این جلسه دو تصویرِ متضاد از آمریکا را کنار هم نگه میدارد — تصویرِ آرمانیِ درون و تصویرِ فاجعهآمیزِ بیرون — سپس سیاست و رسانه و افکارِ عمومی را از نقدِ سادهانگارانهای که همهچیز را نوکریِ سرمایه میخواند جدا میکند. از آنجا به ذاتِ دموکراسی بهمثابهٔ منبعِ دوگانگیِ درون و بیرون میرسد، کشفِ قاره و امت واحده و محرومیت از شریعت را در افقی دینی میخواند، و سرانجام پروتستانتیسمِ پولسی، غلبهٔ آنیما، تنشِ مالکیت با آزادیِ مطلق، و میلِ بازگشت به کودکی را بهعنوانِ لایهٔ فرهنگیِ عمیقترِ همان تناقض میبندد.
دو تصویر و لوح سفید
دربارهٔ آمریکا دو نگاهِ تقریباً کامل متضاد همزمان زنده است. یکی از درون، آمریکا را آرمانی میبیند: آزادی، عدالتطلبی، امکانِ کار و زندگی، و همچنان یکی از آزادترین جوامع. این نگاه فقط نزدِ سنتگرایانِ آمریکایی نیست؛ روشنفکرانی که از اروپا سفر میکنند نیز گاه گزارشهای مثبت از درون مینویسند و از محسناتِ کار و عدالتطلبی میگویند. دیگری، از بیرون، آمریکا را تقریباً بدترین موجودیتِ سیاسیِ عصر میخواند؛ نفرتی که در دورههایی — بهویژه در اوجِ سیاستهایِ جورج بوش — حتی در نظرخواهیهایِ اروپایی نیز شکلِ شیطانسازی گرفته است. جنبشهایِ چپ و مذهبی در سراسرِ دنیا در این تصویرِ تیره سهیماند. انکارِ یکی به نفعِ دیگری کار را ساده میکند و همزمان نادرست: جنبههایِ ایدهآل جنبههایِ واقعیاند و انکارشان «یهجوری بیمعنیه»، و همزمان سیاستِ خارجی و تصویرِ بیرونی نیز واقعیتِ خود را دارند. هر خوانشی که فقط یکی را نگه دارد، دیگری را ناگزیر جعل میکند.
آنچه آمریکا را از جهانِ قدیم جدا میکند، در یک تمثیلِ شهری خلاصه میشود. ساختنِ شهر بر ویرانهیِ باستانیِ پر از کوچهپسکوچه خیابانکشیِ منطقی را ناممکن میکند؛ اما وقتی «نیویورک را وقتی میرید نگاه میکنید، چیزی وجود نداشته» — زمین خالی بوده و نظمِ مدرن از صفر نوشته شده است. اروپا و جهانِ کهن اشرافیت، سنتهایِ مذهبیِ ریشهدار و مناسباتی داشتند که با سرمایهداری و دموکراسیِ مدرن ناسازگار میماند. آمریکا «لوح سفیدی» بود: قانونِ اساسی دموکراسی را اصل گرفت و قابلِ اجرا کرد، نه فقط بهعنوانِ ایده. ونیز برایِ اتومبیل ساخته نشده؛ شهرهایِ غربیِ آمریکا اغلب در قرنِ بیستم با فرضِ حرکتِ ماشین شکل گرفتهاند. در ایران همین ناسازگاریِ سنت و مدرنیته گاه به ترکیبهایی ناموزون میانجامد — تصویری که با اصطلاحِ «پیتزای قرمهسبزی» برایِ آشفتگیِ درونیِ جامعه فشرده شده است. آمریکاییها از آغاز «آن پیتزا را درست کردن، قرمهسبزی هم نداشتن» و کارشان بیآن دستوپاگیری پیش رفت.
نقشِ تاریخیِ مثبت نیز نادیده نمیماند. ایدههایِ رفاهِ عمومی، حقِ رأیِ همگانی و حقوقِ اولیهیِ انسان «به شدت در جهان قدیم در واقع نادیده گرفته میشد». آمریکا نه لزوماً کاشفِ ذهنیِ این ایدهها، که نخستین جایی بود که بسیاریشان بهطورِ جدی پیاده شد. در جهانِ کهن لرد و اشراف در رفاه میزیستند و توده در تنگنایِ بهداشت و تغذیه؛ در آمریکا نیز سرمایهداری مرفه میآفریند، اما حداقلهایی برایِ عموم در نظر گرفته میشود. اختراعاتی که کار را تسهیل میکرد و رفاهِ عمومی میآورد بیشتر از همین بستر برخاست. فرهنگِ مردمیِ آمریکا به آزارِ مذهبی و تبعیضِ نژادی حساسیتِ ویژهای دارد؛ داوطلبی در جنگهایِ بزرگ گاه رنگِ شهادتطلبانه گرفته و احترام به کشتهشدگانِ جنگ شبیهِ احترامِ آرمانی در فرهنگهایِ دیگر است. اینها ویژگیِ مردم و فرهنگ است، نه توجیهِ خودکارِ سیاستِ دولت. یادآوریِ محسنات پیش از نقدِ عمیقِ فرهنگی لازم است تا نقد به شیطانسازیِ مطلق فرو نغلتد و تصویرِ دوگانه دوباره به یکی از دو قطبِ کاذب نلغزد.
آزادیِ درونی و پیچیدگیِ سیاست
تناقضِ اصلی این است: مردمی که به آزادی و حقوقِ بشر حساساند، و دولتی که در بیرون اغلب بهعنوانِ قلدر و عاملِ جنایت دیده میشود — و در درون نیز گاه نمایندهٔ سرمایهای که مردم را سرکیسه میکند. دو راه حلِ رایج هر دو یکسویهاند. یکی آزادیِ درونی را دروغ میخواند: رسانهها جنایت را نمینویسند، دو حزب خدمتگزارِ سرمایهاند، همهچیز ظاهر است. دیگری جنایتِ بیرونی را انکار یا توجیه میکند: بمبِ هیروشیما، کودتایِ ۲۸ مرداد، و مداخلاتِ دیگر همه با منطقِ مصلحتِ بدتر بسته میشوند. چامسکی در این میان سندی است که ادعایِ رسمیِ هر مداخله را با سکوت در برابرِ فاجعهیِ مشابهِ ناهمسو با منافع میسنجد؛ اشغالِ کویت واکنش میآفریند و اشغالِ نامیبیا توسطِ آفریقایِ جنوبی نه. دروغِ پنجاهساله ناچار به تناقض میرسد. اصلِ پایدارِ مداخله منافع است؛ ظاهرسازی برایِ افکارِ عمومیِ داخلی است.
راهی که این خوانش پیشنهاد میکند حفظِ هر دو واقعیت است. آمریکا کشورِ آزاد است: حزبِ کمونیست یا اسلامگرا میتوان تشکیل داد، محدودیتها کمتر از بسیاریِ جاهاست، و حتی انتخابِ اوباما نشان میدهد مبارزاتِ مدنی در فضایِ باز میتواند آنچه در دههیِ شصت «اصلاً این ایده خندهدار به نظر میرسید تو دهه ۶۰» را ممکن کند. قوانینِ نژادپرستانه تا دههیِ شصت بود و روحیاتِ تبعیض دیرتر ماند؛ اما آنچه تندروترین اعلامیههایِ ضدنژادپرستی میخواستند «مطلقاً برآورده شده» و فراتر از آن نیز رخ داده است. پس آزادیِ درونی فریبِ محض نیست؛ مبارزه در بسترِ آزادیِ رسانه و تجمع نتیجه میدهد.
خطایِ فنیِ منتقدانِ تند این است که سیاستمدار را صرفاً نمایندهٔ بیواسطهٔ سرمایه ببینند. «سیاست در آمریکا یک بیزینس» و بازیِ مستقلی است: بازیگرانی که همزمان زیرِ فشارِ سرمایه، افکارِ عمومی و رسانهاند و باید رأی بیاورند. گاه قوانینی ضدِ منافعِ سرمایه تصویب شده؛ روزولت مشوقِ سندیکاهایِ کارگری بود و خشونتِ سرمایهداری نسبت به کارگر را تعدیل کرد. حمایتِ افراطی از اسرائیل نیز همیشه با منافعِ صرفِ سرمایه توضیح داده نمیشود؛ لابیای «فوقالعاده خرج میکند» و مستقیماً به سیاستمدار پرداخت میکند، تا حدی که حزب نابود نشود. گاه جناحهایِ مذهبی و سرمایهدارِ داخلی فشار میآورند که از این حدِ حمایت کاسته شود چون منافع در جهانِ اسلام آسیب میبیند؛ و باز لابی مسیر را نگه میدارد. پارامترِ بیزنسِ خودِ سیاستمدار باید در هر توجیهِ سیاستِ داخلی و خارجی حاضر باشد، وگرنه همهچیز با یک علتِ واحدِ نادرست بسته میشود.
رسانه، تعادلِ بازی و ذاتِ دموکراسی
«رسانه یک بخشی از سرمایهداری آمریکاست» و رسانههایِ بزرگ بازی را بههم نمیزنند؛ سانسورِ خود و اختیاراتِ امنیتِ ملی — از جمله پس از ۱۱ سپتامبر — هر دو واقعیاند. مقالاتِ تحلیلیِ کسانی چون ادوارد سعید دربارهیِ جنگ در رسانههایِ اصلی چاپ نشد و راه به اینترنت برد. با این حال رسانههایِ کوچک افشا میکنند، و مهمتر: رسانهها آنچه مردم دوست دارند بشنوند را میگویند. اکثریتِ مردم دوست ندارند در کشورِ جنایتکار زندگی کنند؛ همانطور که در جوامعِ دیگر نیز افشاگریِ علیهِ دولتِ خود مقاومتِ خودجوش میآفریند. مردمِ آمریکا دوست ندارند دربارهیِ هیروشیما زیاد بشنوند. وقتی نشریهای غیرسیاسی چون لایف عکسِ کشتارِ یک دهکده در ویتنام را چاپ کرد، شوکِ عمومی از آن بود که بسیاری تا آن روز نمیدانستند چنین چیزی رخ میدهد — نه لزوماً چون سانسورِ مطلق، که چون فضایِ رسانهای احساساتِ عمومی را جریحهدار نمیکند. «افکار عمومی آمریکا کلاً یک مقاومتی در مقابل خیلی از این افشاگریها دارد».
دویست سال استمرارِ قانونِ اساسی و سنجشِ تقریباً همهچیز با پول، بازی را به تعادلِ نظریهبازی رسانده است: مردم میدانند وضعیت بهینه نیست، اما حرکتِ جدید ممکن است تاوانِ سنگینتری داشته باشد. پرسش از انقلابنکردن از نادیدهگرفتنِ همین منطق برمیخیزد. از اینجا نقد به خودِ دموکراسیِ آمریکایی میرسد. وقتی افکارِ عمومیِ داخل رأی میدهد و افکارِ عمومیِ خارج هیچکاره است، دوگانهشدنِ رفتارِ دولت طبیعی است. سیاستمدار نگرانِ رضایتِ ایرانی یا آمریکایِ لاتین نیست؛ نگرانِ حامیِ مالی، لابی، رسانه و نظرسنجیِ داخلی است. دوگانگیِ تصویرِ درون و بیرون «نتیجه مستقیم همین چیزی است که ما بهش میگوییم دموکراسی».
نژادپرستی از این سنخِ ایرادِ ذاتی نیست؛ مانندِ انتقادِ قدیم به سرمایهداری که کارگر از گرسنگی میمیرد، میتواند رفع شود و شده است. مدافعانِ آمریکا پس از اوباما همین را دستاویز میکنند: هیچ کشورِ اروپایی رئیسجمهورِ سیاه ندارد. اما تا حکومتِ جهانی نباشد، دموکراسیِ محدود به جغرافیا آزادیِ عملِ بیشتری برایِ اجحافِ بیرونی میدهد. انتخاباتِ آمریکا بر سرنوشتِ روستاهایِ دور دست اثر میگذارد بیآنکه آنان رأی داشته باشند؛ پیشنهادِ شرکتِ مردمِ جهان یا آمریکایِ لاتین در آن انتخابات همین شکاف را نام میبرد. حتی با افشاگری، مردمِ هر کشور به مالیات و امنیتِ شخصیشان حساسترند تا به آسیبِ دیگران. سوزنی در داخل بیش از فاجعهای در بیرون واکنش میآفریند؛ هواپیمایی که به ساختمانی در آمریکا بخورد خشمِ «همه دنیا را از بین ببریم» میآورد، در حالی که کودتایِ تاریخی در کشورِ دیگر با عذرخواهیِ دیرهنگام بسته میشود. این از ذاتیترین نقدها به دموکراسیِ به معنایِ آمریکاییِ رایج است — و مدلهایِ دیگری برایِ دموکراسی ممکن است «خیلی بیخطرتر و بیضررتر» باشند.
کشفِ قاره، امت واحده و محرومیت از شریعت
از اینجا نگاه از سیاست به تاریخِ دینیِ جهان میچرخد. انسان در ادیانِ ابراهیمی در تبعیدِ زمینی است؛ هبوط و مقدمهیِ آخرت، نه بهرهبرداریِ صرف از روزمره. تاریخِ اولیهیِ بشر چون کودکی است: آگاهی در حداقل، و «امت واحده» — هدفِ مشترکِ زندهماندن و امرارِ معاش. همه در همه جا در آغاز در فکرِ معیشت بودند. سپس خودآگاهی و فرهنگ و اختلاف میآید؛ خداوند شریعت میفرستد تا زندگیِ متناسب با آخرت بیاموزد و انسان را از امت واحده بیرون کشد. شریعت سختیهایی میآورد که برایِ زندهماندنِ زیستی لازم نیست؛ انسان را اندکی از زمین میکند. دین برکت دارد و آسیب: جنایتهایِ مذهبی از آسیبهایِ همان اختلافِ ژرفترند. حتی اگر اختلافِ فرهنگی خودبهخود هم میآمد، آمدنِ دین آن را ژرفتر و معنادارتر کرد.
شریعتِ ابراهیمی در جهانِ کهنه نازل شد؛ مدرکِ روشنی از پیامبرانِ صاحبشریعت در جهانِ نو نیست. سرخپوستانِ شمال، و نیز جنوبِ آفریقا و استرالیا، از این موجِ فرهنگی دور ماندند: نزدیک به امت واحده، با صفایِ کودکانه، اما فاقدِ نوشتار و در سطحی فرهنگی که هزاران سال عقب مینمود. فرهنگِ خط و پیشرفت از بینالنهرین و مصر و آسیا و اروپا گسترده شد — دخالتی که پیشرفت آورد و همزمان بازخواستِ شدید. نیامدنِ شریعت گاه برکت است (عذابِ اقوامِ نافرمان بر آنان نازل نشد) و گاه عقبماندگی در کودکی. بخشی از آنچه در مقیاسِ کلان در آمریکا رخ میدهد به همین «فارغ از وحی» بودنِ سرزمین برمیگردد. مسئولیت با آمدنِ پیام میآید؛ پیش از آن بازخواستِ همانقدر شدید نیست.
پس از پیامبران، پیروانِ ظاهرِ شریعت گاه از پیش از دین نیز از نظرِ اخلاقی فروترند: عدهای به بینهایت میبالند و عارف میشوند؛ دیگران سختی را میکشند بیمعرفت. قرآن بنیاسرائیل را حریصترین مردم به دنیا میخواند — نه چون ذاتاً چنیناند، که چون شریعت عروسک را بهزور از دستِ کودک کشیده و حرص را تشدید کرده است؛ «احرصالناس» وصفِ نتیجه است نه ذات. سرخپوست تعجب میکرد اروپایی چرا گلهیِ بوفالو را برایِ پوست و پول نابود میکند؛ برایِ او زندگی ساده بود و جا برایِ میلیونها نفر دیگر هم بود. جامعهٔ دینی عدهای را اوج میدهد و عدهای را به ظاهرپرستی و حرص میکشاند. مسیح پس از سختگیریِ موسوی تخفیف آورد و چیزهایی را که حرام شده بود حلال کرد؛ اما ظرفِ یکیدو قرن کار به الغایِ رسمیِ شریعت رسید — دینی ساختگی بیشریعت. ضرورتِ شریعت درست در همین است که انسان را از گمشدن در امرارِ معاش و زندگیِ روزمره بیرون کشد.
پولس، پروتستانتیسم و اخلاقِ بیمناسک
پولس، یهودیِ متعصبِ سابق، شریعت را از دوش برداشت و مسیح را بهمعنایِ الغایِ شریعت تبلیغ کرد. انتظار این بود که جامعه به امت واحده و دعوایِ کودکانه بر سرِ معاش بازگردد. چنین نشد، چون کلیسایِ کاتولیک خود را پیروِ سنت دانست نه «کفانا کتابالله»؛ روحانیت سختتر از شریعتِ موسی بر خود بست، شنبه یکشنبه شد، و مناسکِ عشایِ ربانی و کلیسا حتی برخلافِ انکارِ پولس ماند. لوتر با شعارِ «برگشتن به انجیل»، عملاً قدرت را به ایدههایِ پولسی بازگرداند. آرزویِ محال این است: شریعت و مناسک نباشد و مهربانی و اخلاق بماند. بدونِ ریاضتِ حداقل، نفسانیت رشد میکند و اخلاق تهی میشود. شریعت حتی حافظِ اخلاق است؛ دنیازدگیِ بدونِ مناسک به فرسایشِ اخلاق میانجامد.
آمریکا جایی است که پروتستانتیسمِ اکستریم — انجیلِ پولسی — برایِ نخستینبار واقعیتِ اجتماعی یافت. اروپا سنتهایِ بازدارنده داشت؛ مهاجرانِ پروتستان در لوح سفید توانستند از صفر شروع کنند. جامعهٔ اخلاقیِ دینی در بدوِ تأسیس، در سه چهار قرن، به بیاخلاقترین نمونهیِ مدرن بدل شد. پرسشِ تلخ این است: «چرا جامعه آمریکا همه چیز اخلاقی و در واقع فرهنگی خودش را از دست داد». همین فکت نشان میدهد «شریعت برای حفظ اخلاق لازمه». تعریفِ آمریکاییها از خلوصِ مذهبیِ آغازین حماسه است؛ در این خوانش همان آغاز «پروژهای بود که شکست خورد»، چون اتوپیایِ پولسی در دنیایِ نو پیاده شد و دوام نیاورد. پولس خود اگر حالاتِ عرفانی داشت، در فضایِ پس از مسیح میزیست؛ آن فضا تا ابد ادامه نمییابد.
در سویِ مثبت، کشفِ قاره سوپاپِ اطمینان بود: سرزمینی کمجمعیت و حاصلخیز که مهاجرت از فشارهایِ جهانِ قدیم را کم کرد و فاجعههایِ انسانی را کاست. دخالتِ آمریکا در جنگهایِ جهانی، فارغ از محاسبهیِ منفعت، گاه جنگ را ختم کرد یا مانع شد. احساسِ پیسمیکر بودن در فرهنگِ آمریکایی بیریشه نیست؛ تاریخ از آرمانِ اولیه به وضعیتِ وحشتناکِ فرهنگی و سیاسی سیر کرده، نه از سیاهیِ مطلق از روزِ اول. مخالفت با روایتِ چپی که همهیِ تاریخِ آمریکا را دروغ و سیاه میخواهد، بخشی از همین حفظِ پیچیدگی است. تا جایی نقشِ سیاسیِ مثبت نیز انکارنشدنی است؛ از آن پس افولِ فرهنگی و نقشِ بینالمللی همزمان پیش رفتهاند.
آنیما، دگماتیسم و بازگشت به امت واحده
«شریعت مردانه است»؛ امت واحده و حفظِ حیات به امرِ زنانه نزدیکتر است. پسر و دختر در کودکی، تا از آغوشِ مادر جدا نشدهاند، خصلتهایِ زنانه دارند؛ مردانگی در آیینهایِ تشرف و فرایندِ اجتماعی کسب میشود. پولس خشونت و جلال را از دین زدود و اخلاقی نرم بر جای گذاشت — همان که نیچه اخلاقِ مسیحی را زنانه میخواند. اخلاق فقط مهربانی نیست؛ مجازاتِ حقگذار نیز بخشی از اخلاق است. انسانِ کامل از جلال و رحمت هر دو بهره میبرد. بارِ آنیماییِ دیدگاهِ پولس بیش از اندازه است؛ زمین و طبیعت نیز نمادِ آنیمایند. کشفِ سرزمینِ بکرِ حاصلخیز باری آنیمایی به جهان افزود و با ایدههایِ الغایِ شریعت تناسب داشت: پروتستانتیسم و قارهٔ جدید به هم خوردند و حسِ آنیمایی در طبیعتِ نو تقویت شد.
از روزِ اول «آدمهای دوگ بودند و هنوز هم هستند»: سرخپوست وحشی بود، چون مسیحی نبود و پوششِ کافی نداشت؛ در اعلامیهٔ استقلال نیز چنین الفاظی هست. امروز همان دگماتیسم وارونه شده: بیپوششی هنجار است و باحجاب وحشی. آمریکاییها همیشه بر حقاند — دیروز چون مسیحی، امروز چون لیبرال — و وظیفهشان فهماندنِ اشتباه به دیگران است و اگر نپذیرند مجازات. الغایِ شریعت فقط نظری نیست؛ الغایِ محدودیت در لباس و جنسیت و اخلاق است. همدلیِ متأخر با زندگیِ سرخپوستی نشانهیِ بازگشتِ جغرافیایی به بیشکلی است: جغرافیا آدم را به امت واحده برمیگرداند.
دو گرایشِ رقیب از آغاز در جامعه بود: یکی احترامِ سفت به مالکیت و سرمایهداری، دیگری میلِ ضدقانون و آزادیِ مطلق و کنارگذاشتنِ هر محدودیتِ دینی و اخلاقی. ترانهیِ «تصور کن» جان لنون بیانیهیِ زندگیِ بیکشور و بیمالکیت و بیایدئولوژی است — غرقشدن در آنیما، زندگی برایِ «زندگی کردن برای همین نفس کشیدن، برای زنده بودن و استفاده کردن از مواهب زندگی». تنش این است که آمریکا همزمان مقدسترین حریمِ مالکیت را دارد و فرهنگی که «مباح شدن همهچیز» را پیش میراند. آینده یا کوتاهآمدن از یکی است یا تضعیفِ مقرراتِ اقتصادی وقتی همهیِ محدودیتها برمیخیزد. «در ذات فرهنگ آمریکا یک چیزی ضد آمریکایی وجود داره» — چیزی که از درون تضعیفش میکند.
سرمایهٔ بیوطن، مهاجر و کودکیِ خودآگاه
سرمایهداری بینالمللی میشود و نیاز به رهبریِ آمریکایی کم؛ سرمایه دیجیتال و چندملیتی است و در چند روز شعبهها را جابهجا میکند. اختلاف بر سرِ این است که «جهانیسازی پروسهست یا پروژه»: آیا آمریکا آن را طراحی کرده یا روندِ طبیعیِ سرمایه است. در این خوانش پروسه غالب است. سرمایهدار کمتر به سیاستمدارِ آمریکایی وابسته است؛ تهدیدِ خروجِ سرمایه خودش انضباط میآفریند. همزمان گرایشِ بازگشت به امت واحده با انضباطِ کارِ سرمایهدارانه در تضاد است. آنچه آمریکا را سرپا نگه میدارد مهاجرتِ تنظیمشده است: کارگرِ مرفه با تهدیدِ نیرویِ ارزانتر منضبط میماند — همانطور که هجومِ کارگرِ مهاجر در جامعههایِ دیگر اخلاقِ کار را موقتاً سختتر کرده است.
محوِ تبعیضِ نژادی و انتخابِ اوباما در این منطق خیلی طبیعی است؛ آمریکاییها تبعیضهایِ اینشکلی را در فرهنگشان حل میکنند. اما همان روند تفاوتهایِ ضروری را نیز محو میکند تا بد و خوب بیمعنا شود — اخلاقِ کودکانه. میلِ بازگشت به کودکی در بزرگسال فاجعه است: از دست دادنِ خودآگاهی. ایدهآلِ فرهنگیِ ناآگاهیِ مهربان در شخصیتِ «فارست گامپ» متراکم شده — فیلمی عمیقاً آمریکایی و در باطن دینی که نگاه به جنگ و ثروت و سادگی را یکجا نشان میدهد. تناقضِ نهایی این است که میل به ناخودآگاهی خود به عقیده در خودآگاه بدل میشود: «مثل این است که من عقیده داشته باشم به اینکه باید عقیده نداشته باشم» و سپس با کسانی که عقیده دارند بجنگد. شعارِ پارادوکسیکالِ «جنگ برای صلح» همین گرهگاه است: آتشزدنِ دنیا برایِ آنکه همه با آمریکا صلح کنند، در حالی که خود موتورِ بسیاری از جنگهاست.
ریشهیِ مردسالاریِ فرهنگی نیز اینجا گره میخورد: فانکشنِ اصلیِ مرد تولیدِ آرمان و آوردنِ شریعت بود. در محیطِ آنیماییِ آرمانزدوده، مرد آنچه باید باشد را از دست میدهد و فرهنگ با تأکیدِ اغراقآمیز بر ظواهرِ مردانه جبران میکند — همانطور که لافِ جنسیِ افراطی نشانهیِ کمبود است نه قدرت. فشار برایِ بازتولیدِ مردانگی در خودآگاهی حاکی از مرگِ فانکشنِ واقعی است؛ زن نیز ناچار به تولیدِ جنبهیِ مردانه در خود میشود، چون چیزی در جهان کم شده است. آنچه از دست رفته همان چیزی است که پیامبرانِ مرد با شریعت میآوردند: جهتدادن به زندگی فراتر از صرفِ زندهماندن.
→ متنِ کاملِ این جلسه