→ بازگشت به سورهٔ بقره + نساء

جلسهٔ ۵ · سورهٔ بقره + نساء

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

حقوق زنان و پایداری خانواده در شریعت

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این نوشته از تمثیلِ نقشه و رابطۀ هست و باید آغاز می‌کند، دوگانۀ قدرت و زیبایی را محورِ رابطۀ عاشقانه می‌گیرد، و از سناریویِ باستانیِ خانواده به رئالیسمِ قانون‌گذاری می‌رسد. صداق در برابرِ مهریۀ عندالمطالبه، استقلالِ مالیِ زن، و نقدِ مردسالاریِ مدرن خطوطِ میانی‌اند؛ در پایان تعددِ زوجات به‌عنوانِ اضطرار خوانده می‌شود و کمالِ درونیِ مرد و زن از تقلیدِ نقشِ جنسِ مخالف جدا می‌گردد.

از هست به باید و از باید به داوریِ تئوری

بحثِ حقوقِ زنان در چارچوبِ درون‌دینی، پیش از جزئیاتِ خانواده، به روشن‌کردنِ روش نیاز دارد: چگونه از واقعیت به حکم می‌توان رسید، و برعکس چگونه از احکامِ قطعی می‌توان نظریه‌های رقیب دربارۀ واقعیت را سنجید. تمثیلِ مرکزی این است که «من می‌خواهم یک نقشه‌ای دقیق از یک فضایی را ترسیم بکنم»، هدف را معلوم می‌کنم، و معیارِ انتخابِ راه را مشخص می‌سازم تا بتوان بهترین مسیر را نشان داد. اگر مقصود کوتاه‌ترین راه باشد، بدونِ جغرافیا و بدونِ مقصد، توصیه فقط شعار می‌ماند. تمثیلِ نقشه از این‌رو فقط آموزشی نیست؛ معیارِ نقد نیز هست: هر پیشنهادِ حقوقی را می‌توان پرسید آیا جغرافیایِ انسان را درست دیده و آیا مقصدش با مقصدِ خانواده در شریعت یکی است یا نه. همین تمثیل روشن می‌کند که اختلاف بر سرِ شریعت اغلب اختلاف بر سرِ نقشه است نه بر سرِ صرفِ فرمان: یکی زمین را هموار می‌بیند و راهِ کوتاه می‌طلبد، دیگری دره و کوه می‌بیند و پیچ را اجتناب‌ناپذیر می‌داند. تا تصویرِ واقعیت توافق نشود، جدل بر سرِ بایدها به بن‌بست می‌رسد.

برای دفاع از این ادعا که قوانینِ شریعت بهترین راه به‌سوی هدفی معین‌اند، دو کارِ پیشینی لازم است: محدودۀ بحث و فکت‌های زیربنایی، و تعیینِ هدف با معیارِ بهینه‌سازی. همان منطق در اقتصاد نیز معنا دارد: فرض دربارۀ سازوکارها، تشخیصِ موقعیتِ کنونی، و مقصدِ مطلوب با هم راهکار می‌سازند. کسانی که می‌گویند «از هست نمی‌شود باید نتیجه گرفت»، اگر واسطه‌ها را نبینند، ممکن است گمان کنند سخن از واقعیت در بابِ شریعت بی‌معناست. در عمل اما «از یک مجموعه هست تا با یک دانه باید» می‌توان بایدهای دیگر را نتیجه گرفت: هست‌ها به‌تنهایی حکم نمی‌سازند، اما با یک بایدِ کلی — مثلاً بهینه‌سازیِ پایدارِ خانواده — زنجیره‌ای از بایدهای جزئی بیرون می‌آید.

جهتِ وارونه نیز گشوده است. فرض کنید ایمان کامل به قوانینِ شریعت هست و احکامِ موضوع شناخته شده‌اند، و حتی هدف تا حدی روشن است: فرد، زوج، خانواده یا جامعه باید به کجا برسند. آنگاه تئوری‌های رقیب دربارۀ واقعیت را می‌توان با همان بایدها سنجید. نقشه‌ای که راهی ساده نشان می‌دهد اما با دستورِ پیچیدهٔ شریعت نمی‌خواند، در برابرِ نقشه‌ای که همان پیچیدگی را اجتناب‌ناپذیر می‌کند ضعیف‌تر است. از این رو ایمان نه فقط منبعِ حکم که ابزارِ غربالِ نظریه نیز می‌شود. فایدۀ عملیِ این نگاه دو لایه است: بیرون از دین می‌توان کوشید نشان داد که با واقعیت‌های پذیرفتنی و اهدافِ مشترک، مسیرِ شرعی معقول است؛ درونِ دین می‌توان در جاهایی که روایت ساکت است، با درکِ هدف و واقعیت، تصمیم را تکمیل کرد. اجتهاد در این معنا امتدادِ همان نقشه‌خوانی است نه جایگزینی برای نص.

نمونۀ فرضی با «دو تا نظریه یونگ و فروید را بگذارید جلو خودتان» همین منطق را مجسم می‌کند. حتی اگر فرض شود «فکر کنید در کتب مقدس ما هیچ نکته‌ای مستقیماً درباره مسائل روان‌کاوی وجود ندارد»، باز می‌توان پرسید: اگر از یکی آزادیِ جنسیِ بی‌قید به‌عنوانِ راه کمال درآید و از دیگری فردانیت با تحملِ محدودیت، کدام به مسیرِ شریعت شبیه‌تر است؟ پاسخِ این مقایسه این است که «تئوری دوم تئوری معقول‌تریه»، نه چون جزئیاتش یک‌به‌یک در دین آمده، بلکه چون راهی که پیشنهاد می‌کند به راه‌های دیده‌شده در شریعت نزدیک‌تر است. این داوری موقتی است و با مدلِ بهتر قابلِ جایگزینی؛ تا آن مدل نرسیده، مدلِ فعلی را می‌توان نگه داشت. مهم این است که رقابتِ مدل‌ها آشکار بماند: هرکس مبانیِ دیگری از طبیعتِ زن و مرد و خانواده بگذارد، باید بتواند مجموعه‌ای از بایدهای نزدیک‌تر به شریعت استخراج کند. تا آن رقیب نرسیده، کنارگذاشتنِ مدلِ فعلی از سرِ سلیقه است نه از سرِ دلیل.

دو قطبِ قدرت و زیبایی

ادامۀ بحث می‌تواند از بافتِ صریحِ مذهبی فاصله بگیرد و بر دوگانه‌ای بایستد که در عرفانِ اسماء، در یین و یانگ، و در قطب‌بندی‌های روان‌شناختی تکرار می‌شود: «مرد و زن یک جور تو آن دوگانگی قدرت و زیبایی تو دو تا قطب مخالف هستند». عشق کششِ هر قطب به قطبِ مقابل است. مرد به جلوه‌های زیبایی کشیده می‌شود و زن به جلوه‌های قدرت؛ فکت‌های تجربیِ رابطه‌های عاشقانه، حتی در دنیای مدرن، همچنان این الگو را تأیید می‌کنند. بنیانش بیشتر به طبیعت و غریزه و فطرت برمی‌گردد تا به قراردادِ اجتماعیِ صرف. هر رابطۀ عاشقانه‌ای که دوام می‌آورد، در عمق، همین بده‌بستانِ دو قطب را زنده نگه می‌دارد، هرچند صورتِ بیرونی‌اش عوض شود.

شرایطِ فرهنگی می‌توانند در جرقۀ اولِ انتخاب اعوجاج ایجاد کنند. ممکن است به دلایلِ فرهنگی جلوه‌هایی از قدرت در زن دیده شود و علاقه شکل بگیرد؛ اما وقتی زندگی شروع می‌شود، آنچه واقعاً برای عمقِ رابطه لازم است آشکارتر می‌گردد. به‌ویژه گفته می‌شود «خواسته‌های قبل از ازدواجشون با خواسته‌های بعد از ازدواجشون خیلی فرق می‌کند» و این فاصله از معضلاتِ رابطۀ زن و مرد در وضعیتِ کنونی است. مرد همچنان معیارهای زیبایی را پررنگ می‌بیند؛ تشخیصِ نیازِ واقعی برای عشقِ پایدار ممکن است پیش از تجربه اشتباه باشد و پس از تجربه به دلسردی بینجامد. فاصلهٔ میانِ تصویرِ پیش از عقد و واقعیتِ پس از آن، خودِ میدانِ آزمودنِ مدل است: اگر مدلِ دو قطب درست باشد، باید بتواند این فاصله را توضیح دهد و برایش سپر بگذارد.

اگر دو قطبی و کمال از رهگذرِ رابطۀ عمیق پذیرفته شود، می‌توان برای قانون هدف گذاشت: پدیدآوردن و نگهداشتِ همان رابطه. هدفِ فرضیِ سناریو این است که «می‌خواهم یک زوجی داشته باشم که خب این رابطه عاشقانه بینشون ایجاد بشه» و در کانونِ گرم فرزند پرورش یابد، نه لزوماً بیشینه‌کردنِ تولیدِ اقتصادی. موقتاً فرض می‌شود «همه آدم‌ها خوبن» و قصدِ سوءاستفاده ندارند؛ وگرنه ذهن فوراً به تبصرۀ بدبینانه می‌گریزد و استراکچرِ ایده‌آل هرگز دیده نمی‌شود. این تفکیکِ روش‌شناختی بارها فراموش می‌شود: ابتدا باید پرسید اگر همه همکاری کنند بهترین چینش چیست؛ سپس پرسید اگر همکاری نکنند کدام سپر لازم است. درهم‌آمیختنِ این دو پرسش از همان آغاز، هم ایدۀ کلی را می‌کشد و هم تبصره را بی‌معیار می‌کند.

سناریوی باستان: قدرت، زنانگی، معیشت

فاصله از وضعیتِ فعلی ضروری است. در فضایی نزدیک به تصورِ کهن و با دوگانۀ یین و یانگ، «زندگی خیلی دشواره»: امرارِ معاش و امنیتِ جانی خودِ مسئله‌اند، نه حاشیۀ رفاه. کلی‌ترین نتیجه از ایدۀ دو قطب این است که چیزهای مربوط به قدرت به مرد منتقل شود و زن از فرمان پیروی کند؛ گویی جامعۀ دو نفره‌ای شکل می‌گیرد که «حکومت دست مرده». اهرم‌های قدرت — فرمان، مالکیت، تصمیم — یک‌جا جمع می‌شوند تا مرد فانکشنِ مردانه بیابد و زن به قطبِ زنانه رانده شود. در این تصویر، «امرار معاش» و حفظِ امنیت وظیفۀ قطبِ قدرت است، نه تفننِ اختیاری.

تصویرِ افراطی — «فکر کنید یک موجود خیلی ضعیفی را همراه با یک موجود خیلی قوی» در کلبه‌ای دوردست — نشان می‌دهد اهرمِ بیرونی از زن گرفته شده است. اگر هر دو خوب و علاقه‌مند باشند، توصیۀ اخلاقی تفویضِ مالکیت و نفوذِ کلام نیز هست. آنگاه «زن هیچ چاره‌ای ندارد، به‌غیر از اینکه زنانه رفتار بکند». امنیتش جز از رهگذرِ علاقۀ شدیدِ مرد تأمین نمی‌شود؛ پس ناچار است عاطفه را عمیق‌تر کند و زیبایی را در لحن و رفتار نگه دارد. در مقابل، مرد مکلف به تأمین و نگهداشت است: شکار، دریا، محصول. آنچه زن به دست می‌آورد معافیتِ نسبی از کارِ سخت و زمینه‌ای برای بارداری در آرامش است.

تکاملِ جسمی و روانیِ زن با مادری گره خورده است. مرد در ظاهر پس از بلوغِ جسمی مرحلۀ بزرگی پیش رو ندارد؛ جسمِ زن چنین نیست. بارداری و مادری قدمِ بزرگ‌اند و «مادر شدن یک واقعاً یک قدم بزرگ تکامل» برای زنان شمرده می‌شود. در دورانِ ضعفِ بارداری و آسیب‌پذیریِ کودک، مرد باید امنیت و آسایش را جبران کند. بده‌بستان ادامه می‌یابد: از قدرتِ مرد چیزی به زن می‌رسد و از زیبایی و مراقبتِ زن چیزی به مرد. تمایز میانِ محافظتِ مردانه و مراقبتِ زنانه وقتی هر کدام در جای خود باشد، رابطه را عمیق‌تر می‌کند. تا اینجا فرض بر نیتِ خوب است و نتیجه این است که سوق‌دادنِ اهرم‌ها به مرد، با الزامِ فانکشنِ مردانه، اوضاع را بهتر می‌کند نه بدتر. آنچه در این تصویر به زن می‌رسد فقط معاش نیست؛ آرامشی است که بارداری و پرورش را ممکن می‌کند، و آنچه به مرد می‌رسد فقط اطاعت نیست؛ میدانِ عملِ مردانه‌ای است که هویتِ قطبِ قدرت را زنده نگه می‌دارد. اگر این بده‌بستان قطع شود، هر دو قطب گرسنه می‌مانند: مرد بی‌معنایِ مسئولیت، زن بی‌امنیتِ عاطفی و مادی.

از اسکناس تا تبصره: رئالیسمِ قانون

واقع‌بینی با خوش‌بینیِ خام یکی نیست؛ اما اگر قانون‌گذاری از بدبینیِ محض آغاز شود، «ایده‌های خیلی خوب و ساده‌ای که کارهایی هم دارند، از همان اول رد بشوند». تمثیلِ اسکناس همین را می‌گوید: برگه‌ای که به اعتبارِ ناشر ارزش می‌گیرد، اگر از روزِ اول فقط با فرضِ تقلب دیده شود، هرگز جایگزینِ سکه نمی‌گردد. راهِ معقول‌تر این است که نخست استراکچر در فضایِ نسبتاً خوش‌بینانه چیده شود، سپس جاهای سوءاستفاده شناسایی و با تبصره مهار گردند. دقت در واژه‌های قانون نیز بخشی از همین مرحله است: ابهامِ عبارت خودِ میدانِ انحراف است.

پس از ایدۀ کلی باید پرسید چگونه جلوی سوءاستفاده گرفته می‌شود. اگر همۀ اختیار به مرد داده شود، از کجا معلوم است فردا دل نزند؟ طلاق یا ممنوع است یا ممکن؛ و اگر ممکن باشد، گرایشِ سنتی آن را نیز به مرد می‌سپارد. اما همان اختیار خطرِ رهاکردن برای دیگری را زنده می‌کند. از همین‌جا انبوهی جزئیات پدید می‌آید. مبنای شریعت به گذاشتنِ اهرم‌های قدرت در اختیارِ مرد نزدیک است و زن را به ویژگیِ زنانه سوق می‌دهد. با این حال «شریعت اسلام خوش‌بینانه نیست». قوانینِ اجتماعیِ شریعت برای آدم‌هایی می‌آید که سطحِ روانی‌شان لزوماً آرمانی نیست؛ پس نمی‌توان زن را بی‌سپر به اختیارِ مطلق سپرد.

در برخی سنت‌های کهن به زن توصیه می‌شد چنان خود را در اختیار بنمایاند که مرد حسِ مالکیت و محافظت بیابد؛ فلسفه‌اش این بود که رهاشدنِ بیشتر عشق می‌آورد. اما قانونِ عام نمی‌تواند بگوید مرد هرچه خواست بکند. حتی اگر ابتدا خوب بوده، ممکن است از تعادل خارج شود. پس پس از استراکچرِ کلی، تفسیرهایی لازم است که نگذارد مسیر به هدفِ معکوس برسد: استراکچرِ ایده‌آل مبناست و احکام همچون تبصره‌هایی‌اند که انحراف را مهار می‌کنند. قانونِ خوب در این معنا دو کارِ همزمان می‌کند: مسیرِ مطلوب را برای نیکان هموار می‌گذارد، و برای بدان هزینۀ انحراف را بالا می‌برد، بی‌آنکه نیکان را در شبکۀ سوءظن خفه کند. شکستِ بسیاری اصلاحاتِ متاخر این است که فقط لایۀ دوم را می‌بینند و لایۀ اول را ویران می‌کنند.

صداق، مهریه، و دیوارِ خانواده

شرطِ سنگین برای ورود همان‌جاست: شرطی سنگین در آغاز تا معلوم شود مرد واقعاً قصدِ زندگی دارد. بخشِ عمده‌ای از دارایی — خانه، ابزارِ کار، آنچه سال‌ها جمع شده — به نامِ زن درمی‌آید. ورود هزینه‌بر می‌شود و خروج زیان‌بار. ترجیحِ واژهٔ «صداق برای اینکه با این مهری که در جامعه ما متداول شده قاطی نشود» دقیقاً برای جداکردنِ این معنا از رقمِ نمایشی است: هدیۀ بزرگ از مالِ واقعی، نه عددِ صوری. فانکشنش مردانه است — فراهم‌آوردن و بخشیدن — و از تئوریِ کلی بیرون نمی‌زند. مرد با این حرکت صداقتِ خود را نشان می‌دهد. اگر دو طرف خوب باشند، زندگی مختل نمی‌شود؛ اموال در عمل مشترک‌اند و فقط مالکیتِ حقوقی سپر است. شرعاً آن مال مالِ زن است، هرچند زن در زندگیِ مشترک اجازهٔ تصرفِ عملی می‌دهد. مرد می‌داند «که اگر از این زن را طلاق بدم، خودم هم زندگیم می‌رود را هوا»؛ همین هزینۀ خروج انگیزۀ پایداری می‌سازد.

مهریۀ متداول که فقط نامی از صداق دارد از این فضا دور شد. وقتی عندالمطالبه و قابلِ اجرا تفسیر شد، استدلالِ شکلی می‌گفت صداق بدهی است. اما مهریه‌های سنگین «درست برعکس آن استراکچر کلی» نتیجه می‌دهند: قدرت عملاً جابه‌جا می‌شود و «یعنی زن هر لحظه که بخواهد ۵۰۰ تا سکه‌شو می‌تواند از مرد بگیرد». ترکیبِ مهرِ سنگین با حقِ طلاقِ آسان برای زن، در روایت‌های شنیده‌شده، حتی به توافقِ فوریِ پس از عقد برای گرفتنِ مال انجامیده است. دو چیز با هم نمی‌خوانند: اگر صداق تعهدِ سنگینِ مرد برای ورودِ صادقانه است، خروجِ سهل برای طرفِ مقابل همان تعهد را بی‌معنا می‌کند. منطقِ تعهد دوطرفه است حتی وقتی شکلِ حقوقی نامتقارن به نظر می‌رسد: مرد با مال و مسئولیت وارد می‌شود و زن با پذیرشِ ساختار و پایداری. اگر فقط یک سو هزینۀ خروج را بپردازد، بازی به نفعِ فرصت‌طلبی می‌چرخد.

خانواده واحدی مستقل است و «نگاه در این خانواده به سمت جامعه تا حدود زیادی بسته‌ست»؛ اما کاملاً بسته نیست. در بحران محاکم باید بتوانند دخالت کنند، با اکراه و با سختی. سنتِ برآمده از شرع طلاق را آسان نمی‌دهد؛ زمان می‌برد و اصلاح را می‌آزماید. حتی امضایِ ظاهریِ حقِ طلاق در عمل به صدورِ فوری منجر نمی‌شود، چون قاضی خود را تابعِ سخت‌گیریِ شرعی می‌داند. حضانت نیز پیچیده است. کتکِ با اثرِ باقی قابلِ شکایت است؛ اما اولویت، حکمیتِ نزدیکان است پیش از شکستنِ دیوارِ خانه. روحِ کلی این است که دخالتِ قضایی مکروه است مگر ضرورت. بسته بودنِ نسبیِ خانه نه تقدیسِ ستم است و نه انکارِ حقوق؛ تشخیصی است دربارۀ هزینۀ مداخلۀ زودهنگام. هر بار که دیوار به‌آسانی فرو می‌ریزد، اعتمادِ درونیِ زوج برای حلِ اختلاف تضعیف می‌شود و سوم‌شخصِ قدرتمند جای گفتگو را می‌گیرد. شریعت منافذ را می‌بندد نه برای انکارِ ظلم، که برای اجباری‌کردنِ صبرِ پیش از شکستن.

مردسالاریِ مدرن، استقلالِ مالی، اهداف و متر

نقدِ مدرن تفویضِ سنتیِ قدرت را مردسالاری می‌نامد و تساویِ صوری را پیروزی. خوانشِ این متن نامِ دیگری پیشنهاد می‌کند: «اسمش را بگذاریم پدرسالاری» برای گرایشِ کهن به قدرتِ مرد در جامعه، و مردسالاریِ عمیق‌تر برای وضعی که «ارزش‌های مردانه ارزش‌های مسلط‌ان و ارزش‌های زنانه ارزش‌های ارزشمند نیستند» و ارزش‌های زنانه ارجمند شمرده نمی‌شوند. زن سوق داده می‌شود که چون مردان زندگی کند. در آن فضا زنانگی تحتِ فشار است و آنچه مثبت شمرده می‌شود قدرت و نان‌درآوردنِ بیرونی است. تفاوتِ نام‌گذاری فقط لفظی نیست: اگر پدرسالاری توزیعِ اهرم در اجتماع باشد، مردسالاریِ مدرن می‌تواند حتی در شعارِ تساوی زنده بماند، چون معیارِ موفقیت را مردانه کرده است.

شریعت در مال احتیاط می‌کند. برخلافِ بسیاری جوامعِ سنتی، «استقلال مالی زن در اسلام» به‌صراحت حفظ شده است. اموالِ زن با ازدواج خودکار از آنِ مرد نمی‌شود؛ صداق مِلکِ اوست؛ ارث می‌برد. اگر رابطه خوب باشد، این اموال در عمل صرفِ زندگی می‌شود؛ اگر نه، سپر است. این‌ها نتیجۀ رئالیسم است: اکثریتِ مردم برای اعتمادِ مطلق مناسب نیستند. حقِ طلاق نزدِ مرد، در کنارِ صداقِ سنگین، از همین‌جاست: مرد با انتقالِ پایۀ زندگی‌اش وارد شده؛ اگر زن همزمان مهرِ عندالمطالبه و طلاقِ آسان داشته باشد، می‌تواند پیوند را بشکند و مال را بردارد و برود.

اهداف در خانواده کانونِ پایدار، تولد و تربیت است. حتی با اجرایِ کامل نیز نباید انتظارِ گلستانِ آماری داشت؛ احکامِ عبادی نیز همه را عارف نمی‌کند. جهت‌گیری اما روشن است. در برابر، اگر دوامِ ازدواج و رغبت به فرزند متر باشد، وضعیتِ بسیاری از جوامعِ متاخر با غرورِ قانونی‌شان نمی‌خواند؛ از جمله گزارش‌هایی که «بیش از نصف ازدواج‌ها» را در مدتی کوتاه به جدایی می‌رسانند. مترِ پیشنهادی برای حالِ زن در یک جامعه «میزان علاقه زنا به بچه‌دار شدن» است. اگر بخشِ مهمی از تکامل به بارداری و مادری در محیطِ امن وابسته باشد، فرهنگی که انرژی‌اش صرفِ ترس از بارداری و مطالبۀ حقِ سقط به‌مثابهٔ افقِ اصلی شود، نشان می‌دهد زن در آن جامعه تحتِ فشار است. این ادعا سنجش‌پذیر است و به جدلِ انتزاعی ختم نمی‌شود: می‌توان جوامعی را با نرخِ تمایل به مادری، سنِ فرزندآوری، و احساسِ امنیت در بارداری مقایسه کرد. اگر فرهنگی همزمان از تساویِ کامل بگوید و از مادری بگریزد، باید پرسید آیا آنچه آزاد شده زن است یا فقط نقشِ مردانه‌ای که به همه تحمیل شده است. در سنتِ نزدیک‌تر، حتی اگر رابطۀ زن و مرد همیشه عاشقانه نبود، میدان برای میلِ مادری بازتر بود.

رقابتِ مدل‌ها، تعددِ زوجات، کمالِ درونی

این چارچوب مدعیِ استنتاجِ همۀ احکام نیست. مانندِ علم، احکام همچون فکت‌های تثبیت‌شده‌اند و تئوری‌های پایه رقابت می‌کنند کدام نزدیک‌تر می‌شود. مدلِ یین و یانگ یا جلال و جمال نزدیک می‌شود، اما نه چنان که همه قوانین از آن درآید. تا مدلِ دومِ قوی‌تر نرسیده، مدلِ اول محترم می‌ماند. رقابتِ مدل‌ها نشانِ ضعف نیست؛ نشانِ زنده بودنِ فهم است. هر مدل که بتواند همزمان دوامِ کانون، رغبت به فرزند، و امنیتِ هر دو قطب را بهتر توضیح دهد، جای مدلِ فعلی را می‌گیرد.

تعددِ زوجات را نباید حقِ روزمرۀ مرد در مدلِ عادی شمرد. جوازِ آغازِ نساء با ترس از ناتوانی در سرپرستیِ یتیمان گره خورده و شرطی است. تأکید بر عدالت همراه با «نمی‌توانید عدالت رعایت بکنید» کراهت را فاش می‌کند: باید بدتری در میان باشد تا این بد پذیرفته شود. در شرایطِ جنگ و جهانِ قبیله‌ایِ قدیم که مهاجرتِ آسان نبود، رخصت معنایِ اضطراری داشت؛ «مثل یک چیزی که حالا در شرایطی که چاره‌ای نیست این کار را می‌تونی بکنی»، نزدیک به منطقِ اکلِ میته که در مخمصه راه می‌گشاید اما جزءِ سفرۀ عادی نیست. کشاندنِ آن به بحثِ روزمره سوءاستفاده از متن است.

پرسشی که از مدل برمی‌خیزد این است که آیا مرد فقط جلال می‌گیرد و از جمال بی‌بهره می‌ماند. پاسخ در لایۀ درون است. مردِ کامل‌شده صلابتِ مردانه را دارد، اما چون عاشق است معشوق در درونش زندگی می‌کند. «آنیما قرار نیست که در خودآگاهی و مثلاً در رفتار مرد خودش را ظاهر بکند»؛ منبعِ درکِ عاطفی است. «آنیماش باروره» و گاه «الهام‌های هنری ممکن است پیدا بکند». زن نیز صلابت و عقلانیت را در لایه‌ای درونی می‌گیرد. کمال، کپی‌کردنِ رفتارِ جنسِ مخالف نیست؛ جابه‌جاییِ محلِ تجلی است: «باطن مرد زیبا می‌شود»، هرچند ظاهر چندان عوض نشود.

→ متنِ کاملِ این جلسه