→ بازگشت به سورهٔ انعام

جلسهٔ ۱ · سورهٔ انعام

بیان تم کلی سوره، کفر و شرک

وب‌گاهِ منبع ↗

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ سخنرانی در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۶)
  1. شرک۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۵, sec-۸, sec-۱۰ · مفاهیم بنیادی
  2. کفر۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸, sec-۱۰ · مفاهیم بنیادی
  3. دعا۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · مفاهیم بنیادی
  4. نبوت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴ · مفاهیم بنیادی
  5. گناه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · مفاهیم بنیادی
  6. وحی۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · مفاهیم بنیادی

تصویر ابتدایی سوره

موسیقی کتاب کنم، صحبت می‌کنم، اشکالی ندارد اگر دو جلسه هم بشود. بعد از جزئیات را می‌گذاریم برای جلسه هم. اولین نکته‌ای که فکر می‌کنم بد نیست در مورد آن صحبت کنم، جلسه قبلم بود که در موضوع سوره نسا صحبت می‌کردیم و به آن اشاره کردم. این است که بعد از آن چند سوره اول قرآن که از سوره بقره و آل عمران و نسا و مائده هستند و فضای مشترک و شبیه به هم دارند، سوره انعام کاملاً فضای متفاوتی دارد. حالا امیدوارم در این موضوع صحبت کنیم و فکر می‌کنم متوجه شوید که اصولاً موضوع آن دیگر مستقیماً ربطی به موضوع چند سوره اول ندارد.

کاری که من معمولاً می‌کنم این است که هر سوره را به گونه‌ای که فکر می‌کنم خوب است وارد بحث می‌شوم و شروع می‌کنم. گاهی کلیات سوره را می‌گویم، ممکن است از یک آیه مهم و کلیدی شروع کنم. فکر می‌کنم بد نباشد در موضوع سوره انعام همین صفحه اول سوره را بخوانیم و خود این مقدمه خوبی است برای فهم موضوع سوره و درک تفاوت‌های آن با سوره‌های قبل. از همینجا شروع کنیم به بحث.

بنابراین اولین کاری که می‌کنم این است که صفحه اول و شاید تا چند سطح از صفحه دوم را در موضوع خرد شده بحث کنیم. سوره با این آیه شروع می‌شود: «الحمدلله الذی خلق السماوات والارض وجعل الظلمات والنور». کسانی که کافرند، به این آیه توجه کنند. اگر بدون اقرار بگویم که این آیه‌ای که سوره با آن شروع می‌شود، کل فضای سوره را در خود دارد، واقعاً اقرار نکرده‌ام. امیدوارم وقتی جلو می‌رویم متوجه شوید که این واقعیت دارد؛ اساساً تصویری که در این سوره می‌بینیم حول و حوش همین آیه شکل می‌گیرد.

تصویری که در این آیات ابتدایی سوره هست، به طور خلاصه در همین آیه اول آمده است. این واقعیت مطلق از نظر ما آشکار است که خداوند آسمان و زمین و همه چیز را خلق کرده است، اما افرادی هستند که این واقعیت را نمی‌بینند و همان‌طور که در انتهای آیه ذکر می‌شود، شرک نسبت به خداوند مرتکب می‌شوند؛ چیزهایی را معادل خداوند فرض می‌کنند. وجود یکتایی که خالق همه چیز است، وقتی حرف از آسمان و زمین می‌شود، جلوتر هم روی این نکته تأکید می‌شود که خداوند خالق آسمان‌هاست و امور مربوط به انسان‌ها و زمین نیز در اختیار اوست.

دیدگاه‌های شرک‌آلود این‌گونه است که بخشی از جهان را انگار در اختیار نیروهای دیگر می‌دانند. نیروهای متکثری در جهان وجود دارند. مثلاً مشرکینی که پیامبر ما با آن‌ها مواجه بود، اصولاً اعتقاد داشتند که جهان را الله خلق کرده است. بارها در قرآن ذکر شده که اگر از آن‌ها بپرسید که آسمان‌ها را چه کسی خلق کرده، می‌گویند الله خلق کرده است؛ یعنی مفهوم الله به عنوان خالق و کسی که کلیات جهان را در اختیار دارد، مورد قبولشان است. اما نیروهای متکثری در اطراف خودشان هم مشرکین فرض می‌کردند.

در سراسر دنیا، اگر به فرهنگ‌های ماقبل ادیان نگاه کنیم، پر از این اوهام است که نیروهای طبیعت، موجوداتی که ما برای ادامه زندگی به آن‌ها وابسته هستیم، جهان را اداره می‌کنند. اگر بخواهیم به نتیجه برسیم، کافی نیست که فقط خداوند و الله را عبادت کنیم؛ باید با این موجودات خاص نیز ارتباط داشته باشیم. آن‌ها تمثال‌هایی برای این موجودات می‌ساختند و این کل ماجرای بودپرستی است؛ اعتقاد به نیروهای مادون خداوند که خالق جهان هستند ولی بر سرنوشت انسان‌ها تأثیر دارند. این اعتقاد هسته مرکزی شرک در دنیا قدیمی است.

اولین آیه در واقع تأکید بر همین موضوع دارد و بعد بیشتر روی این تأکید می‌شود که الله کسی است که آسمان‌ها و زمین را خلق کرده است؛ جایی که شما زندگی می‌کنید را خلق کرده است و تاریکی‌ها و روشنی‌ها را خلق کرده است. افرادی هستند که این حقیقت را نمی‌بینند و دچار شرک می‌شوند. بلافاصله تأکید می‌شود که خلق شما و اینکه چه زمانی بمیرید یا اجل شما و اجل همه کسانی که در زمین هستند، توسط خداوند تعیین شده است و اجل‌ها مصمم‌اند. آیه می‌گوید: «وهو الذي یمتنکم وهاوالله فسماوات و فلعرش...».

این آیه مخصوصاً در مقابل تصورات شرک‌آلود از جهان است که الله را خیلی دور می‌بینند. تصور مشرکین همزمان با پیامبر و بسیاری دیگر که به نوعی به خالق کل جهان اعتقاد داشتند، این بود که الله موجودی است که کاری به زندگی خصوصی من ندارد. من اینجا که زندگی می‌کنم، تحت ساختاری هستم که خداوند خلق کرده است. در برخی عقاید شرک‌آلود، اصنامی که این ساختار را به اعتقاد آن‌ها شفیع قرار می‌دهند و از آن‌ها مطالباتی دارند، ممکن است مخلوق خدا باشند و خداوند این اختیارات را به آن‌ها داده باشد.

لزومی ندارد که ما بخواهیم خالق یا موجودات مستقلی از خداوند را در جهان فرض کنیم. همین که اعتقاد داشته باشید خداوند موجوداتی را خلق کرده و کار مردم را در زمین به آن‌ها سپرده، خود این یک عقیده شرک‌آلود است. نکته‌ای که در سر شرک به وجود می‌آید چیست؟

رابطه این موجودی که در زمین زندگی می‌کند با خداوند، در زندگی روزمره‌اش قطع می‌شود؛ یعنی من وقتی از صبح پا می‌شوم، دیگر احساس نمی‌کنم که با خداوند سر و کار دارم. خداوند می‌داند که من در چه موقعیتی هستم، می‌توانم دعا کنم و چیزی از او بخواهم. این در فضای شرک به گونه‌ای از بین می‌رود؛ یعنی گستردگی میان مخلوقات به وجود می‌آید و توسط واسطه‌هایی پر می‌شود. این در واقع بیان کوتاهی از مسئله شرک است.

تصویر کافر: کسی که حقیقتِ واضح را نمی

آیه اول این سوره به نوعی حقیقتی را بیان می‌کند؛ آن هم این است که خداوند جهان را خلق کرده و همه چیز در جهان در اختیار اوست. بارها در این سوره آیات مشابهی آمده است، مانند «وهو القاهر فوق عباده»؛ خداوند بر حیات بندگانی که در زمین زندگی می‌کنند چیره است. توحید این است که من همه چیز را در مواجهه با خدا می‌بینم و شرک این است که خداوند را کنار می‌گذارم یا لااقل در زندگی روزمره خود کنار می‌گذارم.

این حقیقت در ابتدای سوره به عنوان یک حقیقت واضح بیان شده است که ما می‌توانیم ببینیم خداوند همه چیز را خلق کرده و همه چیز را اداره می‌کند. خصوصاً در مورد انسان‌ها اشاره می‌شود که سر و کار و جه کارشان را خدا می‌داند. کوچک‌ترین چیزی که در زندگی شما و در درون شما می‌گذرد، توسط خداوند دیده می‌شود و تک‌تک ما به عنوان مخلوقاتی مستقیماً با خداوند مواجه هستیم، نه با واسطه‌هایی و علمی که آن‌ها کسب کرده‌اند. هر کاری که می‌کنید، خداوند علم دارد به اینکه چه می‌کنید و چه چیزی به دست می‌آورید. این تصویر ابتدای سوره، حقیقت را بیان می‌کند با اشاره مختصر به آیه‌ای که در ابتدا آمده است: «سُوْلَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَهُمْ يُعْتَدِلُونَ».

در ادامه این آیات، تصویر آدم‌هایی که کفر می‌ورزند و به حقائق اعتقاد ندارند، بیشتر باز می‌شود؛ یعنی مواجهه این آدم‌ها با حقیقت به بنای درست، یعنی عدم مواجهه‌شان است. آن‌ها پشت حجاب قرار دارند و حقائق را نمی‌بینند. این موضوع اصلی سوره انعام است که به طور واضح روشن می‌شود که سوره درباره چیست. تصاویری که از این آدم‌ها می‌بینیم، در ابتدای سوره حج هم که بحث می‌کردم، وجود داشت. این تصویر به نوعی در قرآن زیاد آمده است؛ حقیقت بیان می‌شود که موجوداتی هستند و خداوند آن‌ها را نگاه می‌کند، اما آن‌ها غافل هستند.

این غفلت موجوداتی که در زمین زندگی می‌کنند نسبت به حقائق عالم، موضوع عجیبی است که به طور مداوم در قرآن به آن اشاره شده است. اولین آیه می‌گوید: «وما تأتیهم من آیت من آیات ربهم إلا كانوا عنها معرضين». اولین تصوری که می‌بینیم این است که خداوند نشانه‌هایی دارد تا این حقیقت برای این آدم‌ها روشن شود، اما آن‌ها که حقیقت را نمی‌بینند و به نوعی مکر می‌کنند و تفرلی می‌دهند، از تذکر آن فرار می‌کنند و در عقاید کفرآمیز و شرک‌آلود خود گرفتارند.

آیات به آن‌ها عرضه می‌شود، اما نتیجه این است که هر بار که این اتفاق می‌افتد، آن‌ها روی برمی‌گردانند و نسبت به دیدن حقیقت مقاومت می‌کنند. فقط کذب به حق می‌گویند وقتی که حق به آن‌ها عرضه می‌شود و ارائه می‌گردد، تکذیب می‌کنند. «فصوفه ی عطیه منبا و ما کانو بهیست»؛ به زودی خبر این چیزهایی که به آن‌ها داده شده، به آن‌ها خواهد رسید.

شما در این آیات آدم‌هایی را می‌بینید که در کنار یک حقیقت واضح و بزرگ زندگی می‌کنند، اما حقیقت را نمی‌بینند. حتی در جاهایی که مشخصاً این حقیقت به آن‌ها تذکر داده می‌شود، اعراض می‌کنند و حالت تمسخر دارند. این حدیده عجیبی است که اگر این واقعیت برای شما روشن باشد، این حدیده پدیده عجیبی است که این آدم‌ها چرا اینگونه می‌شوند یا چرا اینگونه هستند؛ یعنی موجوداتی که در زمین هستند، توحید برایشان واضح است، اما اعتقادی به توحید پیدا نمی‌کنند و حالت تمسخر و تهاجم دارند و کلن اعراضشان معمول است.

اگر این سوره را با ذهن خالی بخوانید و توحید برایتان خیلی واضح باشد، واقعاً انگار با معمای مبهمی مواجه می‌شوید؛ با عده‌ای کمی از آدم‌ها که نگاهشان به دنیا عجیب است، یعنی گرفتار اوهامی شده‌اند و نسبت به حقیقتی که به طور طبیعی با فطرتشان باید سازگار باشد، اعتقاد پیدا نکرده‌اند. چون اعتقاد پیدا کردن به عقیده غلط خیلی سخت‌تر از اعتقاد پیدا کردن به عقیده درست است؛ مثلاً اینکه آدم فرض کند یک قضیه ریاضی غلط را یا نظریه‌ای غلط را قبول کند، خیلی سخت‌تر است تا اینکه به قضیه‌ای درست که به درستی ثابت شده، اعتقاد پیدا کند.

ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که حقایق واضحی وجود دارد، اما آدم‌هایی در مقابل آن‌ها مقاومت می‌کنند و حتی حالت تمسخر نسبت به کسانی که حقیقت را می‌فهمند دارند. اگر دقت کنید، این حالت همچنان در دنیا ادامه دارد. همیشه حالت پوشیدگی نسبت به حقائق جهان بوده و الان هم هست. به شدت همین وضعیت وجود دارد که آدم‌هایی که اعتقادات دینی ندارند، بیشترین رویه‌شان نسبت به اعتقادات دینی تمسخر است؛ مثلاً به هر طریق ممکن رفتارهای آدم‌های مؤمن را تمسخر می‌کنند. این ویژگی از قدیم بوده و هنوز هم هست؛ این پوشیدگی در مقابل حقیقت انگار سپر دفاعی آن‌هاست که کسانی که نسبت به حقیقت دیدگاه درستی دارند را به مسخره بگیرند و خودشان تحقیق کنند.

آیه بعدی می‌گوید ایمان باید برگردد یا چنین موجوداتی نیستند. انگار آن عجل مسمعی که برای خودشان و قومشان در نظر گرفته شده بود، برای مدتی آمد و نابود شدند و چیزی از آن‌ها باقی نماند. فرض کنید خودتان را جای مشرکین آن دوران بگذارید؛ این‌ها با عقاید شرک‌آلود خودشان بیشترین کاری که انتظار داشتند انجام دهند، کنترل طبیعت بود؛ یعنی فرض کنیم بت‌هایی را می‌پرستیدند که مسئول باد بودند، قربانی می‌دادند، هزار جور کار می‌کردند، عبادت می‌کردند، تمثال درست می‌کردند، بتکده درست می‌کردند تا توفان و نیروهای طبیعت را که در زمین بود، مهار کنند. توهمشان این بود که این کار را انجام می‌دهند.

اگر به زمین نگاه کنیم، واقعیت روشن این است که همه اقوامی که بت‌پرست بودند، تحت همین جریان طبیعی که قرار بود توسط بت‌پرستی مهار شود، از بین رفتند؛ یعنی بت‌پرستی ثمربخش نبود. بت‌پرستی خیلی واضح است که وجود داشته، البته بت‌پرستان ممکن است جواب دهند که بت‌های آن‌ها خوب نبودند، اما بت‌های ما خوب هستند. نشانه چیست؟ اینکه ما هنوز زنده‌ایم و دچار خشم طبیعت نشده‌ایم. این دلیل موجهی نیست؛ یعنی در نابود شدن همه اقوام بت‌پرست که امید داشتند با این کارها خشم طبیعت را مهار کنند، شکست خوردند. یک آدم عاقل باید شک کند که کل این فرضیه غلط است، نه اینکه کاری که آن‌ها می‌کردند اشکال داشت و بت‌های من خوب هستند و من هنوز زنده‌ام.

استراتژی خداوند در مقابل پدیده کفر

این نشانه وحشتناکی است. اگر هزار جا بت‌پرستی را مطالعه کنید که امید داشتند با این کارها خشم طبیعت را مهار کنند، همه شکست خوردند. پس باید شک کرد که کل این فرضیه غلط است. ممکن است شما چنین حسی نداشته باشید یا فکر کنید ندارید، اما ارجاع قرآن به اقوام گذشته که شرک می‌ورزیدند و بت‌پرست بودند، اثرگذار است. برای بت‌پرستانی که همان راه و شیوه را ادامه می‌دادند، آن اتفاق‌هایی که قبلاً افتاده بود و از آن خبر داشتند یا می‌توانستند آثارش را ببینند، مانند تخریب بتکده‌های بزرگ، باید ایجاد هراس می‌کرد.

اگر قوم با امکانات بیشتر و بت‌های بیشتر و جلال و شکوه بیشتر در طول تاریخ قربانی‌های بیشتری داده بودند، اما آن بتکده‌ها نابود شدند، این باید برای بت‌پرستان درس عبرتی باشد. ارجاع به گذشته، برای اینکه مشرکین و اقوام قبل از خودشان خبر داشتند، بسیار معنادار است. بعضی از بت‌ها مشترک بودند؛ مثلاً در منطقه خاورمیانه چند بت معروف وجود داشت که همه به آن‌ها ارجاع می‌دادند. من دقیق نمی‌دانم آن‌ها چه کار خاصی می‌کردند، مثلاً بت عرش بود که بقیه را کنترل می‌کرد.

اگر بت‌های مشترکی وجود داشته باشد، ترسناک‌تر است؛ یعنی این شیوه زندگی و کارهایی که انجام می‌دهیم، سمری نداریم. انگار نیروهای طبیعت هم تحت فرمان موجودی هستند که این بت‌ها را می‌پرستند و برایشان قربانی می‌دهند. این حرف را در همین جا نگه می‌دارم.

این تصویر ابتدایی، حقیقت واضحی در جهان است؛ واضح‌ترین و مهم‌ترین آن توحید است؛ اینکه خداوندی که جهان را خلق کرده، همه چیز را از آسمان تا زمین، از بالا تا پایین کنترل می‌کند و هیچ جایی نیست که از کنترل او خارج باشد. همه هنگامی که در جهان اتفاق می‌افتد، تخاصم در عالم وجود ندارد و همه چیز منظم و مرتب پیش می‌رود. نشانه‌های زیادی وجود دارد که فعلاً وارد بحث آن‌ها در این سوره نشده‌ایم.

آنچه در این سوره بیان می‌شود، در ابتدا همین تصویر کلی است؛ حقیقت واضحی به نام توحید وجود دارد و عده‌ای غافل هستند، نمی‌فهمند، روی خود را تعمداً برمی‌گردانند و حتی کسانی که به این حقیقت بزرگ معتقدند را مسخره می‌کنند. هیچ‌گونه نفوذی به آن‌ها نمی‌شود و اگر به حال خودشان گذاشته شوند، درس نمی‌گیرند.

سؤال این است که آیا همه آدم‌های روی زمین چنین هستند یا اقلیتی وجود دارند که حقائق جهان را به خوبی می‌بینند؟ ممکن است به وضوح کامل همه چیز را ببینند یا تا حدود زیادی درک کنند که خرافاتی که وجود دارد کاملاً ساختگی است و هیچ تأثیری ندارد. من بحث را اینگونه پیش می‌برم.

وقتی این تصدیف در ذهن شما شکل می‌گیرد، حالت معمایی هم دارد؛ یعنی سؤال این است که چرا این آدم‌ها چنین حالتی پیدا می‌کنند؟ سؤال مهم‌تر این است که چه باید کرد؟ استراتژی خداوند در مقابل این غفلت چیست؟ اکنون برای شما بدیهی است که این‌ها توسط خرافات احاطه شده‌اند و حقیقت را نمی‌بینند و ندیدن حقیقت مانع رشد و حیثیت انسانی آن‌هاست. خداوند چه باید بکند؟

یکی از استراتژی‌هایی که می‌دانیم اجرا شده، این است که خداوند آن‌ها را به حال خودشان گذاشته است. در همه آدم‌هایی که به حال خودشان گذاشته شده‌اند، برخی فهمیده‌اند و برخی نفهمیده‌اند. اگر قبول کنیم که حقایق واضح است، به خود رویدادهای طبیعت و آیات الهی که در طبیعت و در درون آدم‌ها و در زندگی‌شان پر از نشانه است که به خداوند ارجاع می‌دهد و نشان می‌دهد که این بت‌ها بی‌اثر هستند، خداوند این آیات را به آن‌ها عرضه کرده است.

استراتژی این است که عده‌ای حقیقت را پذیرفته‌اند و عده‌ای نپذیرفته‌اند و خداوند آیات خود را عرضه کرده است. بنابراین کار تمام است. استراتژی اجرا شده این است که از آن آدم‌هایی که حقیقت را پذیرفته‌اند استفاده شود تا خبر دهند که حقائقی وجود دارد که شما نمی‌فهمید.

این کار به صورت مستقیم توسط آدمی هم‌سطح آن‌ها انجام می‌شود. وقتی شناخت آدم‌ها ضعیف می‌شود، دیگر انتظار نیست که آیات الهی را در طبیعت و در آفاق و انفس ببینند. راه دیگر این است که از روی محبت، خداوند عده‌ای را که به حقیقت رسیده‌اند، معمول کند تا حقائق را به زبان خود آن‌ها توضیح دهند و معجزات خاصی که خارج از عرف طبیعی است به آن‌ها نشان دهند تا شاید تکانی بخورند و حقیقت را درک کنند و وارد مسیر رشد شوند.

بسط کفر به نبوت و عاقبت کار

این اتفاقی است که می‌دانیم در طول تاریخ رخ داده است. چرا اینگونه بحث می‌کنم؟ چون واضح نیست که این استراتژی به نتیجه برسد. آدمی که آیات الهی را در طبیعت و در زندگی خود می‌بیند و انکار می‌کند، طبیعی است که پیامبر را هم انکار کند. کسی که حس می‌کند خداوند خیلی از او دور است و باور نمی‌کند که خداوند در جزئیات زندگی‌اش دخالت کند، باور نمی‌کند که خداوند انسانی را مبعوث کرده که با او ارتباط برقرار کند و به او ابلاغ کند.

یعنی همان‌طور که نسبت به حقیقت توحید حالت انکار دارد، نسبت به حقیقت نبوت هم انکار خواهد داشت. آیات بعدی در ادامه این مقدمه می‌گوید: اگر ما کتاب را به صورت مجلد یا کاغذی از آسمان برایشان بفرستیم و آن را لمس کنند، باز هم می‌گویند این جادو است و اعتقاد پیدا نمی‌کنند. حالت انکارشان نسبت به خداوند به انکارشان نسبت به نبوت تبدیل می‌شود.

علت اینکه این حرف را اینگونه بیان کردم این است که استراتژی واضحی نیست که کسی که قوای شناختش بسته شده، توحید را نبیند و نبوت را قبول کند. طبیعی است که این افراد نبوت را هم قبول نخواهند کرد، چون این هم برایشان غیرقابل باور است. وقتی دخالت خداوند را در جزئیات زندگی خود نمی‌بینند، اینکه خداوند انسانی را مبعوث کرده، برایشان عجیب است.

پیامی که آن انسان می‌آورد نیز برایشان عجیب است. این موضوع عجیب تبدیل به دو چیز عجیب می‌شود؛ خود اعتقاداتی که به آن‌ها دعوت می‌شوند برایشان غیرقابل قبول است و خود پدیده اینکه انسانی بیاید و معجزاتی بیاورد، برایشان غیرقابل قبول است. از ابتدا با این دروغ و نکته مواجه می‌شوید که حقیقتی هست، عده‌ای نمی‌دانند و ارتباط برقرار کردن با این افراد سخت است.

این‌طور نیست که مثلاً خداوند حضرت ابراهیم را که همه حقائق را دیده، بفرستد و به زبان خودشان حقائق را توضیح دهد و آن‌ها بپذیرند. آن‌ها حقائق را نمی‌پذیرند، خود آن شخص را هم نمی‌پذیرند و معجزه هم بیاورد، به نظرشان می‌آید که آن‌ها شعور ندارند که فرق بین معجزه و سحر را بفهمند. در گذشته هم این چیزها بیشتر رایج بود.

اگر آن شخص کار عجیب و غریبی کرد، دیگران هم کارهای عجیب و غریب کرده بودند و این را در تفکر خود معجزات می‌دانند. «وما أنزلنا علی ملک من قبلهم من رسول إلا هو یتلوا علیهم آیاتنا»؛ این‌ها دقیقاً چیزی نیست که انتظار دارند؛ یک انسان انسانی را خداوند فرستاده است.

حس کلی آن‌ها این است که خداوند خالق جهان است، اما با انسان‌ها خیلی فاصله دارد. ما مخلوقاتی هستیم که در گوشه‌ای از جهان زندگی می‌کنیم و امور ما به دیگران واگذار شده است. اینکه خود خدا با یک نفر ارتباط برقرار کند، برایشان پذیرفتنی نیست. بیشتر انتظار دارند که فرشته یا موجودی بینابینی بیاید، نه انسان.

آن‌ها ادعا می‌کنند که این حالت استبداد و استضعاف است که چرا انسان آمده و فرشته نیامده است. خداوند پاسخ می‌دهد که اگر فرشته هم بفرستیم، لباس خودش را می‌فرستیم؛ باید کسی بیاید و با آن‌ها صحبت کند. اگر آن‌ها قرار بود آیات آفاق و انفس را بفهمند، تا الان فهمیده بودند.

اتفاق جدید این است که یک نفر مثل معلم بیاید و برایشان توضیح دهد چیزی را که نمی‌بینند و سعی کند با کلام آن را منتقل کند. بنابراین طبیعی است که انسانی مثل خودشان باشد که بنشیند و با آن‌ها حرف بزند تا از توحید به نبوت منتقل شود.

استهزایی که نسبت به خدا و توحید داشتند، به پیامبرانی که فرستاده شدند منتقل شده است. «فحاقا للذین سخروا منهم ما کانوا به یستهزئون»؛ استهزایی که می‌کردند، گریبانگیرشان می‌شود. مشکل این است که وقتی انبیاء می‌آیند، اگر حقائق توحیدی به نظرشان مضحک می‌رسید، حالا استهزایی نسبت به اینکه خداوند رسولی فرستاده، منتقل شده است.

استفاده‌ی مکرر از «قل»

آن‌ها این کار را مسخره می‌کنند. این استراتژی دوم است. ممکن است استراتژی بدیهی نباشد، اما اگر فکر کنید، هرچه نعمت‌های الهی بیشتر شود، آن‌ها به لبه پرتگاه نزدیک‌تر می‌شوند. اگر خداوند نشانه‌های خود را خیلی واضح نکند، ندیدن آن‌ها جرم کمتری دارد تا اینکه معجزات واضحی در نزدیکی آن‌ها اتفاق بیفتد و باز هم نپذیرند.

این‌گونه است که وقتی فشار را زیاد می‌کنید، احتمال آسیب نیز باید در نظر گرفته شود. همان‌طور که می‌دانید، این اتفاق همیشه رخ داده است؛ یعنی این افراد با همان شرک خود زندگی می‌کردند تا این‌که انبیاء می‌آمدند. وقتی انبیاء را انکار می‌کردند، مسخره می‌کردند یا قصد کشتنشان را داشتند، عذاب الهی نازل می‌شد. بنابراین، با ارسال انبیاء، این افراد به نوعی به عذاب نزدیک می‌شوند؛ در بطن این، رحمتی است که خداوند در واقع از روی محبت و مهربانی می‌خواهد آن‌ها را راهنمایی کند. بلاخره این منجر به عذاب هم می‌شود. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که همین اقوام تقریباً به همین سرنوشت دچار شدند؛ از غلظی و فلعراستان و کلیفکان، آقابتون مکذبی، به زمین نگاه کنید. اتفاقاً آنجا که می‌بینید سطح بطخانه پایین آمده، از تاریخ شایع می‌شنوید که آدم‌هایی آمدند و حرف از توحید زدند؛ مثلاً در اطراف همین کلن، در منطقه خواهر میانه، انبیه‌ای آمدند و مسئله‌ای بود که همه شنیدند. در نهایت، آدم‌هایی در این قریه و آن قریه آمدند و این ادعا را کردند؛ مثلاً این مردم از سرنوشت قوم عاد باخبر هستند و می‌دانند که آن‌ها در موقع رسولی برایشان آمده‌اند.

علت این‌که این دفعه این‌گونه شروع کردم بحث در مورد سوره است، این است که ابتدای سوره را در موقع تا جاییش را قرائت کردم و دیگر نمی‌خواهم ادامه دهم. به نظر من، تصویر کلی که همه این سوره در موقع در جهتش پیش می‌رود، در ابتدای این سوره خیلی روشن بیان شده است. گاهی بعضی از سوره‌ها مقدمه‌هایی دارند و بعد موضوع اصلی شروع می‌شود. ممکن است مثلاً شما دو سه صفحه اول سوره بقره را بخوانید و خیلی برایتان واضح نباشد که محتوی نهایی سوره بقره چیست و بعد از این مقدمه چه گفته خواهد شد. مثلاً تقسیم‌بندی سه‌گانه آدم‌ها به کافر، مؤمن و لازین فیقود و به مرض را می‌بینید. بعد داستان آفرینش را می‌خوانید و هنوز انگار وارد محتوای اصلی سوره نشده‌اید که قرار است اعلام دین جدید در مقابل سایر ادیان ابراهیمی باشد. اما اینجا این تصویر خیلی کمک می‌کند که فضای ذهنی ما همان شود که در واقع این سوره اطراف آن شکل می‌گیرد. کل این سوره متمرکز است روی این مسئله که عده‌ای حقیقت را نمی‌بینند و این ندیدن حقیقت آن‌ها را مواجه با خطر بسیار جدی کرده است. خداوند می‌خواهد به نوعی با ارسال انبیا این مسئله را حل کند.

تمام این سوره، اگر جلوتر برویم، سعی می‌کنم بگویم، برخورد انبیاست با کسانی که به اصطلاح مشرک هستند و حقیقت توحید را انکار می‌کنند. بلافاصله دیگر آیات را نمی‌خوانم، همینجا که جلوتر بروید، از همین آیات آخری که خواندم شروع می‌شود. اگر کمی جلوتر بروید، می‌بینید که مسئله فقط این نیست که این‌ها یک حقیقتی را نمی‌بینند، بلکه تمام مسئله این است که این‌ها یک زندگی موقتی دارند، زندگی عبادی خواهند داشت و در خطر بسیار بزرگی هستند. یعنی علت این‌که لازم می‌شود خداوند انبیا را بفرستد، این است که این‌ها به دلیل عقاید موهومی که دارند و مشاهده نکردن حقیقت، دچار این وضعیت شده‌اند که نمی‌توانند رشد کنند. این نوع زندگی که آن‌ها انجام می‌دهند، نتیجه‌اش این است که بعد از مرگ گرفتار عذاب وحشتناکی ممکن است شوند. بنابراین قابل ترحمی است که خداوند به آن‌ها رحم کند و اکثر نکاتی که برای نرسیدن به آن عذاب اخروی ممکن است، در واقع هر کاری ممکن است برایشان انجام دهد. این چیزی است که خداوند در طول تاریخ انجام داده است تا زمانی که انبیاء می‌آمدند.

اگر این‌گونه نگاه کنید، عذاب شدن آن‌ها در زندگی دنیوی‌شان نقطه بسیار مهمی نیست؛ یعنی این‌که این‌ها دچار عذاب دنیوی می‌شوند، زودتر از این دنیا و از این حالت انکار خارج می‌شوند و به آن دنیا می‌روند. این‌گونه در بطنش عذابی است که توأم با رحمت هم هست. این‌گونه نیست که اگر زندگی خود را ادامه دهند، به جای خوبی می‌رسند؛ بلکه مرتب به جای بدتری می‌رسند. به نوعی در اصل ارسال انبیاء، این حیات دنیوی آن‌ها قطع می‌شود و زودتر وارد حیات اخروی می‌شوند. در این دو نکته اساسی است؛ چون این افراد با این وضعیتی که دارند رشد نمی‌کنند، بنابراین مستوجب عذاب اخروی می‌شوند. اگر انسانی از این زندگی دنیوی خود به حد متعارفی از رشد نرسیده باشد و حقایق بسیار ساده را نفهمیده باشد و زندگی متعارفی در حد معقول انجام نداده باشد، در آن دنیا دچار عذاب می‌شود. بنابراین این نوع زندگی که این‌ها دارند، مستوجب عذاب اخروی است چون عقاید مهمشان مانع رشدشان است.

از طرف دیگر، خود این اقوام مانع رشد دیگران هم هستند. سنت‌هایی ایجاد می‌کنند و کارهایی انجام می‌دهند که رشد افراد دیگر در واقع زمین را ممکن است مورد خدشه قرار دهد. این دو بامیه است که عامل اصلی است که این‌ها از روی زمین محو می‌شوند؛ یعنی این‌ها نه تنها خود رشد نمی‌کنند، بلکه مانع رشد دیگران نیز هستند و گاهی لازم می‌شود که بساطشان برچیده شود تا کل بشریت کمتر آسیب ببیند. این تصاویر و این موضوع‌ها، موضوع اصلی این سوره است؛ موضوع اصلی این سوره مواجهه انبیاء با مشرکین است. تا پایان سوره هم که بخوانید، مطلقاً از این هیئت خارج نمی‌شود.

به همین دلیل است که سوره انعام کلان با چارچوب سوره اول قرآن فاصله دارد. اگر چارچوب سوره اول قرآن را نگاه کنید، اصولاً بحث در مورد جامعه دینی و روابط ادیان با یکدیگر است. شما آنجا خیلی واضح‌تر مسئله مشرکین و کفار را می‌بینید. مثلاً فرض کنید شروع سوره بقره، شما یک توصیف کوتاه از مؤمنین می‌بینید، متقین، و یک توصیف خیلی کوتاه‌تر از کفار می‌بینید. در این توصیف بلند، نورت این است که مشکل درون جامعه دینی وجود دارد. کل چارچوب سوره‌های اول بیشتر بحث درباره مؤمنین، منافقین داخل خود جامعه دینی و اهل کتاب است و شما تقریباً آنجا بحثی با کسانی که مشرک هستند و خارج از این محدود قرار دارند نمی‌بینید. اما این صورت کاملاً برعکس است. شما تقریباً اهل کتاب و منافقین را در این صورت می‌بینید. در این صورت چیزی که مشاهده می‌کنید، مباحثه مستقیم پیام الهی، پیام توحید، با مشرکین است.

یک ویژگی کلامی که به شدت این نکته را نشان می‌دهد، این است که اگر در این سوره نگاه کنید، می‌بینید چه ویژگی لفظی دارد. تعداد بسیار زیادی تکرار واژه «قول» در این سوره آمده است. اگر شمارش کنید، من این را از روی معجم شمرده‌ام، چهل و چهار بار در این سوره که حدود بیست و دو صفحه است، واژه «قول» آمده است. از همینجا نگاه کنید: «قول سیرو»، «قول لمن ما فستماوات»، «قول لله»، «قول غیرالله»، «اتخذوا قول أمی»، «اخافوا»، «أنا» و تو همین یک صفحه مثلاً پنج شش تا «قول» داریم. متوسط در هر صفحه حداقل دو «قول» است. اگر بیست و دو صفحه باشد، چهل و چهار «قول» یعنی دو «قول» در هر صفحه داریم. این «قول» گفتن در قرآن اهمیت زیادی دارد و کاربردهای مختلفی دارد که اشاره مختصری می‌کنم.

بیشترین کاربرد آن این است که خداوند اصولاً با مشرکین و کفار، یعنی کسانی که در حجاب قرار دارند و خداوند آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناسد و کلام خداوند را به رسمیت نمی‌شناسند، به هیچ وجه مستقیم صحبت نمی‌کند. یعنی هیچ وقت شما در قرآن نمی‌بینید که کفار یا مشرکین خطاب قرار بگیرند؛ مؤمنین مورد خطاب هستند، مثلاً «یا ایها الذین آمنوا» در قرآن دارید، اما «یا ایها الکافرون» ندارید. یا «یا ایها الکافرون» دارید، ولی کلن خداوند خیلی طبیعی است که مشرکین و کفار را مورد خطاب قرار نمی‌دهد. آن‌ها خطاب خدا را قبول ندارند. این خیلی طبیعی است؛ مثل این است که آن‌ها یک طرف دیگر را نگاه می‌کنند و نمی‌دانند پیامبر برای چه می‌آید. پیامبر برای آن‌ها می‌آید که پیامبر را به طور غیرمستقیم بشناسند. اگر آن‌ها ظرفیتی داشتند که خطاب‌های خداوند را در آیات و انحصار می‌دیدند، اصلاً پیامبر لازم نبود. پیامبر دقیقاً آدمی است که می‌آید و حرف‌های خداوند را برای آن‌ها نقل می‌کند.

در حالی که این سوره که در واقع مورد خطابش به معنایی مشرکین است، یعنی خداوند اینجا از طریق مواجهه انبیاء، این سوره اختصاص دارد به این‌که خداوند با این مشرکین و کافران ارتباط برقرار می‌کند. چگونه ارتباط برقرار می‌کند؟

شرک، گناه نابخشودنی

ارسال رسول و بنابراین ارتباط غیرمستقیم است. نتیجه این است که به طور مداوم خطاب‌های این شکلی، خطاب‌های غیرمستقیم در این سوره وجود دارد که می‌گوید به آن‌ها بگو. خداوند خودش مستقیماً خطاب نمی‌کند؛ شما در قرآن یا احوال کتاب یا بنی‌اسرائیل دارید، آن‌ها آدم‌هایی هستند که خداوند و کلام خداوند را به رسمیت می‌شناسند و در قرآن به آن‌ها خطاب می‌شود؛ مانند «یا ایها الذین آمنوا» زیاد دارید یا «یا ایها الناس» دارید. این دلیل بر این است که در این مردم به لحظه آدم‌های مؤمن هستند، بنابراین خطاب کلی به مردم معنی دارد. ولی وقتی می‌گویید «یا ایها الّذین مشرکون» یا «یا ایها الّذین کفرون» حتماً باید اولش یک دانه «غَل» باشد، زیرا خداوند به کسی که کلام خدا را نمی‌پذیرد خطاب نمی‌کند.

اگر مثلاً تعداد «غَل» را در سوره نسا نگاه کنید، فکر می‌کنم پنج بار در آن آمده است. ببینید مثلاً چه جایی «غَل» می‌آید؛ در سوره بقره هست و سوره نسا هست که می‌گوید: «یستفتونه فی النساء» یعنی از درون زنان از تو می‌پرسند، بگو میان آن‌ها ارتباط غیر... ببینید خداوند در احکام طبیعی است که از طریق انبیاء عمل می‌کند، از تو احکام می‌پرسند. خب، تو به عنوان واسطه‌ای که احکام را می‌رسانی بگو، نه اینکه آن‌ها «یا ایها الذین آمنوا» هستند که مورد خطاب خداوند هستند. یا گاهی اوقات خطاب‌ها به اهل کتاب خیلی مستقیم است؛ اگر دقت کنید، یعنی اولش «قول» دارد، به دلیل اینکه جایی با اهل کتاب بحث می‌شود که حرف‌های کفرآمیز می‌زنند. وقتی حرف کفرآمیزی از اهل کتاب نقل می‌شود که این‌ها مثلاً چنین حرف عجیب و غریبی زده‌اند، خطاب خداوند این است که «قول» جوابشان را بده؛ تو از طرف خداوند جواب بده. این کسره واجه «قول» محتوای این سوره را می‌رساند.

ارتباط غیرمستقیم برقرار کردن با مشرکین و کفار این چیزی است که شما در این سوره می‌بینید. به همین دلیل کلن با فضای سوره قبل اختلاف خیلی زیادی داریم. این مقدمه را با همین یک صفحه اول در موقع این سوره گفتم. حالا می‌خواهم یک مقدمه دیگر بگویم تا اهمیت برخی چیزها روشن شود، یک موضوعی روشن شود، بعد وارد جزئیات این سوره بشویم؛ یعنی سعی کنم نشان دهم که اگر این تصویر در ذهنتان باشد و کمی ذهنتان را رها کنید که بگذارید من یک مقدمه بگویم، بعد وارد کلیات و بعد جزئیات همین سوره بشویم، ممکن است در این جلسه بحثم تمام شود، ممکن است نشود. عجله‌ای ندارم. اگر قرار باشد یک جلسه دیگر صحبت کنیم، بحث را در جلسه دیگر ادامه می‌دهیم.

فردا بگذارید من این نکته را بگویم. من قول داده بودم که در بحث سوره حج که تمام می‌شود، مدتی که تک‌سوره‌ها را بحث نکردیم، در موضوع سوره‌ها اختصاصی کنیم. یک شانسی آوردیم که مارمزون یک ماه را ندیدند، روز اول ظاهر هم بود و ندیدند و نتیجه این شد که امروز نوزدهم هم نیست، فردا نوزدهم است. همه که یک جلسه که می‌توانست تعطیل باشد، قرار بود تعطیل باشد، تعطیل نشد. حالا اگر این دو جلسه بشود، بنابراین در مارمزون نمی‌توانم سوره تور را بگویم، ولی هنوز سر قولم هستم. نکته این است که اگر دو جلسه نشود، من جلسه آینده نمی‌توانم بیایم؛ جلسه آینده بیست و هفتم است که من حتماً باید جایی باشم، یعنی تهران نیستم و قولم را این‌گونه عمل می‌کنم که حالا سوره تاون شد چه شد، بعد از مارمزون هم این کار را ادامه می‌دهیم. سوره تور را حتماً می‌گویم، شاید بیشتر هم بگویم تا یک ایده مشخصی به وجود بیاید که می‌خواهیم وارد بحث دیگری بشویم.

من دقیقاً چون ایده خاصی ندارم و پیشنهادات هم می‌پذیرم، اگر کسی پیشنهادی بکند در مورد ادامه بحث‌ها، فعلاً ادامه می‌دهیم. ممکن است مثلاً بحث بعدی در همین جریان کاری که داریم می‌کنیم، یک سوره به یک سوره درسیم بخواهیم کلن ادامه بدهیم، مفصل در موردش بحث کنیم. ممکن است هم از یک موضوع دیگر پیش بیاید که سراغش برویم. بنابراین من این‌که سوره‌ها را بگویم حتماً این کار را می‌کنم.

خب، بگذارید من یک نکته را بارها به آن اشاره کرده‌ام و فکر می‌کنم نکته مهمی است که خوب در موردش بحث شود، جدا از موضوع مشخصی که در سوره انعام هست، ولی جای خوبی است برای اینکه چنین بحثی را مطرح کنیم. شما کلاً یک پدیده‌ای به نظر می‌آید که منحصرترین پدیده در فضای تفکر دینی است، آن هم شرک است. شما در قرآن اگر یک نگاه سرسری بیندازید، بدترین چیزی که بشر ممکن است به آن برسد، شرک است. مثلاً یک آیه که در همین سوره نسا است، شما این آیه را می‌بینید که خداوند همه گناهان را می‌بخشد، ولی شرک را نمی‌بخشد. چون استغفار و غفران الهی یا آدمی که بدون توبه از دنیا برود و گناهانی داشته باشد، ممکن است مورد غفران الهی قرار بگیرد، ولی خداوند شرک را بدون توبه نمی‌بخشد. یعنی آدمی که مشرک از این دنیا برود، حتماً عذاب الهی در انتظارش است.

وقتی این را می‌شنوید، در واقع می‌فهمید که مثلاً به زبان خودمان بخواهیم ترجمه کنیم، میزان آسیبی که آدم‌ها از شرک می‌بینند از هر گناه دیگر بیشتر است، طوری که انگار نمی‌شود با بخشیده شدن و این‌ها وارد بهشت شوند. حتماً باید یک دوره عذابی را طی کنند تا از این پلیدی که دچار شده‌اند خلاص شوند و آماده شوند که وارد بهشت شوند. نکته‌ای که می‌خواهم در موردش صحبت کنم، فکر می‌کنم نکته خیلی مهمی است، این است که شرک چیست؟

چیزی که من می‌خواهم بگویم این است که شرک، پدیده‌ای منقرض‌شده نیست. مثلاً مشرکینی بودند که شرک داشتند؛ اگر بودپرستی بود، بودپرستی از عالم برچیده شده بود. از طرف دیگر می‌شنوید که در خود قرآن آمده است که اکثر کسانی که ایمان می‌آورند یا ایمان نمی‌آورند، مگر اینکه هنوز مشرکند. بنابراین شرک پدیده‌ای بسیار جهانی است. حتی مومنان هم دچار شرک می‌شوند. در یک روایت بسیار معروف از پیامبر می‌شنوید که شرک در دل مومن، از حرکت یک مورچه سیاه در شب سیاه روی پارچه سیاه هم مخفی‌تر است. بنابراین همه ما حتماً در دل‌مان رگه‌هایی از شرک وجود دارد. اگر این‌گونه باشد، یعنی همه آدم‌هایی که خیلی به مقام ایمان نزدیک هستند، لابد رگه‌هایی از شرک دارند و انبیاء اصلاً آمده‌اند تا با این نوع شرک‌ها مواجه شوند و مبارزه کنند.

سؤال روشن این است که من می‌خواهم بگویم شرک پدیده‌ای منحوس و بسیار مهم است، ولی به معنایی در مراتب مختلف در همه آدم‌ها وجود دارد. مرتبه‌ای که مطمئنیم منظور از این که همه گناهان را خدا می‌بخشد و شرک را نمی‌بخشد، همان حرکت مورچه سیاه است. زیرا هر کسی که معصیت می‌کند، به معنایی مرتکب شرک شده است؛ مثلاً از هوای نفس خود پیروی می‌کند به جای اینکه از خداوند پیروی کند. این خود یک مرتبه از شرک است. دیگر آن چیزی که در قلب همه ما هست این است که ما بلاخره برای موجوداتی غیر از خداوند ناخودآگاه نوعی استقلال قائل می‌شویم و از چیزهای غیر از حق تبعیت می‌کنیم. شما از هر چیز باطلی پیروی کنید، یعنی اگر معصوم نباشید، هر خطایی که بکنید، یک درجه از شرک است. بلاخره از چیزی پیروی کرده‌اید که حق نبوده است. اگر بخواهیم خیلی سخت‌گیرانه نگاه کنیم، شرک شامل همه گناهان می‌شود.

شرک شیعیان. آری یا نه؟

بعد آیه‌ای که می‌گوید خداوند گناهان را می‌بخشد، به جز شرک، یعنی چه؟ پس در قرآن یک مرزی وجود دارد در شرک، به آن معنایی که گناه بسیار بزرگی است. مطمئناً وقتی شرک را جزو گناهان کبیره به حساب می‌آورند، منظورشان آن جزئیات ریز شرک نیست. چگونه می‌شود فهمید که شرکی که اینقدر در قرآن درباره‌اش بحث شده، چیست؟ اصلاً طرف مقابل انبیاء مشرکین هستند؛ این شرک چه بوده و چرا اینقدر بد است؟ آیا اکنون هم ما باید با آن مبارزه کنیم یا نه؟

یک نظریه می‌تواند این باشد که بت‌پرستی یک دوره یا مرحله از زندگی بشر بوده که پس از ارسال انبیاء از بین رفته و اکنون ما بت‌پرست به آن معنی نیستیم. اگر هم داریم، در گوشه‌ای از دنیا، مثلاً بعضی از فرقه‌ها در هند ممکن است هنوز به خدایان معتقد باشند یا در نقاط مختلف دنیا که پیام توحید هنوز جا نیفتاده، ممکن است شرک‌هایی وجود داشته باشد. می‌خواهم درباره این شرک صحبت کنم؛ چیزی که به آن شرک جلی می‌گویند در مقابل شرک خفی. ابتدا به معنایی که در دنیای قدیم وجود داشته و سپس اینکه آیا در دنیای جدید هم چیزی به نام شرک جدید داریم یا نداریم.

قبلاً هم این نکته را گفته‌ام که وقتی قرآن را می‌خوانید، مثلاً همان آیه‌ای که بزرگ‌ترین گناه را شرک معرفی می‌کند و گناه نابخشیدنی است، خود به خود بیشترین حساسیت باید در آدم مومن نسبت به شرک وجود داشته باشد. همیشه این را به عنوان نقطه ضعف فرهنگ دینی خودمان در ایران مطرح می‌کنم که شما تذکرات زیادی درباره شرک و توحید در طول زندگی دریافت نمی‌کنید؛ انگار اصلاً خطر بزرگی نیست که انسان‌ها با آن مواجه باشند. شاید نتیجه این باشد که تصور می‌شود شرک چیزی بوده که از بین رفته و دیگر خطری ندارد. در حالی که اگر از قرآن نگاه کنیم، مثلاً به نظر می‌رسد که مسیحیان به دلیل اعتقادات انحرافی که پیدا کرده‌اند، به نوعی مشرک قلمداد می‌شوند. اعتقاد به تثلیث یک نوع شرک است. بنابراین در فضای دینی خارج از بودپرستی هم می‌تواند شرک وجود داشته باشد.

این تصور اشتباه است که بگوییم شرک همان بودپرستی بوده و شرک یعنی فقط وجود بت‌ها. مثلاً اگر من بروم جلو و قربانی ببرم و غیر از این باشد، دیگر شرک حساب می‌شود. می‌خواهم درباره حقیقت شرک صحبت کنم و این مقدمه را گفتم تا بگویم درک شرک، به ویژه آن بخش خطرناک آن که نابخشیدنی است، برای ما بسیار مهم است. گناه بزرگ را بشناسیم و سعی کنیم محتوی شرک را از همان بت‌پرستی شروع کنیم.

وقتی آدم بت‌پرست را می‌بینید، ویژگی‌های بت‌پرستی او چیست؟

در واقع، حالتی در بت‌پرستی وجود دارد که همان حالت خطرناکی است که انسان‌ها ممکن است به آن دچار شوند. یک فرد بت‌پرست ویژگی خاصی دارد که در قرآن به آن اشاره و تأکید شده است. بت‌پرست کسی است که به چیزی اعتقاد دارد که در واقع وجود ندارد؛ مثلاً در مقابل یک مجسمه که نماد چیزی است که اصلاً وجود خارجی ندارد، قربانی می‌کند و باور دارد که می‌تواند برای آن مجسمه کارهایی انجام دهد. حقیقت این است که وجود یا عدم وجود آن بت چوبی یا تمثال، اهمیتی ندارد؛ بلکه اعتقاد شرک‌آلود و خرافی به نیروهایی است که اصلاً وجود ندارند و باور رسمی نسبت به چنین چیزهایی و ارائه درخواست به آن‌ها، اساس شرک را تشکیل می‌دهد.

وجود تمثال، مسئله‌ای فرمی است. اگر به شرک در شرق آسیا نگاه کنیم، بیشتر مربوط به اعتقادات به ارواح است؛ مثلاً ارتباط با ارواح اجداد خود. در برخی کیش‌های شمالی به نظر نمی‌رسد که مجسمه‌ای ساخته باشند. در هند، این حالت مرسوم است؛ به اصطلاح بت‌پرستی یعنی وجود یک بت و مجسمه‌ای در کنار آن که به آن اعتقاد دارند. اما ضرورت وجود این تمثال یا نبودنش چندان مهم نیست. مسئله اصلی این است که فرد به چیزی اعتقاد داشته باشد که اصلاً وجود ندارد. در اینجا چنین چیزی وجود ندارد یا اگر هم وجود داشته باشد، تأثیری ندارد. مثلاً مانند جایی که گوشی وجود ندارد تا حرف من را بشنود، من حرفی بزنم یا دعا کنم در یک فضای خالی و بی‌اهمیت. این اساس شرک است.

اعتقاد به این موضوع چرا بسیار مهم است؟ دقیقاً این اعتقادات مهم، جلوی اعتقادات حقیقی را می‌گیرند. یعنی یک فردی که اعتقاد باطلی به او تلقین نشده باشد و به اصطلاح تعهدی نسبت به اعتقادات باطل نداشته باشد، شانس این را دارد که حقیقت در درونش جلوه کند. اما یک فردی که یک مکتب فکری کاملاً مهم را پذیرفته است، آن وقت این اعتقادات مهم به نوعی در واقع جلوی تجلی حقیقت را هم در قلبش می‌گیرند.

بگذارید بدون اینکه بخواهم وارد بحث‌های فرقه‌ای شوم، به طور عقلانی بگویم که خوب است آدم ادعای طرف مقابل خودش را به خوبی بفهمد. من بارها احساس کرده‌ام که مثلاً شیعیان متوجه ادعای افرادی که خیلی ضد شیعه هستند و شیعیان را مشرک می‌دانند، نیستند. اینکه نقطه‌های کلیدی ادعای آن‌ها کجاست و احساسشان نسبت به اینکه شیعیان مشرک شده‌اند، از کجا می‌آید.

شما یک لحظه تصور کنید که این اعتقاد درست باشد که وقتی یک نفر می‌میرد، کاملاً از جهان منفک می‌شود و دیگر روحش مثلاً در اختیار خداوند قرار گرفته تا روز قیامت. خب، این شامل انبیاء هم می‌شود، شامل امام‌ها هم می‌شود. یعنی وقتی فرض کنید یک امامی را در نظر بگیرید، درباره اینکه اگر شیعیان اعتقاد به امام زنده دارند، فعلاً کنار بگذارید و به انبیا و امام‌هایی که از دنیا رفته‌اند نگاه کنید. فرض کنید که یک لحظه، برای اینکه ادعای طرف مقابل را بفهمید، باید فرض‌هایی بکنید. فرض کنید کسی که از دنیا می‌رود، کاملاً با دنیا قطع ارتباط پیدا می‌کند و معنی توفا یعنی به طور کامل گرفتن همین است. انبیایی که رفته‌اند، دیگر کاری به این دنیا ندارند.

شرک، بزرگترین گناه

اگر این درست باشد، آن وقت شیعیان مشرک هستند. یعنی می‌روند، مثلاً اهل سنت چطور نگاه می‌کنند؟ بعضی از آن‌ها که خب، این آدم شیعه رفته جایی که کسی نیست، دارد با کسی که نیست حرف می‌زند. مهم نیست که این چیست، یک روح است، نصلاً روحی که اینجا نیست، الان حضور ندارد و صداها را نمی‌شنود و تأثیری هم در عالم ندارد. بنابراین وقتی شیعیان به امام فوت شده خودشان رو خطاب قرار می‌دهند و از او حاجت می‌خواهند، هیچ فرقی با ذره اهل سنت ندارد. چرک جلی به آن معنی قبلی‌اش ندارد.

تمثالم که آلو است، مثلاً شیعیان هم استفاده می‌کنند، اهل سنت هم، فرق نمی‌کند. مهم این است که یک چیزی نیست، حضور ندارد آنجا، و من رفتم و دارم در مقابلش مثلاً فرستادم، یک جوری درخواست را مطرح می‌کنم. قبول دارید که اگر این اعتقاد اهل سنت درست باشد که بعد از مرگ ارواح نمی‌شنوند و ارواح دخالتی در امور زنده‌ها ندارند، اگر درست باشد، شیعیان مشرک به معنای متعارفش اصلاً نه موشه سیاه است، نه موشه سفید، روز روشن روی پارچه سیاه موش هم نیست، نه مثلاً سوز کاله، یک چیز جدید بزرگ‌تر برمانی مشرک بودن و نبودن شیعیان حداقل محکوم می‌شود به اینکه یک جوری این اعتقاد خودشان را توجیه کنند که چرا اعتقاد دارند که ائمه و انبیا هنوز در جهان اولاً ما را می‌شنوند و اینکه در جهان معصوم هستند، چون اهل سنت این را نمی‌پذیرند.

بنابراین شیعیان به یک معنای خیلی جدی مشرک دانسته می‌شوند. مهم است که ما این را بفهمیم که آن‌ها ما را چگونه نگاه می‌کنند. ما بقایای دنیای بت‌پرستی در عالم بعد از توحید هستیم، برای همین مثلاً محدودیم و باید هم ما را بکشند یا یک جوری خلاصه ان‌شاءالله هدایت شویم، اگر نه با انفجارها به هر طریقی ما را از بین ببرند. من این را گفتم برای اینکه این موضوع برایتان جدی شود که اگر شما محتوای شرک را بفهمید، مثلاً جاپونیا شرکشان از این نوع است که با ارواح در ارتباط هستند و مثلاً در خانه‌شان چه می‌دانم کارهای عجیب و غریبی می‌کنند. کل دنیا شرک این حالت ارتباط با ارواح را داشته است.

بنابراین حتی این مدلی که اهل سنت شیعیان را نگاه می‌کنند و مشرک می‌دانند، چیز جدیدی در طول تاریخ نیست. این در واقع سابقه دارد. یعنی لزوماً اعتقاد شرک‌آلود خارج از این نبوده که حالا حتماً یک بُعدی وجود داشته باشد، یک موجود ماورایی. گاهی همین استمداد از ارواح مردگان و این‌ها اصل اصلی شرک بوده است. به هر حال یک نقطه خیلی مهم و اساسی هست، یعنی این چیزی که در حسده مرکزی شرک است، منعی ارجینال شرک یا حالا شرک خفیه یا شرک جلی این است که من اعتراضات موهومی به موجوداتی داشته باشم که در سرنوشت من تأثیر دارند و سعی کنم با آن‌ها ارتباط برقرار کنم. این به نظر می‌رسد حسده مرکزی شرک باشد. بفهمید در خواب که این مسئله معذرت نیست که می‌گردد.

که چه؟ خدا می‌گوید که در خواب همه را به سطح کامل می‌رساند. خب؟ پس خب می‌داند تو آنجایی که من گیر کرده‌ام با ارواحی که یکی مانده به آخر هستند، چه می‌شود؟ علاوه بر این، باید اطمینان حاصل کنم. می‌دانم آیه را نخواندید. من حرف شما را نمی‌فهمم. یعنی من مثلاً در خواب با ارواح یا انسان‌هایی که فوت کرده‌اند برخورد کنم و مثلاً با آن‌ها حرف بزنم یا چیزی از آن‌ها بشنوم، خب، حداکثر اگر این شرک‌آمیز بودنشان در خواب باشد، مهم است؛ مثل این که من خواب ببینم گناهی انجام داده‌ام. مثلاً می‌گویم این که سؤال ماست: شما در آن لحظه‌ای که معمولاً در خواب کسی را می‌بینید، خیلی متوجه این نیستید که آن شخص مرده است. نکته ایشان این است که به نظر من، من واقعاً نه فرصت داشتم این موضوع را شرح و بسط بدهم، ولی علت این شرک‌هایی که مرده‌ها به ارواح نسبت می‌دهند، همین رؤیاهاست. این‌گونه می‌گویند که مردم دوران قدیم به دلیل این که در خواب مرده‌ها را می‌دیدند و آن‌قدر ذهنشان هوشیار نبود که خیلی بین خواب و بیداری فرق بگذارند، این‌ها افسانه و استوره شده است. مثلاً پنجه‌دار سال‌ها قبل به مردم دنیا خیلی شبیه رؤیا بوده است. خیلی از این‌ها اصلاً به وجود آمده که آدم‌ها این استوره‌ها را در رؤیا دیده‌اند و آن ذهن هنوز هوشیار نشده بود که فرق بین رؤیا و واقعیت را تشخیص دهد. و دلیل این است که بعضی از ملحدین معتقدند دلیل این که مردم در سراسر تاریخ به زندگی پس از مرگ ایمان داشته‌اند، همین مشاهده مرده‌ها در رؤیا بوده است؛ مثل این که احساس می‌کردند این‌ها جایی هستند و مثلاً حضور دارند، زنده هستند به نوعی. من نمی‌دانم این حالا این حرکت‌ها چه حد صحت دارد، ولی دقیقاً این دیدن در رؤیا انگیزه بوده برای این که اعتقاد پیدا کنند که می‌شود با مرده‌ها ارتباط برقرار کرد و آن‌ها زنده‌اند. مثلاً کسی که نزدیکش را از دست داده، توسط آن فرد در رویا راهنمایی می‌شد؛ مثلاً چیزی که نمی‌دانست کجاست. همه الان هم این اتفاق‌ها می‌افتد؛ کسی مثلاً پدرش را خواب می‌بیند و به او می‌گوید وسیله‌ای که دنبالش می‌گردی آنجاست. خب، این حس به وجود می‌آید که زنده است و دارد به من کمک می‌کند، بنابراین من می‌توانم این کار را ادامه دهم؛ یعنی می‌توانم همین‌طور هر وقت گیر افتادم بگویم «پدرجان، مثلاً فلان چیز کجاست؟» حالا یک وسیله ناخن‌شان داده‌اند. این است که می‌خواهم بگویم این چیزی که شما دارید می‌گویید می‌تواند انگیزه این نوع شرک در طول تاریخ باشد که مردم با ارواح مربیان به نوعی در ارتباط خودشان می‌دانستند و از آن‌ها استمداد می‌کردند. ولی بلاخره این حرفی که شما می‌زنید دلیلی نمی‌شود که بتوان از مردگان چیزی خواست. این که شما در رویا مثلاً فرض کنید پدرتان را ببینید و پدرتان به شما راهنمایی کند، مثلاً فرض کنید من در رویا ممکن است یک عصایی ببینم، عصای من را مثلاً یک چیزی ببینم که بگوید من فردا می‌روم با عصا صحبت می‌کنم در زندگی روزمره مردم و بگویم چون تو خواب دیدم لابد عصا می‌فهمد، لابد عصا رؤیاست. رویا خیلی چیزهای مخدوشی دارد. ممکن است راهنمایی از قول مثلاً یک شخصی که از دنیا رفته باشد.

کما این که ممکن است در رویاهای شما، بیش از این که افراد زنده باشند، کسانی ظاهر شوند که به شما بدی کنند، خوبی کنند یا راهنمایی کنند. اما شما این موضوع را به عالم واقع تسری نمی‌دهید؛ یعنی قواعد و قوانین رویا را به این شکل در عالم واقعی اعمال نمی‌کنید.

پروژه کنید که هر چیزی اینجا اتفاق افتاد، اگر می‌شود با حیوانات صحبت کرد، من سعی کنم مثلاً با حیوانات به زبان فارسی، نه به زبان حیوانات، صحبت کنم. در واقع نکته خوبی وجود دارد که به نظر می‌رسد منشأ این اعتقاد به روح و ارتباط با ارواح، بسیاری از همین رویاها بوده است. ولی این دلیل نمی‌شود که من بپذیرم که می‌شود این کار را کرد. نکته این است که آیا این شرک محسوب می‌شود که من در رویا وقتی یک متوفایی را می‌بینم با او حرف بزنم یا نه؟ معلوم است که شرک محسوب نمی‌شود. همچنین خیلی گناهانی هم اگر در رویا اتفاق بیفتد، گناه محسوب نمی‌شود، چون آن لحظه‌ای که مثلاً فرض کنید دارید یک متوفایی را در خواب می‌بینید، خیلی حس اینکه متوفاست ندارید؛ اصلاً یک جوری مثل اینکه زنده شده، یک حس این‌چنینی دارید. دیگر یک جوری واقعی است، مثلاً دارید با او برخورد می‌کنید. گاهی هم البته این‌گونه است که آدم ممکن است کسی را ببیند که در خواب می‌داند این مرد است و زنده است.

خب، من یک توصیفی کردم به عنوان مقدمه که این‌که شما اسما و اسماء و موهبت‌ها و اباکون (احتمالاً اباکون به معنای ابعاد یا مفاهیم است) این توصیفاتی که برای بوتا آمده، چیزی است که بقیه از یک اسم ساخته‌اند؛ یک کسی یک چیزی، یک افسانه‌ای ساخته که موجودی به اسم بل وجود دارد. حالا تمثال‌هایی هم برایش ساخته‌اند، اما اصلاً چیزی به اسم بل نیست. شرک این است که من در اصل یک عقاید خرافی و توحیدی و موهومی اعتقاد به تأثیر موجودات موهوم داشته باشم. هسته مرکزی این است و می‌خواهم کمی شما را از این که بط‌پرستی چیست آگاه کنم. یعنی ما واژه بط‌پرستی را به کار می‌بریم، در زبان فارسی به نظر می‌رسد باید یک بت یا یک مجسمه وجود داشته باشد و من آن را پرستش کنم. لزوماً شرک شامل پرستش به آن معنایی که خدا را می‌پرستیم نیست؛ ممکن است فقط احترام باشد، قربانی کردن باشد یا دعا کردن باشد، و بت هم ممکن است در کار نباشد. واژه «وَجه» که در قرآن به کار رفته و توصیفی که در قرآن هست، لزوماً همراه با پرستش نیست؛ اعتقاد پیدا کردن است.

من حالا کمی با زبان قرآن صحبت می‌کنم. قرآن در مورد شرک صحبت می‌کند؛ شرک به معنای اعتقاد نداشتن به خدا نیست. شرک به معنای این است که یک نفر معتقد باشد که خداوند ساختارهایی تولید کرده در زیر دست خودش، مثل ملائکه و موجوداتی، به این معنا که بین آن جایی که در هرم هستی خداوند است تا این کفش که مثلاً ما روی زمین زندگی می‌کنیم، یک ساختاری وجود دارد. و نتیجه این ساختار این است که من در لایه مثلاً هفتم زندگی می‌کنم، سرکارم با لایه ششم است، با لایه سوم است، نه با لایه پنجم، چه برسد به لایه اول. شما ابتدای سوره زمر را ببینید، مثلاً این آیه را که می‌گوید: «إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ» یعنی دین خالص برای خداست. و کسانی که از غیر خدا اولیاء گرفته‌اند، «مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى» یعنی ما این‌ها را نمی‌پرستیم، بلکه این‌ها واسطه ما هستند. ما این‌ها را می‌پرستیم تا به خدا نزدیک شویم. این اعتقاد که انگار ما در شأن خداوند نیستیم که مستقیماً او را عبادت کنیم، بلکه از این موجوداتی که اطراف خودمان هستند، حالا موجودات مقدس، استفاده می‌کنیم برای رسیدن به تقرب الهی.

آیه و ترجمه فولادوند
متن آیه و ترجمه فولادوند از منبع قفل‌شده کپی شده است:
## موروثی بودن، ویژگی مکتب شرک
(زمر، ۳)

أَلَا لِلَّهِ ٱلدِّينُ ٱلْخَالِصُ ۚ وَٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُوا۟ مِن دُونِهِۦٓ أَوْلِيَآءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَآ إِلَى ٱللَّهِ زُلْفَىٰٓ إِنَّ ٱللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِى مَا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى مَنْ هُوَ كَٰذِبٌۭ كَفَّارٌۭ

عربی

آگاه باشيد: آيين پاك از آنِ خداست، و كسانى كه به جاى او دوستانى براى خود گرفته‌اند [به اين بهانه كه:] ما آنها را جز براى اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك گردانند، نمى‌پرستيم، البته خدا ميان آنان در باره آنچه كه بر سر آن اختلاف دارند، داورى خواهد كرد. در حقيقت، خدا آن كسى را كه دروغ‌پرداز ناسپاس است هدايت نمى‌كند.

ترجمه فارسی فولادوند

این آیه خیلی خطرناک است، چون حتی در آن اعتقاد به خدا هست، اعتقاد به الله هست، اعتقاد به تقرب به خدا هم ذکر شده است. یعنی اگر یک آدمی بگوید که من آشکارا الله را قبول دارم، ولی کاری که می‌کند این است که یک واسطه‌ای مثلاً میان خود و خدا قرار می‌دهد، مثلاً با نزدیک شدن به حضرت مسیح می‌تواند به پدر نزدیک شود، یا هر چیز دیگری، من باید از طریق این‌ها به خدا نزدیک شوم و نمی‌توانم مستقیماً خدا را عبادت کنم، مستقیماً نمی‌توانم با خدا حرف بزنم، مستقیماً نزدیک شدنم به خدا این‌گونه است. فرض کنید یک سری ساختارهایی که بین انسان و واسطه‌هایی که بین انسان و خدا قرار می‌گیرند، به هر شکل ممکن، حتی همراه با عشق به الله و میل به تقرب، شرک است. شرک جلی، شرکی که در قرآن صراحتاً به عنوان اعتقاد مشرکین ذکر شده است، اینجا می‌بینید دیگر اصلاً هر چه از بط‌پرستی و این حرف‌ها و این‌که یک موجودی باشد نیست. کلن این‌که یک کسانی هستند که ما از طریق آن‌ها می‌خواهیم به خداوند نزدیک شویم، یک موجودات هستند، بله، بفرمایید.

اگر کسی معتقد باشد که برای رسیدن به خداوند باید از طریق واسطه استفاده کند، راهش این است. انحصاری وجود دارد. اگر کسی چنین اعتقادی داشته باشد، شرک جلی است. فکر نمی‌کنم شیعیان چنین اعتقادی داشته باشند. توسل بیشتر برمی‌گردد به این که آیا واقعاً اعتقاد شما درست است که امامان بعد از فوت خودشان هم همچنان معصوم هستند و می‌شود شما در زمان حیات پیامبر که می‌توانستید بروید مثلاً از ایشان استغفار کنید یا از خدا چیزی بخواهید، می‌توانستید. دیگر اینکه شرک نبود. اگر این‌گونه است که امامان و انبیا این‌گونه‌اند که بعد از مرگشان هم همچنان می‌شود به آن‌ها مراجعه کرد، اگر این اعتقاد درست باشد، توسل هم می‌شود مثل این که شما پیش یک آدم زنده می‌روید و از او درخواست می‌کنید که برای شما از خدا استغفار کند یا چیزی بخواهد. ولی اگر این اعتقاد غلط باشد، باز هم همان‌طور که گفتم، اگر اعتقاد مهمی باشد، می‌شود شبیه شرک؛ یعنی من می‌روم جایی که هیچ چیزی نیست، در فضای خالی، مثلاً واسطه‌ای به چیزی می‌کنم که قابل واسطه نیست.

بیشتر می‌خواهم بگویم باز برمی‌گردد به آن که اعتقاد درست است یا غلط. شیعیان این‌گونه واقعاً اعتقاد دارند که نمی‌شود خدا را پرستید، یعنی به این‌ها کسی روی نکند. ممکن است ایراد بگیرند، شیعیان معتقدند که خداوند را عبادت می‌کنند. حالا فرض کنید همان‌طور که از زنده‌ها کمک می‌گیرند، از ارواح مثلاً انبیا و امامان کمک می‌گیرند. این فرق می‌کند با این معنی بط‌پرستی که من واسطه قائل باشم و غیر از حرف‌های شرک‌آلود این‌چنینی که در شیعیان زده می‌شود. ولی همین‌طور مثلاً عوامانه ممکن است باشد. مثلاً من واقعاً این را شنیده‌ام که خداوند امور انسان‌ها روی زمین را به امام زمان واگذار کرده است. یعنی اگر معنایش این باشد که من دیگر نباید مستقیم بروم پیش خدا، مثل این که خدا یک کارمندی را فرستاده برای کاری دیگر، درستی تو، من بروم تلفن بزنم به رئیس، خلاف قانون است، خلاف مقدرات است، بی‌نظمی ایجاد می‌کنم، من باید همین جا با امام زمان مشغول باشم. اگر چنین فضای ذهنی به وجود بیاید که ما کارمان به امام‌ها سپرده شده و همین‌جا باید کار را انجام دهیم و نرویم به مقامات بالاتر، این شرک جلی وحشتناکی است.

اصل شرک هم تمام انبیا آمدند و توحید پیامشان این بود که هر انسانی مستقیماً باید با خدا ارتباط داشته باشد. اصلاً آن چیزی که سخت پذیرش آن است، مقابل توحید، این است که در حضور یک موجود نام و تمثال ایستادن و حرف زدن. این‌ها سخت است. مردم دوست دارند که حالا حضرت مسیحی باشد، یک جوری یک چیزی که راحت‌تر باشد، باشد؛ حرف بزنند و واسطه‌ای باشد که ارتباط باشد، راحت‌تر باشد. یکی از مشکلات توحیدی دیگر که اصلاً ارتباط مستقیم با خدا که از ما خواسته شده، خود سخت بود. برای همین هم به محض این که حرام توحید می‌آید، یک خورده گلش بکنید، فوری گرایش‌های مختلف شرک‌آلود در آن به وجود می‌آید. مردم یک جوریش از پایین شرک را تولید می‌کنند، باز تولید می‌کنند. این فرمش از نیمه‌ورد یک فرم دیگر شد به وجود می‌آید. حالا من بلاخره تا کجایش جلی می‌شود، تا کجایش خفی می‌شود و چرا این‌قدر.

یک چیزی که هنوز نگفتم این است که چرا این بزرگ‌ترین گناه است و چه اثری می‌گذارد. یعنی مثلاً ممکن است یک نفر بگوید که مشغول شدن به شهوات هم انسان را از خدا دور می‌کند. اعتقاد به شرک هم مثلاً یک آدمی که اعتقاد به الله دارد، علاقه به تقرب به خداوند دارد، حالا فرض کنید شرک می‌آید، یک ساختار واسطه‌ای اعتقاد پیدا می‌کند که بین او و خدا قرار گرفته است. این بدتر است یا یک آدمی که اصلاً غرق در شهوت‌ها است و اصلاً عبادت نمی‌کند؟ این آدم دارد عبادت می‌کند ولی عبادت اشتباهی دارد می‌کند. چرا شرک را ما خیلی بالاتر از مشغول شدن به شهوت‌ها و هر چیز دیگر، هر گناه دیگری که می‌شناسید، حتی از غیبت مثلاً بالاتر می‌دانیم؟ چیزی که نابخشیدنی است، وقتی خلاف نیست، بخشیده می‌شود. یعنی شما این‌گونه بفهمید که یک تأثیری انگار در وجود انسان می‌گذارد که آدم آن‌قدر از حالت طبیعی خارج شده که نمی‌تواند بدون کتک خوردن دوباره به حالت طبیعی برگردد. یعنی عذاب برایش واجب شده برای اصلاحش، برای اینکه شایسته این شود که مثلاً وارد بهشت بشود، حتماً باید از عذاب بگذرد. در حالی که مشغول شدن به شهوات یا حتی در آثار خشم و غضب، کارهایی انجام دادن، حتی در حد قتل، این‌ها ممکن است موجب بخشش قرار گیرد. این را انگار نفوذ گناه شرک به ذات انسان خیلی بیشتر است و آثار عمیق‌تری می‌گذارد.

بفرمایید، این‌ها زمان انسان کامل، وقت خلیده، خود روی زمینه. خب؟

موروثی بودن، ویژگی مکتب شرک

نمی‌شود پرسید که می‌شود توضیح بدهی؟ گفتم نه، نمی‌شود. خارج از بحث است. خارج از بحث ما که اعتقاد شرک‌آلودی در مورد خلیفه خدا نداریم؛ مثلاً فرض کنید دارم جواب می‌دهم، می‌گویند که همه‌شان اعتقاد را در حالت اکستریم‌ترین حالت در نظر بگیر. هر رزق و نعمتی که خداوند می‌دهد، از طریق انسان کامل به انسان می‌رسد. خب، فکر کنید این درست است و به آن اعتقاد داریم. این به این معنا نیست که شما از انسان کامل چیزی بخواهید. خداوند مثلاً فرض کنید باران را از طریق عبر به من می‌رساند، ولی اگر من از خود عبر بخواهم که ای عبر، مثلاً بر من باران بفرست، این شرک است. من حق توحیدی دارم؛ حق ندارم از این واسطه‌هایی که ممکن است وجود داشته باشند، مثلاً برای این که رزق از عالم بالا پایین برسد، به‌صورت مستقل درخواست کنم. من حق ندارم این واسطه‌ها را مستقل مورد خطاب قرار دهم، چیزی از آن‌ها بخواهم. من از خدا می‌خواهم، خدا از طریق این واسطه‌ها به من می‌دهد. وجود ساختار در دنیا و اعتقاد به این که یک ساختار و اسباب و مسبباتی وجود دارد، اعتقاد درستی است، ولی خطاب قرار دادن این اسباب و مسببات، شرک است.

من بلاخره به خدا می‌گویم: «خدای باران، بفرست.» خدا عبره را می‌فرستد، باران می‌آید، و من خطاب به عبره می‌گویم: «بیا، چرا نمی‌آیی؟» مثلاً به همین ترتیب، اگر انسان کامل را خطاب قرار بدهی که مثلاً رزق من چه شد، در حالی که خدا دارد حرف شما را گوش می‌دهد و مسبب این که رزق به شما رسیده یا نرسیده خداست، انسان کامل مثل یک مجرا است. یک روایت معروف هست، نمی‌دانم درست یا غلط، ولی خیلی شهرت دارد که از امامان نقل شده که ما مجراهایی هستیم که نعمت‌ها و رزق به انسان‌ها از طریق ما می‌رسد. شما این را صد درصد قبول کنید. حالا اگر این مجرا را خطاب قرار بدهید، بازخواست کنید یا کارهایی انجام بدهید که دلش به رحم بیاید و به شما رزق بیشتری بدهد، این شرک است.

می‌خواهم یک مدار دایره‌ای را تنگ کنم که هر چیزی که این حالت را پیدا کند، یعنی من مثلاً فرض کنید اگر از یک نفر می‌توانیم بحث را این‌گونه ادامه بدهیم، خب آدم‌هایی که دور و بر من هستند، وسایلی هستند که خداوند از آن‌ها استفاده می‌کند؛ مثلاً رزق به من می‌دهند یا نمی‌دهند. حالا اگر من از این آدم‌ها طلب رزق کنم، مشکوک می‌شود که یک نفر چنین حرفی بزند، دیگر پیروی شما. فرض کنیم از عبر نباید بخواهید، از دوستت هم نباید بخواهی. بنابراین کم‌کم می‌خواهیم مرز بین شرک جلی و شرک خفی را بگیریم. این‌ها را ما معمولاً شرک خفی می‌دانیم. اگر من واقعاً برای مثلاً فرض کنید دوستم، همسایم، رئیس اداره‌ام، به‌گونه‌ای بخواهم به جایی که از خدا رزق بخواهم، احساس کنم که رزق من واقعاً دست این است و اعتقادی داشته باشم که انگار مستقل دارد کاری می‌کند، هرچقدر حس استقلال بیشتر باشد و خدا را این وسط بیشتر فراموش کنم، بیشتر نزدیک می‌شوم به شرک. ولی این‌ها را ما معمولاً شرک خفی می‌دانیم که همه ما ممکن است گرفتار آن باشیم.

این که مخصوصاً در روابط انسانی ممکن است استقلال‌هایی واقعی باشد؛ یعنی برویم در خانه یک نفر بدون این که متوجه باشیم که در نهایت هر چیزی که به ما می‌رسد یا نمی‌رسد از خداست، برویم اصرار کنیم که از یک نفر چیزی بگیریم و خدا را این وسط فراموش کنیم، فرق می‌کند با این که من خدا را مسبب همیشه بدانم و این موجودات را هم به عنوان وسیله بشناسم. می‌دانید شرک خفی چیست؟ یعنی جای‌جایی است که نه این که شما اعتقاد دارید به چیزی ورای آن چیزی که در توحید هست، ولی در عمل ممکن است گاهی رفتار شما طوری باشد که انگار به آن اعتقاد خود عمل نمی‌کنید. وقتی اعتقادات موهوم تبدیل به یک پکیج می‌شوند، یک مکتب درست می‌کنند و در یک جامعه مستقر می‌شوند، شما در آن جامعه به دنیا می‌آیید. مثلاً فرض کنید اجداد مشرکین این بوت‌ها را پرستیده‌اند، به این‌ها اعتقادات موهومی دارند که تأثیرهای خاصی می‌گذارند. من هم در آن جامعه متولد شده‌ام و این اعتقادات را کپی کرده‌ام، من مشرکم.

اگر گرفتاری چنین وضعیتی شده باشد، یعنی به یک چیز مشرکانه رسماً اعتقاد دارم؛ مثل اینکه یک مکتب فکری مشرکانه است، یک مکتب فکری است که می‌خواهد نصیبیت باشد، در آن اعتقادات مشرکانه به وجود آمده است. من جایی در جامعه مسیحی به دنیا آمده‌ام و این اعتقادات شرک‌آمیز را پذیرفته‌ام. اگر اعتقاد به مثلاً تثلیث را جدی بگیرم و اعتقاد به تثلیث شرک حساب شود، یعنی اعتقاد به یکی که غیر خدا حسابش کنیم، برای این که الان در دوران مدرن هدف تثلیث را نمی‌پذیرند، یعنی مسیحی‌ها الان با خدای واحد سر و کار دارند، ظاهراً. حالا چیزهای عجیبی که خودشان هم نمی‌فهمند می‌گویند. اگر تثلیث شرک باشد، من در جامعه مسیحی به دنیا آمده‌ام و تثلیث را پذیرفته‌ام، من مشرکم.

اگر اعتقاد به این که امام‌ها زنده هستند و می‌شود از آن‌ها چیزی خواست، شرک باشد، این اعتقاد درست نباشد، این که من در ایران به دنیا آمده‌ام و از بچگی این را به من گفته‌اند و من هم عادت کرده‌ام و این کار را انجام می‌دهم، یک جو مکتب فکری است. یعنی الان اگر از یک آدمی بپرسید که تو داری چه کار می‌کنی، خب بلاخره دارد به یک اعتقاد دارد که الان اینجا یک چیزی هست، یک جایی هیچی نیست، ولی من اعتقاد دارم که اینجا یک چیزی هست و دارم به آن متوسل می‌شوم. این‌ها اعتقادات یک مکتب است که بر اساس یک سری اعتقادات موهوم شکل گرفته و مردم به طور سنتی و به طور آب و اجدادی این‌ها را پذیرفته‌اند. در دنیای مدرن هم می‌تواند این‌ها شرک محسوس باشد، اگر همان وضعیت اعتقاد موهوم و یک چیز غیر از خدا را به طور رسمی بپذیرند.

در مورد شیعیان، بلاخره این نکته در مشرک دانستن آن‌ها پیش می‌آید که اعتقاد توحیدی ندارند، یعنی یک خود پیچیده توأم است که من فرض می‌کنم. این بحثی که دارم می‌کنم، فرض کنید ادعایی که علیه شیعیان می‌شود که اصلاً ارواح ائمه وجود ندارند و نمی‌شوند و کاری نمی‌کنند و شیعیان مرتکب شرک می‌شوند، درست باشد، ولی این نکته را نباید فراموش کرد که حتی اگر این اعتقاد درست باشد که ارواح وجود ندارند و شبیه شرک است، کاری که شیعیان می‌کنند این است که ائمه را در طول خداوند می‌بینند. یعنی یک جوری، چطور بگویم، یک خود کسب‌وکارند؛ این که اینجا غیر خداست، مثلاً مثل این است که امامان را بگذاریم، پیچیده‌اش نکنم، می‌خواستم بگویم که بالاخره در فرض کردن شیعه یک مشکل دیگر هم وجود دارد، علاوه بر این که باید آن اعتقاد را رد کنند که اصلاً ائمه معصوم نیستند، این که شیعیان بالاخره منصب امامان را یک جوری انگار چیز غیر خدایی می‌دانند؛ یعنی این‌گونه نیست که من بتوانم بروم از امام هر چه بر خودم بخواهم، یک جوری در چارچوب‌های دین با آن‌ها ارتباط دارم، یک ذره فرض دارد با این که من مثلاً هر چیزی دلم بخواهد، نه شریعتی باشد، نه اعتقاد خاصی باشد، همین‌طوری در یک کانال با مثلاً یک بُت ارتباط داشته باشم.

من نمی‌خواستم وارد مسائل فرقه‌ای بشوم، ولی حقیقتاً داشتم می‌آمدم و احساس کردم این حرف را بزنم تا موضوع برای شما جدی شود و با زندگی روزمره‌تان بحث شرک و توحید درگیر شود. فکر نکنید این یک چیز است، یک بحث است که در قرآن آمده و باید بگذاریم آن را کنار. واقعاً می‌تواند بعضی از اعتقاداتی که آدم دارد، چه مسلمان باشد چه مسیحی، شرک به معنای خیلی خطرناک باشد. برای همین اولش آیات را تحکید کردم که شرک تنها گناهی است که به این راحتی بخشیده نمی‌شود، بنابراین خطرناک‌تر است. اگر خودتان بترسید، آن وقت خوب است که بترسید و احساس کنید خطر نزدیک است.

یکی از ویژگی‌های شرک، چون باطل است، این است که همیشه موروثی است؛ یعنی اصولاً ویژگی شرک در عالم قدیم و عالم جدید این است که آدم‌ها جایی به دنیا می‌آیند و این عقاید باطلی به آن‌ها منتقل می‌شود. یک آدم دیوانه نیست که مثلاً در بیابان به دنیا آمده و زندگی می‌کند، در جزیره‌ای، یک دفعه به بت اعتقاد پیدا کند، علی وجود ندارد. این‌گونه شرک به راحتی به وجود نمی‌آید. معمولاً این‌گونه است که این مکاتب و تفکرات شرک‌آلود انباشته می‌شوند، یعنی از دوران قدیم می‌آیند و کم‌کم در جامعه مستقر می‌شوند. ما انگیزه‌های مشرک شدن داریم و این‌ها توسط نیروهای اجتماعی حمایت می‌شوند. ما تعلیمات شرک‌آلود می‌بینیم و بعد تبدیل می‌شویم به جوان مشرک، مثلاً معتقد به عقاید شرک که خیلی ممکن است چیز هم باشد.

کشور را فراموش نکنید که عقاید شرک‌آلود قوی بوده‌اند. مثلاً ما جوانان مؤمنی داشتیم در دوران قدیم که داف‌تالوانه پای بت‌ها قبول می‌کردند که قربانی شوند، یعنی شهید شوند، برای اعتقادی که اصلاً یک جایی که هیچی نیست، خونشان ریخته شود برای رضایت چیزی که وجود ندارد. این دقیقاً حالت موروثی بودن است؛ یعنی مکتب‌هایی که در هر جایی، در روستا، کشور یا جایی مستقر می‌شوند، تعلیماتی به آدم‌ها داده می‌شود و واقعاً به آن‌ها اعتقاد پیدا می‌کنند و موجودات مهم را ممکن است خیلی دوست داشته باشند.

شرک به عنوان تأثیرگذارترین گناه

شما در قرآن یک آیه هست که خیلی به نظرم جالب است؛ قوم نوح در مقابل حضرت نوح می‌ایستند و می‌گویند وقتی حضرت نوح حرف‌های خودش را زده که این‌ها بت هستند و هیچ نیستند و این حرف‌ها، کسانی که می‌خواهند دفاع کنند از بت‌ها جمله قشنگی می‌گویند که می‌گویند: «بت‌ها را رها نکنید و اگر کسی هفته لطفونه بگیرد، سرچ کنید، ولا سوغ، ولا اوغ، ولا لا بعلن، ولا سوره نه، سوره نه نیست.» فکر می‌کنم اصف می‌برم، اصف بردنشان. جالب است مردم این‌ها را دوست دارند. مثلاً این که من بگویم اصف، فرض کنید این‌ها را رها نکنید، اصف‌هایشان را می‌برم یا آدم بت ساختن، تمثال ساختن، مرده مکتب فکری بت‌پرستی است. جایی که مستقر می‌شود، مردم عاشق این بت‌ها هستند. این‌گونه نیست که فقط یک آدم تولید کرده، یک فرهنگ به وجود آمده، یک جامعه این‌ها را حمایت کرده‌اند. آدم‌ها از بچگی.

من گاهی این حرف‌ها را می‌شنوم که مثلاً خیلی هم افتخار می‌کنند، برای چه؟ برای امام حسین اعضاداری می‌کنید؟ می‌گویند که ما ناف ما را با عشق امام حسین بریدیم. خب ناف‌پرستان هم با عشق بل بریدند. اگر این چیز دلیل شود که من افتخار کنم به این که این‌گونه از بچه...

در واقع، اینکه از کودکی به ما گفته‌اند ناف ما را با این کار بریده‌اند، من متوجه نمی‌شوم که این چقدر اتفاق زشتی است. من باید این ادعا را داشته باشم که من امام حسین را شناختم و عاشقش شدم. من از دو ماهگی اصلاً فرض نمی‌کنم بی‌خوانشتم؛ من چیزی خواندم و عاشق امام حسین شدم. این‌گونه مردم عاشق و باطهم شده بودند. بر روی ناف آن‌ها با عشق بریده می‌شد. ناف شیعیان با این حرف‌ها بریده شد. مثلاً من بگویم که عشق امام حسین دارم، چون ناف من را نمی‌دانم با عشق امام حسین بریده‌اند. دقیقاً ببینید، این مشکل مشتکین است. شما هر جایی در قرآن وقتی پیامبران هزاران حرف حساب می‌زنند و دلیل می‌آورند برای توحید، مشتکین می‌پرسند: «شما چرا؟» مشتکین می‌گویند: «اجداد ما این کار را می‌کردند، ما همانیم، به عرش رسیده‌ایم، به اعتقادی که از اول در این دنیا داشتیم، بل می‌پرستیدیم، ما هم پرستیدیم.» مثلاً من بگویم ناف ما را از اول به دنیا آمدن با عشق و بل بریدند، ما همین‌طور عاشق بل هستیم. آدم درست‌حسابی این است که وقتی نوجوان می‌شود، کمی عقلش می‌رسد و یک بازنگری کند؛ ببیند جایی که به دنیا آمده، کدام یک از چیزهایی که نافش را بریده‌اند خوب است و کدام بد. هر چیزی که به او گفته‌اند که باید عاشقش باشد، عاشقش نشود؛ وگرنه اگر این حرف‌ها درست باشد، مشتکین هم بیچاره‌ها همین مشکل را داشتند. جایی به دنیا می‌آمدند و به آن‌ها این حرف‌ها را می‌زدند. بنابراین شرک یک پکیج اعتقادی جدی است، غیرتوحیدی که به عرش می‌رسد. حال ممکن است یک عنصر غیرتوحیدی در آن باشد، برادر، در آن چیزهای موهومی وجود دارد و معمولاً این‌گونه بوده و هست که همراه با آداب و رسوم هم هست؛ یعنی فرهنگ‌هایی که به عمل منجر می‌شوند و تولید می‌کنند. یکی از مشکلات شرک این است که منحصر نمی‌ماند به حد اعتقاد؛ همراه آن، آداب پرستش، آداب قربانی، آداب زندگی کردن هم هست. یک جور اعتقادات موهومی هم منجر به عمل می‌شوند. این شرک جنبه‌ای دارد که یک جایی به دنیا بیایند، چنین نفاهامی در واقع نادرست، باطل و موهومی که غیرتوحید است را بپذیرند و وابسته شوند به جامعه‌ای که اعتقادات شرک‌آلوده دارند. این خیلی فرق می‌کند با اینکه من به توحید اعتقاد داشته باشم و در زندگی روزمره هم آن مرچه سیاه را داشته باشم؛ من اعتقادات توحیدی دارم و به جامعه توحیدی وابسته‌ام، ولی در رفتارهای روزمره خودم، مثلاً نمی‌توانم آن‌قدر به کمال برسم که متوجه نباشم که نباید به هیچ چیزی جز خدا توکل کنم و این حرف‌ها. حتی در روابط با انسان‌ها ممکن است رگه‌هایی از شرک در رفتار من وجود داشته باشد، در لحظه‌هایی. ولی این‌گونه نیست که من به یک پکیج اعتقادی مشرکانه معتقد شده باشم.

در مورد این صحبت کنم که شرک چرا عمیق‌ترین تأثیر و عنوان گناه را روی آدم می‌گذارد. دقیقاً نقطه این است که وقتی من یک چیز باطلی را، وقتی یک منبعی که در اطرافم بوده، من یک جایی به دنیا آمده‌ام، یک منبعی از آدم‌ها، حالا مثلاً فرسون، یک اعتقادات مکتوب، یک چیز باطلی وجود دارد که منجر به عمل هم می‌شود؛ یعنی ممکن است از من این اعتقادات شرک‌آلود و یک زندگی خاص رفتاری را بخواند. آدمی که مشرک شده، یعنی به چنین چیز موهومی اعتقاد پیدا کرده، کل فطرتش خاموش می‌شود؛ چون موتیه، موتیه در واقع یک چیز غیر از خدا شده، یک نوع عقیده منسجم غیرحق این آدم را موتیه خودش کرده است. از این آدم می‌توانند بخواهند که آدم بکشد، می‌کشد؛ از این آدم می‌خواهند بگوید اصلاً شاده، تکیلی، چنین چیز منسجمی عقل و فطرتش را خاموش کرده است. در درون ما یک حس‌هایی داریم، یک نوع تفکری داریم که ما را راهنمایی می‌کند. شما در اثر گناه کل عقل و فطرت‌تان خاموش نمی‌شود؛ ممکن است نورش کم شود، یک بلایی سرش بیاید، خاموش نمی‌شود. یک آدمی که خیلی شهرت‌رانی می‌کند، این‌گونه نیست که دیگر خوب و بد در او معنا نداشته باشد. ولی یک آدمی که مثلاً فرض کنید دربان این بودکده است، خود را در اختیار این آدم قرار بدهد، یا متیه یک مجموعه عقاید، حالا مکتوب یا هر چیز دیگر که از قدیم به عرش رسیده، دیگر آدم می‌خوشد، احساس بناه نمی‌کند. یک آدم همین‌طور ممکن است، چرا، ممکن است بخشیده شود. خب، یک نفر حالا در حالت خشمی یک آدمی را کشته، فطرتش اتفاقاً به او فشار می‌آورد، احساس گناه می‌کند؛ یعنی در زندگی خودش دچار مشکل می‌شود، چون هنوز فطرتش خاموش نشده، یعنی هنوز عقلش کار می‌کند و می‌فهمد کار بدی کرده است. ولی یک آدمی که مثلاً فرض کنید وابسته به کلیساست، یکی آدم بی‌گناهی را می‌گیرد، شکنجه می‌کند و به بطنی می‌کشد و هیچ سیگنالی هم از طرف فطرتش صادر نمی‌شود که به او بگوید کار بدی کرده است. اصلاً این وابسته شدن به منابعی که به عقاید باطل هستند، پذیرفتن آن‌ها، کل اصالت انسانیت را می‌تواند از بین ببرد. هر کار زشتی ممکن است انجام دهید و دیگر احساس گناه هم نکنید. تا جایی که آدم فطرتش سالم است، هم گناه‌های روزمره که انجام می‌دهد و حقیقی است، انجام می‌دهد، احساس گناه می‌کند. این‌ها دقیقاً به نظر من نشانه این است که جای بخشش دارم؛ فطرت هم کل منقلب نشده، خاموش نشده، هنوز یک ندایی از درون من هست که خوب و بد را به من می‌گوید. این شرک دقیقاً این است که متیه یک چیز غیر خدا شده، یک عقیده مهم را پذیرفته است. واقعاً می‌تواند فطرت را خاموش کند، عقل را کلن زائل کند؛ یعنی آدم می‌تواند کارهایی بکند که باورکردنی نیست از نظر زشت بودن، ولی احساس زشت بودن نکند. مثل اینکه از حالت یک آدم طبیعی خارج شود. آدم طبیعی آدمی است که ندای وجدان دارد، ندای فطرت دارد. عقاید اشتباه، عقاید باطل وقتی پذیرفته می‌شوند به عنوان عقیده، مثل اینکه یک دین باطل، یک مکتبی که کلن دارد، ممکن است یک مجموع اعتقاداتی هم به خدا و این‌ها داشته باشد، ولی یک موجودی را، یک چیز باطلی را به جای حق گرفته و مطیع شده است. آسیبی که این وضعیت به من می‌زند خیلی خیلی به نظر می‌رسد فراتر از هر گناه ریز و درشتی که انجام داده‌ام؛ این که با نهایت خونسرگی می‌توانم گناه کنم و کارهای زشت انجام دهم. بنابراین این‌گونه انگار فطرت من، و یک آیه‌ای در قرآن هست در سوره شمس که می‌گوید: «قد أفلح من زکاها»، در مورد نفس و فطرت انسانی می‌گوید که رستگار شد کسی که این را پاک نگه داشت. وقت خواب من دست آن بعد بخت می‌شود. آن آدمی که این را دفن کند، مثل اینکه یک چیز نورانی و شفافی در وجود ما هست، اگر آن را پاک نگه داریم، تمیز نگهش داریم که درخشش داشته باشد، به رستگاری می‌رسیم. و می‌توانیم هم دفنش کنیم، مثلاً زیر یک خروار خاک دفنش کنیم. یک نوری از آن ساته نشد. فکر کنم هیچ چیزی به اندازه شرک این‌گونه عقاید موهومی داشتن، این فطرت را در واقع خاموش نمی‌کند. آدمی که عقاید مشرکانه ندارد، بلاخره یک نوری از فطرتش به او می‌رسد. اینکه در قرآن مثلاً فرض کنید در مورد یهودی‌ها می‌گوید که «اتخذوا أحبارهم ورهبانهم أرباباً من دون الله»، مثل اینکه در واقع یک نوع شرک است که این یهودی‌ها روحانیون خودشان را که به چیزهای بدی هم فرمان می‌دادند، جای خدا نشاندند. وقتی این اتفاق می‌افتد، فطرت آدم یک جوری دچار نقص می‌شود. یعنی حالا هزاران چیز بد ممکن است روحانیون یهود از مردم یهود بخواهند؛ مثلاً مسیح را بکشند، احساس می‌کند دارد عبادت می‌کند، زشت بودن این کار را مثلاً تاریخ بشر دارد انجام می‌دهد و همچنان احساس می‌کند که دارد کار خوب انجام می‌دهد. به هر حال فکر می‌کنم بحثی که کردم، این بحث آخری که کردم خیلی جا دارد برای شرح و بحث. می‌خواستم مختصر بگویم که چه چیزی در شرک هست که در بقیه گناه‌ها نیست؛ چرا اصلی که شرک می‌گذارد، عمیق‌تر است. تذیرفتن عقاید موهوم و حقیقت فرض کردن باطل، یک جور تأثیری در وجود آدم می‌گذارد که غیر از مثلاً یک گناه ساده است که در اثر یک لحظه غفلت اتفاق بیفتد یا غفلت هم نباشد. آدم یک نفر به آن عادت کرده باشد، مثلاً از چیزی لذت ببرد، یک نفر عادت کرده باشد شراب بخورد، فکر می‌کنم فطرتش خاموش نشود در مقابل بدی‌ها و خوبی‌ها. آدمی که مشرک است، مثلاً فرض کنید همین مدل شرکیم باشد که خود را در اختیار مثلاً علمای مذهبی خودش قرار داده، حالا ما که نه، یهودی‌ها مثلاً اصلاً آدم خوب و بد را نمی‌فهمند، یعنی همه چیز را باید بپرسد و ببیند آیا خوب است یا بد. یعنی آن نیروی درونی که به من از درون می‌گوید که چه چیزی خوب است و چه چیزی بد، نیروی عقل. در این آدم می‌رود به سمت خاموش شدن و همه‌اش در واقع وابسته می‌شود به چیزهایی در بیرون خودش. شاید این مثالی که من زدم، مثال خوبی نباشد. اگر وقت بگذاریم در مورد اینکه شرک چه اثری می‌گذارد، فکر می‌کنم خیلی اولاً این بحث خیلی مهم است، تشکیل این که شرک چیست و چیست نیست، فکر می‌کنم خیلی جزئیات دارد که خوب است در موردش بحث شود و بعد هم مخصوصاً در مورد نحوه تأثیرش، فکر می‌کنم خیلی جا دارد که آدم بحث کند.

خب، آخرین چیزهایی که نگفتم، یک نکته خیلی مهم این است که چرا این‌قدر شرک با درون انسان چیز دارد، همه‌گیری دارد. شما وقتی می‌بینید که همه جوامع بشری می‌روند به سمت شرک، حتی وقتی دین می‌آید، یک مدت که می‌گذرد دوباره احیا می‌شود. خواهی سوال این است که چه جذبه‌ای در شرک هست که آدم‌ها به سمتش می‌روند. این نکته اولش گفتم که کل توحید از ما می‌خواهد، از انسان‌ها می‌خواهد که از اول صبح که پا می‌شوند تا شب که می‌خوابند، در محضر خداوند، در محضر بینایت باشند و ارتباطشان با خدا باشد. این کل کار سختی است با نوع زندگی‌ای که مردم دارند. این حالت غفلتی که مردم در آن اسیرند، در واقع عامل سختی توحید است. من برای اینکه بگویم چرا شرک جذبه دارد، باید بگویم که می‌توانم بگویم توحید چه دافعی دارد و چرا سخت بر این مردم مباهده است. شما وقتی که آدمی مباهده می‌کند، باید یک جور خوش‌خیالی داشته باشد که مردم ندارند. مردم در زندگی روزمره به اصطلاح این لهب و لعب دنیا اسیرند و اصولاً اعتقاد به خدا و مواجهه با خدا با آن‌ها سازگاری ندارد. انانیت انسان یعنی اینکه من دوست دارم یک چیز مهمی به اسم «من» اینجا وجود داشته باشد که دلم می‌خواهد آن را جلوه دهم. این با توحید ناسازگاری دارد. من وقتی اعتقاد توحیدی پیدا می‌کنم، با همه انسان‌ها، که هیچی، با همه مخلوقات یکی می‌شوم. بنابراین تشخص خود، آن چیزی که دوست دارم، تشخص خودم را از دست می‌دهم. ببینید که از ویژگی‌های شرک این بود که هر منطقه‌ای بوت خودش را داشت؛ یعنی حداقل به طور موزه‌ای غریه‌ها شخصیت پیدا می‌کردند. چیزی که می‌پرسیدند، با بوت طرف راست و چپشان، قریه سمت ده بالا و ده پایینشان فرق داشت. یک چیز رنگارنگ‌تر. توحید یک جور همه چیز را یکسان‌ساز می‌کند که با طب آدمی که گرفتار انانیت است و دوست دارد تشخص فدا کند، جور در نمی‌آید. آدم‌ها در معصیت دوست دارند که انگار از این اختلاف داشتن با دیگران، یعنی متفاوت بودن، لذت ببرند. توحید انگار یک جور اعتقادی است که آدم‌ها را همه را، نه فقط انسان‌ها، بلکه مخلوقات همه را هم‌سطح می‌کند. مثلاً چه جذبه‌ای دارد که من به مسیح به عنوان خدا انسان انگاری کنم؟ به اصطلاح در مورد خدایان خیلی بابتعبه انسان. من ظاهراً ممکن است خیلی آدم متوازنی باشم، وقتی که در مقابل مثلاً مسیح خودمان هیچ می‌دانم، ولی بلاخره اعتقاد به مسیحی معنایش این است که من انسان، موجود تافته جدا بافته‌ای دارم؛ می‌دانم لااقل یک جایی تشخص را پیدا کرده‌ام. اعتقاد به توحید جا برای همین هم نمی‌گذارد. همه مخلوقات می‌روند یک طرف، یک موجود نامتناهی می‌رود طرف دیگر، و ما قرار است که همه منم مستقیم با همان در اعتقاد باشیم. توحید به این مناسبت سخت است؛ یک جور با فضای زندگی روزمره آدم‌ها و غرق بودنشان در لذت‌ها نمی‌سازد. به اضافه اینکه این چیزی که من قبلاً رویش تأکید کرده‌ام، هم که در آمل گفته‌ام، چیست؟ آدم‌ها در اصل غرق گناه، غرق شدن در حیات دنیایی و لذت‌های روزمره، کل قوای شناختیشان روی آن متمرکز است و در حد حس باقی می‌ماند، در حالی که اعتقاد به ماورای طبیعت، اعتقاد به شهود خداوند و ماورای طبیعت، اعتقاد نیاز به حدی از رشد فکری دارد. عقل باید به حدی رسیده باشد که اگر عقلم به من چیزی گفت که ندیده‌ام، باورش کنم. این حالت استهزا از اینجا می‌آید که هنوز هم هست در آدم‌هایی که ملحدند، اعتقاد به خدا ندارند؛ اصلاً اعتقاد به چیزی که دیده نمی‌شود، به نظرشان از خرگی مانده است. یعنی به نظرشان می‌آید که نمی‌توانند یک رو فرق بگذارند بین آدمی که دچار اوهام است با آدمی که به حقایقی معتقد است که دیده نمی‌شوند. همین نکته مهمی است. برای اینکه جدیدتر شود بحث، در مورد اینکه تعلیماتی که شما در مدارس دیده‌اید چقدر در آن شرکت است، می‌خواستم بگویم که وقت نمی‌شود.

کل از طرف اهلِ ایمان چه چیزی می‌آید؟ مثلاً ما می‌دانیم پیامبران هم احتجاج می‌کنند و برهانی به نوعی اقامه می‌کنند برای توحید؛ منتها نه برهانی مثل برهان فلسفی که بعداً باب شد، برهان عقلی که مثلاً این مقدمات تجریدی را در واقع در نظر بگیرم. بگذارید من یک نکته بگویم که شاید یک خورده به فضای یکی از مشکلات فهم قاران این است که آدم فضای مثلاً یک شور را نفهمد. من فکر می‌کنم آدم‌ها الان وقتی که به کف فکر می‌کنم، فکر می‌کنم که کافر یا آدمی که اعتقادات مثلاً فرض کنید فلسفی دیگری دارد، شما برای اینکه راحت‌تر بفهمید وضعیت اهل ایمان چیست، فکر کنید الان شما را می‌خواهند معمول بکنند، بفرستند در دیسکو، آنجا مردم را به توحید دعوت بکنید. تیپ آدم‌هایی که در دیسکو دارند می‌رقصند و لذت می‌برند چگونه است؟ مثلاً برهان و فلسفه بیاورید که اصلاً یک صدایی از خودشان درمی‌آورند و شما را می‌کشند، پارید! چگونه می‌شود؟ شما چگونه می‌توانید به آدم‌هایی که غرقه در لذت‌ها و زندگی روزمره خودشان هستند و به خود خوش ندارند، نوع جنس حرف‌هایی که نوع تیپ آدم‌هایی که انبیا با آن‌ها برخورد دارند، اصولاً این تیپ آدم‌ها هستند؟ آدم‌هایی که گرفتار سنت‌های باطل اجدادی هستند که بدون فکر کردن پذیرفته‌اند و غرقه در لذت‌های دنیایی هستند؛ یعنی همان سنت‌ها به آن‌ها این مجوز را داده که غرقه در این لذت‌ها هم باشند و هر چیزی ورای آن اعتقادات اجدادی خودشان و ورای این زندگی روزمره خودشان را هم منکرند، منزجرند و خوششان نمی‌آید. دارند زندگی‌شان این‌گونه بهره‌برداری می‌کنند. حالا نبی چه باید بگیرد به این آدم؟ اصلاً به همین دلیل که یکی از بزرگ‌ترین پیام‌ها و وظایف هم یا انذار این تیپ آدم‌ها این است که باید بترسانیدشان؛ مثلاً شواهدی ارائه دهید که بلایی دارد سرتان می‌آید، یک بلایی می‌خواهد سرتان بیاید. این ممکن است موسیقی را یک لحظه قطع بکند و از وقت رسیدن دست بردارد، ببینید چه شد، ولی برهان فلسفی فکر نمی‌کنم در چنین فضایی خیلی جا داشته باشد برای اینکه مردم دشتون و هدایت بشوند. بنابراین فضای سوره انبیاء، سوره انعام این است؛ انبیا آمده‌اند برای چنین آدم‌هایی مواجه هستند، برهان و احتجاج می‌کنند، انذار می‌دهند، ارجاع می‌دهند به تاریخ، اتفاقی که قبلاً افتاده، نشانه‌هایی از اشتباهاتی که همین الان در زندگی روزمره دارند می‌کنند ممکن است بیاورند و الاخره یک مجموعه از این بحث‌ها را شما می‌توانید در سوره انعام ببینید.

من دارم می‌گویم اگر سوره را بخوانید انتظار چه چیزی را باید داشته باشید؟ انتظار این که ببینید اولاً انبیا چه می‌گفتند، چه می‌گویند. شما در سوره انعام که بیشتر حالت محاوره با مشرکین و کفار دارد، یک داستان می‌بینید؛ داستان حضرت ابراهیم را می‌بینید. دقیقاً چرا این داستان اینجا نقل شده؟ هیچ جای دیگر هم در قرآن نیست. هیچ سوره قرآن مثل سوره انعام متمرکز روی این مسئله نیست که این مسئله‌ای که دارم می‌گویم، یعنی مسئله دعوت انبیا در مقابل مشرکین و این که مجموعه در واقع چیزهایی که اطراف این دعوت‌ها گذاشته شده، دقیقاً شما از ابراهیم و در لحظه‌ای که دارد احتجاج می‌کند، برهان می‌آورد برای قوم خودش می‌بینید که این‌ها را از شرک یک جوری در واقع دور کند و به توحید نزدیک بکند. داستان‌هایی که داخل یک سوره نقل می‌شود هم می‌شود برابر با محتوای حضرت ابراهیم. خیلی جای دیگر داستان دیگری از او نقل شده؛ داستان‌های مربوط به ساختن کعبه مثلاً مناسبت با سوره بقره دارد، آنجا نقل می‌شود، اینجا آن قطعه از زندگی حضرت ابراهیم در جوانی دارد؛ دقیقاً در همین موضعی که ما الان داریم در موردش بحث می‌کنیم. او کسی است که با مشرکین و کفار طرف است و دارد سر و کار دارد، این‌ها را دعوت می‌کند به آن‌ها یک خوش‌خبری می‌دهد در مورد حقایق جهان.

در سوره انبیاء یک مجموعه از حرف‌هایی که انبیا از طرف خداوند یا به صورت احتجاج در مقابل کفار گفته‌اند باید ببینید که هست. دیگر انتظار دارید چه چیزهایی در این سوره باشد؟ اکثراً عمل‌هایی که آن‌ها در مقابل انبیا انجام می‌دهند. من واقعاً دوست دارم شما را دعوت بکنم به این که پس شدینو مثل یک موضوع کلی نگاه کنید؛ یک عده در غفلت‌های عمیق هستند، حالا قرار شده که انبیا بیایند. چه چیزهایی انتظار دارید که ببینید در این فضا؟ مثلاً دعوت چیست؟ آن‌ها چه اکثراً عملی نشان می‌دهند؟ انواع و اشکال اوامر که آن‌ها را در شرک خودشان باعث غفلتشان شده و باعث اعدامشان می‌شود چیست؟ انتظار دارید که چنین چیزهایی را در این سوره ببینید؟ من باید مثلاً این سوره را بخوانم، این‌گونه بفهمم که این شرک از کجا آمده، چگونه پایدار است، این‌ها چگونه اکثراً نشان می‌دهند، چرا این‌گونه اکثراً نشان می‌دهند؟ مثلاً فرض کنید اکثراً در مقابل انبیا استهزاء است، همیشه در مقابل احتجاج آن‌ها. ممکن است همین‌طور فکرتان را آزاد بگذارید در محدود چیزهایی که در قرآن یادتان هست، فکر نکنید چه چیزهایی ممکن است پیش بیاید. آن‌ها ممکن است مثلاً برهانی که انبیا می‌آورند را سرکوب کنند، باطل کنند، سرکوب کنند که انبیا را تحدید کنند، که اگر این حرف را بزنید مثلاً شما را می‌زنند، می‌کشند، مانع می‌شوند. ارتباط انبیا با توده مردم چگونه است؟ آخر هر اکثراً عملی که ممکن است انجام دهند، ممکن است شروع کنند به جای مقابله با امیال روی عقاید خودشان تحکیم کردن و مثلاً تبلیغ کردن یک چیز برای اینکه مردم عقایدشان محکم شود. حالا هر چیزی که می‌خواهید فکر کنید، من فکر می‌کنم موضوع خوبی است که آدم بشیند برای عملیات چه هستند و بعد برود ببیند که در این سوره به کدامشان اشاره شده، یک چیزی یاد بگیرد. بعضی از چیزهایی که ما در ذهنمان هست ممکن است درست نباشد؛ یعنی در آن فضا چنین اتفاقی نمی‌توانست بیفتد و این‌ها بالاخره یک جوری ما را وارد آن مجموعه بحث‌هایی می‌کند که در سوره انبیاء هست.

مثلاً یک تریک می‌تواند این باشد که یک مشکلی که می‌تواند پیش بیاید این است که هنوز از آن چهار تا سوره بیشتر در ذهنمان هست. ادیان قبلی که آمدند برای ادیان بعدی می‌توانند مشکل‌ساز بشوند، برای اینکه انحراف خود وجود ادیانی که منحرف شدند برای دین جدیدی که حرف درست می‌زند می‌تواند مشکل‌ساز باشد. شما می‌بینید به همین انتظاری که دارید، یهودی‌ها به جای اینکه کمک مؤمنین بکنند در مقابل مشرکین، برعکس با آن‌ها مقابل مؤمنین باید بایستند. بین سوره انبیاء و سوره انعام، در مورد انبیا در مقابل مشرکین به طور کلی حرف نمی‌زند، در مورد همین نبی که در یک تاریخی از انبیا پشت سر هم است و حالا آمده با مشرکین مواجه شده، دارد حرف می‌زند. مثلاً یک جایی اشاره می‌کند به این که این اهل کتاب حقیقت این را می‌فهمند ولی ممکن است یکی از مشکلات این باشد که اهل کتابی که می‌توان انتظار داشت که کمک‌کننده باشند، اتفاقاً مخالفند. یک مشکلی که انبیا دروغین دارند، مثلاً به این می‌توانید فکر کنید. مشکلاتی که پیش می‌آید ممکن است به صورت توطئه‌آمیز یا غیر توطئه‌آمیز، یعنی از طرف یک کانون پنهانی انبیا، برای اینکه شما لطیف بکنید پیام انبیا را، می‌توانید دین‌های دروغی درست کنید. جدای از اهل کتابی که دینشان کم‌کم دارد دروغی می‌شود، اصلاً ممکن است انبیا دروغی شما درست بکنید و بفرستید برای اینکه یعنی یک آدم دیگری هم بیاید این پیامبر دارد ادعای ارتباط با خدا می‌کند. بگوید من خداوند من دوران هستم، بگوید که نه همین بت‌ها را نفرم بپرستم، بگوید من چیزهایی هم می‌دانم، مستفیدم، مفیدم. همه این چیزهایی که دارم می‌گویم در سوره انبیاء به نوعی به آن اشاره شده و همین می‌گویم اشتباهی سوره انبیاء، برای اینکه یک اسم هم می‌تواند انبیا باشد، بحث بحث اینجا نه توحید است، نه معاد است، نه نمی‌دانم بیشتر بحث نبوت می‌مانیم، پدیده‌ای که خداوند یک ادر برای هوشیار کردن این آدم‌هایی که هوشیار نیستند می‌فرستد.

چیزی که شما می‌بینید ارتباط بین پیامبر با مثلاً فرض کنید این قوم است، مثلاً یک چیزی که باز در می‌توانید ببینید و در این سوره هست این است که حالا اگر مثلاً فرض کنید انتظار شما این است که خلاصه در این اقوام یک عده اعتقاد پیدا می‌کنند، یک عده پیدا نمی‌کنند، در این سوره شما تصویری از آدم‌هایی که اعتقاد پیدا می‌کنند صرفاً این‌گونه نیست که انبیا را ببینید مقابل مشرکین، همه حوادثی که اتفاق می‌افتد، این که یک عده مؤمن می‌شوند، ارتباط پیامبر را با این مؤمنین، ارتباط این مؤمنین با آن آدم‌هایی که آنجا هستند، اصلاً این دستور در این سوره آمده که به مؤمنین می‌گوید که به بت‌ها توهین نکنید. خود پیامبران در میان این رفتار غلط نیستند که به بت‌ها توهین بکنند و آن‌ها را آزار کنند؛ مثلاً به خداوند. یک آیه در این سوره هست که می‌گوید به بت‌ها توهین نکنید، بلکه آن‌ها هم به خداوند توهین می‌کنند در عوض. ولی مؤمنین وقتی به وجود جمع مؤمنین به وجود آمد، این را ممکن است اشتباهاتی این‌گونه انجام بدهند. بنابراین این سوره کلی این بازیگرهای مختلفی که در این صحنه هستند: مشرکین، نبی که الان آمده، پیروان منحرف انبیا قبلی، پیروان جدیدی که این نبی پیدا کرده و ارتباطات بین این‌ها، کنش و واکنش‌هایی که انجام می‌دهند، کلن در این سوره آمده. یک مجموعه حرف‌هایی که انبیا برای تبلیغ می‌زنند، یک مجموعه از این اکثراً عمل‌هایی که آن‌ها نشان می‌دهند، به علاوه اصلاً شما طبعا در این سوره انتظار ندارید احکام شریعت را. مقام این سوره مقام گفتن احکام شریعت نیست. این تکرار می‌شود که پیامبر می‌گوید که من تصمیم‌گیرنده عمر خدا هستم به طور کلی یا یک جایی در مقابل این که آن‌ها یک سری احکام کاملاً ساختگی موهون درست کردند، مثلاً نمی‌دانم برای خودشان مشرکین هم حلال و حرام درست کردند، این‌ها را زنان نباید بخورند، آن‌ها را مردان باید بخورند، یک چیزهای درهم و برهمی مثل آنجا که این حرف‌ها هست. یک توصیفی از آداب و رسوم غلط مشرکین است. یک حکم معقولی که در شریعت ما در مورد مثلاً خوردن گوشت‌های حلال و حرام هست ذکر می‌شود، نه اینکه در زیر یادآوری می‌شود، نه اینکه در موضع تشریح باشد. شنونده این سوره، نه یک جوری آدم‌هایی که در این سوره مخاطب انبیا هستند، مشرکین هستند، نه مؤمنین. در حال این چهار تا سوره بیشتر در واقع در جامعه دینی داشت شریعت را بس می‌داد، با مؤمنین صحبت می‌کرد. این موضوع شنونده را می‌گذاریم آخرش در موضوع شیفیزی بیدی کنیم.

انحراف ادیان قبلی، مانعی بر سر دین جدید

باید یک نکته نهایی بگویم؛ در نهایت وقتی این سوره را دارید می‌خوانید، خواننده این سوره در نهایت شما یکی مؤمنید، نه آن مشرک. این هم نکته مهمی است که در نهایت همه این مباحث دارد مطرح می‌شود، ولی شنونده واقعی ما می‌دانیم مثل اینکه یک مجموعه از حوادثی که بین پیامبران و مشرکین اتفاق افتاده دارد ذکر می‌شود، ولی شنونده این‌ها من هم که مؤمنم. این اجازه ویژگی‌های همه قرآن است؛ یعنی بحثی که با اهل کتاب هم می‌شود، بلاخره شنونده اصلی‌اش منم، من یک چیزی از آن گفتاری که آنجا هست درک می‌کنم و یاد می‌گیرم. این مجموعه من یک توصیه کلی از سوره انعام گفتم. سعی می‌کنم جلسه آینده مجموعه همه این چیزهایی که در سوره انعام هست که خیلی هم زیاد است، یعنی انگار همه جوانب دعوت انبیا در مقابل مشرکین گفته شده، حتی مثلاً یک اشاره به اهل کتاب به عنوان حاشیه‌ای هم اینجا هست؛ دینی که از حالت اصلی خودش منحرف شده. و من فقط نقطه‌ای که اول گفتم و دوباره تکرار می‌کنم که به کل این سوره فضای آن با آن چهارتا سوره فرق دارد، چون تقریباً هیچ چیز مشابهی نمی‌بینید؛ نه لحن آیاتش شکلی است، نه موضوعاتش هستند. یک دفعه من علت این که می‌گویم آن چهارتا سوره را هیویش تحکیم می‌کنم، آن چهارتا سوره‌ها را می‌شود نسید فصل به آن نگاه کرد که یک چیزی در شروع می‌شود و تمام می‌شود و یک دفعه از سوره انعام اصلاً یک بحث جدید انگار باز شده که در آن سوره‌ها هیچ سابقه‌ای نداشته. تو بس من یک جلسه دیگر که هفته آینده نیست، یک هفته بعدتر است، بعد ماه رمضان، در مورد سوره انعام صحبت می‌کنم. بعد هم حتماً در مورد یک سوره دیگر صحبت می‌کنم. ممکن است هم‌چوری مدتی ادعا پیدا کنم تا یک موضوع مشخصی برای بحث کردن در طولانی مدت پیدا کنیم. موضوع جلسات آینده ما بعد از اینکه این تک‌سوره‌ها را یک خورده صحبت کردیم می‌تواند یک سوره از طورهای قرآن باشد، می‌تواند مثل گاهی اوقات که یک موضوع را برمی‌داشتیم بحث می‌کردیم دور نشود خیلی از بحث‌های قرآنی، ولی یک موضوع مستقل باشد. ان‌شاءالله پس جلسه آینده این را تذکر می‌دهم.