→ بازگشت به دفاع عقلانی از دین

جلسهٔ ۳ · دفاع عقلانی از دین

تفاوت دفاع عقلانی در گذشته و حال

ارجاعات بیرونی این جلسه (۲۸)
  1. اسلام۴ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳، sec-۴، sec-۷، sec-۱۱ · ادیان و مذاهب
  2. عقل۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۷، sec-۹، sec-۱۴ · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  3. مسیحیت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳، sec-۴، sec-۱۱ · ادیان و مذاهب
  4. بلز پاسکال۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۸، sec-۹ · فیلسوفان و متفکران نظری
  5. حقیقت۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶، sec-۱۱ · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  6. رؤیا۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۲، sec-۱۴ · مفاهیم روان‌کاوی و نمادشناسی
  7. مدرنیته۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۴، sec-۱۱ · نظریه‌های اجتماعی و سیاسی
  8. کتاب مقدس۲ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱، sec-۱۲ · متون مقدس و تفسیری
  9. آخرت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  10. اروپا۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۲ · کشورها و مناطق فرهنگی
  11. ایران۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۲ · کشورها و مناطق فرهنگی
  12. ایمان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  13. روایت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  14. زبان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · مفاهیم فلسفی و معرفت‌شناختی
  15. شریعت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۳ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  16. طبیعت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۲ · مفاهیم علمی و طبیعی
  17. عبدالکریم سروش۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۳ · متفکران دینی و مفسران
  18. عیسی مسیح۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · پیامبران و چهره‌های قرآنی
  19. فرانسه۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · کشورها و مناطق فرهنگی
  20. قدرت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · مفاهیم اجتماعی و فرهنگی
  21. مارکسیسم۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · جریان‌های اجتماعی و انتقادی
  22. مرگ۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · مفاهیم عرفانی و وجودی
  23. نبوت۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  24. نماز۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  25. وحی۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۴ · مفاهیم قرآنی و الهیاتی
  26. کارل مارکس۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۱ · متفکران اجتماعی و فرهنگی
  27. یوسف۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۲ · پیامبران و چهره‌های قرآنی
  28. یونان۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · کشورها و مناطق فرهنگی

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

هنوز مقدمات ناگریز

سومین جلسه است که من همچنان دارم در مورد طرح کلی که می‌شود دفاع عقلانی از دین انجام داد صحبت می‌کنم و به شدت هم اصرار دارم که این بحث های اول مهم هستند و انشاء الله در ادامه جلسات اهمیتش را متوجه می‌شوید ولی با این حال در ابتدای این جلسه می‌خواهیم با یک مثال شروع کنیم که هم یک مقدار جمع بندی از موضوعاتی که گفته شد انجام شود و هم مجددا سعی کنیم اهمیت وجود یک طرح کلی برای دفاع عقلانی از دین را با همین مثال روشن کنیم.

دوره‌ای که مخالفان خیلی ضعیف بودند گذشته است

فرض کنید یک مسابقه ورزشی قرار است برگزار شود، مثلا مسابقه وزنه‌برداری. من وزنه‌برداری هستم که در حالی که رکوردهای دنیا را مثلا در یک ضرب حدود ۲۰۰ کیلو و در دوضرب حدود ۲۵۰ کیلو باشد، من می‌توانم در یک ضرب ۱۰۰۰ کیلو و در دوضرب ۲۰۰۰ کیلو وزنه بلند کنم. اگر بخواهم در این مسابقات شرکت کنم فکر می‌کنم خیلی واضح است که طرح من برای شرکت در این مسابقه این است که خیلی خوشحال و خندان می‌روم و آنجا یک دستی وزنه را می‌گیرم و بلند می‌کنم و بعد پرتش می‌کنم بالا. مثلا یک وزنه ۴۰۰ کیلویی انتخاب می‌کنم که برای من مثل یک پر کاه است. پرتش می‌کنم بالا و از قبل هم اعلام می‌کنم که یک چنین کاری می‌خواهم انجام دهم و از قبل هم اعلام می‌کنم که می‌خواهم وزنه را یک دستی بلند کنم و یک مقدار هم بالا بیاندازم و با آن یکی دستم بگیرم و یک شیطنت‌های اینجوری انجام دهم، هم در یک ضرب و هم در دوضرب. بنابراین اصلا هم برای من مهم نیست که رقبای من چه کسانی هستند و چه می‌خواهند بکنند. می‌دانید که در مسابقات وزنه‌برداری یک عالم استراتژی دارند که وزنه‌ی اول را چه انتخاب کنند. استراتژی‌های متفاوتی است. مثلا وزنه‌ی اول را سنگین‌ترین وزنه‌ای که وزنه‌بردار ممکن است انتخاب کند انتخاب می‌کنند. این‌ها بستگی به مطالعه‌ای دارد که مربی روی رقبا دارد. روی روحیه‌ی وزنه‌بردار خودش دارد. یک مربی وزنه‌برداری در ایران داشتیم که وزنه‌برداری ایران را از صفر تقریبا تحویل گرفت و دوتا مدال طلای المپیک در یک فاصله‌ی کوتاه برای ایران آورد و هنوز هم وزنه‌برداری ایران در دنیا کم و بیش مطرح است هر چند که افت کرده به شدت هم. من خیلی هم به این مسائل وارد نیستم و نمی‌دانم. اما شنیدم که این مربی فوق‌العاده خوب بلد بود که چگونه وزنه را انتخاب کند که حریف را گول بزند. مثلا وزنه‌ی اول را یک چیزی انتخاب می‌کرد که آن‌ها هول بشوند و یک اشتباهی کنند در انتخاب وزنه‌ی خودشان.
به هر حال اگر من یک وزنه‌برداری باشم که خیلی به خودم مطمئن هستم اصلا به هیچ کدام از این چیزها فکر نمی‌کنم و اینکه روش وزنه‌برداری من چه باشد، اصلا تکنیک من چه باشد، من روی هیچ کدام از این‌ها فکر نمی‌کنم و می‌روم همین طوری یک دستی یک مقدار می‌چرخانم وزنه را و بعد پرتش می‌کنم بالا و می‌گیرمش و مطمئن هم هستم که مسابقه را می‌برم. حتی برای من مهم هم نیست که آیا آزمایش دوپینگ از بقیه گرفته شده یا نه. اصلا بگذارید بقیه دوپینگ کنند.
مثلاً بگذار داورها تا حدودی قواعد خوبی هم نداشته باشند برای قضاوت. وقتی که یک چنین احساسی دارم که می‌دانم و فکر می‌کنم که اینقدر اختلاف دارم با بقیه، به هیچ کدام از این چیزها فکر نمی‌کنم. و می‌روم و به راحتی هم برنده مسابقه می‌شوم و برمی‌گردم. رکوردهای دنیا را هم جا به جا می‌کنم. کلاً مسابقه برای من حالت تفریح دارد. حالا برعکس فکر کنید در مسابقه‌ای دارم شرکت می‌کنم که احساس می‌کنم از همه قوی‌تر هستم ولی یک مقدار با احتیاط فکر می‌کنم که شاید حالا خیلی خوب نتوانم امروز وزنه بردارم، شاید رقبای من یک مقدار قوی‌تر از آنی باشند که من فکر می‌کنم. بنابراین اگر در یک چنین مسابقه‌ای می‌خواهم شرکت کنم، همه چیز را سعی می‌کنم که کنترل کنم و به بهترین شرایط برسانم که مطمئن باشم که برنده مسابقه می‌شوم. خودم را در بهترین فرم ممکن نگه می‌دارم. تمام ریزه‌کاری‌های تکنیک‌هایی که وجود دارد را دقیقاً رعایت می‌کنم که بتوانم بهترین وزنه را بزنم. رقبای خودم را مطالعه می‌کنم و در مورد داوری حساس می‌شوم و مطمئن می‌شوم که دوپینگ چک می‌شود که یک وقت یک رقیبی دوپینگ نکرده باشد و هزار تا شرایط دیگر را در واقع چک می‌کنم و با احتیاط وارد مسابقه می‌شوم. احساس من این است که کسانی که در گذشته، قرن‌های قبل مثلاً متکلم بودند و یا جزء حکما بودند و وارد مسئله دفاع از دین می‌شدند، یک مقدار مثل آن وزنه‌بردار اولی رفتار می‌کردند، یعنی حسشان این بوده است که خیلی اختلاف دارند، یعنی کسی در مقابلشان نیست.
مثلاً می‌آمدند ادعا می‌کردند که می‌خواهند تمام جزئیات دین را اثبات کنند. اثبات‌های حکیمانه برای همه چیز بیاورند. خیلی بد است که اینجا این را یادآوری کنم چون کسی که این حرف را زده است مورد احترام من است، ولی یکی از فیلسوف‌های معاصر ما یک جایی ادعا کرده که می‌شود از اصل امتناع تناقض می‌تواند و امکان دارد که همه‌ی حقایق را از آن نتیجه گرفت، نه فقط اثبات وجود خدا؛ خیلی چیزهای دیگری هم که در حکمت اصطلاحاً ثابت می‌شده است را می‌توان از این اصل بدیهی (اصل امتناع تناقض: اگر یک چیزی هست در همان لحظه نمی‌تواند نباشد) از یک چیزی به این سادگی می‌توان همه چیز را نتیجه گرفت. خیلی این حرف حالت آن وزنه‌برداری را دارد که به خودش خیلی زیاد مطمئن است. کاری که من در اینجا انجام می‌دهم در واقع اصلاح این حالت موجود در سنت دفاع عقلانی از دین است، مثلاً می‌گویم که لازم نیست که ثابت کنم که مثلاً عقایدی که من بهش اعتقاد دارم درست است. کافی است که به این سمت بروم که این مجموعه عقاید از بقیه‌ی مجموعه عقاید دیگر بهتر است و اعتقاد داشتن به این‌ها موجه است. از اولش هم لازم نبود کسی ثابت کند، مثلاً آن وزنه‌بردار از اولش هم لازم نبود هزار کیلو وزنه را با آن روش‌های عجیب و غریب که در ذهنش بود بلند کند. کافی بود یک وزنه‌ای بردارد که از بقیه بزرگ‌تر باشد. خیلی چیزها در سنت دفاع عقلانی از دین هست که نتیجه‌ی یک جور اعتماد به نفس کاذب است. که هنوز هم که هنوز است این سنت‌ها در شیوه دفاع عقلانی از دین در کشور ما و خیلی جاهای دیگر تأثیر خودشان را دارند. نه فقط تأثیر خودشان را گذاشته‌اند از نظر محتوایی، اتفاق عمیق‌تر این است که در توقعی که مخالفین هم دارند از متدینین هم تأثیر گذاشته است. یعنی رک و راست طرف اثبات وجود خدا را می‌خواهد و اگر نتواند هم می‌گوید باخته‌اید. مثل اینکه طرف اعلام کند قبل از مسابقه که من این کار را انجام می‌دهم، بعد اگر به جای ۱۰۰۰ کیلو ۹۹۰ کیلو وزنه را بلند کند بگویند نه، تو دیگر باخته‌ای، تو گفته بودی من ۱۰۰۰ کیلو را بلند می‌کنم بعد هم پرت می‌کنم هوا، حالا خیلی هم پرت نکرده‌ای. وزنه زده، از همه هم بیشتر زده ولی مورد قبول نیست چون برنامه‌ی آن چیز دیگری بوده. برنامه‌ی اعلام شده سنگین‌تر از آن چیزی است که لازم است.
من فکر می‌کنم برای کسی که در موضع دفاع عقلانی است لازم است که این چیزها را رعایت کند، یعنی اینکه روش‌ها چه چیزی هستند، اهداف چیست؟ این‌ها را تا حد ممکن مینیمال بگیریم. حرف‌های گنده و ادعاهای بزرگ نکنیم که حالا بعداً اگر نتوانستیم، نقطه ضعف حساب شود. طرف مقابل را هم باید توجیه کرد که توهم در همین محدوده اگر می‌خواهی برنده شوی، این‌گونه نیست که یک نفر بنشیند کنار گود و بگوید که تو وقتی آمدی آن حرکت‌هایی که گفته بودی یا وزنه‌ای که گفته بودی را نزدی، کسی برنده است که خودش وزنه بیشتری بلند کرده باشد. این توقع از طرف مقابل می‌رود که طبق همان قواعدی که می‌گذاریم و مورد قبول همه است بتواند بهترین عملکرد را داشته باشد.

تاثیر ادعاهای بزرگ روی انتظارات درونی افراد از دین

نکته این است که تأثیری که یک چنین توقعات زیادی روی این جور مباحث می‌گذارد به نظر من عمیق‌تر از حتی این نکته‌هایی است که گفته‌ام. عمیق‌تر از این که من اشتبهاً سعی کنم به اهداف بیش از اندازه با روش‌های بیش از اندازه محدودکننده برسم و یا اینکه نکته دوم اینکه طرف مقابل انتظارات این‌جوری را داشته باشد. تک‌تک آدم‌هایی که مستمع این بحث‌ها هستند هم متأسفانه در درونشان انگار یک چنین توقعاتی به‌وجود آمده و ناراضی هستند. مثلاً یک نفر احساس می‌کند که در مورد عقاید دینی خودش دچار مشکل است به دلیل اینکه یک شبهه‌ای شنیده و جواب آن را بلد نیست. به نظر من یعنی اینکه طرف فرض کرده که وقتی عقیده داشتن به یک مکتبی موجه است و مورد قبول است که هیچ ایرادی در ذهنش نباشد. این توقع به نظر من کاملاً بی‌جا است. هیچ تئوری نیست که سوالاتی در آن وجود نداشته باشد. مهم همان نکته‌ای که مرتب در جلسات قبل در موردش تأکید کرده‌ام، اینکه ما اصولاً تئوری‌ها را با استفاده از نکات مثبت زیادی که دارند می‌پذیریم و اینکه نکات منفی آن‌ها و اشکالاتی که می‌بینیم زیاد نباشد. مثلاً در حد چیزهای وحشتناک نباشد. ولی حالا اینکه یک یا چند تا ایراد باشد که نمی‌دانم جوابش چیست، این باعث نمی‌شود که حس درونی من این بشود که من یک عقاید ناموجهی را پذیرفته‌ام. بنابراین اینکه سعی کنیم قبل از اینکه وارد بحث شویم زمین بازی و مقررات بازی را خوب در واقع تنظیم کنیم طوری‌که به خودمان چیزی بیش از اینکه لازم است را تحمیل نکنیم.
در واقع من احساس می‌کنم که نباید آدم های متدین خیلی مغرورانه و با همان حالت قبلی وارد بحث شوند. واقعیت این است که در دوران گذشته افراد قدرتمندی در مقابل دفاع عقلانی از دین نمی ایستادند. مثلا مسیحی ها در یک دوره از تاریح خودشان که به شدت مشغول یک همچنین کارهای بودند یعنی مبانی مسیحیت را سعی می‌کردند که برتری آن را اثبات کنند، افراد مقابلشان مثلا مشرکین معتقد به اساطیر یونان و اساطیر روم و این چیزها بودند. متفکرهای بزرگی که بتوانند مقابله بکنند نبودند. خیلی آدم هایی بودند که از نظر تفکر به نظر می‌رسید در سطح پایینی بودند. حرف معقولی برای دفاع کردن نداشتند و نحوه تهاجم آن‌ها هم شاید حساب شده نبود. به هر حال ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که افراد خیلی باهوشی ممکن است در مقابل افراد متدین بنشینند در مواردی ممکن است شما یک بحث هایی را ببینید که کاملا طرف مقابل باهوش تر است ولو اینکه موضع خوبی نگرفته ولی می‌تواند به اصطلاح شلوغ کند و معلوم نشود که حق با چه کسی است.
به هر حال چیزهایی که ضروری نیست به طرفش نمی‌رویم. یعنی به خودمان تحمیل نمی‌کنیم. سعی می‌کنیم که در یک شرایط مساوی مثل یک رقابت معمولی با حداکثر دقت شرکت کنیم و نشان بدهیم که از همه بهتر کار می‌کنیم.
در جلسات قبلی بخش عمده ی کاری که کردم این بود که نشان بدم قرار نیست ما در این برنامه دفاع عقلانی از دین درست بودن توحید، معاد، نبوت عامه، نبوت خاصه یا احکام اسلام را ثابت کنیم. لازم نیست به یک جایی برسیم که هیچ شبهه موجهی وجود نداشته باشد. یعنی ممکن است من رسما در یکی از جلسات شبهه ای را مطرح کنم و بگویم من جوابی برای این ندارم. این هم می‌تواند این جزء برنامه دفاع عقلانی از دین باشد. نقاط ضعف را لیست کنیم و بنویسیم، رسما هم اعلام کنیم شاید یک نفر توانست جواب خیلی محکمی در مورد آن شبهه بیاورد. من هدفم این نیست که همه شبهه ها را رفع کنم. اصلا ممکن نیست به یک همچنین جایی رسید در مورد روش ها قبلا تاکید کردم که در گذشته افراد خودش را محدود می‌کردند به روش های استدلالی یا به اصطلاح خودشان روش های عقلی. اولا به نظر می‌رسد با توجه به شرایطی که الان پیش آمده (تغییراتی که در مفهوم اثبات و برهان و این چیزها طبق مد امروز رخ داده که بالاخره پیشرفتی نسبت به مفهوم اثبات در قرن های گذشته است) ما نمی‌توانیم عقایدی در مورد جهان خارج ثابت کنیم. فقط در مورد دستگاه اصل موضوعی یک چیزهایی را درون خود اصل موضوعی ثابت کنیم.
بنابراین شان و مقام اثبات و برهان وقتی در مورد جهان خارج دارد به کار برده می‌شود تنزل پیدا می‌کند در حد سایر روش های بیانی. در واقع برهان یک روشی است برای یک شهودی را من به شما منتقل کنم کما اینکه روش های دیگر زبانی هم وجود دارد که ممکن است بتوان این شهود را با آن منتقل کرد. بنابراین نه فقط وزنه ایی را که می‌خواهیم برداریم یک چیز خیلی سنگین نمی‌گیریم، فقط آن مینیمومی که لازم است را به آن حمله می‌کنیم و در واقع محتاطانه عمل می‌کنیم. روش ها را هم روش های عجب وغریب و محدود کننده نمی‌گیریم. مثلا نمی‌گوییم با یک دست می‌خواهیم وزنه را بلند کنیم از هر روشی که هرکسی می‌خواهد در مسابقه شرکت کند ما هم از همان روش استفاده می‌کنیم.
بنابراین ابزارهای بیانی خودمان را محدود نمی‌کنیم. هدف ها را خیلی سنگین انتخاب نمی کنیم، خیلی مراقب هستیم که طرف مقابل دوپینگ نکرده باشد. حتما در مسابقه ای شرکت کنیم که در آن شرایط مساوی برقرار باشد. اگر ما تقلب نمی‌کنیم به آن‌ها هم اجازه تقلب نمی‌دهیم.

مخالفین و رقبای مختلف

یک مشکلی که در این بحث ها از نظر من وجود دارد این است که اصولا معلوم نیست که مخالفین چه کسانی هستند و از چه موضعی صحبت می‌کنند. و داور چه کسی است که تشخیص بدهد چه کسی برنده است. این مسابقه وزنه برداری نیست که فیلم برداری کنیم، سند داشته باشیم که اینجا من برنده شده ام. واقعیت این است که در یک فضایی یک مقدار بلبشویی وارد یک همچنین بحثی می‌شود. شما ممکن است مثلا فرض کنید یک اشکالاتی از طرف مسیحی ها وارد می‌شود. یک سری اشکالاتی از طرف یهودی ها وارد می‌شود. مثلا شما فضای بحث های ضد اسلامی را نگاه کنید. کما بیش اگر یک مقدار مطالعه کرده باشید می‌فهمید که این ها، این تیپ اشکالات، مثلا کار کشیش ها و طرفدارهای مسیحیت است و این تیپ حرف‌ها را طرفدارهای یهودیت می‌زنند. این تیپ حرف‌ها مال ایتئیست های مدرن است. یک سری از حرف ها هم مارکسیست ها می‌زنند والی آخر.
حالا خود این حرفهایی که زده می‌شود با هم کاملا ضد ونقیض هستند. مثلا فرض کنید مسیحی ها اشکالاتشان به آزادی های جنسی در اسلام است در حالی که ایتئیست ها ی مدرن محدودیت هایی که اسلام گذاشته به نظرشان ایراد دارد. اینگونه نیست که در مقابل یک نفر واحدی قرار گرفته باشیم که بخواهیم یک بار بحث را پیش ببریم و یک سری اشکالات را جواب بدهیم و بعد بگوییم که عمده شبهات را حل کردم.
داوری وجود ندارد که بگوید این بازی به نفع چه کسی تمام شده است. اگر می‌شد توافقی در دنیا بشود، مکاتب موجود نماینده بفرستند که یک روز بروند یک جا بحث کنند، یک آدم بی‌طرف هم پیدا شود و بگوید که تا ۵۰ سال دیگر این‌ها برنده هستند، فضا اینگونه نیست. فرقی که با مسابقه ورزشی دارد این است که خیلی معلوم نیست که چگونه قرار است داوری انجام شود و چه کسی داور است. مستمعین مثلاً در یک حدی باید بحث‌ها را بشنوند و خودشان شخصاً یک قضاوتی را انجام دهند. کلاً طرف مقابل یک مقدار حالت جر زنی هم دارد، امیدوارم که بعداً بتوانم شواهدی بیاورم. این شکلی نیست که شما وقتی یک استدلالی را بیان می‌کنید خیلی هم قاطع باشد، طرف کوتاه بیاید. معمولاً اینگونه است که تمام بحث‌ها ادامه پیدا می‌کند، ولو اینکه به نظر می‌رسد که جواب‌ها قانع‌کننده هم باشد. هیچ کس در این گونه بحث‌ها برد طرف مقابل را قبول نمی‌کند. ورزش اینگونه نیست. در ورزش معمولاً یک لحظه‌ای یک سوت پایان کشیده می‌شود و اگر اختلاف به اندازه کافی باشد کسی نمی‌گوید که من نباختم، ولی اینجا فضای بحث اینگونه است که طرف مقابل دقیقاً مشخص نیست، معلوم نیست رقبا چه کسانی هستند و داور هم معلوم نیست. بنابراین فضا یک سری ابهامات دارد و به هر حال این که موضوع را مثل یک مسابقه ببینیم که داریم با حداکثر احتیاط در آن شرکت می‌کنیم که مطمئن باشیم که می‌توانیم در واقع بهترین عملکرد را داشته باشیم، این فضای اینگونه فکر کردن فرق می‌کند با فضای این که من احساس قدرت خیلی زیادی کنم و اصلاً بگویم نه داور برای من مهم است و نه رقبا برای من مهم هستند، که آن‌ها هر کاری انجام دهند من با اختلاف خیلی خوبی می‌توانم برنده شوم.

باید ملاک‌های برتری یک ایده مشخص باشد

یک اشاره مختصری هم بکنم که در همچنین فضایی باید ملاک‌های برد را از قبل یک جوری فیکس کرده باشیم. شما دو تا تئوری را در مورد جهان با هم دیگر بخواهید مقایسه کنید. یکی از آن‌ها مثلاً فرض کنید که یک دین مثل اسلام در مقابل آن کسانی که اصطلاحاً می‌گویند ایتئیست هستند، مخالف مذاهب هستند به طور کامل. حالا ممکن است صراحتاً بگویند خدا را قبول ندارند یا این نوع ایمان دینی به خدا را قبول ندارند. خوب اسلام یک ویژگی که دارد این است که خیلی حرف زده است. ادیان ابراهیمی کلاً اینگونه هستند. من اگر بخواهم از اسلام دفاع کنم از بیش از ۶ هزار آیه‌ای که در قرآن آمده باید دفاع کنم و به هر کدام از آن‌ها می‌شود سعی کرد یک ایرادی گرفت. مثلاً اسلام در مورد جهان‌بینی و نحوه اداره جامعه و نحوه زندگی فردی دستورالعمل‌ها و حرف‌هایی دارد. وقتی می‌گویم ایتئیست منظورم یک آدم است که فقط می‌گوید مذهب درست نیست، والا کسی که به خدا اعتقاد ندارد ممکن است حرف‌های خوبی هم داشته باشد برای گفتن. ولی الان فعلاً وقتی می‌گویم ایتئیست یعنی کسی که فقط موضع مخالف دارد. بنابراین مجموعه حرف‌هایی که می‌زند تهی است و چیز مثبتی نمی‌گوید، فقط می‌گوید که طرف مقابل اشتباه می‌گوید.
خب الان وقتی می‌خواهیم داوری کنیم، آیا امتیازی برای جامعیت یک تئوری می‌دهیم یا نه؟ ببینید، اگر شما برای جامعیت یک تئوری اعتباری قرار ندهید، خب، مینیموم حرف زدن، کم حرف زدن به نفع آدم‌ها است. مثلاً این‌ها یک خورده حالت شوخی دارد، اما مثلاً اگر مسابقه‌ای بود، می‌گفتیم هر کسی به ازای هر گزاره‌ای که می‌گوید یک دهم امتیاز می‌گیرد و اگر مشخص شود که درست است، مثلاً یک امتیاز. بنابراین آدم‌ها را تشویق کنیم که زیاد حرف بزنند و نظر خودشان را در مورد جهان بدهند، نظرشان را در مورد انسان بگویند، در مورد شیوه زندگی انسان و نحوه اداره جامعه در همه‌ی زمینه‌ها سعی کنند که حرف‌هایی برای گفتن داشته باشند. اما مثلاً فرض کنید ملاک این‌گونه باشد که هر کسی کمتر حرف غلط بزند برنده می‌شود. خوب، کسی که هیچ حرفی نزند الان از همه جلوتر است. اصلاً چیزی نگفته که غلط از آب در بیاید. باید یک مجازاتی برای کم حرف زدن در این مسابقه باشد. حالا اینکه می‌گوییم امتیاز بدهیم شوخی است، ولی ملاک‌هایی وجود دارد خارج از اینکه من حرف درست یا اشتباه می‌زنم، جامعیت به نظر من یک ملاک است، یک نکته مثبت است. حتی ممکن است شما بگویید که یک چیزهایی خارج از درست و غلط بودن هم ممکن است ملاک باشد، مثلاً اینکه موافق طبع بشر باشد. دو تا تئوری فرض کنید از نظر تطبیق با حقیقت مساوی شوند. در مسابقات می‌دانید که قواعدی وجود دارد برای وقتی که دو نفر در فلان امتیاز مساوی شدند، خلاصه چگونه یک نفر را برنده اعلام کنند. این حرفی که من می‌زنم شبیه به همان قواعد است. دو تا تئوری فرض کنید مساوی شدند از نظر نکته‌های مثبتی که دارند و نکات منفی که دارند، حدوداً نتوانستیم قضاوت کنیم، ولی یکی موافق طبع من است و یکی مخالف طبع من است. طبیعی است و موجه است آنکه به نظر من زیباتر و جالب‌تر است را انتخاب کنم در این شرایط مساوی. البته فکر می‌کنم یک عده‌ای بحث‌شان این است که موافق طبع بشر بودن ملاک خیلی مهمی است. مثلاً زیبایی تئوری هم به اندازه تطبیق با حقیقت ممکن است ارزشمند باشد. اما به هر حال اصلش این است که ببینم که چه کسی حرف بهتری در مورد جهان دارد و نزدیک‌تر به حقیقت است.
خوب این یک مثال بود برای اینکه بگویم در واقع کاری که داریم انجام می‌دهیم لازم است و زمینه‌ای را داریم آماده می‌کنیم برای بحث‌ها و از نظر من مهم‌تر این است که یک زمینه‌ای را داریم آماده می‌کنیم از نظر روانی. احساس من این است که خیلی از مشکلاتی که آدم‌ها با مکتب فکری خودشان یا با دین خودشان دارند خیلی وقت‌ها نتیجه همان توقع بیش از اندازه از آن چیزی است که پذیرفته‌اند، که در چه شرایطی آن چیز موجه است. مثلا فرض کنید یک نفر اساس دین خودش را اینگونه بنا گذاشته که یکی از برهان‌های اثبات خدا را خوانده و به نظر او قابل قبول بوده و دین‌دار شده. واقعاً فکر کنید که یک نفر اینگونه به دین رسیده. معمولاً اینگونه نیست. معمولاً دین‌دار شدن و دین‌دار نبودن از طریق خواندن یک اثبات نیست. فرض کنید واقعاً یک نفر این شکلی به دین اعتقاد پیدا کرده است. یک لحظه یک چیزی پیدا می‌شود، یک مقاله‌ای می‌خواند که در مورد آن اثبات، خدشه‌ای وارد کرده و حالا دچار یک مشکل شده. او فرض کرده که باید اثبات داشته باشد و قبول کرده که آن اثبات درست است، حالا اگر یک اشکالی پیدا شد که وارد باشد و نتواند رفعش کند، حس می‌کند که دیگر موجه نیست که به این دین اعتقاد داشته باشد. بنابراین در درون خود ما، در درون مستمعین هم باید یک مقرراتی جا بیفتد که ما کی موجه هستیم، کی باید احساس کنیم واقعاً دینی را که پذیرفته‌ایم موجه نیست.

انسان‌ها چگونه یک اعتقاد را می‌پذیرند؟

خوب بگذارید من از همین جا وارد بحث‌های جدیدتر بشوم و یک مقدار چیزهایی که گفتم در قالب‌های منظم‌تری بیان کنم. کلاً پذیرفتن عقاید بر خلاف آن تصور سنتی، این طور نیست که من یک چیزی را مطمئن شوم درست است و بپذیرم. ما تقریباً هیچ وقت با ابزارهایی مثل تعقل و یا هر ابزار اصطلاحاً بین‌الاذهانی دیگری چیزی را نمی‌پذیریم. ممکن است من در اثر یک معجزه‌ای یک شهودی پیدا کنم. اصلاً با موجودات ماوراء طبیعی ارتباط برقرار کنم و همه چیز برای من حل شود. در جلسه قبل این مثال را زدم شاید اصلاً یک فرشته‌ای بیاید دستش را بگذارد روی شانه من و بگوید این کتاب قرآن کتاب خداست. این تقریباً حل است. به هر طریقی یک تجربه‌ای برای شما به وجود بیاید و مطمئن باشید که این تجربه درست است و این هم نتیجه‌اش این است که این کتاب خداست. پس معلوم است که خدا وجود دارد. پیامبرها وجود دارند. این هم پیامبر آخر است و این هم کتاب آن است و... تقریباً همه چیز حل است. البته از نظر بعضی از افراد ممکن است هنوز همه چیز حل نباشد، چون در قرآن هنوز معلوم نیست که از بین فرقه‌ها کدامیک درست است. بعد می‌بینی اینکه کدام فرقه درست است از اصل اینکه قرآن درست است مهم‌تر شده. حالا من دارم فرض می‌کنم که دفاع عقلانی از دین در همین حد کافی است که بدانید قرآن کتاب خداست، دیگر همه چیز تمام است.
اگر این را بپذیرید که با ابزارهای بین‌الاذهانی نمی‌شود به اطمینان صددرصد رسید، بنابراین آن مدل سنتی که می‌گفت انسان‌ها باید بفهمند یک مکتب صددرصد درست است تا آن را بپذیرند، آن مدل هم درست نیست. در واقع ما همیشه در یک لحظه‌ای تصمیم می‌گیریم که با این مقدار وقت که من گذاشته‌ام و مطالعه‌ای که کرده‌ام، این عقیده از همه بهتر است و من تصمیم بگیرم که دنبال این مکتب بروم. در ریاضیات من تصمیم نمی‌گیرم که طرفدار چه قضیه‌ای باشم. اثباتش را می‌خوانم، می‌بینم درست است، می‌گویم درست است، تمام شد و رفت. تصمیم‌هایم را قبلاً گرفته‌ام که هر چیزی که اثباتش درست باشد را می‌پذیرم. ولی در فضای عقاید به اینجا نمی‌شود رسید. به نظر من حرف درستی هم است و خیلی هم نکته مثبتی است که با ابزارهای ابتدایی بین‌الاذهانی نمی‌شود حقیقت را کشف کرد بلکه فقط می‌شود یک دید کلی در مورد حقیقت داشت. بنابراین من دارم در واقع در مورد اینکه پیرو کدام مکتب می‌شوم در فضایی که احتمالاتی وجود دارد تصمیم می‌گیرم. این مکتب احتمال درست بودنش مثلاً از بقیه بیشتر است. حداکثر می‌توانم به یک چنین جایی برسم و زندگی عملی خودم را براساس همین مکتب قرار بدهم، و همین کافی است. در واقع رفتار معقول همین است.

نیاز به اطمینان صد در صد، معقول نیست

آدمی که می‌گوید من باید صد در صد مطمئن شوم که اسلام درست است و بعداً بهش عمل کنم، این آدم معقولی نیست. آدمی که می‌گوید من باید براهین عقلی صددرصد درستی پیدا کنم و بعد طرفدار یک مکتب شوم، این آدم عقلش درست کار نمی‌کند. آدم معقول یعنی آدمی که عقلش به او بگوید که این نمی‌شود، عقلش باید به آن بگوید که تو لازم است برای زندگی خودت یک برنامه‌ای داشته باشی، یک چیزهایی بفهمی، عقلش بهش بگوید که در یک زمان خیلی کوتاه قطعاً نمی‌توانی به یک چیز صد در صد برسی. بنابراین عقلش باید بهش بگوید که یک جایی یک حدی تعیین کن و بگو من اینجا که رسیدم تصمیم خودم را می‌گیرم. این آدم عقل دارد، نه آن آدمی که یک چیز غیرممکن را به عنوان شرط می‌گذارد و بعد تا آخر عمر هم در حال مطالعه است و به هیچ چیزی هم اعتقاد پیدا نمی‌کند به خاطر اینکه برهان‌ها صددرصد نیستند. فقط مسئله برهان‌ها نیست، هر جور برخورد غیر این به نظر من غیرعقلانی است.

نظریه تصمیم

با این اوصاف دفاع عقلانی نهایتاً می‌رود در بحث‌هایی که به آن می‌گویند نظریه تصمیم. یعنی نهایتاً این است که من می‌خواهم یک تصمیم عاقلانه بگیرم در بین روش‌های مختلف زندگی که پیشنهاد می‌شود، در بین همه‌ی حرف‌هایی که می‌شنوم، تأکید می‌کنم که لزوماً منظورم نیست که این حرف را حتماً کسی زده باشد، در این عالم حرف‌های ممکن و روش‌های ممکن می‌خواهم یک راه معقولی را انتخاب کنم در یک زمان متناهی، بنابراین در یک فضای تصمیم‌گیری قرار دارم و نظریه تصمیم برای خودش یک نظریه‌ی موجه و علمی است، یک نظریه‌ی ریاضی کار شده است و یک اصول و مبنای خیلی روشنی دارد.
می‌خواهم وارد یک بحث جدید بشوم. مثال استاندارد که در یک کتاب خیلی مقدماتی نظریه تصمیم ممکن است پیدا کنید این است که من می‌خواهم تصمیم بگیرم امروز که از خانه دارم حرکت می‌کنم با خودم چتر ببرم یا نبرم؟ دوتا گزینه داریم. بستگی به این دارد که چقدر احتمال می‌دهم که باران بیاید یا باران نیاید. مثلا اگر مطمئن باشم که باران بیاید یا اگر همین الان باران می‌بارد خوب قطعا تصمیم می‌گیرم که چتر با خودم ببرم. ولی اگر بطور قطعی ندانم، مثلا ۳۰درصد احتمال دارد طبق پیش بینی های هواشناسی امروز باران بیاید و ۷۰درصد احتمال دارد باران نیاید. حالا من چه گونه از نظر علمی، از نظر ریاضی، چه جوری تصمیم بگیرم که چتر با خودم ببرم یا نه؟
می‌گویم بستگی به این دارد که هر کدام از این حالتهایی که پیش می‌آید چقدر برایت هزینه دارد. مثلا چتر برده باشم و باران نیاید جقدر اذیتم می‌کند یک عدد نسبت بدهید. این جدول ۴ خانه دارد:
چتر بردم باران آمده.
چتر بردم باران نیامده.
چتر نبردم باران آمده.
چتر نبردم باران نیامده.
به هر کدام از این‌ها یک عدد نسبت بدهید به نشانه میزان خوبی و بدی آن اتفاق. مثلا ممکن است خیس شدن برای شما مشکلی نباشد. ولی برای کس دیگر خیلی بد باشد. همین طور احساس آدمها به حمل کردن چتر. به هر حال هر کسی در این مورد که خیلی شخصی است باید احساس خودش را بیان کند. بعد یک قانون ساده وجود دارد. می‌گویند امید ریاضی هر کدام از این موارد را حساب کن ببین کدامیک امید ریاضی بالاتری دارد. رفتار معقول این است که آن تصمیم رو بگیری. اینجا یک نکته ای هست. اگر قبول کردیم که نمی‌توانیم به نتیجه صد در صد برسیم و موضوع بحث شده تصمیم گیری در مورد مکاتبی که با یک احتمالی درستند، حالا بر خلاف آن تصور سنتی یک عامل دیگر هم در کار می‌آید که جزو بحث تصمیم عقلانی و غیر عقلانی هست: اینکه عواقب تصمیم شما چیست؟ رویکرد سنتی یک بعدی است اما در نظریه تصمیم می‌گویند که باید به آن طرف ماجرا هم نگاه کرد. یعنی اگر این تصمیم را گرفتی عواقبش چیست؟ مطلوبه؟ نامطلوبه؟ به این ترتیب ما می‌رسیم به برهان پاسکال.

برهان پاسکال

نظریه احتمال رو پاسکال پایه ریزی کرده و آدم فوق العاده متدینی هم بوده. شاید از نظر بعضی ها بیش از اندازه. چون اواخر عمرش زندگیش رو رها کرد و رفت در دیر و به عبادت و ریاضت مشغول شد در حالیکه ریاضیدان بزرگی بود. شاید مهمتر از کارهای علمیش، یادداشتها و نوشته های خیلی مهمی است که در مورد مسائل دینی داشته. کلا مسیحی خیلی متدینی بوده که چون متفکر و ریاضیدان بزرگی هم بوده از ابزارهای ریاضی استفاده کرده و این استدلال رو آورده. هدفش این است که اگر ما بخوایم آدمهای معقولی باشیم اگر ۱% هم احتمال بدیم که ایمان درست است و ۹۹% احتمال بدیم غلط است اگر معقول باشیم مطابق ایمان باید عمل کنیم. من این حرف‌ها رو می‌زنم ولی فکر نکنید که بحثهای ما به این سمت پیش می‌ره. گفتن این حرف‌ها در مقدمه به نظرم لازم است.
آن موقع نظریه تصمیم وجود نداشته، جدول هم نمی‌کشیدن، همین‌جوری توضیح داده. می‌گه فکر کنید که آخرت و بهشت و جهنم و در واقع یک زندگی نامتناهی وجود دارد که اگر شما دیندار باشید به یک چیز بینهایت ارزشمند می‌رسید و اگر بی‌دین باشید به یک چیز خیلی بد می‌رسید. حالا آن حالت‌هایی رو در نظر بگیرید که شما دین دارید اما بعد از مرگ خبری نیست؛ چقدر این بده؟ می‌گه هرچقدر می‌خواید نمره منفی بدید، کنارش یک مثبت بینهایت نوشته شده، من دیندار زندگی کنم و برم آنجا ببینم درست بوده، حالا بینهایت در لذت زندگی کنم. در کنارش آن حالتی رو هم در نظر بگیرید که شما بی‌دین زندگی کردین و رفتین آن طرف دیدید خبری نیست. چقدر امتیاز مثبت دارد که یک سری کارهایی رو که گفته بودن انجام نده، شما انجام دادی؟ چون داریم درباره امکان وجود یک فضای نامتناهی بحث می‌کنیم، پاسکال می‌گه شرط عقل این است که من دیندار بودن رو انتخاب کنم. احتمال ضرب می‌شه در نمره‌ای که به آن چیز می‌دیم. وقتی یک چیز خیلی بزرگ در برابر یک چیز خیلی کوچیک قرار می‌گیره حتی اگر از نظر احتمال مساوی هم نباشند، حتی اگر دیندار بودن احتمالش کمتر هم باشد عقل حکم می‌کنه که من در زندگی دنیایی خودم دیندار باشم. من نمی‌خوام بحث رو اینطوری پیش ببرم ولی این استدلال خیلی محکمی است. حداقل برای وقتی که نتونستیم نتیجه واضحی بگیریم این دارد می‌گه این طرف عاقلانه‌تره. مثل این است که بگویم به احتمال ۵۰٪ آخر این جاده‌ای که دارم می‌رم در دره نیست، بعد بگویم چون گاز دادن و با سرعت در این جاده رفتن خیلی کیف دارد پس من با سرعت می‌رم. خب هیچ آدم عاقلی این کار رو نمی‌کنه. ۱۰٪ هم احتمال بده که اگر با سرعت بره بعدش می‌افته در دره این کار رو نمی‌کنه.
استدلال پاسکال زمینه ذهنی رو آماده می‌کنه که کسانی که دیندارانه زندگی نمی‌کنن اصولا نمی‌شه گفت خیلی عاقلانه تصمیم گرفتن. تصور من این است که مسائل احساسی آنها رو می کشونه به سمت یک زندگی کاملا غیر دیندارانه مثلا از یک چیزهایی خیلی بدشون میات. یا یک آدمهایی هستند که فکر نمی‌کنن و تحت تاثیر جامعه ای هستند که توش زندگی می‌کنن. مثلا الان اکثریت کسانی که در فرانسه زندگی می‌کنن دیندارانه زندگی نمی‌کنن. اکثریت قاطع آنها اصلا فکر نکردن کما اینکه آدم هایی که در جوامع مذهبی دیندارانه زندگی می‌کنند هم طبق این استدلالات به نتیجه ای نرسیده اند. اصلا فکر نکرده اند. معمولا رنگ جامعه خودشان را گرفته اند و من می‌توانم واقعا تصور کنم که آدم های دین داری هستند که حداقل در مورد خودم که عاقلانه دارند تصمیم می‌گیرند نمی‌تونم تصور کنم آدمی که دیندارانه زندگی نمی‌کند چگونه به این تصمیم رسیده که جهان آخرت و بعد از مرگ وجود ندارد. حتما به این نتیجه رسیده یا واقعا فکر می‌کند ممکن است وجود داشته باشد و هیچ احتیاطی نمی‌کند. هر دوتای این جوابها به نظر من نشان دهنده نامعقول بودن این آدم است. هیچ راهی برای اینکه یک آدمی مطمئن بشود که جهان بعد از مرگ وجود ندارد ابدا وجود ندارد. هیچ کس حتی ادعا نمی‌کند که چیز معقولی در این مورد می‌تواند بیان کند. حالا ادعا که البته در هر زمینه ای یک کسانی یک چیزهایی ممکن است که گفته باشند. حرف معقولی در این مورد وجود ندارد که یک کسانی بیایند و بگویند به این دلایل ما مطمئن هستیم که صددرصد جهان بعد از مرگ وجود ندارد. نهایتا این است که بگویند که شواهد کافی نداریم برای اینکه وجود دارد. این نامعقول است که به چنین نتیجه ای رسیده است. یک اشتباه بزرگی کرده و فکرش خوب کار نکرده و اگر فکر می‌کند که جهان پس از مرگ ممکن است وجود داشته باشد و اصلا در زندگیش دخالت نمی‌دهد به نظر من شرایط نرمالی ندارد.
من فکر می‌کنم نمی‌شود که یک جایی بحث از دفاع عقلانی از دین بکنند و اشاره ای به برهان پاسکال نکند. برهان بسیار موجه و قویی است و نتیجه اش این نیست که من بگویم که خوب الان می‌توانم بگویم جلسات تمام شد و خوب دفاع عقلانی از دین کردیم حداقل در این حد که دین دار بودن بهتر ازبی دین بودن است.
پاسکال واقعاً احساسش این است که من گفتم اگر شما یک درصد هم احتمال بدهید که دین درست است، بنابراین دیگر مشکل حل شده است. همین که با فرض اینکه آخرت وجود دارد زندگی کنید، خیلی از مشکلات حل می‌شود. مثلاً با یکی از مکاتبی که به آخرت اعتقاد دارد باید خودتان را هماهنگ کنید. از بقیه بحث در مورد اینکه کدامیک از ادیان بهتر است برای صرفه‌جویی در وقت صرف نظر می‌کنیم. من در عین اینکه فکر می‌کنم این برهان خیلی مهم است، ولی خودم طبیعتم اینگونه است که خیلی دوست دارم آن احتمال‌ها را محاسبه کنم و ببینم کدامیک بهتر است. سعی کنید به اینجا که برسید که واقعاً عقایدی که بر اساس آن زندگی می‌کنید بیشترین احتمال را دارند و نه فقط اینکه محتاطانه داریم تصمیم می‌گیریم و فقط تصمیم خودمان را گرفته باشیم.

شبهه چیست و چطور ایجاد می‌شود

بگذارید وارد بحث شبهات بشویم. من یک موضوعی را مطرح کردم که در هر سه تا جلسه حول و حوش آن یک حرف‌هایی زدیم، آن هم این است که تصور اینکه می‌خواهیم یک دینی را یا یک مکتبی را اثبات کنیم، این نه لازم است، نه ممکن است و اصلاً یک آدم معقول که در این جلسات دارد شرکت می‌کند، مهم‌ترین وظیفه‌اش این است که این را از ذهن خودش خارج کند. یک چیزی مثل توهم است. در حقیقت مثل این است که من می‌خواهم یک سنگ صد تنی را بردارم، همین قدر چیز نامعقولی است که بخواهم همه چیز را اثبات کنم. سعی کردم توضیح بدهم که از این فضای ذهنی باید بیایید بیرون. و نکته دیگر که در مورد شبهه و اینکه چه چیزی شبهه حساب می‌شود و اینکه لازم است من موقعی که دارم تصمیم خودم را می‌گیرم به یک جایی رسیده باشم که هیچ شبهه‌ای در ذهن من نباشد؟ می‌خواهم یک سری بحث‌های نظری کنم چه چیزهایی شبهه حساب می‌شود و چه چیزهایی نمی‌شود و چه چیزهایی احتیاج به جواب دادن دارد واقعاً از نظر منطقی. و اینکه چه استراتژی‌هایی برای جواب به شبهات داریم. شما وقتی که یک تئوری را می‌خواهید رد کنید، مثلاً یک تئوری علمی را، چند راه دارید؛ یکی این است که نشان بدهید تئوری از درون ناسازگار است. یک تئوری درست از نظر ما تئوری است که انطباق داشته باشد با واقعیت یا حالا اگر یک مقدار مدرن‌تر بخواهیم بیان کنیم، این که حداکثر انطباق را داشته باشد. مثلاً یک تئوری علمی خوب، تئوری است که همه‌ی پدیده‌های شناخته شده را توجیه کند، همه‌ی نتایج آزمایش‌ها یا اگر همه را نمی‌تواند، حداکثر بیشترین توجیه را بتواند برای نتایج آزمایش‌ها بیاورد.
در واقع ما یک دنیایی از واقعیت‌ها داریم و چیزهایی که پذیرفته‌ایم که این‌ها درست هستند. مثلاً آزمایش‌هایی انجام داده‌ایم، تجربه‌هایی داریم و یک حقایقی در مورد جهان می‌دانیم. حالا یک مدل ذهنی می‌خواهیم بسازیم که این‌ها را توجیه کند. مثلاً در فیزیک خیلی برای ما مهم است که یک مدل محاسباتی داشته باشیم که بتوانیم نتایج آزمایش‌ها و عددهای آن را به‌دست بیاوریم. و در بحث‌های علوم انسانی و یا بحث‌های فلسفی محاسبه نمی‌خواهیم کنیم. ولی اینکه یک مدل ذهنی داشته باشیم که به ما قدرت این را بدهد که حقایقی که از جهان می‌شناسیم را توجیه کند و حتی اگر امکان داشته باشد با آن پیش‌بینی‌هایی انجام دهیم. مثلاً وقتی یک مدل جامعه‌شناسی دارد فکر می‌کنید که جامعه این‌گونه کار می‌کند. یک جامعه بشری یک چنین قواعدی در آن برقرار است. وقتی که یک چنین مدلی در ذهنتان باشد ممکن است محاسباتی نباشد ولی اگر به شما بگویند که فکر می‌کنید که با این داده‌های موجود ده سال آینده ایران جامعه‌اش به چه سمتی می‌رود. اگر یک مدل ذهنی درستی درباره ساز و کارهای جامعه داشته باشید، داده‌های درستی داده باشید اصولاً باید بتوانید یک پیشگویی‌هایی بکنید. مثلاً بتوانید پیشگویی کنید که مثلاً در ده پنجاه پیشگویی کنید که این جامعه در حال انفجار است و یک انقلابی در آن به‌وجود می‌آید. یا مارکس پیشگویی می‌کرد که یک چنین تحولات اساسی در جامعه یا نظام سرمایه‌داری اتفاق می‌افتاد. زمانش را نمی‌گفت ولی بالاخره پیشگویی می‌کرد که به یک بحرانی می‌رسیم و این بحران این‌گونه در واقع حل می‌شود. می‌خواهم بگویم هر مدل ذهنی درباره واقعیت، هر تئوری اگر حتی نشود با آن محاسبه انجام داد ولی این‌گونه نیست که چیزی به ما نگوید، یک چیزهایی را توجیه می‌کند، یک جا خالی‌هایی هم می‌تواند به من بگوید که این‌جا اگر این کار را بکنید این‌گونه می‌شود. جامعه‌ای در این شرایط این شکلی می‌شود. یک کسی که در علم سیاست هست و متخصص روابط خارجی است باید الان بتواند بگوید بنا به تئوری‌های مختلفی که وجود دارد روابط ایران و عربستان منجر به جنگ می‌شود ظرف یک ماه آینده این ماه آینده. یکی هم می‌گوید نه این‌گونه نمی‌شود. به هر حال هر مدل ذهنی یک جوری قابل آزمون است و با تجربه یک برخوردهایی پیدا می‌کند. و یکی از راه‌های فهمیدن این که چه کسی راست می‌گوید به جای اینکه بنشینیم در خانه در مورد مبانی حرف‌ها و تئوری‌ها بحث کنیم درباره واقعیت‌ها پیشگویی کنیم و ببینیم که مدل چه کسی بهتر می‌کند. در ساینس بیشتر این مدلی بحث می‌کنند. این هم من در جلسه گذشته اشاره‌ای به آن کردم. حالا شما وقتی یک تئوری دارید برای رد کردن تئوری می‌توانید تناقض‌های داخلی خود تئوری را نشان دهید و می‌توانید نشان دهید که تئوری با چیزهایی که در واقع وجود دارد تناقض دارد. مثلاً من یک فکت‌هایی دارم که تئوری چیز دیگری دارد می‌گوید. در حالی که این‌جا چیز دیگری وجود دارد. این در مورد تئوری‌هایی هستند که فقط در مورد حقیقت جهان دارند.
بحث می‌کنند. اگر مکتب فکری شامل یک سری دستور العمل هایی باشد که مثلا گفته این کارها را اگر انجام دهید مفید است . من نشان می‌دهم این چیزها را بخورید این چیزها را نخورید.مثلا من می‌روم و نشان می‌دهم که خوردن این چیزها ضرر دارد. مثلا بنابراین این ها که ادعا می‌کردند که این چیزها را بخورید خوب است. اشتباه می‌کنند خوب نیست یعنی یک قضاوت هایی بر اساس خوب و بد هم وجود دارد. بایدها و نباید ها هم می‌شود ملاک رد یک مکتب بشود.

تفاوت دین با معرفت دینی

من در جلسه قبل توضیحی دادم و وارد بحث شدم که شما همیشه باید این را در نظر داشته باشید که بین مثلا دین و معرفت دینی باید تمایز قائل شویم. ما یک مثال خیلی خوب در مورد دین و هر مکتب فکری دیگری می‌شود این حرف را زد. من می‌گویم شما دین را معادل بگیرید با یک مجموعه ای از متون کهن، یک سری کتب مقدس مثلا بگویید اسلام یعنی قرآن و یک مجموعه ای از احادیث. واقعا خود این متون مقدس دین هستند. من متون مقدس را می‌خوانم و یک برداشت های از آن دارم. همیشه می‌دانم که ممکن است پیغمبر یک حرفی زده باشد غلط ضبط شده باشد و می‌دانم بعضی از این روایت ها غلط است، هر کدامش بایک احتمالی درست و با یک احتمالی غلط است. حتی ممکن است یکی بگویید که در صددرصد درست بودن قرآن هم شک دارم. بالاخره ادعا است دیگر. شواهد تاریخی باید به نظر من بیاورد بگوید که این ادعا درست است یا غلط. بالاخره کسی نمی‌تواند بگوید از نظر منطقی، من برهان و منطقی دارم که قرآن تحریف نشده است. باید شواهد تاریخی داشته باشد.
به هر حال من در صحت و سقم این که چقدر این متن موجود با چیزی که واقعا بوده است تطبیق دارد یک شبهاتی دارم. منطقی هم هست. مخصوصا در مورد احادیث و همین طور ممکن است مدام درجه احتمال درستی آن در نظر من پایین بیاید. بعضی احادیث به اصطلاح متواتر هستند و خیلی احتمال درستی آن بالا است بیایید به سمت کتاب های کوچکتر و متاخرتر این احتمالات پایین می‌آید. از آن طرف وقتی که فرض هم کنم که متن عین حقیقت است معلوم نیست من چقدر این متن را درست فهمیده ام. بنابراین آن چیزی که از دین در ذهن من منعکس شده است قطعا نباید فرض کنم که عین آن دین است.
اگر مارکسیسم آن چیزی است که مارکس گفته، خب مارکس یک کتاب‌هایی نوشته و یک چیزهایی هم از زبان او نقل شده است که خودش ننوشته، مثل اینکه می‌گویند به جایی رفته و آن را گفته. دیگران نقل کرده‌اند. اگر من منظورم از مارکسیست مجموعه عقاید مارکس است، هم می‌توانم شک کنم که چقدر چیزهایی که موجود است با حرف‌های واقعی مارکس تطبیق دارد. بعضی از روایات آن ممکن است دروغ باشد و هم به شدت می‌توانم شک کنم که چقدر خوب می‌فهمم. هر چند فهمیدن کتاب‌های مارکس خیلی راحت‌تر از کتاب‌های دینی است که با یک زبان قدیمی و یک مقدار ادبی نوشته شده‌اند و مارکس خیلی سعی می‌کند که حرف‌ها را واضح و روشن بیان کند. ولی همین الان مارکسیست‌ها با هم در مورد اینکه دیکتاتوری پرولتاریا در نظر مارکس چه بوده با هم اختلاف نظر دارند. آیا خشونتی که در روسیه به کار برده شد مطابق حرف‌های مارکس بود یا مخالف حرف‌های او؟ نه الان که مارکسیسم از نظر قدرت سیاسی به حالت ضعف رسیده است، از همان زمان که شوروی وجود داشت، مارکسیست‌های اروپای غربی کارهای آن‌ها را قبول نداشتند و می‌گفتند کارهایی که این‌ها می‌کنند خلاف نظر مارکس است. در مارکسیسم هم به این گونه است، که مکاتب ارتودوکس و غیر ارتودوکس وجود داشته است. مثلا روس‌ها خودشان را ارتودوکس می‌دانستند و آن‌ها می‌گفتند که این‌ها تجدید نظر طلبند و برعکس آن‌ها احساس می‌کردند که مارکسیست‌های اصیل این‌ها هستند و این‌ها دارند سوءاستفاده می‌کنند برای قدرت سیاسی خودشان. به هر حال در مورد متن‌های مدرن هم موضوع فهم درست یا غلط مطرح است. در حال حاضر در مورد آثار فوکو که کاملاً معاصر است در یک جاهایی اختلاف نظر وجود دارد که اینکه منظور فوکو چه بوده است. بنابراین واضح است که هیچ آدم عاقلی فکر نمی‌کند که آن چیزی که در ذهنش است عین
آن چیزی است که خداوند گفته است. بنابراین همیشه بین دین و معرفت دینی یک فاصله ای وجود دارد و در جغرافیای معرفت دینی بعضی از جزایر شک بیشتری در موردشان وجود دارد. بعضی از قسمت ها شک کمتری وجود دارد. اینگونه هم نیست که یک احتمال کلی بخواهیم نسبت بدهیم یک چیزی هایی من می‌فهمم که مثلا یک حکمی را از احکام شرع را می فهمم، شواهد هم برای اینکه این چقدر جزء احکام شرع بوده ضعیف است ممکن است فکر کنم این اصلا ۵۰یا ۶۰درصد احتمال دارد که درست باشد. مثلا اینکه کلا پیغمبر اسلام گفته است که در روز پنج وعده نماز بخوانید این جزء احکام قطعی است و به نظر می‌رسد ۹۹درصد می‌توانم برای آن احتمال قائل بشوم. من فکر می‌کنم هیچ چیزی را صددرصد نگذاریم بهتر است. بالاخره همه چیز اگر خیلی کنکاش کنید می‌شود گفت یک اپسیلون با صد در صد فاصله دارد. اصلا یکی بیاید و ادعا کند که پیغمبر وجود نداشته است. شما بروید واز نظر تاریخی ثابت کنید که پیغمبر وجود داشته است. چه گونه می‌خواهید اثبات ارائه دهیدکه از نظر تاریخی وجود داشته است. الان می‌دانید که یکی از بحث های تئوری در مورد مسیحیت این است که یک عده منکر وجود مسیح هستند. و می‌گویند که شواهد تاریخی کافی نیست. یک عده ای ساخته اند، یک عده ای یک مکتبی ساخته اند و بعدا مثلا یک قهرمان برای خودشان درست کرده اند. کما اینکه کسانی که خداناباور هستند درمورد تورات هم اینگونه می‌گویند.
می‌گویند که تورات تاریخ افسانه ای ساخته یهودیان است و آرزوهای خودشان را در تورات می‌گویند. اینکه در جنگ شکست میخوردند، فلسطینی ها این ها را نابود می‌کردند (فلسطینی ها آن موقع مشرکین بودند، بت پرستها بودند.) دعوای بین فلسطین و یهودیان همیشه وجود داشته است. فقط با فلسطینی ها جابه جا می‌شوند. هر کسی که آنجا باشد بالاخره یک مشکلی با یهودیان دارد. ودر تاریخشان می‌نوشتند که یک دفعه از آسمان روی سرشان سنگ باریده و کلا نابود شده اند. کلا کسی که باور ندارد به ماورای طبیعت، کل تورات را که می‌خواند به نظرش می‌آید که افرادی با یک ذهن بیمار یک چیزهایی برای خودشان ساخته اند که بگویند مثلا ما پسران خدا هستیم و اینکه قوم برگزیده خدا هستیم و احساس خوبی نسبت به خودشان و زندگی شان پیدا کنند. وقتی می‌شود وجود مسیح را منکر شد بایک درصد احتمال با توجه به تاریخ دوهزار سال پیش شما راحت می‌توانید وجود یک موجوداتی را انکار کنید. حالا در ۱۴۰۰سال قبل یک مقدار سخت تر می‌شود. و بالاخره یک نفر می‌تواند آسمان به زمین ببافد و یک طوری بیاید یک حرف هایی بزند که اصلا وجود خود پیغمبر را ویا یک چیزهای دیگر را کاملا زیر سوال ببرد. که کلا یک درصد احتمال یک اپسیلون به همه چیز بخورد که حالا پیغمبر وجود نداشته است. مثلا بنابراین هیچ کدام از این احادیث - بایک ضعفی - هیچ کدامشان اصلا منتسب به پیغمبر نیست. بنابراین می‌توانیم آن احتمال را برای همه چیز فرض کنیم. که هیچ وقت صد در صد نیست.
تضاد بین فهم ما از متن دینی و فهم ما از جهان را چه باید کرد؟
حالا در مورد جهان هم این‌طوری نیست که یکدفعه حقایق آمده باشد در ذهن من. بنابراین من می‌توانم بگویم که یک جهانی وجود دارد و یک معرفتی در من از جهان. در ذهن من دو تا چیز است. یک مجموعه متن است و یک جهانی هم در مقابل من است که تجربه‌اش می‌کنم و در موردش به شناخت می‌رسم. اگر یک آدمی فکر کند که یک چیزهایی در مورد دنیا می‌دانم صد درصد درست هستند، همان قدر می‌شود گفت دچار بلاهت است. من همیشه باید تمایز قائل شوم بین جهان و معرفت من از جهان. جهان، قلمبه نمی‌آید در ذهن من بنشیند و من بشوم سخنگوی جهان. هر چیزی که من در مورد دنیا می‌فهمم از حقایق علمی گرفته تا ساده‌ترین چیزهایی که می‌فهمم، همه‌شان با یک درصد احتمال ممکن است اشتباه باشد. چون می‌خواهم این‌ها را به زبان بیان کنم، چه زبان ریاضی و یا زبان غیره، ممکن است یک چیز را خوب بفهمم و بد بیان کنم و بالاخره بین این چیزی که من از دین می‌فهمم و بیان می‌کنم و آن چیزی که از جهان می‌فهمم و بیان می‌کنم ممکن است تضاد به‌وجود بیاید. حالا می‌خواهیم یک مبنای بحث کردن در مورد شبهات به‌وجود بیاوریم، حداقل یک مبانی مقدماتی. فرض کنید بین معرفت من از جهان و معرفت من از دین یک تناقضی به‌وجود می‌آید. مثلا در متن دین یک چیزهایی نوشته شده است. مثلا در متن دینی از هفت آسمان صحبت شده است. و الان من یک علم ستاره‌شناسی دارم که در آن هفت آسمان ندارد. کجاست این هفت آسمان؟ در این جهان اطراف ما، مثلا کرات که هفت عدد نیست. یک تئوری معمولی این است که می‌گویند که هفت آسمان که می‌گفتند، منظورشان خورشید، ماه، و پنج سیاره مرئی دیگری که می‌دیدند. طبق تئوری‌های بطلمیوسی زمین در وسط قرار داشته است. بعد فلک ماه بوده است، بعد فلک عطارد، بعد فلک زهره، بعد فلک خورشید، بعد افلاک دیگر این‌ها هم ۷ عدد بیشتر نبوده‌اند. حالا فلک آخر هم یک فلکی بوده است که ستاره‌ها را به آن می‌خک کرده بودند که این‌ها می‌چرخیدند مثل یک اسباب‌بازی پیچیده و بسیار جالب. این افلاک دور زمین می‌چرخیدند. افلاک خودشان یک شیئیتی داشتند. مثلا فلک بیرونی که می‌چرخید ستاره‌ها هم با آن به حرکت می‌کردند و نظم حرکت ستاره‌ها به‌وجود می‌آمد. حالا فرض کنید که این هفت آسمان این گونه بوده است. فکر می‌کردند هفت تا فلک وجود دارد. در قرآن هم همین تئوری بطلمیوس منعکس شده و ما حالا می‌دانیم که این تئوری بطلمیوس غلط است و بنابراین تمام شد و رفت و یک تناقضی پیدا کردیم بین جهان و دین. حرف اول این است که من بین اینکه معنی هفت آسمان در قرآن چیست، بین این مفهومی که بیان کرده‌اند از هفت آسمان، با یک چیزی در معرفتی که از جهان دارم طبق ستاره‌شناسی مدرن احساس کردم که با یکدیگر تناقض دارد. درست هم است. بالاخره یک جوری تناقض هم دارد. خوب این یک نمونه استاندارد از اینکه چگونه می‌شود یک شبهه ساخت. شبهه ساختن کار بدی نیست. منظورم این نیست که داریم توطئه می‌کنیم. می‌خواهم بگویم که شبهه چگونه به‌وجود می‌آید. شما در علم یک چیزی می‌بینید در قرآن...
یک چیز دیگری می‌بینید که با هم دیگر به نظر شما تعارض دارند.
یک لحظه فرض کنید صد درصد مطمئن هستید، همان فرشته آمده متن قرآن با یک مجموعه از احادیث را به شما داده است و گفته است این‌ها حرف‌های خدا و پیغمبر خدا است. و صد درصد چیزهایی که اینجا نوشته شده درست است. شما الان یک کتابی دارید که صددرصد مطمئن هستید که درست است. خوب اگر در چنین شرایطی باشید و یک چنین شبهه‌ای پیش بیاید چه تصمیمی می‌گیرید؟ مطمئن هستید که دنیا که درست است، چیزی که در عالم خارج هست که مشکلی ندارد. این کتاب هم که درست است. خوب شما مطمئن هستید که یا این را دارید بد می‌فهمید یا آن را. کتاب که فرشته صددرصد تأیید کرده که درست است. همین شبهه هم که پیش می‌آید فرشته همان شب می‌آید و می‌گوید که شک نکن این کتاب درست است. و این‌گونه باز مطمئن می‌شوید که اشکالی در این کار نیست.
حالا از موضوع و مبحث دینی یک مقدار بیاییم بیرون چون همه‌ی متن‌های دینی کهن هستند. احتمال خطا در آن‌ها تا حدودی وجود دارد و اینکه اصلاً چون ادبی هستند، اینکه درست می‌فهمیم یا نه خیلی مسئله‌دار است. یک جاهایی از آن ممکن است استعاری باشد، مثل باشد. شما فکر می‌کنید دارد داستانی که می‌گوید واقعی است و یا حرف‌هایی که نقل می‌کند شاعرانه است. کلاً متن دینی خیلی در فهمیدنش ابهام وجود دارد. مثل شعر می‌ماند. بیایید یک مثالی بزنیم که یک مقدار روشن‌تر باشد. فکر کنید که بیست سال پیش یک دانشمندی وجود داشته که در بزرگ‌ترین مرکز تحقیقاتی دنیا با مدرن‌ترین ابزارهای آزمایشی یک سری آزمایش انجام داده است. بزرگ‌ترین دانشمند دنیا بوده و آزمایشگر دقیقی بوده و دستگاه‌های آن بی‌نظیرترین بوده است. یک دفترچه از نتایج آزمایش‌های خودش نوشته که این دفترچه در آب افتاده مثلاً. بعضی جاهای آن اصلاً خوانده نمی‌شود. و یک جاهایی از آن هم یک مقدار مبهم است. مثلاً معلوم نیست نوشته شده است ۲ یا ۳.
حالا من یک دانشمند درجه دوم هستم با دستگاه‌های فرسوده آن آزمایش‌ها را تکرار کرده‌ام و من هم یک دفترچه مشابه آن نوشته‌ام. حالا این دو تا را کنار هم می‌گذارم و می‌بینم که نتایج آزمایش من با نتایج آزمایش آن دانشمند خیلی تطبیق نمی‌کند. به شبهه می‌رسم. شبهه این طوری است: گزارشی از حقیقت به دستم رسیده است که یک سری ابهامات دارد و گزارشی هم خودم تهیه کرده‌ام با ابزارهای خودم. اگر همان فرض را نگه دارید که صددرصد مطمئن هستید که متن دینی از طرف خدا است و هیچ غلطی در آن نیست، ولی خوب به فهم خودتان شک دارید و یا به نحوه انتقال متن به خودتان شک دارید، چیزی که از متن دینی می‌فهمید مثل همان دفترچه یک مقدار مخدوش شده است. واضح این است که یک جایی من اگر یک آزمایشی انجام دادم که آن صفحه آزمایش طرف کاملاً سالم مانده و به صراحت می‌بینم که مثلاً آنجا نوشته شده ۱۲ و عددی که خوانده روی دستگاه ۱۲ میلی‌ولت مثلاً می‌باشد ولی آزمایش من شده است ۱۱ یا مثلاً شده است ۸. اگر عاقل باشم چه کاری باید بکنم؟ صددرصد می‌گویم که نتیجه واقعی آزمایش ۱۲ بوده و من اشتباه کردم. حالا فکر کنید وقتی به دفترچه آن دانشمند نگاه می‌کنم به نظر من بیشتر ۶ می‌رسد ولی شاید هم یک چیز دیگری باشد. اینقدر مخدوش است که نمی‌دانم عدد آخر چند است. این است یا آن است. نوشته‌هایش پاک شده است و یک سری عدد مبهم می‌بینم ولی آزمایش خودم را انجام داده‌ام. مثلاً به دست آورده‌ام ۸. خوب به نظر می‌آید که این را حفظ می‌کنم و آن را کنار می‌گذارم و در مجموع از تطبیق این دو دفترچه با هم دفترچه سومی درست می‌کنم که قطعاً از هر دو دفترچه بهتر است. اگر یک آدم متدینی آن فرشته را دیده باشد و صددرصد به دین اعتقاد داشته باشد باید رفتارش در مورد شبهات این‌گونه باشد. یعنی گاهی اوقات باید قبول کند که آن قسمتی از دین که با یک حقایقی تعارض دارد، قسمتی نیست که من خیلی خوب آن را می‌فهمم. فکر می‌کنم که معنی این داستان این است و یک چنین چیزی به نظر من می‌آید که در این کتاب نوشته شده است. ولی شاید هم نباشد. ولی در حالی که مطالعاتی که در مورد حقایق می‌کنم چیزی مغایر با آن فهم من از متن دینی را نشان می‌دهد، معلوم است که آن احتمالش برای من ضعیف است را می‌گذارم کنار. سعی می‌کنم معرفت دینی خودم را اصلاح کنم. برعکس یک جاهایی هم پا فشاری می‌کنم، یک جاهایی که متن خیلی واضح است. هزار نفر هم بگویند که نه جامعه‌شناسی مدرن این‌گونه می‌گوید و فلسفه مدرن این‌گونه می‌گوید، فیزیک حتی این‌گونه می‌گوید، ستاره‌شناسی این‌گونه می‌گوید. اگر چیزی که اینجا نوشته وضوح صددرصد برای من دارد، می‌ایستم و می‌گویم که این درست است و همه دارند اشتباه می‌کنند و بعداً می‌فهمید که دارید اشتباه می‌کنید.
فرض کنید که ملحدین وجود ندارند و همه‌ی آدم‌ها مذهبی هستند و آن فرشته را هم دیده‌اند. شبهات باعث تصحیح معرفت دینی می‌شود و باعث تصحیح جهان می‌شود. شبهه چیز خوبی است. آن دفترچه سوم را به‌وجود می‌آورد. تطبیق دادن معرفت دینی با آن معرفتی که از جهان وجود دارد ما را به یک نتیجه خیلی خوب می‌رساند. مشکل شبهات در جهانی که مخالفین وجود دارند این است که یک عده بیایند روی آن قسمت‌هایی که تضاد وجود دارد انگشت بگذارند و بخواهند ثابت کنند که آن دانشمند آدم احمقی بوده است و دستگاه‌هایش بد بوده و یا بگویند که این متن دینی تقلبی بوده است. چیزی به اسم خدا وجود ندارد یا اگر وجود دارد این پیغمبری که این متن را آورده از طرف خدا نیاورده است. وقتی مخالفی وجود دارد خیلی راحت نمی‌شود با آرامش بگویم این که من اینجا می‌فهمم درست است، تمام دانشمندان دنیا اگر یک چیز دیگر می‌گویند اشتباه است.

مثال رویا و مخالفت علوم قرن نوزده با آن

من یک مثال خوبی که به نظرم می‌آید این است که، شما اگر یک آدم متدین بودید که در قرن نوزدهم زندگی می‌کردید، قرآن می‌خواندید و خیلی به آن هم ایمان داشتید، واقعاً وقتی که قرآن می‌خوانید، مثلاً سوره یوسف را می‌خوانید، اولاً احساس نمی‌کنید که سوره یوسف واقعی است؟ یعنی قرآن که می‌خوانید احساس نمی‌کنید دارد در مورد یک شخصیت واقعی و زندگی او صحبت می‌کند و تمثیلی در کار نیست؟ فکر می‌کنم هر کسی این را می‌خواند این‌گونه برداشت می‌کند. نمی‌خواهم بگویم که صددرصد. خوب شاید این برداشت که همه‌ی داستان‌های پیامبران یک وجه تمثیلی دارند هم قابل طرح باشد. ولی واقعاً به احتمال زیاد انسان وقتی می‌خواند حسش این است که این‌ها انسان‌های واقعی بوده‌اند. منظور قرآن این است که واقعاً این اتفاقات افتاده است. ممکن است یکی بگوید که این وقایع تمثیلی است. انداختن در چاه و از چاه بیرون آمدن و به پادشاهی رسیدن یک داستان تمثیلی خیلی زیباست. ولی واقعاً قرآن را که می‌خوانیم سلسله انبیاء به نظر می‌آید واقعی است. مثل اینکه به پیغمبر می‌گوید تو از این سلسله هستی، خوب پیغمبر که دیگر واقعی است، موجود افسانه‌ای نیست که این کتاب را آورده است. دارد می‌گوید که من مال همین نسل هستم و مثلاً از فرزندان اسماعیل هستم. با احتمال زیاد تا حدودی واضح است که این داستان واقعی است و به احتمال خیلی خیلی زیاد این قسمت که زندانی یا پادشاه خواب می‌بیند و به یوسف می‌گویند و یوسف علم تعبیر رویا بلد است و برای آن‌ها تعبیر می‌کند. منظور این است که واقعاً این اتفاق افتاده است. و اصلاً این‌گونه شد که از زندان بیرون آمد. پادشاه یک خوابی دید، یوسف تعبیر کرد، پادشاه از تعبیرش خوشش آمد و بعد هم پرس‌وجو کرد، فهمید که اشتباهی در زندان است و او را از زندان بیرون آورد. به نظر خیلی تمثیلی نمی‌رسد. یعنی با احتمال خیلی زیادی شما از این متن این را می‌فهمید. می‌خواهم بگویم از داستان یوسف در قرآن با احتمال زیاد شما به این نتیجه می‌رسید که علم تعبیر رویا وجود دارد. رویاها معانی‌ای دارند که اگر یک نفر علم تعبیر رویا داشته باشد نه تنها می‌تواند درباره آن انسان چیزهایی بفهمد، در مورد آینده او هم می‌تواند یک چیزهایی بفهمد. اینکه در این برداشت من احتمال خطا وجود دارد یا نه؟ فکر کنم زیاد تکرار نکنم قطعا احتمال خطا وجود دارد. ممکن است کل آن تمثیلی باشد. ممکن است قسمتی از آن را بد دارم می‌فهمم. همه چیز قابل بحث است. ولی می‌خواهم بگویم این از آن جاهایی است که انگار نوشته‌های آن دانشمند وضوح خوبی دارد. به احتمال زیاد من از این داستان به این نتیجه می‌رسم که علم تعبیر رویا وجود دارد. حالا من در قرن نوزدهم زندگی می‌کنم و همه‌ی دانشمندان جهان با اتفاق آرا معتقدند که رویا یک مشت مزخرفات است که شب در ذهن ما می‌آید و کاملاً تعبیر رویا خرافه است. و یکی از شبهات در قرن نوزدهم این است که این متدینین خرافی، معتقدند که رویاها تعبیر دارند. هم مسلمانان هم مسیحیان و هم یهودیان، در تورات هم این داستان را دارند. علم تعبیر
رویای یوسف در آن هم وجود دارد. بنابراین عقیده ای مشترک بین همه ی متدینین اروپا وخاورمیانه و غیره این است که تعبیر رویا وجود دارد. تازه شرقی ها هم به آن اعتقاد دارند. ادیان غیر ابراهیمی هم اعتقاد دارند. وهمه ی این‌ها خرافه است و این یکی از دلایل این است که این ادیان غلط هستند و چرت وپرت می‌گویند. شما اگر در قرن نوزدهم زندگی کنید، چه کار می‌کنید؟
من باشم می‌گویم طبق این قواعدی که گفتم این قسمت وضوح زیادی دارد و من به علم تعبیر رویا اعتقاد دارم، بنا به اینکه در کتاب مقدس نوشته است. به نظر می‌آید که من یکی ازابهاماتی که می‌تواند به قطعیت این اعتقاد لطمه بزند این است که خوارج اعتقاد به تحریف قرآن داشته اند. بزرگترین سوره ایی که می‌گفتند اصلا در قرآن وجود نداشته و بعدا اضافه شده است سوره یوسف است. دلیلش هم موضوع زلیخا است. که به نظرشان در شان قرآن نیست، البته شاید دلایل دیگر هم داشته اند. به هر حال این موضوع را گفتم که ابهام فقط در فهم من نیست. ممکن است از آنجایی شروع کنیم که اصلا جزء خوارج هستیم. اصلا ممکن است روی حرف خوارج حساب کنیم و بگوییم با یک احتمالی این سوره جزء قرآن نیست. ولی خوب در تورات هم به هر حال داستان به این شکل آمده است. خوب بگذریم.
اگر من به متن و برداشت خودم از متن صددرصد اعتقاد دارم، می‌گویم که این دانشمندان همگی اشتباه دارند، می‌فهمند، الکی می‌گویند خرافه است و بعداً معلوم می‌شود. اگر این حرف را من به عنوان یک آدم متدین می‌زدم و صد سال عمر می‌کردم در قرن بیستم، می‌توانستم به مخالفین - اگر آن‌ها هم زنده بودند - بگویم بفرمایید، دیدید که بالاخره علم روانکاوی به وجود آمد و فروید آمد و یونگ آمد. و حالا هم مبنای علمی پیدا کرده است. کراوات می‌زنند و پشت میز می‌نشینند و آدم‌ها را روی تخت می‌خوابانند و رویاهایشان را می‌پرسند و روانکاوی می‌کنند. در مکتب فروید این‌گونه است که بیشتر از رویاها حقایق درونی افراد را درمی‌آورند و در مکتب یونگ در مورد جهان و آینده هم حقایقی را پیشگویی می‌کنند. یونگ به عنوان یک روانکاو و بالاخره یک مبانی دارد که توضیح می‌دهد چگونه می‌شود رویا در مورد آینده باشد. کما اینکه فروید هم یک چنین اشاره‌هایی داد. فروید معتقد است که انسان‌ها می‌توانند در رویا، مرگ خودشان را، مرگ قریب‌الوقوع خودشان را در رویا ببینند. نه اینکه ببینند چگونه می‌میرند اما رویاهایی وجود دارد که معنایشان این است که طرف در حال مردن است یا بیماری‌هایی که در آینده می‌گیرند ممکن است در رویا ظاهر شود. در یک حد معقولی در کارهای فروید است. در کارهای یونگ هم بعداً خیلی نامحدود با آب و تاب زیاد تأیید شده و به دنبال یک شاخه‌ای از روانکاوی که این احتمال وجود دارد. این مثال را زدم که اگر من یک فرد متدینی باشم که تا حدود زیادی مطمئن هستم که متنی که دستم هست تحریف نشده است و دارم این قسمتش را خوب می‌فهمم و واضح است که این را نوشته، در مقابل یک حرفی که همه دارند بیان می‌کنند پافشاری خواهم کرد. شما در قرن نوزدهم فکر می‌کنید که چقدر مطمئن بودند به این حرفی که می‌زنند. اصلاً مبنای حرف‌هایشان چه بوده است. یک سری تئوری‌های مقدماتی داشتند. معمولاً دانشمندان یک طوری حرف می‌زنند که صددرصد همین است، مخصوصاً در قرن نوزدهم. الان یک مقدار فیتیله را پایین کشیده‌اند بعد از وقایعی که در قرن بیستم اتفاق افتاده است. ولی در قرن نوزدهم خیلی جابرانه می‌ایستادند و مسخره می‌کردند. متن‌هایی وجود دارد از اواخر قرن نوزدهم که کاملاً همین حالت را دارد. می‌گفتند کلاً رویا نتیجه هضم غذا و تولید بخارات معده است و یک چیزی در ذهن شما در حال خواب ایجاد شده است. در همین حد. پتو از روی شما کنار رفته و یک حس‌های فیزیکی پیدا کرده‌اید و دارید یک چیزهایی مطابق آن می‌سازید و می‌گویید. خیلی برخوردشان با کل ماجرای رویا تحقیرآمیز بوده است، مثل یک زباله‌هایی که همین‌جوری در ذهن آدم انباشته شده و همین‌جور در هم و برهم بیرون می‌آید و تبدیل به رویا می‌شود.
من این مثال را زدم برای اینکه برخورد منطقی دین‌دارها با مسئله شبهه می‌تواند منجر به این شود که شبهه را حل نکنیم و بگوئیم که من این را اعتقاد دارم، قبول دارم که با این چیزی هم که شما می‌گویید تناقض دارد. ولی اعتقاد من درست است و به احتمال زیاد نظر شما غلط است.
ممکن هم هست که یک حالتی پیش بیاید که احتمال صحت چیزی از معرفت دینی در ذهنتان کم است و آن واقعیت خارجی خیلی قوی است؛ آن موقع می‌گویید که من دارم بد می‌فهمم.
کلاً من دارم دو تا فهم خودم را با یکدیگر اصلاح می‌کنم. واضح است که روش طبیعی اصلاح این است که هرکدام که احتمالش در نظر من بیشتر است آن را نگه دارم و دیگری را کنار بگذارم و این می‌تواند در خیلی از موارد این‌گونه باشد که متن را با احتمال زیاد دارم خوب می‌فهمم و به آن چیزی که از علم آمده شک دارم یا به آن چیزی که از طبیعت فهمیدم یا از جامعه فهمیدم شک دارم. برعکس آن هم احتمال دارد. یک تقارنی وجود دارد بین حقایقی که از این متن استنتاج شده با چیزهایی که از طبیعت استنتاج شده. این تقارن یک جوری من را مجبور می‌کند که گاهی طرف این را بگیرم و گاهی طرف آن را.

نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت از دکتر سروش

به این دلیل دارم این حرف را می‌زنم که در یکی از تئوری‌های معاصر حل شبهات که توسط دکتر سروش ارائه شده است - تحت عنوان قبض و بسط شریعت یا حالا عنوان‌های دیگر - تقریباً ادعای کلی این است که ما موظف هستیم که معرفت دینی خودمان را با علوم عصری تطبیق بدهیم و اصلاح کنیم. ایرادی که به نظر من این تئوری به‌طور واضح دارد این است که هیچ تقارنی در آن نیست. ایشان دلایلی می‌آورند که چرا این حرف را می‌زند و می‌شود در مورد دلایلشان هم بحث کرد. در جلسه‌ی اول گفتم که ممکن است یک بحث‌هایی در مورد دکتر سروش در کلاس انجام شود. برای اینکه به نظر من ایشان یک راه‌حل کلی ارائه داده‌اند و راه‌حلش این است که همه‌ی شبهات را این‌گونه می‌شود حل کرد. شما بگویید که معرفت دینی من تابع معرفت عصری است. تابع علمی است که من از جهان خارج پیدا می‌کنم. فکر می‌کنم توصیه ایشان است که اگر در قرن نوزدهم زندگی می‌کنید اعتقاد به تعبیر رویا را بگذارید کنار زیرا علوم عصر می‌گویند تعبیر رویا خرافه است و هر وقت علوم عصر گفتند که خرافه نیست می‌توانید دوباره آن را برگردید. این‌گونه جلوی تضاد بین دین و علم کلاً گرفته می‌شود. من یک جوری دارم می‌گویم که خیلی احمقانه به نظر می‌رسد حرف ایشان. من یک مقدماتی گفتم که الان حرف ایشان احمقانه به نظر می‌رسد. ایشان دلایلی می‌آورند که چرا بالاخره دارد این حرف را می‌زند. به نظر من غلط است. ولی اگر یک مقدار عمیق‌تر متن‌های ایشان را بخوانید شاید غلط بودنشان واضح نباشد. آن‌قدری که الان من بعد از این مثال و این حرف‌هایی که زده‌ام و ادعای تقارنی که کرده‌ام. در واقع ادعایی که ایشان باید بکند این است که اوضاع متقارن نیست. مثلاً ادعا می‌کند که ما همه متون را با علوم عصری می‌فهمیم. چه بخواهیم چه نخواهیم. همچنین ادعاهایی دارد. ایشان همان تفکیک اولیه را انجام می‌دهد که دین یک چیزی است، معرفت دینی یک چیز دیگری است. حالا ممکن است هزار سال پیش یک نفر یک چیزی فهمیده از قرآن که اگر الان بود این را نمی‌فهمید و این به من رسیده. من باید خودم را به آن چیزی که در حال حاضر در دنیا از جهان می‌فهمیم ملتزم بدانم. بنابراین به تناقض نمی‌رسیم. اگر تناقضی هست بین یک معرفت قدیمی است که یک نفر هزار سال پیش از قرآن یک چیزهایی فهمیده و حالا من می‌خواهم آن را حفظ کنم. من باید دوباره قرآن را در قرن بیستم بخوانم. در قرن بیست و یکم بخوانم، هر لحظه‌ای مطابق آن چیزی که از جهان می‌فهمم متن را درک کنم. شما نظریه‌های دکتر سروش را می‌خوانید به نظر می‌آید در نظریه‌ی ایشان حسی وجود دارد که کلاً متن و فهم متن تابع معرفت‌های دیگر ماست. یک ایراد واضح به نظر من این است که ما علوم عصر را هم با واسطه متن می‌فهمیم. اشتباه است که اگر یک نفر فکر کند که انگار علوم عصر را من مستقیم دارم از جهان می‌فهمم ولی در مورد مسائل دینی یک چیزی از متن دارم می‌فهمم. همه چیز را ما داریم از متن می‌فهمیم. منظور از متن یک نوشتار و گفتار نیست. شما فیزیک را اگر حتی شفاهاً
هم شنیده‌اید یک نفری گفته است یعنی متن تولید کرده است. من که نرفته‌ام جهان را مستقیم درک کنم. وقتی می‌گوییم علوم عصری یعنی انگار همین کتاب‌هایی که امسال منتشر شده است. یعنی فیزیک الان، شیمی الان، این‌ها چیزهایی است که الان نوشته شده است. بنابراین اصولاً می‌شود گفت که تضاد بین علوم عصری و متون دینی در واقع تضاد بین متون است. این‌گونه تقارن آن واضح‌تر مشخص می‌شود. حالا اگر ایشان بخواهد ادامه دهد باید بگوید که این متن‌ها نوعشان با آن متن‌ها فرق می‌کند. آن‌ها شاعرانه است. این‌ها نیستند. نهایتش این است که بگویند که تقارن کامل وجود ندارد. چیزی که من می‌گویم این است که در همان متن دینی مهم نیست که آن متن جنسش چیست؟ مهم این است که من با اطمینان چند درصد می‌توانم بگویم فهم من از متن درست است؟ متن فیزیکی هم همین‌طور. من شک ندارم این کتابی که در کتابخانه من است حرف‌های فاینمن (یکی از فیزیکدانان قرن بیستم) است. و چیزی که من ازش می‌فهمم هم خیلی نزدیک به آن چیزی است که فاینمن می‌خواسته بگوید. فرمول‌هایش معلوم چیست. حالا یک جایی که توضیح می‌دهد شاید بعضی جاهای آن را نفهمم چون فهمیدن درک فاینمن از جهان فیزیکی خیلی راحت نیست. نکته این است که در مورد متون عصری احتمال خطا در تطابق چیزی که فاینمن می‌فهمد با جهان وجود دارد اما در متون دینی اگر تحریف نشده باشد، صددرصد با حقیقت منطبق است. مشکل این است ممکن است من بد بفهمم. این طرف، ممکن است متون عصر و علوم عصر خیلی فاصله داشته باشد با واقعیت‌ها و مدام هم در تلاطم هستند و تغییر می‌کنند. ولی آن قسمتی که من متن را می‌خوانم می‌فهمم را خیلی خوب انجام می‌دهم. بالاخره هر دو تا احتمال خطا دارد. اصلاً مهم نیست جنس متن‌ها چه باشد. مهم این است که علوم عصری احتمال خطا دارد. آن متن‌ها و معرفت دینی من هم احتمال خطا دارد. اما مثال ساده‌ای که من زده‌ام به نظر من در یک فضایی که انسان خیلی راحت برخورد کند و از چیزی نترسد و احساسات بر او غلبه نکند برخورد معقول این است که هر کدام که احتمالشان بیشتر است آن را نگه دارد. بنابراین شرایطی پیش می‌آید که بگوییم این حقیقتی که الان همه روی آن توافق دارند با این آیه قرآن نود و نه درصد تضاد دارد و من طرفدار این هستم که این آیه را نگه دارم. چون این را با وضوح بیشتری می‌فهمد، هر چقدر هم که به ما فحش بدهند که این‌ها خرافاتی هستند و انگ بزنند. اگر من واقعاً ایمان دارم به متن دینی و فکر می‌کنم چیزی را درست هم دارم می‌فهمم تا حدود زیادی احتمال بالا می‌دهم که درست است، به محض اینکه یک نفر یک شبهه‌ای وارد کرد کنار نمی‌روم و شجاعانه می‌ایستم. می‌خواهم بگویم که هر شبهه‌ای قابل حل نیست. ممکن است علوم عصری یک چیزی بگوید و متن دینی یک چیزی دیگر و گاهی صادقانه من می‌گویم که من مطمئن نیستم که درست دارم می‌فهمم، آن را نگه می‌دارم و گاهی هم برعکس. بنابراین رفع شبهه لزوماً به این معنا نیست که کاملاً رفع بشود. ممکن است من نه بتوانم ثابت کنم که چرا آن علم
عصری غلط است و نه بتوانم خودم را قانع کنم که اینکه من از دین دارم می‌فهمم غلط است. بنابراین این شبهه را نتوانم جواب دهم. اشکالی هم به نظر من ندارد.

دین باید مطالبی ورای درک بشر داشته باشد

من به عنوان حسن ختام یک چیزی بگویم، اگر همه‌ی چیزهایی که ما با عقل خودمان به آن می‌رسیم یا تا الان رسیده‌ایم این‌ها تطبیق داشته باشند با چیزی که دین دارد به ما می‌گوید، به نظر من یک طوری معنی آن این است که دین لازم نبود. می‌توانستیم صبر کنیم انسان‌ها خودشان حقایق را بفهمند. بنابراین اگر فکر می‌کنیم که جهان یک پیچیدگی‌هایی دارد، یک چیزهایی که راحت بشر نمی‌فهمد، بدون کمک وحی نمی‌توانست بفهمد، باید انتظار داشته باشیم که یک چیزهایی وجود دارد که عقل بشر به آن نمی‌رسد یا لااقل الان نرسیده است. مثل همین موضوع تعبیر خواب، تعبیر رویا ممکن است در علم قرن نوزدهم، هنوز علم به جایی نرسیده که این را بفهمد. گاهی باید قبول کنیم که علوم عصری باید منتظر باشند تا به یک حقیقتی برسند. اگر دین اینقدر ساده باشد که همه چیزش را با عقل می‌شد فهمید و هیچ تضادی با علوم عصر ما نداشت، یک طوری به نظر می‌آید که می‌شد هیچ دینی نباشد صبر کنیم بشر خودش به بلوغ فکری برسد و همه چیز را بفهمد. فکر می‌کنم که هیچ عصری نیاید که علوم عصری با دین تضاد نداشته باشد. بنابراین این نقطه ضعفی حساب نمی‌شود. بلکه ما باید انتظار یک چنین تعارض‌هایی را داشته باشیم و اگر چیزی که از متون دین داریم می‌فهمیم، قدرتمندانه داریم می‌فهمیم و با احتمال زیاد، بپذیریم که جلوی علوم عصری بایستیم. مگر اینکه یک نفر بیاید بگوید مصلحت نیست. یک جلسه‌ای بگذارد و در حوزه علمیه‌ی قم و بگوید ما می‌دانیم که تعبیر رویا درست است ولی حالا بیایید و بگوئید که درست نیست که اذیتمان نکنند. تا بعدا خودشان بفهمند و این خارج از موضوع بحث ما است که چه استراتژی می‌خواهیم در مقابل شبهات و در مقابل ملحدین مثلا داشته باشیم. واقعیت این است باید در دلمان این جرات را داشته باشیم که اگر یک جاهایی دین را خوب می‌فهمیم و مطمئن هستیم به فهم خودمان ایستادگی کنیم، اگر نه که خوب بالاخره بسته به این که چقدر اطمینان داریم تصمیم می‌گیریم. هیچ‌کدام ما فرشته را احتمالا ندیده‌ایم و کتاب قرآن را نیاورده است که یک جلد آن را تقدیم به ما کند و بگوید که این کتاب خدا است. و بنابراین همیشه اینگونه است که معرفت دینی ما تابع آن احتمال خطا است. کم کم که جلو می‌رویم دیگر قواعد تمام می‌شود و مثال‌ها شروع می‌شود.