در این جلسه مفهوم «ساعت» در قرآن بهعنوان قیامت و مرگ بازخوانی میشود. آیات یوسف، حجر و انعام، تناظر عالم صغیر و کبیر، و تمثیلهای سورهٔ قیامت و تکویر مرور میگردد. بحث به استدلال بعث، تمثیل جنین، و زمین هامده و رویش دوباره میرسد.
بازگشت به مفهوم ساعت: قیامت و مرگ
من جلسه قبل در مورد ابتدای سوره حج صحبت کردم که یک نکتهای گفتم که خیلی شرح و بسطش ندادم فکر میکنم گفتم که نمیخواهم خیلی شرح و بسطش بدهم.
حالا این جلسه یک ذره فقط چون خیلی کوتاه شد یک خورده بیشتر در موردش بحث میکنم آن هم شباهتهای بین به اصطلاح دینی احوال قیامت با احوال مرگ من مخصوصاً تاکید کردم که واژه ساعت در قرآن به نظر میرسد در هر دو مورد استفاده میشود.
یعنی گاهی به وضوح در مورد قیامت به معنای تحول کلی در جهان استفاده میشود و گاهی هم استفادهاش یک جوریه که بیشتر میخورد که در مورد مرگ انسانها دارد استفاده میشود از نظر لغوی من رفتم نگاه کردم و شاید بهترین ترجمه برای واژه ساعت با توجه به کاربردی که در قرآن دارد من تقریباً نه بگویم همه را یکی یکی دقت کرده باشم.
ولی کلاً آیههایی که واژه ساعت توشون آمده شاید مثلاً فرض کنید یک واژهای مثل وقت به این معنایی که ما اینجوری به کار میبریم میگوییم مثلاً یک چیزی وقتش نرسیده.
مثلاً وقت مثلاً هنگامی که آن وقتش بشود مثلاً دنیا اینجوری میشود ساعت یک جاهایی در قرآن وقتی با الف و لام استفاده نمیشود به معنای مثلاً یک پریود کوتاه زمانی هم آمده. یعنی کلاً یک جوری انگار یک چیزی مربوط به زمان.
حالا پریود کوتاه نمیدانم من به نظرم میآید شاید آدم بخواهد ترجمه بکند یک واژهای مثل وقت، هنگام بشود یک جور جاش گذاشت از این نظر میگویم که در ترجمه شما باید سعی کنید که یک واژهای جایی یک واژهای که دارد ترجمه میشود.
بگذارید که تو همه کاربردها بتوانید آن را با یک تغییر شکلهایی به کار ببرید و یک خورده سخته برای ساعت یک واژه فارسی که بتوانیم جملههای درست و معنیدار برایش بسازیم به کار ببریم به هر حال یک واژه خاص اصطلاح قرآنیه من فقط.
حالا دفعه قبل این موضوع را گفتم خیلی مثال نزدم یک چند تا آیه میخواهم بگویم نه لزوماً تو همه آیهها مفهوم ساعت باشه واژه ساعت باشه ولی یک چند تا چیز مربوط به اینکه قیامت و مرگ.
آیات ساعت در یوسف، حجر و انعام
مثلاً یک شباهتهایی با همدیگر دارند یک چند تا آیه اینجا به نظرم میرسد بد نیست بگویم یکی تو سوره یوسف آیه ۱۰۷ میگوید که يوسف · ۱۰۷أَفَأَمِنُوٓا۟ أَن تَأْتِيَهُمْ غَٰشِيَةٌۭ مِّنْ عَذَابِ ٱللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ ٱلسَّاعَةُ بَغْتَةًۭ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَآيا ايمنند از اينكه عذاب فراگير خدا به آنان دررسد، يا قيامت -در حالى كه بىخبرند- بناگاه آنان را فرا رسد؟ بیشتر آدم ذهنش میرود سمت اینکه یا اینکه از عذاب نازل بشود یا بمیرن نه عذاب نازل بشود یا قیامت.
مثلاً به وجود بیاید یک جوری به یک قوم دارد میگوید که آیا شما ایمن شدید که غاشیه يوسف · ۱۰۷أَفَأَمِنُوٓا۟ أَن تَأْتِيَهُمْ غَٰشِيَةٌۭ مِّنْ عَذَابِ ٱللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ ٱلسَّاعَةُ بَغْتَةًۭ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَآيا ايمنند از اينكه عذاب فراگير خدا به آنان دررسد، يا قيامت -در حالى كه بىخبرند- بناگاه آنان را فرا رسد؟ این شبیه همان آیههاییه که مثلاً فرض کنید که در مورد نزول عذاب برای یک قومه نه لزوماً روز قیامت یا مثلاً آیه ۸۵ سوره حجر در ترجمهها.
مثلاً نگاه کنید این همین آیهای که من الان خواندم من یکی دو تا ترجمه نگاه کردم همه ترجمه کردن به اینکه مثلاً مرگشون فرا برسد نه اینکه قیامت به پا بشود سوره حجر آیه ۸۵ میگوید که و ان الساعه لاتیه فاصفح الصفح الجمیل که پیغمبر دلداری میدهد که ساعت میآید پس.
مثلاً به خوبی صبر کن چه دلداری آدم به پیغمبر بده که قیامت یک روزی میآید اینها مشکلات پیغمبر با اینکه یک روزی قیامت میآید واقعاً چیز این دعوت به صبر و مثلاً چیز. بعد از اینکه اطمینان دادن به اینکه ساعت میآید چقدر هماهنگی دارد.
من یک خورده به نظرم میآید که اینجا یک ذره شاید یک معنی نزدیکتری. مثلاً آن روز موعود فرا خواهد رسید. شاید آن روز موعود برای پیغمبر روز پیروزیه یا اینکه خود پیغمبر خلاصه یک روزی از این دنیا میرود. بنابراین مثل اینکه دارد میگوید خیلی مدت موقتی هستی. صبر کن.
این خیلی معنیدارتره تا گفتن اینکه مثلاً اگر من بگویم که اینکه یک روزی قیامت برپا خواهد شد پس تو صبر کن یک خورده معنایش خوب درنمیاد. بگذار یک چند تا آیه دیگهای که لزوماً در مورد ساعت نیستند.
سوره انعام آیه ۴۰ و ۴۱. اینها را من به دلایل دیگهای بعضیهاشون به نظرم جالب آمد. این دقیقاً میگوید الأنعام · ۴۰قُلْ أَرَءَيْتَكُمْ إِنْ أَتَىٰكُمْ عَذَابُ ٱللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ ٱلسَّاعَةُ أَغَيْرَ ٱللَّهِ تَدْعُونَ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَبگو: «به نظر شما، اگر عذاب خدا شما را دررسد يا رستاخيز شما را دريابد، اگر راستگوييد، كسى غير از خدا را مىخوانيد؟» صادقین. آیا غیر خدا را میخوانید اگر صادق هستید؟
باز این شبیه همان آیه که تو سوره یوسف بود یک جوری عذاب خدا را کنار ساعت گذاشته و حالا من به نظرم میآید که اینجا یک خورده ترجمه کردنش به قیامت سختتر از این است که به یک چیز نزدیکی که مربوط به خودشونه ترجمه بکنیم. باز سوره اعراف آیه ۱۸۵.
من این آیه را به این دلیل میگویم که اینجا یادداشت کردم که یک چیزی شبیه همان کاربردی که برای ساعت تو این آیه دیدید اینجا هست با واژه اجل. یک چیز دیگهای که در واقع من علت یادداشت کردنش این است که یک آلترناتیو برای اینکه این حرفها را بزنیم که دقیقاً به مرگ اشاره میکند واژه اجله.
اجل مثل برای امتها به کار میرود برای چیز هم به کار میرود برای اشخاص هم هر چیزی یک اجلی دارد یک مدت زمانی هست که به آنجا وقتی که میرسیم دیگر مثلاً اجل تمام میشود و کار تمام میشود. اینجا آیا در الأعراف · ۱۸۵أَوَلَمْ يَنظُرُوا۟ فِى مَلَكُوتِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا خَلَقَ ٱللَّهُ مِن شَىْءٍۢ وَأَنْ عَسَىٰٓ أَن يَكُونَ قَدِ ٱقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ ۖ فَبِأَىِّ حَدِيثٍۭ بَعْدَهُۥ يُؤْمِنُونَآيا در ملكوت آسمانها و زمين و هر چيزى كه خدا آفريده است ننگريستهاند؛ و اينكه شايد هنگام مرگشان نزديك شده باشد؟ پس به كدام سخن، بعد از قرآن ايمان مىآورند؟. اجل قطعاً منظور قیامت نیست ولی ساعت میتواند اشاره به هر دو تاش باشه. ترجمهها گاهی مرگ میگیرند گاهی قیامت میگیرند.
در حالی که من احساس نمیکنم که اگر همیشه هم به معنای قیامت بگیریم هیچ آیهای نیست حالا یک مثالهایی هست مثلاً شما تو همین قاموس قرآن کتابی که واژهها را توضیح میدهد نگاه کنید آنجا صراحتاً میگوید که گاهی به معنای مرگه و بعد چند تا آیه مثال دارد مثلاً همان آیه سوره یوسف.
به نظر من هیچ جا نیست که یک جور صراحت داشته باشه که نتونید قیامت ترجمه بکنید ولی شاید نزدیکتر باشه به اینکه مثلاً یک چیز یک وقتی موعدی نزدیکتر از قیامت هم در نظر بگیرید. مثل در واقع همان اصطلاحاتی که ما برای مرگ یک جور قیامت صغراست و خود قیامت قیامت کبراست.
این تو اصطلاحات عرفا و اینها هم هست که مرگم یک جور قیامت فردیه دیگر.
عالم صغیر و عالم کبیر
من دفعه قبل در واقع همینو سعی کردم بگویم که چه این مفهوم مشترک بودن مرگ و قیامت در واژه ساعت را قبول داشته باشیم چه نداشته باشیم به دلایل خیلی واضحی احوال مرگ با احوال قیامت یک اشتراکاتی دارد.
که دلیلش هم یک در واقع نظام نمادین کلی سعی کردم بگویم که در جهان یعنی ما به همان یک جور تناظری به اصطلاح حکما بین عالم صغیر و عالم کبیر هست. یعنی انسان عالم صغیره که هر چیزی در درون انسان هست انگار در بیرون یک متناظری دارد و برعکس.
بنابراین مثلاً فرض کنید اینکه قیامت صغری و کبری میگن، مرگ متناظرش در عالم خارج یک جوری تحول نهاییایه که در جهان به وجود میآید.
اینکه بخواهیم حرف از این بزنیم که هر چیزی که در مرگ اتفاق میافتد عیناً آنجا یک نظیری دارد یا برعکس، فکر میکنم این دقیقاً آن چیزی است که من ابا دارم که خیلی وارد جزئیات بشوم و اینکه فکر میکنم که اینجور تناظرا احتیاج به یک درک خیلی عمیقی از تناظر بین عالم صغیر و کبیر دارد و ممکن است برای یک کسی شبههانگیز باشه. اگر خیلی بخواهد وارد دیتل بشود بدون اینکه آن حسشو داشته باشه.
در استعارهها و تمثیلها و تشبیهها یک جوری آدمها باید یک چیزو عمیق انگار فهمیده باشند تا تناظرا را درک بکنند. همانطوری که شما مثلاً فرض کنید هیچجوری نمیتوانید تفسیر رویا و تمثیلهای ناخودآگاه را با درست کردن یک دیکشنری آموزش بدهید. بالاخره یک آدم باید حسشو داشته باشه که این نماد الان به این معنا هست یا نیست.
خیلی خیلی شاید عمیقتر از این در اینکه یک نفر بعضی از تناظرهای تمثیلی در عالم را مثلاً بین انسان و جهان را درک بکند احتیاج به یک درک خیلی عمیقی دارد که بفهمه که کجاها باید متناظر وجود داشته باشه، کجاها نداشته باشه. به هر حال عالم صغیر اختصاصات خودش را دارد.
مثلاً اگر یک نفر پی که مثلاً در عالم صغیر که من نگاه میکنم ما مو داریم. موی عالم کبیر کجاست؟ مثلاً چه چیزی متناظر با اعضای انسان در عالم کبیره؟
یعنی یک خورده اینکه چه جوری باید نگاه بکنیم، به کجای عالم صغیر باید نگاه بکنیم تا در عالم کبیر مشابهشو ببینیم، این خیلی چنین چیز روشن و استانداردی نیست که مثلاً من بیام یک تبدیل هندسی مثلاً معرفی بکنم که به طور یک به یک یک چیزی را اینجا را ببره مثلاً آنجا.
بنابراین همان احتیاج به یک جور چیز دارد دیگر. دقیقاً عرفان دارد. یک نفر باید به عمق این اینکه این تناظر از اینجا میآید که هر دوتاشون از یک جا اومدن.
شما اگر آن جای اصلی را که به اصطلاح صفت اسما و صفات خداست را بفهمید، آنوقت شاید این تناظر برایتان روشن بشود که چرا وجود دارد و کجاها باید دنبال متناظر بگردید، با چه کیفیتی و یک جور به هر حال ذوق خاص عرفانی میخواهد تا یک نفر وارد این بحثها بشود.
من یک خورده مشکلم این است که اگر خیلی بیایم وارد دیتل بشویم بعداً ممکن است همینجوری سوالهای یک مقدار غیرمتعارف پیش بیاید. ولی با این حال حالا من دفعه قبل هم مثالهایی زدم، یک چند تا شاید مثال هم در این جلسه بگویم که چه جوری میتوانیم این را درک بکنیم که احوال قیامت با احوال مرگ انسان، یعنی قیامت صغری و کبری با همدیگر یک جور شباهتهایی دارند.
نه اینکه همه چیزشون دقیقاً متناظره. من یک نکتهای را قبلاً گفتم، اینکه ما وقتی که به جهان نگاه میکنیم، یک چیزهایی معنیداری میبینیم. مثل اینکه جهان درون ما با جهان بیرون ما یک جور شباهتهایی دارد.
مثلاً فرض کنید اگر ما در این دنیایی که داریم زندگی میکنیم، در این عالم انسانی، زن و مرد داریم، در آن عالم کبیر هم مثلاً ماه و خورشید که یک جور به نظر میآید مثلاً متناظر با نر و ماده بودن، یک جوری از نظر تمثیلی ماه مثلاً تمثیلی از زنانگی، خورشید مثلاً فرض کنید تمثیلی مردانگی. و خیلی چیزهای دیگر. یعنی شما تمام این عالم انسانی را که نگاه میکنید، انگار در عالم کبیر هم پدیدههای مشابه وجود دارد.
وقتی به درون خودمان نگاه میکنیم، یک چیزهای مشابه میبینیم.
تناظر موجودات با جهان و نظریه نسبیت
من یک بار یک توضیح کلی دادم، میخواهم الان هم آن را تکرار بکنم که شاید اینجوری در واقع به یک معنایی همه موجودات انگار وقتی به جهان نگاه میکنن، یک چیزی میبینند. نه اینکه همین خورشید و ماه را میبینند.
یعنی من به عنوان یک انسان، مثلاً وقتی که به جهان نگاه میکنم، جهانی را میبینم که انگار برای من ساخته شده. نیازهایی که در درون من هست، در بیرون پاسخگویی برایش. اگر من مثلاً دهانی دارم، بیرون یک غذایی هست.
یک جور حالت ارتباط بین من و جهان خارج یک ارتباط خیلی خیلی کاملیه طوری که من به عنوان یک موجود میتوانم فرض بکنم انگار دنیا را برای من ساختن و ممکن است دچار این شبهه بشوم که من در مرکز عالم واقع هستم کما اینکه قرنها به یک معنای.
حالا خیلی جغرافیایی و مکانی به همین شبهه مردم دچار بودن یعنی به دنیا نگاه میکردند و احساس میکردند که اینجا به معنای ستارهشناسانه زمین مرکز عالمه من فکر میکنم که مثلاً سنگها هم به دنیا که نگاه میکنند احساس میکنند دنیا برای اینها ساخته شده و یک جورهایی شاید بتونن دچار این شبهه بشوند که در مرکز عالم هم هستند یعنی آن چیزی که در جهان وجود دارد این است که انگار خداوند هر چیزی را ساخته به میزانی که آن درک میکند جهانی را هم که میبیند خیلی متناسب با خودشه انگار که جهان برای این ساخته شده شاید این تناظر بین عالم کبیر و صغیر برای همه موجودات وجود داشته باشه یک جوری مثلاً فرض کنید.
حالا نمیگویم موجودات زنده به معنای موجوداتی کرات دیگر زندگی میکنند همه موجودات در دنیا به اندازهای شعور دارند و یک جوری در واقع جهانی را که در بیرون خودشان میبینند یک حالت مکمل بودن و یک حالت شباهتهایی مثلاً ادراک میکنند و یک یک چیز جالبی که در فیزیک قرن بیستم پیش آمد این کشف شدن نظریه نسبیت خیلی از نظر فیزیکی یک جوری معادل این مشابه این حرفی که من دارم میزنم مثل اینکه همه ناظرا هر جوری که در دنیای ناظری وجود دارد.
حالا به عنوان ناظر کسی که اندازهگیری دارد میکند اینکه جهانی را که میبیند و قوانینی را که به دست میآورد با اینکه اندازهگیریها ممکن است همه با همدیگر متفاوت باشه ولی قوانین جهانی را که به دست میآورد همه با همدیگر ثابتن.
اصلاً نظریه نسبیت این است که چه جوری قوانین جهان چه جوری باید باشند که برای همه ناظرها ثابت به نظر برسن این واقعاً یک خورده پدیده عجیبیه که من الان یک ناظری هستم به دلیل نوع.
مثلاً حرکت نسبی که نسبت به شما دارم همه اندازهگیریهایی که میکنم با اندازهگیریهای نتایجش با اندازهگیریهایی که شما انجام میدید متفاوته طولها را یک چیز دیگهای به دست میآرم زمانها را یک چیز دیگهای ساعت من یک جور.
دیگر دارد کار میکند ولی آخرش وقتی قوانین را مینویسیم یک جهان را داریم میبینیم و قوانین یک جور داریم به دست میآریم انگار جهان یک طوری طراحی شده که ناظرها یک جوری به یک نتایج مشابهی در مورد جهان میرسند و اختلافی نمیبینن.
منتها این دقیقاً وقتی که نگاه میکنی اختلاف تو سطح مشاهدات وجود دارد ولی یک لول بالاتر وجود ندارد تو سطح قوانین وجود ندارد شاید یک چیز یک قانونی مثل نسبیت به طور کلی فلسفهای برای همه موجودات بشود گفت شاید معنی اینکه جهان را همه یک چیز دارند میبینند و یک جور تجربه میکنند این نیست که سنگ همان مشاهدات مرا انجام میدهد.
ولی انگار مثلاً فرض کنید یک لول بالاتر همان چیزی را انگار دارد میبیند که من دارم میبینم دلیلش از نظر دینی این است که بالاخره همه با خداوند مواجهن. یعنی ما به یک معنایی همه تجربیاتی که داریم میکنیم انگار در خداوند داریم زندگی میکنیم و تجربه میکنیم و یک عارف کسیه که دقیقاً میتواند مشاهداتشو برسونه به اسما و صفات الهی.
بنابراین یک جوری چیزی که من میبینم در همان همه چیزهایی که میبینم در یک تحلیلی برمیگردد به اسما و سلسله مراتب اسما و انگار یک جور رابطهای که بین این اسما و صفات وجود دارد که اینجوری جلوه کرده. برای من موضوع این است که همه همینو میبینند دیگر سنگم یک جوری همینو میبیند انگار یک بخشی ستارهها هم رب خودشان را میبینند ربشون همان رب منه.
فقط فرقش شاید این است که هر کسی میزان آن وسعت وجودی خودش میتواند درک بکند و همه اسما و صفات را نمیبینه. نمیدانم این تفاوت وجود دارد دیگر. لزوماً الله به آن معنایی که مثلاً بر انسان تجلی میکند با همه اسما و صفاتش آنجا تجلی نمیکند ولی آن چیزی که میبینند.
حالا حداقل میشود گفت که با همدیگر قابل تطبیقه نهایتاً اگر برسوننش از این بخش این مرحله اسما و صفات هم بگذرن مثلاً به خود اسم جامع برسن همهشان به یک چیز میرسند من میخواهم بگویم که به هر حال این اتفاق نسبتاً عجیبی که شاید برای ما میگفت که یک چیزهایی در عالم انسانی هست، آسمان بالای سرمون را که نگاه میکنیم، همهچیز مشابه، یک جوری انگار تنظیم شده.
این همان نکتهایه که یک عده احساس میکردند که خداوند همهچیز را برای انسان خلق کرده. هنوزم خب یک عده این باور را از نظر دینی دارند که انسان به یک معنایی در مرکز آفرینش قرار دارد.
برای خاطر اینکه مثلاً فرض کنید احوال من یک جوری در آسمانها انگار بازتاب پیدا میکند. من وقتی به آسمان نگاه میکنم، خورشید میبینم، ماه میبینم. مثلاً فرض کنید در درون خودم که نگاه میکنم، جسم و مثلاً یک مرحلهی بالاتر از جسم، مثلاً اینجور معنوی، عالم معنوی میبینم. به عالمم که نگاه میکنم، زمین و آسمان را میبینم و الی آخر.
این تناظرها یک جوری به نظر میآید که انگار همهچیز تنظیم شده برای خاطر من. ولی استدلال خوبی نیست اگر کسی اینجوری بخواهد استدلال کند که ما در مرکز عالمیم یا جهان برای ما خلق شده. برای اینکه این منافات با این ندارد که بقیه موجودات هم همین تجربه مشابه را داشته باشند.
آنها هم به زمین و آسمان خودشان نگاه کنن، ببینن که اِ، به نظر میرسد همهچیز برای من خلق شده، همهچیز مثلاً مشابه منه. آن چیزهایی که من دارم میبینم در درون و بیرون خودم.
حالا من این را به هر حال گفتم که یک یک چیز کلی وجود دارد که همهی موجودات چون غرق در خداوند هستند و این چیزی که باهاش مواجه هستن، خداونده، به نوعی همه یک تجربه دارند انجام میدهند.
به شرط اینکه از آن مشاهدات سطح پایین مثل اندازهگیریهای فیزیکی بگذرن و یک لول بالاتر بیان. مثلاً مثل کاری که فیزیکدان میکند که از مشاهدات به قوانین میرسد. آن قوانین ثابتن و ربطی به ناظر ندارن، ربطی به مشاهده ندارند.
ولی خود مشاهدات خب وابسته به ناظرن. حالا هر شاید همهی موجودات را بشود گفت که در یک چنین قانون نسبیتی در واقع صدق میکنند. به همان معنا که یک خدا اگر لول مشاهدات و تجربهی خودشان را بالاتر ببرن، آنوقت با چیزی که مواجه هستند فقط خداونده.
سوره قیامت و تکویر: برق بصر و جبال
بگذارید من یک واقعاً جای خاصی را اینجا فقط نوشتم اصلاً یک یک مورد، یک جایی که در مورد قیامت هست را همینطوری بخوانم. من یک چیزهایی که به ذهنم میرسد را بگویم. مثلاً سوره قیامت، تکویر، خیلی فرق نمیکند. یک جاهایی در قرآن هست، مخصوصاً تو جزء یکی دو جزء آخر قرآن که در مورد قیامت، یک احوال قیامتی چیزهایی میگوید.
من دفعه قبل همینجوری شفاهاً بدون اینکه به جای خاصی اشاره بکنم، یک چیزهایی گفتم. حالا مثلاً یک سوره چند تا آیه پشت سر هم را بخونیم که تناظر مثلاً یک جوری سعی کنیم که یک تناظرهایی پیدا کنیم. سوره قیامت بد نیست یا تکویر و انفطار و اینها همه یک مجموعه ما سوره داریم این اواخر که آن احوال قیامت را در واقع بیان میکند.
در مثلاً سوره قیامت میگوید که «فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَرُ وَخَسَفَ الْقَمَرُ» اصلاً خود شروع این میگوید که میگوید «یَسْأَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ» میگویند که روز قیامت کیه؟
اولین توصیفش میگوید «فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَرُ» اصلاً به یک اول به آن یک چیزی در انسان دارد اشاره میکند.
«وَخَسَفَ الْقَمَرُ» این دومیش در مورد مثلاً من فکر میکنم که آدم انتظار دارد بگوید که «فَإِذَا» مثلاً «خَسَفَ الشَّمْسُ وَخَسَفَ الْقَمَرُ» دیگه، ها؟
این بصر یک جوری با شمس چیز داره، تناظر دارد. یعنی من اولین توصیف در مورد بصره، در مورد انسانه. آن روز روزیه که «بَرِقَ الْبَصَرُ» مثلاً چشم برق میزند.
«وَخَسَفَ الْقَمَرُ» و ما میگیرد. ما میدانیم خورشید هم آن روز مثلاً خاموش میشود. ولی اینجا اصلاً از یک حالت انسانی بعد به یک حالت طبیعی در واقع اشاره میکند.
«وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ» اگر یک نفر مثلاً فرض کنید من واقعاً نمیخواهم هیچ چیزی بکنم. خیلی به اصطلاح، اینجا خیلی این آیات طولانی نیست. حالا برویم سوره دیگر هم نگاه کنیم.
«وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ» اصلاً از نظر طبیعی یعنی چی؟ یعنی خورشید و ماه با همدیگر جمع میشوند. یک خورده فهمیدن اینکه اتفاق طبیعی که دارد بهش اشاره میشود دقیقاً چیه، یک خورده سخته. ولی این اتفاقات درونیش چه میتواند باشه؟
اگر شمس و قمر مثلاً به معنای نرینه و مادینه مثلاً در عالم انسانی باشه، نماد این دو تا باشن، مثل این است که در مرگ اگر بخواهیم دنبال یک تناظر بگردیم، جمعهش شمس و قمر مثل این است که در درون انسانها آن بخش مادینه و نرینه مثلاً آن قسمت تفکر و عاطفه و اینها با همدیگر یکی میشود. مثل اینکه جنسیت منحل میشود. در زمان مرگ فکر کنم این اتفاق میافتد که جنسیت به معنای واقعی کلمه منحل میشود.
یعنی انسانی که میمیره دیگر مرد و زن و اینها برایش معنی ندارد. جسم که متلاشی میشه، چیزی که از انسان باقی میماند که روح ما که زن و مرد نیست. زنانگی و مردانگی بسته به این است که حالا من شاید به چیز به اصطلاح به زبان ساده این است که روح روی چه مرکبی سواره.
این مرکب که از بین بره، روح زن و مرد ندارد. بله مثل اینکه بله. مثلاً سوره، «و اذا الشمس کورت و اذا النجوم انکدرت و اذا الجبال سیرت» مثلاً یک یک آیاتی تو قرآن هست، میگوید که جبل را معمولاً تو این تناظرای عالم انسانی و عالم بیرون، جبل را به معنای انیت میگیرند.
مثلاً انیت یعنی مثلاً آن حس آن چیزی که یک جوری باعث چون جبل در زمین باعث ثباته. بنا به توصیفی که قرآن میکند. خیلیا مثلاً فرض کن این تعویل تمثیلی تعویل این آیات که موسی رفت و گفت که من خدای تو را ببینم، خدا گفت که الأعراف · ۱۴۳وَلَمَّا جَآءَ مُوسَىٰ لِمِيقَٰتِنَا وَكَلَّمَهُۥ رَبُّهُۥ قَالَ رَبِّ أَرِنِىٓ أَنظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَن تَرَىٰنِى وَلَٰكِنِ ٱنظُرْ إِلَى ٱلْجَبَلِ فَإِنِ ٱسْتَقَرَّ مَكَانَهُۥ فَسَوْفَ تَرَىٰنِى ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكًّۭا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًۭا ۚ فَلَمَّآ أَفَاقَ قَالَ سُبْحَٰنَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلْمُؤْمِنِينَو چون موسى به ميعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا، خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم.» فرمود: «هرگز مرا نخواهى ديد، ليكن به كوه بنگر؛ پس اگر بر جاى خود قرار گرفت به زودى مرا خواهى ديد. « پس چون پروردگارش به كوه جلوه نمود، آن را ريز ريز ساخت، و موسى بيهوش بر زمين افتاد، و چون به خود آمد، گفت: «تو منزهى! به درگاهت توبه كردم و من نخستين مؤمنانم.» بعد میگوید که وقتی خداوند در جبل تجلی کرد «فجعل دکاً و خر موسی صعقاً» میگویند که انیت موسی از بین رفت.
نه اینکه آنجا کوهی نبود. میگویند معنای درونیش این است که در اثر این واقعه اصلاً آن انیت به معنای اینکه یک منی اصلاً وجود داشته باشه در اثر تجلی الهی از بین رفت.
این یک تفسیر عرفانیه تو بعضی از تفاسیر عرفانی هم چیزهایی میتوانید ببینید. در قرآن یک توصیف در مورد قیامت که اینجاها مثلاً میگوید که «و اذا الجبال سیرت» یک توصیف در مورد قیامت این است که کوهها حرکت میکنند و زمین صاف میشود. کوهها از بین میروند.
خب این واقعاً این اتفاق با آن تعویل جبل در مرگ میافتد به یک معنایی انگار انیت انسان از بین میرود. یک جوری اگر کسی برای خودش یک هویتهایی قائل و هویتهایی که وصل به اسم و روابط بین انسانها با همدیگر است. یک نفر خودش را رئیسجمهور میدونه، میگی وقتی مردی دیگر نه رئیسجمهوری، نه کسی دیگهای.
یعنی من انیت دارم برای خاطر اینکه در جمع زندگی میکنم و یک نسبتی با جمع دارم. رابطهم که با جمع از بین بره، این انیتم دیگر به دردم نمیخوره. من اسمم به روی من گذاشتن به چیزی که دارم اشاره میکنم به عنوان خودم و اسم خودم یک جوری انگار هویت من در مقابل دیگرانه.
وقتی دیگرانی نیستن، لااقل حالا من نمیخواهم بگویم همهش، خیلی از آن چیزهایی که هویت ما هست کلاً از بین میرود. ما معمولاً خیلی متوجه این نیستیم که فکر میکنم خیلی مردم متوجه نیستند که هویتشون چقدر وابسته به دیگرانه.
یعنی در اثر ما تا حدودی زیاد این چیزی که بهش میگوییم من، انگار انعکاس یک چیزی در چشم دیگرانه که برای ما یک چنین هویتی میسازه و از اول هم وجود ندارد. من هر دفعه به اینجا میرسم میگویم که لکان از این حرفها زده. یک بخش عمدهای از حداقل شروع بحثهای روانکاوی لکان همین بحثهای این است که چگونه اصلاً این شکل میگیرد.
آن چیزی که ما بهش حالا میخواهید بگویید ایگو یا هر چیز دیگهای، من، این چگونه شکل میگیرد. یک قائل به این است که یک مرحله آینهای وجود دارد که انگار ما انعکاس وجود خودمان را یک جایی میبینیم و بعد این هویت را برای خودمان میسازیم.
که اتفاقاً جالبش این است که تو روانکاوی لکان این انگار شروع یک انحرافیه، یعنی مثل یک اشتباه میمونه، نه اینکه چیز درستی دارد پیش میآید.
یک و اینکه این انعکاس در آینه به معنای واقعی کلمه است یا در چشم مادره، در چشم دیگرانه، یعنی من دیگری به من نگاه میکند و من یک جوری تو این نگاه یک هویتی پیدا میکنم. حالا میتواند این با مثل باز نگاه کردن به بازتاب خودم در آینه باشه.
به هر حال این از بین رفتن مثلاً فرض کنید کوهها و صاف شدن سطح زمین که تو بعضی از آیات هست، حالا تو سوره تکویر میگوید و اذا الجبال سیرت، اشارهای به زمین نمیکند ولی یکی دو جای دیگر هم چنین اشارهای هست، اینها هم به نوعی شاید با آن تمثیلی که عرفا درباره جبل و عرض در نظر میگیرند سازگار باشه. یعنی با احوال مرگ یک نسبتی داشته باشه.
دریا، شمس و سکر مرگ
اگر دریاها تمثیل آن منبع عظیم حالا به قول روانکاوا ناخودآگاه جمعی ماست، اذا البحار سجرت و اذا الشمس کورت با همدیگر خیلی تناسب دارد. یعنی آن بخش خودآگاهی، آن بخش خودآگاهی که نتیجه تفکر خاموش میشود و دریاها انگار همینجا را میگیرند.
و اگر دریا نشانه آن منبع معرفت ازلی باشه، فکر میکنم بعد از مرگ وقتی این خودآگاهی خاموش میشه، یک چنین اتفاقی شاید تمثیل خوبی باشه برای اتفاقی که برای انسان میافتد. من خیلی راستش میل ندارم که جزء به جزء این چیزها را ببرم جلو، برای خاطر اینکه شخصاً فکر میکنم که آن حسشو ندارم، فقط میدانم که یک عده حسشو دارند.
که تمثیلها را خوب درک بکنند که ارتباط بین مرگ با قیامت چیست. در همین حدی که قرآن یک اشارههایی میکنه، ما شباهتهایی میبینیم. حالا خیلی فقط باید احتیاط کرد که جلو نریم و نتایج عجیب و غریب نگیریم.
و علت اینکه این بحثو کردم این بود که در سوره حج اصلاً به معنای واقعی کلمه ابهام وجود دارد شاید. یعنی اگر یکی دو تا، اگر این کلمه ساعت اصولاً بیشتر به معنای چیز نبود، بیشتر به معنای قیامت نبود تا مرگ به طور متعارف.
و واژه ناس هم اینجا نیامده بود، این چیزهایی که اینجا دارد توصیف میشود همهش برای مرگ یک انسان هم ساز در واقع درست درمیاد.
در مرگ انسان هم زلزلهای هست در جسم و در مرگ انسان هم اینجوری است که هر کس شش شیردهندهای چیزی را که شیر میدهد رها میکند و هر کسی که باری برداشته بار را زمین میگذارد و تری الناس سکاری و ما هم به سکاری که اصلاً ما همین الان هم در عرف چیزمون از به اصطلاح از حالت به اصطلاح سکر زمان مرگ صحبت میکنیم و الان که یک اصطلاح علمی هم پیدا کرده، اگر کسی بلده، خوشی دم مرگ یک چیز داره، مثل این واژههای REM، نمیدانم ATM، آمریکاییها احتمالاً یک واژه مخفف هم برایش گذاشتن، خوشی در زمان مرگ.
آزمایشهایی که تو این مغز انجام میدهند نشان میده، یعنی مغز و هورمون نشان میدهد که یک جور حالت خوشی زایدالوصفی در آن لحظههای آخر انگار تجربه میشود. هورمونهایی که هورمونهای خیلی خوشحالکنندهای هست، غلظتشون بالا میرود. مثلاً فرض کنید میگویند که اشتباهه اگر فکر میکنید که مثلاً وقتی یک شیر یک آهو را میگیرد خیلی زجر میکشه.
میگویند سریع به این حالت میرود. حیوانی که شکار میشود تا یک جایی میدوه، دارد فرار میکند ولی وقتی که دیگر تمام شد کار، یعنی قطعاً شکار شده، به شدت این اتفاق تو بدنش میافتد و یک حالی میکند به اصطلاح.
یک نفر به من میگفت که یک چیزی که الان حالا میگفت تو یک برنامه تلویزیونی ظاهراً این حرفو شنیده، نمیدونم، خیلی منبعی به من نداد ولی حرفش جالب بود. میگفتند که تو هواپیماها یک چیز اکسیژن هست که اگر دارد سقوط میکنه، این اکسیژنو میگویند بگذارید مثلاً جلوی برای تنفستون.
میگفت که یک چیز ثابت شدهست که اصلاً غلظت زیاد اکسیژن و یک جور تنفس کردن در آن حالت چیزی که بهتان میدهند نزدیک میکند آدمو به آن حالت آرامش مصنوعی. و میگفت که این هرچند که این ربطی به سقوط هواپیما نداره، کمکی نمیکند به غیر از اینکه راحت میکند کار را.
یعنی وقتی کار تمام شه و هواپیما دارد سقوط میکنه، هواپیمای یک حالی اینجوری مصنوعی بهتان میدهد که مثلاً حالا یک چند ثانیهای که مانده تا بخورید زمین، خیلی زجر نکشید.
حالا من نمیدانم واقعاً، من فکر کنم حالا حتماً هواپیماییها میگویند نمیدانم فشار داخل هواپیما تغییرات میکند و اینا، ولی هواپیمایی در حال سقوط دیگر این چیزاش خیلی، فکر کنم شاید تئوری درستی باشه که آن هم یک جور فقط آرامشبخشه. حالا به هر حال این سکر زمان مرگ هم دقیقاً وجود دارد و قبول کنید که مواجه شدن با احوال قیامت هم قطعاً این حالتها را ایجاد میکند.
یعنی این مشترک بودن به وضوح در این آیات شاید بیشتر از هر جایی اینکه میشود دو جور این را قرائت کرد هم برای مرگ هم برای قیامت وجود دارد. جاهای دیگر شاید یک خورده سخت باشه، احتیاج به نماد پردازی باشه تا شما بفهمید که بعضی از احوال قیامت شباهتهایی به احوال مرگ دارند.
و البته اونجاها اگر درک درستی داشته باشیم فکر میکنم معرفتهای عمیقتری هستند در مورد آن شباهتها که چه اتفاقی زمان مرگ برای انسان میافتد و برعکس شاید از بعضی از احوال مرگ بشود به بعضی از اتفاقهای قیامت مثلاً رسید. ولی این آیات خیلی سادهان و به وضوح برای هر دو حالت قابل بیان. خب من این بحث را دیگر بیشتر از این نمیخواهم.
بفرمایید. بفرمایید. مثلاً یک چیزی میگفتم که مثلاً کلاً تمثیله. یعنی مثلاً مثل در مورد آدم زر هست یا نمیدانم در مورد مثلاً حتی آدم و غیره کلاً تمثیله. اصلاً لزومی ندارد که واقعاً. بله قبلاً به طور کلی قبل از اینکه خیلی وارد بحثهای خاصی بشویم یادم نیست کجاها در مورد اینکه میشود گفت که یک چیزی تمثیله یا نه بحث کردم.
ببینید یک جاهایی قرآن میگوید که این مثل. خب بنابراین متن دارد به شما میگوید که به صورت تمثیل بخوانید. مثلاً میگوید که من ما مثل دو تا آن دو مردی را که باغ یکیشون باغ دارد یکی باغ ندارد برای شما داریم میگوییم.
یا آن چیزی که بعضیها خیلی روش اصرار دارند این است که در قرآن حداقل دو مورد به صراحت گفته شده که بهشتی که به شما مثل الجنت التی وعد المتقون جنات تجری من تحتها الانهار بنابراین از آیات مربوط به توصیف بهشت و جهنم شما نمیتوانید استدلال بکنید که واقعاً آنجا یک باغ به معنای همین باغی که ما میبینیم هست.
برای خاطر اینکه در قرآن دو مورد صراحتاً گفتن اینها مثل. ولی اگر نگفته باشه که مثل شما بخواهید بگویید که مثل خب توپ تو زمین شماست برای چه این حرف را میزنید؟ یعنی مثلاً فرض کنید یک نفر میگوید که آن چیزی که در مورد حضرت آدم و مثلاً آفرینش انسان دارد گفته میشود تمثیله.
خب باید دلایل خودش را بیاورد دیگر. ممکن است یک نفر بگوید که همه این چیزهایی که در مورد قیامت گفته میشود هم تمثیله. مثلاً همین ادعا بکند که اصلاً قیامت به عنوان یک پدیده همان مرگیه که مرگ انسانها قیامتشونه. و بعد از اینکه همه آدمها مردن اتفاق خاصی نمیافته. مثلاً اینجوری است که وارد صحرای محشر میشوند.
حالا اومدیم و یک نفر چنین ادعایی کرد. باید از را متن دلیل بیاورد دیگر. یعنی من تصورم این است که اصل بر این است که شما وقتی دارید متن را میخوانید یک چیزی وجود دارد در فقه. کلاً فقها خیلی این حرف را میزنند. حجیت ظواهر. میگویند ظاهری که شما یک متنی دارید میخوانید ظاهرش یک چیزی دارد به شما میگوید. خب این حجته.
اگر میخواهید بگویید که این نیست تو باید دلیلی داشته باشی وگرنه من به همین چیزی که درک میکنم من الان دارم این آیهها را میخوانم از متن اینجوری میفهمم که یک قیامت به معنای پدیده کلی در عالم هست. حرف از شمس و قمر دارد میزند. شما میخواهید بگویید که این شمس و قمر آن شمس و قمری که تو میگی نیست.
دلیلتون را باید بیاورید. من به شدت چیزم. همین الان میبینید هی کوتاه میکنم برای اینکه از اینجور آدمها خیلی جلو من هم که همینجوری برای خودشان هرچه دلشون میخواهد یک چیزی را خوششون نمیآید میگویند که این تمثیلیه. نمیدانم اینجوری خوششون میآید میگویند تمثیلی نیست. باید قاعده داشته باشید برای اینکه یک چیزی را تمثیلی اعلام بکنید.
و فکر میکنم قواعد هم صرفاً برای متون مقدس نیست. یعنی شما باید بگویید که مثلاً متون با چه شرایطی تمثیلی قرائت بشوند با چه شرایطی غیر تمثیلی. حالا میتوانید برای قرآن نشانههای خاص هم اگر به نظرتون میرسد بگویید. ولی دلبخواه نباید باشه. ببینید شما وقتی که یک چیزی را تمثیلی گرفتید بیاید داستان آدم را تمثیلی بگیرید.
خب بعد راه باز میشود. اگر قاعده به قاعده گذاشتید اگر قاعده نذاشتید که اصلاً هر کسی هرچه دلش میخواهد در مورد بقیه چیزها هم میگوید. اگر قاعده هم بگذارید آن قاعده شما را ممکن است مجبور بکند که داستان حضرت موسی را هم تمثیلی بخوانید. ممکن است بعداً بعضی از داستانهایی که نمیخواید را هم مجبور بشوید تمثیلی بخوانید.
لااقل وقتی قاعده میذارید قاعده به شما اجبار میکند که همهجا آن قاعده را رعایت بکنید. من فکر میکنم که در مشکلی که در تفسیر قرآن بوده و هنوز هم هست این است که چندان قاعدهای را فیکس نمیکنند وقتی که دارند مثلاً فرض کنید واژهها را چگونه باید معنا بکنند. کجا را تمثیل بگیریم کجا را نگیریم؟
کجا به شأن نزول مراجعه بکنیم کجا نکنیم؟ اصلاً میخواهیم بکنیم یا نمیخواهیم بکنیم؟ اینها باید از اول به نظر من یک چیز برایش گذاشته بشود. مفسر باید تکلیف خودش را با یک چیزهایی روشن بکند بعداً برود همانجوری سعی کند با یک متد مشخص تا آخر تفسیر بکند. حالا به دلیل همین چیزهایی که من میگویم تفسیر المیزان مقدمه خیلی جالبی دارد.
یعنی علامه طباطبایی فکر میکنم همین نمیخواهم بگویم حالا خیلی مقدمه مفصلی نوشته ولی این احساس که با یک اسلوب تا آخر پیش برود را شما میبینید تو مقدمه دارد که کجاها مثلاً تفسیر آیه به آیه یک آیه قرآن با آیه قرآن دارد میکنه، اینکه توضیح داده که من چه جوری حداقل دارم سعی میکنم تفسیر بکنم، متدم چیست.
حالا بماند اینکه وارد خیلی جزئیات نشد. ولی من مشکلی با این ندارم که بعضی جاها قرآن از تمثیل استفاده کرده، یک جاهایی صراحتاً گفته، یک جاهایی ممکن است نگفته باشه ولی از متن به اصطلاح از سیاق آیات واضح باشه که حالت تمثیل دارد. بالاخره شما باید در اونجایی که صراحتی وجود ندارد دلیل بیاورید.
وگرنه همه چیز همین یک تونه.
استدلال بعث: ان کنتم فی ریب من البعث
خب برویم سراغ بخش دوم. بعد از این توصیف اولیه قیامت که در سوره حج هست، یک آیهای میآید که بعداً دوباره به یک معنای تکرار میشود که انسانهایی هستند که بدون علم در مورد خداوند بحث میکنند و بعد از اینکه این آیه میآید که اینها انسانهایی هستند گمراه میکنند بقیه را و این شیطان اینها را گمراه میکنه، از آیه ۵ به بعد یک یک آیه طولانی آیه ۵ و بعد اسم در واقع آیات بعدش به نوعی استدلال هستند برای اینکه قانع بکنند ما را که قیامتی وجود دارد و آخرتی وجود دارد.
من یک خورده میخواهم این جلسه در مورد این نوع برخوردی که قرآن حداقل در این آیات در مورد اینجوری شروع میشود که یا ایها الناس الحج · ۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢاى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريدهايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مىكنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مىدهيم، آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مىآوريم، سپس [حيات شما را ادامه مىدهيم] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس] مىميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مىرسد به گونهاى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمىداند. و زمين را خشكيده مىبينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مىروياند. میگوید اگر در مورد برانگیخته شدن بعد از مرگ در شک به سر میبرید، فانّا خلقناکم به وضوح دارد اعلام میکند که برای رفع شبهه و شکتون به اینجا نگاه کنید ببینید مثلاً. بعد چیزهایی گفته میشود که مثلاً اینها به حالت واژه استدلال را دوست ندارم به کار ببرم. شکزدایی بگوییم ها؟
میگوید که اگر در الحج · ۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢاى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريدهايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مىكنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مىدهيم، آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مىآوريم، سپس [حيات شما را ادامه مىدهيم] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس] مىميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مىرسد به گونهاى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمىداند. و زمين را خشكيده مىبينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مىروياند. اینجا یک نشانههایی گفته میشود که ممکن است فرم استدلال به معنای استدلال قیاسی مرسوم نداشته باشه ولی یک جور اینها قرار است که شما را به این نتیجه برسونه که واقعاً بعثی وجود دارد. آن چیزی که بهش اشاره میشود در درجه اول این است.
اشاره میشود به اینکه انسان، همه ما میدانیم که به نوعی از میگوید خلقناکم من تراب نه اینکه از تکتک ما مثلاً از گل آفریده شدیم. به هر حال شما اولین لحظهای که انگار وجود انسان شکل میگیره، آن نطفه یک چیز مثلاً فرض کنید انگار یک تیکه جسم جامد، یک چیزی است دیگر بالاخره یک چیزی بیجانیه.
از آنجا شما وجودتون شروع میشود من تراب ثم من نطفه. میتوانید اینجوری بگویید که قبل از اینکه اصلاً لقاحی صورت بگیره، این انسانها دارند مثلاً فرض کنید غذاهایی را میخورن، خلاصه از اینها نطفه شکل میگیرد دیگر.
بالاخره انسان از خاک آفریده شدنش به این معناست که از ما همه غذاهایی که میخوریم خلاصه درختها دارند این خاک را تبدیل به یک چیزی میکنن، حالا ممکن است حیوانات آنها را بخورن، نهایتاً تبدیل میشود به یک چیزی که ما میخوریم. و اینها تبدیل میشود به اجزای بدن ما و همه چیزی که در بدن ما تولید میشود. بنابراین این منشأ خاکی داشتن یک چیزی خیلی واضحیه.
اگر منظور این نباشد که انسانها را تکتک از گل خلق کردن مثلاً به صورت یک مجسمهای ساختن، اونطوری که حضرت عیسی پرندهها را از گل خلق میکرد و درشون میدمید، که به وضوح منظور اینجا این نیست دیگه، برای اینکه بعد میگوید که و من نطفه.
یعنی همان سیر طبیعی تولید نطفه و جنین را دارد بهش اشاره میکند که بالاخره انسان از خاک آفریده میشود. در زمین و از همین اجزای زمین آن ملات اولیهاش در واقع به وجود میآید. اینها که دیگر در آن شکی نیست ها. این چیزهایی که دارید میشنوید که بدیهیه دیگر. انّا خلقناکم من تراب بعد تبدیل به نطفه شده.
اگر برای آدم چند هزار سال پیش بدیهی نبود، ما دیگر اینها را اصلاً دیدیم. الان فیلمش هم هست. میتوانید یک فیلم مثلاً جنینشناسی چیزی بگیرید یا عکسهاش نگاه کنید یکی یکی مراحلشو و اینکه جنین آنجا چه جوری دارد رشد میکند و چه کار میکند را همه را دیگر به رای العین در واقع دیدیم.
حالا قدیما مطمئن بودن ولی شاید به این جزئیاتی که در قرآن آمده بود نمیدونستن اینها دقیقاً یعنی چه. من نطفه ثم من علقه الحج · ۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢاى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريدهايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مىكنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مىدهيم، آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مىآوريم، سپس [حيات شما را ادامه مىدهيم] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس] مىميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مىرسد به گونهاى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمىداند. و زمين را خشكيده مىبينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مىروياند..
میگوید انا خلقناکم من تراب میگوید از خاک خلق کردیم بعد نطفه بعد این نطفه تبدیل میشود مثلاً یک مرحله یک خورده جلوتر به علقه بعد مضغه حالا اینها اصلاً مهم نیست که معنایش چیست. به چیزی که دارد اشاره میکند به تصور جنینه.
انسان در حالت جنینی از یک جایی خیلی از یک چیزی خیلی ریز شروع کرده و کم کم بزرگ شده و الحج · ۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢاى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريدهايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مىكنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مىدهيم، آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مىآوريم، سپس [حيات شما را ادامه مىدهيم] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس] مىميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مىرسد به گونهاى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمىداند. و زمين را خشكيده مىبينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مىروياند.. من سعی کنم بگویم که این چرا تا حد یک جورهایی قرار است که با نگاه کردن به این یک شکلی جدایی صورت بگیرد. بگذارید من اینجوری این بحثو پیش ببرم.
تمثیل جنین و عالم بعد
بیاید فرض کنید که جنین یک چیزی که معمولاً معمولاً خصوصی حالا گاهگاه داری ممکن است دو سه تا جنین هم در یک رحم جا بگیرند ولی معمولاً ما در مرحله جنینی در یک فضای خصوصی زندگی میکنیم.
بیاید یک لحظه برای همینجور حالا یک سناریویی در نظر بگیرید که تعداد جنینها جنینهای زیادی در یک رحم مشترک زندگی میکنند و مثلاً به نوبتم به دنیا میان. فکر کنید مثلاً یک چنین دستگاهی وجود دارد و این جنینها را هم یک خورده رشد یافتهتر در نظر بگیرید که بتونن با همدیگر ارتباط برقرار کنند.
شما به عنوان یک جنین چه جوری به بقیه جنینها توضیح میدادید که آقا این بعد از اینکه از این رحم خارج شدی این تازه شروع یک زندگی دیگهست. جدی دارم میپرسم. نه الان فرض کنید ما همهمون دو سه ماهه هستیم مثلاً تا حدودی ولی عقل و هوش داریم میتوانیم با همدیگر حرف بزنیم.
یک نفر یک جنینی ادعا میکند که بابا این دوران نه ماههای که ما و اجدادمون اینجا زندگی کردیم اینها چیز نیست اینها تازه یک مرحله مقدماتیه تازه ما آماده میشویم میریم وقتی که رفتیم از اینجا یک زندگی جدیدی شروع میشود که اصل زندگی اونه نه اینی که ما اینجا داریم تجربه میکنیم. این که چیزی نیست تازه.
چه جوری میشود به جنینها فهموند که یک چنین چیزی. اولاً یک سری جنینهای ملحد وجود دارند که مثلاً بلافاصله مسخرهتون میکنند. میگویند هیچکدوم از اینایی که رفتن تا حالا برنگشتن که به ما یک خبری در مورد آن عالم عجیب و غریبی که تو میگی بدن.
تازه حرفهایی هم که داری میزنی خیلی عجیب و غریبه. یک جایی از خورشید هست، ماه هست. این یعنی چه این حرفها؟ چه جوری میشود جنینها را قانع کرد؟ هیچ راهی به جز اینتون نیست واقعاً.
مثلاً شما یک جنین پیامبر هستی، پیغامی آوردید برای بقیه جنینها که یک زندگی خیلی خوشی هم دارند و بهشان در رحم دارد خیلی خوش میگذره و حسشون هم این است که برای یک مدتی هم میروند دیگر.
این یک مرحله همه جنینها تا موقعی اینجا هستند بعداً محو میشوند و هیچکس هم دیگر برنمیگرده. هیچ عالمی غیر از این عالم هم دیده نشده، خبری هم ازش نیامده. شما هم که میگویید که بهتان وحی جنینی هستش که بهتان وحی شده، معلوم نیست که حرفهاتون درست باشه.
چه جوری واقعاً میشود به یک جنین نشانههایی معرفی بکنید و سعی کنید بهش توضیح بدهید که بنا به این شواهد عالم بعد از اینجا بیرون رفتن تازه مثلاً یک مرحله جدیدی از حیات را تجربه میکنید. سخته یک خورده توضیح دادن این چیزها. جنینهای ملحد اگر نخوان قبول نمیکنند.
خب یک یک دلیل چه جوری میشود به این به یک چنین موجودی شما نگاه کنید و این احساس بهتان دست بده که این واقعاً زندگیش همین نیست که اینجا دارد تجربه میکند. این است که بهش یک جنین باید نگاه بکند به اینکه دارد رشد میکند.
دارد تکامل پیدا میکند و در اوج کمال که میرسد از اینجا خارج میشود و خیلی از چیزهایی که اینجا دارد بهش داده میشود به نظر میآید اینجا خیلی به دردش نمیخوره. مثل اینکه مقدمهست برای یک چیز دیگر. مثلاً جنین چشم دارد ولی چشمشو باز نمیکند که چیزی را نگاه کند. نوری آنجا نیست.
انگار یک اعضایی بهش داده میشود و به طور مداوم هم در حال پیشرفت رشدش و شاید بتواند میسنجی که بالاخره من اگر حساب کتابی در وقتی که یک جایی اینقدر مثلاً رحم و دم و دستگاه و تشکیلاتش پیشرفته است و اینقدر هماهنگیهای جالب در آن وجود دارد و دیانای یک جنینی برسد که احتمالاً اینها تازه حالا یک چیزی مقدماتیه.
نمیدانم منظورم میفهمی یا نه. یک یک جنین باهوش شاید از دیدن این سیر تکاملی که در جنین وجود دارد اینکه از یک چیزی خیلی کوچیک شروع کرده، تطور وجود دارد آنجا و هی دارد یک چیزهایی بهش اضافه میشود و بعد انگار در به یک اوجی که میرسد تازه از این رحم خارج میشود به نظر برسد که انگار اینها واقعاً مقدمه یک چیزی است.
بعد این جنینها قانعکنندهست نسبت به اگر من به این جنین بگویم که اگر با میبینی که اینقدر حساب کتاب تو کاره اینقدر خوب تقویت دارند میکنن، اینقدر این محیط برای زندگیت مناسبه این هماهنگیهایی که میبینی چه جوری مثلاً فکر میکنی که همه این اعضا و بدن و اینها هم که بهت دادن، اصلاً واقعاً دست و پا و نمیدانم چشم و روده و اینها خیلی به درد جنین نمیخوره دیگر که اینها همه چیزهای اضافه و الکی بهت دادن یا نه اینها یک چیزاییه که بعداً به دردتون میخورد.
یک جوری اگر یک جنین خیلی جنین خوب و باهوشی باشه، به حرف پیامبران خودش گوش بکنه، شاید بتواند واقعاً به این یقین برسد که انگار این یک چیز ناتمامی اینجا وجود دارد در عالم رحم.
انگار این پیشرفت، وقتی پیشرفت خودش را میبیند به طور طبیعی با توجه به هماهنگی همه چیزیش و پرفکت بودن این محیطی که دارد در آن زندگی میکند شاید بتواند به این نتیجه برسد که مثلاً اینها مقدمات یک چیزی است.
اینجوری طبیعی به نظرش برسد. و حالا ما در یک عالمی هستیم که مجدداً داریم یک تجربه شبیه دوران اگر تو دوران جنینی حرف پیامبران را باور نکردیم، پیامبرانی که برای جنینها آمده بودن در این سناریویی که من گفتم.
اگر در حالت جنینی ما نفهمیدیم که به دنیا میآییم وارد یک عالم دیگهای میشیم، یک بار این اشتباه را کرده باشید، دوباره حالا اومدید در عالم دیگهای، باز هم همان اتفاق دارد میافتد. طفل وارد شدی، بعد بزرگ شدی، دوران نوجوانی اومد، چیزهایی هی بهتان اضافه شد، دوران جوانی اومد، همینجوری که حداقل تا میانسالی به وضوح دارد یک چیزهایی در شما شکل میگیرد که پیش میرید دیگر.
یک جوری به یک تواناییهایی میرسید که قبلاً نداشتید. این در حال ادامه همان رشد. من یک بار آن مرحله رشد را دیدم، باورم نشد که این چیزهایی که دارم میبینم یک جوری به یک جهان دیگهای منتقل میشوند.
اگر یک بار این اشتباه را کردید، نفهمیدید تو دوران جنینی که اینجوریه، دو مرتبه این اشتباه را نکنید. اینجا واقعاً یک پیامبرانی اومدن. اینجا نیامده بودن. اینجا احتیاج به ایمان نداشتید. اینجا احتیاج به ایمان به یک چیزی دارید. ولی خیلی شبیه همان تجربه را دارید تکرار میکنید.
تجربه رشد و تطور را دارید تکرار میکنید. و خیلی چیزها تو وجودتون هست که به نظر میرسد که الان شاید خیلی به دردتون نمیخوره. خیلی احساسات، مثلاً فرض کنید این همه این حالت عذاب وجدان، این چیزهایی که در کانتکست مثلاً روانکاوی بهش میگویند حالتهای جبرانی ناخودآگاه.
شما یک کارهای اشتباهی که میکنید، یک عالمه چوب میخورید از داخل، بهتان یک پیامهایی میرسه، کابوس میبینید، دچار احساسات بد میشوید. اگر این جهان به این منظمی و کاملی این قرار نیست شما یک راهی را طی بکنید، مثلاً از نظر روانی یک به چیزهایی برسید، این چیزهای بیخود در آن اگر قرار است همینجا من فقط بخورم و بخوابم و بمیرم و تجزیه بشم، اتفاقی دیگر نیفته، این همه مکانیسمهای جبرانی مثلاً روان ما برای چه دارد اذیتمون میکنه؟
نمیذاره به اندازه به خوبی از زندگی لذت ببریم. یعنی خیلی که مثلاً شما غرق در لذتهای مادی میشید، هی انگار یک چیزی از درونتون دارد مخالفت میکند.
بعد در ضمن شما اگر همه چیز را تو همین عالم جسمانی میبینید، واقعاً رشد تقریباً تا دوران نوجوانی تمام میشود و بیشترین لذت هم شاید از نظر جسمانی تو همان دورانه. بقیش دیگر چیه؟ به نظر میرسد که تازه از دوران نوجوانی، جوانی تا میانسالی یک جور مراحل رشد و پختگی مثلاً روانی به وضوح دیده میشود.
و اگر یک نفر در مسیر رشد به معنای واقعی کلمه قرار گرفته باشه که حتماً آدمهایی هستند که خلاصه هر کسی اعتقاد ببینید، این چیزی که این استدلالی که در واقع اینجا هست، این چیزی که قرار است به ما یک حسی از اطمینان نسبت به وجود عالم دیگر بده این است که ما یک عالمی را به معنای واقعی کلمه، عالم زندگی کردن در رحم را قبل از اینکه به این دنیا بیایم تجربه کردیم و تجربه بسیار عجیبی بوده اگر الان بهش فکر بکنیم.
یعنی بدون اینکه از عالم بعد خبر داشته باشیم، آنجا زندگی کردیم و زندگی خیلی پرفکت و خوبی بوده و هی رشد کردیم و آماده شدیم تا وارد یک جهان دیگهای بشویم.
و اینجا هم همان وارد یک جهانی شدیم، نمیدونیم خیلی از این نظر شبیه اون، اینجا هم ما میبینیم که یک اندی خلاصه وجود دارد. اینجا این موجودات به یک حدی میرسیدن، بزرگ میشدن و خارج میشدن از رحم، اگر من اینها را میتونستم مشاهده بکنم. اینجا هم یک چیزی به اسم مرگ وجود دارد که به یک معنای خروج از این دنیاست، از این عالم.
و این یک خورده با آن قبلی اینجا تفاوت دارد البته. ولی اینکه هر دو تا مسیر، مسیرهای رشدن و هر دو تاش به یک جور به یک معنای نابودی منجر میشوند. فقط نابودی آنجا یک جور خروجه، در حالی که اینجا اینجوری نیست که یک دفعه یک نفر غیب بشود.
اینجوری است که مثلاً میمیره و بعد مثلاً دفنش میکنند و تجزیه میشود. درست؟ من این تفاوت را فعلاً تو ذهنتان بگذارید کنار، این مسئله تجزیه شدن و خروجی را.
من حسم این است که ما به یک تجربه مشابه تجربه جنینی، دقیقاً این حالت که مثل اینکه آنجا اگر آگاه نشدیم به اینکه بعد از این دوران جنینی باید عالم دیگهای وجود داشته باشه، تو این تکرار تجربه به یک معنایی تو این دنیا به نظر میرسد که خوب است این دفعه بفهمیم که این زندگی یک چیز مقدماتیه. ببینید، حس اگر ما در عالم درست و حسابی داریم زندگی میکنیم، آن جایی مقدماتی نیست که ثبات وجود داشته باشه.
یعنی اگر من الان در دنیایی وارد بشم، مثلاً با همین وضعیتی که دارم و ثبات را تجربه بکنم، میتوانم فکر کنم که دیگر چیزی بعد از این نیست.
ولی وقتی تحول را دارم تجربه میکنم و همینجور هی پیش میرم به سمت یک چیزی، بعد آخرش یک دفعه کات میشه، بیشتر به نظرم میرسد که مثل همان حالت جنینی، انگار من آماده شدم برای اینکه بروم در یک فاز بعدی.
برای اینکه وگرنه همه این تجربهها و تحولها یک جوری به نظر میرسد پوچ و بیخوده دیگر. چیزی که تو این آیات دارد بهش اشاره میشود فقط هم اینجا نیست.
خیلی جاها وقتی حرف از بحث و قیامت هست، به این نکته اشاره میشه، یادآوری این است که ما تجربه مشابهی را در دوران جنینی انسان از سر خودش گذرونده.
یعنی یک جایی از یک چیز خیلی کوچیکی شروع کرده، بزرگ شده، بزرگتر شده و به یک جایی که رسیده کات شده و یک مرحله جدیدی شروع شده. و دوباره دارد این تجربه را تو این عالمی که الان هستیم تکرار میکند.
از یک مرحله مقدماتی میگوید که و نُقِرُّفِی الحج · ۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢاى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريدهايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مىكنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مىدهيم، آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مىآوريم، سپس [حيات شما را ادامه مىدهيم] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس] مىميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مىرسد به گونهاى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمىداند. و زمين را خشكيده مىبينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مىروياند.، عیناً ما اینجا یک اجل مسمی برای خودمان میبینیم،.
ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلًا، حالا وارد این دنیا که میشوید یک طفلی هستید،. ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ، بعد به اوج مثلاً بلوغ جسمانی خودتان میرسید.
و مِنکُم مَّن یُتَوَفَّىٰ وَ مِنکُم النحل · ۷۰وَٱللَّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّىٰكُمْ ۚ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَىْ لَا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍۢ شَيْـًٔا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌۭ قَدِيرٌۭو خدا شما را آفريد، سپس [جان] شما را مىگيرد، و بعضى از شما تا خوارترين [دوره] سالهاى زندگى [فرتوتى] بازگردانده مىشود، به طورى كه بعد از [آن همه] دانستن، [ديگر] چيزى نمىدانند. قطعاً خدا داناى تواناست. شَیْئًا و بعضیها هم تا پیری، یک عده در میانه از این دنیا میرن، یک عده تا پیری.
ولی موضوع این است که همه به نوعی در واقع این تحول را دارند احساس میکنند. چه تفاوت عمدهای هست؟ یک نفر ممکن است ادعا کند که اینجا با دوران جنینی یک تفاوت عمده وجود دارد.
اینکه اینجا یک جور نابودی را ما مشاهده میکنیم. به اضافه اینکه ممکن است یک نفر بگوید که این رشد تا مثلاً فرض کنید جوانی یا میانسالی ما میبینیم، بعد یک نزول وجود دارد.
در حالی که واقع این اشکال اشکال جدیای نیست به یک معنایی، برای خاطر اینکه مثلاً فرض کنید شدت گرفتن مکانیسمهای روانی یک جوری به مثلاً یک عارف را در نظر بگیرید، خب اینجوری نیست که تا یک جایی به یک تکاملی برسد و نزول بکند.
این به نوعی انگار این رشدش تا آخر زندگیش در حال ادامه پیدا کردن هست ولو اینکه از نظر جسمانی سقوط دارد میکند. حالا آن چیزی که جدی تره این است که ما آنجا در عالم جنینی خروج را میدیدیم.
یک چیز درست است ای انگار از آنجا یک دفعه غیب میشد. ولی اینجا به این شکل نیست. ما متلاشی شدن را داریم میبینیم. متلاشی شدن ممکن است به نظر برسد که یک چیزی شبیه یک پایانی که دیگر آغازی ندارد. من میخواهم بگویم که این آیه بعد دارد همینو جواب میدهد.
زمین هامده و رویش دوباره
میگوید و فصلت · ۳۹وَمِنْ ءَايَٰتِهِۦٓ أَنَّكَ تَرَى ٱلْأَرْضَ خَٰشِعَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ ۚ إِنَّ ٱلَّذِىٓ أَحْيَاهَا لَمُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰٓ ۚ إِنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌو از [ديگر] نشانههاى او اين است كه تو زمين را فسرده مىبينى و چون باران بر آن فروريزيم به جنبش درآيد و بردمد. آرى، همان كسى كه آن را زندگى بخشيد قطعاً زندهكننده مردگان است. در حقيقت، او بر هر چيزى تواناست. زوج بهیج. میگوید این پدیده که یک چیزی مثلاً یک گیاهی یک دوره زندگی کرده کاملاً از بین میرود و دوباره که بارون میآید عیناً انگار دوباره جان میگیرد و از خاک در میآید.
یعنی این متلاشی شدن و دوباره از نو سر برآوردن را ما تو این دنیا همین الان داریم میبینیم. اصلاً نظام این جهان اینجوری است که این متلاشی شدن انگار مهم نیست. یک دانه هایی انگار وجود داره، یک بذری وجود دارد که اینها میروند تو دل خاک، دوباره در شرایط مشخصی بیرون میان.
میگوید من قبلاً هم گفتم که اینکه انسان را مثل دقیقاً اینکه مثل اینکه دارند کشاورزی میکنند جسم را در خاک میذارن و با خاک میپوشونن و یک روزی یک شرایطی پیش میآید که این میتواند دوباره انگار سر بیاورد از خاک در بیاید.
ما در عالمی که الان در جنین ما مشاهده نکرده بودیم که یک موجوداتی مثلاً هستند متلاشی میشوند دوباره شکل میگیرند به یک معنایی. یک چیز مشابهشون حداقل ساخته میشود. ولی تو این عالم عالمیه که دیدیم که متلاشی شدن به معنای پایان انگار نیست. یک بذر میتواند دوباره از زمین از زمینی که هیچ چیزی در آن نیست دوباره انگار یک گیاه زنده ای بشود.
بنابراین اگر اختلاف عمده ای وجود دارد بین این دو تا حالت جنینی و این عالم در این پایانشه که اینجا یک جور متلاشی شدن وجود دارد و آنجا وجود ندارد ولی موضوع این است که این متلاشی شدن به همین دلیلی که پایان آیه میگوید در این دنیا دقیقاً ما مشابه اینکه چیزهای متلاشی شده دوباره شکل میگیرند شاهد بودیم بنابراین نباید اشکال مهمی به نظر ما برسد.
این بالاخره نگاه کردن این دو تا دوره زندگی کنار همدیگر به نوعی باید آدم را به این احساس برسونه که در هر دو مورد یک جوری انگار یک مسیری دارد طی میشود و به یک جایی میرسیم که حالا در هر دوتاش یک جوری محو شدن در آن هست و دوباره سر برآوردن وارد یک دنیای دیگر شدن هم هست.
ما یک عالمی در واقع خارج از محدوده چیزهایی که در جسم خودمان تجربه میکنیم کارهایی انجام میدیم، احساسات درونی ای داریم و یک جور شهودی نسبت به خودمان داریم که به نظر نمیرسه که دقیقاً به جسممون به معنای واقعی کلمه وابسته باشه.
تصور اینکه اینها همراه با متلاشی شدن جسم همه از بین میروند این خیلی چیز در واقع درستی نیست.
به هر حال نکته این است این یادآوری تجربه جنینی، تجربه ای که یک بار همه ما در واقع در یک دنیایی زندگی کردیم که آخرش نمیدونستیم چه میشود و در واقع یک بار این تجربه را داریم که یک جایی شروع به رشد کردیم به یک مرحله ای رسیدیم از آنجا بیرون اومدیم و وارد جهان دیگر شدیم حداقل وقتی که شما بگذارید کلاً با آمار احتمالات حداقل اگر حساب بکنید اگر من یک بار یک تجربه ای کرده باشم دفعه دوم هم یک چیزی مشابهشو دارم انجام میدهم یک جوری باید ذهنم متمایل به این باشه که این تجربه هم به نتیجه مشابهی میرسد.
یعنی من یک بار در عالم جنینی یک تجربه مشابه این چیزی که تو این دنیا هست یعنی یک زندگی با همراه با دگرگونی را تجربه کردم پایانش یک جور مرگ بود یک جور نابود شدن و نیست شدن از آن عالم بود و پرتاب شدم درون یک عالم بزرگتری و حالا دوباره هم یک چیزی شبیهشو دارم تجربه میکنم که میتواند برای من در واقع این حس را به وجود بیاورد که این هم در واقع بعد از اینکه از این عالم پرتاب شدم بیرون حالا به صورت این دفعه به شکل با یک صورت دیگر ای مثلاً مردن و تجزیه شدن راه برای اینکه وارد عالم دیگر ای بشوم بازه.
برای خاطر اینکه همان دگرگونی ها همان مراحل رشد را همان مراحل دگرگونی را حالا من واژه رشد هم لزوماً به کار نمیبرم اینها را در این عالم هم دارم تجربه میکنم. و آن چیزی که به ما باید این فقط یک جور مشابهته که بیشتر به ما اینجوری القا میکند که یک احتمال خوبی وجود دارد که یک اتفاق این شکلی بیفتد.
نه اینکه مطمئن بشوم که این اتفاق میفته. میدانید منظورم چیه؟ خب بالاخره ممکن است من بگویم بله. اینجا خیلی شبیه عالم جنینه از خیلی جاهاست. خب شاید آن پایانش اینجوری بود دلیل ندارد که من بگویم که عیناً این هم پایانش حتماً همونجوریه وارد عالم دیگر ای میشم.
فقط ذهنم تمایل پیدا میکند که به یک احتمال خوبی اینجا هم میتواند اینجوری باشه.
ان الله هو الحق و ناتمامی دنیا
آن چیزی آیه ای که بعداً میآید میگوید ذلک بان الله هو الحق. اینکه خداوند ببینید شما وقتی جنین مثلاً یک چیزهایی دارد یک ابزارهایی دارد که اصلاً استفاده نشد. اگر اینها به هیچ دردی نمیخورن یعنی جنین از روده خودش استفاده نمیکند از دهان خودش غذا نمیخوره دیگر.
اگر چنین چیزی در واقع آنجا هست و بی استفاده است یک جنین باهوش میتواند اگر بدونه که عالم مبناش حقه من اصلاً میخواهم بگویم اگر به خداوند اعتقاد داشته باشه یک جنین و اینکه خداوند همه چیز را مثلاً با یک اهدافی دارد پیش میبرد دچار تناقض میشود از اینکه یک سری دست و پا و دهن و روده دارد و اینها به هیچ دردش نمیخوره و اینها را میتواند به راحتی نشانه این بگیرد که در عالم دیگر ای به نوعی و اینها باید یک جایی به درد بخورن برای اینکه ان الله هو الحق. ناحقی وجود نداره، چیز بیخودی وجود ندارد. این استدلال یک جنین باهوش برای اینکه حتماً عالم دیگر ای هست میتواند اینجوری باشه.
اگر عالم دیگر ای نباشد یک عالم چیزهای اضافه من دارم که هیچ به دردم نخورده. بنابراین یک جوری اعتقاد پیدا میکنم به اینکه حتماً اینها یک جای دیگر ای به دردم میخورد. تا نه ماه آدمهایی را دیدم که همه رفتن بدون اینکه این روده ها و شون این اصلاً یک عالم اعضا وجود داشت که اصلاً به درد نخورد.
تو این عالم آن کاری که در واقع ما داریم میکنیم این است که ما شناخت هایی پیدا میکنیم و اعمالی انجام میدهیم و اینها یک آثاری دارد که به وضوح شما میبینید که خیلی آدمها حالا به یک معنای کارهای خوب میکنند به دیگران کمک میکنند هیچ نتیجه ای نمیگیرن. در اثری بهشان مثلاً فرض کنید مترتب نیست.
خیلی خیلی چیزها انجام میدهند خیلی کارهای معنویاتی که تو این عالم آثاری در واقع ممکن است خیلی دچار عذاب و رنج هم بشوند. شما با یک استدلال مشابه همان استدلال جنینی اینکه این اعمالی که آدمها انجام میدهند رفتارهایی که میکنند آن چیزی که در واقع تو این دنیا مثلاً فرض کنید دگرگونی هایی که دارد برایشان پیش میآید اینها ناتمام به نظر میرسد تو این عالم.
ما احساس اینکه یک چیزی این عالم بسته شده و همه چیز مثلاً اینجوری تمام شده را نداریم وقتی که به این جهان نگاه میکنیم. انگار خیلی از نتایج به ما نمیرسه. حواله میشود انگار به یک آینده ای.
اینجوری نیست که من الان اگر مثلاً فرض کنید یک زندگی ای دارم میکنم به همه چیز احساسم تو این دنیا باشه که همه کارهایی که کردم همه رفتارهایی که از من سر زده چیزهایی که به من رسیده اینها بر یک مبنای کاملاً توجیه شده ای هست توجیه شده یعنی اینکه بتوانم این به اینها نگاه کنم بگویم که مثلاً به حق خودم رسیدم. نمیدانم منظورم روشنه یا نه.
همانطوری که یک جنین ممکن است یک چیزهایی در رشد جسمانی خودش یک چیزهایی مشاهده بکند که ناتمام به نظر میرسند و این با مبنای حق داشتن جهان با اعتقاد به خداوند برای آن جنین اگر معتقد به خداوند باشه حالا در آن سناریو سازگار نیست اینکه یک عالم چیز بیخود اینجا داریم.
خیلی خیلی چیزها هم در واقع تو این دنیا هست که این حالت باز بودن بسته نشدن و پرفکت نبودن را آدم احساس میکند مخصوصاً در مورد رفتارهایی که آدمها انجام میدهند.
و لقمان · ۳۰ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ ٱلْبَٰطِلُ وَأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْعَلِىُّ ٱلْكَبِيرُاين[ها همه] دليل آن است كه خدا خود حق است و غير از او هر چه را كه مىخوانند باطل است، و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است. باید به این معتقد باشم که این عالم پایان کار نیست. نه فقط شباهت وجود دارد من میخواهم بگویم اینجا یک جور استدلال وجود دارد. الحج · ۶ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْحَقُّ وَأَنَّهُۥ يُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ وَأَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭاين [قدرت نماييها] بدان سبب است كه خدا خود حق است، و اوست كه مردگان را زنده مىكند و [هم] اوست كه بر هر چيزى تواناست..
اینکه من در عالمی دارم زندگی میکنم مبناش حقه و یک قدرتی وجود دارد که در همه عالم دارم میبینم که قدرت عظیمیایه که این همه کارهای بزرگ دارد انجام میدهد. بنابراین ایمان پیدا میکنم و انه یحیی الموتی که این موجوداتی که میمیرند اینها زنده میشوند و در واقع این هم این زندگی دوم ما مقدمهای برای زندگی سومه.
اساس فکر میکنم اساس استدلال اگر بخواهیم به صورت استدلال بیان بکنیم شباهت این دو تا دنیا و مفهوم دگرگونی در هر دو تا دنیاست. یک بار آن تجربه را کردیم، دومین باره که داریم این تجربه را انجام میدهیم و اساس در واقع نکته اصلی استدلال این است که حق در عالم حاکمه.
بنابراین این حالت به اصطلاح ناتمامیت که زندگی ما در این دنیا دارد این به نوعی در واقع نباید اینجوری باشه. بعد میگوید و ان الحج · ۷وَأَنَّ ٱلسَّاعَةَ ءَاتِيَةٌۭ لَّا رَيْبَ فِيهَا وَأَنَّ ٱللَّهَ يَبْعَثُ مَن فِى ٱلْقُبُورِو [هم] آنكه رستاخيز آمدنى است [و] شكى در آن نيست، و در حقيقت، خداست كه كسانى را كه در گورهايند برمىانگيزد.. باز این از آن آیاتیه که این کلمه ساعت را اگر به معنی مرگ بگیریم راحتتریم.
میگوید و ان الساعه آتیه لا ریب فیها. میگوید هیچ شکی در اینکه ساعت میآید نیست و ان الله یبعث من فی القبور. اگر اینجوری بود که همه شما میمیرید و هیچ ریبی در آن نیست و ان الله یبعث من فی القبور خیلی آیه چیزی بود دیگر.
الحج · ۷وَأَنَّ ٱلسَّاعَةَ ءَاتِيَةٌۭ لَّا رَيْبَ فِيهَا وَأَنَّ ٱللَّهَ يَبْعَثُ مَن فِى ٱلْقُبُورِو [هم] آنكه رستاخيز آمدنى است [و] شكى در آن نيست، و در حقيقت، خداست كه كسانى را كه در گورهايند برمىانگيزد.. کسانی که مردن هم زنده میشوند. باز اینجا میگویم این حالت شباهتی که بین این مفهوم ساعت، ولی قیامت هم اگر ترجمه بگیرید یعنی اینکه کل عالم به یک پایانی میرسد و بعد همه از قبرها برانگیخته میشوند کاملاً درست است. و اینجا باز از آن جاهایی که هر دو جور ترجمه بکنید مفهوم ساعتو درست درمیاد.
حالا یک نکتهای در مورد این سناریویی که من در مورد جنین گفتم که واقعاً جای فکر کردن دارد که یک در دوران جنینی اگر آدم احتیاجی داشت به اینکه ایمان پیدا بکند به اینکه عالمی دیگهای هست بعد از این دوران جنینی یا نه چه جوری میشد به یک چنین ایمانی برسیم و چه جوری میشد جنینهای دیگر را قانع کرد. آنها هم برای خودشان استدلالهای خودشان را داشتن مطمئناً.
یکی از استدلالهایی که احتمالاً جنینها میتونستن جنینهای ملحد بکنند به غیر از اینکه همان استدلالی که الان هم وجود دارد آدمهای ملحد میکنند که کسی از این سفری که شما میگویید برنگشته که ما به ما از آن عالم خبر بده، این است که این مسئله حق بودن مبنای همهچیز را اینشکلی میشود زیر سوال برد که ما جنین ناقصالخلقه هم داریم.
و همه جنینها ممکن است در یک جامعه جنینی حالا تو آن سناریو بعضی از جنینها سقط بشوند یا بعضی از جنینها ناقصالخلقه باشند. من به نظرم این نکته و در این عالم هم الان میبینید این زیر سوال بردن مبنای حق داشتن جهان غالباً اینجوری است که به شرور اشاره میکنند.
یک چیزهای بد و ناقصی هم تو این دنیا به نظر میآید اتفاق میافتد. شاید به این دلیله که به این نکته اشاره میشود که در آن عالم جنینی هم نه اینکه جواب مسئله شر اینجا بخواهد داده بشه، تو عالم جنینی هم اینجوری بوده که الحج · ۵يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢاى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريدهايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مىكنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مىدهيم، آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مىآوريم، سپس [حيات شما را ادامه مىدهيم] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس] مىميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مىرسد به گونهاى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمىداند. و زمين را خشكيده مىبينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مىروياند..
انگار بعضیا خوب درست خلق شدن، بعضیا هم غیر مخلقه بودن. مثل اینکه اینجا هم دارد به این اشاره میکند که در آن عالم هم در عالم جنینی هم یک چیزهایی وجود داشت. یعنی گاهی مثلاً یک جنینی ممکن بود از آن مسیری که تکاملی طبیعی خودش منحرف شده یک جور بدی مثلاً رشد کرده.
بنابراین اگر این شباهتو بخواهیم ازش استفاده بکنیم آنوقت اینکه نمیدانم اینجای بعضی از آدمها یک جور مثلاً بدی دارند زندگی میکنند حق بودن همهچیز را زیر سوال نمیبره و شباهت بین این دو تا عالم را زیر سوال نمیبره. من این را به این عنوان گفتم که توجیه بکنم که چرا این عبارت مخلقه و غیر مخلقه اینجا آمده.
شاید انگار دارد جلوی استدلالهای اگر مثلاً فرض کنید عالم جنینی پرفکتِ پرفکت بود، هیچ جنینی هیچ مشکلی نداشت، اینجا حالا یک وارد عالمی شده بودیم که پرفکت نیست، مثلاً میتونستیم این را به عنوان یک تفاوت بزرگ بین این عالم و آن عالم در نظر بگیریم. ولی اینشکلی نیست. چون در واقع آن مسئله شر در عالم جنینی هم وجود داشت.
و این اگر مسئله شر را باید جواب بدهیم ها. نه اصلاً قرار نیست مسئله شر را. فکر کنم مسئله شر برای ما از نظر فلسفی دینی حل شده است. مسئله وجود شر در این عالم توازی و مشاهده این عالم با عالم جنینی را از بین نمیبره. آنجا هم ما یک حالت غیرعادی از خلقت را میتوانیم مشاهده کنیم.
یکی از استدلالهایی که معمولاً ببینید آن چیزی که مانع از این میشود که آدمها به یک چیزی مثل آخرت معتقد بشوند این است که تصور اصلاً زندگی، این شاید مشکل اصلی این است. یعنی چه آن عالم؟ مثلاً چه جوری از قبر درمیایم؟ چه جوری مثلاً یک تجربهای در یک عالم جدیدی؟
واقعیت این تصور که اصلاً این واقعاً دارم میگویم با قرآن تعارض دارد. اگر کسی فکر کند که ماجرا این است که یک روزی مثلاً یک زمانی میرسد بعد مثلاً در صور میدمند و همین موجوداتی که در خاک رفتن به همان شکلی که بودن در همین زمینی که میبینیم با همین آب و هوا و این حرفها زنده میشوند و مثلاً همهجا باغ میشود و اینها هم زندگی میکنند.
این با متن قرآن در تعارض. مثلاً در قرآن میگوید یوم تبدل الارض غیر، به غیر از اینکه میگوید مثل الجنت التی وعد المتقون میگوید که این حرفهایی که در مورد آخرت داریم میزنیم از باب تمثیله، به صراحت دارد این را میگوید.
به صراحت مثلاً میگوید که یوم تبدل الارض غیر الارض. خورشید، ماه خیلی دگرگونی بیشتر از این حرفاست. بیشتر از این است که شکل مثلاً کره زمین نمیدانم زمین صاف بشود و اینها. شاید مثلاً اگر بخواهیم به زبان روزمره خودمان حرف بزنیم، شاید قوانین اصلاً فیزیک تغییر میکند. میدونید؟
تحول بزرگی در عالم اتفاق میافتد. فکر میکنم خیلی بزرگتر از تفاوت بین زندگی این دنیای ما با زندگی جنینیه. وقتی در جنین هستیم آن عالم بعدی وجود دارد از نظر جغرافیایی، ما فقط واردش میشویم. این دفعه کل عالم تبدیل به یک چیز دیگهای میشود که ما در آن زندگی میکنیم.
این توصیف قرآن از آخرت اینجوری به ذهن آدم میآید که همهچیز نظم مثلاً فرض کنید ستارهها، نظم عالم به هم میخوره، نظم نوین جهانی ایجاد میشود. همین شبیه همین چیزی که الان میخواهند ایجاد بکنند. شاید مثلاً میگویم با عرف روزمرهمون بگوییم که بعضی از قوانین فیزیک مثلاً فکر کنید تغییر کرده. جهان اصلاً یک چیز دیگهایه.
به هر حال یک تغییرات عمدهای که این مسئله برخاستن از قبور که این حرکت ریورس که الان وجود ندارد در طبیعت. طبیعت تغییراتی میکند که این معکوس میشود دیگر. یعنی برعکس اینکه یک چیزی خاک شده، دوباره میتواند تبدیل به یک موجودی به معنای زنده بشود. و بعد آن دنیای ثباتی در آن وجود دارد.
اصلاً عالم را اگر همینجوری که هست تصور بکنید، آن ثبات در آن یک خورده بیمعناست. به هر حال ما تصور دقیقی نمیتوانیم داشته باشیم از احوال آن عالم، همانطوری که در جنین نمیتوانیم از دنیای دیگر تصوری داشته باشیم.
مگر یک جنین خیلی باهوش و عارف که مثلاً از اینکه دست داره، از اینکه پا داره، از اینکه حالا یک چشمی که ازش استفاده نکرده داره، مثلاً یک جوری یک چه میگن؟
سرنخهایی به دست بیاورد که قرار است بعداً چگونه زندگی بکند. فکر میکنم عرفا هم به درون خودشان نگاه میکنن، یک شاخکهایی درمیارن، یک آن به اصطلاح مراحل مراحل باطنی وجودشون یک تغییراتی در آن میبینند که یک احساسی بهشان دست میدهد که اینها کجا مثلاً؟
دنیایی که باید در آن باشند چهجوریه که اینها به دردشون بخوره. بعضی از آن اندامهای لطیف درونی خودشان مثلاً مشاهده میکنن، شاید بتونن بفهمن که باید عالم چگونه باشه که این اندامها یک جوری سر جای خودشان قرار بگیرند و کار کنند.
این یک نکتهای که به هر حال من به نظرم آمد که بد نیست بهش اشاره بشود که در دوران یک مشکلی که در واقع وجود دارد این عدم تصوریه که ما از عالم بعدی داریم و این به اصطلاح یک جور حالت استبعاد به ما میدهد.
اینکه ما زنده شدن این حرکت ریورس را در مورد انسانها ندیدیم. هرچند یک چیز خیلی شبیه بهشو در مورد گیاهان دیدیم. ولی تصوری از آن عالم نداریم.
ممکن است به نظرمون هی سؤال برسد که آخه چطور؟ مثلاً یک تو قرآن مرتب میان میگویند که خدا چطور این چیزی را که پوسیده دوباره میتواند زنده بکنه؟ حتی پیامبران از خداوند سوال میکنند که چگونه مرده را زنده میکنی؟
مثلاً فرض کنید یک جنین میتواند سوالش این باشه که اصلاً چطور ممکن است یک ما مثلاً شما میگویید که به یک دنیای دیگهای میریم بدون جفت زندگی میکنیم. میگویید اینقدر زندگی جنین وابسته به این جفته، شاید تصور اینکه یک جوری میشود بدون جفت زندگی کرد بیمعنی باشه. برای ما تصور اینکه یک جوری بدون جسم زندگی بکنیم به نظر میآید بیمعنیه. یعنی چه جسم نداشته باشیم؟
من نمیخواهم بگویم که از این عقیده که عالم بعدی جسم در آن وجود نداره، به نظر من از قرآن برمیآد که بالاخره وقتی میگوید که از قبرها برانگیخته میشی، یک چیز جسمانی وجود دارد.
ولی من شک دارم که از توصیف قرآن به این برسیم که جسم به همین معنای، اگر فیزیک خیلی تغییر بکنه، طبیعت تغییرات اساسی بکنه، ممکن است این فرمی که الان شما دارید را مثلاً نداشته باشه.
ممکن است هم هست داشته باشه. من نمیخواهم بگویم که به هر حال برای یک جنین ناباوری نسبت به جهان دیگر میتواند این دلیل را داشته باشه که اصلاً من فکر کنید همهی زندگیش وابسته به جفته و شما دارید بهش میگویید که بدون جفت زندگی میکنی در آن عالم.
این جفتت از بین میرود. جفت میدانید چیست دیگه؟ همه چیز جنین هم میخورد و نفس میکشه. یعنی همه چیز مستقیماً از مادرش بهش در واقع با یک واسطهی جفت منتقل میشود.
و الان هم ما به خیلی چیزها ممکن است تو این عالم عادت کردیم و وابسته این و مانع از این است که ما تصوری از آن داشته باشیم که اصلاً ممکن است تغییرات عمدهای، من میگویم کفرآمیزه به نظر من با توجه به متن قرآن.
یک نفر فکر کند که آخرت یعنی اینکه مثلاً همین آدمها همینجوری از قبر در میآن، دنیا هم همینه، مثلاً زمین حالا یک خورده صاف شده، مثلاً کوه دیگر وجود ندارد و یک سری باغ هست و یک جاهایی هم مثلاً زغال ریختن و حالا آتیش و اینها میندازن. اصلاً با قرآن جور در نمیآید این تصور.
همهاش حرف از این است که یک تحول اساسی در جهان اتفاق میافتد. از میبینید آسمان هم دیگر اینشکلی نیست. زمین اینجوری که هست نیست. فقط میگوید یوم تبدل الارض غیر الارض. یعنی وقتی میبینیدش زمین انگار نیست، غیر زمینه. حالا چیه، چگونه شده معلوم نیست. یک عالم به هر حال با یک قواعد و قوانین دیگهایه.
مثلاً فرض کنید که تجربهای که تجربهی زندگی تو این دنیا چقدر غنیتر از تجربهی زندگی در جنینه؟ از نظر شناخت و آزادی عمل و رفتار و این حرفها. همینطور در مورد آن دنیا نسبت به این دنیا تو قرآن میگوید که ان الاخره هی الحیوان. میگوید اصلاً حیات اونه.
یعنی وقتی ما منتقل شدیم به عالم آخرت تازه میفهمیم که اصلاً این چیزی که زندگی کردیم میگفتیم اینجا ما زندهایم و حیات داریم اصلاً حساب نمیشود در مقابل آن چیزی که آنجا حیاتی که آنجا به ما در واقع داده میشود. شدت و به اصطلاح آن میزان در واقع کمال یافتن این مفهوم حیات و زندگی آنجا یک چیز خیلی فراتر از اینجاست.
تو عالم دیگهای هم با یک قواعد دیگهای دارد تجربه میشود. اگر همین عالم بمونه من نمیفهمم چگونه ممکن است ما با همین اجسام در همین زمین با همین اوضاع زندگی بکنیم فقط مثلاً درخت و اینها یک خورده بیشتر باشه و بعد بگوییم که این حیوانه نسبت به، یعنی اصلاً وقتی میگوید ان الاخره هی الحیوان، این اصلاً انگار اینکه زندگی کردید بیخود میگویید بهش زندگی.
آن زندگیه. این آیهی جور معنایش این است دیگر. اینکه در آخرت زندگیه نه اینی که شما دارید. یعنی اصلاً حیات حساب نمیشود در مقابل آن. با یک خورده بیشتر شدن درخت فکر نمیکنم این آیه خیلی جور در بیاید که بتوانیم بگوییم که آنجا یک تجربهی فوقالعادهای دارد اتفاق میافتد.
و یک یک نکتهی اساسی در انکار آن دنیا این است که ما همانطوری که مثلاً تو عالم جنینی به یک چیزهایی وابستهایم، یک تصوری از زندگی داریم که زندگی دیگهای را نمیتوانیم تصور بکنیم، همین الان هم ممکن است نسبت به آن جهان در چنین وضعیتی باشیم که تصوری نمیتوانیم از آن عالم داشته باشیم.
حالا آن نکتهی اساسی این است که دوران جنینی ما به یک معنایی اختیار نداریم. برای همین است که همهی کارها را درست انجام میدهیم. همهی کارهای درست را انجام میدهیم. احتیاجی به این نیست که، برای همین است که جنینها پیامبر ندارند. برای خاطر اینکه احتیاج جایی نیست که کاری باید بکنند که نه مثلاً انجام ندن.
همهی جنینها با دست دارند دست در رحم به دردشون نمیخوره ولی بهطور مداوم از یک جایی به بعد با دستشون کارهایی که لازم است را انجام میدهند برای اینکه مثلاً عضلاتشون شکل بگیرد لازم است که یک خورده انگشتاشون و دستشون را حرکت بدن، میدهند.
برای اینکه رودههاشون مثلاً فرض کنید کار وقتی شکل گرفت کاراییش پیدا بکند بهطور مداوم بدون اینکه برایشان فایدهای داشته باشه و در آن لحظه اثری در واقع ببینن، مایع داخل جنین را بهطور مداوم میخورن داخل رحم را و پس میدهند.
و همینطور هر کار دیگهای که فکر کنید. یعنی جنین پرفکت زندگی میکند. دستورالعملهایی که چه کار باید بکند بهش داده شده و همه آن کارها را بهخوبی انجام میدهد.
در واقع همه رفتارهایی که از جنین سر میزند با رشدش متناسب. فرق بین این دنیا با عالم جنینی این است که ما در یک چنین وضعیتی نیستیم.
یعنی مثلاً فرض کنید اگر قرار است که مراحل تکاملی را طی بکنیم که اندامهای درونی ما رشد کنند که در آن عالم بعداً به دردمون میخوره، ما چون نمیفهمیم که آنها به چه دردی میخوره، آن کارهایی هم که باید بکنیم که آنها رشد بکنند را نمیکنیم.
شما اینجوری فکر کنید که این جسم ما حتی ممکن است کارهایی که برای رشد جسمانی خودمان لازم داشته باشیم را هم نکنیم. مثلاً فرض کنید حالا هی میگویند که سیگار نکشید، ورزش بکنید، مردم هم میشنون ولی نمیکنند.
یعنی حتی به جسم خودشان لطمه میزنند و به نهایت آن رشدی که از نظر جسمانی میتوانند برسن نمیرسن. و ما در وضعیتی هستیم که دیگر احتیاج به گوش کردن یک سری پیامهای بیرونی داریم برای اینکه از جسممون گرفته تا آن اندامهای داخلیمون.
ما یک جور انگار یک جور اندام، یک چیزهای داخلی داریم که ممکن است الان در برای زندگی عادی این دنیا خیلی به چشم نیاد که اینها به چه درد میخورد ولی تو آن دنیا اینها لازم است.
مثل همانطوری که یک دست در جنین برای زندگی کردن، مثلاً یک جنین کافر اگر اختیار داشت ممکن بود مثلاً انگشت یکی از انگشتهای خودش را بکنه، بگوید این به چه درد من میخورد.
بعد وقتی به دنیا میاومد میدید که مثلاً انگشت ندارد. انگشت شستش هم کنده، دیگر هیچ کاری نمیتواند بکند. ما دقیقاً تو این دنیا داریم همان کار را میکنیم. میخندید شما. الان اکثرتون انگشت شست ندارید، درسته؟ دقیقاً نخندید واقعاً. دقیقاً مشکل همین است. شما وارد آن دنیا میشوید و یک عالم چیزهایی که باید داشته باشید را ندارید.
برای اینکه آن کارهایی که باید میکردید تا یک چیزهایی رشد بکند را نکردید. ببینید این آیه من نمیدانم شما چقدر میترسید. من مثلاً از این آیه خیلی میترسم. میگوید که میگوید کسی که در این دنیا کور باشه، در آن دنیا هم کوره. منظور از کور بودن تو این دنیا چشم ظاهری نیست.
یعنی کسی که حقایق تو این عالم نمیبینه، من الان تو این دنیا هستم، خدا را نمیبینم، آخرت را نمیبینم، مثلاً حق را مشاهده نمیکنم. خب این دارد آیه به من صراحتاً میگوید که مثل اینکه یک چشم باطنی وجود دارد به معنای واقعی کلمه.
حالا ممکن است اینجوری نباشد بگویید که الان یک در کجای بدن قرار گرفته؟ ولی یک جور مکانیسمهای روانی، شناختی میتواند تو این عالم به وجود بیاید اگر من یک کارهایی بکنم، رشد بکند طوری که من حقایق را ببینم.
و اگر تو این عالم طوری زندگی کردم که ندیدم این حقایق رو، با اطمینان این آیه دارد به شما میگوید که آن دنیا یک چیزی بدتر از انگشت شست ندارید، چشم ندارید و اینجوری محشور میشوید. و تمام چیزها همین است دیگر. یعنی ما فرق این عالم با عالم در واقع زندگی جنینی این است که ما تخطی میکنیم از اینکه رفتارهای متناسب رشد خودمان را انجام بدهیم.
و تمام این در واقع نزول پیام انبیا و به وجود اومدن شریعت و این حرفها این است که به ما یاد بدن که تو این دنیا چگونه زندگی بکنیم که در آن نسخههایی برای ما پیچیده شده که این طوری زندگی بکنیم که آن زندگی معنوی که باید بهش برسیم را تو این دنیا داشته باشیم که برای زندگی آن دنیا آماده بشویم.
و ما دقیقاً کاری که میکنیم همین کندن انگشتهامون، کور کردن چشم و گوش و همه اینها. مثلاً وقتی که در قرآن میگوید که اینها چشمشون پردهای روشه، گوششون نمیشنوه، مهر خورده مثلاً قلبشون، گوششون نمیشنوه، اینها واقعاً به معنای واقعی کلمه این اتفاقها افتاده.
یعنی و این آدمها اینشکلی مشهور میشوند، نه دیگر گوش دارن، نه چشم دارند. حالا اینکه تو آن دنیا به نوعی مثلاً فرض کنید یک جوری اینها بهشان مجدداً اعطا بشه، بخشیده بشن، من خیلی قواعدش را نمیدانم ولی بالاخره در زمان محشور شدن این چیزها را ندارند.
حالا اینکه در واقع چون آثار عمل رو، غفران یعنی اینکه خداوند، بخشش خداوند به این معنا که اثر عمل را یک جوری از بین ببره.
چون خداوند میگوید من این کار را میکنم، خب کارای بدی که کردم باعث شده که این اتفاقای بد برایشان بیفته، اثرش از بین میره، حالا دوباره انگشتاشون و چشم و گوششون ممکن است پس بگیرند ولی بالاخره در موقع به اصطلاح محشور شدن اکثر آدمها به معنای واقعی کلمه ناقصالخلقه محشور میشوند.
یعنی که آن مراحل رشد را تو این عالم طی نکردن، چون این دنیا آن دنیایی بود که یک خورده به ما اختیار دادن. آن قسمت جنینیش، قسمت آخرتش هم خوبه، اختیار نداریم الحمدلله. این چند سالی که اختیار داشتیم، فکر کنم تا ماکسیمم بلایی که میشد و بشر سر خودش آورده، از نظر جسمانی و روانی و همهچیز در واقع به یک وضعیت غیرمتعارفی رسید.
من قبلاً تو جلسات قبل روی این خیلی تأکید کردم که بحث بین کسانی که دیندار هستند که در مورد دستورالعمل اینکه تو این دنیا چگونه باید زندگی بکنیم با آدمی که دیندار نیست، بدون وارد کردن مسئله آخرت از نظر من بیمعنیه. یعنی اساس دین آماده کردن ما برای زندگی اخروی.
من قبلاً این را گفتم، دوباره هم اخطار میکنم. آدم دینداری که سعی میکند قوانین شریعت را یک جوری توجیه بکند که بهترین شیوه زندگی تو این دنیاست. مثلاً وضو گرفتن بله باعث میشود که انسان اصلاً دستش پاک بشه، نمیدانم غسل جنبه بهداشتی دارد.
من نمیخواهم بگویم که این چیزهایی که تو شریعت هست آثار دنیوی نداره، ولی اساس همه شریعت آماده کردن انسان برای آخرته و اساسش مبنای این رفتارها به نوعی در واقع این است که ما برای دنیای دیگهای داریم خودمان را آماده میکنیم.
بنابراین من هرچقدر هم سعی بکنم از این حرفها بزنم که نه بهداشت و بعد بیام بگویم بله در زمان پیغمبر مسلمانها از همه بهداشت را بهتر رعایت میکردن، خب حالا طرف جوابت را میدهد که حالا ما بهداشت را آن موقع مسواک برقی نبود، حالا ما برقیشو داریم، نمیدانم شما وضو میگرفتید، ما روزی ۱۰ بار مثلاً فرض کنید ضدعفونی میکنیم خودمان را.
اینجور اینجور بحثها به غیر از اینکه دین را به نظر من دینداری را تحقیر دارد میکند کسی که اینجوری وارد بحث میشود که بخواهد بگوید که مثلاً فرض کنید بله بهترین نوع چه میدانم حکومت سیستم سیاسی هم همونیه که در زمان پیغمبر بوده، همهش توجیهات در اینکه ثابت بکنیم که شیوه زندگی دیندارانه منهای آخرت هم اگر نباشد بهترین شیوهست و به نظر من نیست. من خودم شخصاً مخالف این هم هستم که اگر آخرتی نبود این بهترین شیوه زندگی بود.
مثلاً فرض کنید حالا شریعت خودمان را نگیم سوءتفاهم پیش نیاد، یک خورده این کارهایی که یهودیها میکنن، شنبه آنجوری میکنن، نمیدانم هزار تا رفتار عجیب و غریب انجام میدهند که هیچکدومش به نظر نمیآید به درد چیزی بخوره، اینکه تصور کنیم که این بهترین شیوه، اگر مرگ پایان بود این بهترین شیوه زندگی بود به نظر من غلط است.
و همه بحثهای بین دیندارها با غیردیندارها در مورد سبک زندگی باید مبناش اول این باشه که ما به آخرت معتقدیم. داریم گوشه درونی یک چیز دیگهای رو، گوشه دیگهای را داریم تربیت میکنیم، یک چشم دیگهای را داریم تربیت میکنیم. روزه میگیریم، میخواهیم یک این دهان را ببندیم که دهان دیگهای باز بشود.
نه اینکه مثلاً میگویند روزه برای سلامتی خیلی خوب است. شاید خوب باشه، من نمیگویم خوب نیست، ولی مثلاً ممکن است با همان استدلالی که روزه برای سلامتی خوبه، یک نفر به شما ثابت بکند که بالای ۱۴ ساعتش خوب نیست.
مثلاً میگویم شما یک استدلالهای پزشکی بیارید، طرف بگوید که خب من بهت ثابت میکنم که مثلاً اگر در تمام طول سال دو بار غذا بخوری با این فاصله آن چیزهایی که تو میگی بهینهسازی میشه، آن خوبیهایی که تو میگی. خب بعد بیاید یک عالمه درستش کرد.
بعد حالا یک آدمی اصلاً اعتقاد، من واقعاً یک نفر میشناختم خیلی یک کتاب خوانده بود، خیلی روش تأثیر گذاشته بود در مورد فواید روزه که نمیدانم این مواد شیمیایی در تولید میشه، روزه میگیریم، نمیدانم اینها دوباره جذب بدن میشود و از این حرفها خیلی هیجانزده شدیم.
خب واقعاً به نظر من میشود. همان پارامترهایی که تو آن کتاب نوشته که فواید روزه است با یک جور شبه روزه متفاوتی که مثلاً تعداد روزهاش، ساعتهاش فرق میکند را نشان میدهد که بهتر میشود آن کار را کرد. متوجه هستید؟ نه اینجوری نیست دیگر. نزنید از این حرفا، کتابهام نخونید.
نه اینکه خوب است آقا، من نمیخواهم بگویم همه این کارهایی که ما میکنیم ممکن است فواید دنیوی هم داشته باشه ولی اصلاً محدود کردن خودمون، استدلال کردن با فواید دنیویش خلاف آن اساس به اصطلاح اعتقاداتیه که ما داریم.
بفرمایید. خب، این را میخواهم بگویم که در واقع این دنیا و دنیای حالا بعد آخرت، حالا این را میخواهم بگویم که این دنیا و دنیای قبل را که ما داریم، اصلاً میگوییم که تو دنیا قبل ما اختیار داشتیم؟
ما، آخه قرآن یک آیه بالا وجود دارد که خدا میگوید من از فرزند آدم شما را گواه گرفتم که شما هم پروردگارتون هست، گفتم بلی. حالا تهش هم که حالا این گواه این است که ما فردا ازتون سوال میکنیم یعنی چه کار میکنن؟
بازخواست میکنند. من اگر حرفهای قبلی مرا گوش کرده باشید، چون من یک جوری اعتقادم این است که ماجرای آدم و آن گناه اولیه در واقع در جنین اتفاق میفته برای همه انسانها. بنابراین از در یک لحظههایی مثلاً اواخر باید بگویید که یک جور اختیار وجود دارد.
اگر بخواهید تطبیق بکنید زندگی آدم و حوا در جنت را با زندگی جنینی که من به شدت سعی کردم که بارها حداقل دو سه بار در بحثهام این را گفتم، بنابراین در پایان زندگی جنینی به یک نوع اختیار ما رسیدیم. برای اینکه مفهوم گناه معنی پیدا میکند.
و هبوط اگر متناظر با به دنیا اومدن به معنای چیزش هست، به معنای واقعیش هست، باید قبول بکنیم که اگر این تناظر را قبول، چون وقتی از من میپرسید من جوابم روشنه دیگر. در پایان دوران جنینی حتماً یک اختیار حتی به یک مقدار کوچیک هم باشه حتماً باید وجود داشته باشه.
یعنی مثل این است که کمکم، جنین اینجوری نیست که واقعاً در یک لحظه مشخص انگار وقتی به دنیا میآید تازه یک چیزی پیدا میکند. یک تدریج دارد تغییر میکند دیگر. قوای شناختیاش تا حدودی زیادی تو این جنین دارد شکل میگیرد.
حتی این پدیده بسیار عجیبی که الان مشاهده شده این است که جنین در واقع در روزها و ماه آخر حداقل دوران جنینی، شاید هم ماههای آخر تو به اصطلاح حالت REM، رِم یعنی حالت حرکات سریع چشم که نشانه خواب دیدنه. حالا سوال این است که چه دارد میبیند دیگه؟
یک جنینی که هیچی تا حالا چشمش باز نشده، رویا دیدن برایش معنیاش چیه؟ من میخواهم بگویم همه چیزها به تدریج آن اواخر دارد شکل میگیره، بنابراین لااقل این است که در پایان دوران جنینی چیزی وجود داره، یک چیزی شبیه اختیار وجود دارد. و آن نکتهای هم که شما میگویید به نظر من دقیقاً معنیاش همین است.
یعنی این اتفاق ماقبل، اصلاً انسان، موجودیتی به آن معنا که نمیدانم مثلاً فرض کنید قبل از دوران جنینی موجودیتی ندارد. همه آن چیزهایی که گفته میشود در مورد انسان ماقبل تولد به عالم به دوران جنینی برمیگردد. شهادت هم انسان در همان تعلیم اسماء و شهادت بر ربوبیت خداوند هم در همان مرحله معنی داره، نمیدانم.
بنابراین یک نوع اختیار در پایان، ممکن است شما بگویید که در ماههای اول که فقط همینطور مثلاً در حالت نطفه و علقه و اینها هیچ چیزی تحت عنوان اختیار نمیتونید، ولی مثلاً وقتی مغز شکل میگیره، سیستم عصبی شکل میگیره، کامل میشوند اینها دیگه، اینها در لحظه تولد که کامل نمیشن.
ما تمام قوای ابزارهای شناختیمون و ابزارهایی که مربوط به اراده میشه، اینها همه به شدت در ماه، ماههای آخر اصلاً وجود دارد کاملاً. وقتی اینها کامل شد، همزمان باهاش مثلاً یک شکلی از اختیار هم انگار به وجود میآید.
این با توجه به حرفهایی که من قبلاً زدم، جواب من بله این است که یک جور در پایان اختیاری وجود دارد. ممکن است خیلی محدود باشه. ما قبل از آن کاملاً یعنی نه دوران جنینی، قبل از آن حتی من به چیزی قبل از دوران جنینی اعتقادی ندارم شخصاً.
اینکه عالم ذر به معنای عالم ارواح و اینها یک خورده چیزه، برای من عجیب و غریب من هم منکر هستم و ولی از آن آیه هم به نظر من برنمیآید که یعنی مستقیماً که باید به یک چنین چیزی معتقد باشیم. اینکه مثلاً ارواح ممکن است مثلاً عرفا توضیحاتی داشته باشند که ترغیبی به ذهن بکند که این یعنی چی؟
که ارواح وجود دارند بعداً مثلاً فرض کن افاضه میشوند به جنین. ممکن است یک چنین چیزی باشه. من دلیل روشنی برای اعتقاد به اینکه ارواح اول خلق میشوند و عالم ذر به معنای این است که مثلاً ارواح همه در یک عالمی دارند زندگی میکنند و آن آیه معنایش این است من از قرآن حداقل این را صراحتاً نمیفهمم. ولی ممکن است اینجوری باشه.
من میگویم اعتقاد ندارم نه اینکه به خلافش هم معتقدم. برای من دلایل کافی وجود ندارد که بگویم این جز اعتقادات قرآنی باید باشه. یعنی آن نوع اعتقاد به عالم ذر که متداوله لزوماً از آن آیه به نظر من درنمیآید. مثلاً چون مثلاً مطلب این است وقتی که در جنین هیچگونه شعوری نداره، چطور ممکن است که بتواند خدا هیچگونه ندارد جنین؟
یعنی اصلاً روحش من نمیدانم شعور دارد وقتی به دنیا میآید تازه شعور داره؟ بله دیگر معلوم است که شعور در به دنیا میآید که شعور دارد دیگر. میبیند سیستم ادراکش دارد کار میکند دیگر. نه یعنی مرکز دارد یعنی آخه آدم فکر میکند یک جور اجبار هست که مثلاً من خداسن بعد آخه چه استدلالی در آن هست؟
که من تو خدای منی. میدونی میگویم که بچهها نباید آنقدر بتونن ببینید این مشکلی که شما دارید این است که شما برای حیوانات هم احتمالاً شعور قائل نیستید. شما برای سنگ و خورشید و اینها هم شعور قائل نیستید. این خلاف چیزی است که تو قرآن هست.
شما چون دنبال شعوری شبیه همان که الان دارید میگردید تو برای این موضوعات نمیبینید و فکر میکنید اینها شعور نیستند. قرآن به صراحت دارد به ما میگوید که همه موجودات شعورند. از ستارهها و سیارهها گرفته تا چه شد؟ موقع اذانه. بله. خب بگذارید جلسه این یک جایی سر ۵۵ دقیقه مانده و من هی نگاه میکنم میبینم خیلی وقت دارم.
خب نمیدانم چقدر حرفها ما را قانعکننده است ولی فکر میکنم که جنین به طور بدیهی شعور دارد. مثل هر موجود زنده و غیرزنده در حد خودش یک جور شعور دارد. شما دنبال یک چیزی مشابه مثلاً منطق میگردید. منطق لزوماً شعور به معنای منطق و تفکر آگاهانه که ما فکر میکنیم نیست.
جنین تجربههایی دارد میکند آنجا. لذت میبرد. میگویم لذت بردن یک جور شعوره دیگر. نیست که چیزی دارد احساس میکند. اسم من یک بار اولین جلسهای که خواستم بگویم که تو جنین خیلی اتفاقها میافتد فکر کنم بحث را با این شروع کردم که شما تصورتون از زندگی اسفنج چیه؟
اسفنج دیگر یک چیز خیلی به نظر میآید شبیه یک تیکه مثلاً چه میگویم ابری بدون اسکاچ که یک جا افتاده نه تکون میخورد نه هیچی. برای خودش دارد تغذیه میکنه، لذت میبره، رشد میکنه، تولید مثل میکند. همه اینها برایش همراه با یک حسیه. ممکن است خیلی ضعیف و محدود باشه ولی همه موجودات زنده به وضوح احساس دارند.
یک چیزهایی درک میکنند. بالاخره اسفنج از بیرون یک سیگنالهایی میگیرد. همان یک ذره حرکتی هم که سالی یک سانتیمتر میکند را بر اساس یک سری پروسههایی که حالا سیستم عصبی ندارد ولی سیستم همان یک سلول هم حتی برای خودش بالاخره دارد یک چیزی پروسس میکند. موجود جنین به وضوح حس دارد.
دارد لذت میبرد از رشد کردن خودش و حالا الان که فهمیدیم که دنیای جنینی خیلی دنیای شلوغیه. یعنی همهاش دارد کارهایی هم میکند. این از یک جایی به بعد به شدت فعاله و همه اینها فکر میکنم همراه با لذته برایش و همراه با یک جور ادراک. ولی ادراک در سطح پایینتر از آن ادراک آگاهانهای که ما داریم.
بنابراین آن شهادت دادن به خدا و اینها یا مثلاً تعلیم اسماء به نظر من سعی کردم حتی یک بار بگویم که تعلیم اسماء میتواند چه جوری اتفاق بیفتد. مثلاً یعنی چی؟ اسماء در جنین اگر تعلیم اسماء در دوران جنینی صورت میگیرد و داستان آدم در جنین تکرار میشه، مکانیسمش چه جوری میتواند باشه؟
فکر کنم بالاخره یک توضیحاتی داشتم. به نظر خودم که توضیحات واضحیان حالا. به هر حال فکر میکنم نباید دنبال اینجور شعور بگردید. دنبال یک شعور یک خورده سادهتر باید باشید.