خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیادهشدهٔ درسگفتار در ادامه آمده است.
رابطه مادر و فرزند
درسگفتارهای سوره یوسف، جلسهی ۵، دانشگاه شریف، سال ۱۳۸۵
در این جلسه در مورد روابط مادر و فرزند و آیین تشرف باستانی و بعضی مسائل روانی صحبت میشود.
میخواهم در ابتدای جلسه در مورد یک موضوع فرعی صحبت کنم که ربطی به موضوعاتی که داریم دربارهاش صحبت میکنیم ندارد. من به مناسبتی یک مثالی زدم که هیچ ارتباطی نداشت و نهایتاً یک چیز خیلی مختصر و مفیدی در این مورد گفتم که در فرهنگ ما مثلاً نسبت به مادر یک حالت تابو مانند وجود دارد. در واقع یک حرمتهایی قائل هستیم. هم برای پدر و هم برای مادر و فکر میکنم شاید برای مادر یک مقدار غلیظتر. و فکر میکنم گفتم که این موضوع خطرناک است و اصلاً ارتباطهای داخل خانواده، ارتباط با پدر و مادر میتواند حالت خطرناکی داشته باشد. و ما در فرهنگ خودمان انگار متوجه این خطرها نیستیم. بهتر است که این خطرها شناخته شود. بعد یک عکسالعملهایی بعد از کلاس ایجاد شد و با ایمیل و اینها یک عده عکسالعمل نشان دادند و این نشان میدهد که اینجا یک تابویی وجود دارد که حتی نمیتوان در موردش حرف زد.
حالا میخواهم خیلی ملایم و آهسته بگویم که منظورم چیست و امیدوارم که عکسالعملهای هیستریک نشان ندهید. خوب. بگذارید من اول این نکته را بگویم که خطرناک بودن یک چیز با خوب بودنش تناقض ندارد. مثلاً نیروی برق خیلی چیز خوبی است و در عین حال خیلی هم خطرناک است. مادر هم یک چنین چیزی است. مثل نیروی برق است. یعنی اگر خوب از آن استفاده شود خیلی خیلی خوب است. اما اگر دستتان را در پریز برق ببرید میمیرید. بزرگترین خطر ممکن را ایجاد میکند. بنابراین حرفی که من میزنم و تصوری که من دارم این نیست که خود مادرها موجودات خطرناکی هستند و شما هر کاری هم که بکنید میخواهند یک بلایی سرتان بیاورند. نه. ولی واقعاً یک خطرهایی در رابطه با پدر و مادر و خانواده وجود دارد که در ایران هم خیلی زیاد است و من فکر میکنم خیلیها از این طریق گزیده میشوند. حالا من میخواهم یک مقدار در مورد این مکانیزمها صحبت کنم. البته خیلی مختصراً. حتی این ایده به ذهنم رسید که یک جلسهای جدا از این کلاسها بگذارم. ولی فکر میکنم نمیشود برایش عنوان گذاشت. یعنی آدم نمیتواند اعلام کند که چه میخواهد بگوید. یعنی پنهانی و در مجالس خصوصی این حرفها زده شود بهتر است. خب من قبل از اینکه وارد قسمتهای خطرناک موضوع شوم این نکته را بگویم که تقریباً بدون استثنا، همه مادرها تا وقتی که بچهها به سن نوجوانی میرسند هنوز هیچ خطرناکی نیستند. همه چیز ایشان عالی است. از جایی که مسأله رشد و بلوغ و این چیزها پیش میآید و یک موجود مستقلی در حال شکلگیری است، یک خطراتی ممکن است ظاهر شود. تا وقتی که رشد یک انسان بستگی به غذا خوردن دارد، مثلاً تا ده سالگی، مادرها معمولاً هیچ مضایقهای ندارند که هر کاری که میتوانند برای رشد فرزندان انجام بدهند. همه جور محبت میکنند. معمولاً به این صورت است که اکثریت قریب به اتفاق مادرها تا سنین کودکی و نوجوانی هیچ مشکلی به وجود نمیآورند. اما بعد از آن یک مشکلاتی به وجود میآورند. بگذارید من به وضوح بدون اینکه هیچ نمونهای بیاورم یک مقدار استدلال کنم که خانواده اصولاً جای خطرناکی است. مخصوصاً رابطه با پدر و مادر. ببینید. بچه وقتی متولد میشود احساسش نسبت به پدر و مادر مثل دو غول است که هر کاری میتوانند بکنند. یک حس خداگونهای همه بچهها نسبت به پدر و مادر خودشان دارند و واقعاً نکته این است که یک حس نامعقولی نسبت به پدر و مادر وجود دارد. اینکه بچه پدر و مادر خودش را همان طوری که هستند نمیبیند و از آنها در واقع قهرمانسازی میکند و یک ذهنیت خاصی پیدا میکند. واقعاً این طور است که اکثر آدمها تا آخر عمر هم این وضعیت را با درجهای از شدت حفظ میکنند. یعنی این طور نیست که این چیزی که صد در صد است از یک دورهای به بعد به صفر برسد. یعنی همیشه نسبت به پدر و مادر یک حسی جدا از نسبت به سایر مردم وجود دارد. میخواهم بگویم شما مثلاً نگاه کنید. شما نمیتوانید به همان راحتی که در مورد بقیه آدمها قضاوت میکنید که اینها آدمهای خوبی هستند یا آدمهای بدی هستند و چه ویژگیهایی دارند، به همان راحتی به پدر و مادرتان نگاه کنید و ویژگیهای آنها را ببینید. گاهی حتی تا دوره میانسالی طول میکشد که یک فرد متوجه شود که در رابطه با پدر و مادرش چه مشکلاتی وجود داشته است. چرا پدر و مادرش به این شکل رفتار میکردهاند و این رفتار درست نبوده است. ممکن است اگر همان را در افراد دیگر ببیند کاملاً یک چیز بدیهی باشد. بنابراین آن خطری که میخواهم بگویم کاملاً واضح است. این حس اولیه و این رابطه عاطفی فوقالعاده شدیدی که اینجا وجود دارد مانع از این است که آدم خانواده خود را درست ببیند و تحلیل کند. در حالی که شما خیلی موقعیتهای پیچیدهتر از این را در اجتماع ممکن است تحلیل کنید. یعنی همیشه خانواده برای آدم مثل نقطه کور میماند. به دلیل شدت عاطفی که وجود دارد. شما وقتی که مثلاً کسی را خیلی خیلی دوست داشته باشید به طور طبیعی نمیتوانید به عنوان یک Object بگذارید و بررسیاش کنید. بنابراین یک نوع نامعقول بودن در دیدگاه ما نسبت به خانواده وجود دارد. به دلیل همان هاله عاطفی که در مسائل وجود دارد به اضافه اینکه یک پیشزمینه خیلی سنگینی داریم که اينها از حد خداگونه شروع كردهاند و حالا قرار است در جاي خودشان قرار بگيرند. مدتها طول ميكشد كه آدم وضعيت خودش، خانوادهاش و ارتباطات درون خانوادهاش را خوب درك كند. اصولاً در فرهنگ ما اين چيز خيلي جا افتادهاي نيست. مثلاً فرض كنيد در روانشناسي خانواده، انواع خانوادهها را ردهبندي ميكنند. اين روانشناسي خانواده از دهه ۶۰ به بعد خيلي رشد كرده است. ما در فرهنگ عامه اين را نداريم كه پدر و مادرها انواع مختلف دارند كه آدم بتواند اين طبقهبندي را در مورد خودش ببيند و بفهمد كه در كدام يك صدق ميكند. فرهنگ جا افتادهاي درباره مطالعه خانواده و انواع خانواده و نوع روابط و اينها نداريم. كما اينكه در مورد مشكلاتي كه در رابطه با پدر و مادرها ممكن است پيش بيايد در فرهنگ ما چيزي گفته نميشود. و اصلاً يك حالت تابو دارد. نبايد آدم يك حرفي بزند كه به نحوي نقطه ضعفي را به پدر و مادر نسبت بدهد. يك نكته خيلي كلي اين است كه جايي كه شما عواطفتان خيلي درگير است ديدگاههاي خيلي نامعقول وجود دارد. طبيعي است كه زياد دچار اشتباه ميشويد. اين كاملاً واضح است كه خانواده جايي است كه ما ميتوانيم زياد لغزش كنيم. قبل از اينكه وارد مثالهاي خاص شوم يك نكته را ميخواهم تأكيد كنم كه قبلاً هم در اين كلاس گفتم كه آدم يك موضع بيشتر نبايد در مورد پدر و مادرش داشته باشد. آن هم اينكه همان طور كه در قرآن خيلي خيلي تأكيد ميشود نسبت به آنها حالت احسان داشته باشد و خيلي خيلي متواضع باشد، خيلي خيلي احترام بگذارد. اينها در مورد هر پدر و مادري صدق ميكند. يعني شما مثلاً يك روز متوجه ميشويد كه پدر و مادرتان پدر شما را در آوردهاند ولي عكسالعمل يك بچه نسبت به پدر و مادرش نبايد هيچ چيزي غير از اين باشد. به دليل اينكه ما در آنجا به وجود آمدهايم و به هر حال زندگي خودمان را از اين خانواده شروع كرديم. هميشه بايد آن حس احترام و نيكوكاري وجود داشته باشد. اين طوري نيست كه مثل بعضي از اين كتابهايي كه غربيها مينويسند در مورد همين مسايل. مثلاً مشكلات تربيتي كه ايجاد ميشود. رسماً حرفشان اين است كه شما اصلاً لازم نيست پدر و مادرتان را ببخشيد. لازم نيست كه رفتار خوبي داشته باشيد. يك حالت طغيانگري را حتي در مواردي توصيه ميكنند كه مثلاً بر عليه پدر و مادرتان قيام كنيد. يا برويد اين را به آنها بگوييد كه شما فلان بلا را به سر من آورديد. نبايد اين كار را ميكرديد. در فرهنگ غرب اين چيز خيلي جا افتادهاي است. يك هنرمندي كه تقريباً كارش در زندگي همين بوده برگمان است. در نصف فيلمهاي اين فيلمساز خيلي معروف سوئدي اين مسأله به نحوي وجود دارد. اينكه نهايتاً يك حس خيلي بدي نسبت به پدر و مادر و ظلمهايي كه نسبت به يك نفر در خانواده شده وجود دارد. به نظر من اين خيلي جالب نيست. يعني اگر آدم نسبت به پدر و مادر خودش هر ديدگاهي هم پيدا بكند هيچ وقت نبايد اين حرمتها شكسته شود. ولي اين با آن حالت تابو و حس تقدس داشتن خيلي متفاوت است. است. در واقع آن حس مقدس بودن و آن تابویی که وجود دارد دقیقاً مانع از این است که شما فکر کنید که مثلاً خانوادهتان چه خانوادهای است، پدر و مادرتان چه رفتاری با شما داشتهاند. همیشه انگار این مثل یک اصل موضوعپذیرفته شده است که هیچ مشکلی اینجا وجود ندارد. اجازه بدهید من یک مشکل سادهای را بیان کنم. قرار است که ما به پدر و مادرمان احترام بگذاریم. قرار است که رفتار خیلی خیلی خوبی داشته باشیم. قرار است که خیلی رفتارمان فروتنانه باشد. و این تنها راه حلی است که یک نفر میتواند با آن در خانواده استقلالش را به دست آورد بدون اینکه ضربهای بخورد و جنبههای مثبت خانواده روی او تأثیر بگذارد. ولی همین الان یک نکته خیلی ساده این است که در خانوادههای ما به عنوان یک حکم مذهبی حرف از اطاعت از پدر و مادر میزنند، به جای احترام و نیکوکاری و دقیقاً به این صورت است که مثلاً اگر پدر شما یا مادر شما از شما چیزی بخواهند و شما بگویید که من این حرف را قبول ندارم و این کار را نمیکنم و به نظر من این حرف درست نیست، این را توهین حساب میکنند. یعنی یک جزیی از احترام میدانند که شما حرف پدر و مادرتان را گوش کنید. خوب این فاجعه است به نظر من. همیشه فاجعه بوده است. اصولاً اینکه یک انسانی از یک انسان دیگری انتظار اطاعت داشته باشد این کاملاً مثل شرک میماند. اینکه من میدانم کاری درست نیست ولی چون پدرم از من خواسته یا یک نفر از من خواسته این کار را انجام دهم، اگر این کار را بکنم با اینکه میدانم درست نیست در واقع مثل شرک است. شما وقتی میدانید که چیزی درست است، یعنی عقلتان به شما چیزی میگوید، این مثل حرف خداست. چیزی که در فرهنگ اسلامی میگویند عقل آن چیزی است که آدم خدا را با آن عبادت میکند. من وقتی چیزی را دیدم و فهمیدم، یعنی میدانم کاری را باید بکنم مثل این است که خدا از من خواسته است. واقعاً یقین دارم و مطمئنم و اگر کس دیگری بگوید و من آن حرف را گوش بدهم آن فرد را در واقع به نحوی جانشین خدا کردهام و مثل یک موجود خداگونه با او برخورد کردهام. مثلاً در ایران اگر کسی بگوید در مذهب ما اطاعت از والدین نیست همه تعجب میکنند، به خاطر اینکه این حرف را ما خیلی شنیدهایم. یا مثلاً فرض کنید جلب رضایت والدین. اصلاً جلب رضایت والدین یعنی چه؟ این چه ملاکی است که مثلاً من کاری بکنم که والدینم از من راضی باشند. بگذارید من یک نکته خیلی ساده بگویم که به نظر من الان هم خیلی زیاد است و اطراف خودم زیاد میبینم. یک مرحلهای در زندگی آدمها وجود دارد که به آن بحران میانسالی میگویند. اکثر آدمها وقتی نوجوانند آرزوهایی دارند، یک نقشهای برای زندگی خودشان دارند. بعد، تا سالها با اینکه واقعاً اگر زندگیشان را با دید صادقانهای نگاه کنند در جهت آن آرزوها پیش نمیروند و کاری هم نمیکنند. ولی فکر میکنند یک روز مثلاً دانشمند بزرگی میشوند. دیگری فکر میکند مثلاً به یک چیز خوبی در زندگیاش خواهد رسید. این آرزوها آدم را همین طور نگه میدارد و آدمها حس خوبی نسبت به زندگی دارند تا دوره میانسالی، آدمها به یک سنی که میرسند تا به حال همیشه زندگی را جلوی خودشان میدیدند و طرح و برنامه داشتند و یا امیدها و آرزوهایی داشتند. در یک سنی، یک دفعه و معمولاً در یک مدت کوتاهی با یک اتفاقی که در زندگی میافتد این روند برعکس میشود. یعنی فرد زندگیاش را بیشتر گذشته خودش میبیند. حس میکند دیگر در آیندهاش اتفاق خاصی نمیافتد. تا پنجاه سالگی مثلاً اگر کسی دانشمند نشده، بعد از پنجاه سالگی هم دیگر دانشمند نمیشود. خلاصه یک لحظهای هست که این را واقعاً میفهمند که آن آرزوهایی که داشتند نقش بر آب شده است. بنابراین زندگیشان همان چیزی است که در گذشتهشان است نه آن چیزی که در آینده. به شدت دچار بحران میشوند. چیزی که به آن بحران میانسالی میگویند که مثلاً من زندگیام به چه درد میخورد؟ من تا به حال چه کار کردهام؟ چنین آدمهایی اصولاً ناراضیاند و معمولاً این نارضایتی را Project میکنند روی اطرافیان. مثلاً شروع میکنند به اینکه شما من را بدبخت کردید، شما این طور کردید، شما نگذاشتید. در ایران من فکر میکنم این خیلی چیز روتینی است که پدر و مادرها این را Project میکنند روی بچههایشان. چرا من بدبختم؟ برای اینکه بچههای خوبی ندارم. مواقعی خیلی از بچهها در حالی که قبلاً همه چیز خوب بود اما ناگهان نمیفهمند چرا هر کاری میکنند پدر و مادر از آنها راضی نمیشوند. به هر حال به خاطر اینکه اینها در شرایط نارضایتی عمیق روانی به سر میبرند شما هر کاری هم بکنید رضایت اینها جلب نمیشود. اصلاً قرار هم نیست کسی رضایت کس دیگری را جلب کند. یک نفر ممکن است خیلی آدم پر توقعی باشد که شما هر کاری بکنید رضایتش جلب نشود. این که ملاک نشد. من باید کار خودم را بکنم. کارهایی که فکر میکنم خوب است، احترام بگذارم، هر قدر میتوانم خوبی بکنم. حالا رضایتشان ممکن است جلب شود یا جلب نشود. ممکن است یک پدر و مادری خیلی کم توقع باشند. یعنی بچه هیچ کاری هم نمیکند راضی باشند. یک عده خیلی پر توقع باشند و بچه هر کاری میکند اینها به هیچ نحو رضایت ندهند و باز هم خواستههای دیگری داشته باشند. و اصلاً این حرفها، رضایت والدین، اطاعت کردن از والدین، اینها همه نتیجه این است که مسائل مذهبی در یک بافت سنتی مطرح میشود. همه جا بافت سنتی وجود داشته و در این منطقه بیشتر. بافت فرهنگی سنتی بر این استوار است که یک چیزی از گذشتگان رسیده و باید به بچهها منتقل شود و همین طور این باقی بماند. در این جا حرف از اطاعت از والدین و جلب رضایت آنها پیش میآید. فرهنگ سنتی این را تبلیغ نمیکند که فرزندان باید مستقل باشند و هر کاری که فکر میکنند درست است را انجام دهند. هر چه جامعه سنتیتر باشد این روابط مطیعانه، درخواست اطاعت از پدر و مادر و درخواست اطاعت از قدرت بیشتر میشود.
سؤال: آیا بچه تا بچه است اطاعت از پدر و مادر برایش ضروری است؟ لازم نیست برای بچه کتاب بنویسید که این را به صورت یک مسأله مذهبی بیان کنید. بچه مجبور است از پدر و مادرش اطاعت کند و میکند. یعنی برای اینکه بچه را مجبور به اطاعت کنید به او نمیگویید که پیامبر گفته از پدر و مادر اطاعت کنید. آن وقت از پیامبر هم اطاعت نمیکند. به طور غریزی بچهها این طور فکر میکنند. بد و خوب این طور در ذهن شکل میگیرد که آن چیزی که پدر و مادر میگویند خوب است و بقیه بد. موضوع این است که بچگی هم یک حرفهایی درست باشد از یک جایی به بعد واقعاً درست نیست. هر جا که سنتهای موجود در جامعه منحرفتر باشد، مثلاً در یک جامعه مشرک، آن چیزی که از طرف پدر و مادر دریافت میکنید چیز بدتری است. نه تنها اطاعت نکنید، هرچه مستقلتر شوید بهتر است. بهتر است حتی در یک فرهنگ خوب هم (در دوران قبل خیلی بحث شد)، حتی اگر پیامبر باشند باید مستقل به حقایق برسد. نه اینکه چون پدر و مادر میگویند چیزی را قبول کند. یوسف یک خطبهای در زندان میخواند که دین خودش را تبلیغ میکند. میگوید من از دین آبا و اجدادم پیروی میکنم. میبینید میداند چه دارد میگوید. استدلالهای اوریجینال میکند خودش به اینها رسیده است. حرفهایی که میزند این طور نیست که مثلاً پدرش گفته باشد و قبول کرده باشد. این احساس وجود دارد که واقعاً اینها را دارد میبیند و خودش مستقلاً تولید میکند و خوب بودنش را توضیح میدهد. نه اینکه از دین آبا و اجدادش پیروی کرده چون آبا و اجدادش بودهاند. خودش پذیرفته است همه چیز را. من میخواستم با این شروع کنم که این حرفهایی که میزنم این طور نیست که حتی در نهایت ظالمانه بودن روابط خانواده با فرد و وقتی کسی کشف میکند که خیلی به او در خانواده ظلم شده هیچ مجوزی وجود ندارد که کسی بخواهد تحت هیچ شرایطی بیاحترامی کند. یک چیز غریزی در پدر و مادرها وجود دارد که اینها محترماند. مخصوصاً در مادرها. با تمام وجودشان این را میبینند که بچههایشان که از اینها به وجود آمدهاند باید احترامشان را نگه دارند. مهم نیست روابط چه طور بوده است. در قرآن که خیلی در مورد احسان و فروتنی و احترام وجود دارد، هیچ وقت نمیگوید اگر والدین مشرک بودند این کار را نکن. کاملاً به اندازهای که پرستش خدا کلی است اینها هم همیشه یک fact کلی است. قرار نیست کسی بیاحترامی کند. قرار نیست کسی کار خوب را انجام ندهد. برای کنترل روابط، چه روابط خوب برقرار کرده باشند و چه بد، همیشه راه حل این است که بچهها محترمانه رفتار کنند. استقلالشان را این طور به دست میآورند. احسان کردن با اطاعت کردن خیلی فرق دارد. احسان راهی است برای رسیدن به استقلال. احسان یعنی کاری که من فکر میکنم درست است، میفهمم خوب است، نه آن چیزی که آنها فکر میکنند خوب است انجام میدهم. برای رضایتشان کاری را که غلط است و آنها فکر میکنند خوب است انجام نمیدهم. رفتار زیبایی انجام میدهم با ملاکی که خودم میفهمم. نه با ملاکهایی که آنها میفهمند و ممکن است غلط باشد.
چند تا چیز کلاسیک بگویم. کاملاً یک چیز واضحی است از نظر روانشناسی. در روانشناسی بعضی وقتها خیلی شورش را درمیآورند. بعضی از روانشناسان منبع اکثر بیماریهای روانی را در رابطه با پدر و مادر میبینند. اختلالهایی که در رابطه با پدر و مادر به وجود میآید. مثلاً پدر سختگیر و فرزند وابستگی شدید به مادر دارد. اینها معمولاً منشأ خیلی از بیماریهای روانی است. یک fact ساده. اکثر روانشناسان این را قبول دارند که شخصیت آدم در ۲ سال اول یا حداکثر در ۵ سال اول زندگیش شکل میگیرد. ما در آن دوره در اختیار پدر و مادر هستیم. چه قدر این ارتباط ارتباط موثری است. کوچکترین انحرافی در پدر و مادر وجود داشته باشد در بچه منعکس میشود. چه قدر فکر میکنید پدر و مادر خودتان یا مردم به معیارهای کمال نزدیکاند؟ همه به هر حال در زندگی یک سری افکار غلط دارند. کارهای اشتباه کردند. احساسات غلط دارند. نسبت به مردم چه احساسی دارید؟ همه در مرحله کمال هستند؟ به خدا رسیدهاند؟ به عرفان؟ همه مردم در یک مرحله متوسط رو به پایین زندگی میکنند. کلی افکار و منشهای غلط دارند. بچه در این محیط بزرگ میشود. به شدت متأثر از خانواده و پدر و مادر میشود. واضح است که اینجا خطر وجود دارد. یک خطر این است که شما موجوداتی که فرض میکنید خدا هستند و نیستند، خودتان را با آنها هماهنگ میکنید. یک جا در زندگی خود باید از این مرحله بگذرید. و اگر اینها در زندگی مشکلی داشتند شما خودتان تشخیص بدهید و کار درست را انجام بدهید. انسان نسبت به خانوادهاش باید به استقلال برسد. هر چقدر بهتر باشند این کار راحتتر انجام میشود. هر چقدر از نظر اخلاقی وضعشان خوب نباشد. مردم خیلی تحت تأثیر پدر و مادرشان هستند. اینکه یک نفر در چه خانوادهای به دنیا میآید، به شدت در رفتارهای آیندهاش تأثیر میگذارد. منبع افکار فکر نشده و نامعقول در زندگی ما خانواده است. اگر یک چیز واضخی را تمام عمر شنیدهاید که اشتباه میکردید، به احتمال زیاد چیزی است که در خانواده در سنین خیلی پایین به شما رسیده است و شما هیچ وقت بررسیاش نکردهاید که از کجا این انحرافات فکر نشده درست است. یک چیزی که نه اینکه تصمیم گرفته باشید، بدیهی فرض کردهاید، در حالی که به طور بدیهی ممکن است غلط باشد. چیزهای سادهای که در روانشناسی وجود دارد. چون من تأکید کردم روی مادر. من تأکید کردم که مادر از پدر خطرناکتر است. رابطه با مادر خیلی خیلی قویتر و تنگاتنگ است. پدر یک موجود جدا محسوب میشود. جلوتر توضیح خواهم داد. ما بیشتر بچه مادر خودمان هستیم تا پدر خودمان. همیشه این رابطه عاطفی خیلی خیلی عمیق است. از بدو تولد تا مدتی بچه حتی خودش را یک موجود جدا از مادر نمیداند. یعنی یک حس همذاتپنداری بین مادر و کودک وجود دارد. بچهها در ماههای اول تولد وقتی مادر از آنها دور میشود، عکسالعملهای خاصی نشان میدهند. احساس میکنند جزیی از مادر هستند. چند ماه طول میکشد تا بچهها حس کنند یک موجود مستقل است.
دو تا اصطلاح بگویم که به نظرم جالب است. از یک جنبه خاص میخواهم مسأله رابطه با مادر را که قبلاً مطرح شد، بگویم. اصطلاح اول مادر رئوف و اصطلاح دوم مادر مخوف. ترجمه اینها به فارسی به نظرم خیلی خوب است. تعریف مادر مخوف و مادر رئوف در یک چیز مشترک هستند و آن این است که فوقالعاده زیاد بچههایشان را دوست دارند. همه مادرها در این مشترکند که به بچههایشان علاقه دارند. مادر رئوف مادری است که بچهاش را بزرگ میکند و به یک مرحلهای که رسید و احساس کرد که بچهها اگر پیش او نباشند و مستقل باشند برایشان بهتر است، به دلیل علاقه زیادی که به بچهها دارد و خودخواه نیست، تن میدهد به این جدایی و به هر حال همه بچهها برای بزرگ شدن به جدایی از خانواده نیاز دارند تا رشد و تعامل خود را ادامه دهند. یک چیز قاطع مثلاً این است که ازدواج، کار یا تحصیل. مادر مخوف به راحتی به این جدایی تن نمیدهد. تحمل دور کردن فرزندانش را از خود ندارد. به عنوان یک چیز خیلی متداول در همه جای دنیا، خیلی از مادرها موقع ازدواج فرزندانشان یک مشکلاتی ایجاد میکنند. مثلاً مساله مادرشوهر پیش میآید. مادر پسری که ازدواج کرده نسبت به عروس حس رقابت دارد که توجه فرزند را بیشتر به خودش جلب کند. این حس که بچه را از دست میدهد. خیلی از مادرها در سالهای اول کودکی فوقالعاده از وابسته بودن بچه به خود لذت میبرند. از اینکه یک موجودی را با تمام وجود حمایت (Support) میکنند. وقتی که بچه تبدیل به یک موجود مستقل میشود و دیگر به مراقبت مادر نیاز ندارد. مخصوصاً پسرها. از نظر روانشناسی در یک محدودهای بهتر است از مادرشان جدا باشند. فاصله بگیرند. وقتی مادر این را میبیند ممکن است عکسالعمل مثبت نشان ندهد. خیلی از مادرها حس میکنند بچه دور میشود. این جدایی را نمیتوانند تحمل کنند.
مادر رئوف و مادر مخوف
سؤال: این جدایی را ممکن است توضیح بدهید؟
جدایی ممکن است فیزیکی نباشد. بچه یک موجود وابستهای که با تمام وجود وابسته است و نیاز به Support دارد دیگر نیست، خودش فکر میکند ممکن است حرف گوش ندهد. اینها خوب است، پدر و مادر خوب باید استقبال کنند. از اینکه بچه به سنی رسیده که به نحوی مستقل شده است. سؤال. مسأله این است که واقعاً وقتی میبینید یک نفر در حال اشتباه کردن است نهایتاً به او تذکر میدهید اما استقلالش را به رسمیت میشناسید مجبور میکنید کاری را انجام دهد. توضیح میدهید برایش که کارش اشتباه است از نظر عاطفی تحت فشار قرار بگیرد. از اتوریته خودتان استفاده کنید تا مجبور شود. تا یک سنی قاطعیت نشان دادن خوب است. پدر و مادر بچهها را از یک سنی به بعد به رسمیت بشناسند. بچهها را و اینکه آنها موجودات مستقلی هستند مسئولیتش هم به عهده پدر و مادر نیست. مثل یک آدمی که یک تذکری به او داده میشود. پسر نوح به او ایمان نیاورد. حالا نوح چه کار کند؟ کتکش بزند؟ درنهایت در بهترین حالت به او مبانی دین را توضیح میدهد. این طور نیست که آدم فرزندش را مجبور کند با فشار عاطفی با ایجاد وابستگی مالی. پدر و مادر میگویند اگر آن طوری که ما میخواهیم زندگی کنی من زندگی را تأمین میکنم وگرنه نمیکنم. بچهها در وضعیت قرار میگیرند تا به قالب پدر و مادرشان دربیایند. همه آنها خودخواه هستند. پدر و مادر من و شما و خودمان، درجهای از کمال پیدا نکردن در وجودمان هست. اینها به شدت در رابطه پدر و مادر منعکس میشود. یک خودخواهی کوچک در مادر کلی مشکل ایجاد میکند. اینکه مادر به یک حالتی رسیده که یک حالت عارفانهای است که هیچ خودخواهی در او نیست. خیلی از پدر و مادرها مخصوصاً مادرها خیلی حس مالکیت دارند که این بچه من است. خلاصه اینکه یک مرحلهای وجود دارد به نام جدایی فرزند از خانواده.
به وضوح پدر و مادر مخصوصاً مادر در مقابل این مقاومت میکنند. یک نکته دیگر اینکه اینها خیلی استاندارد و به عنوان فکت (fact)های ساده مطرح است. اینکه چنین مشکلاتی وجود دارد. یک نکته که شایع است. اولین بار فروید خیلی رسمی در مورد این صحبت کرد و خیلی جا افتاده است. تأثیر رابطه با مادر در جنسیت فرزند. اجازه دهید ایده فروید را بگویم. اینکه پسر و دختر وقتی متولد میشوند، هر دو به نحوی همذاتپنداری با مادر دارند، پدر کاملاً یک موجود مستقل جداست. بچهها در ماههای اول تولد، یک طور به مادر چسبیده هستند. این همذاتپنداری باعث میشود که بیس (Base) جنسیت برای پسر و دختر جنسیت مؤنث باشد. یک پسربچه هم اگر بخواهیم برایش جنسیت تعیین کنیم یک موجود مؤنث است. تازه از یک موجود مؤنث جدا نشده و در این حال و هواست. نکته این است که در مورد دخترها اتفاقی که باید بیفتد این است که همذاتپنداری باید از نظر جنسیت ادامه پیدا کند. در همین بیس (Base) باقی بماند. در مراحل رشد جنسیشان به جنس مخالف که نمایندهاش پدر است علاقهمند میشوند. یک دختر که با مادرش احساس همذاتپنداری میکند از بچگی یک حسی داشته و ادامه پیدا کرده و در همان سن به این سوق پیدا کرده که پدر خودش را دوست بدارد. مثل یک قهرمان به او نگاه میکند. جنسیت سالم بیس (Base) خود را حفظ کرده و به جنس مخالف علاقهمند است. کار پسرها یک مشکل دارد. اصلاً باید از این بیس (Base) فاصله بگیرد. در پسربچهها اینکه درجهای از تأنیث در آنها وجود دارد کاملاً دیده میشود. در این دوره جوانی بچهها از این بیس (Base) فاصله بگیرند یک پدیده است. در این مرحله اصلاً لازم است که پسر از مادرش فاصله بگیرد. لزوماً معنای فاصله گرفتن فیزیکی ندارد. برای اینکه یک مرد جنسیت مردانه خودش را احراز کند لازم است که از مادرش دور شود. مثلاً یک پسربچه را در نظر بگیرید که خیلی خیلی با مادرشان روابط عاطفی نزدیکی دارند.
تاثیر رابطه با مادر در جنسیت فرزند از نظر فروید
مادرها خیلی به آنها میرسند و اجازه نمیدهند بروند سر کوچه بازی کنند. از خانه دور شوند. اینها به وضوح وقتی که بزرگ میشوند موجودات نرمال و قویای نمیشوند و مردهایی خیلی ضعیف از کار درمیآیند. چرا؟ برای خاطر اینکه مسأله این نیست که یک مادر انگیزه خوب و بد داشته باشد. مهم این است که یک زن منطق رفتار کردن با یک پسربچه را نمیداند. نمیداند برای این پسر در این سن سختگیری لازم است. برای اینکه از این حال و هوای ابتدایی خودش درآید لازم است با تحکم با او رفتار شود. مادرها همیشه دلسوزی دارند. دلسوزی زیاد به دخترها کمتر آسیب میرساند، ولی به پسر به طور جدی آسیب میرساند.
اجازه بدهید من یک تصور از دنیای قدیم بدهم. فرق دنیای قدیم با دنیای ما این است که الگوی مرد و زن خیلی با هم فرق داشت. از شغلی که پیدا میکردند، از اخلاق و آداب و همه چیز بین مرد و زن تفاوت اساسی داشت. قبیله، در چادرها جای زنان و بچههاست. بیرون چادر و محل شکار جای مردهاست. پسر از وقتی که به دنیا میآید تا یک سنی باید در چادر پیش زنان باشد. در تمام اقوام گذشته، مثلاً در استرالیا و بقیه، همه یک چیزی تحت عنوان آیین تشرف دارند؛ در یک لحظهای که یک پسر باید از چادر بیرون بیاید و تبدیل به یک مرد شود. در قدیم این آیین تشرف یک لحظه خاص و قاطع در زندگی پسر بوده است. یک روزی پدر میآید در چادر خودش و پسر را برمیدارد و با خود میبرد. همیشه بردن نبوده است. در دوران خیلی قبل، چند هزار سال قبل، همه اقوام آیین تشرف خیلی سختی برای پسرها داشتند. پسرها را از یک مرحله آزمایشمانند میگذراندند؛ او باید محیط داخلی چادر و آغوش مادر و... کلاً از ذهنش پاک شود. تبدیل به یک موجود جدید و قوی بشود که بتواند در محیط مردانه که خیلی خشن است زندگی کند. بعضی از آیینهای تشرف به طرز غیرقابل باوری سخت بوده است. در استرالیا پسرها را میبردند و در جنگل به درخت میبستند و ساعتها شلاق میزدند. بچه از حال میرفته. چند روز این بچه به درخت بسته شده بود و این بلا را سرش میآوردند. کتابهای مردمشناسی از اینها میتوان دید که چه بلاهایی سر پسرها میآوردند، تا تبدیل به مرد شوند. اگر خیلی هم آیین تشرف سخت بود و یک پسر میمرد، خوب مسئلهای نیست. نتوانست تشرف پیدا کند، مرد باشد. درواقع در جهان قدیم زندگی مردها آنقدر سخت بود که آدمی که نمیتوانست این آیین را تحمل کند، زنده هم نمیماند. فردا یک موجود دیگر شکارش میکند. کسی که میخواهد شکارچی ماموت شود باید بتواند که شش روز به درخت ببندیش و شلاقش بزنی. وضعیت دنیای قدیم طوری بود که الگوی مرد و زن به صورت دو تا موجود کاملاً متفاوت بود. رفتار باعث میشد دخترها همیشه آن بیس (Base) را حفظ کنند، در چادر بمانند. قدیم فیزیکی است. محدوده جغرافیایی دخترها معلوم است. پسر تا یک وقت اینجا میماند. چیزی که فروید در قرن بیستم توضیح داد، پسرها تا یک مرحلهای میمانند و بعد آنها را از در چادر درمیآورند و پرتاب میکنند در محیط مردانه. هر چقدر که دنیا پیشرفته، یعنی از یک موقع به بعد پسرها را برمیداشتند، مثلاً حداکثر میبردند با پدرشان برای چرای گوسفندان. در هفت هشت سالگی میگفتند به اندازه کافی بزرگ شده است. از فردا قرار است با پدرش برای چرای گوسفندان برود. یک فیلمی هست به اسم پدرسالاری. فیلم خوبی است، جایزه کن دارد. یک صحنه جالبی دارد. پدر وارد کلاس میشود (بچههای کلاس اول)، پسرش را میگیرد میبرد در کوهستان. پسر از سن شش و هفت سالگی مسئول گوسفندان میشد و در کوه باید تنها زندگی کند تا سن نوجوانی آنجا مانده و چیزی نمیداند. داستان واقعی زندگی شخصی یک آدم معروف است به اسم... گاوینو لدا. (اسم کتاب آب، بابا، ارباب) که ترجمه هم شده است. تا یکی دو قرن قبل آیین تشرف تبدیل شد به اینکه پسر را میبردند سر کار کشاورزی، چرای گوسفند. هر چقدر زندگی شود تقدمش پیشرفته است. زندگی راحتتر شده است. واقعاً تا مدتی آیین تشرف سربازی بود. در صحبت عوام میشنوید که پسرها میروند سربازی مرد میشوند. سربازی میرفتند وارد محیط مردانه میشدند. تنها محیطی که در دنیا محیطی به طور خالص مردانه باقی مانده است، محیط نظامی است که این سختگیری در آن است. انضباط است. این که این کار را باید انجام دهی یعنی باید انجام دهی. دلسوزی وجود ندارد. اینجا پسر غیاب مادر را احساس میکرد. اینجا کسی به داد من نمیرسد. من باید یک موجود مستقل باشم. باید فشار را تحمل کنم. ویژگیهای مردانه، احساس قدرت کردن، اینکه من هر کاری میتوانم بکنم. فکر نکنم هیچ کدامتان آموزش نظامی دیده باشید. من آموزش نظامی سختی بودم. چون دوره جنگ بود. اول واقعاً سخت میگذرد. واقعاً آدم بعد از یک مدتی احساس لذت میکند. وسطهای کار این احساس لذت وجود دارد که مردها به یک حالتی میرسند که هر کاری میتوانند بکنند. اینکه مثلاً امشب نخوابند، یک حس سلطه نسبت به همه مسائل مخصوصاً مسائل مربوط به جسم.
آيین تشرف
آموزش نظامی یعنی یک دورهای که محیط جنگ را برای یک نفر شبیهسازی میکنند. شب حمله میکردند به خوابگاهها. تیراندازی میکردند. من وقتی آموزش نظامی گذشت تا یک سال مرتب نصف شب بیدار میشدم و ساعت را نگاه میکردم. سربازی آخرین آیین تشرفی بود که وجود داشت. هرچه جلوتر میآییم [کمتر میشود]. پسر و دختر با هم در یک سنی به مدرسه میروند. آنجا هم مامان با سایهاش وجود دارد. به یک حالت متوسطی رسید که محیط بیرون نه به آن آرامشی که زنها در آن زندگی میکردند، قرار نبود از خودشان دفاع کنند. دخترها یک کم آسیب میبینند، چون وارد محیطی میشوند که یک کم خشونت مردانه دارد و این مقدار برای پسرها کافی نیست. یونگ هفتاد هشتاد سال پیش پیشنهاد کرد که چیزی شبیه آیین تشرف در دنیا وضع شود. چیزی مثل سربازی اجباری شود. مثلاً پسرها همه در یک سنی اردوهای سختی را بگذرانند که در آن سایه مادر وجود نداشته باشد. تا اینکه بتوانند این مرحله را طی کنند. مردها خیلیهایشان از بیس (Base) زنانه جدا نمیشوند. تقریباً اکثریت قریب به اتفاق جدا نمیشوند. یک درصدی از آن بیس (Base) زنانگی در رفتارشان وجود دارد. یک مرد امروزی را با یک مرد ۲۰۰ سال پیش مقایسه کنید. یک چیزی از نظر استحکام و صلابتی که در رفتار یک مرد باید باشد نیست. یکی از سادهترین دلایل شیوع همجنسبازی همین است. بعضی از مردها کاملاً از آن بیس (Base) جدا نمیشوند. تمایل به همجنس پیدا میکنند و حالت تأنیث خودشان را حفظ میکنند. در دنیا ما مادرها نقش قاطعی در شکل گرفتن جنسیت فرزندان دارند. تقریباً به طور ناخودآگاه ارتباط مادر با پسر و ارتباط مادر با دختر طوری است که به هر دو لطمه میزند، این طور است که این رابطه یک رابطه عاطفی قوی است که کوچکترین اشتباه یا ناآگاهی میتواند تأثیر عمیق بگذارد. روی جنسیت پسرها این طوری تأثیر میگذارد که مادرها دیگر آن مادرهای مطیع هزار سال قبل نیستند که پدر یک روز بیاید دست پسر را بگیرد، پسرشان را نمیدهند. محیط خود به خود محیط آرام و ... است. پدر یک روزی بخواهد که از فردا پسرم را میبرم. دلسوزیهای مادرانه خودشان را تا سنین خیلی خیلی بالا ادامه میدهند. این ناآگاهی است، مادر نمیفهمد که پسر احتیاج به یک رفتار به نحو دیگری دارد، برای اینکه جنسیت خودش را احراز کند. به دخترها چه طور آسیب میزند. مادرها میتوانند مانع از این بشوند و میشوند (در ایران) که دخترها آن مرحله که از این بیس (Base) حرکت کنند و به جنس مخالف علاقهمند شوند را طی کنند. این پدیده با یک درجاتی وجود دارد. پدر و مادرها در اکثر خانوادهها روابط خوبی ندارند. نمیتوانیم بگوییم در یک درصد خوبی از خانوادههای ایرانی روابط عاشقانه است. (یک جوری با هم زندگی میکنند) اکثرشان اول عاشق نبودند بعضیها هم اگر اول یک علاقهای داشتند، بعداً محو شده است. مثل خیلی جاهای دیگر دنیا بیس (Base) رابطه پدر و مادر خیلی عالی نیست. خیلی خیلی از مادرها به شدت از شوهرشان ... میکنند و اشتباهی که ناآگاهانه میکنند این است که احساس بدی که نسبت به شوهرشان دارند را دقیقاً به دخترشان منتقل میکنند. در زندگی خانوادگیشان به آن حس خوبی که میخواستند نرسیدهاند. چیزی که دارند بچههایشان است. دخترها محرم راز مادر هستند. هر چقدر که بین پدر و مادر رقابت وجود دارد در جلب نظر بچهها، مادر از اینکه میبیند بچهها خیلی خیلی با پدرشان روابط خوبی دارند ممکن است حس خوبی پیدا نکند. گاهی برای اینکه بچهها را مال خودشان کنند، مادرها حس این را دارند که این مال من است. زحمت را مادرها میکشند، شوهرها چه کار میکنند؟ این احساس در مادرها قوی است که بچهها بیشتر به اینها تعلق دارند تا شوهر. واقعاً هم این طور است که بچهها اگر مال کسی باشند مال مادر هستند.
سؤال..
مسائل اقتصادی و اجتماعی را با این اشتباه نکنید. قوانین اقتصادی و اجتماعی با توجه به اینکه اقتصاد و اجتماع متغیر هستند تعیین میشوند. مثالاً کاملاً واضح است که چرا نصف مردان ارث میبرند. چون مردان کار اقتصادی انجام میدهند. من همه قوانین را دقیقاً نمیدانم. اين يكي از بزرگترين آسيب هايي است كه مادرها به دخترانشان مي رسانند. اگر دختر حس خيلي خوبي نسبت به پدر نداشته باشد، تمام زندگي اش اختلال پيدا مي كند. درواقع ارتباط برقرار كردن با جنس مخالف، اينكه يك دختر نسبت به مردها حس خوبي داشته باشد، عاشق بشود، همه برمي گردد به اينكه دختر با پدر خودش روابط خيلي خوبي داشته باشد. هر چقدر كه مادر جلوي اين رابطه را بگيرد به جنسيت دختر آسيب مي زند. ته تحليل روانشناسي گفتم كه چرا جنسيت فرزندان تحت تأثير مادر قرار مي گيرد و منحرف مي شود. اين كه مي گويم بايد احتياط كردن در رابطه با پدر و مادر به خاطر اين است كه ما در فرهنگي زندگي مي كنيم كه خيلي انحرافات وجود دارد. آدم بايد هشيارتر با خانواده اش برخورد كند. مثل يك تابو نباشد. خيلي ها مي ترسند از اينكه در مورد پدر و مادر خودشان قضاوت كنند. بعد از انقلاب يك پديده متعارف بود كه بچه ها مذهبي شوند، در حالي كه پدر و مادرها مذهبي نبودند. اين بچه اي كه مذهبي شده، بايد در يك سني قبول كند كه من با پدر و مادرم فرق دارم و اين ها گمراه هستند. از نظر ديني كه او قبول كرده پدر و مادرش كه دين را قبول نكرده اند موجودات گمراهي هستند. خوب اين خيلي سخت است كه يك فرزندي بگويد پدر و مادر من گمراه هستند. هميشه بين پدر و مادرش و خواسته هاي آن ها با چيزهايي كه يك ايدئولوژي مي گويد و او فكر مي كند حرف خداست وسوسه مي شود. و نمي تواند خودش را از دست اين وسوسه نجات دهد. تناقضي با رفتار خوب با پدر و مادر نداردو چيزي كه پرسيده شد. چطور ما كه در جامعه مردسالار زندگي مي كنيم اين وضعيت وجود دارد كه نسبت به مادر احساسات غليظ تري وجود دارد تا جامعه غرب. جامعه مردسالار نبايد به مادر خيلي اهميت بدهد. اينجا را با غرب مقايسه كنيد. اينجا مردسالارتر است و اينجا مادر مقدس است و آنجا به اين شدت نيست. اگر آن ها از مردسالاري بيرون آمده اند، چرا بيشتر به سمت تقدس مادر نرفته اند؟
از نظر فرنگی، غرب مردسالارتر از ماست. از نظر اجتماعی و قوانین، خیلی روابطمان مردسالار است. و از نظر فرهنگی، آنها مردسالارتر هستند. مردسالاری فرهنگی این است که همه ارزشها مردانه است. ارزشهای زنان وجود ندارد. اینقدر گذشته از این حالت که همه چیز به سمت ارزشهای مردانه سوق پیدا کرده است. تفکر مهم است، قدرت مهم است، عاطفه مهم نیست، همه چیزهایی که برای مردها مهم است، همانها مهم است. عاطفه در مقابل تفکر، زنان به مسائل عاطفی بیش از مردان اهمیت میدهند. چیزهایی که برای زنها مهم است. مردان در زمینه تفکر انتزاعی موفقتر از زنان هستند. به دلیل ساختار مغزی زن و مرد. دو نیمکره مغز زنها مستقل عمل نمیکند. در واقع لینکهایی وجود دارد. مردان این طور نیستند. لینک کمتری وجود دارد. این با هم کار کردن دو نیمکره یک برتریهایی به زنان میدهد. مستقل عمل کردن هم یک برتریهایی به مردان میدهد. مردها به راحتی میتوانند همه عواطفشان را کنار بگذارند و فقط به مسئلهای که برایشان پیش آمده خیلی منطقی فکر کنند و تصمیم بگیرند. زنان معمولاً این توانایی را ندارند. برای اینکه قسمت عواطف همیشه روشن است و پیامش را میفرستد.
مردسالاری در فرهنگ غرب
سؤال..... اين است كه اين فرهنگي كه ما پذيرفتيم، چه برتريهايي زنها نسبت به مردها دارند؟ به زحمت شما بتوانيد چيزي بگوييد كه جا افتاده باشد و زنها در آن بهتر باشند. به نظر ميآيد مردها در پيشرفت كردن در كارهاي مربوط به شغل، دانش و ... توانايي بيشتري دارند. در غرب اصلاً دنياي زنانه وجود ندارد كه شما بخواهيد بگوييد كه آنجا حيطه برتري زنها است. در غرب قرنهاست كه روند رفتن به سمت ارزشهاي مردانه ادامه داشته است، تا الان كه به نظر من در دنياي غرب كاملاً دنياي زنانه، ارزشهاي زنانه از بين رفته است. كسي نميداند چه هستند. يك چيز با ارزشي آنجا وجود داشته باشد. اينكه مادري يك چيز با فضيلت است كاملاً مورد بحث قرار گرفته است. جمعيتهايي هستند كه مخالف اين هستند كه مادري چيز خوبي است. ميگويند اصلاً بهتر است زنها خودشان را حفظ كنند. جهاني كه مردها ساختهاند، همه چيز آن را هم تثبيت كردهاند. اتفاقي كه در غرب افتاده است اين است كه اين جهاني كه مردها ساختهاند و ارزشهايش را تعيين كردهاند، قبول كردهاند كه چيزي به جز اين ارزشها وجود ندارد. حالا مسأله اين است كه چون در اين دنيا زندگي ميكنند با هم به توافق رسيدهاند كه حقوق مساوي داشته باشند. مثل اينكه همه مردها وزنهبردار بودند، خيلي هم لذت ميبردند، زنها كار ديگري ميكردند كه از آن لذت ميبردند. فرض كنيد كه غرب اين طور است كه زنها قبول كردهاند كه ارزش اين است كه آدم وزنه بيشتري بردارد. همه زنها آمدهاند در همان محيط و با ارزشهاي مردانه سعي ميكنند قدرت بازويشان را بيشتر كنند و وزنههاي سنگين بردارند. حالا دعوا بر سر اين است كه حقوق زنها را به اندازه مردها بدهند. يك زني كه ۲۰ كيلو وزنه برداشت حقوقش را مثل يك مرد كه ۲۰ كيلو وزنه برداشت بدهند. دارم تمثيلي به كار ميبرم. همه دنيا را مردها تسخير كردهاند. همه ارزشها مردانه است. هيچ ارزش خاصي براي زنها قائل نيستند. به طور كامل در دنياي غرب زنها وارد دنياي مردانه شدهاند. همان ارزشها را پذيرفتهاند. پيشرفت شخصي برايشان مهم است. مادري ديگر مهم نيست. در جامعه ما هم معمول شده است كه مادري باعث ميشود آدم عقب بيافتد. از چه عقب بيافتد؟ از كار و زندگياش، از آن شغلهايي كه در جهان مردانه پذيرفته است. ممكن است نتواند خوب درس بخواند. زنها وارد جهان مردانه شدهاند و حالا تقاضاي حقوق مساوي دارند. تا مدتها حقوقشان كمتر از مردها بود. كار خانه ... كار ميكردند. كلي مبارزه كردند. مبارزات اجتماعي فمنيستي اين طور بود كه حالا كه ما داريم مثل شما كار ميكنيم حقوق ما را بدهيد، تا اينكه به حقوق مساوي رسيدند. ولي اصلاً مشكل زنها خيلي خيلي عميقتر از اين حرفهاست.
انوع فمنیسم
دو نوع فمنيسم داريم: فمنيسم مبتني بر تفاوت و فمنيسم مبتني بر شباهت. در واقع همه اين كارهايي كه انجام شده است، فمنيسمي كه در جامعه ما مطرح شده است، مبتني بر شباهت است. فرض بر اين است كه تفاوتي وجود ندارد. بنا نيست زنها دنياي جداگانهاي براي خودشان بسازند. قرار است كه در همين دنيا مثل مردها زندگي كنند. بنابراين حقوق مساوي اجتماعي بدهيم كافي است.
فمنيسم مبتني بر تفاوت اين است كه اين دنيا را زنها نساختهاند و ارزشها زنانه نيست. يك نوع زندگي ديگري براي زنها مناسب است. اينكه جامعه ما مردسالار است، اينكه زنها همه كارهاي مردها را ميكنند ولي هنوز حقوقشان مساوي نيست. ولي فرهنگ ما اين طور نيست كه همه ارزشهاي زنانه در آن انكار شده باشد. همه ايرانيها نسبت به مادر حس خوبي دارند.
[سؤال] واقعاً در ايران نسبت به مادري تقدس هست؟
نسبت به اينكه يك زن فداكاري و از خود گذشتگي ميكند حس خوبي دارند. احساس اين است كه اينجا يك چيز خوبي وجود دارد. در فرهنگ ما صادقانه و خيلي واقعي مردم هنوز در جوامع شرقي نسبت به مادري يك حس تقدس دارند. مادري يك ارزش زنانه است كه مردها ندارند. لااقل اينجا يك جزايري باقي مانده است كه هنوز غرق نشدهاند. حسهاي مثبتي نسبت به زن وجود دارد. زن يك موجود متفاوت است. ويژگيهاي خيلي مقدسي وجود دارد. اين در غرب وجود ندارد. اين همه دعوا كه سقط جنين بايد باشد. فمنيستهاي مبتني بر شباهت نسبت به مادري حس خوبي ندارند.
يك جلسه معروفي در ايرلند برگزار شد. كنگره چندم فمنيسمهاي اروپا. در آن رسماً به زنها توصيه شده است كه همجنسگرا باشند. چون در هر نوع رابطه با مرد سلطه وجود دارد. اصلاً بچهدار شدن و حتي رابطه با مرد از نظر فمنيسم چيز بدي است. چرا؟ به دليل سلطه. نبايد زير بار سلطه بروند. موضوع اين است كه جنگ قدرت يك ويژگي مردانه است. واقعاً اينكه زنها هم مثل مردها همه هم و غمشان اين شده است كه كي برنده است؟ و كي سلطه بيشتري دارد؟ اجازه بدهيد يك كتاب معرفي كنم كه خيال خيليها راحت بشود. يك كتابي به اسم «زن بودن». حال يك خانمي است. واقعاً كتاب خوبي است. زن بودن معماست. زنها نميفهمند چي هستند. خيلي چيزهاست كه اينقدر قديمي شده است. وقتي در دنيايي زندگي ميكنيد كه همه فرهنگش مردانه است، خيلي از چيزها كه واقعاً ارزش زنانگي در آنها وجود دارد به نحوي منسوخ شده است، شما هم ديگر قبول نداريد كه آن ارزش است. يك مثال بزنم از اين كتاب. خانم توني گرانت آدم معروفي است. اولين روانشناسي است كه در امريكا برنامه راديويي اجرا كرد. سي سال قبل در دهه شصت. يكي از خوبيهايش اين است كه به يونگ علاقهمند است و در واقع اين كتابي كه نوشته يك بخشش نتيجه كارهايي است كه بعضي از شاگردهاي يونگ جمع كردند. راجع به تقسيمبندي حالتهاي زنان و مردان. مثال: در مقابل گرایش مردان به قدرت، یک گرایش کاملاً غریزی است. تمام مردان تمام زندگیشان به دست آوردن تواناییهای مختلف است. حتی یک بازی کامپیوتری میکنند تا لول آخر میروند. وقتی فوتبال بازی میکنند، مثل فلانی بازی کنند. اینطور ساخته شدهاند. میل به قدرت، توانایی، مهارت جزو غریزه مردانه است. در زنها میل به زیبایی و حس خیلی خیلی بیشتری نسبت به روابط عاطفی و عشق وجود دارد.