→ بازگشت به سورهٔ حج

جلسهٔ ۲۵ · سورهٔ حج

نصرت الهی عام و خاص، دنیا و آخرت، و سه گروه انسان‌ها در سوره حج

خلاصهٔ این جلسه و سپس متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ درس‌گفتار در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۱۵)
  1. بلز پاسکال۷ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴, sec-۸, sec-۱۱ · اشخاص و شخصیت‌ها
  2. آخرت۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۰, sec-۱۱ · مفاهیم بنیادی
  3. حج۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸, sec-۱۰, sec-۱۱ · مفاهیم بنیادی
  4. نماز۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶, sec-۸ · مفاهیم بنیادی
  5. قیامت۴ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳, sec-۸ · مفاهیم بنیادی
  6. آیه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۰ · مفاهیم بنیادی
  7. ایمان۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۰ · مفاهیم بنیادی
  8. رؤیا۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · مفاهیم بنیادی
  9. فقه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · مفاهیم بنیادی
  10. معجزه۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · مفاهیم بنیادی
  11. دعا۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۰ · مفاهیم بنیادی
  12. عرفان اسلامی۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  13. باطل۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · مفاهیم بنیادی
  14. شر۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · مفاهیم بنیادی
  15. معاد۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸ · مفاهیم بنیادی

مقدمه: حاشیه‌های چند جلسه و برنامهٔ ادامهٔ سوره

بحث موسیقی از مباحث دیگری بود که هدف آن بررسی یک سوره بود، اما حاشیه داشت؛ یعنی در مورد مسائلی صحبت کردیم که لزوماً جزو مباحث سوره نبود. از بحث‌های...

اولاً خود بحث مروت به حج را خارج از کانتکس این سوره پیش بردم و خودش زمان زیادی گرفت. بعد هم در مورد فضای فعلی دنیا و اینکه چقدر چیزها بدعت هستند، چند بحث از این دست مطرح کردم. مناسبت این بود که بحث‌های سیاسی و اجتماعی پیش آمد که اصولاً تشکیل جامعه دینی لازم است یا نه؛ این موضوع کمی نامربوط بود که در این سطور مطرح شود، ولی مسئله‌ای بود که فکر می‌کنم به مسائل روز و چیزهایی که بچه‌ها همان فکر می‌کنند، مربوط می‌شد. من هم کمی طولانی صحبت کردم.

بعد چند نکته در مورد این برهان مطرح کردم؛ مثلاً اگر کلمه «برهان» را به کار ببریم، سوء تفاهم پیش نیاید. درباره برهانی که در مورد قیامت و موضوعات این سوره آمده، بحث کردیم. این‌ها همه در واقع چیزهایی بود که می‌شد به این حد بسنده نکرد، ولی واقعیت این است که من فکر می‌کنم کلن در جلسات ما درباره بحث‌های آخرت و قیامت به اندازه کافی صحبت نشده است. تصورم این بود که بهتر است حداقل بخشی از بحث‌ها را به بهانه آیاتی که اینجا بود، انجام دهم. این رسمیت داشت و واقعیت این است که از این سوره خارج نشدیم؛ یعنی آن نوع نگاه و برهانی که در این سوره هست را سعی کردم بیان کنم.

نهایتاً جلسه قبل بحث کشید به این که برهان به معنای قرآن، برهان به معنای برهان فرمال یا قیاسی چه تفاوتی دارد که قطعاً تفاوت دارد. من خیلی حس می‌کنم که مدتی است خیلی از این سوره دور شده‌ایم. سعی می‌کنم این جلسه کاری که می‌کنم این است که قسمت اول سوره، یعنی سه صفحه اول را مروری کنم؛ چیزی که از اول در ذهنم بود که آیا بارش بدهم یا نه، اینکه چقدر بار دارد درباره قیامت و آخرت. حالا دلیل اینکه در این سوره درباره اصل قیامت آمده را نسبتاً مفصل بحث می‌کنم.

یک بحث دیگر هم می‌شد مطرح کرد که آن قسمت آخر سوره است که خیلی مختصر، چند آیه درباره احوال آدم‌ها در بهشت و جهنم صحبت می‌کند. آنجا می‌شد بحث را مفصل‌تر کرد، ولی باز از کانتکس این سوره خارج می‌شد. من از اول تصمیم قطعی نداشتم که این کار را انجام دهم؛ یکی از گزینه‌ها بود که ببینم چطور پیش می‌رود. الان به این نتیجه رسیدم که این کار را این دفعه انجام ندهم. اول اینکه حجم آیاتی که اینجا هست خیلی کمتر از آن است که بخواهیم بهانه قرار دهیم برای بحث درباره کل احوال بهشت و جهنم در قرآن. بهتر است این موضوع را در سوره‌ای دیگر مطرح کنیم که حجم بیشتری داشته باشد و بهانه مناسب‌تری باشد.

به علاوه، فکر می‌کنم این موضوع بحث وسیعی دارد و کمی بیش از اندازه است. مثلاً اگر سوره حج و تعداد آیاتش را نگاه کنید، من به بیست و چند فایل رسیده‌ام و واقعیت این است که از این بیست و چند فایل، ده تا مستقیماً شاید درباره خود سوره حج باشد؛ به زحمت شاید ده تای آن را بتوانیم بگوییم درباره سوره داریم. من دارم بخش‌بندی می‌کنم و کمی سریع‌تر تصمیم‌هایم از اینجا آمده است که ایده‌ای در ذهنم شکل گرفته که مبحث را کمی اختصاص دهم به بحث تک‌سوره‌هایی که معطل مانده‌اند.

مدتی است قرار است در مورد سوره نسا صحبت کنیم و من همیشه منتظر بودم که یک موضوع تمام شود یا یک فاصله بیفتد. اکنون احساس می‌کنم اگر بتوانم تا قبل از ماه رمضان کل سوره را به نحوی جمع‌بندی کنم، شاید بتوانیم در ماه رمضان درباره سه سوره بحث کنیم. بحث‌های ماه رمضان را برای آن تکثیرها بگذاریم. سعی می‌کنم اگر بتوانم، هر جلسه یک سوره را بگویم؛ چهار سوره شاید بشود در ماه رمضان گفت. این احساسم است که چون احتمالاً وقت بیشتری در ماه رمضان برای قرآن خواندن و بحث‌های تکثیرها می‌گذارید، لازم است قبل از آن کمی سوره را خوانده باشید. فکر می‌کنم این زمان خوبی است، اما بعید می‌دانم بتوانم چهار سوره را هر کدام در یک جلسه موفق شوم بگویم. شاید یکی از آنها دو جلسه داشته باشد. اگر بتوانیم سه سوره را در ماه رمضان برس کنیم، خیلی خوب است؛ مخصوصاً این سوره نسا که اینقدر عقب افتاده است. بلافاصله بعد از آن، فکر می‌کنم یک سوره هم حتماً انعام باشد که این به سوره نسا وصل می‌شود؛ قبل و بعدش بخش شده است. اگر نسا را برس کنیم، سوره بعدی انعام می‌شود. یک سوره کوچک‌تر هم انتخاب کنیم برای یک هفته بین این دو برس کنیم. این ایده کلی برای یکی دو ماه آینده است که سعی خودم را می‌کنم بکنم که در این پنج شش هفته‌ای که مانده، سوره حج را ببندم و بعد هم چند جلسه تک‌سوره داشته باشیم تا یک موضوعی برای بعد از ماه رمضان تعیین کنیم.

روی این حساب، فعلاً در این جلسه امیدوارم بتوانم بدون وارد شدن به جزئیات زیاد، نیمه اول سوره را بررسی کنم، مخصوصاً یک آیه که به جز آن دو سه آیه‌ای که وصف بهشت و جهنم است و جای بحث زیادی دارد، در اینجا هست. من چند نکته در مورد آن می‌گویم؛ آیه پانزدهم این سوره که آیه بسیار معروفی هم هست، در این جلسه درباره آن صحبت می‌کنم. در این آیه یک تمثیل وجود دارد که فهمیدن آن کمی سخت است و ایده‌های مختلفی درباره معنای آن داده‌اند. من سعی می‌کنم چیزی بگویم که شاید به مجموع حرف‌هایی که تا به حال زده شده، اضافه شود.

خب، اجازه دهید از ابتدا شروع کنم. شاید کاری که دارم می‌کنم، دقیقاً همان کاری باشد که در جلسه اول ماه هج انجام دادم، وقتی کلیات را می‌گفتم. این سوره با یک نمای خیلی دور انگار به کره زمین نگاه می‌کند و سرنوشت نهایی مردمان را نشان می‌دهد. چیزی که من در کل سوره از ابتدا تا حداقل بعد از جلسه ماه هج تأکید کردم این است که انگار دارد از دور به مردم نگاه می‌کند و در مورد انسان حرف نمی‌زند، بلکه در مورد «ناس» صحبت می‌کند؛ یعنی انسان‌هایی که روی این کره خاکی زندگی می‌کنند. نماهایی که دیده می‌شوند از فاصله بسیار دور است. آن چیزهایی که گفته می‌شود، آن چیزهایی که از فاصله دور دیده می‌شود، سرنوشت نهایی مردم و عبادتی است که در آن بحث می‌شود؛ عبادتی که شاید از کره ما هم اگر تلسکوپ خوبی داشته باشید، تنها عبادتی است که از فاصله دور دیده می‌شود؛ یعنی جمعیت بزرگی که در جایی دور گرد آمده‌اند. مثلاً نمازی که در خانه می‌خوانید، از...

نمای دور سورهٔ حج: زمین، مردم و سرنوشت نهایی

فاصله خیلی دور نمی‌توانید ببینید. یک جغرافیای بزرگی، انگار نمایی که در این سوره هست، یک جغرافیای بزرگ از زندگی آدم‌ها روی این زمین است؛ اصنافشان به طور کلی که چه کار می‌کنند، چه نوع آدم‌هایی هستند، سرنوشت نهایی‌شان چیست و اینکه عبادت‌های بزرگی که در واقع روی زمین انجام می‌شود، مناسکی که قرار است انجام دهند. من در جلسه اول سعی کردم همین‌طور آیه به آیه که می‌خواندید، بدون اینکه وارد جزییات بشوم، دیدگاه کلی که در سوره هست را بیان کنم. این بخش اول، مثلاً از آیه اول تا ابتدای شروع بحث درباره مراسم حج که آیه ۲۵ می‌شود، این آیات ۱ تا ۲۴ کلّاً اختصاص داده شده به مسئله قیامت و همان منای به صد و یک اشاره به سرنوشت آدم‌ها در آخر است؛ انسان‌ها، این مردمی که روی زمین زندگی می‌کنند، آخر کارشان به کجا می‌رسد؟ آخر کارشان شبیه همان اتفاقی است که برایشان در عالم هول افتاد؛ وارد جهان دیگر می‌شوند. این جهان یک روزی به پایان می‌رسد. زمین به این شکلی که ما می‌بینیم یک روزی به پایان می‌رسد. این ستاره‌ها و ماه و خورشید و این نظمی که اینجا وجود دارد، یک روزی به آخرش می‌رسد و وارد مرحله جدیدی می‌شویم که شاید خیلی تفاوتش با زندگی الان ما، با زندگی دنیای ما بیشتر باشد. تحولات عظیمی در جهان اتفاق می‌افتد و دگرگونی صورت می‌گیرد. انسان‌ها دوباره همه زنده می‌شوند، جمع می‌شوند، درباره‌شان داوری می‌شود و به دو دسته کلی تقسیم می‌شوند: آن‌هایی که مثلاً فرض کنید در بهشت هستند و آن‌هایی که در جهنم هستند. این خلاصه کلی از زندگی بشر روی زمین است. آیه با آن سخن تکان‌دهنده مربوط به لحظه قیامت شروع می‌شود. بعد بحث درباره این بود که اگر تردید دارید، مثلاً نشانه‌هایی در مورد قیامت گفته می‌شود و نهایتاً به آن بحثی که از اول سوره باز شده بود، بعد از آن آیات اولیه، آن اصناف سه‌گانه و نهایتاً آخرت می‌رسیم. من یک‌خورده با چند نکته که تا حالا به آن‌ها اشاره نکردم یا به آن‌ها تأکید نکردم، وارد آیات بعد از آن آیات اولیه می‌شوم. یک نکته این است که شما در زندگی جنینی ما اگر چیزی شبیه قیامت وجود دارد، خصوصیتش این است که جنین یک محیط خصوصی است؛ آدم هم خصوصی از آن خارج می‌شود، ولی من دارم از تفاوتی صحبت می‌کنم که بین بعث و قیامت با تحول از جهان دوره اول به دوره دوم تفاوت اساسی دارد. یک تفاوت اساسی دارد بین جهان دوم ما با دوره سوم بوم زندگی. در دوره دوم ما مفهوم ناس را داریم؛ ما با هم زندگی می‌کنیم، همه هم‌زمان به این دنیا نیامده‌اند و هم‌زمان هم از این دنیا نمی‌روند، بنابراین یک دوره زمانی طولانی وجود دارد. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که بین دوره اول و دوم ما دوره انتظار نداریم. این‌گونه نیست که مثلاً فرض کنید یک جنین بین زندگی اول و دومش فاصله داشته باشد، ولی اینجا این‌طور است که انگار قرار است همه کل این ناس، نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است، قیامت و بعث سرنوشت ناس است، نه انسان. کل یک جمعیتی هستند که زندگی‌شان تمام شده است؛ یک لحظه می‌آید که همه با هم زنده می‌شوند. یک دوران طولانی است و هر کسی می‌آید یک دوره دوم را آغاز می‌کند.

زندگی می‌کند، می‌میرد و همه این‌ها در واقع منتظر می‌مانیم تا یک لحظه همه با هم وارد دنیای سبوم شویم. بین دنیای اول و دوم چنین چیزی نیست؛ یعنی هر زندگی آنجا خصوصی است و قیامت هر کسی خصوصی است و معادله. یعنی مثل این است که هر کسی وقتی می‌میرد وارد مرحله سبوم زندگی خودش می‌شود. اگر این‌گونه بود، شبیه وضعیت اولیه همان یعنی وارد شدن جنین و تولدش و به این دنیا آمدنش بود؛ همان لحظه‌ای که در واقع از این دنیا خارج می‌شود و وارد آن دنیا می‌شود. ولی اینجا ما یک زندگی جمعی داریم و انگار همه باید زندگی‌های خودشان را به پایان برسانند و تحولی که اتفاق می‌افتد در کل جهان است، نه در زندگی خصوصی. مثلاً در رحم یک اتفاقاتی دارد می‌افتد؛ این به هر حال یک تفاوت واضح است. زندگی ما اینجا جمعی است برخلاف رحم که زندگی خصوصی است و به اصطلاح ما هم جمعی است؛ یعنی همه چیز باید متناسب با این باشد که ما اینجا در جامعه زندگی می‌کنیم. انسان‌های زیادی هستند و طول زمان طولانی است که این آدم‌ها در آن ظاهر می‌شوند. نهایتاً آن تحولی که انگار آن به دنیا آمدن هم دست جمعی، همه با هم باید انجام دهند. بنابراین این است که یک جور حالت انتظار به وجود می‌آید بین مرگ و برپاشدن جهان سبوم. انگار هنوز به وجود نیامده، حضور ندارد. ما یک جوری انگار باید منتظر بمانیم تحولاتی اتفاق بیفتد تا آن جهان سبوم به وجود بیاید و همه آدم‌ها وارد آن جهان شوند. به‌نهایت زندگی دست جمعی ما به یک جور تحول دست جمعی هم منجر می‌شود. این تفاوت نوع زندگی ما با زندگی جنین است که نتیجه‌اش می‌شود یک تفاوت بین سطح و معنای اولیه و سطح دوم ما وجود دارد. تولد خصوصی است ولی این تولد دوم خصوصی نیست. واژه «قیامت» برای آن به کار برده می‌شود که همه انسان‌هایی که زندگی کرده‌اند در طول تاریخ همه در یک لحظه دور هم جمع می‌شوند و این به همان جمعی بودن ماجرا اشاره دارد. من دارم سعی می‌کنم بگویم که قیامت مربوط به انسان نیست، مربوط به ناس است؛ یعنی اینکه چرا همه جا در خطاب «ناس» قیامت یک پدیده مربوط به انسان به تنهایی نیست، مربوط به ناس است. این‌گونه است که این صورت دارد برخورد می‌کند و روی آن تحکیم می‌کند که انگار یک واقعه کلی برای زمین است، انگار یک اتفاقی دارد می‌افتد. شما اولین تصاویری که می‌بینید، تصویری از زلزله بزرگ در زمین است و آن موجوداتی هم که این‌گونه دارند زندگی می‌کنند، به آن‌ها خطاب می‌شود. همه انسان‌هایی هستند که روی زمین هستند. این نکته‌ای است که من دوست داشتم روی آن تأکید کنم که در خطاب ما اینجا یک تناسبی با «ناس» است، نه تکرار. شما سوره را که نگاه کنید، پر از در واقع واجه «ناس» است. از این نظر یک ویژگی این سوره می‌شود که تصویر مردم، جمعیت مردمی که در زمین هستند در آن غلبه دارد به تصاویر فردی و مدام این واجه «ناس» تکرار می‌شود و این تناسب با محتوای سوره یک نکته دیگر است. من زیاد در مورد شأن آن مستقیماً صحبت نکردم. در این استدلال برهانی که اینجا در موردش بحث شد، ما یک چیز داریم، یک استدلالی داریم.

بخشی از مطلب مربوط به این است که ما یک دوره زندگی اولیه داشتیم و این دوره، دومین دوره زندگی ماست. این موضوع جدا از هر نوع استدلالی است که بر اساس حق‌مدار بودن جهان و نظم فوق‌العاده جهان بخواهیم مطرح کنیم. اصولاً از نظر تجربه، وقتی شما یک تجربه را یک بار انجام دادید و بارها آن کار را تکرار می‌کنید، احتمال اینکه به نتیجه مشابه برسید افزایش می‌یابد.

بعد از این مسئله، جنین و استدلال اولیه مطرح می‌شود. در انتهای آیه پنجم، به زنده شدن و رویش مجدد گیاهان اشاره شده است. این آیه این‌گونه بیان می‌کند: «وَأَرْسَلْنَا الْمَاءَ فَأَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ»؛ انگار خود زمین که مرده بود، حالا زنده می‌شود. ما معمولاً تصریح آیات را به زمین نسبت نمی‌دهیم، هرچند در اصطلاحات معمول ممکن است کسی از «احیای زمین» استفاده کند، اما احساس ما این است که موجود زنده‌ای که آنجا به وجود آمده، یک موجود مستقل است. یک چیزی در قرار مرتب تکرار می‌شود؛ زمینی که در آن حیات وجود دارد، انگار زمین زنده است.

این گیاهانی که در زمین هستند، ریشه‌دارند؛ انگار کل این گیاهان را جزئی از زمین حساب کنیم، انگار کل زمین یک موجود است. الان مثلاً در علم جدید، ما علمی به نام اکولوژی داریم که بیش از آنچه ظاهراً انسان می‌فهمد، نشان می‌دهد که حیات حالت یک سیستم منسجم دارد. یعنی این‌گونه نیست که حیات فقط یک موجود باشد؛ مثلاً یک درخت اینجا است یا یک حیوان آنجا است، بلکه کل این‌ها یک سیستم است که روابط ارگانیکی بسیار نزدیکی بین موجوداتی که در سیستم زندگی می‌کنند، برقرار است.

چیزی که من روی آن تأکید می‌کنم این است که چرا در قرآن معمولاً وقتی می‌گوید باران می‌آید و می‌خواهد توصیف کند که گیاهان رشد می‌کنند، حیات را به خود زمین نسبت می‌دهد. زمین انگار مرده است وقتی که گیاهی در آن نیست، و وقتی که گیاهان رشد می‌کنند، انگار این زمین حیات پیدا کرده است. حیات را فقط به خود گیاه نسبت نمی‌دهیم.

نکته‌ای که در مورد این آیه می‌خواهم بیان کنم همین است؛ یک نکته ساده که گفتم چرا اینجا حرف از یک نوع زنده شدن زده می‌شود، نه اینکه فقط آن گیاهان احیا شده باشند. هرچند ما می‌دانیم اتفاقی که می‌افتد چیست؛ یک گیاه از بین می‌رود ولی بذرش در زمین هست و انگار منتظر شرایط مناسبی است تا دوباره رشد کند. انگار آن حیات آن گیاه اولیه به صورت جدیدی تجدید می‌شود.

این یک تمثیل است برای اینکه مثلاً انسان‌ها می‌میرند. حالا شما جسد انسان‌ها را مخصوصاً اینکه ما جسد انسان‌ها را مثل بذر می‌کاریم در زمین و بالاخره انسانی که مرده، انگار بذری از خودش دارد که دوباره در شرایط مناسبی رشد کند. این که یک نوع امکان تجدید وجود دارد، هرچند ممکن است در ظاهر بدیهی به نظر نرسد که اینجا بذری مثلاً وجود دارد.

در علم جدید به نظر می‌رسد که ما به این موضوع نزدیک شده‌ایم که به هر حال یک رشته‌ای مثلاً DNA وجود دارد که...

وجود دارد چیزی که می‌تواند کار بزرگ را انجام دهد. من واقعاً فرصت ندارم وارد بحث شوم که اینجا منظور علمی چیست، مثلاً اتفاقی که قرار است بیفتد چیست و چگونه انسان بازسازی می‌شود. حداقلش این است که ما الان می‌دانیم نقشه ژنتیکی وجود دارد که قبلاً نمی‌دانستیم. الان حداقل می‌دانیم که ما یک بار از روی نقشه ژنتیک ساخته شده‌ایم.

قیامت به‌مثابه واقعهٔ عمومی، نه تولد خصوصی / زمین مرده، باران و معنای حیات

نکته‌ای که من در مورد این آیه می‌خواهم بگویم این است که وقتی حرف از استدلال و برهان می‌زنیم، من مرتب می‌گویم نوع برهان‌هایی که در قرآن هست، برهان فرمال به آن معنایی که ما در ریاضیات می‌بینیم نیست. خیلی نزدیک به آن هم نیست، بلکه حالتی دارد که انگار من همواره از این تمثیل استفاده کرده‌ام، مثل دیدن تصاویر سه‌بعدی. مثل این که به شما می‌گوید جایی را نگاه کنید، مثلاً انگار دیدِ خود را روی چیزی ثابت نگه دارید و دقیق شوید، چیزی ورای آن ظاهری که آنجا وجود دارد در دنیا می‌توانید ببینید.

مثل این نمونه‌ای که من می‌خواهم کمی بیشتر توضیح دهم. اما قصد من این است که یک آدمی که زمینه‌اش را دارد، آمادگی‌اش را دارد، ممکن است واقعاً یک روزی از دیدن حادثه‌ای که در زمین مثلاً بعد از باران ایجاد شده، یک بینش پیدا کند، یک حس اطمینان از این که جهانی دیگر وجود دارد به او دست بدهد. یعنی مثل همان دیدن تصویر سه‌بعدی.

من می‌خواهم سعی کنم کمی این را توضیح دهم که چگونه این اتفاق می‌افتد. یک آدم با دیدن یک حادثه بسیار ساده به یک حالت یقینی می‌رسد که انگار من یک چیزی را در آینده قرار است اتفاق بیفتد. من می‌خواهم این را کمی توضیح دهم که اصلاً مکانیزمش چیست، نه این که بخواهم از آن استفاده کنم که اگر آدم‌ها این‌گونه بودند، من این را اثبات کنم. هدف من این است که نمی‌خواهم شواهد تجربی بیاورم که این اتفاق می‌افتد یا نه، بلکه می‌خواهم بگویم چگونه این اتفاق برای عده‌ای می‌تواند بیفتد.

نکته اصلی این است که مثل خیلی از مکتب‌های عرفانی که در دنیا خارج از محیط اسلامی، حتی خارج از محیط ادیان ابراهیمی وجود داشته، این‌گونه نیست که مثل مثلاً افلاطون، این ایده که شاید معروف است از سقراط نقل می‌کنند که می‌گفت کار من زایاندن است، مثل این که حقیقتی است. فکر درست در ذهن طرف مقابل من است، کافی است من سوال‌هایی از او بپرسم، چیزهایی بگویم تا خودش در واقع آن را کشف کند.

حالا این یک جور برخورد شدی، برخورد فرمال با این حقیقت عرفانی است، حقیقتی که عرفا به آن معتقدند، ولی عرفا معتقدند که دچار کشف و شهود می‌شوند؛ یعنی از دیدن، از یک لحظه خاص، از یک احساس خاص که داشتند، به آن دست می‌دهند. حقایقی را می‌بینند که برایشان مسلم می‌شود. دیدن حال نه مثل دیدن با چشم، بلکه یک چیزی است در مورد آینده خودشان، در مورد آینده جهان، انگار به شدت احساس می‌کنند.

این، من فکر می‌کنم مدل درستی است که در ذهن من هست. من می‌خواهم سعی کنم بگویم که خیلی هم ملموس است که ما این‌گونه هستیم. مثلاً فرض کنید. نکته‌ای که من می‌خواهم بگویم این است که همه ما در درونمان یک حس قوی نسبت به این که...

یک زندگی دیگری وجود دارد و این که لحظه‌هایی ممکن است پیش بیاید که این احساس درونی قطعی ما تجلی کند؛ مانند این که در خداگاه ما بیاید، ما آن را احساس کنیم و برایمان حالت یقینی ایجاد شود. دقیقاً می‌خواهم تلاش کنم بگویم این مکانیزم چگونه است و به چیزهای مشابهی که همه ما می‌دانیم اشاره کنم. یک مثال بسیار واضح این است که ما در این سیستم زنده، به طور کلی، نوعی حس درست نسبت به نیازهای خود داریم. همه ما، حتی اگر هیچ علمی نداشته باشیم و فیزیولوژی بلد نباشیم، مثلاً در سن دو سالگی یا حتی کمتر از یک ماهگی، می‌دانیم چه چیزی برایمان خوب است یا بد. بدن ما یک دانش دارد؛ من می‌توانم بگویم بدن من فیزیولوژی‌ام دانشی نسبت به این دارد که چه چیزهایی برایش خوب است، چه چیزهایی انرژی ایجاد می‌کند و چه چیزهایی نمی‌کند. ما مفهوم انرژی را نمی‌دانیم، اما سیستم زنده نسبت به این که چه چیزهایی برایش خوب است و چه چیزهایی بد، واکنش‌های درست نشان می‌دهد. به طور طبیعی، مثلاً فرض کنید چه باید بخورد، چه کاری باید انجام دهد؛ مثلاً باید پایش را تکان دهد چون قرار است راه برود. انگار درباره آینده‌ای که حتی خودش خبر ندارد، چیزهایی می‌داند. قرار است پاهایش راه بروند، بنابراین در همان گهواره‌ای که هست، حرکاتی به پایش می‌دهد. سیستم زنده تشخیص می‌دهد که این خوب است یا بد؛ خودش را تشخیص می‌دهد و انگار پیشگوی آینده خودش است، اتفاقاتی که قرار است برایش بیفتد و شرایطی که باید در آن زندگی کند. حتی من تلاش کرده‌ام بگویم که اکنون برای ما کاملاً واضح است که جنین انگار می‌داند و رفتارهایی انجام می‌دهد که به فعال شدن این فرآیند کمک می‌کند. حالا یک مورد کمی پیچیده‌تر این است که موجود زنده، به ویژه انسان‌ها، نوعی آگاهی عجیب و غریب از مرگ دارد. لازم نیست به موجود زنده، مثلاً به کودک انسان، بگویید که وضعیت خطرناکی وجود دارد که ممکن است در آن بمیرد. موجودات وقتی با خطرهای مرگ‌آور روبه‌رو می‌شوند، وحشت و ترس شدیدی در خود احساس می‌کنند. ما نسبت به وضعیت‌های آسیب‌زا واکنشی داریم. کودک اصولاً نمی‌داند مرگ یعنی چه، اما حتی کودک هم از این چیزها فرار می‌کند؛ انگار یک شهود وجود دارد که لحظه‌ای هست که کل حیات ما در دوره‌ای به پایان می‌رسد. چرا این شهود وجود دارد؟

ما یک مکانیزم مرگ در موجودات زنده مانند حیوانات داریم که در لحظه مرگ فعال می‌شود. فرض کنید برای اینکه کمتر درد بکشند، هورمون‌هایی به شدت در بدنشان ترشح می‌شود. یعنی همین موجود زنده که در حال زندگی است، درونش مکانیسم پایان یافتن حیات نیز تعبیه شده است. بنابراین اگر چنین مکانیسم‌هایی در وجود انسان هم باشد، معنایش این است که ما به نوعی ناخودآگاه این را داریم؛ نه اینکه بدانیم مرگ یعنی چه و مردن خودمان را درک کنیم، ولی انگار یک شهود نسبت به این که پایانی وجود دارد، باید داشته باشیم.

چیزی که من می‌گویم این است که مکانیسم‌های درونی موجودات زنده به نوعی درباره اتفاقاتی که در آینده قرار است بیفتد، اطلاعاتی به آن‌ها می‌دهد. مثلاً جنین، این که با این پا چه کاری قرار است انجام دهد، یک اطلاعاتی انگار در درونش ذخیره شده است. این اطلاعات به آگاهی نمی‌رسد، ولی تأثیر خود را می‌گذارد و حس‌هایی ایجاد می‌کند. مثلاً یک جنین حتی حس این را دارد که پاهایش حرکت دارد.

آیه یعنی چه؟ نشانه‌ای که شهود درونی را بیدار می‌کند

برخی افراد اصلاً خوششان نمی‌آید که فکر کنند جنین چیزی را حس می‌کند، زیرا سیستم عصبی از یک جایی به بعد کامل می‌شود. درباره این موضوع من نمی‌دانم چگونه ممکن است سیستم عصبی وجود داشته باشد و هیچ حسی به وجود نیاید. این قسمت را که ما نمی‌دانیم و جنین‌ها با ما حرف نمی‌زنند، این‌گونه کنار می‌گذارم.

چون بچه یک ساله را می‌بینید که قبل از اینکه راه بیفتد، بدنش حس راه رفتن پیدا می‌کند. پاهایش انگار دوست دارند پاهایش را تکان دهد. آن دانش‌هایی که در مکانیسم ذخیره شده است، الان می‌توان گفت همه آن در همان نقشه ژنتیکی است.

یعنی در لحظهٔ جنینی بگوییم که هم شیوهٔ ساخت اجزای بدن وجود دارد و هم مکانیسم‌هایی که این اجزا چگونه باید کار کنند. حالا هر طور که فکر کنید، این‌ها در موجود زنده ذخیره‌سازی شده‌اند، بدون اینکه این اطلاعات به هوشیاری برسند. مثلاً بدون اینکه کودک فکر کند که باید پاهایش را تکان دهد تا به زودی آمادهٔ راه رفتن شود، ولی از تکان دادن پاهایش لذت می‌برد؛ به نوعی احساس می‌کند که پاهایش را تکان دهد و این برایش خوشایند است. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که آن اطلاعاتی که درونش ذخیره شده، ممکن است به هوشیاری او نرسد، اما به شکلی تبدیل به یک سری احساسات می‌شود؛ از چیزهایی خوشش می‌آید، از چیزهایی بدش می‌آید و از چیزهایی پرهیز می‌کند.

ممکن است من بگویم که این اطلاعات مربوط به این است که یک لحظهٔ پایانی وجود دارد که در آن موجود زنده، سیستمش به هم می‌ریزد و دیگر کار نمی‌کند. این اطلاعات مربوط به این هم در سیستم زنده ذخیره شده است. این به معنای آن نیست که ما می‌دانیم که می‌میریم یا کودک می‌داند که یک روز می‌میرد، بلکه حس آن را داریم. یعنی در جاهایی وقتی خطرهای بزرگی پیش می‌آید، انگار آن حس به هوشیاری‌اش می‌آید. در یک لحظه، شاید برای آدم‌ها، نه کودک بلکه یک آدم بزرگسال، همهٔ ما ظاهراً می‌دانیم که می‌میریم، اما چقدر واقعاً این حقیقت «می‌میریم» همیشه در ذهن ما حاضر است؟

یک پدیده وجود دارد که مثلاً در مورد خیلی از آدم‌های بزرگ و معروفی که ما نمونه‌هایشان را می‌دانیم، مثل فرسون، پاسکال و خیلی‌های دیگر، ما یک پدیدهٔ مواجهه با مرگ داریم که سفت و سخت شده است. همهٔ ما می‌دانیم که می‌میریم، اما یک لحظه پیش می‌آید که آدم‌ها، برخی‌ها بسیار به مرگ نزدیک می‌شوند و یک شهود عمیق‌تری نسبت به مرگ پیدا می‌کنند؛ انگار آن اطلاعات درون‌شان به سطح آگاهی‌شان می‌رسد. در اصل، یک تجربهٔ کل ماجرا است.

آنچه می‌خواهم بگویم این است که می‌خواهم یک خودآگاهی برای شما محسوس و ملموس کنم که چگونه ممکن است آدم‌ها در یک موقعیت خاص، با دیدن یک پدیده که ظاهراً خیلی ساده است و همه دارند می‌بینند، یک حس عمیق در درونشان زنده شود. اگر بپذیرید که مثلاً با نگاه دینی فکر کنید، موجود زنده‌ای که اکنون در مرحلهٔ دوم زندگی خود است، همان‌طور که جنین در درونش اطلاعاتی دارد، این دانش انگار وجود دارد؛ نه دانش خدا، بلکه این اطلاعات در درونش وجود دارد که انگار برای زندگی دیگر آماده می‌شود. زندگی دیگری هست و به همان دلیلی که خیلی واضح است، دوست دارد دست و پا بزند.

این حرف‌ها به زندگی جنینی محدود نمی‌شود، بلکه یک جور آماده‌سازی برای دورهٔ بعدی است؛ انسانی که اکنون در دورهٔ دوم زندگی‌اش است، انگار در درونش این اطلاع و دانش نسبت به اینکه یک زندگی دیگر هست، وجود دارد. اگر واقعاً چنین اطلاعاتی وجود داشته باشد، قابل توجیه است که مواجهه با پدیده‌هایی ممکن است به شدت تحریک‌کننده باشد و این حس عمیق که در ناخودآگاه ما هست، به حالت خودآگاه بیاید. این می‌تواند معنی آن تجربه‌های عرفانی باشد؛ یعنی ما نسبت...

به بسیاری از امور، شهودهای امیری داریم، اما این شهودها در حالت آگاهی ما نیستند. اگر مسیرها باز باشد، از ناخودآگاه به سمت خودآگاه، در لحظه‌های مختلف، چیزهای تحلیل‌کننده‌ای مانند دیدن یک منظره، مواجه شدن با یک واقعیت یا حتی شنیدن یک حرف، ممکن است حس امیدی را از درون ما بیرون بکشد. این تجربه عرفانی اصولاً این‌گونه است؛ یعنی ما در واقع یک عارف هستیم که راه بیرون آمدن از این حس‌های ناخودآگاه و رسیدن به خودآگاه را طی می‌کنیم، به گونه‌ای که این حس‌ها تمیز شده، پاک شده و با ساده‌ترین دیدن‌ها و ساده‌ترین اتفاقاتی که اطرافمان می‌افتد، ناگهان ممکن است دانش‌های عمیقی به ما هجوم بیاورد و واقعیت‌های عمیق را به ما نشان دهد. یکی از بزرگ‌ترین این واقعیت‌ها، واقعیت وجود است؛ در واقع، وجود یک جهان دیگر. این مسئله در قرآن بارها تأکید شده است. اجازه دهید نکته‌ای را که من دارم می‌گویم بیان کنم؛ من فکر می‌کنم این تعبیر خوبی است برای این وجهی که در قرآن وجود دارد و به آن آیات گفته می‌شود. آیه چیست؟

آیه‌ای که شما می‌بینید، مثلاً فرض کنید این نشانه‌ای برای توحید است یا آیه‌ای که نشانه‌ای برای قیامت و وجود جهان آخرت است، من فکر می‌کنم معنایش این است که می‌توان آن حدیده‌ای که در آنجا مطرح می‌شود را به صورت یک استدلال منطقی و فرمال ساخت و سپس نتیجه گرفت که مثلاً خداوند یگانه است یا جهان آخرت وجود دارد. این آیات از همین نوع‌اند؛ چیزهایی که شما به آن نگاه می‌کنید و اگر آمادگی‌اش را داشته باشید، حس ایمیغ شهودی کاملی به شما دست می‌دهد که انگار دارید یک واقعیت را می‌بینید. اگر آمادگی‌اش را نداشته باشید، می‌شود درباره‌اش حرف زد، درباره آیات می‌شود صحبت کرد تا اینکه به شکلی تقریباً منطقی به ذهن شما بیاید که بله، اینجا یک ارتباطی بین چیزی که اینجا هست با آن چیزی که آنجا هست برقرار است.

مواجهه با مرگ و بیرون آمدن دانش ناخودآگاه

ولی واقعیت این است که آدم‌ها باید آمادگی داشته باشند. بارها در قرآن آمده که این آدم‌هایی که مثلاً مشرک‌اند یا گناهکارند، از کنار آیات می‌گذرند ولی این‌ها را نمی‌بینند و آیات را انکار می‌کنند. بنابراین این‌گونه نیست که آیات چیزی باشند که هر کسی به آن دسترسی داشته باشد. هر کسی پشت یک صحنه سبز شدن زمین آخرت را نمی‌بیند. اما چیزی که من دارم می‌گویم این است که من قبلاً سعی کردم بگویم که این جمعه در این استدلال چه کار می‌کند. اگر بخواهید مثلاً صورت فرمال و منطقی به این استدلال بدهید، این جمله جمله ضروری است. سعی کردم این را توضیح بدهم که خیلی خوب است که اینجا گفته شده که ما در این جهان یک نمونه، مثلاً دوباره زاییده شدن موجودی که مرده را می‌بینیم و این چه مشکلی را احتمالاً حل می‌کند که اینجا آمده است.

ولی واقعیت این است که این نوع آیات که در قرآن هستند و به چنین چیزهایی اشاره می‌کنند، از همان نوع دیدن تصویر سبز شدن‌اند؛ یعنی یک لحظه یک آدم سبز شدن یک گیاه را می‌بیند و انگار آخرت را جلو خودش دیده است. مثل اینکه چیزی از اعماق وجودش به یادش می‌آید. ما حس می‌کنیم که دوباره زنده می‌شویم و این زندگی نهایی ما نیست. چه چیزهایی این را تحریک می‌کند؟ مثلاً این تصویر و صحنه رشد گیاه‌ها در اثر بارندگی، زمینی که خشک است و دوباره سبز می‌شود، می‌تواند این جلوه، به اصطلاح این چیز درونی ما را در نظر ما جلوه دهد و به آگاهی ما بیاید.

من علت این توضیحات را دادم که شاید خیلی لازم نبود؛ قبلاً هم یا الان با یک جایش بیشتر و یک جایش کمتر گفته بودم. این بود که در یکی دو هفته‌ای که فاصله افتاد، یک خسوف در تهران اتفاق افتاد. خسوف و خسوف و یک سری اتفاقاتی که می‌افتاد. ما نماز آیات می‌خوانیم و معمولاً به مردم می‌گویند که وقتی نماز آیات باید بخوانید که مثلاً پدیده‌های ترسناکی اتفاق بیفتد. حالا چند نفر از شما از خسوف می‌ترسید؟

خیلی جالب است که سیمای جمهوری اسلامی برنامه‌ای داشت و پخش می‌کرد که منطبق بر این تصویر خسوف را کنار کادر نشان می‌داد و گوینده می‌گفت که شاهد صحنه‌های زیبای خسوف در تهران هستیم؛ مثلاً می‌گفت «نگاه کنید، کش کنید» و این حرف‌ها. خب، اگر قرار باشد به کسی بگوییم نترسد، واقعاً کسی نمی‌ترسد. الان مردم می‌روند خسوف را تماشا می‌کنند. مثلاً تلویزیون اگر مردم را دعوت می‌کند که این‌گونه خسوف را تماشا کنند، واقعاً چقدر این حس ترسیدن در مردم وجود دارد وقتی که خسوف پیش می‌آید؟ حالا یک پدیده‌ای که نماز آیات در آن انگار واجب نیست، سونامی. سونامی چقدر شما را می‌ترساند؟ بیشتر می‌ترساند یا خسوف؟ ما می‌دانیم که در خسوف سایه زمین روی ما می‌افتد و کلی هم تفریح دارد نگاه کردنش، ولی سونامی از تلویزیون هم که آدم نگاه می‌کند یک مقدار می‌ترسد. می‌دانیم که به ما کاری ندارد، ولی وحشتناک‌تر است. ولی برای سونامی ما نماز آیات نمی‌خوانیم، نیست؟ نمی‌دانم، واجب که نیست. سونامی در حدیده نیست؟ یک چیزی نیست، حدیده یک سبت شده در فقه ایران نیست که چنین اعتقاد عجیبی هم به دنبال داشته باشد. یک زلزله ممکن است بیفتد، زلزله ممکن است احساس نداشته باشد. جدید که نیست. منظورتان چیست؟

سابقه‌ی سونامی خیلی زیاد نیست؛ نمی‌توان گفت که اصلاً چنین چیزی وجود نداشته است. سونامی همیشه سابقه داشته ولی شهرت نداشته است، زیرا در مناطق کمی از دنیا اتفاق می‌افتاده است. مثلاً می‌گویند که سونامی چند سال قبل که کل غار آسیار را تحت تأثیر قرار داد، خیلی بی‌سابقه بود. برخی از جاهایی که این اتفاق افتاده، می‌گویند که بر اساس شواهد تاریخی، سابقه‌ی آن وجود دارد.

من هم با چیزی از حافظه‌ی خودم بگویم؛ سندم کم بود، اما این موضوع منتشر می‌شد. یادم هست که در زمان راهنمایی و دبیرستان، چاپ مجله‌ی «دانستانی‌ها» شروع شده بود. در ایران آن موقع، مثل مجله‌ی «ارمان»، مجله‌های علمی پاپیولار زیادی وجود نداشت. مجله‌ی خیلی قدیمی‌ای به نام «دانشمند» بود که نمی‌دانم هنوز چاپ می‌شود یا نه، اما از سال‌های سال قبل چاپ می‌شد و بعد از انقلاب، «دانستانی‌ها» شاید سه دوره راهنمایی اول دبیرستان بودم که این مجله چاپ می‌شد.

مجله‌ی «دانستانی‌ها» پیش آمد که انگار دوباره «ارمان» دارد چاپ می‌شود، به مدت کوتاهی تبلیغ می‌کرد؛ مجله‌ای تمام رنگی و این حرف‌ها، مثلاً یک پدیده بود در دوران خودش. الان که همه مجله‌ها رنگی شده‌اند، ولی من دقیقاً یادم هست که در بخشی خاص که فکر می‌کنم عنوانش «عجیب اما واقعی» بود، پدیده‌های عجیب و غریب و آدم‌های عجیب و غریب را مطرح می‌کرد.

من دقیقاً این تصویر را یادم هست که نوشته بود یک پدیده‌ای وجود دارد به اسم سونامی و تصویری هم کشیده بود؛ یک موج خیلی خیلی بزرگ بود. آن موج یک آدم نبود، یک تصویر بود؛ یک موج خیلی بزرگ که از دریا می‌آید، خیلی مرتفع است و یک آدم کوچولو زیر آن دارد می‌دود، مثلاً سرکنه فرار کند. یک توضیح هم داشت که بله، در اقیانوس آرام در بعضی از جزایر چنین پدیده‌ای به وجود می‌آید که مثلاً موج‌هایی با ارتفاع بیشتر از ده متر ناگهان به ساحل حمله می‌کنند و این حرف‌ها.

و پدیده‌ای که ثبت شده بود که چنین اتفاقی می‌افتد، ما شواهدی داریم که از دوران تاریخی خیلی وقت قبل وجود داشته است. مثلاً فرض کنید سونامی به روزی آمده و مثلاً اسکلت یک ماهی بالا یک کوه پیدا می‌شود که هیچ وقت از نظر زیست‌شناسی زیر آب نبوده است؛ یعنی رسوبات آبی ندارد که اینجا... بله، خب بنابراین یک جوری بالا آمدن آب را می‌گویند که نشانه این است که هزار سال قبل آنجا سونامی شده است.

کسوف، خسوف و معنای نماز آیات / سونامی، تجربهٔ رسانه‌ای و حدود حکم

سونامی پدیده‌ای مربوط به چیزهای اخیر نیست؛ هر وقت در اثر زلزله‌ی بزرگی ایجاد شود، احتمال به وجود آمدن سونامی هست. حالا می‌رویم که چقدر موردش خونگی است. الان که یک خورده...

نکته این است که سونامی چون در جاهای خاصی اتفاق می‌افتد، همه مردم دنیا از آن اطلاع ندارند. زلزله تقریباً در همه جای دنیا کم و بیش مردم دیده یا در اطرافشان جایی بوده که شنیده باشند. مثلاً توفان یک پدیده ممکن است در یک نقطه از دنیا هرگز رخ ندهد، اما مردم آن منطقه می‌دانند توفان چیست. همان‌طور که مردم می‌دانند ممکن است در بسیاری از مناطق برف نیاید، اما در نزدیکی آن‌ها شنیده‌اند که برف می‌بارد. سونامی یک پدیده نادر است که همه از آن اطلاع ندارند. من این را به عنوان شاهد آوردم، مثلاً در یک مجله علمی، به عنوان یک چیز بسیار نادر و عجیب خواندم. واقعاً وقتی این را می‌خواندم، تا حدی تعجب می‌کردم. البته چون مجله پاپیولار بود، خیلی نمی‌توانست علمی باشد؛ مثلاً نقاشی‌هایش حالت کارتونی داشت. شاید هم زیادی بزرگش کرده بودند که موجه باشد، ولی آن‌قدر هم پُز ندادند که مکانیکش چیست یا نرم‌افزارهای ارنان دیگر چه می‌گویند.

بعد از این دو سونامی، یکی چند سال پیش در ژاپن بود که می‌گویند پرتلفات‌ترین واقعه ثبت‌شده تاریخ است و چند صد هزار کشته داده است. سونامی قبلی هم که واقعاً در ژاپن اتفاق افتاد، حدود سی هزار کشته داشت که بیشتر از آن چند صد هزار است. چون در آنجا یک ساختمانی فرو ریخت، در حالی که کشور از نظر صنعتی پیشرفته است و به راحتی مردم نمی‌میرند. مثلاً در جزایر اندونزی یک باد ممکن است در را باز کند، اما سونامی جای خودش را دارد. در ژاپن در سی هزار کشته، این‌ها زلزله‌های هشت ریشتری بودند که یک نفر کشته می‌شد، مردم متأسف می‌شدند که یک نفر مرده است. این یک پدیده است که دو بار پشت سر هم در این سال‌ها اتفاق افتاد و واقعاً ربطی به آب و هوا و چیزهای دیگر ندارد. می‌گویند مربوط به المینو و این چیزها نیست، بلکه این دو زلزله بزرگ باعث این اتفاق شدند. این‌ها ممکن است بیشتر مربوط به حرکت لایه‌های زمین‌شناسی باشد. مثلاً آن دفعه اول که به آن بزرگ می‌گفتند، همین‌طور بود؛ یک لغزش بزرگ که دو صفحه زمین به هم برخورد کردند و می‌گفتند محور زمین هم یک خودچرخشی دارد که چند صد سال است تغییر کرده و این زلزله شدید را به وجود آورده است.

پس نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که می‌خواهم اعتراض خودم را نسبت به فلسفه‌ای اعلام کنم که درباره حکم نماز آیات می‌گویند. می‌گویند نماز آیات برای زمانی است که مردم از پدیده‌هایی می‌ترسند و به همین دلیل بر آن‌ها واجب می‌شود که نماز بخوانند. بعد یک سوال پیش می‌آید که اگر من نترسیدم، چه باید بکنم؟ می‌گویند کلاً باید برای این تهدیدها نماز بخوانیم. من فکر می‌کنم واضح است که موضوع ترسیدن و نترسیدن نیست؛ «لا خوف علیهم» و «ولا هم یحزنون» یعنی کسانی که نماز آیات را می‌خوانند اصلاً ترس ندارند. حتی اگر آسمان به زمین بیفتد، آن‌ها نمی‌ترسند. نماز آیات را پیامبران به ما آموختند و نگفتند برای ترسیدن است، بلکه برای چیز دیگری است. این‌ها دقیقاً همان پدیده‌های روز قیامت هستند که ما برای آن‌ها نماز می‌خوانیم، چون اضافه بر قیامت هستند.

قرآن می‌خوانید، می‌خوانید؛ مثلاً آیات خسف الغمر را مرور می‌کنید. در سوره قمر توصیف‌هایی درباره آیات شمس و قمر وجود دارد، روزی که خورشید خاموش می‌شود، روزی که ماه خاموش می‌شود. ما هم روز قیامت، خسوف داریم؛ خسوف روز قیامت از این نوع نیست که سایه زمینی بیفتد، بلکه خورشید کلّاً خاموش می‌شود. خب، ما دیگر نمی‌بینیم، ستارگان هم به هم می‌خورند و اتفاقات عجیبی می‌افتد در روز قیامت؛ این اتفاقات، این دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم، به طرز عجیبی اگر دقیق نگاه کنیم، ممکن است کسی بتواند آن را جور دیگری بفهمد. می‌توانست زمین و خورشید و ماه طوری قرار بگیرند که خسوف اتفاق نیفتد، ولی دنیا به گونه‌ای تنظیم شده که لحظه‌ای شبیه لحظه قیامت پیش می‌آید؛ مثل اینکه به انسان‌ها تلنگری زده شود، انگار چیزی را به آنها یادآوری کند.

فکر کنید، نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که انگار ما تصویری از پایان جهان در درون خود داریم، نه با جزئیات زیاد، بلکه احساسی از اینکه این چیزی که به ظاهر مکانیکی و بسیار مرتب و منظم کار می‌کند — هر روز خورشید بالا می‌آید، بعد پایین می‌رود، ماه می‌آید و این روند ادامه دارد — ممکن است یک لحظه به هم بریزد. انگار ما حسی داریم نسبت به این که همان‌طور که یک حس درونی نسبت به مکانیزم بدن خود داریم که یک روز به پایان می‌رسد، حیات ما هم به پایان می‌رسد، این مکانیزم بزرگ‌تر که از بیرون می‌بینیم نیز روزی پایانی دارد. روزی نظم فوق‌العاده‌ای که در جهان وجود دارد ممکن است به هم بریزد، روزی خورشید ممکن است بالا نیاید. انگار در درون ما حسی نسبت به آن لحظه‌ای که همه چیز به هم می‌ریزد وجود دارد.

حالا پدیده‌هایی در این دنیا وجود دارند که انگار یادآور آن لحظه‌اند؛ اینکه خورشید تاریک می‌شود. درست است که در کسوف دوباره نورش برمی‌گردد، ولی همین که تاریک می‌شود، انگار تلنگری به ما می‌زند که فکر نکنیم همیشه خورشید هست؛ ممکن است خورشید از بین برود، ممکن است نور ماه نباشد، ممکن است زمین این ثباتی که زیر پای ما هست را نداشته باشد، زلزله بیاید و همه چیز از بین برود. این اتفاقات و نشانه‌هایی که در طبیعت وجود دارند، یادآور آن لحظه‌اند. اینها آیات هستند؛ دقیقاً همان چیزهایی که آن حس خفته در ما را می‌توانند بیدار کنند.

یا ممکن است لحظه‌ای مثل خسوف، که اصلاً ممکن است هیچ ترسی نداشته باشد، خیلی هم جالب باشد؛ ناگهان انگار چیزی از درون آدم یادآوری می‌شود، به یک شهود نسبت به خود می‌رسد. احساس من این است که پیامبران و اولیاء خدا این‌گونه بودند و هستند؛ یعنی اگر لحظه‌ای خسوف را ببینند، آن احساس امری که دارند، که می‌دانند روزی این جهان به پایان می‌رسد، در آنها زنده می‌شود. بنابراین باید نماز بخوانیم؛ لحظه خاصی است که باید به آن توجه کنیم.

نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که ترس در اینجا اصلاً ملاک نیست. اینکه چیزهایی که برای آنها نماز آیات می‌خوانیم، فکر می‌کنم دقیقاً همان پدیده‌هایی هستند که در قرآن هم به آنها اشاره شده است.

روزی که روز قیامت اتفاق می‌افتد، حالت دهم ریختگی که جهان پیدا می‌کند، همه این پدیده‌ها همزمان در قیامت رخ می‌دهد؛ زلزله بزرگ، خسوف، کسوف. همه این‌ها در واقع دهم ریختگی‌های کلی جهان هستند. چیزهایی که در روز قیامت ظاهر می‌شوند به این معنی که این‌ها آیات‌اند، این‌ها آیات آن روز هستند. این‌ها آن لحظه‌هایی هستند که اگر یک نفر آمادگی‌اش را داشته باشد، انگار قیامت را به وضوح می‌بیند و آن حس دروغ نیست. این‌ها تشکیل می‌دهند آن حس درونی ما را که یک روزی می‌تواند این جهان به پایان برسد و می‌توانند به حالت شهودی قدری برسند. دوست دارم که از یک تجربه شخصی خودم استفاده کنم اینجا. واقعاً این نکته‌ای که من دارم می‌گویم و همین تجربه‌ای که دارم، برای من ایجاد کرد که اصلاً نماز آیات چیست؟

تجربهٔ کسوف کامل در اصفهان

آیات چیست؟ جایی نشسته بودم و می‌توانم بگویم که این‌ها آیات هستند؛ آیات این است که انسان یاد می‌گیرد جهان به پایان می‌رسد. سال، هفته، دو، هشت؛ یک چیز کامل در دنیا اتفاق افتاد، در بهترین نقطه و زمان. من خب، خیلی چیزها دیدم. در محیط دانشگاهی و این‌ها، خیلی‌ها دوست داشتند بروند کسوف را ببینند، چون وقتی اتفاقی می‌افتد که می‌گویند تا پنجاه سال دیگر تکرار نمی‌شود، آدم احساس می‌کند باید برود و ببیند. هر چیزی هم باشد، پنجاه سال دیگر چنین اتفاقی در ایران نمی‌افتد. واقعاً اسفهان خیلی جالب بود. معمولاً در کسوف کامل می‌روند مثلاً به جزایر چیچی آفریقا تا کسوف کامل را ببینند، اما اینکه یک جای به این خوبی، اسفهان، مکانی بود که از تمام دنیا آمدند و فکر می‌کردند بهترین محل برای رصد اینجا است، هم آفتاب خوبی دارد. یعنی رصد کسوف مهم است که عبری نباشد، اصلاً در جزایر که هست، بلاخره بخار آب است، اما اینکه یک جای خشکی مثل مرکز ایران بهترین محل برای کسوف شده بود، خیلی هیجان‌انگیز بود. از همه دنیا آمده بودند و من هم روی همین حساب با شک و تردید و این‌ها که حالا چه کاری آدم برود مثلاً کسوف را ببیند، و تلویزیون هم نشان می‌داد، برای من این تجربه خیلی جالب بود؛ واقعاً لحظه‌ای رعب‌آور بود. نمی‌دانم احساسی که به من دست داد، فکر کنید برای خودم جالب بود. اینکه شما چیزی را از تلویزیون نگاه می‌کنید یا می‌شنوید، یک لحظه آنجا یک چیزی هست که من نمی‌دانستم؛ این کسوف است که می‌شود الآن بگویم، خب واضح است حرفی که می‌زنم درست است، ولی آدم باید بداند که این احساس به او دست بدهد. کسوف یک لحظه نیست؛ این نور خورشید است که همیشه یک حالت شادی‌آور دارد، کم‌کم واقعاً مثل اینکه مریض شده، کم‌کم رنگ خودش را از دست می‌دهد، دنیا یک حالت مرده پیدا می‌کند. یادم هست مثلاً فکر کنید اگر در مرداد ماه بود، اگر اشتباه نکنم، و مثلاً هفته بعد از روز مزدیک، یعنی خیلی هم فاصله نداشت با غروب خورشید. بله، یک سال چهار بعد از روز کاملاً واضح بود که اتفاقی دارد می‌افتد؛ یعنی خورشید دیگر آن خورشید همیشگی نیست، کمرنگ شد و نور کم شد، نوع نورش هم تغییر کرد. مثلاً نور مهتابی چقدر با نور زردی فرق دارد. نمی‌خواهم بگویم سفید شد، ولی یک نور مرده کم‌کم به وجود آمد. همین‌طور چند ساعت. شما فکر کنید ما می‌دانیم چه اتفاقی دارد می‌افتد. واقعاً برای آدمی که نمی‌داند چیست، چقدر روح‌باور است و چقدر این حس پیش می‌آید که نکند تمام شد و می‌خواهد تمام شود. می‌گویم ما یک چیز منطقی حتی در وجودمان هست که خب می‌تواند این اتفاق بیفتد که این جهان نزدیک است. به این بردیدیم، آنگاه ما یک جوری آمادگی این که یک چنین لحظه‌ای فرا برسد را داریم. و حالا شما می‌بینید که پدیده، مخصوصاً کسوف، خیلی این حس را در خودش دارد.

من فکر نمی‌کنم کسوف به آن شدت این احساس را ایجاد کند؛ هیچ‌کس احساس نمی‌کند که دنیا اینجا به آخر رسیده است. کم‌کم نور کم می‌شود، کم می‌شود تا اینکه در کسوف کامل، به تاریکی مطلق می‌رسید؛ یعنی دقیقاً شب می‌شود، ستاره‌ها در آسمان ظاهر می‌شوند. بعد از این مدت، به تدریج نور برگشت. یک لحظه واقعاً همه چیز کاملاً تاریک شد، مثل این که شب شده باشد و ستاره‌ها و چراغ‌های شهر روشن شدند. از چند دقیقه قبل و چند دقیقه بعد، چراغ‌های خیابان‌ها و این‌ها روشن شدند.

ببینید، خیلی این احساس در کسوف کامل وجود دارد؛ احساس پایان دنیا، آن چیزی که یک روزی قرار است اتفاق بیفتد. انگار گوشه‌ای از آن را شما می‌بینید. اگر آن حس در درون آدم وجود داشته باشد، روبرو بودن با این گرد و غبار، اگر آن حس‌تان زنده شود، این که یک روزی این اتفاق‌ها واقعاً می‌خواهد بیفتد، نه این که الان من از این واقعه بترسم، بلکه از یادآوری آن چیزی که در ذهن من ایجاد می‌شود نسبت به آن واقعه هولناک که یک روزی در جهان واقعاً رخ می‌دهد.

فکر می‌کنم معنی آن حکم به اصطلاح نماز آیات را که می‌خوانی، و این که این‌ها آیات چه هستند، نه آیات توحیدند، نه آیات روزی، خدا هستند، این‌ها آیات قیامت هستند، این‌ها نشان‌هایی هستند که ما را نه فقط به یاد این می‌اندازند، بلکه به ما تلنگر می‌زنند که این جهان با این نظمش همیشه گُذرا بوده است. و اینکه کل زمین و ما این‌ها به گونه‌ای تنظیم شده‌اند که آن وقایع واقعی اصلی، خاموش شدن و واقعی خورشید است، نه کسوف، خاموش شدن ماه بدل به این است که خورشید خاموش شده است. این چیزی است که در روز قیامت اتفاق می‌افتد.

اما آن چیزی که ما الان داریم، زمین و خورشید ما طوری دور هم می‌چرخند که این پدیده‌ها را ما می‌بینیم؛ یعنی انگار تک‌تک این نشانه‌ها لحظه‌های خودشان را در طول حیات انسان‌ها ظاهر می‌کنند بر انسان. و این‌ها آن لحظه‌هایی هستند که آدم‌ها اگر آمادگی داشته باشند، به وضوح چیزی را می‌بینند؛ این که یک روزی این جهان به آخر می‌رسد، جهان همیشگی نیست و انگار زمینه آماده می‌شود برای اینکه یک جهان دیگری داشته باشد.

من یاد این شعر حافظ می‌افتم که می‌گوید:
«مزرع سبز و فلک دیدم و داس مه نو،
یادم از کشته خیش آمد و همگام درو.»

حالا من نمی‌دانم این چقدر زبان حال است یا صرفاً شعر گفته، ولی فکر می‌کنم آدمی که زمینش را داشته باشد، از خیلی پدیده‌های ساده روزمره ممکن است احساسات عمیق مربوط به جهان آخرت به او دست بدهد.

همه ما دیگر این را واقعاً نمی‌دانم، برای من بدیهی است، فکر می‌کنم باورم نمی‌شود که افرادی باشند که نپذیرفته باشند؛ همه ما این احساس را داریم که یک روزی باید جواب پس بدهیم در مقابل کل زندگی‌مان و کارهایی که در زندگی‌مان کرده‌ایم؛ این که مسئول این زندگی و حیاتی هستیم که در اختیار ما قرار داده شده است.

این حس پشیمانی، گناه، این چیزهایی که در وجود همه آدم‌ها هست، این که یک روزی، وقتی که من بمیرم، باید جواب پس بدهم؛ با زندگی خودم چه کار کردم، با این دوره‌ای که ممکن است در این دنیا بودم، چه چیزی انجام دادم، چه استفاده‌ای از آن کردم. مثل این که در زمین ما این هست که...

بازگشت به متن سوره: سه گروه انسان‌ها

روزی از ما سؤال می‌شود؛ این آیه‌ای که در قرآن آمده است، می‌گوید: «یومی یُسأَلُ عَنِ النَّعِیمِ» یعنی روزی که درباره نعمت‌هایی که به مردم داده شده، سؤال می‌شود. حیات داشتید، سالم بودید، زمان در اختیار شما قرار گرفت، دانش در اختیار شما قرار گرفت، با این چیزهایی که داشتید، چه کردید؟ ما یک نوع حس امیدواری داریم که در بعضی از افراد بیشتر و واضح‌تر است و در بعضی کمتر. از جمله این حس‌ها، حس نسبت به این است که روزی این جهان به پایان می‌رسد، حس نسبت به این است که ما در جهانی دیگر قرار می‌گیریم و مسئول اعمال خودمان هستیم. همچنین در طبیعت لحظه‌هایی وجود دارد که نشانه‌های آن پدیده عظیم طبیعی است که روزی اتفاق می‌افتد؛ این‌ها همان مواردی هستند که برایشان نماز آیات می‌خوانیم.

بنابراین، حالا چه از خسوف بترسید و چه آن را تماشا کنید و احساس کنید که زیباست، فرقی نمی‌کند؛ این همان لحظه‌ای است که اگر یک مؤمن این صحنه را ببیند، حتی از طریق تلویزیون، فکر می‌کند که واجب است نماز آیات بخواند. حالا اگر من این آیه قرآن را دارم و حکم فقهی می‌گویم، به راحتی احکام فقهی صادر می‌کنم چون مقلد ندارم و خیالم راحت است که مشکلی ندارد. اما کسانی که مقلد دارند باید خیلی احتیاط کنند. من می‌خواهم بگویم اگر جزو نشانه‌های قیامت در قرآن گفته شده است، مثل «وَاعِیزُ الْبِحَارِ وَالْفُجُورِ» یعنی روزی که دریاها توفان می‌کنند، پس نماز آیات هم دارید. نماز آیات را باید زنده ببینید، نه از تلویزیون. من می‌گویم که در این لحظه شاید به همین دلیل واجب نباشد، چون زنده نمی‌مانید؛ بنابراین نمی‌گویند که از تلویزیون منتقل می‌شود. این‌گونه نیست که یاد قیامت بیاید و شما را به آن سمت ببرد.

خواهش می‌کنم با من مخالفت نکنید؛ من می‌خواهم بیشتر نشان دهم عظمت خدا را. خیلی پدیده‌های دیگر هم هست که مثلاً خراب شدنشان را می‌بینید؛ این‌ها مثل اختلال هستند، اختلال واقعی نیستند، اما شبیه همان اختلالی هستند که در پایان به وجود می‌آید. خسوف و کسوف و یک سری از این چیزها لحظه‌هایی هستند که می‌توانند مثلاً فرارسیدن آن را نشان دهند. اگر بخواهید تأمینش کنید، به موضوعی مثل رعد و برق، توفان و این‌ها می‌رسید. حالا اینکه این‌ها می‌توانند جزو «وَاعِیزُ الْبِحَارِ وَالْفُجُورِ» باشند، می‌تواند این‌ها جزو نشانه‌های پدیده‌های قیامت هم حساب شود یا نشود، من نمی‌دانم. اما شما می‌توانید بگویید که پدیده‌هایی که شبیه آن لحظه‌هایی هستند که خداوند اقوام را عذاب می‌کرده، هم مثلاً یک جور چیزهایی هستند که نماز آیات دارند؛ به دلیل اینکه پایان اقوام در قرآن چگونه توصیف می‌شود، ممکن است رعد و برق باشد، ممکن است زلزله باشد، جایی که انگار کار یک قوم به پایان می‌رسد، چیزی شبیه قیامت است.

اما خصوصیت این است که می‌توانید بگویید این‌گونه پدیده‌ها، پدیده‌های طبیعی که می‌توانند باعث پایان زندگی یک قوم شده باشند و در قرآن ذکر شده‌اند، به یک معنا مشمول حکم نماز آیات می‌شوند. احساس من این است که واقعاً خسوف و کسوف به شدت به دلیل آن یادآوری است که نسبت به آن اختلال نهایی که جهان پیدا می‌کند، مثل این‌ها لحظه‌هایی هستند که شما احساس اختلال می‌کنید، احساس پایان، یعنی احساس از بین رفتن نظم.

کلاً انگار روزی واقعاً قرار است این اتفاق بیفتد و این نظم به هم بریزد. حالا برخی چیزها در جهان به گونه‌ای تعبیه شده‌اند که موارد مشابه آن پیش می‌آید. ما می‌توانیم به یاد آن لحظات بیفتیم. این موضوع می‌تواند شامل برخی پدیده‌های سهمگین دیگر نیز باشد که ممکن است شبیه آن عذاب‌هایی باشند که به اقوام وارد شده است. کمی مشکل است با این که اگر ترسیده‌اید، نترسیده‌اید؛ این اظهاراتی که می‌کنند، چقدر برای شما موجه است؟

اولیای خدا که اصل این احکام را وعظ کردند و خودشان این کار را انجام می‌دادند، آیا می‌ترسیدند؟ آیا از باد و طوفان می‌ترسیدند؟ از رعد و برق می‌ترسیدند؟ حتی در همان قوم لوط هم همه از لوط نمی‌ترسیدند. ممکن است نماز آیات هم بعداً انجام شده باشد، اما از ترس نبوده است؛ زیرا عذاب شامل آن‌ها نمی‌شود و روز قیامت هم برای آن‌ها ترسناک نیست. نمی‌دانم. حسن این است که ترس را واسطه این کار کنیم؛ مثلاً نماز آیات می‌خوانیم، اگر ترسیدی، می‌داریم نماز آیات می‌خوانیم. این از آن فلسفه‌هایی است که به نظر من من درآوردی است. حالا باید دید که این فلسفه از کجا آمده است. به نظر من این‌گونه نیست. الان در خسوف کسی نمی‌ترسد؛ لحظه‌های زیبای خسوف را در تلویزیون نشان می‌دهند، مردم هم می‌روند خسوف را تماشا می‌کنند. خودم هم رفته‌ام و خیلی هم خوشم آمده است. الان هم خیلی‌ها این کار را می‌کنند. چیزی که احساس کردم این بود که واقعاً آن لحظه، بدون اینکه در اختیار خودم باشد، این احساس به من دست داد که شبیه قیامت است. این چیزی است که الآن به شما می‌گویم. به ذهنم رسید که این ماجرای نماز آیات، یک جور اختلال‌های شبیه اختلال‌های قیامت است. من کمی احساس می‌کنم که انگار دنیا تمام شده است. نمی‌دانم. من زیاد راضی نیستم از اینکه فلسفه نماز آیات را ترس بدانیم. البته آن حکم هم که می‌گویند، ممکن است از آن فلسفه آمده باشد. بعضی از این احکام استنتاج‌های این‌چنینی هستند؛ مثلاً چرا نباید مشروب بخوریم؟ چون مست می‌کند، پس حالا هر چیزی که مست کند را نباید انجام داد. مثلاً اجازه بدهید من یک حکم فقهی ابداع کنم؛ می‌گویم خیلی چیزها هم شجاع هستند، دیگر کسی رعایت نمی‌کند. می‌گویند دانشمند است، دانشمند محترم، نور علم و دانش. می‌گویند اگر بگویید در سونا، یکی از تفریحات سالم اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها و خیلی از کشورهای دنیا، این است که می‌روند سونا، خیلی زیاد می‌مانند، بعد یک دفعه می‌پرند در آب یخ. آن‌ها را به گرما می‌برند، اذیت نمی‌شوند، ولی یک حس خیلی خاصی به آن‌ها دست می‌دهد؛ حسی شبیه به احساس مصرف مواد مخدر، مواد روان‌گردان و این‌ها. یک خوشی و سرخوشی جالبی به آن‌ها دست می‌دهد. الان تفریحشان شده این که وقتی می‌روند سونا، هی بپرند در آب سرد و برگردند به سونا و این کار را تنظیم کنند. فرج هم ندارد. ایشان دارد می‌پرسد چقدر وایب هستی و دما باید چند درجه باشد. من نمی‌دانم. الان در ایران هم این کار را انجام می‌دهند.

خب، حالا اگر کسی بخواهد استدلال کند که مشروب حرام است چون مست‌کننده است، پس پریدن از آن سونا در آب هم حرام است، چون آن هم مست‌کننده است و حالت شبیه مستی ایجاد می‌کند، باید بگویم که گاهی ممکن است این استنتاج‌ها غلط باشد. مثلاً استدلال این است که نماز آیات چرا می‌خوانید؟ برای این است که اگر ترسیدید بخوانید، مثلاً از رعد و برق، اگر ترسیدید بخوانید، اگر نه، ترسیدید نخوانید. من کمی شک دارم که این حکم درست باشد. باید بررسی کنیم ببینیم این حکم از کجا آمده، آیا جایی روایت شده یا استنتاج‌هایی به همین شکل است. نباید اینجا بگوییم که از ترس است، برای خود چرا اصرار دارید که اولی را انجام دهید؟ «لا خوف» این اولی است، «الله لا خوفٌ علیه و لا هم یحزنون». نه، من معتقدم که اولیاء خدا نسبت به خودشان خوف ندارند، بلکه خوف از خدا دارند. یک خوف از خدا دارند. آره، اولیاء خوف ندارند. ببینید، این ترسی که می‌گویند اولیاء از رعد و برق نمی‌ترسند، من می‌گویم آن چیزی که شما می‌گویید، خب ممکن است یک نفر تمام وجودش خوف خدا باشد و در اثر تماشای یک صحنه ممکن است آن خوف خدا بیشتر شود، که این خیلی خوب است. نه، ببینید، حتی به هر معنای متعارف اگر از رعد و برق ترسیدید، بروید نماز آیات بخوانید. این ترسی که الان در اینجا هست، در اولیاء خدا نیست. آن‌ها از رعد و برق نمی‌ترسند، از زلزله نمی‌ترسند، آرامش‌شان به هم نمی‌خورد، مثلاً یک دفعه دست پاچه نمی‌شوند. آن‌ها اولیاء خدا هستند، آن خوف از خدا را که دارند، در آن نماز می‌خوانند. ایشان دارند بازی می‌کنند، ایشان از همین نوع استنتاج‌های فقهی می‌کنند که اگر این فلسفه‌ای که داریم می‌گوییم درست باشد، پس حالا برعکسش هم عمل کنیم. هر وقت یک دفعه اتفاقی افتاد در زندگی‌ام، یاد قیامت افتادم، نماز آیات بخوانم. خب، نماز بخوانیم، نماز بخوانید، خیلی خوب است. نماز مصحبی است. مثلاً مواجه شدید با مردی که تصادف کرد، چه می‌دانیم اتفاق افتاد، خب خیلی خوب است، حتماً یاد مرد افتادید، یک لحظه‌های معنوی ممکن است بعدش بیاید، حتماً بروید عبادت کنید، حداکثر استفاده را از این لحظه ببرید، حالا که زنده مانده‌اید. ولی نگوییم به آن نماز آیات شریعت را زیاد کنیم، مخصوصاً زیادش نکنیم. گرایش عمده زیاد کردن، تقییم کردن محدوده حرام‌ها و زیاد کردن واجبات است. از این بترسید که چنین کاری انجام دهید. خب بگویید که خیلی خوب است، توصیه اخلاقی کنید به مردم. شما بگویید که اگر مثلاً چنین حالی به تو دست داد، حتماً عبادت کن.

من حرف شما را به این عنوان تعبیر می‌کنم که توضیح اخلاقی خوبی است؛ هر لحظه که یاد مرگ و قیامت بیفتید، عبادت کنید. خب، اجازه دهید من حول این موضوع چند نکته بگویم. فکر می‌کنم این آیه‌ای که توصیف رشد دوباره گیاهان در طبیعت و این مسائل است، از آن نوع آیات است که برای کسی که زمینش را داشته باشد، حیات پس از مرگ را به گونه‌ای تداعی می‌کند و حس می‌کند. بعد از اینکه این آیات که شبیه به استدلال برهان برای بحث هستند، خوانده می‌شود، دوباره برمی‌گردیم به آن نقطه‌ای که ابتدای سوره بزرگ‌تر کاشته شده بود؛ اینکه انسان‌ها سه نوع هستند: آن‌هایی که گمراه هستند، آن‌هایی که گمراه می‌کنند، و در حال مشابه همان تقسیم‌بندی سه‌گانه اول سوره بقره و اول سوره آل عمران که انسان‌ها به سه دسته تقسیم می‌شوند: آن‌هایی که کافر هستند، آن‌هایی که مؤمن هستند، و آن‌هایی که منافق‌اند یا «الَّذینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ»؛ آن‌هایی که کلاً آن‌طرفی هستند و اعتقادات کفرآمیز دارند، آن‌هایی که مؤمن‌اند، و آن‌هایی که ادعای ایمان دارند ولی متزلزل‌اند و ایمان واقعی ندارند. دوباره این تقسیم‌بندی سه‌گانه در اینجا با زبانی دیگر بیان می‌شود و من خیلی نمی‌خواهم وارد جزئیاتش شوم؛ تقریباً شبیه آیات قبلی است که دیدیم.

تحلیل می‌شود روی مثلاً در مورد آن‌هایی که کافرند؛ اولین بار که به آن‌ها اشاره می‌شود، این است که «یجادون فِلا» به غیر علم و طبع و کل شیطان منی؛ یعنی اهل مجادله در خدا و الله هستند. دوباره می‌گوید «و من انداز من یجاد فِلا به غیر علم» هستند و «لا حدن و لا کتاب منی»؛ این آدم‌ها کسانی هستند که علم واقعی ندارند و در مورد اینکه جهان الان چقدر شبیه توصیفی که الان داریم می‌کنیم، بخش کردیم، علم واقعی ندارند. این‌طور نیست که بدانند خدا هست یا نیست، بدانند که قیامت هست یا نیست؛ چون این واقعاً هست و فقط این‌طور دارند حرف می‌زنند. دیگر چیزی هم به عنوان کتاب منیری در اختیار ندارند.

آیهٔ پانزدهم: متن دشوار و چند ابهام تفسیری

نوع دوم «ومن ناس من یعبد الله»؛ اشاره به این می‌کند که یک جور درایش دینی دارند ولی چیز در مرز قرار گرفته‌اند؛ اگر به آن‌ها خوبی برسد یا بدی برسد، تغییر می‌کنند. و نهایتاً توصیف می‌کند کسانی را که همان نوع دوباره مثلاً در موردشان می‌گوید «ید اولمن زر روح و اغربام»؛ نفی یک جور حالت‌های مشرکان در آن‌ها هست. و نهایتاً دوباره در مورد مؤمنین می‌گوید که آدم‌های بینابینی وجود دارند بین این دو گروه.

نکته‌ای که اینجا در محتوای این سوره تقسیم‌بندی سه‌گانه را به نوعی موجه می‌کند، این است که اساس استدلالی که در مورد قیامت در همین آیات هم هست، مثلاً «ذلک بأنه الله والحق وأنه یحیی الموتى»، این است که اصلاً چرا ما همه حرف‌هایی که زدیم اساسش این است که چرا ما می‌فهمیم که جهان دیگری باید باشد؛ اینکه به یک معنای آمیانه، مثلاً حق به حق دار برسیم. جهان حق ندارد سوء باشد؛ هر جا نگاه کنید، همه جا به اساس حق است. و این اصناف سه‌گانه‌ای که می‌بینید در زندگی محدود این دنیایشان به آن چیزی که حقشان است نمی‌رسند. این‌طور نیست که مؤمن راحت زندگی کند و آن کسی که کافر است زندگی خیلی بدی داشته باشد؛ اصلاً.

این‌طور نیست که مدار به آن کارهایی که آدم‌ها انجام می‌دهند، نتایجش بلاپاسخ بماند و کسی نداند. یک نفر ممکن است همین کارها را برای یتیم انجام دهد و خیلی هم خوشحال باشد، و یک نفر هم به تمام انوال خود را بخشیده باشد و در عین حال در درونش نوعی زجر بکشد. حالا اینکه در درونشان معنویت هست یا نه، نمی‌دانم؛ آن معنویت برای آن آدمی که اهل معنویت نیست، بود و نبودش خیلی هم ممکن است چیز مهمی نباشد و زجر را برطرف نکند. ممکن است من خودم آدمی باشم که خیلی با معنویت آشنا شده‌ام و فکر کنم اگر این معنویت را نداشته باشم، چقدر زندگی تلخ می‌شود. آدم‌هایی هستند که اصلاً تجربه این‌گونه معنوی بودن ندارند و احساس معنوی ندارند، ولی زندگی‌شان هم خیلی ترسناک نیست و خیلی خوب دارند زندگی می‌کنند؛ یعنی احساس درونی‌شان احساس بدی نیست.

مناسبت این است که جدا از اینکه کل قرآن اقسام سه‌گانه را ذکر می‌کند، خود این موضوع در واقع در قرآن موضوعیت دارد؛ اینکه قرآن این‌گونه می‌بیند که مردم با هم چقدر سرد هستند و بعد در آیات بعدی می‌گوید که خداوند این‌ها را جدا می‌کند و در آن دنیا از هم جدا خواهند شد. این یک جور نمایش است که نگاه کنید در زمین مردم چقدر با هم فرق دارند و بنابراین روزی باید این‌ها جدا شوند. اگر مدار جهان حق و حق‌مداری است، باید ببینید که این آدم‌هایی که خوب زندگی کرده‌اند با آن آدم‌هایی که بد زندگی کرده‌اند، نه تنها خودشان چیزی نمی‌فهمیدند، بلکه مردم را هم گمراه می‌کردند و از حقیقت دور می‌کردند. در واقع مردم بنا بر نزدیکی و دوری‌شان از حقیقت باید به نوعی تقسیم‌بندی شوند. اساس آخرت هم همین است؛ روزی که حق و حقیقت جلبه می‌کند و باطل‌ها از بین می‌روند. باطل به آن دنیا راهی ندارد. آن آدمی که به حقیقت نزدیک است، به او قرار داده می‌شود و آدم‌هایی که از حقیقت دورند و بر مبنای حقیقت عمل نکرده‌اند، در جای بدی قرار می‌گیرند.

این را بدانید که اگر بخواهم وارد جزئیات شوم، خیلی حسن ندارد و لازم نیست وارد جزئیات شوم. من روی این موضوع تأکید می‌کنم که بیان این سه قسم و آن چیزهایی که بعداً می‌آید، یک جور ادامه آن استدلال است و می‌توان آن را مانند نمایشی دید که ببینید آدم‌ها برحسب نزدیکی یا دوری از حقیقت، یا رفتن به سمت نفاق یا بینابین بودن، می‌توان به آن‌ها نگاه کرد و این‌ها باید تکلیفشان روزی روشن شود. دقیقاً خداوند جلوتر می‌گوید و کذاً انزل، یعنی خداوند روزی این‌ها را جدا می‌کند و حقایق ظاهر می‌شود. آن آدمی که دنیا را می‌بیند، بین این آدم‌هایی است که این‌گونه‌اند ولی شبیه آدم‌هایی است که واقعیت و حقیقتش مانند کفاره است، ولی بین مومنین است. این واقعاً جدا می‌شود؛ این‌طور انگار از صف مومنین جدا می‌شود و به سمت آن‌ها می‌رود که درونش چیز دیگری دارد.

خب، بریم سراغ این آیه که یک خورده خواندن و فهمیدنش ممکن است راحت نباشد: «من کان یظن أن الله یعونه فی الدنیا و الآخرة فلیمد نظر بما صنع». این آیه می‌گوید کسانی که گمان دارند خداوند یاری‌شان نمی‌کند در دنیا و آخرت، مشکل...

این که اصلاً یعنی چه؟ فیلم دور به سبب این است که ریسمانی را به آسمان یا به سر یا به سمت بالا ببرند، سپس قطعش کنند. فیلم زرحل گزهبن نکیدهو ما یقیز بنگرند. آیا این کهیدی که کردند، آن غیز درونیشان را، خشمشان را فرونی نشان می‌دهد؟ اصلاً سما یعنی چه؟

سبب یعنی چه؟

اینجا اختلاف بین ترجمه‌هاست، حتی نه در فهم آیه که یعنی چه. مثلاً یک ترجمه می‌تواند این باشد که ریسمانی را به سختی ببندند و قطعش کنند. در آخرش می‌گویند ببینند آیا این کاری که کردند خشمشان را فرو می‌برد یا نه. آن قسمت آخرش در حال حاضر توافق وجود دارد. دوباره نمی‌گویم که «سما» اینجا یعنی چه؛ می‌تواند سخت باشد، می‌تواند آسمان باشد و اصولاً «سما» هر چیزی است که در بلندی قرار دارد. «سما» جمع آسمان است. «سما» می‌تواند به معنی چیز دیگری باشد که در بالای سر ما است. می‌تواند این‌گونه باشد که ریسمانی را به سمت آسمان ببرند یا ریسمانی را به سختی ببندند یا ریسمانی را به سمت بلندی ببرند، بالای سرشان مثلاً به‌گونه‌ای قرار دهند.

نصرت الهی عام: همه در دنیا از راه‌های خدا یاری می‌شوند

اختلاف اصلی این است که یعنی خودشان را خفه کنند، نفس خودشان را قطع کنند. عده‌ای می‌گویند معنایش این است که ریسمانی را به سختی ببندند، بندازند دور، خودشان را دار بزنند، ببینند آیا خشمشان فرو می‌نشیند یا نه. این ترجمه خیلی عجیبی است. «سومل یخته» یعنی نفس خودشان را غرق کنند، نه آن طناب را. آدم احساس می‌کند همین‌طور که می‌خواند، اگر نخواهد تعبیر خاصی بکند، اصطلاح به یکی است. این یک اصطلاح خاص است، مثلاً در عربی به نظر می‌رسد که غرق کردن باید به همان چیز باشد، مقصودش هم همان طناب باشد. یک ترجمه این است که خودشان را به دار بزنند، یک ترجمه هم این است که ریسمانی را مثلاً به سختی ببندند یا به بلندی ببرند و غرقش کنند. حالا هر چه که هست، چه برود به قبل و بعدش، جواب این سؤال چیست؟ «هل یوسف بنا که ایده»؟ همه بفرمایید. آه، بخشی دارد اختلاف دیگر؛ آیا «یانسر و هو» به آدم‌ها برمی‌گردد یا به پیامبر؟ عده‌ای ترجمه این‌گونه کرده‌اند که کسانی که فکر می‌کنند خداوند پیامبرش را در دنیا و آخرت یاری نمی‌کند، بیایند این کار را بکنند، ببینند آیا خشمشان فرو می‌نشیند یا نه. اختلافات سر چیزهای متعدد است. به هر حال من می‌گویم آیا ابهام در ترجمه و تفسیر وجود دارد؟ ابهام این است که مثلاً ضمیر «هو» به کی برمی‌گردد؟ «یمدوت» به سبب چیست؟ «استما» اصلاً یعنی چه؟ «لیخته» یعنی چه؟ «سممل یخته» یعنی چه؟ یک ورژن آرام شده است دیگر. مثلاً یک تعبیرش این است که بگویید آن‌هایی که آن کفار هستند، کسانی که فکر می‌کنند خداوند رسول خود را یاری نمی‌کند، خودشان را به دار بزنند، ببینند خشمشان فرو می‌نشیند یا نه. چقدر این ترجمه معقول است؟ این خیلی متداول است. این تعبیر از این آیه با اینکه به نظر من خیلی تعبیر عجیبی است و این خیلی متداول است. من سعی کنم بگویم چرا تعبیر خوبی نیست. اولاً کسی که فکر می‌کند پیامبر یاری نمی‌شود، که غیظ ندارد. می‌توانید کسانی که فکر می‌کنند خداوند پیامبرش را یاری نمی‌کند، بروند این کار را بکنند. بگذارید اول این را روشن کنم. جواب این سؤال چیست؟ «هل یوسف بن مکاید و هما یقیز»؟ جوابش باید باشد: نه دیگر، بروید این کار را بکنید، ببینید غیظتان فرو می‌نشیند. فکر نمی‌کنم کسی این‌گونه بفهمد که مثلاً بله، ما این کار را کردیم و مثلاً غیظ ما فروکش می‌کرد. اما اگر اعدام باشد، خودتان را دار بزنید که غیظ به کلی فروکش می‌کند. اما می‌گویند اصلاً این که آن زمین را بگذارید کنار، اگر مردم دعوت...

این که کسی خودش را حلق‌آویز کند، سؤال بسیار خوبی نیست که بعداً بپرسیم. علی از چه بُعدی که عید همایقی است؟ این عید یعنی خودکشی؟ غیز را چیز دیگری می‌دانید؟ از دین می‌روید؟ یک ذره مشکل این است که این تعبیر را می‌کنند؛ مثلاً فرض کنید یک نفر می‌گوید که این مثل این است. ما در زبان فارسی وقتی کسی ناراضی است، می‌گوییم مثلاً «دوست نداری برو خودت را بکش»، مثلاً «برو، برو، ببینیم قول موتو به غیز کن». خوب، شاید روی مشابهت با این که گفته شده «قول موتو به غیز کن» باشد، نمی‌دانم چقدر. من می‌گویم مثلاً فراش دارید که معنی این باشد که کسانی که ناراضی هستند از این که خداوند رسول خود را یاری می‌کند، غیزشان گرفته و بروند خودشان را بکشند. خب، این آیه این را نمی‌گوید. این را آن‌هایی می‌گویند که فکر می‌کنند یاری نمی‌کند. این کار را بکنند. ببینید، این «غیز» چیست؟

من می‌گویم که آیه می‌توانست این باشد: آن‌هایی که غیظ دارند از اینکه می‌بینند خداوند دارد رسول خود را یاری می‌کند؛ کسانی که از نصرت الهی که می‌رسد یا رسیده، ناراحت‌اند. نفرم فکر کنید جنگ شده و پیامبر پیروز شده، حالا این آیه نازل شده و به شما می‌گوید که به کفار خطاب است که غیظ‌تان گرفته است. آنجا که این‌ها غیظ دارند، می‌گوید برید بمیرید، از غیظ خودتان نمی‌توانید رها شوید. خدا این‌گونه نصرت کرده است. اینکه این را نمی‌گوید اگر مثلاً زمین به رسول برمی‌گشت، دارد می‌گوید آن‌هایی که فکر می‌کنند مثلاً شاید خطاب مؤمنینی است که گمان می‌کنند پیامبر یاری نمی‌شود، بعد خدا به این‌ها می‌گوید برید بمیرید. من فکر می‌کنم خدا به کسانی که اطراف پیامبر هستند این‌گونه نگوید. من یک مدار احساسم این است که اصلاً تعبیر کردن این آیه به اینکه «خودتان را به دار بزنید» اشتباه است؛ چون هم به نظر من جواب مثبت می‌شود و هم اینکه اصلاً با قبلش هم نمی‌خواند. یعنی کسی که فکر می‌کند خداوند پیامبر را یاری نمی‌کند، خب مثلاً حتماً به آخرت اعتقاد دارد، می‌گوید که لنگ انسراهو، لاف دنیا و آخرت، برید مثلاً نمی‌دانم. ولی نمی‌شود گفت که لزوماً کسی که مخاطب است به آخرتش هم کافی به یکی از آن‌ها اعتقاد داشته باشد. ولی بالاخره کسانی که همیشه اعتقادی دارند، با اعدام مثلاً گفتن اینکه برید خودتان را بکشید، مناسبت ندارد. من فکر می‌کنم چیزی که مناسبت ندارد این است که اصلاً زمین را به پیامبر برگردانیم و اصلاً این آیات چه ارتباطی دارد که ما یک‌دفعه خطاب شویم به اینکه آدم‌ها مثلاً فرض کنیم به کفار خطاب شود که فکر می‌کنند یا به آن‌هایی که گمان می‌کنند خداوند رسول خودش را یاری نمی‌کند. اصلاً هر کسی از رسول و دین و این‌ها تا اینجا نیست. بحث در مورد قیامت است که آدم‌ها یک روزی مثلاً زنده می‌شوند و نتیجه اعمال خود را می‌بینند. خداوند بلافاصله بعد از این آیه آمده و گفته خداوند آن‌هایی که مؤمن هستند را مثلاً به بهشت نفرستیم. بنابراین به نظر می‌رسد سخن برای همه آدم‌ها است و واقعاً اگر نخواهیم تعبیر و تفسیر کنیم، چون اسمی از رسول و اشاره‌ای به رسول قبلش نشده، می‌توان گفت به طور طبیعی کسی که فکر می‌کند خداوند او را یاری نمی‌کند، چون چه می‌فهمد از این؟ خب می‌توانست ببینید از نظر بلاغت اگر بخواهیم در مورد رسول بگوییم، الان که ذکری از رسول نشده که ضمیر به کار ببریم، می‌توانست این‌گونه بگوییم: «من کانه یزون نالنگن سره یان سرالله»؛ مثلاً رسول‌ها کسانی هستند که فکر می‌کنند خداوند رسولش را یاری نمی‌کند. یعنی الان دهان به کار می‌برد. به طور طبیعی انتظار من این است که معنایش این باشد: «من کانه یا از آن نهینی». من طرفدار آن عده‌ای از مترجمین هستم که خیلی طبیعی ترجمه می‌کنند که کسی که فکر می‌کند خداوند یاری‌اش نمی‌کند در دنیا و آخرت، برود این کار را بکند؛ برود یک ریسمان بردارد. من به نظرم منطقی‌تر است که ریسمانی بردارد به سمت مثلاً سخت و آسمان، بعد قطعش بکند و ببیند آیا «هل یوسف من مکهید و همایی عزیز آیا...»

این کاری که کرده، خشمش را مثلاً فرو می‌نشاند و این چیزی که در دلش هست و از بین می‌برد، غیظ است؛ یعنی همین حس که خدا من را یاری نمی‌کند. به نظرم این موضوع در قرآن هم به شکل‌های مشابهی آمده است. اگر بتوانیم این موارد را پیدا کنیم، خوب است؛ چون راهنمایی‌های خوبی هستند برای فهمیدن منظور آیه. ببینید، یک آیه خوشبختانه در سوره مریم وجود دارد که خوشبختانه از این نظر که قبلاً در موردش در کلاس من بحث شده است، آنجا خیلی فکر کردم و سعی کردم توضیح بدهم معنای این آیه چیست. همان جایی که در انتهای سوره، در قطعه آخر، درباره هشت صحبت می‌کرد، یک آیه بود که می‌گفت: «کسی می‌داند کدام آیه است؟» شباهتی به اینجا دارد. آیه‌ای است که می‌گوید: «هر کسی می‌گوید سنت تو مانده و نمود دو لحومی نرزد»؛ کلمه «تمدید» و «نمود دو» در آن آمده است. می‌گوید: «قول من کانف زلالته فلیم دد لحال رحمان و مدد». یعنی کسی که در گمراهی است، «فلیم دد لحال رحمان و مدد»؛ خداوند انگار این گمراهی را امتداد می‌دهد. خداوندی که در اینجا صفتی که برای خدا به کار می‌رود «رحمان» است، چه رابطه‌ای بین رحمانیت خدا با این وجود دارد که آدم گمراه در مسیری که دارد می‌رود، خداوند کمکش می‌کند؟ معنی آیه این است که یک آدم گمراه است و به چیزی می‌خواهد، مثلاً یک خواسته دنیایی دارد. بارها در قرآن چنین حرف‌هایی دیده‌اید که اگر یک نفر دنیا را بخواهد، خداوند به او می‌دهد. این یکی از وجوه رحمانیت خداست؛ اینکه هر کسی هر چه می‌خواهد، به او می‌دهد. اگر کسی در آن جهت می‌رود، خداوند در همان جهت کمکش می‌کند. ممکن است مرتب به او هدایت‌هایی برسد که راهش غلط است، ولی این‌گونه نیست که خداوند جلوی یک آدم گمراه را بگیرد تا به اهداف دنیایی خودش نرسد. مثلاً آدم پول می‌خواهد، حالا خیلی هم برایش مشروع بودن یا نبودن مهم نیست. واقعاً اگر بخواهد، من آنجا در نظر کافی حرف زده‌ام که این خواستن یعنی چه. لزوماً هر کسی که به چیزی به زبان بیاورد، خواستن نیست. وجود یک نفر وقتی یک چیزی نیاز دارد و متوازن است، رحمانیت خداوند اصلاً یعنی همین؛ مثل اینکه اگر این غذا می‌خواهد، غذا شده‌اش را به او می‌دهد. همه این آدم‌های بدکار، خداوند به آن‌ها انرژی می‌دهد. اصولاً آدم‌ها در جهت‌هایی که می‌خواهند بروند، ابزارهایی برایشان فراهم شده است که می‌روند. ولی اینکه این جهت‌ها جهت‌های گمراهی باشند، من واقعاً نمی‌خواهم بگویم. یکی را تکرار می‌کنم؛ آنجا زیاد حرف زدم، فکر می‌کنم خیلی تکراری است. اگر یک آدم این‌چنینی است، ممکن است یادشان باشد. نمی‌خواهم تکرار کنم. برای من این بحث را آنجا سعی کردم مفصل بگویم که اصلاً رحمانیت خدا این نیست که آدم‌ها را در مسیرهایی که می‌خواهند بروند، نیازهایی که دارند را برآورده نکند؛ حتی اگر مسیر گمراهی باشد، جوری به خواسته‌هایشان، خواسته‌های عمیقی که دارند، می‌رسند. ما کلّاً چگونه به خواسته‌های خودمان در این دنیا می‌رسیم؟ شما به طور طبیعی فکر کنید، اصلاً به خدا اعتقاد ندارید، چه کار دارد می‌کند؟

او از روابط علت و معلولی استفاده می‌کند و مقدماتی را فراهم می‌کند تا به هدفی که می‌خواهد برسد. یعنی از نظام هستی مردم استفاده می‌کنند تا به خواسته‌های مشروع و نامشروع خود برسند. ببینید، ما این نظامی در جهان داریم که به ما امکان می‌دهد به برخی چیزها تحقق بخشیم و به خواسته‌های خود برسیم. مسیرهایی را تعیین کنید؛ این مسیرها هر چیزی نیستند، بلکه مسیرهای مشخصی هستند. دقیقاً نکته همین است. اصلاً شما این‌گونه فکر کنید: هر چیزی که در این دنیا به آن می‌رسید، از راه‌هایی است که خداوند برای شما باز گذاشته است. شما از نظام جهان استفاده می‌کنید، از نظامی که در این عالم وجود دارد؛ نظام علت و معلولی. اینکه به چیزی برسید که راهی برای رسیدن به آن وجود ندارد، ممکن نیست و کسی نمی‌تواند به آن برسد. شما دقیقاً به چیزهایی می‌رسید که راه‌هایی برای آن‌ها تعیین شده است. مثلاً فرض کنید دنیا مانند یک جغرافیا است که خداوند راه‌هایی برای آن تبیین کرده است. شما نمی‌توانید به اندازه یک کوه شوید؛ برای این کار راهی در نظام هستی وجود ندارد. اما می‌توانید مثلاً به پرورش اندام بپردازید و به اندازه آرنولد شوید. حالا کسی که به اندازه آرنولد شده است، من می‌گویم که فلیاند و لحال رحمان و مدد است. البته نمی‌خواهم بگویم آرنولد شدن گمراهی است، زیرا آنجا کان یزدان فی زلاله هست.

کلاً شما یک راه دارید و از آن راه‌ها استفاده می‌کنید؛ از یک احرام‌هایی استفاده می‌کنید و خواسته‌هایی را در واقع برآورده می‌کنید. ما کلّاً به خواسته‌های خودمان می‌رسیم و تمام این‌ها، هر چیزی که شما به آن می‌رسید، می‌توانید بگویید که خداوند شما را یاری کرده است. به یک چیزی رسیدید، حتی اگر گمراه باشید، حتی اگر کافر باشید، نصرت الهی نیست که فقط شامل مؤمنان در دنیا باشد. رحمانیت خدا همه را یاری می‌کند در رسیدن به خواسته‌های خودشان. آن آیه سوره مریم به وضوح این را می‌گوید. من فکر می‌کنم شاید اشتباهی که در فهم «ینصره الله» در دنیا و آخرت پیش آمده، این است که نصرت را به معنای خیلی معنوی که مخصوص مؤمنین است می‌گیرند. منظورشان این است که خب این آیه چطور می‌تواند بگوید «ینصره الله»؟ خب یک خورده عجیب است، چون کفار که اصلاً نصرت نمی‌شوند از طرف خدا. پس آن باید مثلاً مخصوص کسی باشد که لایق نصرت الهی است. من فکر می‌کنم این اشتباه است. نصرت الهی یک نصرت خاص الهی ممکن است مخصوص مؤمنین باشد، ولی خداوند همه انسان‌ها را برای یاری کردن، چه مؤمن باشیم چه نباشیم، یاری می‌کند. همین که شما به خواسته‌های خودتان می‌رسید، خب یک نفر به یک چیزی می‌رسد، مگر غیر این است که از طریق خدا رسیده است؟ فرمایش کنم که هر چیزی رزق و روزی‌ای که کفار می‌خورند، مگر از شیطان به آن‌ها داده می‌شود؟ خدا به آن‌ها می‌دهد. نشان نصرت الهی هم همین است. آدمی که با ایمان یا بی‌ایمان از کنش بیرون می‌رود و چیزی به دست می‌آورد، خداوند نصرتش است. خدا همه را نصرت می‌کند. رحمانیت خداوند ناصر همه است، ولی یک نصرت مخصوص مؤمنین و دیگران هم وجود دارد. من فکر می‌کنم معنی آیه این‌گونه می‌شود فهمید که شما به طور کلی همه آدم‌ها تحت نصرت الهی هستند. همه آدم‌ها اهدافی را تعقیب می‌کنند و خداوند یاری‌شان می‌کند تا به آن اهداف برسند، حتی اگر گمراه باشند. و چطور به دست می‌آید این نصرت الهی؟ چگونه در واقع می‌توان گفت این نصرت الهی یعنی چه؟

یعنی این که خداوند یک نظامی خلق کرده است و همه کارهایی که ما انجام می‌دهیم در چارچوب این نظامی است که خداوند خلق کرده است. اگر من کافر باشم و یک قلاب بیندازم در دریا برای گرفتن ماهی، در واقع دارم از راهی که خدا برای رزق قرار داده استفاده می‌کنم. ماهی را خدا خلق کرده و این راه را خدا قرار داده است. من می‌توانم این کار را انجام دهم، اما نمی‌توانم در خواب ماهی ببینم و بعد ماهی خوابم را مثلاً شکار کنم و بخورم و سیر شوم؛ چون در بیداری آن راه را خدا قرار نداده است. هر کاری نمی‌توانید بکنید.

همه کسانی که در این دنیا هستند، چه ایمان داشته باشند چه نداشته باشند، وقتی معقول رفتار می‌کنند، یعنی از نظام علت و معلولی موجود استفاده می‌کنند، دارند طلب یاری از خدا می‌کنند و خداوند هم به آنها کمک می‌کند. به طور طبیعی، آدمی که قلاب را در دریا می‌اندازد یا تور می‌اندازد تا ماهی بگیرد، دارد از نظام الهی استمداد می‌کند و خداوند هم به او یاری می‌کند و رزقش را می‌رساند.

مادامی که شما در این دنیا دارید از نظام علت و معلولی معقول، از آن عقلی که بر عالم در واقع حکم‌رانی می‌کند، استفاده می‌کنید برای رسیدن به اهدافتان، دارید چه بخواهید چه نخواهید، چه اعتقاد داشته باشید چه نداشته باشید، از خداوند یاری می‌خواهید و خداوند هم یاری‌تان می‌کند.

خداوند کسی را که مؤمن است و به جای این که برود قلاب بیندازد، فقط دعا می‌کند، ممکن است یاری نکند. اتفاقاً راه درست این است که دنبال رزق خود بروید و آن را به دست بیاورید. نمی‌شود در خانه نشست مثل حضرت مریم و فقط عبادت کرد و انتظار داشت خدا رزق بدهد. خداوند به دلیل آن رزق داده است. این‌طور نیست که فقط بنشینید عبادت کنید و خدا رزق‌تان را بدهد.

دنیا، آخرت و دو نوع یاری / گفت‌وگو دربارهٔ «سبب»، آسمان و استعمال نصرت

من می‌خواهم این مشکل را این‌گونه حل کنم: اگر بعضی‌ها فکر می‌کنند که خداوند مؤمنین را مجبور می‌کند، این‌طور نیست. یاری خداوند مادامی که شما معقول رفتار می‌کنید، انگار دارید از خداوند یاری می‌خواهید و خداوند هم یاری‌تان می‌کند تا به اهداف دنیایی‌تان برسید.

حالا ممکن است یک نفر اهداف اخروی داشته باشد و اهداف دنیایی را در جهت آن عمل کند؛ خداوند به او یاری می‌کند که به اهداف خودش برسد. اگر کسی این‌طور فهمیده باشد که خداوند لنگ انسان‌ها و لاخت دنیا و آخرت است و خدا نمی‌خواهد یاری کند، اشتباه می‌کند. ببیند که خداوند همیشه دارد یاری می‌کند.

اگر نه، یک جمله محمد را ببینید: من الان چه گفتم؟ گفتم که یک نفر برود بنشیند در خواب ماهی ببیند و بعد ماهی را از خوابش بگیرد، بیاورد، شکار کند و بخورد. می‌توانست ادامه این آیه این باشد که به چیزهایی برسد. آن عقل چیست؟

آن نظام الهی، همان چیزی است که در واقع خدا قرار داده است. شما همیشه از خدا استمداد می‌کنید و می‌بینید خداوند هم جواب شما را می‌دهد. اگر فکر می‌کنید خدا شما را یاری نمی‌کند، یک کار محمل پیشنهاد می‌کند یا مثلاً طنابی را محکم ببندید و بعد آن را بکشید و ببینید چه می‌شود؛ هیچ اتفاقی نمی‌افتد. از هزاران کاری که انسان‌ها می‌توانند انجام دهند و به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسند، راه‌های خاصی وجود دارد که خدا قرار داده و آن‌ها به نتیجه می‌رسند؛ راه‌هایی که کارهای معقول را انجام می‌دهند. همین نصرت الهی، مثلاً در دنیا معنای یاری خدا همین است. شما مثلاً همان طناب را بردارید و کار دیگری انجام دهید، چیزی به دست می‌آورید؛ اینجا خداوند شما را یاری کرده است. اگر کار مهمل انجام دهید، نتیجه‌ای نمی‌گیرید. ببینید، کار مهمل وجود دارد که به نتیجه نمی‌رسد و کارهایی وجود دارد که به نتیجه می‌رسند؛ کارهای معقولی که به نتیجه می‌رسند، این معنی نصرت الهی در دنیاست. شما در آن جهت‌ها و راه‌هایی که خدا قرار داده در دنیا بروید، خداوند کمک‌تان می‌کند؛ اگر نه، کارهای عجیب و غریب انجام دهید، خداوند کمک‌تان نمی‌کند. همین که راه‌هایی هست که به نتیجه نمی‌رسد، معنی‌اش این است که شما هر چیزی بخواهید که نشود، در آن راهی که خدا قرار داده، فقط آنجا به نتیجه می‌رسید. نظام دنیا راه‌ها را محدود کرده است؛ مردی از خواسته‌ها نتیجه این است که آن‌ها دقیقاً وقتی تبعیت می‌کنید از آن قوانین منطقی و عقلانی، آنجا یاری می‌شوید و جای دیگر یاری نمی‌شوید. خداوند همان حق و عقلانیتی است که انگار در دنیا وجود دارد. شما همیشه دارید از آن استفاده می‌کنید.

به نظر من این جمله دقیقاً همین‌گونه است؛ معنایش این است که یک کار مهم و بی‌معنی را دارد می‌گوید که انجام دهید، مثلاً طنابی را محکم ببندید و قطعش کنید. خود جمله هم خیلی معنی روشنی ندارد. خوب است؛ من فکر می‌کنم ادامه این حرف‌هایی که من گذاشتم می‌توانست این باشد که بروید بخوابید، در خواب ماهی ببینید، سپس ببینید می‌توانید ماهی را صرف کنید، نه اینکه همین الان شما دارید از نصرت الهی استفاده می‌کنید، وقتی کار معقول انجام می‌دهید و به نتیجه می‌رسد. کارهای نامعقول و مهمد به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسند. فرق نمی‌کند؛ یعنی این رفتن به این معنا ندارد که آدم‌ها کافر هستند. در این دنیا نصرت الهی هست به دلیل رحمانیت خود خدا، ولی در آن دنیا نتایج کاملاً مشخص است که چه کارهایی باید در این دنیا انجام دهید که در این دنیا نتیجه داشته باشد. آن‌ها آن کارهایی هستند که از طریق ایمان در واقع به آن می‌رسید؛ بدون ایمان نمی‌توانید به آن برسید. من به نظرم دارم سعی می‌کنم چیزی به مجموعه حرف‌هایی که زده شده اضافه کنم که به نظر خودم نزدیک‌تر می‌آید و اضافه کنم. خیلی هم چیز ندارم، اگر با من بگویید، با خوش‌رویی می‌گویم. این یعنی این فکر می‌کنم که منطقی‌تر است؛ یعنی سرح الله با تحجب مقدماتی که سوره دارد به رسول ارجاع داده نشود. این زمین، و فکر می‌کنم کاری که آنجا خواسته شده اعدام کردن نیست، بلکه یک کار کاملاً مهم است؛ مثلاً بستن یک طناب سخت و سپس بریدنش، که هیچ چیزی از آن باقی نماند. من یک چیزی به جایی ببندم، مثل اینکه ما می‌گوییم یک چیزی روی که رشتیم پنبه بکن، به چه می‌رسیم؟ به هیچ. و این خطاب به کسانی است که فکر می‌کنند دارا به آن‌ها می‌گوید اشتباه می‌کنید که خدا شما را یاری نمی‌کند. خدا همیشه دارا شما را یاری می‌کند در همه کارهایی که انجام می‌دهید. عقل به شما داده شده و از عقلتان استفاده می‌کنید. خداوند هم تا وقتی دارید از عقلتان استفاده می‌کنید، یعنی متابعت خواست خدا، متابعت با نظامات الهی که در جهان مستقل است، رفتار می‌کنید، یاری می‌شوید. اگر بیرون از کارهای معقول عمل کنید، یاری نمی‌شوید. این می‌تواند یک تعبیری برای این آیه باشد به نظر من، از بقیه تعبیرهایی که شنیده‌ام، تعبیر نزدیک‌تری است به سیاق این آیات. و اینکه غیامت هم من آنجا در سوره مریم سعی کردم بگویم که در قرآن جهنم را به الرحمن نسبت می‌دهد، برای اینکه جهنم هم یک جوری مثلاً آن امتداد راه زلالتی است که آدم‌ها خواسته‌اند این بار در آن بمانند. خداوندگار همیشه خواسته‌های مردم را خلاصه به آن‌ها جواب می‌دهد. ممکن است کسی بگوید که حالا بگذاریم بحث‌های سوره مریم، آنجا فکر می‌کنم خیلی مفصل بود که چرا جهنم و عذاب در واقع فعل رحمانه است، نه غیامت. مثلاً در قرآن، در سوره الرحمن، جز افعال سخت، جز نتایج سخت رحمانیت خدا یک سری عذاب‌ها هستند که این باید یک جوری معنی شود. فکر می‌کنم آنجا بعد نزدیک کافی بحث یادم آمد.

الفاظ این جمله را نمی‌گویند که مثلاً حرف افتادن باشد. من دارم یک تعبیری برای این یارم که این جمله چیست و چرا این جمله این‌قدر سر آن اختلاف است. من فکر می‌کنم از این جمله ضرورتاً نخواسته که هم این‌طور باشد. کار بیمانی را دارد توصیف می‌کند و نتیجه‌ای که از آن برنمی‌آید. شما برای این‌که خشمتان فروکش کند، یک طناب به سختی ببندید؛ مثلاً طناب را ببرید. شما یک چیزی دارید می‌گویید که مثلاً بعد آن «حلیوزه بنمکایدهو مایغیز» چه می‌شود؟ حرف افتادن میست. ممکن است الآن ندانم. من حسنش این است که کل این جمله که یک آدمی عصبانی است، برود یک طناب را ببندد و غضب کند «حلیوزه بنمکایدهو مایغیز» نیست. جوابش این است که نه، شما وقتی یک کاری می‌کنید به نتیجه‌ای که می‌خواهید می‌رسید، که در همان مجرای نصرت الهی باشید و این همه کار هست که به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسند. ما عادت کرده‌ایم که معقول رفتار کنیم و نتیجه بگیریم و انگار نصرت الهی را نمی‌بینیم. فهمی اصلاً این عقلی که ما داریم، باش تشکیل می‌دهیم که این کار را بکن که آن‌جوری بشود. این همه جذب نصرت الهیه نظامی در عالم هست که به یک نتایجی در آن می‌شود رسید از یک راه‌هایی و یک عقلی هم ما داریم که یک بارقه الهیه است که راه‌ها را بر ما نشان می‌دهد. خب این نصرت الهیه را دیدیم از آن راه با عقل خدا داد. راهی را که خدا قرار داده می‌روند به نتیجه می‌رسند و اگر کارهای نامعقول انجام دهند به نتیجه نمی‌رسند.

ما اینقدر کار نامعقول انجام نمی‌دهیم که انگار روتین شده و برای ما عادی شده است. نمی‌فهمیم که در دنیا راه‌های خاصی به نتایج خاصی می‌رسند و ما همیشه داریم از همان راه‌ها استفاده می‌کنیم. مثلاً چند میلیون راه می‌توانید پیشنهاد بدهید که به نتیجه و رزق نمی‌رسند. خب، ما فکر نمی‌کنیم به این‌ها نمی‌رویم؛ به خواب می‌رویم که ماهی بگیریم در خواب. تازه من این را می‌توانم بگویم که بردی یک ترابایت بگویید به سر غَتش بکنید، ببینید سیر می‌شوید یا نمی‌شوید. ببینید از بین میلیاردها فرضی که می‌شود برای رزق داشت، ما چند تایش را که می‌دانیم به نتیجه می‌رسد، از کجا می‌دانیم؟ از نصرت الهی که در درون ما داریم. از کجاست؟ که در دنیا اصلاً رزق وجود دارد و راه‌هایی برای رسیدنش هست، برای این‌که خداوند دنیا را این‌گونه خلق کرده است. بنابراین خیلی واضح است که ما همیشه در واقع تحت نصرت الهی در این دنیا هستیم. بنابراین چطور ممکن است کسی فکر کند که خداوند در این دنیا یاری‌اش نمی‌کند؟ آن که همش یاری خداست. راستش این است که بروید به کار محکم انجام دهید، ببینید که خدا آنجا چیزی عایدتان نمی‌شود؛ نمی‌توانید غیر خودتان را. می‌توانید بروید غرس آرامش بخورید، خداوند یاریتان می‌کند که غیرتان برای طرف داشته باشد، ولی نمی‌توانید بروید تنها به سُخل بندید و بباریدش. مثلاً بفرماییم من افتاده‌ام. این چیزی که شما گفتید با آن تیکه آخرش چیست؟ سوال هست که غیرتان برطرف می‌شود؟ یعنی آخرش قرار داریم تجربه کنیم که می‌دانیم مثلاً فایده نداشت، ولی آخرش باز غیرتان برطرف می‌شود. دیگر من می‌بینم که این کار را کردم غیر برطرف نشد، ولی همین به من همین حس را می‌دهد که یعنی گاز می‌خواهد فکر را حل کند؛ می‌خواهد آن تفکر اشتباه را برطرف کند، نه این‌که غیر شما را برطرف کند. غیر شما به چه؟ من می‌گفتم کلن من مثل دوش گروس نمی‌گویم تو غیر داریم، نه این‌که از غیرت گرفته که خدا نمی‌دانم رسولش را یاری می‌کند یا نمی‌کند. تو غیر داریم، بروی آس سخت به یک چیزی طناب ببند، ببر غیرت برطرف می‌شود، نه کلی گرفت. مثلاً آیا شکمت سیر می‌شود اگر طناب ببندی و پارش بکنی؟ نه. من می‌گویم تو ترجمه‌های این‌جوری می‌گویند، من موافق نیستم، با این‌که این غیرم به مثلاً این‌که خدا آخه یک چیزی، مثلاً آدم‌ها غیر این را دارند که فکر می‌کنند و این خیلی بد است. فکر می‌کنند آن‌هایی که فکر می‌کنند که خدا پیامبرش را یاری نمی‌کند، بروند این کار را بکنند. کفار که غیر ندارند، پس این فقط خطاب می‌شود به مؤمنینی که فکر می‌کنند خدا پیامبرش را یاری نمی‌کند. باید بروند می‌گویند بروند خودشان را دار بزنند، بروند بمیرند. خیلی عجیب است به نظر من. جودن نصرت تو بابریه موران چطور استفاده شده؟ یعنی افرام مرگی جنرالی که شما می‌دهید استفاده شده که هر کسی ممکن است یاری بشود؟ خداوند به طور مداوم می‌گوید که خداوند مثلاً کفار را در اینکه رزق به دست آورند، نصرت می‌کند. یاری کردن یعنی چه؟

من در موضوع یاری کردن و حتی وقتی که شما بیدار هستید، مشکلی ندارم که خدایی برود انجام دهد؛ فقط صرف استفاده‌اش در برخی موارد مثل اینکه شما می‌گویید، مثلاً سوره الرحمن، این صفت به رحمن نسبت داده شده است. می‌خواهم بدانم که نصرت هم جای دیگری به غیر از معنای اصلی‌اش رسمیت دارد یا نه؟

من الان حضور دارم و قبول دارم که اگر مثلاً فرض کنید هیچ جای دیگر نباشد، نه اینکه به هم بخورد، ولی ممکن است کسی بگوید چون در خود قرآن نصرت فقط این‌گونه استعمال شده، این چیزی است که با این تناقض ندارد. اما به نظر می‌رسد چون یک آیه یا یک واژه می‌تواند در چهار جای مختلف به گونه‌ای متفاوت به کار رود، مثلاً در یک جا به معنای دیگر باشد، ما در قرآن چنین مثالی داریم. اما در مقابل این تفسیر، ببینید، نه؛ وقتی می‌گویید که هزار جا در قرآن آمده که خداوند مؤمنین را یاری می‌کند، این دلیل نمی‌شود که خداوند کافران را یاری نمی‌کند. همین که «فلیم یُدْعُ» مثلاً کسانی که فیز زلاله هستند، «فلیم یُدْعُ» نمی‌دانم، این در خداوند این را در آن جهت امتداد می‌دهد که مدد می‌کند. خب این هم یک نوع از ذره‌محتوی است؛ خداوند آدم‌های گمراه را هم مدد می‌کند. اما امداد الهی ممکن است به طور خاص شامل مؤمنین باشد؛ امداد الهی شامل مؤمنین می‌شود، ولی در قرآن مدد کردن الهی شامل همه موجودات، حتی گمراهان است. من این مفهوم‌ها را قبول دارم. خب، از لحاظ یاری کردن، حرفم این است که اگر صد بار در قرآن نوید و ده‌ها آیه باشد که خداوند مؤمنین را نصرت خواهد کرد، این معنایش این نیست که نصرت مخصوص مؤمنین است، مگر اینکه بگویید آیه‌ای هست که این نصرت‌ها فقط مؤمنین را یاری می‌کند و کسی دیگر را یاری نمی‌دهد. نصرت در قرآن فقط در معنای نوعی یاری است و مربوط به مؤمنین است؛ وگرنه اینکه اغلب در مورد مؤمنین به کار رفته و در مورد پیامبر هم به کار رفته، خب بله. مثل اینکه مثلاً رحمت خداوند به دلیل رحمانیت شامل همه است؛ کلیت صفات خداوند این‌گونه است. رحمت شامل همه است، ولی به طور خاص شامل مؤمنین هم می‌شود. ممکن است اکثر استعمال‌های قرآن «رحمت الله بالمؤمنین» باشد، مثلاً «رؤوف و رحیم»، ولی ما می‌دانیم که یک رحمانیتی هم هست که همه موجودات را در بر می‌گیرد. مثلاً یک استفاده مثل یاری کردن، نایل شدن؛ مثلاً شما کسی را یاری می‌کنید که به نتیجه برسد، حالا پیروزی می‌خواهید اسمش را بگذارید به نتیجه رسیدن. از این منظر من این‌گونه دارم می‌گویم که صفات الهی همیشه صفاتی هستند که مثلاً رحمت الهی شامل همه است، ولی به طور خاص مثلاً در جنگ خداوند مؤمنین را یاری می‌کند. گاهی هم نمی‌کند، ولی این‌گونه نیست که کفار مثلاً انتظار داشته باشند که به دلیل کفرشان یاری نمی‌شوند. منظورم این است که همیشه مؤمنین به نتیجه نمی‌رسند؛ شرایطی باید آماده باشد که آن نصرت خاص الهی برسد یا نرسد. اصلاً در قرآن گفته شده که در مورد انبیاء این‌قدر تعبیر می‌شود که نصرت الهی، آن نصرت خاصی که وعده داده شده بود که پیروز می‌شوند در مقابل مخالفان خودشان که شک می‌کردند این نصرت خالص می‌رسد یا نمی‌رسد، مثلاً یک احتمال نیست که آن نصرت خاص همین نصرت باشد؛ یعنی کلمه‌ای که برای آن چیز خاص استفاده می‌شود، نصرت باشد. این خود در رحمت است که برای همه هست، ولی آن رحمت خواسته شده که مثلاً نصرت شود. من کل جوابی که به شما می‌دهم این است که اگر همه موارد نصرت در قرآن را نگاه کنیم و ببینیم همیشه در مورد مؤمنین است، این تفسیر نابود نمی‌شود، ولی برعکس اگر بگوییم که در مورد این نوع چیزها امداد آمده...

پایان موقت بحث

اگر اینجا امداد بود، مثلاً راحت‌تر می‌شد این حرف را زد. حالا که این نصرت است و با تحجیب استعمال شده، یک‌خورده برق نرفت؛ یعنی این دارد کار می‌کند. آه، چیز گردن! یعنی می‌گویند که خاموشی زده‌اند. خب، باشد. من فکر می‌کنم خوب پیش رفتیم. مثلاً چند تا آیه آخرین بخش را بگذاریم برای جلسه بعد. حالا اینجا هم تمام کنیم و بعدی را برویم. نصرت را در قرآن نگاه کنیم و ببینیم که «های» همیشه این‌جوری استعمال شده است.