→ بازگشت به یهودیت

جلسهٔ ۱ · یهودیت

خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعی

برنامه یهودیت، دسته‌بندی انسان‌ها و ماجرای شنبه

این خلاصه با استفاده از هوش مصنوعی تولید شده است.

این جلسه از وعدهٔ بحث دربارهٔ یهودیت و اهل کتاب آغاز می‌کند، اما مسیر را از مقدمهٔ سورهٔ بقره و سه دستهٔ انسان می‌گشاید. نخست برداشتِ نژادستیزانه از بنی‌اسرائیل را رد می‌کند و عتابِ الهی به پیامبر را با منطقِ سخت‌گیریِ کمال می‌خواند؛ سپس بنی‌اسرائیل را آینهٔ هر جماعتِ دینی می‌نشاند. از آنجا به پارادوکسِ هدایتِ متقین، اوصافِ شناختیِ تقوا، تمایزِ کفر و مرضِ قلب، خودفریبی و خلوت با شیاطینِ درون، و سرانجام سیال‌بودنِ مرزها و قانونِ بدترشدنِ مرض می‌رسد.

یهودیت از درِ بقره

وعدهٔ سلسله‌ای دربارهٔ یهودیت و اهل کتاب بر جا می‌ماند، اما شکلِ مطلوبِ بحث با آنچه دربارهٔ مسیحیت انجام شده یکی نیست. آنجا گاه چندین جلسه بدونِ تکیهٔ مستقیم بر مفاهیمِ قرآنی پیش می‌رفت؛ اینجا موضوعِ اصلی همچنان قرآن است و بحثِ اهل کتاب باید در همان افق بماند. حتی طولِ مطلوب نیز متفاوت است: «۱۰ جلسه، ۱۵ جلسه» در بابِ یهودیت مطلوب شمرده نمی‌شود. آنچه می‌آید فشرده‌تر و گره‌خورده به متن است.

نقطهٔ ورود، ادامهٔ خوانشِ سورهٔ بقره است — به‌ویژه مقدمهٔ سه‌گانه و مفهومِ کسانی که در دل بیماری دارند. این مقدمه فقط مدخلِ اخلاقیِ عام نیست؛ ابزاری است برای فهمِ جریانِ بنی‌اسرائیل، یهودیت، و به‌طور کلی آفاتِ هر جامعهٔ متشرع. بدونِ آن، داستان‌های بنی‌اسرائیل در قرآن به فهرستِ عیب‌جویی از قومی دیگر فرو می‌کاهد. هدف صریح است: «داستان بنی‌اسرائیل را بهتر بفهمیم و مسائل شریعت و تجدید مثلاً بنای شریعت» را در افقِ درست ببینیم.

پس مسیرِ این سلسله از بیرونِ قرآن به سویِ تورات و تاریخِ یهود نمی‌رود؛ از خودِ قرآن به سویِ فهمِ اهل کتاب می‌آید. آنچه دربارهٔ بنی‌اسرائیل آمده، در این افق، هم خبر از گذشته است و هم الگویِ خواندنِ حال. تا این جایگیری روشن نشود، هر آیه‌ای که از حرص یا انحرافِ آنان سخن بگوید به‌آسانی دستاویزِ خصومت می‌شود.

همین جایگیری توضیح می‌دهد چرا از برنامه و سمتِ بحث آغاز می‌شود نه از گاه‌شماریِ یهود. هدف، ساختنِ لنزی است که بعداً جزئیاتِ شریعت و تاریخ را بدونِ کینه‌توزی و بدونِ ساده‌سازیِ نژادی بتوان دید. لنز همان سه دسته و همان مرضِ قلب است: «قرار است که ما بفهمیم که این آدم‌ها چه جوری آدم‌هایی هستند این مرض چی»ست و چگونه در جماعتِ دینی تکرار می‌شود.

تفاوتِ این مسیر با سلسلهٔ مسیحیت فقط کمیّت نیست؛ کیفیتِ اتکا به متن است. آنجا می‌شد مدتی در فضایِ تاریخی و الهیاتیِ بیرون از آیات ماند؛ اینجا هر گام باید به بقره و نقشهٔ سه‌گانه‌اش برگردد. در غیرِ این صورت، بحثِ یهودیت دوباره به جدالِ هویتی بدل می‌شود و همان آفتی را تکرار می‌کند که قرار بود نقد شود: دیدنِ دیگری به‌جایِ دیدنِ خود. سلسله وقتی موفق است که خواننده پس از شنیدنِ نامِ بنی‌اسرائیل، نخست به سازوکارِ انحراف در جماعتِ خود بنگرد، نه به پرونده‌سازی علیهِ یک تبار.

بنی‌اسرائیل برگزیده نه منفور

بنی‌اسرائیل در قرآن مخاطب‌اند و ایرادهای زندگی‌شان پیوسته تذکر داده می‌شود. آیاتی هم هست که ظاهرشان تند است؛ از جمله تعبیری که آنان را حریص‌ترین مردم به حیاتِ دنیا می‌خواند: «وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ ٱلنَّاسِ عَلَىٰ حَيَوٰةٍۢ وَمِنَ ٱلَّذِينَ أَشْرَكُوا۟ ۚ يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍۢ وَمَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِۦ مِنَ ٱلْعَذَابِ أَن يُعَمَّرَ ۗ وَٱللَّهُ بَصِيرٌۢ بِمَا يَعْمَلُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۹۶: و آنان را مسلما آزمندترين مردم به زندگى، و [حتى حريص‌تر] از كسانى كه شرك مى‌ورزند خواهى يافت. هر يك از ايشان آرزو دارد كه كاش هزار سال عمر كند با آنكه اگر چنين عمرى هم به او داده شود، وى را از عذاب دور نتواند داشت. و خدا بر آنچه مى‌كنند بيناست.) و در توضیحِ همین خط، «حریص‌ترین مردم به حیات دنیا هستند». چنین عباراتی وسوسه می‌سازد که کلِ قوم را بدترینِ بشر بخوانند و آیات را علیهِ یک نژاد به‌کار گیرند. «نوع برخورد قرآن با بنی‌اسرائیل را بعضیا به این معنا می‌گیرند که این قوم» ذاتاً منفور است.

این خوانش صریحاً رد می‌شود: «به شدت مخالف این‌جور برداشت هستم». «بنی‌اسرائیل یک قومی هستند که یک ارتباط خاصی با خدا داشتن و خداوند» عنایتِ ویژه‌ای به آنان داشته است. بارها در قرآن آمده که خداوند آنان را بر عالمیان فضیلت داده است: «فضیلت داده خداوند بر همه عالمیان». برگزیدگیِ آلِ ابراهیم نیز با شایستگی‌هایی که در ذریه امتداد یافته توضیح داده می‌شود، نه با نفرتِ ازلی از یک تبار.

آنچه «نژادپرستانه» یا دقیق‌تر نژادستیزانه می‌نماید، تبدیلِ تذکرِ الهی به حکمِ ذاتیِ بدیِ یک قوم است. تذکر، اصلاح می‌خواهد؛ حکمِ ذاتی، دشمن می‌سازد. اگر فضل و عهد و شریعتِ نازل‌شده جدی گرفته شود، نمی‌توان همزمان بنی‌اسرائیل را فقط نمادِ شر دانست. نقدِ انحرافاتشان وقتی معنا دارد که جایگاهِ برگزیدگی‌شان نیز دیده شود. در مقاطعی از روایت، تصویرِ یکدستِ شر با متن جور درنمی‌آید. سخت‌گیری و تذکر هست، اما همزمان فضل و عهد و نجات از فرعون و نزولِ شریعت هم هست. قومی که فقط منفور باشد نیازی به این حجمِ خطاب و هدایت ندارد. حجمِ عتاب، نشانهٔ اهمیت است نه دلیلِ طردِ ازلی.

همین منطق به مقایسه با انبیای دیگر راه می‌برد. عتاب‌های تند به پیامبرِ اسلام گاه شبهه می‌سازد که گویا مقامِ او پایین‌تر از ابراهیم یا عیسی است. حال آنکه سخت‌گیریِ الهی نشانهٔ کمال‌طلبی است: کوچک‌ترین خطا از کسی که باید به اوج برسد پذیرفته نمی‌شود. «سخت‌گیری در مورد پیامبر» بارها در قرآن دیده می‌شود؛ سرزنش، خفت نیست، تربیت است. همان اصل دربارهٔ عتابِ بنی‌اسرائیل صادق است: خطابِ سنگین، نشانهٔ اهمیتِ عهد است نه دلیلِ نفرتِ نژادی.

بنی‌اسرائیل آینه جماعت دینی

اگر نقدِ بنی‌اسرائیل نقدِ ذاتِ نژاد نیست، پس چیست؟ پاسخ این است که «خود ما هم هستیم». یکی از مهم‌ترین کارکردهایِ ذکرِ انحرافاتِ بنی‌اسرائیل در قرآن آن است که نشان دهد وقتی قومی بر پایهٔ دین تشویق می‌شود و جماعتی مذهبی شکل می‌گیرد، چه آفاتی پدید می‌آید. داستان، آزمایشگاهِ جامعهٔ متشرع است.

روایتی بسیار معروف و موردِ اتفاقِ فرق — در این خوانش — از پیامبر نقل می‌شود که هیچ انحرافی در بنی‌اسرائیل رخ نداد مگر آنکه در آینده همان مشکل دامنگیرِ این امت نیز خواهد شد. عبارتِ کلیدی همین است: «هیچ انحرافی در بنی‌اسرائیل به، وجود نیومد مگر اینکه، شما هم دچار همان مشکل می‌شوید». خطِ فکری روشن است: وقتی آیاتِ بنی‌اسرائیل را می‌خوانید، خودتان را ببینید.

این آینه فقط مسلمانان را در بر نمی‌گیرد؛ هر جماعتِ دینی — یهودی، مسیحی، مسلمان — با همان خطرها روبه‌روست. کلاه شرعی، حیله در برابرِ حکم، مسخِ معنویِ روزِ شنبه، ربا و صورت‌بندی‌های ظاهراً موجه، نمونه‌هایی‌اند که در ادامهٔ سلسله باز می‌شوند؛ اما اصلِ معرفتی همین‌جاست: نقلِ تاریخ برای تبرئهٔ خود نیست، برای هشدار به خود است.

مقدمهٔ بقره با تفصیلِ نسبی دربارهٔ کسانی که در دل بیماری دارند، درست برای همین تحلیل آمده است. دو صنفِ دیگر — متقین و کافران — روشن‌ترند؛ صنفِ سوم ابزارِ خواندنِ رفتارهایِ پیچیدهٔ جامعهٔ دینی است. جماعتِ بنی‌اسرائیل را می‌توان بر اساسِ ایده‌هایِ کلیِ همین مقدمه خواند: نه همه کافرِ صریح‌اند، نه همه متقی؛ بسیاری در منطقهٔ بیماری و دوگانگی‌اند. بدونِ این مقدمه، بحثِ یهودیت یا به خصومت می‌لغزد یا به دفاعِ کور.

همین‌جاست که داستان‌هایی چون مسخ در روزِ شنبه یا کلاه شرعی معنا می‌یابند. این‌ها فقط بدی‌هایِ یک قومِ دیگر نیستند؛ الگوهایِ حیله در برابرِ حکم‌اند که هر جماعتِ متشرع می‌تواند بازتولید کند. ربا نیز در همین خانواده است: صورتِ ظاهریِ مشروعیت با باطنِ نقضِ غرض. تا آینه روشن نشود، این نمونه‌ها به سوختِ خصومت بدل می‌شوند نه به ابزارِ خودآگاهی.

پارادوکس هدایت و زبان قرآن

خواندنِ خطیِ آغازِ بقره با پرسشی آشنا روبه‌رو می‌شود: قرآن هدایت است برای متقین. اگر فقط پرهیزگاران هدایت می‌شوند، تکلیفِ دیگران چیست؟ کسانی که با زبانِ قرآن انس ندارند، همین‌جا درمی‌مانند. پاسخ در سطحِ لفظ نیست؛ در فهمِ این است که تقوا هم شرطِ بهره‌وری از هدایت است و هم نتیجهٔ مسیر. «آن‌هایی که جزو افراد هدایت شده هستند نمی‌خوره» با تصویرِ ساده‌ای که هدایت را همگانی و بی‌شرط می‌داند؛ و در برابر، «آن‌ها که کافرن هر کاری بکنی ایمان نمی‌آرن» لایهٔ دیگری از همان نقشه‌اند.

سوءتفاهم‌های زبانی فقط فنی نیستند. «دعا خواندن» وقتی از خواستن و توجه جدا شود به قرائتِ بی‌معنا بدل می‌شود؛ آیه را چون تعویذ به گردن بستن، نمونهٔ خالی‌شدنِ محتواست. حتی «نماز خواندن» در فارسی گاه همان فاصله را لو می‌دهد: خواندنِ لفظ به‌جایِ اقامه. این سیرِ از معنا به شیء نشان می‌دهد چرا متقین در مقدمه صرفاً عنوانِ اخلاقیِ مبهم نیستند: آنان با غیب نسبتی یافته‌اند که عموم ندارند.

در ادبیاتِ دینیِ رایج، تقوا اغلب به ظواهر فروکاسته می‌شود. حال آنکه توصیفِ بقره معرفت را در خودِ تقوا می‌نشاند. نتایجِ تقوا فقط موکول به آخرت نیست؛ همین‌جا ظاهر می‌شود. کسانی که تقوا پیشه می‌کنند «خداوند دیگر برای‌شان فرقان قرار می‌دهد» و حق و باطل را بازمی‌شناسند. اگر فرقان نباشد، باید در اصلِ تقوا تردید کرد. انحرافِ بزرگِ بشر تقلیلِ همه‌چیز به «ظاهر اعمال» است؛ ظاهر را تقریباً هر کس می‌تواند نگه دارد، بی‌آنکه عمل به معنایِ حقیقی‌اش انجام شده باشد.

«یؤمنون بالغیب» به رابطه‌ای با امورِ پنهان اشاره دارد: دیدن و احساس‌کردنِ چیزی که دیگران نمی‌بینند. «متقین آدم‌های برجسته‌ای هستند که هم ویژگی‌های شناختی خاصی دارند»؛ از عموم جدا می‌شوند. اقامهٔ صلات ساعاتی از روز برای توجهِ مطلق به خداوند است. انفاق نیز از روزیِ داده‌شده می‌آید و در بقره از همان آیاتِ نخست پیوسته حضور دارد. معنایِ «نماز خوندن یا انفاق» در سطحِ عادت، از معنایِ قرآنیِ اقامه و انفاق کم‌عمق‌تر است.

اوصافِ متقین با ایمان به آنچه بر پیامبر نازل شده و آنچه پیش از او نازل شده کامل می‌شود: «وَٱلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَآ أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَبِٱلْءَاخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ» (سورهٔ البقرة، آیهٔ ۴: و آنان كه بدانچه به سوى تو فرود آمده، و به آنچه پيش از تو نازل شده است، ايمان مى آورند؛ و آنانند كه به آخرت يقين دارند.). تذکرِ مدام به تورات و انجیل در زندگیِ بسیاری از مسلمانانِ متشرع پاک شده است. ادعایِ تحریفِ مطلق که هر رجوعی به کتاب‌های پیشین را بی‌معنا کند، با تأکیدِ قرآن بر هدایتِ موجود در تورات و انجیل به‌آسانی نمی‌سازد. این نکته برای سلسلهٔ اهل کتاب حیاتی است: ایمانِ معتبر، حافظهٔ وحیانیِ پیوسته می‌خواهد نه گسستِ هویتی.

اقامهٔ صلات و انفاق در بقره کنارِ هم‌اند؛ «حرف از اقامه صلاته، حرف از دادن زکاته یا حرف از انفاق کردنه» و از نخستین آیات مفهومِ انفاق تکرار می‌شود. این تکرار نشان می‌دهد تقوا فقط خلوتِ باطنی نیست؛ گردشِ رزق و حضورِ اجتماعی نیز دارد. کسی که غیب را می‌بیند و نماز را اقامه می‌کند، از آنچه دارد نیز جدا می‌شود. تقوایِ بدونِ انفاق و انفاقِ بدونِ توجه، هر دو ناقص‌اند.

سه دسته و بُعد شناختی مرض

تقسیم‌بندیِ سه‌گانه بیش از همه بر محورِ شناخت می‌چرخد: «بیشتر از هر چیزی مبتنی بر یه جور در واقع تقسیم‌بندی بر اساس شناخته». کفر یکسره شناختی است: ختم بر دل و شنوایی، پرده بر دیدگان؛ «مثل اینکه کلاً این قوای شناختی‌شون به نوعی تعطیل شده». متقین با دیدنِ غیب و یقینِ به آخرت تعریف می‌شوند. دستهٔ سوم پیچیده‌ترند: به مراتبِ رشد نرسیده‌اند اما «فکر می‌کنن که وضعشون از همه بهتره» و «ادعای ایمان دارن».

تمثیل‌های پایانی فضایِ درونی‌شان را نشان می‌دهد. مشکل آن است که نور نیست تا راه بروند؛ می‌خواهند ببینند اما نور ندارند. در طوفانی درونی، «نور ثابت نمی‌مونه». چیزهایی را لحظه‌ای می‌بینند و دوباره در تاریکی می‌مانند. «بدیهی‌ترین جنبه شناختی در مورد این دسته سوم» همان نام‌شان است: بیماری در قلب. اگر این جنبه دیده نشود، بیماری به برچسبِ اخلاقیِ مبهم فروکاسته می‌شود. «مقدار زیادی حالت در واقع خاص شناختی این‌هاست».

«قلب آن چیزی است که انسان‌ها باهاش درک می‌کنند»؛ مرکزِ ادراک است نه فقط عاطفه. بیماریِ آن اختلال در فهمِ هدایت و ضلالت است. از همین‌رو این دسته را نباید با برچسبِ صرفاً اجتماعیِ منافق یکی گرفت. نفاق می‌تواند کارکردِ بیرونی باشد؛ مرضِ قلب توصیفِ وضعیتِ درونی است. ممکن است «کسانی بشود که یک جوری، در واقع دچار نفاق هستند» و ممکن است بیمار‌دل در اجتماع نقشِ نفاق بازی نکند. اصل، نگاه به درون است.

مثال‌هایی چون رفتارِ دوگانه در برابرِ مؤمنان و در خلوت، همین دو لایه را نشان می‌دهد. ظاهرِ ایمان و باطنِ استهزا فقط صحنهٔ سیاسی نیست؛ نشانهٔ گسستِ شناختی است. تعبیرِ فریب به فریبِ خویشتن برمی‌گردد: می‌پندارند فریب می‌دهند و خود را نمی‌فریبند، حال آنکه شعورِ واقعی در کار نیست. «متقین که یک وضع روشنی دارند و نسبت به کفار که آن‌ها وضع روشنی دارند» دو قطبِ روشن‌اند؛ دستهٔ سوم در میانهٔ تار می‌ماند.

خودفریبی، شیاطین درون و رشد مسدود

بیماریِ قلب با خودفریبی گره می‌خورد. آدمی که نمی‌بیند، به‌آسانی منکرِ چیزی می‌شود که خارج از میدانِ ادراکِ اوست. «کور مادرزاد» اگر تنها باشد جایِ شک دارد؛ اما اگر شمارِ کوران بسیار شود، انکارِ رنگ آسان‌تر می‌گردد. فهمِ اینکه چیزی هست که من هیچ رابطه‌ای با آن ندارم دشوار است. دستهٔ سوم درست در این دام‌اند: نارسیدگی را کمال می‌پندارند و «خودشونو دارند گول می‌زنند». گاه «نمی‌دونن که واقعاً ایمان نیاوردن»؛ گاه می‌دانند و باز خود را فریب می‌دهند.

داستانِ یوسف نمونه می‌آورد. برادران دروغ می‌گویند و می‌دانند چه کرده‌اند؛ پاسخِ یعقوب آن است که نفس‌شان کاری را برایشان آراسته است: «وَجَآءُو عَلَىٰ قَمِيصِهِۦ بِدَمٍۢ كَذِبٍۢ ۚ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًۭا ۖ فَصَبْرٌۭ جَمِيلٌۭ ۖ وَٱللَّهُ ٱلْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ» (سورهٔ يوسف، آیهٔ ۱۸: و پيراهنش را [آغشته‌] به خونى دروغين آوردند. [يعقوب‌] گفت: «[نه‌] بلكه نَفْس شما كارى [بد] را براى شما آراسته است. اينك صبرى نيكو [براى من بهتر است‌]. و بر آنچه توصيف مى‌كنيد، خدا يارى‌ده است.»). خودفریبی می‌تواند در لایه‌های پنهان چنان شکل بگیرد که حتی از خودِ شخص نیز مخفی بماند. برای حسابِ الهی، تفاوتِ میانِ دروغِ صریح و آراستنِ درونیِ باطل از میان می‌رود. ادعایِ اصلاح می‌تواند سخنِ کاذب باشد بی‌آنکه شخص در همان لحظه خود را دروغ‌گو بداند. «این‌ها دروغ می‌گویند اصلاً؟ ایمان ندارند» — پرسش این است که دروغِ آگاهانه است یا خودفریبیِ لایه‌لایه.

آیهٔ خلوت با شیاطین در همین بافت خوانده می‌شود. تعبیرِ شیاطین به سرکردگانِ اجتماعیِ منافقان نیازمندِ توجیهی سنگین است؛ «شیاطین در قرآن معنایش روشن» و اطلاقِ آن بر انسان به‌آسانی از ظاهرِ آیات برنمی‌آید. آنچه بیشتر با متن می‌سازد خبری از درون است: «خلوتی دارند» که در آن شیاطین حاضرند. «یک ممکن است من یک آدمی در، زندگیم باشه که شیطان‌های درون مرا فعال» کند؛ اما ذاتِ تعبیر روان‌شناختی است نه فقط فهرستِ هم‌پیمانانِ سیاسی.

کذب در زبانِ قرآن گسترده‌تر از دروغِ عمدیِ آگاهانه است. کسی که سخنِ کاذب می‌گوید در زمرهٔ دروغ‌گویان است، حتی اگر خود را فریفته باشد. این با تصویرِ بیمار‌دلانی که میانِ میل به ایمان و میل به چیزهای دیگر نوسان دارند سازگار است: «یک جوری این‌ها ایمانشون تضعیف بشود» در کشاکشِ همان دو میل.

رشدِ ادراکِ معنوی خودبه‌خود تضمین نیست. چشمِ ظاهر با رشدِ کودک باز می‌شود؛ اما در مسیرِ باطن، آدمی می‌تواند با کردار و آموزشِ بد متوقف شود. الهامِ فجور و تقوا در درون هست؛ کسی که می‌داند نباید و می‌کند، به خود ظلم می‌کند و کم‌کم قوایِ شناختی‌اش تعطیل می‌شود. گاه هدایت را درمی‌یابند و سپس ضلالت را برمی‌گزینند. فرهنگِ الگوپذیر می‌تواند انحراف را تشدید کند، اما نقطهٔ شروع انتخاب‌های درونی است. با این حال «راهی، برای رسیدن به تقوا وجود دارد» و بن‌بستِ مطلق نیست. سخت‌بودنِ نورانی‌شدن بهانهٔ ماندن در تاریکی نیست؛ توضیحِ دشواری است. «برای اینکه سخته نورانی شدن براشون» واقعیت دارد، اما قانونِ مرض این است که رهاکردن و انکار، کار را دشوارتر می‌کند نه آسان‌تر.

مرز سیال و مرضی که با دست‌کاری بدتر می‌شود

مرز میانِ متقین، کافران و بیمار‌دلان خطِ اداریِ ثابت نیست. آدم‌ها در سیر و تغییرند؛ برخی به تقوا نزدیک می‌شوند، برخی به کفر. انتظارِ برچسبِ دائمی بر هر فرد با روحِ تقسیم‌بندیِ قرآنی نمی‌خواند. تقسیم، نقشهٔ وضعیت‌هاست نه شناسنامهٔ ازلیِ اشخاص. همین سیال‌بودن است که آینهٔ بنی‌اسرائیل را زنده نگه می‌دارد: انحرافاتِ آنان الگوهایِ تکرارپذیرند، نه سرنوشتِ یک خون.

عبارتِ افزایشِ بیماری از سویِ خداوند نیز باید با زبانِ قرآن فهمیده شود نه با تصویرِ کینه‌توزیِ الهی. بعضی مرض‌ها اگر رها شوند یا با دستِ ناآگاه لمس شوند بدتر می‌گردند: «اگر گلش کنی زیاد می‌شود بدتر می‌شود». «بعضی از مرض‌ها وقتی ولش می‌کنید زیاد می‌شود». زخمی که دست ببرند وخیم‌تر می‌شود؛ بیماری‌ای که به حالِ خود بماند گسترش می‌یابد. نسبت‌دادنِ افزایشِ مرض به خداوند بیانِ همان قانونِ تکوینی است که ریا و خودفریبی را با ژرف‌تر شدنِ تاریکی پاداش می‌دهد.

کسانی که باید نورانی شوند گاه به‌جایِ پیمودنِ راه، در تاریکی می‌مانند: «برای اینکه سخته نورانی شدن براشون، به جای اینکه خودشان نور» بگیرند در همان طوفانِ درونی می‌چرخند. تمثیلِ نورِ ناپایدارِ بخشِ پیشین اینجا به قانونِ بدترشدنِ مرض می‌پیوندد: دست‌کاریِ سطحی و انکارِ خودفریبی هر دو مرض را ژرف‌تر می‌کنند.

→ متنِ کاملِ این جلسه