متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
بحث آخر سوره نمل
بحث آخر سوره نمل
بحث آخر سوره نمل را شروع کنیم. با توجه به کوتاهی و خطر اینکه به هر حال وقت کم بیاید، به جای اینکه آن آیاتی که داشتیم از انتهای سوره میخواندیم که سوره تمام بشود بعداً برگردیم یک جمعبندی بکنیم، فکر میکنم مناسبتر است که از اول سوره شروع کنیم به جمعبندی کردن، بعد به قسمت انتهایی سوره هم میرسیم که چند تا آیه هم در مورد آن بحث کنیم. بحثهایی که در چهار جلسه قبل شده است، این نکاتی که میگویم عمدتاً گفته شده، حالا یک مقدار با حالت جمعبندی دارم به آنها اشاره میکنم.
جمعبندی مقدمه سوره
جمع بندی مقدمه سوره
أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ لَهُمْ سُوٓءُ ٱلْعَذَابِ وَهُمْ فِى ٱلْءَاخِرَةِ هُمُ ٱلْأَخْسَرُونَ
آنان كسانىاند كه عذاب سخت براى ايشان خواهد بود، و در آخرت، خود زيانكارترين [مردم]اند.
سوره یک مقدمهای داشت که قبل از اینکه اشاره به داستان موسی بکند، در واقع مثل خیلی از سورههای دیگر پایه بحث سوره را میگذارد. شما حتی با نگاه کردن به تعداد تکرار واژهها در این چند تا آیه اول، اگر اصلاً محتوا را هم دقت نکنید؛ از این قطعه اول آن یعنی از ابتدای سوره تا اول داستان موسی که یک داستان کوتاهی است که قبل از داستان سلیمان و بلقیس میآید، اگر به واژهها، به تکرار واژهها هم دقت بکنید، تقریباً فکر میکنم به نتیجه خوبی میرسید که یکی از مهمترین محورهای بحث سوره آخرت است. نه تنها از نظر محتوا این طوری است که اشاره میکند به اینکه مؤمنین کسانی هستند که نماز میخوانند و زکات میکنند و «بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ» در مقابل آن از این حرف میزند که کسانی که ایمان به آخرت نمیآورند چه وضعی دارند. دوباره در آیه بعدی تکرار میشود که آنها کسانی هستند که «أُولَٰئِكَ الَّذِينَ لَهُمْ سُوءُ الْعَذَابِ وَهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ» یعنی این تکرار واژه آخرت، توجه ما را به اینکه بحث در مورد آخرت است جلب میکند.
اولین تکرار دیگری که مهم است تکرار واژهٔ «قرآن» است که فکر میکنم در همان جلسهٔ اول گفتم که چهار بار از ابتدا تا انتهای سوره واژهٔ قرآن تکرار میشود، اگر اشتباه نکنم و درست در ذهنم مانده باشد، و چهار بار واژهٔ قرآن در یک سوره، در سورهای که خودش چند صفحهای بیشتر نیست، یک نشانهای از این است که به هر حال به خود قرآن باید توجه کرد. بنابراین این مقدمه یک فضای ذهنی ایجاد میکند که بعداً وقتی شما سوره را میخوانید، مخصوصاً قسمت انتهایی سوره، میبینید که کلاً بحث برمیگردد به سمت موضوع آخرت. فضایی که این مقدمه ایجاد میکند این است که مسئلهٔ ایمان به آخرت و زندگی کردن بر اساس این ایمان مسئلهٔ خیلی اساسی است.
همانطور که در خیلی از سورههای قرآن ــ حالا بحثهایی که من کردم در آن بوده این موضوع و جاهای دیگر هم میتوانید ببینید ــ وقتی میخواهیم توجیه کنیم که چرا نبوت، چرا وحی الزامی است، مسئلهٔ وجود آخرت است. یعنی اگر ما ایمان داشته باشیم، باور داشته باشیم به اینکه ما در یک دورهٔ آزمایشی قرار داریم بین تولدمان تا مرگ که اعمالی را انجام میدهیم که یک ابدیتی را برای ما میسازند و میتواند نتیجهٔ اعمال ما در این دنیا، یک عذابی بینهایت یا یک سعادت نامتناهی باشد و ما سردرگمی داریم در اینکه در این دورهٔ زندگیمان چکار باید بکنیم. یک جوری این وجود آخرت و اهمیت فوقالعادهای که ما چیکار میکنیم در زندگی خودمان، کار درست و غلط چیست و چه نتایجی در آخرت ما دارد، که چندان برای ما روشن نیست که اعمال چطوری آنجا انعکاس پیدا میکند و چطوری به ما برمیگردد. لزوم اینکه از طرف خداوند هدایتی برسد که به ما بگوید چطوری زندگی کنیم، این را درواقع یک جوری ایمان به آخرت، این ضرورت را ایجاد میکند. اگر ما زندگی نامتناهی در همین دنیا داشتیم، مرگی در کار نبود، آخرتی در کار نبود، عذابی در کار نبود، حالا یک عده میخواستند ایمان بیاورند، بعد به معنویت برسند، یک عده میخواستند نرسند و یا همینجور میتوانستند با همین خوشگذرانیهای دنیا تا ابد ادامه بدهند؛ شاید میگفتیم که حالا هدایت هم نرسید، اینها نهایتش از یک سری موهبتهای معنوی محروم شدند، ولی به یک لذایذ مادی رسیدند. ولی موضوع این است که راه کج رفتن، یعنی دنبال لذایذ مادی و زودگذر رفتن، عاقبت وحشتناکی به همراه دارد. بنابراین باید به اینها ضرورتاً یک تذکری داده بشود، یک بهاصطلاح اتمام حجتی بشود. خیلی جاها در قرآن روی این مفهوم تأکید میشود. من در بحثی که در مورد سورهٔ یونس داشتم، آنجا فکر میکنم روی این در شروع سوره بحث کردم که کاملاً این درواقع استدلال برای اینکه نبوت چرا باید باشد، ارتباط آن با آخرت در قرآن یک جوری همیشه برقرار میشود. اینجا هم بحث درواقع در مورد این است که دو گروه هستند: آنهایی که به آخرت ایمان میآورند، در همین مقدمه. کسانی که به آخرت ایمان میآورند، آنهایی که ایمان نمیآورند و آنهایی که ایمان نمیآورند و اعمالشان برایشان زینت داده میشود، اینها «أُولَٰئِكَ الَّذِينَ لَهُمْ سُوءُ الْعَذَابِ وَهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ». خطر بزرگی درواقع آدمها را تهدید میکند که اگر بدون ایمان به آخرت زندگی بکنند و در لذتهای زودگذر دنیوی غرق بشوند، آن وقت خیلی عاقبت بدی خواهند داشت.
جمع بندی مقدمه سوره (۲)
وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى ٱلْقُرْءَانَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ
و حقاً تو قرآن را از سوى حكيمى دانا دريافت مىدارى.
بلافاصله بعد از آن میگوید «وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ». این ارتباط بین اینکه بالاخره این قرآن کلام خداوند نازل شده برای خاطر همین دیگر. مقدمه یک همچنین فضایی را ایجاد میکند. فضای اینکه خطری مردم را تهدید میکند به دلیل اینکه آخرتی است و عذابی است و حالا قرآن آن هدایتی است که درواقع از طرف خداوند آمده که ضروری است که درواقع به مردم برسد. اگر مقدمه را همینجا تمام کنیم، داستان موسی یک جور مثل حالت… چطوری بگویم، اگر موضوع هدایت قرآن است برای اینکه چگونه زندگی کردن را درواقع یک جوری به ما نشان بدهد، آن وقت اشاره به داستان موسی یک جور حالت فلاشبک دارد. مثل اینکه برگردیم ببینیم این وحی و تشریع در چه لحظهای آغاز شده است. از کجا شروع شده است.
این لحظهٔ وحی به موسی که یکی از پرتکرارترین صحنههایی که در قرآن به طور مداوم در داستانها آورده. میشود، اینجا میآید. آنجایی که خداوند با بشر تکلم کرد که بینظیر هم است. یعنی یک جور ارتباط کلامی خداوند با حضرت موسی دیگر تکرار نشده است در انبیایی که بعداً آمدهاند. حتی در مورد پیامبر هم بالاخره واسطهٔ جبرئیل وجود دارد. در حالی که موسی کلیمالله است. واقعاً یعنی شما اینجا آن پدیدهای که میبینید مدام تکرار میشود این صحنه در قرآن، این که خداوند با موسی حرف میزند. دیگر واسطهای هم در کار نیست. یعنی یک صحنهٔ رعبانگیزی است که میبینید حضرت موسی با وجود این که بههرحال در حد پیامبران و اینها است و یک حالت چیزی دارد دیگر، رعب و وحشتی در آن ایجاد شده است که به آن امر میشود که نترس: «يَا مُوسَىٰ لَا تَخَفْ إِنِّي لَا يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ». بههرحال وقتی که میشنوید که میگویند که نترس، در پیشگاه من فرستادگان نمیترسند، یعنی که مشخص است که حضرت موسی چندان در شرایط آرامشی به سر نمیبرد. نه این که تنها عصا تبدیل به مار شده است، که اصلاً این حول مواجههٔ مستقیم با خداوند و شنیدن کلام خداوند که یک جور ویژگی وحی حضرت موسی است، اینجا به وضوح نشان داده میشود.
بنابراین ارتباط بین قطعهٔ مقدمه، مقدمهای که حرف از آخرت و اهمیت ایمان به آخرت و عمل بر اساس این ایمان و ارتباط این موضوع با مسئلهٔ وحی. چیزی که در مقدمه، پایهای که گذاشته شده است، این را ارتباط آن با قسمت بعدی به این دلیل خیلی روشن است که ما یک جور آن پدیدهٔ وحی، منشئی که بعداً ابتدای تشریع که قرآن انتهای تشریع است. یک جوری برمیگردیم آن لحظهٔ اولی که خداوند با موسی صحبت میکند و تشریع به معنای واقعی کلمه اینجا یعنی کتاب خداوند، اولین کتاب خداوند که کتاب تورات است، در این لحظه انگار نزولش آغاز میشود. ما قبل از حضرت موسی نه کتاب به آن معنایی که تورات و قرآن کتاب هستند داریم، در مورد حضرت ابراهیم گفته میشود صحف ابراهیم وجود داشته است. در مورد حضرت نوح گفته میشود که شرع داشته است. میگویند پنج تا قانون داشته است حضرت نوح. ولی به آن معنا که جامعهٔ دینی تشکیل بشود در پیروی از یک دین، یک جامعهٔ دینی تشکیل بشود که توسط شرعی که منشأ آسمانی دارد اداره بشود و به مردم مثلاً تکالیف روزانه برای اعمالشان داده بشود، این پدیدهای است که در حضرت موسی شروع میشود و در بنیاسرائیل ادامه پیدا میکند و در نزول قرآن به انتهای خودش میرسد. بنابراین «وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ» وصل میشود به این که لحظهٔ آغاز وحی؛ و مخصوصاً من میخواهم حالا روی این تأکید کنم که لحظهٔ تکلم خداوند. شما بعد از این که سوره را ادامه بدهید، در عین حالی که همین محتوایی که در مقدمه گفته شده است ادامه پیدا میکند تا انتهای سوره، ولی یک ویژگی این سوره دارد. آن هم مسئلهٔ یکجور محوریتِ مسئلهٔ تکلم است. یعنی شما فقط واژه بشمارید. گاهی اوقات من بدم نمیآید اینجوری بگویم. یعنی یک چیز خیلی ابسترکت بگویم که واقعاً یک نفر حتی محتوا را هم، عربی هم نداند، فقط همینجوری بنشیند و واژهها را بشمارد. معمولاً، نه در متن قرآن، در هر متنی تکرار واژهها یکجور نشاندهندهٔ اهمیت مفاهیم در آن متن است. این خیلی چیز طبیعی است. مخصوصاً این که اگر متن، متن خوبی باشد و بیحسابوکتاب مثلاً یکجوری یک واژههایی تکرار نشود.
جمع بندی مقدمه سوره (۳)
منتهی خطری که وجود دارد، من دوست دارم که الآن به آن یک اشارهای کنم، این است که همانطور که اکثر کسانی که کارهای اینشکلی انجام دادند، به معنای واقعی کلمه، واژه میشمارند. یعنی گاهی اوقات حتی به مشتقات یک واژه ممکن است خوب دقت نکنند. شما در این سوره بیایید به کلمههایی که از واژهٔ کلام و تکلم میآیند، نطق و قول و این تیپ واژهها. واژههایی که به معنای سخن گفتن هستند. به یک ترتیبی. حالا در مراتب مختلف. نگاه کنید ببینید چه انبوهی از این واژهها وجود دارد و مثلاً فرض کنید شما داستان سلیمان را که میخوانید چقدر تأکیدش بر روی منطقالطیر است. مورچه سخن میگوید. هدهد صحبت میکند. در انتهای سوره وقتی از نشانههای قیامت دارد صحبت میشود، از یک نشانهٔ عجیبی که یک بار هم بیشتر در قرآن به آن اشاره نشده است، این که یک «دابةالارض»ی میآید در نزدیکی قیامت به عنوان نشانهٔ قیامت که «تُکَلِّمُ النَّاسَ» که با مردم سخن میگوید. یک جانوری، یک جنبدهای در زمین ظاهر میشود که حرف میزند و این از نشانههای قیامت است. یا مثلاً یک آیهای که الآن اگر به همان ترتیبی که داشتیم پیش میرفتیم، باید به این آیه میرسیدیم و به آن اشاره میکردم، میگوید: «وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ …» وقتی حرف از قیامت دارد میزند، توصیفهای این سوره میگوید «وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ …» میگوید سخن برایشان واقع میشود. «بِمَا ظَلَمُوا فَهُمْ لَا يَنطِقُونَ» قول برایشان واقع میشود و اینها دیگر سخن نمیتوانند بگویند. من میخواهم بگویم کلاً وقتی این سوره را نگاه میکنید، این مفهوم تکلم و نطق و قول و اینها در آن یک جور تواتری دارد که نظر آدم را جلب میکند. به عنوان یک موضوع فرعی دارم میگویم. موضوع اصلی سوره، همان چیزی است که در مقدمه گفته شده است که حالا من دارم کمکم آن را تکمیلش میکنم. یعنی صرف توجه به آخرت یا ایمان به آخرت نیست. ایمان به آخرت همراه با دعوت به این که از هدایت فرستادهشده از طرف خداوند پیروی بکند. تسلیم شدن در برابر پیام خداوند. یعنی مثل اینکه داریم حرف از این میزنیم در این سوره و محتوای کلی که در خیلی جاهای دیگر قرآن است، منتهی اینجا با یک ویژگیهای خاصی دارد گفته میشود، این که آخرتی هست، باید به این آخرت ایمان بیاوریم. عملی که انجام میدهیم باید با توجه به ایمانمان به آخرت باشد و عملمان بر اساس هدایتی باشد که خداوند درواقع برای ما فرستاده است.
وَوَقَعَ ٱلْقَوْلُ عَلَيْهِم بِمَا ظَلَمُوا۟ فَهُمْ لَا يَنطِقُونَ
و به [كيفر] آنكه ستم كردند، حكم [عذاب] بر آنان واجب گردد، در نتيجه ايشان دَم برنيارند.
من در اولین جلسه گفتم که در این واژهشماریهایی که آقای عبدالعلی بازرگان دارد روی این تأکید کرده است که واژهٔ «سلم» جزو واژههای شاخص این سوره است. محتوای سوره تسلیم شدن در مقابل هدایت الهی است. به یک معنایی تسلیم شدن در برابر قرآن. شریعت و هدایتی که از طرف خداوند آمده است. حالا داستان کوتاه اولی که میآید داستان تکلم خداوند با موسی است و آغاز آن وحی که انتهای آن به قرآن میرسد.
جمعبندی داستان اصلی سوره
شما بعد از این که این داستان تمام میشود، داستان سلیمان را میخوانید که داستان اصلی سوره است. یک جوری مقدمه و مؤخره را کنار بگذارید، به نظر میآید مهمترین بخش و بزرگترین بخش سوره که انسجام مشخصی دارد، بیان داستان سلیمان و برخوردش با ماجرای مثلاً همان ملکهٔ سبا و دعوتش و اینها است که طبق مثلاً این قرآنی که دست ما است، دو صفحه و نزدیک به سه صفحه مثلاً از سوره را این داستان اشغال کرده است. این داستان، داستانِ سلیمان بعد از یک داستان کوتاه مربوط به همین وحی به موسی میآید و بعدش دو تا داستان فرعی دیگر که داستان ثمود و قوم لوط هستند، میآید. یعنی داستان سلیمان به عنوان داستان یک حکومت الهی، یک قدرتی که منشأ الهی دارد و انگار یک قدرتی که با توجه به آخرت دارد حکومت میکند، برعکسِ همهٔ قدرتهایی که در این دنیا هستند. آن مُلک، داستان مُلک و قدرت سلیمان که در این سوره بیشتر از هر سورهٔ دیگری با طول و تفصیل به آن اشاره شده است، بین اشاره به حکومت فرعون و دو تا حکومت، دو تا جامعهٔ منحرف دیگر که ثمود و لوط هستند قرار دارد. یک جوری یک کنتراستی بهاصطلاح با این دو تا داستان ایجاد میکند. این وسط شما یک داستانِ یک حکومت نورانی را میبینید، در حالی که آنها یک حکومتهای تاریک و جاهلانه و سَبُعانهای هستند واقعاً. مثلاً شما در قوم ثمود یک حالت خشونت و سَبُعیت میبینید که ابداً در داستان سلیمان نیست.
من در مورد داستان سلیمان فکر میکنم جلسات قبل مفصل صحبت کردم. دیگر وارد آن جزئیات نمیشوم. فقط میل دارم که روی چند تا نکته تأکید بکنم. به این شاید آخر جلسهٔ اول به این اشاره کردم که داستان بهشدت شبیه به افسانهها و افسانههای جن و پری است. شما هیچ جایی در قرآن یک چنین چیزی را نمیبینید. هر وقت به سلیمان اشاره میشود یک داستان خیالانگیز و عجیب و غریبی است. تسلط بر باد، صحبت کردن مورچه، صحبت کردن پرندهها، همه چیز حول و حوش سلیمان، سلطهاش بر جنیانی که برای او مثلاً چیزهایی میسازند. مثلاً شما ابراهیم را که میخوانید هیچ چیز عجیب و غریبی اطراف ابراهیم نیست. حالا ممکن است یک معجزاتی مثل داستان افتادنش در آتش … آنها به عنوان یک معجزاتی که خداوند ابراهیم را نجات میدهد. ولی حول و حوش سلیمان موجودات عجیب و غریب با ویژگیهایی که برای ما یک مقدار باورکردنی نیستند.
اگر همینطوری ازتان بپرسند که اگر یک پیامبری حکومتی در زمین تشکیل بدهد که وصل به خداوند است، انتظاری که از یک حکومت الهی دارید هم چیزی غیر از حکومتهای دنیوی است. ببینید ویژگی حکومت سلیمان این است که اولاً عمق بیشتری دارد از حکومت سایر چیزهایی که در دنیا میبینید. حکومت فقط به آدمها به دلیل مثلاً قدرت نظامی و یا مثلاً حالا سلطهٔ کاریزماتیک و این حرفها نیست. حیوانات هم در آن هستند. طبیعت، سلطهٔ سلیمان به... همانطوری که از ابتدای قرآن شما هی میشنوید که انسان دارد خلق میشود که خلیفةالله باشد فیالارض. سلطهٔ سلیمان به کلِ انگار زمین است. پدیدههای طبیعی هم انگار تحت نفوذ آن هستند. از حیوانات گرفته است تا همتای انسان که مثلاً جنیان هستند تا باد و چیزهای دیگری که جز عوامل کاملاً طبیعی و غیرجاندار هستند به یک معنایی. بنابراین چیز خاصی اینجا میبینیم. آن هم بیش از وسعتِ درواقع حکومت، عمقِ حکومت است. مُلک سلیمان شامل چیزهایی که سایر حکومتها یک چنین مُلکی، یک چنین عمقی ندارند. نکتهٔ دیگری که در مورد حکومت سلیمان اینجا به نظر من خیلی مهم است که آخر من فکر میکنم جلسهٔ سوم بهشدت بر روی آن تأکید کردم و الآن هم میخواهم تأکید بکنم، وجود عنصر زیبایی است. اگر آن دوگانگی قدرت و زیبایی در جهان را که من بارها در مورد آن صحبت کردم که برمیگردد به دوگانگیای که بین اسماء بهاصطلاح جلال و جمال وجود دارد و همان دوگانگیای که منجر میشود به این که دو جنس مرد و زن وجود دارد که ما از طریق تعلیمات دینی خودمان یک چیزی عمیقی اینجا میفهمیم. از این دوگانگیهایی که در عالم است. درواقع یک دوگانگی، یک دوئیتی در اسماء الهی است. یک تقسیمبندی انگار در اسماء الهی است که این در همهٔ جهان یک جوری تسری پیدا کرده است. حکومت سلیمان متعادل است. یعنی قدرت و زیبایی را در کنار همدیگر دارد. در حالی که قدرتهای دنیایی معمولاً خالص، قدرت هستند برای قدرت. قدرتی نیست که در خدمت زیبایی باشد. مثلاً فرض کنید حکومت ثمود آثاری به جا مانده است. اینها مثلاً فرض کنید آن خشونتی که در رفتارشان میبینید در آثارشان هم هست. کاری که میکنند، مثل کاری که فرعون میکرد. فرعونها هرم میساختند با سنگ؛ یک شیء بیقوارهای فقط برای خاطر اینکه بماند. بزرگ باشد و ماندگار باشد. نشانهٔ قدرت خودشان را درواقع میخواستند برای آیندگان هم نشان بدهند. اینکه ما چنین قدرتی داشتیم را یک جوری به یادگار بگذارند. یک جوری یک نشانههایی از قدرت خودشان را بگذارند. ثمود مثلاً واقعاً نمیدانم این حسی که من دارم را نمیدانم شاید چقدر برای شما واضح است. این توصیفی که در مورد قوم ثمود است که «وَثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ»، کار قدرتمندانهای است ولی شکافهایی در کوه ایجاد کردن و خانه درست کردن، این یک جور ظرافت و زیبایی در آن نمیبینید. سلیمان چه چیز درست میکند؟ سلیمان یک قصر شیشهای درست میکند که معلوم است که نمیماند. معلوم است که قصر ظریفی که سلیمان دارد درست میکند ماندگار نیست. در آن تختهسنگهای بزرگ به کار نرفته است. ولی احتمالاً رنگارنگ است. احتمالاً پر از همین چیزهای ظریفی مثل شیشه و تزئینات جالبی است که پر از یک جور ظرافت و زیبایی است. چیزی که شما در داستان سلیمان میبینید یک جور حکومتی است که تلفیق قدرت و زیبایی در آن است و برای همین است که من روی این تأکید کردم که الآن هم میخواهم تأکید بکنم. برای همین است که از مجموعه اتفاقاتی که در زمان حکومت سلیمان افتاده است که میتوانست مثلاً یک مقطعی از جنگهای پرشکوه سلیمان و شکست دادن مثلاً قدرتهای بزرگ اطراف خودش انتخاب بشود، ولی چیزی که انتخاب شده یک رابطهٔ خیلی ظریف است بین سلیمان با یک زن است. با یک حکومتی که رئیس آن یک زن بوده است. چیزی که شما میبینید این که در حکومت سلیمان جاذبهای برای این زن وجود دارد. وقتی که مثلاً زیبایی این قصر را میبیند، کمک میکند به اینکه تسلیم بشود و ایمان بیاورد. هدایت بشود. بنابراین یک ویژگیهایی در این داستان است که منحصربهفرد است.
وَثَمُودَ ٱلَّذِينَ جَابُوا۟ ٱلصَّخْرَ بِٱلْوَادِ
و با ثمود، همانان كه در درّه، تختهسنگها را مىبريدند؟
جمع بندی داستان اصلی سوره (۲)
این که سه صفحه طول میکشد. من حالا در آن قسمت مربوط به مورچهاش قبلاً اشاره کردم به بحث همین تکلم پرندگان و اینها اشاره کردم. این مسئله درواقع عمق حکومت و این تعادل حکومت بین قدرت و زیبایی؛ این را یک جوری باید به آن توجه کنیم، بهاضافهٔ نکتهٔ سومی که حکومت قدرتی نیست که فقط در جهت حفظ و بزرگ کردن خودش باشد. قدرتی است که بهطور مشخص در جهت هدایت عمل میکند. برخورد حضرت سلیمان با قوم سبا و ملکهٔ سبا دو بخش دارد. یک بخش نظامی و سیاسی دارد که مثل بقیهٔ حکومتهاست. یعنی شما اگر همان بخشش مثلاً باشد که یک پادشاهی، یک پادشاه دیگر را تهدید میکند، حداکثر این است که بهجای اینکه اولش حمله بکند فرصت میدهد که خودتان تسلیم بشوید. نهایتش این است دیگر. این که در معادلات قدرت، آنها ارتش دارند، ادعای قدرت دارند، سلیمان ارتش بزرگتری دارد و آنها را بهعنوان یک حکومتی که کنارش دارند زندگی میکنند، میخواهد که تسلیم خودش بکند. این یک بحث است. چندان به نظر میرسد که تفاوتی با حکومتهای دیگر ندارد. فقط خیلی، حالا حداقل آنجوری که اینجا میبینید، خیلی مسالمتآمیز و خوب برگزار میشود. نامهای فرستاده میشود و بعداً هم هدایای آنها را برمیگردانند و آنجوری که ما میفهمیم بدون اینکه برخورد نظامی اتفاق بیفتد، بالاخره آنها تسلیم امر سلیمان میشوند. ولی تسلیم امر سلیمان شدن، معنایش به نظر میرسد که این نیست که سلیمان آنها را مثلاً فرض کنید وادار به توحید بکند یا چیز دیگری. آن قسمت ظریف کار این است که سلیمان همهٔ این کارها را میکند، بهعنوان یک حکومت مثلاً کار خودش را دارد انجام میدهد، حکومتهای اطراف را مثلاً خراجگزار باشند، حالا هر چیز، در معادلات قدرت. ولی چیزی که مانده این است که سلیمان میخواهد که اینها هدایت بشوند. یک بخشی از این داستان که بیشتر از آن قسمتی که آنها هدیه میآورند و … تسلیم کردن، آن قسمت اینکه آنها چگونه تسلیم میشوند حذف شده است از داستان. این قسمت آن است که برجسته شده است. اینکه سلیمان با یک ظرافت و حکمتی دارد سعی میکند ببیند این ملکهٔ سبا را میشود هدایت کرد یا نه. این تفاوت مُلک سلیمان با مُلک فرعون و بقیه این است که حکومت سلیمان اینطوری نیست که بخواهد هی گسترش پیدا بکند و جهان را بگیرد و همه خراجگزار آن باشند و تمام. دنبال این است که تا حد ممکن ببیند که آدمها هدایتپذیر هستند یا نیستند. اگر این ملکه مثلاً هدایت بشود، میتواند تأثیر بگذارد روی اینکه قوم او هدایت بشوند. نه به زور. با دیدن، مثلاً فهمیدن و درک. شما چیزی که میبینید این است. داستان اینجا تمام میشود. داستان آنجایی تمام نمیشود که آنها قبول بکنند که تسلیم سلیمان باشند. داستان اینجا تمام میشود که ملکهٔ سبا میگوید: «قَالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ». به این تکرار واژهٔ تسلیم که من جلسهٔ اول گفتم که خود سلیمان این واژهٔ «سلم» در آن وجود دارد. حالا اگر حتی یک نفر قبول نکند که سلیمان از ریشهٔ «سلم» میآید، حتی وجود این سه تا حرف «سلم» در سلیمان که این مثلاً… «وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ» یک ترکیب ادبی است، حداقل از نظر لفظی جالبی میسازد. یعنی روی این واژهٔ «سلم» یک جوری تأکید میشود، این را تشدید میکند. داستان با چه تمام میشود؟ با تسلیم شدن ملکهٔ سبا در مقابل پیام هدایت سلیمان، نه پیام سیاسی آن. تسلیم شدنی که میتواند منجر به هدایت قومش بشود. میتواند یک آثار معنوی همراه خودش داشته باشد. این سه تا نکته در مورد داستان سلیمان است که تفاوت حکومت الهی را با حکومتهای دیگر نشان میدهد: عمق حکومت، هدفدار بودن حکومت و آن حالت تعادلی که بین قدرت و زیبایی است که در حکومتهای دیگر نمیبینید. بههرحال داستان فوقالعادهای است. یعنی نمیدانم، این در قرآن هم یک جوری منحصربهفرد است. یعنی شما این مفاهیم و این جلوههایی که در این داستان است را جای دیگر در قرآن نمیبینید. برای همین مثلاً سورهٔ نمل را به همین داستان میشناسند. اسم سوره هم از ابتدای این داستان گرفته شده است.
حضار: … هم به صورت شکوه و مثلاً عظمت حکومت، حالا هم برای مردم آن حکومت و … کنارش … در داستان حضرت سلیمان هم … یک جورایی جنبهٔ زیبایی … در خدمت آن قدرت و حکومت؟
چیزی که اینجا شما میبینید این است که آن زیبایی، اگر خودش را نخواهید مستقل بگویید که ارزش دارد، استفادهای که از آن میشود در جهت هدایت دارد. استفاده میشود. چیزی که آن قسمت اعمال قدرت سلیمان است، این است که لشکر دارد و قدرت نظامی دارد؛ چیزی که از آن میترسند. ولی آن ظرافتهایی که در حکومت سلیمان است، کسی را تسلیم نمیکند. یعنی نمیدانم که منظورم را میفهمید یا نه. یعنی وجود این ساختمانهای جالبی که سلیمان ساخته است، باعث نمیشود که لشکریانی به آن تسلیم بشوند. این آن قسمت ظریف حکومت است که یک جاذبههایی دارد که ممکن است باعث هدایت بشود. به هر حال، چیزی که شما در ملک سلیمان میبینید این است که در هر جایی که مثلاً به ساختوسازهای سلیمان اشاره میشود، به چیزهای ظریف اشاره میکند. چیزی که بعداً شما مثلاً در حکومتهای دینی، مثلاً اسلامیِ اطراف ما میبینید. یک جور برخلاف آن، مثلاً فرض کنید اهرام مصر یک سری ساختمانهای بسیار بزرگ، خیلی بادوام که هیچ تزئیناتی ندارند، میبینید که تأکید روی تزئینات است.
جمع بندی داستان اصلی سوره (۳) / جمع بندی داستان اصلی سوره (۴)
به هر حال حکومتهای نشأتگرفته از دین، همیشه این حالت توجه به زیبایی را داشتند. در حالت خیلی عالی آن در سلیمان دیده میشود، منحصر به سلیمان نیست. ما حتی در همین حکومتهای اسلامی یا حکومتهای مثلاً … شما فرض کنید به ساختار کلیساها نگاه کنید. همیشه پر از تزئینات و جلوههای زیبایی است که … من حالا که شما این بحث را پیش کشیدید، یک بار دیگر میخواهم روی این مسئله تأکید بکنم. اگر شما روی این مسئلهٔ تعادل بین قدرت و زیبایی که یک جور تعادل بین انگار مردانگی و زنانگی است، آن چیزی که در سایهٔ ایمان باید به آن برسیم، اگر به این دقت نکنیم یا به نظرتان اگر این را نپذیرید، به نظر من نه توجیه مناسبی پیدا میکنید که چرا بعد از داستان سلیمان … چرا در داستان سلیمان طرف مقابل یک زن است. چه ویژگی داشته است که این بخش از داستان سلیمان یک جوری انتخاب شده است. ملک سلیمان ماجرا زیاد داشته است و همین که وقتی کنتراست میخواهد ایجاد بشود، چرا مثلاً داستان لوط انتخاب شده است. چرا داستان ثمود … داستان قوم ثمود و قوم لوط. قوم لوط غرق در مردانگی است. اصلاً یک قوم بدون توجه به زنانگی است انگار.
شما گاهی اوقات خود یک داستان ممکن است همینطور در خلأ که به آن نگاه میکنیم، همهٔ زوایایش را نمیتوانیم ببینیم. ولی وقتی کنار یک داستان دیگر میآید، یک ویژگیای که اینجا هست برای شما جلوه پیدا میکند. این وجود یک زن و عنصرهای زنانه در داستان سلیمان در مقابل قوم لوط مثلاً که اصلاً قومی است که منحصراً توجهی به زن و زنانگی ندارد. غرق در مردانگی است. حتی دیگر ارتباط جنسی هم با زن ندارند. شوق پرستشِ انگار مردانگی دارند. همینطور داستان ثمودی که یک جور انگار حکومت و قدرت برای قدرت. نه برای چیز دیگر. این دو تا داستان، دو تا داستانِ سیاه که بعد از داستان سلیمان میآید، یک جوری این کنتراست باعث میشود که آدم به یک نکاتی در داستان سلیمان توجه بکند و فکر میکنم توجیهِ این که چرا آن دو تا داستان آمدند، این است که یک ویژگی، یک چیزی از داستان سلیمان را برای ما درواقع برجسته میکند که همینطوری ممکن است که خیلی به آن توجه نکنیم. مخصوصاً داستان لوط که به اختصار در انتهای این سری داستانها به آن اشاره شده است. اگر به نمادها دقت بکنید. من اصلاً نمیخواهم وارد بحثهای نمادین و اینها بشوم. در یک جلساتی که حداقل اینجوری است که قرار است خیلی مختصر صحبت بکنیم نه خیلی مفصل. اگر از نظر دیکشنری نمادها پرنده نماد زنانگی است، شما باید در رویاهایتان مثلاً اگر پرندهای ببینید، روح زنانه به صورت پرنده تجسم پیدا میکند در رویاها و نمادهای طبیعی که بشر با آن سروکار دارد. منطقالطیر و منطق اگر این را از حرفهای قبل من هم یادتان باشد که تکلم و نطق در قطب مردانه قرار دارد. منطقالطیر خودش این واژهای است که در داستان سلیمان هی بر روی آن تأکید میشود، نماد تلفیق زنانگی و مردانگی است. نماد تعادل روان است. آن چیزی که در اثر تعالی و تکامل باید به آن برسیم.
حضار: …. بعد حالا من یک جوری حدس زدهام که …
جمع بندی داستان اصلی سوره (۵)
تکنولوژیک که هست. بالاخره ارتش دارد. شما در این داستان نمیبینید. یعنی نمیرسد کار به آنجا که از آن قسمت جنگ و اینهایش استفاده کنیم. ولی میبینید که از آن چیزهایی که مثل آوردن تخت با یک نیروی غیرعادی و با یک چیزهایی … میدانید آن قسمتهای ….
حضار: آن خبر گرفتنش یک جورایی عجیب است؟
خوب اینها هم یک جور تکنولوژی هستند بالاخره. حالا من نمیدانم منظورتان از تکنولوژی چیست. ببینید نکته این است که سلیمان همان عمق حکومتش که به یک چیزهایی سلطه دارد، همین است که باعث میشود یک اهدافی را هم بتواند تحقق ببخشد که بقیه نمیتوانند اصلاً فکرش را بکنند. خبرهایی به او میرسد از پرندگان. نامه توسط پرنده میفرستد. بعد جواب که میآید مثلاً فرض کنید برای آزمایش هدایت آن یک کار حکمتآمیزی میکند که آن تخت را مثلاً بیاورد. یعنی یک جور از آن قدرتهای پنهانی که در اختیارش است، در جهت حکومت خودش، پیشبرد حکومت خودش، مخصوصاً در جهت آن هدف اصلی خودش که هدایت انسانها است استفاده میکند. آره از یک تکنولوژیهای رازآمیزی استفاده میکند. بگذارید من به یک نکته اشاره بکنم که این داستان سلیمان در مرکز بحث این سوره قرار دارد… بحث، بحث سوره این است که آخرتی هست، هدایتی آمده و ما باید نماد اصلی این هدایت، در حال حاضر قرآن است. کتاب خدا که کلام خداوند است. خداوند تکلم کرده است کتابی به وجود آمده است و ما دعوت میشویم به تسلیم شدن در مقابل امر الهی.
مسئله نطق و تکلم
این که در داستان سلیمان نامهای فرستاده میشود به سمت ملکه صبا که با بسم الله الرحمن الرحیم شروع میشود و دعوت به تسلیم است. داستان وقتی تمام میشود که ملکه صبا میگوید «أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» این به طور تمثیلی شباهتش به این که خداوند انگار نامهای فرستاده است برای ما، چون ما در خطر هستیم. در معرض درواقع «سوء العذاب» هستیم. هدایتی برای ما فرستاده شده است به صورت قرآن. قرآنی که با بسم الله الرحمن الرحیم شروع میشود و ملکه صبا انگار در یک چنین موضعی قرار دارد که چنین نامهای را دریافت میکند و جواب مثبت میدهد. من یکی از آقایان که جزو شنوندگان از راه دور جلسات است به این نکته اشاره کرد و حالا من خیلی یادم نیست. خیلی مختصر نوشته بود. همین شباهت بین این نامه و قرآن را اشاره کرده بود. فکر میکنم اشارهاش به همین بود که حالا شاید چیزهای دیگر هم گفته بود. ولی اشاره به اینکه هر دو با «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز میشوند، وجه مشترک این دو کتاب است. میگوید «إِنِّي أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتَابٌ كَرِيم». «کریم» جزو صفات مثلاً قرآن است. من میخواهم بگویم اگر کسی به این شباهت شکی دارد، برای رفع شک خودش به نظر من آیههای آخر سوره را نگاه کند. جایی که میگوید «إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَٰذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَهَا وَلَهُ كُلُّ شَيْءٍ ۖ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ». این محتوای سوره است دیگر. تسلیم در برابر خدا و تلاوت قرآن بعد از آن میآید. اینکه قرآن و آن تسلیم شدن انگار دو چیز هستند که کنار همدیگر قرار گرفتهاند. کتابی فرستاده شده است. ما این کتاب را تلاوت میکنیم و از طریق این کتاب درواقع تسلیم خداوند میشویم. احکامی در آن است. دعوتی شدهایم و دعوت را درواقع اجابت میکنیم. محتوای اصلی این سوره این است که آخرتی هست، ما در معرض خطر هستیم، کتابی فرستاده شده است و ما باید تسلیم امر الهی بشویم. این در مرکز داستان سلیمان هم هست. بهطور نمادین، اینکه نامهای فرستاده میشود، نامه با «بسم الله الرحمن الرحیم» شروع میشود و قرار است که آن زن و قومش تسلیم سلیمان بشوند. به هر حال این به نظر من جای تردید نیست که اگر نخواهیم خیلی روی آن تأکید کنیم، این جنبهٔ داستان سلیمان با محتوای کلی سوره این پیوند خاص را هم دارد.
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
إِنَّمَآ أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَٰذِهِ ٱلْبَلْدَةِ ٱلَّذِى حَرَّمَهَا وَلَهُۥ كُلُّ شَىْءٍۢ ۖ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ ٱلْمُسْلِمِينَ
من مأمورم كه تنها پروردگار اين شهر را كه آن را مقدس شمرده و هر چيزى از آنِ اوست پرستش كنم، و مأمورم كه از مسلمانان باشم،
مسئلهٔ نطق و تکلم
من دیگر در مورد داستان سلیمان چیز خاصی نمیخواهم بگویم، به غیر از اینکه باز به این مسئلهٔ نطق و تکلم در این داستان دقت بکنید که به آن هم مثل یک ماجرای فرعی که تکلم خداوند… یعنی اگر قرآن به عنوان آن نامه، به عنوان آن دعوتی که از طرف خداوند آمده است، مدنظرتان باشد، خود قرآن کلام خدا است و در این سوره هم در مورد نطق و تکلم و قول و اینها مرتب عبارتهایی میآید که شامل این چیزها است. بنابراین این محتوای دوم با آن محتوای اول که در آن قرآن مرکزیت دارد ــ محتوای دوم منظورم تأکید روی تکلم است ــ یکجوری ارتباط پیدا میکند.
من یک چیزی را گفتم. بگذارید یک بار دیگر هم بگویم. بعضیها انگار خیلی با توجه به اوضاع سیاسی امروز دنیا، این رفتار حضرت سلیمان برای آنها سؤالبرانگیز است که قومی را به تسلیم خودش دعوت میکند و تهدید میکند که اگر نیایید مثلاً من چنین و چنان میکنم. چیزی که میخواهم بر روی آن تأکید بکنم این است که ببینید آن قسمت از آن که معنوی است. آن قسمت سیاسی و جنگ قدرتش که یک چیز طبیعی است، آن را کنار بگذارید. هر حکومتی قدرت خودش را تثبیت میکند و در مقابل خطرهای آینده و گذشته و همهچیزِ خودش باید عکسالعمل نشان دهد. این خاصیت حکومت و قدرت است. من حالا یک مینیمم جوابی هم دادم که لااقلش این است که در آن دنیایی که سلیمان زندگی میکند، این عرف طبیعی است. یعنی هر کس اگر بتواند … اصلاً نامه ننوشته، حمله میکنند و همهچیز را نابود میکنند. بنابراین رفتار سلیمان در زمان خودش توجیه لازم ندارد. من حتی معتقد هستم که الآن هم اگر از ظواهر بگذرید، بالاخره این جنگ و قدرت و سلطهطلبی حکومتها همچنان وجود دارد. حالا ممکن است رفته باشد در سلطهٔ اقتصادی. به طریقهای دیگری کار را انجام بدهد. طرف را مجبور میکنند داوطلبانه بیاید برای مذاکره. بالاخره اعمال قدرت میکنند از یک روشهایی.
حکمت و ظرافت
قُلِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلَٰمٌ عَلَىٰ عِبَادِهِ ٱلَّذِينَ ٱصْطَفَىٰٓ ۗ ءَآللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ
بگو: «سپاس براى خداست، و درود بر آن بندگانش كه [آنان را] برگزيده است.» آيا خدا بهتر است يا آنچه [با او] شريك مىگردانند؟
نکتهٔ مهم، چیزی که الآن میخواهم بر روی آن تأکید بکنم این است که ببینید آنجایی که معنوی میشود. یعنی آن بحثهای قدرت و ظواهر و اینها میرود کنار، فقط با حکمت و ظرافت دارد عمل میشود. یعنی کسی را نمیگیرند کتک بزنند، زندانی بکنند، شکنجه بکنند که آقا تو بیا ایمان بیاور. یعنی به قوم خودت بگو … مثلاً یک نفر را بگیرم بگویم تو اگر ایمان بیاوری، قومت مثلاً هدایت میشوند، پس یالا ایمان بیاور. تهدیدش بکنم. او را شکنجه بکنم. یک کاری بکنم که مثلاً برود به قوم خودش بگوید آقا ایمان بیاورید، خورشیدپرستی را کنار بگذارید. دیگر آنجایی که رابطهٔ دوبهانسان و مسئلهٔ هدایت است، شما چیزی به غیر از حکمت و ظرافت نمیبینید. اینکه به اختیار آدمها یک جوری ارزش برایش قائل میشوند. حداکثر این است که سلیمان یک آزمایشی میکند ببیند اصلاً این زن قابل هدایت است؟ نیست؟ در یک موقعیتی قرار… میدهد که هدایت میشود. بدون اینکه با دافعه و قدرت باشد؛ طرف با جاذبه و زیبایی هدایت میشود. این نکتهای است که به نظر من در داستان سلیمان مهم است و نشاندهندهٔ عادلانه بودن آن حکومت است. اعمال قدرت جزو طبیعت هر حکومت و هر قدرتی است. حالا چون در مورد آن قسمت به اندازهٔ کافی سؤال کردم که اگر کسی اشکالی دارد چطور میشود این اشکال را جواب داد، دیگر دوباره در مورد آن بحث نمیکنم. فکر میکنم از ابتدای سوره تا اینجا، تا این چهار داستان ـ سه تا داستان کوتاه و یک داستان بزرگ ـ کم و بیش انسجام خوبی دارند. بعد از آن هم که دیگر بحث در مورد توحید و آخرت است. من قسمت انتهایی سوره را ـ که باز تأکید میکنم ـ قسمت انتهایی سوره با این آیه شروع میشود که «قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلَامٌ عَلَىٰ عِبَادِهِ الَّذِينَ اصْطَفَىٰ ۗ آللَّهُ خَيْرٌ أَمَّا يُشْرِكُونَ» و با این آیه تمام میشود که «وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا». این دو تا «قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ» عبارتهای متعارفی نیستند؛ یعنی متعارف نیستند، منظورم این است که پرتکرار نیستند. در ابتدای آن آیه و آیهٔ آخر، این فصل سوره را با مقدمه و داستانها کاملاً یکجوری جدا میکنیم. یک استقلالی به آن میدهد که محتوای اصلی این قسمت، به غیر از ابتدایش که اشاره به توحید است ـ که در همهٔ سورهها یک جور اجباراً باید باشد، برای خاطر اینکه هدف اصلی درک توحید است و آن چیزی که ما باید به آن برسیم توحید است تا از هر چیزی و هر مجازات و هر بدی مصون بشویم و به همهٔ خیرها برسیم ـ آن قسمت توحیدی که میآید و من باز جلسهٔ قبل یا جلسهٔ قبلتر در مورد آن صحبت کردم، بعد از آن دیگر مفصلاً انتهای سوره دو صفحه کاملاً حول و حوش آخرت از جنبههای مختلف دارد بحث میشود. یک قسمتهایی از آن را من دفعهٔ قبل خواندم. فکر میکنم که یک قسمتهایی که الآن مانده را به آن اشاره میکنم و انشاءالله این بحث در مورد سوره را میبندیم. امیدوارم آن فضای کلی سوره با این حرفهایی که زدم، یک جوری روشن شده باشد.
این قسمت مربوط به آخرت بعد از آن آیات توحید یک قسمتی بود که ادعاهای آنها را در مقابل آنهایی که ایمان ندارند به توحید را مطرح میکرد. از طرف پیامبر جوابی میآمد. من تأکید کردم یک آیهای در این میانه هم هست که «وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُنْ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ» که بعد از پایان این قطعه مجدداً درواقع به آن برمیگردیم.
وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُن فِى ضَيْقٍۢ مِّمَّا يَمْكُرُونَ
و بر آنان غم مخور، و از آنچه مكر مىكنند تنگدل مباش.
من در این جلسهٔ آخر قصد جمعبندی داشتم. یعنی یک تکرارهایی با جلسات قبل پیدا میکرد. ولی شاید حالا یک خرده زیادتر از حد معمول شده است. یک قطعهای است که اعتراضهایی به اینکه کسانی که ایمان ندارند به آخرت، به نظر آنها عجیب میرسد. اینها را دو تا اعتراض مطرح میکند، پاسخ میدهد و بعد یک قسمت دیگری میآید که با این قسمت «إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ يَقُصُّ عَلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ» یک بار دیگر این واژهٔ قرآن اینجا تکرار میشود. اینها را چون خواندیم من دیگر نمیخواهم مجدد به آنها اشاره بکنم.
دابة الارض
۞ وَإِذَا وَقَعَ ٱلْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَآبَّةًۭ مِّنَ ٱلْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ ٱلنَّاسَ كَانُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا لَا يُوقِنُونَ
و چون قول [عذاب] بر ايشان واجب گردد، جنبندهاى را از زمين براى آنان بيرون مىآوريم كه با ايشان سخن گويد كه: مردم [چنانكه بايد] به نشانههاى ما يقين نداشتند.
فکر میکنم تا این موضوع «دابة الارض …» دوباره این عبارت اینجا تکرار میشود. این اولین باری است که میآید: «وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ». یکی از شنوندگان یک ایمیلی زد که «دابة الارض» یک جایی در قرآن در سورهٔ سبأ آمده و موریانه ترجمه میکند. برای اینکه منظور آن «دابة الارض» موریانههایی که عصای موسی را مثلاً خوردند. خیلی بعید است که «دابة الارض» را بعضیها به معنای انسان میگیرند. یک جنبندهٔ غیرانسانی است که تکلم آن شگفتانگیز است و اینکه در جای دیگر در قرآن «دابة الارض» به عنوان یک موریانه مثلاً اشاره میشود. یک عدهای که شاید بعضی از آدمهایی که خیلی علمی فکر میکنند و از اینکه چیزهایی که در قرآن آمده مورد طعنه و کنایهٔ آدمهای دانشمند قرار بگیرد، میترسند که بعضی چیزها را بگویند. مثلاً حتی میخواهند توجیه بکنند که هدهد حرف نمیزد. نمیدانم مورچه اینطوری نمیکرد. همهٔ این چیزهای عجیب و غریب را که با دانش روز ممکن است … نه اینکه سازگار نباشد، کشف نشدند و همچنان مثل داستانهای جن و پری به نظر میرسد اینها را همه میخواهند به قول عامیانه ماستمالی کنند.
من خیلی از این عادت بعضی از این دوستان روشنفکر دینی بدم میآید که حتی مسئلهٔ تعبیر رؤیا و اینها، همه یک جورایی به نظرشان میآید که اینها را یک جوری لاپوشانی بکنند که منظور این نبوده و آن نبوده است. معجزات را توجیه علمی برایش بیاورند که مثلاً اینجوری این اتفاق افتاده و از این حرفها. طبیعی است که اگر یک راهی داشته باشند این که این «دابَّةُ الْأَرْضِ» یک جنبندهٔ سخنمیگوید خوب میشود اینطوری توجیه کرد. انسان هم «دابَّةُ الْأَرْضِ» است. بنابراین منظور یک انسانی است که میآید تبلیغاتی میکند و به مردم میگوید که شما چرا مثلاً ایمان نیاوردید و این حرفها. در حالی که فضای آیه اصلاً اینطوری نیست. به عنوان یک اتفاق عجیبوغریب که جزو نشانههای آخرت است به آن اشاره میشود. این نکتهای که ایشان هم یادآوری کردند مؤید این مسئله است. جای دیگری همین عبارت در قرآن در اشاره به موریانه به کار رفته است. بنابراین این نتیجه نمیشود که این «دابَّةُ الْأَرْضِ» هم موریانه است. نتیجه میشود که یک جور موجود غیرانسانی است. حالا چیست قرار نیست که ما کنجکاوی بکنیم که چیست.
قسمت پایانی سوره
وَحُشِرَ لِسُلَيْمَٰنَ جُنُودُهُۥ مِنَ ٱلْجِنِّ وَٱلْإِنسِ وَٱلطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ
و براى سليمان سپاهيانش از جن و انس و پرندگان جمعآورى شدند و [براى رژه] دسته دسته گرديدند.
وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍۢ فَوْجًۭا مِّمَّن يُكَذِّبُ بِـَٔايَٰتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ
و آن روز كه از هر امتى، گروهى از كسانى را كه آيات ما را تكذيب كردهاند محشور مىگردانيم، پس آنان نگاه داشته مىشوند تا همه به هم بپيوندند.
حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءُو قَالَ أَكَذَّبْتُم بِـَٔايَٰتِى وَلَمْ تُحِيطُوا۟ بِهَا عِلْمًا أَمَّاذَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
تا چون [همه كافران] بيايند، [خدا] مىفرمايد: «آيا نشانههاى مرا به دروغ گرفتيد و حال آنكه از نظر علم، بدانها احاطه نداشتيد؟ آيا [در طول حيات] چه مىكرديد؟»
إِنَّ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ يَقُصُّ عَلَىٰ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ أَكْثَرَ ٱلَّذِى هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ
بىگمان، اين قرآن بر فرزندان اسرائيل بيشتر آنچه را كه آنان در بارهاش اختلاف دارند حكايت مىكند.
أَلَمْ يَرَوْا۟ أَنَّا جَعَلْنَا ٱلَّيْلَ لِيَسْكُنُوا۟ فِيهِ وَٱلنَّهَارَ مُبْصِرًا ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّقَوْمٍۢ يُؤْمِنُونَ
آيا نديدهاند كه ما شب را قرار دادهايم تا در آن بياسايند، و روز را روشنىبخش [گردانيديم]؟ قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه ايمان مىآورند مايههاى عبرت است.
وَيَوْمَ يُنفَخُ فِى ٱلصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَن فِى ٱلْأَرْضِ إِلَّا مَن شَآءَ ٱللَّهُ ۚ وَكُلٌّ أَتَوْهُ دَٰخِرِينَ
و روزى كه در صور دميده شود، پس هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است به هراس افتد، مگر آن كس كه خدا بخواهد. و جملگى با زبونى رو به سوى او آورند.
مَن جَآءَ بِٱلْحَسَنَةِ فَلَهُۥ خَيْرٌۭ مِّنْهَا وَهُم مِّن فَزَعٍۢ يَوْمَئِذٍ ءَامِنُونَ
هر كس نيكى به ميان آورد، پاداشى بهتر از آن خواهد داشت، و آنان از هراس آن روز ايمنند.
وَأَنْ أَتْلُوَا۟ ٱلْقُرْءَانَ ۖ فَمَنِ ٱهْتَدَىٰ فَإِنَّمَا يَهْتَدِى لِنَفْسِهِۦ ۖ وَمَن ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلْمُنذِرِينَ
و اينكه قرآن را بخوانم. پس هر كه راه يابد تنها به سود خود راه يافته است؛ و هر كه گمراه شود بگو: «من فقط از هشداردهندگانم.»
وَقُلِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ سَيُرِيكُمْ ءَايَٰتِهِۦ فَتَعْرِفُونَهَا ۚ وَمَا رَبُّكَ بِغَٰفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ
و بگو: «ستايش از آنِ خداست. به زودى آياتش را به شما نشان خواهد داد و آن را خواهيد شناخت.» و پروردگار تو از آنچه مىكنيد غافل نيست.
میگوید «وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ» من شاید این را هم خوانده باشیم جلسهٔ قبل که این «فَهُمْ يُوزَعُونَ» باز یک جوری یادآور یک صحنهای از داستان سلیمان است. به غیر از آن تکلّم «دابَّةُ الْأَرْضِ» که مناسبت دارد که اینجا ذکر شده است بعد از داستان سلیمان. چون اولین تصویری که از داستان سلیمان میبینیم این است که میگوید «وَحُشِرَ لِسُلَيْمَانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ وَالطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ» عیناً آن عبارت حشر و «يُوزَعُونَ» اینجا هم آمده است. ارتباطی در ذهن آدم، یک تداعی با آن آیه برقرار میشود. «حَتَّىٰ إِذَا جَاءُوا قَالَ أَكَذَّبْتُمْ بِآيَاتِي وَلَمْ تُحِيطُوا بِهَا عِلْمًا أَمَّاذَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» تصویری از حشر میآید که همه جمع شدند و میگوید از هر امتی یک عدهای را میآوریم، از آنهایی که تکذیب کردند و از آنها پرسیده میشود که آیا آیات مرا تکذیب کردید، و لم تحیطوا بها علماً، در حالی که احاطهٔ علمی به آن نداشتید. نمیدانستید و تکذیب کردید. «وَوَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِمَا ظَلَمُوا فَهُمْ لَا يَنْطِقُونَ». باز دوباره این آیهای که من قبلاً به آن اشاره کردم که این قول که منظور «وقع القول علیهم…» مثل یک وعدهای که به آنها داده شده بود، موعد آن فرامیرسد. گاهی مثلاً یک عبارتی در قرآن است که میگوید «حقت کلمة الله علیهم»، یک چنین چیزی. این که آن چیزی که خداوند گفته بود… محقق شدن به معنای آن محتوای حق هم در آن است. اینکه مثل اینکه ما میگوییم طرف حقش بود که اینطوری بشود. اینکه صرف محقق شدن به معنای رئالیزیشن نیست؛ یک جوری مفهوم حق این که شایستگی این را داشتند.
وَوَقَعَ ٱلْقَوْلُ عَلَيْهِم بِمَا ظَلَمُوا۟ فَهُمْ لَا يَنطِقُونَ
و به [كيفر] آنكه ستم كردند، حكم [عذاب] بر آنان واجب گردد، در نتيجه ايشان دَم برنيارند.
من دفعهٔ قبل گفتم که این قسمت پایانی سوره پر از این حالت ادبی است که در قرآن در خیلی از سورهها نشانههایی از آن میبینید. یک داستان گفته میشود، یک عبارتی که آخر داستان باید باشد با تأخیر میآید. چیزی که ذهن آموزشدیدهٔ ما دوست ندارد معمولاً. ما دوست داریم یک چیزی از ابتدا گفته بشود و تمام شود، برویم سراغ فصل بعدی. دوست نداریم در فصل دو یکدفعه یک چیزی مربوط به فصل یک دوباره بیاید. شاید ذهن ما دوست نداشته باشد که آیات ارث که مثلاً در سورهٔ نساء است، بیاید تمام شود، یکعالمه چیز بخوانیم، ته سوره ببینیم یکدانه تبصره آنجا نوشته شده است، میگوید اما در مورد کلاله حکمش این است و سوره تمام بشود. بعضیها اصلاً باور کنید صراحتاً حتی یک عده فکر میکنند نه فقط سورهها، آیهها را پیامبر اینها را نچیده است، به همین دلیلی است که حس میکند آن جایش آنجا نیست. آن را اشتباهی آنجا گذاشتند. مثلاً اینقدر این چیزهای ذهنیشان زیاد است که هر موضوعی باید از یک مقدمهای شروع بشود، تمام بشود و دیگر تمام بشود. یعنی خیالمان از آن راحت بشود، برویم سراغ یک چیز دیگر. الآن شما در این سوره بهعنوان نمونه… من دفعهٔ قبل این را گفتم که این آیهٔ «إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ يَقُصُّ عَلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ» أَكْثَرَ الَّذِي هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» که بعد از موضوع توحید و آخرت و این حرفها، وسط این بخش میآید. این درواقع آیهٔ آخر سورهٔ نمل است. داستان سلیمان است. جایی که داستان سلیمان تمام میشود یا لااقل داستان ثمود و لوط تمام میشود، این آیه میتواند آنجا باشد. میگوید که اختلافهایی وجود دارد دربارهٔ داستانهای بنیاسرائیل، مخصوصاً در مورد شخصیت سلیمان، که قرآن اینها را حلوفصل میکند. ولی این یک جای دیگری آمده است. یک خرده دیر آمده است. یا مثلاً این موضوعی که پیامبر از اینکه اینها ایمان نمیآورند محزون میشود و این حرفها، که دعوت میشود «فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۖ إِنَّكَ عَلَى الْحَقِّ الْمُبِينِ»، یک آیه قبل از آن، وسط بحثهای مربوط به آخرت، این آیه آمده است: «وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُنْ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ». ذهن ما شاید اینطوری بپسندد که این آیه را برداریم بیاوریم بگذاریم قبل از آیهٔ مثلاً ۷۹، بهعنوان آیهٔ ۷۸. آن موضوع کلامی با پیامبر و اینکه محزون نباش و اینطوری نکن، اینها کنار همدیگر بیاید. در حالی که اینطوری نیست. یعنی اصلاً قرآن کلاً اینطوری بحث نمیکند.
وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُن فِى ضَيْقٍۢ مِّمَّا يَمْكُرُونَ
و بر آنان غم مخور، و از آنچه مكر مىكنند تنگدل مباش.
فَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ ۖ إِنَّكَ عَلَى ٱلْحَقِّ ٱلْمُبِينِ
پس بر خدا توكل كن كه تو واقعاً بر حق آشكارى.
من خیلی وقت قبل، در آن جلسات اولیه که داشتیم، که اسمش زیباییشناسی قرآن بود، به این تکنیک یک اشارهای کردم. مثالی که آوردم این بود: داستان ابراهیم گفته میشود، بعد میگوید «فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ»، یک آیهای میآید میگوید که لوط به او ایمان آورد. بعد ادامه میدهد داستان را، میگوید ابراهیم اینطوری کردیم و به او اسحاق و یعقوب دادیم و فلان و اینها، و داستان تمام میشود. میگوید و اما لوط. یعنی یک داستان ابراهیم است، پشتش قرار است که داستان لوط بیاید. ولی داستان لوط در داستان ابراهیم یک آیه وجود دارد که شروع شده است درواقع. مثل اینکه این حلقههای زنجیر، یک خرده از این پایین، آیه وسط آن بالایی است. ما دوست نداریم. انگار در ذهنمان اینجوری آموزش دیدیم. سؤال دوست نداریم. ابهام دوست نداریم. دلمان میخواهد یک چیزی که میگویند را بگویند دیگر. تا ته آن را بگویند. اینکه یک خرده بگویند، تشنگی ایجاد بشود، بعداً... مثلاً حال یک جای دیگر به آن اشاره بشود، این خیلی برای ذهن… ما یک جور آموزشی دیدیم که همین یک چیزهایی واقعاً وحشتناک است. حالا موقعیت خوبی است که یک اشارهای به آن بکنم. این نحوهٔ آموزشی که یک جوری به شما یاد میدهند که انگار همهٔ سؤالها را جوابش را بلد هستیم، از فیزیک گرفته تا چه میدانم شیمی. من نمیدانم راه دیگری است یا نه. چون در سن خیلی پایین آموزش شروع میشود، به بچه خیلی نمیشود گفت که حالا این را یاد بگیر ولی درست هم نیست. مثلاً یک تئوری بگویم، تئوری جاذبهٔ نیوتون بگویم، ولی از آن اول بگویم درست نیست ها. حالا فعلاً یاد بگیر. آن لحظهای که دارم میگویم باید بگویم این درست است و الا مثلاً دانشآموزهای ده دوازده سال اصلاً یاد نمیگیرند. میگویند درست است را بگو. ما میایستیم هر وقت درست است را توانستی بگویی آن را گوش میدهیم. کلاً این که یک فضایی وجود دارد در آموزش که تظاهر به علم میشود دیگر. ما الآن فیزیک را نمیبینیم. برایمان پر از مجهول است. ولی یک جوری آموزش دیدیم که انگار همه چیز را میدانیم. نه فقط همه چیز را بشر میداند، آن معلم همه چیز را میداند. یک جوری فضای کلاس باید این طوری باشد که معلم باید یک اوتوریتهٔ مثلاً داشته باشد. این که ذهن ما یک جوری آموزش دیده است که انگار خیلی از این جور بههمریختگیهایی که سؤالبرانگیز هستند، یک چیزی گفته میشود، رها میشود. اصلاً ممکن است که هیچ وقت هم بهش برنگردیم. ممکن است دو تا آیه اگر میآمد یک چیزی تمام میشد، ولی تعمداً آن دو تا آیه نیست. تا آخرش هم دیگر نمیآید. خودتان هر چه میخواهید حالا فکر بکنید. یک چیزی گفته شده تا یک جایی که اگر تلاش بکنید حقیقت را میتوانید بفهمید. آن دو تا آیه را میتوانید بفهمید که چه بعد از آن میتوانست بیاید، ولی آن گفته نمیشود. خیلی چیزها در قرآن به شدت این حالت وجود دارد که خیلی چیزها واگذار میشود به این که شما یک چیزی را کشف کنید، بفهمید. به سادگی و صراحت موضوع مثلاً باز نمیشود. برای همین هم هست که فهم قرآن با توجه به آموزشهایی که ما دیدیم، متنهایی که ما دیدیم، متن راحتی برای فهمیدن نیست. شاید اگر طور دیگری به مردم از اول آموزش بدهند، مردم را به این هدف شما اصلاً آموزش بدهید که یک متنی مثل قرآن، یک متن ادبی پیچیده را بفهمند، شاید اینقدر که معمولاً مردم مشکل دارند با فهم قرآن، مشکل ایجاد نشود.
بههرحال اینجا هم شما به یک جایی میرسید، یک توصیفی مثلاً از حشر میآید. بعد میگوید مثلاً «أَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِرًا ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» یکی از نشانههای آخرت میآید. مثل اینکه یکی از دلایلی که ما بر اساس آن میتوانیم ایمان پیدا بکنیم به آخرت. بعد دوباره میگوید «وَيَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شَاءَ اللَّهُ ۚ وَكُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ» برمیگردد. یک توصیفی از حشر است که همه جمع شدند و اینها، خوب ادامهاش بهطور منطقی این است که در مورد نفخ صور بگوید و احوال حشر و قیامت را بگوید. ولی وسط آن یک آیهای است. این میتوانست قبل از آن بیاید. میتوانست بعدش بیاید. ولی دقیقاً در بین آن آیات یک جوری یک جایی برای خودش پیدا کرده است. دوباره درواقع برمیگردیم به صحنهٔ حشر و قیامت.
«وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ ۚ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ ۚ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ» یک اختلافی است که آیا این به وضعیت کوهها در حال حاضر دارد اشاره میکند یا جزو نشانههای قیامت است. به نظر میآید حداقل دلایل متنی ما را بیشتر به این سمت میبرند که جزو احوال قیامت باشد. هرچند که الآن مثلاً یک جوری ثابت شده است که کوهها حرکت موجی دارند و این حرفها، ولی اینجا به نظر من اینجوری از متن برمیآید که در مورد قیامت دارد گفته میشود. یک مجموعهای درواقع از آیات است که در مورد توصیف حشر است.
وَتَرَى ٱلْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةًۭ وَهِىَ تَمُرُّ مَرَّ ٱلسَّحَابِ ۚ صُنْعَ ٱللَّهِ ٱلَّذِىٓ أَتْقَنَ كُلَّ شَىْءٍ ۚ إِنَّهُۥ خَبِيرٌۢ بِمَا تَفْعَلُونَ
و كوهها را مىبينى [و] مىپندارى كه آنها بىحركتند و حال آنكه آنها ابرآسا در حركتند. [اين] صُنعِ خدايى است كه هر چيزى را در كمال استوارى پديد آورده است. در حقيقت، او به آنچه انجام مىدهيد آگاه است.
این آیات آخر خیلی روان هستند دیگر. اینکه بالاخره اصل ماجرا این است که شما در این دنیا دارید زندگی میکنید. کار خوب میتوانید انجام بدهید. کار بد میتوانید انجام بدهید و آن در یک ابدیتی اینها به شما برمیگردد. برای همین، کل ماجرا اصلاً از اول سوره هم همین بود که قرآنی فرستاده شده است، هدایتی فرستاده شده است، باید در مقابل آن تسلیم باشید و درواقع آن اعمال حسنهای که از شما خواسته شده است، کارهای زیبا انجام بدهید، کارهای زشت انجام ندهید و الی آخر. این قسمت پایانیاش همین است که دیگر بهصراحت این چیزهایی که از ابتدا میفهمیم ولی بهصراحت گفته نشده را در انتهای سوره بهصراحت میگوید. «مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا وَهُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ» آنهایی که کارهای نیک، کارهای زیبا انجام دادند، در آن لحظه از آن احوال و هول قیامت درواقع مصون هستند. «وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» میگوید آنهایی که کار بدی هم انجام دادند به مجازات خودشان میرسند. «إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَٰذِهِ الْبَلْدَةِ الَّذِي حَرَّمَهَا وَلَهُ كُلُّ شَيْءٍ ۖ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ» من امر شدم که پروردگار این شهر را بپرستم. منظور مسجدالحرام و حول مسجدالحرام، مکه است. «وَأَنْ أَتْلُوَ الْقُرْآنَ ۖ فَمَنِ اهْتَدَىٰ فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ ۖ وَمَنْ ضَلَّ فَقُلْ إِنَّمَا أَنَا مِنَ الْمُنْذِرِينَ» این همان محتوای آشکارشدهٔ سوره است که دعوت به پیروی از هدایت و تسلیم در مقابل خداوند با مرکزیت قرآن بهعنوان یک هدایتی که از آسمان به ما رسیده است برای مصون ماندن از احوال قیامت و رسیدن به خیر و دوری از عذاب. این چهار تا آیه همان چیزی که از ابتدا هم به نظر میآید که بالاخره در فضای سوره است خیلی با صراحت بیان میکند. «وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ سَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ فَتَعْرِفُونَهَا ۚ وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» این آیهٔ انتهای سوره است که اشاره به حمد خداوند و اینکه خداوند از اعمال شما غافل نیست، که ما در آخرت میمانیم با همین اعمال خودمان که میتواند اعمال خوب باشد یا اعمال بد باشد. فکر میکنم برای این جلسات کوتاهی که داریم. بس است. از خیلی از جزئیات صرف نظر میکنیم معمولاً، ولی سعی میکنیم که یک کلیتی از سوره را بگوییم. یعنی اگر الآن از شما بپرسند که سورهٔ نمل محتوایش چیست، یکی دو جملهٔ مختصر بتوانید بگویید که اشاره بکنید به محتوای سوره و این تصور را داشته باشید که هر کدام از بخشهای سوره چطوری با آن محتوای اصلی در واقع ارتباط دارد و امیدوارم که این اتفاق در چند جلسه افتاده باشد.
وَمَن جَآءَ بِٱلسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِى ٱلنَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ
و هر كس بدى به ميان آورد، به رو در آتش [دوزخ] سرنگون شوند. آيا جز آنچه مىكرديد سزا داده مىشويد؟
إِنَّمَآ أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هَٰذِهِ ٱلْبَلْدَةِ ٱلَّذِى حَرَّمَهَا وَلَهُۥ كُلُّ شَىْءٍۢ ۖ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ ٱلْمُسْلِمِينَ
من مأمورم كه تنها پروردگار اين شهر را كه آن را مقدس شمرده و هر چيزى از آنِ اوست پرستش كنم، و مأمورم كه از مسلمانان باشم،