→ بازگشت به دفاع عقلانی از دین

جلسهٔ ۲۷ · دفاع عقلانی از دین

تعارض علم و متون دینی در گزاره‌‌های ناظر به طبیعت

۱۶,۲۴۹ واژه · ۴۲ موضوع
خلاصهٔ تولید شده توسط هوش مصنوعینقشهٔ موضوعیِ این جلسهورود ←

در این جلسه نسبت متن قرآن با علم جدید مطرح می‌شود: کسوف و خسوف، جنین‌شناسی، افلاک هفت‌گانه و زبان فنومنال در برابر زبان علمی. خطر ساده‌سازی اعجاز علمی و تمایز علت فاعلی از معنا نیز بررسی می‌گردد.

تکمیل جلسهٔ قبل و ورود به متن قرآن

من یک نکته‌ای در تکمیل بحث جلسه قبل بگویم. بعدش هم جلسه قبل بحث‌های کلی کردیم. میل داشتم وارد بحث‌هایی بشوم که مستقیماً به متن قرآن ربط دارد. این جلسه هرطور شده حداقل یک مباحثی که مستقیماً مربوط به متن قرآن هست را سعی می‌کنم که حتماً بگویم. منتها خیلی خلاصه اگر بخواهم بگویم تو جلسه قبل دو تا نکته در واقع گفتم.

آن هم این است که این تفاوت در واقع با دیدگاه علمی که ما دنبال انگار علت فاعلی می‌گردیم با علت غایی و معنایابی و این حرف‌ها را تو جلسه گذشته گفتم. دو تا نکته در واقع دو تا بحث را مطرح کردم. فکر کنم همین‌جور به صورت دو تا آیتم هم گفتم.

یکی اینکه در ادامه بحث‌های نظری تکامل در واقع این مسئله را گفتم که چرا این تصور وجود داره؟ این تصور نادرست که اگر یک جنبه‌های غیر آن‌دترمینیستیک وجود داشته باشه در یک فرایندی مثلاً یک بخش‌های استوکستیک یا رندوم باشه این تصور وجود دارد که خب پس آنجا دیزاینی وجود ندارد.

ما مثال‌های خیلی خوبی می‌توانیم بزنیم که بهترین دیزاین برای اینکه به یک نتیجه‌ای برسیم بهترین به معنای اینکه پارسیمونی هم رعایت شده باشه با انرژی زیادی در واقع کار را انجام ندیم. دیزاین فقط این نیست که مثلاً فرض کن دقت زیاد داشته باشیم به یک معنا.

این است که کار را انجام بدهیم با شما از یک مهندس بپرسید همیشه اینکه هزینه‌ها را مثلاً مینیمم بکنم جزو خوب بودن دیزاین من سابقه مهندسی دارم و برای خودم این مسئله یادمه که اولین بار در درس طراحی درس مدارهای دیجیتال این را رسماً به ما گفتن و یک خورده در آن لحظه برای من یک مثل یک اولین جایی بود که انگار طعم مهندسی را داشتم می‌چشیدم.

اینکه یک مدار را که می‌خواهیم طراحی بکنیم قیمت‌ها را هم می‌نوشتن که مثلاً فرض کنید الان خب باشه این دیزاینی که انجام می‌دهیم مثلاً دیزاین جالبیه ولی قیمتش مثلاً بالاتر از آن یکی دیزاینه. آن یکی حالا ممکن است یک خورده نسبت به این از نظر علمی ضعف داشته باشه ولی ارزون‌تره بهتر است.

حالا برعکسشو در دوره‌ای یک دوره‌ای که در به اصطلاح همان حالت کارآموزی رفته بودم یک دوره‌ای اعلام کردن دارم اول جلسه خاطره می‌گویم قرار نبود این‌ها را بگویم. یک دوره‌ای دانشجوی مهندسی که بودم اعلام کرده بودن تحت عنوان دوره طرح شش ماهه که بچه‌هایی که مهندسی می‌خوانند فکر کنم همه دانشجوها مثلاً شش ماه از دوران تحصیلشون را بروند در مثلاً خدمات نظامی.

دانشجو، جنگ و استفادهٔ تخصصی

و این‌ها حالا یا زمان جنگ بود یا مستقیماً آن موقع حرف این بود که استفاده تخصصی از دانشجوها بشود. حالا کاری نداریم که اصل ماجرا چه بود. من یک دوره‌ای در واقع وسط دوره دانشجویی‌ام رفتم در یک پادگانی که یک بخش الکترونیک داشت و یک سری کارهای طراحی انجام می‌دادن.

برعکسش آنجا پیش آمد برای من. از من خواستن که یک مداری طراحی بکنم که کسانی که می‌خواهند با توپ ۱۳۰ کار کنند. توپ ۱۳۰ یک توپیه که مثلاً باهاش تانک می‌زنند. می‌گویند درست است زدید شما.

خیلی آموزش‌اش مهم است برای خاطر اینکه دو تا مثلاً چیز دارد دو تا بله دو تا مجاز دارد این‌ها دو تا اهرم دارد که مثلاً باید با دو تا دست بگیرید بچرخونید این بالا پایین می‌برد و چپ و راست می‌برد.

مثل طراحی مثل در واقع تیراندازی به اهداف متحرک باید توپ به آن سنگینی را روی تانک میزون بکنید که طبعاً دارد حرکت می‌کند بعد شلیک کنید که بهش بخوره. خب به درشون مهم بود که کسانی که با توپ و سرسی کار می‌کنند آموزش دیده باشند.

به من گفتن که یک مداری طراحی بکن که این وقتی که مثلاً در یک فرض کنید سوله ای در یک جایی این را همین در پادگان که هستند بشینن تمرین کنند. یعنی یک چیز متحرک حرکت کند این‌ها روش. بله روی آن چیزی که حرکت می‌کند این‌ها نشانه گیری بکنند بعد آن مدار الکترونیکی بهشان امتیاز بده.

من هم یک مدار طراحی کردم و دو تا آپشن داشتم یکی اینکه یک تفریح کننده بسازم یعنی خب می‌دونستم چه جوری باید این کار را انجام بدهم یا اینکه یک دفعه یک سری کارهایی که باید یک آی سی بگذارم همه کارا را انجام بدهم. بعد رفتم با آن مسئولش صحبت کردم.

گفتم کار این‌جوری است این مثلاً از فرض کنید زد ۸۰ استفاده بکنیم برای به عنوان یک چیز کسانی که مهندس برق قدیم خواندن می‌دانند فکر کنم زد ۸۰ چیست الان دیگر کسی نمی‌دونه. آی سی زد ۸۰ استفاده بکنیم می‌شود همه این کارا را انجام داد می‌شود این مدار را این‌جوری من حساب کردم که این مدار را این‌جوری ببندیم مثلاً قیمتش نصف می‌شود.

گفت مثلاً آن چنده؟ گفتم فرض کن ۱۰ هزار تومن این‌جوری ۵ هزار تومن در می‌آید. حالا الان مثلاً فکر کنید که من بگویم آن یک میلیون تومن این ۵۰۰ هزار تومن. یک با یک حالتی برگشت مرا نگاه کرد.

مدار و تولید محدود

گفت آقا هر کدام این توپ‌ها که هدر می‌رود مثلاً قیمتش یک میلیون تومنه.

ما چهار تا بیشتر از این مدار هم نمی‌خوایم تولید بکنیم. این حرف‌ها چیه؟ همان آی سی را به من بده دیگر مثلاً زودتر کار را تمام کن. به هر حال موضوع این است که در طراحی در مهندسی این‌جوری است که قیمت مهم است و اصولا هم فکر می‌کنم حالا اصلاً مسئله قیمت نیست.

در طبیعت ما این پارسیمونی را می‌بینیم. کارا انگار به ساده‌ترین صورت ممکن انجام می‌شوند. برای اینکه من خداوند هم اگر بخواهد یک کانال آبی طراحی بکند یک جاهایی را آب بده نمیاد یکی یکی مولکول‌ها را برداره جاشونو مشخص بکند. این مثالی بود که من جلسه قبل گفتم. نکته این است که چیزی که می‌خواهم الان اشاره بکنم این است.

نکته اول این بود که اگر رندوم باشه دترمینستیک نباشد یعنی همه چیز از پیش تعیین شده نباشد به طور دقیق این احساس وجود دارد که دیزاینی وجود ندارد.

مثل ماجرای نظریه تکامل که در آن مثلاً یک میوتیشن‌های رندومی حالا به نظر می‌آید که فعلاً حداقل با دانش ما به نظر می‌آید که رندومه. نکته دوم این بود این دو تا را به همدیگر ربط ندادم الان می‌خواهم ربطشون را به همدیگر بگویم.

نکته دوم این بود که وقتی که قوانین طبیعت را کشف می‌کنیم مثلاً فرض کنید نیوتون می‌آید جاذبه را کشف می‌کند و احساس می‌کنیم که می‌دانیم که حالا منظومه شمسی با نیروی جاذبه و قوانین مکانیک چه جوری دارد حرکت می‌کند پایداری‌اش هم لاپلاس نشان می‌دهد احساس می‌کنیم اینجا دیگر نیازی به کشف معنا یا علت غایی یا چیز دیگه‌ای نداریم.

فکر می‌کنیم کار تمام شده. حالا این‌جوری نگاه کنید که اگر دترمینستیک یعنی کاملاً همه چیز را به طور دترمینستیک بتوانیم محاسبه بکنیم و معلوم بشود که قوانین چی‌ان که دارند همه چیز را پیش می‌برن احساس می‌کنیم که معنایی وجود ندارد و نیازی به علت و غایی و این حرف‌ها نیست.

اگر دترمینستیک نباشد یعنی یک مقدار حالت استوکستیک و رندوم وجود داشته باشه آنجا هم احساس می‌کنیم که پس دیزاینی وجود ندارد و احتیاجی به معنا نیست.

پس کلاً در دو تا حالت مثل اینکه مکمل وجود دارد. این دو تا نکته‌ای که من جلسه قبل گفتم اینکه چه قوانین دقیقی باشند که همه چیز را پیش ببرن هرچه دقیق‌تر باشه بیشتر احساس می‌کنیم که دیگر همه چیز را پیدا کردیم دیگر احتیاجی به معنا و نمی‌دانم علت غایی و ماورای طبیعت و این‌ها نیست.

اگر این‌جوری نباشد هم که اصلاً دیزاینی نیست و احتیاجی به هیچی نیست.

تصمیم از پیش و توهم توطئه

پس کلاً از قبل انگار تصمیم گرفتیم که احتیاجی به هیچی نیست دیگر. واقعاً هم همینجوریه. یعنی اصلاً چیزیست و نکته توطئه‌ای در کار نیست. ما در علم تصمیم گرفتیم که دنبال علت‌های فاعلی برویم دنبال علت غایی نریم. از قبل تصمیم گرفتیم.

برای همین است که به اینجا می‌رسیم. حالا از دید فلسفی خب این یک حالت به اصطلاح ابسردیه دیگر که شما به هر چه برسید به این نتیجه می‌رسید. که این‌جور غایی اصلاً لازم نیست، مینینگی در کار نیست، ماورای طبیعت.

ببینید اینکه تحقیقات علمی به ماورای طبیعت نمی‌رسند، خب ما از جزو شرایط تحقیقات علمی این است که ناتورالیستیک باشه، یعنی با استفاده از چیزهای طبیعی، چیزهای طبیعی را عهد بستن از اولش جزو مفروضات ماست که این علم این‌جوری رفتار می‌کند. یعنی اگر یک جایی برای یک چیز طبیعی، علت طبیعی پیدا نکنه، سراغ جن و پری و ماورای طبیعت نمی‌ره، می‌گوید پیدا نکردم.

می‌گوید تحقیقات ادامه دارد. یا اگه، اصلاً می‌گوید رندومه، می‌گوید اینجا علتی، ترجیح می‌دهد بگوید علتی وجود ندارد تا اینکه بگوید که مثلاً یک چیز ماورای طبیعی اینجا وجود دارد. این یک چیزی است که از اولش ما در علم، مثل اینکه فرض کردیم. بنابراین علم به ماورای طبیعت نمی‌رسه، قرار نیست برسد.

نهایتش می‌گوید که من نمی‌دانم اینجا. چیز غیرقابل‌محاسبه، چیزی که نتونم در اکسپریمنت خودم مثلاً این را وارد بکنم، قرار نیست در موردش حرف بزنم. اشکالی هم نداره، این یک جور تحقیقاته دیگه، مثل اینکه من و می‌خواهیم علت فاعلی هم پیدا بکنیم.

بنابراین طبیعی است که علم هیچ‌وقت به علت غایی نمی‌رسه، اصلاً علم به مینینگ کار نداره، علم به ماورای طبیعت کار نداره، این‌ها یک چیزهای بدیهیه که فرض‌های اولیه‌ای که ما کردیم به اینجا می‌رسد که خب این‌ها را کشف می‌کنیم.

آن چیزی که نادرسته این است که من از اینکه علم دارد مثلاً پیش می‌رود به این نتیجه برسم که کلاً این فرض‌ها به معنای فلسفی درستن، به علم دارد این فرض‌ها را پشتیبانی می‌کند که این فقط و فقط وقتی شما به یک چنین احساسی می‌توانید برسید که احساس کنید که علم همه چیز را پیدا کرده، بنابراین فکر کنید که نیازی به چیز اضافه‌ای ندارید که اصولاً این‌جوری نیست.

یعنی نکته اساسی این است که علم فرض می‌کند که قوانینی را دارد پیدا می‌کند که نظم عالم را توضیح می‌دهند. من این را انقدر گفتم که فکر می‌کنم دیگر تکرارش ممکن است حوصله بعضیا را سر ببره. بدون اینکه بگوید این قوانین چه هستند و از کجا اومدن.

جوانهٔ بحث در علم

کلاً درباره قوانین در علم بحثی نشده و نمی‌شود. حالا تازه دارد انگار جوانه می‌زند بعضیا چیزن، متقاضی این هستند که درباره اینکه حداقل درباره اینکه قوانین از کجا اومدن، در چه چند صدم ثانیه بعد از بیگ‌بنگ مثلاً ما قوانین را داریم، به نظر من مهم‌تر این است که بگوییم این قوانین چه هستن، چگونه تحقق پیدا کردن در جهان.

وقتی که این حرف‌ها را نمی‌زنیم، در واقع این‌جوری شما فکر کنید، مینینگ ممکن است آن چیزی باشه که من لازم داشته باشم برای اینکه بگویم این قوانین چرا هستند.

مثل اینکه آن مثال نقطه‌های نورانی که من زدم، فهمیدن این‌ها که این‌ها یک آدم‌هایی هستند می‌روند مثلاً ویکند و برمی‌گردن و این حرفا، این خونه‌شونه، آن ماشینشونه، آن نورایی که دارند می‌بینند این‌ها هستن، ممکن است به من کمک بکند بگوید چرا این قوانین آماری که من به دست آوردم درستن.

وگرنه بدون اینکه به مینینگ مراجعه بکنم، قوانین را به دست آوردم، محاسبه می‌توانم بکنم، پیش‌گویی می‌توانم بکنم و خیلی چیزها درباره این نقاط نورانی می‌توانم بگویم بدون اینکه کوچک‌ترین حسی داشته باشم که این قوانین چرا هستن، چی‌ان و چرا هستند و الی آخر.

حالا نکته‌ای که می‌خواستم بگویم این حالت به‌اصطلاح مکمل بودن و یک حالت ابسورد بودن این حرفه که اگر به‌طور کاملاً متعین قوانینی داشته باشیم، حسمون این است که احتیاجی به هیچ چیز دیگه‌ای نداریم.

اگر نداشته باشیم، رندوم باشه که احساسمون این است که یعنی اگر پیدا نکنیم، می‌گوییم رندومه، می‌گوییم این‌ها مثلاً علت ندارد یا تصادفی این‌جوری شده و وقتی این‌طوری شد هم که دیگر دیزاین و غایت و این‌ها وجود ندارد.

بنابراین اینجا یک از لحاظ فلسفی یک مشکلی وجود دارد. حداقل من دوست دارم که در ادامه آن نظر علمی مشکلی وجود نداره، علم دارد به تعهدات مفروضات خودش عمل می‌کند ولی از لحاظ فلسفی اینجا یک مشکلی هست. یک نفر یک خورده دقت بکند می‌فهمد که نتیجه‌گیری اینکه معنا وجود ندارد یا دیزاین وجود ندارد اینجا مجاز نیست.

برای خاطر اینکه در هر صورت من دارم به این نتیجه می‌رسم. بنابراین خود این نتیجه‌ای که دارم می‌گیرم مطلقاً علمی نیست. علمی این‌جوری است که بگویم اگر فلان چیز را دیدم نقض می‌شه، اگر ندیدم مثلاً تأیید می‌شود یا دقت بکنید گزاره‌های علمی قابل اکسپریمنت و با اکسپریمنت نقض می‌شن، با آبزرویشن نقض می‌شوند.

این نوع گزاره‌ها نشان می‌دهد که من از یک جای دیگه‌ای دارم این نتیجه را می‌آرم، نه از علم. نتیجه علمی نمی‌گیرم. بگذریم حالا به هر حال به اندازه کافی بحث کردیم فقط.

مکمل بودن دو نقطهٔ بحث

خواستم این حالت مکمل بودن این دو تا نقطه را ببینیم. خب برویم سراغ ببینید تا اینجا بحث‌هایی که جلسه قبل کردم مسئله این بود که آیا مثلاً تحقیقات علمی می‌تواند ما را به این نتیجه برسونه که معنایی در عالم نیست یا علت و غایی وجود ندارد یا مثلاً ماوراء طبیعت وجود ندارد که حالا فکر می‌کنم به اندازه کافی توضیح دادم. ولی بالاخره ما سابقه بحثمون این‌جوری به اینجا رسیده بود که می‌خواستیم درباره تعارض بین علم و متون دینی مثلاً قرآن صحبت بکنیم.

نه تصورات و عقاید دینی. نه اینکه آن مهم نباشد. ما بحثمون این بود که بیایم مثلاً در مورد اشکالاتی که به متن قرآن می‌گیرن، اولین چیزی که تو این کلاس مطرح شد این بود که یک سری اشکالات علمی مثلاً به قرآن می‌گیرند. اینکه بحث‌هایی که تو قرآن شده مثلاً با علم روز تعارض دارد.

بنابراین یک مشکلی در قرآن وجود دارد. بحث از اینجا شروع شد. من نظریه تکامل را به دلیل اینکه در مقدمات بحث خیلی در موردش صحبت نکرده بودم و به این احساس رسیدم که لازم است گفتم در آن خیلی اشاره‌های مختصری به متن قرآن کردم. حالا فکر نمی‌کنم خیلی در مورد نظریه تکامل ادعای تعارض با قرآن وجود داشته باشه.

حالا اگر وجود داشته باشه هم فکر می‌کنم با بحث‌هایی که من کردم امیدوارم رفع شده باشه. حالا می‌خواهم بحث را یک خورده متمرکز بکنم روی اینکه اصولاً گزاره‌های علمی با آن چیزی که ما تو این متون دینی می‌بینیم از جمله قرآن ممکن است به تعارض برسن یا ممکن نیست. اینجا یک بحث‌های کلی وجود دارد.

بعداً یکی دو تا مثال هم امیدوارم تو همین جلسه در مورد قرآن بگویم. حالا این بحث می‌تواند چندین جلسه هم ادامه پیدا بکند. بفرمایید. در مورد این ایده و چارچوب دینی که حالا می‌گوییم انرژی هسته‌ای قبل از داستان‌ها در واقع ما می‌توانیم این‌جوری نگاه کنیم که بیایم بگوییم که علت این توانایی موجود در این قوانین چیه؟

باز دوباره می‌گوییم یا رندوم بودن این قوانین یعنی اگر یک بیگ‌بنگ دیگر می‌شد یک سری قوانین دیگر وجود می‌اومد یا اینکه دوباره می‌آیم یک قوانین دیگر پیدا می‌کنیم که این قوانین را توجیه کند.

بله مثل این است که حداقلش این است شما مثل اینکه یک منشئی برای قوانین پیدا می‌کنید. الان یک فیزیکدان بزرگی هست که می‌گوید که شاید بشود همه قوانین را به یک چیزی ری‌دیوس کرد مثلاً و شاید بشود گفت مثلاً رندومه و از هیچ جایی نیامده.

فیزیک و ضرورت طرح مسئله

خب باشه یک حرفی زدیم. ببینید سوال این است که تا حالا از این حرف‌ها نزدیم. زدیم؟ نه. لازم است بزنیم. همین موضوع این است که فیزیک به یک جایی رسیده که شروع کردن یک چنین حرفایی زدن.

یعنی چنین سوالایی پیش آمده و این از لحاظ فلسفی بی‌نهایت مهم است و یکی از بزرگترین شگفتی‌ها این است که این سوالا مسکوت موندن. من می‌خواهم بگویم هیچ‌جور اکسپلنیشنی از لحاظ فلسفی و منطقی درباره جهان وجود ندارد مگر اینکه این سوالا را جواب بدین. یعنی تا حالا انگار فقط بازی کردیم، محاسبه کردیم و نظم طبیعت را دیسکریپشن برایش انجام دادیم نه اکسپلنیشن.

دیسکریپشن یعنی من بگویم که خب مثلاً فرض کنید منظومه شمسی این‌جوری است. یک قوانینی بذارم، یک سری فرمول بنویسم که این نظمو برای من به خوبی در واقع درمیاره و توصیف می‌کند. یک لول از دیسکریپشن شاید قوی‌تر باشه. اینکه مثل اینکه داریم دیسکریپشن خودمان را با یک فرمول‌های ساده‌ای انجام می‌دهیم در دستگاه اصل موضوعی.

ولی واقعیتش این است وقتی نمی‌گویم که این دستگاه از کجا اومده، چرا معتبره و نه اینکه نمی‌گم، اصلاً یک جوری به نظر می‌آید که ناامیدکننده‌ست اوضاع. نمی‌توانم بگویم برای خاطر اینکه قوانین نیوتون را می‌ذارم، دیسکریپشن خوبی انجام می‌دهد بعد معلوم می‌شود غلط است. نسبیت را می‌ذارم، انتظار دارم که حالا یک مدت بعد معلوم بشود که آن هم یک اشکالی دارد.

یک جوری به نظر می‌رسد که یک مشکلی در اینکه چقدر قوانین، ولی فرض کنید که به تئوری آو اِوری‌تینگ رسیدیم. حالا باید بگوییم که این قوانین از کجا آمده. ولی تخصص نداریم. ما دوباره ما یا می‌گوییم رندومه یا می‌گوییم این قوانین یک جایی یا به یک مینینگی ارجاع می‌دهیم. شاید به یک چیزی.

مثلاً مثال نداره؟ نه. یک قانون پیدا کنیم دوباره آن قانون را می‌گوییم یک چیزی. مثلاً فرض کنید یک نفر بتواند بگوید من قوانین طبیعت را فرض کنید از منطق بیرون می‌کشم. نه از منطق یعنی مثلاً فرض کنید می‌گویم که از همان جوری که مثلاً قوانین کل ریاضیات را مثلاً Russell امیدش این بود که ریاضیات را بر مبنای منطق بتواند توضیح بده و استوار بکند.

بیس یک نفر بیاید بگوید من کل فیزیک را از منطق این در دوران بین Newton تو اوج در واقع تسلط Newton مکانیک نیوتنی تا فروپاشی فیزیک نیوتنی بعد از نسبیت و کوانتوم اونجایی که خیلی احساس قدرت می‌کردند مثلاً بعد از Laplace تلاش‌ها این‌جوری شده.

دور منطقی و اثبات

یعنی فکر می‌کنم Kant مثلاً بحث دارد درباره اینکه قوانین مکانیک Newton را نه نیروی جاذبه مکانیک Newton را از به طور منطقی ثابت کند. خب؟ بنابراین مثلاً فرض کنید من دارم می‌گویم اینکه به دور می‌رسد یا نه به این معنا که مثلاً فرض کنید من بتوانم قوانین فیزیکی را از قوانین منطق ساده دربیارم یا از یک چیزهای خیلی ساده‌تر از این دربیارم بگویم حالا شما می‌توانید بگویید که آن‌ها مثلاً فرض کنید خاصیت کل مثلاً هستی‌ان.

خب؟ یک چیزهایی این‌جوری بگویید اگر فکر می‌کنید دو حداقل این است که من مطمئنم که قانون جاذبه را همین‌جوری مثلاً حالا نیوتنی‌ش یا نسبیت‌ش همین‌جوری نمی‌توانم بپذیرم که این شد. می‌دونید؟ مثلاً یک احتیاج به یک توضیحی دارم.

ولی اگر برسونیدش به سطح منطق به قول یکی از فیلسوف‌های معاصر ایرانی گفته بود من همه چیز را از امتناع تناقض می‌خواهم نتیجه بگیرم. می‌گفت فکر می‌کنم می‌شود این کار را کرد.

همه فلسفه و هرچه در دنیا هست را از صرف اینکه مثلاً منطق دو دویی داریم یعنی یک چیزی یا هست یا نیست مثلاً نه یک گزاره یا خودش درست است یا نقیضش و جمع مثلاً نقیضین هم محاله و از همین فرض کنید یک آدمی چنین ادعایی بکند خب این خیلی کار مهمی است.

فکر نمی‌کنم می‌شود این ادعا را کرد و دارم می‌گویم که این تصور شما که این یک جوری یک دور و تص این است که قوانین ارجاع داده بشوند به یک چیزهای قابل فهم.

مثل این است که من به من یک چیزی را اگر به منطق ارجاع بدهم مثلاً ذهن من، مغز من چیزی به غیر از مثلاً عدم جمع نقیضین، این قانون ساده منطقی که یک گزاره یا خودش درست است یا نقیضش درست است اصلاً غیر این نمی‌تواند کار کند. می‌دونید؟ یعنی برسونم آقا همین را اگر بپذیر یعنی این شیوه کار مغز دقیقاً مثل اینکه همه چیز در آن هست.

فرض کنید این کار را بکند این خیلی خیلی فرق می‌کند با اینکه بگویید که به یک تسلسل رسیدم. یعنی به یک قانون دیگه‌ای ارجاع دادم که آن هم معلوم نیست از کجا آمده. اشکال ندارد. فرض کنید معلوم نیست عدم مثلاً اجتماع نقیضین و این‌ها از کجا آمده. اشکال ندارد.

ولی خیلی گام بزرگی برداشتیم تو این آشفتگی اینکه نمی‌دونیم این چهار تا نیرو و ذرات بنیادی و این چیز دستگاه عریض و طویلی که در طبیعت کشف کردیم این از کجا آمده خیلی فرق می‌کند. به اضافه اینکه من چیزی که روش تأکید دارم این است که قوانین باید شیوه تحقق‌شون هم موضوع فیزیک باشه. قوانین چی‌ان؟ چه جوری دارند کار می‌کنن؟ چه جوری برقرارن؟

قانون‌گذار و مرز فلسفه

یعنی من فکر کنم خیلی در موردش صحبت کردم دیگر لازم نیست. قانون‌گذار است بله؟ اینجا قانون‌گذاری هست حالا اصلاً این بحث فلسفی نیست فعلاً. یعنی این بحث داخل علمه که وقتی که من از قانون صحبت می‌کنم سعی کنم بگویم که این قانون چیست و از کجا آمده.

این یک بحثیه که باید در علم تا حالا می‌شد شده بود ولی نشده ولی الان مثلاً در ۱۰ ۱۵ سال اخیر کسانی هستند که اصلاً کلاً این موضوع Laws of nature چه در فلسفه چه در علم دارد بهش مرتب بیشتر توجه می‌شود دیگر و این یک چیزی است که از زمان Newton به بعد کم‌کم هی کم‌رنگ شد توجه بهش و دوباره برگشتیم و فکر می‌کنم نکته خیلی مثبتیه.

خب بیاید من می‌خواهم درباره یک تعارض بین گزاره‌های علمی و مثلاً گزاره‌هایی که در متون دینی هست صحبت بکنم. مقدمه‌ای که در واقع جلسه قبل گفتم به این دلیله که می‌خواهم سعی کنم بگویم مثلاً یک متن تو قرآن برخوردش با طبیعت دقیقاً به طور کامل تعارض دارد با نوع برخورد علمی با طبیعت.

مثل اینکه از دو تا دیدگاه و با دو تا هدف متفاوت داریم نگاه می‌کنیم. متن دینی به این دلیل به طبیعت ارجاع میده، قرآن به این دلیل شما را به طبیعت ارجاع می‌دهد که می‌خواهد شما آیات و نشانه‌های خداوند را در طبیعت ببینید. اصلاً نمی‌خواد مثلاً فرض کن چیزی به شما درباره طبیعت بگوید که باعث بشود شما به طبیعت مسلط بشوید.

تکنولوژی ازش دربیارید، بتوانید prediction انجام بدهید. تمام این اهدافی که ما در علم داریم این‌ها یک چیزهایی نه اینکه بدن، بد و خوب نداریم. آن یک کار دیگه‌ای انجام دارد می‌دهد. شاعر به یک دلیل به شما طبیعت را نشان میده، می‌خواهد حس زیبایی شما، زیبایی‌شناسی شما را با استفاده از طبیعت تحریک بکند.

شاید شاعرم مثل متن دینی بخواهد یک چیزی ورای این ظاهر طبیعت مثلاً شما کشف بکنید. در قرآن فقط و فقط همین است. یعنی شما طبیعت را نگاه کنید، مثل اینکه پشت این پرده طبیعت یک چیزی را ببینید. ببینید که یک خالقی با یک صفات ویژه‌ای این طبیعت را خلق کرده.

مخصوصاً شما به کل جهان حالا به طبیعت به جزئیاتش نگاه نکنید، به درخت و نمی‌دانم آدم و حیوان و این‌ها نگاه نکنید، خالق جهان را ممکن است همین‌جوری به طور فلسفی هم بتوانید کشف بکنید که یک خالقی وجود دارد. ولی در طبیع در جهان خلق شده تو این مخلوقاته که شما صفات الهی را می‌توانید ببینید.

این چیزی من چندین.

قرآن و آشنایی با خدا

جلسه قبل وقتی بحث به قرآن رسید سعی کردم بگویم که قرآن اصولاً دارد شما را با خدا آشنا می‌کند و نحوه آشنایی هم این است که نه اینکه فقط یک خدایی وجود دارد که این خدا صفاتش را بشناسید.

اینکه در سراسر قرآن شما می‌بینید که یک چیزهایی گفته میشه، وقایع تاریخی که اتفاق افتاده، چیزهایی در مورد طبیعت گفته میشه، هر حقایقی گفته می‌شود بعد آخرش می‌گوید که مثلاً والله حکیم علیم. یعنی اینایی که گفتیم نگاه کنید انگار به این‌ها نگاه کنید که صفت حکمت و علم خداوند را باهاش آشنا بشوید. این‌ها مظاهر این دو تا صفت هستند.

همین‌طور اسماء الهی در واقع در قرآن می‌آید در کنار چیزهایی که مربوط به طبیعت‌ان، وقایع تاریخی یا هر حقیقت دیگه‌ای که دارد بهش اشاره می‌شود از گذشته یا آینده.

بنابراین طبیعت در قرآن و در متون دینی نقشش این نیست که مثلاً من می‌خواهم بذارمش زیر ذره‌بین، مطالعه‌اش بکنم، ازش مثلاً ببینم چگونه می‌توانم به طبیعت مسلط بشم، قوانین نمی‌دانم محاسباتی کشف بکنم که بتوانم در مورد یک چیزهایی پیش‌گویی بکنم.

در قرآن به کسوف و خسوف اشاره نمی‌شود برای خاطر اینکه شما مثلاً فرض کنید بتوانید محاسبه کنید که خسوف بعدی کی اتفاق می‌افتد. علم برای چه دارد در مورد خسوف و کسوف مطالعه می‌کنه؟

می‌خواهد ببیند این مکانیسمی که این‌ها به وجود میان چیست و بعد بتواند در عین حال محاسبه بکند که این محاسبه را خیلی خیلی وقت قبل یاد گرفتن. در زمانی که قرآن نازل می‌شد این محاسبات را بلد بودن. ولی آیا در قرآن به این محاسبات اشاره‌ای شده؟ به این اشاره شده که خسوف و کسوف چی‌ان؟

چگونه اتفاق می‌افتن؟ به مکانیسم‌هاش اشاره شده؟ نه. به چه اشاره می‌شود در مورد خسوف و کسوف؟ خسوف و کسوف اتفاق قرآن این‌جوری در واقع می‌گوید که این خسوف و کسوف از اتفاق‌هایی‌ان که در پایان جهان در موقعی که قیامت می‌شود نظم ستاره‌ها و سیاره‌ها به هم می‌خورد و خسوف و کسوف هم خواهیم داشت.

خورشید تاریک می‌شود و خسف القمر. این‌ها جزو صفات حوادث و وقایعی هستند که در پایان دنیا اتفاق می‌افتد. پایان دنیا ترسناکه. برای اینکه همه‌چیز نظم نظم طبیعی که ما بهش عادت کردیم به هم می‌ریزه.

خورشید دیگر نمی‌تابه، ماه تا می‌شود و اصلاً رسماً گفته می‌شود نظم ستاره‌ها به هم می‌خورد و خیلی چیزهای دیگر. زلزله میشه، هر چیزی همه این روال طبیعی که طبیعت دارد همه‌اش به هم می‌ریزه. وقایع هولناکی اتفاق می‌افتد.

کسوف به‌عنوان نشانه

قرآن این خسوف و کسوف را معمولاً تو این کانتکست بهش اشاره می‌کند. خب اینا، منظور اینکه این‌ها یک نشانه‌هایی از این هستند که یک روزی، مثل اینکه یک قیامتی در پایان هست که همه‌چیز به هم می‌ریزه.

و خسوف و کسوف دو تا نشانه‌ای هستند که برای ما گذاشته شده که بفهمیم که این خورشید همیشه نخواهد تابید. مثل اینکه یک یک لحظه، یک اشاره‌ای به شما بشه، فکر نکنید که این خورشید همیشه اینجاست. یک یک جایی تابشش قطع می‌شود. فکر نکنید این ماه همیشه تو آسمان هست و روشنه.

یک جایی خسوف اتفاق می‌افتد و دیگر هم تمام میشه، یعنی خسوف دائمی خواهید داشت. بنابراین این‌ها نشانه‌های یک چیزی‌ان، نشانه‌های یک واقعه بزرگی‌ان که در حالا معناگرا و غایت‌گرایانه که فکر بکنید، خورشید و ماه و این‌ها نه به طور رندوم این‌جوری قرار گرفتن. می‌تونست یک چرخه منظومه شمسی می‌تونست یک طوری باشه که ما خسوف و کسوف نداشته باشیم.

ما این منظومه شمسی طوری در واقع تنظیم شده که این دو تا پدیده خسوف و کسوف موقتی اتفاق می‌افتن. چرا اتفاق می‌افتن؟ جواب غایت‌گرایانه‌اش این است که بشری که اینجا دارد زندگی می‌کند نشانه‌ای از قیامت را در طول حیات خودش ببیند. این نماز آیات هم که می‌خونیم برای خاطر این می‌گویند که اگر نمی‌دانم بترسید، چیزهای ترسناک.

آیات این‌ها آیات قیامت‌ان. ما یعنی من موقعی که خسوف را می‌بینم باید یاد این بیفتم که یک روزی این خاموش می‌شود. این چیزهایی که مربوط به زلزله و نمی‌دانم خسوف و کسوف و همه اینا، این‌ها همان وقایعی‌ان که باید مرا یاد این بندازن که این نظم ابدی نیست. این نظم یک روزی از بین می‌رود.

یک جهان دیگه‌ای بعد از این می‌آید که دیگر این انگار این قوانین دیگر کار نمی‌کنند. چطوری این نظم از بین میره؟ جای فکر کردن دارد. قوانین به هم می‌ریزن احتمالاً. قوانین دیگر کار نمی‌کنند. آن قوانینی که ما نمی‌دونیم چی‌ان و نمی‌دونیم از کجا اومدن انگار تاریخ مصرف دارند. یک جایی از کار می‌افتن و نظم این عالم، ستاره‌ها، سیاره‌ها، همه‌چیز به هم می‌ریزه.

خب این نگاه به خسوف و کسوف چقدر ربط دارد به مسائل علمی؟ خب می‌گویم این تفاوت دیدگاه. اصلاً این‌جوری این‌ها با همدیگر تعارضی پیدا نمی‌کنند. نه اینکه اصلاً نمی‌توانند پیدا بکنند. در مورد خسوف و کسوف، خسوف و کسوف دو تا پدیده‌ان که هستند و قرآن هم نمی‌گوید این‌ها چگونه اتفاق می‌افتن یا هر چند سال یک بار قرار خسوف یا کسوف بشود.

قیامت در قرآن و کار علم

فقط این‌ها را به عنوان نشانه‌هایی مثلاً قیامت، چیزهایی که در احوال قیامت هست، در قرآن بهش اشاره می‌شود. خب علم هم یک کار دیگه‌ای دارد می‌کند. علم دارد محاسبه می‌کند. اولاً ما دقیقاً می‌دانیم که مکانیسمش چیست.

سایه مثلاً فرض کن زمین می‌افتد را ماه یا سایه ماه می‌افتد را زمین و این اتفاق‌هایی که در واقع می‌افتد اتفاق‌هایی هستند که در منظومه شمسی طبق همان معادلاتی که ما می‌دانیم و توصیف می‌کنیم، می‌دانیم چگونه حرکت می‌کنند.

هر مدت یک بار اتفاق می‌افتد. الان می‌توانید تا بدهید با یک برنامه کامپیوتری چند هزار سال دوست دارید دقیقاً بدونید تو چه ثانیه‌ای این اتفاق شروع میشه، کجا‌های زمین دیده میشه، همه‌رو می‌شود محاسبه کرد.

این را قبلاً هم می‌تونستن. من این نکته را دارم روش تأکید می‌کنم که از زمان در زمان قبل از پیامبر، قرن‌ها قبل از پیامبر این محاسبات را بلد بودن. ولی قرآن کاری به این محاسبات ندارد. چه فایده‌ای دارد من الان محاسبه بکنم که خسوف و کسوف کی اتفاق می‌افته؟ بگذارید من یک خاطره، یک کسوف کامل سال‌های قبل تو اصفهان شد.

من یک خورده خیلی چیز بود دیگه، خیلی پدیده نادری بود، طولانی بود. فکر می‌کنم می‌گفتند که آخرین خسوف مثلاً نمی‌دانم قرن قبل و به هر حال من خیلی مردد بودم بروم ببینم خیلیا پاشدن از همین‌جا رفتن اصفهان، اصفهان خیلی از همان دنیا آمده بودن. خیلی دیر مثلاً دیگر نزدیک ساعت ۱۱، ۱۲ شب تصمیم گرفتم بروم.

رفتم مثلاً صبح رسیدم اصفهان و عصرش هم باز دوباره فکر کنم برگشتم خسوف. فکر نمی‌کردم این‌قدر روم تأثیر بگذارد. یک احساسی، خب، دیگر کسوف حالا می‌دانیم چه می‌شود دیگه، چیه، چه ولی واقعاً یک حس عجیبی دارد کسوف. خسوف خیلی این‌جوری نیست. کسوف خیلی تأثیر عجیبی دارد. یک حس متوقف شدن حیات، یک جور یک حالت رعب‌آوری دارد وسط روز.

می‌دانید چیزی که رعب‌آور بود این بود که یک اتفاق ناگهانی نمی‌افته. خورشید مثل اینکه دارد مریض می‌شه، این از چند ساعت قبلش، شما فرض کنید که حالا رصد نمی‌کنید و مثلاً خورشید را نگاه نمی‌کنید که کم‌کم دارد سیاه می‌شود. یک آدم عادی هستید دارید در یک روستای ۱۰ سال قبل می‌رید.

یک دفعه حس می‌کنید یک اتفاق عجیبی دارد می‌افته، خورشید رنگش یک خورده مثلاً عوض می‌شود. بعد هی بی‌حال‌تر می‌شه، می‌دانید یک چیز ترسناکیه، برای اینکه غیرعادیه دیگه، فکر کنید تا حالا اصلاً کسوف ندیدید، اولین بارتونه.

عادت خورشید و انتظار طبیعی

کم‌کم یک حالت رعب و وحشتی آدم احساس می‌کنه، به دلیل اینکه عادی‌ترین چیزی که تو دنیا شما دارید، اینکه هر روز صبح از آن‌ور خورشید دربیاد، شب از این‌ور بره، مثل اینکه طبیعی‌ترین اتفاقی که ما همیشه منتظرشیم، این دارد به هم می‌ریزه.

این حس اینکه این جهان لزومی انگار ندارد که منظم باشه. یک حسی در کسوف هست، لااقل در کسوف، من خسوف را خیلی حالا نمی‌گم، در کسوف این احساس واقعاً وجود دارد که کی گفته که هر روز خورشید در خواهد اومد؟

می‌دانید مثل اینکه این نظمی که ما بهش عادت کردیم می‌تواند به هم بریزه. یک نشانه خوبی است برای اینکه من به این فکر بکنم که یک روزی یک قیامتی هست. این حسش بهم منتقل بشه، نه اینکه را کاغذ استدلال فلسفی نیست. بروید در یک کسوف کامل تا اینکه این احساس بهتان منتقل بشود که نظم جهان یک چیز لاینفک جهان نیست، ممکن است از بین برود.

شاید این قوانین دیگر یک روزی کار نکنن، حالا به هر ترتیب. این مثال خسوف و کسوف مثال خوبی است برای اینکه ببینید انگار اصلاً از دو تا دیدگاه دارید نگاه می‌کنید که هیچ اشتراکی با هم ندارند. می‌توانند اشتراک با هم نداشته باشند. یک عده دوست دارند که همین‌جا کار را تمام کنند.

بگویند آقا متون دینی دنبال معناگرا، معنای در طبیعت هستند و علم درست برعکس، دنبال معنا نیست. آن‌ها غایت غایت‌ها را می‌خواهند در طبیعت کشف بکنند و علم دقیقاً می‌خواهد که بدون غایت کارشو انجام بده، ساینس، علم که می‌گویند یعنی ساینس. بنابراین این‌ها به هم هیچ ربطی ندارند. همین‌جا بحث را ببندیم و تمام بکنیم. ولی این‌طوری نیست.

من می‌خواهم بگویم که یک خورده دقت بکنیم، حالا این مثال خسوف و کسوف خیلی مثال خوبی بود برای اینکه ما می‌دانیم که تو قرآن چند جا اشاره شده، آن هم در احوال قیامت بوده و این‌ها.

حالا اگر قرآن درباره مثلاً خسوف گفته باشه که مثلاً به یاد بیاورید اون‌گاه که اژدها ماه را گاز می‌زند، یعنی درباره اینکه خسوف چیست یک حرفی زده باشه، آن‌وقت این با علم تعارض پیدا نمی‌کند.

یعنی این خرافاتی که در مورد خسوف و کسوف وجود داشت که یک اژدهایی مثلاً می‌آید می‌خواهد خورشید را بخوره و حالا ما مثلاً تشت‌ها را بکوبیم که این اژدها بترسه و بره، هر دفعه هم می‌کوبیدن، خسوف بالاخره بعد از یک مدتی برطرف می‌شد و فکر می‌کردند که این نمی‌کوبیدن برطرف نمی‌شد دیگه، یعنی آن مراسم دینی خرافی که انجام می‌دادن، فکر چون همیشه اگر یک نفر باید می‌گفت که آقا جرأت بکنید یک بار انجام ندید، این خودش یک پدیده مثلاً طبیعیه، بعد.

خسوف، کسوف و خرافات

از سه ساعت من محاسبه کردم برطرف می‌شود. ولی تا همین من الان نمی‌دانم در آفریقا جایی همچنان مراسمی برگزار می‌کنند موقع خسوف یا کسوف، ولی فکر می‌کنم تو همین کشور خودمان تا ۶۰، ۷۰ سال پیش برگزار می‌شد تو روستاها.

بنابراین خیلی هم درباره هزاره‌های قبل صحبت نمی‌کنیم. این ترس طرف را به یک جنب‌وجوشی می‌انداخت یک کاری بکند برای خورشید، برای ماه و یک کارهایی می‌کردن، بالاخره هر یک عکس‌العمل نشان بده.

بنابراین این موردی که داریم در موردش حرف می‌زنیم که چیزی در طبیعت درباره یک پدیده‌ی طبیعی صحبت شده در قرآن، آن پدیده، پدیده خیلی ساده‌ای بوده، چندان هم در مورد در قرآن توصیف خاصی نداره، این فقط به عنوان یک پدیده‌ای که همه می‌دانیم وجود داره، در موردش صحبت شده، درباره مکانیسمش هم صحبت نشده، بنابراین تعارض وجود نداره، ولی می‌تونست تعارض وجود داشته باشه.

این توضیح اینکه آنجا داریم در دنبال meaning نمی‌گردیم، اینجا دنبال meaning می‌گردیم، اپروچ‌ها متفاوته، زاویه دیدمون، ولی بالاخره اگر در متنی دیدی درباره یک پدیده‌ی طبیعی یک چیز اشتباهی توصیف شد، یا یک مکانیسمی گفته شد که غلطه، خب این تعارض ایجاد می‌شود دیگر.

اینکه چرا آن متن دینی، مثلاً فرض کن جنین‌شناسی، حالا درست است که قرآن نمی‌خواد به با اهداف جنین‌شناسی امروزی نمی‌خواد به جنین نگاه بکنه، مثلاً می‌خواهد یک معنایی ازش دربیاره، می‌خواهد شما متوجه یک نکته‌ای بشوید که درباره جنین حرف می‌زنه، ولی بالاخره دارد می‌گوید که جنین اول اینجوریه، بعد آن‌جوری می‌شه، بعد این‌جوری می‌شه، بعد آن‌جوری می‌شود.

حالا اومدیم و علم به ما نشان داد که نه، اول این‌جوری نیست، بعداً آن‌جوری بشه، اول اونجوریه، بعد اونجوری‌تر می‌شود و از یک چیز دیگه‌ای می‌شود. بالاخره قرآن درباره یک پدیده‌ی طبیعی حرف زده که درست نیست، یعنی چنین چیزی نداریم.

اگر این‌جوری باشه، می‌خواهم بگویم با گفتن اینکه اهداف کاملاً متفاوته، رویکردها متفاوته، جور دیگه‌ای داریم نگاه می‌کنیم، به نتیجه‌گیری می‌خواهیم برسیم، تا حدودی زیادی می‌فهمیم که این دو تا اپروچ به طبیعت خیلی با همدیگر فرق دارند. همان‌جوری که شعر با نمی‌دانم علم فرق دارد.

غذا، بدن و فهم جدید

اگر یک نفر درباره انسان، مثلاً فرض کن شعر بگه، این اصولاً با انسان‌شناسی و این فرض کن بحث‌های جامعه‌شناسی و این‌ها در تعارض قرار نمی‌گیره، ولی اگر زیادی مثلاً شاعر بیاد، مثلاً فرض کن وارد این مباحثی بشود که نزدیک بشود به اینکه درباره مثلاً فیزیولوژی انسانی حرفی بزنه، بگوید مثلاً ما وقتی که با چیز حالت شاعرانه بگوید که وقتی ما غذا را می‌خوریم، مثلاً غذا در بدن ما این‌جوری می‌شه، ولی ما می‌دانیم غذا آن‌جوری نمی‌شه، یک جور دیگه‌ای می‌شود.

الان فهمیدیم که، بنابراین آن شعره یک چیزیش غلط است دیگه، دارد بالاخره درباره از در متن دینی تصویری از طبیعت وجود دارد به هر دلیلی، به دلیل متفاوت با علم، ولی توصیف‌هایی وجود دارد که ممکن است با توصیف‌های علمی، با آن چیزی که علم به ما نشان داده، تفاوت داشته باشه.

اصلاً هم این بحث‌ها که علم نمی‌دانم تئوریه، ممکن است یک روزی درست باشه، یک روزی غلط باشه، این‌ها را می‌توانیم بگذاریم کنار. چرا؟ برای خاطر اینکه اصلاً تعارض از نظر من، من تئوری‌ها را همه را می‌ذارم کنار. مسئله تعارض بین آبزرویشن‌های علمی، فکت‌های علمی و توصیفیه که در متن دینی آمده.

یعنی مثلاً فرض کن، دیگر من دوربین گذاشتم، ۹ ماه از این جنین فیلم‌برداری کردم، دیگر می‌دانم این‌ها چه اتفاقی دارد در رحم برای جنین می‌افته، این چگونه دارد رشد می‌کنه، برای عکس از تمام روزها مثلاً فرض کن از با سونوگرافی، اول خب سونوگرافی می‌کردن، الان واقعاً فیلمش هست دیگه، من نمی‌دانم کسی ۹ ماه کامل فیلم گرفته یا نه، ولی فیلم‌های بامزه و جالبی وجود دارد که حالا ظرف چند دقیقه رشد جنینو نشان می‌دهد.

حداقل از زمانی که دیگر خیلی میکروسکوپیک نیست، مثلاً قابله، فکر کنم خب به طور شماتیک، آن قسمت میکروسکوپیکشم می‌دانیم و احتمالاً قابل فیلم‌برداری هم شده، من خیلی اطلاع ندارم، حالا آن چیزهایی که پاپیولاره، اوناییه که یک خورده بالاخره یک چیزی وجود داشته به اندازه یک میلی‌متری بوده و برایش فیلم گرفتن.

بنابراین تعارض ممکن است وجود داشته باشه به این معنا که تصویر طبیعت در متن دینی ممکن است مغایرت داشته باشه با چیزهایی که ما الان درباره طبیعت می‌دانیم.

من کلاً با این راه‌حل‌های کلی خیلی موافق نیستم. چه می‌گن؟ آماده‌ی به جنگم که آقا این الان اینجا این را در متن دینی نوشته، این را باید در مورد همین بشینیم بحث بکنیم، اینکه یک راه‌حلی ارائه بدهیم که نه علم کلاً با دین تعارض پیدا نمی‌کنه، به همان دلیل یا دلایل دیگر علم با متن دینی تعارض پیدا نمی‌کند.

آدم ساده‌ای هم نیستم که گذاره‌های علمی و دینی را خیلی راحت هم کنار هم بگذارم و حتی این توصیف‌ها با همدیگر تفاوت دارند. می‌خواهم در مورد همین چیزها بحث بکنم. خود این توصیف‌ها ممکن است در واقع توصیف‌ها با زبان انجام می‌شود دیگر. زبان علم با زبان دین فرق می‌کند. بنابراین زبان شعر با زبان روزمره فرق داره، با زبان علمی فرق دارد. این‌ها را باید بفهمیم.

خطر ساده‌سازی اعجاز علمی

این آدم‌های ساده و همین‌جوری بگوییم که آقا مثلاً تو قرآن درباره جنین این‌جوری گفته، در نمی‌دانم هفت آسمان مثلاً گفته و این حرف‌ها، باید بفهمیم که با زبان متن، با زبان دین به طور کلی، با زبان هر متن دینی، مثل اینکه با زبان هر شاعری داریم آشنا می‌شیم، باید آشنا بشویم.

به همین راحتی نیست که من بگویم مثلاً فرض کن اینجا نوشته هفت آسمان، علم گفته هفت آسمان، هفت آسمان وجود ندارد. یک خورده باید دقت بکنیم که این در متن دینی این مثلاً توصیف معناش چیست. خب. یک چیزی اینجا نوشتم که خیلی هم مهم است ولی مطمئنم اگر بگم‌اش مثال‌های قرآنی از دست می‌روند.

می‌خواهم حالا همین‌قدری که حرف زدم بروم سراغ خود متن و دو تا مثال همین هفت آسمان و جنین‌شناسی را یک خورده امروز در موردش بحث بکنم که دوباره مثل جلسه قبل نشود که همه بحث‌ها بحث‌های کلی باشه. خب بگذارید در درباره بحث‌های کلی این است که بهتر بشناسیم که توصیفات علمی، الان پس مسئله روشنه به نظر من.

به پدیده‌ای، یک پدیده‌ای یا یک چیزی در طبیعت انعکاس پیدا بکنه، توصیفی ازش در متن دینی وجود داشته باشه، در علم هم همان پدیده توصیف شده باشه و این دو تا با همدیگر ممکن است تعارض داشته باشند. مثل مثلاً هفت آسمان یا مراحل مثلاً رشد جنین.

این‌ها در قرآن اومده، حالا هفت آسمان یک خورده ابهام دارد که یعنی چی، باید بفهمیم یعنی چی، ولی رشد جنین که دارد درباره رشد جنین انسان صحبت می‌کنه، یک مراحلی را مثلاً دارد ذکر می‌کند که اگر با فیلم‌برداری‌ای که ما الان انجام دادیم، نه با تئوری‌های جنین‌شناسی، با فکت‌های بدیهی‌ای که داریم می‌بینیم تعارض داشت، خب بالاخره اینجا یک مشکلی به وجود آمد.

راه حل مثلاً دکتر سروش این است که کلاً شما متن دینی را در سایه یکی از راه حل‌های قدیمی، راه حل‌های قدیمی این بود که متن دینی را در سایه علوم عصر بفهمید. یعنی اگر جنین‌شناسی امروز به شما یک چیزی می‌گه، شما این متن را در سایه آن بفهمید، مستقل از علم نفهمید.

مثل اینکه آن را پیش‌فرض بگیرید، بعد بروید این متن را بخونید، ببینید حالا چه می‌فهمید. خب اگر آن پیش‌فرض باشه، من چیزی از این می‌فهمم که دیگر با آن تعارض ندارد. این راه حل کلی، من از این راه حل‌ها می‌آم خوشم می‌آید. راه حل جدید این است که فکر کنید این‌ها همه رویا بوده.

رویای پیامبر و متن

دیگر رویا دیگر حالا مثلاً این تصاویری که در رویا ظاهر می‌شود را که آن‌قدر نباید جدی بگیرید که حالا بگویید نمی‌دانم با متن مثلاً پیامبر در رویا دیده که جنین این‌جوری رشد می‌کنه، باید تعبیرش بکنیم. رویا را تفسیر بکنیم، تعبیر بکنیم که بشود یک جوری خلاصه مشکل را حلش کرد. خب بیاید ببینید زبان علم، زبان خیلی خاص جدیدیه، اصلاً قبلاً وجود نداشته.

با تمام زبان‌های، با همه چیزهایی که بشر در طول تاریخ گفته، تعارض ممکن است پیدا بکند. برای اینکه اصلاً یک جور دیگه‌ای در واقع ما توصیف می‌کنیم. من امیدوارم این متنی که اینجا دارم را بتوانم بخوانم که این حرف‌هایی که می‌زنم یک خورده دقیق روشن بشود که مثلاً یک آدم ساینتیست چه انتظاری دارد.

اصلاً وقتی شما از شما وقتی که از یک پدیده طبیعی دارید یک توصیف علمی می‌دید، بی‌نهایت مهم است که خیلی دقیق این کار را انجام بدهید. یعنی یک آبزرور، یک مشاهده‌کننده‌ی خیلی دقیقی باشید. سعی کنید که به چیزهایی اشاره بکنید که تا حد ممکن کم کمی بشوند.

قابل قابلیت کمی شدن داشته باشند. یعنی مثلاً من همین‌جوری بیام در مورد یک طبیعت بگویم که خورشید مثلاً رنگ باخت، پیش از کسوف، من همین حرف‌هایی که زدم. این‌ها توصیف‌های علمی نیست. آقا من آنجا بودم، دیدم خورشید یک حالت رنگ پریده‌ای پیدا کرده، انگار که مریضه.

یک آدم ساینتیست عصبانی می‌شود که بگو فرکانس مثلاً از فلان‌قدر شروع کرد به این مقدار رسید بعد نمی‌دانم در این حد متوقف شد دوباره این توصیف علمی این و همین‌جوری بیام مثلاً شاعرانه به احساسی که به من دست داده درباره کوسوس صحبت بکنم عصبانی می‌شوند واقعاً هم اصلاً این نیست یعنی علم این است که من این مشاهده‌گری باشم که هر چیزی را دارم مشاهده می‌کنم اگر کوچک‌ترین امکانی وجود دارد که یک اندازه‌گیری‌هایی انجام بدهم کمّی‌ش بکنم دقیق اگر مثلاً درباره جنین دارم صحبت می‌کنم بگویم در مثلاً هفته نه در روز مثلاً چندم سایزش به‌طور میانگین چقدره. خب ما قبلاً اصلاً این‌جوری صحبت نمی‌کردیم حرف نمی‌زدیم یعنی به خیلی

به تدریج در تاریخ بشر بالاخره به یک جایی رسیدیم که این کمّی کردن خیلی مهم شد اصلاً یک پدیده‌ی خیلی مهم لااقل یک نفر تو دنیا هست که خیلی را آن تأکید کرده این است که یک مقوله‌ای وجود داشته غیر از مثلاً علت فاعلی و غایی و این‌ها همه کنار رفت علت فاعلی موند یک مقوله‌ای در کنار کمّیت وجود داشت به اسم کیفیت اصلاً شما نمی‌دونید این کیفیت چه بود در فلسفه کلاً ماسمالی.

علم مدرن و فراموشی کیفیت

شد بعد از اینکه science آمد ما این همه فقط به کمّیت کار داریم. اصلاً چیزی به اسم کیفیت نمی‌شناسیم کوالیتی واژه‌اش مانده ولی این واژه آن بار معنایی فلسفی مثلاً ارسطویی را دیگر ندارد شما باورتون شاید نشود که

اعداد علاوه بر کمّیت کیفیت داشتن یعنی دو فقط یک کمّیت دو سه اصول پیانو در ریاضیات به من می‌گوید که اعداد طبیعی مثلاً یک دو سه فقط این توالی مهم است در ریاضیات قدیم یک چیزی مباحثی تحت عنوان در واقع نسبت دادن کیفیت به اعداد هم وجود داشت که در واقع می‌شود گفت ریاضیات نبود دیگر یعنی به این معنایی که ما الان ریاضیات را می‌شناسیم آن چیزی که مباحث کیفی که در مورد اعداد وجود داشت یک چیزهایی بودن که ریاضی حساب نمی‌شدن ممکن است به درد جادوگری می‌خوردن یا هر چیز دیگه‌ای به درد محاسبه نمی‌خوردن دو به اضافه سه می‌شود پنج ربطی هم به کیفیتشون ندارد با آن اصول پیانو هم درمیاد می‌دانید

منظورم چیست. ولی می‌خواهم بگویم حتی کمّیت‌های خالصی مثل اعداد در کنار خودشان کیفیت هم داشتن آن آدمی که خیلی به این موضوع اهمیت داده رنه گنون یک آدمیه که خیلی به علوم در واقع به سنت‌های معرفتی بشر اهمیت می‌دهد و خیلی چیز دیگر یعنی یک فکر می‌کنم یک نهضتی ایجاد کرد که یک مقدار آدم‌ها آن چیزی که الان بهش می‌گویند ancient wisdom یعنی خرد مثلاً باستانی را جدی‌تر بگیرند ایده‌ی گنون این بود که این‌ها خیلی‌هاش الهی‌ان به عنوان یک آدم دین‌دار می‌گفت مثلاً فرض کن این چیزی که در هند هست آن هم الهامات و وحی.

حقیقت‌های فراموش‌شدهٔ ضد‌مدرن

الهی بوده اصلاً در چیز به اصطلاح علوم قدیمه ما خیلی وقتا برای توجیه بعضی

از علوم حتی حکمت می‌گفتند این‌ها این اتهامی که مثلاً حکمت اسلامی آن فلسفه ارسطویی و فلسفه افلاطون و فلسفه یونانه که به ارث بردن بنابراین یک عده از این جهت مخالف فلسفه بودن احساس می‌کردند یک چیز غیردینیه دفاع حکما این بود که این‌ها را یونانی‌ها اختراع نکردن یونانی‌ها از مثلاً فرض کنید مصر و سومر و این‌ها به ارث بردن و خیلی از این علوم را می‌گفتند این‌ها منشأش ادریسه می‌گفتن‌ها یعنی همین الان هم باور کنید در حوزه علمیه کسانی که حکمت و فلسفه طبیعی چه می‌گویند طبیعیات و این‌ها کار می‌کنند حسشون این است که این‌ها یک چیزهایی الهامات الهی بوده که توسط پیامبران به بشر آموخته شده یونانی‌ها به ارث بردن

گنون دیدگاهش این است که این چیزهای قدیمی را برویم بخونیم این‌ها چیزهای جالبی. در آن هست یعنی خیلی حقایق در آن هست که بشر کلاً این‌ها را فراموش کرده خیلی آدم ضدمدرن طبعاً ضدعلم هم به یک معنایی هست دیگر یعنی علم را یک جور انحراف کمّیت کنار کیفیت کنار گذاشته شده غایت‌گرایی کنار گذاشته شده اصلاً امکان ندارد این‌جوری به جایی برسیم در مورد جهان و به یک همین که علم ممکن است به یک تکنولوژی ختم بشود ولی به حقیقت ختم نمی‌شود.

اگر دنبال حقیقت هستیم بهتر است علم را فراموش کنیم برویم ببینیم قبلاً چیزهای بهتری می‌گفتند. یعنی این یک جور از دیدگاه دانشمندهای آدم مرتجع دیگر دارد شما را ارجاع می‌دهد به مثلاً چند هزار سال قبل بهتر می‌فهمیدن.

کاملاً گنون احساسش این است که آدم‌هایی که در یونان بودن هایدگر هم اواخر عمرش احساسش همین شد که یونانی‌ها بیشتر جهان را می‌شناختن تا ما. ما این در واقع ساینس باعث شده که ما هیچ چیزی از جهان دیگر نمی‌فهمیم. برویم ببینیم آن‌ها مثلاً رابطه بین ریاضیات و طبیعت را می‌خواهیم بررسی بکنیم یونانی‌ها چیزهای جالبی گفتن.

یعنی این حس اینکه یک منبعی از دانش در گذشته خیلی دور وجود داشته یک سری آدم‌ها مخصوصاً گنون آدم‌های خیلی جدی در واقع و این جریانی که گنون ایجاد کرد جریانی که بهشان اصطلاحاً می‌گویند ترادیشنالیست یا پیروان بله یک اصطلاح خاصی برای این گروه وجود دارد می‌گویند حکمت خالده که آقای سید حسین نصر الان یکی از مهم‌ترین چیزهاست.

نماینده‌های این جریان در دنیاست نه چون ایرانیه. کلاً جز نزدیکان فیتوفشوان بوده و بالاخره تو مرکز این هسته مرکزی این جریان قرار داشته. حالا اینکه این‌ها چقدر پیرو واقعی گنون هستند ممکن است یک مناقشه‌هایی باشه ولی بالاخره این گروه گروهی هستند که هنوز هم به شدت چون یک کتابی هست علم و تمدن در اسلام از آقای سید حسین نصر که خوارزمی منتشر کرده.

آنجا یک چیزهای این شکلی می‌توانید پیدا بکنید. مثلاً فکر کنم بحث کیفیت داشتن اعداد در نظام قدیم مثلاً علوم قدیم آنجا یک مدخلی دارد که همین در حد دیدنش بالاخره جالب است.

زبان شاعرانه و اشارهٔ کلاسی

همه این‌ها بله دیگر بله حروف بله تمام این‌ها چیز داشتن دیگر یعنی مبانی‌ای داشتن که علم بودن اصلاً بله به عنوان علم و اتفاقاً در مورد همین علوم غریبه خیلی آسترولوژی مثلاً می‌گفتند این‌ها منشأش آسترولوژی من دقیقاً می‌دانم که می‌گفتند که هرمس همان ادریسه به نظر خیلی‌ها و می‌گفتند که این‌ها منشأش من دوباره دارم یک کاری می‌کنم که به بحث‌های قرآنی نرسیم همه را من می‌خواهم بگویم زبان علم با زبان روزمره‌ای که ما باهاش حرف می‌زنیم با زبان شاعرانه با زبان آن چیزی که من یک بار تو کلاس در حد اشاره گفتم چیزی که بهش می‌گویند زبان فنومنال کلاً تفاوت دارد.

قرار است در مورد چیزهایی که صحبت می‌کنیم دقیق حرف بزنیم تا حد ممکن کمی صحبت بکنیم. درباره چیزهایی حرف بزنیم در مورد پدیده‌هایی که تکرار شونده باشند قابلیت تکرار داشته باشند. یک عالمه برای اینکه درباره چه حرف بزنیم و چطور حرف بزنیم در علم شرایط وجود دارد.

اگر در مورد خسوف و کسوف حرف می‌زنیم همین‌جوری مثلاً احساسمون را بیان بکنیم کلاً باید در توصیف‌های دقیق بکنیم، زمان یادداشت بکنیم، هر کاری که می‌توانیم به صورت به اصطلاح برای دقت مشاهده انجام بدهیم برای اینکه اهدافی که داریم مثلاً می‌خواهیم پترن‌های تکراری پیدا بکنیم، قانون پیدا بکنیم خب این تفاوت. یک آدمی اگر بخواهد مشاهده علمی درباره کسوف انجام بده هیچ حسی دیگر بهش دست نمی‌دهد.

هیچ شعری نمی‌تواند بگوید. اصلاً این دو تا این دو نوع نگاه با همدیگر تعارض دارد. من اگر رفته بودم آنجا کاغذ قلم دستم گرفته بودم که ببینم از چه ثانیه‌ای مثلاً شروع شد چه حجمی از نور مثلاً فرض کن در هر نیم ساعت اندازه می‌گرفتم با یک نورسنج که کم شده و این‌ها دیگر ذهنم مشغول این اعداد و ارقام و این مشاهدات بود و بنابراین آن احساس از دست می‌رفت.

این دقیقاً یک واقعیتیه که برای کل‌نگری لازم است که به جزئیات توجه نکنم و علم احتیاج دارد به جزئیات. خب زبان فنومنال من گفتم که ما با زبانی که صحبت می‌کنیم از همین مثلاً فرض کن یک تعارض بین علم و متن قرآن این خورشید بالاخره خورشیده که دور زمین دارد می‌چرخه یا زمین دور خورشید می‌چرخه؟

در قرآن چه‌جوری؟ مثلاً ها؟ خورشید دور زمین دارد می‌چرخه. این اصلاً در قرآن می‌گوید که ابراهیم به آن شخص که باهاش محاجه می‌کرد که حالا شاید نمرود بود گفت که خداوند خورشید را از شرق بیرون می‌آورد. تو این را از غرب بیرون بیار. ان‌الله یأتی بالشمس من المشرق. می‌آید خورشید را از شرق می‌آورد. تو از غرب بیار.

یا ذوالقرنین وقتی یک جایی دید که خورشید مثلاً دارد غروب می‌کند. همه خیلی جاها این‌جوری است که دارد در مورد این صحبت می‌کند که خورشید طلوع کرد، خورشید غروب کرد. بنابراین ممکن است آدم احساس کند که خب دیگر دارد می‌گوید که این خورشیده که انگار می‌آید و می‌رود. پس نتیجه بگیریم که در قرآن یک خورده دقت بکنیم.

خورشید از غرب و ربط ادعا

ما هنوزم این حرف‌ها را داریم می‌زنیم. یعنی مثلاً من به یک آدمی بگویم آقا تو خورشید را از غرب دربیار، ربطی به این ندارد که من الان مثلاً به هیئت بطلمیوسی قائلم. این را خیلی روشن دارم بهش می‌گویم دیگر. آقا بالاخره این خورشید از آنجا می‌آید به اینجا می‌رود. چرا؟

اینکه حرکت وضعی زمینه که این وضع را ایجاد می‌کند یا خودش دارد حرکت می‌کند یک مسئله ثانویه است. چگونه این اتفاق می‌افته؟ همه ما می‌بینیم هر روز ما داریم می‌گوییم آقا برویم طلوع خورشید را تماشا کنیم. نه. این طلوع خورشید نیست. دقت کن. این زمینی که دارد می‌چرخه چه ربطی داره؟ آن خورشید دارد از آن‌ور درمیاد من می‌خواهم بروم تماشا بکنم.

و احساس می‌کنم که خورشید دارد طلوع می‌کند. یک حسی هم بهم دست می‌دهد. چه ربطی به این ندارد چگونه این اتفاق دارد می‌افتد. زمین دارد می‌چرخه. این اصلاً وقتی درباره طلوع و غروب خورشید داریم صحبت می‌کنیم چه در قرآن چه در مکالمات روزمره هیچ ربطی به این ندارد که به چه نوع هیئتی در واقع داریم یعنی اینکه مکانیسمش چیست را که ما تو ذهنمون نیست.

من الانم آقا آقا خورشید امروز مثلاً الان رسیده وسط آسمان. نه این حرف غلط است. چه باید بگم؟ مثلاً باید بگویم زمین به یک جایی رسیده که به نظر می‌رسد که خورشید وسط آسمانه. آقا ما این زبان فنومنال یعنی اینکه زبانی که فنومن‌ها را پدیدارها را توصیف می‌کند.

پدیداری که ما از ۱۰۰ هزار سال پیش بشر ما مشاهده کرد تا الان این است که همین پدیداره دیگر. خورشید از شرق می‌آید و در غرب به وسط آسمان می‌رسد در غرب غروب می‌کند.

پدیدار همین است و در موردش هم همین‌جوری حرف می‌زنیم تا ابد هم همین‌جوری حرف می‌زنیم و هیچ ربطی به این ندارد که مکانیسم اینکه این پدیدار را من می‌بینم اینکه این پدیدار چگونه ایجاد شده آن یک بحث جداست.

من می‌گویم آقا مثلاً نور خورشید زرده. یک نفر بیاید بگوید نه این مثلاً در آن نمی‌دانم یک چیز دیگر هم هست. بابا این چیزی که من دارم می‌بینم من به این می‌گویم زرد. درباره این فنومن دارم صحبت می‌کنم. چرا این‌جوری به نظر می‌رسه؟

خب مثلاً آقا وقتی من دارم می‌گویم خورشید زرده یعنی می‌خواهم بگویم فقط یک فرکانس خاصی وجود دارد که فرکانس طیف نور زرده چیز دیگه‌ای در آن وجود نداره؟ یا را بیاید برای من توضیح علمی بده که نه این فلان چیز به علت زرد دیده شدنش این است.

پدیدار: گرما و رنگ نور

خب من چه کار دارم به اینکه علتش چیه؟ من دارم این پدیدار درباره این پدیدار صحبت می‌کنم. خورشید گرمه، خورشید زرد نورش زرده، ماه نورش سفیده. حالا هرچه هم که دارد می‌خواهد بگوید که این‌ها نتایج من می‌گویم آقا خورشید از شرق طلوع می‌کند در غرب غروب می‌کند. همیشه این کار را کرده الانم دارد می‌کند. اصلاً هم منظورم این نیست که خورشید حرکت می‌کند زمین ثابته.

درباره فن درباره آن پدیدار دارم صحبت می‌کنم. آن پدیدار را دارم توصیف می‌کنم به زبان به اصطلاح آدمی‌زاد، به زبان عرفی، به زبان فنومنال. همه شعرا هنوز دارند همین کار را می‌کنند. درباره طلوع و غروب خورشید دارند صحبت می‌کنند.

درباره حسشون نسبت به این پدیدارها صحبت می‌کنند و اتفاقاً گفتن اینکه آن مکانیسمی که پشتش هست چیست فکر کردن به آن حسشو ممکن است از بین ببره. همان‌طوری که فکر کردن به مکانیسم کسوف یا اندازه‌گیری ممکن است حسشو از بین ببره. علم دنبال این نیست که ما حسی پیدا بکنیم نسبت به طبیعت.

دنبال این است که ما بتوانیم محاسباتی از بنابراین ما وقتی درباره تفاوت بین توصیف یا تعارض بین توصیف‌های متن دینی مثلاً قرآن درباره پدیده‌های طبیعی با توصیف علمی از آن پدیده داریم صحبت می‌کنیم باید متوجه این باشیم که این پدیده‌ها با دو تا زبان متفاوت دارند توصیف می‌شوند و همیشه در قرآن و همه متون دینی و همه اشعار و تقریباً همه مکالمات روزمره ما زبان فنومناله نه زبان علمی.

زبان علمی کاربرد خودش را دارد اینکه دانشگاه بخواهد به مردم کوچه و بازار هم تحمیل بکند که یک جوری دیگه‌ای ببینید در فیزیک ما واقعاً بالا و پایین نداریم. من یک روز اینجا به عنوان مثال زبان فنومنال این را گفتم.

ما الان حرف می‌زنیم از اینکه آقا برو بالا بیا پایین. بالا و پایین یعنی چی؟ تعریف دقیقی از یعنی ما جهتی نداریم در جهان. زمین اگر مسطح هم بود بالا و پایین ببین ما در فیزیک چه داریم؟ یک مختصات مرجع می‌گیریم بعد جهت‌ها مشخص می‌شوند. یعنی جهت یونیورسال در جهان وجود ندارد.

ما به طور فرضی داریم جهت می‌گیریم. این‌وری که من می‌گویم بالا اگر آن‌ور کره زمین باشم پایینه یک ور یک خورده اون‌ورتر باشم بالاخره با بالایی که آن می‌گوید انحراف دارد. بنابراین اصلاً چیزی به اسم بالا و پایین در زمینی که گرده بالا و پایین تعارض تناقض‌آمیزه اصلاً این حرف به عنوان یک جهت بهش نگاه بکنیم.

ولی همه ما از کلمات بالا و پایین و چپ و راست استفاده می‌کنیم هیچ مشکلی هم نداریم.

زبان فنومنال در برابر علم

و می‌فهمیم چه داریم می‌گوییم. یک نمونه زبان فنومناله که ممکن است اصلاً با علم نه اینکه ممکن است اصلاً با زبان علمی سازگار نیست. یعنی شما حق ندارید در زبان علمی حرف از بالا و پایین بزنید.

باید مختصات را مشخص بکنید نسبت به آن مختصات حرف بزنید. برای اینکه می‌خوای یک حرف دقیق محاسبه‌پذیر بزنی نه اینکه ساده‌سازی‌ای مثلاً انجام بدی در کلام. بنابراین ما در زبان روزمره، زبان شاعرانه، در متن دینی همه این‌ها از غیر زبان علم داریم استفاده می‌کنیم.

اگر این‌طوری نگاه نکنید کاملاً ممکن است که یک تعارض‌هایی ببینید که همین‌قدر مسخره‌ان که یک نفر به بالا و پایین و طلوع خورشید طلوع و غروب خورشید مثلاً ایراد بگیرد.

اما بالاخره این سر جاش باقیه که من اگر یک توصیفی با همین زبان فنومنال بدهم که غلط باشه نسبت به یک آبزرویشنی که الان داریم ممکن است یک چنین اتفاقی بیفتد همچنان. من دارم می‌گویم که یک مقدار دقت باید بکنیم در درک زبان متن دینی تفاوتش با زبان علمی برای همچنان ممکن است تعارض‌هایی وجود داشته باشه.

این مثالی که اینجا فکر کنم دفعه قبل هم زدم که حافظ می‌گوید مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو این را یک دانشمند بیاید درباره این صحبت بکند که این عجب آدم بی‌سواد و احمقی بوده که مثلاً اصلاً زبان شعر و متن دینی به دلیل همان حسی بودن و غایت‌گرایی و اینکه دنبال مینینگه خیلی از استعاره و تمثیل و تشبیه استفاده می‌کنند.

ما این‌ها را تو زبان علمی ریختیم دور. من فرض کن که کسوف را مشاهده بکنم جزو مشاهداتم بنویسم خیلی شبیه یک چیزی بود که من تو بچگی دیدم مثلاً یا شبیه فلان پدیده بود. یعنی چه شبیه فلان پدیده بود؟ باید بگی که چی‌ش شبیه بود؟ چقدر شبیه بود؟

مثلاً منظورت دقیقاً چیه؟ همین‌طوری من مزرع سبز فلک مثلاً دیدم و داس مه نو مثلاً ماه شبیه داس بود. خب این‌ها یک زبان دیگه‌ایه بالاخره. من یک سخنرانی‌ای دارم که اخیراً شنیدم که خیلی چیز بود گنگ بود از نظر صوت ولی انگار یک ورژن جدیدی یک نفر درست کرده که معلوم است چه می‌گویم.

درباره نتایج فلسفی قضیه گودل. فکر می‌کنم حالا به این چیزی که دارم می‌گویم خیلی ربط دارد برای اینکه آنجا دارم سعی می‌کنم بگویم که در واقع یک شواهدی بیارم که زبان روزمره، زبانی که بهش عادت داریم یک جورهایی بهینه‌سازی شده‌ست برای اینکه معنا منتقل بشود. زبان علم زبان خوبی برای انتقال معنا نیست. زبان فرمال خیلی درمی‌خوره.

علم به‌مثابه بازی زبانی

بگذریم.

از اصطلاحات ویتگنشتاینی بخواهیم استفاده بکنیم به معنای واقعی کلمه علم یک بازی زبانی جدیده. بازی‌های زبانی دیگر هم وجود دارد. حالا شما این البته ویتگنشتاین خیلی وقتی بازی زبانی می‌گوید چیزهای خاص‌تری مد نظرش هست ولی به طور کلی هم نگاه بکنید آن واقعاً یک زبانیه برای اهداف دیگه‌ای بنابراین همیشه باید منتظر این باشیم که این خلط بین این در واقع قواعد زبان و این‌ها را انجام ندیم.

خب، بیاید من مثال بزنم که بله دو سه تا مثال می‌خواهم بگویم. یک مثال را قبلاً مفصل در موردش صحبت کردم تو جلسه‌های خیلی خیلی قدیمی. تو همان شاید در تو بحث‌هایی که تو ۱۰ جلسه اول بوده مثلاً یک یکی دو جلسه یادمه که خیلی مفصل صحبت کردم درباره این چه می‌گن؟

کیهان‌شناسی کهکشان‌شناسی مثلاً قرآن. چه چی‌شناسی باید بگم؟ کیهان‌شناسی قرآن، ببخشید. کیهان‌شناسی قرآن. تو قرآن درباره آسمان‌ها خیلی صحبت می‌شود. درباره ماه، خورشید، ستاره‌ها، آسمان‌های هفت‌گانه مثلاً یک چیزی تحت عنوان عرش در کنار آسمان‌های هفت‌گانه، عرش عظیم. این اصطلاحاتیه که به نظر می‌رسد دارد به کیهان اشاره می‌کند. در واقع خب زدن نمی‌دانم بله شهاب مثلاً.

شهاب‌ها هم جزو بالاخره پدیده‌های آسمانی هستند که در قرآن چند بار ازشان یاد شده. مواقع النجوم. فلا اقسم بمواقع النجوم. حالا این هم بالاخره یک جور کیهان‌شناسیه دیگر. قسم به محل قرار گرفتن مثلاً موقعیت ستاره‌ها خداوند قسم می‌خورد که آدم کنجکاو می‌شود که یعنی چی؟ در مورد این‌ها، مخصوصاً در مورد این هفت آسمان من مفصل صحبت کردم.

الان می‌خواهم مختصر صحبت بکنم چون قرار نیست که آدم‌هایی که این جلسات را گوش می‌دهند همه چیزهای قبلی را شنیده باشند یا مجبور بشوند بروند گوش بدن. بالاخره بعضی جاها ممکن است یک چیزهایی را لازم بشود تکرار بکنم. احتمالاً می‌دانید که در مورد این هفت آسمان اختلافی در مورد اینکه معنایش چیست وجود دارد.

یعنی یک عده گفتن نمی‌دانم اشاره به هفت لایه جوه، یک عده می‌گویند هفت آسمان همان هفت آسمان بطلمیوسیه یا حالا هر چیزی دیگر. بعضی‌ها فکر کنم می‌گویند که این اصلاً یعنی هفت دنیای موازی. فکر کنم از این حرف‌ها هم که مدرن شده زده شده.

من تو آن جلسات سعی کردم نسبتاً مفصل استدلال بکنم که این هفت آسمان به یک معنایی همان هفت آسمان حالا به یک معنایی حالا تصحیحش می‌کنم، هفت آسمان بطلمیوسی، همان چیزی که همه بهش می‌گفتند هفت آسمان. یعنی در قرن‌ها قبل از اسلام و قرن‌ها بعد از اسلام یک هفت آسمانی وجود داشت.

افلاک هفت‌گانه در نگاه قدیم

آسمان‌های هفت‌گانه‌ای وجود داشت. آن هم این افلاکی بود که می‌دیدن دیگر. یعنی مثلاً فرض کنید فلک ماه، فلک خورشید، فلک زهره، فلک عطارد تا هفت تا سیاره و چیزهایی که دور زمین به نظر می‌اومد یک چرخشی دارند و این‌ها، این‌ها را به عنوان افلاک هفت‌گانه می‌شناختن.

در قرآن اسمی از کلمه فلک نیامده و نمی‌دانم در عرب زمان پیامبر اصلاً این اصطلاحات یونانی متداول شده بود، ترجمه شده بود یا نه.

بعداً اصلاً این کلمه فلک بعداً متداول شده در هیئت بین مسلمون‌ها، تو ستاره‌شناسی. ولی به نظر من دلایل خیلی واضح متنی، بحث اول من متن‌ایه دیگر. می‌خواهم ببینم این سب سب و سماوات چیه؟ می‌تواند هفت لایه جو باشه یا هفت تا نمی‌دانم جهان موازی باشه یا نه.

من به دلایل متنی سعی می‌کنم بگویم که این همان هفت آسمانیه که دیده می‌شود و بعد هم می‌خواهم بگویم که خیلی به همان معنای فنومنال چیز معتبر و خوبیه، ایشان مشکلی هم ندارد.

هیچ‌هم لازم نیست اصلاً با همون‌قدر که طلوع و غروب خورشید و از شرق و غرب لازم نیست که تلاشی بکنیم خودمان را به زمین و آسمان بکوبیم که با علم سازگارش بکنیم، هفت آسمان هم به همین معنا که در واقع وجود داشته، دارد دیده می‌شده و بنابراین.

چرا این‌طوری فکر می‌کنم؟ من فکر کنم تو آن جلسات بیشتر از یک دلیل آوردم. ولی دلیل اصلی من این از متن این آیه‌ایه که حضرت نوح به قوم خودش می‌گوید. می‌دانید که خیلی هم عقب‌افتاده از نظر تاریخی به دوران ماقبل تاریخی تقریباً تعلق دارد. خیلی آدم‌های ابتدایی هستند.

نوح به قوم خودش می‌گوید که در دعوت دارد می‌کند این‌ها را به سمت یکتاپرستی، می‌گوید: نوح · ۱۵أَلَمْ تَرَوْا۟ كَيْفَ خَلَقَ ٱللَّهُ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍۢ طِبَاقًۭامگر ملاحظه نكرده‌ايد كه چگونه خدا هفت آسمان را تُوبرتُو آفريده است؟ آیا نمی‌بینید که خداوند این هفت آسمان را طبقه طبقه خلق کرد؟

من این را که می‌شنوم، فکر می‌کنم که پیچیده بوده که با قوم خودش در توافق بوده، آن‌ها هم قبول داشتن، بنابراین یک چیزی بوده که می‌دیدن. نه تلسکوپ لازم داشتن.

این‌ها این‌قدر عقب‌افتاده‌ن که چیز حتی ماقبل هیئت بطلمیوسی‌ان. آیا این هفت آسمان را می‌گویند مثلاً افلاک، نمی‌دانم چیز، می‌گویند این همان اعتقاد بطلمیوس. خب بطلمیوس کجا؟ این ایده‌ی وجود داشتن هفت آسمان کجا؟

یک چیزی از اول مثلاً دانش بشری وجود دارد. فکر کنم از سومر مثلاً شاید وجود دارد. بدون محاسبه، بدون اینکه به نقشه دقیق داشته باشید، بتوانید باهاش کاری انجام بدهید. بالاخره بشر، اولاً بشر خیلی آسمان شب را نگاه می‌کرده.

شب، پشت‌بوم و مشاهدهٔ آسمان

برای خاطر اینکه تلویزیون نداشته، night life نداشته، بالاخره شب که می‌شد، هوا هم کولر نداشتن، می‌رفتن پشت‌بوم می‌خوابیدن یا از قبل از این بعد از این می‌رفتن غار اومدن بیرون. آن موقعی که تو غار زندگی می‌کردن، احتمالاً زیاد چیزی نمی‌دیدن.

خیلی آسمان را نگاه می‌کرده و خیلی کنجکاو بوده و خیلی چیزها می‌دیده که ما نمی‌بینیم. من و شما خیلی آسمان نگاه نمی‌کنیم احتمالاً. تعداد افرادی که آن آدم‌هایی که الان به نجوم علاقه‌مندند با تلسکوپ اصلاً دنبال اینن که یک ستاره‌ای کشف بکنند احتمالاً.

خیلی این‌طوری overall مثلاً شب خیره بشوند به آسمان ببینن که این ببینید تمام این تمدن‌های باستانی از ۵، ۶ هزار سال کاملاً مشخصه که سرگرم بودن با آسمان، با این چیزها، صور فلکی مثلاً. گاو، شیر، نمی‌دانم این ۱۲ صورت فلکی همه‌جا در چیزها هست، در آثار باستانی هست. این نگاهشون هم علمی نبود که مثلاً این‌ها را محاسبه‌ای برایش انجام بدن. کنجکاو بودن دیگر.

بالاخره این دو به اکبر و اصغر و حد این کار را می‌کردند که می‌دونستن با این ستاره‌ها می‌توانند راه خودشان را پیدا کنند. شمال و جنوب و بالاخره نقشه و یک خورده که پیشرفت کردن، کاربردی داشت. ولی نگاهشون، این صورت‌های فلکی که تشخیص می‌دادن، بیشتر شاعرانه و از روی کنجکاوی و شگفتی.

یک چیز بدیهی که می‌دیدن این بود که اینجا هفت تا لایه وجود دارد. یعنی می‌فهمیدن که این ماه همیشه در یک لایه نزدیک‌تری مثل اینکه دور زمین که دارد می‌چرخه، در مثل اینکه در پوسته‌ای با یک فاصله‌ای دارد حرکت می‌کند. بعد مثلاً فرض کن سیاره‌های مثلاً زهره و تیر و بعد خورشید. این یک چیزی بود که می‌دیدن دیگر.

جزو نظم‌هایی که تشخیص می‌دادن. یکی اینکه در ۱۲ ماه سال این صور فلکی چگونه حرکت می‌کنند. الان وصل مثلاً این ماه آن یکی صورت فلکی اینجا قرار دارد. این چیزها را خیلی دقیق می‌دیدن که این‌ها چگونه می‌چرخن. به‌اضافه اینکه این لایه‌ها را تشخیص می‌دادن. کدام نزدیک‌تره؟ این همیشه تو این فاصله است، آن یکی در فاصله دیگر است.

بنابراین تصورشون از آسمان این بود که طبقاتی. به‌نظر من این آیه نشان می‌دهد که حتی قوم نوح هم این را تشخیص داده بودن. طبقاتی در آسمان وجود دارد. با همدیگر قاطی‌پاتی هم نمی‌شن. ماه همیشه اینجاست، زهره اینجاست، تیر اینجا، عطارد اینجاست، خورشید اینجاست. این‌ها در یک فلک‌هایی حالا در یک بگویید مدار.

به‌نظر من مثلاً مدار نیست. مثل اینکه دور زمین یک پوسته‌مانندیه که این‌ها شاید یک تصور ابتدایی بود.

لایه‌های آسمان و مکانیسم

مثل اینکه یک پوسته‌ای وجود داره، یک چیزی شیشه‌ای‌مانند که این‌ها روش حرکت می‌کنند. حالا مهم نیست که چه تصوری یعنی مکانیسمش چه‌جوریه. بالاخره اینکه یک لایه‌هایی وجود دارد که این‌ها طبقه طبقه بالا می‌روند را از عهد باستان می‌فهمیدن.

و این چیزی که دارند آن‌ها می‌فهمیدن، ما هم اگر به آسمان نگاه بکنیم، همینو می‌فهمیم. یعنی در واقع هفت آسمان یک توصیف فنومنال از منظومه شمسیه و یک نظم دقیقی که بالای سر ما هر شب ظاهر می‌شه، اگر با خب یک بخش‌هایی‌شو مثل ماه و خورشید و این‌ها را مرتب می‌بینیم. بعضی‌هاشو همیشه نمی‌بینیم.

یعنی مثلاً دیدن سیاره زهره را هر شب به راحتی نمی‌شود دید. مریخ هم همین‌جور ولی بالاخره دانش کنجکاوی زیادی داشتن. همان‌طوری که ستاره‌ها را می‌شناختن، خب این کرات را هم می‌شناختن. هفت تا لایه دیده بودن و بهش اشاره می‌کردند و هر جایی که از هفت آسمان در قرآن دارد یاد می‌شه، به نظر من به همین نظمی که شبانه بالای سر خودمان می‌بینیم دارد اشاره می‌شود.

بفرمایید. دایی، می‌گوید این هفت عدد کسرته. ممکن است هفت عدد کثرت باشه. دایی، این‌ها را واقعاً هفت تا. آره، بله اصلاً ببینید من نمی‌دانم لازم است که بگوییم که هفت عدد کثرته یا نه. چیزی که مهم است این است که اصلاً سؤال اینکه آیا لایه هشتمی وجود دارد مطرح نیست.

این مثل این است که من بگویم که خورشید مثلاً از شرق می‌آد، در غرب فرض کنید علم ثابت کرده بود که خورشید یک چیز کوچولوی یک خورشید کوچولوی دیگه‌ای هم هست که آن هم هر روز از شرق می‌آد، در غرب غروب می‌کند. خب؟ این مثلاً حالا در قرآن یک لحظه تصور کنید دو تا خورشید داریم.

یک خورشید خیلی بزرگ، یک خورشید خیلی کوچیک که همیشه همان همون‌جور مثل خورشید دور زمین دارد می‌چرخه. چیزی که دیده می‌شود این است. و آن کوچیکه در قرآن نیامده. خب نیامده. گفته که نیست؟ نه. لازم بود بگه، نه. فنومن اصلی این است که این خورشید بزرگه را می‌بینیم. آن که یک چیز دیگه‌ای وجود دارد اصلاً چه اهمیتی داره؟

چند تا سیاره، من یک مثل یک نکته‌ای که تو آن جلسات قبل مفصل گفتن، این است که هفت تا نیست، چند تاست. شما فکر می‌کنید چند تاست؟ یک عده فکر می‌کنند که خب اصلاً این هفت تا کدوم‌ها هستن؟

شما این هفت تا لایه خورشید و ماه با پنج تا کره نزدیک که زهره و تیر و زهره و مریخ و برجیس و مشتری و زحل، اورانوس و نمی‌دانم نپتون و پلوتون در این محدوده نیستند.

منظومهٔ شمسی و شمار سیارات

در حالی که الان مثلاً منظومه شمسی یک خورشید با نه تا سیاره.

آن موقعی که من این حرفو داشتم می‌زدم، به بچه‌ها گفتم که علتی که شما فکر می‌کنید مثلاً هفت تا نیست، شش تا نیست، پنج تا نیست، نه تاست، این است که تو کتاب درسی بچه که بودید، یک خورشید برای‌تان کشیدن با نه تا سیاره، اسم‌هاشون را یاد گرفتید، امتحان دادید، تو ذهنتان مانده که این‌ها هفت نه تا هستند.

هر لحظه ممکن است بگویند ده تاست. الان می‌دانید آن موقعی که من این حرفو داشتم می‌زدم، خیلی وقت قبل، ۱۵ سال، نه تا بود. پلوتون را حذف کردن. جلسه گذاشتن، حذف کردن. گفتن که نیست. من آن موقع این مثالی که زدم گفتم یک مداری وجود دارد که یک سری سیارک سیاره‌های خرد در آن وجود دارند.

این‌ها را اگر حساب بکنیم که ۱۰۰ هزار تا می‌شوند. ملاک چیست که چیو حساب کنیم، چیو حساب نکنیم؟ علمی مثلاً سایزش مهم است. شما می‌دانید الان آن‌ور پلوتون چند تا سیاره دیگر هست؟ خیلی تعداد زیاده. یعنی منظومه شمسی یک عالمه بعد از پلوتون و لابه‌لای این سیاره‌ها سیاره‌های کوچیک دارد که دقیقاً دور خورشید دارند می‌چرخن.

ولی از نظر علمی حساب نیستند. ولی چه حساب نیستن؟ خب اگر اصلاً عدد هفت و یک نفر بیاید ایراد بگیره، را چه مبنایی دارد ایراد می‌گیره؟ مبنا کوچیک‌بزرگ بودنه. مثلاً از نظر علمی از یک حدی بزرگ‌تر باشند حسابش می‌کنیم، از یک حدی کوچیک‌تر باشند حساب نمی‌کنیم. خب معیار مردم و متون دینی این است که آن که دیده می‌شوند حسابن.

بنابراین یک آمیخته‌ای از پرنور بودن و کوچیک و بزرگ بودن، آن‌هایی که دیده نمیشن هم حساب نیستند. یعنی کاملاً یک حساب کتاب فنومنال داره، نه ساینتیفیک. خب. ساینتیست‌ها هم هر روز دارند تعدادشو کم و زیاد می‌کنند. این هفت آسمون هفت تاست دیگر بالاخره. به چه دارد اشاره می‌کنه؟

مثلاً آن چیزی که می‌خواهد اشاره بکند این است که نظم بالای سرتون را ببینید چه دنیای شگفت‌انگیزی بالای سرتون هست. خورشید و ماه و به این‌ها دقت بکنید که این‌ها مثلاً یک جایی تو قرآن می‌گوید که نه خورشید ماه را درک می‌کند نه ماه، نه این به آن می‌رسد نه آن به این می‌رسد. می‌بینید هی میان و می‌روند نه به هم می‌خورن نه دنبال همدیگر می‌کنند.

یک یک چیزی آن بالا انگار یک بنایی در واقع آن بالا هست که این‌ها هر کدام تو یک لایه‌ای دارند حرکت می‌کنند. به همین می‌خواهد اشاره بکند. این به یک واقعیتی دارد اشاره می‌کند.

هفت به‌عنوان نشانهٔ کثرت

هیچ مشکلی هم ندارد. حالا من حالا این هفت تا نشانه کثرته یا نیست؟ اصلاً به نظر من احتیاجی نمی‌بینم این حرفو بزنم. چیزی که معروف بوده همین هفت تاست. این‌ها دیده می‌شدن و شناخته شده بودن.

ما به همین باید اشاره بکنیم. مردم نه این هفت آسمان را می‌شناختن. هفت تا ستاره‌ها هم سیاره‌ها بله. و زینا السماء الدنیا بمصابیح. یعنی این آسمان دنیا به نظر من یعنی پایین‌ترینش را تازه می‌گوید. کاملاً کاملاً یک ترجمه متداول ۱۰۰٪ اشتباهه.

من تمام بحث‌های ۱۵ ۲۰ ۳۰ سال قبل در این آیه خیلی بحث فکر کنم خیلی روشن می‌کردم که به هیچ وجه منظور آسمان پایین نیست. منظور آسمان دنیاست در مقابل آخرت. آسمان دو آسمان دنیاست که ستاره دارد. در آخرت ستاره نداریم. زینا السماء الدنیا به دنیا در مقابل آخرت تو قرآن می‌آید. تو این آیه هم همین‌جوره.

می‌گوید که اذا النجوم کدرت، اذا النجوم تصرت. یکی از احوال قیامت این است که این ستاره‌ها نظمشون به هم می‌خورد. آسمان آخرت ستاره ندارد. این چیزی که تو این آیه دارد گفته می‌شود این است. ترجمه می‌کنند دنیا را به طور شگفت‌انگیزی ترجمه می‌کنند نزدیک‌تر. چرا؟ برای اینکه همه‌جا تو قرآن دنیا به معنای در مقابل آخرته.

اینجا هم دقیقاً در مقابل آخرته. زینا السا این دنیا را تا قبل از قیامت آسمانشو با ستاره‌ها زینت داده. معنی این آیه است. به شدت این اشتباه تو ترجمه‌ها وجود دارد. من آمار نگرفتم ولی خیلی از ترجمه‌ها می‌گویند آسمان نزدیک‌تر. یعنی کلمه دنیا را به معنای قرآنی‌اش نمی‌فهمن.

به معنای عربی مستلش که معنای نزدیک‌دیده از دون و دنی و این‌ها می‌آید ترجمه می‌کنند. در حالی که تو قرآن واژه دنیا به طور طبیعی در مقابل آخرته. اینجا هم کاملاً. این‌جوری گفتم مثلاً می‌گوید سبع سماواتی دارد به یک چیزی به غیر از این آسمان اشاره می‌کند. یعنی تازه یک آن سماوات دنیاست برای‌شان می‌خواهند یک چیز دیگر ای.

چون این‌جوری که می‌گوید دیگر می‌گوید و اوفی کل سما آها اشتباه ببین اشتباه فکر کنم اشتباه شما این است که کلمه سما، سما هر چیزی که بالای سر ما هست سما. خب همان سبع راجع به سبع سماواتی استراکچر خاصی که اطراف زمین.

این قرآن را که می‌خوانید یک جاهایی می‌گوید سماوات سبع، یک جایی می‌گوید سماوات، یک جایی می‌گوید سما. هر وقت می‌گوید سماوات سبع شما فکر کنید منظورم شمس. همین دور و بر ما یک طبقاتی بالای سر ما هست، این سماوات سبع.

عرش عظیم و سماوات

کنار این سماوات سبع عرش عظیم قرار دارد. توضیح داده نمی‌شود که چیست. ولی معلوم است از کلمه‌اش که خیلی بزرگه دیگر. خیلی عظمت دارد در مقابل سماوات سبع که احتمالاً چیز کوچیکیه.

این با آن تصور قدیمی که فکر می‌کردند این هفت تا ببینید بطلمیوسی این‌جوری است. تا قرون وسطی همه همین‌جوری فکر می‌کردند که این آسمان‌های مثلاً هفت‌گانه هست، ستاره‌ها را فلک بیرونی چسبیدن. بنابراین کل آسمان همین هفت آسمانه. ولی تو قرآن شما یک توصیفی می‌بینید که رب السماوات سماوات سبع و رب العرش العظیم. مثل اینکه دارد اشاره می‌کند که این تازه یک چیز کوچیکیه.

یعنی یک چیز خیلی عظیمی دیگر انگار ورای این وجود دارد. من وارد این بحث‌های دقیق واژه آنجا واقعاً فکر می‌کنم دو سه جلسه صحبت کردم یادم نیست ولی فکر می‌کنم مفصل‌تر صحبت کردم. این را به عنوان مثال یک در واقع تعبیر غلط که مشکل زبانه یعنی اصلاً زبان علم با یک هدفی دارد به منظومه شمسی نگاه می‌کند.

مثلاً من فکر می‌کنم که اگر این سیارک‌ها در مدارهای سیاره‌های دیگر می‌تونستن تأثیر بذارن این‌ها را حساب می‌کردم. ولی آن‌قدر کوچیکن که تأثیر نمی‌ذاره جاذبه‌شون. نپتون روی اورانوس تأثیر می‌گذارد بنابراین اگر دیدتش بکنید مثل اینکه یک چیز مهمی را کنار گذاشتید ولی پلوتون آن‌قدر دور و کوچیکه که روی نپتون و بقیه منظومه شمسی تأثیر قابل ملاحظه‌ای نمی‌ذاره. می‌شود در نظرش نگرفت. این‌ها ملاک‌های علمیه.

هدف این است که بتوانم منظومه شمسی را حساب کتاباشو انجام بدهم. اگر موشک دارم می‌فرستم یک دفعه نخوره مثلاً به پلوتون یا جاذبه پلوتون روش تأثیر نذاره. اگر این‌جوری است حسابش بکنم. عرف زبان عرفی، فنومنال، شاعرانه قدیم این است که به این چیزی که بالای سر ما هست همین‌طوری به عنوان یک چیز شگفت‌انگیزی که می‌بینیم اشاره بکند و قرآن هم همیشه همین‌جوری دارد اشاره می‌کند.

به اضافه اینکه عدد هفت می‌تواند معنی نمادین داشته باشه و در مورد این نمادین بودن در زبان قرآن نسبت به طبیعت فکر کنم باید بعداً صحبت بکنم.

الان فقط دارم سعی می‌کنم یکی دو تا موضوع بگویم که بعضی از سوءتفاهم‌ها در واقع از اینجا ناشی می‌شود که اصلاً ما زبان انتظار داریم که همان‌جوری که یک دانشمند نگاه می‌کند به آسمان‌ها نگاه کرده باشه قرآن یا هر کس دیگر.

بطلمیوس هیئت به من گفتم که می‌گویند که هفت آسمان همان هفت مثلاً فلک بطلمیوسی. این اشکالش، اشکال این حرف اینجاست گفتم بعداً تصحیح می‌کنم. بطلمیوس واقعاً یک جور نگاه ساینتیفیک دارد. یعنی می‌خواهد محاسبه انجام بده.

تعارض بطلمیوس و علم جدید

بنابراین شما نمی‌توانید بگویید این هفت آسمان آن هفت تا فلکه.

آنجا اتفاقاً آن تعارض نظریه بطلمیوس با آن چیزی که الان در علم هست تعارض دارد. برای خاطر اینکه یک جور دیگه‌ای می‌خواهد اصلاً واقعاً می‌خواهد زمین را ثابت بگیره، واقعاً می‌خواهد بگوید خورشید و سیاره‌ها دارند حرکت می‌کنند. برای‌شان مدارهای اپی‌سایکل در نظر بگیرد و هزار تا دنگ و فنگ دارد که محاسبه بکنیم.

خب آن اشتباهه. ولی اینکه شاعر بیاید درباره خورشید و ماه و ستاره‌ها و سیاره‌ها حرفی بزند یا تو متن دینی برای نشان دادن نظم بالای سر ما از این اصطلاح استفاده بشود این هیچ چیز غلطی در آن نیست. کاملاً درست بوده و هست. ولی نگاه یک جور دیگر است.

یک مورد دوم که امروز می‌خواهم در موردش صحبت کنم یک ذره فکر می‌کنم طول بکشه ولی اشکال ندارد درباره توصیف‌های جنین‌شناسی در قرآن. حدود ۳۰ سال پیش یک نفر که آدم بالاخره خیلی از نظر علمی معتبری بود به اسم Keith Moore استاد خیلی چه می‌گن؟

زبده دانشگاه تورنتوی کانادا بود هنوزم در قید حیات اگر اشتباه نکنم. هنوز ویکی‌پدیاشو نگاه کردم تاریخ مرگ ندارد و این ۹۰ و خورده‌ای سالشه. حدود ۱۹۸۰ و مثلاً ۶، ۷ یک مقاله‌ای منتشر کرد تحت عنوان ۸۶. یک مقاله‌ای منتشر کرد تحت عنوان یک A scientist interpretation of references to embryology. تعبیرهای یا تفسیرهای یک ساینتیست از ارجاعات قرآن به جنین‌شناسی.

این یک آدمیه که به عنوان یک جنین‌شناس معتبر یک چند تا کتاب درسی خیلی معروف نوشته بود. بالاخره یک آدم خیلی چیزی است دیگر. رئیس ویکی‌پدیاشو نگاه بکنید سال‌ها مثلاً در تأسیس بعضی از این انجمن‌های علمی معروف نقش اساسی داشته. سال‌ها بعد از همین مقاله‌اش مثلاً رئیس بعضی از این انجمن‌های علمی در آمریکا و کانادا و این‌ها بوده.

مخصوصاً به دلیل آن دو تا کتاب درسی‌اش خیلی آدم شناخته شده‌ایه تو همین زمینه جنین‌شناسی. این غلاش این‌جوری بود که خیلی ابراز شگفتی کرده تو این مقاله که چقدر توصیف‌های جنین‌شناسی قرآن جالب و دقیقه و چیزی که می‌خواهد بگوید این است که چیزهایی که تو قرآن در مورد جنین‌شناسی آمده در آن زمان ناشناخته بوده قطعاً.

می‌خواهد به این نتیجه برسد که یک حالت معجزه‌آسایی به نظرش دارد که چگونه این مراحل مثلاً رشد جنین که خودش می‌گوید که می‌گوید این‌ها در ۱۹۴۱ برای اولین بار یک استیج‌هایی یک نفر برای رشد جنین بیان کرد و بعداً مثلاً حدود ۳۰ سال بعد اصلاح شد الان یک جور دیگه‌ای نگاه می‌کنند.

اشاره به ناشناخته‌های زمان

می‌خواهد بگوید که قرآن هم این استیج گذاشتنش برای جنین خیلی جالب است و مثلاً به یک چیزهایی دارد اشاره می‌کند که در آن زمان نمی‌تونسته شناخته بشود. مسلمان نشده ولی مثلاً صراحتاً می‌گوید که من باور دارم که این‌ها وحی بوده و نمی‌تونسته خود پیامبر بفهمه. این خیلی بالاخره این موضوع را خیلی داغ کرد و قبلشم وجود داشت.

یعنی شما در کارهای خود مسلمان‌ها اینکه این ارجاعات قرآن به اشاراتش به جنین و رشد جنین یک حالت معجزه‌آسا دارد کتاب‌های قدیمی هم پیدا می‌کند. حالا منشأش یک آدم غربی بوده یا نه ولی این آدم با این به اصطلاح اعتباری که داشت فکر می‌کنم مسئله را یک خورده جدی‌تر کرد.

من می‌خواهم حرف‌هایی که این زده با جواب‌هایی که مخالفین دادن یک مقدار در موردش صحبت بکنم و مطمئناً نمی‌خواهم به این نتیجه برسم که اینجا با یک معجزه علمی طرف هستیم.

اصلاً از حرف‌های من این‌جوری برمی‌آد که معجزه علمی به آن معنا خیلی نباید یعنی وقتی که نگاهی که داریم اصلاً علمی نیست یعنی کتاب قرآن کتاب علمی نیست خیلی هم نباید انتظار داشته باشید که حالا یک پدیده علمی را مثلاً فرض کنید در موردش صحبت کرده باشه که خیلی حالت معجزه‌آسا داشته باشه.

به هر حال هدف قرآن این نیست. بگذارید من این موضوعاتی که ایشان گفته را یک مقدار در موردش صحبت بکنم. جواب‌هایی هم که مقابلش هست بگویم. بعضی جاها حداقل یک مورد می‌خواهم این جواب جالب‌تر به حرف‌های ایشان بدهم و نهایتاً هم حالا به یک چیز خوبی می‌رسیم ان‌شاءالله. فکر کنم ۲۰ دقیقه کافی باشه برای اینکه این موضوع را مطرح بکنم.

احتمالاً همه‌تون تو قرآن این بحث‌های مربوط به رشد جنین را دیدید. حالا حداقل دو جا اینکه علقه است، مضغه می‌شود بعد نمی‌دانم و خلقنا المضغه عظاماً و بعد عظاماً لحماً و بعد مثلاً خلقاً آخر فتبارک الله احسن. تو سوره مؤمنون هست، تو سوره حج هست. پراکندن یک جاهایی آیه‌هایی در این مورد هست.

من جاهایی که هست آیا یک مقاله‌ای این مقاله را من می‌توانم اصلاً آپلود کنم در بدهم در گروه بگذارم که خود اصل مقاله دو صفحه است. چیزی که ایشان نوشته. چیزهای جالبشو می‌گویم. خیلی یک اشاره‌ای می‌کند که اول توجیه بکند که چرا الان ما متوجه این می‌شویم که یک چنین توصیفات معجزه‌آسایی در قرآن هست.

تاریخ فهم جنین در قرآن

ایشان می‌گوید که اولاً ترجمه‌هایی که ما داشتیم به زبان انگلیسی ترجمه‌های خوبی نبودن و ترجمه‌های بهتری الان هست که ایشان از یک ترجمه‌ای استفاده می‌کند که حالا من اسم آن مترجم یادم نیست ولی می‌گوید که یکی از دلایلش این است که ترجمه‌ها خوب نبودن نمی‌فهمیدیم یکی هم اینکه واقعاً از نظر علمی بعضی از چیزها را نمی‌دونستیم تازه فهمیدیم.

یک تاریخچه‌ای می‌گوید که اولین بار مثلاً ارسطو درباره رشد جنین مثلاً مرغ در تخم‌مرغ یک چیزهایی گفته ولی اولین کسی که درباره رشد جنین انسانی چیزی نوشته می‌گوید داوینچی بوده و من اصلاً ایناشم کار ندارم. می‌خواهم متن حرف‌هایی که می‌زند یک چیزهای اولش می‌گوید درباره آن آیه‌ای که می‌گوید که الزمر · ۶خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍۢ وَٰحِدَةٍۢ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَأَنزَلَ لَكُم مِّنَ ٱلْأَنْعَٰمِ ثَمَٰنِيَةَ أَزْوَٰجٍۢ ۚ يَخْلُقُكُمْ فِى بُطُونِ أُمَّهَٰتِكُمْ خَلْقًۭا مِّنۢ بَعْدِ خَلْقٍۢ فِى ظُلُمَٰتٍۢ ثَلَٰثٍۢ ۚ ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ ٱلْمُلْكُ ۖ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ فَأَنَّىٰ تُصْرَفُونَشما را از نفسى واحد آفريد، سپس جفتش را از آن قرار داد، و براى شما از دامها هشت قسم پديد آورد. شما را در شكمهاى مادرانتان آفرينشى پس از آفرينشى [ديگر] در تاريكيهاى سه گانه: [مَشيمه و رحم و شكم‌] خلق كرد. اين است خدا، پروردگار شما، فرمانروايى [و حكومت مطلق‌] از آنِ اوست. خدايى جز او نيست، پس چگونه [و كجا از حق‌] برگردانيده مى‌شويد؟ ظلمات ثلاث.

یک آیه ای تو قرآن هست سوره چه سوره ای؟ یادم نیست. تو قرآن یک اشاره ای هست به اینکه جنین در ظلمات ثلاث قرار دارد. تاریکی های سه گانه. و ایشان اول همین مقاله اش توصیف می‌کند که بله سه تا مثلاً لایه هست.

لایه مثلاً خود جنین و فلان و این‌ها که این همان ظلمات ثلاث. من به نظر من خیلی آن‌قدر جالب نیست که حالا بخواهم در موردش بحث بکنم. می‌توانید تو مقاله اش بخوانید. اولین نکته ای که می‌گوید این حالا این آقا پاسخ می‌دهد مثلاً می‌گوید تو این چیز است دیگر این حالت اختیاری دارد. می‌توانیم لایه های بیشتری هم در نظر بگیریم. چرا سه تا؟

مثلاً چه چیزی دارد که حالا بگوییم این یک چیز معجزه آساییه. مثلاً سه تا اصلی اند بقیه فرعی اند. جوابش این است که این چیز به نظر من هم حالا خیلی حالا شاید به دلیل اینکه من آن‌قدر جنین شناسی نمی‌دانم به نظرم این چیز واضحی نیست که اینجا سه تا لایه ای که ایشان می‌گوید همین سه تا لایه است و بلاغه بقیه لایه ها مثلاً فرعی اند.

چون از نظر من حالا شاید به دلیل عدم تشخیص من این نکته خیلی مهم است. تشبیهی که ایشان به نظر من نکرده. اولین چیزی که می‌گوید فکر می‌کنم جالب است این اشاره به این آیه می‌کند که می‌گوید ثم جعلنا النطفه فی قرار مکین.

این یک خورده عجیبه دیگر که الان ما می‌دانیم که وقتی که لقاح صورت می‌گیرد این تخمک می‌آید روی دیواره رحم یک جایی جایگزین می‌شود. که ایشان با قاطعیت می‌گوید خب این همینو دارد توصیف می‌کند. می‌گوید که این نطفه در یک جایی مستقر می‌شود و این چیزی نبوده که مثلاً قبلش ما بدونیم. الان می‌دانیم که این اتفاق تو همان مثلاً ابتدای کار می‌افتد.

یک عکسی چاپ کرده که قطعاً ببینید برای‌تان جالب است. از جنین مثلاً ۲۳، ۴ روزه و یک زالو. و.

علقه و دقت توصیف

می‌گوید که این توصیف اینکه گفته می‌شود که اولین استیج این است که علقه است خیلی خوب است. برای خاطر اینکه هر دو تا معنی چه به معنای آویزون بودن چه به معنای زالو هر دو تاش در واقع به جنین در روزهای اول تا روز مثلاً بیست و چهارم از روز هفتم تا بیست و چهارم می‌گوید که شبیه همین است.

چون هم آویزونه مثل زالویی که به یک جایی چسبیده و هم اینکه دارد خون می‌خورد به این معنا. دارد از خون تغذیه می‌کند می‌گوید این شبیه.

جوابش آ اینجا این قسمتیه که من دوست داشتم اصلاً ای کاش ترجمه می‌کردم دقیق برای‌تان می‌خواندم. نوشته اولین نکته کسی که جواب داده من می‌خواهم این مشکل را در واقع اینجا ببینید که کسی که دیدگاه علمی دارد دقیقاً اولین نکته اش این است. می‌گوید که این زالوها خیلی کاراکتریستیک های دیگر هم دارند.

فقط که شیپشون نیست. سایزشون نمی‌خوره به جنین. رنگشون هم به جنین نمی‌خوره. اپیرنسشون و الی آخر. چیزهای دیگر ای هم در زالو هست که این‌ها با چیز سازگار نیست. با چیزی که ما در مورد جنین می‌دانیم. سایزش زالو بزرگتره. تو آن مرحله علقه خیلی میکروسکوپیکه همین جنین. رنگش مثلاً زالو زرده یا مثلاً رنگ سیاه دارد.

آنجا اینطوری نیست و شکل و شمایلش هم تفاوت هایی دارد. اند سو آن. دقیقاً یک آدم علمی خب این توصیف و علمی نمی‌دانه دیگر اینکه شما بگویید که این جنین شبیه زالو مثلاً یا آویزونه. احساسشون این است که باید مثلاً اندازه بگیریم ببینیم چند میلی متره، چند سانته، رنگش چیه، هزار تا اند سو آن.

خیلی چیزهای دیگر هم هست. اصلاً این دقیقاً این مسئله است که یک آدمی که علم من می‌خواهم بگویم یک خورده به خود آقای مور هم باید ساینتیفیک وقتی که میگی یعنی مثل اینکه آن دارد وارده می‌خواهد قرآن را از یک زبانی وارد یک زبانی بکند که خب باید این مشکل پیش بیاید دیگر.

این طرف می‌گوید اگر ساینتیفیکه خب این توصیف مثلاً به زالو بله یک چیزاییش خوب است ولی یک چیزهای دیگر هم هست، انسان می‌تواند چیزهای دیگر هم بگوید.

از جمله اینکه می‌گوید که می‌گوید زالو خون می‌مکه در حالی که جنین خون می‌مکه و بعد ضایعات را پس می‌دهد به خون مادر. زالو این کار را نمی‌کنه، آن ضایعات را می‌ریزه دور. بنابراین اینجا یک تفاوتی در مکیدن خون هم وجود دارد. بله. در جنین مثلاً.

زالو و گردش خون

حالا به هر حال موضوع این است که می‌گوید این یک سیرکولیشن خانه که می‌گیرد و پس می‌دهد در حالی که زالو فقط می‌گیرد مثلاً. بله پس می‌دهد. این هم نمی‌شود دید. آقای چی‌چی هم گفت آخرش که این خیلی چی؟

مثلاً قدیمی‌ها که در آخر بحث‌هاشون که سفت می‌شد نه این حرف‌ها آفرین. حالا بگذار من این را نه آن که آن‌قدر کوچیکه که در حد دانه لوبیا دیگر. نه خیلی تو این، بله شاید حالا تا روز بیست و چهارم به این حدم رسیده باشه ولی بله آفرین. من از این گندم دقیقاً هم نوشته که مثل هسته نه.

نوع سومین نکته‌ای که این در مخالفت با این حرفش که این خیلی جالب است این آقای مور می‌گوید سومین نکته این است که هر وقت حرف دارند می‌زنند در مورد این مثلاً استیج اول هیچ‌وقت به این اشاره نمی‌کنند که یک کیسه زرده، یک چیز دیگه‌ای هم هست که چسبیده به زالو که آن را ندارند.

ببین من این قسمتش از همه برای من جالب‌تره که در عین حالی که همچنان به نظر من توصیف مثلاً روزهای اولی به زالویی که آویزون شده دارد خون می‌خورد خیلی توصیف خوبی است ولی ساینتیفیک نیست.

یعنی شما نمی‌تونی به عنوان یک دانشمند، حداکثر می‌تونی بگی که جالب است مثلاً به عنوان ولی بخوای وارد این بکنی که مثل اینکه علم را از قبل قرآن پیش‌گویی کرده و این‌ها این یک راهی جواباش هم همین است که آقا علمی سایزشو نگفتی، رنگشو نگفتی، فلان چیزو نگفتی، آخرش می‌گوید خیلی بامزه‌ست می‌گوید مثلاً کیسه زردشم نگفتی. زالو کیسه زرده ندارد.

زالو من فکر می‌کنم یک تبادل‌های خونی دارد با خواست خودش که این اینجا بهش اشاره نمی‌کند ولی موضوع این است که اصلاً این قسمت خیلی خوب است برای خاطر اینکه نشان می‌دهد که قاطی‌پاتی کردن از آن‌ور شما بیای فشار بیاری که الان اینجا انگار قرآن دارد علم می‌گوید خب این هم جواب یک آدم ساینتیفیکه که زبان مثلاً غیرعلمی را اصلاً دوست ندارد و نمی‌فهمه برای‌شان جالب نیست.

بنابراین بارها ببینید تو این متنی که در جواب آن نوشته شده بارها از این عبارت که رگه تشبیه به کار برده. به درد نمی‌خوره. می‌دونی؟ کاملاً به عنوان یک ساینتیفیک احساسش این است که خب آن از موضع ساینس حرف نمی‌زنه. توصیف‌های قرآن از به عنوان یک توصیف ساینتیفیک خیلی قابل‌قبول نیست.

بعد آها این مضغه. مثلاً یک عکس خیلی جالبی چاپ کرده. مضغه یعنی جویده شده.

مضغه و جای دندان

یک عکسی چاپ کرده از یک مثلاً مرحله از روز بیست و چهارم تا نمی‌دانم چندم که می‌گوید این مرحله آن چیزی است که تو قرآن تحت عنوان مضغه بهش ارجاع شده. واقعاً آن شکل جنین یک حالتی مثل اینکه جای دندون روشه.

یعنی کنارش یک چیز جویده شده قرار داده که این دو تا چقدر شبیه همدیگر هستند و توصیف خیلی خوبی است از آن استیج جنین که به عنوان مضغه ازش یاد شده. یک چیزی که روی من تأثیر گذاشت این است که یک جایی در سوره حج واقعاً یک چیز عجیبی هست.

یعنی من الان از این نظر می‌گویم آن تأثیر گذاشت که اگر این حرفی که ایشان زده را نپذیریم که با علم خیلی مدرن دارد می‌گوید من آن آیه را همین‌جوری هم چیزی ازش نمی‌فهمم. یعنی به نظر مفسرین هم ببینید که یک جایی تو سوره حج می‌گوید که غافر · ۶۷هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍۢ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍۢ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍۢ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًۭا ثُمَّ لِتَبْلُغُوٓا۟ أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا۟ شُيُوخًۭا ۚ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ مِن قَبْلُ ۖ وَلِتَبْلُغُوٓا۟ أَجَلًۭا مُّسَمًّۭى وَلَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَاو همان كسى است كه شما را از خاكى آفريد، سپس از نطفه‌اى، آنگاه از علقه‌اى، و بعد شما را [به صورت‌] كودكى برمى‌آورد، تا به كمال قوّت خود برسيد و تا سالمند شويد، و از ميان شما كسى است كه مرگ پيش‌رس مى‌يابد، و تا [بالاخره‌] به مدتى كه مقرّر است برسيد، و اميد كه در انديشه فرو رويد. مضغه مخلقه و غیر مخلقه.

یعنی چه مخلقه و غیر مخلقه؟ ایشان خیلی در می‌گوید این بله دیگر می‌گوید تو این استیج مثلاً استیج‌های اولیه به اصطلاح جنین‌شناسی یک بخشی از سلول‌هایی که هستند دیفرانشیتن، دیفرانشیتدن، یک سری نیستند. یعنی یک سری خلق خلقتشون مثل اینکه تمام شده، تبدیل شدن به سلول بالغ. یک سری این مسئله سلول‌های بنیادی هست.

این یک سری سلول‌ها هستند الان تو بدن شما باقی نمی‌مونن. یک سلول اولیه هست، این سلول هیچی نیست، نه مغزه، نه قلبه. این هی تقسیم میشه، در مراحلی دیفرانشیتد شدن یعنی که می‌رسد به آن مرحله نهایی که سلول پوست میشه، قلب میشه، مغز می‌شود الی آخر. خب؟ بعد هم می‌روند ارگانیزیشن پیدا می‌کنند.

موضوع این است که تو آن مراحل اول یک بخش‌هایی دیفرانشیتد وجود داره، یک بخش‌هایی غیر یعنی مثل اینکه یک بخش‌هایی که خلقتشون تمام شده، یک قسمت‌هایی نشد. من ترجمه‌ها را امروز نگاه کردم. خرمشاهی نوشته شکل‌یافته و شکل‌نیافته. فولادوند نوشته دارای خلقت کامل و خلقت ناقص. انصاریان نوشته با آفرینشی کامل یا غیرکامل. مکارم شیرازی نوشته بعضی دارای شکل و خلقت است و بعضی بدون شکل.

می‌خواهم بگویم الان یک تعبیر علمی بنابراین من دارم. که این اصلاً یعنی چی؟ الان این مترجم‌ها فکر می‌کنند یعنی چی؟ یعنی یک بخشی از مضغه خلقت کامل داره، بعضی‌هاش نداره؟

می‌خواهم بگویم فهم این آیه هم این‌جوری یک خورده سخته و الان من احساسم این است خب این یک تعبیر خیلی جالبی دارد به من می‌دهد که یک بخشی از این سلول‌ها خلقتشون تمام شده. آخه الان این نوشته مثلاً این مترجم آقای فولادوند نوشته دارای خلقت کامل و خلقت ناقص. اگر ازش می‌پرسیدی خلقت ناقص یعنی چی؟ چه می‌گفت به شما؟

جنین‌شناسی مدرن و شکل‌گیری

اگر جنین‌شناسی مدرن نخونده باشه این جنین‌ها هم که کامل مثلاً می‌گی یک تیکه‌هایی محل طبیعی دارد بعداً آدم یک تیکه شکل قلبه.

آخه همه‌اش مثل گوشت و فلان و این‌ها دیگر مثلاً قلبش واقعاً فرق داره، اولش حل تشکیل می‌شود. یعنی می‌دانم ولی می‌دانید چه اندازه‌ای فکر می‌کنم تشریح کرده بودن مردم آن موقع. اصلاً من ببین من یک جایی این نکته را نوشتم، گفتم که می‌خواهم یک جوابی بدهم.

این قسمتی که می‌گوید استخوان‌ها اول می‌آید بعد ماهیچه‌ها به نظر من از روی سقط ممکن بود فهمیده باشند ولی این قسمت واقعاً این‌جوری نیست. مثلاً فرض کنید چیزی را دارد می‌گوید که حالا به هر حال این تیکه‌اش جالب است.

من هیچ چیزی ندارم. پاسخ آن قسمت استخوان ماهیچه را دقیقاً این‌جوری است که این آقایی که جواب داده متوجه این نکته نشده که می‌تواند از این مسئله استفاده بکند.

سه تا نکته، دو تا نکته گفته که بینش به نظر من استیج‌های جنین احتمالاً از یک جایی به بعد از حالت خیلی کوچیک که در می‌اومد اینکه مثلاً استخوان‌ها اول تشکیل می‌شود بعداً ماهیچه‌ها.

این یک چیزی است که ما الان می‌دانیم. گوشت و ماهیچه بعد از استخوان تشکیل می‌شود. یعنی تو روند دیفرانشیشن خب تو سقط مثلاً فرض کنید ماه دوم، سوم، چهارم ممکن است این مشاهده شده باشه.

خیلی تو این مرحله به نظر من عجیب نیست اگر یک نفر بگوید که به دلایل این را تونستن تشخیص بدن که استخوان مثلاً قبل یک زمانی هست که استخوان هست، ماهیچه دورش نیست. تو قرآن این‌جوری توصیف می‌شود که استخوان‌ها به وجود می‌آید بعداً کسا و نام لحم با لحم دورشون را می‌پوشونیم.

اینکه این اتفاق می‌افتد را می‌شود در بارها و بارها مثلاً فرض کنید مخصوصاً که سقط پدیده شایعی در دوران قدیم بوده، خیلی از بچه‌ها سقط می‌شدن. فکر می‌کنم شایع بوده ها، نمی‌دانم. به نظرم حسم این است که از قدیمی‌ها خیلی بیشتر شنیدم که مثلاً بچه را سقط می‌کردند و این‌ها. ۱۰ تا بچه به دنیا می‌آوردن، ۲۰ تا هم سقط می‌کردند.

حالا کاملاً این اطلاعات من در حد چه میگن؟ خاله‌زنکیه. خیلی اطلاعات علمی نیست. از افواه شنیدم. به هر حال این قسمت‌هاشو ممکن است بگوییم از یک جایی به بعد مشاهده سقط این هست و این کسی که جواب داده به این نکته اشاره نکرده. ولی من اگر باشم این‌جوری جواب می‌دهم که این قسمت‌های استخوان و این‌ها دیگر خیلی عجیب نیست.

سمع و ابصار و ترتیب رشد

بله یک چیز دیگر ایشان می‌گوید که می‌گوید تو قرآن می‌گوید که جعل لکم السمع و الابصار تو همین مراحل رشد جنین می‌گوید مثلا از یک جایی به بعد برای‌تان سمع و ابصار و افئده قرار می‌دهیم می‌گوید دقیقا ترتیبش شکل گرفتن گوش و چشم و مغز همینجوریه یعنی اول گوش به وجود می‌آید بعد چشم بعد ایشان گفته که جوابش واسه کنم خوب است می‌گوید که می‌گوید اگر من بگویم که به شما نان و آب و ماهی می‌دهم منظورم شما نباید این استنتاج را از این حرف بکنید که اول نان می‌دهم بعد آب می‌دهم بعد ماهی می‌دهم. یعنی این سه تا را به هم می‌دهم بهت می‌دهم و شما نمیتونی از اینکه می‌گوید

سمع و ابصار و افئده بهتان می‌دهم نتیجه بگیرید که این توالی زمانی را دارد حالا بله این یک نمونه به نظر من خوب است از قاطی پاتی کردن زبان فینومنا حالا اینجا زیاد نکته اش این است که جنین خیلی فینومنا به معنای چیزی که جلو چشممون هست نیست برای همین خب جالب است دیگر که میتونست تعارض داشته باشه با علم حالا خیلی خوب مثلا احساس ما این است که تطابق دارد خیلی خوشحالیم.

ولی اگر تعارض داشت ما به چه نتیجه‌ای می‌رسیدیم حالا که مثلا چیز بگوییم نه دقیقا نکته این است الان احساس ما این است که این قسمت چقدر خوب با کشفیات جدید علمی بیایم این را تبدیل به یک پرچم چیزی بکنیم که آقا مثلا معجزه

قرآن کشف شد و فلان و این حرف‌ها بعد هم در موارد دیگر اگر یک خورده زیاد هفت آسمان مثلا حالا خیلی با علم جدید نمیخونن بگوییم خب آن مثلا تمثیل و نمی‌دانم فینومنا و این حرف‌ها یک خورده رعایت این را بکنیم که این‌ها را با هم قاطی نکنیم من چیزی که می‌خواهم بگویم الان وقت نیست مفصل در موردش صحبت بکنیم.

ولی قرآن برای چه این‌ها را دارد قرآن می‌خواهد مثلا واقعا الان وقت هست که یکی دو نفر جواب بدن قرآن برای چه دارد به جنین اشاره می‌کند نه یک بار چندین بار هدف شگفت‌انگیز آن که نمی‌بینیم که به چشم من بگویم در غارهای استوایی موجودات عجیب و غریبی هست که

کسی ندیده بله خب باشه استیج‌هاشو که نمی‌بینه نه این گفتن این استیج‌ها به چه درد می‌خورد واقعا آن قسمت‌های اولیه اصلا نمی‌شد دید یعنی میکروسکوپ لازم بود از یک جایی به بعدشم.

حالا استخوان بعدش آیا گفته شده که بعداً به عنوان یک معجزه علمی حقانیت قرآن بر آقای مورسا و شما نمیتونی از اینکه می‌گوید سمع و ابصار و افئده بهتان می‌دهم نتیجه بگیرید که این توالی زمانی را دارد حالا بله این یک نمونه به نظر من خوب است از قاطی پاتی کردن زبان فینومنا حالا اینجا زیاد نکته اش این است که جنین خیلی فینومنا به معنای چیزی که جلو چشممون هست نیست برای همین خب جالب است دیگر که میتونست تعارض داشته

باشه با علم. حالا خیلی خوب مثلا احساس ما این است که تطابق دارد خیلی خوشحالیم ولی اگر تعارض داشت ما یادم باشه که یک موقعی اینقدر بودم نه اینکه بچه بودم جنین بودن خودم را یک جوری انگار بخورم تذکر بودم یک موقعی مثل یک زالو فقط یک گوشه‌ای مرا گذاشته بودن خون می‌خوردم این ریز بودن این حس اینکه برای آدمی که مغروره مثلا فرعون یادش بیاید که یک موقعی یک موجی از مورچه کوچیک‌تر بوده چیز اینقدر سابقه زندگی ما از اینجا شروع شده یک موجود ناتوانی که یک جایی ما را فقط انگار کاشتن از ما مراقبت شده مثل اینکه بزرگ شدیم این حس پیدا بکنیم. یعنی مثل اینکه یک آدم من

یک بار تو آن جلسات حج که این یکی از آن دو تا آیه طولانی در مورد رشد جنین تو سوره حج گفتم که اینجا یک استدلالی درباره قیامت هست مثل اینکه اگر یادت باشه که تو یک استیج زندگی قبل از این دنیا داشتی آن موقع اگر بهت می‌گفتند که یک دنیای دیگه‌ای هست میری نور هست دست و پا و مثلا راه میری این‌ها اصلا به نظرتون آمد که یارو دیوانه شده چیزهای مزخرف زندگی همین است اینکه من انگار یادم باشه به خودم این را یادآوری بکنم که من یک دنیای این‌جوری را طی کردم یک استیجی این‌جوری الان تو استیج دوم حیات خودم هستم. بنابراین عجیب نیست که وارد استیج سوم بشوم که بعضی از چیزهایی که الان نمی‌فهمم که به چه درد می‌خورد آنجا به درد می‌خورد.

سورهٔ حج و جهان آخرت

این برای این در سوره حج کاملاً در جهت قیامت گفته شده است. کاملاً این تو کانتکست اینکه جهان آخرتی وجود دارد این حرف‌ها زده می‌شود. ولی یک نکته من می‌خواهم بگویم که نظر شخصی خودمه.

مراحل جنین و ناخودآگاه جمعی

آن هم این است که مراحل رشد جنین در واقع در شکل‌گیری آن چیزی که الان ما بهش می‌گوییم ناخودآگاه جمعی در آن نقش دارد. یعنی این ناخودآگاه جمعی مشترک بین بشر از کجا می‌آد؟ از بخش جنینی می‌آید.

از وقتی به دنیا می‌آی این ناخودآگاه شخصی شکل می‌گیرد. این بخش این نه ماه مراحلش اینکه چه اتفاق‌هایی را ما طی می‌کنیم، مثل اینکه اولین تجربه‌های حسی ما چیه، این‌ها می‌روند در یک بخش خیلی عمیق‌تری که ناخودآگاه جمعیه.

بنابراین دانستن این استیج‌ها در آن دانش هست درباره انسان. و اگر قرآن دارد این استیج‌ها را می‌گه، آقا یکی از چیزهای بامزه‌ای که این آقای، این کسی که این جواب‌ها را داده اسمش Myers، Myers، این یکی از اولین چیزهایی که می‌گوید که این آقا هی می‌گوید استیج استیج، خب همه استیج‌ها را قرآن نگفته.

باز دوباره آن جمله‌ها را بد نبود برای‌تان می‌خوانم. خیلی بامزه‌ست. شروعش این‌جوری است که می‌گوید که اولاً همه استیج‌ها را نگفته. تایم‌لاین‌شون را نگفته. کرونیکال اردرشون را مشخص نکرده. و از برای بیان‌شون هم از تمثیل استفاده کرده. دقیقاً جواب ساینتیفیک دیگر. تایم‌لاین ندارد. چند روز علقه است؟ از کجا تا کجا را می‌گوید علقه؟ همین‌جوری بگی علقه مثلاً قبول نیست.

موضوع این است که برای آن درک اینکه این طی کردن این استیج‌ها چه تأثیری الان در وجود من گذاشته، همین که قرآن می‌گوید کافیه.

یعنی خیلی هم حالا بیای زیادش بکنی، کمش بکنی شاید اینکه انگار چند تا، من نمی‌خواهم الان بگویم که چرا، ولی می‌خواهم بگویم این استیج‌ها یک اهمیتی دارد در شکل‌گیری یک بخشی انگار از روان بشر که همچنان از نظر علمی یک چیز نادانسته است و یک روزی شاید می‌خواهم بگویم.

انسان‌شناسی قرآن نه جنین‌شناسی

این یک بخشی از درس انسان‌شناسی قرآنه. نه جنین‌شناسی. اخلاقی می‌تواند نتیجه بگیرد. نه اینکه برود زیر میکروسکوپ نگاه کند ببیند واقعاً یا حالا زالو هست یا نه. مهم این است که تا جنینی خون‌آشام بودی.

مور و الهامات ساینتیفیک

می‌گوید که سخت‌گیری و تعصب خامی است تا جنینی کار این سخت‌گیری و تعصب کودکانه است مثل کار دوره جنینی که تا جنین که هستی خون‌آشامی مثل اینکه در مرحله چیزی هست از نظر اخلاقی عقب‌افتاده هستی برای اینکه خون‌آشامی تعصب و سخت‌گیری هم خامیه مثل این نزدیک‌تر به حرف‌های آقای مور به عنوان الهامات ساینتیفیک از آن در عین حال حداقل من این دین را دارم که یک چیزی گفته که من این مخلقه و غیرمخلقه را قبل از اینکه این مقاله را ببینم هیچ ایده‌ای نداشتم و هیچ تفسیر مناسبی هم ندیده بودم که جور دربیاد. ایشان یک چیزی ایده‌ای گفته شاید واقعاً درست باشه.

بقیه‌اش دیگر زیادی ساینتیفیک کردنش به نظر من همان جواب‌های ساینتیفیک آن‌جوری هم دنبال خودش دارد. تایم‌لاین ندارد آن قسمتش خیلی جالب است. می‌گوید تایم‌لاین نداره، کرونیکال اردر نداره، نمی‌دانم آخرش هم با یک حالتی می‌گوید که کلاً از تشبیه استفاده کرده. تشبیهی که به درد نمی‌خوره. شبیه زالو، شبیه نمی‌دانم گوشت جدید شده است. این‌ها به چه دردی تو محیط دانشگاهی دارد درست حرف می‌زند. به نظر من.

پرسش و پاسخ

خب همکاری کرده با بله خب کرده باشه چه اشکالی داره؟ آن آقا هم مثلاً از دانشگاه خودش دارد پول می‌گیرد. ایشان شما بگو که حرفش درست است غلط است.

بله دعوتش کردن در عربستان بعد با آن دانشگاه عربستانی دو سه سالی همکاری کرده که آن‌ها مثلاً چیزهای مختلف قرآن را برایش درآوردن و بحث کردن که معنایش چیست و ایشان هم حالا شما یک لحظه فکر کنید واقعاً به نظرش جالب رسیده که قبول کرده پول هم بهش داده باشند.

احتمالاً بالاخره به عنوان یک همکار علمی دانشگاهی پولی هم بهش دادن. یک بار این است که بگی پول داده که آن چیزی که آن‌ها می‌خواهند را بگوید. آن‌ها این چیزها را بلد نبودن. اگر بلد بودن خودشان می‌گفتند. اینکه وارد یک پروژه‌ای کردن که به هر حال به یک نتیجه‌ای رسید. بسیار خب. خواهش می‌کنم. گوشت