متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
ارجاعات بیرونی این جلسه (۲)
بحث در مورد نحوه پیادهسازی جلسات
بحث در مورد نحوهٔ پیادهسازی جلسات
این اولین جلسهٔ مربوط به بحث دربارهٔ سورهٔ هود هست؛ منتها بعد از تعطیلیای که دوباره در کلاس پیش آمده، میل دارم اول جلسه در مورد مسئلهٔ پیادهسازیها صحبت کنم.
یک ایمیلی زدم و گفتم که در مورد پیادهسازیها توضیح میدهم. همینطور شفاهی ابتدای جلسه میگویم تا بحث در مورد سوره را شروع بکنیم. قبلاً هم در جلسه، هم خصوصی با بچههایی که بعد از جلسه صحبت میکردم گفتم که بهتر است یکخورده این بحثها از حالت شفاهی دربیاید و پیادهسازیهای منظمی داشته باشیم و سعی کنیم در پیادهسازی لحن محاورهای را یک مقدار از بین ببریم تا متن قابلخواندن تولید بشود. برویم به سمت اینکه این کار را بهطور مرتب و منظم با یک مکانیزم مشخصی انجام بدهیم. من تصور ابتداییام این بود که بالاخره مثل خیلی از درسهایی که در خارج از ایران در دانشگاهها ارائه میشود و معمولاً رسم است که دانشجوها یک لکچرنُتهایی تهیه میکنند، میتوانم این کار را واگذار بکنم به یک تعدادی دانشجو. یک عده داوطلب شدند که کار را انجام بدهند، یک عده داوطلب شدند که یک سری هماهنگیهایش را انجام بدهند، ولی کار خوب پیش نرفت. دومین باری هم بود که یک چنین ایدهای به وجود آمده بود. فکر میکنم پنجاه جلسهٔ اول این جلسات که برگزار شد، یک دور یک عدهای از دانشجوها قرار شد که این کار را انجام بدهند؛ هم اینکه یک نفر نمیتواند انجام بدهد، بعضیها انجام میدهند، بقیه بعضیها انجام نمیدهند. آن دفعه من احساسم این بود که شاید علت اینکه پنجاه جلسه - مثلاً یک تعداد زیادی را - یکدفعه گذاشتیم در معرض پیادهسازی، خوب پیش نرفت و نهایتاً به نتیجهٔ نهایی نرسید. بعضیها دستخط پیاده کردند به من دادند، بعضیها فایل درست کردند. الان هم من دقیقاً نمیدانم، فایلهایش فکر میکنم یک جایی هست، شاید یک ده-پانزده جلسهای را پیادهسازی کردیم. بعضی از دانشجوها خودشان یک سری از این جلسات را پیادهسازی کردند، در همان سایت، آن صفحهٔ ویکی که جلسات دارد گذاشتند، چه برای جلساتی که دانشگاه تهران بوده، چه برای آن جلساتی که صنعتی شریف بوده.
به هر حال این دفعه من فکر کردم چون یک جلسه یک جلسه قرار است پیادهسازی انجام بشود، شاید یک نفر برای هر جلسه تعیین بشود که این همان روال معمول تهیهٔ لکچرنُت برای درسهایی است که همه جا برگزار میشود؛ معلوم است از همان اول که جلسهٔ چندم را چه کسی باید لکچرنُتش را تهیه بکند. منتها باز این هم خوش پیش نرفت، هماهنگیهای لازم انجام نشد، یا مثلاً یک تأخیرهایی بالاخره در تحویل دادنش بود. من واقعیتش این است که حتی خودم، در این مدت امتحان کردم ببینم چند ساعت طول میکشد، یک شبی نشستم شروع کردم یک فایلی را پیادهسازی کردن، با توجه به اینکه تایپ خود من هم کُند است، دستخط تهیه کردم که بعداً تایپ بکنم، تا یک مقدارش پیش رفتم و یک مقدار احساس کردم که بالاخره شاید در این طول کشیدنها دانشجوها حق دارند، چون کار خیلی ساده و کار دو سه ساعت مثلاً نیست، مگر اینکه یک نفر واقعاً تایپیست قابلی باشد.
نهایتاً من به اینجا رسیدم که با یک تعداد نسبتاً زیادی از افرادی که در اینترنت تبلیغ میکنند که تایپیستاند و تایپ میکنند وارد مذاکره شدم که فایل صوتی پیاده میکنند، نمیکنند، چقدر مثلاً هزینهاش میشود و فایل صوتی را به یک تعدادیشان دادم، پیاده کردند، کیفیتشان را بررسی کردم که چقدر خوب پیادهسازی میکنند، چقدر هزینهاش میشود و اینها. و نهایتاً به این نتیجه رسیدم که راه عملیاش این است که یکی دو نفر داشته باشیم و وقتی جلسه را تمام میکنم، بهشان بدهم. حالا در مقابل یک هزینهای کار تایپ را انجام بدهند و در یک زمان مشخصی که با هم قرار میگذاریم تحویل ما بدهند، حداقل آن پیادهسازی اولیهای که به نظر میآید مشکل ماجرا آنجاست را یک نفر آدم حرفهای انجام بدهد. حالا بعضیها در مجموع پیادهسازیشان خوب بوده، مثلاً همان جلسات سورهٔ یونس را به چند نفر دادم برای پیادهسازی. از کار حداقل دو نفر، فکر میکنم کار را خوب انجام دادهاند و حالا با توجه به هزینهای که اعلام کردهاند و اینها، نتیجهاش این است که با یک نفر یا هر دوتاشان صحبت میکنم که این کار را بهطور منظم انجام بدهند و در اسرع وقت، به محض اینکه جلسه انجام میشود، ما فایل را بهشان برسانیم؛ آنها هم در زمانی که باشان قرار میگذاریم، فایل را به صورت تایپشده تحویل بدهند. منتها هنوز کارهایی که مانده، یکیاش این است که بالاخره فایل حالت محاورهای دارد و باید علاوه بر اینکه از حالت محاورهای دربیاید، یک بخشهایی هم البته احساس میکنم در این محاوره ایجاد میشود که لازم نیست در فایل نوشتاریای که در اختیار مردم قرار میگیرد، باشد. بهاضافهٔ اینکه گاهی صدای افرادی که سؤال میکنند، خوب ضبط نمیشود؛ معمولاً اگر این کار در همان هفته بلافاصله انجام شده باشد، من خودم یادم هست که سؤال چه بوده، جواب چه بوده و میتوانم چیزهایی اضافه بکنم. حالا خبر خوش، خبر خوشتر: تا اینجایش که برای دانشجوها خبر خوشی بود، چون قرار نیست کاری انجام بدهند! خبر خوشتر این است که من به این نتیجه رسیدم که این کار را هم باید خودم انجام بدهم. نمیتوانم بگذارم بر عهدهٔ دانشجوها. یعنی نتیجهاش این است که بعد از چند ماه که دانشجوها اول یک کارهایی انجام دادند، بگذارید من قبل از این که فراموش بکنم از خانم مدیر و خانم تشکری تشکر بکنم برای فعالیتی که در این مدت انجام دادند. خانم تشکری یک پیادهسازی خیلی خوبی از یکی از جلسات سورهٔ یونس به من دادند و اعلام آمادگی کردند که بقیهاش را هم انجام بدهند، ولی واقعاً بعد از این بود که خودم امتحان کرده بودم که چقدر وقت میگیرد و طول میکشد؛ دلم نیامد بگویم که بقیهاش را هم انجام بدهید.
فکر میکنم خیلی زمان میبرد؛ یعنی بستگی به سرعت تایپ کردن آدمها دارد که خوب، آدمهای حرفهای فکر میکنم اینجوری است که گوش میدهند و شاید واقعاً ظرف دو ساعت بتوانند کامل تایپ کنند. شاید یک دانشجویی با مشغلههایش و اینها بر عهدهاش بگذارد که حتماً در همان هفتهٔ خاص کار را تمام بکند و تحویل بدهد. شاید خیلی کار جالبی نباشد. به هر حال دیگرانی هم بودند، من اسم نمیبرم، یادم نیست اسمها چه بود، ولی خیلیها در این مدت تعطیلی تماس گرفتند که اگر مسئلهٔ پیادهسازی فایل است، مثلاً یک آقایی از آمریکا تماس گرفت که من در فلان دانشگاه دکترای وکالت خواندهام و الان مشغول به کارم. خیلی تشکر کرد از جلسات. گفت اگر در مورد پیادهسازی هم میتوانم کمک بکنم، اشکالی ندارد بدهید من پیادهسازی کنم. من هم خیلی ازشان تشکر کردم که ابراز علاقه میکنند. همین مانده که ما فایل را بدهیم در آمریکا مثلاً یک وکیلی وسط کارهای وکالتش پیادهسازی بکند که خیلی معقول نیست. بالاخره همین اتفاقهایی که در این مدت افتاد، فکر میکنم من نهایتاً به این راهحل رسیدم که حس میکنم راهحل عملیای است. ممکن است برای من یک خرده هزینه داشته باشد ولی حداقل یک جوری میتوانم مطمئن باشم که فایل ظرف مدت مثلاً ۲۴ ساعت، حالا تا هر وقتی که قرار بگذاریم و قرار بشود که این کار را بکنند، به دستمان میرسد. بهاضافهٔ اینکه این آدمهایی که بالاخره من پیدا کردم، داوطلب این هستند که کل جلسه را شروع کنند، آرامآرام به غیر از این جلساتی که جدید میگذاریم، آنها را هم پیادهسازی کنند. به هر حال خواستم برای دانشجوها ابتدای جلسه این خبر خوش را داشته باشم چون حرف این بود که مشارکت میدهیم، جایی از کار نمیماند احتمالاً. حالا ممکن است من در بخشهایی باز که وقت خیلی زیادی نمیگیرد کمک بگیرم از دانشجوها. امیدوارم که خودم بتوانم کارها را انجام بدهم. برآورد من این است که خواندن متن پیادهسازیشده و اصلاحش، یعنی از حالت محاورهای درآوردنش، حداقل قدم اولش خیلی زمان نمیبرد، خودم بتوانم این کار را انجام بدهم. اگر دیدم خیلی زمان میبرد، میتوانیم کارهای اولیه را که مثلاً خودم انجام میدهم الگو باشد، دانشجوها مثلاً مشارکت کنند. یکی از کسانی که پیادهسازی فایل کرده، خیلی جالب است بدون اینکه من گفته باشم نصفش را محاورهای پیاده کرده، نصفش را خودش سعی کرده رسمی بکند (ما چاکریم!) و در ایمیلش هم برای من نوشته بود که من این کار را کردم. اگر مثلاً مایل باشید میتوانم کلاً رسمی پیادهسازی بکنم فقط هزینهاش یک خرده... بیشتر مثلاً که نمیدانم، خواندم کلاً حسم این است که خودم بکنم، بهتر است. این مسئله حذف کردن یک قسمتهایی هم هست، فقط این نیست که عبارتها را از حالت محاورهای در بیاوریم، این مجموعاً آن توضیحی بود که من میل داشتم در مورد کار پیادهسازیها که به کجا رسیده و قرار است چه مکانیزمی داشته باشد، بدهم و امیدوارم که اگر احتیاج شد دانشجوها کمک بکنند، حالا کارهای سنگین را نه ولی کارهای سبکتر را بتوانند انجام بدهند.
خوب این بحث کلی در مورد پیادهسازی.
کلیات سوره هود
برویم سریعتر وارد خود بحث در مورد سوره هود بشویم. جلسات قبل در مورد سوره یونس بود که سورهٔ قبل از این سوره است. من به این حضاری که الان وارد شدند بگویم که تا الان در مورد پیادهسازی صحبت کردیم الان در مورد سوره هود کلمات اول را دارم میگویم بنابراین چیزی را از دست ندادید.
باز طبق همان روالی که در سورهٔ یونس انجام دادیم، با توجه به اینکه دیگر قرار نیست در یک یا دو جلسه بحث سوره را ببندیم، یک مقدار آزادی عمل بیشتری احساس میکنم، بنابراین کندتر از جلسات قبلی که بحث میکردیم، پیش میروم. در مورد این سوره فعلاً برنامهام این است که اول یک توضیحات کلی در مورد خود سوره بدهم، یک چند تا نکتهای که در این کتاب نظم قرآن آقای عبدالعلی بازرگان، در مورد سوره است را به آن اشاره میکنم بعد شروع میکنیم از ابتدای سوره خواندن. حالا من به مناسبت اینکه در ماه رمضان هستیم یک بخش عمدهای از جلسه را به یک محتوای آیهای در واقع، آیات ابتدای این سوره اختصاص میدهم که یک خورده مفصلتر از آن بحثهایی است که الزام داشته باشد که در این جلساتی که این شکلی در مورد سورهها بحث میکنیم، واردش بشویم. حالا به آنجایی که رسیدیم یک خورده بیشتر توضیح میدهم.
کلیات در مورد سوره: زمان نزول و آیه فاستقم کما أمرت
کلیات در مورد سورهٔ هود این است که سورهٔ هود به نظر میآید که تقریباً اتفاق وجود دارد که زمان نزولش، انتهای سالهای قبل هجرت بوده حالا خیلیها معتقدند که در همان دورانی که در شعب ابیطالب بودند و آن سختیهای سالهای پایان مکه، بعد از دورهای که حضرت خدیجه و ابوطالب فوت میکنند، همان حوالی سورهٔ هود نازل شد.
آیهٔ معروفی در سورهٔ هود است که از این جهت معروف است که در حدیث خیلی معروفی پیامبر گفته است که آیهای در سورهٔ هود من را پیر کرد و اشارهٔ پیغمبر به این آیه است که میگوید: فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلاَ تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (۱۱۲ هود). استقامت، پایداری کن، آنچنان که فرمان داده شدی و آنانی که همراه تو توبه کردند. من نمیدانم چقدرش موثق است که از خود پیغمبر است که اشاره میکنم به این که در واقع «فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ» ایشان را پیر نکرده و «وَمَن تَابَ مَعَكَ»، ایشان را پیر کرده. یعنی دستوری به پیغمبر داده شده که انگار یک جوری مسئولیت پایداری همراهان را هم به عهده باید بگیرند.
فَٱسْتَقِمْ كَمَآ أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا۟ ۚ إِنَّهُۥ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌۭ
پس، همان گونه كه دستور يافتهاى ايستادگى كن، و هر كه با تو توبه كرده [نيز چنين كند]، و طغيان مكنيد كه او به آنچه انجام مىدهيد بيناست.
به هر حال شاید این پیر شدن در اثر این آیه در دورانی بوده که خیلی سختیها زیاد بوده، من این را به این جهت گفتم که شاید این حدیث با این تاریخ نزولی که برای سوره ذکر میکنند یک هماهنگیای وجود داشته باشد،
بررسی آماری سوره: تکرار واژهٔ «بینه»
طبق معمول این کتاب نظم قرآن که من معمولاً توصیهاش میکنم کتابی است در ۴ جلد که کاری که انجام داده یک جور در واقع بررسی سورهها، تا حدود زیادی یک سری بررسی آماری موثق به همراه یک بررسیهایی در مورد محتوای سورهها است، ۴ جلد است و تقریباً در مورد هر سورهای یک بحثهای مفصلتری در موردش دارد که یک کاری که انجام میدهد و فکر میکنم خیلی مفید است این است که دربارهٔ واژگان سوره یک بررسیهای آماری معمولاً انجام میشود. با توجه به بحثهایی که قبلاً شنیدید احتمالاً وقتی در مورد یک سوره صحبت میکنم کلیدهایی که هست که ما را نزدیک میکند به اینکه محتوای سوره چیست معمولاً دقت کردن به آیههای ابتدایی سوره است و آیات انتهایی که یک جوری از وزن خاصی برخوردار هستند. و یک چیزی که من مدام رویش تأکید میکنم دقت کردن به واژههای کلیدی سوره است. واژهٔ کلیدی لزوماً معنی آماری ندارد ولی نگاه کردن به این آمارها خیلی میتواند کمک بکند. گاهی یک واژه ممکن است یک بار بیشتر، من خانم مدیر از شما اول جلسه تشکر کردم! برای زحمتهایی که کشیدید، حالا که حضور دارید در خدمتتان هم بگویم، و اینکه مدام ایمیل زدید که اگر کاری هست من بکنم! فکر کنم ایمیل آخرتان را با عرض معذرت اصلاً یادم رفت جواب هم ندهم، ببخشید.
به هر حال بررسی آماری میتواند مؤثر باشد، ولی گاهی ممکن است یک واژهای یک بار در سوره آمده باشد ولی به دلایلی پررنگ باشد. حضورش اصلاً یک جور خاصی ظاهر شده باشد. به این چیزها باید دقت کرد که این چیزها یک مقدار جنبهٔ ادبی دارد که مثلاً حس کند نحوهٔ کاربرد آن را.
مثلاً یک واژه ممکن است یک بار بیشتر در قرآن نیامده و در یک سورهای آمده، این ممکن است از لحاظ آماری معنیدار باشد. چیزی که معمولاً آقای عبدالعلی بازرگان سعی میکند توجه را به آن جلب بکند این است که تکرار یک واژه در یک سوره نسبت به سورههای دیگر فرکانس بیشتری دارد. یعنی مثلاً فرض کنید اینکه در یک سورهای یک واژهای یک بار آمده و یک واژهای ۲۰ بار، ممکن است معنایش این نباشد که آن واژهای که ۲۰ بار آمده مهم است. چون واژهای که ۲۰ بار آمده شاید واژههای «الله»، «رب» یا یک واژههایی از صفات خدا یا یک واژههایی مثل «آمنوا» و چیزهایی از ریشهٔ ایمان باشد که کلاً در قرآن تکرار زیادی دارند. شما باید ببینید در این متنی که دارید بررسی میکنید به طور نسبی چه واژههایی تکرار بیشتری دارند. مثلاً بررسیهایی که ایشان کرده، بگذارید یک مورد خاص را در مورد این سوره بگویم، واژهٔ «رشید» سه بار در این سوره آمده و کلاً در قرآن سه بار آمده. این معنیدارتر از این است که من بگویم مثلاً یک واژهٔ «ارض» مثلاً ۵ بار آمده در حالی که در قرآن ممکن است مثلاً ۱۰۰ بار آمده باشد. بنابراین اینکه چه قدر معنیدار است شمردن تکرارهای یک واژه کاملاً نسبی است، یعنی بستگی به این دارد که واژهای که داریم به آن نگاه میکنیم، به نسبت در سوره با چه چگالیای مثلاً ظاهر شده، چقدر تکرارش نسبت به جاهای دیگر قرآن بیشتر است.
واژهٔ «بینه»
در این سوره واژههایی که به نظر من مهم میآیند و آقای عبدالعلی بازرگان به آن اشاره کرده یکیشان واژهٔ «بینه» است. که در این سوره ۵ بار واژهٔ «بینه» آمده و کل تکرار واژهٔ «بینه» در قرآن ۱۹ بار است. یعنی بیش از یک چهارم تعداد دفعاتی که واژهٔ «بینه» آمده در همین سورهٔ هود است. بنابراین این واژهٔ پرتکراری حساب میشود در سورهٔ هود.
این پنج بار، هر بارش مربوط به یکی از پیامبرانی است که در این سوره در موردشان ذکر شده. یعنی در هر داستانی یک بار این واژه آمده. این بارها و بارها داستانهای پیامبران در قرآن ذکر شده و میخواهم معنیدار بودنش را به این دقت بکنید که شما فکر کنید، تصورم این بود که این کلاس امکان ندارد جا توش کم بیاید، چون اولین بار بود اینجا تشکیل میشد و من شمارهٔ کلاسم که ننوشتم، خیلی انگیزههای زیادی وجود داشت که نیایند مردم امروز... جا هم نداریم اینجا، فکر کنم از این بزرگتر نتوانم جا پیدا کنم. دعا کنیم که دیگر کسی نیاید!
خوب، ببینید شما فکر کنید چند بار داستان موسی تکرار شده، چند بار داستان نوح آمده، کلاً تعداد دفعاتی که این داستانها آمدهاند چقدر بیشتر از ۱۹ بار است. فکر کنید اگر همهٔ آن ۱۹ بار هم مربوط به داستانهای پیغمبران بود بالاخره این ویژگی این سوره است که هر داستانی که از یک پیامبر ذکر میشود یک بار این واژهٔ «بینه» در محاورات بین پیامبر و کسانی که مورد دعوتش هستند پیش آمده. این مورد اولش آیهٔ ۱۷ این سوره است که میگوید: أَفَمَن كَانَ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ ... آیا کسی که بر بینهای از سوی پروردگار خودش هست، این در قسمتی از این سوره هست، قبل از اینکه داستان سوره شروع بشود خطاب به خود پیامبر اسلام است.
بعد در داستان حضرت نوح در آیهٔ ۲۸ میگوید: قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِن كُنتُ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّيَ ... ای قوم من، آیا میبینید، اگر بر بینهای باشم. «بینه» یعنی دلیلی روشن، اگر بخواهیم ترجمهای برایش در نظر بگیریم. دفعهٔ سوم در آیهٔ ۶۳ در داستان حضرت صالح. بگذارید آیهٔ ۵۳، این مورد پنجم را جدا کرده، بگذارید آیهٔ ۵۳ را هم به ترتیب بخوانم، که داستان خود حضرت هود که اسم سوره ازش آمده، آنها میگویند. علتی که ایشان این را جدا کرده از ۴ مورد دیگر این است که در این مورد کلمهٔ «بینه» را قوم به کار میبرند، نه حضرت هود.
قَالُوا يَا هُودُ مَا جِئْتَنَا بِبَيِّنَةٍ وَمَا نَحْنُ بِتَارِكِي آلِهَتِنَا عَن قَوْلِكَ وَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ (۵۳). آنها میگویند که بیّنهای برای ما نیاوردی. این یکخورده جالبترش هم میکند. انگار قرار است در هر داستان یک بیّنه بیاید! یکیاش هم آنها گفتند، حالا چهارتای آن هم در مورد بیّنه حالت مثبت دارد، یکیاش هم این است که آنها منکر این هستند که بیّنهای برایشان آورده شده باشد. اینطور نیست که مثلاً در این داستان هود حضرت هود یک بار گفته باشد و بعد آنها یک بار دیگر واژهٔ بیّنه. هر داستانی انگار یک دانه بیّنه تویش باید بیاید. بعد آیهٔ ۶۳ حضرت صالح:
قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِن كُنتُ عَلَى بَيِّنَةً مِّن رَّبِّي وَآتَانِي مِنْهُ رَحْمَةً فَمَن يَنصُرُنِي مِنَ اللّهِ إِنْ عَصَيْتُهُ فَمَا تَزِيدُونَنِي غَيْرَ تَخْسِيرٍ (۶۳ هود)
حداقل در شروعش عیناً همان عبارتی است که در نوح نقل شده. و آیهٔ ۸۸ حضرت شعیب: قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِن كُنتُ عَلَىَ بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّي..(۸۸ هود) تا اینجا واژهٔ بیّنه در هر سه عبارتی که از حضرت نوح، صالح و شعیب ذکر شده عیناً تکرار میشود. اتفاقاً حالا اگر کسی این آمار را در مورد واژهٔ بیّنه نداشته باشد، قطعاً تکرار یک عبارت، سه بار عیناً از قول پیامبران وزن فوقالعادهای به این عبارت میدهد.. عبارتی که عیناً بدون اینکه یک کلمه جابهجا بشود دارد از قول پیامبران گفته میشود که مرکز ثقلش هم بیّنه است و محتوایش این است که من بیّنهای از طرف پروردگارم دارم. در واقع به قومشان تذکر میدهند. پس بین این واژههایی که اینجا بررسی شده، بهطور کاملاً شاخص دو واژه از نظر آماری مهم هستند. واژهٔ رشید به این دلیل که هیچ سورهٔ دیگری در قرآن نیست که واژهٔ رشید در آن آمده باشد، فقط در همینجا آمده، و نحوهٔ بهکاربردنش هم جالب است، حالا من این آیهها را میخوانم. این انحصار این واژه به این سوره، در واقع واژه را یکجوری پررنگ میکند. آن سه عبارت تکراری بهاضافهٔ آن آماری که در مورد واژهٔ بیّنه وجود دارد، واژهٔ بیّنه را پررنگ میکند. حالا باز یک چیزهای پررنگ دیگری هم هست. ایشان به ده مورد از واژههایی که تکرار خوبی داشتن و متمایز بودن را ذکر کرده که من حالا بعضیهایش را دارم اشاره میکنم، آنهایی که فکر میکنم پررنگترند. حالا میتوانم همهاش را هم بگویم، و در موردش بحث بکنیم.
واژۀ رشید
بگذارید این آیاتی که مربوط به واژۀ رشید هست، آیۀ ۷۸ از زبان حضرت لوط خطاب به قومش میگوید: أَلَيْسَ مِنكُمْ رَجُلٌ رَّشِيدٌ (۷۸) آیا در بین شما یک مرد رشیدی نیست؟ واژۀ رشید از رشد میآید. معنی میدهد: مرد رشیدی، رشدیافتهای نیست؟ یک بار از زبان قوم شعیب خطاب به حضرت شعیب: إِنَّكَ لَأَنتَ الْحَلِيمُ الرَّشِيدُ (۸۷) که حالت استهزا دارد که در واقع یک جوری حرفی که دارند بهش میزنند انگار واقعی نیست، نمیخواهم بگویم واقعاً حلیم و رشیدی. وقتی برسیم به همان بخش مربوط به داستان شعیب بیشتر توضیح میدهم. و یک بار هم در این آیه است: فَاتَّبَعُواْ أَمْرَ فِرْعَوْنَ وَمَا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ (۹۷) تنوع کاربردش به نظر من خودش جالب است. یعنی اینکه دربارۀ کارهای فرعون واژۀ رشید به کار رفته. یک جایی از قول پیامبر است و یک جایی برعکس از قوم پیامبر این واژه به کار میرود. این دو تا واژهای که خیلی بهطور مشخص پررنگاند.
قَالُوا۟ يَٰشُعَيْبُ أَصَلَوٰتُكَ تَأْمُرُكَ أَن نَّتْرُكَ مَا يَعْبُدُ ءَابَآؤُنَآ أَوْ أَن نَّفْعَلَ فِىٓ أَمْوَٰلِنَا مَا نَشَٰٓؤُا۟ ۖ إِنَّكَ لَأَنتَ ٱلْحَلِيمُ ٱلرَّشِيدُ
گفتند: «اى شعيب، آيا نماز تو به تو دستور مىدهد كه آنچه را پدران ما مىپرستيدهاند رها كنيم، يا در اموال خود به ميل خود تصرّف نكنيم؟ راستى كه تو بردبار فرزانهاى.»
إِلَىٰ فِرْعَوْنَ وَمَلَإِي۟هِۦ فَٱتَّبَعُوٓا۟ أَمْرَ فِرْعَوْنَ ۖ وَمَآ أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍۢ
به سوى فرعون و سران [قوم] وى فرستاديم، ولى [سران] از فرمان فرعون پيروى كردند، و فرمان فرعون صواب نبود.
یک نکتۀ دیگر که در این جلسه، چون ابتدای سوره آمده روش بحث میکنم، یک عبارت تکراری است، نه یک واژه، که یک عبارت تکراری در این سوره سه بار آمده، «اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ». عیناً تکرار در ابتدای سوره (آیۀ ۳) به عنوان یک چیزی که در پیام پیامبران هست. بعد از ذکر توحید در ابتدای سوره میگوید که کتاب نازل شده که این را بگوید که الّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ إِنَّنِي لَكُمْ نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ که غیر خدا را نپرستید. من از طرف خدا نذیر و بشیر هستم. وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ... پیام کتاب این است که غیر خدا را نپرستید و استغفار در مقابل پروردگارتان کنید و به سوی او برگردید.
وَأَنِ ٱسْتَغْفِرُوا۟ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوٓا۟ إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُم مَّتَٰعًا حَسَنًا إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى وَيُؤْتِ كُلَّ ذِى فَضْلٍۢ فَضْلَهُۥ ۖ وَإِن تَوَلَّوْا۟ فَإِنِّىٓ أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍۢ كَبِيرٍ
و اينكه از پروردگارتان آمرزش بخواهيد، سپس به درگاه او توبه كنيد، [تا اينكه] شما را با بهرهمندى نيكويى تا زمانى معيّن بهرهمند سازد، و به هر شايسته نعمتى از كَرَم خود عطا كند، و اگر رويگردان شويد من از عذاب روزى بزرگ بر شما بيمناكم.
این عبارت عیناً در دعوت پیامبران هم تکرار میشود. آیۀ ۵۲ در داستان حضرت هود و آیۀ ۹۰ در داستان حضرت شعیب. آیۀ ۵۲ مثلاً از قول حضرت هود گفته میشود که وَيَا قَوْمِ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا ... (۵۲ هود) عین عبارتی است که از قول حضرت هود دارد گفته میشود و عیناً از قول شعیب، آیهٔ ۹۰ گفته میشود که وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّي رَحِيمٌ وَدُودٌ (۹۰ هود). بالاخره این ترکیب سه بار تکرار شدنش در این سوره نظر آدم را باید به خودش جلب کند.
وَٱسْتَغْفِرُوا۟ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوٓا۟ إِلَيْهِ ۚ إِنَّ رَبِّى رَحِيمٌۭ وَدُودٌۭ
«و از پروردگار خود آمرزش بخواهيد، سپس به درگاه او توبه كنيد كه پروردگار من مهربان و دوستدار [بندگان] است.»
يُرْسِلِ ٱلسَّمَآءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًۭا
[تا] بر شما از آسمان باران پى در پى فرستد.
ایشان بررسیای که در این کتاب کرده این است که خود واژهٔ «استغفروا» و واژهٔ «توبوا» هم سه بار از شش بار و سه بار از هفت بار هستند که اگر عیناً هم عبارت تکرار نشده بود، به اندازهٔ کافی میتوانست نظر آدم را جلب بکند.
موردهای دیگری که فکر میکنم خوب است بهشان اشاره بشود. مورد اولی که ایشان بررسی میکند تکرار واژهٔ «رب» است، که در مجموع با ترکیباتش که حالا مثلاً ضمایری بهش اضافه میشود یا ترکیب میشود با یک کلمهٔ دیگری، ۴۳ بار واژهٔ رب در این سوره به کار رفته که اصلاً قابل اغماض نیست. یعنی در یک سورهای که کلاً صد و بیست و سه آیه است، ۴۳ بار واژهٔ رب توش به کار رفته. یعنی تقریباً هر ۵ تا آیهای، یک بار واژهٔ رب آمده. که این نسبت به واژههای دیگری مثل الله و صفات دیگر خدا در این سوره کاملاً شاخص است. یعنی تکرار رب است که زیاد صورت گرفته.
بعد ایشان بررسیهای دیگری که کرده، مثلاً تکرار اسم انبیا زیاد است که خیلی، حالا به نظر من، مهم نیست. واژهٔ «رحمت» ۸ مورد از ۳۳ مورد اینجا به کار رفته، که خیلی به نظر من پررنگ نمیآید. ۱۳ بار مشتقات واژهٔ ظلم به کار رفته، یا واژهٔ تعبد، عبادت تکرار خوبی دارد. واژهٔ امر ۹ بار به کار رفته که نسبتاً زیاد است با توجه به اینکه واژهٔ امر خیلی کاربردی نیست. و واژهٔ عذاب هم همینطور، ۱۳ بار.
حالا اینهایی که خیلی روش تأکید نکردم، به نظرم میآید که با همین آماری که ایشان میدهد، خیلی واژههای پررنگی نیستند. بالاخره واژهای مثل واژهٔ عذاب یا واژهٔ ظلم یا عبادت، کلاً تو قرآن خیلی زیاد میآید. حالا اینکه یک مقدار تو یک سورهای بیشتر باشد، خیلی تأکید کردن روش لازم نیست.
به هر حال این ۱۰ موردی است که در فصل مربوط به سورهٔ هود آقای عبدالعلی بازرگان در این کتاب نظم قرآنشان به این اشاره کردهاند. حداقل ۴ موردش را من تأکید میکنم که خیلی بهوضوح غیرقابلاغماض است: تکرار «فَاسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ»، سه بار عیناً تکرار شده؛ ۵ تا کاربرد واژهٔ «بینه»؛ تکرار خیلی زیاد واژهٔ «رب»، کاملاً بهطور مشخص زیاد است؛ و واژهٔ «رشید» که اصلاً واژهٔ اختصاصی این سوره است.
حالا این مقدمات دربارهٔ زمان نزول و درعینحال دربارهٔ واژههای پرتکرار سوره. من این جلسه کاری را که میخواهم بکنم، ابتدای سوره را میخوانم، یک مقدار دربارهٔ ساختار سوره توضیح خیلی کلی را میدهم و در مورد یک نکتهٔ خاصی که در ابتدای سوره هست، شروع میکنم یک بحثی را. حالا ببینم چقدر طول میکشد. هر چقدر از جلسه ماند، همین ابتدای سوره را ادامه میدهیم.
بخشهای مختلف سوره
بگذارید قبل از اینکه شروع بکنم، طبق همان روالی که خیلی وقتها این کار را میکردیم، حداقل اگر بخواهیم تقسیم بکنیم سوره را، خیلی از دور وایسیم نگاه کنیم، سوره را راحت میتوانیم ۳ قسمت کنیم: از ابتدای سوره تا شروع داستان انبیا، کل متن داستان انبیا که حضرت نوح و صالح و شعیب و هود و... پیامبرانی هستند که داستانشان نقل میشود که دیدید ۴ بار واژهٔ «بینه» تکرار شده، که از ابتدای سوره تا ابتدای آیهٔ ۲۵ که میگوید «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوْمِهِ» ... «إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ»، که آغاز داستان نوح است، میشود گفت مقدمهٔ سوره هست که حالا خودش به قطعههای کوچکتری میشود تقسیمش کرد. داستان انبیا بهطور متوالی میآید. از آن سورههایی است که اتفاقاً این روند، در واقع مشابهتدادن پیام انبیا توش هست. یعنی بعضی از سورهها اینطورند که چند تا پیامبر پشت هم داستانهایشان نقل میشود و شما میبینید که بعضی از عبارتها مشترکاند یا عیناً به یک چیزی دعوت کردند یا عیناً قومشان جوابهای مشابهی بهشان داده که اینها نظر آدم را به خودش جلب میکند. و این داستانها همینطور ادامه پیدا میکند تا حدود آیهٔ ۱۰۰ که میگوید «ذٰلِکَ مِنْ...» ۳۳:۱۹. حالا چند تا آیه بعد از آیهٔ ۱۰۰ هم میشود در همین بخش جا داد برای اینکه ادامهٔ اینهاست و «لَا ظَلَمْنَاهُمْ...» تا اینکه یک بخش انتهایی هم مثلاً از آیهٔ ۳، ۴ به بعد تا انتهای سوره هم میشود گفت بخش خاتمهٔ سوره است.
وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوْمِهِۦٓ إِنِّى لَكُمْ نَذِيرٌۭ مُّبِينٌ
و به راستى نوح را به سوى قومش فرستاديم. [گفت:] من براى شما هشداردهندهاى آشكارم،
حداقل این سه تا بخش را بهطور کاملاً مشخص در این سوره میبینیم که آن وسط یک قسمت بزرگی از سوره، در واقع قسمت اصلی سوره، به داستان انبیاء اختصاص دارد.
بررسی آماری سوره: تکرار واژه «بینه»
با اینکه بلافاصله بعد از سورهٔ یونس آمده و بعضیها از نظر محتوا سورهٔ هود را نزدیک به سورهٔ یونس میدانند، حداقل میبینید که از نظر ساختار شبیه سورهٔ یونس نیست؛ یعنی این حجم زیاد داستان پیامبران در قسمت میانی سوره کاملاً مشخص است که یک ساختار خاصی در واقع به سوره داده.
بیان محتوای سوره هود
حالا بدون اینکه وارد جزئیات و تقسیمبندی و اینها بشویم، بگذارید من از ابتدای سوره چند تا آیه بخوانم و یک بحثی در مورد همین آیات ابتدایی سوره بکنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم. الر. کتابٌ أُحکِمَت آیاتُه... این کتابی است که آیاتش محکم شده، سپس از سوی خداوند حکیم و خبیر تفصیل داده شده. أَلَّا تَعبُدوا إِلَّا الله. این چیزی که کتاب میخواهد بگوید این است: لَا تَعبُدوا إِلَّا الله. کسی را غیر از خدا نپرستید. إِنَّنی لَکُم مِنهُ نَذیرٌ وَ بَشیر. من از سوی او نذیر و بشیر هستم برایتان. وَ أَنِ استَغفِروا رَبَّکُم... که استغفار کنید از پروردگارتان و به سوی او برگردید. یُمَتِّعکُم... شما را تا یک زمان تعیینشدهای بهرهمند بشوید از یک بهرههای خوبی. در همین حیات دنیوی منظورش است. و یُؤتِ کُلَّ ذی فَضلٍ فَضلَه. میگوید استغفار بکنید و برگردید به سمت پروردگار که بهرههایی در همین دنیا به شما داده میشود و یُؤتِ کُلَّ ذی فَضلٍ فَضلَه و هر کسی آن فضیلتهایی که دارد به او داده میشود. وَ إِن تَوَلَّوا... و اگر روی برگردانید، من میترسم بر شما که عذاب روز بزرگ بر شما نازل بشود. إِلَی اللهِ مَرجِعُکُم. به سوی خداوند، به سوی الله بازگشت شماست. وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیر. این دعای ما در مورد اینکه کسی دیگر نیاید، خیلی مستجاب شد. در را ببندید بیزحمت! میگویند در ماه رمضان دعاها مستجاب میشود! حالا همین الان یک نفر میآید، دیگر در را قفل کنید دعایمان به هم نخورد!
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّا ٱللَّهَ ۚ إِنَّنِى لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌۭ وَبَشِيرٌۭ
كه جز خدا را نپرستيد. به راستى من از جانب او براى شما هشداردهنده و بشارتگرم،
بیان محتوای یک متن یا سوره
خوب. ببینید یک بحث خیلی کلی که من چند بار به آن اشاره کردم، وقتی در مورد سورهها داریم بحث میکنیم، من چند بار ابراز شکایت کردم از این که معمولاً کسانی که در مورد محتوای سورهها بحث میکنند، یکی از کارهایی که خیلی متداوله این است که خیلی کلی حرف میزنند. یعنی مثلاً میگید که سورهٔ هود دربارهٔ چیست؟ میگن که آقا سورهٔ هود دربارهٔ دعوت به توحید و مثلاً انذار نسبت به عذاب الهی است. سورهٔ آلعمران دربارهٔ چیست؟ سورهٔ آلعمران دعوت به توحیده و دعوت به تقوا و مثلاً دعوت به اطاعت از پیامبر! اینها از آن حرفهایی است که رد نمیشه کرد؛ خوب، راست میگن. شما بالاخره سوره رو مینشینید میخونید، هی هر جاش رو میخونید، میبینید دعوت به توحید است و انذار نسبت به قیامت هم هست و بنابراین حرفها یهجوری درست هستند و حرفهای غلطی نیستند.
فکر میکنم هنر یک آدم اگر میخواد در مورد محتوای یک متن صحبت بکنه این است که سعی کند به اصطلاح یک حالت جامع و مانعی داشته باشد. یعنی چیزی که میگه فراگیر باشد در عین حال زیادی هم کلی نباشد دیگر. نزدیک باشد به یک محتوای خاصتری که مثلاً تو این متن، در این سوره، اگر مثلاً دعوت به توحید هست، ولی با یک تم خاصی مثلاً این دعوت صورت گرفته. یا اگر انذار هست یهجور خاصی.
من به دلیل اینکه حالا اخیراً این موضوع پیش آمد که یک ایمیلی دریافت کردم از یکی از دوستان خیلی علاقهمند به این بحثهای مربوط به سورهها که بعداً یک ملاقات حضوری هم داشتیم، ایشان در ایمیلش نوشته بود که من سورهٔ مریم رو گوش کردم و بحثهای شما رو نمیتونم در یک جمله خلاصه بکنم. که خلاصهٔ محتوای سورهٔ مریم چیست؟ کمک میخواست که مثلاً اگر بخوایم تو یک جمله بگوییم، چه میشه. منم فکر میکنم جوابم این است، که چرا باید تو یک جمله بگوییم؟! واقعاً خیلی خلاصه کردن هم، همینجوری میشه دیگر. همهٔ سورهها رو اگر بخواید تو یک جملهای بگویید، اگر نخواید حرف بدی بزنید، باید بگویید همهٔ سورهها در مورد توحیدند مثلاً.
خود قرآن میگه اینجوری، اصلاً این کتاب، کتاب توحیده. یعنی هر جاش رو بخونی، اگر داستان پیامبران هم دارد نقل میکنه میخواد نشان بده که همه چیز، وقایعی که تو زمین اتفاق افتاده توحیدی. واقعاً شما ممکن است نتوانید محتوای یک متن یا یک سوره را در یک جمله یا دو جمله بگویید. هیچ اشکالی ندارد که یک خورده طولانیتر باشد، یک عبارتهایی بگوید که سعی کند آن محتوای یک مقدار خاصتری که در آن سوره هست را به آن برساند. مثلاً در مورد سورهٔ مریم، میشود گفت که سورهٔ مریم دربارهٔ مسئلهٔ جانشینی و ولایت است. من فکر میکنم که خیلی پررنگ است، ولی اگر این را بگویید دیگر همهچیزِ صورت سوره را گفتهاید. ببینید شما وقتی یک چیزی در مورد یک متن میگویید، سعی میکنید تفسیر بکنید، بگویید محتوای متن چیست، باید سعی کنید که یک توضیحی داشته باشید که تا حدِ ممکن همهٔ اجزای متن را بپوشاند. یعنی من اگر بتوانم مثلاً سورهٔ بقره، یک سورهای است که دارد توش دین و شریعت جدیدی اعلام میشود. و اصلاً جامعهٔ مؤمنین یک جوری دارد توش به عنوان یک جامعهٔ جدید یک جوری موجودیتش توش اعلام میشود و حالا یک چند تا جمله اضافه بکنم. یک نفر باید حق داشته باشد که بیاید بگوید که مثلاً فرض کنید این آیهای که اینجا هست چه جوری با این حرفی که زدی میخواند؟ چه ربطی دارد به مسئلهٔ اعلام مثلاً دین جدید یا شریعت جدید یا جامعهٔ ایمانی جدید؟
باید بتوانم توضیح بدهم. هر چقدر بهتر کشف کرده باشم که محتوای متن، محتوای اصلی متن چیست، باید بتوانم این چیزهای جانبی که پیش میآید را ربطش را به آن محتوای اصلی بگویم. هر چقدر که نتوانم این چیزها را توضیح بدهم، یعنی نود درصد سوره را میتوانم توضیح بدهم، ده درصد به کلی مغایر با این چیزی است که من دارم میگویم، باید بدانم که خیلی خوب نفهمیدهام. هر چقدر که فراگیرتر باشد، آیات بیشتری را در واقع در بر بگیرد، اوضاع بهتر است. هر چقدر روشنتر باشد، ممکن است که مثلاً یک ربطهای عجیبوغریبی بتوانم ایجاد بکنم، اما اگر واقعاً یک متنی بتوانم در مورد این سوره بنویسم در حد مثلاً نصف یک صفحه و یک نفر وقتی این را میخواند، واقعاً وقتی دارد سوره را میخواند ارتباط بین آیههای مختلف یک جوری برایش برقرار بشود، همه را یک جوری درک بکند، خوب این خیلی موفقیت بزرگی به دست آورده.
معمولاً به آن حد نمیرسیم که تکتک آیات در آن قالب کلی به راحتی بگنجند و گاهی ممکن است توضیح خاصی لازم باشد که معنی آیه و ارتباطش را با اصلش بفهمیم، ولی به هر حال باید سعی کنیم که به یک چنین توضیحاتی برسیم. من این را قبلاً گفتم، دوباره هم تکرار میکنم که من به نظرم یک آدمی که یک متنی را کامل میفهمد، حالا این متن از قرآن گرفته تا متونِ مثلاً فرض کنید آثار هنری یا هر چیز دیگری، هر چقدر که نزدیکتر بشود به اینکه یک چیزی را بفهمد که احساس بکند که اگر میخواست خودش بیان بکند اینجوری بیان میکرد که الان بیان شد، مخصوصاً یک متنی مثل قرآن. شما وقتی به این احساس رسیدید که هیچ وقت نمیرسید که یک محتوایی در ذهنتان ایجاد شد، یک احساسی، حالا لزوماً نه یک محتوایی که بشود با یک جمله بیانش کرد، یک چیزی را بخواهید بیان بکنید و احساس بکنید که همین روال، به نظر ترتیب و اینها عالی است. این وقتی است که شما میتوانید بگویید که من این متن را فهمیدم.
فرض کنید یک متن ریاضی را خیلی راحت میشود به اینجا رسید، یک قضیهای که خیلی خوب اثباتش نوشته شده، واقعاً وقتی میخوانم به این حس میرسم که فهمیدم و اگر خودم هم میخواستم بگویم مثلاً همینجوری میگفتم. خیلی ترتیبش هم مناسب و خوب بیان شده.
متنهایی که، آثار هنری که خوبند یک چیزی را خوب بیان کردهاند، نشانهٔ بیانش این است که آدم نزدیک بشود به خلقش این بار، یعنی شما آن محتوا و حسی که توش هست را آنقدر بهش نزدیک بشوید که احساس کنید بیانش همینجوری خوب است، اگر من هم میخواستم بگویم، این شعر را همینجوری میگفتم. این واژه را انتخاب میکردم نه آن واژه را. یا مثلاً اگر نقاشی است همین رنگها را به کار میبردم، همین ترکیببندی را در نقاشی به کار میبردم. معمولاً ما متنها را در این حد به طور کامل بهشان نزدیک نمیشویم، ولی ملاک خوبی است برای اینکه آدم احساس بکند که چقدر به محتوای متن نزدیک شده. بنابراین توضیحات کلی این شکلی که فلان سوره دربارهٔ توحید است یا دربارهٔ تقواست به شما هیچ ایدهای نمیدهد که چرا این ترتیب، چرا اینجوری شروع شده، چرا اینجوری ختم شده. مثلاً اگر شما دربارهٔ توحید یا تقوا اگر بخواهید بحثی را باز بکنید آیا مثلاً داستان این پیامبران را میآورید، و داستان پیامبران دیگر را نمیآورید؟ ببینید به نظر میرسد آدم را کمک نمیکنند به اینکه انسجام سوره را درک بکند وقتی خیلی توضیحات کلی است.
اژه «بینه» و عبارت «یؤت کل ذی فضل فضله»
برای همین است که بررسی کردن آن چیزهای خاص یک سوره، چه از نظر آماری چه از نظر تکرارها یا هر چیز دیگری که غیر از سورههای دیگر است و توجه آدم را جلب میکند، مهم است. برای این است که ما میخواهیم سوره را بفهمیم. خوب، دربارهٔ توحید است، تقواست، دعوت به اطاعت از خداوند است، دعوت به انذار از آخرت است؛ این محتوا توش هست. چه چیزهای خاصی؟ میخواهیم ببینیم ویژههای سوره چیست که متمایزش میکند با بقیهٔ جاهای محتوایی که در قرآن هست. خوب، من فکر میکنم همین شروع یک ویژگیای هست.
امر و نهیها، توحید و شرک
گفتم میخواهم دربارهٔ یک نکتهای بحث بکنم، که این دعوت به استغفار و توبه در ابتدای این سوره، مخصوصاً با این عبارتهایی که بعدش میآید، به نظر میآید تا حدودی اختصاصی است. این که در ابتدای سوره در کنار دعوت به توحید، قبل از اینکه حتی انذار نسبت به آخرت باشد، یک دستورالعملی هست برای استغفار و توبه. حتی اگر آن دو تا تکرار دیگر که عیناً این عبارت در سوره تکرار شده را هم نداشتیم، صرفاً تکرار نسبی زیاد واژهٔ استغفار و توبه نبود واقعاً، این را تبلیغاتی نمیگویم واقعاً دارم میگویم، همین شروع سوره، ۳ تا آیهٔ اول و این جایگاهی که آیه دارد، آیهٔ سوم که... آیهٔ اول که میگوید این کتاب نازل شده. آیهٔ دوم میگوید: «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ». دعوت به توحید است. و آیهٔ سوم یک دفعه میگوید: «وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُمَتِّعْکُمْ مَتَاعًا حَسَنًا». خود دعوت به استغفار و توبه به اندازهٔ کافی بعد از توحید حالت خاص دارد، چه برسد با این وعدهٔ در واقع اینکه توبه بکنیم، که در واقع در این دنیا بهتان بهرههایی بدهیم، و مخصوصاً این عبارت خاص و «یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ». انذار به آخرت بعد از این عبارت آمده. جایگاهش بین انذار به توحید و انذار نسبت به آخرت به اندازهٔ کافی پررنگش میکند و این که عبارت تکرار شده و اینکه این عبارتی که بعدش میآید و «یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ» خیلی خیلی نظر آدم را جلب میکند به عنوان یک عبارت خاصی که کمتر در قرآن چنین چیزی میبینید، شاید اختصاصی همین سوره است.
بنابراین جایگاهش در ابتدای سوره، جایگاهش در بین دعوت به توحید و انذار نسبت به آخرت، آن را یک وضع خاصی میدهد که شروع این سوره را حداقل با یک رنگ و بوی تازهای که با بقیهٔ سورهها تفاوتی دارد. شما به محض اینکه شروع میکنید یک چنین چیزی را احساس میکنید.
يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ
ببخشید استاد، عبارتهایی مثل يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ (آیهٔ ۳ سورهٔ هود) به چه معنیای است؟
- کسی که ذی فضل است، بهش یک فضلی داده شده و دوباره این را حالا میخوان اعطا بکنند بهش. مثلاً شما استعداد شاعری داری، استعداد شاعری را به شما اعطا میکنند. ولی ذی فضل بودید دیگر. مثلاً اینجوری بفهمید که، من اصلاً بحثم در همین رابطه است. گفتم یک چیزی میخواهم از ابتدای سوره را در موردش بحث بکنم، در مورد همین میخواهم بحث کنم، در مورد همین عبارت «وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا» (آیهٔ ۳ سورهٔ هود). که جزء مشخصات این سوره است و این ادامهٔ «يُمَتِّعْكُمْ» (آیهٔ ۳ سورهٔ هود) مخصوصاً و «يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ». یعنی چه؟ چه ارتباطی با توحید و استغفار و توبه دارد؟ یک بار این است که من همه چیز را میتوانم شخصی بکنم دیگر. مثل اینکه خداوند یک چیزهایی تو دستش هست، میگوید شما این را بگو اگر گفتی بهت میدهم. یک بار این است که یک ارتباط ارگانیکتر برقرار بکنید که چرا راه آدمها به سمت یک فضیلتهایی باز میشود، وقتی که موحدند و وقتی که توبه میکنند. میخواهم سعی بکنم این را یک خورده توضیح بدهم، یعنی چه که بهش فضل دادیم، یعنی چه؟ بگذارید اول من همین عبارت را سعی کنم معنی کنم چون به نظر پارادوکسیکال میرسد. معنی نسبتاً سادهای فکر میکنم دارد، آن هم این است که همهٔ ما استعدادهایی داریم. مثلاً فرض کنید یک نفر استعداد شاعر شدن دارد، همه ندارند. یک نفر میتواند ریاضیدان بشود. همهٔ ما استعداد آدم شدن و موحد بودن و به معرفت رسیدن را داریم، یک چیزهای عمومی است. ولی یک فضیلتهایی هست که لزوماً این طوری نیست که همه داشته باشند. مثلاً فرض کنید به مقامات عرفانی برسد، زبان گویایی برای بیان تجربههای خودش داشته باشد و...
ولی میبینید بعضیها دارند، فضیلتشان است دیگر. یک آدمهایی استعداد علمی خاصی دارند، حافظهٔ خیلی قویای دارند. میتوانند یک کارهایی انجام بدهند که دیگران نمیتوانند انجام بدهند. ویژگیشان است.
این آیه دارد میگوید که بعد از اینکه دعوت شدید به توحید و استغفار و توبه، اثرش این است که این فضیلتها به شما داده میشود. ذی فضل هستید ولی در شما انگار بروز نکرده. مثلاً یک آدمی غرق در یک زندگی نامطبوع و گناهکارانه است، دارد به او این نوید داده میشود که تو یک فضیلتهایی داری که گم شدهاند؛ برای خاطر اینکه مثلاً رفتی دنبال عیاشی. و اگر توبه بکنی آن فضیلتها در واقع یک جوری شکوفا میشوند. وعدهٔ خودشکوفایی است، اگر با مبنای واژههای امروزی بخواهیم صحبت بکنیم. همهٔ ما یک چیزی که از نظر روانی به آن نیاز داریم این است که به یک حالت خودشکوفایی برسیم؛ یعنی استعدادهای ذاتی که داریم، اینها شکوفا بشوند، به مرحلهٔ فعلیت برسند.
این داده شدن فضل به ذی فضل یعنی اینکه آن چیزی که در ذات شما هست، بروز میکند. ممکن است قبلاً بروز نکرده باشد و این نتیجهٔ این است که شما موحد باشید و نتیجهٔ این است که شما در واقع توبه کرده باشید. کارتان به جایی میرسد که ویژگیهای درونیتان شکوفا میشود. این چیزی است که فکر میکنم نیاز به توضیح دارد. میخواهم وقت بگذارم، جدای از خواندن آیات و آرام آرام پیش رفتن، یک خرده در موردش بحث بکنم چون فکر میکنم خوب است. به شدت هم احساس میکنم این بخش سوره یک بخش خاصی از سوره است که باید به آن توجه کرد.
از اینجا شروع بکنیم که چه ارتباطی بین فعلیت پیدا کردن استعدادها و حتی کشف استعدادها، این که آدم بفهمد چه استعدادهایی دارد، و توحید وجود دارد. چه جوری؟ من چه جوری میتوانم توضیح بدهم برای یک آدمی؟ نه صرفاً به این دلیل که در قرآن نوشته، که چرا آدم موحد به خودشکوفایی میرسد؛ یعنی نزدیک میشود به اینکه ویژگیهای خودش را درک بکند و در جهت آن ویژگیها حرکت بکند.
بگذارید از جایی شروع بکنم که به بحثهایی که قبلاً کردم ربط پیدا بکند. در واقع میخواهیم بگوییم که نه، نتیجهٔ اعتقاد به خداوند یکتا - منظورمان از توحید، «أَلَّا تَعْبُدُوا» است؛ یعنی آن التزام عملی که ما در اطاعت از خداوند و عدم اطاعت از غیر خدا داریم. میخواهم یک ارتباط روشنی بینتان نشان بدهم. بدم که چرا وقتی یک آدمی موحد است فقط از خداوند اطاعت میکند، به یک جایی میرسد مثل اینکه استعدادهای درونی خودش را کشف میکند و میتواند در جهتشان حرکت بکند.
اصل سادهای که آنجا وجود دارد و فکر میکنم همه بهراحتی بتوانند روی آن توافق بکنند این است که اگر من یک جوری، در واقع، یک آدمی که در واقع استعدادهای ویژهای دارد، هیچ فشاری رویش نباشد، از درون یا بیرون یک فشارهای کاذب و زائدی رویش نباشد، این را در معرض جهان قرارش بدهم، خودبهخود یک جوری...
مثل فرض کنید یک آدمی هیچ نهی و امری نسبت به امر مثلاً شاعری در او نیست. استعداد شعر دارد. حالا در مقابل یک دنیایی قرار میگیرد که خیلی راههای مختلف میتواند برود. چون استعداد شاعری دارد، بنابراین اینجوری است که شعر را خوب میفهمد، بهتر از دیگران میفهمد و یک جوری نسبت به گفتن شعر هم یک میل درونی دارد؛ شما وقتی استعداد دارید میل به ابراز آن دارید.
بگذارید من یک داستانی را نقل کرده باشم، کلاً جاهای زیادی نقل کردم ولی تو این کلاس نقل کرده باشم، ضبط کرده باشم، یادم نیست اگر کسی شمارهٔ جلسهاش را یادش است بگوید.
اخیراً که یک سری پیادهسازی کردند و به من تحویل دادند احساس کردم که چقدر پیادهسازی مفید است، نه اینکه من الآن بفهمم آن داستانی را گفتم یا نگفتم، اینکه مثلاً فرض کنید، من نمیدانم در مورد حجاب چند بار صحبت کردم، ولی میبینم هر بار صحبت کردم این واژهٔ حجاب هست دیگر. اگر یک متنی باشد توش سرچ بکنم، ظرف مدت ۴-۵ دقیقه میتوانم همهٔ بحثهایی که تا الآن کردم را دربیاورم از در متن بیاورم جلو، شاید خودشان مستقلاً...
چون اخیراً بحث پوشیدن ساپورت و اینها خیلی بحث اصلی کشور ماست! شاید مثالی که زدم، ناخودآگاه یا خودآگاه حجاب بود. چون میدانید ادیان الهی نازل شدند، از اول خدا پیامبران را فرستاد که خانمها حجابشان را رعایت بکنند دیگر، چون کلاً مسئلهٔ اصلی انبیا توحید و گناهان سادهای مثل دروغ گفتن و مال مردم خوردن و اینها که یک سری چیزهای پیشپاافتادهای بوده! اصلش این بود که اصلاً ساپورت نپوشند و موهایشان پیدا نباشد! واقعاً کی این ماجرا در کشور میخواهد یک خورده... از این حالت مسخرهاش دربیاید، یک ذره کمتر در موردش صحبت میکنم. من ندیدم ولی شنیدم که یک نفر رفته در مجلس، یک سری عکس برده نشان داده! اصلاً فوقالعاده است! میشود چند جلسه در مورد این صحبت کرد که یعنی چه این، چه وضعش است.
من از این مثال استفاده میکنم که میگویند پدر پاسکال، دنیس پاسکال، ریاضیدان معروف که مثلاً پدر علم احتمال و هندسهدان خوبی بوده، کلاً در شروع تاریخ کلکولس هم یک نقش مشخصی دارد، آدم خیلی قدیمیای است. آدمی ماقبل از نیوتونی است! یعنی خیلی قبل از کلکولس تعلق دارد.
این پدرش خیلی علاقه داشته به ریاضی و ظاهراً خیلی میگویند زمان زیادی را در زندگیاش صرف ریاضی کرده بود و احتمالاً مثل خیلیها آخرش به این نتیجه رسیده بود که این نان و آب توش نیست و شاغل هم بود و اینکه احساس میکرد که وقتش را تلف کرده، اگر بیشتر مثلاً به امور شغلی خودش میرسید، بیشتر در زندگیاش پیشرفت میکرد. این ریاضیات باعث عقب افتادنش شده. بعد میترسید که پاسکال که به دنیا آمده بود، پسرش هم دچار این انحراف بشود. این است که نه فقط همهٔ کتابهای ریاضی خودش را جمع کرده بود؛ این داستانها را من مثلاً برای تقریب ذهن دارم میگویم، اینکه چقدر واقعی باشد نمیدانم. در کتابهای تاریخ علم داستانهای غیرواقعی هم زیاد مینویسند ولی شاید هم راست باشد.
تا یک جاهاییش که پدرش این احساس را داشت و اینها راست است ولی آن آخرش یک کم عجیب است. میگویند کتابها را جمع کرده بود و ممنوع هم کرده بود، خودش که در مورد ریاضیات جلوی بلز چیزی نمیگفت، دیگران هم نباید میگفتند که این یک بار ذهنش... چون فکر میکرد، معمولاً اینجوری است دیگر، پدر استعداد داشته، پسر هم یک زمینههایی دارد.
میگویند خلاصه این ادامه داشت تا یک روزی رفت دید که بلز یک گوشهٔ اتاق، یک جایی یک فرش را زده کنار، یک مثلث کشیده و یک خطی روش کشیده و اینها، گفته داری چهکار میکنی؟ گفت من یک چیز خیلی جالبی فهمیدم، اینکه مجموع گوشههای داخلی مثلث همیشه به اندازهٔ دو تا قائمه است. این پدرش دید، دیگر این را نمیشود کنترلش کرد! خودش رفته دارد هندسه را از اول بیچاره کشف میکند! تسلیم شد و اجازه داد. که مثلاً کتابهای ریاضی بخواند.
یک نفر اگر خیلی استعداد دارد، حتی اگر جلویش را بگیرید، حالا استعداد اگر در آن حد هم نباشد. بالاخره یک آدم اگر استعداد ریاضی دارد، اولین بارهایی که برخورد میکند، چون زود میفهمد، خوشش میآید، خودش هم احساس میکند که میتواند تولید بکند، مثلاً یک چیزهایی به ذهنش میرسد و کشیده میشود به سمت آن دنیا.
ولی ممکن است از بیرون یک نهیهایی وجود داشته باشد، شما ممکن است یک فشارهایی باعث بشود که با اینکه یک استعدادهایی داری، ولی به خاطر اینکه شرایط آماده نیست از بیرون یا از درون موانعی وجود دارد در پیگیری آن استعدادها، این استعدادها را اصلاً از درون خود کشف نکنید یا پیگیری نکنید.
ارتباط با این «يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ» یک موردش این است. کسی که موحد است در واقع از همهٔ قیدهایی که در بیرون جامعه به او تحمیل شده، پدر و مادرش به او تحمیل کردهاند یا هر چیز دیگری، سنتهایی که در جامعهاش هست و به طور غیرقابل قبولی مثلاً یک چیزهایی را از او نهی کردهاند، آزاد از اینها میشود. وقتی به یک جایی میرسد که دیگر تابع این نیروهای پراکندهای که در بیرونش است نیست، به یک حالت آزادی میرسد که در این حالت آزادی ممکن است کشف بکند که یک کاری را خیلی خوب انجام میدهد. چیزی که مانع از دیدن یک چنین چیزهایی در درون ما میشود این است که ما یک امر و نهیهای فراوانی را از دوران کودکی در درون خودمان یک جوری نهادینه میکنیم که رسیدن به آن جایی که در واقع توحید عملی میرسیم، میتواند این را یک جوری از بین ببرد.
امر و نهیها، توحید و شرک
ما به محض اینکه متولد میشویم، اولین امر و نهیها احتمالاً از طرف پدر و مادر و خانواده است. یک چیزهایی به ما گفتهاند، اصلاً مهم نیست اینها درست باشند یا غلط باشند، نتیجهٔ این برخورد شما با دنیای خارج این است که یک مجموعهای از امر و نهیها، باید و نبایدها، خوب و بدها که نتیجهٔ عکسالعملهایی است که معمولاً ما از اطرافیان خودمان میبینیم، در درونمان به وجود میآید. شما اصلاً نه فقط با این امر و نهیها زندگی میکنید، شما معمولاً با تصویر این کسانی که در بیرونتان هستند و روی شما تأثیر گذاشته، زندگی میکنید. یک خورده بخواهم عمیقتر توضیح بدهم، بیرون از ما یک منابع قدرتی وجود دارد که ما را تابع خودشان میکنند. اتفاقاً پارسال در مورد سورهٔ عنکبوت خیلی صحبت میکردم، خیلی در مورد این ارتباط بین بهاصطلاح شرک و توحید با این شبکهٔ روابط اجتماعی صحبت کردم. شما به همان دلیلی که بهشدت احتیاج به امنیت داریم، ما نسبت به منابع قدرت یک جوری خودمان را محافظت میکنیم. اگر آن منبع قدرتِ بزرگی در بیرون ما باشد و ما را امر و نهی کند، اطاعت میکنیم ازش. همهٔ ما این کار را میکنیم. به یک معنایی همهٔ ما از شرک داریم شروع میکنیم. یعنی یک کودک، این شرک که حساب نمیشود، برای کودک شرک و توحید به آن صورت معنی ندارد. ولی کودک بالاخره دارد حرف دیگران را گوش میدهد، منابع مختلفی که ممکن است از روی علاقه باشد گوش کردنش یا از روی ترس از مجازات باشد، بالاخره حرف پدر و مادرش را گوش میدهد، بعد میرود کمکم حرف معلم را گوش میدهد، حرف منابع قدرت دیگری که تو جامعه هست را گوش میدهد و خیلی وقتها مهمتر از اینها، گاهی تأثیر یک دوست بدون اینکه اعمال زوری انجام بدهد، یعنی یک فردی در اطراف من زندگی میکند که من روش خیلی حساب میکنم، بهش علاقه دارم، الگوی من شده. کمکم این منابع قدرت خارجی به درون ما نفوذ میکنند. من در درون خودم انگار یک تصویری از مادر دارم. یک جایی که میگویم درونی شدنش، شاید برایتان پیش آمده باشد که تنها نشستید دارید با یک نفر در ذهنتان حرف میزنید، گاهی تنها تصمیم میگیرید یک کاری بکنید ولی تو فکر این هستید که باباتان چه میگوید اگر بفهمد این کار را کردید!
بخشهای مختلف سوره
این که میگویم مانع ایجاد میشود، ما اگر برویم در کرهٔ دیگری هم زندگی کنیم، باز به نظر میرسد که باید یک موانعی را طی بکنیم تا این اشباحی که در درون ما زندگی میکنند، که در واقع نتیجهٔ آن تأثیر منابع قدرت هستند، که والدین حتماً هستند، خانواده هست، افراد مثلاً مسئولی که تو جامعه باهاشان برخورد کردیم هستند، و خیلی وقتها مهمتر از همهٔ اینها، از دورهٔ بلوغ به بعد، دوستانی که اطراف ما هستند و روی ما تأثیر میگذارند و ممکن است یک بچهای بعد از اینکه دورهٔ کودکیاش را طی کرد، واقعاً ممکن است بیشترین چیزی که برایش مهم باشد این باشد که فلان دوستش اگر بفهمد یک چنین کاری کرده چه میگوید، تا اینکه باباش اگر بفهمد چه میکند. مثل اینکه آن منبع بزرگتری است برای آن فشاری که روی این هست که چه کار بکند و چه کار نکند. همهٔ اینها مخالف با آن چیزی است که ما میگوییم توحید به معنای عملی.
توحید عملی به این معنی است که من حرف هیچکس جز خدا اصلاً در ذهن من، هیچکدام از این اشباح دیگر در وجود من وجود نداشته باشد. یعنی من وقتی دارم تصمیم میگیرم یک کاری را انجام بدهم، هیچ چیزی در ذهنم نباشد جز اینکه خدا چه میگوید اگر بفهمد که من این کار را کردم! آن هم که همیشه میفهمد من این کار را کردم، بنابراین آدم موحد اینجوری است که فقط در مقابل یک نفر احساس مسئولیت میکند. اینکه دیگران چه میگویند، دیگران چه نشان میدهند برایش مهم نیست.
در واقع دارم سعی میکنم یک تعبیری، در واقع اگر بخواهم در یک عبارت قرآنی این را خلاصه بکنم، آن موعظهٔ زیبایی که حضرت یوسف در زندان برای زندانیهای همراه خودش کرد، ازشان پرسید که «أَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ». اصلاً توحید به همین دلیل است، به دلیل اینکه اشباح را از بین میبرد، این ارباب متفرق را. آدمهایی هستند که زندگیشان تلخ میشود به خاطر اینکه این اشباحی که در درونشان زندگی میکنند، این ارباب متفرق حرفهای متفاوتی میزنند. اگر بخواهد باباش را راضی نگه دارد، آن یکی راضی نمیشود. در حد انفجار به حالت بنبست میرسند در زندگیشان. برای اینکه هر منبعی از یک طرف دارد میکشدش. الان دانشجویی هست که از خانوادهای سنتی آمده، در یک فضای دانشگاه، مثلاً دوستهایش مدرن هستند و بین اینکه خلاصه چه کار باید بکند مانده، اگر خیلی سنتی رفتار بکند، اینها نمیپذیرندش، اگر بخواهد اینجوری زندگی بکند بعد در خانه باید یک جور دیگر. بعد اگر اینها بفهمند این در خانه یک جور دیگر است؟ اگر اینها یک روزی بیایند ببینند خانهاش، مادرش چادری است مثلاً، نمیدانم اصلاً باباش آخوند است، دیگر فکر کنید مشکل ژنتیکیاش این باشد که باباش آخوند است، بعد با تیپ امروزی بچههای در دانشگاهها باشد. میگوید اگر بفهمند چه میگویند! توحید همهٔ این چیزها را کنسل میکند. یعنی شمایید و خداوندی که جز خیر هیچ خواستهای ندارد. ببین مشکل این ارباب متفرق چیست. اولاً چرند و پرند زیاد میگویند، بعد هم اینکه تمایلات نفسانیشان خیلی وقتها در چیزی که از شما میخواهند دخیل است. میدانید منظورم چیست؟ یعنی طرف اینجوری نیست که اگر فشاری روی شما میآورد که اینجوری باشید یا اینجوری نباشید، خیر شما را میخواهد؛ تمایلات خودش را لحاظ میکند. اصلاً یک نفر ممکن است از اینکه تمایلات خودش را به شما تحمیل میکند، لذت ببرد. کاری ندارد. معمولاً این ارباب متفرق کاری به این ندارند که خیر شما چیست، یا اینکه اصلاً نمیدانند خیر شما چیست؛ حتی اگر کار هم داشته باشند، معمولاً اشتباه میکنند. خیلی از پدر و مادرها جلوی شکوفا شدن استعدادهای فرزندانشان را میگیرند، با خیرخواهی! چون نمیدانند آن در درونش چه میگذرد، واقعاً.
انسان به جایی برسد که آن جاذبههایی که از بیرون، اینور آنور میکشندش، کنسل بشود، محیط درونیاش به جایی میرسد که به یک حالت خودشکوفایی برسد. برای اینکه حالا اگر یک استعدادی داشته باشد، فشاری روش نیست که بهش بگویی این کار را بکن یا این کار را نکن. خودبهخود مثل اینکه یک ذرهٔ مادی را به جایی که نیروهایی بهش وارد نمیشود، فقط یکجوری انگار یک انگیزههای درونی درش باشد، این انگیزههای درونی درش باقی بماند و موانع خارجیاش را برداریم، این خودبهخود در آن جهتش که برایش روانتر و راحتتر و لذتبخشتر و با استعدادهایش هماهنگتر است میتواند پیش برود. بنابراین توحید یک ارتباط خیلی روشنی با این مسئله دارد که آدمها وقتی در تشتت آرا دارند زندگی میکنند، فشارهای زیادی از سنتهای اجتماعی بهشان وارد میشود. خیلی از آدمها ممکن است در همین کشور خودمان در یک برهههایی استعدادهایی داشتهاند که مباح شمرده نمیشده، بنابراین اصلاً راه برایشان نبوده که به سمتش بروند؛ یعنی نهیهایی اکید وجود داشته. نه فقط اینکه امکاناتش را نداشتند، اصلاً از درون، امکان اینکه به آن سمت بروند را نداشتند، به خاطر اینکه از درونشان نهیهایی وجود داشته.
به هر حال توحید... بگذارید من یک نکته هم بگویم، این که در بیرون امر و نهی وجود داشته باشد، خوب در بیرون همهٔ ما امر و نهی وجود داشته و دارد. مسئله تبعیت است دیگر. یعنی شما به محض اینکه از یک نفر تبعیت میکنید، آنجاست که این تبدیل به یک شبح درونی میشود و قدرت پیدا میکند و عبدِ شما را انگار بازخواست میکند. شما اگر تابع دیگران نشوید، یعنی تبعیت از حرفهای متفرقی که دیگران میزنند را بگذارید کنار، یک تبصرهای باید اضافه بکنم، بگذارید این حرفم تمام بشود. وقتی از یک نفر، یک جایی بهتان اجبار کرد یا به هر طریق از نظر عاطفی شما را در یک شرایطی قرار داد که حرفش را گوش کردید بدون اینکه قانع شده باشید این حرف درست است، آن تبصرهای که میخواهم بگویم این است، که اگر احساس بکنم که یک کار درستی دارم انجام میدهم، واقعاً از درونم بپذیرم، این که خوب معنایش این نیست که چون او گفت انجام دادم. چیزی که خلاف توحید است، این نیست که یک نفر یک حرفی زده، حرفش را گوش کردم، اگر به این دلیل است که من قانع شدم که این حرف درست است، چیز خوبی است. این دیگر اشکال ندارد، من تابع او نشدم. تابع این شدم که حقیقتی را کشف کردم. اصلاً توحید همین است که شما تابع حق باشید. واقعاً اگر بخواهید در یک جمله خلاصه بکنید که توحید عملی چیست این است که تابع حق و حقیقت در آن معنایی که میفهمیم، باشیم. چون الله چیزی غیر از این از ما نمیخواهد. بنابراین تابع الله بودن چیزی جز تبعیت از حق و حقیقت نیست. بنابراین اگر یک نفر از بیرون، با این مکانیزم که به من یک حرفی گفته که من قانع شدم و میفهمم که این حرف، حق است، مثلاً حرف پیغمبر را گوش کردم، گوش کردم نه به خاطر اینکه شمشیر کشیده بود و من را تهدید میکرد، که اگر گوش نکنی گردنت را میزنم، حرفش را گوش کردم به این خاطر که حرف حق میزد و من درک میکردم که این حرف، حرف حق است. اینجا این شکلی نیست که او تبدیل به یک شبح درونی بشود و به شما فشار بیاورد.
ولی اگر حرف ناحق کسی زد یا یک حرف حقی زد و شما تشخیص ندادید که حرف حق است، به این دلیل قبول کردید که زور بالای سرتان بود، ترسیدید ازش یا شما را در یک مخمصهٔ عاطفی گذاشت یا شما قبول نداشتید که درست است، انجام دادید، آنوقت است که این آدم، مثل این است که او را به درون خودتان راه دادهاید، حالا به شما فشار میآورد و روزی خلاص میشوید که کلاً این کار را بگذارید کنار. یعنی همان احساساتتان این باشد، به جایی برسید که آدمی هستید که فقط از حقیقت تبعیت میکنید. آن چیزی که درستتر است را کشف میکنید و از آن تبعیت میکنید. ممکن است در موارد متوسطی، من در کشف حقیقت یا در همین که حقیقت را کشف کردهام، در عمل به آن هنوز ضعیف باشم و به توحید کامل نرسیده باشم. من بارها این را تأکید کردهام و دوباره هم میگویم: نمیشود یک آدم از نظر معرفتی به مراحل بالایی نرسد، یعنی قدرت کشف حقیقت را نداشته باشد و موحد واقعی باشد. یعنی صرفاً حرف دیگران را گوش بدهد و موحد بشود. شما باید بتوانید حقیقت را تشخیص بدهید و باید اهل معرفت باشید تا بتوانید بگویید که من دارم از حق تبعیت میکنم، وگرنه دارید از دیگران که فکر میکنید حرف حق میزنند تبعیت میکنید. این مرحلهٔ خیلی متوسطی است در...
مثلاً من احکام الهی را چون شنیدهام ازشان تبعیت میکنم، بدون اینکه هیچ حسی به آنها داشته باشم، بدون اینکه حق بودنشان را بفهمم. یک درجه پایینترم از اینکه آدمی که حقیقت را درک میکند و مستقیماً انگار از حقیقت دارد پیروی میکند. یعنی شما هر چقدر به اینجا برسید که اوامر و نواهی خداوند را که توسط پیامبران به ما گزارش شده بهتر درک بکنید، نزدیکتر میشوید به این حالت توحیدی، به این حالتی که از چیزی به غیر از حق تبعیت نمیکنید. یعنی دیگر حتی شخصیت پیامبر، شخصیت آن آدمهایی که اطرافتان هستند و شما اینها را اهل حق میدانید هم کمکم تأثیرشان روی شما کم میشود. آن مرحلهٔ متوسط این است که شما به هر طریقی، مثلاً فرض کنید با دیدن معجزاتی، آدم اهل حق که حرف حق را میزند شناسایی میکنید و تابعش میشوید. این یک مرحلهٔ متوسطی است که خیلی از آدمها اجباراً ممکن است مجبور بشوند این کار را بکنند. من تشخیص میدهم که پیامبر نمایندهٔ خداست و حرف خداوند را دارد میزند، ولو اینکه من متوجه نمیشوم که این حرفها درست است و از آن تبعیت میکنم. نمیفهمم که اینها فایده دارد یا ندارد. حس میکنم که حرف خداست، چون این دارد میگوید.
بنابراین اینکه آدمهایی را پیدا بکنیم که اهل حق باشند و ازشان تبعیت بکنیم، بالاخره یک قدمی است در راه تبعیت کردن از حق، ولی قدم نهایی نیست. قدم نهایی این است که شما خودتان اهل حق باشید، اهل معرفت باشید، حقیقت را درک بکنید و آن چیزی را که در واقع ازتان خواسته میشود، عمیقتر و با درک و معرفت بهتر انجام بدهید.
سؤال: در همین راستا که فرمودید، رابطهٔ بین توحید برای رسیدن به استعدادها را اینطور میبینیم که توحید انسان را از یک سری قید و بندها آزاد میکند که خودبهخود به سمت شکوفایی استعدادش برود. پس این را هم میشود نگاه کرد که در واقع رسیدن به توحید و نزدیک شدن به آن، یک مقدار صداقت خاصی هم میخواهد. یک صدقی. و این صدق شاید تمرین میشود. صادقانه، صادقشدن، این تمرین میشود که صادقانه، فرض کنید حالا در آن پروسهٔ کاری خودش هم صادقانه با آن مسئلهاش برخورد کند و آن صدق خیلی کمکش میکند که در واقع پیشرفت کند. من احساس میکنم خیلی از کسانی که در حوزههای علمی هم حتی پیشرفت کردهاند، صادقانه برخورد کردن با مسئلهها بوده، بهجای اینکه اهداف دیگری داشته باشند تا اینکه سراغ آن علم بروند.
منظورتان از صادقانه برخورد کردن؟ مثلاً دنبال دانش است و چیز دیگری نمیخواهد؟ - بله، یک خورده شاید دقیقتر بشود بیان کرد، اینکه واقعاً علاقهاش به صورت ذاتی و صدق درونیاش باشد، علاقهاش به آن سمت کشیده شده باشد.
من یک چیزی از این حرف شما میفهمم که آدمی که صادق است، با خودش صادق است، اهل صدق است. وقتی در درون خودش یک تمایلی را میبیند، انکار نمیکند. یعنی در کشف خودش یک امتیازی دارد. یعنی مثلاً اگر شعر دوست دارد، میبیند، حس میکند. چون خیلی وقتها اصلاً مشکل این است که طرف استعدادی دارد که نمیبیند. یعنی خودش را انکار میکند. آدم صادق معمولاً توانایی این که این چیزها را از خودش بپوشاند و انکار بکند را ندارد، یعنی تمایلی دارد و همیشه در درونش شفاف است دیگر. بنابراین استعدادهای خودش را میبیند. خیلی از صفات خوب دیگر را شما میتوانید ارتباطش را با خودشکوفایی بررسی کنید. - این صدق را، به نظرم راستش، تا یک حد زیادی نزدیک میبینم به این صورت که کسانی که مثلاً در حوزهٔ علمی هم، در دانشگاه آدم برخورد میکند میبیند که برای یک هدف، فرض کنید حالا مثلاً سطح نازلش مدرک گرفتن، یا سطح بالاترش برای فلان چیز و امثالهم، هستند کسانی که اینجورین. و هستند خیلیها که بدون این دغدغهها و دور از اینها سراغ علاقهشان رفتند و به جایی رسیدند. احساس میکنم شخصیتاً انسانهایی هستند که شخصیتاً هم صادقترند. یعنی تو برخورد با اینها میبینیم که آدمهای صادقیاند و دروغ نمیگویند. و این در هر صورت ارتباط دارد شاید.
ببینید بله، به هر صورت من دارم سعی میکنم که این ارتباط مستقیم بین توحید و این چیزی که از ما خواسته شده، «اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ»، تا برسیم به اینجا که «یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ». معنی آیه را روشن بکنم، ولی خوب واقعاً اینکه با ویژگیهای دیگری مثل صداقت و اینها این خودشکوفایی ارتباط دارد، فکر میکنم موضوعی هست که بررسی هم شده. بالاخره زمینههای خودشکوفایی را در روانشناسی معمولاً درش بحث میکنند که چه جوری میشود بهش رسید. خوب قطعاً حرف از توحید و اینها نمیزنند، به نظرم اینها خیلی عمیقتر است. ببینید مسئلهٔ توحید و در واقع پاسخ مثبت دادن به دعوتهای دینی راهحلهای کلیاند. مولوی در ابتدا یک مطلبی میگوید که «هر کسی سینهاش ز عشقی چاک شد / او ز نقص و عیب کلی پاک شد». یک راهحلهایی هستند مثل همین.
شما موحد بشوید، کلاً مشکلاتتان حل بشود. ولی ممکن است برای هر کدام از مراحل تکامل روانی، راهحلهای اختصاصی هم داشته باشیم که آدم را نزدیک بکند بهشان. ولی من چیزی که الان دارم سعی میکنم بگویم این است که توحید چه طور راه را باز میکند برای اینکه من به حالت خودشکوفایی برسم، قطعاً عوامل دیگری هم هستند که میتوانند خیلی کمک بکنند.
سوال: استاد شما گفتید که در مورد توحید، پیدا کردن حقیقت.
- بله توحید یعنی اینکه من تابع حق باشم. چون «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ». این عین آیه است. یعنی تابع الله بودن با تابع حق بودن یکی است. فقط در واقع آخرش یک استثنایی است، یک شرطی تعیین کردید، میخواهم این شرط رو بگویم، این را درک نمیکنم که آدم باید اهل معرفت باشد. یعنی این میخواهم ببینم ما حق و حقیقت را چه تعریف میکنیم؟ هر انسانی نمیتواند آن را درک کند؟ یعنی چه حق و حقیقتی را تعریف میکنید؟
-شما اگر میخواهید موحد باشید باید تابع حق باشید. باید حق را تشخیص بدهید. حقیقت را تشخیص بدهید و بهش عمل کنید. حالا چارهای ندارید، شما میخواهید ببینید یک کاری را بکنید یا نه. باید ببینید خداوند از شما چه میخواهد.
خوب درست است، یعنی این را هر کسی میتواند تشخیص بدهد. – میتواند؟ خوب به نظر من حقیقت باید جوری باشد که هر کسی بتواند بهش برسد. –نه اصلاً. همهٔ ماجرا این است که ما با سبک زندگی، با شیوهٔ زندگی خودمان دور میشویم از اینکه بتوانیم حقیقت را تشخیص بدهیم یا ندهیم.
من فکر میکنم به خاطر اینکه هر کس باید درک بکند ولی خودش میپوشاند آن حقیقت را؟ - نه ببینید قرآن میگوید که کسانی که به سمت کفر میروند، کسانی که ظلم میکنند و کافر میشوند، در حجاب قرار میگیرند.
آنها خودشان آن حجاب را ایجاد میکنند! – نه اصلاً. درک نمیکنند دیگر. قوای شناختیشان در اثر مشکلی که برایشان پیش آمده ضعیف میشود و درک نمیکنند، قابلیت درک حقیقت را ندارند.
یعنی حالت اولیهشان این است که ..؟ بله حالت اولیهشان. حالت اولیهٔ همهٔ ما این است که استعداد معرفت حق و حقیقت را داریم و هیچ وقت هم به نظر میرسد به کلی نابود نمیشود ولی ضعیف میشویم، قوی میشویم. بنابراین شما اگر میخواهید موحد واقعی باشید باید هم در زمینهٔ معرفت قوی باشید و هم الزام اینکه یک چیزی را که تشخیص دادید، انجام بدهید.
مشکل ما این است که خیلی وقتها نمیفهمیم چه کاری را باید انجام بدهیم. دقت میکنید؟
معرفت را چه تعریف میکنید؟ -خداوند میگوید که تقوا پیشه بکنید که بهتان فرقان بدهیم. به هر حال راهش این است. در سورهٔ بقره ابتدایش این است که توصیف میکند که آدمها بعضی کافرند و در حجابند و بر قلبشان مهر زده شده. یک عده متقی هستند و همه چیز را خیلی خوب میفهمند و میبینند یک عده هم بینابین هستند، بعد میگوید «یا أیها الناس اعبدوا ربکم»، «لعلکم تتقون». به آن تقوایی برسید که اونها باهاش به خدا رسیدند. به هر حال راه حل مشکل این است که تقوا داشته باشد آدم و خداوند را عبادت بکند تا اینکه زمینههای قلبش آماده بشود برای اینکه حقیقت را درک بکند.
- خود تقوا خیلی خوب. در واقع شاید کسی بپرسد تقوا یعنی چه؟ اگر بخواهیم در هر عملمان تقوا پیشه کنیم یعنی چه؟ - اعبدوا ربکم را میفهمید؟ خداوند را عبادت بکنید؟
نه اگر بگویید که همان تقواست، نه. - مشکل همین است دیگر. مشکل این است که ما یک جاهایی گیر افتادیم، دنبال یک راهی میگردیم. حالا یک خورده از اینجا بیرون برویم. اگر به ما بگویند تقوا داشته باش، حالا ما مشکلمان این است که تقوا نداریم.
یک چیزی باید باشد به نظر من؟ - این فعل، این امر که اعبدوا ربکم، که کسی نمیتواند بگوید من نمیتوانم. بیشتر عبادت کنید. همین عبادتهایی که بلدید. عبادت بکنید. در حدی هم که تقوا میدانید، کارهای بدی که گناه محسوب میشوند را نکنید و این حرفها. قدم به قدم میرسید به جایی که بیشتر میفهمید و بیشتر میتوانید عمل کنید. بنابراین کسی نمیتواند بگوید اصلاً این شروعش برایم مبهم است. من اصلاً میگویم بیشتر نماز بخوانید، گناه نکنید، نماز بخوانید. خوب بالاخره از یک راهی میشود شروع کرد. مهم این است که شما اگر یک مدتی خودتان را، فضای زندگیتان را از یک کارهای خلافی پاک بکنید و یک کارهایی مثل عبادت که کارهای زیبایی هستند انجام بدهید، کمکم یک غبارهایی از ذهن و دلتان برداشته میشود و بعد ممکن است خیلی چیزهایی که قبلاً نمیفهمیدید را به وضوح بفهمید. این دعوت قرآنی است دیگر، دعوت سریع قرآنی که اگر میخواهید به آن حالت تقوا و به آن بینش در واقع حقیقت برسید برای رسیدن به حق باید تقوا داشته باشید. تا یجعل لکم فرقاناً. یعنی یک نیرویی بدهد که حق و باطل را تشخیص بدهید در هر حالتی که هستید. اگر فرقان میخواهید، تقوا داشته باشید و اگر تقوا میخواهید، عبادت کنید. این عبادتها را کسی نمیتواند بگوید من نمیدانم از کجا شروع بکنم و چهکار بکنم.
خوب است سؤال میکنید،
سؤال: یک نکتهٔ کوچک فقط. داستان خوارج این وسط چه میشود؟ اینها هم عبادت میکردند منتها باز هیچ وقت نرسیدند به آن فرقان که بتوانند تمیز ایجاد کنند بین حق و ناحق؟ یعنی صرفاً عبادت آیا راه به جایی میبرد؟ بنا به چیزی که در قرآن میخوانیم: «یا ایها الناس اعبدوا ربکم لعلکم تتقون». بله، میبرد.
نبردند که؟ کسانی مثل خوارج؟ خوب اینکه مثال خوارج را زدید، یعنی انسانهای مبهمی که در ظاهر مثلاً خیلی نماز شب بخوانند و اینها. من یک آدمی هستم، مثلاً فرض کنید الان گروه داعش. اینکه یک آدمهایی گمراه میشوند به دلیل اینکه از یک کسانی پیروی میکنند که جای پیروی کردن ندارند، حالا میخواهد هر چقدر هم طرف عبادت کند. این دقیقاً نمونهٔ آدمی است که حق را تشخیص نمیدهد دیگر؛ دارد سعی میکند با آن فرمول دوم، یک آدمی را پیدا بکند که آن آدم مثلاً هر چه بگوید من آن را انجام بدهم. مشکل خوارج این است که مثلاً فرض کنید یک جوری در واقع تابع یک کسی هستند، حرفهایی را دارند گوش میدهند، که مثلاً خوارج یک آدمهایی در همین زمان، تابع یک کسانی میشوند که اهل حق نیستند، اشتباه تشخیص میدهند اهل حق را.
خوب تشخیص یا درونی است یا بیرونی. تشخیص اگر درونی باشد شاید با همان [ناخوانا ۱:۲۷:۳۳] هم بشود مقایسهاش کرد. تشخیص درونی من بر تشخیص درونی هیچ کس دیگری برتری ندارد. من نمیتوانم بگویم تشخیص درونی من برتر است یا تشخیص درونی شما. پس میماند تشخیص بیرونی. تشخیص بیرونی هم از دین یک سوپرایگوی جدید ایجاد میکند که دوباره مشکلات را کمتر نکند، میبینیم حتی بیشتر هم بکند. یعنی به هر حال باز، شما نظر نهاییتان این است که توحید به معنای واقعیاش باید ما را از قید و بند همهٔ مسائل جانبی رها بکند و حالا به آن مسیری که باید برویم، برویم. میبینیم راجع به خیلی از شاید اکثریت دیندارها این اتفاق افتاده! - بله این یک چیز مشخص است، دعوت، دعوت سادهای است، که عبادت بکنید که به تقوا برسید ولی میبینید که عملاً اینجوری نیست. من میگویم فهمش که یعنی چه، اینکه من گناهان و خطاها را بگذارم کنار و خداوند را اطاعت بکنم، معنیش روشن است یعنی نقطهٔ استارت و شروع. من نگفتم این کار خیلی سادهای است. یعنی اینکه حالا هر کسی عبادت بکند بلافاصله به آن حالت میرسد. بسته به اینکه چقدر در عبادتش صدق داشته باشد است. اینکه چکار باید بکنیم روشن است. ولی اینکه موفق میشوید به اینکه مثلاً عبادت بکنید؟ شما مثلاً فرض بکنید، این که عبادت کردن به معنای فقط ظاهراً خم و راست شدن که نیست؟ مثلاً قرآن نمیگوید که اگر ۲۴ ساعته نماز بخوانید فقط به این معنا که یک اورادی که نمیفهمید و منظوری را ازش ندارید را بگویید و هی خم و راست بشوید، به جایی میرسید. آن فعل عبادت، پیروی کردن از خداوند و ستایش کردن از خداوند چقدر محقق میشود، همانقدر پیشرفت میکند. چیزی که شما میبینید، آدمهای زیادی در طول تاریخ بودند که در ظاهر زیاد عبادت میکردند ولی به جایی نمیرسیدند، بله خوب این پدیدهٔ خیلی رایجی هست دیگر.
بندههای خدا آن خوارج هم برای خودشان روزها روزه میگرفتند، شبها به نماز میایستادند، یعنی از نظر عبادت چیزی کم نمیگذاشتند. یعنی حتی نمیتوان گفت نیت درونی آنها بد بوده یا اشتباه بوده، ما از اینجا چگونه میتوانیم بگوییم؟ باز یک چیز دیگر یک منبع بیرون دیگر آمده گفته حالا به خاطر اینکه به امر ولایت این دسته خیلی اشراف نداشتند به این مشکل دچار شدند. باز اینجا یک چیزی اضافه کردن. – حالا اینجا این چیزی که شما میگویید، الان داعش مشکلش اصلاً ولایت است. ولی اشتباهی دارند دیگر. من خوارج را نمیگویم، چون رهبر خیلی روشن و مشخصی (نداشتند). این که با ولایت، مسئله تشخیص ولی بر حق است.
آن تشخیص را باز باید ؟ -مشکل همینجاست که من میخواهم بگویم که اصلاً این جواب درستی نیست برای اینکه من بگویم مثلاً فرض کنید مشکل خوارج این بود که ولایت نداشتند، یعنی چه ولایت نداشتند؟ یعنی چه ولایت نداشتند. یعنی ولی بر حق را تشخیص ندادند. مشکل همینجاست دیگر. مثلاً داعش ولایت دارند، تابع یک موجودی هستند، ولی آن موجود میگوید مثلاً آدمها را سر ببر، اینها هم خیلی مطیعاند. این که کلمهٔ ولایت را به کار میبریم، معنایش این است که شما باید اهل حق را بشناسی. بنابراین باید به یک مقدار معرفتی رسیده باشی تا بفهمی. یعنی مثلاً اینکه یک آدمی حضرت علی را میدیده، معاویه را هم میدیده و نمیفهمیده که کدامشان راست میگویند، کدامشان دروغ میگویند، کدامشان بر حق هستند کدامشان بر حق نیستند، مشکل معرفتی دارد دیگر. درست است؟ من سوالی که شما دارید میکنید، جوابش به نظرم این است که در واقع شواهدی که شما میآورید این است که این مسیر، مسیر آسانی نیست، یعنی این که عبادت، فعل این که خدا به شما گفته عبادت بکنید، خداوند را بپرستید، این شامل تبعیت از غیر خدا نکردن و اینها هم میشود دیگر.
یعنی یک آدمی که دارد عبادت میکند، چقدر در واقع این فعل عبادت درش تحقق پیدا میکند. در همین مقدار که تحقق پیدا میکند به تقوا میرسد. و یک جوری ممکن است زمان ببرد ولی بالاخره به یک جایی میرسد که معرفت هم پیدا میکند. حالا خیلی از آدمها ممکن است در ظاهر خیلی عبادت میکنند ولی آن عمل عبادت، یعنی واقعاً پرستش خدا اتفاق نمیافتد.
شما ببینید یک آدمی را در نظر بگیرید که شنیده که عبادت زیاد خوب است. و میرود هم یاد میگیرد که چه جوری نماز بخواند، هزار رکعت نماز بخواند در شبانهروز، روزههای سخت بگیرد یک جوری تابع سوپرایگو شده. میخواهم بگویم این با محتوای این که واقعاً یک آدمی حس این را دارد. ببینید میگوید اعبدوا ربکم. بالاخره پروردگار خودش را بپرستد، آن چیزی که شما را به تقوا میرساند، این است که لااقل یک حسی داشته باشید که پروردگاری دارید و حس پرستش داشته باشید. هر چقدر این بیشتر باشد، عبادت میکنید به تقوا میرسید، به معرفت میرسید ولی این که بهتان گفتند زیاد عبادت بکنید و خیلی عبادت بکنید، فقط ظاهرش را داشته باشید، لزومی ندارد که. یعنی من میگویم خلاف این آیه نیست. هر سهمی از عبادت ببرید به تقوا شما را میرساند. ممکن است یک آدمی چهل سال شبانهروز دولا راست بشود و سهمی از عبادت به معنی واقعی کلمه نداشته باشد. یعنی عمل پرستش پروردگار خودش را انجام نداده باشد.
سوال: سوال همینجاست دیگر، شما میگویید پروردگار خودشان، ممکن است پروردگار ما یا تلقیای که من از خداوند یا پروردگار دارم با تلقیای که یکی دیگر دارد کاملاً متفاوت باشد. کما این که مثل داستان موسی و شبان یا هر داستان یا تمثیل دیگری که وجود دارد. گره ذهنی من اینجاست که راه تشخیص حق یک مسئلهی درونی است یا نه یک مسئلهی دینی است. یعنی شما با استدلال و استنتاج بهش میرسید یا نه با ضمیر درونت یا به جایی از معرفت میرسی که خدا خواسته و شما به آنجا خواهی رسید، حالا به واسطهٔ چیزهای خوبی که داشتی؟ - من فکر میکنم این دو تا ابزار داریم که میتواند به یک جا برسد و معمولاً چیزی که در عالم دینی اتفاق میافتد، دومی است.
هر دوش هم مشکل ندارد دیگر، چون اگر درونی باشد شما نمیتوانی بگویی که این چیزی که من میفهمم و آن چیزی که شما میفهمی کدام ارزش بیشتری دارد، مگر اینکه یک معیار بیرونی داشته باشد. اگر هم استنتاج باشد که خوب، باز تاریخ نشان میدهد که... - بحث خوبی دارید باز میکنید ولی خیلی دور شدید از این بحث روشنی که ایشان یک چیزی پرسید و من سعی کردم جواب بدهم.
من فکر میکنم یک سری معیارهای ثابت برای همهٔ انسانها، همهٔ انسانها، باشد. من فکر میکنم تنها دلیلش... – ببینید من نمیخواهم وارد این بحث بشوم. چیزی که شما دارید در موردش کنجکاوی میکنید، این است که حق را چه جوری میتوانیم یونیفای بکنیم، بینالاذهانی بکنیم به اصطلاح. این که حق را من تشخیص بدهم، نتوانم به شما بگویم که من چه جوری تشخیص دادم و چرا این حق است. ببینید شما این جوری فکر کنید. یک جوری خیلی آبجکتیو در نظر بگیرید که یک چیزی، در یک مورد خاصی یک حقیقتی وجود دارد. من به هر طریقی آن را درک میکنم دیگر. معمولاً تو حقایق دینی خیلی این جوری نیست که بخواهیم با استدلال بهش برسیم. استدلال خوبیاش این است که به دیگران میشود منتقل کرد، ولی اینکه من در درونم حس میکنم که این راه حق است و این حقیقتی که کشف کردم درست است، این چیزی است که از درون بهش رسیدم، خوب؟ ممکن است اشتباه بکنی یا نکنی. اصلاً مهم نیست که دیگران چه فکر میکنند. شما فکر کنید تنها آدم در دنیا هستید. بحث من اصلاً این نیست که حالا به دیگری چه جور بفهمانم که من دارم حق را درست تشخیص میدهم یا او دارد درست تشخیص میدهد. شما یک جوری ذهنتان انگار چند نفرند که قرار است به یک حق برسند. یک حقیقتی وجود دارد که من یا این حقیقت را درک میکنم یا درک نمیکنم، یا خیلی خوب درکش میکنم یا کم درکش میکنم، حالا ممکن است درصدی هم بتوانم قائل بشوم، اصلاً این که چه جوری به دیگران میخواهم بگویم فعلاً مطرح نیست. مسئله این که من به حقیقت رسیدم یا نرسیدم، دیگران را بگذارید کنار.
من از این جهت میگویم دارید دور میشوید چون مسئله این است که توحید یعنی اینکه من در هر مورد حقیقت را تشخیص بدهم و فقط هم تابع حق باشم، هیچ فشار دیگری غیر از این روی من نباشد. یعنی همین که میفهمم این درست است، به همین هم عمل بکنم. و درست هم بفهمم.
سوال: استاد، اگر من اهل معرفت باشم، یعنی اگر من اهل معرفت باشم، آن درست است. و این شرط یک کم برایم چیز است که نمیدانم... – شرط یعنی چه؟
ببینید بعضیها از این جهت شاید روی این مسئله تأکید میکنند که بعضیها الان به نظر میرسد دین را نود درصد برایشان چیزی که مهم است این است که خیلی تبعیت خوبی بکنند. شما قرآن که میخوانید دو تا مسئله است، یکی تقویت این که معرفت پیدا کنید و خودتان را بشناسید، حق و باطل را تشخیص بدهید، بعد هم این که حقیقت را تشخیص دادید ازش تبعیت بکنید. اگر صرفاً خیلی آدمی باشید که میفهمید چه کارهایی درست است چه کارهایی غلط است چه چیزی حقیقت است چه چیزی نیست، ولی ضعفهای شخصیتی مثلاً من دارم، با این که میفهمم اینجا باید این کار را بکنم نمیکنم، این نقص است. همان قدر، شاید من اصلاً نمیفهمم که این نقص چیست، شاید نقص مهمتر این است که من نمیفهمم حق و باطل را. یکی باید بیاید بگوید. و آن آدمی که تو داعش دارد سر میبُرد، آن یکی بهش گفته این درست است و این فکر میکند که باید این کار را بکند. درکی ندارد از حقیقت.
مسئله اینجا توافق و عدم توافق روی حقیقت نیست. یک نفر آدم تو دنیا وجود دارد، فکر کنید. و حقیقت هم یک چیزی است که در درون این آدم باید انعکاس پیدا کند یا میکند یا نمیکند یا بهجایش پیدا میکند. قرار نیست به دیگران توضیح بدهیم. چون وقتی میآییم به دیگران توضیح بدهیم باید استدلال کنیم و ممکن است اصلاً نتوانیم این کار را انجام بدهیم.
مهم این است که هر فردی باید حقیقت را درک بکند و تابع آن باشد و نقطهٔ شروعش هم سخت است همینطوری که شما میگویید. نقطهٔ شروعش این است که هر مقدار هر سهمی از عبادت ببرید به شما وعده داده میشود که سهمی از تقوا میبرید و تقوا شما را به اینجا میرساند که حق و باطل را بهتر تشخیص بدهید. و این همینجور مثل یک چیز مارپیچی خودش را تقویت میکند و میرود بالا. من گفتم نقطهٔ شروع این است که وقتی به شما میگویند عبادت کنید، نقطهٔ شروع خوبی است. اگر بگویند تقوا پیشه کنید هم، به این معنی که گناه نکنید، یک سری کارهای خوب بکنید و غلطها را انجام ندهید، خودِ این پرهیزکاری زمینه را آماده میکند. روزه بگیرید برای اینکه پرهیزکار باشید. روزه گرفتن، خودش یک تمرین خوبی است برای اینکه آدم تقوا پیدا کند؛ یعنی قدرت این را پیدا کند که روی اعمال خودش کنترل داشته باشد و کاری را که تشخیص میدهد بد است، حداقل انجام ندهد.
حالا سؤالها خوب است ولی یک خورده (از بحث دور میشویم) مخصوصاً این بینالاذهانی کردن و اینها که اصلاً یک خورده دور میشویم از بحثمان.
یک توضیح کلی در مورد توحید دادم، حالا ببینید نکتهٔ دیگر این است که من به هر حال تنها چیزی که مانع خودشکوفایی من هست، واقعاً عوامل بیرونی نیست، عوامل درونی هم هست. من با سابقهٔ تاریخی که از نظر زندگی برای خودم ایجاد میکنم، از یک چیزهایی لذت بردم که نباید لذت میبردم، از یک چیزهایی ترسیدم که نباید میترسیدم. از جمله، کلاً بیایید به درون فرد نگاه کنید، بیرون هم یک بازتابی از درون پیدا کرده، محیط درونی فرد مستقل از بیرون هم به دلیل رفتارهای اشتباهی که کرده ممکن است مانع خودشکوفاییاش بشود.
مثلاً فرض کنید یک آدمی که مثلاً مثل بچهها در دوران جدید خیلی از بازی کردن لذت میبرد و این را هی ادامه میدهد، نوجوان میشود، میانسال میشود مثلاً، همینجور نشسته پشت کامپیوتر مثلاً دارد لِوِلهای بعدی بازی را جلو میرود و اینها، خوب اصلاً شاید از بیرون هم امر و نهیای برایش نبوده، یک لذت است. یک لذت درونی است که این را به یک سمتی میکشد.
ببینید مسئله این است که این لذت هم دارد یک فشاری به او وارد میکند. چیزی که سعی کردم یک مثالی بزنم یک ذرهای که در فضای آزاد است فقط انگار یک جوری انگار آن استعدادهای... غیر از استعدادهای درونی انگار آن لذتهایی که ما بردیم هم به ما نیروهایی از درون وارد میکنند که ممکن است ما را به یک سمتهایی بکشند. بنابراین چیزی که در واقع احتیاج داریم این است که این گذشتهٔ ما از تبعیتهایی که کردیم و این اشباح در درون ما درست شدند و این لذتهایی که بردیم و یک نیروهای کاذب درونی که در ما درست شدند و نباید درست میشدند، سعی کنیم با اینها قطع رابطه بکنیم. من میخواهم بگویم امر به استغفار و توبه و این که این چه جوری راه را برای خودشکوفایی باز میکند که بعد از اینکه شما توبه کردید خداوند میگوید به هر ذی فضلی فضلش را میدهیم، این است که سابقهها که پاک بشوند، دیگر قرار بگذارید که تبعیت نکنید از آن کسانی که تبعیت میکردید و آن فشارهای بیرونی و درونی، لذتهایی که شما را به یک سمتهای دیگری سوق میداد، از اینها رها بشوید و یک جوری، یک مدتی، یک تمرینی در جهت تبعیت از حق بکنید. این نیروهای درونی و بیرونی که برداشته میشوند، کمکم آدم یک چیزهایی را در درون خودش کشف میکند و توان این را پیدا میکند که به سمت شکوفا کردن این استعدادهای درونی خودش برود.
این چیزی است که میتوانیم تجربه بکنیم. جدی میگویم. یعنی واقعاً فکر میکنم خیلی واضح است که این اتفاق میافتد. وقتی یک نفر توبه میکند، به معنی این که گذشتهٔ خودش را ریست میکند، یعنی یک جوری کارهایی که کرده، گذشتهاش در حالش تأثیرش در واقع کم میشود. مثل اینکه زندگی جدیدی را شروع میکند. وقتی این نیروها برداشته میشوند، وقتی که یک مدتی در این حالت میماند، آنوقت یک چیزهای جدیدی کشف میکند. یک کاری که در گذشته میکردند، این بود که مثلاً در سنتهای مسیحی، بیشتر فکر میکنم، وقتی میخواستند راه خدا را بروند، توبه میکردند، راه خدا را شروع میکردند، از جایی که زندگی میکردند راه میافتادند، میرفتند مثلاً پیاده، به قصد زیارت یا بدون قصد. همینجوری راه طی میکردند و انتظار داشتند که خداوند اینها را سر جایی که باید قرار بگیرند قرار بدهد. حالا خیلی اغراقآمیز است ولی تصور خوبی است. حالا من رها بشوم از آن محیط درونی، بالاخره یک خرده میروم اینور، یک خرده میروم آنور، خداوند انگار من را پیدا میکند سر یک جایی قرار میدهد که باید باشم. ما انگار سر آن جایی که باید باشیم نیستیم، شاید از انتخاب شغل گرفته تا هر چیزی در زندگیمان خطاهایی داشتیم، بعضیهایش مهم است بعضیهایش نیست، ممکن است شغل آنقدر در کمال انسان تأثیر قاطعی نگذارد، حالا در مورد یک آدمی ممکن است بگذارد. مثلاً اگر شغل آدم عضویت در گروه داعش باشد ممکن است تأثیر بگذارد!
چون آخه میگویند آنجا پول هم زیاد رد و بدل میشود، من خیلی اطلاع ندارم. به هر حال بعضی از شغلها ممکن است خیلی تأثیر بگذارد، بعضیها کمتر. به هر حال مسئله این است که این سنت، به طور اغراقآمیزی این پدیده را فکر میکنم خوب نشان میدهد که با رها شدن از قید و بندها، آدم خودش را یک مدت آزاد بگذارد و بگذارد که خداوند کار خودش را بکند یک مقدار. بگذارد که زندگیاش، راه زندگیاش یک جوری تعیین بشود. تو یک مدت این کار را میکردند و بعد به یک نتیجهای میرسیدند و یک راه جدیدی را برای زندگی خودشان انتخاب میکردند. این قطع ارتباط با گذشته، چه با آن نیروهای خارجی چه با آن به اصطلاح رانههای درونی، یک جوری باعث میشود که آدم راه واقعی خودش را در زندگیاش بهتر ببیند و کشف بکند و بتواند در جهتش اقدام بکند.
چون ماه رمضان بود، فکر کردم.. چون این آیه به شدت در سورهٔ هود پررنگ است و در عین حال شاید یک خورده سؤالبرانگیز باشد که اصلاً یعنی چه، که بیایید موحد بشوید و توبه بکنید و بعد «یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ». به نظرم در این جلسهٔ اول یک خورده مفصلتر در موردش صحبت بکنم، هر چند که حالا در سوره پیش نرفتیم ولی فکر میکنم مقدمهٔ بدی نباشد برای اینکه بقیهٔ سوره را هم بخوانیم. چند تا سؤال بپرسید، فکر کنم یک خورده جلسات را.. به جای ۶ گفتم ۵ برای نزدیک بودن به وقت افطار، در مورد این هم میتوانید بحث بکنید. تازه من الآن یادم افتاد که قرار بود یک چیزی یادم بیفتد، آن هم بگویم.
سؤال: رابطهٔ اینها دوطرفه است؟ یعنی موحد بودن سبب خودشکوفایی میشود و خودشکوفایی هم باعث موحد بودن؟ -
کلاً میدانید صفات خوب همدیگر را تقویت میکنند. این یک اصل کلی است. ولی اینکه خودشکوفایی به معنی این که من استعدادهای ویژهٔ خودم را پیدا بکنم، مثلاً وقتی سر جای واقعی خودم در دنیا قرار گرفتم راحتتر میتوانم موحد باشم. نمیدانم این که بگویم به این معنا، من فکر میکنم درست است. ولی سختی و راحتیاش را قطعاً راحتتر میکند. مثلاً فرض کنید شما آدمی هستید که خلق شدید برای اینکه شاعر باشید و الان شاعر شدید. حالا میتوانید همان کاری را بکنید، شغلتان هم شد همانی که خدا میخواهد! مثل اینکه جایی قرار گرفتید که راحتتر میتوانید آن چیزی که خدا از شما میخواهد را محقق بکنید. خودشکوفایی همین است دیگر. آن چیزی بشوید که خداوند شما را برایش خلق کرده. بنابراین نزدیک میشوید یک قدم به اینکه توحید را رعایت بکنید. حتی در زندگی روزمرهتان. راهی که ازش پول درمیآورید هم مثلاً همانی است که خداوند بهترین برایتان مقرر کرده و بهترین راه است. حالا جزئیات واقعاً مهم نیست، گاهی اوقات ممکن است شغل، خیلی چیزها اهمیت خیلی خاص نداشته باشند ولی به هر حال این که ما همیشه باید نگران این باشیم که استعدادهایی داشتیم که کشف نکردیم یا فهمیدیم و در جهتش قدم برنداشتیم.
یک آیهٔ ترسناکی هست در قرآن که در مورد روز قیامت است. من کلاً از قسمتهای آتش و اینهایش نه اینکه نمیترسم، ولی مثلاً از این آیه خیلی میترسم که میگوید: «ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ». روزی که از نعمتهایی که بهتان دادیم، سؤال میکنیم!
فکر کنم من ترجیح میدهم آنجا بگویم من برمیگردم در همان آتش! این سؤال خیلی سخت است. خیلی استعدادها داشتیم، خیلی نعمتها داشتیم که نتوانستیم در جهت مناسبش استفاده کنیم. این استعدادها در واقع نعمتاند دیگر، شکرگزاریاش هم این است که شما به اینها پر و بال بدهید بگذارید که اینها به هدف خودشان برسند. و اینها چیزهایی است که ما در مقابلش مسئولیم. یعنی یک روزی ازش سؤال میشود.
جواب اکثریت ما احتمالاً این است که: اه، چنین نعمتی؟ من اصلاً نفهمیدم که یک چنین نعمتی اصلاً در درون من بود! همین چیزی که من میگویم معرفت مهم است یعنی این جوابها جوابهای پذیرفتنی نیست که من که نفهمیدم! پس مسئول نیستم.
ببینید خیلی فرهنگ دینی ما به این سمت رفته که انگار این فهمیدن و نفهمیدن، خیلی مهم نیست، آنی که میگویند را انجام بده، یک مرجعی هست، مثلاً یک جایی یک امر و نهیهایی انجام میشود مثلاً شما باید تابع این باشید. این که عمدهٔ اصلاً دعوت قرآن به این است که به بصیرت برسی به این برسی که حق و باطل را خودتان تشخیص بدید، بفهمید که چه راست است چه غلط، خودتان یک جوری تشخیص بدهید. در واقع دین سنتی، مثل هر چیز سنتی دیگر، پیرو جمع میکند. پیروهایی که هر چه چشم و گوشبستهتر، شاید مطلوبتر! طرف اصلاً سؤال هم نمیکند، چرا این کار را بکنم، سر این را چرا بتراشم سر آن را چرا نتراشم؟ بله مسئولیت هم معنایش این است که آن چیزهایی که بهتان گفتهاند را انجام دادهاید یا ندادهاید. نه اینکه چرا نفهمیدی که این کار را باید بکنی. چرا نفهمیدی که چنین استعدادی را داشتی. چرا این نعمت را کشف نکردی. قبول کنید این خیلی گناه بزرگتری است که من اصلاً نفهمیدم که این همه نعمت دارم! در درون من این استعدادها هست. این کارها را میتوانم بکنم و نکردم.
سؤال: این که خودشکوفایی باعث موحد شدن بشود بهتر است یا موحد بودن باعث خودشکوفایی شدن؟ - خوب موحد بودن از همه چیز مهمتر است.
پس چرا راجع به این بحث نشده که خودشکوفایی باعث موحد شدن میشود؟ - برای اینکه آن برایش قویتر است دیگر. من میگویم نهایتش خودشکوفایی شما را یک قدم، کار توحید را راحتتر میکند. هدف این است که موحد باشید، در ثانی. مثلاً بهتان میگوید که یُمَتِّعْکُمْ مَتاعاً حَسَناً. حالا آمدیم و کسی متاع حسنه اصلاً در این دنیا بهش نرسید و در سختی زندگی کرد. مهم این است که موحد باشد دیگر. اصل این باشد که دنبال توحید برویم ولی این وعده هم داده شده که بالاخره همراه با توحید و توبه و این حالت آزادی که به اصطلاح از توحید میآید همراه با این یک نوع پیشرفتهایی در زندگی دنیایی هم هست. این آیهای که خواندم برایتان، که اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً. نه در درونتان، اصلاً طبیعت با شما آشتی میکند، اگر یک قومی توبه بکنند همه، آب و هوایشان خوب میشود.
يُرْسِلِ ٱلسَّمَآءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًۭا
[تا] بر شما از آسمان باران پى در پى فرستد.
سؤال: این به عنوان جایزه برای توبه محسوب میشود؟ -
من سعی کردم بگویم که چرا، گفتم یک تصور این است مثل اینکه یک جوایزی دست خداوند هست، میگوید اگر تو این کار را بکنی، من این را بهت میدهم، من سعی کردم بگویم که منطقش چیست. یعنی لازم نیست که فکر کنیم انگشت خداوند در اینجا به طور خاص به کسی اشاره میکند و یک استعدادی را شکوفا میکند. استعدادها در معرض شکوفایی قرار میگیرد. به هر حال موحد بودن از خودشکوفایی مهمتر است، ولی اگر خودشکوفایی را در حالت کلی برای همهٔ انسانها… یک خودشکوفایی کلی وجود دارد که همهٔ آدمها در آن مشترکاند، که قرار است به عرفان برسند، قرار است مثل پیامبران باشند. این ربطی به فضیلتهای خاصشان ندارد؛ میگوید رسیدن به توحید جزو خودشکوفایی عمومی است. ولی من حالا اینجا فکر میکنم وقتی تأکید میکند به فضل فضلا، این است که یک خرده احتیاج به توضیح دارد. یعنی آدمها آن ویژگیهای خاصشان که در دیگران نیست، فضیلتهایشان شکوفا میشود، وگرنه همهٔ ما یک سری استعداد کلی داریم که میتوانیم همنشین خداوند باشیم و باید به آن برسیم دیگر. این که مال یک آدم باشد مال یک آدم نباشد این شکلی نیست.
سوال: ...
هول شدید؟ خوب است؛ این هم روش خوبی است برای اینکه طرف سوالش را نپرسد، مثلاً یکدفعه بیربط یک چیزی بگویم طرف هول بشود یادش برود!
سوال: وقتی که یک آدمی به آن خودشکوفایی میرسد، مثلاً یک آدمهایی که خیلی استعدادهایشان را پیدا میکنند، میشود گفت این نشانهای است از اینکه آن آدم به توحید نزدیک است واقعاً؟ - یک آدمی مثلاً استعداد اصلیاش شاعری است، حالا تصادفاً در یک جامعهای به دنیا آمده که آنجا هم همه شاعرپرورند! و این استعدادش خیلی شکوفا میشود.
نه منظورم آن تصادفیها نیست، منظورم آن آدمهایی است که میبینند علیرغم شرایط، یک کاری که میدانند درست است، حالا فهمیده که باید این راه را برود دیگر، میرود دنبالش و میرسد به آن، و این نشان میدهد که این واقعاً به توحید نزدیک است حتی اگر… - اگر توحید و تبعیت از حق را حقیقت بگیرید.
از آخرت مثلاً… سوال تکراری است.
اتفاقاً آن استعدادهایش شکوفا میشود؟ - مطمئنی، اتفاقاً او میرود آن دنیا میفهمد چه کاره بوده! یک توپ انداختند از بچگی جلویش، با آن بازی کرد؛ واقعاً فکر کردید استعداد چیز دارد شکوفا بشود؟ نه اینها دقیقاً از آن نوع چیزهاست.
استاد ببخشید یک چیزی من به ذهنم رسید در مورد آن دوستمان که دربارهٔ خوارج صحبت کردند، عبادت به عنوان یک شرط لازم و کافی میتواند باشد برای هدایت؛ فکر میکنم شرط لازم هست ولی شرط کافی نیست. یعنی آخر سورهٔ ؟؟ که وعدهای که داده که در اثر ایمان به رسول و تقوا: یک سری نعمتها داده میشود و از جمله نوری که شما تصویرتان روشن میشود، خدا وعدهٔ روشن شدن را داده، مسیر را برای ما ایجاد میکند، مسیر را باز میکند ولی این که ما چه انتخابی بکنیم، آن استپ بعدی است، یعنی شاید، حالا شاید عبادت یک مجرایی باشد برای روشن شدن مسیر این انتخاب ما که حالا چه چیزی را انتخاب میکنیم، این گام بعدی ماست که حالا خوارج آن راه را انتخاب نکردند.
سؤال ایشان در ادامهٔ این بود که من گفتم که عبادت کانالی است که به تقوا و نهایتاً به اضافه شدن قوای معرفتی منجر میشود. بالاخره به نظر میآید که آنها خیلی آدمهای اهل عبادتی بودند ولی به هیچ معرفتی هم نرسیدند. این هم سؤال موجهی بود از این جهت که به نظر میرسد شبیه مثال نقض بود. من هم جوابم همین است که بالاخره همین مقداری که عبادت محقق بشود به آن معنایی که در قرآن هست، همان مقدار هم بهرهای از تقوا به وجود میآید، ممکن است همان خوارج بعضیهایشان اگر چند سال بیشتر عبادت میکردند به یک جایی میرسیدند، من نمیدانم شرایط تکتکشان چه بود. یک بحرانهای اجتماعی یک لحظه پیش میآید و آدمها در آن لحظه باید تصمیم بگیرند اینور باشند یا آنور باشند و اینجا ممکن است، لزوماً همهٔ آدمهایی که رفتند سمت خوارج، اینجوری نبود که لزوماً به جایی نرسند، یعنی شاید ده سال دیگرش ممکن بود به یک معرفتی برسند. ولی در آن لحظه در آن شرایط بودند که تشخیص نمیدادند چه چیزی به چه چیزی است.
من میگویم دیر شده، بگذارید دیگر جلسات بعد..