این جلسه از گسترشِ رسانهایِ افکارِ عوامانه و بستههایی چون سیدیِ «ظهور بسیار نزدیک است» آغاز میکند، سپس برداشتِ تودهای از تشیع و حسِ برتریِ جمعی را به انانیتِ پنهان در گروه گره میزند. از آیۀ تغییرِ نفوس و نقدِ تعویضِ ظاهریِ قدرت میگذرد، از مقالۀ جن و ملاکِ نماز و سقوطِ اخلاقی میگوید، و سرانجام استدلالِ بعث را با پتانسیلِ ناتمام، مرگِ نیمهکاره، مسئلۀ شر، حدِ تناسخ و قوسِ خاک تا ارذلِ عمر تا پایانِ قطعه پیش میبرد.
رسانه، فیلترِ شکسته و بازارِ خرافه
گسترشِ ارتباطات و آزادیِ عملیِ رسانهها وضعیتی ساخته که حرفهای پستو دیگر پشتِ فیلترِ محدودِ گذشته نمیمانند. زمانی اطلاعات از منابعی اندک پخش میشد: یک ایستگاهِ رادیو، مدیر و چند آدمِ باسواد، و سقفی بر آنچه پخش میشد. موسیقی و سخن هرچه بود از همان گذرگاهِ تنگ میگذشت. امروز هر کس میتواند بنشیند، بگوید، فایل را روی شبکه بگذارد و بالقوه در دسترسِ میلیونها نفر قرار دهد. همان امکان است که خرافیترین بافتهها را نیز به صفحۀ فشرده و تیراژِ میلیونی و اینترنت میرساند.
نمونۀ آشنا، مجموعهای با عنوانِ ظهور بسیار نزدیک است: دو نفر پشتِ دوربین، چند کتابِ فیلمبرداریشده، آرشیوِ خبری. نه لزوماً اصالتِ تاریخی، نه لزوماً پشتوانۀ علمی؛ فقط بستهبندی. میتوان «در یک تیراژ میلیونی توزیع بکنید، بگذارید تو اینترنت مردم ببینن» از این رو نسبتدادنِ گسترشِ افکارِ عوامانه صرفاً به حمایتِ سیاسیِ از بالا شتابزده است. «همین سیدی هم دیدید که خیلی حمایت نشد، بلکه باهاش مخالفت شد» امکانِ ارتباطیِ نو، مستقل از سیاست، کافی است تا آنچه قرنها در محافلِ خصوصی میگشت واردِ تیتر و بحثِ عمومی شود. تا چند سالِ دیگر همان حجم را میتوان فشردهتر و آسانتر به همه رساند؛ مانعِ فنی هر روز کمتر میشود.
رمالی و جنگیری نیز همیشه در کوچهپسکوچهها مشتری داشتهاند؛ تفاوت این است که اکنون میتوانند تیترِ اول شوند و همه خبردار گردند چه کسانیاند و چه کردهاند. فیلترِ قدیم سرکوبِ کامل نبود، اما مانعِ مقیاس بود. وقتی مقیاس باز شود، هم حقیقتِ پنهان و هم یاوۀ پنهان بلندگو میگیرند. تشخیصِ این دو دیگر کارِ نهادیِ واحد نیست؛ کارِ سنجشِ خودِ خواننده و جامعه است. در سراسرِ دنیا نیز همین الگو دیده میشود: آزادشدنِ مجرا، نه فقط آزادشدنِ حقیقت.
همین امکانِ انتشار زمینۀ بحثِ فرهنگیِ بعدی را میسازد: نه اینکه هر خرافه از مرکز فرمان داده شده باشد، بلکه اینکه فرهنگِ توده اکنون مجرایی برای نمایشِ علنیِ همان ذهنیتهایی یافته که پیشتر پنهان میماندند. نقدِ این ذهنیتها نقدِ امکانِ رسانه نیست؛ نقدِ محتوا و ریشههای اخلاقیای است که با رسانه فقط مرئیتر شدهاند. اگر ریشۀ اخلاقی سرجایش بماند، بلندگو فقط نویز را بلندتر میکند.
تشیعِ برحق و تشیعِ توده
میتوان تشیع را شاخۀ برحق و اصلیِ اسلام دانست و همزمان پذیرفت که آنچه میانِ توده بهعنوانِ شیعهگری رواج یافته پر از فاصله با رفتار و اولویتهای امامان است. عزاداری بینهایت پررنگ و نماز بینهایت کمرنگ؛ معاصیای که نزدِ ائمه سنگین بود اینجا کمرنگ، و آنچه فرعی بود سنگین شده است. آنچه در فرهنگِ عمومی میچرخد — نه لزوماً آنچه در کتابهای دقیق آمده — آلوده به حالاتِ شرکآمیز و هویتسازی است.
بهرهای که بسیاری از این افکار میبرند شیرین است: حسِ آنکه «مهمترین ملت دنیا هستند» گرفتنِ این حس از مردم آسان نیست. تصورِ اینکه ظهورِ منجی به هر جایی جز ایران برود برای بسیاری تحملناپذیر است؛ زندگی بر این فرض میچرخد که چون به امام زمان اعتقاد هست، او نیز به این جمع اعتقاد دارد و پروپاگاندای لفظی جایِ عمل را میگیرد. این بهره، نه برهانِ عقیده، که روانشناسیِ تعلق است.
هویتِ ملی از مسیرِ عقیده وقتی ساخته میشود که عقیده ابزارِ احرازِ برتری شود، نه معیارِ سنجشِ خود. آنگاه مجالس و شعارها آسانتر از شباهت به سیره میشوند، و نقدِ فرهنگ بهخطا نقدِ اصلِ مذهب خوانده میشود. تمایزِ این دو لایه — حقانیتِ ادعا و کیفیتِ زیستِ مدعیان — شرطِ هر گفتوگوی صادق است. بدونِ این تمایز، یا هر رفتارِ تودهای مقدس میشود یا هر نقدی به انکارِ مذهب فروکاسته میگردد.
مسیرِ درست این است که اصل را نگه داشت و وزنهای منحرف را نامید: آنچه پررنگ شده اگر با ملاکِ تقوا و نماز و صدق نخواند، هویت است نه پیروی. امامان به ایرانیبودن ربطِ ذاتی ندارند؛ تشیع بهعنوانِ گرایشِ اصلی نیز با آنچه توده از آن ساخته یکی نیست. متنِ روضه و مداحیِ رایج باید با اصلِ سنت سنجیده شود، نه با عنوانِ تشیع.
انانیتِ آشکار و انانیتِ پنهان در جمع
در اخلاق و عرفان، انانیت — منیت، خودبرتربینی، توجهِ بیش از اندازه به خود — بزرگترین سدِ رشد خوانده میشود؛ همان روحیهای که در فرعون به تصریحِ برتریِ خود بر دیگران رسید. کمتر کسی امروز صراحتاً خود را برتر از همه میخواند؛ پس باید انتظار داشت این حس در لایههای پنهانتر بنشیند: داوری به نفعِ خود، درشتکردنِ مثبتِ خویش و منفیِ دیگری، و معیشتِ همیشگیِ برایِ من.
عبارتی منسوب به سید ابوالفضل میگوید «عرفان در دو چیز است» و آن دو «یکساننگریستن و یکسونگریستن» است. یکساننگریستن یعنی میانِ خود و دیگری فرقِ داوری ننهادن؛ همانگونه به خود نگریستن که به بیرون. فقدانِ انانیت بهمعنای ندیدنِ حسنِ خود نیست؛ بهمعنای تعارفنکردن و تصنعنکردن است. حتی سلامِ عیسی بر خود در روزِ ولادت و مرگ و بعثت، در برابرِ سلامِ الهی بر یحیی، نشانۀ همین یکسانیِ نگاه است: تعارف با خود نیز تهماندهای از مشکل است. وقتی نگاهِ انسان به خود از همان زاویهای باشد که به جهان مینگرد، تصنعِ تواضع و تصنعِ تکبر هر دو کنار میروند.
اینجا شبههای مهم پیش میآید. کسانی بسیار مطیع و افتاده مینمایند: هیچ از خود نمیگویند، به مرجع یا مد یا سنتِ محل کاملاً تسلیماند، و در ظاهر اثری از خودبرتربینیِ عریان نیست. اگر انانیت بزرگترین مانع است، چرا اینان به کمال نمیرسند؟ پاسخ این است که یکی از دمدستیترین صورتهای پنهانِ انانیت، وابستگی به گروهی است که آن گروه را برترینِ دنیا میداند. منِ فردی کمرنگ میشود تا مایِ جمعی همان منیت را حمل کند. در سنتِ محلی مطیعاند، در مدِ روز نیز ممکن است گلهوار حرکت کنند؛ در هر دو حال هویتِ جمعی جایِ مسئولیتِ فردی را میگیرد.
در بستههای فرهنگیِ «ظهور بسیار نزدیک است»، روایاتی دربارۀ جوانانِ هدایتشده نزدیکِ ظهور با تصاویرِ جماعتهای خاص گره میخورد و تماشاگر میتواند خود را از نخبگانِ موعود ببیند. تکبر اینجاست، هرچند لحن متواضع باشد: «خودشونو برترین موجودات روی کره زمین میدانند» وابستگی به مرکز یا عقیده، بدونِ رشدِ معنوی و عمل، کرامتِ ساختگی میسازد. آیه میگوید: «يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن ذَكَرٍۢ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَٰكُمْ شُعُوبًۭا وَقَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوٓا۟ ۚ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ ٱللَّهِ أَتْقَىٰكُمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌۭ» (سورهٔ الحجرات، آیهٔ ۱۳: اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفريديم، و شما را ملّت ملّت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد. در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست. بىترديد، خداوند داناى آگاه است.). کرامت به تقوا بسته است، نه به عضویت.
دامِ اخلاقی دقیقاً همین جابهجایی است: وقتی خودبینی را کنار میگذاریم، بهجای شکستنِ سد، آن را یک گام آنسوتر میبریم و در فضیلتِ گروه پنهان میکنیم. تکبرِ فردی ناپایدارتر است؛ تکبرِ گروهی میتواند قرنها بماند و صاحبانش همچنان خود را متواضع بپندارند. غرورِ نهادینهشدۀ ملی — بازماندۀ امپراتوری یا هر روایتِ کهن — بسترِ همین انحراف در عقاید است و تا جاهای باریک میکشد.
تغییرِ نفوس و بنبستِ تعویضِ ظاهر
پرسشِ پایدار این است که ملتی با سابقۀ طولانیِ مبارزه برای سادهترین حقوق چرا بارها به بنبست میرسد و هر جابهجاییِ ظاهری گاه وضع را بدتر میکند. آیهای محوری پاسخ را از سطحِ سیاست به عمقِ نفوس میبرد: «ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًۭا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَىٰ قَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ ۙ وَأَنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌۭ» (سورهٔ الأنفال، آیهٔ ۵۳: اين [كيفر] بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمىدهد، مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند، و خدا شنواى داناست.).
بسیاری این را باور ندارند؛ در تعبیرِ نزدیک به متن، خدا «هیچ چیزی را برای یک قوم تغییر نمیدهد مگر اینکه خودشان را تغییر بدن» و با اینهمه گمان میرود فقط با برداشتنِ یک حکمران و نشاندنِ دیگری کار تمام است. «فکر نکنیم مشکلمون یک سری مسائل ظاهری مثلاً سیاسی.» آنچه در تاریخ تکرار میشود انگار در خودِ جمع نهفته و در سیاست تجلی میکند. رفرمِ سیاسی ممکن است زمینهساز باشد؛ اما بدونِ قبولِ مشکلِ درونی، تعویضِ صورتها دورِ باطل میماند. نسبتدادنِ همۀ شکستها به توطئۀ خارجی یا نفت نیز همان آرامشِ تقصیرِ دیگران است. مشکلاتِ عمیقِ فرهنگی و معنوی اگر حل نشوند، رفرمِ صرف به جایِ خوب نمیرساند. صد سال تلاش برای صورتهایی از نظمِ سیاسیِ مطلوب، بدونِ تغییرِ نفس، بارها نزدیک شده و دوباره دور مانده است.
بحثِ فرهنگی وقتی بازتابِ سیاست را در زندگیِ روزمره میبیند از سیاستگوییِ صرف جدا میماند: جنگیری و رمالی اگر تیتر شود، مسئله واردِ فرهنگِ عمومی شده و نمیتوان به بهانۀ پرهیز از سیاست از آن گذشت. ریشۀ اخلاقیِ برتریجوییِ جمعی و امتناع از تغییرِ نفس، همان رشتهای است که خرافه و بنبستِ سیاسی را به هم میبندد. تا آن رشته بریده نشود، تعویضِ عنوانها فقط صحنۀ نمایش را عوض میکند.
معیارِ سنجشِ پیروی از اهلبیت نیز عمل است نه شعار. اگر کسی حقیقتاً شبیه پیامبر باشد، برتریاش از سنخِ کرامتِ تقواست؛ اما طرفداریِ لفظی بهانه میشود برای تثبیتِ حسِ برتری بدونِ شباهتِ رفتاری. آیینهایی که ائمه برگزار نمیکردند، و بازیهایی که با ملاکِ قرآن و خودِ روایات ناسازگارند، حسِ غرور میدهند بیآنکه توحید و نماز برپا باشد. اولین پرسشِ قیامت از نماز است؛ بدونِ اقامۀ نمازِ حضورمند — ایستادن در برابرِ خدا با حسِ پرستش و فراموشیِ غیر — انبوهِ عزاداری ستونِ خیمه را برنمیدارد. از صبح تا شام در مجلس نشستن، اگر نماز اقامه نشود، از نظرِ این ملاک هیچ است.
واقعیتِ اخلاقیِ جامعه را باید دید: دروغ، غیبت، کلاهبرداری، و بهویژه افتخار به کلاهگذاشتن بر سرِ دولت بهمثابه موجودی جدا از مردم. پولِ عمومی مالِ همه است؛ دیدنِ آن بهصورتِ غنیمت از شخصیتِ حقوقیِ مبهم، نشانۀ همان ژرفایِ فرهنگی است که با تعویضِ عناوینِ سیاسی عوض نمیشود. نرمهای اخلاقی را میتوان با دیگران مقایسه کرد؛ در برخی محورها ممکن است امتیاز باشد و در بسیاری نه. غرورِ مذهبی بدونِ این مقایسه کور است. میگویند «گروه های مرجع در ایران از بین رفتن» و صریحتر: «ما در ایران گروه مرجع دیگر نداریم» جامعه بدونِ گروه مرجع قطبنمایِ اخلاقی از دست میدهد و سراشیبیِ سقوطِ اخلاقی شتاب میگیرد؛ این تشخیصِ فرهنگی است، نه نسخۀ سیاسیِ فوری.
جن در حاشیه، بعث در متن
در فضایِ داغِ بحثِ جنگیری، مقالهای مفصل از عبدالعلی بازرگان کوشیده از تأثیرِ منفیِ این موج بر ایمان بکاهد. مدعای آن، در نزدیکترین صورت به متن، این است که «از آیات قرآن نتیجه نمیشود که جن موجود موجودیت فیزیکی دارد»؛ یعنی لزوماً موجودیتِ فیزیکی بهمعنای موجودِ زندۀ متداول برنمیآید؛ جن با پنهانی پیوند دارد، چنانکه جنین از همان ریشه است و واژۀ اجنه برای نهانشدگان در بطنِ مادران آمده است. خوانشی پیش مینهد که انس را جماعتِ مأنوس و جن را پراکندگانِ بیاباننشین بداند — ایدهای ریشهشناختی که خواه درست خواه نادرست، دستکم بیحساب نیست و خواندنش زیان ندارد. مبانیِ عددی و ریشهشناسیِ آیاتِ جن در آن مقاله جمع شده است.
شانِ نزولِ مقاله خودِ همین هیاهویِ عمومی است: از بس جن در مطبوعات چرخید، نوشتهای اختصاصی آمد. تفصیلِ رد یا قبولِ آن مقاله اینجا محور نیست؛ نکته این است که خرافه وقتی عمومی شد، واکنشِ تفسیری هم عمومی میشود، و بحثِ اصلیِ سوره — بعث — نباید زیرِ حاشیههای فرهنگی گم شود. دو سه جلسه است که استدلالِ قرآنیِ آیاتِ پنجم و ششم و هفتم و امتدادِ قطعۀ نخستِ سوره پی گرفته میشود؛ حاشیه نباید آن رشته را ببُرد.
بازگشت به سورۀ حج همان نقدِ برتریجوییِ بیعمل را با اهلبیت گره میزند: پاکیِ اهلبیت مجوزِ برتریِ کسی نیست که فقط در منطقهای اسلامی زاده شده یا فقط نامِ پیروی برده است. اول باید پیرویِ واقعی ثابت شود؛ وگرنه احساسِ برتری همان انانیتِ جمعی است با برچسبِ مقدس. ادعای اینکه خداوند اهلبیت را از پلیدی دور کرده، اگر به پیروانِ اسمی تعمیمِ بیضابطه یابد، درست همان کرامتِ ساختگی را بازتولید میکند.
پتانسیلِ ناتمام و پردۀ دنیا
استدلالِ معاد در این خوانش تنها تمثیلِ جنین نیست؛ به ناتمامیِ عمل و پتانسیل نیز تکیه دارد. آدمها کارهایی میکنند که آثارش گاه پس از مرگِ عامل تازه ظاهر میشود. اگر مرگ پایانِ محضِ شخص باشد، آن آثار راهی ندارند که به خودِ او بازگردند. «ساختار این دنیا بر اساس ظهور حق نیست» چیزهایی پنهان میمانند، زشتیِ عمل همیشه فوراً بر عامل و دیگران آشکار نمیشود، و همهچیز بهصورتِ پتانسیل ذخیره میگردد. در جنین نیز پتانسیلهایی هست که در رحم مجالِ بروز نمییابند؛ اینجا هم پردهای بر گیرِ ادراک کشیده شده است.
حتی در اوجِ نبوت، دیدنِ باطنِ همۀ اعمال و همۀ مواجههها بهمعنای علمِ مطلقِ بیقید ادعا نمیشود. قرآن بر پوشیدگی تأکید میکند: علمِ قیامت نزدِ خداست؛ کسی نمیداند در کدام زمین میمیرد. پردهای بر حقایق هست؛ پیامبران اگر اذن باشد چیزی از پسِ پرده میبینند، نه اینکه همهچیز را بیپرده دارا باشند. جریانِ مبالغهآمیز دربارۀ علمِ امامان و پیامبران — گویی هیچ پردهای برایشان نیست — با این صراحت ناسازگار است. ستاریتِ خداوند بخشی از طراحیِ دنیاست، نه نقصِ تصادفی.
رشدِ روانی و پتانسیلهای انسان نیز در دنیا به سقفِ نهایی نمیرسد. اختیار و امکانِ صعود و سقوط میدانِ آزمون است، نه نمایشِ پایانیافته. اگر همۀ پتانسیلها اینجا به فعلیتِ کامل و همۀ آثار به تسویۀ کامل میرسیدند، معنای آزمایش و فرجه از میان میرفت. ناتمامی، در این معنا، نه فقط کمبودِ لذت که وجودِ ظرفیتی است که تحقق نیافته؛ و همین با فرضِ کمالِ نظام، بدونِ مرحلهای دیگر، نمیخواند.
شر، مرگِ نیمهکاره و حدِ تناسخ
مسئلۀ شر اینجا به زبانِ سیستم و ناتمامی بازمیگردد: «مثل مسئله شر تو این دنیا میماند که باید توجیه بشود» مرگِ نوجوانِ در اوجِ رشد «این شبیه جنین سقط شدهست» نوجوانی را تصور کنید که از نظرِ معنوی در حالِ رشدِ کامل است و میمیرد — «به یک بلوغی میرسد انسان و منکم من یتوفی بعد یک عده میمیرن» احساسِ ناتمامی شدید است: سیستمِ عظیم از رحم تا طبیعت او را ساخته، به شکوفاییِ چهاردهپانزدهسالگی رسانده، و ناگاه قطع کرده است. اگر مرگ تمام باشد، پرسشِ تند پیش میآید: «این سیستم دیوانه نیست که این کار را کرده» همان بیعقلیای که در فرضِ نابودیِ جنینِ رسیدهشده نیز دیده میشود. این فقط آمارِ درصدِ نقص نیست که با کموزیادشدنِ ارقام حل شود.
پاسخهای ممکن متعددند. یکی این است که «مرگ منجر به زندگی دوباره میشود و کمال به این طریق ادامه پیدا میکند» و تناسخ یکی از صورتهای ذهنیِ این ادامه است: «میتوانم معتقد به این باشم که تناسخ وجود دارد» تناسخ میتواند بخشی از سختیها را در ذهن توجیه کند؛ اما تثبیتِ یک دیدگاه و دفاع از آن لازم است، نه استفاده از تناسخ برای مبهمگذاشتنِ اصلِ استدلال. آنچه تا اینجا از عبثِ مرگِ محض برمیآید، اثباتِ صورتِ تناسخ نیست. برای رد یا قبولِ تناسخ دلایلِ دیگری میخواهد؛ و مُدوارشدنِ موضوع جایِ دقت را نمیگیرد.
اعتراضی دیگر این است که جسم یکسره نابود میشود و پتانسیل با خاک یکسان میگردد. در برابرش میتوان گفت فرضِ نابودیِ مطلقِ جسم خود محلِ بحث است؛ آیات و خوانشهایی از بقا یا بازسازیِ صورت در میان است، و تمثیلِ زمینِ خشک که با آب زنده میشود همین افق را باز میکند. نباید هر مرگ را صرفاً باگِ سیستم خواند و از اصلِ کمال دست شست؛ باید پرسید آیا طراحی، مرحلهای پس از این قطع را در خود دارد یا نه. سقط و مرگِ زودرس در خودِ آیه نیز آمدهاند؛ خواندنِ آنها فقط بهعنوانِ خرابی، نگاهِ آیه به تحول و اجلِ مسمی را از دست میدهد.
«ما فعلاً در این محدوده داریم بحث میکنیم.» گروه مرجعِ اخلاقی و دقتِ مفهومی اینجا دوباره به هم میرسند: جامعهای که قطبنما از دست داده، خرافه و برتریِ جمعی را آسانتر میپذیرد؛ و «ببینید من با این دقیقتر شدن هم یک خورده مشکل دارم» ذهنی که فقط صورتِ بحث را صوری میکند — واژهبازی بدونِ دیدنِ قوسِ حرکت — همان عبثِ سیستمی را نمیبیند که آیه از دور نشان میدهد. باید هم نفس را تغییر داد و هم استدلال را تا پایانِ قطعه دنبال کرد.
نطفه و علقه: قوس تا ارذلِ عمر
متنِ محوری دوباره خوانده میشود: «يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍۢ مِّنَ ٱلْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍۢ مُّخَلَّقَةٍۢ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍۢ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ ۚ وَنُقِرُّ فِى ٱلْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ۖ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِنۢ بَعْدِ عِلْمٍۢ شَيْـًۭٔا ۚ وَتَرَى ٱلْأَرْضَ هَامِدَةًۭ فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْهَا ٱلْمَآءَ ٱهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنۢبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍۭ بَهِيجٍۢ» (سورهٔ الحج، آیهٔ ۵: اى مردم، اگر در باره برانگيخته شدن در شكّيد، پس [بدانيد] كه ما شما را از خاك آفريدهايم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه، داراى خلقت كامل و [احياناً] خلقت ناقص، تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانيم. و آنچه را اراده مىكنيم تا مدتى معين در رحمها قرار مىدهيم، آنگاه شما را [به صورت] كودك برون مىآوريم، سپس [حيات شما را ادامه مىدهيم] تا به حد رشدتان برسيد، و برخى از شما [زودرس] مىميرد، و برخى از شما به غايت پيرى مىرسد به گونهاى كه پس از دانستن [بسى چيزها] چيزى نمىداند. و زمين را خشكيده مىبينى و[لى] چون آب بر آن فرود آوريم به جنبش درمىآيد و نمو مىكند و از هر نوع [رستنيهاى] نيكو مىروياند.).
تأکیدِ آیه بیش از واژهشناسیِ نطفه و علقه، بر تحولِ پیاپی است: از چیزی به چیزِ دیگر، با اجلِ مسمی در افق. همان الگو در زندگیِ دنیا تکرار میشود: آمدن، تحول، رسیدن به شدت، سپس مرگِ زودرس یا رد به ارذلِ عمر. اگر به کمالِ کلِ سیستم ایمان باشد، حرکت معنایش تولیدِ محصول است؛ و محصولی که یا نیمهراه حذف شود یا در پایان به وضعیتِ ارذل برسد، بدونِ ادامه، با آن ایمان نمیخواند. زمینِ خامد که با آب میجنبد، تصویرِ سومِ همان منطق است: پژمردگیِ ظاهری پایانِ مطلق نیست.
آیۀ موازی در نحل همان فرود به ارذل را یادآوری میکند: «وَٱللَّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّىٰكُمْ ۚ وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَىٰٓ أَرْذَلِ ٱلْعُمُرِ لِكَىْ لَا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍۢ شَيْـًٔا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌۭ قَدِيرٌۭ» (سورهٔ النحل، آیهٔ ۷۰: و خدا شما را آفريد، سپس [جان] شما را مىگيرد، و بعضى از شما تا خوارترين [دوره] سالهاى زندگى [فرتوتى] بازگردانده مىشود، به طورى كه بعد از [آن همه] دانستن، [ديگر] چيزى نمىدانند. قطعاً خدا داناى تواناست.). اگر پایانِ سیستم پیرمردی با فراموشیِ کامل و سپس هیچ باشد، پرسش همان است: «این سیستم چه دارد تولید میکنه» میوهای که «میوههاش را کسی نمیخوره»: یا میافتد و میپوسد یا روی شاخه خشک میشود. کسانی که دنیا را اساساً بینظم میبینند این عبث را حس نمیکنند؛ کسانی که به کمالِ نظام باور دارند، همانقدر که نابودیِ جنینِ رسیدهشده را عبث مییابند، پایانِ محضِ این زندگی را نیز عبث مییابند.
تصویرِ کلیِ آفرینش با رجعت به خدا جمع میشود؛ رجعت مراتب دارد و برای برخی بهشت و برای برخی عذاب است، نه اینکه همه یکشبه به علمِ مطلق برسند. حتی در بهشت درجات است. آنچه آیه از دور نشان میدهد نگاهی است که جزئیاتِ صوری را فرعی میکند و کلِ قوسِ خاک تا پیری را زیرِ نورِ کمال یا عبث میگذارد. تصمیمبندیِ سهگانۀ زندگی پس از این آیات — درستزیستن، غلطزیستن، و میانهحال — ادامۀ همین استدلال خوانده میشود: چون خدا حق است، این سه قسم را نمیتوان رها کرد؛ در جهانی دیگر تکلیف روشن میشود. تا اینجا سخن کمتر از محتوایِ جزئیِ اعمال و بیشتر از خودِ سیستم است: حتی پیش از نیکی و بدی، اگر فقط به ساخت و رشد و مرگ بنگریم، بدونِ ادامه سیستم خوب کار نمیکند.
→ متنِ کاملِ این جلسه