→ بازگشت به داستان آفرینش در قرآن

جلسهٔ ۲ · داستان آفرینش در قرآن

مردسالاری در قرآن، خلیفه بودن انسان و پرسش فرشتگان

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
  1. ارجاع v۲ ثبت نشده۰ اشاره

مردسالاری در قرآن

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ النَّحۡلِ، ۵۹)

يَتَوَٰرَىٰ مِنَ ٱلْقَوْمِ مِن سُوٓءِ مَا بُشِّرَ بِهِۦٓ ۚ أَيُمْسِكُهُۥ عَلَىٰ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُۥ فِى ٱلتُّرَابِ ۗ أَلَا سَآءَ مَا يَحْكُمُونَ

از بدى آنچه بدو بشارت داده شده، از قبيله [خود] روى مى‌پوشاند. آيا او را با خوارى نگاه دارد، يا در خاك پنهانش كند؟ وه چه بد داورى مى‌كنند.

سؤالی از من شد دربارهٔ اینکه چرا مردسالاری در قرآن محکوم نشده است. من پاسخ دادم که موضوع زندهبهگور کردن دختران در قرآن مربوط به همین مسئله است. اصلاً مردسالاری یعنی اینکه مردها برای زنان و ویژگی‌های زنانه ارزش قائل نیستند، و این در زندهبهگور کردن به حد نهایی خودش می‌رسد؛ مردان می‌گویند زنان اصلاً حق حیات ندارند. زنان را به حدی بی‌ارزش می‌دانستند که سنتی در زمان جاهلیت وجود داشت که اگر فرزند آن‌ها دختر می‌شد آن را زندهبهگور می‌کردند یا حداقل عزا می‌گرفتند که چرا پسر نشد و دختر شد. این مسئله هنوز که هنوز است تا حدی باقی است و عده‌ای خیلی میل دارند که فرزندشان پسر باشد.

شاید شنیده باشید که بعد از اعمال قانون تک‌فرزندی در چین تعادل مرد و زن به هم خورده است یعنی چینی‌ها وقتی می‌فهمیدند تک‌فرزندی که از لحاظ قانونی می‌توانند داشته باشند دختر است آن را سقط می‌کردند. و این قدر این کار را ادامه می‌دادند تا خداوند به آن‌ها یک پسر بدهد که ارزش زحمتشان را داشته باشد!

می‌بینید که هنوز این رسم وجود دارد. سقط کردن دختران با زندهبهگور کردنشان زیاد فرقی ندارد، چون تکنولوژی پیشرفت کرده هنوز به دنیا نیامده او را از بین می‌برند. پس این مسئله یک مسئلهٔ تاریخی مربوط به یک قوم بدوی می‌خواهیم دربارهٔ این بحث کنیم که چرا دربارهٔ مردسالاری در قرآن با صراحت بحث نشده است.

این یک درخواست مردسالارانه است که بخواهیم در قرآن مردسالاری را ابتدا تعریف کند و سپس آن را محکوم کند. اصولاً درخواست تفکر انتزاعی یکی از ویژگیهای مردسالاری است که بخواهیم همهچیز بهطور انتزاعی اسمی داشته باشد و کاملاً صریح با گزارههای تعریفشدهای بیان بشود. تمام آنچه تحت عنوان فلسفه می‌شناسیم بهنوعی تفکر انتزاعی است و همانطور که می‌بینید مردها هم در آن قویتر هستند، چون مردان اصولاً در تفکر انتزاعی قویتر هستند.

یکی از دوقطبیهایی که دربارهٔ زن و مرد گفته شد همین تفکر انتزاعی در مقابل مسائل عاطفی بود. برای خیلیها این پرسشها دربارهٔ قرآن مطرح است که چرا قرآن داستان دارد، چرا بیشتر شبیه شعر است تا کتاب فلسفی، چرا همهچیز صریح بیان نمی‌شود و اغلب در لفافهٔ داستان بیان می‌شود. این‌ها سؤالات و عادتهایی است که ما در یک فرهنگ مردسالار پیدا کردهایم.

و نکتهٔ مهمتر اینکه من همانطور که شخص سؤالکننده دوست داشت، مردسالاری را تعریف کردم؛ بهصورت انتزاعی یک سری دوقطبی بیان کردم و گفتم که مردسالاری به این سمت متمایل شدن است و بعد هم با گزارههای اکیدی گفتم که این چیز خیلی خیلی بدی است. چرا ریشهٔ این مسئله از بین نمی‌رود؟ کسی که همهٔ این حرف‌ها را دربارهٔ مردسالاری شنیده، باز در همان قالب مردسالاری درخواست می‌کند و احتمالاً در زندگیاش قضاوت می‌کند و تشخیص نمی‌دهد که این مردسالاری است.

می‌بینید که افراط ما در تفکر انتزاعی و شیوهٔ مردسالارانه فایده ندارد. من به همان صورتی که این شخص می‌خواست همهچیز را انتزاعی گفتم و گزارهها را خیلی صریح گفتم، ولی احساس نمی‌کنم که جواب گرفته باشد. می‌توانیم یک شمارنده بگذاریم تا به شما نشان بدهم که حرفهایی که می‌زنید تا چه اندازه انحرافات مردسالارانه دارد و شما متوجه نیستید. هنوز از چیزهای مردسالارانه حس بدی به شما دست نمی‌دهد. ایراد تفکر انتزاعی همین است که خیلی سطحی است و با درون انسان درگیر نمی‌شود. وقتی با تفکر انتزاعی چیزی را بیان می‌کنید به نظر می‌آید که خیلی شستهرفته و تمیز بیان شده است ولی اینطور نیست که تعریف عاطفی بگذارد. اما مسئلهٔ ارزش‌گذاری روی مرد و زن یک مسئلهٔ عاطفی است و با تفکر انتزاعی نمی‌توان کار را درست کرد که بگوییم پنجاه درصد به این قطب متمایل باشید، پنجاه درصد به آن قطب.

برای حل این مسئله، همهٔ چیزهای انتزاعی که من گفتم را فراموش کنید و بیایید همانطور که قرآن سعی می‌کند ریشهٔ این مسئله را سست کند عمل کنید. مثلاً توصیفی که از کشتن یک دختر در سورهٔ نحل هست را چند بار بخوانید و سعی کنید خوب تصور کنید که چه افتضاحی است. بیان این سوره این‌گونه است که به یک مردی خبر می‌دهند فرزندت دختر است و می‌گوید که آن مرد از خشم رویش سیاه می‌شود و با خود می‌گوید او را چه کار کنم، خاکش کنم یا با ذلّت نگهش دارم.

يَتَوَارَىٰ مِنَ الْقَوْمِ مِن سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ ۚ أَيُمْسِكُهُ عَلَىٰ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ ۗ أَلَا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ ﴿۵۹﴾

این یک بیان عاطفی از مردسالاری است. فکر می‌کنم تمرکز روی چنین بیان عاطفی‌ای خیلی اثر می‌گذارد تا انسان متوجه شود که مردسالاری چیست و چرا بد است.

به نظرم آمد که یک پارادوکس در کار ما پیش آمد. ابتدا من بیانی مردسالارانه از مردسالاری گفتم و برای یک نفر این سؤال پیش آمد که چرا قرآن کاری را که تو کردی نکرده است! خوب معلوم است که این کار تأثیری ندارد؛ اگر قرار بود تأثیری داشته باشد حرف‌های من هم اثر می‌گذاشت. به نظر من این کار اثر نگذاشته و نمی‌تواند هم اثر بگذارد. تنها طرز بیان عاطفی می‌تواند در زمینهٔ مسائل ارزشی و عاطفی نتایج خوبی به بار بیاورد. من نمی‌توانم به صورت انتزاعی به شما بگویم چیزی را که از نظر عاطفی باارزش‌تر می‌دانید دیگر از امروز باارزش‌تر ندانید و شما هم با شنیدن استدلال‌های من قبول کنید!

چیزی که تأثیر می‌گذارد تصویر کردن لحظه‌ای است که دختری زنده به گور می‌شود یا کاری که در سورهٔ تکویر انجام می‌شود: بعد از بیان وقایع عظیم قیامت می‌گوید کاری که بعد از آن انجام خواهیم داد این خواهد بود که از دختران زنده به گور شده می‌پرسیم که شما را به کدام گناه زنده به گور کرده‌اند. تأثیر عاطفی این سوره همان چیزی است که باید به دنبال آن باشیم. بایستی برای اصلاح ارزش‌ها یک اتفاق عاطفی بیفتد.

ما در کتاب‌های علمی و پزشکی همهٔ مفاهیم را تا حد ممکن مجرد می‌کنیم و خیلی از این کار لذت می‌بریم و فکر می‌کنیم هر چه کلی‌تر و انتزاعی‌تر باشد جالب‌تر است. این یک عادت است. ما در یک نظام آموزشی که این‌گونه پایه‌ریزی شده است تحصیل کرده‌ایم و خود به خود به این جور بیان کردن و فهمیدن عادت کرده‌ایم و قرار است که این عادت شکسته شود؛ بنابراین نمی‌توان با ابزارهای مردسالارانه مردسالاری را محکوم کرد، بلکه بایستی با ابزارهای شاعرانه این کار را کرد، زیرا شعر چیز متعادل‌تری است، هم به صورت نمادین مطالبی بیان می‌شوند و جنبه‌های عاطفی قوی دارد.

فکر می‌کنم هنوز این مسئله جا نیفتاده و نباید انتظار داشته باشیم که با بحث‌های انتزاعی جا بیفتد؛ به هر حال من فکر می‌کنم برای ما که به تفکر انتزاعی عادت کرده‌ایم، حداقل برای این که چیزی در ذهنمان شروع بشود، بحث‌های انتزاعی هم فایده دارد.

ادامهٔ داستان آدم و حوا

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الأَنۡعَامِ، ۱۶۵)

وَهُوَ ٱلَّذِى جَعَلَكُمْ خَلَٰٓئِفَ ٱلْأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍۢ دَرَجَٰتٍۢ لِّيَبْلُوَكُمْ فِى مَآ ءَاتَىٰكُمْ ۗ إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ ٱلْعِقَابِ وَإِنَّهُۥ لَغَفُورٌۭ رَّحِيمٌۢ

و اوست كسى كه شما را در زمين جانشين [يكديگر] قرار داد، و بعضى از شما را بر برخى ديگر به درجاتى برترى داد تا شما را در آنچه به شما داده است بيازمايد. آرى، پروردگار تو زودكيفر است، و [هم‌] او بس آمرزنده مهربان است.

علم فرشتگان به فساد و خون‌ریزی انسان

۳۰﴾

در این آیه با صراحت زیادی حرف از قرار دادن «یک خلیفه در زمین» و «نه یک خلیفه در جهان» است. همچنین صحبت از قرار دادن «خَلِيفَةً» به صورت نکره و نه «الخلیفه» است. یعنی من در کرهٔ زمین «جانشینی» قرار می‌دهم. یعنی می‌توان گفت که شاید جانشین‌های دیگری هم هستند. حتی در کرهٔ زمین هم ممکن است که خلیفهٔ دیگری هم باشد! با همهٔ این اوصاف، این سؤال پیش می‌آید که چرا در عرفان ما که به عبارات قرآنی هم زیاد استشهاد می‌کنند، این‌قدر در مورد انسان اغراق شده است و او را تنها خلیفهٔ خداوند، آن هم نه تنها در زمین، بلکه در کل این جهان دانسته‌اند. در واقع تقریباً انسان را موجود دوم بعد از خداوند می‌دانند.

یک دلیل این موضوع این است که امروزه تصور ما از زمین و از جهان تغییرات زیادی کرده است. عارفی که مثلاً ده قرن قبل این داستان را میخوانده است، زمین را همهٔ جهان تصور می‌کرده است. برای او ستارگان موجودات کوچکی بودند که بر روی آسمان برق میزدند. تصور آن‌ها از زمینی بزرگ بود که اطرافش یک گنبد وجود دارد و چیزهای کوچکی برای زیبایی بر روی آن گنبد نصب کردهاند. از نظر این افراد، زمین همهٔ جهان بوده است. آنچه در آسمانها هست، در مقایسه کوچک و ناچیز بوده است. در نتیجه معرفه یا نکره بودن واژهٔ «خلیفه» هم مشکلی پیش نمیآورده است. نباید از وجود چنین اغراقهایی تعجب کرد. این را باید بگذاریم در کنار این نگاه که انسان هم یک موجود خیلی خاص تصور می‌شد. ما موجود دیگری همسطح انسان در قرآن نمی‌بینیم. ما ملائکه و جن را در قرآن می‌بینیم که البته از بین آن‌ها، ملائکه به ما سجده کردند! اما هیچوقت فراموش نکنید که ما تنها دنیای انسان را در قرآن میبینیم، نه تمام دنیا را. در قرآن به چیزهایی که در دنیا هست و ما اصلاً درکش نمی‌کنیم و به ما ربطی هم ندارد، اشارهای نمی‌شود. قرآن کلام خدا برای بشر است و در مورد موضوعات کهکشانی غیر مرتبط با ما صحبت نمی‌کند. حتی وقتی در مورد روح سؤال می‌کنند، خداوند می‌گوید که سؤال نکنید چون نمی‌فهمید. در قرآن آمده که مؤمنین شبها پا می‌شوند و آسمان را نگاه می‌کنند می‌گویند: «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا». احساسی دارند که در آسمانها چیزهایی هست که ما نمی‌فهمیم و اتفاقاتی در جهان می‌افتد که نه دلیلش ما هستیم و نه مربوط به ماست.

یک بیان اغراقآمیز دیگر این بوده است که تنها افرادی در حد پیامبران و معصومین خلیفهٔ خدا هستند. استدلال هم این بوده است که خلیفهٔ خدا بودن یعنی جانشین خدا بودن و تقریباً همتای خدا بودن. در عرفان مقامی به نام «خلیفةاللهی» دارند که می‌گویند مقام خیلی خاصی است و انسان‌های خاصی به آن می‌رسند. به عبارت دیگر این دیدگاه وجود داشته است که همهٔ انسان‌ها خلیفهٔ خدا نیستند، بلکه افراد خاصی هستند که خلیفةالله بودند. اما به نظر من چنین چیزی از متن برنمیآید که تنها مقام خیلی بالایی به نام خلیفةاللهی باشد و مختص عده‌ای خاص باشد. از متن برمی‌آید که همهٔ آدم‌های روی کرۀ زمین جانشین خداوند هستند. دلیل اصلی من هم این است که در جملهٔ بعدی ملائکه نسبت به جعل خلیفه در زمین اعتراض می‌کنند. آن‌ها می‌گویند که فساد و خونریزی به راه می‌افتد. انگار موجودی که خلق می‌شود، اصلاً شایستگی خلق شدن ندارد. ملائکه احساس خوبی نسبت به خلقت انسان ندارند و حداقل خلقت انسان برای آن‌ها سؤال‌برانگیز است. در آیهٔ آخر سورهٔ انعام هم آمده است که همهٔ انسان‌ها در روی زمین خلیفه هستند:

وَهُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ الْأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ ۗ إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقَابِ وَإِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ

فکر می‌کنم که اگر مفهوم خلیفه روشن شود، ضمن تأیید اینکه همهٔ آدم‌ها جانشین خدا بر روی زمین هستند، اما نهایتاً به اینجا هم می‌رسیم که «خلیفهٔ واقعی» (کسی که به حق و شایستگی می‌توان نام خلیفهٔ خدا را بر او نهاد)، افرادی هستند که به جایی رسیده باشد. واقعاً چیزی به عنوان «مقام خلیفهٔ الهی» برای آدم‌های خاصی وجود دارد. افرادی هستند که به جایی می‌رسند که طوری که خداوند می‌خواهد عمل می‌کنند و جانشینی را انجام می‌دهند.

برای فهمیدن معنی واژهٔ خلافت، باید ببینیم که به چه معنایی در قرآن به کار می‌رود. مثلاً در قرآن صحبت از قومی هست که کارهای بدی می‌کرده‌اند. گفته می‌شود که بعداً برای آن‌ها جانشینانی قرار دادیم. این جانشینی در اینجا به این معنی نیست که این گروه جانشین عیناً همان کارهایی که گروه اول (بد یا خوب) انجام می‌دادند، آن‌ها هم انجام می‌داده‌اند. یعنی لزوماً اینگونه نیست که اگر کسی خلیفهٔ فرد دیگری باشد، حتماً خلیفه همان کارهایی را باید بکند که اگر فرد اصلی بود می‌کرد. اینگونه نیست که خلیفهٔ خدا حتماً باید همان کارهایی را انجام بدهد که اگر خدا بود، انجام می‌داد. همهٔ آدم‌ها در «جایگاه جانشینی خداوند» قرار دارند. اما اینکه آیا آن‌ها در این جایگاه درست عمل می‌کنند یا نه، و آیا حق تحقق پیدا می‌کند یا نه، بحث دیگری است. با اینکه همهٔ آدم‌ها در منصب جانشینی خداوند هستند، اما قطعاً کسی به «معنای واقعی کلمه» خلیفةالله است که واقعاً آن کاری را انجام دهد که خدا می‌خواهد.

به‌طور خلاصه اینکه جانشینی به معنای این باشد که حتماً جانشین باید عین کسی عمل کند که جانشینش شده است، به نظر من با مفهوم جانشینی در قرآن تفاوت دارد. ولی «جانشین واقعی» کسی است که واقعاً درست رفتار می‌کند. خلافت خداوند مدارجی دارد و در مورد حضرت داوود این خلافت در سطح خیلی بالاتری اتفاق افتاده است. مثلاً داوود حکم می‌کند. اما این‌گونه نیست که فقط آدم‌های خاصی خلیفه باشند و بقیه خلیفه نباشند.

در مورد مفهوم خیلی بالای خلافت (مقام خلیفةاللهی)، شروع آیه این است که می‌گوید «إِذْ قَالَ رَبُّكَ»، آنگاه که پروردگارِ «تو» و نگفته است که «إِذْ قَالَ اللَّهُ». در اینجا خطاب به پیامبر این آیه گفته می‌شود و حضور خود پیامبر در آن مهم است. پیامبر به مقام خیلی بالای انسانی رسیده است. در اینجا خدا به خلیفهٔ واقعی خودش می‌گوید که بیاید بیاور زمانی که من به ملائکه گفتم که یک خلیفه در زمین قرار می‌دهم. تأکید روی حضور خود پیامبر در این جمله اشاره به این دارد که خلیفهٔ واقعی بودن به چه مقامی ممکن است منجر شود.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ آلِ عِمۡرَانَ، ۵۵)

إِذْ قَالَ ٱللَّهُ يَٰعِيسَىٰٓ إِنِّى مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَىَّ وَمُطَهِّرُكَ مِنَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَجَاعِلُ ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوكَ فَوْقَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ ۖ ثُمَّ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فِيمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ

عربی

[ياد كن‌] هنگامى را كه خدا گفت: «اى عيسى، من تو را برگرفته و به سوى خويش بالا مى‌برم، و تو را از [آلايش‌] كسانى كه كفر ورزيده‌اند پاك مى‌گردانم، و تا روز رستاخيز، كسانى را كه از تو پيروى كرده‌اند، فوق كسانى كه كافر شده‌اند قرار خواهم داد؛ آنگاه فرجام شما به سوى من است، پس در آنچه بر سر آن اختلاف مى‌كرديد ميان شما داورى خواهم كرد.

ترجمه فارسی فولادوند

خلیفه بودن انسان به این معنی است که بعضی از اموری که در کرهٔ زمین هست را انسان‌ها انجام می‌دهند. مثلاً انسان‌ها چیزهایی را خلق می‌کنند. جانشین خدا شدن یعنی انسان در بعضی از اموری دخالت می‌کند که بقیه در آن‌ها دخالت نمی‌کنند. به هر حال این داستان جنبهٔ فلسفی دارد که جانشینی یعنی چه و در مورد رابطهٔ بین موجودات و خدا چه حرفی را می‌زند. اما فعلاً این بحث را کنار بگذاریم و وارد داستان بشویم.

نهایتاً این را هم بگویم که بعضی‌ها جانشینی را به این معنی گرفته‌اند که موجوداتی قبل از انسان در زمین زندگی می‌کرده‌اند و انسان جانشین آن‌ها شده است. به نظر من این نگاه با متن سازگار نیست و از متن این برنمی‌آید.

فرشتگان از کجا می‌دانند که فساد و خونریزی به وجود می‌آید؟

ملائکه می‌پرسند که چرا کسی را آنجا قرار می‌دهی که فساد و خونریزی کند. برای فرشته‌ها سؤال‌برانگیز است چون می‌دانند که این کار فرجام خوبی ندارد. سؤال فرشتگان این است که چرا این کار انجام می‌شود؟ به شوخی می‌توان گفت که فرشتگان می‌گویند که ما تو را تسبیح می‌کنیم، در حالی که برخورد فرشتگان خلاف تسبیح است و شاید به شکلی اعتراض هم در آن هست. در هر حال، سؤال این است که وقتی صحبت جانشینی بر روی زمین می‌شود، ملائکه از کجا به این نتیجه می‌رسند که فساد به وجود می‌آید و خونریزی می‌شود؟ آیا صرف جانشینی خداوند، فساد به وجود می‌آورد؟ فرشتگان چگونه اطلاعاتی در مورد آیندهٔ انسان دارند؟

بعضی اینگونه پیشنهاد دادهاند که خداوند قبل از انسان موجوداتی را در کرهٔ زمین خلق کرده بود و آن‌ها فساد و خونریزی کردهاند. در نتیجه فرشتگان از روی خلقتهای قبلی به این نتیجه رسیدهاند که قرار است باز هم فساد و خونریزی به پا شود. در جواب باید گفت که چگونه است که فرشتگان همهٔ جزئیات خلقتهای قبلی را دیدهاند ولی متوجه ارزشمند بودن خلقتها نشدهاند که به خلقت انسان اعتراض می‌کنند؟ اگر فرشتگان در خلقتهای قبلی افرادی مثل پیامبران را دیدهاند، باید به ارزش خلقت پی برده باشند (چون خداوند موجوداتی را خلق نمی‌کند که تنها فساد و خونریزی راه بیندازند و هیچ نتیجهٔ مثبتی نداشته باشند). خداوند در اینجا می‌گوید که درست است که اتفاقات بدی می‌افتد ولی در مجموع ارزشش را دارد.

بعضیها گفتهاند که فرشتگان مافوق طبیعیاند و علم به زمان دارند، اما فقط کمی ظاهربین هستند! هر چه در آیندهٔ بشر می‌بینند این است که انسان‌ها فقط همدیگر را می‌زنند و می‌کشند، و لحظههای ناب بشر (مانند وحی) را که خود ملائکه هم در آن‌ها دخیل هستند را نمی‌بینند!

مساله شر

دقت کنید که لزومی ندارد که فرشتگان علم به آینده داشته باشند. به نظر من از متن داستان برمیآید که خلقت انسان قبل از این مکالمه انجام شده است. در اینجا خداوند نمی‌گوید که می‌خواهم بر روی زمین خلیفهای را «خلق» کنم. بلکه حرف از «جعل» خلیفهای بر روی زمین است. به نظر من خلقت انسان می‌تواند قبل از آن انجام شده باشد و حال قرار است که به زمین منتقل شود. در ادامهٔ داستان هم بلافاصله می‌بینیم که آدم حضور دارد تا به او اسماء تعلیم داده شود. یعنی بین این مکالمهٔ فرشتگان و تعلیم اسماء، صحبتی از خلقت آدم نمی‌شود. بنابراین اگر انسانی که خلق شده قرار است به این موقعیت جانشینی خداوند در روی زمین انتقال داده شود، ملائکه می‌توانند انسان را ببینند و با توجه به آنچه که از خلقت انسان می‌فهمند، نتیجه بگیرند که او در زمین فساد و خونریزی می‌کند. به نظر می‌آید که ملائکه خلقت بشر را می‌بینند ولی چیزهای خوبی را در انسان نمی‌فهمند. در واقع چیزهایی در وجود بشر هست که از حد درک ملائکه بالاتر است. ادامهٔ داستان هم این را تأیید می‌کند. انسان چیزهایی دارد که در سطح درک ملائکه نیست و به همین دلیل است که برای ملائکه سؤال ایجاد شده است.

به نظر من ملائکه موجودیت بشر را در حد فهم خودشان دیدند. اما حال قرار است که این بشر در کرهٔ زمین در نقش خلیفهٔ خداوند قرار بگیرد، و دستش باز باشد که کارهایی را بتواند انجام دهد. آن‌ها از دانسته‌هایشان نتیجه می‌گیرند که هر فساد و خونریزی‌ای از دست این انسان برمی‌آید. لزومی ندارد که فرض کنیم که فرشتگان همهٔ آینده را دیده‌اند. آن‌ها با موجودیت بشر به اندازهٔ فهم خودشان آشنا هستند، نه اینکه آینده را ببینند. من اصولاً با صحبت‌هایی مانند اینکه موجوداتی خارج از زمان، رابطه برقرار نمی‌کنم و فکر می‌کنم کسانی که این حرف‌ها را می‌زنند، نمی‌فهمند که چه می‌گویند. این حرف‌ها خیلی انتزاعی است و معنی‌اش اصلاً مشخص نیست.

یک جواب ممکن است این باشد که خلیفهٔ خدا بودن لاجرم این فساد و خونریزی را به بار می‌آورد. یعنی هر موجودی غیر از خداوند که جانشین او شود، چون موجود کاملی نیست حتماً اشتباه و خراب‌کاری و فساد به بار می‌آورد. فقط خدا است که به دلیل علم و عدالت مطلقش، فسادی در حکومتش به بار نمی‌آید. در مورد غیر خدا، دادن قدرت به کسی که علم و عقل ناقصی دارد، فساد می‌آورد. هر چه قدرت بیشتری هم داده شود، فساد بیشتری درست می‌شود. بنابراین صرف خلیفه قرار دادن بر زمین به معنی به بار آمدن فساد و خونریزی است. این یک استدلال است. آیا این استدلال درست است؟ کسی می‌تواند بگوید که ما حداقل نمونه‌هایی از انسان‌ها داریم که خونریزی و فساد نکرده‌اند. ولی شاید کسی بگوید که همهٔ انسان‌ها به هر حال مرتکب گناه می‌شوند (در قرآن هیچ انسان معصومی به معنای واقعی کلمه وجود ندارد). در واقع داستان آفرینش هم همین گزاره را در مورد معصیتکار بودن انسان می‌گوید. یا اینکه گفته شود که ما در مورد جمع انسان‌ها صحبت می‌کنیم؛ انسان‌ها کلاً موجوداتی هستند که وقتی جانشین بشوند، فساد و خونریزی می‌کنند. نظر شخصی من این است که خونریزی و فساد بهتنهایی از مفهوم خلافت نتیجه نمی‌شود. یک خلیفه می‌تواند صالح باشد و هیچ فساد و خونریزیای هم نکند. من نمی‌خواهم که به تحلیل منطقی خلافت بپردازم و از این راه ببینم که آیا فساد و خونریزی از آن نتیجه می‌شود یا نه. هدف من استدلال از روی متن است. به نظر می‌آید که اطلاعات ملائکه از انسان بیشتر از این است که او قرار است خلیفه بشود. بعید است که فرشتگان هیچ چیزی راجع به چگونگی نحوهٔ خلقت این خلیفه ندانند. فرشتهها حرف از «خونریزی» و «فساد» که اتفاقات خاص و ملموسی است، می‌زنند. در نتیجه اطلاعات فرشتهها بیشتر از این حد انتزاعی است که صرفاً «یک موجودی» قرار است جانشین خدا بشود. به نظر می‌آید که فرشتگان انسان یا چیزی شبیه انسان را می‌شناسند و وقوع جنگ و کشتار در زمین برایشان بدیهی است. خصوصاً اینکه انسان قبل از این مکالمه خلق شده است (الان صحبت از جعل او به عنوان خلیفه است). به نظر فرشتهها، اگر انسان ارزش خلق شدن داشته، ارزش خلیفه شدن را ندارد.

به نظر ملائکه صحنههای خیلی زشتی در زمین اتفاق خواهد افتاد، در حالی که تا زمانی که این جعل انجام نشده انگار اوضاع زمین خیلی خوب است و فسادی در آن نیست. آن‌ها می‌پرسند که چرا جانشینی قرار می‌دهی که اوضاع خوب زمین خراب شود؟ مثل اینکه حیف است که در کرهای به این قشنگی مثل زمین این اتفاق بیفتد. من خودم شخصاً روحیهام اینگونه است که بعضی وقتها فکر می‌کنم که ملائکه راست می‌گفتند! انگار آن سؤالی که برای ملائکه پیش آمد، سؤال بدی نبود و برای همین در قرآن ذکر شده است. به هر حال دیر یا زود این سؤال پیش می‌آمد. بعضی از ما انسان‌ها هم به خودمان می‌گوییم که ما چگونه موجودی بودیم که این همه افتضاح به بار آوردیم. هدف این داستان توضیح دادن به ما انسان‌ها هم هست که ناامید نشوید. چیز ارزشمندی اینجا وجود دارد.

لحن فرشتگان در دیالوگ

من نمی‌گویم که حرفی که ملائکه می‌زنند بی‌ادبانه است، ولی حالت اعتراض‌آمیز دارد. فکر می‌کنم کسی که برای بار اول این داستان را بخواند، جا بخورد که چگونه است که خداوند می‌گوید که من می‌خواهم کاری را بکنم و ملائکه می‌گویند چرا می‌خواهی این کار را انجام بدهی؟ حالت ایراد گرفتن و دلیل آوردن که این کار، کار درستی نیست. سپس هم از خودشان می‌گویند که اگر این موجود قرار است که در زمین تسبیح کند، که ما همین الان هم داریم تو را تسبیح می‌کنیم. فساد و خونریزی هم در کار ما نیست. البته ممکن است که این واکنش آن‌ها حالت پرسش داشته باشد، ولی گویی یک ابهام ذهنی برای آن‌ها وجود دارد که خداوند می‌خواهد کار بدی را انجام بدهد.

به نظر من هر کسی این متن را بخواند، این دیالوگ را عجیب ببیند چون در محضر خدا اتفاق می‌افتد. در محضر خدا جای چنین سوال‌هایی نیست؛ آن هم سوالی که جنبهٔ اعتراض هم داشته باشد. ما انتظار داریم که دیالوگ با لحن خیلی شرمگینانه‌تر و ملایم‌تری بیان شود ولی اینجا خیلی تند گفته شده است: بهترین کاری که می‌شود را ما فرشتگان انجام می‌دهیم؛ او هم این‌قدر بدی دارد که ما نداریم. بنابراین واضح است که این کار تو اشتباه است! حتی در آیهٔ «أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ» گفته می‌شود که چیزهایی هم در دل ملائکه هست که خیلی آشکارش نمی‌کنند. ما انتظار داریم که ملائکه را کاملاً مطیع ببینیم و وقتی خدا بگوید که می‌خواهم خلیفه‌ای را جعل کنم، آن‌ها بگویند چشم.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ البَقَرَةِ، ۳۳)

قَالَ يَٰٓـَٔادَمُ أَنۢبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ ۖ فَلَمَّآ أَنۢبَأَهُم بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّىٓ أَعْلَمُ غَيْبَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ

عربی

فرمود: «اى آدم، ايشان را از اسامى آنان خبر ده.» و چون [آدم‌] ايشان را از اسماءشان خبر داد، فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من نهفته آسمانها و زمين را مى‌دانم؛ و آنچه را آشكار مى‌كنيد، و آنچه را پنهان مى‌داشتيد مى‌دانم؟»

ترجمه فارسی فولادوند

مسئلهٔ شر

معمولاً می‌گویند که بزرگ‌ترین اشکال فلسفی به مسائل دینی، مسئلهٔ وجود شر است. در واقع در همین آیات هم می‌بینیم که از ابتدای خلقت و فرستادنش به زمین، بحث شر وجود دارد. شر را به هر مفهومی که فرض کنید، در اینجا یک خراب‌کاری در دنیایی که همه چیزش تا آن لحظه خیلی خوب بوده است، ایجاد می‌شود. ملائکه هم از ابتدا همین ابهام را داشتند. بنابراین در قرآن به وجود آمدن شر منعکس شده است؛ در واقعاً همهٔ این دیالوگ قرار است که جواب مسئلهٔ شر باشد؛ اینکه چیز باارزشی وجود دارد که به دلیل آن می‌توان این شر را تحمل کرد.

به نظر بعضیها وجود شر بهگونهای ناقض وجود خداست (نه اینکه ناقض این باشد که چرا خداوند بشر را خلق کرده است). در جهانی که خداوند (که کمال مطلق است) حکومت می‌کند، هیچ بدی نباید وجود داشته باشد، در حالی که ما در کرهٔ زمین شر را می‌بینیم. فساد و خونریزی می‌بینیم. شر یک پدیدهٔ خاص در اطراف انسان است؛ شما شر را در بقیهٔ دنیا نمی‌بینید. ستارهها در کمال آرامش کار خود را می‌کنند. با هم نمیجنگند. هیچ اختلافی با هم ندارند. هیچکدام همدیگر را نمیکشند. همه طبق یک قوانینی حرکاتی را انجام می‌دهند. زمین هم قبلاً همینطور بوده است. حیف بوده که این اتفاقات در آن بیفتد. مسئلهٔ شر، مسئلهٔ انسان است، نه مسئلهٔ خدا و نه مسئلهٔ جهان. در جایی از دنیا اتفاقاتی می‌افتد که در ظاهر اتفاقهای خوبی نیستند. ما توجیه لازم داریم که چرا خداوند این فعل را انجام داده است.

جواب قرآن به مسئلهٔ شر این است که نگاه کنید و ببینید که خلقت انسان چه خوبیهایی هم دارد. نکتهای که فرشتگان می‌گویند، رد نمی‌شود. جواب خداوند این نیست که این فساد به راه نمی‌افتد و یا اینکه خونریزی نمی‌شود. جواب خداوند این است که انسان خوبیهای خیلی خوبی را هم دارد. انسان چیزی دارد که ارزشش را دارد که آن بدیها را تحمل کرد.

معصیت آدم

از همان جملهٔ اول «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» معلوم است که سرنوشت انسان این است که به زمین برود. اما در ابتدا انسان را مستقیماً به زمین نمیبرند. طبق داستان، ابتدا انسان را در جنت قرار می‌دهند و حرفی هم از هبوط او به زمین نیست. ولی مقدر و معلوم است که انسان معصیت می‌کند و این بلا سرش می‌آید و وارد زمین می‌شود. این چیزی نیست که قابل اجتناب باشد. بعضیها می‌گویند که ای کاش پدرمان آن گندم را نمی‌خورد و ما الان در بهشت میبودیم. انگار تصادفی اتفاق افتاده که می‌شد جلویش را گرفت. ماهیت انسان اینگونه بود که اگر او را در بهشت بگذاریم و یک شجره را مشخص کنیم و به او بگوییم به این نزدیک نشو، حتماً به آن نزدیک می‌شود. البته تا شیطان نمی‌آمد و فریب نمی‌داد این اتفاق نمیافتاد، پس گویی حضور شیطان هم جزو مقدرات است. بنابراین وجود یک موجود شیطانصفت در کنار انسان هم از همان ابتدایی که انسان خلق می‌شود حتماً مقدر شده است. بنابراین بهوضوح آن نتیجهٔ نهایی، هبوط انسان به زمین، و مقدماتش در تقدیر بوده و در این ابتدای داستان هم ذکر می‌شود. ما در این مورد بعداً بیشتر صحبت خواهیم کرد.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ البَقَرَةِ، ۳۰)

وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ

عربی

و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان‌] گفتند: «آيا در آن كسى را مى‌گمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مى‌كنيم؛ و به تقديست مى‌پردازيم.» فرمود: «من چيزى مى‌دانم كه شما نمى‌دانيد.»

ترجمه فارسی فولادوند

زمان انجام دیالوگ

طبق روایتی که ما در زیستشناسی داریم، همهٔ موجودات قبل از انسان خلق شدهاند و انسان آخرین محصولی است که به زمین وارد می‌شود. مثلاً تحقیقات زمینشناسی هم نشان می‌دهد که موجوداتی قبل از انسان وجود داشتهاند. انسان حداکثر یک میلیون سال در زمین سابقه دارد. حال یک سؤال زیستشناسی می‌خواهم بپرسم. آنجایی که حرف از این است که می‌خواهیم خلیفهای در زمین قرار دهیم، آیا همهٔ موجودات دیگر بر روی زمین هستند و فقط انسان اضافه می‌شود یا نه، این دیالوگ مربوط به قبل از این است که حیات در زمین به وجود آید؟ آیا در زمان انجام این مکالمه میان خدا و ملائکه، موجوداتی بر روی زمین وجود داشتهاند یا نه؟

به نظر من حیاتی در کرهٔ زمین نیست، زیرا بقیهٔ موجوداتی هم که در کرهٔ زمین هستند خونریزی می‌کنند، فساد می‌کنند. در این زمان زمین خیلی پاک هست و شاید حتی گیاهان هم نیستند. به نظر من زمانی این بحثها انجام می‌شود که هیچ فسادی در زمین نیست، هیچ خونریزیای نیست و زمین خیلی پاک است، مثل سیارات بدون حیات دیگر. در غیر این صورت اگر این چیزها از قبل هم وجود داشت، آنوقت اعتراض فرشتگان وارد نبود.

به نظر من ویژگی حیات (و نه فقط انسان) این است که کار را به فساد و خونریزی می‌رساند. اگر انسان را از کرهٔ زمین حذف کنیم، هنوز شر در آن وجود دارد. دیگر موجودات زنده همدیگر را می‌خورند. اینکه کفتارها یک گورخر تازه به دنیا آمده را میخورند، شر است. وقتی خرگوشی هم گیاهها را می‌خورد، برای آن گیاه خورده شدن توسط خرگوش نوعی شر است، چون حیاتش از بین می‌رود. به نظر من پوسیده شدن جسد یک موجود زنده حالتی از فساد است. فساد را فقط به معنا اخلاقی آن نگیرید. آیهای در قرآن هست که می‌گوید

. یعنی فساد در خشکی و دریا پدیدار شد به دلیل کارهایی که مردم می‌کنند. من فساد را به معنای اخلاقی نمیفهمم، بلکه شامل آلوده کردن و تباهی محیط زیستی هم هست. از عبارات خود قرآن هم برمیآید که فساد لزوماً مفهوم اخلاقی ندارد. حیوانها هم به گونهای فاسد می‌شوند. مسئلهٔ شر در حیوانات و گیاهان هم وجود دارد. اینکه ما مریض می‌شویم و دچار درد و رنج میشویم، از نظر ما شر است. این حالات برای حیوانات هم وجود دارد.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ الرُّومِ، ۴۱)

ظَهَرَ ٱلْفَسَادُ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى ٱلنَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ ٱلَّذِى عَمِلُوا۟ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ

عربی

به سبب آنچه دستهاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است، تا [سزاى‌] بعضى از آنچه را كه كرده‌اند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند.

ترجمه فارسی فولادوند

زمان انجام دیالوگ

فلسفه و دید قرآن این است که همهٔ چیزهایی که در زمین خلق شدهاند، در واقع مربوط به خلقت انسان و مقدمهٔ حضور او هستند. مثلاً گیاهان و حیوانات برای این خلق شدهاند که آدمها آن‌ها را بخورند. در قرآن آمده است که

. بنابراین خونریزی و فسادی که در بین حیوانات وجود دارد هم به حضور انسان بر روی زمین بازمیگردد.

آیه و ترجمه فولادوند
(سُورَةُ البَقَرَةِ، ۲۹)

هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا ثُمَّ ٱسْتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ فَسَوَّىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍۢ ۚ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ

عربی

اوست آن كسى كه آنچه در زمين است، همه را براى شما آفريد؛ سپس به [آفرينش‌] آسمان پرداخت، و هفت آسمان را استوار كرد؛ و او به هر چيزى داناست.

ترجمه فارسی فولادوند