→ بازگشت به یهودیت

جلسهٔ ۲۶ · یهودیت

جمع‌بندی ایمان تاریخی یهود و میثاق قرآنی

۱۵,۶۵۸ واژه · ۲۳ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه بحث یهودیت جمع‌بندی می‌شود: فضای ذهنی ایمان تاریخی یهود، شریعت، و ادعاهای قابل پذیرش یا رد از منظر قرآن. اسماعیل و اسحاق، ذبح، انتظار مسیح و ارض مقدس، و میثاق در نگاه قرآنی مرور می‌گردد. فایده درگیری فکری با اهل کتاب و تحدی قرآن به‌مثابه معجزه طرح می‌شود.

جمع‌بندی نهایی بحث یهودیت

خب، جلسه بعدی امروز جلسه آخر بحث کردن درباره یهودیت. بنابراین من یک جور قرار است که تو این جلسه بحث‌ها را جمع‌بندی بکنم، دیگر بگویم که حرف‌هایی که زده شد، خلاصه آخرش به کجا می‌رسد.

در واقع کاری که در مورد یهودیت کردم، سعی کردم بکنم این بود که شبیه همان کاری که سعی کردم در مورد مسیحیت انجام بدم، اینکه اولاً تا جایی ممکن، حالا در همین زمان محدودی که داریم، آن فضای ذهنی یک آدم یهودی را و جوری که در واقع به دنیا نگاه می‌کنه، به مسائل دینی نگاه می‌کند را یک جوری بفهمیم.

تا جایی ممکن نزدیک بشویم به فضای ذهنی مثلاً مسیحی‌ها را من سعی کردم توصیف بکنم که یک جورهایی شاید دورتر حتی از ذهنیت یهودی‌ها نسبت به مسلمون‌هاست.

و همین‌طور در مورد یهودی‌ها هم سعی کردم بگویم که چه جوری کلاً به مسئله دین و دنیا و نقش خودشان در دنیا نگاه می‌کنند و چه احساسی نسبت به چه جزئیاتی تو شریعت خودشان دارند، اصلاً دینشون در واقع چه عناصری دارد، ایمان یهودی چه عنصرایی دارد، شریعتشون چه عنصرایی دارد.

این یک وظیفه‌ای بود که من در جلسات اول سعی کردم انجام بدهم و بعد مشابه آن بحث‌های مسیحیت در واقع سعی کردم بروم به سمت اینکه قرآن، شما اگر قرآن را مبنا قرار بدید، ادعاهای یهودی‌ها کجاش درسته، کجاش غلط است.

چه جوری می‌شود در واقع باهاشون استدلال کرد، نشان بدهیم که نه، از حرف‌هاشون درست نیست و الی آخر. یعنی در واقع یک جور یهودیت‌شناسی با مبنا قرار دادن قرآن.

در بحث در مورد مسیحیت، مثلاً من فکر می‌کنم شاید عمده‌ترین قسمت بحث‌ها این بود که آیا اگر شما به قرآن معتقد باشید، با توجه به اینکه قرآن صراحت دارد که مصلوب شدن مسیح را نمی‌پذیره، آیا امکان دارد که مثلاً صلیب همچنان مقدس باشد به یک معنایی؟ یا مثلاً اینکه آیا مسیح‌شناسی قرآن نزدیکه به مسیح‌شناسی مسیحی‌هاست یا خیلی دوره؟

من سعی کردم که بگویم که مثلاً اگر قرآن را ملاک قرار بدین، تا چه حد می‌توانیم با مسیحی‌ها موافق باشیم، کجاش اصلاً نمی‌توانیم موافق باشیم. در واقع در مورد یهودیت هم یک چنین تلاشی در جلسات قبل کردم که تا حدودی روشن بشود که کجاها در واقع ادعاها علیه یهودیت در قرآن کجاهاست و چه قسمت‌هایی در واقع از حرف‌های یهودی‌ها کاملاً قابل پذیرشه یا تا حدودی قابل پذیرشه.

من در مجموع چند بار این بحث را در هم بحث‌های مسیحیت هم یهودیت کردم که خیلی شخصاً احساس نارضایتی می‌کنم از نوع برخورد مسلمون‌ها با این دو تا دین دیگر. با وجود اینکه تو قرآن این‌ها به رسمیت شناخته شدن، محترمن و یک جوری شما وقتی قرآن را می‌خونید، بخش قابل ملاحظه‌ای از قرآن بحث با اهل کتابه.

توجه به اهل کتابه، به تاریخ اهل کتاب، به ادعاهای اهل کتاب، چه آن‌هایی که درستن، چه آن‌هایی که غلطن. به هر حال یک قسمتی از قرآن اختصاص دارد به اینکه ما بنی‌اسرائیل را بشناسیم، تاریخشون را بدونیم، ادعاهای درست و غلطشون را بشنویم، همین‌طور در مورد مسیحیت. ولی مطلقاً به نظر می‌رسد مسلمون‌ها در طول تاریخ اصلاً علاقه‌مند نشدن خیلی به اینکه یهودیت را بشناسن، مسیحیت را بشناسن.

باهاشون وارد بحث بشوند. نه که اصلاً نشدن‌ها، ولی حداقل این موضع که قرآن را ملاک قرار بدهند. قرآن ادعا می‌کند که می‌گوید این کتاب قرآن آمده که در مورد اختلافاتی که وجود دارد داوری بکند. شما می‌توانید انگار قرآن را ملاک قرار بدید، بگویید که این حرف درسته، آن حرف غلطه، حق و باطل را اصلاً می‌توانید تشخیص بدهید.

من واقعاً متن مشخصی سراغ ندارم که یک آدم این کار را کرده باشد. یعنی آمده باشد مثلاً یک مسیح‌شناسی مبتنی بر قرآن درست کرده باشد. یک سری یک یهودیت‌شناسی مبتنی بر قرآن درست کرده بودش. من هم من در واقع این کار را ادعا نمی‌کنم انجام دادم، حداقل مثل اینکه یک کاری حداقل شروع شده باشد، یک چیزهایی با یک چنین نیتی گفتم.

ایمان تاریخی یهود

حالا می‌خواهم تو این جلسه در واقع بحث‌هایی که کردم و ادعاهایی که یهودی‌ها می‌کنند و قضاوتی که از طریق قرآن می‌توانیم در موردش بکنیم که بحث کردیم و بگویم و یک سری جمع‌بندی بکنم و این بحث‌ها را تمام بکنم. ماجرای یهودیت، اگر یادتون باشد از جلسات اول من تاکید زیادی کردم که یهودیت یک دینی که برخلاف اسلام و تا حدودی برخلاف مسیحیت خیلی زیاد مبتنی بر تاریخه.

یعنی ایمان یهودی در واقع ایمان به وقوع یک واقعه تاریخی خاصی است که بهش ایمان دارد. تاریخ یهودیت در واقع یهودیت تاریخ خودش را از ابراهیم شروع می‌کند و عهدی که بین خداوند و ابراهیم بسته شد، مبنی بر اینکه مثلاً سرزمین مقدس تعلق به ابراهیم و فرزندانش دارد و در ازاش ابراهیم و فرزندانش قوم خداوند در مثلاً کره زمین قرار شده باشند.

بنابراین ماجرا برمی‌گردد به حضرت ابراهیم و اینکه تورات در واقع داستانو این‌گونه پیش می‌برد که حضرت ابراهیم صاحب یک فرزندی حالا به اسم اسماعیل بعداً اسحاق می‌شود و نسل حضرت ابراهیم که قوم برگزیده هستند در نسل اسحاق قرار می‌گیرد از طریق حضرت یعقوب که لقب اسرائیل را دارد و بنی‌اسرائیل در واقع از طریق حضرت یعقوب فرزندان ابراهیم هستند.

آن نکته مهم تاریخ در واقع یهودیت برمی‌گردد به واقعه ظهور حضرت موسی و حرکت کردن، حرکت دادن بنی‌اسرائیل از سرزمین مصر به سمت کوه سینا و عهدی که بین خداوند با قوم بنی‌اسرائیل پای کوه سینا بسته می‌شود.

این در واقع اساس ایمان یهودیت و مبدأ در واقع آغاز یهودیته. من روی اینکه این واقعه واقعه تاریخی عظیمی یک خداوند در یک قومی به نوعی در واقع تجلی کرده طوری که در هیچ قوم دیگه‌ای قبلاً این‌گونه تجلی نکرده بود و بعداً هم در واقع تجلی نکرد و اینکه میثاقی که آنجا بسته می‌شود از نظر یهودی‌ها اساسش در واقع رعایت شریعت در فرمان شریعت و کلاً مراقبت از تورات به عنوان کتاب مقدسشون.

از این به بعد دیگر قوم یهود قوم برگزیده خداست. یهود به هر حال حالا هر چقدر که شما می‌خواهید این مسئله را رنگ نژادپرستی بهش بدهید یا نه، قوم یهود برای خودش فضیلت قائله از نظر اینکه قوم برگزیده خداوند در زمینه، از نظر اینکه فرزندان ابراهیم هستند و از نظر اینکه واقعاً فضیلت‌هایی به معنای بالفعل هم دارند.

یک جوری این فضیلت‌ها باعث برگزیده شدنشون شده. اعتقاد یهودی‌ها در مورد دین خودشان یک مقدار زیادی به تقدس تورات و سنت یهودی در واقع برمی‌گردد. تورات را مقدس می‌دونن، کتاب مقدسشون را در واقع مقدس می‌دانند مخصوصاً پنج فصل اولش که توراته. تورات را عین کلام خدا می‌دانند و معتقد هستند که تورات در واقع وقتی که تورات را می‌خوانند به خدا نزدیک می‌شن، هدایت می‌شوند.

همین‌طور سنت یهودی که در مثلاً کتاب تلمود منعکس شده از نظر یهودی‌ها مقدسه و اساس در واقع شریعتشون را از تلمود می‌گیرند. قوم یهود اساسی‌ترین در واقع نکته در یهودیت اهمیت زیاد دادن به شریعته. شریعت پیچیده‌ای دارند که در واقع خودشونو موظف به اطاعت از شریعت می‌دانند و این را عهدی می‌دانند که در واقع در کوه سینا باهاشون بسته شده.

تأیید تعالیم مشترک

شخصیتی که برای قوم خودش برای خودشان قائلن این است که این حضور قوم برگزیده در جهان باعث در واقع نشر فرهنگ توحیدی شده و یک نوع در واقع اخلاق انسانی را یهودی‌ها به خودشان و دین خودشان این‌گونه نگاه می‌کنند که منشأ تحولات مهم تو تاریخ تو فرهنگ بشر است یعنی حضورشون تو کره زمین فرهنگی که در واقع همراهشون حضور داشت در کلاً تکامل فرهنگ بشر تأثیر زیادی داشت این‌ها دیدگاه‌های در واقع یهودی‌ها نسبت به این شکل‌گیری دین خودشان و اهمیت در واقع قوم یهوده و نهایتاً در انتظار طبق وعده انبیا در انتظار ظهور مسیح هستند و الان که در دورانی به سر می‌بردن و می‌برن که هنوز در اورشلیم مستقر نشدن یکی از مهم‌ترین مسائل قوم یهود هم بازگشت به سرزمین مقدسه در واقع قوم یهود جز دینشونه که آن سرزمین تعلق به این قوم دارد و اگر از آنجا رانده می‌شوند حتماً گناهانی مثل تبعید بابلی انجام دادن که رانده شدن و

الان احساسشان این است که بعد از جنگ جهانی دوم آن‌هایی که قبول دارند که بازگشت به اسرائیل تشکیل دولت اسرائیل درست بوده در واقع حرف این است که مثل بازگشت از بابل ما در واقع تصفیه شدیم و لایق این شدیم که به صهیون در واقع برگردیم اختلافی بین یهودی‌ها در بازگشت به صهیون نیست اختلاف سر این است که آیا قبل از ظهور مسیح می‌توانند برگردند یا نه و اینکه آیا این بازگشت بازگشت دینی بوده یا نه و الا کلاً جز دین یهوده که باید به آن سرزمین برگردند و آن سرزمین بهشان تعلق دارد خب همین‌جور که این بحث‌ها بیان می‌شود من چون معارف مثلاً فرض کنید توحیدی و این‌ها در قوم یهود و اعتقادشون به معاد این‌ها مشترک بین ما و یهودیاست مثلاً وقتی در مورد مسیحیت بحث می‌کنید واقعاً باید در مورد توحید به آن معنایی که مسیحی‌ها می‌فهمند بحث کنید در اینکه تفاوت عمده‌ای با مسلمان‌ها دارد بالاخره عیسی را به تثلیث جز عقاید مسیحیاست ما تو زمینه توحید، نبوت و معاد اختلاف اساسی با یهودی‌ها نداریم اگر در مورد معاد مشکلاتی در اعتقادات یهودیت وجود داشته مربوط به تاریخ می‌شود الان همه یهودی‌ها به معاد معتقد هستند به رستاخیز معتقد هستند حالا یک اختلاف‌های جزئی هست که من خیلی در موردش بحث نکردم نمی‌خواهم وارد بحثش بشوم اینکه آیا همه انسان‌ها محشور می‌شوند یا نمی‌شن خب بعضی از یهودی‌ها یک شک و شبهه‌ای تو این مسئله‌ها دارند در حالی که مثلاً مسلمان‌ها حرف این است که هر انسانی بعد از مرگ دوباره زنده می‌شود و حالا اگر آدم خوبی یا بدی باشد سرنوشت متفاوتی پیدا می‌کند تو این دنیا همین یک خلاصه‌ای در واقع از عقاید یهودی‌ها و نوع نگاهشان به دنیا و دین خودشان در واقع گفتم حالا می‌خواهم سعی کنم بگویم که بحث‌هایی که کردیم آن چیزی که قرآن به ما الهام می‌کند که به یهودیت در واقع چگونه نگاه کنیم این را یک خورده در موردش بحث بکنم و به یک جمع‌بندی برسم این نکته اساسی این است که واقعاً شما وقتی قرآن می‌خوانید بخش عمده تعالیم یهودیت تأیید می‌شود یهودی‌ها ما اختلافی با یهودی‌ها در مسائل تاریخی که آن‌ها نقل می‌کنند تقریباً نداریم ما معتقدیم که یهودیت از زمان ابراهیم شروع شد معتقدیم بین خداوند و ابراهیم عهد بسته شد معتقدیم به هویت ارض مقدس که به یهودی‌ها وعده داده شد به بنی‌اسرائیل وعده داده شده بود حالا ممکن است یک عده مسلمان‌ها فقط اختلافشون سر مسئله جانشینی اسحاق و اسماعیل باشد که الان در موردش بحث می‌کنم و اینکه ارض مقدس آیا به فرزندان اسماعیل هم تعلق دارد یا نه ولی اساس این استراکچر نقل تاریخی که در تورات هست در قرآن هم عیناً هست آغاز شدن از ابراهیم دو تا فرزندی که اسماعیل

و اسحاق هستند و اینکه حضرت موسی از طرف خداوند برای نجات بنی‌اسرائیل می‌آید بنی‌اسرائیل را پای کوه طور می‌برد در آن جای واقعه عظیمی اتفاق می‌افتد میثاقی بین بنی‌اسرائیل و خداوند بسته می‌شود حرکت می‌کنند برای رفتن به ارض مقدس حالا ۴۰ سال این‌ها همه عیناً در تورات هست در قرآن هم هست ۴۰ سال آوارگی در بیابان به دلیل تمردی که می‌کنند از ورود به ارض مقدس دارند و نهایتاً وارد ارض مقدس می‌شوند و اینجا مستقر می‌شوند و باز در طول تاریخ تورات وقایعی را نقل می‌کند که خیلی‌هاش در قرآن نیست ولی مثلاً اینکه تبعید بابلی در واقع اراده خداوند بوده و بعداً بازگشت مجددشون اراده خداوند بوده همان‌طوری که در تورات نقل می‌شود و هر دوی این‌ها در واقع نسبت داده می‌شود به اینکه گناهانی مرتکب شده بودن، بت‌پرست شدن، مجازات شدن که به بابل تبعید شدن و از آن طرف دوباره به دلیل همان‌طوری که خودشان فکر می‌کنند به دلیل تسبیح و اهمیتی که به تورات در تبعید دادن مجدد خداوند این‌ها را به ارض مقدس برگردوند و الی آخر.

اسماعیل و اسحاق در تورات

همه این‌ها ساختار کلی اعتقادات یهودیت در مورد تاریخشون در قرآن آمده. اولین اختلاف در مورد شأن اسماعیل. من خیلی بحث نکردم در مورد این مسئله ولی واقعاً جا داشت که مثلاً یک حداقل مثل جلسه امروز که داشتم می‌اومدم به نظرم آمد که یک چنین بحثی جا داشت انجام بشود ولی قصد ندارم دیگر کارهایی که به تعویق افتاده و انجام ندادم را امروز انجام بدهم.

فقط اشاره می‌کنم که چه کار باید می‌کردم. من در واقع کاری که باید انجام می‌دادم این بود که سعی کنم نشان بدهم که همین الان که شما تورات را می‌خوانید اعتقاد یهودی‌ها در مورد مسئله اسماعیل و اسحاق بنا به خود تورات خیلی با اعتقاد فعلی‌شون در مورد این ماجرا سازگار نیست. یعنی ببینید و اینکه با تصور کلی ما یعنی کلاً اعتقاد معقولی نیست.

ما ببینید شما در تورات چیزی که می‌خوانید تقریباً این است که ابراهیم بچه‌دار نمی‌شود بعد به پیشنهاد همسرش با کنیز همسر خودش که هاجر ازدواج می‌کند از آن صاحب یک فرزند می‌شود که اسماعیله. بعداً به طور معجزه‌آسایی از خود ساره فرزندی به دنیا می‌آید که اسحاقه.

همه این‌ها در قرآن هست غیر از اینکه پیشنهاد ازدواج با هاجر از طریق مثلاً اسم هاجر تو قرآن نیست و اینکه این پیشنهاد از طریق همسر خود ابراهیم بوده در قرآن نیست.

به هر حال تناقضی هم این حرف‌ها با چیزی که در قرآن می‌بینیم ندارد. بعد یک دفعه در تورات شما این‌جوری می‌خوانید که مثل اینکه یک جور ناسازگاری بین اسماعیل و اسحاق وجود دارد و بعد ساره مثلاً از ابراهیم می‌خواهد که این را از دور کن.

ابراهیم هاجر و اسماعیل را برمی‌داره می‌برد می‌گذارد در بیابانی و می‌آید. واقعاً شما از به عنوان آدمی که ابراهیم را انسان مقدسی می‌دانید چه یهودی باشید چه مسلمون باشید این کل این ماجرا چقدر ماجرای قابل باوریه؟ بفرمایید. اگر این‌گونه باشد که این هم یک امتحان بوده برای همه این‌ها هم برای هاجر و هم برای ابراهیم که این جوری اتفاق افتاده.

یعنی من می‌گویم از نظر یک شخص غیر یهودی و غیر مسلمون این‌گونه که خب آن دستوری که بهش داده شده چرا این یکی دستوری بهش داده نشده؟ کدام دستور؟ دستور تلاش برای زدند آها تلاش برای زدند منظور در مورد اسحاق یا اسماعیل.

اینکه ابراهیم اون‌طوری که در تور من چیزی که دارم روش تأکید می‌کنم این است اختلافات خانوادگی پیش آمده، رقابت بین این دو تا فرزند پیش آمده و این عاملیه که شما دارید یک سناریوی جدید می‌نویسید که با تورات من چیزی که دارم سؤالی که دارم می‌کنم این است که این چیزی که در تورات شما می‌خوانید این است که ابراهیم مثل یک آدمی که حالا دو تا پسر دارد این زنش مثلاً زن اولشه نسبت به زن دومش، نسبت به فرزند زن دومش احساس خوبی ندارد و از ابراهیم می‌خواهد که دورش بکند این چقدر با شخصیت یک پیغمبر سازگاره؟

بله و بعد هم اینکه واقعاً در تورات هم این‌جوری است که دچار یک اگر این تصمیم این‌جوری گرفته شده حالت امتحان مثلاً الهی و این‌ها ندارد خب این خیلی لااقل عادلانه نیست که می‌تواند بهشان چند تا گوسفند بدهد ببرد در شهری این‌ها را مستقر بکند.

گاهی هم برود سر بزند حالا به ساره بگوید مثلاً دارم می‌رم سینما بعد برود مثلاً به زن و بچه‌اش سر بزند. خب این کلاً اینکه چیزی که تو تورات می‌بینید چقدر واقعاً با فضای ذهنی مثلاً دینی و انسانی سازگاری خیلی جالب نیست. مثل خیلی چیزهای دیگه‌ای که در تورات در مورد انبیا مثلاً ماجرای یعقوب می‌بینید، خیلی ماجرا فکر نمی‌کنم طبیعی باشد.

یعنی از ممکن است یک یهودی بگوید خب ما در مورد انبیا این‌جوری فکر نمی‌کنیم که این‌ها خیلی آدم‌های مقدسی بودند و باز این هم مثل چیزی، این سناریو، واقعیت این است که در عین حالی که این چیزها در تورات هست، ابراهیم را شخصیت برجسته‌ای می‌دونن، الگو می‌دانند و بنابراین باید برای خودشان هم این را حل بکنند.

حالا قرآن مدلی که من در واقع کاری که دارم می‌کنم این است که قرآن هم همه‌ی تاریخ یهود را و همه‌ی عقاید را یک بار دیگر دارد بیان می‌کند.

شما مثل این است که کاری که باید انجام بدهید این است که آن چیزی که یهودی‌ها الان در واقع در مورد دین خودشان می‌گویند را با آن چیزی که قرآن در مورد دین‌شون و وقایعی که اتفاق افتاده می‌گوید کنار هم بگذارید ببینید کدام معقول‌تره و کدام با شواهد مثلاً بیشتر جور درمیاد.

بعد شما در قرآن در واقع ماجرا را این‌جوری می‌بینید که اصلاً نه مسئله اختلافی هست نه هیچی. دو تا فرزند وجود دارد و قرآن این‌جوری دارد در واقع نقل می‌کند که قرار است از هر دو تا فرزند نسلی از انبیا مثلاً و ادیانی در واقع به وجود بیاید.

حضرت ابراهیم کاری که انجام می‌دهد این است که اسماعیل را همراه با هاجر می‌آورد در جایی که خداوند بهش نشان می‌دهد. در صحرا آنجا بنای کعبه را در واقع می‌ذارن و اسماعیل و هاجر آنجا در کنار کعبه با نیت انگار مراقبت از کعبه آنجا هستند.

یک قومی آنجا تشکیل می‌شود از اسماعیل که حالا اعراب خودشان را در واقع از نسل اسماعیل می‌دانند و در آن سمت هم یک شجره‌ی طیبه‌ی دیگه‌ای هم از طریق اسحاق تشکیل می‌شود که بنی‌اسرائیل هستند و انبیایی در آنجا ظهور می‌کنند.

اینکه دقیقاً این سناریویی که شما می‌گید، این سناریوی قرآن. به امر خداوند این کار انجام می‌شود. اصلاً مسئله رقابت خانوادگی نیست. اصلاً مسئله این نیست که اسماعیل مثلاً پسر خوبی نیست، نمی‌دانم اسحاق پسر خوبی است، هر دوتاشون انسان‌های مقدسی هستند، قابل احترام‌اند.

ذبح و اختلاف روایت

مخصوصاً از هر دوتا واقعاً در قرآن تجلیل شده. مخصوصاً از اسماعیل. و اینکه اتفاقی که دارد می‌افتد اتفاق کاملاً معنوی. حالا اختلاف دیگه‌ای که من نمی‌خواهم روش تأکید بکنم مسئله ذبح که حالا کدومه این دو تا فرزند.

خیلی لااقل تو بحثی که می‌خواهم بکنم الان مهم نیست که ذبح برای کدام یکیش در واقع امن شده. در تورات برای اسحاقه، در قرآن این ماجرا در واقع پای خانه‌ی کعبه برای اسماعیل در واقع پیش می‌آید.

من به نظر من از همین‌جا در واقع ادعایی که مدلی که قرآن دارد ارائه می‌کنه، روایتی که از داستان ابراهیم و اسحاق و اسماعیل دارد می‌کنه، روایت معنوی‌تر و بهتریه. شما از یک طرف بعداً می‌بینید که در تورات اشاره‌هایی به اینکه نسل ابراهیم نسل مهمی هست، ولی شما الان نمی‌بینید یهودی‌ها به این قسمت از در واقع تورات خیلی اهمیت بدهند.

اینکه اسماعیل هم در تورات به صراحت هنوز این آیه وجود دارد که گفته می‌شود که از تو نسل بزرگی در واقع ظهور می‌کند. چیزی که کلاً مکفوله دیگر.

یعنی شما تو اعتقادات یهودی‌ها فقط از اسحاقه که انگار قرار است یک نسل ابراهیم باقی بمونه. در تورات عیناً نقل شده که این‌جوری نیست. یعنی وعده داده می‌شود که از اسماعیل یک نسل مهمی در واقع در کره‌ی زمین شکل می‌گیرد.

بنابراین همان‌طوری که متن تورات می‌گوید و قرآن صراحت دارد، از ابراهیم دو نسل باقی می‌ماند و انبیا در هر دو تا این نسل‌ها ظهور می‌کنند. خب پس این یک در واقع ماجرای اختلاف ریشه‌ایه که به اصل ماجرا در واقع از طرف ابراهیم برمی‌گردد.

بقیه‌ی ماجراها، مسئله اسارت بنی‌اسرائیل، مسئله نحوه‌ی رفتن بنی‌اسرائیل به مصر، اسارت بنی‌اسرائیل، نجات بنی‌اسرائیل توسط موسی همراه با معجزات، شکافته شدن دریا، همه‌ی این‌ها در قرآن تأکید تأیید می‌شود.

اهمیت تورات در قرآن

یعنی همه‌ی ایمان یهودی به تاریخش کاملاً در قرآن مورد تأییده. حالا با یک جزئیات کوچیکی از نظر اینکه مثلاً وقایع کجا اتفاق افتاده و این‌ها یک مقدار ممکن است یک اختلاف‌های جزئی دیده بشود ولی اصل ماجرا هست. ظهور خداوند و آن میثاقی که پای کوه طور در واقع با بنی‌اسرائیل بسته می‌شه، این‌ها همه در قرآن هست. اهمیت فوق‌العاده‌ی تورات بارها در قرآن اشاره شده.

آن ارزشی که یهودی‌ها جزو ایمان‌شون که به تورات، برای تورات قائل‌اند، به‌شدت در قرآن تأیید می‌شود. تورات کتاب بسیار مهمی است. به طور مداوم در قرآن شما این را می‌بینید که تورات منشأ هدایت و نور بوده. اختلاف سر چیست؟

اختلاف سر این است که آیا تورات عیناً حفظ شده یا حفظ نشده؟ قرآن بارها و بارها تأکید می‌کند که تحریف‌هایی در تورات اتفاق افتاده و این چیزی است که در واقع اختلاف جدی‌ای که بین یهودی‌ها و مسلمان‌ها وجود دارد.

قرآن تورات موجود را ناقص و تحریف شده می‌داند. بخش‌هایی ازش وجود ندارد، ارائه نمی‌شود و بخش‌هایی ازش تحریف شده. حالا من دارم سعی می‌کنم بگویم که این جایی که اختلاف وجود دارد، کدام ادعا معقول‌تره، با اسناد و مدارک بیشتر جور درمیاد.

در این ماجرا، در مسئله تحریف شده بودن یا اوریجینال بودن تورات، واقعاً تنها مدعی‌های یک عده‌ای از یهودی‌ها هستند که همچنان دارند ادعا می‌کنند که تورات عین کلام خداست. نه حتی همه یهودی‌ها.

یعنی این‌قدر شواهد، شواهد آکادمیک در علیه اوریجینال بودن و دست‌نخورده بودن تورات وجود دارد که حتی در خود یهودی‌ها هم یک تعداد خیلی درصد قابل ملاحظه‌ای از این ادعا دست برداشتند.

بنابراین به طور قطع قرآن حرفش اینجا به کرسی می‌شینه که این ادعاش در مورد تورات درست است که تورات عین آن چیزی که در واقع به حضرت موسی نازل شده بود و در بین یهودی‌ها وجود داشت نیست، بلکه در طول تاریخ تغییر کرده.

مسیح و اختلاف عمده

این قدرت، این نقطه قوت در واقع نگاه قرآن به تاریخ بنی‌اسرائیله که کاملاً در حال حاضر اگر در زمان نزول قرآن شما نمی‌تونستید یک اسناد و مدارکی که آکادمیک کامل در واقع جمع بکنید که این را نشان بدهد، الان این ادعا ادعای کاملاً مورد قبولی در فضای فعلی در واقع فرهنگ فعلی دنیا هست.

اختلاف عمده دیگر در آن‌گونه که قرآن در واقع نگاه می‌کند به مسئله یهود این است که یهود یک قومی برگزیده انتخاب شده از نسل ابراهیمه که همان‌طوری که خود یهودی‌ها در واقع معتقد بودن و هستند در این قوم برگزیده شد، تاریخی را تاریخی هزار ساله‌ای داشت در جهت اینکه پیامبر بزرگ دیگه‌ای به نام مسیح بیاید.

اختلاف عمده خیلی خیلی عمده نگاه قرآن به یهودیت و یهودیت به معنای فعلی که وجود دارد این است که قرآن هم تأیید می‌کند که مسیح ظهور کرده و مسیح همان عیسی بن مریم بود که یهودی‌ها نپذیرفتنش.

من مفصل در مورد این بحث کردم که چرا نپذیرفتن. در واقع حرف من این است که اولاً یهودی‌ها با استناد به درزدی از نشانه‌های ذکر شده در تورات نمی‌پذیرن که عیسی بن مریم مسیح بوده. که این خود این نوع استدلال مبتنی بر این است که شما تحریف نشده بودن تورات را بپذیرید که قابل پذیرش نیست.

از طرف دیگر من سعی کردم در یک جلسه‌ای توضیح بدهم که علی‌رغم اینکه حالا ما تورات را عین کلام خدا نمی‌دونیم، ولی با این حال مسئله عمده به نظر من درک غلط از نشانه‌های ظهور مسیح و واقعیت مسیحه که یعنی همین متن تورات در حال حاضر هم بذارید، استدلال‌های یهودی‌ها بر اساس این متن که رد می‌کنند که از عیسی بن مریم مسیح بوده، استدلال‌های خوب و درستی نیست.

برای خاطر اینکه همه چیز را در واقع به نوعی کلمه به کلمه معنی می‌کنن، یعنی هیچ وجه سمبلیکی در پیشگویی‌های انبیا قائل نمی‌شن، در حالی که من سعی کردم بگویم که اصولاً پیشگویی‌ها در فضای سمبلیک اتفاق می‌افته، فرق نمی‌کند تو تورات باشد یا جای دیگر.

نوستراداموس پیشگویی بکند، انبیا پیشگویی بکنند، این چیزی که ما بهش می‌گوییم ملاحم، این یک نوع در واقع بار سمبلیک دارد برای خاطر اینکه مثل در واقع یک چیزی بین رؤیا دیدن و واقعیت را دیدنه. این حالتی که یک آدم انگار چیزی در آینده را می‌بیند و بیان می‌کنه، معمولاً شما در تمام این نوع در واقع پیشگویی‌ها و ملاحم می‌بینید که فضای سمبلیک وجود دارد.

اگر یک مقدار این فضای سمبلیک را جدی بگیرند یهودی‌ها، همین الان هم تورات تناقضی با مسئله ظهور مسیح ندارد و نشانه‌هایی که آن‌ها دنبالش می‌گردن در واقع نشان اینکه پادشاهی خداوند در زمین مستقر می‌شود را یهودی‌ها به معنایی می‌گیرند که یک پادشاهی مثلاً قرار بیاید و مثل بقیۀ پادشاه‌ها بجنگه، دشمن‌ها را مغلوب بکند، در حالی که دشمن‌های واقعی شیاطین هستند از نظر دین و پادشاهی هم می‌تواند در واقع معنی معنوی داشته باشد، همان ظهور به آن معنایی که مسیحی‌ها می‌گیرن، ظهور ملکوت باشد.

این واژه ملکوت در واقع در آن ملک و پادشاهی هم هست از یک طرف دیگر. بنابراین آن چیزی که شما در تورات می‌بینید، وعده‌هایی که داده شده، فکر می‌کنم اگر یک مقدار تحت‌اللفظی در واقع معنا نکنی، تا حدودی زیادی با ظهور عیسی ابن مریم و ظهور مسیح سازگاره.

این در واقع آن نقطه اساسی اختلاف بین مسلمان‌ها و مسیحی‌ها با یهودی‌هاست، اختلاف سر اینکه حضرت مسیح ظهور کرده یا نکرده. حالا من سعی کردم به غیر از اینکه تضعیف بکنم شواهد یهودی‌ها را بر اینکه حضرت مسیح نمی‌تونسته عیسی ابن مریم باشد، یک حرف‌های دیگه‌ای هم در حاشیه‌اش زدم. اینکه شما کلاً بیاید به تاریخ یهودیت نگاه کنید، ببینید کدام این دو تا واقعاً تئوری قابل باورترن؟

یک تئوری می‌گوید که، یعنی واقعیت تاریخی یهود این است که این‌ها از زمان حضرت موسی به طور مداوم یک تاریخ پیوسته‌ای داشتن، به طور مداوم انبیایی ظهور می‌کردن، مصلحینی بینشون بودن تا ۱۰ سال این جریان ادامه داشت. در وسط این جریان یک دوران فطرت تبعید بابلی دارند که به دلیل اینکه بت‌پرست شده بودن، انگار مجازات شدن و رفتن بابل، دوباره برگشتن.

حالا یک آدمی به اسم عیسی ابن مریم ظهور کرد، ادعای مسیح بودن کرد، یهودی‌ها نپذیرفتن. حالا شما تاریخ یهودیت از این به بعد را نگاه بکنید. ۴۰ سال بعد از عروج مسیح یا حالا به قول یهودی‌ها مصلوب شدن مسیح، به قول یهودی‌ها مصلوب شدن عیسی ابن مریم، مسیح را حق نداریم در موردشون به کار ببریم، ۴۰ سال بعد یهودیت کلاً از هم پاشید.

از ارض مقدس رانده شد، معبد تخریب شد و تا قرن‌ها همین‌جور در دنیا سرگردان بودند. در ۱۰ سال اول به نظر می‌رسد قوم یهود یک قوم پیشرو از نظر دینی در دنیاست. توحید را دارد، ادعای توحید دارد، شریعت دارد و به نظر می‌رسد شما اگر به تاریخ مثلاً ۳۰ سال قبل نگاه کنید، واقعاً الهی‌ترین افرادی که می‌بینید که به نوعی خداپرست هستند و از این شریعت پیروی می‌کنند، یهودی‌هاست.

افول فرهنگی یهود پس از پراکندگی

حالا از ظهور عیسی ابن مریم به این‌ور نگاه کنید تاریخ را. دین‌دارترین آدما، یهودی‌ها می‌توانند ادعا بکنند که دین‌دارترین آدم‌های دنیا هستند. توحید را آن‌ها در دنیا الان برپا نگه داشتند. مثلاً مسلمان‌ها تأکیدشون روی توحید کمتر از یهودی‌هاست. چه چیزی؟ من می‌خواهم بگم، ببینید یک تئوری می‌گوید خب این قوم برگزیده بودنش تا زمان ظهور مسیح بود. خودشان هم همین اعتقاد را داشتن دیگر.

برگزیده شدن، در دنیا هستند تا مسیح ظهور بکند. یک تئوری می‌گوید خب چون مسیح ظهور کرده دیگر قوم یهود رسالت خاصی در دنیا ندارد. خب واقعیت هم که نگاه می‌کنید با این تئوری سازگارتره.

که یهودیت کاری در دنیا الان انجام نمی‌دهد. اگر کار منفی بهشان نسبت ندید، کار مثبتی که بگویید مثلاً فرض کنید از نظر دینی شاخص هستند، عقاید توحیدی دارند که دیگران ندارند، واقعاً دیگر این‌جوری نیست.

یعنی وقتی به دنیا نگاه می‌کنید، نمی‌، ۳۰ سال پیش رسالت قوم یهود را می‌تونستید احساس بکنید که این‌ها قوم خاصی در دنیا هستند و یک کاری دارند می‌کنند که دیگران نمی‌کنند.

ولی واقعاً بعد از ظهور عیسی ابن مریم تو ۲۰ سال اخیر، روز به روز شما می‌بینید که یهودی‌ها اگر منفی نشده باشد نقش‌شون در تاریخ، حالا خیلی با مسامحه بهشان نگاه بکنیم، کار خاصی هم در نظر فرهنگی دیگر نکردن و نمی‌کنند.

در عکس، اتفاقاً شما می‌بینید که تو این ۲۰ سال تاریخ در واقع یهود از نظر فرهنگی چقدر تحت تأثیر ادیان دیگر قرار گرفتند. مثلاً شما عرفان یهودی قرون وسطی را که نگاه کنید، می‌بینید که تحت تأثیر عرفان اسلامیه. این پیشرو بودن یهود به وضوح در فرهنگ دینی دنیا به نوعی در واقع کم‌رنگ شده، اگر نگیم دیگر هیچی ازش باقی نمونده.

در عوض در ظهور سرمایه‌داری، تو یک مثلاً کار رسانه‌ایه که قوم یهود به نظر می‌رسد پیشروئه، نه در ترویج توحید و معارف دین. این من می‌خواهم بگویم اصلاً حالا آن سندیت تورات و این‌ها را بگذارید کنار. توجیهی که یهودی‌ها برای برگزیده بودن خودشان دارند و اینکه چرا برگزیده شدن و اینکه چه کار دارند دنیا می‌کنند از ۲۰ سال پیش به این‌ور دیگر وجود ندارد.

یعنی به راحتی نمی‌تونی یک یهودی توجیه بکند که الان به چه معنایی قوم برگزیده خدا در دنیاست. بعد می‌بینید دیگر در این قوم پیامبری ظهور نکرده، مصلحینی نیستند، تورات دیگر متوقف شده یعنی جمع شده و بسته شده. کلاً ماجرای یهودیت انگار واقعاً در از ۲۰ سال پیش به این‌ور تمام شده دیگر.

خودشان هم چیزی ندارند. چیزی که ادامه پیدا کرده مثلاً فقهشونه که ادامه پیدا کرده. ولی کتاب مقدس کتابیه که دیگر ۲۰ سال یعنی این حالت بسته شدن پرونده یهودیت را شما شواهدشو می‌توانید در دنیا ببینید. چه از نظر رسالتی که دارند، چه از نظر آن پویایی که درون خود قوم یهود تو ۱۰ سال اول وجود داشته، واقعاً این‌ها دیگر وجود ندارد.

چیزی به کتاب اضافه نمی‌شه، انبیایی ظهور نمی‌کنند دیگر و ۲۰ سال طول کشیده و قرار است مسیح بیاید. ببینید الان، ما یک نکته خیلی مهم اینه، شما انتظار دارید که اگر حالا تاریخ قوم یهود را بررسی بکنید، انتظار دارید که همین‌جور که تاریخ دارد می‌گذره و هی مسیح نمی‌آد، این‌ها حالت انتظارشون بیشتر شده باشد یا کمتر شده باشد؟

انتظار مسیح وارض مقدس

شما تاریخ قوم یهود را بررسی بکنید فکر کنم واقعاً خود یهودی‌ها هم نتونن انکار بکنند. پیک انتظار مسیح در سال‌های قبل از ظهور عیسی بن مریم در اسرائیل. یعنی آن چند دهه قبل و بعد از ظهور عیسی بن مریم اوج این حالت انتظار در مردم یهودی. الان اصلاً مردم یهودی منتظر مسیح هم نیستند.

یعنی باهاشون مثلاً معاشرت بکنید، این حالت که مثلاً هر روز به فکر این باشند که مسیح ظهور بکند یا نکند دیگر از بین رفته.

در حالی که در زمان ظهور عیسی بن مریم به دلیل آن پیشگویی‌های انبیا و وجود یک رگه‌ای در واقع از این حرف‌هایی که زده می‌شد در مورد حضرت مسیح، واقعاً پیک اعتقاد به ظهور یک منجی. بعداً تا چند دهه بعدش هم ادامه پیدا کرده.

فقط قبل از من نمی‌خواهم بگویم قبل از ظهور عیسی بن مریم بوده بعداً یک دفعه فروکش کرده. تا چند دهه بعد از حضرت مسیح هم همچنان شما این حالت انتظار شدید بنی‌اسرائیل برای ظهور منجی را می‌بینید و هرچه که گذشته به نظر می‌رسد که این کم‌رنگ شده طوری که الان دیگر اصلاً در کنار در رقابت با مسئله انتظار مسیح در یهودی‌ها در رقابت با انتظار برای برگشت به ارض مقدس تقریباً به صفر رسیده.

یعنی آن چیزی که الان جامعه یهود حالت انتظار برایش دارد، مسئله برگشت به ارض مقدس، بازسازی معبد و این‌هاست. مخصوصاً بعد از اینکه دیگر به یک طریقی برگشتن، این به اصطلاح حالت انتظار ظهور مسیح دیگر خیلی هم نمی‌تواند معنی داشته باشد چون قرارشون این دو تا با همدیگر یک جوری تو ذهن‌شان هم‌ارز و هم‌زمان باید اتفاق می‌افتاد.

بنابراین اختلاف عمده عمده نگاه قرآن، غیر از آن مسئله تحریف شده بودن یا نشده بودن تورات، مسئله ظهور آدم ظهور مسیحیه که قرآن کاملاً حکم می‌کند به اینکه مسیح به آن معنایی که منتظرش بودن ظهور کرده. من سعی کردم حالا بگویم که شواهد تاریخی هم این را تایید می‌کند.

ملکوت خداوند واقعاً یعنی پادشاهی خداوند بعد از ظهور عیسی بن مریم در دنیا مستقر شده، بت‌پرستی از بین رفته، یهودیت دیگر دین خاصی نیست. همه این‌هایی که شواهدی که آن اتفاقی که ۲۰ سال پیش افتاد که وقتی که یهودی‌ها نپذیرفتن، معبدشون تخریب شد، از آنجا رانده شدن، یک قوم آواره‌ای شدن، همه این‌ها شواهد تاریخی‌ئه. من حق دارم شواهد تاریخی بیارم برای اینکه داریم با یهودی‌ها بحث می‌کنیم.

یعنی وقتی یهود همه اعتقاداتش بر اساس وقایع تاریخی‌ئه و در واقع یک جوری یهود یک دینی‌ئه که اساساً تفسیر تاریخ دارد می‌کنه، وقایع تاریخی را در تورات نقل می‌کند و نسبتشون را با خداوند ارائه می‌کنه، بنابراین طبیعی است که ما هم در مقابلشون وقایع تاریخی را به عنوان شواهدی بر علیه اعتقاداتشون بیاید.

من فکر می‌کنم این نوع بحث با یهودی‌ها اثر بیشتری دارد تا مثلاً فرض کنید بحث عقلی یا بحث کردن در مورد متون. بگذارید نه فقط یک پرانتز باز کنم. یک سوالی با ایمیل از من شده، من دیگر رسماً عادت کردم که وقتی که جواب‌ها طولانیه تو این جلسات یک جوری یک بهانه‌ای پیدا بکنم و جواب بدهم. الان این بهانه را دارم.

سوره روم و نگاه به تاریخ

از من سوال کردن که این نوع حرف‌هایی که من در مورد وقایع تاریخی دارم می‌زنم و این را در جلسه‌ای هم تصدیق دادم به اینکه مسلمان‌ها باید همین‌جوری به تاریخ نگاه کنند که این افت و خیزهایی که در تاریخ اسلام بوده، از من پرسیدن که در بحثی که در مورد سوره روم داشتین من یک جورهایی انگار این را انکار کردم، نمی‌دانم اینکه مثلاً نباید هر چیزی را انتظار داشته باشیم خداوند همیشه از مؤمنین حمایت بکند، نمی‌دانم یک چنین برداشتی وجود داشت در مورد اینکه مثلاً اینکه روم پیروز شده یا ایران پیروز شده، به نوعی سوره روم دارد می‌گوید که این‌قدر به این چیزها توجه نکنید. بلکه آن چیزی که حکومت خداوند در جهان همیشه برقراره، حالا گاهی مثلاً این‌ها پیروز می‌شوند گاهی آن‌ها.

من فکر نمی‌کنم خیلی ارتباطی بین این حرفی که آنجا زدم با این بحث وجود داشته باشد. یعنی قرآن هم به صراحت همیشه وقایع تاریخی را به هر حال به نوعی دارد به خداوند نسبت می‌دهد.

فقط آن چیزی که ما منکرش هستیم این است که همیشه این‌جوری نیست که مثلاً یک جماعت مؤمنی یک جایی تشکیل بشوند انتظار داشته باشند که همه جنگ‌ها را ببرند، همه وقایع به میلشون اتفاق بیفتد.

خیلی عوامل دیگر هم به غیر از حالا این مسئله اینکه یک قومی تا یک حدی مؤمن باشد یا کما اینکه مثلاً قرآن تحلیل ایمانی از شکست مؤمنین در جنگ احد ارائه کرده دیگر در همین سوره آل عمران، بحث همین است که شما به دلیل تزلزل درونی که داشتید شکست خوردید.

نکته‌ای که مهم است این است. وقایع تار ببینید یک بار این است که شما حرف از این می‌زنید که در یک ورزش چرا شکست خوردید یا در یک چیز مثلاً فرض کنید در یک جنگی که حالا همین‌جوری در گرفته بین دو تا کشور هم‌مرز، نمی‌دانم آن‌هایی که این‌ور بودن چرا بردند یا نبردن. یک بار بحث از مسائل کلی تاریخ دارید می‌کنید.

افت و مثلاً فرض کنید اینکه یهودی‌ها در ارض مقدس و از دست دادن که دیگر مثل نمی‌دانم باختن در مسابقه فوتبال نیست که بگویید که به خدا ربط ندارد. یا نتیجه رفتارهای مؤمنانه یا مشرکانه نیست.

این افت و خیزی که تو کل تاریخ اسلام می‌بینید که مسلمان‌ها مثلاً دو سه قرن بعد از پیغمبر همین‌جوری دارند را به بالا می‌رن، بعد کلاً از آن حالت به اصطلاح درخشش تمدن اسلامی کم می‌شود.

ببینید مسئله فقط باختن جنگ نیست. یک بار این است که ممکن است یک قومی، قوم مؤمنی باشد ولی دنیا دستش نباشد از نظر سیاسی. این که مسئله‌ای نیست. ولی مسئله این است که آیا از نظر فرهنگی زایش دارند، ندارند؟ می‌بینید یک چیزهای دیگه‌ای وجود دارد به غیر از قدرت سیاسی. این مسلمان‌ها مسئله‌شون نیست که قدرت سیاسیشون تو دنیا از دست دادن.

زایش فرهنگیشون هم از دست دادن. شما مثلاً از قرن دهم هجری به این‌ور چه می‌بینید؟ در مسلمان‌ها چه کار کردن؟ چه جور فرهنگی؟ هرچه عرفان و فلسفه و هرچه می‌بینید قدیمی‌ترن دیگر. یعنی مربوط به همان قرون اولیه است. فقط یک جور در واقع تو این سه چهار قرن اخیر، پنج قرن اخیر حالا نگیم که در حال نزول بودن، در حال درجا زدند بودن.

اتفاق خاصی نیفتاده در فرهنگ مثلاً اسلامی. نقشی مسلمان‌ها بازی نکردن در تمدن جهان. مثلاً بگویید که چه کار کردن. مسلمان‌ها در سه چهار قرن اول به معنای واقعی کلمه پیشرو فرهنگن تو دنیا هستند. با اختلاف زیاد. یعنی اصلاً خیلی چیزها.

این فرهنگ تساهل و تسامح که الان غربی‌ها مدعی‌اش هستند و مسلمان‌ها جزو مخالفین سرسختش حساب می‌شوند و یک جوری در واقع عملاً هم هستند، خب این واقعاً شما قرون اول تاریخ تمدن اسلام را نگاه می‌کنید اصلاً این حرف‌ها تو دنیا وجود نداشت.

مسلمان‌ها این حرف‌ها را تو دنیا به وجود آوردند. اینکه با مثلاً اهل کتاب به خوبی، اینکه جامعه‌هایی تشکیل بشود که مسلمان‌ها در آن حاکمن، مسیحی‌ها حقوق خودشونو دارند، یهودی‌ها حقوق خودشونو دارند، در کنار هم به خوبی دارند زندگی می‌کنند.

حتی یک یهودی مثلاً ممکن است به مناصب دولتی عالی برسد به دلیل اینکه شایسته است، می‌تواند این کار را بکند. و اینکه نه می‌دانم کتابخانه‌های بزرگ درست بشه، اقوام مختلف و با اختلاف‌نظرها را بگویند بیان یک جا بشینن با همدیگر بحث و مناظره علمی داشته باشند. این حالت آزاداندیشی شما به شدت این را در قرن‌های اول تمدن اسلامی می‌بینید.

این حالت پیشرو بودن مسلمان‌ها که انگار یک فضای جدید به وجود آوردند، فرهنگ جدیدی به وجود آوردند، پیشگام در علم به معنای علم مثلاً تجربی و عملی شدن، پزشکی، همه چیزو می‌بینید مسلمان‌ها دنیا، نه از نظر سیاسی، از نظر فرهنگی دستشون.

ممکن است شما بگویید که حالا مثلاً یک نفر بگوید مهم نیست که حالا قدرت سیاسی اسلام از فشار قرن‌های گذشته مثلاً کم شد، بعد از حمله مغول سیطره مسلمان‌ها تو دنیا از بین رفت.

مسئله این است که آن درخشش فرهنگی‌ام از دست دادن. این را که من دیگر نمی‌توانم بگویم که این اتفاق همین‌جوری افتاد. یک مشکلی برای مسلمان‌ها از درون پیش آمده که این اختلافات دارد برایشان می‌افتد. یعنی دیگر واقعاً نماینده توحید نیستند، نماینده دین خدا انگار نیستند، یک جوری دارند از یک چیزی عزل می‌شن، از یک مقامی که بهش رسیده بودن عزل می‌شوند.

کارهای بد دارند می‌کنند. شما لازم نیست که من این‌ها را به صورت تئوریک بهتان بگویم. شما به وضعیت کشورهای اسلامی قبل از حمله مغول نگاه کنید. ببینید آقا چه چیز اسلامی شما در قدرت سیاسی مسلمان‌ها در دنیا چه چیز اسلامی در آن وجود دارد؟ حتی حکمران‌ها شریعت را هم رعایت نمی‌کنند. هزار جور فساد در حکومت و در جامعه اسلامی وجود دارد.

دیگر فقط اسم مسلمون مانده. اگر این‌جوری است خب یهودی‌ها هم هنوز اسم یهودیت برایشان مانده. مهم این است که این اسم مهم نیست، مهم همونه که شما در واقع به یک چیزی که عهد بستید عمل بکنید. و وقتی عمل نکردید این‌جوری مجازات می‌شوید.

به هر حال نگاه دینی به تاریخ وجود دارد به شرط اینکه آن حرفی که در سوره روم هست این است که ما به جزئیات و جاهایی که مهم نیست این‌قدر این‌شکلی نگاه نکنیم که همه چیز باید به میل ما مثلاً بشود.

نه اینکه کلاً خب به هر حال خدا به مؤمنین وعده پیروزی می‌دهد اگر مؤمن باشند. این‌ها و خداوند بارها در قرآن به صراحت می‌گوید که در جنگ‌ها مثلاً ما شما را کمک کردیم، با ملائکه کمک‌تون کردیم.

یعنی یک جوری وارد کارزار هم خداوند شده. همان‌طوری که در تاریخ یهود این ادعا وجود دارد که خداوند مستقیماً برای نابودی دشمن‌ها، حتی بلای آسمانی مثلاً نازل می‌کرده در موقع جنگ. به هر حال اصلاً موضوع سوره روم اگر به این مسئله‌ای که من گفتم ارتباطی دارد این است که شما در جزئیات انتظار نداشته باشید که یک چیزهایی که فکر می‌کنید که به نفع‌تونه حتماً اتفاق بیفتد.

موضوع سوره روم این است که همه چیز دست خداست، تاریخ هم دست خداست. همان اولش هم همینو می‌گوید که روم شکست خوردن ولی پیروز خواهند شد و الروم · ۴فِى بِضْعِ سِنِينَ ۗ لِلَّهِ ٱلْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِنۢ بَعْدُ ۚ وَيَوْمَئِذٍۢ يَفْرَحُ ٱلْمُؤْمِنُونَ[فرجام‌] كار در گذشته و آينده از آن خداست، و در آن روز است كه مؤمنان از يارى خدا شاد مى‌گردند.. همه چیز دست خداست. فقط آن ظاهرنگری‌ها را باید بگذاریم کنار. و مسئله افول تمدن اسلامی یا مثلاً سقوط اورشلیم مسئله ظاهری نیست، مسئله خیلی عمیقیه.

یعنی هر چقدر این مسئله معنوی‌تر باشد، مثلاً یک واقعه سیاسی که اتفاق می‌افته، به اصطلاح عمق معنوی بیشتری داشته باشد، بیشتر شما باید تحلیل دینی برایش انجام بدهید.

اگر نه یک مسئله ساده مثلاً مناقشه مرزی بین یک کشور اسلامی با یک کشور مسیحی، حالا اگر مسیحی‌ها بیان یک دهکده اسلامی را تصرف بکنند، خیلی حالا لازم نیست من اینجا بگویم که چرا خداوند مثلاً این بلا را سر مسلمان‌ها آورد که این قطعه زمین مثلاً از دستشون گرفته شد.

ولی اگر کل تمدن اسلامی دچار فروپاشی بشه، خب حتماً باید یک تعبیر دینی برایش انجام بدهیم. به هر حال یهودی‌ها پیشتاز نگاه دینی به تاریخ بودن و اصلاً تورات ویژگی‌اش همین است. این ویژگی در قرآن هم وجود دارد.

نه به آن پررنگی که در تورات هست و مهم این است که شما به یهودی‌ها تاریخ بعد از ظهور عیسی بن مریم را نشان بدهید و از به اصطلاح کلاه خودشان را قاضی بکنند که بیشتر به نظر می‌رسد که مسیح ظهور کرده یا بیشتر به نظر می‌رسد که مسیح ظهور نکرده.

واقعاً به نظر می‌رسد که شواهد تاریخی و به سنت بحثی که در نگاه تورات نشان‌دهنده این است که اتفاق خیلی مهمی در آن سال‌ها افتاده. بنابراین اینجا یک اختلاف عمده‌ای بین تئوریک تو قرآن در مورد یهودیت وجود دارد.

یهودیت دین در واقع قبل از مسیحه که بعد از مسیح در واقع باید تغییر شکل می‌داده و این چیزی که به عنوان یهودیت باقی مانده بخشی از یهودی‌ها هستند که ظهور مسیح را نپذیرفتند.

میثاق در نگاه قرآن

خب اما در مورد سرزمین مقدس. خب بگذارید من همین‌جا یک نکته‌ای را بگویم. فکر می‌کنم تفاوت واضحی وجود دارد بین محتوای میثاق از نظر قرآن و یهودیت. خیلی از این اختلاف‌ها شاید برمی‌گردد به همین‌جا. قرآن صراحتاً وقتی حرف از میثاق و عهد بنی‌اسرائیل می‌زنه، تأکید می‌کند که جزء این عهد این بوده که پیامبران دیگه‌ای ظهور می‌کنند و شما این‌ها را باید بپذیرید.

فقط مسئله این نبوده. ببینید یهودی‌ها یک جوری دارند عهد را به این تقلیل می‌دهند که به ما یک شریعت داده شده و قرار است ما این شریعت را عمل بکنیم. مثلاً ۱۰ فرمان را رعایت بکنیم و شریعت را مثلاً حرمت شنبه را نگه داریم که حالا جزء ۱۰ فرمان و بعضی از احکام در واقع شریعت که ادامه ۱۰ فرمان هستند را عمل بکنیم.

این عهد میثاق ما با خداست. اگر ازشان بپرسید قبول دارند که خب اگر انبیای ظهور بکنند هم مثلاً جزء میثاق اینکه اگر مسیح ظهور بکند ازش پیروی بکنند هست دیگر. نمی‌توانند بگویند نیست. ببینید یهودی‌ها همین یهودیت فعلی منکر این نمی‌گوید که نبوت در زمان موسی قطع شده. اعتقادشون در مورد تورات شبیه اعتقاد مسلمون‌ها در مورد قرآن نیست که یک چیزی تمام شده اینجا.

بلکه سلسله انبیای از آنجا شروع شد تازه. این را قبول دارند یهودی‌ها. که انبیای قبل از موسی بودن، بعد از موسی هم انبیایی در واقع ظهور کردن. مصلحینی ظهور کردن و در واقع پیروی کردن از حرف این‌هایی که از طرف خداوند می‌آیند و مخصوصاً از این مسیح که پیامبر بزرگ خداست، پیروی کردن از این‌ها قطعاً جزء میثاق.

قرآن روی این جنبه میثاق تأکید می‌کند و یهودی‌ها خیلی روی این جنبه میثاق تأکید نمی‌کنند. در واقع یهودی‌ها قبول ندارند که الان عهدشکنی کردن. در واقع قبول ندارند عهدشکنی کردن چون قبول ندارند که مسیح ظهور کرده. یعنی قرآن یهودی‌ها را به این دلیل عهدشکن می‌داند. تا وقتی که در حال انکار مسیح هستند، واقعاً میثاق را نگه نداشتن.

من می‌خواهم سؤال ایجاد کنم و نه اینکه جواب بدهم که تکلیف سرزمین مقدس این وسط چیست؟ بالاخره چون عهدشکنی کردن الان در حال باید در حال تبعید بمونن یا نمونن؟ می‌دانید منظورم چیست از؟

البته این موضوع اسرائیل را بگذارید کنار. دیدگاه قرآن در مورد سرزمین مقدس چیست؟ آیا مثلاً مسلمون‌ها باید کمک بکنند که یهودی‌ها به شرط اینکه شریعت را رعایت کنند برگردند در آن معبد شریعت خودشان را رعایت بکنند، نکنند؟

یا مثلاً مسلمون‌ها باید حداکثر تخریب را اینجا انجام بدهند تا اینکه یهودی‌ها کلاً ادب بشوند. ببینید یک چیزی وجود دارد دیگر. یک به نظر من سؤال عمده‌ای وجود دارد. دین یهود از نظر قرآن دین مشروعی هست یا نه؟ ولو اینکه حضرت مسیح ظهور کرده. شما به صراحت تو در قرآن می‌بینید که جواب مثبته.

یعنی الان یک نفر مشروعه که به یک معنایی یهودی باشد و مسلمون‌ها باید محترم بدونن یهودی‌ها را. قرار نیست مثلاً ما یهودیت را در دنیا کنسل اعلام بکنیم. بگوییم چون ما می‌گوییم مسیح ظهور کرده بنابراین یهودی بودن الان دیگر حرامه. یهودی بودن حرام نیست. همان‌طوری که مسیحی بودن اهل کتاب محترمه. قرار است که زندگی خودشان را بکنند و آداب خودشان را انجام بدهند.

برای این حال مسلمون‌ها موظف‌اند که حقایق دینی را که می‌فهمند را برایشان تشریح بکنند. تبلیغ بکنند. مسلمون‌ها موظف به تبلیغ هستند. هرچند زیاد این کار را در طول تاریخ نکردن ولی موظف بودن و قرآن به صراحت این وظیفه را به عهده مسلمون‌ها گذاشته شده. خب حالا من ابهامی که تو ذهنم هست اینه، این چیزی که دارم بیان می‌کنم.

اینکه مسلمون‌ها که مثلاً همان‌طوری که کوروش از طرف خداوند اومد، اون‌طوری که یهودی‌ها نقل می‌کنند در تورات، حرف از این است که کوروش بنده خدا بود و مأمور بود که یهودی‌ها را از دست بابلی‌ها نجات بدهد و ببرتشون دوباره به ارض مقدس برگردونه. کوروش واقعاً این کار عجیبه در تاریخ اینکه جزو مسلمات تاریخ کوروش این کار را انجام داده.

وظیفه مسلمانان درباره معبد

یعنی حمله کرده به بابل و بعد یهودی‌ها را مجدداً برده در آنجا اسکان داده بهشان کمک‌های مالی بلاعوض هم کرده که معبد را بازسازی بکنند.

مثل همین کمک‌هایی که ما الان کمک‌های خارجی‌ای که می‌کنیم به ولی فرقش این است که کوروش ما خیلی ثروتمند بود ولی ما الان مملکت فقیری هستیم. ولی خب دیگر چقدر ما چیزیم معنوی هستیم که با اینکه خودمان نداریم بخوریم ولی همه‌اش به کشورهای آمریکای لاتین کمک می‌کنیم.

این ماجرای کوروش در تاریخ اتفاق افتاده. حالا من واقعاً این ابهام برام وجود دارد که مسلمان‌ها وظیفه‌شون این بود که شرایط برای انجام شریعت را برای یهودی‌ها فراهم بکنند یا از بین ببرند؟ مسلمان‌ها از بین بردند. یعنی استراتژی مسلمون‌ها نه اسلام، آن‌هایی که ادعای مسلمونی داشتن سرزمین مقدس را اشغال کردن و تا جای ممکن معبد را صاف کردن و جاش هم چیزهای دیگر ساختن.

من یک خورده ابهام دارم که آیا این یک عمل اسلامی بوده یا نه. مثلاً آیا بهتر نبود که مسلمان‌ها مثل کوروش عمل بکنند؟ به یهودی‌ها اجازه مثلاً انجام اعمال دینی را بدهند.

می‌گویم ابهام دارم برای خاطر اینکه خب یهودی‌ها متهم‌ان به قتل اقدام به قتل مسیح هم هستند بنابراین یک جوری برگردوندنشون، ببینید از آن سرزمین رانده شدن به دلیل آن گناه بزرگی که کردن. حالا حقشون هست که برگردند به آنجا یا نه، برای من ابهام دارد.

من جوابی نمی‌خواهم به این سوال بدهم. اینجا یک چیزی به نظر من اینجا یک چیزی مبهمی وجود دارد که آیا آن معبد باید بازسازی بشه؟ یهودی ببینید یهودی‌ها الان نمی‌توانند به شریعت خودشان کامل عمل بکنند.

یک یک نگاه این است که خب این نتیجه این است که این‌قدر بدرفتاری کردن در طول تاریخ و آن جرم بزرگ را مرتکب شدن که خواستن مسیح را بکشند، این هم چیزشونه دیگر.

این دچار این مشکل شدن که معبدشون از بین رفت و هنوز هم که توبه نکردن مثلاً از گناهای خودشان، نپذیرفتن که گناهی انجام دادن، پس برای چه برگردند دوباره آنجا عبادت بکنند؟ این یک نگاهه.

یک نگاه دیگر هم این است که خب چون اسلام وقتی که قرآن دارد نازل می‌شود و ظهور می‌کند یهودیت را دارد به رسمیت می‌شناسه و محترم می‌دونه، پس مسلمان‌ها باید مثلاً در جهت احترام به یهودی‌ها تلاش کنند که این‌ها حالا اگر مسلمون نمی‌شن لااقل شریعت خودشان را به خوبی بتونن انجام بدهند.

فرایض دینی‌شون را انجام بدهند. من جواب ندارم در این سوال و برای خودم واقعاً این ابهام وجود دارد که کدام یکی از این دو تا استراتژی برای مسلمان‌ها درست بوده.

معافیت شیعه از دفاع تاریخی

به هر حال مسلمان‌ها به طور وحشتناکی استراتژی هیچ کدام این‌ها را عمل نکردن بلکه برعکس در تخریب معبد و نمی‌دانم ساختن چیزهای دیگر جای معبد و این‌ها که حالت تحریک‌کننده داشته در طول تاریخ هم این اقدامات را کردن. حالا من فکر می‌کنم این کارا که دیگر خیلی کارای خوبی نبودند.

نکته اساسی که من همیشه وقتی از این‌جور بحث‌ها، بحث‌های تاریخی پیش می‌آید روش تاکید می‌کنم این است که شیعیان معاف‌اند از اینکه دفاع بکنند از کارهایی که در طول تاریخ اسلام انجام شده.

اشغال ارض مقدس در زمان خلیفه دوم بوده و این بناهایی که جای معبد مسلمان‌ها ساختن هم به هر حال توسط خلفای اموی بیشتر انجام شده. بنابراین ما چیز مقدسی در اعمالی که خلفا انجام دادن معمولاً نمی‌بینیم.

و اگر مثلاً فرض کنید یک روزی شما به این نتیجه برسید که این کارا صددرصد شیطانی بوده برای شیعیان برای سنی‌ها مشکل پیش می‌آید. آن‌ها یک جوری موظف‌ان حداقل از خلفای راشدین کاملاً دفاع بکنند. ولی رفتارایی که بعد از پیغمبر انجام شده در مورد مثلاً فرض کنید اشغال بعضی از سرزمین‌ها واقعاً ربطی به تاریخ اسلام از دیدگاه شیعه ندارد.

بنابراین ما آزادی داریم که این سوال‌ها را بررسی بکنیم. اگر به این نتیجه رسیدیم که این کاملاً غلط بوده، مخالف با مثلاً منویات قرآن بوده. یعنی قرآن وقتی نازل شد نه اینکه یهود بخشیده شده باشد، ولی به رسمیت شناخته شد. ببینید من یک حرفایی در جلسات اخیر زدم. فکر کنم به این نکته‌ای که می‌خواهم بگویم اشاره کردم.

یک جوری می‌خواهم تثبیتش بکنم. شما در قرآن به وضوح یک پلورالیسم می‌بینید. اعتقاد به چندگانگی دین در کره زمین. یعنی اعتقاد به اینکه قرار است اسلام، مسیحیت، یهودیت این‌ها در کنار هم زندگی بکنند. مخصوصاً این سه تا دین. حالا ادیان دیگه‌ای هم هستند که قرآن این‌ها را به رسمیت می‌شناسه. قرار نیست این‌ها به جون همدیگر بیفتن. قرار نیست همدیگر را حذف بکنند.

قرار است بین خودشان روابط خوبی هم داشته باشند در توحید و مشترکاشون مشترکاتشون مشترک باشند در عین حال در مورد اختلافات هم تبلیغ کنند، سعی کنند مثلاً مسلمان‌ها به یهودی‌ها بفهمونن که دارند اشتباه می‌کنند و الی آخر. ولی بنای همزیستی مسالمت‌آمیز گذاشته شه. این پلورالیسم با این پلورالیسم که الان در واقع بعضیا حرفشو می‌زنن، اینکه حقیقت چند تاست فرق می‌کند.

یک بار این است که شما یک جور به پلورالیسم معتقدید به این معنی که اصلاً یک حقیقت وجود ندارد. هر کسی حقیقت خودش را دارد. این حرفای پست‌مدرنی که الان زده می‌شود این‌جوری است. مبنای پلورالیسم این است که اصلاً حقیقت واحدی وجود ندارد. حق و باطل به آن معنای سنتی‌اش وجود ندارد.

بلکه چیزی که هست این است که هر کسی یک چیزی از دنیا بنا به ویژگی‌های روانی خودش یک چیزی می‌فهمد و این‌ها قابل بحث کردن و تفاهم هم نیست. بنابراین نباید به عقاید دیگران خیلی ایراد بگیرید.

نباید کسی را برای عقیده‌اش اذیت بکنید. برای خاطر اینکه این آن حقیقت آن آدمه مثلاً. شما حقیقت خودتان را دارید. این اصلاً با تفکر دینی مغایرت دارد به نظر من. این‌جور نگاه کردن.

تفکر دینی این است که حقیقتی وجود دارد و ما داریم سعی می‌کنیم کشفش بکنیم. حقایق، نوع هر کسی، می‌گوید انسان‌ها یک فطرت مشترکی دارند. بر اساس آن فطرت مشترک به حقایق واحدی هم می‌توانند برسد. و اساس تفکر دینی این است که اگر اصلاً به یک مقدار اساسی از آن حقیقت دست پیدا نکنید، آن دنیا یک بلایی سرتون می‌آرن. دقت می‌کنید؟

یعنی اگر یک نفر بگوید آقا من جز حقیقتم توحید نبود، من نفهمیدم، مثلاً تو این قابل قبول نیست. توحید و معاد و یک چیزهای اصولی را شما حتماً باید تو این دنیا تشخیص بدهید که این‌ها جز حقایقن وگرنه مجازات می‌شوید از.

بنابراین این نوع نگاه پست‌مدرن به حقیقت ذاتاً با نگاه دینی مغایره. ولی مبنای پلورالیسم به معنای قرآنی‌اش این است که یک بار این است که شما می‌گویید که یک حقیقت واحدی وجود دارد، ما می‌خواهیم کشفش بکنیم.

این را می‌پذیرید. ولی در کنارش اذعان دارید که کشف این حقیقت، همه جزئیات این حقیقت برای همه آدم‌ها میسر نیست. یعنی مثلاً مبنای پلورالیسم دینی در قرآن این است که یهودی‌ها به این دلیل محترمن که بگی شما استدلال‌های بدیهی نمی‌توانید برای یهودی‌ها بیاورید که مثلاً عیسی بن مریم مسیح بوده. می‌دانید منظورم چیست؟ یعنی نکته این است یهودی‌ها یهودی‌ها محترمن برای خاطر اینکه و مسیحی‌ها محترمن و مسلمان‌ها هم همین‌طور.

به همدیگر باید احترام بذارن برای اینکه اختلافات این سه تا دین از نوع بدیهیات نیست. یعنی مثلاً اینکه نمی‌دانم الان شما بگویید که یک مسیحی به وضوح کوتاهی دارد می‌کند یا چون گناهکاره نمی‌فهمه که اسلام دین حقه، اصلاً این‌جوری نیست. یعنی آدمی که تو این محیط مسیحی به دنیا می‌آد، من تو آن بحثی که در مورد سوره آل‌عمران داشتم، این را سعی کردم توضیح بدهم.

از یک حدی بالاتر از نظر معنوی شما برسید، می‌فهمید به وضوح بفهمید که مثلاً قرآن کتاب خداست. نه عموم مردم از نظر شناختی به جایی نمی‌رسن که بتونن قضاوت قاطعی داشته باشند در مورد این ادیان. بنابراین یک آدم مثلاً معمولی متوسط یهود، تشخیص نمی‌دهد واقعاً که حالا مثلاً مسیحیت درست دارد می‌گه، مسیح ظهور کرده یا نه.

شما این را دقت بکنید که یک آدمی از نظر شناختی در حد متوسط که خیلی صادقانه هم دارد برخورد می‌کنه، وقتی زیر بمباران تبلیغاتی به دنیا می‌آد، خیلی سخته که بتواند از تبلیغاتی که از بچگی شنیده در واقع یک جوری خودش را رها بکند.

شما در دنیای مسیحی، یک آدم مسیحی وقتی که از بچگی بر علیه اسلام و پیغمبر اسلام یک چیزهایی بهش گفتن، یک سدی برایش وجود دارد که بیاید واقعاً بپذیرد که همه این حرفایی که پدر مادرم و در مدرسه به ما گفتن این‌ها دروغ بود، مثلاً اسلام یک چیز دیگرست.

این تضاد، ببینید این پلورالیسم معنا اینکه انتظار معقولی داشته باشیم از مردم، از عموم مردم که درک بکنند که چه حقه چه باطل. ما این را در مورد یک دینی مثل مثلاً اعتقاد به وجود خدا و معاد نمی‌پذیریم، ولی در مورد انبیا، در مورد نمی‌دانم دین سرخ‌پوستی هم نمی‌پذیریم، ولی در مورد اختلافات بین مثلاً فرض کنید ادیان ابراهیمی می‌پذیریم.

اینجا وضوح در حدی نیست که شما بگویید که اگر مثلاً یک آدمی یهودی موند، این آدم اصلاً از نظر مثلاً شناختی صادق نیست یا کلکی تو کارشه یا این‌قدر گناه کرده حق را نمی‌فهمه، این‌گونه نیست.

مبنای این پلورالیسم دینی عدم وضوح برخی از حقایقه، نه اینکه حقیقت وجود ندارد. حقیقت از نظر قرآن خب واضح است که قرآن کتاب خداست، تاریخ انبیا هم این‌گونه بوده و بهترین دین هم مثلاً دینی که پیغمبر ما آورده.

ولی در عین حال می‌پذیره که آن‌ها هم دین خودشونو داشته باشند. و مطمئناً هم با تبلیغات ما نمی‌توانیم همه یهودی‌ها را مسلمان بکنیم، همه مسیحی‌ها را مسلمان بکنیم.

برای خاطر اینکه شواهد خیلی واضحی که راحت بتوانیم نفوذ بکنیم در ذهن‌شان نداریم. حالا اگر قرآن این مبنا را گذاشته، حالا به نظر من ابهام به وجود می‌آید واقعاً که آیا مسلمان‌ها تکلیفشون در مورد سرزمین مقدس چه بوده و چه هست.

در عین حال می‌گویم از آن‌ور هم من خودم این را به عنوان واقعاً این مسئله‌ای که برام روشنه نمی‌گم، فقط می‌گویم که گاهی من احساسم این است که این رفتاری که مثلاً مسلمان‌ها بعد از اشغال سرزمین مقدس با معبد یهودی‌ها کردن، حداقلش این رفتار زیاده‌روی بود.

اینکه بروید جای معبد، شما ببینید یک لحظه خودتونو بگذارید جای یهودیا، قبول این را قبول بکنید که یهودی حق دارد یهودی باشد به یک معنایی. به این معنا که حقیقت در مورد یهودی بودن و مسیحی بودن آن‌قدر روشن نیست که شما بخواهید یک نفرو بگویید که از هستی ساقطه برای اینکه نفهمیده که مسیح ظهور کرده یا نه.

شما الان شما به عنوان مسلمون اگر یک جمعیتی مثلاً بهایی‌ها یک دفعه تو دنیا قدرت بگیرن، بعد بیان مکه را اشغال بکنند، کعبه را تخریب بکنند و جاش برای خودشان یک عبادتگاه بسازن، چه احساسی بهتان دست می‌دهد؟ من احساس خوبی بهتان دست نمیده، مطمئنم.

و این کاری که مسلمان‌ها با معبد یهودی‌ها کردن یک خورده این‌جوری است دیگر. البته قبلاً تخریب شده بود و واقعاً آن‌ها هم در اثر اشتباهاتی که کرده بودن آن بلا سرشون آمده، ولی نمی‌دانم من واقعاً یک خورده مرددم.

کلاً چون فکر می‌کنم مسلمان‌ها احکام قرآن در مورد اهل کتاب را رعایت نکردن در طول تاریخ. یعنی قرار نبوده ما با سرزمین‌های اهل کتاب حمله بکنیم، بجنگیم، با خون‌ریزی مثلاً این‌ها را مسلمان بکنیم. این برنامه‌ها در قرآن و در زمان پیغمبر این‌ها نبوده. حالا این اتفاق‌هایی که افتاده به هر حال این مشکلات این‌شکلی هم پیش آورده دیگر.

ما در سرزمین مقدس هم خیلی به نظر نمی‌رسه به تکالیفمون عمل کرده باشیم. بگذریم، بفرمایید. شما گفتید که قرآن کتاب خداست یا در مورد یک آدم معمولی نمی‌تواند متوجه بشود. یعنی اینکه آره، یعنی مثلاً یک من انتظار ندارم یک یهودی بیاید قرآن را بخواند و مثلاً به معجزه بودنش پی ببرد. کما اینکه از مسلمان‌ها هم به نظر نمی‌رسه خیلی چنین انتظاری نمی‌ره، خیلیا می‌خوانند نمی‌فهمن.

تحدی و معجزه قرآن

واقعیت این است دیگر. قرآن تحدیش این است که شما یک چیزی مشابهش بیارید، معلوم می‌شود که نمی‌توانید بیاورید. این مسابقه که انجام نمی‌شود. این معجزه بودن قرآن این نیست که شما قرآن را بخوانید و یک دفعه مثل آن توصیفی که قرآن از آدم‌های مثلاً مسیحی‌های خیلی مؤمن می‌کنه، می‌گوید این‌ها میان قرآن را می‌شنون، گریه می‌کنن، می‌فهمند که این حقه.

این آدم‌ها از این سطح خیلی بالاترن که یک چنین شناخت‌هایی پیدا می‌کنند که کلام حق را بشنون، می‌فهمند این کلام خداست. اما از مردم مسلمون هم این‌قدر انتظار ندارم که مثلاً راحت بیان قرآن را بخونن و به راحتی بفهمند که این کلام خداست.

مگر اینکه از نظر معنوی واقعاً پیشرفت کرده باشند. شما اگر به شریعت عمل بکنید، اگر زندگی معنوی خوبی داشته باشید، یک روزی به اینجا می‌رسید که قرآن را می‌خوانید برایتان بدیهی است که کلام خداست.

و منظورم این است که از توده مردم نمی‌شود این انتظار را داشت. ولی از توده مردم می‌شود این انتظار را داشت که اگر مثلاً به آن تحدی‌ای که قرآن کرده عمل بکنند، ببینید هر قرآن در مورد معجزه بودنش این است که بیاید یک سوره مشابه قرآن بیاورید. بعد در ملأ عام مردم می‌فهمند که این سوره به خوبی سوره قرآن نیست.

یعنی حالا ممکن است آن لحظه قضاوت‌ها مبهم باشد. ۱۰ سال، ۵۰ سال می‌گذره و معلوم می‌شود که آن متنی که برای رقابت آورده شده چقدر متن، اصلاً شما فکر کنید اگر یک نفر می‌خواست که سوره یک چیز مشابه سوره یوسف در زمان پیامبر بیاورد، چه چیز مزخرفی احتمالاً می‌نوشت، خدا می‌داند. بعد اینکه کجاش برایش جالب‌تر می‌اومد و سعی می‌کرد مثلاً یک خورده حالا یک جاییش را رمانتیک‌تر بکند.

یعنی اگر یک نفر یک چیزی مشابه سوره یوسف بنویسه، قطعاً بوی آن تاریخ، مثلاً نگارش خودش، جامعه خودش و علایق شخصی آن آدمی که این کار را کرده را می‌گیرد. خب ممکن است آن آدم‌هایی که آنجا هستند بلافاصله نفهمند که این متن، متن جالبی نیست. ولی ۵ سال دیگر همه به وضوح می‌فهمند که این متن خیلی متن بدیه. این ماندگاری قرآن، این است که جنبه یک چیز دارد.

تحدی اینجا صورت می‌گیرد. تحدی این نیست که هرکی قرآن را بخواند می‌فهمد که معجزه است. به نظر من راه طبیعی مسلمان شدن این است که شما به قرآن اعتقاد پیدا بکنید دیگر به عنوان معجزه. به معجزه پیامبر خودتان اعتقاد پیدا بکنید. ولی اینکه برایتان بدیهی بشه، نمی‌دانم واقعاً این سوالی که دارید می‌کنید، برای به هر حال کسی که مسلمان می‌شود دارد به قرآن معتقد می‌شود.

برای اینکه شریعت و همه چیز خلاصه‌اش تو قرآنه. ولی اینکه یک آدمی که مسلمونه در چه حدی واقعاً اعجاز قرآن را درک کرده، من فکر نمی‌کنم شرط ضروری این باشد که یک نفر واقعاً برایش بدیهی شده که این کلام خداست.

شما بین مثلاً فرض کنید یک نفر برایش بدیهی است که خدا وجود دارد، معاد وجود دارد، انبیا هم، اصولاً به نبوت هم به طور کلی به پذیرش وحی هم اطمینان دارد که اتفاق افتاده.

حالا بین این سه تا دین، اسلام به نظرش دین بهتریه. مثلاً با حضور قرآن و تعالیم قرآنی این‌جوری به نظرش می‌آید و اسلام را انتخاب می‌کند. این یک جور مسلمان شدن معمولیه دیگر. ولی مسلمان شدن واقعی به نظر من آره، این است که یعنی شما معجزه پیامبر را درک کنید دیگر.

تا وقتی که یک نفر مسلمونه و به اینجا نرسیده که اعجاز قرآن را حس کند، یک چیزی کم دارد. ولی برای شروع به دین‌داری فکر نمی‌کنم لازم باشد شما به اینجا رسیده باشید که اعجاز قرآن را درک کنید.

کافیه که در رقابت با سایر ادیان برتری مثلاً اسلام را این‌جوری سه بگذارید. فکر می‌کنم این کافیه. و فکر می‌کنم اکثریت همین‌جوری مسلمان می‌شوند. اگر اسلامشون را قبول داشته باشند.

ولی من واقعاً به این اعتقاد دارم اسلام واقعی، یک کسی که واقعاً مسلمونه، یک جوری باید در یک حدی اعجاز قرآن را درک کرده باشد برای اینکه معجزه پیامبر را باید دیده باشد و ایمان آورده باشد.

خب، یک تعدادی که مثلاً بخواهد تجربه تاریخی‌اش را انقدر باور کند که وقتی بله، شما وقتی که خداوند را درک می‌کنید، یعنی قضاوت اینکه خدایی که شما می‌شناسید، جدا ادیان را بگذارید کنار، شما اعتقاد به خدا دارید.

خدای سخن‌گو در برابر خدای لال

اینکه آیا این خداوندی که شما بهش اعتقاد پیدا کردید، یک خداوند لال یا یک خداوندی که حرف می‌زنه، این ربطی به تاریخ ندارد. من به نظرم تصور یک خدایی که ارتباطی با بشر برقرار نمی‌کنه، یک خورده دور از آن تصور عمومی‌ای که آدم‌ها باهاش اعتقاد پیدا می‌کنند به خدا.

ممکن است هم البته به هر حال این من فرض کردم که یک نفر به اینجا رسیده که درکش از خداوند شامل اینکه خداوند تکلم دارم هست، یعنی جزو صفات.

به هر حال شما وقتی خدا را کشف می‌کنید، یک صفاتی هم کشف می‌کنید دیگر. فقط به آن فقط به عنوان خالق که نیست. مثلاً یک چیزهای دیگه‌ای هم به نظرتون می‌آید. یک موجودی است که مثلاً فلسفه فقط می‌گوید که یک موجود واجب‌الوجود هست.

خیلی برهان‌ها همراه با برهان شما صفات کمال را مثلاً خیلی برای خدا درک نمی‌کنید. ولی فلاسفه بعداً سعی می‌کنند از واجب‌الوجود بودن صفات کمال را دربیارن مراحل بعدی. آدم‌ها هم همین‌جوری شهودی وقتی که احساس می‌کنند و قانع می‌شوند که خدا وجود دارد، واقعاً فقط به عنوان واجب‌الوجود درک نمی‌کنند. همراه با یک مثلاً صفاتی درک می‌کنند. مهربان هست یا نیست.

توحید ابراهیمی

نقد جامعه دینی یهود

می‌دانید یعنی من فکر می‌کنم که اینکه خداوند منشأ مثلاً کلام هست یا نیست، این یک جوری جزو شما این حالت ایمان ابراهیم نگاه کنید برای ابراهیم بدیهی که خداوند دارد بهش غذا می‌دهد خوبش می‌کند در عین حال برایش بدیهی که خداوند حرفاشو گوش می‌دهد جوابشو می‌دهد یعنی استدلال واجب الوجود این‌ها ندارد یعنی آن خدایی که ابراهیم کشف کرده در دنیا شامل همه این صفات هم هست دیگر به هر حال من معتقد به این نیستم که اعتقاد به اینکه وحی باید وجود داشته باشد اعتقاد تاریخی یعنی یک نفر سلف درکی که از خدا دارد می‌تواند همراه با این باشد که می‌تواند دعا بکند یا نه می‌تواند ارتباطی برقرار کند یا نه و از آن ور آیا امکان ارتباط هست یا نیست آیا خداوند هدایت کننده هست یا نیست این جز صفات خدا باید باشد یا نباید باشد ما را همین‌جور مثلا خلق کرده و ول کرده یا نه یک کاری به کارمون دارد فکر می‌کنم تصور عمومی تصور ابراهیم از خداوند این است که هر نیازی که من دارم خالق من نیاز مرا رفع می‌کند برای همین است که غذا خوردن را به خدا نسبت می‌دهد خوب شدن بیماریشو به خدا نسبت می‌دهد مثلا این حس توحیدی دیگر یک نفر مرا خلق کرده و نیازهای مرا دارد رفع می‌کند من نیاز به هدایت دارم نیاز به تکلم دارم نیاز به این دارم که گاهی دعا بکنم همه این‌ها را ابراهیم چون دارد می‌داند که از آن ور هم نیاز شخصی خداوند درآوردی می‌شود این مبنای در واقع اعتقاد به وحی می‌تواند یک مبنای کاملاً عقلی و در واقع فطری باشد خب من یک نقش عمده‌ای از بحث‌هایی که تو قرآن در مورد یهودیت این به هر حال کاری که من در این مدت انجام دادم این بود که سعی کردم عقاید یهودی‌ها را بیان بکنم و عقاید قرآن در مورد یهودیت را هم این‌گونه بیان بکنم مثل دو تا تئوری و سعی کردم نشان بدهم که جاهایی که اختلاف وجود دارد قرآن یا حرفشو کرسی نشسته یا به هر حال معقول‌تر به نظر می‌رسد از جمله در مورد تحریف تورات در مورد مسئله ظهور مسیح و حالا اختلاف‌های دیگه‌ای که همین الان بهشان اشاره کردم نکته دیگه‌ای که در قرآن خیلی زیاده و من کم بهش اشاره کردم این بود که در واقع قرآن از جامعه

یهود نه از حالا دین یهود به معنای یک عقیده از وضعیت جامعه یهود به شدت استفاده می‌کند برای اینکه انحراف‌های یک جامعه دینی را در واقع نشان بدهد یک جامعه دینی چه خطرهایی یهودی‌ها بعد از مثلاً نزدیک به ۲۰ سال حالا از زمان حضرت موسی اگر بگیریم ۱۰ و خورده‌ای سال در زمان پیغمبر جامعه‌شون به یک جایی رسیده که انواع و اقسام فسادهای ممکن در یک جامعه دینی را دارند که قرآن خیلی از این بحث‌ها دارد با وضعیت فعلی یهود را در واقع انتقاد می‌کند بهش و اساس در واقع این بحث‌ها هم این است که این‌ها انحراف‌های مشخصی که تو جامعه دینی ممکن است پیش بیاید و مسلمان‌ها در معرض این خطر هستند بنابراین آن بخش‌های قرآن که نه به عقاید یهودی‌ها به جامعه یهودی و انحراف‌هاش اختصاص دارد برای مسلمان‌ها باید خیلی جذاب باشد چون ما هم الان بعد از ۱۴۰۰ سال پیش همه آن مرض‌ها را یک جوری در جوامع خودمان می‌بینیم و حالا کم و زیاد بعضی‌هاش زیادتر بعضی‌هاش کمتر وجود دارد بنابراین یک نوع در واقع برخورد قرآن در مورد یهودیت یک در واقع آسیب‌شناسی دینی آسیب‌شناسی جامعه دینی و یهودی‌ها آن‌هایی هستند که نه مسیحی‌ها یهودی‌ها آن‌هایی هستند که تو قرآن در این مورد زیاد بهشان اشاره می‌شود بعد موضوع صحبتم این نبود و خیلی هم واردش نشدم یک مقدار هم شاید وقت داشتم وارد چیزهایی بشوم نشدنش برای خاطر این بود که ممکن است شما الان به هر چیزی در جامعه فعلی مسلمان‌ها جامعه خودمان انتقاد بکنی یک جوری یعنی هر کدام آن چیزهایی که آنجا هست مشابهش اینجا بگویید ممکن است مسئله سیاسی تلقی بشود و ما جامعه دینی سیاسی دیگر یعنی یک جوری الان شما مثلاً یک بخش عمده‌ای از انتقادهای قرآن به جامعه دینی یهود در واقع انتقاد به جامعه روحانیت یهود از مردم پول می‌گیرند نمی‌دانم تحریف می‌کنند چه کار می‌کنند خب این‌ها را اگر شما بیاید انطباق بدهید مثلاً با جامعه فعلیمون دیگر کاملاً مسئله سیاسی می‌شود دیگر و حالا من قصد من این نبود این کارا را بکنم ولی یک جا بعضی چیزها را می‌خواستم بگویم که صرف‌نظر کردم ولی حداقل اینجا یادداشت کردم که بگویم که چیزهای خوبی اینجا هست است که شما هر چقدر این آیات انتقاد به وضعیت یهود را در قرآن بیشتر بخوانید و واقعاً مطمئن باشید که هیچ کدام این چیزهایی که آنجا دارد گفته می‌شود نیست که در جامعه ما نیست.

فقط ممکن است کم و زیاد باشد. این چیزی روایت من ۱۰ بار تا حالا این روایت پیغمبر را گفتم و من از خواندن روایت ابا دارم. بارها این را فکر کنم حالا بیرون کلاس در کلاس هم گفتم.

دلیلش هم این است که شما باید یک چیز داشته باشید یک برای اینکه صادقانه برخورد بکنید و در واقع دلخواه برخورد نکنید اگر قرار است از روایت استفاده بکنید باید روی مجموعه روایت مسلط باشی.

باید روایت‌ها را با یک شیوه در واقع مشخص متن‌شناسی بررسی بکنید صحت و سقم‌شون را نه اینکه روایتی که دوست دارید را بخوانید. می‌دونید؟ منظورم می‌دانم منظورم را می‌فهمید. یعنی من اگر یک شیوه داشته باشم و این را فیکسش کنم. بگویم که من روایت روایت‌هایی را قبول دارم که از این فیلتر بررسی متنی گذشته باشد.

مثلاً در متون سه قرن اول، چهار قرن اول آمده باشند، سلسله راوی‌هاشون این‌جوری باشد. همین کاری که یک علمی هست به اسم علم حدیث که همین کار را می‌کنند. روایت‌ها را اسم‌های مختلف می‌ذارن بر حسب اینکه چه مقدار سندیت دارند. من باید اسناد روایت‌ها را بشناسم و یک ملاک کلی گذاشته باشم، بعد دیگر مطیع ملاک کلی که گذاشتم باشم.

یعنی اگر روایتی که دوست نداشتم هم یک دفعه سندش خوب دراومد، بگویم خب این روایت را من به رسمیت می‌شناسم. خب اکثر آدم‌ها این کار را نمی‌کنند و من خیلی خودم بدهم می‌آید از اینکه الان این من این روایت را خوشم می‌آید اصلاً نمی‌دانم سندش چیست. هی می‌گویم و بعد احساس گناه می‌کنم از اینکه به یک چیزی دارم رجوع می‌کنم.

چون برام بدیهی است که درست است می‌گویم ولی واقعاً این کار خوبی نیست دیگر. من الان دارم شاید پیغمبر این حرف را نزده باشد. و این که حالا با هر یعنی همه می‌روند همین‌جوری هر جایی مثلاً فرض کنید ناسیونالیسم واقعاً یک چیز مزخرفی بود در اروپا شروع شد، موجش به ایران هم رسید. یک دفعه یک روایتی پیدا کردن حب الوطن من الایمان.

حالا این سند دارد، ندارد، اصلاً کی گفته، از کجا دراومده. یک دفعه در مثلاً اوج احساسات ناسیونالیستی ایران این روایت تبدیل به یکی از روایت‌های اصلی تاریخ اسلام شد. حب الوطن من الایمان. این خلاصه این‌جوری است دیگر. من الان چون باز احساس گناه بهم دست داد این حرف را زدم. به هر حال پیغمبر می‌گویند یک چنین روایتی از پیغمبر هست.

حالا روایت را بگذارید کنار. این‌جوری است. یعنی شما می‌توانید یک جور استدلال کنید که اگر یک حرفی در مورد جامعه یهودی به درد مسلمان‌ها نخوره، خب این چرا تو قرآن نقل شده؟ نقلش یک جوری به معنای این است که ما ببینیم، ببینیم این‌ها چه دچار چه مشکلی شدن و بترسیم از اینکه دچار این یک چنین مشکلی بشویم.

شواهد هم که نشان می‌دهد که شدیم دیگر. حالا به هر حال من توصیه می‌کنم بهتان که هر وقت دارید قرآن می‌خوانید به جاهایی رسیدید که دارد یک بحثی با یهودیت و آن معنای بالفعلش نه فقط اعتقادات‌شون انجام می‌شه، شما نگاه کنید ببینید به چه چیزهایی دارد ایراد گرفته می‌شود و سعی کنید تطبیق بکنید ببینید که مشکلات مشابه ما داریم یا نداریم.

من روی یک نکته‌ای تأکید کردم که مجدد می‌خواهم یادآوری بکنم که به نظر من این نکته خیلی مهمی است. و اصلاً کلاً فکر می‌کنم که این اختلافات مشکل اصلی یهودی‌ها تصور من این است که تصوری از مفهوم تکامل دین ندارند. یعنی قرآن یکی از جالب‌ترین چیزهاش این است که صراحتاً حرف از این دارد می‌زند که دین در طی یک پروسه‌ای به کمال رسیده.

من سعی کردم بگویم تو بحثی که در مورد سوره اسراء کردم که این نه تنها در قرآن به وضوح با صراحت در موردش شریعته بلکه در مورد عقاید هم حتی هست.

یعنی همه عقاید دینی آن‌جوری که در قرآن دارد ارائه می‌شود از روز اول ارائه نشده. مردم ببینید یک مفهومی در واقع وجود دارد آن هم این است که شما به معنای واقعی کلمه بشر و جامعه بشر را در حال تکامل ببینید.

و به این اعتقاد داشته باشید که چرا ادیان مثلاً دین حضرت نوح دین ساده‌تریه در مثلاً فرض کنید دین حضرت موسی شریعتش با شریعت اسلام فرق می‌کند. اینکه یا اعتقاداتی در قرآن بیان شده که در مثلاً اعتقاد تأکید قرآن روی معاد و اعتقاد مسلماً قرآن به وجود شیطان و ابلیس این‌ها در تورات یا اصلاً نیست یا خیلی کم‌رنگه.

اینکه هر اعتقادی و هر حکمی را در ابتدا لزوماً بیان نکردن، این به نظر من نکته اساسی پشت همه اختلاف‌هایی که یهودی‌ها با ادیان بعدشون دارند، این است که یهودی‌ها اصلاً نمی‌توانند درک بکنند که چطور ممکن است ادیان دیگه‌ای خداوند فرستاده باشد که شریعتشون با شریعت ما فرق می‌کند. این حس اینکه یک چیز ثابتی وجود دارد. الان خداوند اگر تورات را نازل کرده دیگر تمام شد دیگر.

شریعت ازلی در ادیان

یعنی یک جور انگار نزول همان و خاتمیت همان. بفرمایید. خب شریعت ندارد به آن معنایی که کتاب ندارد از نظر اتفاقاً از نظر اسلام، از نظر قرآن حتی ابراهیم کتاب داشت. نوح شریعت داشت. الشورى · ۱۳۞ شَرَعَ لَكُم مِّنَ ٱلدِّينِ مَا وَصَّىٰ بِهِۦ نُوحًۭا وَٱلَّذِىٓ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِۦٓ إِبْرَٰهِيمَ وَمُوسَىٰ وَعِيسَىٰٓ ۖ أَنْ أَقِيمُوا۟ ٱلدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا۟ فِيهِ ۚ كَبُرَ عَلَى ٱلْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ ۚ ٱللَّهُ يَجْتَبِىٓ إِلَيْهِ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِىٓ إِلَيْهِ مَن يُنِيبُاز [احكام‌] دين، آنچه را كه به نوح در باره آن سفارش كرد، براى شما تشريع كرد و آنچه را به تو وحى كرديم و آنچه را كه در باره آن به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش نموديم كه: «دين را برپا داريد و در آن تفرقه‌اندازى مكنيد.» بر مشركان آنچه كه ايشان را به سوى آن فرا مى‌خوانى، گران مى‌آيد. خدا هر كه را بخواهد، به سوى خود برمى‌گزيند، و هر كه را كه از در توبه درآيد، به سوى خود راه مى‌نمايد. و ابراهیم. شرع از اول وجود دارد. کتاب وجود دارد در مورد حضرت ابراهیم. صحف ابراهیم و موسی. بله یعنی ببین یک بار این است که من می‌گویم پشت عقایدشون این است.

ممکن است شما بگویید یهودی‌ها با صراحت این را بیان نمی‌کنند ولی حسشون این است. نمی‌توانند اصلاً درک بکنند که یعنی چه که ادیانی بر حتی در مورد مسیح تصورشون این نیست که مسیح اگر ظهور بکند که حالا آن‌ها می‌گویند هنوز نیامده بیاید و شریعت را عوض بکند. این جاودانگی، ازلی و ابدی بودن شریعت جزو عقایدشون انگار.

حالا ولو اینکه در اصول عقایدشون ننویسن. و برای همین خیلی برایشان بعید به نظر می‌رسد که اصلاً یعنی چطور ممکن است بعد از تورات ادیان دیگه‌ای خداوند آورده باشد و به وضوح شریعتشون مثلاً حالا نه زمین تا آسمون ولی درصدی مثلاً تفاوت داشته باشد. حلال و حرام حیواناتش تفاوت داشته باشد، عبادتش تفاوت داشته باشد و خیلی چیزهای دیگر.

من نمی‌دانم مجازات‌های اسلامی با مجازات‌های یهودی فرق دارد. مراسم ازدواج و احکام زناشویی در اسلام فرق دارد. چگونه این اتفاق افتاده؟ این چیزی است که به نظر من قرآن به صراحت تأکید می‌کند که این‌جوری است. یعنی مطلقاً این‌گونه نیست که اختلاف نتیجه تحریفه بلکه دین، شریعت یهود فرق می‌کرده با شریعت اسلام. و درک اینکه چگونه این اتفاق افتاده به نظر من نکته خیلی مهمی است.

مسلمان‌ها باید دنبال این درک باشند. نه فقط یهودی‌ها. مسلمان‌ها باید این را سعی کنند درک کنند که چطور خداوند سه تا دین فرستاده. و در قرآن می‌گوید که اصلاً از اول سه تا دین قرار بوده بفرستیم.

آیه‌ای که من حالا چون یک جلسه از سوره مائده گذشته بهش راحت می‌توانم رجوع بدم، آیه‌ای که تو سوره مائده هست من چندین بار تا حالا بهش ارجاع دادم، محتواش این است که اصلاً از خداوند این‌گونه می‌خواست که سه تا دین داشت.

خداوند می‌تونست یک دانه امت داشته باشد در کره زمین. خداوند چند تا امت را وجود آورده. و همون‌جا توضیح می‌دهد که مثلاً این یک در واقع خیلی تو این هست. یک نکته‌ای تو این هست که سه تا امت باشد.

با همدیگر اختلاف هم داشته باشند. اختلاف شریعت داشته باشند. اختلاف‌های رفتاری هم داشته باشند که اشکالی که ندارد نه خیلی هم خوب است. من فکر می‌کنم این خیلی نکته مهمی است. در ادیان دیگر من فکر می‌کنم تصور حتی مسیحی‌ها مثلاً این‌جوری است. وقتی مسیح آمد دیگر قبلش همه ادیان کنسل شد. بعدش هم دیگر دینی نمی‌آید.

یعنی تصورات یهودی‌ها و مسیحی‌ها از دنیا و از دین همان امت واحده است. یک امت باید وجود داشته باشد. و قرآن این‌گونه نگاه نمی‌کند به مسئله امت‌های دینی. قرار است چند تا امت وجود داشته باشد. با همدیگر همزیستی بکنند، همدیگر را ارشاد بکنند، با همدیگر رقابت بکنند در انجام دادن کارهای خیر و این خوب است. این اتفاق خوبی است. خوبیش چیست؟ و شواهد خوبیش چیست؟

شما بروید مثلاً تو لبنان می‌بینید که از مسلموناشون آدم‌های معقول‌تری‌ان. برای اینکه مرتب با مسیحی‌ها و یهودی‌ها سر کله می‌زنند. یک دین، یک عقیده وقتی که تنها موند، من یک بار یک مثال سیاسی زدم.

هر خلاف عرف این جلسات، این شما در سیاست ۳۱ سال بعد از انقلاب اولش همه متحد بودن بر علیه سلطنت و سلطنت‌طلبا. بعد که انقلاب پیروز شد سلطنت‌طلبا را به عنوان ضد انقلاب حذف کردن.

بعد مسلمان‌ها موندن با مارکسیست‌ها مثلاً. دو تا گروه عمده. بعد یک خورده که گذشت مارکسیست‌ها را هم حذف کردن. تا موقعی که مارکسیست‌ها بودن همه مذهبی‌ها یک طرف بودن ما هم ما مدرسه که می‌رفتیم کلاً بحث حالا مارکسیست بود دیگر. من همیشه به دوستان می‌گویم ما فرق بین مجاهدین خلق و با حزب جمهوری اسلامی را خیلی نمی‌فهمیدیم.

به هر حال مذهبی بودن، مهم این بود که مسلمان بودن. بعد کم‌کم مارکسیست‌ها حذف شدن. بعد بین خود مذهبی‌ها یک اختلاف‌هایی ایجاد شد، این‌ها زدند آن‌ها را حذف کردن. خلاصه آخرش الان به اینجا رسید که در خود اصول‌گراها آن‌هایی که آن‌جوری اصول‌گرا هستند با آن‌هایی که یک خورده این‌جوری‌تر اصول‌گرا هستند اختلاف دارند و می‌خواهند حذف کنند.

من به شوخی می‌گویم که این آخرش به شکافت اتم، این‌قدر آن دو نفر می‌مونن، آخرش دو نفر فقط، همه حذف شدن، رفتن خارج از کشور، دو تا موندن که این می‌گوید که تو یک خورده آن حرفی که زدی اشکال دارد، تو هم این اینکه این اختلاف حذف‌ها را کجا باید متوقف کرد؟ در واقع قرآن دارد می‌گوید که در مورد ادیان همین‌جا متوقف کن.

مسلمان‌ها این کار را نکردن. مسلمان‌ها حذفی بیشتر برخورد کردن. خیلی جاها خوب برخورد کردن. من نمی‌خواهم کلاً تاریخ اسلام را واقعاً چیزه، یک خورده حالا ما مخصوصاً آدم‌هایی که شیعه هستند، شاید یک خورده دچار بی‌رحمی هم نسبت به تاریخ اسلام بشن، چون همه‌اش تاریخ در واقع اهل تسننه دیگر، ربطی به ما ندارد. بلکه ممکن است یک خورده بی‌انصافی هم بکنند.

ولی مثلاً در آندلس واقعاً مسلمان‌ها رفتار خوبی کردن، یعنی خیلی به این چیزی که در قرآن بود نزدیک عمل کردن. سعی کردن که در واقع یک جوری یک جامعه پلورالیستی داشته باشند و حداقل یهودی‌ها مثلاً در اسپانیا خیلی بهشان خوب، یکی از دوران خوش تاریخ یهودیت بعد از تبعید از در واقع بیرون آمدند از اورشلیم از ۲۰ سال قبل به این‌ور، واقعاً یکی از جوامع خوب یهودی فکر کنم بهشان به عنوان یک چیز خوب، چه می‌گن؟

خاطره خوب از تاریخی ازش یاد بخواهم بکنند، در اسپانیاست. برای خاطر آن دورانی که با مسلمان‌ها زندگی می‌کردند. و این مسیحی‌ها که من یک جمله‌ای خواندم یک جلسه‌ای که یک مسیحی نوشته که این رفتاری که ما مسیحی‌ها با یهودی‌ها ما می‌کنیم در شأن سگم نیست. یعنی کلاً مسیحی‌ها به دلیل این خصومت اینکه این‌ها قاتلین مسیح هستند، خیلی بد رفتاری می‌کنند با یهودی‌ها.

و مسلمان‌ها خوشبختانه خب خیلی وقتا این کار را نکردن. ولی در مجموع به هر حال این اختلافاتی که اگر مسلمان‌ها مسیحی‌ها و یهودی‌ها را بذارن کنار، اختلافات شیعه و سنی قطعاً عمده‌تر می‌شه، بعد می‌افتن به جون همدیگر و بعد حالا مثلاً هرکی که برد شروع می‌کند به این خودشان خلاصه اختلاف‌هایی هست. نکته خیلی مهم به نظر من آن چیزی است که من تو آن جلسه سعی کردم توضیح بدهم.

فایده درگیری فکری با اهل کتاب

حتی یک آدم، یعنی من در واقع تمام سعی‌ای که دارم می‌کنم تو این جلسات مسیحی کردن از یهودیت این است که در درون شما انگار یک مسیحی و یهودی بکارم که شما باهاشون یک خورده درگیر باشید.

یک خورده درگیری، یک مقدار، حتی یک فرد درگیری فکری داشته باشد با اهل کتاب برای دین خودش خوب است. من سعی کردم این اینکه این درگیری فکری چه فوایدی دارد را تو این جلسات بهتان نشان بدهم.

شما به راحتی، شما وقتی می‌بینید که یهودی‌ها هم استدلالشون برای عدم تحریف قرآن یک استدلال عقلی مشابهش همونیه که برای قرآن شما می‌آرید، یک خورده به استدلال خودتان شک می‌کنید که این کار می‌کند یا نمی‌کند. شما کلاً وقتی که حرف‌های حرف‌های ادیان دیگر را می‌شنوید، حرف‌هایی که می‌دانید نتیجه‌اش غلط است از آن شیوه برخورد یک چیزی یاد می‌گیرید، آنجا یک اشکالی وجود دارد، خودتان آن‌جوری برخورد نمی‌کنید.

من مثلاً سعی کردم از ماجرای وحشتناکی که برای یهودی‌ها پیش آمد که نفهمیدن ظهور مسیح را سعی کنم بهتان بگویم که چقدر فایده دارد، یعنی چقدر درس می‌شود گرفت برای اینکه ما دچار این مشکل نشیم. شیعیانی که در نهایت آرزو و انتظار هستند، دچار این مشکل نشن که نشانه‌ها را اشتباهی بفهمند، نشانه‌های الکی برای خودشان تولید بکنند و بعداً هم آن بلا سرشون بیاید.

کلاً این اختلافات در این سطح بمونه و یک سری بحث‌ها، جوامعی که این ادیان کنار همدیگر زندگی می‌کنن، واقعاً بینشون رقابت ایجاد می‌شود. اینکه مسیحی‌ها یک کار خوبی می‌کنن، مثلاً الان شما واقعاً اگر مسیحی‌ها را بگذارید کنار مسلمونا، جوامع مسیحی خیلی بیشتر در امور خیریه فعال هستند نسبت به مسلمان‌ها و این شرم‌آوره برای مسلمان‌ها که چقدر آیه ما، من فکر نکنم هیچ حکمی در قرآن به اندازه انفاق در موردش آیه داشته باشد.

چند صفحه قرآن دعوت به انفاق و کمک به دیگران و این‌هاست. چقدر مردم، همه اکثر مسیحی‌ها خلاصه تو کلیساهای محلشون مؤسسه خیریه یک جایی فعالیت می‌کنند واقعاً. ما این صندوق‌های قرض‌الحسنه‌ای که قرار بود از این کارا بکنند، یک کار دیگه‌ای دارند می‌کنند.

من همه‌اش را از بانک گرفتم. خلاصه اگر ما کنار کنار آن مسیحی‌ها باشیم خب خجالت می‌کشیم. وقتی نیستند خجالت نمی‌کشیم. اصلاً متوجه نیستیم که به یک چیزی عمل نمی‌کنیم.

به هر حال دعوت قرآن، دعوت اسلام این است که در این سطح این ادیان خوب است کنار همدیگر باشند، جزو در واقع اه نشئت الهی‌ای را که امت واحده وجود نداشته باشد و در عین حال باید با همدیگر این بحث‌های اه مذهبی‌ام داشته باشیم. خود این بحث‌ها برای حتی مسلمان‌ها اگر تبلیغ کنند و بحث کنند با یهودی‌ها و مسیحی‌ها برای خودشان کاملاً مفیده.

حذف‌گرایی پس از انقلاب

یعنی ما از متجدد شروع کردیم و همین‌طور رفتیم سمت آن جامعه سنتی بسته و آن عقایدی که در واقع عقایدی هستند که تو جامعه سنتی بسته شکل گرفتن و بنابراین نه استدلالی توشون هست، نه خیلی به اصطلاح دقتی توشون هست.

همین‌جوری عقاید معمولاً عوام‌پسندی هستند که ما فکر کنم در طول این ۳۱ سال به‌طور کاملاً یکنواخت و نه خطی به سمت چیزی رفتیم، به سمت این‌جور عقاید جامعه سنتی مذهبی خودمان رفتیم که شما اگر اول انقلاب یک مقدار در مورد فضای اول انقلاب مطالعه بکنید و درک بکنید می‌فهمید که اصلاً این انقلابی که از مؤلفه‌هاش ضدیت با این عقاید سنتی بود.

در واقع انقلاب همراه با یک جور نگرش یک خورده جدید به دین بود، نه نگرش سنتی. ولی الان ما آن مؤلفه‌ها را دیگر نداریم. به هر حال این‌ها همه نتیجه همان حذف‌هاست دیگر.

شما اگر ادیان را بگذارید کنار همدیگر زندگی بکنند، هم به عقایدشون خدمت کردید، هم به رفتارهاشون خدمت کردید و این چیزی است که جزو اه عقاید اسلام در مورد اهل کتاب هست. یک نکته‌ای را که گفتم می‌خواهم چون مهم بوده ولی خیلی کوتاه گفتم و گذشتم، من باید یک اعلام نارضایتی کردم از اینکه مسلمان‌ها هیچ وظیفه‌ای خودشان نمی‌دونن و کنجکاو نیستند ببینند شریعت یهود چه بوده.

فلسفه احکام و اغراق توراتی

و اینکه از کنار هم گذاشتن شریعت یهود و شریعت اسلام یک چیزی یاد بگیرند. من سعی کردم مثلاً از اینکه در ۱۰ فرمان اه مسئله اه چیزی هست، مسئله اهمیت دادن به همسایه هست، ولی در قرآن بیشتر مسئله اهمیت دادن به خانواده هست، یک چیزی نتیجه بگیرم. می‌گویم که چرا این اتفاق افتاده؟ چرا آن حکم آن موقع آمده؟ بعد این حکم آمده؟

من احساسم این است که یاد گرفتنش شریعت یهود خیلی برای کسانی که در مورد شریعت دارند کار می‌کنند می‌تواند مفید باشد. مخصوصاً در جهت فهمیدن فلسفه احکام. یک چیزهایی آنجا حالت اگزجره دارد، خیلی واضح است. بعداً اینجا مثلاً تخصیص داده شده.

همین که شما بفهمید اصلش چه بوده که تخصیص داده شده، در مورد این حکم، مثلاً من برای من واقعاً اه شنیده این حکم در شریعت یهود که کسی که به مادر و پدر خودش بی‌احترامی بکند، حکمش سنگساره، حکمش مرگه.

برای من خیلی چیز بوده، تأثیرگذار بوده. درست است که الان ما این کار را نمی‌کنیم، ولی از نظر خداوند در این حد این جرم بود که یک روزی حکم سنگسار دادن برای کسی که به پدر و مادر خودش توهین می‌کنه، فحش می‌دهد مثلاً. و قبول دارید که این حکم، خب قرار نیست الان اجرا بشود در دنیا.

ولی وقتی شما این را می‌فهمید، یک حسی بهتان دست می‌دهد از میزان مثلاً اه زشت بودن این کار، در حد مرگه مجازاتش. خیلی چیزها من حالا به هر حال فکر می‌کنم که مطالعه شریعت یهود برای من جذاب بوده و هست و هرچه گیرم می‌آید می‌خوانم و فکر می‌کنم که اه ای کاش مثلاً مخصوصاً کسانی که فقه کار می‌کنند این چیزو داشته باشند.

این علاقه را داشته باشند بروند شریعت یهود را که معمولاً مسلمان‌ها با تورات و شریعت یهود این‌ها یک کلام می‌گویند این‌ها تحریف شده‌ست و می‌ذارن کنار. من این را بارها در جلسه این را گفتم، دوباره تکرار می‌کنم. احادیث هم تحریف شده‌ست. شما احادیث هم باید بروید اسنادشو کلی زحمت بکشید دربیارید. مطمئن باشید تورات از احادیث تحریف شده‌تر نیست.

بنابراین یک مسلمان می‌تواند تلاش بکند مثلاً بگوید خب اینجاش به دلایل تاریخی‌ش، اونجاش به دلیل محتوایی‌ش، این‌ها را قبول ندارم ولی این تورات دیگر این‌گونه نیست که ۷۰ درصدش تحریف شده باشد. ولی درصدی یک بخش‌هایی‌ش شاید کم و زیاد شده باشد. شریعت یهود تا حدود زیادی سالم مانده. یعنی تحریفات در آن زیاد نیست. آن بخش پنج فصل اول تورات خیلی دست نخورده.

و یک نکته‌ای که من حالا به عنوان آخرین نکته می‌خواهم بگم، قبلاً بهش اشاره کردم این است که یک یک مسئله‌ای به نظر من همچنان جا برای فکر کردن دارد. قبول که شما فرض کنید قبول کردید که خداوند نقش‌اش این بوده که چند تا دین در زمان‌ها به وجود بیاورد. مثلاً خوب بوده که سه تا دین در کره زمین وجود داشته باشد.

ولی یک یک سوال، این مسئله قوم برگزیده چیست؟ اینکه قوم یهود مامور به تبلیغ هم نبودند. چرا یک بخشی از تاریخ دین این‌گونه پیش رفته؟ یک قومی را خداوند به در و پای یک کوهی باهاش یک میثاقی را بسته و ۱۰ سال این‌ها یک جور تافته جدا بافته باشند. نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید یا نه.

یک بخشی از تاریخ ادیان ابراهیمی تاریخ یک قومیه، حالا بنا به نگرش قرآن از موسی تا مسیح. یک قومی که مامور به تبلیغ نیستند، فقط مامور به خداپرستی هستند و خداوند این‌ها را یک جوری انتخاب کرده و باهاشون یک رابطه خاصی دارد. این یک مقدار این سوال چیز نیست، نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید که یک چیزی برای فکر کردن وجود دارد.

چرا مثلاً یهودی‌ها نباید بروند توحید را در دنیا ترویج بدهند؟ امکان عملی‌ش از نظر تاریخی وجود ندارد. مثلاً این‌قدر بت‌پرستی قوی که این‌ها خودشان را حفظ بکنند کافیه. مثلاً مردم حرف‌های این‌ها را گوش نمی‌دن. نمی‌دانم. چه من به نظرم می‌آید یک خورده این مسئله‌ای وجود دارد که درک کردن این می‌تواند مهم باشد. من خیلی در این مورد بحث نکردم.

اسماء الهی و برگزیدگی

توضیحی دادن اینکه چرا یک اتفاقی افتاده در کلاً جهان از نظر از دیدگاه دینی یعنی برگردوندنش به در تحلیل نهایی برگردوندنش به اسماء الهی. چرا دنیا اینجوریه؟ چرا این‌گونه این‌جور پیش می‌رود و این اتفاق‌ها می‌افته؟ برای خاطر اینکه اسماء الهی در جهان دارند تجلی می‌کنند. این تحلیل نهایی‌ه. معمولاً مشکلی که ما داریم این است که ما درک طبیعی از خیلی از امور داریم.

نمی‌توانیم این‌ها را برگردونیم به اینکه مثلاً چگونه ارتباط دارد این واقعه با چه اسم الهی در این دوره تاریخی مثلاً ظهور کرده. ابن‌عربی سعی می‌کند با کمک قرآن و داستان پیامبران سیر ظهور اسماء الهی از نظر تاریخی را یک جوری نشان بدهد.

هر پیامبری که می‌آید اسمی دارد ظهور می‌کند. من در فکر کنم تنها موردیه تو ذهن من که مسائل طبیعی‌ش که چرا یک قوم برگزیده وجود دارد را خیلی خوب نمی‌فهمم.

ولی برام راحته که برگردونمش به اسماء الهی. یعنی معمولاً آن چیزی که واضح نیست اینجا به نظر من تحلیل نهایی، تحلیل نسبتاً ساده‌ایه. من سعی کردم بگویم که نمی‌دانم چقدر توضیح دادم. سعی کردم بگویم که یک مناسبتی وجود دارد بین اسلام، این سه تا امت، اسلام با الله و مسیحیت با رحمان و یهودیت با رحیم.

و اینکه اصلاً این بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم هم در ابتدای مثلاً هر در شعار اسلامیه، می‌گوید این سه اسم در کنار همدیگر قرار می‌گیره، یک جوری یک مناسبتی دارد با اینکه این سه تا دین هم در جهان وجود دارند.

مسیح اصلاً تجلی اسم رحمانه و آن‌ور یهودیت مثلاً تجلی اسم رحیمه. آنجا شریعت قوی، اینجا امور تکوینی قوی. این همان دوگانگی‌ه در واقع موجود در جهانه که کاملاً شما این دو قطبی بودن مسیحیت و یهودیت را حس می‌کنید که این بعد تکوینی در مسیحیت قوی، بعد تشریعی در موسی قوی و اسلام این وسط در واقع مثل تجلی اسم الله در میانه قرار می‌گیرد دیگر.

جامع همه اسماء. خب اگر این را نگاه اگر اسم رحیم را بشناسی، بعد هم اینکه من توضیح دادم که الله و رحمان و رحیم این مناسبت هم بین‌شون وجود دارد.

طبق آن قاعده کلی که اسماء به ترتیبی که ظهور می‌کنند در واقع ظاهر می‌شوند یعنی به ترتیب آن استراکچر اولیه شون یعنی پیامبران اسم های مثلاً پایین تر انگار اول پیامبران مربوط بهشان میان و سه تا پیامبر آخر تجلی رحمان در واقع باید باشد رحیم و رحمان و الله این هم با این جور در با آن تئوری کلی که ترکیب ظهور اسما چه جوریه جور در می‌آید.

رحیم چیست؟ رحیم آن نوع در واقع تجلی آن نوع مهربانی خداوند که مهربانی خاصه در مقابل رحمان. یعنی اینکه قوم تحلیل نهایی خیلی ساده است که خداوند یک ارتباط خاصی اصلاً می‌خواهد با یک قوم داشته باشد.

به دینی که حالت خاص بودن در آن معنی داشته باشد. می‌فهمید منظورم چیست؟ یعنی دقیقاً این حالت قوم برگزیده و ارتباط خاص خدا با قوم یهود تجلی رحیمیت خداست. به غیر این هم نمی‌شود. یعنی دینی که همه جا می‌رود تبلیغ می‌کند یک رابطه خاصی که خداوند به شما یک مهربانی خاص می‌کند که این ربطی به حالا اطرافیانتون ندارد.

خدا با هر کسی انگار یک ارتباطی دارد. ربوبیت خاص دارد، رحیمیت دارد و این یک جوری در بطن معنای رحیم هست. بنابراین وضعیت برگزیدگی قوم یهود یک جوری با این تجلی اسما سازگاره. ولی آن قسمت های می‌انیش به نظر من هنوز جای سواله. یعنی نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید یا نه. این تحلیل نهایی کافی جواب کافی نیست.

اینکه چرا خود از نظر تاریخی این اتفاق افتاده فکر می‌کنم هنوز جای دارد که آدم بهش فکر بکند. من راستش به غیر از این تحلیل خیلی برای خودم بدیهی نیست که چرا هزار ساله یک قوم وجود دارد که خداوند باهاشون حرف می‌زند این همه انبیا توشون می‌فرستد. من یک بار یک تحلیلی گفتم که اینجا مسئله تکامل زبان و این‌ها وجود دارد. ولی باز همه مسئله را حل نمی‌کند.

یعنی این حالت برگزیدگی که برای بنی اسرائیل در هزار سال به وجود آمده به نظر من هنوز جای فکر کردن دارد. خب من دیگر این بحث های یهودیت و چیز می‌کنم دیگر تو همین جلسه قرار شد تمام بکنم.

با اینکه یک چیزهایی یادداشت کرده بودم که بگویم و نگفتم تو جلسات قبل یادداشت هامو نگاه کردم ولی فکر کردم که برای بستن بهتر است که خیلی چیزهای دیگر چیز جدیدی باز نکنم.

این سوال آخرم هم باز کردن این مسئله که بخواهم توضیح بدهم نیست. یک چیزی می‌خواهم که تو ذهنتان باشد شاید کنجکاوی بکنید و بیشترش را بفهمید. اصلاً گفتن که توبه یک قوم از یک اتفاق تاریخی که صرفاً اعتقادی نیست ولی یک تأثیری را نسل می‌گذارد دقیقاً در چه حد در حد اعتراف به آدم می‌تواند باشد.

مثلاً فرض کنید که یهودیت موضعش در رابطه با پیشامد ظهور مسیح حداقل مسیحی شدن این مجموعه فرض کنید مثلاً مسیحی ظهور نکرده بود. ولی این اتفاقی که برای بقیۀ پیامبران بنی اسرائیل افتاده بود یک تأثیر مهمی در نسل یهودی داشت.

بعد آن موقع توبه کردن یهودی از این اتفاق دقیقاً این است. من توبه کردن از کشتن پیامبران را می‌گویم. خب سوال خوبی است ولی من نمی‌دانم انتظار چه جور جوابی را دارید.

یعنی من مثلاً بگویم که واقعاً مراسم خاص توبه قومی دارید. ببینید شما یک مورد در قرآن و تورات به نظر من مشترک هست. آن هم این است که یهود گمراه شدن مسئله تبعید بابلی پیش آمد. یهود چه کار کردن که برگشتن؟ مثلاً اهتمام زیادی به تورات نشان دادن در دوران بابل. به حفظ شریعت نشان دادن.

اتفاقاً چون رفتن آنجا اقلیت شدن یک اقلیت این حسن هم دارد دیگر. شما وقتی که یهودی ها اینجا برای خودشان با همدیگر بودن یک جور رفتار می‌کردند. وقتی رفتن اقلیت شدن توجهشون به شریعت خودشان به هویت خودشان بیشتر شد. و من فکر نمی‌کنم این مراسم دسته‌جمعی انجام داده باشند و از ماجرای قبل از تبعید بابلی‌شون توبه کرده باشند ولی عملاً آدم‌های بهتری شدن.

و به همین دلیل خداوند مثلاً این‌ها را دوباره به سرزمین مقدس برگردوند. حالا فکر می‌کنم وقایع تاریخی کلاً این‌جوری است دیگر. گاهی مجازات‌هایی اتفاق می‌افتد و آدم‌های سختی‌هایی می‌کشن و همین جای مثلاً چیزشون توبه کردنشون یعنی سختی‌هایی که می‌کشن انگار گناهشون مثلاً پاک می‌شود. یک قومی مثلاً فرض کنید تو شرایط خیلی بد قرار می‌گیرد یا حالا تو آن شرایط بد رفتارش یک جوری بنیادی تغییر می‌کند.

فکر می‌کنم این‌ها در واقع راه را برای اینکه دوباره مورد آزمایش قرار بگیرند را باز می‌کنند. نمی‌شود اسمش را توبه گذاشت. ولی استحقاق این را پیدا می‌کنند که یک بار دیگر آزموده بشوند که اگر نعمت‌هایی بهشان داده بشه، معمولاً اینجوریه، نعمت‌هایی داده می‌شه، بعد دفتری می‌کنند. گرفته می‌شه، بعد از یک مدتی که سختی کشیدن دوباره نعمت داده می‌شود به یک قومی.

این افت و خیزها این‌گونه در. اگر دنبال این هستید که مسلمان‌ها چه کار باید بکنند که برگردند به دو، خب مسلمان‌ها باید اول قبول بکنند که خیلی مسلمون نیستند دیگر. قبول ندارند مسلمان‌ها. همه فرقه‌های اسلامی الان فکر می‌کنند که عین اسلامن و هیچ ایرادی ندارند. وهابی‌ها که مثلاً انگار که جزو صحابه پیامبرن.

کلاً یعنی به نظر من یک ایرادهای اساسی به وجود آمد در تاریخ اسلام، تو همان قرن‌های اول که نتیجه همان خلافت‌ها و این چیزها بود، دخالت‌هایی که مثلاً خلافت در فقه فقه اسلامی کرد، این‌ها برای یک مشکلاتی برای مسلمان‌ها پیش آمد که یا مثلاً دور شدن از عقاید توحیدی مثلاً فرض کن غلو کردن، در مورد شیعیان از این‌جور انحراف‌هاشون را بیشتر می‌بینید. سنی‌ها هم کم ندارند از این چیزها.

به هر حال یک مشکلاتی وجود دارد که اگر این مشکلات را یک مقدار تفکیک پیدا بکند، خب راه باز می‌شود برای تعبیر لااقل مسلمون‌های تندروی، مخصوصاً اهل سنت این است که ما علتی که خوار و خفیف شدیم، این است که خوب جهاد نکردیم. به حکم جهاد تا آن موقعی که شمشیر دستمون بود داشتیم می‌زدیم، خیلی وضعمون خوب بود.

بعداً که شمشیر را زمین گذاشتیم، راهش این است که الان دوباره شمشیر دستمون بگیریم و عزت اسلام را و مسلمین را در دنیا. من واقعاً این حرف‌ها را که می‌شنوم و می‌زنن، جای اسلام بگذارید عرب.

کلاً همه‌اش در واقع آن چیزی که عزت داشت عرب بود، آن چیزی هم که دنبال عزت‌اش هستند عربه. ربطی به اسلام ندارد. من تکذیب می‌کنم که این فکر کنم موضوع اسلام در کار بوده و در کار هست.

اسلام با کشورگشایی عزیز نمی‌شود. با بزرگ شدن نمی‌دانم قلمرو و کم شدن قلمرو چیز نمی‌شه، تو سرش نمی‌خوره. یک چیز دیگه‌ای هست که یعنی زایش فرهنگی داشتن ربطی، مطمئناً ربطی به شمشیر ندارد. و این ولی یک قوم مثلاً عرب ممکن است با پهناور شدن سرزمینش احساس عزت بکند. منظورم این است که یک یک یک گناه جمعی اتفاق می‌افتد که یک تأثیر نسلی گذاشته. بله.

ولی خب ما باید این تنبیه و کارها را درست کنیم. مثلاً مسلمون‌ها باید یک جواب جامعه‌یی‌مون تأثیر آن گناه جمعی که تأثیرش که این کارها را دارم هست، چگونه قرار است ما چیزی واقعاً تحت عنوان گناه جمعی بهش قائل نیستیم. گناه جمعی منظورتون یعنی یک قومی وقتی بد عمل می‌کنه، ببین من می‌خواهم بگویم این یک خورده با آن کانتکست گناه و توبه فردی فرق می‌کند.

توبه فردی و جمعی

یک قومی، گناهی که یک قوم مرتکب می‌شه، رفتار بدی که در یک قوم اتفاق می‌افته، عواقبی دارد. و رفتار خوبی مثلاً در قوم هم اتفاق بیفتد، نعمت‌هایی مثلاً نازل می‌شه، این یک ایده کلی است که تو قرآن هم هست.

لازم نیست که مثلاً قوم عملیات توبه انجام بدهند، آن‌جوری متعارف که اثر آن گناه پاک بشه، کارهای خوب انجام بدهند و فضای گناه آلود که تو جامعه بوده از بین برود، یک جور توبه حساب می‌شود.

ولی تو قرآن دعوت به توبه جمعی هم هست. این‌جوری نیست که اصلاً معنی نداشته باشد. ولی به نظر من این افت و خیزهای تاریخی بیشتر مسئله خوب و بد عمل کردن امت‌هاست که بالا و پایین می‌رود. و آن نکته مهم این است که چیز عمل کنند، یک مقدار بهتر عمل بکنند.

خب. آها من باید اعلام برنامه بکنم. من از قرار است یک سوره انتخاب کنم که در مورد آن سوره بحث بکنیم. بالاخره من سوره حج را انتخاب کردم. از هفته آینده در مورد سوره حج بحث می‌کنیم.

یک سوره دیگه‌ای هم که قرار است یک جلسه‌ای بحث بکنیم سوره حج. بنابراین دو تا سوره در دستور کار جلسات قرار داریم. یکی برای بحث مفصل‌تر کردن، یکی برای بحث مختصر. هفته بعد حج شروع می‌شود.