→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۲۶ · سورهٔ حج

پرسش درباره ژنتیک و بازسازی بدن، ابهام آیه نصرت و معنای آزمون پیشنهادی، تمثیلی بودن توصیف‌های بهشت و جهنم

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۲۱)
  1. بیت۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶, sec-۸ · مفاهیم بنیادی
  2. ایمان۵ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶, sec-۸ · مفاهیم بنیادی
  3. آیه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  4. بلز پاسکال۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · اشخاص و شخصیت‌ها
  5. توشیهیکو ایزوتسو۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · اشخاص و شخصیت‌ها
  6. حق۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  7. داستانِ آفرینش۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · داستان‌ها و روایت‌ها
  8. سنی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  9. شرک۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  10. عرفان اسلامی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  11. علامه محمدحسین طباطبایی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · اشخاص و شخصیت‌ها
  12. قیامت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · مفاهیم بنیادی
  13. محیی‌الدین ابن‌عربی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · اشخاص و شخصیت‌ها
  14. وحی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  15. قدرت۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  16. نبوت۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  17. ادبیات۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  18. طریقت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  19. عذاب۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی
  20. مردسالاری۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۰ · نظریه‌ها
  21. هدایت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶ · مفاهیم بنیادی

آغاز جلسه و طرح دو پرسش

بحث‌های جلسه گذشته را ادامه می‌دهیم و سریع آیه‌ها را مثلاً می‌گوییم تا یک جایی پیش برویم. فقط قبل از آن دو سوال باید جواب بدهم؛ یک سوال که خود آخر جلسه مطرح شد و قرار شد در این جلسه درباره‌اش بحث کنیم، و یک سوال دیگر که از طریق ایمیل از من پرسیده شده است و فکر می‌کنم بد نباشد درباره‌اش در کلاس صحبت کنیم. پرسش را فکر می‌کنم پرینت شده دارم، ولی اجازه دهید این‌گونه نقل به مضمون بگویم که سوالی که پرسیده شده چیست.

من در جلسات، احتمالاً یکی دو جلسه اخیر هم، قبلاً به این نقطه اشاره کرده‌ام؛ البته دقیق یادم نیست به چه مناسبت، اما گاهی به این موضوع اشاره کرده‌ام که اولاً یک رشته دی‌ان‌ای وجود دارد، یک علم ژنتیکی به وجود آمده است، مثلاً طی پنجاه سال اخیر، که اساسش این است که اطلاعات مربوط به ساختار موجود زنده در آن ذخیره شده است. به اصطلاح، آن‌ها می‌گویند «سنترال دوگما» یعنی اصل مرکزی که لزوماً ممکن است درست نباشد، ولی کسانی که در ژنتیک کار می‌کنند به این دوگما ایمان دارند.

دوگما اصولاً در لغت به معنای عقایدی است که ممکن است دلیل روشنی برای آن‌ها نداشته باشیم، ولی همه باید به آن‌ها معتقد باشند. می‌گویند سنترال دوگمای علم ژنتیک و بیوانفورماتیک این است که شما فرض می‌کنید رشته دی‌ان‌ای اطلاعاتی دارد که کد شده است و این اطلاعات مربوط به ساختمان موجود زنده است و حتی احتمالاً ترانسکریپشن (رونوشت‌برداری) به معنایی پیچیده‌تر از فقط ساختن بدنه ساختمان است؛ مثلاً بدن در این فرآیند بخشی از این فرایند دی‌ان‌ای است.

من چند بار به این اشاره کرده‌ام که خب این به نفع مفهوم معاد و این حرف‌ها است؛ یعنی از نظر علمی ما یک کشف بسیار مهم و شگفت‌انگیز انجام داده‌ایم که می‌دانیم رشته بزرگی وجود دارد که با کد چهارحرفی در آن چیزهایی نوشته شده است که در واقع نقشه ساخت است. مثلاً فرض کنید انسان کتاب بزرگی داشته باشد که در آن جز به جز ساختار نوشته شده است؛ فرض کنید یک دستگاه سنتی نداشته باشد، خب این دستگاه سنتی چه حجمی از اطلاعات برای ساختنش لازم است؟ شما می‌توانید آن کتاب را به صورت باینری داشته باشید؛ واقعیت این است که رشته باینری که تولید می‌کنید، به معنای اطلاعات ساخت است، یعنی می‌توان گفت این رشته باینری یک نوع اطلاعات ساختاری است.

تقریباً به طور مشابه می‌دانیم که یک رشته با نه باینری چهارحرفی وجود دارد که چنین اطلاعاتی در آن است. به نظر می‌رسد کسانی که در زیست‌شناسی و ژنتیک کار می‌کنند یقین دارند که این دوگما درست است، زیرا ما به نوعی می‌دانیم که بعضی از پروتئین‌ها کجا هستند، چگونه و کجا ساختمانشان نوشته شده است. حالا اینکه همه اطلاعات ساخت بعداً در آن نوشته شده یا نه، شاید این وصف همه را اگر بیاوریم تبدیل به دوگما شود، زیرا آن رشد بخشی از ساختمان بدن، مثلاً پروتئین‌ها را تولید می‌کند و این را یقیناً می‌دانیم.

خیلی چیزها را می‌دانیم؛ مثلاً الان سال به سال اطلاعات ما این دوگما را تأیید می‌کند، اینکه سلول‌ها مثلاً فرض کنید سلول‌ها...

چگونه ساخته می‌شود؟ چگونه می‌توان با فرض کنترل برخی از این ژن‌ها، برخی از فرآیندهای طبیعی که در جنین اتفاق می‌افتد را مدیریت کرد؟ مثلاً سلول‌های جدید در سطح پایین‌تر از سلول‌های سطح بالاتر به‌صورت تخصصی تمایز پیدا می‌کنند و این روند حتی در آزمایشگاه قابل بازتولید یا تغییر است. همه این‌ها را می‌توان با دستکاری چند ژن که در واقع بخش‌هایی از آن رشته بزرگ DNA هستند، کنترل کرد. بنابراین به معنای واقعی کلمه روی آن رشته نواحی خاصی وجود دارد که به آن‌ها ژن می‌گوییم. این ژن‌ها بسیاری از فرآیندها را در روند شکل‌گیری جنین کنترل می‌کنند و ما به وضوح می‌دانیم که چنین است.

یک کشف هیجان‌انگیز که اخیراً انجام شده و من چند هفته پیش از کسی شنیدم، که بعداً درباره‌اش صحبت خواهم کرد، پدیده‌ای سؤال‌برانگیز در علم ژنتیک است. وقتی شما یک سلول ابتدایی دارید و جنین شروع به رشد می‌کند، به مرحله‌ای به نام زایگوت می‌رسد که ویژگی آن این است که به وضوح باید باور کنیم و می‌بینیم که این زایگوت توانایی تبدیل شدن به هر نوع سلولی در بدن ما را دارد. انواع و اقسام سلول‌ها در بدن انسان وجود دارد؛ سلول‌های عصبی، سلول‌های ماهیچه‌ای و غیره. زایگوت توانایی دارد که در فرآیند تقسیم سلولی نهایتاً به همه انواع سلول‌ها تبدیل شود.

زایگوت یک سلول سطح بالاست که اکنون احتمالاً شنیده‌اید سلول‌های بنیادی نامیده می‌شود، مثلاً سلول‌های بنیادی که از خون بند ناف گرفته و نگهداری می‌شوند. گفته می‌شود این‌ها سلول‌های بنیادی هستند که می‌توان از آن‌ها هر نوع سلولی را تولید کرد. این‌ها سلول‌های سطح بالایی هستند. به همین ترتیب که فرآیند تمایز سلولی اتفاق می‌افتد، یعنی سلول‌های جدیدی به وجود می‌آیند که در رده پایین‌تری قرار دارند، تقسیم سلولی ادامه پیدا می‌کند و هر نوع سلولی که تشکیل می‌شود، به سلول‌های رده پایین‌تر تبدیل می‌شود، اما نمی‌تواند به سلول‌های قبلی یا خودش بازگردد. مثلاً زایگوت دیگر تولید نمی‌شود. در این روند تمایز، فرآیندی به سمت پایین وجود دارد تا این که به پایین‌ترین سطح می‌رسیم؛ این سلول‌ها فقط به خودشان تبدیل می‌شوند و وقتی تقسیم شوند تعدادشان زیاد می‌شود، اما نوع جدیدی تولید نمی‌کنند.

پرسش دربارهٔ ژنتیک، دی‌ان‌ای و امکان بازسازی

این کل پدیده دیفرانسییشن در تشکیل و رشد جنین است که به همین صورت، تقسیم سلولی ادامه پیدا می‌کند. بعداً نیز بدن ما سلول‌های جدید می‌سازد.

خب، یک اعتقاد کلی این بود که ما نمی‌توانیم یک سلول سطح پایین را به سلول سطح بالا تبدیل کنیم. اتفاق هیجان‌انگیز این است که اولاً در آزمایشگاه نشان داده‌اند که با تزریق یک سری مواد که بیان ژن‌ها را تحت کنترل قرار می‌دهد، یعنی یک ژن را که فعال نیست، فعال می‌کند، ما می‌توانیم از سلول‌های سطح پایین به سلول‌های سطح بالا برگردیم؛ یعنی سلول‌های دیگری تولید کنیم. بعد این موضوع هیجان‌انگیز که دوستم می‌گفت، می‌گفت من خودم این آزمایش را در یکی از مؤسسات ژنتیک، فکر می‌کنم روی رویان، جلوی چشمم انجام دادند. یکی از همکارانش چیزی را داخل سلول تزریق کرده بود و جلوی چشم ما سلولی به وجود آمد که می‌تپید، یعنی نوع سلول قلب بود. مثلاً فرض کنید سلول پوست را بگذارید و به آن چیزهایی اضافه کنید که روند تقسیم را در محیط آزمایشگاهی ادامه می‌دهد و از درون آن، مثلاً یک دفعه سلولی که ضربان دارد و می‌تپد ظاهر شود. این خیلی برای واقعاً آن زمان فکر خوبی بود؛ اینکه شما واقعاً می‌دانید چیزی که دارید تزریق می‌کنید چه اثر شیمیایی دارد، کدام ژن‌ها را فعال می‌کند. این نشان می‌دهد که این فرآیند تمایز که در تشکیل موجود زنده اتفاق می‌افتد، چقدر به ژن‌های درون سلول وابسته است. ما هر روز، یا بهتر است بگویم هر ماه، یک سری تحقیقات داریم که گزارش می‌شود و آن‌ها این موضوع را تقویت می‌کنند؛ اینکه ما یک رشته بزرگ DNA داریم که به نظر می‌رسد ساختمان و نقشی از طرز کار فیزیولوژی موجود زنده را در خود نوشته است. من همیشه گفته‌ام که نقش اعظم این رشته را ما نمی‌دانیم چه کار می‌کند و پاسخ فعلی زیست‌شناسان این است که هیچ کار مشخصی انجام نمی‌دهد. یعنی فقط درصد بسیار کمی از این ژنوم در واقع پروتئین تولید می‌کند. ژن‌ها در جاهای بسیار کوچک و خاصی قرار دارند و بخش بسیار بزرگی از DNA، در کنار آن قسمتی که ما می‌دانستیم ژن‌ها روی آن قرار دارند و پروتئین می‌سازند، وجود دارد. همه این چیزهایی که من گفتم آنجا اتفاق می‌افتد. بخش‌هایی از این رشته وجود دارد که ژن‌هایی در آن هستند که به نظر می‌رسد هیچ عملکردی ندارند، اما ممکن است هدفمند باشند و عملکردشان کشف شود. شاید چیزی پیچیده‌تر از آنچه که ما الان فکر می‌کنیم باشد. به هر حال، من کاری به این ندارم. ما یک رشته DNA داریم که علم ژنتیک به ما می‌گوید ساختمان موجود زنده در آن ذخیره شده است. من این را همیشه چند بار در کلاس به عنوان یک فکر جدید علمی مطرح کرده‌ام که واقعیت این است که یک موجود زنده قابل بازسازی است. شما اگر یک سلول از یک موجود زنده را داشته باشید، ممکن است بتوانید در محیط آزمایشگاهی آن را بازسازی کنید، مانند همان پدیده کلونینگ که اتفاق افتاده است. یک موجود زنده را می‌توانید اگر سلول بارور داشته باشید، مثلاً فرض کنید یک سلول جنسی زن را بگیرید و با سلول‌های خود آن زن بارور کنید، این موجودی را می‌توان بازسازی کرد. کاری که روی حیوانات انجام داده‌اند و می‌گویند روی انسان هم انجام شده است.

منطقه‌ای که درباره‌اش صحبت می‌کنم، اطلاعاتش به‌اصطلاح عمومی نیست. می‌گویند که آزمایش‌های زیادی در آنجا انجام می‌شود که برخی از آن‌ها مجوز ندارند و بعداً مشخص می‌شود که این آزمایش‌ها به‌صورت زیرزمینی انجام شده‌اند. اما آنچه روی زمین انجام می‌شود، مثلاً گوسفند کلون کردن است. وقتی یک گوسفند را کلون می‌کنند، می‌دانند که سلول‌های بارورکننده و بارورشده از خود آن گوسفند است؛ بنابراین نقشه ژنتیکی‌اش همان نقشه ژنتیکی خود آن گوسفند درمی‌آید. وقتی نر و ماده با هم ترکیب می‌شوند، یک نقشه ژنتیکی جدید ظاهر می‌شود که بخش‌هایی را از نر و بخش‌هایی را از ماده می‌گیرد و به‌اصطلاح یک نقشه جدید پیدا می‌شود که موجودی با شباهت‌هایی به هر کدام از آن دو است. اما اگر کلون کنید، می‌توانید این ظرفیت را داشته باشید که همان موجود را بازسازی کنید؛ یعنی موجودی به دست می‌آید که رنگ چشم و همه ویژگی‌هایش متعلق به همان مادر است. این‌ها فکرهایی است که به‌نوعی مربوط به بازسازی یا امکان بازسازی است. بنابراین این ایده‌های علمی و آزمایشگاهی قطعی هستند و دیگر نظریه نیستند. ارتباطی ندارد که دوگانه‌های درستی یا نادرستی آن‌ها چگونه باشد؛ ما این کار را در آزمایشگاه انجام داده‌ایم. مثلاً فرض کنید اگر سلولی از یک موجود زنده داشته باشید، می‌توانید بازسازی انجام دهید.

اگر فرض کنیم همین افسانه‌ای که در فیلم «پارک ژوراسیک» مطرح شد و خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت، یعنی شاید بتوان از یک فسیل، مثلاً یک دایناسور، یک سلول زنده پیدا کرد و در محیط آزمایشگاهی دایناسور را بازسازی کرد، از نظر عملی به نظر نمی‌رسد شدنی باشد. یعنی شما نمی‌توانید سلول‌هایی پیدا کنید که دایناسورشان سالم مانده باشد. باید فرض کنیم اگر سالم مانده باشد، از نظر نظری می‌توان این کار را انجام داد، اما اینکه در فسیل بتوانید دایناسور سالم پیدا کنید که قابل بازسازی باشد، تاکنون چنین چیزی پیدا نشده و نمی‌توانیم این کار را انجام دهیم.

نکته‌ای که روی آن تأکید دارم این است که ببینید، ما الان در اوایل قرن بیست و یکم هستیم. اگر به فرض به یک عرب در ۱۴ یا ۱۵ قرن قبل می‌گفتید که بازسازی ممکن است، تصورش این بود که مثلاً این چیزی که در قرآن نوشته شده که استخوان مرده را دوباره زنده می‌کند، یعنی چه کسی می‌خواهد این‌ها را دوباره زنده کند؟ حرف من این است که علم ژنتیک به ما تصورات جدیدی درباره بازسازی می‌دهد. مطلقاً نمی‌گویم که علم ژنتیک به ما می‌گوید معاد چگونه اتفاق می‌افتد، بلکه می‌گویم که این علم از این تفکر حمایت می‌کند که امکان بازسازی در طبیعت وجود دارد. ممکن است بعداً بفهمیم که آن فرمیشن‌هایی که مثلاً در معاد وجود دارد و در جایی ذخیره شده‌اند، بتوان از طریق روشی بازسازی انجام داد. این بازسازی صرفاً رشد دایناسور نیست؛ چیزهای دیگری هم هست که شاید پدیده‌ای بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی باشد که ما در حال حاضر می‌توانیم تصور کنیم. به هر حال، هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که علم ژنتیک به ما تصوری از بازسازی می‌دهد.

امکان دارد که داده شود و من در همین حد استفاده می‌کنم. مطلقاً حرفم این نیست که علم ژنتیک به ما می‌گوید معاد چگونه اتفاق می‌افتد. فکر نمی‌کنم این حرف را زده باشد که مثلاً اتفاق به این شکل می‌افتد که دین‌آی‌و برداشته می‌شود. چون نهایتاً، مثلاً من الان می‌توانم از طرف علم ژنتیک، اگر کسی بخواهد منکر شود، بیاید بگوید فرض کنید شما دین‌آی پیدا کردید، آخرش این است که دین‌آی‌و برمی‌دارید؛ چه چیزی را بازسازی می‌کنید؟

الان علم ژنتیک به شما می‌گوید که جسم را بازسازی می‌کنید؛ حالا ممکن است به شکل جِمین دوباره بازسازی انجام دهید. فرض کنید به شکلی این آدم جسمش را از روی دی‌ان‌ای‌اش بازسازی کنید. فعلاً علم ژنتیک به ما چیزی دقیق نمی‌گوید که این ژن‌ها سری پروتئین تولید می‌کنند و اجزای بدن انسان این فرم‌ها در آن نوشته شده است. بنابراین این که اطلاعات مربوط به کارهایی که این آدم انجام داده کجا نوشته شده که بر اساس آن بخواهند درباره این آدم قضاوت کنند، مسئله‌ای است که اگر بگوییم این آدم فقط جسمش است، یک جور مسئله دارد. به هر حال این مشکلات وجود دارد. این که فکر کنیم می‌خواهیم یک پاسخ علمی پیدا کنیم که معاد چگونه اتفاق می‌افتد، مطلقاً ما الان به جایی نرسیده‌ایم که بخواهیم ادعا کنیم که می‌دانیم. تصور من این نیست که لزوماً قوانین فیزیکی جهان بعد از پدیده معاد تغییر نکند؛ ممکن است قوانین فیزیکی که الان داریم، شاید تغییراتی در سطح قانون به وجود بیاید. اگر تغییرات خیلی عمده‌تر از این باشد، مثلاً وقتی که حرف قرآن را می‌شنوم و می‌بینم که در قرآن نوشته شده که ستاره‌ها نظم خودشان را از دست می‌دهند، آدم فکر می‌کند انگار قوانینی که فرس می‌کردند که این‌ها در مدارهای حرکت کنند، شاید به هم ریخته است. شاید علت به هم ریختن آن این است که نظم‌هایی که در عالم بوده کلّاً به هم ریخته است. شاید همان تغییرات در آن سطح قانون است که باعث می‌شود یک نوع برگشت در طبیعت اتفاق بیفتد. من مطلقاً نمی‌دانم و فکر نمی‌کنم که دانش و علم به جایی رسیده باشد که بتواند دقیقاً درباره این مسائل حرف بزند. ولی حرف من این است که این کشفیات ژنتیک بی‌اثر نیست. این کشفیات امکان بازسازی را پشتیبانی می‌کند و در آزمایشگاه هم کارهایی انجام شده است؛ فقط در حد نظری نیست.

هر نکته دیگری که در این سال‌ها مطرح شده این است که من چند بار گفته‌ام انسان را مانند دانه‌ای می‌کاریم در زمین. این مثلاً به نوعی شبیه این است که انگار امید به رشد وجود دارد؛ گیاهی که فرض کنیم از بین می‌رود ولی دانه‌هایش در زمین باقی می‌ماند و بعداً با باران رشد می‌کند. من چندین بار از این تشبیه استفاده کرده‌ام. این موضوع شبیه این است که ما انسان‌ها را دفن می‌کنیم، انگار زیر خاک قرار می‌دهیم و نوعی امید به سبز شدن دوباره آن‌ها داریم. من مطلقاً منظورم این نیست که اگر مثلاً یک آدمی را دفن کنیم، دوباره سبز نمی‌شود؛ مطمئناً این منظور من نیست. اما اینجا یک شباهتی وجود دارد؛ انگار این دفن کردن که در مذهب توصیه شده و انسان هم به طور طبیعی از خیلی وقت پیش این کار را انجام می‌داده است. اکثر سنت‌هایی که در تاریخ بشر وجود داشته، از نوع دفن کردن بوده است؛ انسان را زیر خاک می‌کردند. البته در برخی موارد سنت سوزاندن نیز وجود داشته و دارد. آن اعتقاد به سوزاندن هم مرتب در دنیا بیشتر می‌شود، چون به نوعی علمی‌تر به نظر می‌رسد؛ مثلاً خاکسترش قابل نگهداری در خانه می‌شود. ژاپنی‌ها این کار را انجام می‌دهند؛ همه اجدادشان را در خانه نگهداری می‌کنند، حتی در اتاق. آن‌ها اصولاً دینشان ارتباط بسیار پررنگی با مردگان دارد. وجود ارواح و این‌ها در دین ژاپنی خیلی مهم است و ارتباط خاصی با مردگان خود دارند.

من از این شباهت استفاده می‌کنم و می‌گویم که انگار انسان امید دارد که مانند آن گیاهی که دانه‌اش در زمین است، اگر دین را مثل یک دانه در نظر بگیریم، انسان می‌تواند از آن بازتاز شود. جالب است که انسان را هم انگار در زمین می‌کاریم و روزی بازتازی می‌شود. اگر بازتازی به این معنا باشد که انسان همان‌طور که در قرآن گفته شده جسمش از خاک است، حالا با ترمینولوژی جدید فرض کنید ترجمه کنیم که انسان موجودی است که مانند گیاه از خاک بیرون می‌آید. انسان نیاز دارد به موادی که در خاک و زمین موجودند، موادی که به صورت جامد هستند تا جسمش ساخته شود. ما یک موجود جامدیم. وقتی به انسان نگاه می‌کنید، مثلاً گفته می‌شود که شیطان جنسش از آتش است ولی آدم جنسش از خاک است. این به نظر من اطلاعات فیزیکی درباره دو موجود فیزیکی به ما می‌دهد. بنابراین خاک شدن و دفن شدن انسان در خاک، انگار معنای خاصی دارد. یعنی اگر دوباره بخواهد همان‌طور که یک گیاه در خاک رشد می‌کند، انسان هم برای بازتازی شدن نیاز دارد که اطرافش خاک باشد. دانه‌کاری که انجام می‌شود این است که مواد را از اطراف خود جذب می‌کند و تبدیل به گیاه می‌شود. انسان هم فرض کنید که در موقع بازتازی شدن نیاز به برخی مواد اولیه دارد که بتواند روی آن بازسازی شود.

مرز سخن علمی دربارهٔ معاد

برای من شخصاً هیچ توضیح علمی درباره معاد وجود ندارد که بتوانم بگویم، اما این مسئله کاشته شدن جسد انسان کاملاً حالت تشبیهی دارد.

این موضوع هیچ چیز خاصی ندارد؛ اینکه دانه یا گیاه در زمین قرار می‌گیرد، یا انسان در زمین قرار می‌گیرد، مانند این است که ما دانه را می‌کاریم تا بعداً رشد کند و دوباره به حیات بازگردد. این صرفاً یک تشبیه است و هیچ پایه علمی ندارد. مسئله‌ای که من می‌گویم این است که ما یک پشتیبانی از اطلاعات داریم که در جایی نوشته شده و چیزی شبیه بازسازی ممکن است وجود داشته باشد، اما تصور من این نیست که معاد صرفاً از روی همان رشته یا چیزی بازسازی شود. فکر می‌کنم موضوع خیلی پیچیده‌تر است، مگر اینکه کسی بیاید و بگوید مثلاً ۹۹ درصد رشته‌ای که نمی‌دانیم قسمت‌هایش چیست، در آنجا یک سری اطلاعات انبوه به‌گونه‌ای ذخیره شده است که مثلاً تبدیل می‌شود به انسانی که اطلاعات مربوط به اعمالش هم در آن هست. من فعلاً هیچ نظریه علمی درباره اینکه این اتفاقات چگونه قرار است بیفتد، ندارم.

در واقع در همین سوال، مثالی شده بود که شما به آن اشاره کردید و دلیل بحث نکردید، چون بحثی ندارد و در حد اشاره است. چیزی اینجا هست که خوب است به آن اشاره کنیم. بالاخره رشد دین و ژنتیک یک نوع پشتیبانی علمی برای امکان بازسازی است، اما اینکه بازسازی چگونه اتفاق می‌افتد، من نمی‌دانم.

نکته دوم که در جلسه قبل مطرح شد، بحث درباره آیه بحث‌برانگیز پانزده سوره حجرات بود که من ایده‌ای مطرح کردم. شاید منظور از این آیه این باشد که اولاً خطاب به «مَن کان یظنُّ أن الله لا یُعینُه» است؛ این ضمیر به «مَن کان یظنُّ» برمی‌گردد و نه به «القصول». یعنی خطاب به کسی است که گمان می‌کند خداوند او را یاری نمی‌کند. سپس راه‌حلی پیشنهاد شده است: «کأنَّه یُزْلِقُهُ اللهُ فِی الدُّنْیا وَ الآخِرَةِ»، یعنی کسی که گمان می‌کند خداوند او را در دنیا و آخرت یاری نمی‌کند، خداوند او را به سبکی به سمت آسمان می‌برد یا به سمت سختی‌ها می‌برد، سپس آن را می‌کوبد و پاره می‌کند.

آیه و ترجمه فولادوند
(حج، ۱۵)

مَن كَانَ يَظُنُّ أَن لَّن يَنصُرَهُ ٱللَّهُ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْءَاخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى ٱلسَّمَآءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُۥ مَا يَغِيظُ

عربی

هر كه مى‌پندارد كه خدا [پيامبرش‌] را در دنيا و آخرت هرگز يارى نخواهد كرد [بگو] تا طنابى به سوى سقف كشد [و خود را حلق‌آويز كند] سپس [آن را] بِبُرَد. آنگاه بنگرد كه آيا نيرنگش چيزى را كه مايه خشم او شده از ميان خواهد برد؟

ترجمه فارسی فولادوند

من تفسیرم این بود که این می‌تواند به این معنا باشد که اگر بپذیریم همه کارهایی که ما در این دنیا انجام می‌دهیم به نصرت خداوند انجام می‌شود، یعنی مثلاً فرض کنیم این شعاری که داریم «لا حول ولاقوة إلا بالله» ربطی به مؤمن یا کافر بودن ندارد؛ هر حرکتی که می‌کنیم با یاری خداست که انجام می‌دهیم. اگر روزی به دست می‌آوریم، اگر یک ماهیگیر ملحد تور می‌اندازد و ماهی می‌گیرد، دارد به نصرت خدا این کار را انجام می‌دهد.

یک شاهد آوردم از آیه‌ای در سوره مریم که خداوند می‌گوید فرقی نمی‌کند مؤمن باشد یا کافر، خداوند یاری می‌دهد آدم‌ها را در جهت‌هایی که می‌خواهند پیش می‌برد. ما این را در واقعیت جهان می‌بینیم که همه آدم‌ها تا جایی که معقول رفتار می‌کنند، از دستاویزهایی که خداوند قرار داده استفاده می‌کنند.

نتایجی که می‌خواهیم، می‌رسند. این همان معنی امداد الهی است. خداوند راه‌هایی برای رسیدن به اهداف، مثلاً پیدا کردن رزق، در طبیعت قرار داده و به ما نیز قوه درکی داده است تا این راه‌ها را کشف کنیم. حال اگر معقول رفتار کنیم، از آن شناخت درست خود استفاده کنیم و همان راه‌ها را طی کنیم، به نتایجی که می‌خواهیم می‌رسیم. تصور من این است که این معنی امداد الهی و نصرت الهی به طور عام شامل همه موجودات می‌شود؛ افراد، انسان‌های مؤمن، همه موجودات دارند به نصرت الهی و مدد الهی کارهای خود را انجام می‌دهند. اصولاً انرژی و قوه‌ای اصلاً در جامعه وجود ندارد؛ هر کاری که می‌کنند، بالاخره از طریق الهی انجام می‌دهند. این یک گزاره کلی در ذهن من است. بنابراین تصورم این است که همه موجودات، تا جایی که دارند و این دستاویزها را به درستی استفاده می‌کنند، دارند از یاری خداوند بهره می‌گیرند و به نتایجی که می‌خواهند می‌رسند.

تعبیر من این بود که می‌تواند معنایش این باشد که اگر فکر می‌کنید در واقع این من کان یزون نوالن یانسوره هلالا فد دنیا (من کان یرید العزّة فالعزّة لله) والاخره این آدم که اصلاً نمی‌فهمید که غرق در نصرت الهیه، چطور ممکن است کسی فکر کند که خداوند در دنیا یاری‌اش نمی‌کند یا در آخرت؟ مخصوصاً در آخرت که دیگر قوه اراده ما برای انجام کارها از ما گرفته می‌شود، بنابراین بیشتر احتیاج به نصرت الهی داریم. ما در مسیرهایی قرار می‌گیریم که خداوند ما را می‌برد و حالت یک مدار جبر پیدا می‌کند. پس از مرگ، نصیب ما این است که خودمان را به کجا رسانده‌ایم. در کانال‌هایی قرار گرفته‌ایم که خداوند ما را به سمتی پیش می‌برد، برای اینکه وعده «إنا لله وإنا إليه راجعون» واقعیت پیدا کند.

بنابراین اگر این تصور من از نصرت الهی و امداد الهی درست باشد، آن‌وقت کسی که از آن نالان است و می‌گوید «الله به دنیا و آخرت کمک نمی‌کند»، خیلی اشتباه می‌کند. کسی که فکر می‌کند خداوند ممکن است کمکش بکند یا نکند، در اشتباه است. ما غرق در نصرت الهی هستیم و جواب آن آزمایشی که خداوند می‌گوید ترتیب بدهید تا بفهمید که این اشتباه است. ببینید، کل گزاره این‌گونه است که می‌گوید کسی که می‌ماند و می‌گوید خداوند یاری‌اش نمی‌کند، می‌خواهد بگوید که اشتباه می‌کند. شما غیر از این نمی‌فهمید؟ آیه در جهت این است که بگوید کسی که فکر می‌کند خداوند یاری‌اش نیست، اشتباه می‌کند. این چه گمان زشتی است که به خداوند بگوییم خداوند یاری نمی‌کند؟ در واقع آیه در جهت این است که بگوید خداوند یاری می‌کند.

چگونه این را می‌گوید؟ ببینید، شما روزمره انگار دارید یاری می‌شوید. این را می‌خواهید؟ فکر می‌کنم آیه این را دارد می‌گوید که این تصور بسیار اشتباه است. چگونه می‌توانید بفهمید که خداوند دارد شما را یاری می‌کند؟ یک کار بیهوده انجام دهید و ببینید که به هیچ نتیجه نمی‌رسد. یک تلاش سخت انجام دهید و ببینید مثلاً آرامش پیدا می‌کنید. چون اگر می‌خواهید آرامش پیدا کنید...

آیهٔ دشوار «من کان یظن...» و معنای نصرت

می‌توانید بخوابید، می‌توانید در گرس آرام‌بخش بخورید یا کار دیگری انجام دهید که معقول باشد. هر عملی که من انجام می‌دهم، چون عادت کرده‌ام، انگار نمی‌بینیم. از این کانال‌های خاصی به نتایجی می‌رسیم. میلیاردها تصور باطل دیگر وجود دارد برای رسیدن به آن کار که هیچ‌کدامشان به نتیجه نمی‌رسیم. خداوند آن راه‌ها را قرار داده و خداوند وقتی که شما آن راه‌های درست را می‌روید، شما را به نتیجه می‌رساند. بنابراین هر کاری که در زندگیتان انجام می‌دهید، مادامی که معقول رفتار می‌کنید و در قالب راه‌های خدا حرکت می‌کنید، خداوند هم کسانی که در آن راه‌ها قدم برمی‌دارند را کمک می‌کند. مهم نیست عقیده‌تان چیست.

من این ایده را چند جلسه قبل گفتم، به عنوان یک احتمال؛ نمی‌گویم که حتماً درست است و نمی‌خواهم استدلال کنم که حتماً این درست باشد. ایده‌های دیگری هم مطرح شده، مثلاً اینکه زمین یعنی سروهود پیامبر برمی‌گردد و بعد مثلاً تعبیری برای این که معنی آزمایشی که خداوند می‌گوید چیست، چیز دیگری گفته‌اند. من خودم در مورد آن ایده‌ها جلسه قبل صحبت کردم و نمی‌خواهم بحث کنم.

سؤال این بود که آیا می‌شود اصلاً گفت که نصرت الهی به همه تعلق می‌گیرد؟ نصرت الهی فقط مختص مؤمنین نیست؟ آیا این تعبیری که ما داریم می‌کنیم، که آیه این شکلی دارد می‌گوید که شاید ببینی خداوند همه را یاری می‌کند، اصلاً درست است؟ من آن آیه‌ای که در سوره مریم است را نگاه کردم؛ واژه «نصرت» در آن به کار نرفته، بلکه «امداد» به کار رفته است. بنابراین یک نفر می‌تواند ادعا کند، و یکی در این کلاس هم ادعا کرد، که «نصرت» در قرآن مختص مؤمنین است. ولی چون این خودش حضور دارد، اگر من ادعای اشتباهی دارم، می‌گویم می‌توانید اصلاح کنید.

این که شاید نشود در آیه قرآن واژه «نصرت» را به طور خاصی به کار برد، شاید فقط بتوانیم تعبیری که می‌کنیم این باشد که خداوند مؤمنین را یاری می‌کند یا پیامبر خودش را یاری می‌کند. قرار شد موارد استعمال واژه «نصرت» را در قرآن نگاه کنیم تا ببینیم آیا می‌شود این تعبیر را به کار برد یا نه. من تعدادی از این موارد را بررسی کردم. اغلب کافی است که من یک مورد نشان دهم که «نصرت» به کار رفته است.

دیدیم واضح است که خداوند وعده نصرت خودش را به مؤمنین مرتب در قرآن داده است. این انتظار را نداریم که مثلاً پنجاه پنجاه مؤمنین و کفار مشمول این وعده قرار بگیرند. سؤال این است که آیا موردی در قرآن پیدا می‌شود که نصرت یا یاری خداوند برای غیر مؤمنین به کار رفته باشد یا نه؟

اولین نکته‌ای که می‌خواهم بگویم، چند آیه است که واژه «نصرت» در قرآن مطلقاً به معنای یاری به کار رفته است. اگر فرض کنیم واژه «نصرت» در قرآن مربوط به کانتکست دینی است، مثلاً همان‌طور که در جلسه قبل مطرح شد، شاید مثل رحمت الهی که وقتی از رحمت می‌گویند، رحمانیت عام است ولی رحیمیت خداوند وقتی به کار می‌رود، ممکن است متعلق به مؤمنین باشد، شاید «نصرت» هم در کانتکست دینی یک رابطه خاص خداوند با بندگان باشد که مربوط به...

یاری رساندن به مؤمنین اولین نکته‌ای است که می‌خواهم بیان کنم. شما به محض اینکه واژه «نصر» را در قرآن نگاه کنید، موارد استعمال آن را می‌بینید که «نصر» واجه کلی یاری کردن است؛ همان معنایی که ما در فارسی داریم و تفاوتی ندارد. معادل‌سازی «نصر» یعنی اصلاً خارج از کانتکست دینی هم به همین صورت به کار می‌رود. مردم همدیگر را مثلاً یاری می‌کنند یا هر کسی می‌تواند دیگری را یاری کند. مثلاً کسانی که خداوند را یاری می‌کنند، خداوند هم آن‌ها را یاری می‌کند. این یک نوع همراهی کردن است، یعنی کاری مطابق آن چیزی که شخص می‌خواهد انجام دادن.

معنای «نصر» را می‌خواهم بگویم؛ «نصر» در قرآن واجه کلی دارد و فقط اختصاصی نیست. ممکن است مثلاً بگوییم که «رحیم بودن» در قرآن فقط برای خداوند نسبت به بندگان به کار رفته است. اگر این‌گونه باشد، بعضی از صفات ممکن است این حالت را داشته باشند که فقط یک صفت الهی هستند و مرورت رابطه خدا و بنده می‌شوند. اما «نصر» مطمئناً در قرآن این‌گونه نیست. مثلاً فرض کنید در مورد قارون می‌گوید: «فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا كَانَ لَهُ مِنْ نَصِيرٍ»؛ یعنی زمین قارون را فرو برد و هیچ یاری‌دهنده‌ای برای او نبود. می‌گوید هیچ‌کس از خدمتکارانش نبود که یاری‌اش کند. یاری به همین معنایی است که ما همدیگر را یاری می‌کنیم، کمک می‌کنیم. اصلاً خارج از کانتکست دینی، آدم‌ها همدیگر را یاری می‌رسانند.

یا مثلاً فرض کنید من یک آیه بگویم که به نظر من کافی است، یک آیه نشان دهم که قطعاً این‌گونه باشد که خداوند غیر مؤمنین را هم می‌تواند یاری کند. آیه پنج سوره روم، فکر می‌کنم برای استدلال کافی باشد که در قرآن معنی «نصر» یک چیز اختصاصی به خدا و مؤمنین نیست. در سوره روم، آیه پنج، بعد از اینکه می‌گوید «قوله لطف روم»، می‌گوید روم پیروز شدند و به زودی شکست خواهند خورد. ایرانی‌ها پیروز شدند در مقابل روم. البته فاعلش معلوم نیست، اما رومی‌ها شکست خوردند و ایرانی‌ها غلبه کرده بودند. سپس خداوند می‌گوید که ما در چند سال معدودی روم را پیروز خواهیم کرد. بعد این آیه می‌آید: «إِنَّ اللَّهَ يَنصُرُ مَن يَشَاءُ»؛ یعنی نصرت الهی، خداوند هر کس را که بخواهد یاری می‌کند. در واقع این در ادامه آن آیات می‌گوید که ما روم را یاری خواهیم کرد در مقابل ایرانی‌ها.

کاربردهای قرآنی نصرت و امداد

این معنایش این نیست که مثلاً در این معادلات جنگ سیاسی، خداوند مؤمنین را بر علیه کفار یاری می‌کند. در اینجا درباره دو قوم صحبت می‌شود که با هم می‌جنگند، دو امپراتوری. واژه «نصر» در آنجا به این معنا به کار رفته است. بلاخره استدلال اصلی من همان است که گفتم؛ «نصر» و «نصرت» در قرآن واجه کلی دارند و ما می‌دانیم و بر اساس دیدگاه دینی خودمان که خداوند همه موجودات را یاری می‌کند، به نظر من استدلال اصلی این است که اگر «نصر» واجه خاصی نبود که رابطه مثلاً فرستادن خدا و بندگان را بخواهد بیان کند، صرفاً عرف این باشد که فقط به مؤمن تعلق می‌گیرد یا به مؤمن و غیر مؤمن، «نصر» واجه عمومیه است و ما می‌دانیم که خداوند آن...

وجه عمومی برای همه موجودات در حال حاضر این است که می‌بینیم در حال اجرا شدن است؛ بنابراین این احتمال که اصلاً نشان وجه باشد و این‌گونه تعبیر شود، از نظر من منتفی می‌شود. اما خب، در نهایت من یک ایده دادم، یک فرضی که شاید معنی آیه همین باشد. واقعیت این است که من از مطالبی که درباره این آیه خوانده‌ام، خیلی ناراضی بودم؛ برای همین خیلی فکر کردم و تأمل کردم که معنایش چه می‌تواند باشد. مثلاً خیلی عجیب است که این وجه را به رسول برگردانند؛ در این متن این موضوع خیلی غیرمعمول است. اگر چنین آیه‌ای چنین معنی داشته باشد، هیچ تناقضی نخواهد داشت. مثلاً اگر وجه را به مؤمنین برگردانیم، اشکالی ندارد؛ یعنی مؤمنینی که فکر می‌کنند خداوند در دنیا و آخرت یاری‌شان نمی‌کند، باز هم تعبیر من قابل قبول است. یعنی مؤمنینی که فکر می‌کنند خداوند یاری‌شان نمی‌کند، نگاه کنند به صبح و شب، به همه کارهایی که انجام می‌دهند، با نصف مصطفی الهی. اگر این وجه اختصاص داشته باشد آیه به کل مؤمنین، باز هم به نظر من خیلی عجیب و غریب نیست و چیزی که من می‌گویم همچنان صادق است. یعنی مؤمنین می‌توانند همین‌گونه یک آزمایش ذهنی ترتیب دهند تا بفهمند که خداوند به طور مداوم و به طور عام دارد کمک‌شان می‌کند. برای من چگونه ممکن است که کسی ناامید باشد یا فکر کند خداوند یاری‌اش نمی‌کند؟ ولی باز برگرداندن وجه به مؤمنین از این جهت قابل قبول است که آیه قبلی این است: «اللهاییت خلال لذینه آمن و عمل صالحات». بعدش مثلاً این آیه می‌آید که باز از نظر سیاق آیات قابل قبول است. و احساس من این است که یا وجه کلیه یا مربوط به مؤمنین می‌شود و آن جمع بعدی هم این است که نمی‌دانم «ریسمانی را به سختی ببندیم و غوطه‌ور شویم». این استدلال اصلی من است که فکر می‌کنم شاید این تحویلی که دارم می‌گویم درست باشد. ابهام زیادی وجود دارد که این آزمایشی که ترتیب داده می‌شود از نظر وجه دارد. یعنی بعد شما این‌ها را می‌خوانید: «فلیم دد به صدق این الستما سمبل یختر، فلیم زرحل یوزه بن نکید و هما یقیست». آن قسمت اولش می‌گوید: «فلیم دود به سبب این الاس سمبل یختر»؛ خیلی ابهام دارد. اگر قرار بود واقعاً یک کار مثلاً فرسونی باشد، آن‌هایی که تغییر می‌کنند و می‌گویند «ریسمانی را به سختی ببندد و خودش را خفه کند»، با همان ریسمان خیلی بهتر و واضح‌تر می‌شد این را به عربی گفت. می‌دانید منظورم چیست؟ یعنی اینکه از نظر وجه هم یک جمله‌ای دارد که انگار ضعف تعبیر دارد که به چیز دفنه من هم یکی که خوب می‌کنم رای این بلاقرده آه. خب یعنی شما یکی که قید کلی مرد کردی، آره، یکی که کلن بی‌کار بخورد، مثلاً همه قبل قید داشته، آره که یکی که قیدی تجارتی شده. من خودم یک مثال دارم از این چیزی که قبلاً گفتم. آره گفتم، ولی لزوماً که می‌تواند یکی مثلاً فرض کنید شما می‌توانید این‌گونه فکر کنید که به دلیل اینکه فکر می‌کند یک نفر، آن کسی که گمان می‌برد خداوند یاری‌اش نمی‌کند، غیری مثلاً در وجودش هست، می‌تواند این غیری به آن چیز برگردد. با این حال این خیلی ستون حرفی که من می‌زنم نیست.

من این حس را دارم که می‌تواند گسترده باشد، ولی اگر بخواهم دقیق باشم، باز هم با حرف من تطبیق می‌کند. من حرفم بر این اساس نیست که یعنی به چه چیزی برمی‌گردد؛ ممکن است به چیزی برگردد که مثلاً از آن ناشی می‌شود، مثلاً وقتی فکر می‌کند خداوند یاری‌اش نمی‌کند. این یک نکته عجیب است. مثالی که شما زدید این است که مثلاً یک نفر در خواب مادی می‌بیند و سما خوردن بر سنگی در نزدیکی او رخ می‌دهد.

این نکته‌ای است که هر مادونی دوست دارد. یعنی این مناسبتی که این کار بین بردن مادی و درد شدن بر سنگی است. اگر همین شما تو خورد ندارید، بیشتر همین مادی بخورید که این در معتر از نفر دارد. اگر بگیرند که آرگیری که آرگیری که خواهد تو مادی بگیری و برطرف می‌تواند نه، خب، لَبَتونه می‌فهمد، این نکره نیده. یعنی ببینید مثلاً مثل این که... مثلاً اگر پرتر بگویم... پرتر بگیری که باید بگیری که پرتر بگیرد. پرتر بگویم که... نه، یک آدمی خیلی ممکن است اتفاقاً بشود و فکر کند که شاید بشود داشت تو خواهد مادی گره. ولی اگر بگویم مثلاً یک تنا بیرونه می‌دانم به سخت ببند ببینیم گرسنگی‌ات برطرف می‌شود نه دارو می‌فهمم من دارم یک چیزی می‌گویم باید فکر کنی که نکته‌اش چیست. اتفاقاً اگر نزدیک بگویم یک آدمی ممکن است یک خوده به شکلی افتد که شاید این‌جور کار را هم بشود کنند. خدا اگر می‌بایی گروه سنگیزی دیگر بدی می‌خورد، تا پامابر می‌شود دیگر. مثلاً ماهی بگیر و خود ببین خشمی باز درست می‌شود دیگر خود، خدا بهتر دارد می‌گوید، گروه سنگیز بر درست می‌شود. من می‌خواهم بگویم تا جای ممکن اینجا اصلاً اتفاق هر چه مهمل‌تر شده باشد مهمل‌تر این‌قدر مهمل‌تر شده که اصلاً اینکه قابل فهم ندارد دیگر. این کار را نفهم دارد. این چیز دیگر؟

اگر بخواهم در دو سه خط تعریفش کنم، این است که مردی زنی را در یک هتل مجلل دیده و مدام به او می‌گوید که ما سال گذشته اینجا با هم قرار گذاشتیم که سال بعد با هم فرار کنیم و برویم. بعد همه چیز مرتب تکرار می‌شود، اما او یادش نمی‌آید. این مرد مرتب چیزهایی را یادآوری می‌کند، اما این یادآوری‌ها با هم تناقض دارند. اصلاً فیلم تا جایی که دلتان بخواهد عجیب و غریب است؛ یعنی تصاویر به این شکل به هم کات می‌خورند. مثلاً یک تصویر خیلی زیبا و معروف از این فیلم وجود دارد که حتی بعضی از پوسترهایش هم نیست؛ تصویری از یک باغ که آدم‌ها در آن سایه دارند، ولی درخت‌ها سایه نمی‌دهند.

یک منتقد بسیار معروف به نام برادویل، دو منتقد دیگر را می‌شناسم که با هم کارهای مشترک زیادی انجام داده‌اند. اسم برادویل یادم است، اما آن دو منتقد دیگر فکر می‌کنم تامسون باشند، اگر اشتباه نکنم. شرحی که داده‌اند این است که اساساً اشتباه است که بخواهیم معنای مشخصی برای این فیلم پیدا کنیم. هزاران نقد نوشته شده درباره اینکه منظور فیلم چیست، اما هدف این فیلم ایجاد ابهام است؛ منظور این است که فضایی مبهم و بی‌معنی ایجاد کند و شما غرق در مجموعه‌ای از حرف‌ها و چیزها شوید که با هم تناقض دارند.

این منتقد مثال‌های جالب زیادی آورده و گفته است که اشتباه این است که دنبال یک معنا یا نماد عمیق و عجیب و غریب بگردیم. اشتباهی که اینجا می‌بینید، حتی منتقدین و مفسرین هم وقتی می‌خواهند درباره فیلم حرف بزنند، حرف‌های عجیب و غریب می‌زنند. آن‌ها دنبال این هستند که این فیلم هم مثل تمثیل‌های قرآن یک چیز عمیق پشتش باشد که باید پیدا کنیم. بنابراین سعی می‌کنند برای آن معنا جور کنند.

مثلاً در فیلم نوشته شده «فلیه همینگو به سببن الستما» که به جای «ببندید» یا «فلیخته» است. فرض کنید که خودتان را اعدام کنید؛ این جمله حالت مبهمی دارد و «فلیخته» به نظر می‌رسد. من یک حرفی از ریسمان شنیدم و این فعل «فلیخته» را که یعنی ریسمان را ببرم، چون به نظرشان بی‌معنی آمده، گفته‌اند شاید به طور استعاری دارد می‌گوید که نفس خودتان را قصد کنید. من می‌گویم اگر این‌طور باشد، می‌توانید یکی از این تفسیرهای مفسرین را به من بگویید؟ من جمعه عربی را بهتر و قشنگ‌تر می‌گویم و خیلی هم طول نمی‌کشد، در همین حدود کلمات، آن معنایی را که آن‌ها می‌گویند، برسانم.

این خیلی عجیب است که اگر قرآن یک جمله را این‌قدر پیچیده کند که معنی ساده‌ای داشته باشد ولی ما نفهمیم. من فکر می‌کنم همین ناتمام ماندن این جمله‌ها در فیلم به سبب «الستما» است؛ ریسمانی را به سمت آسمان یا به سمت سختی می‌برد و «فلیخته» را قطع می‌کند. به نظر می‌رسد که حتی «فلیخته» هم می‌توانست زمیرش مشخص‌تر باشد، ولی نیست. من احساس می‌کنم حرکتی که دارم می‌کنم، اگر درست باشد، می‌توانم بگویم آیه‌ای بلیغ است. ولی اگر بگویم که ریسمانی به سختی برنده شده و خودش را اعدام کند، خودش را به دار بزند، این ایراد این تفسیر است که جلسه قبل هم گفتم.

ابهام آیه و معنای آزمون پیشنهادی

خب، بله، دیگر این ایراد برطرف می‌شود؛ یعنی انتظار داریم که جوابش را بشنویم.

باشد، اینکه آیا غیزش برطرف می‌شود، جوابی که من دارم این است که نه. اگر بگویم یک نفر ریسمان را به سختی بلند کند و ببرد، از هرچه غیز داشته باشد، به نظر نمی‌رسد غیزش با بریدن برطرف شود. مثلاً بریدن یک ریسمان که حالا به جایی هم بسته نشده باشد. من با اطمینان نمی‌گویم، این فقط یک احتمال است. شاید حالا از ترکیب حرف‌هایی که زده شده، چیزی بهتر به دست بیاید. در آن فرمایشی که برای این سوی تاریخ هست، گفته شده مثلاً قوت مران ناصر یعنی پردردنامه‌ی انسان‌ها. یک روز قیامتی را سر راه یک سری دارها آشتی کنند، نه انسان میل دارد و نه هیچ کمکی می‌کند. این مناخور ندارد، با اینکه خداوند در دنیا داد، از آن رو یاری می‌کند؟

در آخرت، خداوند برخی افراد را یاری نمی‌کند. دقیقاً ما یک نوع نصرت خاص الهی داریم که شامل حال مومنان می‌شود. مثلاً در همین دنیا هم این نصرت وجود دارد، اما در آن دنیا که همه چیز روشن شده و بر اساس حقیقت است، در همین دنیای درهم و برهمی که زندگی می‌کنیم و حق و باطل به نوعی با هم آمیخته شده‌اند، نصرت الهی خاص مومنان وجود دارد. این نصرت برای برخی افراد کم است و برای برخی بیشتر. این همان چیزی است که اگر نباشد، نقصان ایجاد می‌شود. این چیزی است که من می‌خواهم به آن بپردازم؛ چه باید کرد که این نصرت نباشد؟ ببینید، منظور آیه این نیست که خداوند، غیر از خودش، کسی را یاری می‌کند؛ مثل این که من بگویم تو می‌روی و از خودت چیزی نداری.

یعنی آن چیزهایی که داشتی را نداریم، نه اینکه آن چیزی که آنجا اتفاق می‌افتد در آخرت، اینکه همه این اسباب و وسایلی که شما در دست دارید، فقط خداست. آن کسی که یاری خدا به او نرسد، لا قوته له و لا ناصر. آیا ما این‌گونه می‌فهمیم؟ دیگر نمی‌گوییم که موجودی هست که هیچ قوتی ندارد و هیچ ناصری ندارد؛ اصلاً خب، کارش تمام شده است. وجودش اصلاً از کجا دارد؟ خلاصه از سمت خداوند اصلاً وجودی افزوده شده و تا وقتی وجود دارد، حداقل در حد این که وجود دارد، خداوند دارد به او رسیدگی می‌کند. آیات همه این‌گونه فهمیده می‌شوند که غیر خدا، شما از خودتان به نظر می‌آید که بلاخره در این دنیا که هستید، ناصرهایی دارید، قبوه‌هایی دارید. این مثل آن آیه‌ای است که خیلی زیاد در قرآن تکرار می‌شود که دوستی آنجا وجود ندارد؛ چیزی نمی‌توانید با خواهش خودتان آنجا ببرید، مثل اینکه کمکتان بکند. یک‌جوری فقط با همان دنیا است؛ فقط این است که مثلاً تقوی داشتید، چیزی که با خواهش خودتان دنیا می‌برید که خداوند آنجا مثلاً شما را یاری بکند. و اگر نه، خداوند صراحتاً در قرآن، مثلاً فرض کنید می‌گوید «لا تجعرولی یام» خطاب به مشرکین، می‌گوید «لا تجعرولی یام انکم منا لا تونصر»

آیه و ترجمه فولادوند
(مؤمنون، ۶۵)

لَا تَجْـَٔرُوا۟ ٱلْيَوْمَ ۖ إِنَّكُم مِّنَّا لَا تُنصَرُونَ

عربی

امروز زارى مكنيد كه قطعاً شما از جانب ما يارى نخواهيد شد.

ترجمه فارسی فولادوند
. آن لحظه‌ای که عذاب دارد نازل می‌شود، می‌گوید دیگر داد و فریاد نکنید و صدا در جایی نمی‌رسد. «انکم منا لا تونصر». ما شما دیگر آن چیزهایی که معمولاً داشته و استفاده می‌کرده را رفته کنار؛ ظهور عذاب الهی است. فقط آن نصرت خداوند به درد می‌خورد که خداوند می‌گوید من شما را دیگر یا دیگر یکی از اینکه می‌خواهید برگردید به خداوند، خداوند شما را دارد یک راه می‌گرد. حتی آن کسی که جهنم دارد، من فکر می‌کنم که تقوی‌شان که این موضوعی جدایی نمی‌تواند باشد، که همه را خداوند دارد، ولی نصرت کنیم. من یک‌قدری در این تفاوت بین واجه نصرت و مدد یک‌قدری تردید دارم؛ زود نتیجه نگیریم. من آیات را هم امروز صبح نگاه کردم؛ به نظرم می‌آید که نصرت در قرآن کاملاً معنی کلی دارد؛ یعنی آدم‌ها همدیگر را یاری می‌کنند، خداوند آدم‌ها را یاری می‌کند، آدم‌ها خداوند را یاری می‌کنند. خیلی به نظر می‌آید واجه کلی به همان معنی است که در هر فرهنگی بلاخره در هر فرهنگ، واژگانی یک چنین واجهی وجود دارد که آدم‌ها با هم نگه همراهی کنند، یاری بکنند و نیازهای هم را برطرف بکنند. این برمی‌گردد به خدا و انسان هم صد می‌کند واجه. برای من واجه کلی است؛ من خودم شک دارم که دیگر مثلاً یک‌جوری حوزه معنایی خاصی دارد. بله، مثلاً الان نصرت خاص، الان این موجوداتی که عذاب به آن‌ها نازل شده، الان احتیاج به یک یاری دارند؛ من این یاری را دیگر نمی‌دهند. می‌خواهند نجات پیدا کنند، می‌خواهند این عذاب برطرف شود؛ یاری این است دیگر. در لحظه این‌ها چرا دارند داد می‌زنند؟ کمک می‌خواهند، مثلاً دارند فریاد می‌زنند کمک می‌خواهند و خب کمکشان نمی‌کنند؛ تمام شد دیگر. اتفاقاً این آیه به این دلیل نازل شده که یک‌جوری انگار که قبل از این لحظه نزول عذاب کمک بوده، الان که کمک نیست. در مقابل دفع این عذاب، خداوند کمک یعنی این‌جوری نیست که یاری خداوند به کل قطع شده باشد در این مورد.

می‌گوید که ما شما را یاری نمی‌کنیم؛ یعنی اگر یاری کردیم، به این معناست که خواسته‌ای دارید و خداوند این خواسته را برآورده نمی‌کند. برای تو، خواسته‌ات در آن لحظه چیست؟ مثلاً عذاب رفتن. آدم‌هایی که می‌روند جهنم، احتمالاً اگر داد و فریاد می‌کنند، نیاز به یاری خداوند دارند. خداوند اگر بخواهد، می‌تواند این‌ها را از جهنم بیرون بیاورد؛ به این معنا که مثلاً عذاب نشوند، اما خداوند این‌ها را یاری نمی‌کند. هم ولایتش و هم نصرتش آن چیزی است که وعده داده شده است. مثلاً «الله ولیّ و الذین آمنوا» یک ولایت کلی است که داریم؛ خداوند ولیّ هم هست، ولی «الله ولیّ و الذین آمنوا» به معنای خاصی ولیّ مومنین است. به معنای خاصی مومنین را نصرت می‌کند؛ یعنی به‌طور کلی هر کسی به میزان ذره‌ای که ایجاد می‌کند، از نصرت الهی برخوردار می‌شود. مثلاً فرض کنید در میان ملحدین هم کسی که معقول‌تر رفتار می‌کند، نصرت الهی بیشتری دریافت می‌کند. همین الان، فرض کنید در زمین فوتبال، خداوند اسپانیایی‌ها را بیشتر نصرت می‌کند؛ کار کردن، زحمت کشیدن، خدا هم یارش می‌شود. اصولاً شما ظرفیت‌هایی ایجاد می‌کنید و به میزان ظرفیت‌هایی که ایجاد می‌کنید، شایستگی‌هایی برایتان به وجود می‌آید و خداوند شما را یاری می‌کند. قطعاً یکی از مهم‌ترین شایستگی‌ها ایمان و عمل صالح و انجام دادن آن است که باعث جذب یاری الهی می‌شود. دستتان دارد این‌قدر هوا گرم شده که این سنت دارد احیا می‌شود. خب بفرماییم سوره روم را که به خود برانداخت و صدق رحمی بوده؛ اینجا نشانه‌ای است که شکر می‌کند. «ازیز و رحیم» و «والذیز ازیز و رحیم» آیه‌ای است که روشن می‌کند چه می‌گوید: «قولوا بطر روم فی عدن الأرض» و همین بعد «قدر بنی سیغلبون فی بذ للا أمر من غد و یوم» که مومنان به نصف الله می‌فرحند. هوا گرم است و سرو من گرم.

می‌گویند به نصف الله. اما اینکه می‌گویند نام مومنی شاکی است، مومنی بازی است. یک مومنی شاکی چند به نصف الله؟ خیلی تعبیر عجیبی است. زندگی کرده است. اینکه دارد درباره جنگ ایران و روم صحبت می‌کند که در مدت کوتاهی رومی‌ها غلبه خواهند کرد، این آیه می‌آید که «به نصرت الله ینصر من یشاء». خداوند هر کس را که بخواهد یاری می‌کند. اتفاقاً در این آیه «ینصر من یشاء» یعنی گاهی خب این نصرت ممکن است مثلاً در یک جنگی که مومنین با کفار دارند، نصرت الهی برای کفار باشد؛ یعنی به‌گونه‌ای آن‌ها پیروز شوند. این حرف کلی را من در نظر بگیرید. من اصل قضیه این است که هر موجودی که به چیزی می‌رسد، از طرف خود اوست. اگر توهیدی فکر کنید راهی نیست. به قراراتی من بگویم که اگر کسی نصرت یافت و پیروز شد، خداوند یاری‌اش کرده است. در دنیا هیچ نیروی دیگری نیست که بخواهیم به آن نسبت بدهیم. اگر ایران به روم غلبه کرده، یک‌جوری شایستگی‌ها ممکن است شایستگی فنی باشد یا شایستگی به معنی نظر تاریخی؛ ایران به نوعی نصرت جریان تاریخی را داشته که ایران پیروز شده است. ولی این‌ها ملحد هستند؛ بالاخره یاری خداست. از همین استفاده کنید که «لا حول و لا قوة إلا بالله». بنابراین ایران اگر پیروز شده، با قوت الهی پیروز شده و بعداً هم در شکست می‌خورد با نصرت و قوت الهی شکست می‌خورد. بسیاری که بسته‌اند دیگر. حالا خیلی این مسئله چیز است. من بگذارم برای اینکه بحث تنون شود، یادآوری کنم که همین الان به شما گفتم که حتی اگر شما بگویید زمین به مؤمنینی که گمان می‌کنند خداوند یاری‌شان نمی‌کند، به این قرینه که آیه قبلی مربوط به مؤمنین و «الذین آمنوا و عملوا الصالحات» است، حتی اگر زمین به مؤمنین برگردد، مشکلی ایجاد نمی‌شود. چرا اینقدر اصرار می‌کنید؟ حالا یک چیزی درست است که مطرح شده. من چون خوشم می‌آید از این‌جور که مثلاً برویم یک واجه را در قرآن نگاه کنیم، استقبال کردم ولی واقعاً لازم نبود اینقدر اعلام کنیم. من نمی‌دانم اگر می‌خواهید... حالا من چون از روی آب می‌خورم، اگر چیزی بگویید. خب، من این را می‌پذیرم. می‌پذیرم و یک فرشتی از خودم می‌گویم. نه، این را استقبال می‌کنم. اینجا مانده است. اصلاً اینکه خودها حاجت نیست که از اینجاهایی با فرق خوب کلوزی روی آمده است. اینجا در اینکه از آجاوان است کلوزی را درست دارم.

یعنی اینجا خوب باید براز را گیر بگیریم و از اینکه با همین تطوری نمی‌توانیم کلومی بیاوریم و از اینکه با همین تطوری نمی‌آییم، آن زمان این وجود داریم. اگر بخواهید کامل بیاورید، ورد می‌زنید از این رسید. خب، یک برگشتن این می‌شود. یک ای‌ای هست که خدای دارشون نمی‌کند و به هر دلیلی، خب. ولی اگر بکنم، خدای یا آشین نمی‌کنم از این برگشتن، نمی‌کنم؛ چون این چیزی است که وضعیت همینی است که نسخ هست. من نمی‌دانم از آن چیزی که گفتید مربوط به واجه نسخ می‌شد یا این آیه آیه. آخه چرا شما می‌گذارید در حرف‌هایتان یک چیزی هست که اصلاً نسل خداوند به مؤمنین خارج از قوانین است انگار. یعنی مثل یک قوانین آم دارید که خداوند همه را دارد یاری می‌کند؛ این هم جزو قوانین است. ببین، فیزیک است که قوانینش مثلاً یک جور خاصی است. قوانین ما در دین معتقدیم که جهان قوانین معنوی دارد. خداوند لعنت کرده که شما استقامت کنید؛ نصرات الهی می‌آید، شک نکنید. مثلاً یک آیه‌هایی در قرآن است که می‌گوید که مؤمنین شک داشتند اینقدر طول که نمی‌دانند نصرت الهی نمی‌آید؛ که اصلاً شک کردند که نصرت الهی می‌آید یا نمی‌آید، ولی بالاخره آمد. این آدم‌هایی که می‌برند که خداوند یاری‌شان نمی‌کند، آن مؤمنینی هستند که فکر می‌کنند نصرت الهی نمی‌رسد. خب آره، من مشکلی ندارم؛ یک تعبیر می‌تواند این باشد دیگر. مثلاً چون اتفاقاً ادامه آیه‌ای است که محروم مؤمنین می‌شود، شاید ضمیر برگردد به مؤمنین؛ مؤمنینی که گمان بد می‌برند، فکر می‌کنند که نصرت الهی به آن‌ها نمی‌رسد. دارد به آن‌ها تذکر می‌دهد که شما غرق در نصرت الهی به یک معنایی هستید. چطور فکر می‌کنید که مثلاً درست است که آن نصرت یک چیز دیگری است، مثلاً در یک سطح دیگر است، ولی کسی که روز مرده در جریان مثلاً نصرت الهی قرار گرفته، همه کارهایی که دارد می‌کند با حول و قوت الهی است. چطور شک کنم که خداوند مثلاً می‌تواند یاری‌اش کند یا نمی‌کند؟ نمی‌دانم، خداوند همه را به اندازه شایستگی و ظرفیت‌هایی که داریم، دارد یاری می‌کند. یکی از این شایستگی‌ها و ظرفیت‌هایی که ایجاد می‌کنیم، کارهای خوب انجام دادن و مؤمن بودن است. اینجا حتی حرف از نصرت در آخرت هم هست. نمی‌دانم، من مخالف این نیستم که آن ضمیر برگردد به مؤمنین، ولی همچنان فکر می‌کنم که اگر کلی باشد، شاید بیشتر بخورد به محتوای آیه. دکتر بفرمایند اگر نتوانیم بگوییم مثلاً فریان سر به سر منصفه این‌جوری، این‌جوری، این‌جوری، یک جوری به امتداد مثلاً یک معنی دیگری به خودش می‌گیرد. فردا دود به سوابینه است که اما آره، اصلاً این برگردد به ضمیر نمی‌شود اینجا استفاده کرد. در هر حال هر چقدر شما بگیرید که اینجا گنگ است، حرفی که من دارم می‌زنم یعنی حتی خود آیه کاری که دارد می‌خواهد خیلی روشن بیان نشود؛ چون قرار نیست که بگیریم عمل خاصی که مثل یک آزمایشی نیست که شما باید شرایطش خیلی دقیق بگویید. همین‌طور مثلاً اتفاقاً اگر بستن به سخت نباشد، بردن یک تنهایی به سمت سخت یا آسمان باشد، نه یک تنهایی را به سمت بالا. اصلاً می‌تواند سما به این درگیر هم به سخت گفته شود، هم به آسمان که بالای سر ما قرار دارد. اصلاً کلن سما یعنی...

هر چیزی که بالادست باشد، من ریسمانی را بالا می‌برم، به سمت بالا می‌کشم و گره می‌زنم. هرچه این کار محکم‌تر باشد بهتر است؛ یعنی حتی نه به جایی می‌بندمش و نه مشخص است که به زمین است یا آسمان. من تنها بیرون را به سمت بالا می‌کشم و بعد گره می‌زنم تا ببینم آیا نیازم برطرف می‌شود یا نه. حالا بگذارید دیگر؛ من چون به صورت خیلی احتمالی دارم حرف می‌زنم، هرچقدر زمانی که اختصاص می‌دهیم به این آیه در این جلسات طولانی‌تر شود، ناخودآگاه بلد می‌شوم. یعنی مثلاً من الان در مورد این آیه این را گفتم؛ اگر بتوانم در دو دقیقه بگویم و کسی سوال نکند، به نظرم من که بودم، چیزی می‌گفتم و رد می‌شدم.

من یک بار در این جلسات تذکری دادم؛ جنون جای خوبی است برای تذکر مجدد دادن که چگونه می‌شود این سرقه‌ها روی قسمت‌هایی که با همینگی اختلاف دارند، برایشان بود. یعنی مثلاً شیعه و سنی توحیدشان یکی است، نبوتشان یکی است، خودبه‌خود می‌روند روی آن قسمتی که اختلاف دارند، فوکوس می‌کنند و بعد انگار اعتقاد اصلی‌شان می‌شود آن. یعنی مثلاً در ایران انگار اعتقاد اصلی این است که کنشقاقم می‌بینم شما اعتقاد دارید به امام زمان، برای اینکه مشخص شود که شما شیعه اسماعیلی هستید یا نه، اصلاً هستید یا نه؛ در حالی که یک جوری وارونگی در رتبه‌بندی و عرض‌گذاری اعتقادات انگار اتفاق می‌افتد. یعنی آن چیزی که اصلاً مهم‌تر است، توحید است، آن که مشترک است، آن که هیچ نوابطن ندارد، آن که هیچ... حالا بیا ببین اینجا مثلاً چه می‌دهیم، همین اتفاق در این کلاس دارد می‌افتد.

پرسش حضار دربارهٔ نصرت خاص مؤمنان

دقیقا آنجایی که خودم هم برایم ابهام دارد و احتمال بیشتر بحث می‌شود، ناخودآگاه ذهن آدم‌ها انگار بیشتر روی آن کار می‌کند. دو جلسه طول می‌کشد درباره‌اش بحث کنیم، بعد از یک نفر بپرسید از کل این کلاس چه یاد گرفته است، همان یک آیه‌ای است که من خیلی می‌خواستم درباره‌اش زیاد حرف نزنم و خیلی احساس نمی‌کنم که برای خودم روشن است. جایی که ابهام وجود دارد و مثلاً اختلاف وجود دارد، ناخودآگاه این‌گونه می‌شود. کسی هم چیز نیست؛ کسی این‌گونه نیست که توته‌ای در کار نباشد.

من یک چیزی که خیلی به آن علاقه دارم، جاهایی است که فرضیه‌های توته‌ای مطرح است. سعی می‌کنم بگویم که مکانیزم‌هایی وجود دارد که فرقی نمی‌کند در سیاست باشد یا در بحث‌های دینی؛ کلان فرضیه توته است. یعنی این که آدم‌ها مثلاً می‌نشینند فکر می‌کنند که اتفاق‌هایی که در دنیا می‌افتد یا افتاده است، این‌ها از طریق سازمان‌های مخفی و مخوف هدایت می‌شوند. چنین تصوری، همه با غلطی کم یا زیاد، خیلی هم ممکن است به هر حال معتقد به چنین چیزهایی باشند.

الان ما اتفاقاً در صدا و سیما جمهوری اسلامی خیلی تهاری توته‌ای شدیم؛ یک سری برنامه‌ها پخش می‌شود که همه درباره همین است که مثلاً فرسونی، دیگر افرادی از ارگان‌های صهیونیستی و نمی‌دانم چیست، نمی‌دانم اسمشان دقیقاً چیست، مثلاً برای یک چیز دیگر، یک لابی صهیونیستی عجیب و غریب در آمریکا و همه جای دنیا هست که دارد همه چیز را کنترل می‌کند و قصدشان هم مخابره‌کردن با اسلام و نمی‌دانم این‌جور چیزها است و می‌خواهند که از طرف شیطان مثلاً کارهایی انجام دهند. من حساب این را می‌کنم که فرضیه توته‌ای است.

دقیقاً این‌گونه است که وقتی شما دنیا را نمی‌فهمید، این مکانیسم‌هایی که دنیا بر اساس آن‌ها وجود دارد را نیز درک نمی‌کنید. برای مثال، این نظام سرمایه‌داری است؛ نود درصد از مشکلات و نابسامانی‌هایی که در دنیا وجود دارد را من می‌توانم با این نظام سرمایه‌داری توجیه کنم.

هیچ لازم نیست؛ اگر مکانیزم‌های آن را بدانید، متوجه می‌شوید که بسیاری از این فضاحت‌هایی که به بان آمده، لازم نبود. کسی بنشیند و توطئه کند. وقتی پذیرفتید که مثلاً نظام اقتصادی‌تان نظام سرمایه‌داری باشد، این مسائل پیش می‌آید.

یعنی تبلیغات مسائل جنسی در دنیا زیاد شده است. هر چیزی که دین انگار می‌خواسته که نباشد، همه دارد می‌شود؛ آن‌هایی که می‌خواسته بشود، نمی‌شود. پس یک توطئه شیطانی اینجا در کار است. مثلاً یکی از آن‌ها روبه‌رانیست؛ همه‌اش به یک سمت داریم می‌رویم که اگر مکانیسمش را درک نکنید، فکر می‌کنید واقعاً یک ادنی نشسته آنجا و مستقیماً با خود ابلیس در ارتباط است. ویدیو باید ببینید که یک ادنی واقعاً شیطان‌پرست است؛ یک ادنی که شما یک‌سری تصورات غلط دارید. مثلاً جوان‌ها همه لباس‌های عجیب و غریب می‌پوشند و روی آن‌ها شعارهایی به نفع شیطان نوشته شده است. احساس نمی‌شود که اگر من آن‌ها را دنبال کنم، این‌ها من را به آن مرکزیتی که شیطان دارد در دنیا می‌رسانند؛ مثلاً سعی می‌کند که پاک شود. من کلاً مخالف این آدم‌هایی هستم که زد تئوری توطئه هم به این معنا که اصلاً قبول ندارند که لابی‌گری و توطئه‌ای وجود دارد. ما می‌دانیم که بالاخره توطئه‌هایی در دنیا هست، ولی جایی که مکانیسم‌های روشنی وجود دارد و می‌توانیم توجیه کنیم که خیلی چیزها، خیلی بدی‌ها در دنیا از یک نظام اجتماعی و نظام اقتصادی که ما پذیرفته‌ایم، تولید می‌شود. من می‌توانم روند تاریخ در دو سه قرن اخیر و تا حدود زیادی خطوط کلی آن را توجیه کنم. برای من لازم نیست دیگر که بگویم عوامل دیگری هم هستند که اگر آن‌ها نباشند، حرف من این است که اگر حتی هیچ لابی هم پشت صحنه نباشد، بالای ۹۰ درصد این اتفاق‌هایی که در دنیا افتاده، به‌صورت خودکار افتاده است. کافی است که شما نظام سرمایه‌داری و فرهنگ مردسالار را به همان معنایی که من می‌گویم، حاکم کنید؛ این دنیا را به سمت انحراف می‌برد. اگر این را نفهمید، آن وقت فکر می‌کنید تمام این جزئیات تحت کنترل کمیته‌های پنهانی است و بعد می‌گردید دنبال آن‌ها و سعی می‌کنید نشانه‌هایی پیدا کنید. این تئوری مخالفت با تئوری توطئه یا کسانی که مخالف آن هستند، می‌گویند توهم توطئه این است که همه چیز را برای همه چیز دنبال توطئه بگردید. و آدمی که فکر می‌کنید این توطئه‌ای نیست، هم در حقیقت توهم دارد و معلوم است که توطئه است. همین الان در همین مثلاً فرستونید، یک چیزی بگویم که کسی خاصی هم در نظر ندارد. در هر محیط کاری نگاه کنید، یک لابی‌های پنهانی و توطئه‌هایی هست. به‌علاوه در دنیا این همه منافع مثل نفت و پول و این حرف‌ها هست؛ معلوم است که یک عده می‌نشینند و نخ می‌کشند. این به آن می‌گوید که تو برو این‌جوری بازی کن. خیلی از این کسانی که بیرون نمی‌دانید، با همدیگر پشتیبانی فردی دارند. ممکن است با همدیگر خیلی‌ها تحجیب کنید و بگویید فران هزب و فران هزب یکی هستند، ولی نه، دو حزب آمریکا منظوم هم باشد، ولی کلاً خیلی واضح است که آدم‌های شما این ساده‌ترین توطئه‌هایی است که اینجا در ایران هست. توطئه زیاد است، چون در محیط‌های کاری دارید دزدی‌ها با همدیگر می‌نشینند و لابی می‌کنند و می‌گویند تو در این جلسه آن را بگو که من بتوانم این حرف را پیش ببرم. این خیلی ساده است دیگر. وقتی دو کارمند این به ذهنشان می‌رسد، این آدم‌های غول سیاست‌مدار دنیا که سی، سی و چهار سال دارند...

اتحادیه‌ها این موضوع را نمی‌فهمند. مثلاً باید یک حزب، مثلاً یک حزب، خودش عمدتاً یک جناح رادیکال ایجاد کند تا کاری رادیکال انجام دهد؛ به‌طوری‌که مثلاً فاشیست‌ها برای اینکه به قدرت برسند، کارهای رادیکالی انجام دادند که اکنون می‌دانیم خودشان انجام داده‌اند تا آن را به گردن جناح مقابل بیندازند و بتوانند آن‌ها را سرکوب کنند. این موضوع برای کسانی که واضح این کار را انجام می‌دهند، روشن است. اگر کسی آن‌قدر ساده‌لوح باشد که فکر کند توطئه در دنیا وجود ندارد، مثلاً در سطح سیاست یا برای به دست گرفتن منابع انرژی و این‌ها، از صبح تا شب یک سیاستمدار در دنیا به این مسائل فکر می‌کند. خیلی از این افراد آدم‌های باهوشی هستند و کارهای پیچیده‌ای انجام می‌دهند که اگر من و شما بخواهیم توضیح دهیم، ممکن است خوب متوجه نشویم؛ زیرا این موضوع آن‌قدر پیچیده است که درک آن دشوار است. کار و شغل آن‌ها همین است. ما در حد همین کارمند اداره ایران هستیم یا سیاست ایران را دنبال می‌کنیم.

آقای کرروی که واقعاً آدم قابل توجهی است، حرف‌هایی می‌زند که نباید زده شود، اما می‌زند. او گفته بود: «آقا، شما تک می‌کنید.» مثلاً ما در ایران سیاست همین‌طور است که بشینیم و تک کنیم. نمی‌دانم در آینده با همین روش همه کارها را انجام می‌دهیم. یادم هست این جمله را گفت، اما منظورش این بود که سیاست در اینجا خیلی ساده است و مثلاً یک نفر حرفش را تک می‌کند. حالا آدم‌هایی هستند که اهل این حرف‌ها هستند؛ همین‌جا در دنیا در حال سیاست‌مداری و انجام کارهای پشت پرده‌اند. این یک مشکل بزرگ است؛ اینکه وقتی اقلیت هستید و می‌خواهید به قدرت برسید، باید کلک بزنید. دیگر رو و راست ندارید. مثلاً فرض کنید در یک جلسه همه کسانی که حرفشان یکی نیست، بروند و در جلسه بنشینند، اما حرف خودشان را یک‌صدا بزنند.

الان یک شرکت می‌خواهد مثلاً چهار نفر برای مذاکره با یک شرکت دیگر بفرستد. در مذاکرات استراتژی دارند؛ یکی باید آدم خوب باشد، مثلاً برای بازجویی. بازجوی خوب و بازجوی بد می‌فرستند سراغ یک نفر. یکی داد می‌زند که اگر حرف نزنی، می‌کشم؛ آن یکی می‌گوید: «نه، پسر، جامعه، حالا بگو من کمکت می‌کنم.» این یکی واضح است. یکی آدم خوب است، یکی آدم بد، یکی آدم متوسط. اگر یک نفر مقابل یک نفر قرار بگیرد، اگر آدم اهل ترس باشد، از فریاد آن فرد می‌ترسد؛ اگر نه، ببیند یک نفر به او محبت می‌کند، شاید چیزی بگوید. فکر کنیم کسی که معتقد است توته‌ای نیست. کل ماجرا این‌گونه است؛ انگار این مسترد توته‌ای شده است؛ یا باید بگیری همه چیز توته است یا بگیری هیچی نیست.

محل اختلاف در تفسیر آیه و حاشیه‌ای درباره نظریه

من فکر می‌کنم ۹۰ درصد اتفاق‌هایی که با تئوری‌های توته‌ای توجیه می‌کنند، به‌صورت خودکار اتفاق می‌افتد و بدون توته هم خیلی از این چیزها رخ می‌دهد. قطعاً هم یک ده درصدش واقعاً چیز توته‌ای است. در مسئله سیاسی، عالم توته‌ای وجود دارد. یک مثال معروف یادم هست؛ یک بار به مناسبت خاصی، فکر کنم در همین کلاس گفتم: این روند طبیعی سیاست است که بلوک‌هایی که با هم لیگ اشتراکی منافع دارند، وقتی می‌خواهند حرکتی انجام دهند که آینده‌اش مطمئن نیست، یکی از اعضای بلوک را جدا می‌کنند که همراهی نکند.

مثلاً یک مثال خیلی معروف این است که بلوک شرق بعد از جنگ عرب و اسرائیل، با اسرائیل قطع رابطه کرد. شوروی و همه اعضایش، به جز رومانی، این کار را انجام دادند. اولاً یک تبلیغ خوبی شد که این‌قدر که شما می‌گویید بلوک شرق در اروپا همه تحت سلطه شوروی هستند، این‌گونه نیست. شوروی از همه خواست که قطع رابطه کنند، اما رومانی قبول نکرد. کلی هم در داخل رومانی برای رهبران حزب کمونیست پرستیژ وجود داشت. ببینید، ما همیشه تابع شوروی نیستیم. بعد از مدتی لازم شد که بلوک شرق و اسرائیل تجدید رابطه کنند. از چه کانالی این کار را انجام دادند؟ از کانال رومانی. خب، ساده است دیگر؛ چرا همه قهر کنند و یکی حرف بزند که بالاخره شاید روزی کار خوب پیش نرفت؟ اسرائیل از بین نرفت، عرب‌ها شکست خوردند. لازم است که برویم و پشت میز مذاکره بنشینیم. خوب است که یک رابط خودی داشته باشیم که برویم.

رابطه‌اش را بررسی کنیم. اگر این توته باشد، خب دیگر سیاست توته نمی‌شود. شما باید خودتان پیچیده بازی کنید اگر می‌خواهید برنده باشید. خب، این همه این یک ساعت که خیلی بیش از یک ساعت است، مربوط به همان حرف‌هایی است که آیه‌ای است که اتفاقاً من خیلی خوب نمی‌دانم یعنی چه اصلاً. من خیلی می‌گویم بلد نیستم که با همین حرف هم چیزش کنم، پاکش کنم، کم‌رنگش بکنم. باز فکر کنید، بران این آیه‌ای است که شاید واقعاً در کل قرآن بگردید، به جز بعضی از آیات جز سیوم که حالت خیلی شاعرانه دارند و اصلاً واج‌ها ممکن است خیلی روشن باشد، به چیزهایی اشاره می‌کند. من خیلی وقت‌ها این مثال را زدم و بعداً هم تکرار کردم، مثلاً وقتی که در مورد احوال پیامبر خداوند در قرآن صحبت می‌کند، می‌گوید که جبرئیل را دید در صدر المتأله‌ها. اصلاً صدر المتأله‌ها یعنی چه؟ ما چه چیزی می‌فهمیم؟ که صدر المتأله‌ها مثل... فکر کنید اگر یک آدمی در حد پیامبری برسد و تجربه‌های عرفانی داشته باشد، بفهمید صدر المتأله‌ها یعنی چه. ما همین‌جوری یک چیزی در حد یک لفظ می‌فهمیم. یعنی بعضی از جایات قرآن به نظر من هم جزهای آخر قرآن قرار نیست همه بفهمند. یعنی شما تا یک تجربه عمیق، مثلاً عرفانی، نداشته باشید، چه می‌فهمید از آیه‌هایی که حال پیامبر را توصیف می‌کند و مشاهداتی که در موقع وحی داشته؟ خب قرار نیست بفهمید. این یکی انگار خیلی قرار نیست که نفهمید، ولی جز آیه‌هایی است که انگار قرار است بفهمید و خیلی سرش باز است و اگرایی روی این که اصلاً آیه یعنی چیزی یاد. برای همین که بحث کردیم، اتفاق بدی نیست که افتاده، ولی من احساس می‌کنم که خب چیز نشد، تو ذهنتان بسته نشد. شاید واقعاً از مجموع چیزهایی که دیگران گفتند، بحث‌هایی که در این کراس شد، یک چیز بهتری توانستید در مورد معنی آیه بفهمید. خب بریم سراغ ادامه کاری که داشتیم می‌کردیم. من قرار بود که این بخش ابتدایی سوره را تمام بکنم جلسه قبل که همین تا این آیه رسیدیم. من دیگر یادآوری نمی‌کنم روند قسمت اول بود که جزئیاتش را نمی‌گویم، کلیتش بود که از یک نمای دور انگار زمین را داشتیم می‌دیدیم و اینکه به چه پایانی می‌رسد و اینکه این مردمی که اینجا زندگی می‌کنند، واجه کلیدی که مراتب تکرار می‌شود، ناسه است و این ناس به سه دسته تقسیم می‌شوند که این‌ها در آخرت ضرورت دارد که تفکیم بشوند. بعد از این آیه، آیه‌های مربوط به بعد از پایان، بعد از به سطح، یعنی ما یک نمای کلی از مردم که چطور به وجود آمدند، چطور زندگی کردند و اینکه آن لحظه نهایی این است که یک زلزله‌ای می‌آید و همه چیز دگرگون می‌شود و انسان دوباره زنده می‌شود. قسمت انتهایی این بخش این است که حالا چه اتفاقی می‌افتد در مورد این آدم‌ها، حکم می‌شود، آن ذاتشان مخصوصاً. ببینید آن تقسیم‌بندی سه‌گانه که کفار و مومنین و آدم‌هایی که ظاهرشان مثل این‌ها است ولی باطنشان مثل آن‌ها است، واقعیتشان کفر است ولی حرف ایمان می‌زنند. چرا این آدم‌ها رویشان تأکید می‌شود؟

اصلاً ویژگی قیامت این است که ظاهر از بین می‌رود. ممکن است برای شما خیلی واضح باشد که یک عده آدم‌ها هستند که صراحتاً می‌گویند به چیزی اعتقاد ندارند، اما یک عده مومنین خیلی اصیل هستند. ابهام در کسانی است که اظهار ایمان می‌کنند ولی مومن نیستند. اتفاقی که در قیامت می‌افتد این است که این سه دسته به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ خلاصه، اهل بهشت و اهل جهنم هستند. آن تقسیم‌بندی سه‌گانه‌ای که در بعضی از سوره‌ها آمده، این است که آن‌هایی که مؤمن هستند و اصلاً به بهشت می‌روند، خودشان یک عده افراد خیلی خاص بینشان هستند. آن دو دسته، مثلاً فرّی‌صون، عبادالله و ابرار داخل مؤمنین هستند. داخل آن یک دسته مؤمنین هستند ولی آن «الَّذینَ فی قلوبهم مرض»

آیه و ترجمه فولادوند
(محمد، ۲۹)

أَمْ حَسِبَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن يُخْرِجَ ٱللَّهُ أَضْغَٰنَهُمْ

عربی

آيا كسانى كه در دلهايشان مرضى هست، پنداشتند كه خدا هرگز كينه آنان را آشكار نخواهد كرد؟

ترجمه فارسی فولادوند
و کفار که باطنشان در واقع کفر است، خب با هم دیگر متحد می‌شوند، ولی این‌گونه نیست که این‌ها در بهشت قرار بگیرند یا آن‌ها در جهنم بیفتند یا آدم‌های بینابین باشند. در نهایت، ما این تقریباً تقسیم‌بندی را وقتی در آخرت به آن نگاه می‌کنیم، شاید این آیه به صراحت دارد می‌گوید: «هَذَانِ خَصْمَانِ»
آیه و ترجمه فولادوند
(حج، ۱۹)

۞ هَٰذَانِ خَصْمَانِ ٱخْتَصَمُوا۟ فِى رَبِّهِمْ ۖ فَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيَابٌۭ مِّن نَّارٍۢ يُصَبُّ مِن فَوْقِ رُءُوسِهِمُ ٱلْحَمِيمُ

عربی

اين دو [گروه،] دشمنان يكديگرند كه در باره پروردگارشان با هم ستيزه مى‌كنند، و كسانى كه كفر ورزيدند، جامه‌هايى از آتش برايشان بريده شده است [و] از بالاى سرشان آب جوشان ريخته مى‌شود.

ترجمه فارسی فولادوند
؛ دو گروه هستند که در رب خودشان خصومت ورزیده‌اند و با هم دیگر دشمنی پیدا کرده‌اند. واقعیت این است که دو تا گروه دیگر در باطن ما، گروه مومن و مثلاً منافقین داخلی جامعه هم همان خصومت را دارند؛ به خاطر این باطنشان همان باطن کفار است. برای این قسمت آیه‌ها از جاهایی خیلی روشن است که این را ابراز می‌کند که بلاخره وقتی که به اصطلاح قیامت می‌افتد، خداوند بین همه انسان‌ها حکم می‌کند و این را از همه دیگر جدا می‌کند. یَفْتَرِقُونَ بین هم یُؤْمِنُ قیامت؛ آن‌هایی که یهودی بودند، صابئین بودند، نصارا بودند، مجوس و «الَّذینَ أَشْرَکُوا»؛ آن‌هایی که مشرک بودند، این‌ها اصلاً دیگر جدا می‌شوند. دو دسته کلی تشکیل می‌شود. در «الَّذینَ هادُوا» و صابئین و نصارا و مجوس، این‌ها همه درونشان باز تقسیم‌بندی داریم؛ بینشان کفار هم هستند، آن‌هایی که ادعای ایمان کردند، ادعای یهودی بودن می‌کنند ولی واقعیتش این است که ایمان ندارند. بسیارید من در مورد نکته‌هایی که هست بینشان حکم می‌شود و بعد هم تصاویری می‌آید از این که بعضی از این آدم‌ها در جهنم هستند؛ یک تصویر وحشتناک از جهنم می‌آید و بعضی‌ها در بهشت هستند که تصویر زیبایی از بهشت می‌آید، مثل خیلی از آیات که پیامبران آورده‌اند. این کل بخش اول است که با تصویر در واقع لحظه آن زلزله و شروع در واقع جهان آخرت شروع شده بود. بعد یک چیزهایی در مورد این دنیا دیدیم؛ آدم‌ها چگونه وارد این دنیا می‌شوند، چه اصنافی دارند و حالا داریم می‌بینیم که بعد از آن زلزله در آخرت در واقع به چه وضعیتی تقسیم‌بندی شده‌اند و با تصاویر بهشت و جهنم هم تنبیه شده‌اند. من چند نکته فقط می‌خواهم بگویم در مورد این آیه‌ها. فکر می‌کنم یا تصمیمی که باید می‌گرفتم این بود که آیا در مورد این توصیف‌هایی که در مورد بهشت و جهنم در قرآن هست، بحث کلی بکنم یا نه که قطعاً نمی‌کنم؛ به اندازه کافی از این سوره استفاده کردم برای این که هر چه دارم می‌خواهم بگویم، مثلاً یک مدتی در مورد حج هر چه دارم می‌خواهم گفته‌ام که مقایسه به سوره نبودم. بعد در مورد وضعیت جهان در حال حاضر، یک هفت-ده جلسه بحث‌های مناقشه‌برانگیز انجام داده‌ام.

آیه و ترجمه فولادوند
(حج، ۱۷)

إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَٱلَّذِينَ هَادُوا۟ وَٱلصَّٰبِـِٔينَ وَٱلنَّصَٰرَىٰ وَٱلْمَجُوسَ وَٱلَّذِينَ أَشْرَكُوٓا۟ إِنَّ ٱللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ شَهِيدٌ

عربی

كسانى كه ايمان آوردند و كسانى كه يهودى شدند و صابئى‌ها و مسيحيان و زرتشتيان و كسانى كه شرك ورزيدند، البته خدا روز قيامت ميانشان داورى خواهد كرد، زيرا خدا بر هر چيزى گواه است.

ترجمه فارسی فولادوند

بازگشت به آغاز سوره و سه گروه مردم

بعد از آن، در مورد استدلال‌های قیامت، تنها چیزی که باقی مانده این است که از چند آیه استفاده کنیم و بحث کلی درباره اوصاف بهشت و جهنم در قرآن داشته باشیم. ان‌شاءالله در جایی از یک سوره که این موضوع پررنگ باشد، شاید فرصت پیدا کنیم تا دوباره درباره این بحث صحبت کنیم که چگونه این اوصاف، حقایقی را درباره اعمال انسان‌ها نشان می‌دهند. همه این اوصاف معنی‌دار هستند و به این شکل نیست که صرفاً فرض کنیم این‌ها فقط یک سری تصاویر برای ترساندن و جلب توجه مردم باشند؛ مثلاً یک سری تصاویر خوشایند یا ناخوشایند. هر کدام از این چیزهایی که گفته می‌شود، به واقعیتی درباره باطن آدم‌ها در دنیا برمی‌گردد.

فلسفه کلی ما درباره آخرت این است که انسان‌ها انگار با اعمال خودشان مواجه می‌شوند، نه با چیزی که از آسمان برایشان نازل شده باشد. نتیجه اعمال، یا به معنایی دقیق‌تر، خود واقعیت اعمالشان است که با آن روبرو می‌شوند. من فقط چند نکته کوچک اینجا یادداشت کرده‌ام که به آن‌ها اشاره می‌کنم.

یکی این است که در این تقسیم‌بندی سه‌گانه‌ای که در این سوره آمده، به دلیلی که من از نظر بلاغت گفته‌ام، خوب است که بعد از تصاویر زلزله این آیات بیاید. در این آیات آمده است: «و من الناس من یجادل و یؤمن به غیر علم و یطیع کل شیطان مرید کتب علیه»، که توصیفی از کفار است. دوباره می‌گوید: «و من الناس من یزید فی الفضل و لا یؤمن بالکتاب المنیر و یضل سبیل الله». خیلی‌ها تعبیر کرده‌اند که این دو آیه، دو گروه از داخل کفار را نشان می‌دهد؛ انگار یک رزولوشن بالاتر است.

آیه و ترجمه فولادوند
(حج، ۳)

وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَٰنٍۢ مَّرِيدٍۢ

عربی

و برخى از مردم در باره خدا بدون هيچ علمى مجادله مى‌كنند و از هر شيطان سركشى پيروى مى‌نمايند.

ترجمه فارسی فولادوند

گروه اول، کسانی هستند که غیر شده‌اند، یعنی گمراه شده‌اند. گروه دوم، کسانی هستند که رهبرند، زیرا گفته می‌شود که «یطیع کل شیطان مرید»، یعنی این‌ها گمراه‌کنندگان‌اند، یعنی از داخل کفار، آن‌هایی که گمراه‌کننده هستند و آن‌هایی که از این‌ها پیروی می‌کنند، به نوعی از هم جدا شده‌اند. من لزومی نمی‌بینم که بگویم چون در آنجا هم گفته شده که «یطیع کل شیطان مرید»، آن لیدرهای کفار هم از شیطان مرید پیروی می‌کنند؛ در نهایت آن‌ها از شیطان پیروی می‌کنند.

اما نکته‌ای که می‌خواهم روی آن تأکید کنم این است که در این تقسیم‌بندی سه‌گانه، فعالیت کفار برای گمراه کردن شما را با آن تقسیم‌بندی اول سوره بقره مقایسه کنید. در آنجا گفته شده است که مثلاً «املا الذین کفروا سواء علیهم أنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون»، یعنی چه به آن‌ها انذار بدهی و چه ندهی، ایمان نمی‌آورند، زیرا کفار صرفاً موجوداتی هستند که نمی‌فهمند؛ شناختشان تحتیل شده است، یعنی قلب‌هایشان مهر و موم شده، یا گوش‌هایشان کر شده و یا چشم‌هایشان بسته شده است.

آیه و ترجمه فولادوند
(بقره، ۶)

إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ

عربی

در حقيقت كسانى كه كفر ورزيدند -چه بيمشان دهى، چه بيمشان ندهى- بر ايشان يكسان است؛ [آنها] نخواهند گرويد.

ترجمه فارسی فولادوند

این توصیفی که از کفار در آنجا آمده، بیشتر جنبه شناختی دارد؛ یعنی آن‌ها آدم‌هایی هستند که نمی‌فهمند. هرچقدر هم به آن‌ها انذار بدهی، تأثیری روی آن‌ها ندارد، زیرا قلبشان آمادگی پذیرش ندارد. در اینجا هم درست است که باز تقسیم‌بندی‌هایی وجود دارد، مثلاً کفار و مؤمنین و افراد همان کسانی که قلبشان مرزه، اما رویکرد کمی فرق می‌کند. مثلاً وقتی به کفار نگاه می‌کند...

فعالیتی که این افراد علیه خداوند انجام می‌دهند، نشان می‌دهد که بیشتر به ما مربوط است، نه فقط وضعیت خودشان. این که این افراد پیروان را نیز گمراه می‌کنند، عقل آن گروهی که فعال هستند و سعی می‌کنند جلوی راه خدا را سد کنند، نشان داده شده است. این موضوع در این سوره به نمایش درآمده، در حالی که در سوره بقره واقعاً یک بحث شناختی باز شده است؛ عده‌ای می‌فهمند و عده‌ای نمی‌فهمند. بین کسانی که نمی‌فهمند، برخی اصلاً فکر می‌کنند که می‌فهمند. تقسیم‌بندی آنجا بر اساس فهمیدن و نفهمیدن است، اما اینجا کمی متفاوت است؛ شاید جمعیت اجتماعی تأثیرگذاری روی دیگران دارد. در هر دو بار تکرار می‌گوید: «ومن يجادل فلا يه إلا بعلم»؛ کسانی که اهل مجادله هستند، بدون علم حرف می‌زنند و بر علیه خداوند می‌ایستند. لیدرها، اتفاقاً آن‌هایی هستند که اهل جدل‌اند و ویژگی گروه اول این است که جلوی دیگران را می‌گیرند و گمراه‌کننده هستند. این موضوع در این سوره نمود بیشتری پیدا کرده است و مناسبت دارد با آیات بعدی، مثلاً آیه‌ای که می‌گوید: «الذین کفروا یسدون الناس عن سبیل الله بالمسجد الحرام»؛ وقتی وارد آیات حج می‌شویم، کلّاً در این سوره فضایی وجود دارد که انسان‌ها در زمین زندگی می‌کنند و خداوند می‌خواهد عبادت در زمین برگزار شود، اما عده‌ای مزاحم این عبادت هستند. این مزاحمت از این جهت است که مزاحم هستند. بعداً حرف از جهاد و آیه «والذین یقاتلون فی سبیل الله» هم می‌آید که مسئله تقابل با این کفار و ایمان است. در سوره بقره این‌گونه نیست؛ من دارم تفاوت این تقسیم‌بندی را با تقسیم‌بندی‌هایی که آنجا آمده، از زاویه‌ای دیگر نگاه می‌کنم؛ تعامل‌هایی که بین این افراد هست و تأثیر منفی که گروه کفار روی آدم‌ها می‌گذارند، به حدی است که گمراهشان می‌کنند و راه خداوند را در واقع می‌بندند. در این آیه، من می‌خواهم یک ویژگی را بیان کنم که در این سوره چندین بار تکرار می‌شود؛ یعنی به کفار از این جهت نگاه می‌شود که آن‌هایی که مانع راه خدا هستند، نه تنها خودشان ایمان ندارند، بلکه جلوی دیگران را نیز می‌گیرند. حتی اگر یک فرد کافر خیلی فعال نباشد، در نهایت خداگاه یا ناخداگاه صد راه خدا را سد می‌کند، مثلاً در خانواده خودش. این آیه را نگاه کنید: آیه پنجاه و یک، «والذین سعوا فی آیاتنا معاجزین»؛ کسانی که اهل فعالیت علیه خداوند هستند، آیات الهی آشکار می‌شود، اما آن‌ها سعی می‌کنند به گونه‌ای آن آیات الهی را پنهان کنند. یک نکته درباره توصیف‌هایی که درباره بهشت و جهنم آمده است، می‌خواهم بگویم که به نظر من جالب است. من چند بار استدلال کرده‌ام که قرآن صراحتاً می‌گوید، مثلاً فرض کنید مثل «جنات اللتی» و «عید المتقون»؛ حداقل دو بار در قرآن آمده است که توصیف‌هایی که از بهشت داریم، حالت تمثیلی دارد. اتفاقاً هر دو بار که این تشبیه‌ها آمده، مانند «جنات اللتی» و «عید المتقون» در مورد آن...

بعد از آن، وصفی می‌آید که مرتباً تکرار می‌شود: «جناتون تجزیمن تهده». اکنون اگر یک چیز دیگر، مثلاً «فرسون»، در اینجا گفته می‌شد که مانند «جنات اللتی» و «عید المتقون» است، مثلاً این‌گونه بود: «یک هل لونفیها من اساورم زهر». اگر کسی می‌گفت که خب، این مسئله «جناتون تجزیمن تحت رنهار» که مرتب در قرآن آمده، تمثیل نیست بلکه واقعیت است، برای این منظور تمثیل گفته شده که مثلاً «یک هل لونفیها من اساورم زهر» یعنی دستبندهای طلا در دست دارند. هر دو جایی که حرف از «سراحتن» می‌زند، مسئله همان چیز را در توصیف اصلی می‌آورد. اگر آن «مثل» باشد که دیگر واضح است که این‌ها هم مثل هم دیده می‌شوند و متوجه است. این نکته همیشگی است، ولی جدا از آن استدلالی که به «سراحت» در قرآن شده، این آیات از این جهت به نظر من جالب است که به وضوح تمثیل هم هست؛ یعنی لازم نیست که اینجا کسی باشد که بگوید «دارید تمثیل می‌گویید». به این آیه‌هایی که در مورد جهنم است دقیق نگاه کنید، می‌بینید که می‌گوید: «فلزین کفرو غت از لهم سیاب و منار»؛ می‌گوید برایشان با آتش لباس می‌دوزیم. معلوم است که اصلاً قابل تصور نیست که یک نفر بگوید «غت اطلاهم سیاب و مننار» یعنی از پارچه رو می‌بریم، قطعه‌قطعه می‌کنیم و برایشان لباس درست می‌کنیم. این لازم است این است که کسی بگوید «دارید مثلاً تمثیلی حرف می‌زنیم». کسی می‌تواند آتش را ببرد، مثلاً یک چیزی مثل پارچه درست کند، بعد احتمالاً با همین باید دوخته شود؛ با چه چیزی؟

مثلاً فرض کنید لباس گداخته‌ای را با سوزن گداخته و به‌سرعت بدوزیم و بعداً تبدیل به لباس شود. این حالت، گاهی اوقات خودِ ما باید ببینیم؛ شما از ادبیات به طور کلی، قرآن را به عنوان یک متن، یک برداشت متقن بکنید که آیا چیزی تمثیلی هست یا نه. من یک بار می‌توانم صراحتاً بگویم؛ الان برای شما یک مسئله ذکر می‌کنم و بعد یک تمثیل می‌گویم. یک بار هم این است که آن‌قدر واضح است که این تمثیل است و لازم است برش بگویم. اتفاقاً اگر خیلی واضح باشد که دارم تمثیلی صحبت می‌کنم، بهتر است نگوییم؛ مردم خودشان می‌فهمند. یعنی اگر آن‌قدر حالت سورئال داشته باشد که اصلاً در واقعیت اتفاق نمی‌افتد، طرف از محتوا می‌فهمد که من دارم از زبانم اصلاً تمثیل استفاده می‌کنم. این نمونه‌اش به نظر من خیلی واضح است؛ اینجا اصلاً حرفی زده می‌شود که اصلاً قابل تصور نیست، یعنی این حالت سورئال بودن را دارد. معنایش این نیست که هیچ چیزی معنی ندارد؛ معنی دارد.

برای لباس، اینکه من بگویم مثلاً فرض کنید لباس یک نفر از آتش است، خب این یک جور معنی است، یک چیزی به ما می‌رساند. مثلاً پوششی که آنجا بر تن دارد، از آتش است. ولی معنایش این نیست که واقعاً آتش را بریدند و دوختند و لباس درست کردند. بفرمایید، اگر ما یک سری موجود داریم که شروع شده‌اند و جنسشان از آتش است، یعنی کلاً یک چیزی، فرضاً مثلاً در تصویرسازی گفته می‌شود مثل انسان که مثلاً قرب دارد، چه دارد، چه دارد؛ آن‌ها هم یک سری چیزهایی دارند که از جنس آتش است. تا اینجا که در مورد آدم‌داری است، شما می‌خواهید بگویید که مثلاً ممکن است راوی موجوداتی باشند که لباسشان از جنس آتش باشد، ولی انسان چیست؟ نه، یعنی می‌توانی بگویی که اینجا هم خوب می‌توانی یک چیزی از بات انسان هم دوست داشته باشی.

تمثیلی بودن توصیف‌های بهشت و جهنم

آقا ببینید، در حقیقت شما دوست دارید یک جوری استعاری حرف بزنید دیگر. منظورت این نیست که واقعاً آتش را می‌برید و می‌دوزید که. من نمی‌خواهم بگویم که مثلاً تصوری که در ذهنم می‌آید این است که این‌ها دور پوستشان را اصلاً آتش گرفته است.

و معنای آیه این است که تمام اطراف آن‌ها این‌گونه نیست که مثلاً بتوانید تصور کنید که یک فرد را در آتش بیندازند؛ تصوری که ممکن است به ذهن برسد این است که آتش پوست دست آن فرد را فرا گرفته و هرچقدر هم لباس بپوشد، همه جا آتش گرفته است. تصور من این است که چنین اتفاقی می‌افتد، زیرا وقتی در غارها می‌خوانید، مثلاً در همان سوره بقره، آمده است که بترسید از آتشی که سوخت آن مردم و سنگ است. برخی ترجمه‌ها می‌گویند «هیزم» که همان چیزی است که آتش از آن می‌گیرد. انگار اگر آتشی از درون یک انسان بیرون بیاید، خود او می‌سوزد. بنابراین تمام اطراف او این‌گونه نیست که آتش به صورت بیرونی او را احاطه کرده باشد، بلکه از درون خودش آتش بیرون می‌آید. این تمثیل شبیه چنین حالتی است که پوست او را آتش فرا گرفته است. من نمی‌خواهم بگویم این‌ها به هیچ واقعیتی اشاره نمی‌کنند؛ مثلاً نهر شراب هم هست که برخی آن را این‌گونه معنا می‌کنند. من می‌خواهم بگویم که این تمثیل را نباید به صورت تحت‌اللفظی معنا کنید. لازم است کسی بگوید این تمثیل است و نباید به صورت تحت‌اللفظی فهمیده شود، زیرا حرف از بریدن و گریدن آتش است و باید به نوعی آن را درک کرد. نمی‌توان گفت که مثلاً حرکتی که شما انجام می‌دهید، کل اطراف این افراد را آتش فرا گرفته است. من این را به نوعی بیان می‌کنم. نکته دوم این است که برخی از ما در دورانی زندگی می‌کنیم که این بحث‌ها بسیار مطرح می‌شود؛ مثلاً حرفی که می‌زنند این است که بهشت برای مردان چیزهای زیادی دارد، مثلاً هور یا چیزهایی که مردان دوست دارند. حالا چه باید گفت؟ چیزی که مردان دوست دارند، زنان هم دوست دارند. چیزهایی مشترک وجود دارد، مانند جنات که به معنای باغ‌ها و نهرها است. کافی است بگویم که برخی چیزهایی که زنان دوست دارند نیز وجود دارد و برخی چیزهایی که مردان دوست دارند. چه اشکالی دارد؟ حالا چه کسی خوشش می‌آید؟

اما یک مرد عرب شتر سوار را در نظر بگیرید؛ به او بگویید «یو حلونا فیها اساوه رمن زهب»؛ دستبندهای طلا. اصلاً می‌شود؟ الان شما فرض کنید مثلاً در جنوب شهر به کسی بگویید دستبند طلا می‌خواهم، اصلاً نمی‌رود برایش بیاورد. چطور ممکن است یک مرد، مثلاً سیاه‌پوست از بنابوش در رفته، روی دستش دستبند طلا بکند؟ «یو حلون فیها من اصاور من زهبن و لع لع مرگاری دو و لباس هم فیها حریر». اصلاً اگر لباس حریر بپوشند، خب من کافی است همین آیه‌ها را بخوانم و بگویم: ببینید، توصیف بهشت در قرآن، در بهشت چیزهای زنانه هم هست؛ چیزی که از آن زن‌ها خیلی ممکن است شوق پیدا کنند که به دست آورند؛ اصلاً لباس‌های قشنگ، دستبندهای قشنگ، مرگاری طلا مخصوصاً. به هر حال این چیز دیگری است. من فکر می‌کنم شما می‌خواهید شوق انسان‌ها، دو جنس هستند، می‌خواهید شوق این‌ها را برانگیزانید. من به طور طبیعی می‌گویم که این چیزی است که مشترک است؛ حالا یک چیزهایی هم که علاقه خاصی به آن وجود دارد، دیگر اشکالی ندارد. این جدا از این است که «هور» در قرآن، خلاصی معنایش انگور سفید است یا معنی جنسی دارد و آن هم مثلاً اصلاً جنسیت در آن دنیا وجود دارد یا ندارد؛ این‌ها بحث‌های جداست. من می‌خواهم این را رد کنم که اضافه بر آن، مدل مردانش هست، زنانش هست. من قبلاً یک بار بحث را در کلاس کردم، به این آیات اشاره کردم که مثلاً می‌گوید به جاهایی به یک چیزهایی تکیه می‌زنند. سعی کردم بگویم که این به وضوح به نوعی مثلاً یک لذت زمینی در آن هست، نسبت به مردانه. ولی اگر آن موقع این آیه یادم می‌افتاد و یادم بود، این بهترین شاهد جاهایی است که هرش از دستبندها و زیورآلات در بهشت می‌شود؛ که مطمئناً مردها آن علاقه‌ای که زن‌ها مثلاً به زیورآلات دارند را ندارند، بلکه ممکن است فرهنگی بعضی از مردها این‌گونه باشد که برایشان مشمئزکننده هم باشد. یک جایی در قرآن از قول اعراق در سوره احقاف ذکر می‌شود که «عوامی یونشتو فرهلیت و حواف خسام غیر مبین بگذارید به جنگی پیداش بکنه». می‌گوید که به عنوان چیز مثلاً در تحقیر زن‌ها می‌گوید «عوامی یونشتو فرهلیت»؛ کسی که در چیز بار آمده، مثلاً با زیورآلات و مثلاً چیز بزرگ شده و «حواف خسامه غیر مبین»؛ و در جدال مثلاً خسامه چیز نیست، به خوبی نمی‌تواند مثلاً جدل بکند. حالا شاید معنی این باشد برای آن چیز تحقیرآمیزش؛ این است که این موضوعاتی که مثلاً در چیز بار آمده‌ایم، ما می‌گوییم تو پرغون، مثلاً الان دارد می‌گوید تو بهش می‌روی تو پرغون. خب این که خیلی بد شد که مثلاً مردان بروند تو پرغون. پس اصافی در من کافی بود؛ همین نشان بدهم که اصافی در مورد بهشت هست که مردانه نیست، زنانه است. خب بگذارید؛ من یک جوری به خودم قول دادم که تا پایان ماه شعبان، یعنی قبل از این ماه رمضان، شروع کنم این صورت حج را تمام کنم؛ یک گام بزرگ داریم برمی‌داریم که از اینجایی که می‌گوید «ایندن لذیمه کخفدی» بخش دوم که در مورد حجر است، خب دیگر در موردش صحبت کردیم. همان موقع یک بار هم آمدیم این آیات را گفتیم. یادآوری هم نمی‌خواهم بکنم که چه‌ها گفتیم. مناسبتش این است که بعد از اینکه این اصافی در مورد موجوداتی که انسان‌هایی که روی زمین دارند زندگی می‌کنند می‌آید، در نهایت حرف این است که...

مؤمنین قرار است که در این زمین عبادت‌های بزرگ انجام دهند. من به اندازه کافی روی این تأکید کرده‌ام که ما قرار نیست ایمان را یک امر فردی بدانیم؛ هر کسی در خانه خودش عبادت کند. خداوند می‌خواهد که انسان در زمین عبادت کند. به همین دلیل است که در برخی مکان‌ها، مانند مسجد الحرام، این مکان‌ها برای عبادت و مناسک قرار داده شده‌اند تا میلیون‌ها نفر جمع شوند و دست جمعی عبادت کنند. این منشأ همین است که ممکن است جنگ پیش بیاید. ما از ابتدا این را به استراتژی خود گفته‌ایم و به جان خودمان مالیده‌ایم که آری، زمین را خداوند و انسان را خلق کرده است. مفهوم جهاد و این‌ها همین‌گونه است که در قرآن ذکر شده است. مثلاً حکم جهاد از اینجا می‌آید که انسان‌ها می‌خواهند در جغرافیای خاصی از زمین عبادت کنند، معبدهایی ساخته‌اند و عده‌ای مزاحم این‌ها هستند. جنگ این نیست که من بروم مزاحم دیگران شوم، کل‌کل زنم، نیروی نظامی تهدید کنم یا اشغال کنم و همه را به زور به دین اسلام درآورم. اساس جنگ از دید دینی این است که ما حق داریم در زمین عبادت کنیم، عبادت آشکار انجام دهیم. در برخی نقاط زمین معبد ساخته‌ایم و این معابد باید حفظ شوند. باید بتوانیم آزادانه رفت و آمد کنیم. اگر کسی مزاحم شود، با او می‌جنگیم. اگر بخواهد به زور مزاحمت کند و نگذارد، مثلاً این‌ها لذین کفر و یسودون ان سبیل الله و مسجد الحرام هستند. آنچه به اصطلاح تجسد سبیل الله است، راهی است که به مسجد الحرام می‌رسد. این راه‌ها باید باز باشند؛ مردم باید بتوانند به مسجد الحرام بروند و عبادت کنند. نکته اینجاست که مناسک‌هایی که قبلاً گفتم و تکرار نمی‌کنم، اساس آن این است که خداوند از انسان‌ها می‌خواهد که در همه ادیان ابراهیمی مناسک برگزار کنند. حال اینکه این مناسک چگونه برگزار شود و ارتباطش با خوردن موجودات، بایدیم، آمچی و این حرف‌ها را من به اندازه کافی توضیح داده‌ام.

یک بخش دوصفحه‌ای در این سوره وجود دارد که همین موضوع را بیان می‌کند و به آیات جهاد اختصاص یافته است. آخرین آیه‌ای که در این بخش می‌آید و شروع بخش بعد است، این است: «إن الله یدافع عن الذین آمنوا». خداوند از این مؤمنینی که این عبادت‌ها را می‌خواهند انجام دهند و به دستوراتش عمل می‌کنند، دفاع می‌کند. بلافاصله پس از آن، آیات دیگری می‌آیند که به عنوان اولین آیات جهاد در قرآن شناخته می‌شوند. در واقع، شاید بهتر باشد بگوییم اولین آیات دفاع هستند: «إن الله یدافع عن الذین آمنوا». سپس در ادامه می‌گوید که مؤمنین به جنگ نمی‌روند، و خداوند بر نصرت آن‌ها قادر است. کسانی که با مؤمنین می‌جنگند، بدون حد و مرزند؛ این موضوع را خداوند بیان می‌کند.

این آیات دقیقاً به اتفاقی اشاره دارند که افتاده است؛ مؤمنین در زمان پیامبر بر سر چه چیزی می‌جنگند. آن‌ها برای این می‌جنگند که کسانی که آن‌ها را از مکه بیرون کرده‌اند، از آنجا بروند. مکه دقیقاً یکی از آن نقاطی است که متعلق به مؤمنین است و باید در آن عبادت انجام شود. خداوند مقرر کرده است که به هر طریقی که شده، راه آن باید باز شود. اینکه مؤمنی مثلاً یک دژ را اشغال کند و یا مثلاً در مسجد الحرام حضور داشته باشد و افرادی که موحد هستند را از آنجا اخراج کنند، باید برگردند و در آنجا عبادت کنند. این موضوع بسیار اساسی است.

در واقع، قرآن بارها و بارها به جنگی که وارد جزئیات احکام شود، پرداخته است. احکام را به گونه‌ای بیان می‌کند که ریشه حکم را بفهمیم. قرآن حکمت را یاد می‌دهد؛ اینکه این احکام از کجا آمده‌اند و چرا این‌گونه تشریح شده‌اند. بنابراین، باید بیشتر به این موضوع نگاه کنیم. ممکن است گاهی یک حکم فرعی و کم‌اهمیت در قرآن بیان شود، اما به این دلیل است که ریشه مهمی در احکام دارد و آن حکم فرعی را ارائه می‌دهد.

مثلاً ممکن است در ابتدا نماز و جزئیات آن که بسیار مهم است را در قرآن به صورت کامل نبینیم. به طور کلی، قرآن چند آیه بیشتر درباره نماز، وضو و روزه ندارد. فقط گفته می‌شود نماز بخوانید، اما نحوه انجام آن را توضیح نمی‌دهد. فرض کنید موضوع بسیار ساده‌ای باشد؛ مثلاً در سوره نور، یک صفحه قرآن مربوط به این است که چه کسانی می‌توانند در خانه کسی غذا بخورند. به نظر می‌رسد که می‌شد یک صفحه کامل را به آموزش نماز اختصاص داد، اما این کار نشده است.

از این جهت، اینکه کی می‌تواند در خانه کسی غذا بخورد، در سوره نور آمده است. چرا این آیه اینقدر مهم است؟ یا اینکه چرا جزئیات ارث در قرآن بیان شده است؟ بسیاری از جزئیات مهم در قرآن نیامده‌اند، اما در برخی سوره‌ها، چند صفحه به احکام ارث اختصاص یافته است که اگر این‌گونه باشد، درصد زیادی از قرآن به احکام اختصاص می‌یابد.

نسبت حج، عبادت جمعی و حکم جهاد دفاعی

برای من، موانع ریاضی نباید باعث شود که این موضوع را نادیده بگیرم؛ زیرا در تاریخ، جبر و مقابله خوارزمی که تحولاتی در ریاضیات ایجاد کرد، واقعاً پیشرفت بزرگی در قوانین ارث در اسلام به وجود آورد. آن‌ها مجبور شدند معادلات را حل کنند و مسائل پیچیده‌ای پیش آمد که نهایتاً ریاضیات بسیار پیشرفت کرد.

اما واقعیت این است که اگر به احکام مانند زکات توجه کنیم، هرگز در قرآن جزئیات کامل آن را نمی‌فهمیم، در حالی که به وضوح پس از نماز بارها گفته شده است که زکات بدهید. بنابراین، این‌گونه نیست که قرآن...

قرآن قرار نیست به شما بگوید که احکام چگونه اجرا شوند، بلکه کاری که انجام می‌دهد این است که آن حسی را که باید نسبت به احکام داشته باشید، به شما منتقل کند. من فکر می‌کنم، مثلاً، این آیات درک امیری را که شما باید داشته باشید بیان می‌کنند؛ اینکه چرا ما می‌جنگیم، تحت چه شرایطی می‌جنگیم و به ما می‌گوید که در مقابل ظلمی که به این افراد شده، باید ایستادگی کنیم. این افراد از آن مکان مقدسی که باید در آن عبادت کنند، بیرون رانده شده‌اند.

مخصوصاً به این آیه دقت کنید که ارتباط همه این حرف‌ها با حج را به وضوح بیان می‌کند: «وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ نَاسُ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ...» اگر خداوند بعضی از مردم را با بعضی دیگر دفع نکند، «لَخَلَفَتِ الْأَرْضُ فَسَادًا وَفَسَدَتِ الصَّلَوَاتُ وَالْمَسَاجِدُ وَيُذْكَرُ فِي حَسْمِ اللَّهِ كَثِيرٌ». اگر این حکم الهی نبود، از مردم خواسته نمی‌شد که برای خدا مسجد بسازند.

یعنی در واقع، جغرافیاها و مکان‌هایی توسط مؤمنین به دستور خداوند اشغال شده‌اند؛ مانند مسجدالحرام که خداوند در همین سوره می‌گوید به ابراهیم جای این مکان را در دنیا نشان داد، از بین‌النهرین آورد به جنوب، مثلاً به شبه‌جزیره عربستان، و در این نقطه خاص این مکان را بنا کرد و مردم را به آنجا دعوت کرد. این مکان‌ها متعلق به مؤمنین هستند؛ مساجدی هستند که قرار است در آن‌ها یوز کرو فی حسم الله کسیران (یاد خدا به طور فراوان شود). خداوند خواسته که مؤمنین آشکارا در آنجا جمع شوند و خداوند را یاد کنند. این ریشه اتفاقاً جمعی است.

خداوند این را نمی‌خواهد که هر کسی برود در خانه خودش عبادت کند و جنگ نشود. به مردم گفته نشده که در خانه‌هایشان بمانند و عبادت کنند؛ نهایتاً مثل مسیحیان اگر می‌ماندند، ممکن بود کشته شوند و بگویند اشکالی ندارد، می‌روند. اما چه چیزی باعث جنگ شده است؟ دعوت خداوند است که مؤمنین در جغرافیای خاصی عبادت کنند. دقیقاً همین را می‌گوید که اگر جنگ نشود، اگر خداوند از مردم نخواهد که در مقابل هم صف‌آرایی کنند و همدیگر را نابود کنند، «لَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ نَاسُ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَخَلَفَتِ الْأَرْضُ فَسَادًا وَفَسَدَتِ الصَّلَوَاتُ وَالْمَسَاجِدُ وَيُذْكَرُ فِي حَسْمِ اللَّهِ كَثِيرٌ». اینکه این مکان‌های مقدس از بین بروند، چیزی است که خداوند نمی‌خواهد.

من فکر می‌کنم این دو آیه همه چیز را درباره مسئله جنگ، جهاد و غزوه در اسلام بیان می‌کنند؛ چرا ما می‌جنگیم و انگیزه‌مان چیست. مکان‌هایی وجود دارند، مشخصاً مسجدالحرام، که باید سالانه در آن عبادت انجام شود و ما باید به هر شکل ممکن دفاع کنیم و این مکان را در دست مؤمنین نگه داریم و در مقابل کسانی که ممکن است بخواهند وارد این مناطق مقدس شوند و کاری انجام دهند، مقاومت کنیم.

این احکام به این شکل است؛ عبادت‌های جمعی و مناصق جنگ را به بار آورده و می‌آورد و از اول قرار بود که این اتفاق بیفتد. شما از این آیات همین را می‌خواهید. خب، اجازه دهید من تا پایان اینجا ادامه دهم؛ از اینجا به بعد مسئله جهاد به هجرت وصل می‌شود.

به طور منطقی، هجمه‌ای به گونه‌ای است که انگار جنگ به بار می‌آورد؛ دستور به هجمه و انجام مناسک باعث چنین اتفاق‌هایی در زمین می‌شود و حکم جهاد و قتال صادر می‌گردد. از این به بعد روند آیات این‌گونه است که به وضعیت پیامبر با مخالفینش می‌پردازد. در قسمت این دو صفحه پایان این سوره، آنچه مطرح می‌شود، مواجهه پیامبر با همین افراد معاصری است که مقابل او قرار دارند. من در مورد این دو صفحه بعد از جلسه آینده صحبت خواهم کرد. اگر بخواهیم سریع پیش برویم، احساس من این است که واقعاً این قسمت‌ها موضوعی نیست که بخواهم چند جلسه درباره آن صحبت کنم. تصورم این بود که بحث اصلی سوره را بر روی حج و قیامت بگذارم و این چند صفحه آخر را با توضیحاتی بسیار مختصر و مفید بیان کنم و سپس ادامه دهم. حال اگر نکات بسیار جالبی بود، خواهم گفت. امیدوارم بتوانم در دو یا سه جلسه بحث سوره حج را به پایان برسانم و آن برنامه‌ای که اگر به ما داده شود، در دانشگاه اجرا کنیم؛ برنامه‌ای که در آن دو یا سه سوره را در یک جلسه تدریس کنیم و انجام دهیم.

جمع‌بندی و برنامهٔ ادامهٔ بحث

امروز به من اطلاع دادند که سه جلسه بیشتر در ماه رمضان نداریم. یک جلسه‌اش بیست و یکم ماه رمضان است که تعطیل است. روز ما قبل از روز اول ماه رمضان افتاده، یعنی روز دوشنبه. یک بار که خواستیم کاری انجام دهیم، همه را من نگاه نکردم. من پیشنهاد کردم که آن یکشنبه آخر شعبان را ماه رمضان حساب کنم، شاید بتوانم درس نسا را از روز آخر شعبان شروع کنم، به طوری که آن سه یکشنبه‌ای که در غار هست، با فرض اینکه هر درس ممکن است دو جلسه طول بکشد، مثلاً درس نسا سه جلسه دارد، اگر بتوانیم در ماه رمضان درباره آن جلسات برنامه‌ریزی کنیم، احساس سبکی می‌کنم. چون چند ماه گذشته است که درباره درس هجیم و تکس بحث نکردیم. معمولاً قرار بوده در یک سال ۳ تا ۴ درس مطرح شود، از آن تعداد چند درس برای سال بعد باقی مانده است. حالا من امیدوارم که بتوانیم این برنامه را اجرا کنیم.