→ بازگشت به سورهٔ آل عمران — تک‌جلسهٔ رمضان ۱۳۹۲

سورهٔ آل عمران — تک‌جلسهٔ رمضان ۱۳۹۲

آل‌عمران — تک‌جلسهٔ رمضان ۱۳۹۲

۱۴,۴۲۶ واژه · ۱۴ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه پیوند سورهٔ آل عمران با بقره و دعای ابتدای آل عمران دربارهٔ انحراف قلب بررسی می‌شود. انگیزه‌های زیغ در جامعهٔ دینی، دعوت به علم و پرهیز از تقلید، و استقرار شرک از راه پیروی اجداد در کانون است.

یادآوری سوره آل عمران و پیوند با بقره

بسم الله الرحمن الرحیم. خب، امروز ما فرضمون این است که سوره آل عمران هم خوانده شده. بنابراین یک جوری حالا دیگر من یک آیه ای از سوره آل عمران می‌خوانم. هرچند که بحثی که می‌خواهم بکنم کاملاً کلیه. دوباره یک یادآوری در مورد محتوای سوره آل عمران و ارتباطش با سوره بقره، همان‌طوری که تو آن جلسات مربوط به این سوره گفته شد، می‌کنم و بعداً بحث را شروع می‌کنیم. قرار نیست که جلسات کلاً اینطوری باشه که در مورد یک سوره در آن صحبت بشود. منتها چون جزء چهارم شروع کردیم و یک سوره می‌شد فرض کرد که خوانده شده، حالا فعلاً این دو جلسه حالت را پیدا کرده که حالا قرار بود که در همان جزهایی که مربوط به همان روز هست یک بحثی انجام بدهیم.

هرچند که من خودمو آزاد می‌دانم که ممکن است در یک جلسه بحثی شروع بشه، لازم بشود آدم ادامه بده، همونو ادامه بدهیم تو جلسات آینده. خیلی تحمیل نمی‌کنم که حتماً حالا این موضوع مشخصی را مربوط به یک جای خاصی از قرآن مد نظرمون باشه تو هر جلسه. من باز این دعای ابتدای این دفعه، تقریباً ابتدای سوره آل عمران را می‌خوانم. یک مقدار در مورد سوره آل عمران یادآوری می‌کنم و حالا یک بحث هایی را که به بحث های روز قبل هم به نوعی مربوطن را تو این جلسه ادامه می‌دهیم. همان جوری که خود سوره آل عمران به نظر می‌آید که کاملاً به سوره بقره ارتباط دارد.

این دعا این است که بعد از اینکه گفته می‌شود که باز آن در ابتدای سوره آن تقسیم بندی سه گانه به نوع دیگر ای تکرار می‌شود. یعنی مؤمنین و کفار و کسانی که اینجا بهشان گفته می‌شود که آنجا گفت در محمد · ۲۰وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَوْلَا نُزِّلَتْ سُورَةٌۭ ۖ فَإِذَآ أُنزِلَتْ سُورَةٌۭ مُّحْكَمَةٌۭ وَذُكِرَ فِيهَا ٱلْقِتَالُ ۙ رَأَيْتَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ ٱلْمَغْشِىِّ عَلَيْهِ مِنَ ٱلْمَوْتِ ۖ فَأَوْلَىٰ لَهُمْو كسانى كه ايمان آورده‌اند مى‌گويند: «چرا سوره‌اى [در باره جهاد] نازل نمى شود؟» اما چون سوره‌اى صريح نازل شد و در آن نام كارزار آمد، آنان كه در دلهايشان مرضى هست، مانند كسى كه به حال بيهوشى مرگ افتاده به تو مى‌نگرند.، اینجا هم به نوعی حرف از الذین فی قلوبهم زیغ زده می‌شود. که نسبت داده می‌شود که این‌ها باز عملی که می‌بینید که الذین فی قلوبهم زیغ انجام می‌دهند در کانتکست دینیه. یعنی مثل اینکه در جامعه دینی حالا یک کتابی مثلاً وجود دارد و این‌ها محکاماتشو به جای اینکه تبعیت بکنند از متشابهات تبعیت می‌کنند و فتنه به وجود میارن و الی آخر.

این شروع در واقع مقدمه سوره آل عمران که خیلی شباهت دارد به سوره بقره، منتها اینجا به شدت روی مسئله تنزیل کتاب از همان آیه اول، آیات اول تأکید می‌شود و یک جوری بیشتر در واقع مربوط به درون جوامع دینی می‌شود دیگر.

دعای ربنا لا تزغ قلوبنا

یعنی مفهوم کتاب و عکس العمل هایی که آدم‌ها در مقابل کتاب آسمانی انجام میدن، جزو محتوای مرکزی این سوره هست. بعد از این تقسیم بندی دعا این است که از قول مؤمنین گفته می‌شود یا که گفته می‌شود اینجا اولو و ما یذکر الا اولو الالباب بعد این آیه می‌آید. ال عمران · ۸رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً ۚ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْوَهَّابُ[مى‌گويند:] پروردگارا، پس از آنكه ما را هدايت كردى، دلهايمان را دستخوش انحراف مگردان، و از جانب خود، رحمتى بر ما ارزانى دار كه تو خود بخشايشگرى..

ال عمران · ۹رَبَّنَآ إِنَّكَ جَامِعُ ٱلنَّاسِ لِيَوْمٍۢ لَّا رَيْبَ فِيهِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُخْلِفُ ٱلْمِيعَادَپروردگارا، به يقين، تو در روزى كه هيچ ترديدى در آن نيست، گردآورنده [جمله‌] مردمانى. قطعاً خداوند در وعده [خود] خلاف نمى‌كند.. از خداوند درخواست می‌کنند مؤمنین که لا تزغ قلوبنا. یعنی ما جزو آن کسانی نباشیم که اینجا ذکر شد که الذین فی قلوبهم زیغ. این خطری که مؤمنین را در واقع تأکید تهدید می‌کند که دچار زیغ قلب بشن، همان بیماری های قلبی را که ازشان حرف زده شده بگیرند و بعد تبعیت از چیزی که خداوند نمی‌خواد بکنند و نهایتاً دچار خودشان و جامعه را دچار فتنه بکنند.

خواسته می‌شود که ربنا لا تزغ قلوبنا، قلب ما را دچار زیغ نکن بعد اذ هدیتنا، بعد از اینکه ما را هدایت کردی و هب لنا من لدنک رحمه و ما را از جانب خودت به ما رحمت عطا بکند نه که ان تل وهاب که به راستی تو بخشنده ای بسیار بخشنده ای ال عمران · ۹رَبَّنَآ إِنَّكَ جَامِعُ ٱلنَّاسِ لِيَوْمٍۢ لَّا رَيْبَ فِيهِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُخْلِفُ ٱلْمِيعَادَپروردگارا، به يقين، تو در روزى كه هيچ ترديدى در آن نيست، گردآورنده [جمله‌] مردمانى. قطعاً خداوند در وعده [خود] خلاف نمى‌كند.. خداوند وعده خودش را خلاف وعده خودش نمی‌کند این دعای ربنا لا تزغ قلوبنا را. چون آقای شجریان میخوند خیلی آشناست دیگر بالاخره حداقل سالی ۳۰ روز ماه رمضون قبلا این را میشنیدیم الان هم فکر کنم

مشابه ها متشابهاتش را پخش می‌کند به هر حال جزو وعده های ریاست جمهوری این است که ربنای شجریان همین یکیش هم. حالا ببینیم می‌شود اولی می‌شود یا نه خب محتوای کلی سوره آل عمران به من خیلی می‌خواهم این دفعه دیگر وارد یک خورده مفصل تر در مورد آل عمران تو آن جلساتی که مربوط به سوره ها صحبت شده من یک جوری که ارتباطش با سوره بقره روشن باشه فقط صحبت میکنم خیلی. کلی آن هم این است که. اگر محمد · ۲۰وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَوْلَا نُزِّلَتْ سُورَةٌۭ ۖ فَإِذَآ أُنزِلَتْ سُورَةٌۭ مُّحْكَمَةٌۭ وَذُكِرَ فِيهَا ٱلْقِتَالُ ۙ رَأَيْتَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ ٱلْمَغْشِىِّ عَلَيْهِ مِنَ ٱلْمَوْتِ ۖ فَأَوْلَىٰ لَهُمْو كسانى كه ايمان آورده‌اند مى‌گويند: «چرا سوره‌اى [در باره جهاد] نازل نمى شود؟» اما چون سوره‌اى صريح نازل شد و در آن نام كارزار آمد، آنان كه در دلهايشان مرضى هست، مانند كسى كه به حال بيهوشى مرگ افتاده به تو مى‌نگرند. را در بنی در تاریخ بنی اسرائیل نمایش بده به نوعی سوره آل عمران این کار را انجام می‌دهد و شاید با تاکید

بیشتری هم این کار را انجام می‌دهد. یعنی آنجا شما یک بخشی از سوره این محتوا را دارد آن انحراف های داخل جامعه دینی که تشکیل شد جامعه یهودی را نشان می‌دهد در طول تاریخ و بعد به اینجا می‌رسد که دین جدید که دین جوان و سالم سالم تری هست در واقع. اعلام می‌شود و یک بخش عمده ای از سوره اختصاص. دارد به اینکه شریعت جدید بیان بشود و. حالا مطالب دیگر ای مطرح بشود هم بیان شریعته هم به نوعی بیان بعضی از مسائل اخلاقیه یعنی فقط اختصاص به مثلا فرض کنید وقتی تاکید خیلی زیادی تو سوره بقره در مورد انفاق هست نمی‌شود گفت که شریعت به آن معنا دارد بیان می‌شود

بیشتر ترغیب مردم به یک عمل اخلاقیه تا به مثلا یک اینکه. حالا انفاق روزی چقدر را نمی‌دانم ماه چقدر را این‌ها ندارد این بیشتر همان جنبه کلی خودش را تو سوره بقره دارد ولی خب اگر دقت بکنید تاکید روی مسئله انفاق تو سوره بقره خیلی خیلی. زیاده حالا اگر آنجا. در واقع تو یک بخشیش این مسئله نمایش داده میشد تو سوره آل عمران بیشتر شما این نمایش را میبینید. منتها دیگر نمایش تاریخی قوم بنی اسرائیل نیست در زمان حال این دارد اتفاق میفته یعنی همین جامعه مدینه را که جامعه اسلامی در آن تشکیل شده را میبینید با المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمى‌بينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى‌] با آنان شتاب مى‌ورزند. مى‌گويند: «مى‌ترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان‌] از آنچه در دل خود نهفته داشته‌اند پشيمان گردند. قلوبهم زیغ همین جامعه و یهودی که اطراف این‌ها

دارند زندگی می‌کنند. یعنی یک مقداری حالت معاصر دارد مخصوصا وقتی که می‌رسد یعنی آن بخش مهمی از این سوره که تصویر جنگ احد در آن هست مناسبتش در واقع با این محتوای سوره. این است که شما آن جنگی در واقع انتخاب شده و اینجا دارد نمایش داده می‌شود تو این سوره که منافقین در آن. یعنی همین پدیده وجود یک عده منافق یا المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمى‌بينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى‌] با آنان شتاب مى‌ورزند. مى‌گويند: «مى‌ترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان‌] از آنچه در دل خود نهفته داشته‌اند پشيمان گردند. جنگ به شدت دیده شد و نتیجه جنگ را در واقع یک جوری برگردوند هم اینکه یک عده برخلاف. دستور عمل کردن باعث شکست شدن هم بعد از اینکه اولین نداهایی که یک اتفاق مثلا بدی افتاده پیامبر فوت

کرده یا نمی‌دانم شکست خوردیم آمد بقیه فرار کردن تصاویر خیلی دلخراشی وجود دارد از اینکه کسانی که ادعای. ایمان. داشتن چه جور چه جوری سست بودن ایمانشون ظاهر شد تصویری وجود دارد از پیامبر که در حالی که لشکر مومنین در حال فراره از پشت این‌ها را صدا می‌زند و ترغیب می‌کند که دوباره برگردن ولی این‌ها در حال فرار کردن. بنابراین تصاویری انتخاب می‌شود از گفتگوها یا اتفاق هایی که داخل مدینه افتاده یا همین مثلا موضوع جنگ که شما به شدت این را احساس بکنید که این پدیده عمومی موجود تو جوامع دینی که قبلا در مورد یهود در موردش تذکر داده شد الان هم وجود دارد در همین جامعه جوان ایمانی که.

مدینه ایده‌آل نیست

حالا در شرایط خیلی خوبی احتمالا آدم فکر می‌کند که قرار دارد.

خیلیا فکر می‌کنند که مدینه یک جامعه ایمانی خیلی ایده‌آلی بوده، همین‌جا هم به‌شدت وجود دارد و بنابراین مطمئن هم هستیم که در آینده هم وجود خواهد داشت. یعنی نیازی به ذکرش آن روایت پیامبر که یکی از دوستان لطف کرد سه تا ورژن‌شو ایمیل زد به گروه، احتیاجی نیست که حتماً آن روایت را بدونیم. از خود قرآن برمی‌آد. یعنی شما وقتی که در تاریخ بنی‌اسرائیل را می‌بینید، ممکن است فکر کنید که تاریخ بنی‌اسرائیل، بعضیا به نوعی انگار دوست دارند بگویند که انتقادهای مثلاً سوره بقره از بنی‌اسرائیل، انتقاد از بنی‌اسرائیله دیگر. به مؤمنین می‌خواهد بگوید که بنی‌اسرائیل خیلی آدم‌های بدی بودن و ازشان حذر بکنید.

مخصوصاً الان تو جامعه اسلامی با توجه به این روحیه ضد یهودی‌ای که وجود دارد بعد از تشکیل دولت اسرائیل تو این منطقه، فکر می‌کنم خیلی چیزه، یعنی می‌چسبه به مردم که این‌جوری بهشان بگویید که قرآن به‌شدت ضد اسرائیلیه مثلاً. حتی سید قطب هم شما اگر تفسیرشو بخونید، یک تعبیرهای این‌جوری دارد که هی تأکید می‌کند که ببینید که خداوند چقدر با این‌ها با خصمانه برخورد می‌کند و این‌ها دشمن‌های خدا هستند. بنی‌اسرائیل مثلاً دشمن خدا هستند و این کارها را کردن و این حرف‌ها. پیامبران را مثلاً در قرآن نسبت داده می‌شود به بنی‌اسرائیل که پیامبرانِ برحق را می‌کشتن. و خب این‌ها جرایم سنگینیه دیگر.

ممکن است یک چنین توهمی به وجود بیاید که هدف از ذکر این آیات، ذکر این داستان‌ها مثلاً این نشان دادن بدی بنی‌اسرائیله که حالا من قبلاً در مورد این خیلی صحبت کردم که اصلاً نقض غرضه اگر بنی‌اسرائیل را خیلی بد بدونیم. ولی سوره آل‌عمران در ادامه سوره بقره وقتی همین محتوا را به نوعی می‌آورد در جامعه زمان پیامبر، ما مطمئن می‌شویم که این مسئله، مسئله‌ای نیست که اختصاصی آن‌ها باشه. مقدمه سوره بقره هم همین‌ا را می‌گفت که مسئله اختصاصی نیست. یعنی شما بقره را که شروع می‌کنید، می‌بینید که با یک تقسیم‌بندیِ تقریباً شبیه تقسیم‌بندی عقلی، با یک تحلیل‌های روان‌شناسی دارد می‌گوید که چنین موجوداتی هستند.

این‌جوری نیست که حرف از این باشه که یهودی‌ها یک چنین مرضی مثلاً دارند. کلیه. آدم‌ها دچار این حالت می‌شوند که فکر می‌کنند ایمان دارن، ادعای ایمان می‌کنند در حالی که واقعاً در قلبشون ایمان وجود ندارد. در باطن، در باطنشون کفر وجود دارد. به هر حال سوره آل‌عمران خیلی روشن این را بیان می‌کند که در همان لحظه‌های اولیه‌ای که این جامعه ایمانی در مدینه تشکیل شده، این مشکلات وجود دارد. من یک مقدار می‌خواهم روی این نکته تأکید بکنم که در داستان‌های سایر پیامبران وقتی جامعه دینی به آن معنا تشکیل نمی‌شه، یعنی یک پیامبری می‌آید در یک جامعه‌ای دعوت خودش را انجام می‌دهد و اتفاقی که می‌افتد این است که یک تعداد بسیار معدودی بهش ایمان می‌آرن و بعد هم از آنجا به نوعی کوچ می‌کنند.

غالباً این‌طوریه که ماجرا با انهدام آن جامعه‌ای که دعوت را نپذیرفته تمام می‌شود. این‌ها قبل از در واقع ظهور ادیانِ مثلاً ابراهیمی مثل دین حضرت موسی‌ست که پیامبران می‌اومدن، دعوت می‌کردن، حالا یک طوفانی می‌اومد یا یک بلای آسمانی نازل می‌شد و آن قوم از بین می‌رفت. معمولاً این‌جوری است که تصور طبیعی ما این است که در آن جمعِ پیامبر و عده قلیلی در اطرافش واقعاً ایمان واقعی وجود دارد. یعنی تا جامعه مستقر نشه، این اتفاق نمی‌افته. ولی می‌توانید تصور بکنید که مثلاً در خانواده حضرت یعقوب، بعد از اینکه این‌ها کوچ می‌کنند یک جایی می‌رن، تو همان جامعه کوچکم بالاخره این پدیده وجود دارد. هرچند ممکن است خیلی مخرب نباشد.

یعنی یک جوری وقتی که مسئله در حد یک خانواده‌ست، مثلاً حضرت یعقوب با فرزندانش.

بزرگ شدن جامعه و تحریف دین

حالا یک مثالی زدم که اینجا یک آثار مخربش خیلی دیده شده، ولی منظورم از نظر تحریفِ مثلاً فرض کنید دین، آن کاری که این‌ها می‌کنن، غالباً این است که به نوعی عقاید شرک‌آلود، گرایش‌های غیر الهی را وارد جامعه می‌کنن، تبدیل به سنت‌های جامعه می‌کنند. این در خانواده حضرت یعقوب اتفاق نمی‌افته. اتفاقاً در حد همان تخریبشون و فسادی که ایجاد می‌کنند در حد همین است که مثلاً فرض کنید که حالا بخوان یک آدمی را از این خانواده حذف بکنن، این‌جور گناه‌ها ممکن است انجام بدن. ولی پیامبر آنجا حضور داره، همه در نزدیکی‌ش هستن، همه مرجع‌شون در واقع همین پیامبره.

ولی همین که جامعه بزرگ شد به نظر من این سوره آل عمران این نوع آیات که یکی دو تا هم نیستند سراسر قرآن جاهایی که حرف از اشاره به جامعه مدینه جامعه ایمانی اطراف پیامبر هست شما این پدیده را می‌بینید. یعنی از همان اولش این توردها وجود دارد به محض اینکه یک مقدار جامعه بزرگتر شد تبدیل به یک غلغله‌ای حتی شد آن وقت می‌بینید که این مشکلات در واقع پیش می‌آید یعنی از خود زمان پیامبر بالاخره این اختلالات در مثلاً فرض کنید انجام دادن فرمان پیامبر وجود دارد در اینکه جنگ بروند نرن حتی تو نتیجه جنگ. که چیزهای خیلی مهمی هستند تاثیر خودشان. را می‌گذارد برای اینکه هی در واقع هرچه

که جامعه بزرگتر می‌شود جمعیت آن‌ها انگار بیشتره قدرت بیشتری دارند تاثیرگذاری بیشتری هم خواهند داشت و طبیعی است که شاید تنها اتفاقی که تو مدینه به طور واقعی نمی‌افته تحریف دینه که وظیفه اصلی المائدة · ۵۲فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌۭ ۚ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍۢ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَمى‌بينى كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، در [دوستى‌] با آنان شتاب مى‌ورزند. مى‌گويند: «مى‌ترسيم به ما حادثه ناگوارى برسد.» اميد است خدا از جانب خود فتح [منظور] يا امر ديگرى را پيش آورد، تا [در نتيجه آنان‌] از آنچه در دل خود نهفته داشته‌اند پشيمان گردند. معتقدیم که افتاده. یعنی تقریباً ظرف ۲۴ الی ۴۸ ساعت مثلاً کار خودشان را کردن دیگر. یعنی به نوعی آن پایه تحریف دین از همان لحظات اول گذاشته شده حالا در سوره آل عمران بنابراین به نوعی همان نمایش به طور با تاکید بیشتری همان نمایش تاثیرات این نوع افراد دیده می‌شود وقتی در مورد یهود دارد

صحبت می‌کند به حد نهاییش. یعنی به همان حد تحریف دین و حرف‌های شرک‌آمیز زدن و این‌ها رسیده در مورد جامعه ایمانی مدینه که صحبت می‌کند نوعش شاید بگوییم تحریف دین نیست ولی از نوع تمرد تمرد و اینکه اتفاق‌های بدی بیفتد هست من وقتی در مورد این سوره صحبت می‌کردم روی این نکته تاکید کردم و همین الان هم می‌خواهم. باز تاکید بکنم که در. حدی گاهی اوقات فکر می‌کنم سوره آل عمران این فضا در آن شدیده که احساس من این است که یک آدمی همین‌طوری اگر این سوره را بخونه احتمالاً باید این سوال برایش پیش بیاید که اصلاً پس اگر اینجوره این جامعه دینی برای چه تشکیل می‌شه؟

چرا همون‌طور مثلاً در یک شرایطی که مومنین در خونه‌های خودشان باشند و چیز نشود یعنی جامعه تشکیل نشود ببین حرف از این است که این جامعه دینی که تشکیل می‌شود چه مقدار مشکل ایجاد می‌کنه؟ خود این دین را تحریف می‌کند در حالی که در حالت‌هایی که مومنین تعداد اندکی هستند و در جامعه شرک با شرک جلی دارند زندگی می‌کنند لااقل به نظر می‌رسد که این عده کم مثل پیامبران مثلاً بنی‌اسرائیل پیامبران ابراهیمی فرض کنید یا. حالا همه پیامبرانی که در طول تاریخ اومدن قبل از تشکیل جامعه دینی بالاخره یک سلسله انبیایی وجود داشت و با یک آدم‌های خیلی سطح بالایی از نظر معرفت دینی در اطرافشون که تعدادشون کم بود ولی یک

جور خلوصی به هر حال تا حدودی زیادی دیده می‌شد این فسادها وجود نداشت کسی در کتاب مثلاً فرض کنید. آسمانی دست نمی‌برد طوری که تاکید می‌شود که یهود این کار را کردن که تحریف دین به وجود آوردن و بعداً هم در سایر در همه ادیان این اتفاق به نوعی. افتاده در مسیحیت که یک جور وحشتناکی اصلاً تحریف شامل حتی یک چیزهای مربوط به اصول دین می‌شود و در اسلام هم به همین ترتیب به هر حال یک اتفاق‌های این‌جوری می‌افتد همیشه انگار این شرک که کنار زده شده در تعالیم دینی یک جوری دوباره راه خودش را به سمت داخل جامعه دینی باز می‌کند در تاریخ بنی‌اسرائیل ما می‌خونیم که در خود تورات که شرک

واقعی حتی اتفاق می‌افتد در زمان. حضرت موسی در یک دوره کوتاه غیبت می‌بینید که بت‌پرستی به معنای واقعی کلمه اتفاق می‌افتد و بعداً هم وقتی پیامبران کم‌کم کم‌رنگ می‌شوند در واقع حضورشون در جامعه بنی‌اسرائیل می‌بینید که این‌ها دوره‌های بت‌پرستی واقعی دارند.

حسن جامعه دینی و نخبه‌پروری

یعنی باز مجسمه می‌سازن بعل را پرستش می‌کنند و الی آخر سوالی که پیش می‌آید این است که اصلاً این جامعه دینی بنابراین حسنش چیه؟

در حالی که آن دعوت می‌تواند یک جور یک دعوت خصوصی باشه من تو بحث‌هایی که تو سوره حج کردم که خیلی مفصل یک صحبت‌هایی در این مورد کردم می‌خواهم اشاره به آن نکته‌ای بکنم که تو سوره آل عمران هست قبلاً هم بهش اشاره کردم وسط اوایل وسط نگم مثلاً نمی‌دانم صفحه ششم هفتم سوره آل عمران یک داستان به اشاره دو صفحه‌ای مثلاً به داستان حضرت مسیح متولد شدن حضرت مسیح و آن وقایعی می‌افتد که آنجا اطراف حضرت مریم، زکریا و یحیی و مسیح می‌گذره که مثل یک نقطه اوجی از تاریخ اصلاً بشریت این لحظه‌ها و این‌ها در جامعه دینی به وجود اومدن.

من قبلاً این را گفتم بازم تأکید می‌کنم که جامعه دینی، جامعه‌ای که ظاهرش، حالا ما می‌دانیم که در باطن همیشه مشکل ایجاد می‌شه، همین که ظاهر حفظ می‌شود. اون‌طوری که در سوره حج گفته می‌شود اینکه یک صوامع و بیعی وجود دارند و مساجدی وجود دارند. آدم‌هایی هستند که با آرامش کامل این حضرت مریم با آرامش خودش را وقف عبادت می‌کند. آرامشی که در جامعه غیردینی ممکن است ازش سلب بشود. مکان‌های مقدسی وجود دارن، تعالیم دینی وجود دارد به طور در جامعه دینی به طور آزادانه حضرت زکریا می‌تواند مثلاً مریم را تعلیم بده. تحت فشار نیستند و این فضای آرام بستریه که در آن یک انسانی مثل مریم به وجود می‌آید و می‌تواند انسانی مثل مسیح را به دنیا بیاورد و این اتفاق‌های خوب بیفتد.

و بنابراین یک جور حداقل حداقلش این است که یک انگیزه‌های نخبه‌پروری در جامعه دینی وجود دارد. یعنی شما جامعه دینی تشکیل می‌دید، می‌دانید که جامعه دینی خطرهایی داره، همیشه به سمت شرک برمی‌گرده، تحریف در دین ایجاد می‌کند و الی آخر، ولی می‌دانید که در عین حال یک قشری از این آدم‌ها به دلیل این آزادی‌هایی که برای‌شان به وجود می‌آد، امنیتی که دین پیدا می‌کند تو این جامعه، چون حضرت مریم مثلاً وقتی خیلی عبادت می‌کند آن آدم‌هایی که الذین فی قلوبهم مرض هستند که مشکلی ندارند. خودشونم خیلی‌ها از در ظاهر همین‌طوری‌ان. می‌دانید منظورم چیه؟ یعنی کاملاً حضرت مریم با آن‌ها در یک چیز قرار می‌گیرد دیگه، در یک کتگوری قرار می‌گیرد.

ما نمی‌دونیم که این یکی‌ایه که در باطن دارد عبادت می‌کند و نمی‌کنند. در جامعه دینی بالاخره آدمی مثل حضرت مریم تشویق در موردشون وجود دارد که دارد خیلی عبادت می‌کند و مثلاً یک اعمال خاصی انجام می‌دهد. تحریف‌ها مانع از این تحریف‌ها در ظاهر کاری نمی‌کنند. یعنی ظاهر جامعه دینی این‌جوری است که همه ممکن است سر وقت می‌روند نمازشون را می‌خونن، عبادتشون را می‌کنند و الی آخر. خب بنابراین سوره آل عمران همان‌طوری که تو آن جلسه قبل گفتم محتوای کلی‌اش یک جوری نمایش همان انحراف‌هایی که در درون جوامع دینی به وجود می‌آید که یک جامعه دینی جوان در کنار یک جامعه دینی که این روندها را انگار طی کرده نمایش داده می‌شود.

یک جاهایی از سوره آل عمران برخورد اهل کتاب با مؤمنین جدیده که آن‌ها در مراحل پیشرفته‌تری از انحراف هستن، این‌ها در مراحل مقدماتی‌تری هستند و نهایتاً در بطن این سوره آن تصویر زیبا از محصول در واقع جامعه دینی هم وجود دارد که در همان واقعاً شاید این نکته از این نظر مهم باشه که حالا غیر از اینکه قطعاً آن حضرت مسیح، مریم این‌ها اوج تاریخ بشریت هستند مستقل از اینکه تو چه محیطی هستند از طرف دیگر این هم نکته مهمی است که این‌ها در اوج انحراف جامعه بنی‌اسرائیل به نوعی انگار متولد شدن. می‌دانید یعنی شما در پایان کار بنی‌اسرائیل که این اتفاق‌ها دارد می‌افتد.

یعنی تحریف‌ها همه انجام شده، طوریه که مثلاً حضرت زکریا حتی نبوتش انگار به رسمیت شناخته نمی‌شود در جامعه. این یک وضع خیلی بدیه دیگر. وضعیه که دیگر کارشون به جایی رسید که بعد از این پیامبری برای‌شان فرستاده نشده. یعنی به نوعی تحریف‌های درون دین هم شاید بشود گفت به یکی از قله‌های خودش رسیده بود. حالا یک نوسان‌هایی بنی‌اسرائیل در طول تاریخ دارند. شاید گاهی اوقات در بعضی از مناطقشون انحراف‌هاشون خیلی شدیدتر شده باشه ولی از نظر اینکه جامعه همچنان جامعه ظاهراً توحیدی هست ولی انحراف‌های داخلی داره، مثلاً روحانیون در واقع روحانیون یهودی چیزی که دیگر دارند تبلیغ می‌کنند آن چیزی نیست که باید باشه.

دور شدن در واقع از اهداف اولیه در چنین شرایطی که یک دفعه این اتفاق‌های خیلی مثبت می‌افتد. خب، من صحبتی که می‌خواهم بکنم تو این جلسه هم در ادامه بحث‌هایی که تو جلسه قبل کردم در مورد همین محتواییه که اینجا در واقع روش دارد تاکید می‌شود به طور کلی. آن هم همین احتمال و تا حدی شاید بشود گفت احتمال قریب به یقین انحراف در جوامع دینی. و این نکته‌ای که در چیزی که می‌خواهم بگویم حالا اولا یک خورده بحث‌های عملی می‌خواهم بکنم که در یک جامعه دینی به هر حال زندگی کردن چه شکلی دارد و چه جوری باید آدم برخورد بکند با فرض اینکه می‌دانیم که یک چنین خطری در همه ما در جامعه دینی به دنیا اومدیم و این تصویرها را در قرآن می‌بینیم.

انگیزه‌های زیغ و بیماری قلب

حالا برای زندگی شخصی خودمان به هر حال یک تاثیری را آن می‌گذارد که چه جوری باید با مسائل بر مسائل دینی که مثلاً در اطرافمون می‌گذره برخورد بکنیم. و من مخصوصاً میل دارم که یک مقدار در مورد اینکه این شرکی که هی در واقع فشار می‌آورد و توحید را به نوعی انگار می‌خواهد به حاشیه برونه. یعنی به محض اینکه توحید مستقر بشود بعد از یک مدت کوتاهی انگیزه‌هایی وجود دارد که باعث می‌شود که شرک دوباره رواج پیدا بکند و دور بشویم از آن توحید خالصی که مد نظر انبیا هست. می‌خواهم در مورد اینکه این انگیزه‌ها چه هستند یک مقدار صحبت بکنم. انگیزه‌هاش چیه؟

چه جوری خودش را در واقع تثبیت می‌کند و تا حدی هم حالا در مورد جامعه فعلی خودمان سعی بکنیم که انطباق بدهیم. یعنی فقط همین‌جوری تمدید به یک سری بحث‌های تئوری نشود. حالا این کاریه که من تو این جلسه مد نظرم بوده که در موردش صحبت بکنم که به نوعی فکر می‌کنم در واقع حرف زدن درباره همین بخشی از قرآنه که تا اینجا خوندیم. بگذارید اول من روی یک نکته‌ای تاکید بکنم که یکی از تاثیرهایی که قرآن روی آدم می‌گذارد این است که جدای از اینکه یک مجموعه‌ای مثلاً فرض کنید گزاره‌ها ممکن است در آن باشه، عقایدی بیان بشوند یا اخباری در مورد نمی‌دانم قیامت گفته بشود و آدم تحت تاثیر قرار بگیره، یک نکته خیلی مهمش الگو سازیه.

مثلاً الگوهای مثبت که در انبیا دیده می‌شود و الگوهای منفی کسانی که در مقابل انبیا هستند. و ما الان می‌خواهم تاکید بکنم الگوهایی که از جوامعی که در واقع در قرآن نمایش داده می‌شوند تو ذهن آدم نقش می‌بندن. این‌ها به شدت به آدم کمک می‌کنند به طور عملی جدای از آن تعلیماتی که با مثلاً فرض کنید تعلیمات اخلاقی که ممکن است به ما داده بشود که در قرآن هم هست در تعالیم دینی و غیر دینی ما هم چیزهای زیادی شنیدیم. واقعیت این است که در شهر خیلی زیاد تحت تاثیر این نوع در واقع الگو پردازی‌ها قرار می‌گیرد.

یعنی ما بیش از اینکه تحت تاثیر شاید یک چند تا حکم کلی اخلاقی قرار بگیریم، تحت تاثیر مثلاً فرض کنید وقتی قرآن را می‌خونیم، تحت تاثیر شخصیت انبیا قرار می‌گیریم. این است که ما را ممکن است به یک رفتارهای جدیدی، به یک نوع زندگی یا احساس جدیدی نسبت به زندگی هدایت بکند. چیزی که من می‌خواهم روش تاکید بکنم این است که در قرآن از در مورد جوامعی که ما می‌بینیم یک الگوهایی وجود دارد. الگو که می‌گویم منظورم الگوی مثبت نیست. یعنی یک مدل‌هایی وجود دارد. مثلاً یک مدل بسیار تکرار شده جامعه‌های مشرکی هستند که در آن سنت‌های شرک‌آمیز خودشان غرق‌اند و می‌بینیم که یک پیامبری می‌آید این‌ها را دعوت می‌کند و عکس‌العمل‌هایی که این جامعه در دفاع از خودش در مقابل پیامبران نشان می‌دهد و الی آخر.

بارها و بارها ما یک چنین مدلی را در واقع در قرآن دیدیم. حالا مثلاً اگر بخواهیم یک اسمی برایش بگذاریم نمی‌دانم الگو مثلاً بگوییم الگوی ابراهیمی. یعنی مثلاً یکی از این پیامبران که به طور خاص می‌بینید که با شرک در می‌افتد حضرت ابراهیمه. نوع برخوردش و اینکه آن‌ها چه کار می‌کنند. این برای یک مدلیه که تو ذهن آدم می‌ماند. و جوامع دیگه‌ای هم که در قرآن تو می‌شوند همین جوامع دینی‌ان که باز می‌بینید که این‌ها وضعیتشون کاملاً منفیه. نکته‌ای که می‌خواهم روش تأکید بکنم این است که اصولاً وقتی قرآن را می‌خوانید فضای مثبتی نسبت به جوامع به طور کلی در ذهنتان نقش نمی‌بنده.

و شما جای جایی این شکلی نیست که حس کنید که مثلاً یکی از بهترین جوامعی که در قرآن گاه‌گداری نکات مثبتی هم در موردش گفته می‌شود جامعه مدینه‌ست. که باز هم سوره آل‌عمران که می‌خوانید چیزهای منفی انگار نهایتاً غلبه دارند. یعنی آن ستایشی هم که از بعضی از افراد تو جامعه مدینه می‌شود را به همه جامعه نمی‌شود به راحتی گسترش داد. یعنی می‌بینیم که بالاخره آن فضای سست ایمانی در جامعه انگار یک جوری غلبه دارد که خودش را در لحظه‌هایی نشان می‌دهد. حالا ولو اینکه ما شاید بتوانیم بگوییم واقعاً این جامعه مدینه در صدر اسلام یک جوری قله‌ی مثلاً یکی از بهترین جوامع تاریخ بشر بوده. یعنی تعداد آدم‌های واقعاً مؤمن در آن زیاد بودن.

نمی‌دانم می‌شود این حرفو زد یا نه. به هر حال رشادت‌هایی در جنگ‌ها نشان می‌دادن و یک فضای ایمانی در یک حدی بالاخره آنجا وجود داشت که آدم هر وقت که به یاد اتفاق‌های چند دهه بعد از پیامبر می‌افتد یک مقدار آدم شک می‌کند تو اینکه در خود آن جامعه هم در چه حد ایمان واقعی وجود داشته. به هر حال یک ستایش‌هایی از برخی از افراد این جامعه که اطراف نزدیکان پیامبر هستند در قرآن آمده. نکته من نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که این فضا من یک بار فکر می‌کنم تو این صحبت‌ها اشاره کردم دوباره هم الان تأکید می‌کنم. این نکته واقعاً نکته‌ای که به خود من خیلی تأثیر گذاشته.

یعنی من از همان خیلی وقت قبل که اولین سال‌هایی که شروع کردم به قرآن خواندن فکر می‌کنم این در فضای ذهنی من خیلی تأثیر گذاشت که انگار دیفالت ما آن چیز اولیه ما حس اولیه ما قرآن این‌جوری القا می‌کند با این باید این باشه که انگار در جامعه بد داریم زندگی می‌کنیم. جامعه‌ای که نمی‌شود خیلی اعتماد کرد به آن چیزهایی که در آن مثلاً به عنوان حالا تعالیم دینی حالا آن‌هایی که جامعه مشرک‌ان رسماً مشرک‌ان که خب شرک را دارند در واقع تعلیم می‌دهند. جامعه دینی هم که بعداً تشکیل می‌شود انتظار اینکه فضای خیلی مثبتی داشته باشه را نباید داشته باشه.

این حس یک مقدار با بدبینی نگاه کردن به سنت‌های جامعه‌ای که در آن متولد شدیم به نظر من نکته خیلی مهمی است. برای من این‌جوری بوده که از قرآن یک چنین فضای ذهنی به من منتقل شده که به همه تعالیمی که در واقع حالا به عنوان دین در واقع داده می‌شود یک مقدار با تردید نگاه کنم. احساس کنم که همه چیز انگار یک جوری احتیاج به بررسی دارد. راحت نمی‌شود اعتماد کرد به اینکه من یک جایی مثلاً به دنیا اومدم که همه چیز خوب است و فکر می‌کنم بالاخره این نکته خیلی مهمی است. بزرگترین عامل انحراف اون‌طوری که در خود قرآن هم اشاره می‌شود بزرگترین عامل انحراف انسان‌ها در طول تاریخ که حجم اکثریت آدم‌هایی که گمراه شدن عامل گمراهیشون همین است تقلید کردن.

این احساس که ببینید من می‌خواهم بگویم با این احساس باید مبارزه کرد که یک نفر الان هزاران نفر، میلیون‌ها نفر، بلکه شاید میلیاردها نفر بشود گفت در دنیا وجود دارند که احساس رضایت شدیدی دارند از جایی که در آن متولد شدن. فکر کنید یک طلبه یهودی که در اسرائیل متولد شده چقدر احساس خوبی دارد که از این بهتر جایی تو دنیا نبود که من در آن متولد بشوم. عده خیلی زیادی در همین ایران ما یک چنین احساسی دارند. در عربستان همین احساس را دارند. جاهای دیگر هم بروید. آدم‌هایی که تبعیت می‌کنند از همان سنت‌هایی که در جامعه‌ای که در واقع در آن متولد شدن تبعیت می‌کنند و احساس خوبی همه‌شو در واقع کپی می‌کنند کم‌کم به این احساس می‌رسند که انگار در بهترین جای دنیا متولد شدن.

من می‌خواهم بگویم این قرآن را که آدم می‌خونه یک جوری این فضا در آن وجود ندارد که آدم یک جایی به دنیا بیان، بهترین جای دنیا باشه، هیچ تلاشی نکنن. من حسم این را می‌گویم وقتی می‌گویم الگوی ابراهیمی انگار همه ما آن فعالیت‌های شبیه حضرت ابراهیم را باید انجام بدهیم. یعنی همیشه همیشه همه آدم‌ها یک جایی متولد شدن که یک شایبه‌هایی از شرک در سنت‌های موجود تو آن جامعه وجود داره، باید این‌ها را کشف بکنن، باید سعی بکنند ازشان دوری بکنند. این بیشتر به فضایی که در قرآن ترسیم می‌شود نزدیکه تا اینکه یک نفر فکر بکند که بله در بهترین جای دنیا متولد شده و چقدر شانس آورده و مثلاً شما مطمئن باشید در جوامع مسیحی هم این‌جور آدم‌ها هستند.

هر جایی که یک آدم خیلی تبعیت بکند از همان فضای موجود جایی که به دنیا اومده، کم‌کم یک احساس رضایت بهش دست می‌دهد. این در مورد آمریکایی‌ها صادقه، لازم نیست مسئله دین باشه. این آمریکایی‌ها خیلی‌هاشون احساسشون این است که در یک زمان خیلی خوبی در یک جای خوب متولد شدن. گاهی بعضی‌ها ممکن است حسرت این را داشته باشند که ای کاش در آینده متولد می‌شدن. یعنی حسرت گذشته یا جای هم‌زمان را مثلاً ندارند. نشان می‌دهد که زیادی حل شدن. این احساس، این احساس خوشی از نسبت به جغرافیا یک جور نشان‌دهنده چیز خوبی نیست. نشان‌دهنده این است که زیادی در آن فضای موجود تو آن جامعه حل شدن.

اگر قبول بکنید که توصیف‌های قرآن این‌جوری به ذهن آدم میاره که جامعه خوب به معنای واقعی کلمه خیلی نباید امید داشت، حتی در زمان حیات پیامبر وجود داشته باشه، بنابراین این‌جور آدم‌ها کلاً زیر سوالن دیگر. باید یک تلنگری بهشان بخوره وقتی که قرآن می‌خوانند. من واقعاً نمونه آدمی هستم که این تلنگره بهم خورده دیگر. یعنی حس اینکه شاید من هم یک روزی این احساس را داشتم در دوره نوجوانی که به مثلاً در بهتر از این نمی‌شد در بهترین جا و در بهترین زمان متولد شدن.

دعوت به علم و پرهیز از تقلید

حالا در مورد آینده هم خیلی حس خاصی نداشتم که مثلاً آینده چه اتفاقی می‌افتد.

بنابراین من نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که به نظرم می‌رسد که قرآن ما را دعوت می‌کند مثلاً با بعضی از آیه‌ها به طور صریح لا الإسراء · ۳۶وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌ ۚ إِنَّ ٱلسَّمْعَ وَٱلْبَصَرَ وَٱلْفُؤَادَ كُلُّ أُو۟لَٰٓئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْـُٔولًۭاو چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن، زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد. اینکه تابع علم به معنای واقعی باشیم. یعنی تقلید نکنیم از چیزهایی که می‌شنویم و به راحتی باور نکنیم. یک این کلمه تقلید را که می‌گویم ربطی به آن تقلید به معنای فقهیش ندارد برای خاطر اینکه آنجا از علم به نوعی داریم تبعیت می‌کنیم. اگر شما از یک متخصصی یک چیزی بپرسید که این چه جوریه و عمل بکنید بهش، این مشمول این آیه نمی‌شود. به نوعی تبعیت کردن از علم هست. تقلید به معنای تقلید کورکورانه مخصوصاً در عقاید.

الان بیشتر حرفم در مورد عقاید دینیه، در مورد تعلیمات دینی یا حالا فضای غیردینی هم فرق نمی‌کند. سنت‌های مستقر شده در جامعه. اینکه یک آدمی که در جامعه خودش خیلی احساس راحتی می‌کنه، این به نوعی باید این سوال برایش پیش بیاید که چقدر واقعاً تحت تأثیر در واقع آن جامعه شکل گرفته و هما چون هماهنگ شده بیش از اندازه اینقدر راحته. کلاً به نظر نمی‌آید که آدم‌های مؤمن هیچ‌وقت بتونن با جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند خیلی در آسایش و صلح و صفا و راحتی زندگی بکنند. بنابراین قرآن من احساسم این است به شدت منادی یک جور نگاه انتقادی به همه تعالیمی که در واقع به ما داده می‌شود.

اخطارهای شدیدی از طریق بررسی تاریخ بنی‌اسرائیل به ما می‌شود در قرآن که دین تحریف می‌شود. به ادیان الهی توشون شایبه‌های شرک ایجاد می‌شود. مثل مثلاً اتفاقی که برای مسیحیت به طور خیلی خاص افتاده که یکی از عقاید اصلی تثبیت شدشون را قرآن صراحتاً عقیده شرک‌آلود می‌داند. بنابراین یک نکته عملی وقتی که با یک چنین سوره‌هایی با یک چنین آیه‌هایی مواجه می‌شویم این است که این فضای ذهنی‌مون یک خورده بشکنه که خیلی راحت خو نگیریم در واقع به آن چیزی که در اطراف خودمان می‌بینیم، تعالیم دینی که می‌شنویم و یک مقدار در واقع دید انتقادی داشته باشیم و دنبال رگه‌های شرک بگردیم.

یعنی تصور اینکه یک تعلیمات دینی چند صد سال، چند هزار سال ازش گذشته، کاملاً سالم و دست‌نخورده موندن، این تصور خیلی تصور معقولی نیست. من یک مقدار می‌خواهم صحبت بکنم در مورد اینکه همین این شرک چگونه راه خودش را باز می‌کند و بعداً هم یک مقدار در مورد حالا مسائل خاصی که در مورد حالا جامعه دینی خودمان باهاش مواجه هستیم هم صحبت می‌کنم. کلاً توحید به آن معنایی که انبیا بهش دعوت می‌کنن، عقیده سنگینیه. یعنی اگر در یک یک کلام من بخواهم بگویم که شرک چرا هی در واقع راه پیدا می‌کند و نفوذ می‌کند در جوامع توحیدی، این است که اعتقاد به توحید و عمل کردن مطابق با این اعتقاد کار سختیه.

اینکه شما اعتقاد به خدا داشته باشید، اعتقاد به خدا، وقتی توحید می‌گم، منظورم همین است که اعتقاد به اینکه من خلق شدم، یعنی این دعوت انبیا به این است که من معتقد بشوم که من توسط یک موجودی به اسم خدا خلق شدم و همه انسان‌ها و همه موجودات دیگر هم همان خداوند این‌ها را خلق کرده و پروردگارشون هست. و من باید تمام مدت هم در واقع به همه جزئیات زندگی من علم دارد و بر اساس یک بر اساس حق و حقیقت هم یک جور بازخواست هم می‌شم. یعنی من الان همیشه در محضر خداوند هست، باید خودمو طبق تعالیم انبیا همیشه خودمو در محضر پروردگاری که عالم مطلقه و همه زوایای وجودی که خود من هم نمی‌بینم و می‌بیند بدونم و مطابق با حق عمل بکنم.

واقعاً مثل راه رفتن روی یک طناب خیلی باریک به مدت خیلی طولانی در سراسر عمر. یعنی این حس که نباید لغزش داشته باشم و جدای از اینکه یک جور انگار آن حس آزادی که آدم‌ها دوست دارند که هر کاری دلشون می‌خواهد بکنن، یک جور راحت‌تره دیگر. این نوع زندگی خیلی انرژی باید صرف بشود تا به خوبی در واقع انجام بشود. اینکه همیشه من متوجه این باشم که خطا نکنم، مطابق حق عمل بکنم و کلام خودمو مثلاً کنترل بکنم، همه اعضا و جوارح خودمو کنترل بکنم، این را مقایسه بکنید با یک زندگی غافلانه‌ای که یک آدم هرجوری هر کاری دلش می‌خواهد میل دارد انجام می‌دهد.

آن آیه‌ای که می‌گوید که «بل یرید الانسان لیفجر امامه» انسان یک جوری یک تمایلی دارد به اینکه باز باشه جلوش هر کاری دلش می‌خواهد بکند. لذت خیلی وقتا تبعیت از حق در واقع کنار گذاشتن یک سری لذت‌هاست. لذت‌هایی که حالا ممکن است لذت‌های سطح پایینی باشند ولی خیلی سهل‌الوصولن. خب در حالی که انسان یک گرایشی دارد به اینکه ماکسیمم لذت را مثلاً برای خودش تولید بکند. بنابراین از این نظر که توحید عقیده‌ایه که ما را به یک حالت تقوا در واقع دعوت می‌کند. عقیده سنگینیه. یعنی صرف اعتقاد داشتن به خدا بدون این چیزهایی که من گفتم ممکن است به نظر بیاید مثل یک گزاره علمیه.

اعتقاد داشتن به مثلاً فرض کنید یک وجود الکترون با اعتقاد داشتن به خدا، این دو تا در حد هم که اعتقاد به وجود یک چیزی هستند فشاری به آدم نمی‌آره ولی خدای ناظری که توقع از من دارد و «ان الله هو الحق» و من باید از خدا تبعیت بکنم، یعنی همیشه باید از حق و حقیقت پیروی بکنم، این‌ها فشاری روی آدم ایجاد می‌کند که به نوعی با آزادی لذت بردن تناقض دارد. یک عنصر دیگه‌ای را هم در انسان سرکوب می‌کند که برای خیلیا ممکن است دردآور باشه. من را این هم می‌خواهم بیشتر تأکید بکنم که با نه فقط این حس لذت، با انانیت انسان هم تعارض دارد.

انانیت و میل به تمایز

یعنی اینکه من اعتقاد به خدا داشته باشم، اولاً من و انانیت حالا به معنای علاقه‌ای که من به تفرّد و به منِ خودم دارم. حسی که ممکن است مثلاً یک انسانی میل دارد برتر از دیگران باشه. آن حسی که در شیطان بود که من خیر من این حالا اسمش را میل به قدرت یا قدرت نمایی میل به خودنمایی آن چیزی که کلاً حالا در فرهنگ ما عنوان انانیت گرفته این هم یک تمایلی در انسان لزوماً از نوع مثلاً فرض کنید لذت بردن و شهوت رانی و این حرف‌ها نیست ولی یک جوری این هم خودش انگار یک گرایش طبیعی بهش وجود دارد. حالا من واقعاً کلمه طبیعی درست نیست چون گرایش این یکی گرایشه گرایش غیر

طبیعی است ولی بالاخره وجود دارد یعنی همه آدم‌ها انگار یک جوری این. من و خودشان را می‌خواهند محافظت بکنند بهش اهمیت می‌دهند در حالی که اعتقاد به توحید یک جوری این من و میسوزونه. یعنی مرا در یک شرایط خیلی خیلی مساوی با همه موجودات قرار می‌دهد انگار مرزهای موجودات را با همدیگر یک جوری می‌خواهد برداره و نمی‌شود یک آدمی حس اعتقاد به توحید داشته باشه و بعد این حس برتری جویی خودش را مثلاً حفظ کند این میل به اینکه من تمایل میل به تمایز با دیگران و حس اینکه من یک چیزی داشته باشم که بتوانم بهش تفاخر بکنم این‌ها حس‌های به یک معنای طبیعی نیست. ولی نرمه. یعنی اکثریت قریب به اتفاق آدم‌ها

یک چنین گرایش‌هایی دارند توحید با این هم تعارض دارد یعنی وقتی که من مثلاً فرض کنید دعوت حس کنم که با همه موجودات در مقابل خدا که قرار میگیرم یک جوری برابرم و حق ندارم اصلاً خودمو با دیگران مقایسه بکنم خودمو برتر بدونم هرچه مثلاً من دارم چیزی افتخاری نیست خداوند به من داده هرچه. ندارم این‌ها یک جوری احساس توحیدی این است که من چیزهایی که در واقع بهم داده شده نعمت همه نعمت‌های من نعمت‌هایی هستند که مثل اینکه فعل خدا هستند و این هم در واقع یک فشاری روی آدم‌ها. هست که انگار آن هویتی که برای خودشان می‌خواهند بسازن در برابر خدا یک جوری شکل خودش را از دست می‌دهد اسم و رسم

خودشونو از دست می‌دهند و برای خیلی آدم‌ها این زجرآوره. یعنی میل دارند که تمایز داشته باشند میل دارند خودشونو بهتر و برتر از دیگران احساس بکنند که این یک گرایش انحرافیه که متاسفانه خب حالا به دلایلی نرمه دیگر به اکثریت آدم‌ها این به من و خودشان اهمیت می‌دهند یک جور ما یک چیزی داریم یک غریزه غریزه حفاظت. از خود یا دفاع از خود داریم که همه موجودات زنده دارند که این یک جوری تبدیل می‌شود. به اینکه من اگر احساس کنم که مرزام دارد مخدوش می‌شود یا یک جوری این منی که برای خودم توهم کردم دارد زیر سوال قرار می‌گیرد این مرا میترسونه از اینکه انگار این. یعنی من می‌خواهم بگویم آن

چیزی که عمومیش میکنی این است که آن غریزه حفظ ذات نمی‌دانم چه می‌گویند این اصطلاح خاصی وجود دارد صیانت ذات غریزه صیانت ذات که در همه موجودات زنده هست یک جوری حالا به اشتباه جلوی این از بین رفتن تمایزها را انگار می‌خواهد بگیرد مثل اینکه همیشه من محدود و مثل یک حالت دفاع از قلمرو می‌ماند این دفاع از انانیت و ترس. از اینکه ما یک جوری مثلاً انگار من آن مخدوش بشود. و جایگاهی که مثلاً برایش قائلیم را از دست بدهیم به هر حال حداقل دو تا چیز وجود دارد دو تا گرایش وجود دارد در انسان‌ها که توحید را ثقیل می‌کند و آدم‌ها راه می‌دهند به اینکه به نوعی از این حالت

در بیان و در حالت‌های سطح پایین‌تری زندگی بکنند که فشار کمتری تحمل بکنند این همراه می‌شود با اینکه من این نکته را قبلاً روش خیلی تاکید کردم که اصولاً شما وقتی می‌توانید به توحید عمل بکنید که به معنای واقعی کلمه آن جنبه شناختی وجودتون خیلی قوی. باشه. یعنی یک آدمی می‌تواند موحد واقعی باشه که مثلاً درکش از وجود خدا درکش از خدا خیلی قوی باشه یعنی من مثلاً اگر بر اساس شنیده‌ها یا ظن و گمان به خدا اعتقاد پیدا کرده باشم اینکه هر لحظه خداوند ناظر بر اعمال خودم ببینم خیلی خیلی احتیاج به مثلاً کار دارد.

در حالی که اگر خداوند را واقعاً ببینم یعنی به هر طرف که نگاه می‌کنم مرا یاد خدا بندازه آن‌وقت این حالت حضور در مقابل خدا بودن برای من ساده می‌شود. من نکته‌ای که دارم می‌گویم این است که این فشار تشدید می‌شود توسط اینکه شناخت‌ها شناخت‌های قوی‌ای نیست. یعنی هرچقدر شناخت یک آدم نسبت به مسائل توحیدی عمیق‌تر و قوی‌تر و واقعی‌تر باشه آن فشارها را هم کمتر احساس می‌کند و این همزمان اگر کسی تمایلش به شر از بین رفته باشه حضورش در مقابل خداوند فشار یا اصلاً محدودیتی برایش ایجاد نمی‌کند.

یعنی من وقتی حس محدودیت می‌کنم در مقابل خداوند در از حضور خداوند هی احتیاج به کنترل دارم که تمایل به تمایلم به خیر ضعیف باشه و تمایلم به شر قوی باشه وگرنه انسانی که تمایل به شر ندارد کم‌کم در واقع این حالت‌ها هم برایش حالت‌های طبیعی و ساده‌ای می‌شود. ساده‌ای می‌شه. و اتفاقاً همین نکته اینه که شما اگه در یه اعتقاد توحیدی سعی کنید زندگی کنید، مراقب خودتون باشید، خلاف در واقع به اون انگیزه‌های غیر حق خودتون راه ندید، یه مدت که این تمرین انجام بشه، خود به خود اون تمایلات به شر کم می‌شه، تمایل به حق کمتر می‌شه و این مثل یه تمرینی می‌مونه که شما رو به یه جایی می‌رسونه که هرچی بیشتر توی همین شرایط توحیدی که زندگی می‌کنید، آسایش و آرامش احساس بکنید.

به هر حال اکثریت مردم این‌جوری نیستن، قوه شناخت ضعیفی دارن، تمایلات لذت بردن قوی‌ای دارن و بنابراین توحید به معنای واقعی کلمه براشون سخته. بنابراین هی این توحید در واقع توی جوامع عقب می‌شینه برای خاطر اینکه اکثریت مردم به چیزی غیر از این در واقع تمایل دارن. من کلاً نمی‌خوام به خیلی یکی دو بار فکر می‌کنم در مورد شرک صحبت کردم، حالا فقط حالا شاید یه خورده حالت یادآوری و تأکید روی دو تا نکته داشت که انانیت و مثلاً لذت بردن دو تا گرایش در انسان هستند که مانع در واقع توحید هستند. بنابراین در آحاد مردم که توی جامعه زندگی می‌کنن، این تمایل به شرک وجود داره.

من یه مثال خیلی خوب در مورد اینکه توحید حالا ثقیله از نظر شناختی اینه که آدما ببینید همون گرایش به بت‌پرستی در زمان بنی‌اسرائیل رو نگاه کنید. آدمایی که قوای شناختی‌شون ضعیفه، اصلاً ایمان داشتن و ارتباط داشتن با یه موجودی که دیده نمی‌شه، هیچ چیز ملموس و محسوسی ازش نیست و ناشناخته‌ست، خیلی نمی‌دونیم چیه، همین‌جوری بهش به ما هیچ شما فکر کنید خودتون مستقیماً شناخت پیدا نکردید نسبت به خدا، شنیده‌هایی دارید مثل اکثریت آدمایی که شنیدید که خداوند مهربانه، شنیدید که خداوند این‌جوری نیست که اینا رو واقعاً ببینید، خدا رو حس کنید و بدونید که این صفات رو داره.

دشواری ایمان به غیب

خب ایمان به یه خدای ناگیده‌ای که هیچ جنبه محسوسی نداره و فقط یه صفاتی رو به طور کلی به من گفتن که ما اینا رو خیلی حس نمی‌کنم، خب خیلی ممکنه آسیب‌پذیر باشه. چون این گرایش به اینکه حالا یه مجسمه‌ای باشه، من اینو نگاه کنم، برم در کنارش یه جغرافیایی داشته باشه، یه چیز ملموسی باشه، ببینمش، این برای آدمایی که در یه مراحل شناختی خیلی پایین‌تری هستن، اکثریت آدمایی که توی جامعه زندگی می‌کنن همین‌جورن، این براشون دلچسب‌تره. یعنی شما گرایشی که می‌بینید به مثلاً فرض کنید گوساله‌پرستی در زمان حضرت موسی یا گرایش به اینکه دوست دارن که خدا رو آشکارا ببینن،

بالاخره این از نظر شناختی براشون یه دشواری‌ای بوده و همیشه هم هست که برای یه انسان که به چیزهای غیرمحسوس ایمان بیاره. یعنی همه ماجرا اینه که آدما از دوران کودکی توی لول پایینی از شناخت و لذت به دنیا می‌آن، از چیزهای خیلی ساده مثل غذا خوردن لذت می‌برن و چیزهای خیلی ساده‌ای هم درک می‌کنن. انسان باید یه مسیر رشدی رو طی بکنه، کنده بشه، کم‌کم جلو بیاد تا اینکه بتونه شناخت‌های عمیق‌تری پیدا بکنه، با چیزهای نامحسوس هم راحت باشه. در واقع بتونه همون‌جوری که در ابتدای سوره بقره هست، توانایی اینو داشته باشه که بتونه اعتقاد به غیب داشته باشه. فقط شهادت، یعنی اون چیزی که دیده می‌شه و حس می‌شه با همین حس‌های مثلاً پنج‌گانه براش ملاک نباشه.

خب اکثریت مردم این پیشرفت‌ها رو نمی‌کنن. شما این گرایش به محسوس کردن خداوند رو در همه ادیان می‌بینید. یعنی درسته دیگه گوساله ممکنه نسازن، ولی واقعاً اتفاقی که توی مسیحیت مثلاً افتاده، اینکه بالاخره یه انسان، ببینید حرف زدن با مسیح به عنوان خدا یه سهولتی داره. من دارم بالاخره دارم با یه علاوه بر اینکه حالا مجسمه‌اش رو می‌تونن بسازن، می‌تونن تصورش کنن، تخیلش کنن، می‌تونن بهش یه چیزهای انسانی نسبت بدن. مثل یه انسان، یعنی خداوند رو یه جوری پایین‌تر بیارن، مثل یه انسان خیلی متعالی بهش نگاه کنن.

این بالاخره یه همچین گرایش‌هایی، گرایش‌هایی به اینکه سطح شناختی توحید رو پایین بیاریم و تأثیرات عملی‌اش رو هم یه جوری کم بکنیم، این یه گرایش طبیعیه که باید انتظار داشته باشیم که در آحاد مردم یه جامعه وجود داشته باشه و چون بالاخره اکثریت قریب به اتفاق رو تشکیل می‌دن، کم‌کم جامعه دینی می‌ره به سمت یه جور در واقع شرک‌های پنهان. اگه نخواد هویت دینی خودش رو انکار بکنه که معمولاً خب نمی‌کنه، با حفظ اون ظاهر دینی، گرایش‌های این‌شکلی درش به وجود می‌آد. بله بفرمایید. این چیزی که می‌گید در واقع در آحاد مردم این گرایش وجود داره، این آیه‌ای که حضرت موسی می‌خواد که خدا رو ببینه، این چه جوری، اون حس حضرت موسی چه جوری توجیه می‌شه؟

از حضرت موسی خواسته شده دیگه، اونا گفتن که یه همچین حضرت موسی که خودش نمی‌خواد، یعنی به نظر می‌آد فضای اون آیه هم یه آیه‌ای که حضرت موسی تنهاست انگار و خدا، که می‌گه می‌خوام ببینم، می‌گه می‌گه که اگه مثلاً این کوه بود و بعد می‌گه که همون‌جاست که این آیه‌ای که از حضرت موسی می‌گه که من مثلاً لن ترانی، آره الأعراف · ۱۴۳وَلَمَّا جَآءَ مُوسَىٰ لِمِيقَٰتِنَا وَكَلَّمَهُۥ رَبُّهُۥ قَالَ رَبِّ أَرِنِىٓ أَنظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَن تَرَىٰنِى وَلَٰكِنِ ٱنظُرْ إِلَى ٱلْجَبَلِ فَإِنِ ٱسْتَقَرَّ مَكَانَهُۥ فَسَوْفَ تَرَىٰنِى ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكًّۭا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًۭا ۚ فَلَمَّآ أَفَاقَ قَالَ سُبْحَٰنَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلْمُؤْمِنِينَو چون موسى به ميعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا، خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم.» فرمود: «هرگز مرا نخواهى ديد، ليكن به كوه بنگر؛ پس اگر بر جاى خود قرار گرفت به زودى مرا خواهى ديد. « پس چون پروردگارش به كوه جلوه نمود، آن را ريز ريز ساخت، و موسى بيهوش بر زمين افتاد، و چون به خود آمد، گفت: «تو منزهى! به درگاهت توبه كردم و من نخستين مؤمنانم.»، خطابش خطابش به حضرت موسی است. آره من فکر نمی‌کنم، در واقع این همون درخواست اولیه حضرت موسی باشه، به نظر می‌آد همون درخواست قومه، منم من این‌جوری می‌فهمم. یه آیه‌اش اینه، می‌گه که و لما جاء موسی لمقاتنا و کلمه ربه قال، این به نظرم چیزی که توی میقات بوده،

قال رب ارنی انظر الیک، قال لن ترانی، خیلی مخاطب یعنی فردیه. و لکن الأعراف · ۱۴۳وَلَمَّا جَآءَ مُوسَىٰ لِمِيقَٰتِنَا وَكَلَّمَهُۥ رَبُّهُۥ قَالَ رَبِّ أَرِنِىٓ أَنظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَن تَرَىٰنِى وَلَٰكِنِ ٱنظُرْ إِلَى ٱلْجَبَلِ فَإِنِ ٱسْتَقَرَّ مَكَانَهُۥ فَسَوْفَ تَرَىٰنِى ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكًّۭا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًۭا ۚ فَلَمَّآ أَفَاقَ قَالَ سُبْحَٰنَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلْمُؤْمِنِينَو چون موسى به ميعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: «پروردگارا، خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم.» فرمود: «هرگز مرا نخواهى ديد، ليكن به كوه بنگر؛ پس اگر بر جاى خود قرار گرفت به زودى مرا خواهى ديد. « پس چون پروردگارش به كوه جلوه نمود، آن را ريز ريز ساخت، و موسى بيهوش بر زمين افتاد، و چون به خود آمد، گفت: «تو منزهى! به درگاهت توبه كردم و من نخستين مؤمنانم.» ترانی. و اینجا اصلاً بحث صاحبه هم نیست، این آره، تو که تو که تو که آره، اینکه اینکه توبه می‌کنه که چیز نیست، حالا به هر حال ببینید، خود شما از این آیات چی فرض بکنیم که حضرت موسی تمایل به انظر الیک به یه معنایی داره، حالا چون واقعاً بعیده که پیامبری مثلاً مثل حضرت موسی معنیش چی می‌خواد، فکر می‌کنه که خدا مثلاً دست و پا داره، اون قوم که گفته بودن، واقعاً یه جوری فکر می‌کردن که خدا رو می‌شه دید،

حالا فرض کنید که به یه معنایی حالا یه خورده سطح بالاتری حضرت موسی تمایل به نظاره بر خداوند داره. خب لحن آیات چه جوریه که این چیز خیلی خوبیه، بده، بالاخره به نظر می‌آد که آخرش هم توبه می‌کنه دیگه. من می‌خوام بگم یعنی حرفی که من دارم می‌زنم که این گرایش، گرایش به محسوس کردن خداوند، گرایش خوبی نیست، ، حالا فرض کنید که این اینجا حالا نمی‌دونم دقیقاً این جلسه ولی توی احادیث هم حالا حداقل به حالا فرض کنید که این اینجا به حالا نمی‌دانم دقیقاً این جهت این است ولی در احادیث هم حالا حداقل به صورت حالا اگر بخواهیم قبول بکنیم هست که مثلاً خدایا که نبینم من قبلش آنجا دیدن می‌خواهم یک ذره مثل این لغت آیسینگ انگلیسی هست یعنی یک لول خیلی بالایی از درکه.

اصلاً نه، حضرت نمی‌دانم علی می‌گوید که من خدا را که ندیدم منظورم نیست که دیدن به آن معنایی که مثلاً یک جسمی را دیده که نه فکر کنم این آیه هم شاید همان‌جوری بشود چیز کرد. یک درک خیلی بالایی از تمایلی که در آحاد مردم هست ولی در آدم‌های اصلاً در سطح بالا نیست. یک کمی اینجا این آیه مرا اذیت می‌کند. خب به نظرم نمی‌توانیم این را خیلی با آن چیزی که تو این آیه فکر کردن در جواب خودش دارد می‌گوید «لن ترانی» یعنی این ممکن است دارد می‌گوید من یک چیز خیلی یک درجه خیلی بالاتری را می‌خواهم درک کنم و می‌گوید آن‌قدر دیگر نمی‌تونی درک کنی.

اصلاً بیاید آقا من نمی‌دانم آن چیزی که شما را اذیت می‌کند این است که در حضرت موسی یک گرایش گرایش بدی وجود داشته دیگر. خب بالاخره ولی با این حرف که این گرایش بده مشکلی خب من باید از حضرت موسی دفاع کنم. حالا بالاخره دیگر از حضرت موسی سعی می‌کنیم در جلسات آینده دفاع کنیم. من فکر می‌کنم که دفاع این است که نباید این‌جوری تصور بکنیم که واقعاً به آن معنای سخیفی که مثلاً بت‌پرستان می‌خواستند ببینند، حضرت موسی می‌خواهد ببیند. ولی می‌خواهد مثلاً فرض کن یک جوری یک چیز محسوسی حالا به نظر می‌آید که خداوند یک چیز محسوس به حضرت موسی نشان می‌دهد که مثلاً فروپاشی یک کوهه.

یک واقعه یک مقدار دفاع از حضرت موسی بکنم با اینکه یک چیز مشابهی در مورد حضرت ابراهیم وجود دارد در مورد مشاهده معاد. مثلاً نمی‌دانم یک چیزی یک خورده فراتر از آن که تا حالا بهش رسیدن این به نظر می‌رسد حضرت ابراهیم چیزی ندارد کیفیت مثلاً فرض کنید معاد را یک جوری شاید می‌خواهد ببیند. می‌گوید که برای اطمینان قلبم. بالاخره یک چیزی آنجا یک ذره‌ای حالا عدم اطمینان در قلب خودش احساس می‌کند و جوابی هم که می‌آید به هر حال این‌طوریه که یک چیزی نشونش می‌دهند دیگر. خود معاد را نشان نمی‌دن ولی یک چیزی شبیه کیفیت معاد برایش بازسازی می‌شود.

اینجا هم مثلاً عظمت خداوند به صورت چیز به صورت منفجر شدن و مثلاً خرد و پودر شدن یک کوه جلوه‌گر می‌شود. یک تجلی از خداوند را. عرفا که این‌ها را خیلی عرفانی و خوب معنی می‌کنند و اصلاً چیز نیست نمی‌دانم. یک یک شاعری گفته که چو به کوه طور رفتی ارنی نگفته بگذر که نیارزد این تمنا به جواب لن ترانی. بعد یک نفر جوابشو داده که چو به کوه طور رفتی ارنی بگو و بگذر. تو صدای دوست بشنو چه ترا چه لن ترانی. مثلاً بعضی‌ها این‌جوری دفاع می‌کنند که این یک خواسته‌ایه که بالاخره مثلاً جوابی از طرف خداوند را حالا ولو اینکه لن ترانی باشه این هم برای حضرت موسی در آن مقام خودش یک نکته مثبتیه.

بگذارید سوال چیز نپرسید. من در موضع دفاع از حضرت موسی قرار بگیرم. خیلی حسشو ندارم که. و به هر حال نهایتش این است که شما تو آن آیه ببینید که مثلاً حضرت موسی چیزی بدی خواست. اگر یک نفر تصورش این باشه که حضرت موسی مثل قوم خودش یواشکی رفته حالا مثلاً به قوم خودش می‌گفت نمی‌شود بعد حالا یواشکی رفته بالای کوه طور می‌گوید که حالا خدایا واقعاً می‌شود یا نمی‌شه؟ اگر می‌شود به من نشان بده خودتو. اگر این‌جوری تصور بکنیم هم بالاخره با حرف من تناقضی ندارد. حرفی که فعلاً دارم می‌زنم. اینکه یک گرایشی به سمت پایینه که ما هی خدا را سعی بکنیم که به صورت جسم ببینیم. اگر نه جایگزین‌هایی داشته باشیم.

شما سوال دارید. من می‌خواستم اشاره کنم که به نظرم بنی‌اسرائیل خیلی مسئله‌اش بُعده. یعنی مثلاً نمونه‌اش را من خاطرم نیست که مثلاً خود مثلاً از زبان مفسرین و کسانی که مقابل پیامبر بودن خواسته‌ای شبیه خواسته‌های بنی‌اسرائیل باشه. بنی‌اسرائیل احتمالاً جوری پرورش یافتن که چون آن‌ها مثلاً خداشون را داشتن می‌دیدن همیشه، مثلاً مقابلشون بوده، این‌ها که اصلاً خواسته‌هاشون این است که همه چیز باید برای‌شان تجسد پیدا کند. سر ماجرای گوساله. خیلی راحت مثلاً چرخید به نفع سامری. سر ماجرای همین کوه رفتنشون. به نظر من فکر می‌کنم یک کم فرق می‌کنند با آن‌ها. یک اتفاق بدتری اینجا تو شکلشون دارد می‌افتد. این تجسده. ولی آخه ببخشید یک مقدار بگذارید من از بنی‌اسرائیل دفاع کنم.

قوم‌های دیگر مشکلشون اصلاً مشکلی با وجود خدا به آن معنا که ندارند. مسئله نفی شرکه که برای‌شان قابل قبول نیست. اینجا خدایی که هی معجزه می‌کند را خیلی بهش ایمان پیدا کردند بنی‌اسرائیل. مثلاً فکر می‌کنند حالا شاید حتی دیگر بتواند کار به اینجا برسد که ظاهر بشود. خیلی سطحش بالاتر. واقعاً مرحله جدی این‌ها بزرگانشون زحمت می‌کشن می‌روند بالای کوه. یعنی واقعاً شک نداشتن که این می‌شود خدا را دید. شک داشتن که نمی‌رفتن. این‌ها می‌خواهند یک مقدار خیلی سطحش بالاتر مسئله. هر بیایین شاید یک خورده این‌جوری دفاع کنیم که خداوند خیلی بیش از اندازه بر بنی‌اسرائیل ظاهر شد. ظاهر شد اصلاً.

می‌دونی یعنی به در همین حدی که به حضرت موسی هم ظاهر شد با این رفعنا فوقکم فوقهم الطور اینکه حالا یک اتفاق‌هایی افتاده این‌ها یک قدم اون‌ورتر مثلاً گذاشتن می‌خواهند خدا را ببیند. یعنی منظورم این است که اینقدر حوادث معجزه آسا دیدن که برای‌شان انگار چیز طبیعی طبیعی شده حالا ولی این من حسم این است که این گرایش به محسوسات حداقل در قدیم مثلاً در تاریخ بشر هزاران سال قبل خیلی شدید بوده. یعنی الان ما ذهنمون یک خورده چیزهای انتزاعی این‌ها را باهاش راحت تریم. گمانم قدیم این‌جوری بوده که خیلی احتیاج به محسوسات داشتن و یکی از عوامل حالا مثلاً گرایش به بت پرستی این‌ها هم همین است که بالاخره یک چیزی محسوسی برای پرستش داشته باشند دیگر.

خب این‌ها ببین این‌ها چیز است این‌ها آن عوامل حالا واقعاً یکی دو تا هم نیست من نمی‌دانم بررسی خیلی جامعی شاید بتواند آدم انجام بده که سعی کند مثلاً عوامل روانی که شرک را تقویت می‌کنند تمایل به شرک به وجود میارن را آدم در موردش صحبت بکند. این دو تا نکته ای که من گفتم یعنی این جدا کردن انسان از آن آزادی و لذت یا که مخصوصاً آن مسئله اعتقاد به معاد خیلی در آن مهم است. یعنی این حس مسئولیت اینکه هم خداوند ناظر منه هم اینکه چیزی از من می‌خواهد یک جور تبعیت از حق را از من می‌خواهد پیامبران که میومدن به نوعی با خودشان یک چنین پیامی همیشه داشتن که بالاخره ما در مقابل اعمال خودمان زندگی خودمان مسئولیم.

و اعتقاد به یک موجود نادیدنی و آن اعتقاد به موجودی که همه ما در مقابلش انگار یکسان هستیم آن حس یکسان بودن این‌ها همه به نوعی با یک گرایش هایی در بشر تعارض دارد. حالا چیزی که ما در واقع باهاش مواجه هستیم این است که هر چقدر بهتر شرک و گرایش به شرک را بشناسیم جلوه های شرک را در واقع بتوانیم درک بکنیم باید بتوانیم در زمانی که خودمان تو جامعه ای که به دنیا اومدیم در تاریخی که داریم زندگی میکنیم سعی کنیم که این رگه های شرک آلود که به وجود آمده را بشناسیم. آن فقط مسئله نمی‌دانم جامعه دینی خودمان نیست.

من سعی کردم مثلاً بگویم که در یک نوع در فرمول های ساینتیفیک نه ولی در نگاه به علمی به جهان یک شائبه های شرک آلود وجود دارد. یک استقلالی که به این مفهوم به عنوان قانون داده می‌شود این یک جوری از نظر اعتقادی اعتقاد جز جز ساینس نیست ولی در فضای آموزش ساینس یک چنین نگرش هایی وجود دارد که حالت شرک آلود دارد. بنابراین آدم در هر زمان و مکانی که هست باید مطمئن باشه. یعنی من چیزی که می‌خواهم بگویم این است. شما قرآن را که می‌خوانید خودتان را باید اصولاً در موقعیت شبیه حضرت ابراهیم فرض بکنید.

آنجا یک بت های آشکاری وجود دارد که و بت پرستی آشکاری وجود دارد در همه زمان ها و مکان های دیگر هم فرضتون باید بر همین باشه که بالاخره یک جایی به دنیا در یک زمانی و مکانی به دنیا اومدید که گرایش ها این‌جوری راه خودشان را باز کردن و شما باید مبارزه بکنید.

استقرار شرک و تقلید از اجداد

یعنی اگر حضرت ابراهیم می‌رود بت ها را میشکنه من منظورم مبارزه این نیست که مبارزه اجتماعی نیست که بیاید مثلاً بشناسید به دیگران هم حداقل برای خودتان. یعنی باید بفهمید که چه حرف هایی که شنیدید چه اعتقاداتی که بهتان تلقین شده از طرف جامعه این‌ها اعتقاداتی هستند که حق نیستند و شائبه های شرک در آن هست و خودتان را ازش دور بکنید.

آن چیزی که ببینید این گرایش ها در مردم وجود دارد ولی اگر یک آدمی را همین‌جوری رندوم انتخاب بکنید یک آدمی که گرایش ها و عقاید مشرکانه دارد عامل اصلی گرایش مشرکانش این چیزهای درونیش نیست. آن استقرار شرک در جامعه است. این چیزی است که تو قرآن روش تاکید می‌شود که وقتی از مشرکین پرسیده می‌شود که چرا این آیین ها را پذیرفتید می‌گویند که ما اصلاً آن چیزی که اجدادمون کردن را میکنیم. احترام به اجداد احترام به پدر و مادر ما بگذارید درست بگویم. احترام که خیلی چیز خوبی است. تلاش برای کسب رضایت پدر و مادر و اجداد این چیزی است که می‌شود گفت که پایه شرکه دیگر. من عمداً این را می‌گویم.

فکر می‌کنم این خودش یکی از رگه‌های شرک‌آلوده که احسان به والدین که دعوت قرآنه تبدیل به کسب رضایت والدین شده. این خیلی خیلی حرف وحشتناکیه که من به یک نفر به عنوان تعلیم دینی آموزش بدهم که تو باید والدین خودتو از خودت راضی بکنی. ما هیچ‌کس را به غیر از خدا نباید از خودمان راضی بکنیم. اصلاً یک در یک جمله توحید همین است دیگر که من فقط و فقط رضایت خدا در زندگی برام شرطه. اینکه من والدینم، والدینم شاید آدم‌هایی هستند از اعتقاد مشرکانه دارند. من چگونه می‌خواهم این‌ها را راضی بکنم؟ حضرت ابراهیم به پدرش حرف بدی نمی‌زنه. پدرش از اینکه این شرک بت‌ها را نمی‌پرسته ناراضیه، می‌خواهد بکشدش.

خب حالا حضرت ابراهیم چه کار باید بکنه؟ باید کسب رضایت والدین خودش را بکند. این کلاً اعتقادات توحیدی بعد از مدتی بالاخره یک تغییر شکل‌هایی می‌دهند. مثلاً همین فکر کن احسان به والدین یا احترام به والدین در هر شرایطی حرمت وال، البته حرمت یک بار این است که مثلاً من اگر به بت‌هایی که پدرم تراشیده بی‌احترامی بکنم، به پدرم بی‌احترامی شده. پدرم احساس می‌کند که حرمتش از بین رفته. این بنابراین یک خورده خطرناکه دیگر. من بگویم ممکن است یک نفر بگوید حرمت خیلی وسیعی دارد که شامل همه عقاید شرک‌آلودش هم، اگر من نماز بخوانم به عقاید شرک‌آلود پدرم توهین کردم. خب باید نماز نخونم؟ اگر تو احترام گذاشتن به همین معنا که مثلاً ببینید قرآن خیلی دقیق بیان می‌کند.

می‌گوید و لا تقل لهما اف. نمی‌گویم والدینت چه باشند. من حق ندارم جلوی پدر و مادرم وایستم و یک حرفی مثلاً خدای‌نکرده تحقیرآمیز یا حرفی می‌گویند اف یک چیزی است که یک حسی از بیزاری در آن وجود داشته باشه. یا با عبارتی چیزی لحن هم حتی یک طوری باشه. بزرگداشت والدین اینکه همیشه برای‌شان یک حرمت قائل باشم، در سخن گفتن، نگاه کردن، نشستن جلوشون، این در همه شرایط واجبه. این چیزی است که از ما خواسته شده. ولی از ما خواسته نشده که رضایت والدین را کسب بکنیم. از ما خواسته نشده که مثلاً حرمت حرمت‌های آن‌جوری که اگر من نماز بخونم، نمی‌دانم به حرمت یک نفر بربخوره یا هر کاری بکنم، طرف احساس بی‌حرمتی بکنه، ما موظف نیستیم یک حس خاصی تو والدین خودمان ایجاد بکنیم.

موظفیم که رفتارهای خودمان را کنترل بکنیم. حتی از ما خواسته نشده که والدین خودمان را دوست داشته باشیم. مثلاً فرزند چه می‌دانم شمر باید پدر خودش را دوست داشته باشه؟ من نمی‌دانم این گاهی این را من شنیدم‌ها که ما باید والدین خود را دوست بداریم. آخه یعنی چه من والدین خودمو؟ شاید یک نفر والدینش آدم‌های خیلی بدی‌ان، خوشش نمی‌آید دیگر. اولاً اصلاً امر به دوست داشتن یک جور یک امر یک خورده مشکوکیه که تو باید فلان چیز را دوست بداری. طرف یعنی گاهی به نظر می‌آید آدم می‌تواند حق بده به یک آدمی شاید در شرایطی واقعاً به دنیا اومده، پدر و مادرش بیش از اندازه بهش ظلم کردن یا بیش از اندازه آدم‌های بدی هستند و این حس خوبی ندارد نسبت به والدین خودش.

ظن اختلال در جامعهٔ خود

بازم باید حرمت اف نگه و احسان هم بکند نسبت بهشان. اشکال ندارد دوست دارد یا دوست ندارد. بالاخره به دنیاش آوردن، الان دارد زندگی می‌کنه، حیاتش وابسته به اوناست. سعی کند بهشان خوبی بکنه، هر کاری از دستش برمی‌آد بکند. ولی اینکه حالا عاشق پدر و مادرش باشه، آدم بالاخره یک حس محبت نسبت به پدر و مادر خودش از یک جهتی دارد ولی اینکه مثلاً بین آدم‌ها این را آدم خوبی بدونه، یعنی دوست داشتن به آن معنا که موجود دوست‌داشتنیه، این ممکن است این حس را یک نفر نداشته باشه ولی بالاخره آدم نسبت به مادر خودش، پدر خودش یک احساس محبت غریزی قطعاً دارد.

خب من حالا در مورد یک چیزهایی در مورد همین جامعه خودمان نمی‌دانم دامن بزنم به این حس منفی که فکر می‌کنم که در قرآن نسبت به جوامع دینی هست که ما یک جایی به دنیا اومدیم که نباید به طور طبیعی احساسمون این باشه که خیلی جای خوبی است و همه‌چیز خوب است و همه‌چیزهایی که به ما تعلیم دادن تعلیمات درستی بوده. فکر می‌کنم رویکرد طبیعی این است که دنبال این بگردیم که حتماً یک اختلال‌هایی وجود دارد و این‌ها را سعی بکنیم که کشف بکنیم. من می‌توانم از این مورد‌هایی که حالا قبلاً هم بهش اشاره کردم، بگذارید مثلاً الان اگر بخواهم در مورد انحراف‌هایی که در جامعه دینی که ما در آن متولد شدیم صحبت بکنیم، من فکر می‌کنم اولاً بزرگ‌ترین انحراف‌ها که مربوط به خود مسئله توحیده.

یعنی قطعاً در حرف‌هایی که می‌شنویم گرایش‌های شرک‌آلود اعتقادی اصلاً وجود دارد دیگر. یعنی مثلاً حالا شیعه که خودش الان بیش از حد در مظان این اتهام هست که بالاخره یک گرایش‌های شرک‌آلودی در آن وجود دارد. من فکر می‌کنم که واقعاً همین‌طوری هم هست. یعنی یک مقدار بالاخره بگذارید این حرف را تصدیق بکنم. این گرایش شرک‌آلود که همه‌جا وجود داره، در عربستان هم وجود دارد. یک فرم خاصی مثلاً فرض کنید در بین شیعیان هست. یک جور بی‌احتیاطی به نظر من. من یک بار این نکته را گفتم، دوباره می‌خواهم تأکید بکنم بدون اینکه حالا خیلی وارد مصداق‌ها بشوم که وقتی شما در جامعه مدعی توحید به دنیا اومدید که ادعاشون این است که موحدن و ادعاشون این است که مهم‌ترین چیز در اعتقادات توحیده و این آیه قرآن را قبول دارند که تنها گناهی که هیچ‌جوری بخشیده نمی‌شود شرکه.

بنابراین همه‌چیز اصل به اصطلاح اساس دینی که ما داریم باهاش زندگی می‌کنیم توحیده و بزرگ‌ترین دشمن و انحراف ما هم شرکه. بعد شما نگاه می‌کنید می‌بینید تو تعلیمات دینی که به ما دادن میزان حرف‌هایی که بر علیه شرک، احتیاط‌هایی که بر علیه شرک در واقع به ما تعلیم داده شده در حد صفره. یعنی میزان تذکر، من انتظارم این است در جامعه توحیدی بزرگ‌ترین ترس از اعمال شرک‌آلود باشه. مثلاً فرض کنید ما در توسلات به ائمه که الان خب خیلی هم متداول بوده و متداول‌تر شده، به وضوح در مورد حداقل عوام رگه‌های شرک‌آلود می‌بینیم دیگر. طرف نوع مناجاتش با ائمه کاملاً یک حالت شرک‌آلودی دارد. یعنی مستقل از هر چیزی مخاطب می‌کنه، از امام یک چیزی می‌خواهد.

خیلی هم کاری به خدا مثلاً ندارد. یا این ماجرای امام‌زاده ساختن و این‌که چیزی، حالا به هر حال من کاری ندارم. کلی چیز وجود دارد که بعضی‌هاش به وضوح حالتی در توده مردم حالت شرک‌آلود دارد. بنابراین من با اصلش کاری ندارم که تطبیق با توحید می‌کند یا نمی‌کند. ممکن است شما در مورد علمایی که مثلاً فرض کنید توسل می‌کنند هیچ شائبه شرکی نباشد ولی توده مردم این شائبه شرک برای‌شان وجود دارد. بعد نگاه می‌کنید می‌بینید چقدر حالت کرختی وجود دارد. چقدر به مردم تذکر داده می‌شود که آقا این‌جوری بگویید شرکه، آن‌جوری نگید. فقط من جاهایی که در جواب وهابی‌ها و سنی‌هایی که اعتراض می‌کنند شنیدم که گاهی روشن‌گری‌هایی می‌شود که آقا منظور ما وقتی توسل می‌کنیم اینه، آن نیست.

ولی در باره در محافل خصوصی یعنی بین جمع و توده مردم به شدت این را کم می‌بینم. کلاً اولین چیزی که من در جامعه ایران نظرم را جلب می‌کند که خودش به شدت کنجکاوی‌برانگیز و ترساننده است، این است که احتراز از شرک اصلاً یک مفهوم آموزش داده‌شده خیلی با شدید و لحنی نیست. می‌گوید انگار شما وقتی که یک جامعه‌ای را به اصطلاح توحیدی را می‌بینید که در آن خیلی تعلیمات بر علیه شرک نیست، یک راه این است که بگویید که این جامعه این‌قدر توحیدیه، این‌قدر مردمش مثلاً شعورشون بالاست که هیچ احتیاجی به این چیزها نیست.

ادعای توحید و خطر غرور

این کرختی حاصل از موفقیت زیاده یا کرختی حاصل از بی‌خیالی زیاده دیگر.

یعنی اصلاً کلاً به نظر می‌آید که این مفهوم یک جوری در شما مثلاً من دفعه قبلم که در این مورد صحبت کردم همین مثال را زدم. شما میزان تذکراتی که تو جامعه ما در مورد حجاب زنا داده می‌شود و حساسیتی که وجود دارد را مقایسه بکنید با مسئله. به نظر می‌آید که شرک لابد نفوذ کرده که این‌جوری شده. یعنی این‌جوری نیست که آن که می‌آد، یعنی شما ول کنید حتماً راه خودش را باز می‌کند. بنابراین این عدم تذکرها خودش بزرگ‌ترین نشانه این است که ما جایی متولد شدیم که یک خورده این مسئله توحید به نظر می‌آید که ساده گرفته شده و باید انتظار داشته باشیم که، ببینید مثلاً من اگر در عربستان به دنیا آمده بودم ممکن بود یک خورده گول بخورم، ببینم این‌ها از صبح تا شب در مورد توحید دارند حرف می‌زنند و می‌ترسونن از شرک که این کار را نکن، آن کار را نکن، این‌ها شرکه.

ممکن بود گول بخورم که خب این‌ها خوب خودشونو محافظت کردن و یک جامعه‌ای که لابد می‌تواند خیلی توحیدی باشه. ولی اینجا که به دنیا اومدم می‌بینم اصلاً این حرف‌ها نیست. بیشتر در واقع می‌ترسم از اینکه خیلی چیزها هست، خیلی نفوذها وجود دارد و به اصطلاح در شرایطی هستیم که بیشتر باید مواظب خودمان باشیم. حالا در همه موارد من آن مثالی که زدم در مورد توسل و ائمه برای خاطر گرایش عمومی مردم در ایران به این‌جور چیزهاست که خب خیلی خطرناکن. به شدت این توسل می‌تواند خطرناک باشه دیگر. حالا من قبلاً هم در مورد چیزهای مشابه این صحبت کردم، بفرمایید. من می‌خواستم اینجا یک خورده به این یک حرف بزنم که خیلی خیلی جالب است.

اصلاً فقط اشاره کنم به این آیه‌ای که اتفاقاً همین یعنی حالا این‌جا در این که ائمه چه هستن، چه نیستن، مستقل از این، این تیغ دولبه‌ای که می‌گوید خیلی خطرناکه، یک آیه خیلی ترسناکی تو قرآن هستش که به مشرکین می‌گوید که چرا این‌ها این، با این اعتقاد، با این چنین با چنین مضمونی، با این اعتقاد، می‌پرسه که آسمان و زمین را کیا آفریده؟ می‌گویند خدا. می‌گوید پس می‌آید چه کار کردن؟ می‌گوید ما این‌ها را قربان می‌گیریم. آره، آفرین. بله اصلاً این‌قدر یک آیه هایی وجود دارد که انگار دارد نهی از توسل می‌کند. بله یعنی ما این جمله‌ها را می‌شنویم دیگر که ما مثلاً به ائمه را برای خاطر اینکه به خدا نزدیک بشیم، این واسطه قرار می‌دهیم.

یعنی تو قرآن یک بله یا یک می‌گوید مشرکین در جواب می‌گویند که این‌ها را ما می‌پرستیم «لِیُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى». خیلی شبیه عبارت‌های مشابهی ما می‌شنویم. ترسناکه دیگر بالاخره حداقل این که آدم باید به شدت بترسه. اینکه یک ورژن خاص توسل وجود داشته باشه که شرک‌آلود نیست، خب ممکن است من بگویم که بله یک چنین ورژنی وجود دارد. ولی اینکه تعلیمی که به مردم داده می‌شه، آن ورژنه‌ست یا نه همین‌جور به مردم می‌گویند بروید توسل بکنید، همه هم همین‌طوری حس اینکه خب اصلاً خیلی چیزهای مثلاً فرض کنید من چیزهای عجیب و غریبی که می‌شه، ببین اولاً مثلاً حالا من حرف از رضایت پدر و مادر زدم که قبلاً هم گفتم.

شنیدید بار الان خیلی مد شده می‌گویند با رضایت امام، برای رضایت امام زمان مثلاً باید به فکر این باشیم که رضایت امام زمان را جلب کنیم.

توسل و رضایت امام زمان

اصلاً یعنی چه این حرف؟ من واقعاً یکی یک بار یک جایی یک نفر این حرف را زد که من باشم خودم می‌پرسم. اگر نه یک نفر از طرف من بپرسه، اصلاً این حرف یعنی چی؟ من باید رضایت امام زمان را یعنی یک کاری وجود داره، یعنی رضایت امام زمان فرقی با رضایت خدا داره؟ یعنی یک جایی هست که یک کار خاصی امام زمان را راضی می‌کنه، خدا را نمی‌کنه؟ می‌خواهم بگویم این حرف، این دعوت به اینکه رضایت امام زمان را باید جلب بکنیم، اصلاً یعنی چی؟

یک چیز جدیدیه، خواسته‌هایی امام زمان دارد که خدا نداره؟ یا خدا یک چیزهایی می‌خواد، امام زمان، تفاوتی بین مثلاً کسب رضایت خدا با امام زمان وجود داره؟ می‌گویم مثلاً نمی‌دانم واقعاً یعنی این وقتی این حرف را می‌زنن، لابد وجود، فکر می‌کنم وجود دارد دیگه، وگرنه چه فرقی می‌کنه؟ من می‌گویم توحید این است که آدم فقط کسب رضایت خدا مد نظرش باشه. ائمه و پیامبران هم چیزی به غیر از این را نمی‌خواستن و فکر می‌کنم هر کاری من بکنم در جهت رضایت خدا باشه، پیامبران هم بفهمن خیلی راضی می‌شوند از من. همین دیگه، چیزی بنابراین حرف مهمل‌ایه.

یعنی من اینکه مردمو به یک چیزی انگار به یک چیزی غیر از خدا، حالا از این آدم بپرسی، همین را می‌گه، می‌گوید نه خب هرچه خدا را راضی بکنه، امام زمان، خب پس چرا این حرف را می‌زنی؟ من نکته‌ای که می‌خواهم بگویم در این نوع حرف‌ها، آن شائبه آن انانیت وجود دارد. حرفی که شیعه شیعه‌ای می‌خواهد خاص باشه. یعنی همه فرقه‌ها، اصلاً این فرقه‌گرایی، نتیجه فرقه‌گرایی یک جور گرایش شرک‌آلوده. نتیجه همان انانیتی سرکوب شده است. ببینید این انانیت وقتی من نخوام نتونم مرا به آموزش‌هایی که دیدم، آدم مغروری باشم. می‌دانم این خیلی بده. نتونم حس برتری‌جویی داشته باشم.

مثلاً در قرآن نوشته که آخرت را قرار دادیم «لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ» «لَا یُرِیدُونَ» «عُلُوًّا وَ القصص · ۸۳تِلْكَ ٱلدَّارُ ٱلْءَاخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّۭا فِى ٱلْأَرْضِ وَلَا فَسَادًۭا ۚ وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَآن سراى آخرت را براى كسانى قرار مى‌دهيم كه در زمين خواستار برترى و فساد نيستند، و فرجام [خوش‌] از آنِ پرهيزگاران است. «فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا عُلُوًّا وَ لَا فَسَادًا» «یَا رَبِّ» «فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا»‌ش اشتباهه. ولی آیه این است «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ» دارید پیدا می‌کنید. اول فکر کنم خواست این کلمه است. عجیبه. آیا سخت‌تر و لغت‌تر پیدا می‌کردید این یکی رو؟ نه، من فقط لغت‌اش را می‌دونستم. اول، اول را که می‌زنی، فعل و این‌ها را هم می‌آورد. برای چه آخه؟ آن‌هایی که این وسط لغت‌ام هست، می‌آورد. یعنی چی؟ وسط لغت؟ یعنی چی؟ آها، آها. اول‌وند بزنی چی؟ اول‌وند. اول‌وند را زدم. بگذارید یک لغت‌ام بیشتر بگیرم.

خب، بگو. دار و لاخر. دار و لاخر. آها، چند تا هم می‌توانید بگیرید. پیدا کردم. خب پس اصلاً این‌چی نداشتید. لا یریدون اول‌وند، آها اول‌وند فی الارض و لا، یک چیزی داشت. بله. لا یریدون اول‌وند فی الارض و لا فساد. هیچ برتری‌جویی‌ای نباید داشته باشه انسان. این به این انانیت که فشار می‌آره، فرق‌گرایی، یک تسکین، یک من می‌توانم یک اصطلاحی به کار ببرم، می‌گویم این انانیته یک جوری تصعید می‌شود. یعنی مثلاً من به جای اینکه به خودم افتخار کنم که خب خیلی کار زشتیه، به خانواده خودم، اگر احساس کنم این هم زشته، به مثلاً فرقه‌ی خودم. احساس برتری را ببرم در اینکه من در بهترین فرقه هستم. این فرقه خیلی از فرقه‌های دیگر مثلاً بهتر است.

ببینید، مسئله اینکه هویت خودمو از دست ندم دیگه، یکسان نشم با بقیه. در مورد خودم چیز خاصی نمی‌گم، ولی یک متعلقاتی به یک چیزی تعلق پیدا می‌کنم که آن کاملاً برتره. بعد تو کاملاً هم حالت حس آدم‌ها را می‌بینی که به شدت آدم‌های مغروری هستند. غرورشون به این است که مثلاً به خودشان که مغرور نیستند. غرورشون به این است که در این مثلاً فضا هستند. مثلاً فرض کنید علمای اسلام غرورشون به این است که علمای اسلام‌اند دیگر. نسبت به سایر غیرمسلمون‌ها به شدت احساس برتری مثلاً می‌کنند، برای اینکه دین برتر دارند. بعد موضوع این است که هرچه این خاص‌تر بشه، اثرش روی آن انانیت بیشتره.

مثلاً حالا مثلاً من به اسلام چیز بکنم، یک جوری افتخار بکنم، این باز یک جمع خیلی بزرگی مثلاً انگار شاملش می‌شود. هرچه خاص‌تر بشه، اگر بتوانم برسونمش به یک تعداد محدودتر، بیشتر آن انانیته انگار می‌تواند ازش تغذیه بکند. آفرین. آن غروره، توزیع می‌شود بین این آدم‌ها و یک جوری به طور سرانه به من بیشتر می‌رسد. اینکه هی فرقه‌ها کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شن، این موجودات در جاهای کوچک‌تری قرار می‌گیرند و حس برتری دارند. حس هویت دارند. الان مثلاً شیعیان، اصلاً خیلی انگار دوست ندارند آن قسمت مشترک با مسلمون‌ها و اینا، آن قسمت‌های خاص خودشان را بیشتر دوست دارند، بیشتر ازش حرف می‌زنند. بیشتر، برای همین است به نظر من می‌گویند رضایت امام زمان.

یک چیزی است که سنی نمی‌تواند بگوید. یک چیز مخصوص منه. من دنبال رضایت امام زمانم. من دنبال، بفرما. خب، در مورد مثلاً بعضی از علما، این‌ها فکر کنم در راستای مثلاً «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول» هست. این «اطیعوا الرسول» درست است در آن راستاست، حالا جدا می‌شه، ترکیب می‌شود. آره، اطاعت از، اطاعت از رسول فرق می‌کند با، من جذب، در همان زمان هم کسی دنبال جذب رضایت رسول، به نظر من شخصی فکر کنم این، این بوده که الان تو بعضی جاها آن‌جوری گفته می‌شود. حالا به هر حال، این‌ها چیزهای خطرناک. به نظر من که مردم این چیزها را که می‌شنوند، خودشان را اصلاً در محضر امام زمان احساس می‌کنند.

می‌دونی یک چیزی، امام زمان‌ها حالا در یک لحظاتی جایگزین خدا می‌شود. و رضایت آن را هم جانشین، و این مثل همان کاری که با حضرت مسیح مردم، ببین من دیروز اتفاقاً با یکی از این دوستان بیرون جلسه بحث کردم که یک خورده دفاع می‌کرد از مثلاً عملکرد فقها و اینا، ما باید، اینکه یک حرف می‌تواند یک وجه درستی داشته باشه، با اینکه وقتی به عوام می‌گی، یعنی روحانیت مثل هنرمندا، مثل هنر، باز یک هنرمندی که مثلاً فرض کنید شعر نمی‌دانم نوع پیچیده می‌گوید کمتر، اونی که فیلم می‌سازه بیشتر. وقتی سر و کار آدم با عوام می‌افته، خیلی باید با احتیاط حرف زد. اینکه این چه شاید نمی‌دانم نوع پیچیده می‌گوید کمتر، اونی که فیلم می‌سازه بیشتر.

وقتی سروکار آدم با عوام می‌افته، خیلی باید با احتیاط حرف زد. اینکه این چه برداشتی ازش می‌شه، نمی‌دانم الان به نظر من خب ممکن است شما یک وجهی برای اینکه اصلاً رضایت امام زمان بشه، یک وجه خوبی هم بتوانید در نظر بگیرید. خب ولی اینکه بالاخره وقتی به مردم می‌گید، طرف همان‌جوری که به نظر من مسیحی‌ها یک جوری مسیح و جانشین خدا کردن، باهاش سروکار دارن، مثل اینکه با یک انسان بزرگ سروکار دارن، در عوام شیعه هم این حالت وجود دارد. یعنی هی با امام‌ها در حال راز و نیاز، خودشونو در محضر امام‌ها احساس می‌کنند این‌بار. با امام‌ها رابطه می‌گیرند.

من یک بار این را نقل کردم فکر می‌کنم با یک واسطه این را شنیدم که یک نفر از تنهایی خودش چیز کرده، به اصطلاح شکایت کرده، بعد یک نفر گفته شما برای چه این حرفو می‌زنی؟ امام زمان با شماست. چرا احساس تنهایی می‌کنی؟ اصلاً این یعنی چی؟ مثلاً می‌دونی، من می‌خواهم بگویم دقیقاً این جمله‌ای که احساس می‌کند آدم باید طرف بگوید که خدا با ماست مثلاً. ولی خب خدا با ماست که تنهایی مرا به عنوان یک آدم نمی‌گیره. ولی امام زمان با ماست یک جوری آن مشکل یک آدمیه دیگر بالاخره، مثل اینکه این را حل می‌کند. این یک اعتقاد، اعتقاد عجیبیه دیگر. امام زمان مثل خدا همه‌جا هست، با همه هست. شنیدید از این حرف‌ها دیگر.

واقعاً نمی‌دانم این حرف‌ها شائبه شرک به نظر شما ندارد. اینکه نمی‌دانم برویم خودمان را بکشیم حالا یک جوری یک ورژن خاصی از یک تعابیر پیدا بکنیم که اشکالی نداشته باشه را بگذارید کنار. و مردم این‌ها را کاملاً اشکال‌دار به نظر من می‌فهمند و بهش عمل می‌کنند. این نوع اعتقادات، این نوع حرف‌ها که یکی دو تا هم نیست، به شدت این شائبه شرک را دارد. من حالا یک چند دقیقه وقت دارم. من یک بار این مسئله را یکی دو بار مطرح کردم. بگذارید یک بار دیگر هم بگویم. من در جامعه‌ای به دنیا اومدم، می‌خواهم به یک نکته‌ای که فکر می‌کنم انحراف بزرگیه، چه می‌گن؟ گاهی اوقات آدم خلاصه دنبال این می‌گرده دم خروس از یک جایی بزند بیرون دیگر.

یک چیزی را بتواند بگوید که چون خیلی سخته واقعاً. شما می‌گوید مثل همین که من هر چیزی بگویم توسل مثلاً می‌گویند خب بالاخره یک ورژن‌هایی وجود دارد که می‌شود توحیدی فرضش کرد. رضایت امام زمان را هم شاید بگوییم مثلاً و حالا منظور خب جواب که قطعاً اینه، رضایت امام زمان غیر از رضایت خدا نیست. بعد در جواب اینکه حالا چرا می‌گید، حالا بالاخره ممکن است یک توجیهاتی باشه. من یک بار این را گفتم، چون از من بپرسید حالا این عقاید را بگذارید کنار که بحث کردن در موردشون ظریفه، واضح‌ترین مورد انحراف جامعه ما از تعالیم پیغمبر این است که مردم در ایران دست سه وقت نماز می‌خوانند. هیچی، نه تعالیم پیغمبر، امام فرق نمی‌کند.

این جزو بدیهیات دین اسلام این است که پیام خداوند از مسلمان‌ها خواسته که در پنج وقت در روز نماز بخونن. هیچ شکی تو این نیست. هیچ فقیهی هم نیست که این را نفی بکند. که اصل حکم این است که در پنج وقت نماز بخونن. بعد می‌گویند که پیامبر در یک مثلاً یک بار یا دو بار در بین راه بوده مثلاً نماز ظهر و عصر را با همدیگر جمع کرده. و این و احتمالاً روایت‌هایی هم وجود دارد که حالا این جواز را در واقع صادر کرده که بشود نماز ظهر و عصر را نمی‌دانم مراسم‌ها را با همدیگر خوند.

بعد نکته‌ای که پیش آمده این است که این جواز که حالا احتمالاً به نظر می‌رسد از روایت‌ها که در موارد خاص پیامبر یک چنین کاری کرده، این تبدیل شده به اینکه اصولاً مردم نماز ظهر و عصر می‌خوانند و نماز مغرب و عشا. باز ببینید این شما یک لحظه فکر کنید که این جواز، من می‌خواهم باز سعی کنم حداکثر دفاع را بکنم دیگر. فکر کنید که حالا خیلی هم مهم نیست که مورد، من فکر می‌کنم حکم این است که اگر مسافرتی جایی هستید، محذوری وجود داره، اشکال ندارد که یک مقدار از این وقت منحرف بشید، مثلاً نماز عصر را زودتر بخوانید.

نماز پنج وقت و سه وقت در ایران

نماز صبح و ظهر و عصر و این‌ها وقت دارند دیگه، یعنی نماز عصر هم یک وقتی دارد که مثلاً اذان عصر گفته می‌شه، مردم می‌روند نماز عصر می‌خوانند. در همه ممالک اسلامی به غیر از کشور ایران فکر می‌کنم همین‌جوریه. یعنی همان سنت، در زمان پیامبر این‌جوری بوده دیگه، پنج بار اذان می‌گفتن، پنج بار مردم می‌رفتن نماز می‌خوندن و بعد زندگی خودشان را شروع می‌کردند. همه‌جا این‌جوری است به غیر از در ایران که ما متولد شدیم که شاید یک عده فکر کنند این سال ترین بخواهیم جای دنیاست. نماز هم دیگر چیزی است دیگر ستون دینه یعنی دیگر هیچ چیزی مهم‌تر از نماز در آن شریعت وجود ندارد. پنج تا بوده تبدیل شده عملاً به سه تا یعنی مردم سه بار می‌خوانند.

یک بحث فقهیش فرض کنید که اصلاً بهانه‌ای هم لازم نیست. می‌شود جواز بود جوازش هست که ظهر و عصر را با هم بخونیم، مغرب و عشا را با هم. ما درست این را می‌دانیم که پیغمبر همیشه پنج وقت می‌خوند، ائمه هم همه‌شان همیشه پنج وقت می‌خوندن یادم. یعنی این حکم این‌جوری اجرا می‌شد دیگر. هیچ‌وقت کسی ادعا نکرده که اماما سه وقت خواندن. ما می‌دانیم که پیغمبر و همه‌ی اماما که ما ادعای پیروی از پیغمبر و امام‌های شیعه را داریم، همیشه پنج وقت خواندن. بنابراین حکم همین است دیگر حالا جواز ببینید من می‌گویم آقا تو سختته، سه وقت بخون. سوال این است که تو مساجد چرا سه وقت خوانده می‌شه؟ این دیگر خیلی چیز غریبیه دیگر.

آن روحانی که آنجا متولی نماز خوندنه آن دیگر چه کار دارد که پنج وقت نمی‌خونه سه وقت می‌خونه؟ اگر حرف این است که مردمی که میان می‌خواهند ظهر و عصر را با هم بخونن پس آن آقا هم ظهر و عصر را با هم می‌خونه، خب عصرشو چرا سر عصر دوباره اعاده نمی‌کنه؟ آن یک یک یک نفر هم تو آن شهر باشه که دوست داشته باشه نمازشو مثل پیغمبر سر نماز عصر را مثلاً سر وقتش بخونه، باید بتواند بخونه دیگر. آن آقا اصلاً متولی این کاره دیگر. اصلاً نمی‌خواد نماز، من آخرین حرفی که می‌خواهم بزنم این است به نظر من این واقعاً فاجعه‌ست اصلاً. اصلاً نماز نخونید تو مساجد، اذان چرا نمی‌گید؟

من برای اینکه بفهمم وقت نماز عصر کیه باید بروم در سایتی که وقتشو اعلام می‌کنند. مساجد چرا اذان نمی‌گن که اعلام بکنند الان وقت فضیلت نماز عصره؟ این را که دیگر قبول دارند که آقا این وقت فضیلت، بابا مگه در شهرهای اسلامی پنج وقت اذان گفته نمی‌شد؟ چگونه ممکن است در یک کشور اسلامی سه وقت اذان گفته بشه؟ این اصلاً یعنی چی؟ این بدعت نیست؟ ببینید آقا بدعت یعنی چی؟ بدعت یعنی اینکه بابا این حکمو من تغییر بدهم یک کار دیگه‌ای بکنم. همه‌ی ما قبول داریم که در شهر پیغمبر پنج وقت اذان گفته می‌شد. هر جا اماما بودن پنج وقت هم نماز می‌خوندن.

حالا نماز سختشونه این اینکه یک چهار تا آدمی که امروز سختشون نیست می‌خواهند سر نماز عصرشون را سر وقت بخونن یا عشا‌شون را سر وقت بخونن، برای چه رادیو تلویزیون اذان نمی‌گه؟ بنویس آن زیرها وقت نماز فضیلت نماز عصر اگر زورشون می‌آید بنویسن. ببینید یک یک چیزی یک سنته. پنج وقت نماز خواندن تبدیل شده به سه وقت نماز خواندن و این بدعته. بدعته خیلی آشکاریه در مهم‌ترین حکم دینی. بعد همین آدم‌ها سر اینکه سر این بدعتی که نمی‌دانم نسبت می‌دهند که واقعاً هم بدعته که نمی‌دانم سر نماز صبح یک جمله اضافه کردن تو اذان که از الصلاة خیر من النوم که جمله خنده‌داری هم هست به نظر من گیر می‌دهند که این بدعته.

اینکه یک دانه جمله آنجا نباید باشه مثلاً. اهل سنت سر صبح برای خودشان تو اذان می‌گویند الصلاة خیر من النوم، شده جزو اذانشون. آخه اصلاً زشت نیست آدم بگوید الصلاة خیر من النوم؟ تو همون‌جا نمی‌دانم اصلاً ما می‌گوییم خیرالعمل. این بهترین کاریه که انسان، نه اینکه بابا پاشو مثل اینکه یک آدم خیلی چیز است دیگر پدری به بچه‌ش می‌گوید بابا پاشو مثلاً این خوابو ول کن، پاشو نماز بخون. سر یک چنین چیزهایی که یک جمله اضافه و کم شده حساسیت‌های شدید وجود دارد در حالی که واضح‌ترین حکم اسلامی که همه‌مون مطمئنیم که این‌جوری اجرا می‌شده را یک جور دیگه‌ای اجرا می‌کنیم. حتی یک جوری امکان جوری دیگر اجرا نشدنشم انگار داریم حذف می‌کنیم.

یعنی اذان هم دیگر حذف شده. من یکی دو بار این حرفو تا حالا گفتم و در جمع از مردمم خواستم حالا کسانی که هستند یا می‌شنون که اگر کسی یک جایی اسناد و مدارکی پیدا کرده از کی این اتفاق افتاده؟ چون این خیلی اتفاق عجیبیه که بالاخره من فکر حسم این است از زمان صفویه شده که سه بار اذان گفتن. واقعاً واقعه‌ی تاریخی خیلی کنجکاوی‌برانگیزیه از کجا شروع شده؟ چگونه شده که یک چنین چیزی رو، چون آخه ببینید از اول که شروع شده که همیشه همه‌جا پنج وقت اذان گفته شده. خیلی کار انقلابی‌ایه یک نفر یک روز بیاید بگوید که عصر را اصلاً اذانشو نگید.

احتمالاً خب کم‌کم چیزش کردن مثلاً همان اتفاقی که افتاده هی ظهر و عصر را با هم خوندن، مغرب و عشا را با هم خوندن، بعد کم‌کم گفتن آن اذان را هم برای چه بگیم؟ همه که دارند همین موقع می‌آیند می‌خوانند. یک جوری بالاخره به این سمت رفته که در ظاهر هم دیگر حتی آن پنج وقت وجود ندارد و می‌گویند الان ما بخواهیم مثلاً نماز عصرمون را سر وقت بخونیم که امروز حدود ساعت ۵ بود و من روی نماز عصر سخنرانی کردم. بالاخره چیزی دیگر باید برویم تو مثلاً اینترنت یک جایی پیدا بکنیم یا یک دستگاهی داشته باشیم مثلاً یا برویم چوب شروع کنیم تو زمین سایه‌اش را نگاه کنیم از این کار از این سری کارها انجام بدهیم.

حالا نیتش را گفتم دیگر یعنی نیتش را گفتم که من می‌خواستم الان در مورد نیت یک حرفی بزنم حالا اگر شما از نظرتون من شاید با چیزی که من تو ذهنم هست فرق می‌کند. من دو تا نیت دو تا چیز واقعاً چون خیلی به این مسئله فکر می‌کنم و کنجکاوم یعنی الان هر کسی پیدا بکنم اطلاعات خوبی از تاریخ فقه و این‌ها داشته باشه واقعاً اولین سوالم این است که این تاریخچه این ماجرا چیه؟ چه جوری این تغییرات در ایران اتفاق افتاده؟ و حالا شما نیتش را بگویید شاید این نیت سومی به نظر شما باشه من دوست دارم بشنوم.

خب به هر حال من خب من گروهی که قرار بود خواسته همیشه یک مرام‌نامه‌های عجیب و غریب‌تری بله یعنی من اولین نیت همین است دیگر که به نظر می‌آید از مخصوصاً برای همین فکر می‌کنم مربوط به دوران صفویه است. دوران صفویه یک جور یک حکم کلی وجود دارد به پیغمبر نسبت می‌دهند که حالا من نمی‌دانم حالا یک برداشت‌های عجیب و غریبی هم گاهی می‌شود که تشبه به کفار حرامه. یک جوری این‌ها اهل سنت را جزو کفار حساب می‌کردند. خیلی تند بودن دیگر و حداکثر تمایز را سعی می‌کردند ازشان داشته باشند. آن یک جور تمایز پیدا کردن از کفاره. آن‌ها ما یک جور دیگر نماز می‌خونیم مثلاً این وقت‌های دیگر یک شکل دیگه‌ای به نماز می‌دهیم.

ممکن است این گرایش باشه. ولی یک یک تصور دیگر هم می‌شود کرد که یکی از انحراف‌هایی که اقلیت‌ها پیدا می‌کنند این است که هی دنبال پیدا کردن پیروان بیشترن. بنابراین می‌روند سراغ سهل و آسون کردن. یعنی ممکن است یکی فکر بکند که انگیزه برای این کار این است که مردم سختشون نباشد. مثلاً یک تخفیف‌هایی به مردم بدهیم که بیشتر بیان. مثلاً فرض کنید در فرقه ما. ممکن است تو بعضی از مسائل مالی آدم احساس می‌کند. ببین مفتی اهل سنت دنبال پیرو نمی‌گرده به اندازه کافی پیرو دارد. در دارالخلافه نشسته و هرچه که فکر می‌کند می‌گوید. حالا منتها آن مشکلش این است که باید هوای خلیفه را داشته باشه.

ولی مفتی اقلیت یک جوری سروکارش با مردمی که کسی هواشو ندارد یا یک پیروان محدودی دارد هرچه این‌ها بیشتر بشوند بهتر است. ممکن است آدم فکر کند بعضی از این تخفیفاتی این جزو تخفیف‌هاست و این تخفیف‌ها انگیزه‌شون این است که پیروان بیشتری پیدا بکنند و مخصوصاً این برای من خیلی جالب است که اگر یک نفر فکر کند همین الان شما اگر بحث بکنید می‌گویند آقا به مردم نباید سخت گرفت به مردم نباید فشار آورد. درست است که پنج وقت اصلشه ولی حالا ما مثلاً مردم سه وقت برای‌شان راحت‌تر و این حرف‌ها آدم این حرف‌ها را که می‌شنوه تصوری که پیدا می‌کند چشم بسته اگر ندیده باشه ممالک اسلامی این است که احتمالاً این جاهایی که سه وقت خوانده می‌شود تعداد نمازگزارها در مساجد و این‌ها بیشتره.

بعد نگاه می‌کنید می‌بینید اصلاً وحشتناک کمتره. یعنی نماز صبح‌ها که تعطیلن عموماً نماز ظهر و عصر هم واقعاً نسبت به سایر ممالکی که پنج وقت می‌خوانند ۱۰ درصد هم نیست. بنابراین اگر کسی فکر می‌کند که با این ساده‌سازی به سمتی رفته که به مردم مثلاً راحت‌تر بگیرد که مردم بیشتر بیان نماز بخونن عملاً می‌بینید در طی چند قرن اثر عکس گذاشته. یعنی خلوت‌ترین مساجد مساجد ما هستند. آن‌ها بیشتر همان پنج وقت را بیشتر مقیدند مثلاً بروند مسجد نماز بخونن.

به هر حال حالا این من همین‌جور دو تا چون بحثم در مورد این بود که باید هی کنجکاو باشیم که حسمون این باشه جایی که به دنیا اومدیم و در زمانی که به دنیا اومدیم شایعه‌های شرک و انحراف و این‌ها وجود دارد فکر کردم حالا به هر حال یک موردهایی که خیلی واضح هست را بگویم شاید کسانی که خیلی احساس می‌کنند که جای خوبی به دنیا اومدن این احساسشون یک مقدار تلطیف بشود حداقل. بد هم به دنیا نیومدیم من که در بهترین جا بهترین زمان به دنیا اومدم. شما زمان انقلاب را من دیدم بالاخره شما چیز نداشتید که انقلاب را ببینید.

به هر حال حالا این خارج از این موضوع من حسم این است که تو قرآن روی این مسائل تأکید زیاده. دوست دارم که در موردشون صحبت بکنم.