاطب این آیه که پیغمبره، این نمونه واقعی خلیفه خدا به معنای هرچه که حالا میخواهید بالا بگیرید هست.
خب؟ یعنی آن به آن معنایی مثلاً مقام خیلی خیلی بالای انسانی رسیده، حالا مثل اینکه میگوید به یاد آر یا مثلاً آنگاه که پروردگار تو که به وضوح مثلاً خلیفه میدونی خلیفه خدا هستی به پیام به ملائکه گفت که من برای خودم جانشین که در زمین جانشینی قرار میدهم.
من میخواهم بگویم اینجا این مفهوم خلیفهاللهی به آن معنای خیلی بالا به دلیل اینکه در حضور پیغمبر، خطاب به پیغمبر این دارد گفته میشه، مستتر هست تو این جمله. مثل اینکه خدا به خلیفه خودش دارد میگوید که به یاد بیار آن موقعی که من گفتم که در زمین خلیفهای قرار میدهم.
در واقع اوجش همین است دیگه، همین چیزی که پیغمبر شده. من این میشد این آیه طوری بیان بشود که حضور پیغمبر در واقع در آن سریعاً ذکر نشود. این میشود بگوید اذ قال الله مثلاً للملائکه. خدا بله خطاب به پیغمبر نیست.
ولی اینجا من میخواهم بگویم همین خطاب شدن تأکید روی حضور پیغمبر یک جوری انگار همان توجیه اینکه چرا این کار انجام شده و این خلیفه در اصل به چه مقامی در واقع ممکن است منجر بشه، در واقع در آن هست. خب میگوید این یک نکته در مورد اینکه آن شروع این جمله در واقع با اشاره به پیغمبر در رابطه است.
خب حالا من سوالهای دیگهای که مطرح کردم که همه این سوالها در واقع یک جوری جواب قاطع بهشان دادن خیلی خیلی سخته. همهشان در واقع یک جوری بحثهای خیلی عمیقی ممکن است پشتش باشه این است که در مورد جواب خود ملائکه.
من این سوال را مطرح کردم که برای چه جوری اینها میگویند بلافاصله وقتی حرف جانشین قرار دادن جانشین در زمین میشه، اینها حرف از این میزنند که مثل ناامیدانه که اینجا فساد به وجود میآید و خونریزی میشود.
ملائکه این را از کجا دارند میگن؟ صرف اینکه یعنی هر خلیفهای به بنا به یک دلیلی ملائکه میدانند که جانشین قرار دادن در زمین به معنای حتماً فساد به وجود میآید یا نه اطلاعات قبلی در مورد خود آدم دارن؟ نه، میدونی چیه؟
ذات زمین و تبعات فساد
میدانند که ذات زمین چون عرض یک کلمه شناخته شدهای میتواند باشه، ذاتاً زمین و مادی بودن حالا آن چیزی که قرار است آنجا خلق بشه، این تبعات را میآورد.
یعنی خودبهخود وقتی یک چیزی مادی باشه و از جنس زمین باشه، یعنی ناهنجاریاش برود تو زمین، زمین اصلاً خاصیتش این است که این حالات، نمیدانم فساد و خونریزی و اینها را تو خودش میگیرد. یعنی ذاتاً بگذارید من اینجوری بگویم. الان این جواب شما معنایش این است که قبلاً هم در زمین فساد بوده.
یعنی اینکه بله میتوانند بگویند آقا ممکن است ولی واقعاً این چیزی اینجوری نیستها. یعنی عبارت اینجوری به نظر نمیآید. انگار زمین خیلی خوبه، اوضاع چرا یک اتفاقی دارد میافتد که در آن فساد به وجود میآید و خونریزی میشه؟ خونریزی، فساد، خونریزی خاصیت زمین نیست.
به نظر نمیآید اصلاً ببین مثل این است که زمین اینجا خیلی تر و تمیز و خوبی است که الان خیلی وضعش خوب است. چرا میکنیم که اوضاع خراب بشود. سوال اینجوری است. آره؟ بله. یعنی اینها دارند جانشین آدمهایی میشوند که قبلیها همه را زدن. استقراء دارند میزنند. استقرای ناقصه.
قبلیها که اینجوری کردی، اینجوری شد. الان باز هم میخوای دوباره این کار را تکرار کنی. که انگار که خب، حالا که خودم میخواهم یک مژده بدم، خودم میدونی که یک مقدار استعداد دارم. ولی اجازه بدهید. یک لحظه اجازه بدهید. این دفعه خداوند قبل از اینکه این جعل را انجام بده، به ملائکه اجازه بده.
به ملائکه دارد توضیح میدهد. دفعات قبل این توضیح را نداده. ها؟ دفعات قبل توضیح نداده و ملائکه نمیدونن. آن قبلیها هم که اومدن که فقط آدم همدیگر را نکشتن. لابد یک چیزی در آن بود. ببین اینجا بحث سر این است که ملائکه به یک چیزی دارند اشاره میکنند که میدانند که پیش میآید.
دفع دفع یک لحظه حرف مرا گوش کن. دفعه قبل قبلیها را که خلق کرده بود، ملائکه اعتراض نکردن. و نفهمیدن که یک خوبی هم داشته آن خلقت. با اینکه دیدن همه چیزو. مثلاً پیغمبر، یک کسی هم به مقام پیغمبری و اینها رسید.
یعنی آقا خداوند یک نسلهایی خلق کرده که همهشان از اونجور دیدن و میشدن. خیلی بعید، خیلی بعیده. خیلی بعیده. همینجا ببینید، همینجا خداوند دارد توضیح میدهد که وقتی یک کاری دارد میکنه، درست است شما میبینید و میدانید که یک اتفاقهای بدی میافته، ولی من بهتان میگویم که در مجموع اصلاً یک ارزشهایی را دارد.
ها؟ خدا نمیشود موجوداتی خلق کرده فقط زدن همدیگر را کشتن و فساد راه انداختن و هیچکی هم به هیچجا نرسیده. ها؟ یک جوری کار کار چیزی کرده. خداوند یک بار مثلاً یک اشتباه خیلی بزرگی کرده و به هیچ نتیجه مثبتی هم نرسیده.
حالا یک بار دیگر دارد آزمایش میشود. با اطمینان مثلاً این دفعه میگوید که اینها را دارم خوب میسازم. اینها یک چیز دیگهان. یک خورده بعیده. زمان اینجوری که برای ما هست، برای فرشتهها هم هست. ما میدانیم که غیر از ما. خدا بله. بعد حالا میپرسه برای خدا چی؟
نه، برای خود سوره. اصلاً برای این است که اینها بدونن که بعد چیز نکنید. این بحث زمان و اینها واقعاً من منظورم این است. من منظورم این است که خب اگر فرشتهها آن موقع بدونن که بعداً این انسان میآید تو زمین فساد میکند.
آها. از کجا میدونن؟ از کجا میدانند که آن خب بله. یک یک موجود غیرمادیان که مثلاً علم به آینده دارند. یک جوری آینده بشر را میبینند و بعد نمیبینن که چیز خوبی هم آنجا وجود دارد. خب همهشان اینجوریان. فقط ظاهرشو دارند. خب، بحث، بحث.
جواب آقای چیزی، یک جواب ممکن که آقای اسدپور دارد میگوید این است که ملائکه یک جوری علم به آینده هم دارند. مثلاً موجودات ماوراء طبیعیان، بنابراین خارج از زمانان و ولی یک خورده ظاهر بینان. مثلاً تا آینده بشر را هم میبینند و هرچه میبینند نگاه میکنند میبینند اینها فقط همدیگر را میزنند و میکشن در ظاهر.
آن لحظههایی مثلاً ناب زندگی بشر که مثل وحی و اینها که اتفاقاً خود ملائکه در آن دخیل هستن، آنها را نمیبینن. یک خورده بعیده دیگر. حالا من نمیخواهم بگویم واقعاً همه این چیزها فرشتهها همهش از این چیزا، نه، نه.
علم ملائکه و نادانی انسان
احتمالاً فرشتهها یک چیزهایی را میدونن، انسان نمیدونه. یعنی بر هر انسانی به طور، اینقدر بالاتر هستند. فرشتهها یک چیزی را تو انسان نمیفهمن. مثلاً، نمیدونم، احتمالاً مثلاً خرافات یک معنیای به اسم عشق. که مثلاً اگر اینجوری، اینجوری، ممکن است یکی از آنجوری که فکر میکنه، فکر میکند آخرش اینجوری میشه، خب؟ اگر فرشتهها میدانند که اینها نمیفهمن، خانم منظورم این است که دارند که مژدهتون را دارند میدهند.
خب نه، این من این حرفی که داری میزنی لزوم ندارد که حرف از این بزنیم که آینده را میبینند. شما مثلاً بشر رو، بشر را مثلاً در حد اینکه چه جور موجودیه میبینند. مثلاً مثل اینکه یک چیزی رو، اولاً حرف از این نیست که، اینجا حرف از این نیست که خدا بگوید که من میخواهم بشر را خلق کنم.
حرف از جعله. حرف از اینه، مثل اینکه خب نه این من این حرفی که داری میزنی لزوم ندارد که حرف از این بزنی که آینده را میبینند. مثلاً بشر را میبینند بشر را مثلاً در حد اینکه چه موجودیه میبینند.
مثلاً مثل اینکه یک چیزی را اصلاً حرف از این نیست که اینجا حرف از این نیست که خدا بگوید که من میخواهم بشر را خلق کنم. حرف از جعل. حرف از این مثل اینکه هست حالا قرار است که به این پوزیشن انتقال داده بشود.
بنابراین ملائکه مثلاً این آدم را اصلاً هنوز هیچ کاری نکرده میبینند و خب میفهمند که این چیزی که ما میبینیم این کارها را میکند دیگر مثلاً با توجه به این چیزی که از ملائکه از بشر میفهمند نتیجه اش این است که فساد و خونریزی به بار میاره.
من میخواهم بگویم لزوم ندارد فرض کنید که آینده بشر را دیدن هیچی نفهمیدن. موضوع این است که بشر را به معنای یک موجودی که خلق شده فرض کنید که ملائکه اطلاع دارند که این موجود چیست ولی همه چیزشو نمیفهمن. نگاه خوبی هاشو نمیبینن. برای اینکه یک چیزهایی در بشر هست که از حد درک مثلاً ملائکه اصلاً بالاتره.
متوجه هستی؟ و من میخواهم بگویم ادامه داستان این را تایید میکند. این را تایید میکند که بشر یک چیزهایی دارد که در حد درک ملائکه نیست. و همین است که برای ملائکه سوال ایجاد کرده. بنابراین یک جوری من میخواهم جواب سوال این است موجودیت بشر و ملائکه در حد فهم خودشان دیدن انگار.
انگار قبلاً خلق شده. آشنا هستند با اینکه بشر چیست. مسئله این است که این بشر حالا قرار است در کره زمین نقش خلیفه خدا را جانشین خدا بشود.
یعنی یک جوری مثلاً مبسوط الید بشود یک کارهایی بتواند انجام بده و از این چیزی که اینها دیدن اینجور برمیاد که خب اینها را بگذارید تو کره زمین یک چندتایی باشند همزمان میذارن همدیگر را میکشن و چیزهای دیگر را هرجور مثلاً فساد و خونریزی از دست اینها برمیاد.
درست؟ این لزوم ندارد فرض کنید که همه آینده بشر را دیدن. موجودی با موجودیت بشر در حد فهم خودش آشناست چون قبلاً انگار خلق شده.
من میخواهم بگویم یک جوری دارند این را چه کار میکنند. بله دیگر. نه اینکه آینده را ببینن و موجوداتی باشند خارج از زمان باشند. اصلاً احساس خوبی نسبت به اینکه حرفی بزنن که نمیفهمن یعنی چه ندارند. که وقتی موجود خارج از زمان آینده را میبیند گذشته اینها و خیلی حرفای انتزاعیه دیگر.
میشود مثلاً اینطوری گفت بدون اینکه من حس خوبی ندارم نسبت به این کار مثلاً این موجود خارج از زمان دقیقاً چه جوریه. ممکن است مثلاً چیزی باشه ها خیلی معنی دار باشه ولی من نمیفهمم. میگوید وارد اینجور بحث ها دلم نمیخواد بشوم.
و مخصوصاً که اینجا به نظرم لزومی ندارد. به نظر میآید آدم خلق شده. ملائکه از موجودیت و ویژگی های انسان تا حدی اطلاع دارند و از این ویژگی هایی که انسان دارد برمیاد که اینها فساد و خونریزی به راه میندازن.
من یک چیزی که میخواستم اول مطرح بکنم اگر میذاشتید من اولین در واقع پاسخ را بدهم این است که مقام خلیفه اللهی اصلاً فساد و خونریزی به بار میاره. یعنی چی؟ یعنی هر موجودی را که غیر از خود خدا جانشین یک کارهای چیزی به دستش چون پرفکت نیست حتماً خرابکاری به بار میاره.
میبینید منظورم چیه؟ یعنی فقط خداست که در پوزیشنی هست که با اینکه قدرت مطلق دارد ولی به دلیل علم مطلق به دلیل عدالت مطلق هیچ فسادی در واقع در حکومتش به بار نمیاد. هر جایی را ملائکه میشود اینجوری فرض کرد دیگر من فقط حرف از این زده شده که من میخواهم یک خلیفه بگذارم.
یعنی معنایش این است که اینجا مثلاً فساد و حتماً فساد و خونریزی به بار میآید. و این اولین جوابی بود که میخواستم بدهم و رد کنم که این جواب درستی نیست. چرا جواب درستی نیست؟ خب این جواب درستی نیست.
جواب درستی؟ خب من چرا؟ به هر حال همه انسانها مرتکب گناه میشوند دیگر. به یک معنایی خلاصه هیچ انسان معصوم به معنای واقعی کلمه تو قرآن وجود ندارد. همه آدمها همین داستان همینو دارد میگوید دیگر. این آدم به هر حال دچار معصیت میشود.
ایشان به هر حال حرفی چیزی میزنند. قابل تاملی هست. اینکه مثلاً یک نمونه هایی ما داریم که به خونریزی لااقل نکردن. فساد هم نکردن. نمونه هایی وجود دارد. ولی حالا بیایم در مورد جمع انسانها بگوییم که انسانها کلاً یک چنین موجوداتی هستند که جانشین میشوند این کار را میکنند.
خب یک ایرادی به هر حال گرفتن. ایراد خوبی هم هست. و بخواهد فکر کند که ملائکه چرا اعتراض میکنن، اینکه در مفهوم خلافت خدا اصلاً از همان مفهوم، به این که هیچی ملائکه بدونن درمیاد که هر کسی جانشین خدا بشود حتماً فساد و خونریزی میکند.
بنابراین یک جوری از در مفهوم خلافت آن دراومده و ملائکه هم اعتراض خودشان را کردن. یعنی اصولاً مخالف با خلافتن. خب؟ شما میخواهید بگویید که از در واقعاً مفهوم خلافت این درمیاد که انسان خودش را از خدا جدا میکند و مرتکب خب، فرض کنیم شاید این سیاسی نباشد خیلی.
یک کشور دیگر. ببخشید. این مخملباف تو فیلمنامه بایسیکلران نوشته بود، تو ایران بود. این اتفاق میافتاد. بعد خب ایراد گرفتن، گفتن که این خوب نیست و خیلی زیادی مثلاً دیگر چیزش مثلاً آره، گفتن که به شرط اینکه این را ببرید خارج از کشور اجرا بکنید اشکال ندارد.
بعد میتوانید بایسیکلران اینجوری به وجود بیاورید که مثلاً در پاکستان، اصلاً اتفاق یک افغانیه، نمیدانم تو پاکستانه. حالا این هم همه چیزهایی که ایشان دارد میگوید در مثلاً پاکستان. بفرمایید. و کلاً فرض کنید که در یک کشوری، یکوما قدرت این را دارد که صلح بکند یا بجنگه با یک کشور دیگر.
اما یک سری از اینها اصلاً قدرت ندارند. خب؟ پس تعارض را اگر بخواهیم برایش توضیح در واقع واقعی، همه اینها نقطه دید بله. یک سری از اینها اصلاً توجیه ندارند از این که چرا باید بجنگن یا چرا نباید بجنگن. فرض کنید فرشتهها تعارضان و قشنگ کشیده شده، یک سری تعارضهای دیپلماتان.
و محتملاًاین موجودات تصمیماتی میگیرند بر اساس خودشان که محتملاً بر ضد همدیگهست. که قطعاً فساد میشود. اما این فرشته که تعارض میکشن، یعنی آن همیشه یک فرشته همیشه یا خوب است یا همیشه بده. خب؟ ولی قدرت تصمیمگیری بین اینها را ندارد.
اینها راحت در مورد فرشتهها حرف نزنید حالا. حالا نه، یعنی آن تعارضی که من اصلاً به آن میخواهم بگویم مثلاً وقتی یک اینطوری، یک اینطوری دیپلمات باشه، محتملاً فسادی به وجود نمیآید. اما وقتی که یهو ۱۰ تا مثل خدا به وجود نیاد، قطعاً فساد به وجود میآید.
ایشان به هر حال میخواهند بگویند که یک جوری از در مفهوم خلافت هر موجودی جانشین خدا بشود حتماً در واقع اوضاع خراب میشود و اینا، ملائکه به این دلیلی که دارند اعتراض میکنند. من حرفم این نیست، من نمیخواهم رد بکنم که لزوماً حالا این از تو تحلیل مفهوم خلافت چیزی درمیاد یا درنمیاد.
بگویم مثلاً نه نمیشود. در واقع مثل این حرفی که ایشان زدن. یعنی میشود یک خلیفهای خیلی هم صالح باشه از هیچ خونریزی و فسادم نکند. من میخواهم بگویم از متن این برنمیاد. برای اینکه دارد اشاره به خونریزی میکند. میخواهم بگویم اطلاعات این بیش از این است که فقط مثلاً مفهوم خلافتو بدونن.
میدونی منظورم چیه؟ من میگویم متن این را از متن این برنمیاد که صرفاً اعتراض ملائکه به این است که مثلاً فرض کنید که همین را فقط فهمیدن که خدا میخواهد یک خلیفهای را جانشین قرار بده و هیچی هم نمیدونن که این خلیفه چگونه و چه شکلی و هیچ چیزی در مورد خلقتش نمیدونن.
بعد چگونه حرف خون را میزنن؟ چگونه حرف مثلاً فسادو میزنن؟ میفهمی منظورم چیه؟ به نظر من از متن اینجوری برمیاد که اطلاعات فرشتهها، خودِ بیش از این است که یک چیز انتزاعیه که صرفاً یک موجودی قرار است برود آنجا جانشین بشود.
صرفاً یک موجودی باشه که از احدیت خدا بتواند خودش را جدا بکنه، بعد از خونریزی، خب نه اینجوری که کنه، ولی به وجود میآید. و به نظر من این اشاره به یک چیز خیلی ملموستری که تو دنیا اتفاق میافته، کشتن مثلاً همدیگر. آخه آن تو قرآن نوشته شده. آره، من میشود با مفاهیم انتزاعیتر این حرف ملائکه را گفت.
به نظر من ملائکه به یک چیز خیلی خاصتری. من اینجوری دارم میگویم که متن، از متن برمیاد که ملائکه اطلاعاتشون بیشتر از حرفه. یک چیز بیشتر یک جوری انگار انسانو یا یک چیزی در حد انسانو میشناسن و دارند و میدانند که چه اتفاقهای بدی میافتد.
انگار این به قول ایشان انگار یک بخشی از آینده را دارند میبینند. جنگ میشه، اینها همدیگرو تیکه پاره میکنن، یک صحنههای خیلی خیلی زشتی در واقع در زمین به وجود میآید. در حالی که زمین تا آن لحظه که این جعل انجام نشده، خیلی ترتمیز و خوب است.
انگار حیفه چرا در این زمین به یک کرهای به این قشنگی یک کاری داریم میکنیم که یک چنین اتفاقهایی در آن میافتد. و من احساسم این است متن گواهی میدهد که اطلاعات بیشتر از صرفِ مثلاً تحلیل مفهوم خلافت و ایناست.
برای اینها که ممکن است در خلافت خدا به آن دلیلی که خود من گفتم، دلیل خیلی عقلپسندی هم هست دیگر. هر موجود غیر پرفکتی جانشین خدا بشه، حتماً اشتباه میکند. برای اینکه به همین دلیلی که پرفکت نیست و خب مثلاً قدرت بهش بدی، حتماً میگویم قدرت فساد میآورد. این اصطلاح معروف سیاسیه که در بعضی از کشورها صدق میکند.
اینکه حالا قدرت فساد میاره خب همین دیگر یعنی موجودی که عقلش درست کار نمیکند ناقصه علمش ناقصه بهش قدرت بدی حتما اشتباه میکند حالا در اگر در مناصب بالاتر باشه اشتباهش باعث فسادهای بیشتر میشود ولی من از این جمله اینجوری میفهمم که یک خورده خاص تر ملائکه در مورد خود این انسان دارند بحث میکنند انگار این حاضره آنجا بلافاصله هم خداوند نمیگوید مثلا بعد از اینکه این حرفها را زدن ما رفتیم این را خلق کردیم اینجا هست میگوید تعلیم اسماء کرد میفهمی منظورم چیست انگار آدم حضور دارد خلق شده و ملائکه خیلی چیزها میدانند من دارم روی متن استدلال میکنم نمیخواهم استدلال.
مثلا منطقی و تحلیل مفهوم خلافت بکنم ببینم از در آن در میآید یا نه. ممکن است در بیاید. ولی اینجا ملائکه به نظر میآید که با آدم خیلی بیشتر آشنا هستند. آدم حضور دارد خلق شده و ملائکه خیلی چیزها را در مورد آدم میدانند.
در واقع آن ویژگی هایی که ملائکه از این موجود میفهمند این موجود ارزش خلق شدن اگر داشته حالا ارزش اینکه یک چیزی یک پستی مثل اینکه برود تو کره زمین به این قشنگی جانشین خدا بشود این را دیگر واقعا به نظرشون ارزش ندارد.
من این را میخواهم بگویم که از متن بر میآید که یک مقدار اطلاعات ملائکه بیشتر از صرف مفهوم خلافت آدم و در واقع یک جوری دیدن. بفرمایید من دارم میگویم اینها را از آنجا یک سری آدم ها میان از آنجا..
مثلاً خیلی میبینند این موضوع را و پست را میکنند میبینند هرچه دارد بیشتر میشود خوبیش بیشتر میشود شرایطش بدتر میشود یک جوری انگار دارند با آدم ها مواجه میشوند که حالا من خودم شخصاً خیلی روحیم اینجوری است یعنی خیلی وقتا فکر میکنم ملائکه راست میگفتند واقعاً اینجوری است یعنی کلاً مثلاً این اینکه آدم گاهی فکر میکند ارزششو داشت یا نه این همه فاجعه ای که به وجود آمده بله و دقیقاً هم همین داستان امید بخشه دیگر یعنی یک جوری همان انگار آن سوالی که برای ملائکه پیش آمد.
سوال بدی نبود همینجا برای همین هم ذکر شده یعنی خلاصه خیلیا در آینده هم این سوال برایشان پیش میومد یعنی خود آدم ها هم فکر کنند آخه این چه ما چه موجودی بودیم ما را مثلاً این همه اقتضا به قول معروف و واقعاً این داستان شروعش و کلاً این ابتداش تا جایی که حالا ماجرای ابلیس و اینها پیش میآید دقیقاً این وظیفه را دارد انجام میدهد اینکه یک جوری به هر حال به خود ما هم دارند توضیح میدهند این را ارزششو مثلاً دارید خیلی هم از خودتان ناامید نباشید درست است تقریباً فقط همان دو تا فعل فساد و خونریزی را انجام دادید تا حالا ولی خب.
حالا یک چند نفر هم یک کارای دیگر هم کردن بفرمایید میشود به این صورت هم در نظر گرفت که خود اینها میخواستن به فرشته ها بگویند که این خلیفه ای که میخواستید در زمین قرار بدهید خب بعد در قرآن اشاره شده که وقتی خدا میخواهد خلیفه را انجام بده میگوید که من دارم فکر میکنم خب یعنی اینجوری نیست که بگوییم ملائکه خلیفه را دور میزنند همین که این کلمه مثلاً آمد و خواست که ما فرشته ها را بفهمیم فهمیده که اینطوره خب مثلاً یعنی اینکه دارید میگویید که حالا نمیشود که حتماً فرشته ها یک موجودی یک خلیفه ای مانند خود هم در این دنیا داشته باشند نه اصلاً.
یعنی این را به ما بده یعنی این انجام شده برای ما خب به نظر من که نمیتوانند نمیتوانند درک بکنند بله من خیلی موافق نیستم با این چیزی که دارید میگویید ولی نمیخواهم روش بحث هم بکنم یعنی ممکن است این هم اینجوری باشه یعنی مثل اینکه مثلاً وقتی خداوند میگوید من این کار را میکنم یک جوری تحقق پیدا میکند به هر حال شما دارید میگویید که یک معنای آدم میخواست خبرشو بده که در این خبر انتقال بده یعنی آدم شاید ببینید من میخواهم شما قبول دارید که به هر حال قبول دارید که ملائکه اطلاعاتشون بیش از حد.
مثلاً مفهوم خلافت یعنی با آدم آشنا هستند و من دارم این را رد میکنم که صرف چیزی که ملائکه میدانند این نیست که قرار است یک خلیفه ای که هیچی ایشان نمیدونن فقط قرار است یک خلیفه ای در زمین گذاشته بشود.
خیلی چیزها اصلاً یا اصلاً به کل آدم را دیدن خلق شده و میدانند چیست یا اینکه به هر حال اطلاعاتشون خیلی بیشتر از حرفاست در مورد آدم.
یعنی به نظر شما وقتی خدا میگوید به نظر من از متن اینجور در میآید که اصلاً آدم خلق شده بعداً قرار دارد خبر اینکه جعل در به عنوان خلیفه در ارض را این کار را میخواهم انجام بدهم این را دارد خبر میدهد. نه اینکه نمیگوید من میخواهم در زمین موجودی خلق کنم.
انگار هست یک موجودی هست بعداً من میخواهم این را خلیفه قرارش بدهم. به نظر من آدم آن لحظه انگار اصلاً خلق شده. بعداً هم میبینید دیگر بلافاصله هر آدم وجود دارد انگار هست دیگر. آیه بعدی میگوید که و به آدم اسماء را تعلیم. به نظر من آدم این لحظه انگار اسم خلق شده. بعد انا میبینید.
بلافاصله آدم وجود دارد انگار هست یا آیه بعدی میگوید که به آدم اسمها را تعلیم کرد نمیدونی آدم خلق کرد و از اسمها را تعلیم کرد از خلق آدم گذشته. و این حرف ها دارد زده میشود.
یک جوری آدم قبل از اینکه به زمین بیاید مثلا اگر این افراد میشود مو بگی مثل مثلا در آلم مثاله نمیدانم آنها بسیاری ترکتی میشود که خلق آدم چقدر چیز میزن به همین که الان میبینیم دارد یا مثلا یک چیز مقدماتی تره.
در رون من فقط استدامم را این است که ملائکه چیزهای زیاد در مورد آدم میبینند سوشان دیدن همین چیزشون میبینند ولی نمیفهمن که این چیز جالبشتیه فقط در واقع همان چیزهای ظاهریترشون میبینند.
و میدانند که ظاهرشون این که خب این را مردمه دیگر بلاپاس اگر برده در کوریل زمین همه چیزی که ما میبینیم حتما شروع میکند آدم کشی و همه چیز از این بردن و فسادتان این دارد. من ساعتو میگردم و خیلی ناراض شدم میشود اگر خیلی.
سوال ها چیز نیست اینی واقعا ضرورت ندارد. بگذار من یک برده بحث را پیش بردم همینطوری هیچی نگفتم همان و کمان همین اصطداحی تردیلی میشود. ولی آن سامپل آدم نیست یک موجود دیگر ایه یا موجود نیست که این سامپل شبیه آدم در مدت خلیفه گیر بشود. خب من میگویم متبا ترگیری اینکه حرف از گل میزند نه خلق و بعدن همینجور حرف از خلق زده نمیشود.
آدم حضور دارد فقط به این تعلیم اصلا میشود نیشتر میخورد به اینکه اینجور آدم خلق شده. فقط مسئله انتوالش بزنیم جایی نمیبینید که آدم حرف از این من از این متبا میگویم خیلی این درژه میکنیدی با چیزی که من میگویم فرق نمیکند به غیر از اینجور برمیاد که آدم حضور دارد. نه من قبول دارم یک سمپل بیگه ای یک سمپل قبلا مفید داشته..
یعنی دیدن آدم این چیزها را نمیفهمند از اینکه یک چیز شبیه آدم را قبلا دیدن و یک خرابکاری های شده دارند یکی دیدن که شبیه های مونی که میدانید بگیرند مثلا بله اینکه از کجاش میفهمند که یک خورده نمیخواهم بگویم این حرفی که ملائکه میدهند بیادبانه است ولی کلن این دیالوگ حالت چیزی دارد یک خورده حالت اعتراضامیز دارد مثل این که یعنی یک آدم فکر کنم یک نفره برای اولین بار بخونی خود جا بکند. خدا میگوید من میخواهم این کار را بکنم. ملارتون میگویند چرا میخوایین این کار را بکنیم؟ مثل ایراد گرفتنه دیگر.
اینکه اینجوری است و اینجوری است چرا میخوایین کار بکنیم؟ و بعد تازید یک چیزم از خودشان میگویم که اگر مثلا این فکر میکنید میرو آنجا تصفیح میکند و تربیث میکنید که قوما دارد میکنید. یک چیزی هم به نفع خودشان که تسکیل تنظیمی که ما میکنیم آن هم که همه اش فساد و خونریزیه بنابراین اینکار این کار درستی نیست.
قایی ممکن است حالت پرسش داشته باشه ولی یک جوری انگار جوابش ای ابهام یک ابهام ذهنی برایشان مدید دارد که خدای خواهد کار بلی بکند. و دارم میپرسن که چرا میخواهیم این کار را انجام بگیریم.
خیلی چیز نیست. به نظر من هر کسی این را بخوانه اولین بار یک خود شاید نسبت این ملائکه هستند معصوم هستند و اینها جوی عقلون میرسد اگر خدا مثلا یک روزی مثلا یک بار یک را گفتم خیلی دقیقه پیش بیاید مثلا فرسون خداوند مینکند رهی بکند میگوید تو مثلا پاشو برو به این آدم هایی را بگو بگیرند من این کار نمیکنم میترسم مثلا بله نمیدانم این را آدم پشت نیست در محضر خدا آدم به طور تدیگی آنقدر باید مات و مبلوط بشود عقلش بهش بگیر که بابا.
سوال نکنم این کار را انجام بشود آن هم سوالی که جمعه اعتراض داشته باشه. خیلی مثلا آدم انتظار دارد باید لحن خیلی خیلی شرمگینانتر و ملایمتر این حرف ها گفته باشید. اینجا خیلی تند هم هست.
آقایی کسی که قرار میدی که فساد میکند و خونویزی میکند و ما که داریم مثلا تصمیم میکنیم نصب به همدیگر و نقل به سلنگ این بهترین کاری که میشد کرده که ما داریم میکنیم آن هم که این همه بدی دارد که ما نداریم مثلا ما این کار را نمیکنیم.
برای این خیلی مثل اصطداحات واضحی ده که بس این چیزی ده کار واضحی که اشتباه از این کار. بله من در سالی دوره عراق با شیطان بودم بودم این به صورت چی؟
شیطان؟ شیطان کی کی؟ نه من ملائکه بودم من این کار را از صبح کنم من معیق از که از اینکه من میبانم من معیق نرمونده که من باید بردار مینوش میشم من از درخشنگ دایش بگیرم من ببینیم شیطان گیرم که چرا بگیرم که اینجا دیگش بگیرم اوه، خب تو بیترین، رفت و بروم آره، حالا ابلیس و اومارین موجود خاص که رسمن دارد مخالفت میکند با خداوند یا فکر میکند دارد مخالفت میکند و یک جوری قیام کرده این را بذاریت کنار که ناسیت کرده ارواب نافرمانی دارد میکند ولی بقیه ملاحکه اینجوری نیستند یک من.
من اینکه اصولاً ما این پیش زمین از ذهنی را از فرهنگ خودمان داریم که یک گفتگوهای تنگی بین ابلیس و خدا آنجا رد و بدر داشت این دشمن خدا شده.
مثلا فکر میکند که یک چیزی آورداره یک کاری انجام میدهد مثلا نافرمانی میکند و خلاصه یک نتیجه جاده. برای اینکه فقط من اینکه خیلی شیطان و سر رستم میآید که خبایی یک نیشی و سر هرگی این ها که یک چیزی باید بچون دیگر بچون سر خیلی چیزی بکنند.
خود برام که خدا میگوید این امیه الان ناپندر دارد این ها یک چیزی برقیه برای کمیشون دلشون هست که برای خیلی آشکار شد و آن که دیگر کلا میداره به سیما آخر آرزون خوشتون هست.
یک چیزی برام همچنین براتر بگیرد چیزی هست که آخری که میگوید اینکه باید بیشتر در این دیالوجویه محضون و صب به هم بکنیم. بله من به هر حال اینکه همه از ما معافقیم اینجا این دیالوج بیا دیالوج آقلان و جالبی نیست.
یعنی مثلا انتظارم نمیدهد که موجوداتی که موتی عمر خدا هستند یا همچنین حرف هایی بزنن همه اتون این حس را دارید خوب است بگذارید من ادعا بدهم خواهشم باقی این چیزهایی میخواستم بگویم. مثلا دست کنم این را بگذارم برای جلس آینده اگر وقت شد. بگفتیم. بگذارید باید دو تا نکته مهم بگویم.
یکی اینکه یک از مهمترین مسائله به اصطلاح مربوط به عقاید دینی مسئله شر همه جا مثلا میگویند که آیا بزرگترین اشکال فلسفی که در آن مسائلی میگیدید دارد شر لگید من میخواهم قبول دارید که این آیات از امولی که حرف خلقت و جعل انسان پرستادنی که زمین هست برخص شر هست این کسی کشف از اولش میدانید که همه جایی شروع میشود یعنی از اول همه میدانند که شر حالا به هر مفهومی که بگیرید یک خرابکاری دارد ایجاد شد دنیایی که همه چیز خیلی ترپندی و خوب بوده تا آن لحظه بشهاری که بفرستی کلوی زمین یک اتفاقهای بدی میافتد خیلی هنر نکرده یک نفر کشف بکند این را به عنوان ایران یک چیز ابهام برانگیزی در خلقت بشهار گفت ملائکه هم از اول همینو گفتن این مطلب چیه؟
به نظر بعضی ها میآید که وجود شرر یک جوری ناقض وجود خداست نه اینکه ناقض این باشه که چرا خداوند مسئله را خلق کرده هستند در جهانی که خداوند در آن دارد به عنوان موجود کمال و مطلع را حکومت میکند هیچ چیز بدی نباید بیدید داشته باشه در حال اینکه ما در خوره زنی در زنی بد میبینیم فساد میبینیم خونریزی میبینیم مثلا جنگ میگذاریم و هم میگرد میکشیم و در وجود خدا خیلی جالب است میگرد میکشم و در وجود خدا شکرم و نکشم این نکته مهمی است تو این داستان که از اولی که حرف خلقت و فرستادن انسان در کوری زمین هست بحث شر یک پدیده خاص دروره انسان در بقیه دنیا شما شر میبینید ستارا در کمال آلامش دارند کارها خودشونو انجام میدهند با هم میگویند نمیجنگن هیچی اختلافی با هم میگویند ندارند هیچ کدام هم میگویند نمیکشن همه شون طلاق قوامی میکنند و رفشانی میکنند و یک حرکاتی را انجام میدند و همه جای دنیا و زمین هم یک جوری قبلن همینکاری بوده و حیث بوده که مثلا مسئله خدایا مسئله.
جوان یک جایی از دنیا یک اتفاقایی میفته که حالا حداقل در ظاهر که نگاه میکنیم اتفاق خوبی نیستند بدن و توجیه لازم دارند که چرا این فعل را خداوند انجام داده.
و این دقیقا داستان در توجیه هم میگوید ملائکه سوالشون در واقع آن مسئله فلسفیه چرا یک کاری میکنی که در کره زمین شر به وجود بیاید و نکته بعدی این است که همانطوری که یک نفر دفعه قبل اشاره کرد که از همان جمله اول معلوم است که سرنوشت انسان این است که برود مرتکب معصیت بشود و بعداً به زمین هبوط بکند. اول که انسان را مستقیم نمیارن زمین.
طبق این داستان اول انسان منتقل میشود در یک جنتی هست و حرفی هم از هبوط به زمین نیست. ولی این مقدره یعنی معلوم است که انسان معصیت میکند و این بلا سرش میآید و وارد زمین میشود. اینجوری نیست که قابل اجتناب بوده بعضیا میگویند ای کاش پدرمون آن گندم را نمیخورد ما الان تو بهشت بودیم.
این یک تصادفی اتفاقی افتاده که میشد جلوشو گرفت. ماهیت انسان اینجوری بود که بذاریش مثلاً در جنت این کار یک شجره را هم مشخص بکنی که بگی به این نزدیک نشو حتماً نزدیک میشود و بنابراین اتفاقه میفته.
این نکته را که قبلاً گفتیم بنابراین من میخواهم بگویم اینکه یک موجودی مثل شیطان نافرمانی میکند ممکن است به نظر بیاید چیز دیگر این هم جزو مقدرات هست. برای اینکه تا آن شیطان نمیومد و فریب نمیداد این اتفاق نمیافتاد. بنابراین وجود در واقع یک چیز موجود شیطان صفت هم از اولی که انسان دارد خلق میشود حتماً هست یعنی در تقدیر این داستان هست.
از همان اول همه این چیزها اگر این کلمه عرض تو آن جمله اول نبود کلمه ای که بعداً وقتی که هبوط پیش میآید تکرار میشود نمیشد این حرفها را زد ولی به وضوح آن نتیجه نهایی که هبوط انسان به زمینه با خب مقدماتش در واقع تقدیر همین ابتدای داستان هست.
بنابراین هم اینکه انسان گناه میکند و هم اینکه یک یکی از این موجودات مثلاً شیطان صفت میشود شیطان صفتی میکند و انسان را فریب میدهد همه اینها در واقع در تو این داستان هست.
مسئله شر و خلقت انسان
باز من روی این تاکید میکنم این خیلی مهم است که یک یک جایی که تو قرآن حرف از خلقت انسانه حرف از مسئله شر. پیش آمده در قرآن و در واقع حل مسئله شر. به یک معنایی هست.
توجیه اینکه چرا این اتفاقا دارد میفته و حالا بگذار من یک یک چیزی واقعاً یک انسان طبق چی؟ طبق روایتی که الان ما در مثلاً زیست شناسی داریم همه موجودات قبل از انسان خلق شدن انسان انگار آخرین محصولیه که در زمین دارد وارد میشود.
درسته؟ زیست شناسی تکامل مثلاً این همه موجودات به وجود میان و بعد اینجوری در انتها انسان وارد زمین میشود. خب؟ بله. از نظر زمانی من میخواهم بگم، از نظر زمانی. اینجوری است دیگر یعنی مثلاً تحقیقات زمین شناسی هم نشان میدهد به نظر میآید نشان میدهد که موجودات خیلی خیلی پیشتر از انسان بودن انسان مثلاً حداکثر یک نیمساعت زمین سابقه دارد.
یعنی سوال زیست شناسی میخواهم بکنم که این اومدن انسان تو کره زمین اینجا که حرف از این است که میخواهیم یک خلیفهای در زمین قرار بدهیم و این حرفها همه موجودات هستند منتظرن انسان بیاید یا نه؟
این منظورم چیه؟ یک سوالی اینجوری دارم. اینکه ها؟ سوال این است که همه زمین آماده شده انسان آخرین موجوده همه حیوانات خلق شدن و یک اتفاقایی هم همینطور دارد تو زمین همین شکل الان را دارد فقط انسان را کم دارد یا نه این موضوع خیلی قدیمیتر از این حرفاست؟ یعنی مثلاً نمیدانم منظورم چیست یعنی قبل از اینکه اصلاً حیات در زمین به وجود بیاید ها؟
خب؟ نه من منظورم این است که چرا همه حیوانات و همه جانورها اومدن بعداً منتظر شدن جانورها بیان یا نه این خانم معلوم نیستش که بشر آخر نه سوال من این است قبل از پیدایش حیات در زمین این حرفها دارد زده میشود یا نه حیات در زمین هست فقط انسان نیست؟
به وضوح به نظر من نیست من میخواهم بگویم که حیات تو کره زمین نیست برای خاطر اینکه بقیه موجوداتی هم که تو کره زمین هستند خونریزی میکنند و فساد به وجود میارن. زمین خیلی پاکه شاید حتی مثلاً گیاها هم هنوز نیستند. دقت میکنید چه میخواهم بگم؟ اصلاً هیچ ربطی به این ندارد که تو تکاملی نگاه کنی یا نه.
حداقل ببین خونریزی وجود ندارد تو این زمین و ملائکه مثلاً در مورد حیوانات هم خب این سوال چرا دارد خداوند یک حیواناتی را خلق میکند اینها همدیگر را میکشن؟ این همه چیزهایی که فلسفه دید قرآن این است دید دید قرآن این است که همه یک چیزهایی که تو زمین خلق شدن، در واقع مربوط به خلقت انسانه.
مقدمتاً یا مثلاً برای اینکه آدمها اینها را بخورن، آن که منظورم چیه؟ اصولاً زمانی به نظر میآید این بحثها دارد انجام میشود که هیچ فسادی تو زمین نیست، خونریزی نیست، زمین خیلی پاکه، مثل مثلاً سیارات بدون حیات دیگر. من به نظرم میآید ویژگی حیاته که اصولاً کار به فساد و خونریزی میرسه، نه فقط انسان.
بنابراین توجیه یعنی بیاید اصلاً انسان را از کره زمین حذف کنید، هنوز شر وجود دارد. برای اینکه موجودات زنده هم همدیگر را میخورن. ها؟ شر نیست؟ اینها فقط به فکر خودشان هستند. یعنی اگر من نباشم دیگر حالا مثلاً یک من فرض کن یک بچه گوره خر تازه به دنیا آمده را کفتارا تیکه پاره میکنن، این شر نیست؟
اتفاق بدی نیست؟ خرگوش هم دارد گیاهها را میخورد. ببین خرگوش هم دارد جلوی خرگوش هم دارد بله اصلاً کره زمین مثل رستورانه، همه دارند همدیگر را میخورن. آقا یک لحظه اجازه بدهید. شما جای آن گیاهی باشی که آن خرگوش میخوره، راضی هستی؟ خب ببین برای آن گیاه خورده شدن توسط خرگوش یک جور شره دیگه، برای اینکه حیاتش دارد از بین میرود.
مثلاً یک جوری همه موجودات دردشون میآید. تو فکر میکنی حیوونا هم همدیگر را میخورن دردشون نمیاد، احساس نمیکنند اتفاق بدی برایشان افتاده؟ نه؟ فساد نه، خونریزی هست، فساد هم به معنای اصلاً به نظر من جسد یک موجود زندهای که دارد میپوسه، این نشانه فساده.
فساد به معنای فقط اینکه مثلاً فساد اخلاقی و اینها باشه نگید. این آیهای که تو قرآن میگوید که تباهی دیگه، تباهی.
فساد: تباهی زمین نه فقط اخلاق
آیهای که تو قرآن من شخصاً از این آیهای که میگوید که الروم · ۴۱ظَهَرَ ٱلْفَسَادُ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى ٱلنَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ ٱلَّذِى عَمِلُوا۟ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَبه سبب آنچه دستهاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است، تا [سزاى] بعضى از آنچه را كه كردهاند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند. میگوید که فساد در زمین و دریا پدیدار شد به دلیل کارهایی که مردم میکنن، من فساد به معنای اخلاقی نمیفهمم. مثل اینکه ترجمه فارسی عامیانه، این آیه عامیانه نیست.
این است که انسان همه جا را به گند کشیده دیگر. اصلاً تمام همه جا را آلوده کرده. انسان در کره زمین کارهایی کرده، همه جا کثیف شده مثلاً، همه جا تباهی به وجود آمده.
اخلاقی نیست به نظر من مفهوم فساد. از در عبارات خود قرآن هم برمیآد که لزوماً مفهوم اخلاقی ندارد. یعنی حیوانات هم یک جوری فاسد میشوند وقتی که دارند مثلاً مردن و از بین میروند و فکر میکنم مسئله شر. در حیوانات و گیاهها و همه اینها وجود دارد.
یعنی یک جوری حیات، هر موجود زندهای میل دارد که از حیات لذت ببره. ما همان چیزی که بهش میگوییم شر، این است دیگر. مریض میشیم، مثلاً دچار یک حالتهایی میشویم که دردمون میآید و اینها از نظر ما شره. اینها برای حیوانات هم وجود دارد. بله.
من شر را به مفهوم فلسفی که مثلاً یک جوری خارج شدن از تعادله، خیلی اختیاری دارید تعریف میکنید. آنهایی که مجازات میشه، یعنی کارای کارای انسان با دستش که احساس میکند حالا. نوعی فقط نمیتواند به حیوانات نسبت داد. چه کارایی؟ اصلاً کشتن؟ خب؟ خب. چرا کشتن گوره خر؟ خب.
خب، من نمیدانم. ایشان حرفش این است که مثلاً کشتن گوره خر هم ممکن است کار بدی باشه و بنابراین خب. خب. واسه واسه معاشرت و اینها. شر آره، شر را دارید یک تعریف دیگهای ارائه میدید ازش که فقط مثلاً به آلام و رنج و درد و این چیزهایی که اشاره میکنند نیست.
شر را دارید یک مفهوم فلسفی بزرگی میگیرید مثل به هم خوردن تعادل مثلاً در طبیعت. ما همه بحثهایی که میکنیم مستقیماً از طرف ما نیست. یعنی این را گذاشتیم کنار و داریم به صورت مجرد در موردش صحبت میکنیم. من نمیدانم هدف آفرینش من دارم در مورد این متن صحبت میکنم.
ولی سلامت و ما بقی را میشود که این مجازاتها را کار بکنند ولی نه ولی این متن این را نمیگوید. من دارم در مورد این متن صحبت میکنم و این متن چیزی که شما میگویید را نمیگوید. میخواهم سعی کنم بفهمم این متن چه دارد میگوید.
خب حالا یک چیزی را که همین متن نگفته من کنار گذاشتم برای اینکه الان تازه به جایی رسیدیم که در مورد آفرینش انسان دلیل دارد آورده میشود که این یک موجودیتی دارد که ارزش این با یعنی ببینید شما این را به عنوان یک دیالوگ ساده اگر گوش بدی، وقتی یک نفر میگوید که چرا این کار را میکنی؟
چرا این را مثلاً میذاریش اونجا؟ این کارای بدی انجام میدهد و جوابش این است که بیا نگاه کن ببین چه خوبیهایی داره، یعنی که تایید میکند که آن چیزی که تو میگی درست است. این بدیهایی که تو گفتی قبوله.
خداوند جوابش این نیست که نه تو اشتباه میکنی، فساد به راه نمیندازه، یا نمیدانم خونریزی نمیکند و آن چیزهایی که تو داری میگی اشتباهه. نه آن بدیهایی که تو داری ذکر میکنی درست است ولی بیا ببین یک چیز خیلی خیلی خوب هم اینجا داری، دیالوگ این را دارد میگوید.
حالا موضوع این است که این چیز خیلی خوب انسان چیه؟ که ارزش این را دارد که در واقع خلق بشود. خب؟ تازه اینجا مسئله هدف از آفرینش انسانه، نه هدف از آفرینش. من اصلاً نمیدانم هدف از آفرینش به طور کل چه میتواند باشه. بعد آها خب.
آفرینش چیه؟ یعنی آفرین بله خوب شد گفتی. آفرین. میگوید خب البقرة · ۲۹هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا ثُمَّ ٱسْتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ فَسَوَّىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍۢ ۚ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭاوست آن كسى كه آنچه در زمين است، همه را براى شما آفريد؛ سپس به [آفرينش] آسمان پرداخت، و هفت آسمان را استوار كرد؛ و او به هر چيزى داناست.. کسی که همه چیزهایی که در زمین هست را برای شما خلق کرده. همه چیزهایی که در زمین، نه خود زمین. نه خود زمین. همه چیزهایی که در زمینه، یعنی درختها، گیاه بله.
زمین یعنی زمین. یعنی آن چیزی که زیر پای ماست. یعنی این سنگیه، این شیء، این شیء خیلی بزرگی که زیر پای ماست. این مسئله واژهشناسیه، مسئله فلسفیه. میگوید که به چه چیزی میگفتند زمین؟ به آن چیزی که زیر پای ماست.
خب؟ اصلاً کوه هم جزو زمین حساب میشد، ناهمواریها هم جزو زمینان. ولی درخت را مثلاً جزو زمین حساب نمیکنند احتمالاً. آن یک سنگیه که یک جزئی از اجزای زمین حساب میشه، نمیدانم.
ولی به هر حال من فکر چیزهایی که در زمین هستن، خب این سوالها، سوالهای طبیعی هستند. من نمیخواهم وارد بحثهایی بشوم به دلیل اینکه طول میکشه. میخواهم خیلی سعی کنم تا جای ممکن چیزهای ساده را در واقع بگویم.
زمین و آنچه برای انسان خلق شده
حالا مثلاً واقعاً تعریفی از زمین میشود ارائه کرد اصلاً؟ یعنی چیزهایی را بگوییم اینها دقیقاً اینها زمینان.
و بعد این معنی این آیه، به نظر من معنی آیه این است که همه موجوداتی که بعداً تو زمین خلق شدن، یک چیزی بود و بعد یک اتفاقهایی در آن افتاد، حیات به وجود آمد. همه این اتفاقها برای انسان افتاد.
این آیه قبل از اینکه این ماجرا شروع بشه، این آیه این را دارد میگوید که همه چیزهایی که تو زمین هست را برای شما خلق کرده. بفرمایید. خب. خب من میگویم که مثلاً از اول این زمینی که با همه چیزش، میتواند در آن باشه. باشه. بعد خداوند میگوید باشه. ولی من حرفم این است که میشود چرا؟
تو این خونریزی را ریختن خون را چگونه میخوای تعبیر اخلاقی بکنی؟ و حرفم این بود که اگر حداقل حیوانات قبل از در زمانی که این دیالوگ دارد صورت میگیرد وجود دارن، بنابراین قبلاً موجوداتی که خونریزی بکنند خلق شدن.
حالا یکی دیگر هم دارد خلق میشه، دیگر این اعتراض ندارد که این همه همدیگر را زدن خوردن، بگذار این هم برود بقیه را بزند بخوره. من این خود من از آن متن دارم بحث میکنم. مثلاً اینکه یک خورده نه اینکه هیچ نمیخواهم وارد چیزهایی بشوم که یک خورده جنبه فلسفی و مثلاً حالا حتی عرفانی بعداً دارند.
ولی از آن متن دیگر. تا جایی که من چیزی در مورد هدف آفرینش نگفتم، من نمیگویم. و همه استدلالهایی که دارم میکنم را سعی میکنم یک جوری مبتنی کنم به متن. این سوالی که کردم خیلی سوال مهمی نبود. اینکه من تصورم این است که همه این چیزها قبل از خلقت حیات در کره زمینه.
تصور من این است. خیلی هم مهم نیست که این را قبول بکنید. یعنی در نتیجه داستان هیچ تأثیری نمیذاره. داستان در واقع از همین توضیح نکتههای مهمش از همین توضیح خداوند که این موجود چیزش چیه؟ در واقع ارزشش چیه؟ ارزش انسان این است که همه اسماء را میشود بهش تعلیم داد.
خب؟ جواب سوال این است دیگر. خداوند همه اسماء را با تأکید، کل اسماء و کلاً همه اسماء را به انسان تعلیم، به آدم تعلیم داد. بعد این را آورد پیش ملائکه، گفت که شما این اسماء این چیزهایی که عرضه کرد، گفت اسم اینها را بگویید.
گفتن ما نمیدونیم و بعد خداوند به آدم گفت که بهشان اطلاع بده. خداوند آدم این کار را کرد و ملائکه یک جوری انگار قانع شدن که این موجود یک چیزی انگار داشت. ما یک چیزی نمیدونستیم. این موجود یک چیز مثلاً یک برتریای دارد نسبت به ما که بهش شایستگیهایی میدهد.
و حالا مثلاً قانعکننده است. حالا به اشکال نداره، میروند خونریزی و فساد میکنند. این نه، این نقطه ارزش دارد. این یک موجودیه که اسماء رو، کل اسماء را میتواند یاد بگیرد. خب؟ و یاد میگیرد. بعدش هم ملائکه به نظر میآید از جوابش که متوجه این نکته شاید هنوزم نیستند که نمیتوانند اسما را یاد بگیرند.
مسئله این نیست که خود، چون آخه آنها در جواب میگویند که خب ما آن چیزهایی که به ما یاد دادی را بلدیم. مثلاً اینکه شاید به نظر بیاید که دارم میگویم اگر به ما میگفتین ما هم یاد میگرفتیم ولی واقعیت اینه، واقعیتی که ما باید از این داستان بفهمیم این است که تعلیم همه اسما چیزی است که فقط برای بشر ممکن است.
برای ملائکه ممکن نیست. نه اینکه حداقل اینجا بین جمع ملائکه و بشر فقط آدمه که میتواند همه اسما را یاد بگیرد. علم داشته باشه بهشان. خب؟ بفرمایید. این نکتهای که اینجا هستش این است که ملائکه نمیگوید که بهشان اسما را آدم گفت.
مثلاً اینجوری که عرض کنم خدا به آدم گفته اسما را بعد آدم آمده به ملائکه یک بار گفته بعد مثلاً اسم اینها را ملائکه یاد گرفتن. یاد نگرفتن. ملائکه دقیقاً میفهمند که آدم اینها را من این را آخرین جلسه آن سری در مورد فرق بین علم و نبأ در واقع اینجا حرف از این است که شاید یک چیزهایی اینفورمیشنش بهتان میرسد ولی نمیفهمید.
من میتوانم خیلی چیزها را به شما بگویم بدون اینکه بفهمید جملهشو در واقع تو ذهنتان دارید دیگر. مثلاً میتوانید یک کتابو حفظ کنید بدون اینکه بفهمید. نکته این است که انسان علم پیدا میکند ولی از ولی چیزی کاری که برای ملائکه میکند خبر بهشان میدهد.
تعلیم اسماء وحد فهم ملائکه
ولی ملائکه ملائکه بعضی از این اسما را نمیتوانند بفهمن. و اینکه همه اسما را این راز چیز است دیگر اینکه یک اتفاقی در واقع اینجا افتاده که علیرغم شری که در واقع در آن بوده، اتفاقهای بدی که میافتاده ولی موجودی خلق شده که همه اسما را میتواند درک بکند.
چیزی که قبلاً انگار سابقه نداشته. من نمیدانم مجبورم این چند تا خب تمومش میکنم این چند تا چیز میگویم. یکی اینکه اصلاً اسما اینجا یعنی چی؟ بعضیا میگویند اینها اسمای خداست یا اسمای همهچیزه، اسمای کلها یعنی چی؟ سواله دیگر این اسما چیان که بعداً قرار است از ملائکه پرسیده بشه؟
بله. چه اهمیتی؟ مثلاً چه حالا ایشان میگوید چه اهمیتی داره؟ دونستن اسما توسط این موجود چه اهمیتی داره؟ به چه برتریای حساب میشه؟ بعد اینکه اِ اینکه تعلیم اسما یک جوری با آن مفهوم خلافت انسان رابطه دارد یا نه؟ ها؟ دارد یا نه؟
چیست رابطهاش؟ اینکه حرف از این است که اعتراض به این است که خلیفه داری میذاری اینها اینطوری میکنن، جوابش این است که خب این عوضش همه اسما را یاد میگیرد. و بعد اینکه توضیح چه توضیحی وجود داره؟ آیا با هر تعبیری که از اسما دارید، چرا بشر میتواند مثلاً همه اسما را یاد بگیره، دیگران نمیتوانند یاد بگیرن؟
این یاد گرفتن اسما چیست غیر از آن دونستن؟ به نظر ما معمولاً اینجوری است که من یک چیزی را نشان میدهم میگویم این اسمش یک چیزی است خب دیگر یاد میگیرم. چه چیزی است که ملائکه نمیفهمن و یاد نمیگیرن و انسان میفهمه؟
ها؟ و یک نکته دیگه، یک شبهه مردسالارانه برای شبههاش این است که به آدم اسما یاد داده شد. ها؟ من قبلاً یادتونه در کلاس، بگذارید من قبلاً فکر کنم جلسه اولی که اصلاً دوره از جلسه اول که در مورد قرآن صحبت کردیم من یک نکتهای گفتم که چرا قرآن خیلی چیز مهمی است برای اینکه اصلاً ویژگی بشر زبانه.
یک تفاوت عمده بشر انگار با بقیه ملائکه و همه همین است. تو اینجا هم که دارد حرف میشود این نکته زبانی در مورد بشر وجود دارد. بشر میتواند همه اسما را یاد بگیرد. حالا به هر معنیای بگی، یک چیزی در مورد زبانه دیگر درسته؟
من قبلاً تو بشر وجود دارد. بشر میتواند همه اسماء را یاد بگیرد. حالا به هر معنی بگیر یک چیزی در مورد زبانه دیگر.
براست من قبلا در صحبت هم جدای از این مطمئن یادون باشه یک جلسه که بحث میکنم گفتم که کلام اصولا چیز است دیگر این دو قطعی ها پیشتر مرد ها مثلا صاحب جهان را مثلا سخن هستند همه بردلی و توجیه معروف به خلقت انسان هم که معروف به اسماء تازه این هم که باید به آدم یاد دارند و ثابت میشود هیچی همه چیزی که باید ثابت بشود برای مردها خوششون بیاید ثابت بشوند خب دیگر من آن سوال ندارم یک چیزی هم نیست دارم همان که ؟ شده یک عالیتش که خدا دارد با آلم همه صحبت مانه و میشود مورده باشه مثل شریفان و پیش برانان و همچنین میگوید این آخر به دیگرن نفس خنده و آخرش یک نفس مذکر کرده و آدمی.
موضوع باشه با از آنها درست بگیرند.