→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۲۰ · سورهٔ حج

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

ساعت، مرگ، قیامت و تمثیل جنین

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

واژهٔ ساعت میانِ مرگ و قیامت می‌ایستد و همان ابهام کلیدِ سورهٔ حج است: احوالِ یکی با احوالِ دیگری می‌خواند چون عالمِ صغیر با عالمِ کبیر متناظر است. آیاتِ برقِ بصر و خسوف و سیرِ کوه‌ها نخست از انسان می‌گویند و سپس از جهان؛ سکرِ مرگ همان مستیِ قیامت را تکرار می‌کند. پس از این، شک‌زدایی از بعث با خاک و نطفه و زمینِ هامده می‌آید، و تمثیلِ جنین نشان می‌دهد اندامی که اینجا بی‌مصرف می‌نماید برای عالمِ بعد است.

ساعت هم مرگ است هم قیامت

ساعت در قرآن گاهی آشکارا تحولِ کلیِ جهان است و گاهی چنان به کار می‌رود که بیشتر به مرگِ انسان می‌خورد. از نظرِ لغوی شاید نزدیک‌ترین برابر «وقت» یا «هنگام» باشد: وقتی که هنوز نرسیده. بدونِ الف و لام گاه دورهٔ کوتاهِ زمانی نیز هست. یافتنِ یک واژهٔ فارسی که در همهٔ کاربردها بنشیند دشوار است؛ ساعت اصطلاحی قرآنی می‌ماند.

یوسف ۱۰۷ عذابِ فراگیر را کنارِ ساعت می‌گذارد: آیا ایمن‌اند که غاشیه‌ای از عذاب برسد یا ساعت ناگهان بیاید و نفهمند؟ ذهن بیشتر به عذابِ قومی یا مردن می‌رود تا به برپاییِ قیامتِ کیهانی. کنار هم نشستنِ عذاب و ساعت نشانه است که هر دو موعدند، نه اینکه یکی لزوماً صحنهٔ پایانِ جهان باشد. غافلگیری مشترک است: نمی‌فهمند تا برسد. حجر ۸۵ می‌گوید ساعت آمدنی است پس به زیبایی درگذر. دلداری به پیامبر که روزی قیامت می‌آید با مشکلاتِ دعوت کم می‌خواند؛ روزِ موعودِ پیروزی یا رفتنِ خودِ او از دنیا با دعوت به صبر هماهنگ‌تر است. صبر برای موعدی دور که به دردِ امروز نمی‌خورد تسلی نیست؛ صبر برای موعدی که می‌رسد و وضع را عوض می‌کند تسلی است. انعام ۴۰ و ۴۱ دوباره عذاب را کنارِ ساعت می‌نهد و خواندنِ آن به قیامت سخت‌تر از خواندن به امری نزدیک و شخصی است. پرسش این است که جز خدا را می‌خوانید اگر راست می‌گویید؛ موعدی که آدم را به دعا می‌کشاند معمولاً مرگِ نزدیک است نه صحنهٔ دوردستِ رستاخیز. همین نزدیکی است که ساعت را دوپهلو نگه می‌دارد و نمی‌گذارد یکی از دو معنا به‌تنهایی بر دیگری چیره شود.

اعراف ۱۸۵ همان کاربرد را با واژهٔ اجل دارد. اجل برای امت و شخص می‌آید: مدتی که چون برسد کار تمام است. اجل قطعاً قیامت نیست؛ ساعت می‌تواند هر دو باشد و همین دوگانگی است که واژه را از اجل جدا می‌کند. ترجمه‌ها گاهی مرگ می‌گیرند و گاهی قیامت. قاموسِ قرآن تصریح می‌کند که گاهی به معنای مرگ است و یوسف را مثال می‌زند. هیچ جا چنان صریح نیست که قیامت ناممکن شود؛ گاه موعدی نزدیک‌تر از قیامت مناسب‌تر است. «مثل در واقع همان اصطلاحاتی که ما برای مرگ یک جور قیامت صغراست و خود قیامت قیامت کبراست». مرگ قیامتِ فردی است و قیامت مرگِ نوعیِ جهان؛ هر دو موعدند و هر دو پرده از باطن برمی‌دارند، یکی برای شخص و یکی برای کلِ عالم.

چه این اشتراک در واژه پذیرفته شود چه نشود، احوالِ مرگ با احوالِ قیامت اشتراک دارد. دلیلش نظامی نمادین است: تناظرِ حکیمان میانِ عالمِ صغیر و عالمِ کبیر. انسان عالمِ صغیر است و هرچه در درون هست بیرون متناظری دارد و برعکس. مرگ متناظرِ تحولِ نهاییِ جهان است. اینکه هر جزئی عیناً نظیر داشته باشد نیازمندِ درکِ عمیق است و ورودِ شتاب‌زده به جزئیات شبهه می‌زاید. تمثیل را با فرهنگ‌لغت نمی‌آموزند؛ حس می‌خواهد که این نماد اکنون این معنا را دارد یا نه. عالمِ صغیر اختصاصاتِ خود را دارد.

همین حس است که تفسیرِ رؤیا را نیز نگاه می‌دارد. فرهنگِ نمادها نقطهٔ آغاز است نه پایان. کوه همیشه انیت نیست و چشم همیشه خورشید نیست؛ تناسب در بافت سنجیده می‌شود. احتیاطِ همین جلسه از همین‌جاست: شباهت هست، نقشه‌کشیِ جزءبه‌جزء نیست. کسی که حسِ تناظر ندارد بهتر است در کلیات بماند تا شبهه نسازد.

تناظر از یک مبدأ می‌آید نه از فرهنگ‌لغت

تناظر از آنجا می‌آید که هر دو از یک جا آمده‌اند. «یک نفر باید به عمق این اینکه این تناظر از اینجا می‌آید که هر دوتاشون از یک جا اومدن». اگر جایِ اصلی اسماء و صفات باشد، شباهتِ درون و بیرون بی‌علت نیست. ورودِ شتاب‌زده به جزئیات پرسش‌های نامتعارف می‌زاید. وقتی به جهان نگاه می‌شود چیزهایی معنی‌دار دیده می‌شود: جهانِ درون با جهانِ بیرون شباهت‌هایی دارد.

عده‌ای احساس می‌کردند خداوند همه‌چیز را برای انسان آفریده است. «هنوزم خب یک عده این باور را از نظر دینی دارند که انسان به یک معنایی در مرکز آفرینش قرار دارد»، چون احوالِ او در آسمان بازتاب می‌یابد. زمین و آسمان دیده می‌شود و الی آخر. این مرکزیت اگر خام بماند انسان‌انگاری است؛ اگر تناظر باشد، نسبیتی در کار است که همهٔ موجودات را در بر می‌گیرد. سنگ مشاهدهٔ انسانی ندارد، اما در سطحی بالاتر همان ساختار تکرار می‌شود. اگر سطحِ مشاهده بالا برود آنچه می‌ماند خداوند است. همه با او مواجه‌اند، نه لزوماً با همان نام.

نسبیتِ فلسفی به این معنا نیست که سنگ همان ادراک را دارد. معنا این است که قانونِ تناظر از انسان فراتر می‌رود. عالمِ صغیر نسخهٔ کوچکِ کبیر نیست که بتوان واژه به واژه ترجمه کرد؛ نسخه است به این معنا که مبدأ یکی است. بدونِ آن مبدأ، تناظر بازیِ تشبیه می‌شود.

مرکزیتِ انسان اگر به این برگردد که احوالش در آسمان بازتاب دارد، خام نیست؛ اگر به این برگردد که سنگ باید همان مشاهده را داشته باشد، خام است. سطح‌ها فرق می‌کنند و در سطحی بالاتر آنچه می‌ماند حق است. این همان جایی است که تناظر به توحید می‌رسد نه به انسان‌خدایی.

برقِ بصر از انسان آغاز می‌شود و کوه انیت را برمی‌دارد

در جزءهایِ پایانی سوره‌هایی چون قیامت و تکویر و انفطار احوالِ قیامت را پشتِ هم می‌آورند. «يَسْـَٔلُ أَيَّانَ يَوْمُ ٱلْقِيَٰمَةِ» (سورهٔ القيامة، آیهٔ ۶: (از اين‌رو) مى‌پرسد: «قيامت كى خواهد بود»!) می‌پرسند روزِ قیامت کی است. نخستین توصیف انسانی است: «فَإِذَا بَرِقَ ٱلْبَصَرُ» (سورهٔ القيامة، آیهٔ ۷: (بگو:) در آن هنگام كه چشمها از شدّت وحشت به گردش در آيد،). انتظار این است که خورشید و ماه گرفته شوند؛ آنچه می‌آید چشم است و سپس خسوفِ ماه. بصر با شمس تناظر دارد. از حالتِ انسانی به حالتِ طبیعی می‌رود. «وَجُمِعَ ٱلشَّمْسُ وَٱلْقَمَرُ» (سورهٔ القيامة، آیهٔ ۹: و خورشيد و ماه يك جا جمع شوند،) از نظرِ طبیعی فهمش سخت است. اگر شمس و قمر نرینه و مادینه، تفکر و عاطفه باشند، جمع‌شدن‌شان در مرگ انحلالِ جنسیت است. جسم که متلاشی شود روح زن و مرد ندارد؛ زنانگی و مردانگی به مرکب بسته‌اند.

تکویر از درهم‌پیچیدنِ خورشید و بی‌فروغ شدنِ ستارگان و به رفتار آمدنِ کوه‌ها می‌گوید. جبل در تناظرِ انسانی غالباً انیت گرفته می‌شود، چون کوه در زمین مایهٔ ثبات است. موسی گفت پروردگار را بنما؛ گفته شد به کوه بنگر. چون تجلی شد کوه ریز شد و موسی بی‌هوش افتاد. تفسیرِ عرفانی می‌گوید انیت از میان رفت، نه اینکه کوهی نبود. معنایِ درونی این است که «من» در تجلی نماند. «وَإِذَا ٱلْجِبَالُ سُيِّرَتْ» (سورهٔ التكوير، آیهٔ ۳: و آنگاه كه كوهها به رفتار آيند.) کوه‌ها حرکت می‌کنند و زمین صاف می‌شود. در مرگ نیز انیت از میان می‌رود. رئیس‌جمهور چون بمیرد نه رئیس است نه آن نسبت. اسم در برابرِ دیگران هویت می‌سازد؛ دیگران که نباشند بسیاری از هویت به کار نمی‌آید. مردم معمولاً نمی‌بینند هویت‌شان چه اندازه به دیگران وابسته است. «من» تا حدی انعکاس در چشمِ دیگری است.

لاکانی که از شکل‌گیریِ من می‌گوید مرحلهٔ آینه‌ای را آغازِ نوعی انحراف می‌داند، نه پیشرفتِ سالم. «چیزی که ما بهش حالا می‌خواهید بگویید ایگو یا هر چیز دیگه‌ای، من، این چگونه شکل می‌گیرد». انعکاس در آینه یا در چشمِ مادر است. از میان رفتنِ کوه‌ها و صاف شدنِ زمین با تمثیلِ عرفانیِ جبل و عرض و با احوالِ مرگ نسبت دارد.

اگر دریا منبعِ عظیم، به تعبیرِ روان‌کاوان ناخودآگاهِ جمعی، باشد، «وَإِذَا ٱلْبِحَارُ سُجِّرَتْ» (سورهٔ التكوير، آیهٔ ۶: درياها آنگه كه جوشان گردند،) با «إِذَا ٱلشَّمْسُ كُوِّرَتْ» (سورهٔ التكوير، آیهٔ ۱: آنگاه كه خورشيد به هم درپيچد،) تناسب دارد: خودآگاهی که نتیجهٔ تفکر است خاموش می‌شود و دریا جا می‌گیرد. اگر دریا نشانهٔ معرفتِ ازلی باشد، پس از مرگ تمثیلِ خوبی است. جزءبه‌جزء بردنِ این نقشه‌ها بی‌آن حس زیاده‌روی است. قرآن اشاره می‌کند و شباهت دیده می‌شود؛ احتیاط این است که نتایجِ غریب گرفته نشود.

سکرِ مرگ همان مستیِ قیامت است و تمثیل قاعده می‌خواهد

در سورهٔ حج اگر ساعت بیشتر قیامت نبود تا مرگ، و اگر واژهٔ ناس نیامده بود، توصیف‌ها برای مرگِ یک انسان نیز درست درمی‌آمد. در مرگ نیز زلزله در جسم هست؛ شیردهنده رها می‌کند و بار بر زمین می‌ماند. «يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّآ أَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى ٱلنَّاسَ سُكَٰرَىٰ وَمَا هُم بِسُكَٰرَىٰ وَلَٰكِنَّ عَذَابَ ٱللَّهِ شَدِيدٌۭ» (سورهٔ الحج، آیهٔ ۲: روزى كه آن را ببينيد، هر شيردهنده‌اى آن را كه شير مى‌دهد [از ترس‌] فرو مى‌گذارد، و هر آبستنى بار خود را فرو مى‌نهد، و مردم را مست مى‌بينى و حال آنكه مست نيستند، ولى عذاب خدا شديد است.) با سکرِ زمانِ مرگ در عرف می‌خواند، و آزمایش‌های مغز نشان می‌دهد در لحظه‌های آخر هورمون‌هایِ خوشی بالا می‌رود. شکار چون قطعی شود آهو از دویدن به حالی دیگر می‌رود. ماسکِ اکسیژن در هواپیمایِ در حالِ سقوط، اگر آن روایت درست باشد، آرامشی مصنوعی می‌دهد تا ثانیه‌هایِ آخر کمتر زجر باشد. سکرِ مرگ هست و مواجهه با احوالِ قیامت نیز همین حالت‌ها را می‌سازد. این آیات بیش از جاهایِ دیگر هر دو قرائت را برمی‌تابند.

قرآن گاهی می‌گوید مثل، و «بنابراین متن دارد به شما می‌گوید که به صورت تمثیل بخوانید». آن دو مرد و دو باغ مثل‌اند. دو جا به صراحت بهشتی که به متقیان وعده شده مثل خوانده می‌شود. از توصیفِ باغ و نهر نمی‌توان استدلال کرد که آنجا باغی به معنایِ همین باغ است. اگر متن نگوید مثل، مدعی باید دلیل بیاورد. کسی که داستانِ آدم یا همهٔ قیامت را تمثیلِ مرگِ فردی بخواند و بگوید پس از مردنِ همه چیزِ خاصی نمی‌شود، باید از خودِ متن دلیل بیاورد.

اصل حجیتِ ظواهر است. ظاهر حجت است مگر دلیل خلاف بیاید. شمس و قمر در متن پدیدهٔ کلی در عالم را می‌رسانند؛ انکار نیازمندِ دلیل است. قاعده باید پیش از مورد گذاشته شود و همه‌جا رعایت شود. اگر داستانِ آدم تمثیل شد، همان قاعده ممکن است موسی را نیز تمثیل کند. دلخواه تفسیر را بی‌اعتبار می‌کند. آنکه تفسیر می‌کند باید تکلیفِ واژه، تمثیل، و شأنِ نزول را روشن کند و با اسلوب تا آخر برود. «به دلیل همین چیزهایی که من می‌گویم تفسیر المیزان مقدمه خیلی جالبی دارد». حس این است که با اسلوب تا آخر می‌رود: آیه با آیه، و روش از پیش گفته شده. تمثیل جایی که صریح است یا از سیاق پیداست رواست؛ جایی که صراحت نیست دلیل می‌خواهد. اگر قاعده نباشد هر کس هر چه خوشش نیاید تمثیل می‌خواند و هر چه خوشش بیاید ظاهر. قاعده دستِ تفسیرکننده را نیز می‌بندد و ممکن است داستانی را که دوست ندارد ناچار تمثیل کند. این اجبار نشانهٔ سلامت است نه ضعف.

شک در بعث با خاک و نطفه زدوده می‌شود

پس از توصیفِ آغازینِ قیامت در حج، کسانی بدونِ علم دربارهٔ خداوند بحث می‌کنند و دیگران را می‌گمراهانند. از آیهٔ پنج به بعد نشانه‌هایی می‌آید که قرار است قانع کنند بعثی هست. «يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢ» (سورهٔ الحج، آیهٔ ۵: اى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريده‌ايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مى‌كنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مى‌دهيم، آنگاه شما را [به صورت‌] كودك برون مى‌آوريم، سپس [حيات شما را ادامه مى‌دهيم‌] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس‌] مى‌ميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مى‌رسد به گونه‌اى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمى‌داند. و زمين را خشكيده مى‌بينى و[لى‌] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمى‌آيد و نمو مى‌كند و از هر نوع [رستنيهاى‌] نيكو مى‌روياند.). واژهٔ استدلالِ قیاسی خوش نمی‌نشیند؛ شک‌زدایی مناسب‌تر است. اگر در برانگیخته شدن شک دارید، ببینید که از خاک آفریده شده‌اید، سپس از نطفه، علقه، مضغهٔ شکل‌گرفته و شکل‌نگرفته، تا قدرت روشن شود. در رحم تا اجلی نهاده می‌شوید، کودک بیرون می‌آیید، به رشد می‌رسید؛ برخی زود می‌میرند و برخی به پیری‌ای می‌رسند که پس از دانستن چیزی نمی‌دانند. زمین هامده است و چون آب فرود آید می‌جنبد و از هر جفتِ بهیج می‌رویاند.

«از آنجا شما وجودتون شروع می‌شود من تراب ثم من نطفه». نخستین لحظه تکهٔ بی‌جان است. پیش از لقاح غذا خورده می‌شود و از آن نطفه شکل می‌گیرد. درخت خاک را بدل می‌کند، حیوان می‌خورد، انسان می‌خورد، و اجزایِ بدن از همان خاک است. منظور ساختنِ مجسمه از گل، آن‌گونه که عیسی پرنده ساخت، نیست؛ چون در پی‌اش نطفه می‌آید. سیرِ طبیعی است. امروز فیلمِ جنین‌شناسی همان مراحل را به چشم نشان می‌دهد. آنچه بر پیشینیان مجمل بود اینک دیده می‌شود.

نشانه‌ها قیاسِ صوری نیستند؛ قرار است ذهن را به اینجا برسانند که آنچه از بی‌جان زنده شد بارِ دیگر نیز می‌تواند برخیزد. زمینِ خشکیده همان جسم است که در خاک نهاده می‌شود. رویشِ دوباره پایانِ متلاشی شدن نیست. شک‌زدایی از راه دیدن است نه از راه جدل: نطفه دیده می‌شود، جنین دیده می‌شود، زمینِ مرده پس از باران دیده می‌شود. آنچه دیده شده همان قدرتی را نشان می‌دهد که برای بعث ادعا می‌شود. اگر آن قدرت یک‌بار از خاک زنده ساخت، انکارِ بارِ دوم انکارِ همان دیده است.

جنین عالمِ بعد را باور نمی‌کند مگر پیامبری بشنود

«معمولاً ما در مرحله جنینی در یک فضای خصوصی زندگی میکنیم»؛ دو سه جنین نیز ممکن است در یک رحم باشند. سناریویی در نظر بگیرید که جنین‌های بسیار در رحمی مشترک‌اند. چگونه می‌توان فهماند که بیرون‌آمدنی هست؟ جنین‌هایِ منکر فوراً مسخره می‌کنند و حرف‌ها عجیب می‌نماید. روده‌ها و شش‌هایی که در مایعِ رحمی به کارِ رفاه نمی‌آیند بیهوده به نظر می‌رسند. فیلسوفِ پنج‌ماهه می‌تواند ثابت کند تمرینِ گوارش بی‌ثمر است؛ همان تمرین برای زندگیِ پس از تولد است.

اگر در جنینی حرفِ پیامبرانی که برای جنین‌ها آمده بودند باور نشد، در این عالم همان اشتباه تکرار می‌شود. «اگر یک بار این اشتباه را کردید، نفهمیدید تو دوران جنینی که اینجوریه، دو مرتبه این اشتباه را نکنید». چیزهایی در وجود هست که اکنون به کار نمی‌آید. کارهایِ اشتباه از درون چوب می‌خورند: کابوس، احساسِ بد، مخالفتی از درون وقتی غرقِ لذتِ مادی می‌شود. «برای اینکه وگرنه همه این تجربه‌ها و تحول‌ها یک جوری به نظر می‌رسد پوچ و بیخوده دیگر». آیاتِ بعث همین را می‌گویند و تنها اینجا نیستند. اجلِ مسمی اینجا نیز هست.

در عالمِ دیده شده متلاشی شدن پایان نیست. بذر از زمینی که هیچ در آن نیست دوباره گیاه می‌شود. «جسم را در خاک میذارن و با خاک میپوشونن و یک روزی یک شرایطی پیش می‌آید که این می‌تواند دوباره انگار سر بیاورد از خاک در بیاید». تصور اینکه با متلاشی شدنِ جسم همه چیز می‌رود درست نیست. پایانِ جنینی دلیل نیست که پایانِ این عالم همان باشد. «اگر عالم دیگر ای نباشد یک عالم چیزهای اضافه من دارم که هیچ به دردم نخورده». نه ماه کسانی دیده شده‌اند که رفتند بی‌آنکه روده‌ها و شش‌ها در رحم به کارِ رفاه بیایند. یک عالم اعضا بود که به درد نخورد؛ پس باید جایی دیگر به کار آید.

شریعت از همین سنخ است. کارهایی که به رفاهِ این دنیا نمی‌آیند برای آن زندگی‌اند. انبیا موجوداتِ در رحم را برای به‌دنیاآمدن آموزش می‌دهند. جنین‌هایِ دیگر استدلال‌هایِ خود را دارند و قانع کردن‌شان آسان نیست. اگر یک‌بار این اشتباه در رحم تکرار شود، بارِ دوم در این عالم همان است.

زمینِ هامده حق را نشان می‌دهد و اندام در ماه‌هایِ آخر کامل می‌شود

هر دو ترجمهٔ ساعت درست درمی‌آید اگر مرگ و قیامت متناظر باشند. نکتهٔ جنین جایِ فکر دارد: در رحم اگر ایمان به دنیا آمدن لازم بود، همان‌جا پیامبر و شریعت معنا می‌یافت. اینجا نیز چنین است. مثلِ بهشتی که به متقیان وعده شده صریح است که سخن از آخرت از بابِ تمثیل است. «يَوْمَ تُبَدَّلُ ٱلْأَرْضُ غَيْرَ ٱلْأَرْضِ وَٱلسَّمَٰوَٰتُ ۖ وَبَرَزُوا۟ لِلَّهِ ٱلْوَٰحِدِ ٱلْقَهَّارِ» (سورهٔ إبراهيم، آیهٔ ۴۸: روزى كه زمين به غير اين زمين، و آسمانها [به غير اين آسمانها] مبدل گردد، و [مردم‌] در برابر خداى يگانه قهار ظاهر شوند.) دگرگونی را از باغ و زغال فراتر می‌برد. تصورِ آخرت به‌صورتِ چند باغ و جایی که زغال ریخته‌اند با قرآن نمی‌خواند. تحولِ اساسی در جهان است؛ آسمان نیز دگرگون می‌شود.

واردِ آن دنیا شدن بدونِ اندام‌هایی که باید رشد می‌کردند همان ترس است. کارهایی که باید می‌شد تا چیزی بروید نشده است. «کسی که در این دنیا کور باشه، در آن دنیا هم کوره». منظور چشمِ ظاهر نیست؛ ندیدنِ چیزی است که باید دیده می‌شد. رفتارهایی که در سنتی دیگر در شنبه گرد آمده‌اند «هیچ‌کدومش به نظر نمی‌آید به درد چیزی بخوره»؛ اگر مرگ پایان بود بهترین شیوهٔ زندگی نبودند. زمینِ هامده و «ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْحَقُّ وَأَنَّهُۥ يُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ وَأَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭ» (سورهٔ الحج، آیهٔ ۶: اين [قدرت نماييها] بدان سبب است كه خدا خود حق است، و اوست كه مردگان را زنده مى‌كند و [هم‌] اوست كه بر هر چيزى تواناست.) ناتمامیِ دنیا را به حق بودنِ او گره می‌زند. حق یعنی این سیر بیهوده نیست.

در جنینی اختیارِ کامل نیست و از همین‌رو کارها درست انجام می‌شود و پیامبر لازم نیست. پس از تولد اختیار می‌آید و پیامبر معنا می‌یابد. مغز و دستگاهِ عصبی در لحظهٔ تولد کامل نمی‌شوند. «ما تمام قوای ابزارهای شناختی‌مون و ابزارهایی که مربوط به اراده میشه، این‌ها همه به شدت در ماه، ماه‌های آخر اصلاً وجود». شناخت و اراده در ماه‌هایِ پایان شکل می‌گیرند، نه در آنِ زادن. تعلیمِ اسماء اگر در جنین تکرارِ داستانِ آدم باشد، مکانیسمش شعوری ساده‌تر از شعورِ بزرگسال می‌خواهد. نباید دنبالِ همان شعور گشت که پس از تولد هست. تحولِ آن عالم از تفاوتِ رحم و دنیا بزرگ‌تر است. «شاید قوانین اصلاً فیزیک تغییر می‌کند». زمین وقتی دیده شود «زمین انگار نیست، غیر زمینه». عالمی با قواعدِ دیگر است، نه همین صحنه با دکورِ تازه.

→ متنِ کاملِ این جلسه