متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
- ارجاع v۲ ثبت نشده
یهودیت
این جلسه در ادامهٔ جلسهٔ سورهٔ بقره تشکیل شده است و مقدمهای خواهد بود برای صحبت دربارهٔ یهودیت در قرآن و بحثهای مرتبط با یهودیت از دیدگاه یهودیان و ...
ارتباط بحث سورهٔ بقره و بحث یهودیت در مسئلهٔ بنیاسرائیل و شریعت است که یکی از مسائل مهم در سورهٔ بقره است.
برنامهٔ جلسات مربوط به یهودیت
بیشتر تأکید روی موضوعاتی از یهودیت است که در قرآن مطرح شده است، چون خود یهودیت برخلاف مسیحیت پر از جزئیات است و خلاصه کردن آن مشکل است.
مباحثی در مورد دین یهود از دیدگاه یهودیان
برنامه جلسات مربوط به یهودیت
از مقدمهای که در سورهٔ بقره است بحث آغاز میشود. چون این مقدمهای است که باعث میشود داستان بنیاسرائیل، مسائل شریعت و تجدید بنای شریعت را بهتر بفهمیم. در این جلسه مقدمهٔ سورهٔ بقره از ابتدای سوره تا شروع بحث دربارهٔ خطابی که به بنیاسرائیل میشود بررسی میشود، بهجز قسمت داستان آفرینش که چون قبلاً بحث شده است مطرح نمیشود.
نکتهای درباره پیامبران و عدم ذکر نام در قرآن
این یک نکتهٔ اساسی و مهم است که بفهمیم چیزی که مسیحیها از دین میفهمند اصولاً با چیزی که مسلمانها از دین میفهمند اساساً فرق میکند. مسلمانها به این دلیل مسیحیت به نظرشان چیز خیلی پرت و غیرقابلقبولی میآید که آن را با دیدگاه خودشان نسبت به دین نگاه میکنند و میبینند که حرفی برای گفتن ندارد. در مسیحیت شریعت خیلی کم است و به مرور زمان کمتر هم شده است، در حالی که این جنبه در یهودیت خیلی زیاد است. بنابراین مسلمانانی که جنبههای تشریعی دین برایشان خیلی مهم است ممکن است یهودیت برایشان حتی جالبتر به نظر برسد. در این جلسات سعی میکنیم بگوییم که یهودیها از دین چه میفهمند؟ و چون چیز دیگری از دین می فهمند، دین خودشان به نظرشان دین خوب و کافیای میآید و نیازی نمیبینند که دربارهٔ مسیحیت یا اسلام خیلی مطالعه کنند.
دستهبندی انسانها به سه گروه
انسانها در ابتدای سورهٔ بقره به سه دسته دستهبندی شدهاند: متقین، کفار، الذین فی قلوبهم مرض.
هدف، فهمیدن مفهوم دستهٔ سوم انسانها است که بسیار در این سوره به آن پرداخته شده، با مثال و... . روشن است که بنیاسرائیل در قرآن مثال روشن بیماری «الذین فی قلوبهم مرض» هستند. این یک برداشت انحرافی است که بعضی از بحثهایی که قرآن مطرح میکند راجع به بنیاسرائیل، این نتیجه را میگیرند که قرآن میخواهد بگوید که این قوم چه انسانهای بدی هستند و چه قوم خلافکاری هستند. بعضی هم به دلیل مسائلی که در مورد اسرائیل و فلسطین به وجود آمده به این برداشتها دامن میزنند. در حالی که قوم بنیاسرائیل، قومی هستند که در قرآن ذکر شده که آنها فرزندان ابراهیم هستند و از بین سایر اقوام برگزیده شدهاند و... . از لحن قرآن برمیآید که حضرت ابراهیم شایستگیهایی داشت که این شایستگی به نحوی در ذریهاش هم وجود داشت و این دلیل انتخاب این قوم برای نگهداری شریعت بود و طبعاً اینکه آنها در قرآن مورد خطاب و عتاب هستند و دربارهٔ خصوصیات بدشان و... آیههایی آمده است جای بحث دارد.
خیلیها در مورد عتابها و خطابهایی که در قرآن نسبت به پیامبر هم انجام شده است دچار این اشتباه میشوند، چون این خطابها یا عتابها در مورد سایر پیامبران در قرآن کمتر است. اینکه در رفتار خداوند با پیامبر یک سختگیریهایی وجود دارد، اینکه حتی کوچکترین خطایی را هم از پیغمبر نمیپذیرد، این شبهه را برای بعضی به وجود میآورد که انگار خداوند پیغمبر ما را به اندازهٔ حضرت ابراهیم یا سایرین تحویل نمیگیرد! یا مثلاً یک پیغمبر درجهٔ ۲ است که خیلی اشتباه میکند و... . نکته این است که شما نحوهٔ تعامل خداوند با حضرت مسیح یا حضرت ابراهیم را در طول زندگیشان نمیبینید. یک نمایی از دور میبینید و بیشتر یک حالت مدح و ابراز رضایت وجود دارد، مخصوصاً اینکه آنها در قید حیات نیستند و کارشان در این دنیا تمام شده است. ما باید از آنچه دربارهٔ رابطهٔ پیامبر با خداوند در قرآن وجود دارد، نتیجه بگیریم که رابطهٔ خداوند با سایر پیامبران هم به همین شکل بوده است. یعنی اگر کوچکترین لغزشی میخواستند انجام دهند، به آنها تذکر داده میشده است. در قرآن تذکرات اکثراً به این شکل است که مثلاً: «نزدیک بود که نزدیک بشوی به اینکه یک اشتباهی بکنی». اینطور نیست که سایر پیامبران این حالت نزدیک شدن به گناه را نداشتهاند، فقط ما آن حالتها را نمیبینیم. در مورد بنیاسرائیل هم قضیه همینطور است. در قرآن فقط در مورد این قوم است که ما تعامل خدا با آنها را میبینیم و خداوند مشکلات آنها را ذکر میکند، بنابراین نمیتوانیم نتیجه بگیریم که بقیهٔ اقوام خوب بودهاند و اینها فقط بد بودهاند. تصور کنید که اگر مثلاً الان پیامبر جدیدی میآمد و کتابی میآورد، فکر میکنید راجع به مسلمانها و تاریخ اسلام چه میگفت؟! یهودیها حداقل به پیامبرشان خیانت نکردند و جانشین پیامبرشان را قبول کردند، ولی مسلمانها جانشینی را که پیامبر تعیین کرده بود قبول نکردند، نوهٔ پیامبرشان را به فاصلهٔ ۵۰ سال از پیامبر تکهپاره کردند!
ماجرای روز شنبه
روز شنبه خیلی در شریعت یهود حرمت دارد، اصلاً نباید در این روز کار بکنند و ... ماجرا از این قرار بوده است که قرنها بعد از زمان حضرت موسی، عدهای از بنیاسرائیل که ماهیگیر بودهاند، در روزهای دیگر هفته نمیتوانستهاند ماهی بگیرند، ولی در روز شنبه ماهی فراوان بوده است. آنها به این فکر افتادهاند که در روز قبل از شنبه (جمعه) گودالی بکنند که در روز شنبه که ماهی فراوان است، ماهیها به داخل گودال بیایند تا در روز یکشنبه بتوانند ماهیها را صید کنند. این کار ظاهراً مشکلی از نظر شریعت نداشته است، چون عملاً کاری در روز شنبه انجام نشده است. این ماجرا مصداق «کلاه شرعی» است، مثل کارهایی که برای دور زدن قضیهٔ ربا و ... انجام میشود. این قضیهٔ ماهیگیری خیلی به نظر مقبولتر از کارهایی است که برای درست کردن کلاه شرعی در مورد قضیهٔ ربا انجام میشود، ولی آن افراد ماهیگیر تبدیل به بوزینه شدهاند، چون میمونبازی درآوردهاند!
مشخص است که سخت گیری بیش از حدی در مورد بنیاسرائیل انجام شده است. در اینکه قوم بنیاسرائیل به دلیل کارهایی که در طول تاریخشان انجام دادهاند در نهایت مورد لعن قرار گرفتهاند شکی نیست، اما این قضیه مهم است که از این موضوع دربارهٔ خودمان این را بفهمیم که وقتی اجتماعی بر اساس یک دین خاص شکل میگیرد چه آفتهایی تهدیدش میکند یا چه مسائلی ممکن است پیش بیاید و ... نه اینکه این را بفهمیم که آنها چقدر بد بودهاند! این یک روایت بسیار معروف از پیامبر است که مورد اتفاق همهٔ فرقههای اسلامی است که میگوید: «هیچ انحرافی در بنیاسرائیل به وجود نیامد، مگر اینکه شما هم در آینده دچار آن انحراف خواهید شد». یعنی با صراحت پیامبر این خط فکری را به مسلمانها داده است که وقتی این آیهها را میخوانید متوجه باشید که این خطراتی است که هر جامعهٔ دینی را تهدید میکند.
از روی کارهایی که بنیاسرائیل کردهاند میتوانیم بهتر مفهوم «الذین فی قلوبهم مرض» را درک کنیم.
اشکال در فهم کاربرد قرآن و هدایت متقین در ابتدای سوره بقره
کسانی که زیاد با زبان قرآن آشنا نیستند، وقتی سورهٔ بقره را شروع میکنند، در اولین آیهٔ سورهٔ بقره که به این صورت است: «ذٰلِکَ الْکِتَابُ لَا رَیْبَ فِیهِ هُدًى لِلْمُتَّقِینَ»، اولین سؤالی که برایشان پیش میآید این است که «این کتاب چه فایدهای دارد که فقط متقین را هدایت میکند.» ممکن است کسی که دارد این را میخواند اصلاً اعتقادی نداشته باشد یا شک داشته باشد، تکلیف کتاب هم که روشن است که متقین را هدایت میکند، پس احساسشان این است که این کتاب برای افراد خاصی نوشته شده است، کسی هم که متقی است هدایتشده است، پس این کتاب خلاصه چه کاری انجام میدهد. هرچه هم که جلوتر میرود قضیه شدیدتر میشود و گفته میشود که کسانی که کافر هستند هر کاری که بکنی ایمان نمیآورند. پس با خود میگوید مردم که سه دستهاند، یک عده که کافرند که هر کاری بکنی ایمان نمیآورند، یک عده هم که «فی قلوبهم مرض» هستند که گفته میشود ما مرضشان را زیادتر میکنیم، یک عده هم که متقین هستند که حالا باید بنشینند قرآن بخوانند. پس آیا یعنی قرآن فقط کسانی را که هدایتشده هستند بیشتر هدایت میکند؟
معرفی متقین در قرآن
در ادامهٔ سورهٔ بقره، متقین در چند آیه معرفی شدهاند که این معرفی با تصور ما از یک آدم متقی به صورت عرفی متفاوت است. ما معمولاً آدمی را متقی در نظر میگیریم که کارهایی را نمیکند و پرهیزکاری میکند و احکام شرعی را رعایت میکند یا مثلاً زندگیاش بیشتر به این میگذرد که یک کاری را نکند، نه اینکه کارهایی را بکند؛ مثلاً حرام نخورد و... . پرهیزکاری در زبان فارسی ترجمهٔ تقواست. در اینجا دو نکته است: اولاً در قرآن بیشتر در وصف متقین کارهایی گفته میشود که آنها انجام میدهند. ثانیاً بهشدت در شروع توصیف این احساس به ما دست میدهد (که در آیات بعدی هم تقویت میشود) که وضعیت متقین مقدار زیادی حالت خاص شناختی آنهاست. آنها به نحوی با غیب مرتبط شدهاند؛ یعنی در غیب چیزهایی هست که از نظر دیگران پنهان است ولی در نظر آنها پنهان نیست یا میرود که پنهان نباشد. منظور قرآن از فرد متقی کسی است که از نظر شناختی برتری پیدا کرده نسبت به عموم مردم. ما در زبان خودمان برای توصیف چنین افرادی «عارف» میگوییم که در قرآن اصلاً وجود ندارد. هرچند در ریشهٔ کلمهٔ تقوا پرهیزکاری به معنایی هم هست، ولی ما کلمه را فقط از روی ریشهاش نمیشناسیم، بلکه باید ببینیم که وقتی کسی متقی شد به معنای اصلی کلمه، یعنی از خداوند به نحوی پروا کرد، کارهایی که نباید بکند را نکرد و کارهایی که باید بکند را کرد، یعنی فرد به یک جایی میرسد. این تصوری که بعضیها دارند که ما فقط اجرای امر میکنیم و ممکن است به معرفتی برسیم یا نرسیم اشتباه است. بعضیها دشمن این حرف هستند که هر کسی که تقوا داشته باشد، گناه نکند و به شرع عمل بکند حتماً به معرفت میرسد. اگر شما سالیانی را طی کردید، ظاهراً متقی بودید و به شرع پایبند بودید و... و به هیچ جایی نرسیدید و هیچ چیزی ندیدید که مردم نمیبینند و هیچ شناخت برتری پیدا نکردید و عارف نشدید، یک جای کارتان ایراد دارد.
تقوا نتایجی دارد که بلافاصله ظاهر میشود. کسانی که تقوا پیشه کنند خداوند میگوید که برایشان فرقان قرار میدهیم، یک جوری حق و باطل را تشخیص دهند. اگر کسی فرقان ندارد، باید شک کند که تقوا دارد یا نه. انحراف اصلی که در همهچیز و ادیان برای بشر بهوجود میآید این است که همهچیز را به ظواهر تقلیل میدهد؛ جاهایی که راحت است، رعایت کردن ظاهرِ اعمال خیلی کار سادهای است. اینکه در ظاهر کارهایی را انجام بدهیم خیلی راحت است، مثلاً سروقت نماز خواندن. ما واژههای جالبی هم درست کردهایم، مثلاً نماز خواندن. چون کاری که ما میکنیم واقعاً اقامۀ صلوة به معنای اصلی نیست. در زبان فارسی معادل اقامۀ صلوة را نمیگوییم، میگوییم خواندن، چون واقعاً فقط یک چیزی را میخوانیم. یا مثلاً دعا خواندن، خیلی اصطلاح بامزهای است. دعا کردن یعنی چیزی را خواستن، ولی خیلیها دعا را که در یک کتاب نوشته شده فقط میخوانند، یا مثلاً اگر سواد ندارند میبندند به گردنشان! این سیرِ از محتوا خالی شدنِ چیزها اینطوری میشود. ...
نکته اینجاست که متقین واقعاً آدمهای برجستهای هستند که هم ویژگیهای شناختی خاصی دارند، طوری از عموم مردم جدا شدهاند (معنای یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ). و اینکه اعمالی انجام میدهند، اینکه آنها اهل اقامۀ صلوة هستند یعنی یک ساعات مشخصی از روز را به توجه مطلق به خدا اختصاص دادن، که معمولاً همراه با حالت عبودیت و پرستش است. اینکه بقیۀ چیزها را فراموش کردن و فقط به خدا توجه داشتن، همانطور که معنای لغوی نماز هم از همینجا میآید. و اینکه از چیزهایی که از رزقشان است انفاق میکنند. به این آیه توجه کنید: «الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ». واقعاً چقدر شما در افرادی که بهعنوان آدم باتقوا میشناسید، چقدر «مَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ» در زندگی این آدمها دارد یک نقشی بازی میکند؟ در قرآن مدام این تذکر نسبت به تورات و انجیل و چیزهایی که قبل از قرآن بوده وجود دارد که کاملاً یک جورایی به نظر میرسد پاک شده است از زندگی کسانی که الان بهعنوان مسلمان زندگی میکنند. با این توصیف که آن چیزی که تورات و انجیلِ تحریفشده است دیگر کسی سراغشان نمیرود. این آیه را چطور میشود فهمید که جزو صفات متقین است که به چیزهای قبل هم اعتقاد دارند؟
اشکال در فهم کاربرد قرآن در ابتدای سوره بقره
در مورد انفاق: هر جا که در قرآن حرف از اقامهٔ صلات است یا حرف از دادن زکات است یا انفاق کردن. در سورهٔ بقره مخصوصاً باید به معنی انفاق دقت بکنیم. انفاق طور خاصی مطرح میشود. سایر احکام مثل روزه و حج و ازدواج خیلی متمرکز بیان شده، ولی در مورد انفاق از اول سوره مسئلهٔ انفاق مطرح میشود و هی چند بار برمیگردد و مطالبی در مورد انفاق صحبت میکند، تا آخر سوره که مفصلاً در مورد انفاق است. کسی که این سوره را میخواند باید این احساس به او دست بدهد که انفاق در بین احکام دینی یک برجستگی خاصی دارد.
خلاصه اینکه: چیزی که در قرآن دربارهٔ متقین وجود دارد با تصور عمومی و عرفی که ما داریم متفاوت است. نتایج اینکه تقوا آدم را به کجا میرساند را میبینیم و کسی که به اینجاها نرسیده یا حرکت نکرده، مطمئناً نمیتواند ادعا کند که متقی بوده است.
تقسیمبندی انسانها به سه گروه در قرآن مبتنی بر شناخت است
این تقسیمبندی سهگانه بیشتر مبتنی بر شناخت است. در مورد کفار که فقط و فقط مشکلاتی که گفته میشود شناختی است. اینکه انگار قوای شناختیشان، قلب و گوش و چشمشان از کار افتاده است. و این از کار افتادن را خداوند به خودش نسبت میدهد، همانطور که همه چیز را به خودش نسبت میدهد. وضعیت «الذین فی قلوبهم مرض» هم که پیچیدهتر است. در توصیف این دسته هم به دو تمثیل آخر توجه کنید که فضای ذهنی و فضای درونی آنها را نشان داده میشود، تمام مشکل این است که نور نیست که راه بروند، میخواهند ببینند ولی نور ندارند، یک وضعیت بههمریختهٔ طوفانی که نور برایشان ثابت نمیماند. انگار در یک وضعیتی بین ایمان و کفر در نوسان هستند. قلب در قرآن ابزار اصلی فهمیدن است و مثل ادبیات ما مرکز عاطفه نیست. «الذین فی قلوبهم مرض» یعنی کسانی که در مرکز قوای شناختیشان یک مشکلی پیدا شده است. نکتهٔ اصلی این است که این مرض را بشناسیم، اینکه چطور بهوجود میآید و چطور ممکن است که خوب بشود.
سادهترین راه برای اینکه بفهمیم این تقسیمبندی چه میگوید این است که بگوییم حقایقی در این عالم هست که همهکس نمیبیند، افراد خاصی از نظر شناختی به اینجا میرسند که آنها را ببینند. طبیعی رشد انسان این است و کسانی با کارها و گناهانی که انجام میدهند این موفقیت را از خودشان میگیرند که به اینجا برسند. کسانی که نمیبینند دو دسته هستند: ۱- کسانی که اصلاً به اینکه حقایقی وجود دارد اعتقاد ندارند. ۲- کسانی که میدانند حقایقی هست ولی آنها نمیبینند.
نکتهٔ دیگر این است که بعضیها «الذین فی قلوبهم مرض» را با کسانی که به آنها منافقین گفته میشود اشتباه میگیرند. واژهٔ منافق و منافقین ممکن است مجموعهٔ آدمهایی که منافق هستند مساوی مجموعهٔ کسانی باشد که «الذین فی قلوبهم مرض» هستند، ولی نکتهٔ اساسی این است که «الذین فی قلوبهم مرض» بر اساس یک بحث روانشناختی بهشان نگاه میشود ولی منافقین حالت جامعهشناختی دارد. منافق وقتی مطرح میشود که جامعهای در کار باشد ولی در آن دستهبندی سهگانه وضعیت انسان مطرح است نه انسان در جامعه. اصولاً مصادیقشان هم برابر نیستند، چون یک منافق در این دستهبندی سهگانه ممکن است کاملاً جزو کفار باشد ولی تصمیم بگیرد که خودش را مؤمن جا بزند. «الذین فی قلوبهم مرض» ادعای ایمان دارند و فکر میکنند که ایمان دارند و .... بنابراین جمعیت منافقین میتواند وسیعتر از «الذین فی قلوبهم مرض» باشد.
یکی دو جا در آیهها هست که «الذین فی قلوبهم مرض» شبیه منافقین به نظر میرسند. یکی این است: «و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزئون» به نظر میرسد که این آدمها یک شیاطینی دارند که اینطور ترجمه میکنند که این شیاطین آدمهایی که سرکردهٔ منافقین هستند میباشند و در جای دیگر میگوید: «یخادعون الله و الذین آمنوا و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون» بعضیها این آیه را نشاندهندهٔ این است که اینها در کارشان خدعهای وجود دارد، یعنی به نظر میرسد که در این آدمها آگاهیهایی وجود دارد. بعد آیههایی که از آن طرف ممکن است به نفع اینکه اینها در یک وضعیت شناختی خاصی هستند و خدعه نمیکنند باشد، تمثیلها هستند، تمثیلها را چطور باید تفسیر کنیم؟ یا این آیه را که «و اذا قیل لهم لا تفسدوا فی الارض، قالوا انما نحن مصلحون» حالا شاید کسی بگوید که در این آیه هم اینها دارند دروغ میگویند، یعنی فکر نمیکنند که مصلح هستند ولی اینطور میگویند؛ ولی به نظر من تفسیر عجیبی است. یعنی به نظر من اینها در جاهایی فکر میکنند که واقعاً دارند کار درستی انجام میدهند. این آدمها وضعیت عجیبی دارند و نمیشود بهسادگی فهمید که آیا راست میگویند یا نه؛ یعنی اینها در درون خودشان هم پیچیده هستند و نمیدانند چهکاره هستند. اینها از اسمی هم که برایشان انتخاب شده برمیآید که یک مرضی دارند؛ ولی منافقین وضعیتشان مشخص است که یک هدفی دارند (مثلاً رسیدن به مقام و ثروت و ...) که دروغ میگویند و .... و دروغ گفتنشان از روی بیماری و مرض شناختی نیست.
وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ قَالُوٓا۟ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ
و چون به آنان گفته شود: «در زمين فساد مكنيد»، مىگويند: «ما خود اصلاحگريم.»
کذب گفتن با دروغ گفتن تفاوت دارد. یکذبون این نیست که کسی حقیقت را بداند و خلاف آن را بگوید، بلکه فکر میکند که حقیقت را میگوید ولی حقیقتِ او کذب است و درست نیست.
اینکه در آن آیه «شیاطینهم» آمده است و ما «شیاطین» را «بعضی آدمها» تفسیر کنیم نیاز به دلایل محکمی دارد، چون شیطان در قرآن معنیاش مشخص است. تفسیر درست این است که اینها خلوتی دارند که در آن خلوت شیاطین وجود دارند. یعنی بیشتر دارد این آیه خبر از درون آنها میدهد تا اینکه جامعه.
در مورد آیهٔ خدعه، تعبیر ما از واژهٔ خدعه اگر درست نباشد دچار اشکال میشویم. اگر منظور از خدعه فریب دادن یا گول زدن آگاهانه باشد معنیاش جور درنمیآید، چون نمیشود خدا را فریب داد یا آگاهانه خود را فریب داد. اینکه بعضیها خود را گول میزنند معنیاش این نیست که آدمها مینشینند و فکر میکنند و نقشه میکشند که خودشان را گول بزنند، بلکه این حالت غیرارادی است. بنابراین خدعه در اینجا کاملاً غیرارادی است.
کلاً این آیهها نیاز به بحث بیشتری دارند و مهم اینجاست که توصیفاتی که در مورد «الذین فی قلوبهم مرض» گفته میشود همانهایی است که بعداً در مورد بنیاسرائیل گفته میشود. بنیاسرائیل منافق نیستند، یکجورهایی ایمان آوردهاند و راست هم میگویند، ولی واقعاً ایمان نیاوردهاند و نمیدانند که واقعاً ایمان نیاوردهاند. دنبال پیامبرشان هم راه افتادهاند و کارهای خوبی هم ممکن است بکنند. یعنی اینها کسانی هستند که یک جورهایی مذهبی شدهاند ولی به حقایق نرسیدهاند. اینها وضعیتشان از منافقین پیچیدهتر است.
البته اینطور مصطلح شده است که فرد منافق کاملاً میداند که چه میکند و ظاهرسازی میکند و ... در حالی که اینطور نیست، بسیاری از منافقین جزء «الذین فی قلوبهم مرض» هستند که کاملاً ایمان نیاوردهاند و موقع عمل مثلاً ترسیدهاند که به جنگ بروند و در نتیجه کارشکنی کردهاند و ... و جزء منافقین محسوب شدهاند. به طور کلی افرادی که جزو منافقین هستند ممکن است جزو دستهٔ «الذین فی قلوبهم مرض» باشند یا جزء کفار باشند.
جستارهای وابسته
- سورهٔ بقره