متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
موجودات غیرمادی، جن و شیطان در فرهنگ یهود
جلسهٔ دوم:
مباحث تکمیلی در مورد تفاوت منافقین با «الذین فی قلوبهم مرض» در قرآن:
نه تنها مفهوم منافقین با «الذین فی قلوبهم مرض» متفاوت است، بلکه تصوری که ما بهصورت عرفی در مورد منافقین داریم با آنچه در قرآن وجود دارد نیز سازگار نیست.
دلایل اینکه منظور از «الذین فی قلوبهم مرض» همان «منافقین» (به معنی کسانی که کافرند و آگاهانه و با قصد سوء خود را در اجتماع مسلمانان باایمان معرفی میکنند تا نمایندهٔ کفار در بین مؤمنین باشند و ...) نیست:
۱- اگر این توصیفها را مساوی منافقین بگیریم، این دستهبندی بیمعنی میشود. چون منافق (مرتبط با نحوهٔ عمل در اجتماع) با متقی و کافر (توصیفات روانشناسانه که لزوماً مربوط به یک اجتماع نیست و فردی است) همعرض و همجنس نیست و نمیتواند با آنها در یک دستهبندی قرار بگیرد. حالا فرض میکنیم که منظور از این دسته افراد همان منافقین باشد، این سؤال پیش میآید که شما خودتان را در کدام دسته قرار میدهید؟ مسلماً جزو دستهٔ سوم که نیستید (نمایندهٔ کفار در بین مؤمنین)، در دستهٔ کفار هم که نیستید (همین که در این کلاسها شرکت میکنید معنیاش این است که احتمالاً جزو کفار نیستید)، پس حتماً میخواهید بگویید که جزو متقین هستید! یا میخواهید بگویید که این دستهبندی الکی است و شامل همهٔ افراد نمیشود، یعنی عدهای هم هستند که در این دستهبندی قرار نمیگیرند. اگر معنی «الذین فی قلوبهم مرض» را به این صورت یک معنی عرفی سادهای بگیرید آنوقت اکثریت آدمها به نظر من در این دستهبندی قرار نمیگیرند، ولی اگر این دستهبندی اینطور باشد که دو قطب متقی و کافر داریم و افرادی که بینابین این دو قرار میگیرند، به این صورت این مشکلات حل میشود و آن مشکل عدم همعرضی را هم ندارد.
- در این آیات به اینگونه افراد نام و عنوان «الذین فی قلوبهم مرض» داده نشده، ولی ما در قرآن اینها را تحت عنوان «الذین فی قلوبهم مرض» میشناسیم و طبعاً ویژگی اصلی این آدمها همین است که قلب (قوای شناختی) آنها دچار نوعی مرض شده است. بنابراین مشکل اصلی اینها این مرض است، نه اینکه آنها دارند ادا درمیآورند. پس این نامگذاری هم باعث میشود که این تعبیر را قبول نکنیم.
- تمثیلهایی که در انتهای این قسمت آمده است. در هر دو تمثیل آدمهایی را میبینیم که دنبال نور و روشنایی میگردند تا به سمت آنها حرکت کنند، ولی نور و روشنایی ندارند یا نورهای موقت دارند که خداوند نمیگذارد از این نورهای موقت استفاده کنند. این با ویژگیهای منافقین سازگاری ندارد.
- در ابتدای سورهٔ بقره باید انتظار مفاهیمی را داشته باشیم که با مفهوم کل سوره همخوانی داشته باشد. در هیچ جای سورهٔ بقره نفاق را با مفهوم عرفیاش نمیبینیم. در این سوره در مورد بنیاسرائیل بحث میشود که منافق به آن مفهوم نیستند که نمایندههای فرعون در بین پیروان موسی باشند! بنابراین اگر تعبیری داشته باشیم که با مفهوم سوره که در مورد نزول شریعت، عکسالعمل آدمها در برابر شریعت و تجدید شریعت و ... است سازگار باشد، مسلماً تعبیر بهتری کردهاید.
- نگاهی به واژهٔ «الذین فی قلوبهم مرض» در قرآن هم میتواند قضیه را روشنتر کند. آیاتی مثل «اذ یقول المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض ...» که اگر این دو تا هممعنی بودند، دلیلی نداشت که جداگانه آنها را ذکر کند، یا «و یقول الذین فی قلوبهم مرض و الکافرون ...» یعنی اینها کافر هم نیستند. در قرآن واژهٔ منافقین هم معنای عرفی که ما میفهمیم را ندارد. در قرآن منافقین آدمهایی هستند که یا کافرند و «الذین فی قلوبهم مرض» هم اکثریت منافقین را تشکیل میدهند، اینها یک گروه اجتماعی هستند که اخلالهایی در جامعهٔ مؤمنین ایجاد میکنند و اینکه حتماً از جایی مأموریت به انجام این اخلالها داشته باشند درست نیست، این افراد به دلیل ضعف ایمانی که دارند. مثلاً وقتی حرف از جنگ میشود ممکن است اخلالهایی ایجاد بکنند و بین خودشان مثلاً جلساتی تشکیل دهند و بخواهند به حساب خود اختلالی ایجاد بکنند و ... . بنابراین ممکن است کسی جزء «الذین فی قلوبهم مرض» باشد ولی جزو منافقین نباشد ولی جاهایی باشد که حرفش با حرف منافقین یکی باشد.
انسانشناسی یهودی، خلقت انسان و جایگاه او در هستی
«و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الی رجسهم» (سوره توبه): «کسانی که الذین فی قلوبهم مرض هستند خداوند پلیدی را بر پلیدیشان اضافه میکند و آنها میمیرند در حالی که کافرند. آیا نمیبینند که هر سال دو بار یا یک بار مورد آزمایش قرار میگیرند ولی متذکر نمیشوند.» این آیات را میتوان این طور تعبیر کرد که الذین فی قلوبهم مرض در طول زندگی در حال نوسان بین ایمان و کفرند، ولی وقتی به این حال میمیرند (که در حال سیر به یک سمت نیستند) میتوان آنها را جزو کفار دانست، چون به هر حال حقایقی وجود داشته که آنها ندیدهاند.
وَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَىٰ رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا۟ وَهُمْ كَٰفِرُونَ
اما كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليديشان افزود و در حال كفر درمىگذرند.
«به زنان پیغمبر بگو در کلام خودتان خضوع نشان ندهید چون کسانی که در قلبشان مرض است ممکن است به طمع بیفتند» که نشان میدهد الذین فی قلوبهم مرض از نظر روانی مشکلی دارند که چنین تحریکپذیریای دارند.
«وقتی که سورهٔ محکمی نازل میشود و در آن حرف از جنگ و قتال میشود، آدمهایی که در قلبشان مرض است را میبینی که از ترس مثل کسانی هستند که مرگ آنها را در بر گرفته است». یعنی اینها نفوذی نیستند که بخواهند اگر جنگ شد به طرف مقابل بروند و .... اینها واقعاً جزو همین جامعه هستند که خود را هم مؤمن میدانند ولی ایمان واقعی ندارند.
مسلماً همهٔ این دستهها مراتب دارند و شدت و ضعف دارند.
نکتهٔ اصلی این است که چرا اصلاً این اشتباه پیش میآید؟ منشأ اشتباه مجدداً این است که ما بیش از اندازه به خودآگاهی اهمیت میدهیم. مثلاً وقتی کسی یک حرفی را میزند یا کاری میکند یا قرآن کاری را به شخصی نسبت میدهد، ما معنای ظاهریاش را میگیریم ... مثلاً وقتی قرآن میگوید که «این افراد خدعه میکنند» ما این طوری میفهمیم که اینها مینشینند و فکر میکنند و تصمیم میگیرند که فریبی به کار ببرند .... باید به شدت تأکید بکنم که قرآن این طوری به اعمال انسانها نگاه نمیکند. یعنی فرقی نمیکند که شما یک عمل فریبکارانه را با قصد انجام دهید یا کاری انجام دهید که قصد فریب نداشتهاید ولی در این عمل یک فریبی هست. تصمیم بگیرید که دروغ بگویید یا فقط حرفی که راست نیست را بزنید. حتی در آیهای هست که فرقی ندارد که حرفی را که در ذهنتان هست به زبان بیاورید یا نه... انگار که همین که چنین چیزی در ذهنتان هست برایتان محسوب میشود. ... حتی گاهی در قرآن داریم که مثلاً «کسی چیزی میگوید» ولی منظور این است که با خودش میگوید... یا داریم که «یَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِمْ» یعنی تأکید روی این است که این قول از زبانشان بیرون آمد. در سورهٔ یوسف جایی داریم که «قَالَ أَنْتُمْ شَرٌّ...» در حالی که مسلم است که این حرف را علناً نگفته و فقط از ذهنش گذشته است.
اصولاً مشکل این است که وقتی در قرآن در مورد رفتار و گفتار آدمها صحبت میشود، برخلاف آن تصور عرفی که وجود دارد در مورد رفتار انسانها، رفتار انسانها مراتبی دارد. مثلاً کسی که ایمان ندارد و میگوید که ایمان دارم، دیگر فرقی نمیکند که آیا خودش میدانسته که ایمان ندارد یا نمیدانسته... بالاخره دارد کذب میگوید. مثلاً وقتی در قرآن گفته میشود که «وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ» این «یَکْذِبُونَ» را خودآگاهانه نگیریم... اولین توصیفشان این است: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنینَ» حالا اینکه اینها میدانند که مؤمن نیستند یا نمیدانند جزو توصیفشان نیست. در جلسات قبلی هم بحث شد که مثلاً در داستان آفرینش، شیطان چطور میتواند برتری انسان نسبت به خودش را درک کند؟ اینکه انسان جامعیت دارد و میتواند همهٔ اسماء الهی را درک کند ولی شیطان اینطور نیست، وقتی شیطان با یک اسم الهی آشنا نیست چطور میتواند درک کند که واقعاً یک چیزی هست که من نمیفهمم؟ واقعاً سخت است که وقتی چیزی هست که ما هیچوقت نفهمیدهایم و درک نکردهایم متوجه باشیم که چیزی هست که ما درک نکردهایم!
فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ فَزَادَهُمُ ٱللَّهُ مَرَضًۭا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَكْذِبُونَ
در دلهايشان مرضى است؛ و خدا بر مرضشان افزود؛ و به [سزاى] آنچه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناك [در پيش] خواهند داشت.
در پاسخ به سؤال در مورد مفهوم «خدعهٔ ناخودآگاه»: رفتار فریبکارانه به نحوی تعمیم همان مفهوم کذب است. رفتار یک آدم ممکن است گولزننده باشد، مثلاً اصلاً میل ندارد که از اموالش انفاق کند، ولی میکند. تظاهر و ریا میکند که همراه فریب است. خیلی از اعمال ریاکارانه اینطور نیست که با تصمیم قبلی باشد. مثلاً شخصی که تمایلی به بخشش ندارد، یکهو در برابر جمعی که قرار میگیرد بخششی میکند که شاید در همان لحظه جلوی جمع، خودش هم فکر کند که دارد واقعاً بخشش میکند، ولی انگیزهٔ اصلیاش این بوده که مردم تحسینش کنند. اکثریت قاطع آدمهای ریاکار قبول ندارند که ریاکارند، یعنی تصمیم نمیگیرند که کارهای ریاکارانه انجام دهند، ولی وقتی کسی دارد اینها را نگاه میکند، مثلاً نمازشان کمی طول میکشد... اگر هم بهش بگویی شاید قبول نکند که این کار را کرده است، ولی مردم که دارند نگاهش میکنند، انگار نیرویی به شخص ریاکار میدهند که حتی ممکن است آن شخص در آن لحظه حالی پیدا بکند و نمازش کش پیدا بکند و بگوید که من تحت تأثیر این حالتی که بهم دست داد نمازم طول کشید، ولی این حالت از کجا آمده؟ انرژیای که از نگاه مردم یکدفعه در وجودش بازتاب پیدا کرده است. پس رفتار خدعهآمیز میتواند حالتی بین خودآگاهی و ناخودآگاهی داشته باشد.
کلاً ما فرهنگمان طوری است که به خودآگاهی خیلی اهمیت میدهیم. شما اشتباه میکنید اگر فکر میکنید آدمهایی که بدند، هر کاری که میکنند احساس میکنند که دارند کار بدی میکنند. واقعاً خیلی نادرند افرادی که قبول کنند آدم بدی هستند. یعنی جنایتکارترین آدمها هم برای خودشان دنیایی میسازند که در آن آدم خوبی حساب میشوند. در مورد ریا که کلاً در جوامع مذهبی ریا یک سندرم خطرناکی است که هر چقدر جمع ایدئولوژیکتر باشد، ریاکاری در آن یک حالت اپیدمی بیشتری پیدا میکند. وقتی در جایی آدمها یک سری ارزشهای استانداردی را پذیرفته باشند، مثلاً در یک جامعهٔ مذهبی، راه باز میشود برای اینطور فسادها و تظاهرها. بنابراین خدعه به صورت ناخودآگاه شامل هر رفتاری میشود که از شما به صورت صادقانه و طبیعی صادر نشده باشد.
نکتهٔ دیگری که میتوان گفت این است که در رفتار متقین کذبی وجود ندارد، نماز میخوانند چون دوست دارند نماز بخوانند. جملهای از حضرت مسیح است که در انجیل توماس ذکر شده که به حواریون توصیه میکند: «آن کاری را که دوست دارید انجام دهید.» انسان به معنای واقعی کلمه اگر آن کارهایی را که دوست دارد انجام دهد، همان زندگیای را که حضرت مسیح میکرد دوست دارد. در این جمله فضای مسیحوار خیلی زیاد است. انگار حضرت مسیح اصلاً انگیزههای خرابکاری که در بقیهٔ مردم هست را درک نمیکند و نمیبیند. یعنی آدمی که اصلاً با بدی آشنا نیست وقتی کارهای مردم را میبیند با خود میگوید که اینها چرا دارند این کارها را میکنند؟ این کارها که کارهای دوستداشتنی نیستند.
بنیاسرائیل، قوم برگزیده و رابطه آنان با سایر ملل
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ قَالُوٓا۟ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ
و چون به آنان گفته شود: «در زمين فساد مكنيد»، مىگويند: «ما خود اصلاحگريم.»
یک صفت مشترک بین متقین و کفار صدق است. برای همین آدمهای سادهای هستند ولی «الذین فی قلوبهم مرض» پیچیده هستند که در روانشان رفتارهای متضادی دیده میشود. متقین که آدمهای سادهای هستند، دوست داشته باشند نماز بخوانند، میخوانند. اگر دوست داشته باشند نمازشان طول بکشد، خوب میکشد. یکجوری احساسات درونیشان بهطور ساده منجر به گفتارها و رفتارشان میشود. کفار هم به یک معنا صادقند. بعضی آدمها که مؤمن نیستند صدق قابل تحسینی دارند. کارهایی را که دوست دارند از نظر خودشان انجام میدهند. دستهٔ «الذین فی قلوبهم مرض» خیلی پیچیده هستند، کارهایی توسط آنها انجام میشود که به صورت طبیعی از آنها صادر نمیشود، حتی ممکن است جمعی هم در کار نباشد، در تنهایی هم که هستند، در خانه هم مثلاً نمازش را طول میدهد و ادای آدمهای متقی را درمیآورد ولی این کارش صادقانه نیست.
همین نماز مثال خوبی است. اکثریت آدمهایی که در جوامع ایمانی هستند اصولاً چون بهشان گفتهاند که نماز بخوان یکجورایی نماز میخوانند. بهطور طبیعی ازشان صادر نمیشود. یعنی وقتی وقت نماز میشود انگیزهٔ پرستش خداوند ممکن است اصلاً در آنها وجود نداشته باشد. اکثر «الذین فی قلوبهم مرض» کسانی هستند که مذهبشان را از والدشان گرفتهاند. یعنی در یک جامعهٔ ایمانی به دنیا آمدهاند و نیرویی اجتماعی از بیرون به آنها نیرو آورده است که کارهایی انجام دهند. این قضیه کاملاً با مفهوم سورهٔ بقره همخوانی دارد. این لزوم شریعت است که اینطور آدمها را ایجاد میکند. قبل از اینکه جامعهٔ دینی تأسیس شود، آدمها اکثریت قریب به اتفاقشان جزو کفارند و ادعای ایمان هم نمیکنند، والد دینی هم وجود ندارد، آموزش دینی هم وجود ندارد... یک آدم استثنایی هم پیدا میشود، مثل ابراهیم، که جزو مؤمنین است و رفتارش صدق محض است. وقتی جامعهٔ ایمانی تشکیل میشود اتفاقی که میافتد این است که اینطور آدمها به وجود میآیند، آدمهایی که تحت تعلیمات مذهبی قرار میگیرند و به نوعی چیزهایی به آنها گفته میشود و فشاری از طرف جامعه روی آنها هست که کارهایی بکنند در حالی که اینها حقیقتاً اهل این کارها نیستند. از اول در سورهٔ بقره دارد این بنا گذاشته میشود که یک مشکلی به وجود میآید.
بنابراین نزول شریعت و نزول کتاب یک ضایعاتی هم به دنبال دارد. یعنی با آن یک جور فسادهایی که قبلاً وجود نداشت (ریاکاری و فریبکاری، کلاه شرعی درست کردن) به وجود میآید. مثلاً در زمان نوح مردم یک زندگی طبیعی داشتند، به چیزی اعتقاد نداشتند و نمیگفتند هم که اعتقاد داریم. من نمیخواهم بگویم اگر شریعت نازل نمیشد مردم اصلاً دچار ریاکاری و دروغ نمیشدند. ریاکاری بالاخره به وجود میآمد چون جامعه به هر حال به سمت یک فرهنگ و اعتقادی میرفت و ممکن بود که بتپرستی بشود والد یک آدم و آدمی که چندان اعتقادی به بت ندارد هم ریا بکند. ولی به هر حال جامعهٔ ایمانی یک چنین افرادی را هم به وجود میآورد. بنی اسرائیل نمونهٔ واضح اینطور آدمها هستند. آدمهایی که ایمان نداشتند ولی دنبال حضرت موسی راه افتادند چون داشت آنها را به چیز خوبی هدایت میکرد ولی واقعاً جزو مؤمنین نبودند، دروغ هم نمیگفتند که ما جزو مؤمنین هستیم، بالاخره معجزاتی دیده بودند و... مثلاً این آیه آیهٔ خوبی است که میگوید: «حضرت موسی به آنها میگوید چرا من را اذیت میکنید در حالی که میدانید من رسول خدا هستم». بنی اسرائیل میدانستند که واقعاً موسی رسول خداست ولی جزو مؤمنین نبودند... ایمان آوردن با دانستن فرق زیادی دارد... آدمهایی که میدانند ولی ایمان نمیآورند که مطمئناً جزو «الذین فی قلوبهم مرض» هستند. کلاً این آیهها دارد شما را آماده میکند که با بنی اسرائیل آشنا شوید. بنی اسرائیل وضعیتشان همین است... مسلمانها هم همینند!... کلاً همه همینند! جامعهٔ ایمانی تشکیل شده است از یک اکثریت قاطعِ «الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» با مراتبش و یک اقلیتی از متقین که معمولاً خیلی هم به چشم نمیآیند.
اگر این تعبیر را قبول کنیم (راجع به افرادی که در یک جامعهٔ ایمانی به دنیا میآیند و جزو «الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» هستند و...) معنایش این است که همهٔ ما از یک چنین مرحلهای رد میشویم. در کودکی تعالیمی میگیرید که در قلبتان نیست و در آن سن اصلاً امکان ایمان آوردن ندارید، بنابراین کارهایی میکنید که در قلبتان نیست. نکته این است که اگر خداوند اصلاً شریعت را نازل نمیکرد، آدمها اصولاً اکثریت قریب به مطلقشان جزو کفار بودند. حال که خداوند شریعت را میفرستد مشکلی که گفته شد پیش میآید، چون آدم شرایط روانی برای ایمان و انجام کارهای ایمانی ندارد. برآمدش این است که حالت دوم بهتر است، یعنی این حالت بهتدریج منجر میشود به ایمان. گاهی تظاهر به خوب بودن هم باعث میشود که آدم خوب شود، چون خوبی در عمق وجودش جای دارد. به نظر من نزول دین و شریعت لطف خداوند است که در مجموع آدمهای متقی خیلی بیشتر شدهاند. ولی ضایعهاش این است که آن تیپ آدمها هم به وجود میآیند. مثلاً شما هم از کودکی چیزهایی آموختید که ممکن است بعضیهایش در قلبتان نشسته باشد و بعضیهایش ننشسته باشد. مثلاً ممکن است در حد اعتقاد به خدا اعتقاد داشته باشید ولی به قیامت نداشته باشید. کلاً آدمهایی که در جامعهٔ ایمانی هستند انگار همیشه بهتر از آنچه که واقعاً هستند دارند عمل میکنند. چقدر واقعاً شما در طول روز بیتاب میشوید که واقعاً خدا را پرستش کنید؟ بنابراین اکثر اعمالمان مثل نماز خواندن یک عدم صداقتی درش هست. روایتی هست که عرفا خیلی به آن علاقه دارند که میگوید چطور پیامبر نماز را کشف کرد... که مثلاً تجلیای از خداوند را دید و انگار ناخواسته به رکوع رفت، وقتی سر برداشت تجلی ذات الهی را دید و ناخواسته به سجده رفت... این حرکات از پیغمبر به طور طبیعی صادر شد... یعنی چیزی میدید که حالتی بهش دست میداد که دیگر نمیتوانست بایستد... مثل آدمی که وقتی خبر خیلی بدی بهش میدهند، پاهایش سست میشود و مینشیند. این خیلی کار صادقانه و طبیعیای کرده است. اگر به ما نگویند نماز بخوان، شاید به طور طبیعی هیچوقت این عمل از ما سر نزند! اگر بگویند نماز بخوان، یک تمرینی هست برای اینکه هی حالت بهتری پیدا بکنیم یا اینکه جزو کسانی میشویم که شاید در تمام طول عمر هیچوقت اعمال دینیمان را صادقانه انجام ندهیم.
موضوع سورهٔ بقره همین تأسیس جامعهٔ دینی است. یک جامعهٔ دینی تشکیل شده بوده و حالا یکی دیگر دارد تشکیل میشود. این کل ماجراست. در جامعهٔ دینی این اتفاق میافتد و اینطور آدمها بهوجود میآیند و با همین تعلیمها آدمها سوق داده میشوند به سمت صادقانه عبادت کردن و صادقانه ایمان داشتن به خدا و روز قیامت و ... . شریعت همانطور که از اسمش برمیآید راهی است که قرار است شما را به یک جایی ببرد. در مسیر که دارید میروید و از یک جاهایی رد نشدهاید، شاید نشود اسمتان را متقی یا مؤمن گذاشت. نکتهٔ این آدمها، «الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»، این است که این آدمها انگار آدمهای در حال راه رفتن نیستند. من فکر میکنم توصیفی که قرآن میکند یکجورهایی توصیف دینامیک است. یعنی بیشتر مهم این است که یک آدم آیا دارد به آن سمت میرود یا نمیرود. اینکه «یُقِیمُونَ بِالْغَیْبِ» یعنی انگار آدمها دارند میروند به سمت یک چیزهای پنهانی که به صورت عمومی انگار آدمها نمیبینند ... انتهایی هم که ندارد. به هر حال متقین آدمهایی هستند که انگار در یک مسیری قرار گرفتهاند و دارند صادقانه عمل میکنند و بقیهٔ آدمها اگر در راه آن مسیر هستند که دارند به سمت تقوا و ایمان میروند که خیلی خوب است و این آدمها سالی یکی دوبار فرصتی پیدا میکنند و آزمایش میشوند که میتوانند بکنند خودشان را و حرکت بکنند و به هر حال کندن کمی سخت است. مشکل این آدمها چیست؟ مشکل به طور سنتی اگر بخواهیم بگوییم «حب دنیا» است. اینها یک علایقی دارند که نمیتوانند ازش دل بکنند. انگیزههایی دارند که الهی نیست، پس وجودشان یککاسه نمیشود. مثل آدمی که نماز میخواند ولی حواسش جای دیگری است. شما وقتی دارید نماز میخوانید اگر حواستان جای دیگری است یعنی یک چیزهای دیگری را بیشتر دوست دارید... توصیف مؤمنین «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» است، یعنی بیشترین چیزی که دوست دارند خداست. نماز هم که فرصتی است که با خدا صحبت کنیم، میشود مگر که کسی «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» باشد ولی وقتی دارد نماز میخواند حواسش جای دیگری باشد؟ مسلماً نمیشود. بنابراین چیزهایی که سر نماز حواسمان به سمتش میرود را بیشتر دوست داریم! مثلاً دانشجویان و اساتید محترم! ممکن است پیشرفت علمی را بیشتر از پرستش خداوند دوست داشته باشند... بنابراین ممکن است در حین نماز خواندن یک مسئلهای را حل کنند! ما همه گرفتار این مسئله هستیم که علایق دنیایی داریم که باعث میشود در مسیر حق قرار نگیریم...
نقطهٔ مقابل «قلب مریض» در قرآن واژهای است تحت عنوان «قلب سلیم» که در داستان ابراهیم آمده است. قلب سلیم قلبی است که هیچ چیزی جز خدا در آن نیست. به همان اندازه که چیزهای غیر خدا در قلب است قلب مریض است و به همان اندازه خدا را نمیبیند و... . کلاً به طور طبیعی آدمها یا باید جزو متقین باشند یا کفار... اینکه یک عده آدمها این وسط قرار میگیرند نتیجهٔ تشکیل جامعهٔ دینی است. وقتی آدمی حقایقی را به روشنی نمیبیند چه عکسالعملی به طور طبیعی انجام میدهد؟ توصیفات خاصی که در این آیات هست را مختصراً اشاره میکنیم. ایمان از نظر مؤمنی که حقایق را به وضوح میبیند خیلی ساده و بدیهی است. حال آدمی که این حقایق را نمیبیند یک جوری خیلی ممکن است تلاش کند که این حقایق را درک کند، مثلاً ممکن است کلی فلسفهبافی کند... اثبات وجود خدا با براهین عقلیه و... یا مثلاً برای اینکه سر نماز حواسش جمع شود یک تمرینات عجیب و غریبی بکند... واقعیت این است که اگر واقعاً ایمان داشته باشد و «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» باشد نیازی به این کارها ندارد... چون خیلی کار میکند تا یک جوری خود را آداپته کند با عقاید خودش و رفتارهای خودش... دقیقاً به همین دلیل این احساس بهش دست میدهد که آدمهایی که این کارها را نمیکنند جزو «سفها» هستند، یعنی ایمان طبیعی که آدمها دارند و راحت نماز میخوانند و مقدمهچینی نمیکنند و نماز عجیب و غریبی هم نمیخوانند و استدلال هم شاید... برای عقایدشان نتوانند بکنند... اینها یکجورهایی تیپ سفیهی هستند که ایمانشان به درد نمیخورد. چنین آدمی نهتنها ادعای ایمان دارد، بلکه احساس میکند که فقط منم که ایمان دارم! بقیه هستند که ایمان ندارند... ادعایی که اینها میکنند که «انما نحن مصلحون»، رفتارهایشان ممکن است کاملاً فسادبرانگیز باشد ولی اصلاً از دید خودشان اینطور نیست. وقتی کاری برای یک نفر طبیعی نباشد آن را پیچیده میکند. مثلاً وقتی کسی نمازش خیلی واقعی نباشد چه عکسالعملی برای جبران این کمبود نمازش میکند؟ هزار جور ممکن است زرقوبرق ظاهری به نمازش بدهد، آداب پیچیده درست کند، بعداً ممکن است به نظرش برسد کسانی که خیلی راحت نماز میخوانند و مثلاً مستحبات را انجام نمیدهند اصلاً نمازشان به درد نمیخورد، درحالیکه اصل نماز توجه خالص به خداوند است. اصولاً طبیعی است که مؤمن واقعی در نمازش یک نوسانی وجود داشته باشد، گاهی سریعتر بخواند گاهی خیلی سجدههای طولانی بکند، بسته به اینکه حالش چطور است. ولی وقتی کسی همیشه سجدههای طولانی میکند کمی مشکوک است! چطور ممکن است کسی همیشه در یک حال باشد. پیغمبر هم فکر نمیکنم اینطوری نماز میخوانده است! دو روایت از پیغمبر را در کنار هم میگذارند که من از آقای محمدتقی جعفری شنیدم که میگفت نماز پیغمبر نوسان داشته است. یکبار میگفت که نزدیک نماز که میشد یک حالی داشت چنان مشتاق نماز بود که شروع بکند که به بلال میگفت: خلاصم کن ای بلال! یعنی زودتر این اذان را بگو تا نماز را شروع کنیم. در این شرایط ممکن است نماز خیلی هم طول بکشد. یک حالاتی هم پیغمبر داشت به عایشه میگفت که صحبت کند و میخواست صدای عایشه را بشنود. در این حالت شاید نمازش کمتر طول میکشید. چون بهطور طبیعی دارد این عمل ازش صادر میشود اینطور نیست که همیشه یکجور باشد. این حالت که این افراد حس میکنند خودشانند که ایمان واقعی دارند و مصلح واقعیاند... نه اینکه دروغ میگویند، ممکن است احساسات اینطوری داشته باشند و درجاتی از خودآگاهی یا ناخودآگاهی داشته باشند. البته گاهی میفهمند که مؤمن نیستند.
خلاصه:
تفسیر عامیانه و سادهای که بگوییم اینها کفاری هستند که دارند خود را مؤمن جا میزنند، با این عبارتهایی که اینجا آمده و با متن سازگار نیستند. «لکن لا یعلمون»، «لا یشعرون» و ... اینها خودشان هم نمیدانند و ... . درکی که از «الذین فی قلوبهم مرض» داریم باید طوری باشد که بفهمیم چرا راه حل اینطور افراد عبادت کردن است، چون با پایان این قطعه مردم به عبادت دعوت میشوند: «یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم و الذین من قبلکم لعلکم تتقون». اگر درک درستی داشته باشید باید بفهمید که این آدمها مشکلشان طوری است که اگر عبادت کنند و بندگی خداوند را بکنند مشکلشان حل میشود و به تقوا میرسند. باید طوری این را درک کنید که راه حلش عبادت کردن باشد. آدمی که جزو کفار است و ... اگر عبادت کند که جزو متقین نمیشود! پس این برداشت غلط است.
در مورد مفهوم عبادت:
همیشه در قرآن عبادت کردن مفهوم عامتری از عبادت به مفهوم نماز خواندن دارد. عبادت شامل اطاعت کردن از اوامر و نواهی خداوند و پرستش کردن است. اساساً شریعت که اینطور آدمها را دارد ایجاد میکند دوایش را هم خودش دارد. اوامر و نواهی میآورد که اجرا بکنی و از این حالت دربیایی. کلاً انسان تا وقتی که کاملاً خالص نشده باشد در همه اعمالش کمی ناخالصی وجود دارد ... حتی در مورد پیامبران این عبارت وجود دارد که مثلاً «کان من المخلَصین» (با فتح لام) یعنی از خالصشدهها هستند، یعنی انگار آدمها خودشان نمیتوانند به طور کامل خودشان را خالص کنند، از یک جایی به بعد را انگار چیزهایی که مانده را برایشان پاک میکنند.
مفهوم دین، شریعت و فقه در یهودیت
پایان جلسهٔ دوم