→ بازگشت به داستان آفرینش در قرآن

جلسهٔ ۳ · داستان آفرینش در قرآن

فساد و خونریزی در میان حیوانات و گیاهان، روش فهم واژگان قرآن، و نسبت زبان و معیشت

۱۵,۰۰۸ واژه · ۱۳ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه تعلیم اسماء به‌عنوان محور داستان آدم بازخوانی می‌شود. پاسخ خداوند به ملائکه، اسم‌گذاری به‌مثابه موجود ساختن، و نسبت زبان با معیشت از زاویه فهم قرآنی مطرح می‌گردد.

پرسش و پاسخ

خب. سوال. من استدلالم این بود که فساد و خون‌ریزی کار اختصاصی انسان نیست. خب حالا اگر بخواهیم این برداشت را بکنیم که این فساد و خون‌ریزی به آدم برمی‌گرده، نه به... به عالم. خب خب. سوال اینه. من استدلالم این بود که چون فساد و خون‌ریزی به مختص انسان نیست، پس اون لحظه‌ای که این دیالوگ داره صورت می‌گیره، حیوانات هنوز نیستن.

این اعتراض داره. ولی خب اونا هم قبلاً خلق شدن و خون‌ریزی و فساد کردن. من من حرفم این بود. انگار اون لحظه‌ایه که کره زمین هنوز توش حیات نیست. درسته که آخه ببین اصلاً موضوع من می‌خوام این نتیجه رو بگیرم.

و دفعه قبلم گفتم اصلاً حیات تو کره زمین یعنی انسان دیگه. بقیه همون آیه قبلش هم که جلسه قبل من خوندم. می‌گه هرچی زمین است برای شما خلق کردین، بقیه حیات یه چیزیه انگار دنباله انسانه. حالا یا مثلاً با نظریه تکامل نگاه کنید مقدمه وجود انسانه. حالا هرجور می‌خواید نگاه بکنید، خلاصه زائده بر وجود انسانه.

انسان قراره تو زمین خلق بشه. بقیه اصلاً حاشیه‌ان. اینا اصلی نیستن. من من حرفم این بود که از این برمی‌آد که اون لحظه لحظه‌ایه که حیات هنوز وجود نداره. شما می‌تونید مثلاً با به اصطلاح دیدگاه توراتی نگاه کنید که همه موجودات یک‌دفعه مثلاً خلق شدن کره زمین.

و مثل اینکه انسان رو خداوند خلق کرده، یه سری غذا هم براش، اون توشه راه هم آماده کرده که حیوانات و گیاه‌ها و اینا هستن. یا می‌خواید به صورت چیزی که الان توی علم هست، به تدریج مثلاً بگید از یه چیزی حیات از یه چیز خیلی ساده‌ای شروع شده بعد در انتهایش انسان خلق شده.

مهم نیست. مهم اینه که به نظر من این دیالوگ وقتی داره اتفاق می‌افته که حداقل حیوانات به وضوح نیستن. فساد و خون‌ریزی در زمین نیست. من من حرفم اینه و اینکه بقیه فساد و خون‌ریزی هم که در زمین به وجود اومده برای خاطر انسان به وجود اومده.

برای جعل انسان توی زمین بوده که این فساد و خون‌ریزی تو زمین به وجود اومده. چون حیوانات هم برای انسان خلق شدن. می‌فهمید منظورم چیه؟ یعنی هیچ اعتراضی به اینکه حیوانات چرا خون‌ریزی می‌کنن نیست. اصلاً اونا در این لحظه نیستن و اگر انسان نباشه اونا خلق نمی‌شن.

من حرفم اینه. یعنی این الان حرفی که دارید می‌زنید درسته. جعل انسان توی زمینه که باعث فساد و خون‌ریزی می‌شه و ملائکه به همین دارن اعتراض می‌کنن. اصلاً ملائکه کاری به حیوانات و اینا فعلاً ندارن که اونا خون‌ریزی می‌کنن چون اونا هم برای انسان دارن خلق می‌شن.

درسته؟ همین که انسان فساد و خون‌ریزی ایجاد می‌کنه کافیه دیگه برای اعتراض. من حرفم این نیست که ملائکه به اتفاق قبل و بعدش رو می‌دونن، نمی‌دونن و به اون اعتراض می‌کنن یا نمی‌کنن. ممکنه ملائکه اصلاً ندونن که همراه انسان حیواناتی هم خلق می‌شن و اونا هم این کارو می‌کنن.

درست؟ ممکنه ندونن، من نمی‌دونم. من فقط می‌گم که اون لحظه نیستن اینا. فساد و خون‌ریزی تو کره زمین نیست. بنابراین حیوانات نیستن. من نتیجه‌ای از نظر زمانی گرفتم و اینکه این با اینکه همه‌چیز برای انسان خلق شده تو کره زمین کاملاً چیز می‌کنه، رخت داره.

یعنی سازگاره. اینکه انسانه که به هر حال فساد و خون‌ریزی رو داره تو زمین می‌آره. بقیه چیزها هم در واقع چیزن دیگه، لوازم جانبی انسان. اونا هم فساد و خون‌ریزی اگه می‌کنن، در واقع یه جوری از اطرافیان انسان حساب می‌شن. اون لحظه هم وجود ندارن.

من من فقط یه چیز زمانی گفتم که به نظر من فکر می‌کنم استدلال درسته که قبل از حتی آغاز شاید حیات. یعنی شاید گیاه‌ها هم نیستن اصلاً. گیاه هم به یه معنایی فساد براش معنی نداره. حیات اصولاً با فساد، فساد فساد رو به معنای اخلاقی نگیرید.

فساد به معنای اینکه یه موجود زنده وقتی مثلاً می‌میره، فاسد می‌شه. به یه معنایی تباهی وجود داره وقتی که حیات وجود داره. دارد. می‌میره، فاسد می‌شود. به این خواهی وجود دارد وقتی که حیات وجود دارد.

؟ ؟ ؟ خوب اینکه با ؟ می‌شود باید پیدایی کردن یعنی نمی‌شود باید پیدایی کردن که من نمی‌دانم زمین ؟ من را زمین را سلطه یعنی یک تکیه را عربی کردم که زمین که عربی که پاسیدی دارد نمیره من تکنی کنم که زمین دارد ؟ در علیه همین فکرهای فیها اختلاف اردوی.

من اصلا این را میخواستم بگویم نگفتم. که اینجا یک جوری مثل اینکه ملاحکی داران افراز دل بستگی می‌کنند از زمین. حیطه. برای خاطر اینکه آن فیهار تکرار می‌شود تو آیت. من به از اردوی می‌توانم.

آن تکرار فیهار که لازم نیست خیلی چیز جالبی در آن موجود دارد حیفه مثلا به نظر آن تکرارفتگی ها بدون اینکه لازم نیست که عرض را بیاریم اشاره به زمین یاره می‌شود دیگر خب حالا این را بگیرم که این اصطلاح عدوی را به قبل چیزی که تو میگیر عیبی بگوییم که تکیزی زمینیست چه میخوایی بگیر؟

این چیز را بگیرم که چون را تکیز میگیرم این باشه بوده لادیون را دارد در اینجا باشه آها یعنی اینجا فساد دردن بوده در اینجا باشه یعنی میخوای بگیر فساد و خون‌ریزی بوده اصولا در زمان بوده و به چه دارند اعتراض میکنن؟

یک جایی که فساد و خون‌ریزی هست خب و یکی دیگر هم برود آن‌ها هم مثل ریستوران همه دارند، هم نگر میخورند، این هم برده بعضی ها را بخورند باید بگوییم. من معمولاً در ؟ را استعداد میکنه، خیلی نمی‌شود قاطعانی یک چیزی را ردگرد.

ولی فکر می‌کنم خیلی دقیقا درست باشیم این حدیث را بزنیم خیلی با مدت سازگار نیستی که بزنیم این قسمت آن کمولیتی آگاهانه که هم زدتره بودید یعنی خیلی با فرق هست آخوای این آگاهانه غیر آگاهانه اینگه این اینکه خود چه داره؟ این خود اینکه نیست بله؟

یک خود اینکه یک از این یوتیزوزی ها بوده این فکر اینجا بسیار چیز نیست در مورد خواهی مثل این کاری از جامعه داریم از این فکرهایی نیست که حالتونشونه آن چیز بابش باب یکی متعددی سازه این جزومه همیشه چیز است اگر یک فکر یکی بسیار مهمی باشه آن فکر کنی متعددی چیز است حالا آن فکر متعددی نیست اما خوب چیز است این چیز کاری دارد از جامعه مرزم یکی کاری این موجودی که می‌کنید باهر دارد می‌کنید.

صحبت باید سخته به ما این کار را دشتید میخوایید بگویید که اصلا در جهان حیوانات افساد و سفک به ما نیست آبان معنی که انسان انجام می‌دهد بس خب این خود این چیز است دیگر خیلی منظور من اعتراض به این است که فقط انسان یک خود آبان هست اینکه شما بین آگاهی انسان را این موجود آگاه و ذی‌شعور می‌دانید یا مثلا حیوانات و موجودات یعنی که اینکه میخواه میکانیکی جایی کار میکنند این که چیز خیلی به نظر من عجیب و غلطیه که این فاصلهی که انسان با حیوانات برای خودش قائله که هیچ نوع اینکه شعور و آگاهی برای حیوان قائل نیست و هیچ نوع اختیاری قائل نیست این خیلی تصور به نظر من عجیب و غلطیه و در چیز هم این‌جوری نیست به نظر من در فضای خود هرآن این‌جوری نیست نه من می‌خواهم بگویم که در واقع چیز است اگر یک.

موضوع مثلا یک نیزن برای این که مثلا قدرتشون دیشونده یک نیزن برای این که مثلا غذایید می‌خواهم بگویم این جرم تقریبه واقعا حیوانات این‌جوری این کار میکنن؟ نه این‌جوری نیست شما ندیدید که این نهنگ‌های قاتل، به همین دلیل هم شاید بهشان می‌گویند قاتل، ولی که دیدید بی‌رحمانه شکار می‌کنن، چه جوری با فک بازی می‌کنن؟

والیبال بازی می‌کنند. با دمش مثلاً می‌زنه، پرتش می‌کند هوا، آن یکی هم آن‌ور با دمش می‌زند. فک را مثلاً خوردن، سیر شدن، حالا دارند یک دانه را هم برای بازی خودشان بازی می‌کنند. یا مثلاً گربه موش را می‌کشه که نمی‌خوره که. تام و جری را ندیدید؟ واقعاً گربه موش را به قصد خوردن نمی‌کشه، شکار می‌کند.

من اصلاً نمی‌دونم، به نظر من کلاً اظهار نظرهایی که تو فرهنگ ما، همه دنیا در مورد حیوانات هست، خیلی چنین چیزی یک عالم، عالم حیوانی دیگه، اصلاً یک عالمی که آن‌ها که هیچی‌ان، نه شعور دارن، نه آگاهی دارن، نه اختیار دارن، نه شباهتی به انسان دارن، یک فاصله عظیمی بین انسان و حیوان وجود دارد در فرهنگ بشری.

و مثلاً معتقد نیستم به اینکه شما یک خورده قرآن را باور کنید، بعد دیگر خودت آن حرف‌های خودت را می‌شنوی، می‌بینی چه موجود آگاهی. خب، به نظر من چیز دیگه، یعنی ما یک خورده زیادی حیوانات را دست‌کم می‌گیریم و یک ذره به نظر من این خیلی تعبیر چنین چیزی نزدیک به این چیزهای فرهنگی ماست، آن چیزی که واقعاً از قرآن به آدم منتقل می‌شود.

اینکه حیوانات مثلاً بودن، خون‌ریزی می‌کردن، فساد می‌کردن، ولی آن خیلی مهم نبود. این یک جوری به نظر من اصلاً بحث انگار زیبایی‌شناسی، صحنه‌های زشتی در زمین به وجود می‌آید در اثر خلقت، در اثر جعل انسان در زمین.

فقط مختص، اصلاً این واقعاً بگذارید من بهتان بگویم که این یک بار اشاره کردم به این موضوع، من اصلاً نه این فکر، اصلاً هم این چیزهایی که می‌خواهم بگم، من یک خورده از این ناراحتم که چرا روی این قسمت‌های اول داستان یک چیزهایی گفتم، خیلی بحث ایجاد کرده که به نظر من به این محتوای اصلی داستان که من میل دارم بهش برسم، زیاد مربوط نیست.

بازگشت به تعلیم اسماء به‌عنوان محور داستان

من به نظر من اصلاً یک نکته خیلی مهم مسئله تعلیم اسماء تازه امروز داریم می‌رسیم. که در موردش صحبت بکنیم یا خیلی چیزهایی که بعداً اتفاق می‌افتد.

این مثلاً اینکه جعل خلق نیست یا مثلاً تو زمینه، در همه جهان نیست، خلیفه دقیقاً معنایش چیه، خیلی به چیزهایی که من می‌خواهم بگویم ربط ندارد. نمی‌خواهم بگویم مهم نیست، آدم به هر حال وقتی یک چیزی را شروع می‌کنه، یک ایده‌ای دارد دیگه، چه دید مهمی هست که مثلاً خوب است از این داستان همه بدونن.

حالا من یک خورده از اینکه به هر حال داریم روی یک چیزی، من واقعاً اینکه آیا این لحظه که این سخنان دارد گفته می‌شود تو زمین کسی هست یا نیست، خیلی به محتوای داستان ربط ندارد. ولی بگذارید من بگویم واقعاً چه جوری این احساس در من به وجود اومده، اصلاً چه جوری این به فکرم رسید.

من واقعاً یک شب داشتم تلویزیون شبکه ۴ نگاه می‌کردم، برنامه‌های حیوانات، و یک صحنه شکار خیلی فجیع نشان داد. خیلی گاهی دیدید صحنه‌های فجیع نشان می‌دن، قبلاً این‌جوری نبود، الان تکنیک‌های فیلم‌برداری پیشرفت کرده و مثلاً در شب صحنه‌های شکار را فیلم‌برداری می‌کنند و با جزئیات زیاد نشان می‌دهند.

این صحنه شکاری بود که کفتار واقعاً این موجود خیلی چیزیه، خیلی زشتیه به نظر من. حالا من دارم احساسات خودم را بیان می‌کنم. از صداش گرفته تا نحوه راه رفتنش و هیکلش، همه چیزش یک جوری اصلاً موجود خیلی چیزه، خیلی آدم احساس، حالا برای من خیلی چیزه، احساس بدی دارد.

یک گله‌سر تازه متولد شده را این‌ها از مادرش کم‌کم جدا کردن و مادر هم خیلی تلاش می‌کرد که این بچه گله‌سر را بگیرد و این را تیکه‌پاره‌اش کردن، همه‌اش را با جزئیات نشان داد. من واقعاً این احساس اینکه چیزهای خیلی زشت در زمین به غیر از موردهای انسانی هم وجود داره، بهم دست داد.

اینکه خیلی صحنه زشت و این بچه سعی می‌کرد از دست مادرش، نمی‌ذاشت، نه این گازش گرفته بودن، مثلاً یک تیکه‌هایش را می‌کندن اصلاً. این صحنه‌ها خیلی زشتی بود و به نظر من ملائکه اگر به وجود انسان اعتراض می‌کنن، به این‌جور چیزها هم باید معترض باشند.

یک چیزی اصلاً تو کره زمین، یک پدیده‌هایی اتفاق می‌افتد که در جهان نیست. یعنی جهان سیارات، تو جهانی که مثلاً در آن اجرام آسمانی نور دارند می‌دهند و همه چیز روشن و حرکت می‌کنند و همه چیز خیلی به نظر شاد و خوب و قشنگ می‌آد، تو زمین یک دفعه فضا تغییر می‌کند دیگه، پر از ماجراهای زشته.

و به نظر من تو عالم حیوانات خیلی اتفاق‌های بدی می‌افتد که این‌ها همدیگر را می‌خورن، تیکه‌پاره می‌کنن، حتی ممکن است برای خوردن هم نباشد و به دلایل، مثلاً یک چیز بگم، یک نکته مردسالارانه در مورد یک چیزی که دفعه قبل گفتم، اینکه مثلاً شیر نر بچه‌های شیر نر دیگر را می‌گیرد می‌کشه، فقط می‌کشه، که اصلاً برای خوردن نیست.

برای خاطر اینکه تا وقتی که بچه وجود داره، شیر ماده آماده جفت‌گیری نیست. بنابراین هرچه زودتر بچه بمیره، این زودتر آماده جفت‌گیری می‌شود. می‌خواهد جفت‌گیری بکنه، بنابراین بچه‌های آن را می‌کشه. می‌گوید این خب این چیز جالبی نیست دیگه، این یک شره. به نظر من آن‌قدر در جهان حیوانات یا مثلاً اینکه کفتار اتفاقاً یکی از موجودات خیلی نادریه که بچه‌ها همدیگر را می‌کشن.

حتی می‌خورن گاهی انگار. یعنی مثلاً برادر خواهر یکیشون که قوی‌تره بقیه را می‌کشه برای خاطر اینکه سهم بیشتری داشته باشه، برای خاطر اینکه بعداً مثلاً در چیز باشه دیگه، مثل اینکه رقبای خودش را حتی برادر خواهر خودش را به چشم رقیب دارد نگاه می‌کند.

دستشون برسد می‌کشن. خب این‌ها جالب نیست به نظر من. این‌ها جای اعتراض به همان دلیلی که وجود انسان از نظر حالا حداقل زیبایی‌شناسی نه اخلاقی، جای اعتراض برای ملائکه داشت، به نظر من حیوانات هم دارند. این یک برداشت کاملاً عاطفیه. من احساس می‌کنم جهان حیوانات جهان تمیزی نیست.

اینکه مثلاً تو در واقع یک جور شر به معنایی که ما احساس می‌کنیم از نظر عاطفی یا تعریف شر به معنای فلسفی و این‌ها را کار ندارم. این چیز مورد اعتراضی که در مورد انسان وجود دارد تو حیوانات هم هست. تو گیاه‌ها کمتره.

گیاه‌ها اصلاً خونی، چیزی نداره، خونی ریخته نمی‌شود ولی صحنه‌های زشت گیاهی هم داریم. مثلاً وقتی که این‌ها فاسد می‌شن، یعنی مثلاً فرض کن یک حالا مثلاً فرض کن یک جوری گاهی اوقات حالا ممکن است واقعاً این‌ها دلیلش فعالیت‌های انسان باشه، یعنی قبلاً وجود نداشته ولی مثلاً دریا پر از چیز می‌شه، جلبک‌ها می‌شه، کثیف می‌شود دریا.

اگر وقت دیدید می‌گویند تو صحنه‌هایی که ربطی به، حالا حداقل ربطش به آلودگی هوا، آلودگی‌های دریا توسط انسان، به نظرم از نظر علمی مشخص نیست. ولی صحنه‌های یک خورده خرابکاری و این‌ها توسط گیاه‌ها به نظر می‌آید انجام می‌شود.

حالا من اصلاً هیچ تأکیدی روی این ندارم. من فکر می‌کنم که کره زمین خیلی تمیز و چیز بوده، خیلی جای خوبی بوده و خیلی سیاره قشنگی هم هست و حیف بوده که مثلاً به یک چنین وضعی خراب بشود و همه چیز هم مربوط به در واقع ظهور انسان در کره زمینه.

اصلاً یک جوری در واقع نمی‌دونم، من اصلاً برای من تصور اینکه انگار یک جوری حیوانات به وجود اومدن، زندگی کردن، بعد قرار شده که انسان بیاد، یک جوری با محتوای دینی که آیات قبل داره، اینکه اصلاً اصل تو کره زمین انسان، این‌جوری نیست که می‌تونست انسان نیاد تو کره زمین.

جعل به معنای اینکه انگار انسان می‌شود حالا کره دیگر ببره. این‌ها پس برای چه به وجود اومدن؟ لحظه‌ای که قرار می‌شود انسان بیاید تو کره زمین، چیزهایی که برای انسان قرار است خلق بشوند هنوز خلق نشدن دیگر. نمی‌دانم من می‌فهمم منظورم چیست.

حالا به هر حال چون این موضوع خیلی مهم نیست، من همین‌جوری یک چیزی گفتم، یک جوری یک به ذهنم رسیده، فکر می‌کنم واقعاً درسته، یعنی برمی‌آد از این متن، برمی‌آد که این‌جوری باشه و حالا یک عده‌ام حرف مخالفم زدن، خوب است دیگر. ممکن است یکی از حرف‌های شما را قبول کنم. سه تا چیز می‌خوای بگی؟

نه، سه تا چیز، یک مهمشو بگو. دیگه، من شما نمی‌ذارید اصلاً، من به هیچ وجه اصلاً به اولین نکته مهمی که می‌خواهم بگویم نرسیدم. نمی‌ذارم. یکی اینکه آن که حرفی زدی که بله مثلاً گیاهان، این‌ها را دارد مربوط به می‌شن، خاطره می‌شن، شما می‌توانید آن خاطره‌شدن را بگویید که آن‌ها را به یک چنین معنایی بگیرید.

بله اگر به این معنا بگیرید، این‌ها همه‌شان دارند. ولی این چیزی که تو گفتی، این‌جوری هم کنارش آمده و لااقل من که می‌گویم که به سوال یک خورده جنبه اخلاقی دارد. می‌کشن، از آنجا می‌روند و همه این‌ها را به عنوان یک موضوعی که می‌شود بهش نگاه کرد.

یک عنصری به نظر من تو آدم‌ها وجود داره، حالا این به بقیه هم اصلاً ربط داره، به آن چیزهایی که خداوند به آدم یاد داده، فرشته‌ها این چیزها را نمی‌دونن، شما نمی‌دونید. ولی اینکه انسان‌ها قابلیت فوق‌العاده‌ای دارن، ولی حیوانات اصلاً کلاً بقیه موجودات اصلاً این قابلیت را ندارند.

از کجا می‌دونی؟ اینکه انسان‌ها می‌توانند از فوق‌العاده، اینکه حیوانات ندارند. آها، این را پیش‌فرض. پیش‌فرضت چیه؟ از کجا آوردی؟ اینکه اختیار ندارند. اختیار ندارن، چه کار می‌کنی؟ نه، من واقعاً، این‌همه توهین به حیوانات را قبول نمی‌کنم. نه، به نظر من حیوانات یک جوری در یک حدی اختیار دارند.

در یک حدی وقتی اختیار دارن، بنابراین، مثلاً حداقل شیطان که از قبل وجود داشته و قدرت فوق‌العاده و نافرمانی دارد دیگه، و می‌بینیم هم می‌کند. ولی جزو چیز است دیگه، بنا به و کان من الجن، و جن هم تو کره زمین هست، ها؟

مثلاً مکان مکان ظهور یک موجود زنده دیگه‌ای هم در قرآن، حالا از ظاهر قرآن این‌جوری برمی‌آد که موجود زنده دیگه‌ای به غیر از انسان تو کره زمین بله خب تمیزه دیگر. نه آن از این کارا نمیاد. نبوده چرا؟ چون فوق‌العاده‌ست. فوق‌العاده‌ست. من نمی‌دانم تو خودت تعریف می‌کنی می‌گی این منظورت فوق‌العاده‌ست.

بنا به تعریف خودت من دارم به چیزی تو را ربط می‌دهم. نه به این صورت. من به اختیار فوق‌العاده ربط می‌دهم. یک چیز دیدنیه بیشتر تا اینکه خیلی معنوی باشه نمی‌دانم. مثلاً. الان دو تا زدیم. من فکر کنم یک دونه‌ست. البته یک سوال من می‌خواهم بپرسم. مثلاً ما مثلاً تئوری تکامل را می‌دانیم دیگر.

وقتی که مثلاً ما را مثلاً به آن تکامل می‌کنی تا یک حد باید به این نگاه بکنیم. واقعاً یک تامه. بعد تئوری‌های دیگه‌ای که مثلاً داریم. تئوری تکامل یک چیزی است که برای این‌ها وجود دارد. یک چیزی که اگر کاملاً برای همه ما انجام شده مدت زمانش الان خیلی طولانی‌تر می‌شود.

نه من در مورد تکامل یک بار تو آن جلسات یک چند دقیقه‌ای همین‌طوری رفتی تو بحث. من می‌خواهم بدونم چه پیش آمد که حرف زدی؟ تئوریه دیگر. خیلی خیلی هم ایراد دارد. خیلی. این الان کلی اعتراضات در مورد تئوری تکامل هست. مثلاً جالب‌ترین اعتراضات اعتراضات پوپره.

که اصلاً ببین دیگر من از این نظر جالب است که یک عده فکر می‌کنند که کرزین به نظریه تکامل یک جوری به دلایل مثلاً تورات و انجیل و این‌ها که آنجا یک جوری صریحاً چیزهایی بر علیه تکامل وجود داره، فکر می‌کنم به دلایل دینیه که با تکامل مخالفن.

پوپر اصلاً آدم چیزی نیست. به شدت آدم غیردینیه. اصلاً نظریه را می‌گوید که توتولوژیه. یعنی می‌گوید اصلاً این نظریه خالی از محتوای علمی هم نیست. این‌قدر نقد پوپر در مورد تکامل قوی بوده که یک آدم‌هایی معروف‌ترینشون یک آدمی به اسم ارنست مایر رفتن به این سمت.

یعنی الان کاملاً یک چیزها یک شاخه‌ی جدید در فلسفه علم که فلسفه علم بر مبنای فیزیک در واقع شکل گرفته. اینکه چه چیزی علمیه، چه چیزی نیست. ما برای بیولوژی برای خاطر اینکه بشود تکامل را یک جوری علمی در واقع کرد، فلسفه علم را دارند یک فلسفه علم بیولوژی در واقع دارند درست می‌کنند.

یک کتاب معروفی دارد ارنست مایر در مورد همین مسئله اینکه در واقع شما چه جوری با چه فلسفه علمی، چه تعریفی از علم و روش علمی وجود دارد که یک جوری تکامل را بشود علمی فرضش کرد.

پوپر کاملاً با مبنای متعارف علمی معتقده که این نظریه علمی نیست و توتولوژیه. یعنی اینکه انتخاب طبیعی یک مفهومی که یک جوری نتیجه خودش را تو خودش دارد. اینکه من بگویم که چیزهایی که باید باشند مثلاً هستند. یک چیزی در این حد. خیلی خیلی حرف در مورد نظریه تکامل هست.

نسبت نظریه علمی با فهم قرآن

اینکه سوال شما به عنوان یک سوال کلی اینکه ما یک نظریات علمی داریم که ممکن است با یک جاهایی از قرآن بخونه یا نخونه، اصولاً چقدر حق داریم که نظریه‌های علمی که شنیدیم یا فکت‌های علمی را دخالت بدهیم در فهمیدن قرآن؟

خب به همان مقداری که اطمینان داریم دیگر. یعنی من وقتی یک نظریه مثل نظریه تکامل خیلی زیر سواله، برای من با یک نظریه‌ای مثلاً فرض کن مثل نظریات در فیزیک تفاوت دارد. یعنی یک جوری اگر فرض کن من مثلاً در نظریه تکامل یک بخشش جمع‌آوری سنگواره‌ها و تعیین عمر سنگواره‌هاست.

مثلاً به نظر می‌آید که این یک چیزی است تا حدودی زیادی یک فکت علمیه که انسان بعد از بقیه موجودات در زمین ظاهر می‌شود. یا موجوداتی بودن که کلاً به وجود اومدن، منقرض شدن، از بین رفتن. به هر حال ما اسکلت‌هاشون را پیدا داریم می‌کنیم.

می‌خواهم بگویم یعنی یک بخش‌هایی از نظریه‌هایی که مربوط به تکامل، چیزهای تکامل خب تثبیت شده‌ست. آن که یک شاخه‌ای مثلاً از موجودات از چیز وجود دارد که این‌ها حداقل از نظر زمانی بعضی‌ها بعد از پستاندارها مثلاً بله از خزندگان ظاهر می‌شوند.

مگر اینکه کسی شک بکند به نحوه تعیین عمر این فسیل‌هایی که پیدا می‌شود که خب شک و شبهه وجود دارد. حداقل در مورد اینکه زمانی که تعیین می‌شود چقدر درسته، خیلی حرف زده می‌شود. می‌گویند که بیش از آن مقداری که بعضی‌ها معتقدن که طول عمرها خیلی کمتر از اینیه که الان فرض می‌کنند.

مثلاً فرض کن از روی فسیل‌ها می‌گویند که عمر زمین نمی‌دانم چند میلیون ساله، نمی‌دانم چقدر موجودات در چه چند میلیون سال قبل زندگی می‌کردند. بعضی‌ها معتقدن که این زمان خیلی دارد زیادی محاسبه می‌شود. چون از نظر علمی اشکال دارند. ولی قبول دارید که یک جوری احتمالاً ترکیبش درست است دیگر.

یعنی حیواناتی که بعد از حیوانات دیگر به وجود اومدن تکامل اصلاً نه از نظر اینکه فسیل‌های جوان‌تری دارند. فسیل‌های نه ما هیچ فسیل پستاندار مثلاً خیلی قدیمی پیدا نکردیم. ممکن است این حکم و این‌ها ندارند از نظر اینکه فسیل‌های جوان‌تری دارن، فسیل‌های ما هیچ فسیل پستاندار مثلاً خیلی قدیمی پیدا نکردیم.

ممکن است این زمان را کم و زیاد شدنش ولی آفرین به یک نسبت. نسبت‌ها درست است. بعیده که مثلاً یک دفعه کشف بشود که نه این فسیل‌های پستاندار از خزنده‌ها مثلاً قدیمی‌تر بوده ما نمی‌فهمیدیم. یعنی اینقدر تو تکنیک تعیین عمرشون مشکل داشتیم.

خب این سوالتون در واقع برمی‌گردد به همین چیزی که بحث‌هایی که حول و حوش نظریه قبض و بسط شریعت دکتر سروش مطرح شد و اخیراً هم جالب است در نظام شهر یک دور جدید از چیز شروع شده از بحث‌ها اطراف این نظریه. قبل از عید دو تا مقاله از دکتر وحید چاپ شد و بعد از عید هم یک تعداد جواب و جواب چاپ شده.

نمی‌دانم الان هم ادامه دارد یا نه تا هفته پیش پنج شش تا مقاله چاپ شد. اینکه ایشان مثلاً یک جوری افراطی به نظرم که هر چیز معارف مثلاً عصر و دانش و این‌ها اولویت دارد انگار برداشت ما از قرآن یا از متون مقدس.

یعنی اگر مثلاً یک جایی متن با آن معارف، نه اینکه هیچ‌وقت صریحاً حرفی می‌زند ها ولی فضای بحث‌ها و مثال‌ها این‌جوری به بحثش برمی‌گردد که وقتی که شما یک چیزی از قرآن می‌فهمید یا از هر متن مقدسی این در واقع یک جوری باید تحت نظریه‌های تایید و تصفیه شده تو این عصر بهش پرداخته بشود.

ایشان می‌گوید که ایشان هرچقدر که نمی‌توانید این کار را نکنید. یک جوری انگار سعی می‌کند استدلال بکند که اصلاً ذهن ما این‌جوری کار می‌کند. وقتی مثلاً یک مجموعه نظریات تو ذهن ما هست، خود به خود این را آن‌جوری می‌فهمیم که با این‌ها سازگار باشه. مثلاً ولی من به نظرم خب این‌جوری یک چیز دیگر مثلاً شما یک چیزهایی از متن می‌فهمید که هیچ‌کدومش صددرصد نیست.

هیچ‌وقت نمی‌شود گفت من معنی این جمله را دقیقاً می‌فهمم. علوم ما هم صددرصد نیست. علوم ما هم صددرصد نیست. آفرین. حالا یک چیزی که با تناقض ایجاد می‌شود یک آدم اگر واقعاً صددرصد ایمان داشته باشه که این کتاب هرچه در آن هست درست است و خب طبیعت هم که هست داریم مطالعه‌اش می‌کنیم.

حالا یک چیزی اینجا با احتمال مثلاً ۹۰ و خورده‌ای درصد می‌فهمد با یک تئوری مثل مثلاً فرض کن تئوری تکامل که احتمال خیلی زیادی برای درستیش قائل نیستیم، مثلاً بالای ۹۰ درصد نیست پایین‌تره، تناقض پیدا کرده. خب تو ذهنش طبیعی است که این را ترجیح می‌دهد دیگر.

اگر اینجا چیز قاطعی مثلاً اگر من مسیحی یهودی باشم تو تورات یک جمله‌ای خیلی دقیق نوشته که به نظر می‌آید که مخالف با نظریه تکامله اگر واقعاً معتقدم که این را درست دارم می‌فهمم، خب باید نظریه تکامل را بگذارم کنار. چون اینجا خیلی قاطعانه چیزی گفته شده.

به هر حال به نظر من چیز دیگر تریده. ترید آف یعنی یک چیزی شما اینجا می‌بینید با یک چیزی از جای دیگر می‌فهمید اینکه چقدر به فهم مستقیم خودتان از طبیعت اعتماد می‌کنید یا به توصیفی که از فهم از طبیعت اینجا آمده اعتماد می‌کنید بستگی این دارد کدام قوی‌تره. ما واقعاً تئوری‌هامون قوت و ضعف دارند. مثلاً اینکه کره زمین مسطح نیست این دیگر نمی‌شود گفت تئوریه.

به ۱۰۰۱ دلیل به نظر می‌آید یک فکت خیلی قاطعیه. خب حالا اگر تو این متن یک چیزی نوشته شده باشه که مثلاً نوشته شده باشه که زمین کروی نیست یا مسطحه، فرضاً یک چنین چیزی باشه که حالا به یک معنایی شاید در تورات یک اشاره‌ای این‌جوری بعضی‌ها ببینن، خب به نظر من واضح است که نه تنها دیگر آن را باید بذاری کنار، یک جوری توضیح خیلی اساسی باید بکنی.

فقط یک چیز کنار گذاشتن نیست. یا باید بگی تحریف شده، نبوده یا باید بگی که تمام مثلاً چیزهای واقعی حالت تمثیلی دارند که بعضی‌ها این‌جوری کتاب مقدس را می‌خوانند. اصلاً همه‌چیز تمثیلیه.

یا هیچ‌وقت نمی‌شود یک چیزی جزئاً، نمی‌شود مثلاً ها من بگویم که مثلاً به فیزیک کلاسیک معتقدم ولی یک اشکالی پیش می‌آد، مدار عطارد را نمی‌توانم توضیح بکنم، انیشتین می‌آید با نظریه نسبیت توضیح می‌کند. من می‌گویم خب من این قسمت مثلاً مربوط به عطاردش را آن‌جوری توضیح می‌کنم ولی هنوز به مکانیک کلاسیک اعتقاد دارم. آن یک دانه را یک دانه نمی‌شود.

کلاً باید ذهنتان را از نو ببینید کتاب مقدس را چه جوری خوندید که یک چیزی بعد فهمیدید. یا اشتباه می‌کنید که این کتاب مقدسه یا اشتباه می‌کنید که این کتاب مقدس یکی تحریف نشده یا همه‌چیز تمثیلیه شما دارید بی‌خودی واقعی فرض می‌کنید.

این باید یک چیزی که از دیگر ذهنت را باید دوباره مرتب کنی که ببین آن اشتباه از کجا آمده نه اینکه آن یک مورد را بگوییم خب حالا این را بی‌خیالش. یک دانه آیه را ما کاری نداریم. اگر تئوری درست باشه که نظریه دیگر آواری آن وقت آن آدم اشتباهش کمتر از قبلی باشه.

من فکر کنم چیز دیگر بله ولی بقیه بحث را بگذاریم چون اصلاً دیگر واقعاً هیچ ربطی به این بحث ندارد بگذاریم برای بعد. شب بخیر. من که مساوی بشوم. می‌خواستم یک چیزهایی یادآوری بکنم. نمی‌دانم. فکر می‌کنم که این‌ها را یادآوری نکنم. بعداً جلسه دیگر اگر بحث شد یادآوری بکنم.

نه دیگر. بگذارید من یک خورده من هم حرف بزنم. این حرف‌ها که دلم می‌خواهد بکنم. واقعاً خیلی اگر مهم یک نفری چیزی خیلی اساسی اگر تو این حرفایی که الان زدیم مشکلی هست سوال نکنید. اگر چیزهای مربوط به خود داستان و چیزهایی که قبلاً گفتیم اشکالی کسی دارد.

بفرمایید. هم به این چیزهایی که الان گفتیم مربوطه هم به داستان. چون هر دو دفعه درس‌تون را ورق زدم. خب. حالا مثلاً فرض کنید که من یک حرفی بزنم. این حرف اولاً که خیلی هم به آن اه. هیجان‌گیری‌های آن‌ها مربوطه. اه. برای اینکه اه. آن‌ها همون‌طور که گفتم احتیاجی ندارند.

این‌ها همه‌اش تعلیقیه. اگر بخواهم به این تعلیق‌ها، یک چیزهایی را اضافه بکنم. مثلاً یک چیزی که مثلاً اه. یک اه. یک اه. قضیه‌ای اه. نمی‌دانم این چیز است. اه. به نظر شما هم هستش. این را بردارم. چون خیلی هم قوی‌منده. مثلاً شیرا را که این پایین بردارم.

زیر یک در و این‌ها را که می‌خواهم سعی بکنم. تا اه. دست بعدی‌اش را قوی‌تر بکنم. یعنی همه اه. صورت‌های از نظر اه. همه چیزهای ما اه. دست و اه. هیجان‌گیری و اه. یعنی ببخشید یعنی اه. آن اه. بچه کوچیک‌تری که دارد تیکه‌پاره می‌شود و خورده می‌شه، احساس خوبی داره؟

یا مادرش مثلاً. مثلاً کفترها، کفترها می‌گویند که خب ما داریم به قانون عمل می‌کنیم. چرا این‌قدر اعتراض می‌کنید؟ چرا اصلاً این‌قدر سعی می‌کنید که خب. ببینید بگذارید من این حرفی که دفعه قبلم این مسئله پیش آمد در کلاس. من این مسئله شر، به نظر من این مسئله عاطفیه.

نه این مسئله فلسفی. تمام جورهایی که سعی کردن مسئله شر را تبدیل به یک مسئله فلسفی بکنن، اصلاً یک جوری به یک اه. سوال‌ها و جواب‌های خیلی بی‌ربطی منجر می‌شود. مثلاً فرض کنید دفعه قبل همین بحث شد که شر در واقع خارج شدن از حد اعتداله و ما چیزی به معنای خارج شدن از حد اعتدال نداریم. اصلاً حداقل از دنیای حیوانات مثلاً نداریم.

مسئله شر: عاطفی نه صرفاً فلسفی

بنابراین شری وجود ندارد. اصلاً تعریف شر این نیست. مسئله شر به نظر من، این مسئله عاطفیه. قابل صورت‌بندی فلسفی هم نیست. هرکی سعی می‌کند این کار را بکنه، صورت‌بندیش اصلاً در واقع اشکال دارد.

جواب‌هایی هم که می‌، جواب‌های آن صورت‌بندی، صورت‌مسئله‌ها درستن. ولی جواب‌های مسئله شر نیستند. مسئله شر این است که آدم، آدمیزاد مثلاً به خداوند معتقده، بعد یک اتفاق‌های خیلی بدی می‌افته، احساس بدی بهش دست می‌دهد و احساس می‌کند که اگر مثلاً این خدای عادلی بود، نباید این‌قدر اتفاق‌های بدی می‌افتاد.

بد هم یعنی نامطلوب، یعنی یک چیزی که آدم اه. مثلاً فرض کنید دچار رنج و هرمان می‌شود. مثلاً یک موجوداتی یک جایی مثلاً بچه‌های تازه متولد شده در شهر بم مثلاً له می‌شوند و این‌ها به نظر ما اه. یک جوری چیز می‌آید. با عدالت مثلاً سازگار نیست.

عاطفیه. قابل صورت‌بندی به نظر من نیست. یعنی یک تلاش مذبوحانه‌ایه که یک عده سعی می‌کنند مسئله شر را تبدیل به مسئله فلسفی بکنند. بعد هر صورت‌مسئله‌ای هم که تولید می‌کنن، یک جوری جوابشون می‌دهند. مثلاً آدم‌های فیلسوف‌های مذهبی، یکی از کاراشون این است. صورت‌بندی‌های جدید مسئله شر را جواب بدن. شما کاملاً دارید یک جوری با همان صورت‌بندی‌های فلسفی متعارف حرف می‌زنید.

اینکه یعنی مثلاً فرض کنید قانون‌هایی وجود داره، این قانون‌ها مثلاً نقض نمی‌شود. شر این است که قانون‌ها نقض بشود. کی می‌گوید شر این است که قانون‌ها نقض بشه؟ مثلاً قانون‌های فیزیکی دارد اجرا می‌شود وقتی که بم می‌لرزه و بنا به یک قوانینی فیزیکی، این خونه‌ها سر مردم خراب می‌شود دیگر.

آن‌ها هم چون بدنشون مقاومت ندارد له می‌شوند. این چیزی شری به وجود نیامده. مثل اینکه این‌ها اگر می‌دانید منظورم چیه؟ قوانین فیزیک اجرا شد. حالا یک نفر می‌تواند به یک مثلاً مادری که پنج تا بچه‌اش را از دست داده و دارد زجه می‌زند و احساس می‌کند که خدا کجاست؟

چرا این بلا سر من اومد؟ بهش بگوییم که هیچ نگران نباش. همه طبق قوانین فیزیک بوده. این قانع‌کننده نیست. می‌دانید منظورم چیه؟ یک چیز عاطفی را سعی نکنید تبدیل به یک مسئله اه. منطقی، عقلانی بکنید و بعد هم جوابش را بدهید.

من می‌خواهم بگویم مسئله، مسئله شر مسئله فلسفی نیست و با صورت‌بندی فلسفی درستی ندارد. بنابراین جواب‌هاشم جواب‌های قانع‌کننده‌ای در عالمی که تو شرایط عاطفیه نیست. این مسئله عاطفیه. از نظر من اصلش این‌جوری است. خب، آن‌هایی که شر را هرجوری می‌خواهند تعریف کنن، می‌گویند مسئله‌اش اینه، خب؟ ولی ظاهراً آن‌جوری که قرآن می‌گه، منظورش این نیست.

یعنی وقتی مثلاً می‌گه، خب مثلاً وقتی قرآن می‌گوید در زمین فساد نکنید، هم ظاهراً منظورم این است که در زمین فساد نکنید. قانون‌اش عادیه. این همه مدتونی که می‌مند تاریخ کنید صحبت این هست. ولی ظاهرای پروژان مدتونی که مندرشت این میرده را بشوم تا در مدتونی از سیده های از جرسی شروع کرده هست.

شما تو خواهند برخیر پروژان مدتونی که جرسی خودتونی هم ظاهر داشتن و همگی بروح نمی‌شود. کاریز آزین با این شروعی ندارد که این کاریز برگردن که از باید گو کرده هست اگر اینجوریت را ریز بکرسته، برای آقایی بگیرد. زاد آمده هست که من از این تحریمی کنار را بگیریم.

هی، ببین که از کاشه اقتصاد استفاده می‌کنی، برای اینکه ابهام دارد. و اصلا حرف خون ریزی را نمی‌کنی. آن خون ریزی چه آنجا اومده؟ اصلا اینکه می‌گوید خون نریزی. این خون نمی‌گوید مثلا یصفه خود به ما به غیر حق.

شما خیلی جاتو باران این واجه ها این‌جوری میبینید می‌گوید که نکشید به غیر حق نمی‌گوید نکشید به غیر حق نکشید ملاکه نمیگن که آنجا اتفاق به غیر حق دارد میفته می‌گویند اصلا خوندیزی حرف از خوندیزیه من می‌گویم از متن، من دارم متن را می‌خوانم فساد به مناه اخلاقی یا فساد به همان مناهی که به نظر من مثلا این واجهی که می‌گوید زهران فساد و فلبریون بحث ما کسا و ایده ناس این ظهور فساد در زمین و دریا منظور فساد اخلاقی نیست آلیهی در هر مره نه ولی حق نداریم که مثلا یک گیاهی را ببریم و بعد چیدش کنیم.

مثلا نخوریمش همین‌جوری بریزیم و بریزیم یعنی اونوگاه میبونه نه من گفتم که من می‌گویم که مثلا فراموشان های یک یاه را تباه میکنید یعنی مثلا فراموشان های یک درست را میبورید میریزید مثلا اونوگاه میپیسه خب من نمی‌گویم مثلا یک چیز را حیوان شکار بکنی و بخوری مثلا یک چیز من نمی‌خواهم بگویم ملائکه درست نمی‌فهمن اصلا اینجا حرف از این نیست که ملائکه دارند حرف درست نمی‌زنن من دفاع نمی‌کنم می‌گویم آن چیزی که دارم می‌گویند و می‌فهمند این است زمین مثل یک جایگاه خیلی پاک و تمیز و غشنگیه و یک اتفاقی دارد در آن میفته که توشیه به اصطلاح خودمونی به گند کشیدونی شد فقط هم مسئله این نیست که حق و باطل و این حرکان نیست شاید این ها از حد فهم ملائکه بالتر باشه من نمی‌دانم ملائکه خیلی به نظر می‌آید ظاهری دارند مسئله نگاه می‌کنند و مشکل شما همین است و همین ؟ اینجای چیزهایی هست که شما نمیدونید چیزهایی می‌دانید من بزارید دیگر این بحث پر ادامه ندید ولی من روی این نکته میخواستم تحکیم بکنم اگر صورت‌بندی فلسفی بکنید جواب فلسفی داده می‌شود بهش ولی به نظرمان مسئله شرع.

اصولاً مسئله فلسفی نیست مسئله عاطفیه بیشتر و هر جوری صورت‌بندی بشود بران می‌شود بهش جواب داد ولی یک جوری بیشتر شد با داستان بشود بهش جواب داد من احساسم این است که برای خودو تو این صورت بندی شر خیلی چیز نکنید راحت قبول نکنید که مسئله واقعا همین است مثلا اینکه چیزها متابق قانون دارند انجام می‌شوند یا نه چیز خلافت این بحث هایی من یادواری هایی میخواستم بکنم که اصلا دیگر نمی‌گویم در مورد خلافت قرار بود که در مورد واجه خلافت من یک دور رفتم که این آیایی که ریشه خلف به معنای آمده همش را نگاه کردم واقعا به نظر می‌آید که خلافت در مورد جانشون هست یک چیزی که پشت سر یک چیز دیگر در واقع ظاهر می‌شود و در مورد انسان های قوم هایی که پشت سر هم می‌گوید میانی واجه به کار برده شده ولی نباید واجه خلیفه.

مثلا می‌گوید و خلفم بعد هم خلفم کلمه خلف می‌آید به معنایی یک چیزی که جای دیگری را گرفته در مورد خلیفه هم نمی‌تواند خیلی غیر این باشه مخصوصا اتفاقا با همان اشاره که دفعه قبلم شد در مورد حضرت داود به عنوان این موجود خاص اشاره می‌شود که تو را خلیفه نرارده دارید می‌کند.

پس باید به حق حکم کند. یعنی همان‌جوری حکم کند که خداوند اگر بود انگار حکم می‌کرد. حکم خدا را جاری بکند. یک جوری انگار مفهوم جانشینی در آن هست. من واقعاً نمی‌دانم. اگر پیشنهاد دیگه‌ای بود، مثلاً به نظرتون می‌آید با موارد و بعد آها یک نکته خیلی مهم.

من قبلاً تو این بحث‌های واژه‌شناسی که قبلاً داشتیم، فکر می‌کنم این به عنوان یک نکته خیلی واضح اینجا گفته شد. شما وقتی یک واژه را می‌بینید، چند تا چیز مهم است. یکی اینکه ریشه واژه چیه؟ مثلاً از چه چیزی گرفته شده.

ببینید واژه‌ها در قرآن به غیر معنایی که اعراب به کار می‌بردند، به کار می‌روند به وضوح. یک تعداد خیلی خیلی زیادی از واژه‌های قرآن به آن معنای عربیش، به معنای واقعی کلمه به کار نمی‌ره. مخصوصاً آن واژه‌های دینی، مفاهیم دینی که اصلاً وجود نداشته. همه دارند در واقع در خود این کتاب به وجود می‌آیند.

مثلاً یک من مثال خیلی خیلی روشنش که ایزوتسو در کتابش می‌گه، واژه اسلام. اصلاً واژه اسلام، مسلم و اصلاً یک نکته خیلی جالب این است که اصولاً واژه اسلام در زبان عرب صرف نمی‌شد. به عنوان یک ریشه. مسلم داشتن و یکی دو تا واژه مثلاً با این ریشه داشتن.

ولی قرآن همه انواع مختلف باب‌های فعلی را می‌برد صرف می‌کند و واژه را می‌سازه دیگر. در واقع با به کار بردنش واژه اسلام در خود این قرآن به عنوان یک مفهوم دینی ساخته می‌شود و وقتی که مسلم گفته می‌شه، دیگر آن مسلم به آن معنایی که عرب به کار می‌برد، مطلقاً نیست.

یعنی که مسلم به شدت، این‌طوری که ایزوتسو می‌گه، واژه‌ایه که معنی منفی دارد. یعنی یک آدمی که اصلاً تو سرش بزنی، مثلاً مال خودش را می‌ده، کسی که تسلیم زور می‌شود. در حالی که در قرآن اسلام، مسلمی که از عالی‌ترین صفات مثلاً اخلاقی انسانه.

من یک یک چیز مهم این است که واژه ریشه‌اش در واقع چیه؟ یکی اینکه به کاربردهاش در قرآن نگاه کنیم. خب؟ و اگر یک واژه‌ای اصلاً تو قرآن کاربرد وسیعی نداره، بیشترین چیزی که به نظر می‌رسه، اولین چیزی که باید سراغش برویم این است که این واژه در زبان عرب به چه معنا بوده.

چون وقتی که شما وقت ندارید که یک واژه را بسازید با کثرت استعمال، بنابراین احتمالاً دارید به همان معنایی به کار می‌برید با احتمال خوبی، به آن معنایی به کار می‌برید که عرب به کار می‌برده دیگر. من می‌خواهم بگویم که خلیفه دو جا بیشتر به کار برده نشده.

اگر یک نفر بخواهد این معنی خیلی عجیبی، خلیفه را دقیقاً عرب به معنای جانشین به کار می‌برد. مثلاً به جانشین پیامبر خلیفه می‌گفتند. گفتن دیگر. خلفای را، خلفا خود جمع خلیفه است و از همان بعد به اسلام در ما این را دیگر به عنوان یک سند زبان‌شناسی خیلی معتبر داریم که خلیفه به چه معنایی در عرب به کار می‌رفته.

به معنای جانشینه. مثلاً مثل اینکه یک یک نفر حاکم رفته و حالا دارد یک کسی جانشینش می‌شود. بنابراین خیلی بعیده یک نفر بتواند بگوید که این واژه معنی دیگه‌ای دارد و بعد در قرآن هم زیاد به کار نرفته. آن‌قدر به کار نرفته که ساخته شده باشه به این شکل.

شما وقتی می‌خواهید یک واژه را بسازید، لازم است که به اندازه کافی استعمالش بکنید مگر اینکه اصلاً ناگهان در یک جایی استعمالش بکنید که خیلی خیلی با معنای مثلاً عربیش فوق‌العاده اختلاف دارد. یعنی اصلاً آن معنی عربی دیگر نمی‌خوره به اینجایی که استعمال شده و بنابراین همه می‌فهمند که این را به آن معنا استفاده نمی‌کنند.

باید با استفاده از ریشه‌اش و آن یک دانه استعمال ممکن است شما بتوانید یک معنی خوبی برای واژه پیدا کنید. حالا به هر حال من خیلی بعید می‌دانم که در مورد خلیفه بشود حرفی غیر از اینی که متعارفه، یعنی آن چیزی که همه می‌گن، به معنای جانشینه.

و جانشین شدن هم یک جوری در واقع انگار یک ظواهری در این جایی که بشر دارد زندگی می‌کنه، از کارهایی که می‌کنه، یک ظواهری وجود دارد که خدا در آن دیده نمی‌شود. یک جوری انگار انسان به نظر می‌آید که اراده انسانه که دارد کار می‌کند. یعنی واقعیت این نیست که مثلاً اراده خدا یک جایی برداشته شده و مثلاً یک موجودی جاش نشسته.

ولی در یک سطوحی این‌جوری به نظر می‌آید. مثل اینکه اراده خدا دیگر ظهور ندارد در کره زمین. اتفاق‌های بد می‌افتد. اتفاق‌های بد نباید از خداوند صادر بشود. در یک سطحی لااقل ما یک چیزهایی می‌بینیم که این‌ها با به نظر می‌آید که خداوند اینجا غایبه. خب؟

به نظر می‌آید به قول نیچه، همینو در واقع فلسفه، به نظر می‌آید خدا مرده. نیچه احساسش این است که نیست دیگر. یعنی ظهور ندارد واقعاً. و از اولش اینکه جانشین شدن به نظر من در یک سطحی، سطحی وجود دارد که خدا را شما دیگر نمی‌بینید. بشر آنجا دارد کار می‌کند.

خب؟ مثلاً فرهنگ را به وجود می‌آورد. فرهنگ بشری را می‌توانید بگویید که فرهنگ بشری را خداوند به وجود آورده. این‌قدر می‌توانید بگید، شرمنده، پناه بر خدا، در آن هست. خب؟ گذارهای غلط به وجود آمده تو فرهنگ بشری. این‌ها را مثلاً به یک معنایی خداوند به وجود آورده و به یک معنایی آن اراده خدا را شما به طور ظاهر نمی‌بینید.

یک جوری خداوند جانشینی به این معنا نیست اینجا خلافت که مثلاً یک حاکمی از دنیا رفته حالا یکی از جانشینش می‌شود. انگار یک حاکمی هست، ها؟ ولی غایب شده. در یک دوره، مثل یک دوره غیبتیه که حالا یک نفر در غیبتش دارد جانشینی‌شو می‌کند.

حرف از ظاهر بودن و ظاهر نبودن خدا در کره زمینه. یک چیزی است که ما می‌بینیم دیگه، به نظر من واضح است که یک نوع غیبت یک جور در پرده بودن برای خدا الان وجود دارد. تو فرهنگ ما ظهور زیادی ندارد.

مثلاً فرض کنید تو خود کره زمین شما همش آثار دست بشر را می‌بینید و یک جوری ممکن است یک نفر احساس بکند که این‌ها اصلاً ربطی به اراده خدا ندارند. خب در تحلیل نهایی دارد ولی ظاهر نیست. یعنی احتیاج به انگار یک نفر واقعاً باید به یک درکی برسه، به یک شعوری برسه، یک چیزی بفهمه تا ظهور خداوند را در همه جا ببیند.

من الان اشاره بکنم به یک حرف خیلی جالبی که ابن‌عربی می‌زند. ابن‌عربی می‌گوید که می‌گوید هیچ سخنی غیر از سخن خدا وجود ندارد. هر سخنی سخن خداست. عین عبارتیه که ابن‌عربی می‌گوید. یعنی این‌جوری نیست که شما فکر کنید دیگر آن به اصطلاح نرم‌ترین قسمت جهان که به نظر می‌آید که دیگر بشر دارد خلقش می‌کنه، فرهنگ خود بشریه دیگر.

سخنیه که دارد به وجود می‌آید. و این را ابن‌عربی در دیدگاه خودش می‌گوید اصلاً سخنی غیر از، یعنی اگر شیطان هم دارد سخن می‌گه، آن سخن سخن خداست. منتها این قبول دارید احتیاج به تحلیل دارد.

یک چیزی اینجا هست که در بقیه عالم نیست. یعنی در سایر جاهای عالم شما اراده خداوند رو، ظهورش را همیشه می‌بینید. همان قوانین، چیزهایی که ما بهش می‌گوییم قوانین فیزیکی، همه جا دارند بدون اینکه کم و کاستی داشته باشه اجرا می‌شوند. ولی اینجا یک محیط خاصیه که انگار ما دچار غیبت شدیم خداوند.

در تعبیه غیب قرار گرفته و در عالم شهادت، یعنی تو ظهور انسانی که دارد جانشینی می‌کنه، به نظر می‌آید دارد کارهای خدایی می‌کند. این تعبیریه که به طور به اصطلاح سنتی وجود دارد از مفهوم خلافت که به نظر من هم کاملاً درست است.

من جلسه‌های شما نبودم، ولی می‌دانم که احساس می‌کنم الان مثلاً راجع به کلمه خلافت، که مثلاً گفته یا اومده، الان دو جلسه است داریم صحبت می‌کنیم. ولی مثلاً راجع به برده‌داری، که کردن، و لا اله الا الله، بگذار من، بگذار من بهت بگویم جلسات چه‌جوریه.

اولاً یک جلساتی ما داشتیم که در مورد واژه‌های قرآن بحث کردیم. خب؟ که اصلاً این واژه چگونه باید فهمید. خب؟ کم هم طول نکشید. بعد یک مقداری حالا بحث‌های چند جلسه هم در مورد مسائل زیبایی‌شناسی قرآن، ریتم و این چیزها بحث کردیم. بعد در مورد داستان‌های قرآن، من یک جلسه صحبت کردم، دو جلسه، یکی دو جلسه.

بعد یک دوره دیگه‌ای فقط در مورد داستان یوسف در قرآن صحبت کردیم. یک مقدارش خب به هر حال با آن مبنای مثلاً واژه‌شناسی هم گذاشتیم استفاده کردیم. و الان داریم، الان داریم در مورد داستان آفرینش انسان در قرآن، فقط در همین مورد داریم بحث می‌کنیم.

بنابراین داریم آیه به آیه این‌ها را می‌خونیم، سعی می‌کنیم ببینیم چه می‌فهمیم. به عنوان یک داستان و داستانی که تو قرآن آمده. بنابراین اصلاً موضوع توحید، اصلاً موضوع بحث خاص این داستان نیست. من لازم نیست برای اینکه داستان یوسف را توضیح بدم، نه، یعنی همه می‌دانند که این برده‌داری و این‌ها را قبول ندارند.

مثلاً وقتی که می‌گویند شیطان و خدا هست، مثلاً خدا آنجا را صندلی نشسته، مثل شیطان از دلش، شیطان از دهنش می‌گه، آن‌جوری می‌گویند. ببین برای فهمیدن این داستان، فهمیدن حداقل یک بخش عمده‌ای از آن داستان خیلی لازم نیست یک نفر مثلاً وحدت وجود بدونه یا تصور خیلی درستی از توحید حتی داشته باشه.

من فکر می‌کنم داستان یوسف را به نظر شما کسی بخونه تو قرآن، لازم است که مبنای توحیدی داشته باشه تا بفهمه؟ من فکر می‌کنم می‌شود ترجمه داستان یوسف را چاپ کرد، مردم بخونن، اصلاً جدا از اینکه تو قرآن آمده یا توحید را قبول دارند یا نه، یک داستانه.

چون می‌فهمن، ولی خیلی هم متوجه نمی‌شن. ما داریم در مورد، یک چیز دیگه، این‌قدر برویم همه زندگی، آن از تهش، اون‌اش به پادشاهی، خب آره، نمی‌گی فقط همان یه، مثلاً، چه داستان فلان و فلان، اون‌اش را به پادشاهی کرده، در زندگی، حرف‌های، بیشتر از این حرف‌ها، ولی، این‌قدر، به کلی نمی‌تونه، خب آره، ممکن است خیلی در واقع درکش از داستان کمتر از آن چیزی باشه که باید بفهمه.

آره، قبوله. من فکر می‌کنم که مثلاً در یک حد متعادلی می‌شود داستان‌ها را فهمید. تو قرآن مثلاً داستان یوسف را بخونید، به اندازه کافی اشاراتی هست به اینکه یک چیزهایی برای ظاهر داستان را بفهمید.

برای اینکه داستان دارد متوقف می‌شود و یک جمله‌هایی گفته می‌شود که جزو سوره یوسف. اگر می‌خواهید چاپش بکنید، باید آن جمله‌ها را هم بنویسید. کسی نمی‌تواند نکنید رد کنید. ولی به هر حال ما داریم در مورد داستان آفرینش صحبت می‌کنیم.

اگر جایی واقعاً خیلی خیلی لازم شد و اصلاً فهم داستان موکول شد به اینکه آدم بفهمه که اصلاً توحید دقیقاً یعنی چی، اگر بشود چنین فهمی اصلاً داشت، خب در مورد آن هم صحبت می‌کنیم. من احساس می‌کنم که خیلی چیزهای این داستان موکول به این چیزها نمی‌شود. می‌خواهم آن‌ها را سعی کنم بگویم.

این خلافت یک جایی از آن داستان که من هم میل نداشتم روش خیلی بحث بکنم ولی جلسه قبل سوال‌های زیادی کردن. خب حالا برویم جلو، برویم جلو. اگر دیدید باز نشدن این مسئله مانع از این می‌شود که ما بفهمیم تو این داستان چه اتفاق‌هایی دارد می‌افته، خب باید تذکر بدهید.

شما پیش چیز نکنید، پیش‌فرض نکنید که لازم است که برای فهمیدن همه قرآن، فهمیدن توحید لازم است. هر چقدر یک نفر توحید را کمتر بفهمه، قرآن را کمتر می‌فهمد. قطعاً. من دارم می‌گویم من یک ذهنیتی دارم، یک چیزهایی می‌خواهم از این داستان بگم، یک چیزهایی که به نظر من آن چیزهایی که من می‌خواهم بگویم آره، ربط زیادی مثلاً به درک خیلی عمیق توحید ندارد.

خب؟ شما که نمی‌دونید من به چه جنبه‌هایی از این داستان بیشتر می‌خواهم تاکید بکنم. یک جنبه‌هایی‌ش که به نظر من ارزش گفتن داره، روش می‌خواهم تاکید کنم و بیشتر هم داریم به صورت داستان می‌خونیم.

منتها این داستان، حداقل این یک دانه داستان تو قرآن طوریه که محاله شما بتوانید در این مورد صحبت بکنید در مورد این داستان و وارد بحث‌های خیلی پیچیده فلسفی و عرفانی نشید. داستان خلقت انسانه. جایگاه انسان را در جهان دارد مشخص می‌کند این داستان. من اصلاً شروع نکردم هنوز حرف بزنم. یک ساعت از ساعت ۶ گذشته.

دیگر هیچ سوالی را جواب نمی‌دم. خب، در مورد بعدی خلافت گفتم که به نظر من فعلاً اگر کسی پیشنهاد دیگه‌ای دارد باید استدلال‌های خوبی بکند. خیلی استدلال‌های قوی بیاورد که خلافت یک جوری آن مفهوم جانشینی را ندارد. من سوال، بگذارید من بحث بکنم آخرش اگر شد.

پاسخ خداوند و ویژگی اصلی انسان

اولین نکته‌ای که به نظر من نکته خیلی خیلی اساسی این داستانه که باید خیلی در موردش تاکید کرد، اولین جا در واقع همین شروع پاسخ خداوند دیگر. انسان چرا دارد خلق می‌شه؟ دارد اشاره می‌شود به آن ویژگی‌ای که ویژگی اصلی و ارزشمند انسانه. این خیلی این مهم است.

من در واقع این داستان را می‌خواهم در جهت اینکه یک خورده انسان را بشناسیم به عنوان یک موجودی که با بقیه موجودات فرق دارد و ارزش‌هایی دارد این‌جوری نگاه کنم. چه در مورد انسان می‌فهمیم از این داستان؟

تعلیم اسماء و ناتوانی ملائکه

اولین نکته که مهم‌ترین، انگار مهم‌ترین نکته زندگی بشره و خلقت بشری این است که خداوند به انسان اسماء را یاد می‌دهد و تاکید می‌کند و علم آدم الاسماء کلها. همه موجودات انگار اسم بلدن تا یک حدودی، اسامی را بلدن.

تو همین آیات نگاه کنید بعد از اینکه این حرف‌ها می‌آید و ملائکه پاسخ این را می‌دهند که بعد از اینکه قرار می‌شود که آدم این‌ها را آگاه بکند به اسماء، می‌گویند که سبحانک البقرة · ۳۲قَالُوا۟ سُبْحَٰنَكَ لَا عِلْمَ لَنَآ إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَآ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُگفتند: «منزهى تو! ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته‌اى، هيچ دانشى نيست؛ تويى داناى حكيم.».

خب؟ پس اسم، اگر این اسماء را به معنای اسماء الهی بگیریم که خیلیا این‌جوری می‌گیرن، ملائکه به وضوح اسم علیم و حکیم را خیلی خوب بلدن. خیلی خوب استعمالش می‌کنند و خیلی دقیق هم می‌دانند یعنی چه. یعنی ملائکه به اسم به دانایی خداوند و حکمت خداوند علم دارند.

درسته؟ و اگر من می‌گویم حالا بیاید خودمان را محدودترین چیزی که می‌شود گفت در مورد تعلیم اسماء این است که اسماء الهی رو، اینکه همه صفات خداوند را خداوند به بشر یاد می‌دهد. خب؟ یعنی انسان همه مثلاً وجوه صفات و اسماء الهی را می‌فهمه، درک می‌کند.

درست؟ مسئله دونستن یک اسم، اینکه مثلاً شما ۱۰ تا اسم بنویسید، این‌ها را حفظ بکنید نیست. علم داشتن یک چیزی ورای دونستن به معنای اینکه اینفورمیشنی تو ذهن من باشه و این اسامی را بدونم. به آن معنا ملائکه می‌توانند یاد بگیرند.

ولی بعداً خداوند به دو تا واژه به کار برده می‌شود. یکی تعلیم و علم داشتن، یکی واژه انباء، خبر دادن. به ملائکه می‌شود اسماء را خبر داد و این کار را آدم می‌کند. خداوند از من آدم می‌خواد، به آدم نمی‌گوید که یا آدم را مثلاً بهشان تعلیم بده. می‌گوید انبئهم.

خبر بده. اینفورمیشن‌شو بده. مثل اینکه اسامی را برای‌شان بخون. این‌ها که اصلاً اسامی را نشنیدن بعضی‌ها را. مثل این واژه‌ها را آشنا نیستند باهاش، به هیچ‌م راه ندارم فهمیدن بعضی از اسماء الهی انسان همه اسماء الهی را این حداقل چیزی که می‌شود فرض کرد و یک فرض دیگر که خیلی معقوله این است که اصولا همه اسامی به معنایی در جهان زبان انسان طوریه که می‌تواند شامل همه چیز را می‌شود اسم گذاری کرد با زبان انسان و انسان به همه چیزهایی که قابل اسم گذاری اند و یک جوری انگار وجود دارند می‌تواند اشراف علمی پیدا بکند.

خب؟ همه اسماء را بلده. انگار یک جهانی هست و یک چیزهایی تو این جهان هست که نام گذاری در یک موضعی هستند که ارزش نام گذاری دارند. خداوند همه انسان همه اسماء را می‌تواند یاد بگیرد. این اسماء به معنای اسماء الهی.

این دو تا تعبیر را اگر به ابن عربی بگویید ابن عربی می‌گوید خب این‌ها فرق ندارد همه اسماء خداست. واقعا هم این را می‌گوید ها به یک معنایی اگر به آن معنای خیلی عمیق آدم به توحید نگاه بکند بله همه اسامی که در جهان هست اسماء خداست. چیزی غیر از خدا وجود ندارد.

و من نمی‌خواهم روش تأکیدی بکنم که آن دومی درست است یا اولی. همین اولی که حداقل چیزی است که فهمیده می‌شود را فعلا فرض بگیریم دیگر. همه اسماء الهی را حداقل انسان می‌تواند درک بکند. می‌تواند علم پیدا بکند.

نه تنها برمیاد که ملائکه این قدرت را ندارند به نظر می‌آید که اصلا موجودات دیگر این قدرت را ندارند این‌ها لااقل اگر موجودات دیگر ای هم بودن آن‌ها هم به هر حال در یک نمی‌دانم چه جوری بگویم موجودات خاص موجودات معدودی هستند که چنین قابلیتی دارند که انسان یکیشونه. ممکن است قبل از انسان یا بعد از انسان موجودات شبیه انسان خلق شده باشند یا همین الان هم وجود داشته باشند.

آن‌ها هم معلوم است موجودات خاصی اند. انسان به این دلیل برتری دارد و یک برتری خاص دارد نسبت به حداقل ملائکه که ملائکه قدرت درک همه اسماء الهی را ندارند و انسان دارد. انسان می‌تواند تعلیم اسماء در مورد انسان و بعد ملائکه حتی این را نمیفهمن که نمی‌توانند بفهمن.

برای اینکه جوابشون پیداست. به خدا می‌گویند که توبه ما تعلیم ندادی. مثل اینکه انگار در این پاسخ ملائکه این برمیاد که انگار میتونستن فکر می‌کنند که می‌توانند یاد بگیرند. در حالی که بعداً وقتی که خداوند به آدم امر می‌کند که بهشان خبر بده.

حرف از تعلیم نیست. این به وضوح معنایش این است که قابل تعلیم نیست دیگر. در مورد ملائکه قدرت درک همه اسماء را ندارند. این نکته این چند آیه ای که اینجا می‌آید از اولی که می‌گوید و علم آدم الاسماء کلها تا جایی که این انواع تعلیم داده می‌شوند و ملائکه هم یک چیزی می‌گویند و خداوند یک چیزی می‌گوید این یک قسمت خیلی خیلی اساسی این داستانه.

نکته در واقع خلقت انسان شما اینجا باید سعی کنید از این داستان چه را قرار است ما بفهمیم؟ که آن ویژگی اصلی انسان چیست و چه چیزی است که به انسان ارزش میده؟

و این به صراحت دارد گفته می‌شود که در واقع ارزش انسان به احاطه و جامعیت علمیشه و جامعیت علمی که به زبان ربطه. من می‌خواهم روی این تأکید بکنم که اینجا مسئله فقط علم نیست. مسئله یاد گرفتن اسماء. اسماء یک واژه مربوط به زبانه.

یک جوری انگار به وضوح دارد اشاره می‌شود به قدرت زبانی بشر. اینکه بشر می‌تواند اسماء را یاد بگیرد. اسماء و بعد می‌تواند این اسماء را در زبانی که یاد گرفته به دیگران خبر بده. این منظورم چیه؟ فقط صرف دانش نیست. صرف دانش مثلاً اینکه یک چیزهایی را درک بکند نیست.

یک جور دانشی که به قول امروزی مثلاً representation دارد یک جوری به صورت سمبلیک قابل بیانه. زبان اینجا مهم است. اسم چیه؟ اسم یک چیزی وجود دارد یک حقیقتی وجود دارد ممکن است من یک حقیقتی را درک بکنم ولی نامی روش نذارم. متوجه منظورم چیه؟ مثلاً قطعاً حیوانات خیلی چیزها را درک میکنند، حس میکنند.

ولی این در حدی نیست که مثلاً زبان پیچیده ای ندارند که دیگر هر چیزی که می‌فهمند نام بذارن. باید بتونن این‌ها را مثلاً در این گزاره هایی بیان بکنند. چیزی که در مورد انسان دارد گفته می‌شود فقط حس کردن و فهمیدن و علم داشتن نیست.

علم داشتنیه که به سطح نام گذاری میرسه، به سطح زبان می‌رسد. من برداشتم این است. چیزی که در مورد بشر دارد گفته می‌شود صرف یک علم خاموش نیست. یک علمیه که به زبان می‌تواند بیاید. می‌تواند توسط زبان یعنی چی؟ زبان یعنی مثلاً مجموعه چیزهای سمبلیک که شما می‌توانید حالا آن چیزهایی را که درک میکنید بیان بکنید.

مثلاً می‌توانید دیگران را آگاه بکنید. کاری که بشر در مورد ملائکه انجام می‌دهد. بشر در واقع می‌تواند درک بکند و می‌تواند درک خودش را بیان بکند. بگذارید مثلاً یک بار از یک جای دیگر قرآن کمک چیزی که انسان تعلیم می‌گیرد بیان کردن.

ویژگی بارز انسان صرف دونستن نیست. دونستنیه که ممکن است خیلیا خیلی چیزها را بدونن ولی واجد یک ویژگی‌ای نباشن که بتونن این‌ها را بیان بکنن، مثلاً به دیگران اطلاع بدن. انسان ویژگیش فقط دانایی نیست، دانایی‌ای که منجر به بیان می‌شود. زبان انسان اینجا. اصلاً این تأکید روی تعلیم اسماعه.

اسم دارد یاد می‌گیره، انگار زبان دارد یاد می‌گیرد. دارد یک زبان پیچیده‌ای را یاد می‌گیرد انسان که می‌تواند باهاش همه چیز را که چیزهایی را که درک می‌کند بیان بکند. من می‌خواهم بگویم که این قسمت داستان یکی از مهم‌ترین چیزها در مورد انسان دارد اینجا گفته می‌شود و آن هم در واقع اشاره کردن به زبان.

اشاره کردن به احاطه جامعیت علمی و علمی که در یک زبان قابل بیانه. این واقعیت که در مورد انسان وجود دارد. من خودم از این چیزهایی که اینجا گفته می‌شود این‌جور نتیجه می‌گیرم که ویژگی خاص انسان که علی‌رغم یک سری فسادها و خون‌ریزی‌ها و هزار تا چیز زشتی که اطرافش می‌گذره، همچنان این موجود قابلیت خلق شدن را دارد و می‌شود در کره زمین آزادش گذاشت و هویتی این است که یک یک قابلیتی دارد که خیلی کمیابه.

و همین که من دارم می‌گویم. جامعیت علمی می‌تواند همه اسما را همه چیز را یاد بگیرد و همه چیز را به صورت اسم یاد بگیرد.

خب بفرمایید. یک سری چیزهای مشابه این مثلاً اسم و کلمه و اینا، یک سری چیزهای مشابه هم هست. من نمی‌دانم مثلاً یک جایی هست که دارد می‌گوید کلمات یسوع، کلمه خدا. یا مثلاً یک عبارتی که می‌گوید در کلمه، کلمه از شما می‌گه، این چیه؟ ربطی به متن ندارد.

من یک بار هم در کتاب، در این کلاس یک جایی در مورد این واژه کلمه در مورد عیسی صحبت کردم. در واقع کلمات تشریعی نیستن، کلمات تکوینی‌ان. که عالم تشریع و تکوین با همدیگر یک جوری به موازات همدیگر انگار وجود دارد. من یک بار واقعاً در مورد اینکه چرا واژه کلمه در مورد عیسی به کار می‌ره، می‌شود حرف زد.

به این داستان قبول داری، سؤالاتی که ربطی به این داستان ندارد. کلمه با اسم فرقش چیه؟ چون کار مهمی است. کلمه اسمی که شما دارید از اسم می‌بینید، من دارم کلمه دارم. یعنی چه می‌گم؟

اسم‌گذاری: موجود ساختن آنچه نیست

یعنی من همان علم، این دو تا کلمه رو، دو تا کلمه نزدیک به هم نه در قرآن ببینید مثلاً به این چیزی که من قبلاً باز در موردش صحبت کردم، به این جمله حضرت یوسف یادتون بیاید.

می‌گوید که می‌گوید این‌ها اسمایی هستند سَمَّیتُمُوها اَنتُم و آباؤُکُم. دقیقاً به معنای اسم‌گذاریه. یعنی اصلاً چیزهایی که وجود ندارند را بشر می‌تواند برای‌شان اسم بگذارد.

و همه من آن جلسه گفتم که این خیلی نکته عمیق و مهمی است. اینکه در واقع بشره که یک چیزی را که وجود ندارد می‌تواند موجود فرض کند و می‌تواند برایش اسم بذاره، می‌تواند عبادتش هم بکند. خب؟ اینکه اسم در واقع تو قرآن که جانشینه، همان چیزی می‌شود که ما بهش اسم می‌گوییم.

کلمه مثلاً در مورد خود حضرت عیسی به کار برده می‌شه، این شباهتی به کاربرد ما از کلمه نام ندارد. ما نام‌گذاری که می‌کنیم، به همان معنایی که، من می‌خواهم بگویم اسم تو قرآن همان چیزی است که ما بهش می‌گوییم اسم.

بهش می‌گوییم نام. برای اشیاء و مفاهیم نام می‌ذاریم. این‌ها را در واقع یک جوری انگار یک سمبلی در واقع اختراع می‌کنیم که اشاره بکند به یک چیزی. این دقیقاً چیزی است که الان تو فلسفه بهش می‌گویند representation دیگه، به عنوان یک خاصیت اصلی ذهن انسان. انسان می‌تواند بازنمایی بکند.

یعنی یک چیزی هست و می‌توانم این را یک سمبلی بگذارم که بازنمایی بکند آن را. که language در واقع زبان این کار را انجام می‌دهد دیگر. زبان یک وضعی مثلاً در جهان خارج هست، من به طور سمبلیک می‌توانم به انگار در یک مثل اینکه یک رده‌ی دیگه‌ای از چیز است دیگه، جهانه.

یک جهان موجود داری، من یک جهان بازنمایی‌شدن دارم. اسما در واقع همان به همان معنایی تو قرآن اسم دارد به کار می‌رود که فکر می‌کنم ما به کار می‌بریم. ولی کلمه این‌جوری نیست. نمی‌دانم واقعاً. فکر می‌کنم فهمیدن مفهوم کلمه تو قرآن خیلی سخته.

خیلی یعنی خیلی یک جوری دید خیلی عارفانه‌ای می‌خواهد که آدم بفهمه که به چه گفته می‌شود کلمه. یک خورده احتیاج به چیز داره، احتیاج به آفرین. پیدا کردنِ رفرنسش. اصلاً چرا این‌قدر سؤال می‌کنید؟ من حرفی ندارم. من بگذارید من خودم حرف بزنم. من فکر می‌کنم که یک چیزهای خیلی جزئی‌ای گفتم.

واقعاً یعنی همه چیزهایی که تا حالا تو این کلاس گفته شده که جلسه سوم دارد تمام می‌شه، از نظر من به اندازه یک ربع نیم ساعت حداکثر وقت باید برایش می‌ذاشتیم. این ارزش، تازه به نظر من بحث دارد شروع می‌شود.

ما قرار است که من دارم سعی می‌کنم که جهان انسان رو، انسان را به عنوان یک موجود تو این جهان از در این داستان آفرینش بفهمیم چه می‌فهمیم؟ در مورد ویژگی‌های خاص انسان، نحوه زندگیش، اینکه مثلاً آیندش چه‌جوریه؟ چه می‌دونم، چه چیزهایی در مورد انسان، این داستان به نظر من این‌جوری دارد انسان را تعریف می‌کند.

جهان انسان را و انسان را به عنوان یک موجود تو این جهان دارد تعریف می‌کند. یک جوریه، چه می‌دونم، چه چیزهایی در مورد انسان، این داستان به نظر من این‌جوری دارد انسان را تعریف می‌کند. جهان انسان را و انسان را به عنوان یک موجودی که جهان دارد تعریف می‌کنه، شما نمی‌ذارید من در مورد انسان چیزی بگویم.

اولین چیز و مهم‌ترین چیزی که تو این داستان هست، مسئله اشاره به این است که ارزش انسان به یادگیری علم به اسماء. علم به اسماء. من تاکیدم این است که تاکید روی اسم به دلیل اینکه مسئله زبان انسان مهمه، نه فقط بیانش.

اینکه من یک چیزی را حس می‌کنم، یک واقعیتی را ولی نمی‌توانم بیان بکنم، این خیلی خیلی موجودات ممکن است این‌جوری باشند. حسشو دارم، مثلاً در مقابل یک واقعیتی، خود ما انسان‌ها گاهی اوقات زبانمون کم می‌آریم دیگه، حسی داریم که نمی‌توانیم بیان بکنیم.

نکته خاص بشر این است که یک جور جامعه‌ای می‌تواند علم پیدا بکند و می‌تواند علم چیزی را که حس می‌کند را بیان بکند. در واقع زبان پیچیده‌ای دارد. هم قابلیت علمی بالا دارد و هم زبانی که می‌تواند آن علم خودش را در آن بیان بکند. من از این آیه این را می‌فهمم و فکر می‌کنم که از واقعاً چیزی دیگر غیر از این نمی‌شود فهمید.

من مسئله علم رو، اینکه و علم آدم الاسماء کلها، دیگر هم مسئله علم در آن هست، مسئله یاد گرفتن و درک کردن در آن هست، مسئله درک کردن اسماء هست، به اسم اشاره شده. نه فقط، نمی‌گوید مثلاً صفات خدا را درک، ممکن است من صفات خدا را درک کنم، تاکید روی اسم، نام‌گذاریه.

جامعیت بشر و خبر دادن اسماء

و بعد اینکه ببینید چه چیزی را بشر به ملائکه یاد می‌ده؟ اسم‌ها را یاد می‌دهد. در حد اینکه اسم‌ها را بدونن، خبر داشته باشند از اسم‌ها. با اینکه نمی‌توانند در واقع به آن ریفرنسشون، مرجعش دسترسی پیدا کنند از نظر علمی.

من تاکید خیلی خیلی خیلی زیاد روی کلها دیگه، مسئله این است که بشر جامعیت دارد. یک جامعیتی که خیلی کمیابه انگار تو این جهان. همه موجودات زبان دارند. شما تو قرآن که می‌خونید، جهانی که قرآن توصیف می‌کنه، هیچ موجودی انگار در جهان نیست که زبان نداشته باشه، یعنی در یک حداقل‌ای چیزهایی را نتونه بیان بکند.

ولی موضوع این است که خیلی چیزن دیگه، خیلی در واقع زبان‌های ساده‌ای ممکن است داشته باشند. حتی ملائکه به نظر می‌آید یک زبان ساده‌ای دارند. بگذارید من اگر خود حرف بزنم، یک جایی حالا من تا یک ربع به هشت می‌خواهم صحبت کنم، یک جایی یک خورده رسید متوقف می‌کنم بحثمو، اگر سوالی می‌ماند بپرسید.

ممکن است شما نمی‌ذارید که، من فکر می‌کنم از این جلسه اول سوال‌ها را جواب نمی‌دادم، خیلی زود وارد جاهایی می‌شدیم که آن‌قدر به نظرتون جالب و مهم می‌اومد که سوال‌های ابتدایی دیگر نپرسید. مثلاً حالا به هر حال حیوانات اول بودن یا نبودن، یا بودن یا نبودن خیلی مهم نیست.

این اطلاعی در مورد هستی بشر نیست که مثلاً قبل از حیوانات خلق شده یا بعد از حیوانات، یا اینکه مثلاً وقتی که داشتیم این حرف دیالوگ‌ها گفته می‌شد، حیوانات بودن یا نبودن. یک اطلاعی در مورد حیوانات توشه.

نمی‌خواهم جلسه حیوان‌شناسی نیست، انسان‌شناسیه. خب بگذارید مثل اینکه بگذارید من می‌خواهم یک توصیفی بکنم که خلقت انسان در واقع یک جوری از یک دیدگاه کلی مثل این است که هستی چیزی که تا حالا خلق شده دارد زبان باز می‌کند.

یعنی یک چیزهایی بوده ولی بیان نمی‌شده به طور زبانی. یک موجودی دارد وارد جهان می‌شود که حالا می‌تواند خلقت را بیان بکند. ها؟ می‌تواند مثلاً در مورد چیزهایی که می‌بیند و درک دارد شعر بگوید. همه موجودات هستند ولی بیانگر نیستند خیلی. خیلی بیانشون ضعیفه. ها؟ این نکته‌ایه دیگر.

هستی به معنای انگار خیلی جامعی دارد توسط انسان زبان باز می‌کند. یک حیطه جدیدی انگار یک حیطه زبانی، یک لایه جدیدی انگار از هستی دارد تولید می‌شه، حالا اسمش را بگذاریم مثلاً لایه تشریع. جایی که چیزها در تو قالب زبان بیان می‌شوند. همین همان چیزهایی که هستند.

ها؟ حق مثلاً در یک جایی دیگر از جهان دارد تجلی می‌کند. پس این موجود کوچولویی که ما بهش می‌گوییم انسان، ظاهراً ما خودمان هم جزوش هستیم، یک کار خیلی مهمی در جهان دارد به نظر می‌آد، یک نقش مهمی را دارد بازی می‌کند.

یک لایه‌ای انگار دارد به هستی اضافه می‌شه، لایه‌ای که همه چیز انگار هستی را می‌شود در آن پروجکت کرد. می‌فهمید منظورم چیه؟ یک جهان جدید دارد به وجود می‌آید. یک شعر معروفی از مولوی هست می‌گوید کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پرده‌ها برداشتی. این زبان هستی ما خود ما هستیم.

اگر قرار بود یک زبان دیگه‌ای باشه، یک نفر دیگر بگه، ما آن را مثلاً بفهمیم، یک آرزوی یک چیزی است. در واقع این به دلیل اینکه ما این کار را خوب انجام نمی‌دیم، کاری که برایش خلق شدیم، حالا داریم آرزو می‌کنیم که کاش یک جای دیگه‌ای هستی زبان باز می‌کرد.

هستی زبان باز کرده. من می‌خواهم بگویم اصلاً وجود انسان در دنیا زبان باز کردن در واقع هستی، چیزی که تا آن لحظه نبوده. ملائکه نمی‌تونستن درباره نه جهان، درباره خدا خوب حرف بزنن. خب، بگذار من همین‌جا درباره این مسئله داریم داستان را داریم می‌خونیم دیگر.

یک یک نکته‌ای تو این داستان وجود داشت که همه یک جوری انگار من احساس کردم که این حس را دارن، انگار به توافق رسیدن. اینکه ملائکه خوب حرف نمی‌زنن با خدا. خب؟ همه این حس را داریم دیگر. خداوند می‌گوید که من می‌خواهم انسان را خلق کنم، جواب می‌دهند که خیلی جواب معقولی نیست.

مثلاً یک انسان عاقل این‌جوری حرف نمی‌زنه مقابل خدا. می‌خوای یک کسی را خلق بکنی که اینجا فساد کند. ما خودمان داریم، مثل اینکه دارند یک چیزی می‌گویند که خدا نمی‌دونه. و بعد هم که باز دوباره اسما بهشان تعلیم داده می‌شه، تعلیم نه، انباء می‌شه، بازم حرف یک چیزی می‌زنند.

مثلاً در جواب اینکه می‌گویند این‌ها را اسم‌هاشون را بگید، می‌گویند که خب ما چیزهایی که تو می‌دونی را می‌دانیم. همه‌ش هم در حال تسبیح و تقدیس هستند و «انک انت العلیم الحکیم»، «نحن نسبح بحمدک و نقدس لک» یا «سبحانک»، بعد «سبحانک لا علم لنا الا ما» همین حرف‌هایی هم که می‌زنند این‌جوری درست است.

تمثیل هم‌صحبتی و آغاز داستان

ولی احساسی که این، من می‌خواهم بگویم شروع داستان، مثل یک برهان خوبی است که ببینید انگار خدا، خدا هم‌صحبتی ندارد در جهان. کسی که لایق صحبت کردن، بگذار من ملائکه رو، نمی‌خواهم توهین به ملائکه بکنیم، خیلی موجودات خوبی‌ان. خیلی به ما خدمت می‌کنن، به هر حال نباید حرف بدی در موردشون بزنیم.

من می‌گویم دنبال تمثیل، شما یک غلام خیلی زیباروی مطیع خیلی خیلی مثلاً که صاحب خودش هم دوست داره، خیلی هم موجود دوست‌داشتنی‌ایه، خیلی هم کارها را خوب و تمیز انجام می‌ده، در نظر بگیرید. یک روزی حالا این مثلاً مولای این غلام، خدمتکار می‌آید بهش می‌گوید تو نظرت در مورد اینکه فلان کار را بکنیم یا نکنیم چیه؟

شروع می‌کند یک مشت چرت و پرت و چرند و پرند به عنوان نظرات خودش می‌گوید که مثلاً لازم است که آدم یک خیلی خب بس، برو نمی‌دانم فلان‌جا را جارو بزن. می‌فهمید منظورم چیه؟ این دیالوگ بین خداوند و فرشته‌ها این‌جوری است.

فرشته‌ها موجوداتی نیستند که در هم‌صحبت خدا بتونن بشوند. فرمان می‌گیرن، فرمان‌ها را به دقت به خوبی اجرا می‌کنن، در حال مدح و ستایش پروردگار هستند و خیلی موجودات خوب و دوست‌داشتنی هستند. ولی حرف نمی‌توانند بزنن. مثل این، من می‌گویم این مقدمه داستان، انگار همینو دارد پایه‌ریزی می‌کند.

که ببینید که خداوند کسی رو، نه ملائکه انگار از همه دیگر با‌شعورترن و زبانشون از همه پیچیده‌تره. بهتر است این است دیگه، آخرش مثلاً آدم یک روزی اگر خداوند می‌خواهد یک چیزی نظرشون را بپرسه، مثلاً می‌گویند نظر چیه؟ نظری ندارن، صاحب‌نظر نیستند. بشر عوضش، عوضش حالا شما نگاه کنید به جاهایی که بشر در قرآن صحبت می‌کنه، یک پیک‌هایی را خداوند تو قرآن گذاشته.

مثلاً ابراهیم می‌گوید «رب إبراهيم · ۳۷رَّبَّنَآ إِنِّىٓ أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِى بِوَادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ ٱلْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ فَٱجْعَلْ أَفْـِٔدَةًۭ مِّنَ ٱلنَّاسِ تَهْوِىٓ إِلَيْهِمْ وَٱرْزُقْهُم مِّنَ ٱلثَّمَرَٰتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَپروردگارا، من [يكى از] فرزندانم را در درّه‌اى بى‌كشت، نزد خانه محترم تو، سكونت دادم. پروردگارا، تا نماز را به پا دارند، پس دلهاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده و آنان را از محصولات [مورد نيازشان‌] روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند.. مثلاً نگاه کن خداوند کیف می‌کند از اینکه «عجب». این چی؟ چقدر قشنگ دارد حرف می‌زند. چقدر پیچیده، چقدر جالب. هر جایی که تو قرآن، هر جایی که، ببینید چقدر تو قرآن دعاهای بشر و کلام بشر هست. برای اینکه بشر خوب صحبت می‌کنه، ها؟

خوب بیان می‌کند. مثلاً این احساس خودش را چقدر خوب بیان می‌کند. در حالی که این ملائکه اینجا احساس خودشون، یک احساسی دارند ملائکه که بیان نمی‌شود. خداوند بعداً می‌گوید که من می‌دانم آن چیزهایی را که می‌گویید و آن چیزهایی را که پنهان می‌کنید.

همه‌چیز را انگار نگفتن. یک چیزی تو دلشون بود. عوضش مثلاً من یکی از صمیمانه‌ترین حرف‌هایی که بشر با خدا زده، اول سوره مریم، حضرت زکریا می‌خواهد از خداوند یک فرزند بخواهد. می‌گوید مريم · ۴قَالَ رَبِّ إِنِّى وَهَنَ ٱلْعَظْمُ مِنِّى وَٱشْتَعَلَ ٱلرَّأْسُ شَيْبًۭا وَلَمْ أَكُنۢ بِدُعَآئِكَ رَبِّ شَقِيًّۭاگفت: «پروردگارا، من استخوانم سست گرديده و [موى‌] سرم از پيرى سپيد گشته، و -اى پروردگار من- هرگز در دعاى تو نااميد نبوده‌ام.». قشنگه دیگه، یک بیان عاطفی احساس خودش را دارد به قشنگ‌ترین صورت ممکن بیان می‌کند.

بشر آن موجود سخنگوی دنیاست دیگر و شروع این داستان من می‌خواهم بگویم غیر از حالا آن نکاتی که در مورد که این‌قدر در موردش بحث کردیم، از نظر داستانی این مقدمه، مقدمه همین است که انگار چی، موجود سخنگوی خوبی در جهان نیست و خداوند دارد یک موجود جامع کامل از نظر زبان درست می‌کند.

من نگفتم سوال کن، من گفتم نگاه کن. با تعجب نگاه کردم که چطور با اینکه گفتم که سوال نکن، می‌خوای سوال کنی. و بعد سوال کرد. این را به این مرحله گرفتی یعنی خب بفرمایید.

خب، بگذارید باز من به این نکته اشاره بکنم که اصلاً آن سخنی که نهایتاً انگار حرف‌هایی که خداوند می‌زند و نمی‌دانم چگونه بگم، یک چیزی در جهان وجود دارد که انگار به بیان نیامده و با انسان دارد بیان می‌آد، به ظهور می‌رسد. ها؟

در قالب زبان و بیان می‌شه، به معنای واقعی کلمه آیه در جهان هست انگار بیان نشده به هر معنی که شما بیان می‌گیرید بیان بیان در قالب زبان و با ظهور بشر که این اتفاق دارد می‌افتد باز دوباره به این آیه های اول سوره الرحمن دقت کنید می‌گوید الرحمن علم القرآن قرآن را تعلیم کرد بعد خلق الانسان بعد انسان را خلق کرد و علمه البیان خب قرآن یک چیزی نیست که به بشر مثلاً فقط قرآن یک چیزی در جهان هست می‌دانید منظورم چیه؟

قرآن یک حقیقتیه در جهان مثل اینکه یک جور یک چیزی معادل با خود جهان هستیه انگار یک چیزی است که همه موجودات دارند ازش تبعیت می‌کنند یک شما کلمه قرآن را که تو قرآن تو خود قرآن می‌بینید با یک گاهی اوقات یک تعبیرهای عجیبی از کلمه می‌گوید و قرآن الفجر مثلاً کان مشهودا یا چنین قرآن الفجر این آیه من این‌جوری می‌فهمم تعلیم قرآن یک چیزی است در همه هستی سرایت دارد همه انگار یک بخش هایی از قرآن را می‌دانند ولی با انسانه که این قرآن به مرحله بیان می‌رسد تبدیل به کتاب می‌شود به صورت زبان ظاهر می‌شود.

قرآن در هستی و بیان بشری

خب اینکه قرآن یک چیزی است که در کتاب مکنون هست. یک چیزی به هر حال انگار همه موجودات یک جوری از بخش هایی از قرآن آگاهن. اینکه یک علمی دارند به یک حقایقی این‌ها حقایق مهم مثلاً حداقل نه حقایق مهم مربوط به مثلاً صفات خداوند هستند. هر کسی یک چیزهایی را می‌دانه و بشر یک جوری جامعی می‌تواند خداشناسی بکند با بشری که قرآن در واقع بیان می‌شود.

این دقیقاً این ترتیب این را نشان می‌دهد که قرآن قبل از انسان هم هست ولی انسان بعداً خلق می‌شود و بعد به انسان بیان تعلیم داده می‌شود. این آن حقیقت اصلیه که در این داستان در مورد خلقت انسان دارد گفته می‌شود.

آن ویژگی اصلی انسان این است که همه چیز را انگار می‌تواند بیان بکند. یک زبان خیلی خیلی خوب و نامتناهی دارد که می‌تواند همه حقایق را بیان بکند..

و آن اصلی ترین چیزی که در قرار است بیان بشود با این زبان همین قرآنه اولین جلسه ای که فکر کنم این بحث ها شروع شد در مورد گفتم باید بدونیم که وقتی در مورد قرآن داریم صحبت می‌کنیم قرآن چیست که چه جوری می‌خواهیم بهش نگاه بکنیم اینکه اصلاً هم چیزی که من آن موقع گفتم اینکه قرآن تجلی خداوند در زبان بشره اینکه یک چیزی است که در زبان در واقع حق حقیقت حق هم از اسماء در واقع الهی دیگر حق این‌جوری تجلی کرده در زبان بشر به صورت یک کتاب.

خب من یک نکته خیلی مهم یک نتیجه خیلی خیلی مهم این است که اگر ما بخواهیم انسان شناسی داشته باشیم روانشناسی داشته باشیم مرکز بحث باید زبان باشه یکی از مهم ترین مباحث مربوط به انسان شناسی زبان شناسیه یک جوری در واقع رابطه بین انسان و زبان می‌فهمید منظورم چیه؟

مثلاً شما برای اینکه انسان را بشناسی خیلی شاید مهم نیست که مثلاً فرض کنید به یک چیزهای مربوط به فیزیولوژیش نمی‌دانم به آناتومیش به این‌ها نگاه کنید.

مهم ترین حقیقتی که در روانشناسی انسان باید در موردش بحث بشود مسئله این است که در واقع انسان دسترسی به یک زبان ویژه دارد. و شما روانشناسی فروید را نگاه کنید اصلاً حرفی از زبان در آن نیست.

یونگ هم در آن از زبان بحث هست. بنابراین به وضوح. حالا من قبلاً اینجا بحث های جداگانه ای کردم. می‌گویم همه هر کسی با من یک مدت آشنا بشود حرف بزند بله اینکه خیلی زود معلوم می‌شود که من خیلی ارادت خاصی به یونگ دارم.

ولی یونگ این نکته خیلی اساسی به شدت در واقع در نظریه یونگ جاش خواهد بود. یونگ هیچ بحث زبانی نمی‌کند و نه یک نفر هست من می‌خواهم من دارم بهتان خبر می‌دهم که یک نفر هست که تئوری فروید را برداشته و با مرکز قرار دادن زبان در واقع یک زبان شناسی زبان روانشناسی زبان کاوی در واقع به وجود آورده.

یعنی آدم خیلی خیلی مهمی ژاک لاکان تو ایران هم خیلی ناشناخته هستند این‌ها اصلاً در دنیا ناشناخته است به دلیل اینکه کتاب نمی‌نوشته فقط سخنرانی می‌کرده ۳۰ سال فکر کنم هر هفته یکی دو جلسه سخنرانی کرده و اصلاً کی حالا حوصله داشته باشه همه این سخنرانی ها را گوش بده و بی نهایت هم زبان پیچیده ای دارد و خیلی خیلی آدم مهمی زبان فارسی الان دو سه تا کتاب به هر حال هست که فکر می‌کنم اگر بخونی متوجه می‌شی که چقدر آدم حرف‌های اساسی و مهمی می‌زند.

ولی بر مبنای نظریه فروید. بنابراین طبیعی است که یک روان‌کاوی خیلی بهتر می‌تواند این باشه، قاطی کردن بحث‌های لکان با یونگ باشه. وجود نداره، من خبر ندارم هیچ آدم یونگی در دنیا در مورد زبان بحث درست و حسابی کرده باشه. لکان آدم خیلی مهمیه، خیلی.

این را فقط این قطعه را گفتم برای اینکه اسمش را برده باشم. و یک شاگردی دارد به اسم کریستوا. یک خانمی به اسم یولیا کریستوا که بهش می‌گویند ژولیا کریستوا. یولیاست برای اینکه اهل بلغارستانه ولی چون در فرانسه هم این کار را کرده به اسم ژولیا کریستوا معروفه. اگر نگم تنها فیلسوف زن مهم، حداقل یک چیزی دیگر.

اگر نگم تنها فیلسوف زن، تنها فیلسوف زن مهم هست. واقعاً فوق‌العاده‌ست. یعنی من به نظر من یک کارهای ژاک لکان یک ایرادهای مردسالارانه‌ای دارد که کریستوا سعی کرده رفع بکند و خیلی جالب است.

اگر یک جایی مقاله‌ای چیزی، من یک بار یکی از مقاله‌های کریستوا را به یک دلیل خاصی تو کلاس حرفشو زدم و گفتم خوندنش راحت نیست، سخته، نمی‌دانم کسی رفت بخونه یا نه. یک مقاله‌ای دارد به اسم زمان زنان که از مقاله‌های معروفش هم هست. البته ربطی به این چیزهایی که کارهایی که در مورد روان‌شناسی کرده ندارد ولی مقاله جالبیه.

خب این دو نفر را اسم بردم دیگه، این دو تا آدم‌های مهمی‌ان.

چرخش زبانی: لکان و کریستوا

ژاک لکان اصلش ژاک لکانه، کریستوا یک تفسیرهایی به نظریه لکان زده که جالب است. یک آدمی، اصلاً بگذارید ما الان تو دورانی داریم زندگی می‌کنیم که بهش یک چیز معروفی وجود داره، می‌گویند linguistic turn. یک ما یک در یک دورانی هستیم که یک دفعه زبان در مرکز همه بحث‌ها قرار گرفته تو قرن یکی از ویژگی‌های قرن بیستم این بوده.

زبان‌شناسی مستقلاً به عنوان یک علم خیلی خیلی پیشرفت کرده. علاوه بر زبان‌شناسی شما تو فلسفه می‌بینید که فلسفه زبان، اهمیت دادن به زبان در واقع تو فلسفه خیلی خیلی رایج شده، مخصوصاً با ویتگنشتاین.

ویتگنشتاین فیلسوفیه که خیلی‌ها بزرگ مهم‌ترین فیلسوف قرن بیستم می‌دوننش و فقط دارد در مورد زبان بحث می‌کند. تقریباً می‌شود گفت فلسفه ویتگنشتاین فقط در مورد زبانه. و بعد از ویتگنشتاین هم نسل فلسفی که تو همه جای دنیا هست به یک نوعی در واقع گرایش دارد به بررسی کردن زبان.

مثل اینکه یک کشف جدیدی در شهر انجام داده که خیلی مهم است در مورد زبان اطلاعات داشته باشه، بدونه زبان را درک بکند به عنوان یک چیزی که خیلی شفافه. یعنی یک تصور ابتدایی همه آدم‌ها دارند که زبان یک افکاری هست ما می‌خواهیم زبان بیان.

زبان یک چیزی اصلاً خیلی مهمی نیست، مثل یک رسانه خیلی بی‌گناه و معصومیه که آنجا نشسته، من هرچه بخوامو می‌گویم. در حالی که نه، فلاسفه بعضی‌هاشون به این اعتقاد رسیدن که برعکس، زبان تعیین می‌کند که ما چگونه فکر کنیم. که ما با زبان فکر می‌کنیم.

زبان هم یک چیزی نیست که من به وجود آورده باشم، یک چیزی است که بیرون وجود دارد. بنابراین من هم تو یک قالب‌های خاصی می‌توانم فکر بکنم. خیلی حرف‌ها در مورد اینکه زبان تا چه حد روی تفکر ما تأثیر می‌گذارد و روی نگاه ما به دنیا اصلاً تأثیر می‌گذارد هست.

من یک جلسه‌ای هم باز در مورد این موضوع یک نیم‌ساعتی صحبت کردم. در مورد اعتقاداتی که مثلاً کسانی که معتقدن که زبان اصولاً حقیقت نسبیه و کاملاً در واقع وابسته به زبانه. من می‌خواهم یک چیزی از ویتگنشتاین بگویم که یک نکته‌ای که به نظر من نکته خیلی مهمی است که اگر خوب بفهمیم که منظورش چیست.

یک جمله معروف ویتگنشتاین دارد همه جا هم خلاصه از این به عنوان یکی از نتایج مهم فلسفه ویتگنشتاین دو تاست. یک آدمه ولی دو تا فلسفه دارد. یک ویتگنشتاین متقدم داریم که حرف‌هایی زده، همه حرف‌های خودش را در دوره بعد فلسفه خودش نقد کرده.

یک آدم جالبیه، من زخم نیست، نه. یک دور یک کتاب خیلی کوچیکی نوشته به اسم رساله، رساله منطقی-فلسفی و احساسش این بوده که تمام شده فلسفه. همین بود که من گفتم.

واقعاً به یک چنین احساسی رسید که این است دیگه، من همه‌چیزو در واقع باید و قرار بود گفته بشود گفتم و اواخرش هم به حرف‌های این‌جوری می‌زند که چیزهایی هم که به دقت نمی‌شود گفت را نباید گفت.

مثل اینکه کارش یک وضعیتی بوده تا آخرش هم تمام کرده. یک مدت خیلی طولانی از دانشگاه رفته بیرون و باغبانی کرده، مثلاً کارهای متفرقه انجام داده تا یک دفعه در واقع احساس کرده که آن کارش ناقص بوده و یک فلسفه جدیدی را به وجود آورده.

یک کتاب معروفی دارد به اسم فلسفه، تو این فلسفه دومش همه چیزهای فلسفه اولش را رد می‌کند. و این نکته خیلی جالبیه که هر دو تا ویتگنشتاین (Wittgenstein) الان طرفدار دارند. یعنی یک عده همچنان طرفدار فلسفه رساله هستند و یک عده هم طرفدار اکثریت خب قاطع طرفدار حرف‌های نوع دوم ویتگنشتاین هستند.

ویتگنشتاین یه، من این را گفتم برای اینکه این مربوط به دوره دوم فلسفه‌اشه که این جمله معروف را دارد. که می‌گوید زبان نتیجه معیشت است. من می‌خواهم یک خورده توضیح بدهم که زبان نتیجه معیشت یعنی چه. یک جمله دیگر هم دارد اگر اشتباه نکنم با احتمال خیلی بالا چون مراجعه نکردم.

این جمله از خود ویتگنشتاین نه در توضیح حرف ویتگنشتاین. که می‌گوید اگر شیر سخن می‌گفت هم ما سخنش را نمی‌فهمیدیم. من می‌خواهم یعنی چه زبان نتیجه معیشت و اگر شیر سخن بگوید ما نمی‌فهمیم یعنی چه.

ببین در واقع هر موجودی از نگاه از نظر ویتگنشتاین هر موجودی که برای ادامه حیات خودش در زندگی خودش تجربه‌هایی دارد که بعضی از این تجربه‌ها بنا به اینکه این معیشتش چجوریه ارزشی را دارند که نامی بهشان داده بشود.

نه همه تجربه‌ها. ما خود ما انسان‌ها به همه چیز که می‌بینیم که نام نمی‌دیم. مثلاً من یک نام خاص به مثلاً فرض کن این مجموعه صندلی‌هایی که این طرف هست را یک اسم برای‌شان ندارم.

می‌گویم مجموعه صندلی‌هایی که این طرف هست سمت چپ کلاس، سمت راست کلاس هست. متوجه؟ این طرف چه می‌گن؟ هر چیزی قابلیتی را ندارد که من نامی بهش بگویم یا بهش اشاره بکنم.

یک جوری باید این در علاوه بر اینکه من باید درک داشته باشم ازش خیلی مثلاً یک شیر خیلی چیزها را نمی‌فهمه اصلاً در زندگیش نیست که بفهمه آنجا که ملائکه یک چیزهایی را نمی‌فهمند. می‌فهمید منظورم چیه؟ ساختار وجودی یک موجودیه که در واقع تعیین می‌کند که چه تجربه‌هایی در زندگی کسب می‌کند. ما روی تجربه‌های خودمان از زندگی نام می‌ذاریم.

آن‌هایی که برامون مهم است. هرچقدر حیاتی‌تر باشه نزدیک‌تر می‌شویم به اینکه حتماً یک نامی بهش بدهیم. من بعید می‌دانم یک زبانی وجود داشته باشه که در آن کلمه مادر معادلش وجود نداشته باشه. در حیات انسان مادر یکی از مهم‌ترین نقش‌ها را بازی می‌کند دیگه، نه؟

در حیات بشر به طور کلی نگاه کنی در زندگی بشر مفهوم مادر حتماً وجود دارد و بشر یک جوری تجربه‌اش می‌کند ولو اینکه حداقل در آن جهان رحم که هست تجربه می‌کند. به هر حال مادر آن‌قدر هم مهم هست که در همه زبان‌ها نام بگیرد. ما نمی‌توانیم زبانی احتمالاً نمی‌توانیم پیدا کنیم که مادر را نام‌گذاری، چنین نام‌گذاری‌ای وجود نداشته باشه.

زبان و معیشت: مثال شیر

حالا اگر شیر سخن بگوید اصلاً چه می‌گه؟ می‌خواهم یک جمله یک بار به یک نفر گفتم خیلی خوشش آمد. حالا مثلاً فرض کنید یک شیری بیاید بگوید یک کلمات الکی دارد می‌سازه. مثلاً بگوید بوی دوپا تیز زد. بگذار یک چیزی بگویم در زندگی شیر، من فکر کنم این مثال را یک ذره بهش گوش بدهید می‌فهمید زبان به معیشت وابسته است یعنی چه.

این کلمه بوی در زبان شیر یعنی یک بویی که توسط باد دارد می‌آید. برای شما مهم است که اسم خاصی بگذارید روی بوهایی که می‌شنوید، آن‌هایی که در جهت بادن، باد می‌آورد یا آن‌هایی که نه تو فضا پراکنده است.

برای ما مهم نیست. ولی برای شیر مهم است. حالا می‌گویم چرا. دوپا تیزک هم یک نوع حیواناتی‌ان، مثلاً ممکن است آهو و خیلی چیزها را شامل بشود که یک جور خاصی می‌دوند که راحت می‌شود شکارشون کرد. خب؟ ما انسان ما هیچ‌وقت نمی‌آییم جانورها را بر اساس شکل و قیافه‌شون نام‌گذاری می‌کنیم.

شیر این کار را نمی‌کند. شیر همه این حیوانات را با آن طعمه دارد نگاه می‌کند. بنابراین به نوع مثلاً دویدن‌شون احتمالاً بیشتر از توجه دارد تا اینکه قیافه‌شون چگونه باشه. رنگ‌شون، اصلاً رنگ را ممکن است تشخیص نده. ممکن است ما بین مثلاً فرض کن انواع غذا فرق می‌ذاریم به دلیل اینکه بینایی خیلی خوبی داریم.

شیر ندارد. شیر بیشتر با بو کار می‌کند. من مثلاً در مورد شکار هم به اینکه این‌ها چگونه می‌دوند، راحت می‌شود این‌ها را گرفت یا نه، من احتمالاً به مزه‌شون و این‌جور چیزها کار دارم. خب، چرا مهم است که بو در جهت باد دارد می‌آد؟

یعنی اینکه یعنی آن بو من را نمی‌فهمه. من بوی آن را دارم می‌فهمم. پس خیلی موجود در واقع یک شیری دارد به یک شیر دیگر می‌گوید که یک شکار خیلی خوبی اینجا هست. مثلاً می‌آیی برویم این شکارش بکنیم؟ چون در جهتیه که باد دارد بوش را می‌آره، پس بوی من را نمی‌فهمه.

چون آن شکارها هم با بویه. اصلاً می‌دانید که این‌ها وقتی می‌خواهند بروند شکار، معمولاً تو یک جهتی می‌روند نزدیک می‌شوند که باد بوشون را به سمت آن‌ها نبره وگرنه آن‌ها حتماً می‌فهمند و فرار می‌کنند. می‌فهمید این کلمه‌ها اصلاً در زبان ما جا ندارد برای اینکه به معیشت ما مربوط نیست.

برای اینکه ما از روی بو شکارها را شناسایی نمی‌کنیم و برای ما مهم نیست که آن‌ها چگونه می‌دوند. ولی برای شیر مهم است. حالا آن شیر هم مثلاً جوابش یک چیزی می‌دهد. مثلاً یک کلمه‌ای می‌دهد. مثلاً می‌گوید ورش. یعنی ورش اشاره به یک نوع خستگی عضلانیه که در شیر به وجود می‌آید.

یک احساسی که وقتی خورده باشه و خیلی خوابیده باشه. یعنی دارد می‌گوید که من اینجوری‌ام حوصله شکار ندارم. ما اصلاً ما در تجربه زندگیمون حالتی که مثلاً یک چیزی زیاد بخوریم و بعد خیلی بخوابیم یک حالت خاصی در عضلاتمون ایجاد بشود نداریم. بنابراین نامی هم برایش نداریم.

یک تجربه شیرانه است. هر موجودی تجربه‌های زندگی خودش را نام‌گذاری می‌کند و یک زبانی دارد که به درد معیشتشون می‌خورد دیگر. و این خیلی حرف درستی. من قبلاً هم یک بار این حرفو تو کلاس زدم. بعد چند تا چیز هم تو قرآن دارم.

مثلاً قرآن نگاه کنید یک جایی حیوانات تو قرآن صحبت می‌کنند. موش وقتی دارد صحبت می‌کند حرف از له شدنه. یعنی در زندگی موش مهم‌ترین چیز له شدن نشدنه. یعنی شما اگر یک کلمه یک واژه موش‌ها داشته باشند این است که مثلاً له بهش له شدن دارم له میشم.

بله یا مثلاً موقع خداحافظی به همدیگر می‌گویند له نشی. هدهد وقتی دارد صحبت می‌کند وقتی هر وقتی خبر میاره که آنجا موجوداتی هستند که خدا را نمی‌پرستن می‌گوید موجوداتی از می‌گوید آنجا آدم‌هایی هستند که خدا را نمی‌پرستن. آن خدایی که دانه‌ها را در دل زمین پنهان کرده.

از دید خودش دارد نگاه می‌کند. خدا را چگونه شناخته هدهد؟ می‌گوید دانه‌هایی که می‌خورد رزق و روزیش مثلاً دانه است دیگر این‌ها را به من و معیشت ملائکه هم اینجا می‌بینید از حرف زدن موجودات بفهمید که این‌ها چه موجوداتی‌ان و چه چیزی را می‌فهمند.

می‌گویند «نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ» این‌ها موجوداتی‌ان همه‌اش در حال تسبیح و ستایش پروردگار هستند و زبانشون پر از تسبیحه و مدام آن اسامی الهی را که بلدند دارند می‌گویند.

پس من می‌خواهم بگویم از این حرف ویتگنشتاین شما یک نتیجه‌ای بگیرید که بشر موجودیه که لابد اگر این حرفو قبول بکنید به دلیل معیشت پیچیده‌اشه که زبان پیچیده‌ای دارد.

بشرش فیزیولوژی، بیولوژی و نحوه حیات خیلی پیچیده‌ای دارد. برای همین است که یک زبان خیلی آزاد و پیچیده در واقع پیدا کرده. اگر قبول بکنیم که یک جوری در واقع ما روی تجربه‌های زندگی خودمان به حسب اهمیت حالا حتی این مهم نیست به حسب اهمیت باشه یا نه داریم نام‌گذاری می‌کنیم و تا چیزی را تجربه نکنیم نمی‌دونیم.

تجربه، توبه، و اسمائی که ملائکه درنمی‌یابند

ملائکه تجربه‌های را کم دارند. برای همین با بعضی از صفات و ویژگی‌های خداوند آشنا نمی‌توانند بشوند. نه اینکه جز زندگی و هستیشون نیست. من فکر نمی‌کنم ملائکه بفهمن تواب یعنی چه. در مورد خداوند. برای اینکه گناه نمی‌کنند و توبه هم نمی‌کنند.

اسمش را می‌فهمند که تواب یعنی چه. ممکن است کاربرد واژه را هم یاد بگیرند. ولی درک نمی‌کنند. برای اینکه چیزی مشابهشو در زندگی خودشان تجربه نکردن. نکردن. خب من الان اجازه می‌دهم که هرکی می‌خواهد سوال کند.

من باز با این‌ها می‌گویم ابراز نارضایتی نیست که من چهار صفحه این دفعه قرار بود بگویم یک صفحه و با حذف نصف صفحه اول یک صفحه و نصفی گفتم. فکر کنم بگذارید من یک خورده بیشتر حرف بزنم سوال‌های بهتری می‌پرسید. مثلاً واقعاً این همه بحث در مورد اینکه حیوانات بودن یا نبودن باور کنید جا اصلاً تو داستان چیز نداشت.

چیز مهمی نبود. من هی مرتب می‌گویم این چیزها را می‌گویم و می‌گویم که این‌ها مهم نیست. واقعاً می‌خواهد بیرون کلاس بحث بکنیم ولی اینکه در کلاس باعث بشود که جلوی ادامه بحث گرفته بشود خوب نیست. الان من از اینجایی که در واقع در مورد زبان شروع کردم صحبت کردن این‌ها حرف‌هایی که اصلی‌ترن و بعداً هم همین‌ها را می‌خواهم بیشتر ادامه بدهم.

اول یک نفر آن پشت شما سوالتون را می‌خواهید بپرسید؟ خب بپرسید. شما یک نام را یک نام یک رفرنس دارد. به یک چیزی اشاره می‌کند. خب؟ مثلاً رحمت. به یک چیزی دارد اشاره می‌کند و بعد یک نام هم دارد.

من می‌توانم به یک آدمی یا به یک موجودی کلمه رحمت را یاد بدهم و یادم بدهم که چگونه به کار ببرم. ولی ممکن است اصلاً رفرنس رحمت را نفهمه. اصلاً سوالت سوال خوبی نیست. جدی می‌گویم. ممکن است سوال‌های بهتر هم وجود داشته باشه.

من الان دارم در این کلاس در مورد اینکه وقتی از یک واژه صحبت می‌کنیم، این واژه سنس دارد و ریفرنس دارد صحبت می‌کنم. علم داشتن یعنی ریفرنس را درک کردن. سنس را یعنی من یک واژه را می‌توانم توسط واژه‌های دیگر تعریف کنم مثل دیکشنری و شما هم معنایش را بفهمید.

ولی این اصلاً معنایش این نیست که آن واژه را واقعاً من یک جلسه در مورد سوالی که بهم می‌کند حرف زدم. رمان تهوع سارتر را اینجا مثال زدم و با یک نفر در موردش بحث کردم. کلمه تهوع را چه ازش می‌فهمید؟ منظور بالا آوردن چیه؟

وقتی تجربه نداشته باشید ریفرنسش را درک نمی‌کنید. ملائکه به این معنایی که یک نفر کلمه تهوع را تو آن رمان می‌فهمه، می‌توانند اسامی خداوند را یاد بگیرند. خبرش بهشان می‌رسه، یک لیستی از اسامی را می‌توانند حفظ کنند. ولی اصلاً معنایش این نیست که واقعاً می‌فهمند یعنی چه.

خب دیگر. تا آن لحظه اصلاً اسما را حتی خبرشون نداشتن. بشر که در واقع بشر که خب ولی بلد نبودن دیگر. مثلاً فرض کن اسم تواب را حتی نشنیده بودن. با بشر که ملائکه این اسامی را می‌شنون. یک بحث اصلاً سوال جالبی نیست. ادامه هم نمی‌دم. شما آن آخر کلاس سوال داشتید شما؟ قصدتون چیه؟

شما خب، اولیای در نفس، حتی آن جمله‌ای که گفتن که داری انسان را حرف می‌زنی که جنگ و کمدی را حساب کنند که زمین خدا اولیای خودش هم دارد معرفی می‌کند در این لحظه که، که ببینم از این، حالا ممکن است به این جنگ و کمدی هم باشه که این احساس‌هایی هم خواهند بود.

خیلی چیز عجیبیه ولی ببین معمولاً اصولاً وقتی در روایت‌ها تفسیر گفته می‌شه، من این حرفی که مرحوم علامه طباطبایی می‌زند درست است. گاهی یک مصداق‌های خاصی بیان می‌شود. معنایش این نیست که همین است و جز این نیست.

یعنی مثلاً من معتقدم که این اسما همه چیز است. یعنی وقتی یک نفر اسما چون همه جهان، همه اسما همه چیز تو جهان در واقع یک جور تجلی اسما الهیه، من فکر می‌کنم این واقعاً از نظر منطقی قابل بیانه.

یعنی چی؟ بنابراین همه چیز مثلاً اولیا خدا، اسامیشون ممکن است تو این اسما باشه. یعنی من منظورم این است که یک بخشی از مثلاً چیزی که دارد بیان می‌شود درست است دیگر و اتفاقاً به همین هم جور درمیاد که خب مثلاً از جمله اسم‌های اولیا به یک معنایی به ملائکه خبر داده می‌شود.

اسماء الهی در تعلیم آدم

ولی به هر حال ببینید من هیچ چیزی را هیچ توجیهی را از اسما به نظر من که اسما الهی در آن نباشد قابل قبول نیست. یعنی یا اسما الهی فقط، اصولاً هم معروف بین مفسرین همین است. یا می‌گویند این‌ها اسما الهی بوده، یا می‌گویند همه اسما بوده. اینکه فقط مثلاً اسما اولیا باشه، اصلاً این متن یک چنین چیزی مطلقاً نمی‌شود بهش بحث کرد.

می‌فهمید؟ اگر شما قبول داشته باشید که همه اسما بوده، می‌شود گفت پس شامل اسما اولیا هم بوده. ولی اگر کسی بگوید فقط منظور اسما اولیا بوده، ولی بعد گفته اسما کلاً ها، بعد من باید بفهمم از این جمله که این منظور اسما کل اولیاست، اصلاً کل اولیا داریم؟

خیلی این تعبیر عجیبی می‌شود. ولی اگر به عنوان یک جزئی از مفهوم آیه دارد گفته می‌شود که از جمله اسما اولیا بوده، من فکر می‌کنم اصلاً درست است. چون به نظر من همه اسما می‌تواند باشه، منظور همه اسما باشه. خب، نه، همان‌طوری که اسما الهی به ما عرضه می‌شن، شما مهربانی خداوند را چگونه می‌فهمید؟

غیر از اینکه کتاب خوانده باشید. همان‌جوری که ملائکه هم می‌شنون. جلوه‌های خداوند، یعنی جلوه رحمت خداوند در جهان هست و ما بهش برایش یک اسم می‌گذاریم. به ملائکه هم می‌شود به همان معنا اسما را عرضه کرد. خب دیگه، حالا می‌خواهید دیگر چیز کنید.

نه، دیگر وقت نشد دیگر. من یک سوال منظورتون، من فکر می‌کنم منظورتون

پرسش و پاسخ

یک شبهه نقد سالارانه بود. اگر وقت می‌شد می‌گفتم. جلسه دیگر ادامه می‌دهم. بله از خدا برای ملائکه می‌شود خوب نه همان‌طوری که اسما الهی به ما عرض می‌شوند شما مهربانی خداوند را چیزی می‌توانید بگذار از کتابتون ؟ همان‌طوری که آن ملائکه می‌شود عرضی چون جلوه های خداوند در یعنی جلوه رحمت خداوند در جهان هست برای شما ؟ برای ملائکه می‌شود به همان معنا ؟ خب دیگه، حالا میخوای دیگر چیز کنیم خب از اینکه آن هر سوال را نشدید شنیدید که این سوال را بگیرید؟

نه، وقت نشد دیگه، من یک سوال منظورتون من فکر می‌کنم منظورتون