متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
- ارجاع v۲ ثبت نشده
آیه آشنایی زدا
قَالَتْ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمَلَؤُا۟ إِنِّىٓ أُلْقِىَ إِلَىَّ كِتَٰبٌۭ كَرِيمٌ
[ملكه سبا] گفت: «اى سران [كشور] نامهاى ارجمند براى من آمده است،
إِنَّهُۥ مِن سُلَيْمَٰنَ وَإِنَّهُۥ بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
كه از طرف سليمان است و [مضمون آن] اين است: به نام خداوند رحمتگر مهربان.
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمات بحث داستان آفرینش و آشناییزدایی
این بار، دوره را با یک آیهٔ مناسبتی از قرآن شروع میکنم و در مورد همین آیه صحبت میکنم. من این آیه را خیلی خواندهام. آدم وقتی اثری را میخواند که جنبهٔ هنری دارد ممکن است به دلایلی از قسمتهایی از آن خیلی خوشش بیاید، شاید حتی نتواند در مورد آنچه دوست دارد صحبت کند و آن را خوب معنی کند. من سعی میکنم این آیه را بخوانم و بگویم که چرا برای من خیلی جالب است. این آیه از سورهٔ نمل است. جایی که سلیمان به هدهد میگوید نامهای را برای ملکهٔ سبا ببر. اولین جایی است که دربارهٔ ملکهٔ سبا صحبت میشود... ملکه نامه را پیدا کرده و این عبارت را میگوید:
قَالَتْ يَا أَيُّهَا المَلَأُ إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتَابٌ كَرِيمٌ ﴿سورهٔ نمل ۲۹﴾
إِنَّهُ مِن سُلَيْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴿سورهٔ نمل ۳۰﴾
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
اینجا جایی از متن قرآن است که در آن بسم الله الرحمن الرحیم آمده است.
چرا این آیه جالب است؟
یک دلیل آن، همان است که در اواخر دورهٔ اول بحثهای زیباییشناسی قرآن مطرح شد؛ در آنجا گفته شد که اصولاً بعضی در مورد ادبی بودن یک اثر میگویند که آن اثر باید به شیوهای آشناییزدایی کند، باید به طریقی از قواعد معمول زبان که همه با آن صحبت میکنیم انحراف پیدا کند تا یک اثر ادبی حساب شود.
من اگر بخواهم روزی دربارهٔ این که «آشناییزدایی یعنی چه؟» توضیح بدهم مثالهای کلاسیکی برای این منظور وجود دارد. مثلاً میتوانم به یک کتاب داستان انگلیسی ارجاع دهم که در آن در قسمتی از کتاب، طرز خوابیدن یک نفر، که خبر بدی را شنیده، توضیح داده شده... اینکه این توصیف بسیار طولانی است و با جزئیات زیاد بیان شده نظر انسان را جلب میکند. خلاف عرف است که اینقدر در مورد جزئیات شرح داده شود و مثلاً دربارهٔ قرار گرفتن دست و صورت تا این اندازه توضیح داده شود و این کار بهنوعی خارج شدن از حالت معمول است. هدف نویسنده این بوده است که میزان تأثیری که در آن لحظه حادثه روی آن آدم گذاشته را بهخوبی بیان کند. اما خیلی منصفانه اگر من بخواهم در جایی مثالی بزنم تا مردم بفهمند که آشناییزدایی یعنی چه، همین آیه را میخوانم.
اینجا در واقع چه چیزی آشناییزدایی میشود؟ این عبارتِ تکراریِ اولِ همهٔ سورهها که ما بهطور عادت میگوییم «بسم الله الرحمن الرحیم». اینقدر از روی عادت این را گفتهایم که در اثر تکرار زیاد خیلی به محتوای آن دقت نمیکنیم. اینکه چرا همیشه اول یک سوره یا اول کارهایی که میکنیم یک عبارت را میگوییم به یک چیز فرهنگی و خیلی نرمال تبدیل میشود. چیزی که خیلی تکرار میشود و مردم مرتب میگویند کمکم از آن محتوای واقعی خودش دور میشود و دیگر تأثیری نمیگذارد و دقیقاً آشنا میشود.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
ما با این واژهها و این عبارت بیش از اندازه آشنا هستیم، از سنین خیلی خیلی پایین شنیدهایم و شاید لازم باشد که شما یک بار طور دیگری آن را بشنوید.
اما چرا این دو آیهٔ کوتاه مثال خیلی خوبی از آشناییزدایی است؟ برای اینکه وقتی این داستان را میخوانید کسی که این نامه را دریافت کرده اولین بار است که این عبارت را میبیند. با تعجب دارد این را میگوید. و آشناییزدایی دقیقاً یعنی همین. این داستان شما را در موقعیتی قرار میدهد که یک بار این عبارت را «غیرآشنا» ببینید؛ همان طوری ببینید که ملکهٔ سبا دارد میبیند. نامهای به دست او رسیده و برای اولین بار میبیند که در بالای نامه به جای آنکه مثلاً نوشته باشد «به نام داریوش کبیر» یا «به نام شاعر فلانجا»... یک چیز عجیب نوشته... نوشته «به نام خداوند مهربانِ مهربان». واقعاً رحمن و رحیم، بخشایندهٔ مهربان، از نظر واژه تقریباً یک معنا را میدهند. به نام یک موجودی به نام الله که خیلی خیلی مهربان است. و این را بالای یک نامه نوشته است.
شما وقتی این نامه را از دید ملکه سبا میخوانید یک لحظه جای او هستید و آن شگفتی که به او دست میدهد به شما هم دست میدهد. نامهای آمده است و معلوم نیست که چه کسی فرستاده ولی بالای آن چنین عبارتی است... این دقیقاً یک مثال خیلی خوب از آشناییزدایی است. فکر میکنم هر کسی هنگام خواندن این داستان چنین حسی به او دست میدهد... اینکه انگار برای اولین بار دارد این عبارت را میبیند، دیگر برایش آشنا نیست همانطور که برای آن آدم آشنا نیست. عبارت عجیبی است. شما اینطور به این آیه نگاه کنید ببینید نامهای با چیزی شروع میشود، با نام الله، و بعد دوبار تکرار میشود که مهربان مهربان است... این عبارت عجیب بودنش همان طور که به نظر این آدم میآید به نظر شما هم میآید.
من گاهی وقتی میخواهم مثلاً بسم الله الرحمن الرحیم را خیلی از ته دل بگویم، حداقل چند بار آن را میخوانم... مثل اینکه دارم برای اولین بار آن را میبینم و میگویم. به طوری که حس آدم را عوض میکند. برای من همیشه این طور است. برای همین، از تکنیکی که در اینجا این کار را انجام میدهد خیلی خوشم میآید.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
نکتهٔ دیگر اینکه این آیه در واقع به نحوی وصف خود قرآن هم هست یعنی موقعیت ما هم شبیه موقعیت این آدم است. من هم یک کتاب دریافت کردهام. کتابی کریم که بالایش نوشته بسم الله الرحمن الرحیم. واقعاً ما هم نامهای دریافت کردهایم که بالایش نوشته بسم الله الرحمن الرحیم.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
بنابراین در این آیهها با اینکه خیلی کوتاه هستند ولی نکاتی هست که آنها را خیلی جالب میکند. اینکه در واقع «بسم الله الرحمن الرحیم»، موقعیت این نامه را به موقعیت خود ما شبیه میکند. همچنین عبارت «یک کتاب کریم»، کریم را به نامه نسبت میدهد یعنی به طور استعاری، نویسندهاش آدم خیلی بزرگواری است و این بزرگواری در خود نامه هم منعکس شده. حتی لزومی ندارد نامه خوانده شده باشد شکل و شمایل نامه میتواند نشان بدهد که این کتاب از شخص بزرگی است. به اضافهٔ نکتهای که در مورد مسئلهٔ آشناییزدایی گفتیم اصولاً جدای از اینکه محتوای این آیه چه باشد، بد نبود که با این نکته شروع بکند.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
آوردنِ بسم الله الرحمن الرحیم در متنِ قرآن، از نظرِ فنی جالب و کمی غیرمتعارف است. تمامِ سورهها بسم الله الرحمن الرحیم دارد و یک سوره ندارد. همچنین یک سوره هست که در متنِ آن بسم الله الرحمن الرحیم دارد. آشناییزدایی یعنی همین. این سادهترین کار است: وقتی همیشه همهٔ سورهها با بسم الله الرحمن الرحیم شروع بشود، ممکن است معنیِ خودش را برای شما از دست بدهد، به نظر بیاید که این بسم الله الرحمن الرحیم چیزی است که اولِ همهٔ کارهایمان میگوییم و اولِ همهٔ سورهها هم هست؛ اما وقتی آن را از اولِ یک سوره بردارید، تازه بقیهٔ بسم الله الرحمن الرحیمها معنی پیدا میکند.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
در سورههایی که بسم الله الرحمن الرحیم دارند چیزِ خاصی، مثلاً رحمتی هست که مناسبت دارد با بسم الله الرحمن الرحیم شروع شود. و یک سوره هم هست که بسم الله الرحمن الرحیم ندارد. اگر آن سوره نبود، ممکن بود عدهای فکر کنند بسم الله الرحمن الرحیم مثلِ یک تعارف است که اولِ همهٔ سورهها نوشتیم، شاید اصلاً جزءِ سوره حساب نمیشد. اما اجماع وجود دارد که بسم الله الرحمن الرحیم را جزءِ سوره میدانند، دقیقاً به خاطرِ همین استدلالِ ساده، که یک سوره هست که این را ندارد.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
و یک نکتهٔ دیگر که برای خودم نیز خیلی قابلِ تأکید نیست این است که من احساس میکنم شاید این عبارت را اولین بار سلیمان به کار برده است. و این آیات به نحوی نشاندادنِ ریشهٔ این عبارت هم هست. شاید همهٔ پیغمبران بالای نامههایشان این عبارت را نمینوشتند؛ حتماً با نامِ خدا شروع میکردند، ولی اینکه با دو وصفِ مهربان بیاید یک ایدهٔ خاص است که شاید اولین بار سلیمان این کار را کرده و در واقع انگار داریم تاریخچهٔ این عبارت را میبینیم. ولی نکاتِ اصلی همانهاست که گفته شد.
موضوعِ ادامهٔ جلسات
مروری بر مقدمات
مخاطبِ قرآن انسانهای بالغ هستند.
در دورهٔ اولیه تعدادی جلساتِ مقدماتی گفتم که به نظرم میآمد با اینکه ربطِ مستقیم به قرآن نداشتند، خیلی لازم هستند. مثلاً اینکه ما دیدمان زیادی انتزاعی است یا مثلاً از تمثیل استفاده نمیکنیم. یا اینکه مدتهاست دیگر به مسائل عاطفی در کشف حقیقت اهمیت نمیدهیم و... مثلاً در مورد مفهوم والد صحبت کردم، برای خاطر اینکه فکر میکنم قرآن برای آدمهایی نیست که عادت دارند چیزهای معمولی و عادی ببینند و افرادی که خیلی والد هستند و به یک سنت وابسته هستند و اصولاً خیلی اهل این نیستند که خودشان بنشینند فکر بکنند و چیزهایی که به آنها گفته میشود را خیلی خوب بررسی کنند. معمولاً ویژگی خیلی سادهٔ این افراد این است که دوست ندارند حرفهای جدید بشنوند و دوست دارند حرفهای تکراری بشنوند. مثلاً آدمهایی که بتپرست بودند را در نظر بگیرید؛ شخصی بیاید و بگوید چیزهایی که تا به حال شنیدهاید همه غلط است و بیاید حرفهای جدید بزند و بگوید بیایید تا من بگویم حرف درست چیست؛ کسانی که والد هستند اصلاً حوصلهٔ این را ندارند که یک آدمی بیاید حرفهای جدید بزند و ذهن آنها درگیر این بشود که آیا او درست میگوید یا آنچه که قبلاً میدانستیم. آنها از همین فرار میکنند.
کسی که میخواهد قرآن بخواند و خوب بفهمد باید توانایی این را داشته باشد که کمی نوع فکر کردن خودش را عوض کند. شاید بعضی از عقایدی که دارد موقع خواندن قرآن زیر سؤال برود؛ باید جرأت این را داشته باشد که بررسی بکند، بعضی از عقاید خودش را بهاصطلاح به حالت تعلیق درآورد. یعنی اگر من به چیزی معتقدم و در قرآن میبینم صراحتاً چیز دیگری نوشته، حداقل این حس را داشته باشم که بتوانم اینها را به حالت تعلیق درآورم. یعنی عقاید و چیزهایی که شنیدهام و تا حالا پذیرفتهام خیلی به من نچسبیده باشند. قرآن آدمها را اینطور بار میآورد که زیاد فکر کنند، زیاد تعقل کنند و خودشان به چیزهایی که معتقد هستند برسند.
صحبت درباره آیه های دوست داشتنی
ٱلرِّجَالُ قَوَّٰمُونَ عَلَى ٱلنِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ ٱللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍۢ وَبِمَآ أَنفَقُوا۟ مِنْ أَمْوَٰلِهِمْ ۚ فَٱلصَّٰلِحَٰتُ قَٰنِتَٰتٌ حَٰفِظَٰتٌۭ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ ٱللَّهُ ۚ وَٱلَّٰتِى تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَٱهْجُرُوهُنَّ فِى ٱلْمَضَاجِعِ وَٱضْرِبُوهُنَّ ۖ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُوا۟ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا ۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيًّۭا كَبِيرًۭا
مردان، سرپرست زنانند، به دليل آنكه خدا برخى از ايشان را بر برخى برترى داده و [نيز] به دليل آنكه از اموالشان خرج مىكنند. پس، زنان درستكار، فرمانبردارند [و] به پاس آنچه خدا [براى آنان] حفظ كرده، اسرار [شوهران خود] را حفظ مىكنند. و زنانى را كه از نافرمانى آنان بيم داريد [نخست] پندشان دهيد و [بعد] در خوابگاهها از ايشان دورى كنيد و [اگر تاثير نكرد] آنان را بزنيد؛ پس اگر شما را اطاعت كردند [ديگر] بر آنها هيچ راهى [براى سرزنش] مجوييد، كه خدا والاى بزرگ است.
من دوباره تأکید میکنم با فرض اینکه همهٔ عقایدی که بهطور موروثی به ما رسیده باشد صد در صد درست باشد - قبلاً یک استدلال خیلی کلی، از نوع استدلالهای غیرانتزاعی کردم که اصلاً هیچوقت نمیشود سنتی به وجود بیاید که همهٔ آنچه که در آن تعلیم داده میشود صد در صد درست باشد، چون آنچه در سنت به عموم تعلیم داده میشود عامیانه است و این ویژگی همهٔ سنتها است. مثلاً نمیتوان یک جورِ عرفانِ خاص را به تبدیل به سنت کرد و به همهٔ مردمِ کوچه و بازار یاد داد، مثلاً نمیتوان وحدت وجود را از بچگی به مردم گفت، مردم اصلاً نمیتوانند بفهمند این که «تو وجود نداری» یعنی چه... تازه بعداً به او میگویند نه وجود داری ولی باز هم وجود نداری! اگر کسی سعی کند وحدت وجود را که مثالی از یک مسئلهٔ عرفانی است به سنت تبدیل کند در آخر، خودبهخود عامیانه میشود. یعنی به یک عقیدهٔ انحرافی که دیگر آن عقیدهٔ اولیه نیست تبدیل میشود.
کاملاً بدیهی است که وقتی بخواهید نظام تعلیم و تربیت را برای یک جمعیت بزرگ طراحی بکنید خیلی نمیتوانید حرفهای سطح بالا بزنید. بنابراین با فرض اینکه ۹۰٪ آنچه در سنت هست گزارههای درستی باشد به نظر من قرآن تعلیم میدهد که شما باید خودتان به آن گزارههای درست برسید. باید مفاهیم دینی را حس کنید.
مؤمن در قرآن کسی است که همه چیز را میبیند. به حدی رسیده که عقایدش برای او مسلم است نه با استفاده از تلقین. در قرآن مؤمن شبیه کسی است که ما به او عارف میگوییم. عبارت «یا ایها الذین آمنوا» در قرآن ممکن است خطاب به همهٔ آدمهایی باشد که دوروبر پیغمبر هستند ولی وقتی واژهٔ مؤمن یا مؤمنین به کار میرود اگر دقت ببینید همیشه آدمهای سطح بالا هستند، نماز خواندنشان کیفیت است، همهاش حرف از کیفیت کار مؤمنان است. این طور نیست که در قرآن در مورد کسانی که مثلاً به زبان ادعای ایمان میکنند، واژهٔ مؤمن به کار رود.
این مقدمات در دورهٔ اول گفته شد، این که چطور میشود دربارهٔ مفاهیمی که در علوم قرآنی مطرح است صحبت کرد. در مورد واژگان و گرامر و کمی دربارهٔ زیباییشناسی صحبت کردم و احساسم این بود که داشت خیلی شخصی میشد. و دو ایراد داشت. یکی اینکه هر چه جلوتر میرفت خودم مجبور بودم مطالعه کنم خوب بود ولی برای من در آن موقع خیلی مطلوب نبود. و دیگر اینکه چون خیلی داشت تخصصی میشد احساس میکردم جمعیتی که اینجا میآید خیلی در آن رابطه فکر نمیکنند و بیشتر خودم را داشتم تحمیل میکردم و آنچه پاسخ داده میشد سؤالات افراد حاضر نبود بیشتر علایق من بود.
دور اول را با جلسهای که دربارهٔ یوسف بود؛ تمام کردیم. آن جلسه جزء بحثهایی بود که دربارهٔ داستانهای زیباییشناسیِ قرآن داشتیم که من بهعنوان مثال، داستان یوسف را مطرح کردم. ولی دور دوم همان مثال به یک دورهٔ جدیدِ ۱۴ جلسه تبدیل شد و همان داستان یوسف را با جزئیات زیاد گفتم. یک دلیلش این بود که خودم دوست داشتم آنها را بگویم و دلیل دیگر اینکه بچهها خوششان آمده بود و میگفتند از بهترین جلسات بود. داستان را همه دوست دارند. فکر میکنم دورهٔ دوم زیاد به این احساس نرسیدم که دیگر علاقه ندارند بقیهٔ داستان را بشنوند. داستان این خاصیت را دارد که یک نفر تا یک جایی را میشنود، دیگر بقیهاش را هم دوست دارد بشنود. آن هم تمام شد. آن را میشود به بحثهای زیباییشناسی چسباند ولی واقعاً بحث جدایی بود.
صحبت دربارهٔ آیههای دوستداشتنی
وسوسهای خیلی قدیمی در ذهنم هست و فکر میکنم خیلی خوب است که آدمها دربارهٔ آیههایی که دوست دارند صحبت کنند. منظورم آیههایی نیست که مفاهیم فلسفی عمیق دارند، بلکه آیههایی که دوست دارند و فرضاً روی آنها اثر خاصی دارد. فکر میکنم مثلاً اگر سنتی بود و از همان ابتدا که قرآن آمد، تا به حال، در این ۱۴۰۰ سال، آدمهایی که باسواد هستند... عارف و اهل قرآن هستند... دربارهٔ آیهای که فکر میکردند خیلی دوست دارند یا روی آنها خیلی تأثیر دارد چیزهایی مینوشتند؛ خیلی سنت خوبی میشد اگر فهم عمیق یا احساسهای عمیقی که از خواندن قرآن و آیهای خاص به آنها دست میداد را مینوشتند. احتمالاً میتوانستیم از این نوشتهها برای بررسی حسهای خاصی که هنگام خواندن قرآن به افراد دست میدهد هم استفاده کنیم. بهجای اینکه تا این اندازه دربارهٔ چیزهای ظاهری بحث کنیم.
من این جلسه را با یک آیهای شروع کردم که اولاً بسم الله الرحمن الرحیم داشت و نکاتی را دربارهٔ آن بیان کردیم اما جدای از همهٔ این حرفها، دلیل خواندن این آیه این بود که من اصلاً این آیه را دوست دارم و گاهی وقتها برای خودم میخوانم.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
بعضی آیات هست که حالت شیرینی برای آدم دارند. ممکن است شما یک بار در حالت خاصی آیهای را خوانده باشید، همانطور که نسبت به آثار هنری این طور است که ممکن است کسی یک فیلم را خیلی دوست داشته باشد یا از داستانی خیلی خوشش بیاید و خودش هم نتواند بگوید از چه چیز آن خوشش میآید. در سورهٔ نمل هم دریافت کردن نامه لحظهٔ خاصی در داستان است.
لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهَا إِذَا انْقَلَبُوا إِلَىٰ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ
وَقَالَ لِفِتْيَٰنِهِ ٱجْعَلُوا۟ بِضَٰعَتَهُمْ فِى رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَآ إِذَا ٱنقَلَبُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
و [يوسف] به غلامان خود گفت: «سرمايههاى آنان را در بارهايشان بگذاريد، شايد وقتى به سوى خانواده خود برمىگردند آن را بازيابند، اميد كه آنان بازگردند.»
یک بار، موقعی که دربارهٔ داستان یوسف صحبت میکردیم، گفتم که اگر بخواهم در داستان یوسف یک آیه را انتخاب کنم که از نظر حسی خیلی در من تأثیر میگذارد، آیهای را انتخاب میکنم که از جایی از داستان است که شاید خیلی بیربط باشد. جایی که یوسف بعد از اینکه میخواهد برادرهایش را بفرستد، به خدمتکارانش دستور میدهد چیزهایشان را در رحل آنها بگذارند، بعد این جمله را میگوید: لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهَا إِذَا انْقَلَبُوا إِلَىٰ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ. اینجا تنها جایی در داستان یوسف است که یوسف را بهشدت عاطفی میبینیم. در سرتاسر داستان، یوسف حالت قدرتمندانهای دارد، کاملاً عاقلانه و حسابشده رفتار میکند و خوب میداند که چه میکند. اینجا تنها جایی است که میبینیم او از «لعلهم» استفاده میکند، برخلاف جاهای دیگر که شاید و لعلهم در کارش نیست و به نظر من این آیه خیلی جالب است.
وَقَالَ لِفِتْيَٰنِهِ ٱجْعَلُوا۟ بِضَٰعَتَهُمْ فِى رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَآ إِذَا ٱنقَلَبُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
و [يوسف] به غلامان خود گفت: «سرمايههاى آنان را در بارهايشان بگذاريد، شايد وقتى به سوى خانواده خود برمىگردند آن را بازيابند، اميد كه آنان بازگردند.»
تصوراتی دربارهٔ پیامبران وجود دارد، مثلاً اینکه آنها مثل یک ماشین یک سری فرامین را میگیرند و اجرا میکنند و در مورد آنها هیچ حسی ندارند. شاید اینها تصورات درستی نباشد. قبلاً در اواخر داستان یوسف، دربارهٔ ناراحت بودن یعقوب، بحثی دربارهٔ حالات پیامبران در کلاس شد؛ اینکه مثلاً آیا ابراهیم وقتی به او گفته شد که سر پسرت را ببُر ناراحت میشود یا نه؟ حتی کمی؟ آیا کمی با خودش کلنجار میرود تا دستور را عمل کند؟ کتابی از کییرکگور به اسم ترس و لرز، تصورات نویسنده دربارهٔ حالات ابراهیم است وقتی دستور بریدن سر پسرش را دریافت میکند.
داستان آفرینش، مهمترین داستان قرآن
میخواهیم در ادامه دربارهٔ داستان آفرینش، داستان آدم و حوا صحبت کنیم. بنا به دلایلی که مثلاً یکی از آنها این است که فکر میکنم واقعاً مهمترین داستان قرآن است. هدف این داستان این است که دربارهٔ موقعیت انسان در جهان بهطور کلی [صحبت کند]. حرفهایی بزند؛ مثلاً اینکه چرا خلق شده و چه کار دارد میکند.
در این داستان شخصیتی وجود ندارد و آدم مثل یک انسان به معنای کلی است. در حقیقت این داستان، یک داستان فلسفی است و داستان، به معنای متعارف آن نیست. بعضیها معتقدند این داستان لزوماً حقیقت ندارد و میتوان بهمنزلهٔ یک تمثیل به آن نگاه کرد. مثلاً اینکه آنجا آدم بوده... حوا بوده... اینها تمثیل هستند. قرار است شما موقعیت بشر را بهعنوان مخلوقی که در این دنیا خلق شده بهطور کلی درک بکنید. چهکاره است؟ چه انتظاری از آن میرود؟ کلیات زندگی او چیست؟ مهمترین مؤلفههای زندگی بشر چیست؟ دقیقاً یک نوع فلسفه است. فلسفه یعنی همین صحبت کردن در مورد کلیترین مؤلفههای هستی بشر.
به هر حال این داستان، یک داستان خیلی خاص است و مثلاً با داستان پیامبران خیلی فرق دارد. در این داستان قرار نیست خواننده تحت تأثیر یک شخصیت قرار بگیرد، قرار نیست کلام خاصی را از یک پیامبر بشنود و بپذیرد. داستان در فضای خیلی اسطورهای و تمثیلی میگذرد.
همانطور که قبلاً گفتم لزومی ندارد تمثیلی بودن یک داستان را به این معنا بگیریم که در واقعیت اتفاق نیفتاده، میتوان فرض کرد که عیناً اتفاق افتاده است و آنچه اتفاق افتاده نقل میشود و در کلمه به کلمهٔ آن تمثیل وجود دارد.
در حقیقت همهٔ واقعیتها و اتفاقات ابعاد تمثیلی دارند. اگر به هر واقعیتی خوب نگاه کنید میتوانید آن را مثل یک تمثیل هم ببینید. در عین حال که اتفاق هم افتاده است میتوانید دو دنیا را با هم ببینید: دنیای واقعیتها و دنیای مُثُل، دنیایی که تمثیلها در آن اتفاق میافتد. به نظر میآید بین آنها جدایی وجود ندارد.
بنابراین داستان آفرینش را برای اینکه مقدمهٔ خوبی برای بحثهای بعدی است مطرح میکنم. انتظار نداشته باشید که بحثها خیلی عمیق بشود. اصلاً فکر میکنم کسی که داستان آفرینش را در قرآن خیلی خوب فهمیده باشد در واقع همه چیز را فهمیده است! چون با فهمیدن این داستان کلیترین مسائل وجود بشر را بهطور کامل فهمیده است.
در این داستان خیلی کلی بحث میشود و به نظر من تکتک واژههایی که در این داستان بهکار میروند خیلی اهمیت دارند. هایدگر جملهٔ قشنگی دارد که میگوید: زبان خانهٔ انسان است. واژههایی که ما از آنها استفاده میکنیم انگار پوششی هستند که ما را در این دنیا در بر میگیرند و خیلی مهم است که این واژهها چه هستند. واژگان این داستان باید ستونهای اصلی خانهٔ انسان در دنیا باشند، با فرض اینکه این داستان هدفش بیان وضعیت کلی بشر است و دربارهٔ همهٔ کلیات هستیِ بشر صحبت میکند. همهچیزش ابعاد خیلی خیلی مهمی پیدا میکند.
فهمیدن این داستان هم خیلی سخت است، اما پیچیدگی آن از نوع دراماتیک نیست. مثلاً داستان یوسف پیچیدگی دراماتیک دارد. شما باید سعی کنید داستان را بفهمید تا پیچیدگیهای دراماتیک آن را بفهمید و انگیزهٔ شخصیتها را دریابید. داستان آدم و حوا هیچ پیچیدگی دراماتیکی ندارد. همهچیز خیلی خیلی صریح و رک و راست رخ میدهد. اصلاً داستان آنقدر کوتاه است که جای این حرفها را ندارد که مثلاً شخصیتپردازی شده باشد؛ هدفش هم این نیست. خیلی رک و راست داریم دربارهٔ وضعیت بشر صحبت میکنیم، اما داستان خیلی پیچیده است.
ده آیهٔ محبوبتر
به غیر از آن وسوسه - این که ممکن است گاهی اوقات یک آیهای را انتخاب کنم و اول یا آخر جلسه بخوانم و بگوییم چرا به نظر من خیلی آیهٔ جالبی است - شاید یک بار هم اعلام کنم که میخواهم یک جلسه ده آیهٔ محبوب خودم را بگویم... چه اشکالی دارد. سنتی در بین منتقدین سینمایی یا نویسندهها هست که هر کسی بیان میکند که ده فیلم محبوبش چیست. اشکالی ندارد دربارهٔ قرآن هم این کار را بکنیم.
یک بار در یکی از این مجلات فرهنگی ایران (احتمالاً کیهان فرهنگی) یک رأیگیری دربارهٔ حافظ شد تا معین شود بهترین غزل حافظ کدام است. فکر میکنم غزلی که آخرش میگوید (شروعش یادم نیست) «از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند»، رأی اول یا دوم را آورد. میتوان در مورد سورهها یا آیهها هم این کار را انجام داد و فکر نمیکنم حرمتی داشته باشد.
یک حس عامیانه بین مردم ما وجود دارد که اگر از خیلیها بپرسید از کدام آیهٔ قرآن خوشت میآید، جواب میدهند: از همه خوشم میآید. – حالا ممکن است طرف اصلاً قرآن نخوانده باشد – اما خیلیها همین پاسخ را میدهند. اما واقعاً اینطور نیست که همه از همهٔ آیات قرآن به یک اندازه خوششان بیاید. هر کسی یک سوره را بیشتر دوست دارد، مثلاً چون بهتر میفهمد یا یکجوری با طبع او جورتر است. به نظر من هیچ اشکالی ندارد که آدمها خیلی رک و راست بگویند از کدام آیه خیلی خوششان میآید. حتی اشکالی ندارد که خیلی صادقانه بگویند از چه آیههایی و چرا خوششان نمیآید یا آن آیهها را نمیفهمند و حس میکنند ای کاش این آیات نبود. مثلاً بعضیها در این کلاس در دلشان میگویند ای کاش در سورهٔ نساء آیهٔ «... وَاللَّاتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ...» (آیهٔ ۳۴ سورهٔ نساء) نبود. هر وقت آن آیه را میخوانند، به آنجا که میرسند فکر میکنند چرا این آیه هست، سعی میکنند یکجوری رد بشوند. سورهها هم همینطور. مثلاً فرض کنید کسی سورهای از قرآن را دارد تند تند میخواند و اصلاً آن را نمیفهمد... هیچوقت نشده در یک جایی از آن احساس خاصی به او دست بدهد. ولی شاید سورهای باشد که از جاهایی از آن خیلی خوشش بیاید و احساسهایی به او دست بدهد.
ده آیه محبوب تر
مثلاً برادر من آدم رک و راستی است، خیلی مذهبی کلاسیک هم نیست... کار هنری هم میکند. هر وقت در این باره با او صحبت بشود میگوید اول سورهٔ روم را دوست دارم. من فکر میکنم بعضی از جاهای قرآن را شاید یکی دو بار بیشتر نخوانده باشد، ولی هر وقت حال داشته باشد مینشیند سورهٔ روم را میخواند.
به نظر من این بد نیست که آدم حداقل پیش خودش بداند که از چه آیههایی خوشش میآید و از چه آیههایی خیلی خوشش نمیآید، منتهی موضع آدم این نباشد که آیهای که من از آن خوشم نمیآید آیهٔ خوبی نیست! این کار حرمت دارد. باید بگوییم من این آیه را نمیفهمم یا با احساسات من جور نیست، من مشکل دارم نه این آیه. من فکر میکنم برخورد طبیعی، نه تنها با قرآن که تقدس دارد و کلام خداست، بلکه حتی نسبت به آثار هنری، همینطور باید باشد. مثلاً اگر فیلمی را میگویند بهترین فیلم دنیاست، اما شما میبینید و از آن خوشتان نمیآید، بایستی... کمی هم به خودتان شک کنید... نه، ممکن است واقعاً فیلم خوبی نباشد و همه الکی بگویند، ولی احتمال آن زیاد نیست. اگر بنا باشد اینطور فکر کنید، از اول هم که به کلاس اول میرفتید میگفتید من حساب دوست ندارم اما همه میگویند حساب خوب است. اما وقتی اول راه هستیم آدم باید مقداری به خودش شک کند.
یک دلیل قانعکننده برای شک کردن به خود وجود دارد: اگر مثلاً شما فیالبداهه از هیچ اثر هنریِ خیلی معروف خوشتان نمیآید، باید تلاش کنید برای اینکه خوشتان بیاید! مثلاً یک نفر به من میگفت که از همینگوی خوشم نمیآید... در حالی که همه میگویند همینگوی نویسندهٔ خیلی بزرگی است. خوب، این شخص باید یکی دو بار تلاش کند، سعی کند آن چیز هنری که در آن هست را درک کند. وگرنه ممکن است آدم فقط از چیزهای مبتذلی خوشش بیاید و تا آخر هم در همانها بماند و پیشرفت نکند؛ مثل آدمی که تا آخر عمر فیلم هندی میبیند و تلاش نمیکند تا فیلمهای دیگر را بفهمد. خوب، فیلم هندی سهلُالهضم است و همه میتوانند راحت با آن ارتباط برقرار کنند و این شخص هر فیلم دیگری که ببیند به نظرش مزخرف میآید چون آن را نمیفهمد.
فکر میکنم خوب است آدم اگر در قرآن جایی هست که احساس میکند نمیفهمد و یا برایش ناراحتکننده است، آن را به حالت تعلیق درآورد، و از ذهنش پاک نکند. بگوید خوب من با این آیه مشکل دارم، راهش این است که برود فکر کند، تفسیری نگاه کند، شاید چیزی بفهمد که با آنچه فکر میکرده خیلی فرق دارد میفهمد. به هر حال من فعلاً تصمیم دارم دربارهٔ داستان آفرینش صحبت کنم. بعد فکرم این است که دربارهٔ حج صحبت کنم. و اگر جرأت کنم ممکن است دربارهٔ داستان مریم صحبت کنم... فکر نمیکنم جرأت کنم. {استاد دربارهٔ سورهٔ مریم صحبت کرده است!}
تکرار و تفاوت داستانها در سورههای قرآن
داستان آدم و حوا چندین بار در قرآن آمده، دو مورد از مهمترین جاهایی که در آنها بیشتر در این باره بحث شده است، یکی در اوایل سورهٔ بقره و دیگری در سورهٔ اعراف است. در بحث سورهٔ بقره دربارهٔ آفرینش، ویژگی خاصی وجود دارد: این که این داستان از جایی زودتر از بقیهٔ داستانهای مربوط به آفرینش در قرآن شروع میشود. همهٔ بحثهایی که دربارهٔ آفرینش در قرآن آمدهاند از این شروع میشوند که خلقی انجام شده و حالا قرار است ملائکه سجده کنند و ابلیس سجده نمیکند. ولی اینجا گفتگویی بین خدا و ملائکه است و خدا اعلام میکند که میخواهد خلق کند و ملائکه سؤال میکنند... -همه این ماجرا را شنیدهاید. این یک ویژگی داستان آفرینش در سورهٔ بقره است که قسمتهایی دارد که در داستانهای دیگر نیست و شاید طولانیترین شکل این داستان است که در این سوره نقل میشود.
احساس من این است که اگر آنچه را که در این دو سوره (بقره و اعراف) دربارهٔ آفرینش آمده است کنار هم بگذاریم، نهایتاً در این دو، همهٔ نقلهایی که دربارهٔ آفرینش هست گفته میشود. چیزهایی در سورهٔ اعراف آمده که در سورهٔ بقره نیامده، در سورهٔ اعراف تأکید بیشتری روی ابلیس است.
ابتدا کمی بیشتر دربارهٔ این صحبت میکنم که چرا یک داستان به این صورت در قرآن نقل میشود. بعضی از داستانهای قرآن بارها و در چند سوره تکرار میشوند، بیشتر از همهٔ داستانها، داستان موسی نقل میشود و گاهی کاملاً تکراری است. چیزی که عیناً در یک سوره آمده در سورهٔ دیگر هم هست. حتی گاهی جملهها هم تکراری هستند مثلاً در سورهٔ طه آیاتی دربارهٔ حضرت موسی نقل شده و عیناً در سورهٔ قصص با یک تغییر جزئی آمدهاند. صحنههای تکراری هم که خیلی زیاد است، مثلاً در همین داستان آدم و حوا صحنهٔ سجده در همهٔ جاهایی که این داستان نقل شده، هست. گاهی فقط یک جمله است. مثلاً «به ملائکه گفتیم سجده کنند، ابلیس سجده نکرد»، همین. در همهٔ شکلهای مختلف این قسمت هست.
اما داستان بهطور معمول چهطور نقل میشود؟ معمولاً داستاننویس، داستان را یک بار از اول تا آخر به بهترین وجه ممکن نقل میکند. آیا نویسندهای را سراغ دارید که داستانی را ده بار تعریف کند و هر دفعه نسبت به دفعهٔ قبل کمی تغییر دهد؟ این معمول نیست. مثلاً فرض کنید داستانی در سورهٔ بقره آمده، بعد به سورهٔ اعراف که رسیده یک چیزی فراموش شده، اینجا دارم آن را میگویم. یک دلیل ممکن است اهمیت داستان باشد اما این دلیل اصلی نیست. اگر واقعاً شما بخواهید روی اهمیت یک داستان تأکید کنید، بهتر نیست که عیناً یا با تغییرات کمتری آن را نقل کنید؟ داستانهای قرآن در هر بار روایت تغییر میکنند، مثلاً داستان آدم و حوا در این سوره با آن سوره کمی فرق دارد. شاید بگویید آن فرازی که تکرار میشود خیلی مهم است؛ مثلاً داستان حضرت موسی که اینقدر در قرآن تکرار میشود خیلی مهم است. در این باره بیشتر توضیح میدهیم.
دلیل زیاد بودن داستان حضرت موسی در قرآن
قَالَ يَٰٓـَٔادَمُ أَنۢبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ ۖ فَلَمَّآ أَنۢبَأَهُم بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّىٓ أَعْلَمُ غَيْبَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ
فرمود: «اى آدم، ايشان را از اسامى آنان خبر ده.» و چون [آدم] ايشان را از اسماءشان خبر داد، فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من نهفته آسمانها و زمين را مىدانم؛ و آنچه را آشكار مىكنيد، و آنچه را پنهان مىداشتيد مىدانم؟»
چرا داستان موسی در قرآن اینقدر زیاد است؟ برای خاطر اینکه این، تقریباً تنها مثالِ قرآن است که قومی به دنبال پیامبرشان راه افتادهاند و یک امتِ مثلاً مؤمن تشکیل شده است. در قرآن همیشه پیامبرانی را میبینید که از قومی دعوت میکنند و آنها هم ایمان نمیآورند. اما الآن موقعیت ما مسلمانها شبیه بنیاسرائیل است. یعنی قومی هستیم که ادعا میکنیم ایمان آوردهایم ولی واقعاً ایمان نیاوردهایم و همان کارهایی را میکنیم که بنیاسرائیل با موسی میکردند و چنان بلاهایی را سر دین خودمان میآوریم.
تکرار و تفاوت داستان ها در سوره های
نشان دادنِ بنیاسرائیل، حرفهایی که میزنند و نوع برخوردشان با مسائل... حداقل به ما اخطار میدهد که در همهٔ ادیان، آدمهایی که ایمان واقعی ندارند و به دنبال یک پیامبر راه میافتند چه رفتار و سرنوشتی دارند. بنیاسرائیل عقاید درستی را گرفتهاند ولی نه به دلیل اینکه خودشان به درستی آن رسیده باشند. مثل مؤمنین خاصی که اطراف پیامبران ظاهرمی شوند نیستند.
در تمام قرآن میبینیم پیامبران، با چند نفر آدم خیلی برجسته که واقعاً مفاهیم توحیدی را میفهمند همراه هستند. مثلاً به طور خاص در سورهٔ یس، بعد از آمدن سه پیامبر به یک قوم، تصویر یک شخص خاص در اصل داستان است، انگار آن پیامبران در حاشیه هستند. شخصی که دواندوان از راه دور میآید و به مردم میگوید از این پیامبران پیروی کنید، او خودش انسان برجستهای است انگار همه چیز را میداند. بعد از اینکه شنیده است عدهای آمدهاند و گفتهاند ما نمایندهٔ خدا هستیم، از حرفهای آنها بلافاصله میفهمد که آنها پیامبر هستند. به سراغ مردم میآید و آنها را دعوت میکند و طبق معمول مردم او را میکشند! معمولاً شکل عمومی داستان پیامبران این است. ولی ما بیشتر با شکل بنیاسرائیلی آن درگیر هستیم. چون ما هم مسلمانانی هستیم که ادعا میکنیم به پیامبری ایمان داریم ولی در حقیقت ایمان نداریم. در مسیحیت نیز این پدیده هست، در سایر ادیان هم که مردم دینی را از والد خودشان میگیرند این پدیده هست.
اینکه یک داستان به دلایلی مهم است که تکرار شود، ابعاد خیلی مختلفی دارد. شما در تکرارهای مختلف، داستان موسی را از زاویههای مختلفی میبینید. خود موسی هم به دلیل نوع خاص وحیای که به او شده... برخوردی که با فرعون پیدا میکند... درگیری موسی با یک قدرت تحکیمشده و... مهم است. داستان موسی نسبت به یک قوم بدوی که پیامبری برایشان میآید به ما نزدیکتر است.
استقلال سورهها از هم، یک دلیل تکرار
در قرآن واحدِ معجزه سوره است. انگار هر یک سوره یک چیز خیلی خاص است که یک مطلب در حد اعجاز را بیان میکند. بنابراین خیلی واضح است که اگر مثلاً در سورهای مفهوم خاصی وجود دارد که خوب است ذکری از موسی بشود، قسمتی از داستان موسی مطابق با محتوای کلی سوره میآید. و این نوع تکرار صحبت کردن دربارهٔ داستانها، خلاف بلاغت نیست. مثل تشبیه گل و بلبل که در غزلهای مختلف یک شاعر ممکن است آمده باشد.
به سوره اینطور نگاه نکنید که قرار است یک سری اطلاعات خاص به شما بدهد یا مثلاً گزارهای را منتقل کند. قرار است یک سوره یک حس کلی به شما منتقل کند. در واقع فهمیدن یک سوره این است که یک حس کلی به شما دست دهد. حالوهوایی دارد، شما را وارد یک فضای خاص میکند. اگر برای رسیدن به این حس لازم است که به داستان آدم و حوا اشارهای بشود، خوب است که اشاره شود. دلیل خیلی سادهٔ این ماجرا این است که سورهها مستقل از هم هستند و اصلاً مسئله انتقال اطلاعات نیست تا نتیجه بگیریم اگر موضوع سجده کردن به آدم یک بار گفته شد دیگر لازم نیست بیان شود.
در کتابهای درسی عادت ندارید یک مطلب را دو بار ببینید. هر مطلبی در مناسبترین جا یک بار و به بهترین وجه گفته میشود و کار تمام میشود. هر چند در آموزش تکرار داریم؛ وقتی میخواهید مطلبی را آموزش دهید ممکن است ابتدا یک بار به آن اشاره کنید، بعد یک بار کامل بگویید، و بعد آن را دوباره یک بار یادآوری کنید. در هدایت و تعلیم هم ممکن است تکرارهایی ببینید.
پس فراموش نکنید که سورهها مستقل از هم معنی دارند و چون هدف انتقال اطلاعات نیست، تکراری دیدن یک داستان مشکل ایجاد نمیکند. مثلاً لحظهٔ وحی شدن به موسی که لحظهٔ خاصی است و مشابهی در بقیه ندارد خیلی تکرار میشود و همین خیلی جالب است. گاهی شما در ابتدای یک سوره میبینید که در یک آیه لحظهٔ وحی را فقط یادآوری میکند و بعد بقیهٔ مطالب سوره شروع میشود؛ انگار خوب است در ابتدای این سوره حس مربوط به وحی شدن به موسی دوباره برای شما ایجاد شود، یک بار دیگر موسی را ببینید؛ آن آدم با آن گذشته به جایی رسیده که مستقیم مورد خطاب خدا قرار میگیرد.
فهمیدن سورهها کمی شبیه فهمیدن شعر نو است، البته ما در زبان فارسی به همان پیچیدگی که مثلاً فرانسویها شعر میگویند شعر نداریم. ارتباطها واضح نیست اما اینطور نیست که ارتباطی وجود نداشته باشد.
خیلی سخت است که انسجام سورههای بلند را کاملاً ببینیم. سورههای کوتاه بهوضوح راحتتر هستند، چند آیه هستند و روی یک چیز متمرکز هستند. ارتباط دادن مطالب بعضی سورههای بلند، مثل سورهٔ یوسف ساده است، ولی شاید در بعضی از سورهها که حتی یکی دو صفحه هستند نتوانید ارتباط اول و آخر سوره را پیدا کنید. در تفسیرها هم این کار را نمیکنند، آیهآیه تفسیر میکنند. مثلاً در مورد محتوای یک سوره میگویند دربارهٔ توحید و معاد و ... صحبت میکند ولی اینها با هم فرق دارند. به هر حال تعجب نکنید از اینکه چرا این کار راحت نیست.
قرار نیست کسی که یک سوره را میخواند و تحت تأثیر قرار میگیرد و خوشش میآید کامل فهمیده باشد. ممکن است تحت تأثیر یک آیه قرار بگیرید. فکر میکنم یک آدم خیلی باید کلاسش بالا باشد که تحت تأثیر یک «سوره» به طور کامل قرار بگیرد، احساس کند که من این را کاملاً فهمیدهام.
سورهٔ یوسف یکی از راحتترین سورههاست... مقدمهٔ واضحی دارد و وقتی دربارهٔ مؤخره صحبت کردیم همه قانع شدند که چرا آیات انتهایی سوره در انتهای داستان آمدهاند: همه انتظار دارند که بنا به محتوای سوره به پیغمبر خطاب بشود که اکثر مردم ایمان نمیآورند، حرف از صبر کردن بیاید و اینکه پیامبران گاهی فکر میکنند که دیگر امیدی نیست ولی همیشه امید هست... همهٔ این مطالب به محتوای داستان مربوط است.
تکرار داستان از چند دید
یک مدِ روایت داستان در پستمدرن این است که یک داستان را از دید چند نفر روایت کنید. یک بار از دید یک نفر روایت کنید، تمام که شد از دید نفر دیگر ابعاد جدیدی پیدا میکند. و این با عقاید پستمدرن نیز سازگار است چون در واقع معتقد به تکثر هستند؛ وقتی داستان را از دید یک نفر میگویید، همهٔ زوایا دیده نمیشود. از دید نفر دیگر که نگاه میکنید ممکن است چیزهای زیادی را بفهمید.
این انسان ملعون(!) کوئنتین تارانتینو که از فیلم پالپ فیکشن (Pulp Fiction) آن بسیار صحبت کردیم، فیلمی به اسم جکی براون (Jackie Brown) دارد که یک صحنه از آن سه بار و از دید سه نفر تکرار میشود. این صحنه سه بار فیلمبرداری شده، یک بار از دید کسی که در آنجا منتظر ایستاده، یک بار از دید کسی که دارد به محل ملاقات میآید و یک نفر دیگر. هر دفعه شما یک چیز را میبینید که دفعهٔ قبل نمیدیدید. با یکبار نشان دادن نمیشد حس دو آدم اصلی فیلم را بیان کرد.
کلاسیکترین مثال فیلم راشومون است؛ از چند نفر در دادگاه سؤال میشود، هر کس یک روایت دارد. به نحوی اصلاً نمیفهمید چه اتفاق افتاد چون سه چهار نفر روایتهای خیلی متنوعی از ماجرای یک قتل دارند. هر دفعه بیننده احساس میکند از دفعهٔ قبل بهتر فهمیده و یک چیزهایی برایش روشن شده ولی نمیتوانید با قاطعیت بگویید حرف کی راست بوده و حرف کی دروغ بوده.
علاوه بر دلیل مستقل بودن سورهها برای تکرار، یک دلیل دیگر این است که این یک تکنیک هم هست. مثال من دفعهٔ قبل این بود که شما یک بار در سورهٔ روم جزئیات غرق شدن فرعون و اطرافیانش را در رود نیل میبینید ولی در سورهٔ قصص فقط یک عبارت خیلی کوتاه میشنوید. داستان از ابتدای تولد موسی، پیامبر شدن او، آمدن او به سراغ فرعون، تهدیدات فرعون میآید و داستان یکباره با یک عبارت خیلی کوتاه تمام میشود: اینها را گرفتیم و در دریا انداختیم. حسی خاص ایجاد میشود از نظر سادگی کار، اینها این همه جز و وز کردند که چه میکنیم چه میکنیم. یک جایی عبارتی به کار میبرد از قول فرعون (لشرذمه) اینها مثل مورچه هستند. خیلی به نظرشان کار سادهای بود و دقیقاً برعکس میشود، و خودشان به سادگی عذاب میشوند: ما اینها را گرفتیم انداختیم در دریا و تمام شد. اگر اینجا را با جزئیات نقل کند دیگر این تأثیر را نمیگذارد. سریع بودنش نشاندهندهٔ سهولت کار است. در قرآن یک تهدیدی هست، میگوید اگر شما یک کاری بکنید اصلاً همهتان را برمیداریم و یک خلق دیگری میآوریم. مثلاً زیادی شلوغ کنید همهتان را جمع میکنیم یک دور دیگر از نو خلق میکنیم! اگر فکر میکنید خیلی جایگاه مستحکمی دارید، ... این سادگی واقعاً از این سرعت واقعه به نظر آدم میآید. شما نمیتوانید هم جزئیات را بگویید و هم این حس سریع بودن را برسانید. این چند بار روایت کردن دقیقاً مثل همین دیدن از زاویههای مختلف میشود. جایی که غرق شدن فرعون را میبینید انگار از دید خود فرعون جزئیاتش را نگاه میکنید. مثلاً پشیمان میشود وقتی دارد میمیرد حرفی میزند، جوابی میشنود. آنجا دیگر محتوا این نیست که کار آسان بوده. آنجا مرگ فرعون را مشاهده میکنید. ولی یک جای دیگر از یک زاویهٔ خیلی بالا شما چند تا مورچه را میبینید که گرفتهاند انداختهاند در دریا. فرعون اصلاً آنجا دیگر مطرح نیست. بنابراین اصولاً ذکر کردن داستان بدون این مسئلهٔ استقلال سورهها، این مزیت را دارد، چون داستان دقیقاً که تکرار نمیشود، از دیدگاههای دیگری انگار دارید نگاه میکنید. شما داستان موسی را هر جایی نگاه کنید با توجه به قبل و بعدش یک حسی دارد که ممکن است شما دفعهٔ قبل که خواندهاید این حس را بهش نرسیدید.
همانطور که قبلاً هم تأکید کردم قرآن بیشتر یک اثر هنری است تا یک اثر علمی. قرار است که روی شما تأثیر بگذارد و با عاطفهٔ شما هم درگیر بشود نه اینکه فقط یک سری اطلاعات بدهد.
ویژگیهای داستان آدم و حوا
از این ویژگی این داستان که بگذریم، این داستانی است که خیلی تکرار شده. ویژگی دیگر این داستان این است که برخلاف اکثر داستانهای قرآن، شخصیتپردازی ندارد. همانطور که اول جلسه گفتم، این داستان از نظر فرم بیشتر شبیه حکایتهای تمثیلی متداول در همهٔ سنتهای فرهنگی تاریخ است. مثلاً در کلیله و دمنه که یک داستان کاملاً تمثیلی است، میدانید که گرگ تمثیلی از یک چیز دیگر است. در داستانهای قدیمی مثل اسطورهها، متداول است که چیزهای غیرمعمولی فقط برای بیان کردن مفهومی به کار گرفته شوند.
داستان آدم و حوا از معدود داستانهای قرآن است که شخصیتپردازی ندارد. مثلاً حوا به غیر از این که ذکر میشود که وجود دارد، تقریباً ازش ذکری در داستان نیست. آدم هم همینطور. با این که یکی دو جمله ازش نقل میشود، اینجوری نیست که شما شخصیت خاصی در ذهنتان بیاید؛ یک انسان به معنای کاملاً کلی است. در واقع نقش یک آدم کلی، به معنایی که ما به کار میبریم، را بازی میکند.
نکتهٔ دیگر این که در داستان دیالوگ بین خدا و فرشتگان هست، فضای خیلی متفاوتی است. بخشی از داستان انگار در زمین اتفاق نمیافتد، در آسمانهاست. داستان خلقت است دیگر، انگار شروع همهٔ داستانهاست. انتظارهایی که مثلاً از داستان دراماتیک مثل یوسف دارید نباید اینجا داشته باشید؛ دیالوگهایی که شخصیتپردازی آدمها را نشان میدهند و... مثلاً در داستان یوسف دیالوگها کاملاً نشاندهندهٔ شخصیتهاست، هر کسی با آهنگ و کلمات خاصی حرف میزند. برادران زیاد قسم میخورند، یوسف قاطعانه حرف میزند، زنان مصر مرتب واژههایی را تکرار میکنند. اینجا اصلاً اینطوری نیست. دقیقاً به معنای واقعی کلمه داستان فلسفی و شبیه تمثیل است.
من اصلاً روی این بحث نمیکنم که آیا این اتفاقها واقعاً افتاده یا نه، چون هیچ نتیجهای ندارد بحث کنیم که آیا واقعاً این دیالوگ بین خدا و فرشتهها اتفاق افتاده، یا امر به سجده واقعی است یا تمثیلی. فرقی نمیکند. انگار اصلاً بدنهٔ داستان وجود ندارد، همان مفهومی که منتقل میشود مفهوم اصلی است. من شخصاً فکر میکنم، اگر یک نفر بخواهد از قرآن بدون بحث فلسفی دربارهٔ امکان وقوع این داستان را بررسی کنیم، از ادبیات قرآن برمیآید که این یک واقعهٔ اتفاقافتاده است. نشانهای در خود داستان نیست که بگوید این تمثیلی است که اتفاق نیفتاده. مثل یک واقعیتِ ورای زمینی است که ما نمیتوانیم در مورد اینکه خدا چهطور با ملائکه صحبت میکند و ... صحبت کنیم.
استقلال سوره ها از هم، یک دلیل تکرار
یک عده بحثی میکنند که این جنت چه بوده، بهشت الان مگر وجود دارد؟ این خیلی بحث معروفی است در مورد این داستان، که آدم و حوا را خدا کجا گذاشت؟ در همان بهشت موعود گذاشت؟ مگر بهشت موعود در ازل وجود داشته؟ بیشتر به نظر میآید که بهشت بعداً ایجاد میشود، این را از خود قرآن هم میشود برداشت کرد. واقعاً من نمیفهمم اینها چه ربطی به محتوای این داستان دارد. مثلاً نظر آقای طالقانی این است که این باغی است در خود کرهٔ زمین. آدم و حوا در زمیناند و هیچ اشکالی ندارد وقتی میگوید «هبوط کنید به زمین» از قبل هم در زمین بوده باشند. چون در جاهای دیگر قرآن هم این به کار میرود، مثلاً وقتی میگوید «اهبطوا مصراً»، هبوط کردن به هر نوع پایینرفتن اطلاق میشود، لازم نیست از آسمان بیفتند به زمین.
من میخواهم در مقدمه بگویم که تا حد ممکن از این جور بحثها اجتناب میکنم و میخواهم در مورد مفهوم کلیای که این داستان به ما منتقل میکند حرف بزنم.
سؤال: ممکن است این یک بیان تمثیلی باشد از واقعیتی که هست، چون آن واقعیت قابل بیان نیست؟
بله. چیزی هست که اگر ما بخواهیم بفهمیم احتیاج به تمثیل دارد. مثلاً وقتی خدا و ملائکه با هم حرف میزنند به زبان عربی که حرف نمیزنند، پس حداقل این است که این جملهها اینجوری گفته نشدهاند. هر بار که خدا مثلاً به آسمانها امر میکند کلام بیان نمیشود.
وقتی در قرآن میگوید مَثَل دو نفر را برایتان میگوییم لزومی ندارد که آن دو نفر واقعی باشند. مثلاً در سورهٔ کهف داستان باغی هست که شخصی در آن هست و این شخص مغرور شده ... لزوماً این داستان واقعی نیست چون در ابتدا میگوید مَثَلی برایتان میزنیم، شبیه اینکه بگویید: فرض کنید...
به نظر من در مورد آدم و حوا اتفاقاتی افتاده و داستان آفرینش بیانی تمثیلی است که ما حقایق آن را... را بفهمیم. بعضیها در مورد واقعی بودن این داستان ادعاهایی میکنند که مجبور میشوند تا آخر پایش بایستند. مثلاً بعضیها میگویند که در قیامت به بعد همه عربی صحبت میکنند!!!
اگر شما به دلایلی بگویید که بهشت آدم و حوا روی زمین بوده، یک عده آدم هستند که بلافاصله میریزند سر شما که کجا بوده؟! بعد میشود سالها روی این بحث کرد. مثلاً من جواب میدهم که در مثلث برمودا بوده تا نتوانید بروید ببینید! :D
سؤالات از متن داستان
با خواندن داستان پیش میرویم و سؤالاتی مطرح میکنیم: داستان در سورهٔ بقره با این جمله شروع میشود که
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ (۳۰)
به یاد آر هنگامی که پروردگارت به ملائکه گفت که من در زمین خلیفهای قرار میدهم. «و اذ» که اول خیلی از داستانها گفته میشود، بعضیها ترجمه میکنند «هنگامی که».
سؤالهایتان را مطرح کنید اما ممکن است سؤالهایی مطرح کنید که من بگویم جواب نمیدهم. مثلاً یک نفر ممکن است بپرسد خدا چرا چنین چیزی را به ملائکه میگوید که آنها جواب بدهند؟ من هیچوقت سؤال درباب اینکه چرا خدا این کار را میکند جواب نمیدهم! احساس من این است که خود سؤال و جوابش معمولاً در یک سطح خیلی احمقانهای اتفاق میافتد که چرا خدا یک کاری را انجام میدهد یا یک چیزی را میگوید. من اصلاً نمیفهمم این سؤال یعنی چه که بخواهم جوابش را بدهم.
سؤال اول این است که خلیفه یعنی چه؟
یک تأویل از خلیفه یا جانشین خدا بودن در زمین، انسان کامل است، مثل پیغمبران و اولیای خداوند در زمین. آیا واقعاً اینطور است؟ یا همهٔ ما خلیفهٔ خدا در زمین هستیم؟ «خلیفهٔ الهی» آیا یک مقام است که بعضی انسانها به آن میرسند؟ اگر شنیده باشید، چنین تعبیر عرفانیای وجود دارد که آدمهای خوب به مقام خلیفهٔ الهی میرسند. آیا منظور از این آیه این است، یا همهٔ آدمهایی که در کرهٔ زمین هستند خلیفهٔ خدا دوتا چیز به نظر میرسد: یکی اینکه آدم، انسان اصولاً هر کاری هم که بکند خلیفهٔ خدا روی زمین است و مقام خلیفةاللهی دارد. یا میشود اینگونه تعبیر کرد که به قول عرفا مقام اتمّ و اکملش از انسانهایی است که به مقام انسان کامل میرسند، به یک معنای برتری جانشین خدا هستند.
به نظر من سیاق آیه این را میگوید که هر آدمیزاد اصولاً خلیفهٔ خدا روی زمین است. همهچیز دست خداست، اما مثل اینکه انسانها بهگونهای میتوانند دخل و تصرفهایی در کرهٔ زمین بکنند. همهٔ کرات آسمانی در مدارهای خودشان گردش میکنند و انگار همهچیز از پیش تعیین شده است، اما یک موجود مختار که ویژگیهای الهی دارد، میتواند خلق کند، تمدن به وجود میآورد، خراب میکند، و صفات اینشکلی دارد، انگار در کرهٔ زمین فرمانروایی میکند. گویا قرار است در کرهٔ زمین بعضی از کارها را کسانی به عهده بگیرند که جانشین خدا هستند.
جانشین کسی است که نقش یک نفر دیگر را ایفا میکند، در جایگاه یک کسی قرار میگیرد بهطور بدلی. واقعاً اینکاره نیست ولی به خواست خود خدا، مثلاً میتواند اینجا کارهایی انجام بدهد که با خواست خدا مخالفت بکند. اینها بحثهای یکخرده از این سطحی که ما داریم بحث میکنیم بالاتر است، اینکه تناقضی ندارد با اینکه ارادهٔ خدا هم در زمین انجام بشود. بهتر است وارد این بحثهای یکجور عمیق فلسفی که شاید خیلی هم عمیق نباشند نشویم. از این آیه چه میفهمیم؟ جانشین خدا دارد روی زمین میگذارد یعنی چه؟ یعنی یک سری کارهایی که بهطور معمول خداوند باید انجام بدهد را این دارد انجام میدهد. جایی میتواند بسازد، جایی میتواند خراب کند، دخل و تصرف میکند.
سوال: بعضیها میگویند این حرف ملائکه نشاندهندهٔ این است که این سابقه داشته، و کسانی قبلاً روی زمین بودهاند که فساد کرده بودند. و خلیفه بودن انسان به معنای جانشین آنها بودن است.
این حرف خیلی عجیبی است، اصلاً کل بحث خلیفةاللهی را مختل میکند. تو داری دربارهٔ یک موجود مجهولی حرف میزنی که قبلاً بوده، بایستی شواهدی برای این حرف بیاوری. – احادیثی وجود دارد... – میشود روی این مسائل فکر کرد، اما فعلاً بحثهای مهمتری داریم.
سؤال: انگار از ابتدا معلوم است که انسان قرار است وارد زمین بشود.
این نکتهٔ مهمی است. از اول معلوم است این موجود، موجودی است که در بهشت ماندنی نیست، این اتفاق میافتد و هبوط صورت میگیرد؛ از همه چیزش پیداست! نمیشود جلویش را گرفت. موجودی است که جایگاهش بهشت است — یک چیز پیچیدهای اینجا دارد گفته میشود — جایگاهش بهشت است ولی نمیتواند. باید انگار یک مرحلهای را بگذراند، بعداً دوباره وارد بهشت بشود. اینطور نیست که یک نفر فکر کند که ای کاش آدم این کار را نمیکرد، ما هنوز هم در بهشت بودیم. اصلاً از اول حرف از این است که آدم قرار است خلیفهٔ خدا روی زمین بشود. روی همهٔ اینها میشود بحث کرد.
احتمالاً شنیدهاید که بعضی از عرفا اینگونه تعبیر میکنند انسان کامل، خلیفهٔ خدا در کل کائنات است؛ حرف از جغرافیای زمین نیست. و انسان کامل در بین همهٔ موجودات مقام خلیفةاللهی دارد. اما در اینجا حداقل دو نشانهٔ واضح وجود دارد که اوضاع آنگونه نیست، نباید خیلی گندهاش بکنیم.
نشانهٔ اول اینکه در اینجا میگوید «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً». در کرهٔ زمین خلیفهای میگذارم، نه در همهٔ جهان.
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ
و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان] گفتند: «آيا در آن كسى را مىگمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مىكنيم؛ و به تقديست مىپردازيم.» فرمود: «من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد.»
- ...
ایشان میگوید چون همهٔ فرشتهها مأمور به سجده میشوند، بنابراین یک پدیدهٔ بینالمللی است!
نشانهٔ بعدی این است که نمیگوید «الخلیفة». من «جانشینم» را در زمین قرار میدهم، بلکه میگوید: من در کرهٔ زمین «جانشینی» قرار میدهم. میشود گفت جانشینهای دیگری هم هستند. اگر خدا فقط یک جانشین داشت، معرفه میشد و میگفت الخلیفة. اما از زمین شروع میکند، و میگوید جانشینی. نکره است. حتی در کرهٔ زمین هم میتواند یک خلیفهٔ دیگر باشد!
کسی میتواند بگوید چرا این تعبیر به وجود آمده و این انقدر بزرگ شده، با توجه به اینکه عرفای اسلامی خیلی روی نثر قرآن احتجاج کردهاند، چرا اصلاً به این چیز ساده دقت نکردهاند؟
برای اینکه همهٔ دنیا زمین بود! یک زمین بود، یک چیزهای نورانی هم در آسمان وجود داشت. جای دیگری جز زمین وجود نداشت! ما الان احساسمان این است که زمین یک چیز کوچولو است و اووه این همه کرات، خدا میداند چند جای دیگر هم مثلاً خلیفه نصب شده باشد. تصور قدیمی از دنیا این بود که همهٔ دنیا همین زمین است، و آسمان هم یک جوری کوچکتر از زمین است! تصورشان این نبود که آسمان یک چیز خیلی عظیمی است و خیلی امتداد دارد. بنابراین حالا که کل دنیا زمین است، به نظر میآید که خلیفه در دنیا دارد نصب میشود دیگر، جای دیگری نیست. در ماه که دیگر خلیفه نمیگذارند به این کوچکی! به نظر من این تصویر خیلی گمراهکنندهای بود که تا همین چند وقت پیش هم مطرح بود و بنابراین خیلی جاها ممکن است اشتباه پیش آمده باشد.
یک دلیل برای این که انسان یک موجود خیلی خاص است این است که موجود دیگری ما در قرآن نمیبینیم همسطح انسان. ما ملائکه را میبینیم، در کرهٔ زمین، موجودات دیگری به اسم جن هستند، ملائکه هم که به ما سجده کردند.
هیچوقت فراموش نکنید که ما دنیای انسان را در قرآن میبینیم نه همهٔ دنیا را. اصلاً یک چیزهایی در دنیا هست که ما اصلاً درکش نمیکنیم و به ما ربطی هم ندارد. در قرآن به اینها اشاره نمیشود. ما چیزی را در قرآن میبینیم که به گونهای به انسان ربط دارد. این کلام خدا برای بشر است، سند بینالمللی نیست که برای ما نازل شده باشد. حتی وقتی در مورد روح سؤال میکنند خداوند میگوید سؤال نکنید چون نمیفهمید. همین قدر بدانید که اینجا چیزی هست حتی درمورد خودتان که شما هیچوقت نمیفهمید چه برسد در مورد چیزهای دیگر. در قرآن هست که مؤمنین شبها پا میشوند آسمان را نگاه میکنند میگویند: «ربنا ما خلقت هذا باطلا». یک حسی دارند که اینجا چیزی هست که ما نمیفهمیم. که ورای این زمین مثلاً در این آسمانها یک چیزهایی هست، یک جریانهایی هست، اینها اینهمه دارند حرکت میکنند اینطرف و آنطرف میروند دلیلش ما نیستیم مربوط به ما نیست.
-...
مثلاً وقتی میگوید که ارض را زیر پای شما گستردیم، یعنی چه؟ یعنی همین که زیر پای شماست. وقتی در قرآن میگوید ارض منظور کرهٔ زمین نیست، فضایی فکر نکنید. چیزی است که ما رویش راه میرویم. مثل سفره است. یک چیزی زیر پای ما هست از تویش غذا درمی ما نشستهایم سر این سفره. تصور زمین در قرآن این است؛ نه اینکه مخالف این باشد که کره است، اما ربطی هم ندارد. اشاره به این چیزی است که زیر پای ماست و ما ازش غذا میخوریم. اصلاً مهم نیست که چه شکلی است، کره است، مسطح است، کجا قرار گرفته، چندتا از اینها داریم. اینکه بگوییم اینهایی که در جاهای دیگر هستند هم به چیزی که زیر پایشان است گفته میشود زمین، تصور عجیبی است. اگر در زمانی که قرآن نازل شده مردم از ارض همین را میفهمیدند که من دارم میگویم، معنیش همین است. با تمام توصیفهایی هم که در قرآن از زمین آمده همین است که من میگویم: یک سفرهای است که زیر پای شما گسترده شده.
ملائکه جواب میدهند که آیا کسی را در زمین قرار میدهی که در زمین فساد کند و خون بریزد؟ سؤالی که به وجود میآید این است که ملائکه از کجا میدانند موجودی که هنوز به وجود نیامده این ویژگیها را دارد؟ فرض کنید من میگویم: میخواهم فلانی را جای خودم بگذارم آنجا. به من بگویند: میخواهی بگذاری آنجا پدر مردم را دربیاورد؟ آیا تا به حال خدا این کار را میکرده که خلیفهاش بکند؟ از چه چیزی ملائکه این نتیجه را میگیرند که این موجودی است که میخواهد خون بریزد و فساد کند؟ ادامهٔ حرف ملائکه این است که ما تو را تسبیح میکنیم و تقدیس و ستایش میکنیم. اگر منظور این است که اینها هم در زمین تو را عبادت کنند، خوب ما داریم به بهترین وجه این کار را میکنیم. جواب خداوند این است که من چیزی میدانم که شما نمیدانید. بعد قرار است شرح این بیاید که چه چیزی است که خداوند میداند و اینها نمیدانند.
این ماجرا میآید که خداوند اسماء را به آدم یاد میدهد. بهوضوح سؤال این است که این اسماء چیست؟ چه ارزشی دارد که آدم این اسماء را میداند؟ مثلاً یک چیزهایی است که مثل بچهها، آدم بلد است اینها بلد نیستند؟ اتفاقاً آنها هم همینجوری برخورد میکنند. میگوید: «آگاه کنید مرا به نامهای اینها اگر صادق هستید.» جوابشان این است که: «سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا». ما همان چیزهایی را بلدیم که به ما یاد دادهای. مثل اینکه جواب این است که خوب. به ما یاد ندادی که، به او یاد دادی. او هم که از تو یاد گرفت. به ما هم یاد میدادی شاید مثلاً یاد میگرفتیم. یک خرده چنین حالتی دارد. من علیه ملائکه دارم حرف میزنم!
بعد میگویند «إنّک أنت العلیم الحکیم». اظهار عجز میکنند که ما نمیدانیم و فقط چیزهایی را میدانیم که تو به ما یاد دادهای. بعد به آدم گفته میشود که آنها را به آن اسماء آگاه کند. دوباره این تکرار میشود که خداوند میگوید: «آیا به شما نگفتم که من غیب آسمان و زمین را میدانم» «إنّی أعلم غیب السموات و الأرض و أعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون». این عبارت یعنی چه؟ میدانم آنچه را که آشکار میکنید و آنچه پنهان کردید. چه چیزی را دارند پنهان میکنند؟! من نمیخواهم به همهٔ این سوالات فعلاً پاسخ کامل بدهم.
قَالُوا۟ سُبْحَٰنَكَ لَا عِلْمَ لَنَآ إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَآ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ
گفتند: «منزهى تو! ما را جز آنچه [خود] به ما آموختهاى، هيچ دانشى نيست؛ تويى داناى حكيم.»
به ملائکه امر میشود که سجده کنند و همه به جز ابلیس سجده میکنند. اینجا بحث معروفی هست که ابلیس جزء ملائکه بوده یا نه. چون یک جایی میگوید: «و کان من الجن». اما این آیهٔ «فسجدوا إلا ابلیس» انگار ابلیس هم جزء ملائکه بوده. در تاریخ تصوف هم عدهای نسبت به ابلیس سمپاتی داشتهاند و رسماً ابلیس را از اینکه مرتکب گناه شده تبرئه میکردند.
ابلیس امتناع کرد، «و استکبر و کان من الکافرین». و از کافرین بود. گزاره به زمان گذشته است. من دیگر بیشتر از این سوال مطرح نمیکنم، اینها را میگذاریم برای جلسهٔ بعد.
به نظر من داستان از اینجا شروع میشود که این اتفاقها میافتد و آدم در بهشت ساکن میشود. این شروعش، اینکه ما بتوانیم درک بکنیم که این دیالوگ بین خدا و ملائکه چرا اینجوری است و چرا این را دارند میگویند، اینکه ملائکه چرا دارند این حرفها را میزنند و ... یک خرده به نظر من وارد شدن به این بحثها زیاد کار جالبی نیست. نه اینکه هیچی نفهمیم. شاید مثلاً پیغمبر همهٔ اینها را میفهمیده. من میخواهم بگویم که این قسمت داستان خیلی ثقیل است. داستان یوسف و برادرانش نیست که یک ماجرایی است که در کرهٔ زمین اتفاق افتاده. خیلی امیدی به اینکه ما که خیلی موجودات زمینی هستیم این دیالوگ بین خدا و ملائکه و سوال کردن از اینکه چرا خلق کرد، این حرف را زد، ... امید کمتری است. قبول دارید که یک جاهایی از قرآن هست، مثلاً چه میفهمید از این که میگوید: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ»؟ قرار نیست همه جای قرآن یکنواخت فهمیده بشود. ما چه میفهمیم از این که «سدرة المنتهی» یعنی چه؟ شاید از اول تاریخ به جز پیغمبر چند نفر بیشتر نفهمیدند که سدرة المنتهی یعنی چه. این که همه چیز کتاب فهمیده نمیشود اصلاً چیز عجیبی نیست. هر چقدرش را میشود فهمید سعی میکنیم حرف بزنیم. اما این که مثلاً بپرسیم چرا این دیالوگ انجام شد؟ من نمیدانم اصلاً چطور میشود این را جواب داد. چرا خدا قبل از این که میخواهد یک چیزی خلق کند به ملائکه دارد میگوید و به نظر میرسد که آنها دارند جواب هم میدهند! حداقل یک جوری حالت تعجب دارد، حالا اگر نگوییم اعتراض. که این چه کار عجیبی است میخواهی بکنی.
-...
سوالات از متن داستان
یک نکتهٔ منطقی و خوبی در حرف ایشان هست اگر دقت بکنید. یک چیزی است مربوط به خدا و ملائکه. مثلاً خدا دارد یک چیزی به ملائکه میگوید که بعداً ناراحت نشوند! مثلاً میگویم!! دیالوگ بین خدا و ملائکه را از ملائکه بپرسید که چرا خدا این را بهتان گفت! یک چیزی برای ما هم دارد.