در این جلسه معجزه از دیدگاه فلسفهٔ تحلیلی و ترجمهٔ شهود دینی به زبان فلسفه بررسی میشود. تعریف معجزه در کلام اسلامی در کنار مفهوم miracle مسیحی و شرط evidential هیوم مطرح است. رزق مریم، آیات آفاق و انفس، و پاسخ به برهان هیوم نیز بررسی میگردد.
خیلی ممنون از آقای کاظمی، از آقای دکتر وحید که، اه، دعوت کردن از من که بیام اینجا سخنرانی بکنم.
من حقیقتش را بخواهید یک مقدار مقاومت کردم که نیام، برای خاطر اینکه، اه، بالاخره غیر فیلسوفها همیشه از فیلسوفها بالاخره واهمه دارند. آن هم از فیلسوفهای تحلیلی. اه، عنوان مقاله را به عنوان این به اصطلاح سخنرانی را یک چیزی گذاشتم شبیه همان عنوانی که مقاله معروف هیوم دارد.
اه، قبل از اینکه شروع بکنم، میخواهم یک توضیحی بدهم در مورد اینکه من اصلاً اینجا چه کار میکنم، چه جوری شده که یک مقالهای در واقع نوشتم که آقای دکتر وحید هم دیده و، اه، در زمینه معجزه است از دیدگاه مثلاً فلسفه تحلیلی با مثلاً، اه، ایدههای اسلامی و حالا میخواهم توضیح بدهم که این چه ربطی به من دارد. مطمئناً به کار حرفهای من که ریاضیاته ربطی ندارد.
هرچند برهان هیوم چون احتمالات و اینفورمیشن تئوری و اینهاست به تخصصهای من ربط دارد ولی بحث فلسفیش قطعاً مربوط به من نیست. اه، ماجرا این است که یک کتابی دارد تالیف میشود تحت عنوان فلسفه تحلیلی اسلامی از طرف دانشگاه بیرمنگام و، اه، یک تعداد مقاله در واقع دارد چاپ میشود که در مباحث مختلف، اه، فلسفه دین از دیدگاه فلسفه تحلیلی مثلاً با یه، اه، دیدگاههای اسلامی قرار است مقالات نوشته بشود.
آقای دکتر زارعپور که فکر میکنم تنها ادیتور مجموعه هست، حالا مرا از قبل در شریف میشناخت، با سخنرانیهای خارج از محدوده کاری من هم آشنا بود. یک بار با من تماس گرفتن که یک چنین کتابی هست و، اه، از من خواستن که یک مقاله برای این کتاب بنویسم.
عنوان پیشنهادیشون هم درباره زبان دین بود. از دیدگاه مثلاً حالا قرآنی یا اسلامی. خب، اه، من راستشو بخواهید خب شروع کار که اصلاً تعجب از اینکه یک کتاب فلسفه تحلیلیه، احتمالاً فیلسوفهای تحلیلی مسلمان باید بنویسن، چرا از من دعوت کردن؟ ایشان گفتن این سخنرانیها را حتماً شنیدن که موضوع زبان دین بوده و جالب بوده، قابل مثلاً تبدیل کردن به یک مقاله هست.
من حقیقتش ازشان پرسیدم که کیا هستند در کتاب؟ مثلاً نویسندههای دیگر یک اسامیای ایشان بردن که من خب یک مقدار به این احساس رسیدم که اگر قبول نکنم کار، اه، احمقانهای کردم بالاخره. مثلاً از ایران آقای دکتر وحید بودن، از این آدمهای خیلی قدر فلسفه تحلیلی اسلامی دنیا هم در آن بودن.
زبان دین خیلی به نظر من موضوع سختی آمد. من بهشان پیشنهاد کردم که اگر کسی قبول نکرده، من درباره معجزه از نظر دیدگاه اسلامی بنویسم. که حالا یک هم یک ایدههایی داشتم هم یک دلیلی که الان توضیح میدهم که چرا فکر کردم که این موضوع راحتتره. ایشان هم گفتن که به کسی سفارش دادن، هنوز جواب نداده.
اگر جواب منفی داد، باشه. شما مثلاً درباره معجزه بنویس که من شانس آوردم بعضی مدتی تماس گرفتن گفتن آن شخصی که قرار بود بنویسه، اه، یک جوری دیگه، اه، رد کرده یا در زمان لازم جواب مثبت نداده و قرار شد من یک مقالهای بنویسم تحت عنوان مثلاً معجزه از دیدگاه، اه، اسلامی.
حالا اسلامی هم که من زیاد کلام اسلامی هم واقعیتش را بخواهید آنقدر بلد نیستم که بخواهم از دید، آن چیزی که بلدم آن کار را سعی کردم بکنم دیگر. از اولم که پیشنهاد کردم همین بود.
که ببینیم از در قرآن آیا دیدگاه خاصی نسبت به مفهوم معجزه وجود داره؟ جدای از این کالا متکلمینه، مسلمان چه گفتن؟ میشود چیزی از قرآن فهمید ترجمهاش کرد به زبان فلسفه تحلیلی یا نه؟
حالا آن دلیل دومی که گفتم به نظرم خیلی مهم است که چرا احساس کردم که موضوع معجزه موضوع خوبی برای نوشتن این است که با عرض معذرت از کسانی که احتمالاً اینجا حضور دارند شاید حرفهای فلسفه دین تحلیلی کار میکنند من همیشه احساسم نسبت به فلسفه دین در مباحث فلسفه تحلیلی این بوده که اگر کاملاً نظر شخصی خودمو که اگر سورت کنیم مباحث مختلف شاخههای مختلف فلسفه تحلیلی را مثلاً اپیستمولوژی و فلسفه علم و اینها بالا قرار میگیرند و با اطمینان مثلاً فلسفه دین از نظر سطح مباحث و مفید بودن و اینها ته لیست قرار میگیرد. دلیلش چیه؟
الان مثلاً فرض کنید همینجا و بعد اگر اینجوری است بنابراین نقطه ضعفهایی در واقع به نظر من وجود دارد واقعاً در فلسفه دین تحلیلی برای یک آدم غیرمتخصص کمتر ترسناکه که بیاید در جایی که فکر میکند خیلی خوب کار نکردن یک کاری ارائه بده دیگر.
ترجمه شهود دینی به زبان فلسفه
من مثلاً جرئت اینکه یک مقاله به هرچه میخواهید بگویید که به اپیستمولوژی ربط داشته باشه که خیلی فکر میکنم قوی کار شد و کارهای جالبی شده کاملاً اطلاعات فلسفه تحلیلی خیلی قوی میخواهد ندارم یک چنین مقالهای بنویسم ولی به این دلیل نمونهاش مثلاً این دیفینیشن معروفی که از Hume هست و فکر میکنم دیفینیشن خیلی بدیه میتوانم برای خودم فکر کنم که شاید یک چیزی داشته باشم بتوانم یک کانتریبیوشنی داشته باشم.
این تعریف را نگاه کنید مثلاً میگوید که میخواهد معجزه را تعریف بکند تعریف خیلی کلاسیک هم شده یک تخلفی یک اعوجاجی از قانون طبیعت معجزه این است که یک چیزی خلاف قانون طبیعت اتفاقی بیفتد که توسط خداوند یا مثلاً یک invisible agent صورت گرفته باشه.
حالا شما یک لحظه فکر بکنید که تصوری که از معجزه به معنای مثالهایی که از معجزه تو ذهنتان هست تصوری که از معجزه از نظر دینی دارید آیا واقعاً با این تعریف هیچ قرابتی داره؟
فکر میکنم همه چیزهایی که ممکن است ما بگوییم بهشان معجزه اینجوری است که مثلاً فرض کنید خداوند میخواهد یک عدهای را یا یک آدمی را هدایت بکند یک اتفاقی میافتد که اتفاق احتمالاً شگفتانگیز و غیرمعمولیه قطعاً و آن طرف در اثر مواجهه با این اتفاق به یک چیزی پی میبرد.
مثلاً نمونه کلاسیکش که در کلام اسلامی اصلاً اصل ماجراست این است که خداوند یک پیامبری را میفرسته پیامبر معجزه میکند برای آن مردم که آنها معجزه را ببینن و پی ببرن به اینکه این پیامبر خداست حرفاشو گوش بکنند و هدایت بشوند. بنابراین یک چیزی وجود دارد اینجا.
قطعاً در معجزه اینکه خداوند اراده مثلاً هدایت کردن افرادی را دارد و اتفاقی میافتد در مفهوم معجزه هست. این تعریف را که نگاه میکنید اصلاً لازم نیست که اصلاً شاهد این اتفاقی باشه که افتاده. اولاً مفهوم law of nature وجود دارد که تا چند قرن قبل روح کسی از یک چنین مفهومی با این حالتی که الان در فلسفه هست خبر نداشت.
مطمئناً متکلمین اسلامی هم به آن مفهومی که اینجا ما law of nature میبینیم تصوری از چنین چیزی نداشتن که حالا بخواهد مثلاً از یک تخلفی ازش بشود. آن چیزی که مهم است این است که مثلاً Hume به صراحت میگوید اگر مثلاً فرض کنید خداوند یا فرشتگان یک خونهای را از جاش بلند کنند در آسمان نگه دارند این چه کسی ببیند چه کسی نبینه معجزه اتفاق افتاده.
این صراحتاً یعنی اصلاً مهم نیست که purpose چیست. آیا آدمی آنجا هست؟ شما هیچ مثال معجزهای تو ذهنتان میآید که هیچ کسی هدایت نشده باشه در اثر دیدن این معجزه؟ همینجوری خداوند یک خونهای را به ملائکه بگوید ببرن آسمون و ما بگوییم که معجزه اتفاق افتاده.
واقعاً افراد دیندار به یک چنین چیزی معجزه میگویند. نمونه نمونه خیلی سادهاش که الان مثالهای شبیه به این در به اصطلاح ادبیات فلسفه تحلیلی هم در مورد معجزه هم چند دهه هست که وارد شده من اصلاً یک لحظه فکر بکنید که خداوند بیاید و یک کوارکی را رنگشو عوض بکند.
در فضای ساباتومیکی که اصلاً ما نمیدونیم آنجا دقیقاً، فکر کنید اصلاً یک قسمتی از فضای ساباتومیک که ما هیچ اطلاع و اینفورمیشنی هم ازش به دست نمیتوانیم بیاریم. برخلاف قوانین طبیعت، خداوند بیاید یک دخالتی مثلاً فرض کنید در حرکت ذرات بنیادی یا ویژگیهاشون بکند. این کار را خودش اصلاً انجام میدهد. خب تو این تعریف صدق میکند. ما احساس میکنیم که معجزه اتفاق افتاده.
شاید خداوند این کار را به این دلیل میکند که برای اداره جهان لازم است. که یک تغییراتی در ذرات بنیادی گاهی ایجاد بکند برخلاف نظم طبیعت برای اینکه یک منظورهایی دارد.
ما ممکن است به این بگوییم مثلاً God intervention، act of God، اسم ولی معجزه بهش نمیگیم چیزی که اصلاً ربطی به آدمیزاد نداره، آدمها نمیبینن، هدایت نمیشن. در دیدگاه دینی وقتی حرف از معجزه یا حالا miracle هست، مثالها معمولاً ایناییه که در حضور افراد انجام شده، مردهای را حضرت مسیح مثلاً زنده کرده، آدمها دیدن، اینها معجزاته دیگر.
قصد الهی و آگاهی از معجزه
شما یک لیست از معجزاتی که تو ذهنتان هست و شنیدید بنویسید، شکافته شدن دریای نیل، خود قرآن به عنوان مثلاً معجزه پیامبر، چه میدانم هر چیزی که به حضرت مسیح نسبت داده شده، اینها اصولاً وجه مشترکشون این است که یک اتفاقی میافته، حالا اگر law of nature به کار نبریم، به اصطلاح قدیمیتر در course of nature نیست، غیرطبیعیه، غیرعادیه، ولی همیشه اینطوریه که شاهدهای حضور دارن، میبینن، هدایت میشن، یک چیزی میفهمند از آن معجزه.
خداوند قصد میکند که یک هدایتی را به کسانی برسونه، بعداً یک اتفاقی میافتد و آن هدایت بهشان میرسد. من فکر میکنم در واقع این تعریف آنقدر وسیع هست که خیلی چیزهای غیرمعجزه را هم شامل میشود و نیاز به اصلاح دارد.
فقط هم من نیستم که احساس میکنم که اینجوری است. الان چند دهه است که تعریفهای به اصطلاح جایگزینی در فلسفه تحلیلی برای این تعریف ارائه شده. این تعریف کلاسیکیه که منتها هنوز یک عده همچنان این را به عنوان تعریف اصلی معجزه مطرح میکنند. آنجوری نیست که دیگر کسی بهش ارجاع نده ولی مخالفت باهاش، اصلاح، اینکه به یک طریقهای شرطهای جدیدی اضافه بکنیم قطعاً هست.
خب اینکه یک چنین مبحثی در فلسفه تحلیلی وجود داره، حداقل این است که تو دهههای اخیر این اینکه باید این شکسته بشه، یک چیزی جایگزینش بشه، خیلی مطرح بوده. خیلی از افرادی که در واقع کار کردن، چیزهایی به این تعریف اضافه کردن، law of nature را سعی کردن بردارن برای خاطر اینکه مسئله را در واقع به یک فضایی میبرد که ضرورت ندارد ازش صحبت بکنیم و الی آخر.
بنابراین زمینه خیلی بهتر و سادهتری به نظر من رسید برای اینکه بیایم سعی بکنیم یک دیدگاه جدید اسلامی در موردش ارائه بدهیم. من در مورد فلسفه دین، حالا این مثالشه، این نکاتی که گفتم، احساسی که دارم که خیلی فکر میکنم فلسفه دین در سطح پایینترین سطح مباحث فلسفه تحلیلی قرار داره، باز با عرض معذرت اگر کسی خیلی علاقه دارد به فلسفه دین از دیدگاه تحلیلی، فکر میکنم دقیقاً نکته همینیه که الان اینجا در این مثال سعی کردم نشان بدهم.
انگار سوالها، تعریفها و مباحث توسط افرادی که دیدگاه عمیق دینی دارند مطرح نشده. مثلاً هیوم، میدانید یاد چه میافتم؟ ببخشید باز این مثالی که میزنم شاید مثال خوبی نباشد.
دیدید این دیندارا چه جوری نظریه داروین را رد میکنن؟ خودشان برای خودشان یک تعریفی که اصلاً منظور داروین نبوده از داروینیسم ارائه میدن، یک چیزی تحت عنوان تکامل میگن، بعد هم خودشان رد میکنن، خیلی هم با خوشحالی.
اینکه اگر قرار است که ما یک تعریفهایی تو فلسفه دین داشته باشیم، خوب است رجوع بکنیم تعریفها را افرادی که احتمالاً حالا الان مشهور این است که هیوم هرچند صراحتاً نمیگفت ولی واقعاً معجزه و این چیزها را قبول نداشت.
اینکه یک نفری تعریف را ارائه بکند که انگار دارد سعی میکند یک تعریفی ارائه بکند که یک جوری ضعفهایی داشته باشه یا بتواند بر اساسش یک برهانی ارائه بده که به اصطلاح زیرآب معجزه را بزنه، شبیه کارهایی که دیندارا با بعضی از مباحثی که سعی میخواهند ردش بکنند انجام میدهند.
چیزی که تو فلسفه دین به نظر من لازم است و الانم احساس من این است که دارد انجام میشود در دهه های اخیر این است که افرادی که بینش دینی دارند بیان سعی بکنند که آن چیزی را که شهودی که دارند از نظر دین نسبت به مفاهیم اینها را ترجمه بکنند به زبان فلسفه تحلیلی و صحبتهایی که من با آقای زارپور کردم احساس کردم که ایشان واقعاً ایشان و همکارانشون که دارند این کتاب را منتشر میکنند و یک گروهی بودن که کتابهای دیگهای هم داشتن منتشر میکردند من چیزهای مربوط به پروپوزال کتاب را خواندم دیدم دقیقاً ایدهشون همین است نه. تنها دغدغه این را دارند که دیندارا ولو غیرمتخصص وارد بشوند در این زمینهها یعنی ایدههای
جدید سعی کنند مطرح بکنند به این نکته هم خیلی دقت میکنند که نکتهای که معمولاً در بحثهای فلسفه دین تحلیلی خیلی متداول نیست هرچند بالاخره وجود دارد اینکه فلسفه دین بیش از آن که در نگاه اول به نظر میرسد مسیحیه یعنی لزوماً مثلاً فرض کنید مشکل مسئله شر برای سایر ادیان اونقدری که برای مسیحیت مطرحه مطرح نبوده دلیل دارد برای خاطر اینکه نوع نگاه مسیحیها نسبت به خداوند و شر و خیر و اینها متفاوته همینطور در مورد معجزه. حالا من جلوتر یک اشاره کوچیکی میکنم که لزوماً معجزه از دیدگاه یک فیلسوف مسلمان ممکن است تعریفش منطبق نشود بر دیدگاه جانم
بفرمایید تعارض کردن نه اشکال ندارد بفرمایید یک حادثه ای وقوع پیدا
میکند بعد افراد از آن حادثه آگاهی پیدا میکنند اگر فرق بگذاریم بین وقوع حادثه و آگاهی از حادثه یک مشکل شما کاملا حل میشود معجزه ای اتفاق میفته بعد مردم از آن معجزه آگاهی پیدا میکنند بنابراین شما راجع به آن وجود و حضور مردم که جزو مقدمات حادثه قلمداد میشود الان مثلاً فرض کنید زلزله ای در ترکیه اتفاق افتاده زلزله ای نیچری داشته این.
زلزله اتفاق افتاده حالا ما ازش آگاهی پیدا کردیم معجزه هم یک نیچر و طبیعتی دارد که آن میتواند تفسیرش بکند و این اتفاق افتاده حالا یک جوری آگاهی پیدا میکنند که شما فرق میذارید بین وقوع حادثه و آگاهی از حادثه خود به خود حضور فرد که جزو
مقدمات نیچر آن تلقی نمیشود بله ولی همش را هماهنگ بله ولی نکته این است که آیا آن چیزی شهودی که از نظر دینی نسبت به معجزه وجود دارد آیا بدون آگاهی پیدا کردن یک عده ما بهش میگوییم معجزه یا نه مثل همان مثالی که در مورد اتفاقی در لول ساب.
اتمیک ببینید میخواهم بگویم وقتی شما میگویید اگر این نیچر اگر قرار باشه که این نیچر چیز باشه و این نیچر اتفاق بیفتد یعنی قرار باشه نقد بشود قوانین طبیعت معجزه اتفاق افتاده حالا چه عدهای آگاهی داشته باشند چه نداشته باشند طبق این تعریف نه ببین دقیقاً نکته این است که خیلی ساده این مسئله بله ما میخواهیم بگوییم
من در واقع حرفم این است که این تفکیک در مورد معجزه نباید اتفاق بیفتد یعنی خلاف شهود ماست که آن بخش سابجکتیوی که در معجزه هست حذف بشود.
یعنی پرپوز مثلاً فرض کنید که هدایتی صورت بگیرد تو ذات معجزه است این یک چیزی بله این یک پدیدهایه یک چیزی را اسمش را گذاشتیم معجزه، میراکل این یک تعریفیه من نمیخواهم بگویم که این موضوع این است که آیا این به شهود ما، شهود دینی ما از معجزه مثالهایی که داریم میخورد یا نمیخوره؟
من حرفم این است که در معجزه حتماً خداوند معجزه کرده که یک کاری انجام بده، یک قصدی دارد این را نمیشود جدا کرد از مفهوم معجزه، معجزه خاصتر از این است آن وقتیه که یک چنین اتفاقی بیفتد و کسانی آگاه بشوند حالا جلوتر سعی میکنم بگویم که آن چیزی که احساس میکنم که باید اسم معجزه بگیرد چیست حالا کلمه معجزه و میراکل هم اینکه کدومشو باید به کار ببرین برای اینکه در واقع این چیزی که میخواین بهش برسین نه معجزه به معنای کلام اسلامیه نه آن میراکل اگر این تعریف میراکل هست.
خب این یک چیزی به اسم میراکل من میخواهم بگویم این با شهود چیز ما را کپچر نمیکنه، مصداقهای ما را فضای خیلی بزرگتری دارد از آن مصداقهایی که ما در تعریف معجزه لازم داریم.
بگذارید یک خورده جلوتر در واقع من متوجه هستم که این تعریفیه که تا حد ممکن انشاءالله ابجکتیو باشه، نقش سابجکتیو حذف بشود و چیزی که من دارم میگویم این است که آن بخش سابجکتیو را نباید حذف بکنیم. آن جزو ذات معجزه است که یک بخش سابجکتیوی دارد.
خب دو تا دو تا سوال در واقع دو تا حالا تو این مقالهای که من نوشتم دنبال این هستیم که دو تا سوال جواب بدهیم. در این جلسه من بیشتر میخواهم را این سوال اول تک بحث بکنم که آیا از در منابع اسلامی به طور خاص از قرآن هینتی یک پیشنهادی برای تعریف یک چیزی معادل با این معجزه وجود دارد یا نه؟
و نکته دوم اینکه آن برهان معروف هیوم که میگوید که شما نباید از طریق مثلاً حالا من همینجور به اصطلاح ادهاک عامیانه بگویم اینکه شما نباید نمیتوانید عاقلانه نیست که از گواهی افراد در مورد اینکه معجزهای اتفاق افتاده به این باور برسید که واقعاً معجزه اتفاق افتاده.
این خیلی بیان سادهاش این است حالا جلوتر تکنیکالتر سعی میکنم مثلاً به یک زبان ریاضی بگویم که آرگومنت هیوم در واقع قرار است چه بگویم. من سعی میکنم این قسمت را مفصلتر بگویم این قسمت هم تا حدی که وقت شد در موردش صحبت میکنم. بنابراین اساسش این است که ما میخواهیم ببینیم که آیا برای یک دیفینیشن بهتری از در منابع اسلامی برای معجزه میتوانیم بیاریم یا نه؟
عنوان مقاله را من گذاشتم of miracle of miracles یعنی این of miracle عنوان مقاله هیومه. این هم اینجور بازی کردن با همان عنوانه. منتها miracle of miracles معمولاً مسلمانها به خود قرآن میگویند. معجزه معجزه این مثلاً ترجمهاش میشود در باب معجزه معجزات.
ولی بعداً مقاله را که میخوانید معلوم میشود که یک کلکی تو کاره یعنی لزوماً معجزه معجزات به آن معنایی که مسلمانها میگویند هم نیست. بالاخره چون ترکیب جالبی داشت این عنوان را انتخاب کردم. عنوان فرعیاش این است که یک مقدمهای بر دیدگاه قرآنی درباره معجزه. پس این مقاله و این سخنرانی دو تا بخش دارد.
من از اول میخواهم به اصطلاح نیش خودم را محکم بکوبم که بخش اولش این است که سعی کنیم برویم از در متن قرآن به عنوان متن اصلی منبع به اصطلاح اعتقادات اسلامی ببینیم درباره معجزه چه آمده. آیا چیزی آنجا وجود دارد که بتوانیم باهاش یک تعریف ارائه بدیم؟
معجزه در کلام اسلامی و miracle مسیحی
خب یک سری مثال وجود دارد که لزوماً منطبق با مثالهایی که مسیحیها یا یهودیها قبول دارند نیست. این خودش یک اختلافه و نوع نگاهی هم که وجود دارد به نظر من منحصر به فرده. بنابراین یک بخش از این مقاله این است که کنجکاو بشویم که در قرآن این مفهوم چه جوری مطرح شده.
قسمت دوم این است که این مفهومی که به دست میآریم، شهودی که به دست میآریم این را ترجمه بکنیم به یک زبان فلسفی و سعی کنیم در موردش مثلاً بحث فلسفه نشان بدهیم که ترجمه خوبی است مثلاً به عنوان یک مفهوم فلسفی، دیفینیشن خوبی است. من آن نیش خودم را میخواهم محکم بکوبم یعنی چی؟
میخواهم بگویم که تو این فرایند دو بخشی استخراج مفهوم معجزه از قرآن و ترجمهاش و کار کردنش باهاش تو فلسفه تحلیلی من خودمو در قسمت اول متخصص میدانم و هرکی هر بحثی دارد من الان همینجا خدمتش هستم ولی واقعاً در مورد قسمت دوم یک پیشنهاد دارم میکنم که همین الان خودم میگویم که همان مفهومی که معرفی میکنم جور دیگر هم میشد مطرح کرد، میشد ظریفتر، پیچیدهتر مطرح کرد منتها حالا من به دلایلی همین چیزی که اینجا میآرم را ترجیح دادم که در همین حد باقی بمونه.
بنابراین مقاله را اینجوری میشود بهش نگاه کرد مثل اینکه یک مفهومی را از قرآن داریم میکشیم بیرون اینکه این را چه جوری باید تبدیل به یک دیفینیشن فلسفی کرد از نظر من این بازه دیگر شما ممکن است اگر آن قسمت اول مقاله را عمیق مثلاً متوجه بشوید که چه چیزی آنجا هست تحت عنوان مفهومی شبیه به معجزه در قرآن آنوقت میتوانید با ذوق فلسفی خودتان تعریفی بهتری ارائه بدهید.
من واقعاً روی قسمت دومش هیچ احساس متخصص بودن و اصرار بر اینکه کار را خوب انجام دادم ندارم. سعی میکنم دفاع بکنم ولی در قسمت اولی که نیش خودم را محکم میکوبم آن قسمت میش کاملاً قابل جابهجا کردن یک خورده اینور آنور میتوانیم بکنیم.
اه بگذارید نه یک مقدمهای بگویم که امیدوارم بعداً یک نفر بعد سخنرانی بیاید به من بگوید که مثلاً یک کتابی هست که این چیزها را خیلی خوب در آن توضیح داده. من یک خورده موقعی که خود مقاله را مینوشتم گشتم نه مقاله نه کتابی که خیلی خوب یک چنین موضوعی را در آن جمعوجور توضیح داده باشه ندیدم.
حالا بالاخره همین مطالبی که میگویم پراکنده یک جاهایی هست. قطعاً یک مقالهها و کتابهایی هست که این هم نتیجه ناآشنایی من با literature در واقع. اینکه اگر میخواهیم یک تعریف جدید ارائه بدهیم خب باید مثلاً مقایسه بکنیم که این از تعریف قبلی بهتر است چه کار باید بکنیم؟ اصلاً از definition چه انتظاری داریم؟
یک definition فلسفی برای ما چه کار میکند که بعد بخواهم بگویم که این از آن بهتره؟ از چه جنبهای بهتره؟ یک کاری که definition قرار است بکند دو تا کار خیلی ساده قرار است حتماً انجام بده.
قرار است شهودی که ما یک مفهومی داریم و یک شهودی نسبت بهش داریم. قرار است این را ترجمه بکند به یک گزارههایی مثلاً چند تا شرط بیاورد که شهود ما را capture کند به اصطلاح.
قطعاً این یک قسمت عمدهای از خوب بودن یک تعریفه. مثلاً اگر من بهتان بتوانم نشان بدهم که این definition که من دارم از miracle میگویم از definition کلاسیک فلسفه تحلیلی مثلاً اسمش را میذاریم definition هیومی از آن به شهود ما نزدیکتره و از تعریف کلاسیک معجزه در کلام اسلامی هم به شهود ما نزدیکتره مثلاً خب نشان دادم که تعریف خوبی ارائه کردم.
دومیش که یک مقدار شاید بحث کردن در موردش راحتتره این است که ما هر مفهومی که داریم معرفی میکنیم و تعریف میکنیم یک سری از قبل مصداق تو ذهنمون هست که میخواهیم این چیزی که تعریف میکنیم شرایطی که میذاریم به عنوان definition این مصداقها در تعریف صدق بکنند و چیزهایی که در این تعریف نباید صدق بکنند هم بیفتن بیرون.
در واقع مثل این است که من یک مجموعه مصداق دارم که اینها مثالهای معجزهست برای من که اینها معتبرن. میخواهم یک جوری یک شرطهایی بگذارم که همه این مصداقها در آن شرطها صدق بکنند و چیزهایی که قرار است معجزه نباشن هم بیفتد بیرون.
حالا من به دلیل اینکه ذهن ریاضی دارم مثل این است که دارم در یک فضای بزرگی یک تعداد به اصطلاح ابرصفحه تعریف میکنم یک طوری که هر کدام اینها شرطهایی هستند که مثلاً فضا را به این معنا نصف میکنند که یک مجموعه چیزها در آن صدق میکند مثلاً تو شرط اول یک مجموعه چیزها صدق نمیکند.
دوباره یک شرط دیگر میذارم باز دوباره فضا به دو قسمت میشود آنهایی که صدق میکنند نمیکنند. اگر این کار را مثلاً خوب انجام بدهم انتظار دارم مثلاً به یک فضایی برسم که اینها همه در آن افتاده.
اینجوری که نگاه میکنیم من احساسم این است از همینجا در مورد خیلی از مفاهیمی که پیچیده هستند و مصداقهای گوناگون دارند از همینجا آدم احساس میکند که شاید خیلی راحتتر definition هیچوقت اینطوری نیست که بتوانیم همه آن چیزهایی را که واقعاً میل داریم باشه را نگه داریم و همه چیزهایی که میل داریم نباشد را بریزیم بیرون.
ممکن است اگر تعریف را نه بر اساس یک شهود خیلی روشن یک شهود مبهمی داریم و مصداقها برامون خیلی مهم است آنوقت خیلی معلوم نیست که بتوانیم به یک تعریفی برسیم که همه چیزهایی که میخواستیم را نگه داریم و مخصوصاً چیزی بیرون نیاد.
الان ایراد تعریف هیوم که به نظر من به معنای واقعی کلمه ایراد دارد این است که چیزهایی را به عنوان معجزه چیزهایی اینجا صدق میکنند که ما اصلاً شهوداً احساس نمیکنیم اینها معجزهن و نمیخوایم اینها معجزه باشند.
مثال معروفی که الان یادم نیست کی از فیلسوفهای تحلیلی مدرن زده که شبیهش را من گفتم حالا یک خورده در واقع اغراقآمیزترشو گفتم میگوید اگر خداوند یک دانششنی را در صحرای آفریقا در نیمهشب از مسیر خودش منحرف بکند ما به این نمیخوایم بگوییم معجزه.
خداوند یک کاری کرده ولی معجزه به معنای دینی این نیست و این تو آن تعریف صدق میکند. بنابراین تعریفه شاملش در واقع تعریف هیوم مثل اینکه شامل خیلی چیزها میشود که ما دوست نداریم شامل بشوند.
شهود ما از معجزه این نیست. دقیقاً همانطوری که آقای دکتر میگویند خب بله این چیزی که هیوم تعریف کرده یک یک پدیدههایی که میتوانند معجزه باشند ولی انگار یک چیزی کم دارد. یک قیدهایی باید بگذاریم که نزدیک بشود به آن چیزهایی که ما در تکستهای دینیمون در ذهنمون در مثلاً شهود دینیمون بهشان معجزه میگوییم واقعاً.
من یک نکتهای که ندیدم و فکر میکنم حتماً یک لیتریچری برای خودش دارد این است که این دو تا نکته میخواهم بگویم اینجا بنویسم که یادم باشه دو تا نکته میخواهم بگویم. یکی اینکه این مصداقها از اول برای ما وزن دارد. اینجوری نیست که یک سری موجوداتی هستند یک سری مثلاً ایونتهایی هستند همهشان وزنشون با همدیگر مساوی.
ما یک سری مثالهای پروتوتایپ همیشه داریم که اینها حتماً باید باشند. در مورد معجزه اینجوری است. ممکن است بعضی چیزها را من شک داشته باشم که حالا یک چنین پدیدهای را هم بگویم معجزه یا نگم. ولی یک مسیحی شک ندارد که رستاخیز مسیح معجزه مرکزیشونه از لحاظ دینی.
شما اگر یک تعریفی از معجزه ارائه بدهید که مثلاً فرض کنید رستاخیز مسیح در آن صدق نکند اصلاً قابل بررسی نیست از نظر یک مسیحی. اگر مثال دیگهای که مثلاً برایشان خیلی مهم است شاید بکرزایی مثلاً باشه. بکرزایی حضرت مریم یا چیزهای دیگر که در انجیل مثلاً روشون تأکید شده. اینها وزن بیشتری دارند.
مثل اینکه من نهایتاً تعریف فرض کنید من یک تعریفی ارائه دادم و تونستم همه چیزهایی را که میتونستن مصداق باشنو ببینم که در آن افتاده یا نه و اینها را از قبل برای خودم یک وزنی داده باشم. ما هیچوقت این کار را نمیکنیم چون مصداقها یک جورهایی نامتناهیان. فرض کنید یک مصداقهای متناهی دارم از قبلش یک جدول ارائه کردم وزنا را نوشتم.
این ۱۰۰٪ باید بیفتد تا بعضیا که برام خیلی مهم نیست. آنوقت این دیفینیشنی که ارائه میکنم اگر مجموع وزن آنهایی که بیرون افتادن خیلی نباشد به نظرم دیفینیشن خوبی است. باید یک چه میگویند یک تریدآفی باید صورت بگیرد. شما ممکن است تعریف را یک خورده گسترش بدهید که چند تا چیز بیفتد تو چند تا چیز دیگهای که نمیخواید هم باهاش بیاید تو.
این مرزها را میخواهید یک طوری جابهجا بکنید که به بهترین نتیجه ممکن برسید. من معلوم است از ریاضی خواندن دیگر اصلاً هر کسی این حرفها را بشنوه لازم نیست سابقه مرا بدونه.
بفرمایید. ببخشید، این دیندارها در عقیدهشون که پیامپرش معجزه، این انتظار را دارند که همچنان معجزه را ببینن؟ تو این را اجازه بدهید جلوتر.
آخه نه که اگر این معجزه نبوده، بله این خیلی نکتهای که دارید میگویید الان همین الان یک اسلاید جلوتر بهش میرسم که اصلاً این مفهوم معجزه در کلام اسلامی و مفهوم میراکل در الهیات مسیحی اینها با همدیگر اصلاً تطبیق ندارند و این چیزی که من میخواهم بگویم این چیز سوم حالا اسمش را بگذاریم SERS این هم با آنها یکی نیست.
اینکه کدومش نزدیکتر به شهود ماست یا مصداقها را بهتر تو خودش میگیرد خب این میشود در موردش صحبت کرد. چیزی که من میخواهم بگویم این است که این آن چیزی است که تو قرآن مثلاً مفهومی که نزدیکتر به آن چیزی است که تو قرآن هست نه این و نه این.
میراکلو به همان معنای هیومی بگیرید معجزه هم معجزه همهتون میدانید یعنی چه. معجزه تو کلام اسلامی یعنی آن اعمالی که پیامبران انجام میدادن به اذن خدا یا با خود ایجنتهای الهی میاومدن انجام میدادن که اثبات نبوت بشود.
کلام اسلامی کلمه معجزه از عجز میآید به معنای یک کاری که پیامبر انجام میدهد که انسانها از انجامش عاجزن، احساس عجز میکنن، میفهمند که این یک منشأ الهی دارد بنابراین ایمان میآرن که این پیامبره.
در واقع معجزه به معنای اسلامی یک زیرمجموعهای از آن چیزی است که مسیحیها بهش میگویند میراکل که خیلی بزرگه. شامل هر نوع نقض قوانین طبیعت میشود چه پیامبری در کار باشه چه نباشه، اتفاقی که برای شما میافتد.
بگذارید من به عنوان مثال برای اینکه تفاوت این دو تا را ببینید که چه جوریه در مقالههایی که نوشته شده مثلاً در مدخلهای دائرهالمعارفهایی که در مورد فلسفه دین هستند من همینجوری یک بار نگاه کردم آن اولین مثالهاشون را تا حدودی تو ذهنم نگه داشتم که چیاست. یکیشون الان اصلاً یادم نیست این مقالهای که دارم میگویم مدخل کدام دائرهالمعارفه و کی نوشته. یکیش مثالش این است.
میگوید این در مطبوعات آمریکا منعکس شده که اعضای گروه کر یک کلیسایی فکر کنم ۱۲ دختر اگر اشتباه نکنم. اعداد و دیگر اینقدر یادم نیست. یک روزی که قرار بود برای تمرین بیان کلیسا هیچ کدومشون نیومدن و هیچ ربطی هم به هم نداشتن. یکی ماشینش پنچر شده، یکی باباش مریض شده، یکی خودش مریض شده به دلایل مختلف.
و آن روز خاص در زمان تمرین سقف کلیسا آمده پایین. و اینها اگر بودند مثلاً میمردند. این تو مطبوعات آمریکا انعکاس پیدا کرده. فرض کنید که یک چنین خبری راسته. این مثال پروتوتایپ طرفه برای معجزه. نه پیامبری در کاره، نه رسالتی هست که بخواهد ثابت بشود.
یک دخالت الهیه برای اینکه مثلاً یک عده افرادی که به طور غیر طبیعی خداوند مثلاً یک اتفاقهایی پیش آورده که اینها زنده بمونن. ما خودمان در کلام اسلامی را بگذارید کنار، در محاوراتمون اتفاقهای معجزهآسای ممکن است برای ما هم بیفتد. اینها را هم یک جورهایی مثلاً من یک اتفاقی ممکن است تو زندگی شخصیام برام بیفتد که باعث بشود ایمان بیارم.
یا یک چیزی را بفهمم. اینها را هم معجزه حساب میکنیم. معمولاً ولی طبق تعریف معجزه در کلام اسلامی اینها معجزه نیستند. معجزه یک چیزی است مربوط به نبوت، اثبات در واقع نبوت. بنابراین این دو تا با همدیگر کاملاً متفاوتند. بحثهای کلام اسلامی هم بنابراین مربوط به یک حالت خاصی از معجزه میشود.
خب حالا شما وقتی به قرآن نگاه میکنید، بگذارید ببخشید من این را ادامه بدهم تا دیگر چه چیزی لازم داریم برای اینکه تو دیفینیشن مثلاً حسن دیفینیشن چیه؟ چه شرایطی داشته باشه خوب است غیر از این دو تا؟
این است که تا حد ممکن کاندیشنهایی که میذارین در معجزه که مثلاً یک چیزی در آن قرار است صدق بکنه، مثلاً مصداق معجزه بشه، قابل چک کردن باشه به یک معنایی.
چیز خودش تا حد ممکن ابهام نداشته باشه. من بتوانم مثلاً ببینم اگر چهار تا شرط گذاشتم، شرط چهارم برقرار هست یا نیست. و مهمتر اینکه این باید یک جوری ترتیب داده شده باشه که بشود بالاخره تو ریزنینگ به اصطلاح در آرگیومنت آوردن، تعریف را وارد کرد.
این را چرا میگم؟ میخواهم در واقع جفت این شرطها به من بگوید که نباید خیلی مسئله را پیچیده کرد. آمدیم و مثلاً یک نفر به جای این مثلثی که من اینجا کشیدم، یک ۱۲ ضلعی منتظم کشید، خیلی هم خوب کار کرد. حالا با ۱۲ تا شرط چه آرگیومنتی میخواهید پیش ببرید؟
یا برای اینکه بفهمید یک چیزی معجزه هست یا نیست، چقدر میخواهید برایتان راحته که ۱۲ شرط را مثلاً در موردش چک بکنید. بنابراین ما یک جور یک تریدآفی در مورد سادگی و اینکه چه مقدار از آن وزن چیزهایی که میخواهیم بیرون بیفتن یا نه، در واقع باید در نظر بگیریم.
این نکته دومی که اینجا نوشتم این است که از همینجا بدون اینکه من بخواهم الان این بحث را خیلی باز بکنم و در مقالهام اصلاً بهش اشاره نکردم، یعنی نوشته بودم این چیزهایی که حذف کردم یکیش این بود، این است که شما وقتی به این دیدگاه میرسید که یک سری مثالهای پروتوتایپ هست، مثالهای خیلی مهم که باید حتماً این مصداقها تو تعریف صدق بکنند و یک سری چیزهایی که نیستند و بعد نگاه میکنید بین مثلاً فرض کنید مسلمانها و مسیحیها توافقی وجود ندارد در مورد این مصداقهای معجزه و این پروتوتایپها. مسلمانها اصلاً رزراکشن مسیح را قبول ندارند. بنابراین اصلیترین مثال میراکل از نظر مسیحیها اصلاً برای مسلمانها مطرح نیست.
مثال معروف دیگهای که برای آنها خیلی مهم است این است که حضرت مسیح آب را به شراب تبدیل کرده. شما این را به مسلمانها بگید، میگویند استغفرالله. این مگه میشود پیامبر بیاید آب را تبدیل به شراب بکند که چه مثلاً؟
آب پاک تبدیل به شراب نجس شده. وقتی که واقعاً جزو چند تا معجزه اصلی در متون مسیحی، بنابراین مسلمانها قرآن و یک متن را اصلیترین معجزه میدانند در مرکز.
اگر مثال و مصداقها با همدیگر خیلی فرق داره، لزومی ندارد از اول فکر کنیم که میشود یک مثال یک تعریف مشترک میراکل برای مسلمانها و مسیحیها ساخت. ممکن است به توافق نرسیم. من تعهدی نمیبینم از طرف مسلمونا، مسیحیها و سایر ادیان که وقتی که مصداقهای مشترک ندارند، لزوماً به یک مفهوم مشترک برسند.
شاید الان من یک چیزی تعریف بکنم، مسیحیها بگویند فلان معجزه اینجا صدق نمیکنه، بنابراین تعریف اصلاً از نظرشون قابل قبول نباشد. یک نکته مهمتر آن هم اهمیت چیزی است که داریم تعریف میکنیم. این مثال این شکل را در نظر بگیرید. فکر کنید من بینهایت مصداق دارم و دور هر قسمتی از این مصداق، اصلاً مفهوم معجزه را بگذارید کنار.
من هر چیزی را میتوانم دورش خط بکشم. یک سابستی از اشیاء یا ایونتهایی که در جهان خارج فکر میکنم وجود دارد برایشان یک اسم بگذارم. میتوانم این کار را بکنم. آیا این کار انجامش همیشه ولیده، همیشه قابل قبوله؟ یا آن چیزی که دارم تعریف میکنم باید از قبل بدونم که این یک مفهومیایه که مثلاً یک اهمیتی دارد.
به در زبان عربی میگویند کلمه اسم از ریشه سمو میآید به معنای برجسته کردن و بالا بردن. ما انگار نامگذاری که میکنیم یاد میدهیم به مردم که به جهان چه جوری نگاه بکنند و چه جوری چه ببینن اصلاً در جهان.
این چیزی که الان زبانشناسا خیلی روش تأکید دارند و در فلسفه جدید به اصطلاح این اصطلاح لینگویستیک ترن را که به کار میبرن، این درکی که ما پیدا کردیم از اهمیت زبان و ارتباط نزدیکی که بین زبان و تفکر وجود دارد و اینجوری زبان اونقدرها هم که فکر میکردیم شفاف و بیگناه نیست، بلکه یک چیزهایی انگار یک در خود واژگان جهانبینی هست. این نکتهایه که در مخصوصاً زبانشناسی هومبولت خیلی روش تأکید میشود.
شما لکسیکون یک زبان را که ببینید آنوقت میتوانید در واقع تشخیص بدهید که اینها اصلاً به دنیا چه جوری دارند نگاه میکنند. یک مثال خیلی معروفش مثلاً فرض کنید در مورد اینکه شما در زبان ژاپنی فکر میکنم ۳۰۰ تا واژه وجود دارد که احساسهای مختلفی که ما نسبت به طبیعت میتوانیم داشته باشیم را توصیف میکنند این واژگان.
آدمی که در این زبان به دنیا میآید و زندگی میکند ارتباطش با طبیعت فرق میکند با آدمی که در یک زبانی زندگی میکند که ۵ تا مثلاً کلمه بیشتر درباره احساسش نسبت به طبیعت نیست. این خودبهخود روی سبک زندگیش تأثیر میذاره، روی نگاهش به طبیعت تأثیر میگذارد و حالا خیلی مثالهای خیلی کریتیکال خیلی چیزتر هست که حالا مطرح کردنش اینجا مهم نیست.
به هر حال ما اگر مثلاً تعریف هیوم را بیاریم داریم یک چیزی را انگار در جهان بهش اهمیت میدهیم. پدیدههای خلاف قانون طبیعتی که خداوند انجام میدهد. این را مجموعه چیزها را داریم دورش خط میکشیم. اگر دور چیز دیگهای خط بکشیم یک کار دیگهای داریم انجام میدهیم. انگار دنیا را داریم یک جور دیگهای نگاه میکنیم.
حالا این چیزی که خیلی مهم است همین توضیحی که اینجا دادم معجزه و میراکل اساساً با همدیگر فرق دارند. به نظر میرسد معجزه در کلام اسلامی زیرمجموعه آن چیزی است که مسیحیها بهش میگویند میراکل.
نکته مهمتر این است. همان چیزی که باید به اصطلاح کنجکاوی آدم را تحریک بکند شاید در واقع مبدأ نوشته شدن این مقاله این است که نه تنها واژه معجزه در قرآن نیامده هیچ واژه معادلی هم در قرآن نیامده.
هیچ ما هیچ واژهای در قرآن نداریم که به کارهایی که پیامبران انجام میدادند که افراد ایمان بیارن تک واژهای وجود ندارد برایش که چه جوری به اینها اشاره میشود در قرآن.
مفهوم میراکل حالا چه به این معنای هیومی چه معنای دیگهای که در چه تعریفهای دیگهای که در کلام مسیحی هست آن هم در قرآن هیچ واژهای برایش نیست. بنابراین این یک کنجکاوی باید به وجود بیاورد که بالاخره بالاخره این مصداقها که در قرآن اومده، قرآن چه جوری به اینها اشاره میکنه؟ اگر واژه خاصی برایشان ندارد چه چیزی داره؟
این من فکر میکنم این بنای این است که اگر نگاه کنیم ببینیم تو قرآن چه جوری به اینها دارد اشاره میکند میتوانیم در واقع انگار یک محدوده جدیدی را مشخص بکنیم که با هیچکدوم اینها ممکن است یکی نباشد و آن چیزی مفهومیایه که برایش میشود یک تعریف ارائه کرد.
نکته دلگرمکننده این است که قرآن از یک ترکیب سه واژهای استفاده میکند که اتفاقاً وقتی شما یک واژه نمیذارید خود آن سه تا واژه شرایط دارند تعیین میکنند دیگر.
نزدیکی تعریفها و مرز مفاهیم
مثل اینکه من به جای اینکه یک چیزی را اسمش را فقط بگذارم معجزه بگذارم آیی که ب باشد و سی باشد. سه یک عبارت وقتی که میگویم خیلی نزدیک به اینکه اصلاً دارد یک تعریف ارائه میشود برای این مفهوم.
من امیدوارم این جا افتاده باشه که یک چیزی داریم تعریف میکنیم اسمش را بگذارید سرس. فکر کنم اصلاً یک چیز جدیدیه. من میخواهم بگویم تو قرآن نه این هست، نه ما هیچ واژهای داریم که جایگزین معجزه بشود به معنای کلام اسلامی. نه چیزی برای این داریم به معنای مثلاً هیومنیزم. یک چیز دیگهای داریم. این چیه؟
من میخواهم بگویم این یک چیزی است که خیلی خوب آن مصداقها را تو خودش میگیرد و خوب هم کار میکند. حالا امیدوارم تعریفی که میگویم تا حدودی کاری که باید بکنم اول این است که ببینم قرآن چه میگوید دیگر. یعنی آن دیدگاه اسلامیش به اصطلاح چه میتواند باشه. خب خیلی معروفه و خیلی اشتباهه که واژه قرآنی برای معجزه آیه است.
چرا اشتباهه؟ برای اینکه آیه خیلی مفهوم کلیه. آیه واقعاً در قرآن به معنای نشانه این واژه به کار میرود. نشانه یعنی یک چیزی که برای یک چیز دیگهای دلالت میکند. این آیه میتواند یک پدیده طبیعی باشه که مثلاً بر صفات الهی دلالت میکنه، بر ربوبیت خدا دلالت میکند. میتواند آیه یک چیز سکولار باشه.
مثلاً مثال خوبش میگوید که آیه پادشاهی طالوت این است که چیزو میآورد با خودش. تابوت عهدو با خودش میآورد. یعنی اینجا در نشانه اینکه کی پادشاه است اینه که اینو هر وقت دیدید بفهمید که اون پادشاه است. هر وقتی که شما از یه چیزی به یه چیز دیگه پی ببرید، دلالتی انجام میشه با یه با یه نشانه سروکار دارید.
به همین دلیله که واژگان و عبارتهام آیه ان. خود عبارتهای داخل قرآن هم آیه ان. برای خاطر اینکه زبان اصلاً ویژگیش همین دلالت کردنه. بنابراین یه آیه ها رو به اصطلاح میگن به تکوینی و تشریعی میشه تقسیم کرد. اون وجه مشترک و این مرحله اصلاً ربطی مستقیماً به معجزه نداره. یعنی معجزه یه مفهوم خیلی خاصتریه.
ما هر نوع دلالتی در قرآن با واژه آیه بهش اشاره میشه. یه واژهای هست که وقتی کنار آیه میاد اینو خیلی نزدیک میکنه به معجزه. آیه نازل شده. این احتیاج به توضیح داره دیگه. آیه نازل شده یعنی چی؟ بارها در قرآن این اومده که آیات رو نازل میکنیم. یا اصطلاح دیگه کمتر به کار رفته، آیات رو میفرستیم. این
اینجوری در واقع باید فهمیده بشه که شما وقتی به جهان نگاه میکنید، هرچه در جهان هست آیه خداست. همه چیز بدون استثنا، همه همه چیز منشأش الله، همه چیز آیات الهیه. به غیر از اونایی که خودشون به خودشون میگن آیتالله، بقیه همه آیتاللهان. یعنی میشه از اینا به وجود خداوند پی برد،
صفات الهی رو میشه درشون دید. این مفهوم کلی آیه در قرآنه از شب و روز گرفته، تولد یه کودک یا هر چیز دیگهای که توی طبیعت اتفاق میافته، آدمی که بینشش به حدی رشد کرده باشه، در همه چیز خدا رو میبینه. مثلاً عرفا هم ادعاشون اینه که به یه جایی میرسن که همه جا خدا رو میبینن.
به هر چیزی نگاه میکنن، خداوند رو درش میبینن. همین بینش توحیدی قرآنی همینه واقعاً. همه چیز آیه خداست. اما آیا همه میبینن؟ نه. حقایق رو همه درک میکنن. آیات قیامت هم در طبیعت مثلاً بروز میکنه. آیا مردم متوجه میشن؟ نه. بنابراین مسئله چیه از نظر قر توی متن قرآن جهانبینی قرآنی اینجوریه که یه نازرهایی وجود دارن که رشد پیدا نکردن.
نازری که رشد پیدا نکرده، آیات رو نمیبینه. این آیات الهی رو نمیبینه. اما اگه یه آیه رو نازل کنیم، دقیقاً به معنای اینکه انگار سطحشو بیاریم پایین، این آدم ممکنه اینو ببینه. یه آدم
از دیدن تولد یه کودک که به طور طبیعی اتفاق میافته، عادت کرده و عقلش نمیرسه، رشد پیدا نکرده، نمیفهمه که اینجا یه معجزهای به معنایی داره اتفاق میافته و خدا رو درش نمیبینه.
بنابراین یه تولد معمولی براش اصلاً آیه نیست. اما اگه یه شتری از دل کوه یه دفعه دربیاد، این براش آیه است. یه چیز غیرمعمولی، یه چیزی از به اصطلاح course of nature خارج بشه، این یه تکونی بخوره، واضحتر بشه، یه جوری بفهمه که اینجا یه مثلاً قدرت الهی این کار رو انجام داد.
همه چیز از نظر جهانبینی توحیدی، همه چیز رو خدا داره انجام میده ولی مردم نمیفهمن. نزول آیات که به وسیله پیامبران صورت میگیره، به غیر از پیامبران به طور مداوم صورت میگیره، اینه که انسانها در معرض پدیدههایی قرار میگیرن که خارج از عرف هستن و این چیزشون رو میشکنه. اون عادتشون رو میشکنه، یه چیزی بالاخره درک میکنن.
این مفهوم نزول آیات، تنزل آیات یا ارسال آیات اینه که افراد رشد نیافته، نازرهای رشد نیافته با یه پدیدههایی میتونن به یه حقیقتی برسن که به طور طبیعی بهش دسترسی ندارن.
بنابراین یه واژهای باید کنار آیه بیاد تا این تمام معجزات پیامبران آیات نازل شدن. در قرآن اینجوری بهشون اشاره میشه که مثلاً ما آیات رو نازل میکنیم، بعد حالا اینا اگه ایمان نیاوردن، یه مشکل ثانوی براشون پیش میاد.
اما یه چیز دیگه هم هست. بینه. این واژه بینه هم کنار این دو تا آیه، در واقع بینه بینه آیه نازل شده روشن. آیات بینات نازل شده. این ترکیبی که جایی که در قرآن با این ترکیب اشاره میکنه به پدیدههایی مثل معجزات پیامبران یا چیزهای دیگهای شبیه این.
اینا نشانه هستن، به یه چیزی ورای خودشون، به یه حقیقتی اشاره میکنن. طبیعی نیستن، نازل شدن، تو انگار سر جای خودشون نیستن، یه از آسمان انگار به زمین اومدن تا یه آدمهایی که در زمین هستن و آسمانی نشدن بتونن اینا رو ببینن. به اضافه اینکه روشنان، غیرقابل انکارن.
به اون حقیقتی که دارن در واقع اشاره میکنن به با به روشنی اشاره میکنن و کسی نمیتونه اینا رو در واقع انکار بکنه. بنابراین سه تا سه تا واژه کنار هم قرار میگیره تا اون چیزی که ما بهش میگیم معجزه یا میخواهیم بهش بگیم معجزه، اینو در واقع شکل بده. و خب این خیلی خوبه دیگه. برای تعریف در واقع من مثل اینکه یه تعریف سهقسمتی دارم.
یه چیزی باید آیه باشه، نشانه باشه، نازل شده باشه و این پدیده به اصطلاح این روشن بودن رو داشته باشه تا من بهش بتونم بگم یه معجزه. خداوند به قصد هدایت یه همچین پدیدههایی رو به وجود میاره تا مردم به حقیقتی پی ببرن.
حقیقت میتونه توحید باشه، صفات خاص الهی باشه، نبوت یه شخص خاص باشه یا حتی معاد باشه، یه حقیقت دیگهای که باید بهش برسیم. خب این تحلیل من سه جلسه یه بار سخنرانی کردم که مفصل برای کسایی که به بخش قرآنی این بحث علاقهمند بودن، تقریباً قسمت عمده اون سه جلسه درباره همین بود که این قرآن در واقع به معجزات چه جوری نگاه میکنه.
حالا خلاصهاش اینه که بالاخره ما سه تا واژه داریم که کنار همدیگه میان و مفهومی رو شکل میدن که مصداقهاش همون چیزهایی که ما دوست داریم مصداق معجزه باشه. هیچ واژه خاصی وجود نداره در قرآن برای اینکه به یه چیزی این شکلی اشاره بکنه. نه معادل معجزه چیزی داریم، نه میراکل.
ولی این ترکیب سهتایی رو داریم. به انگلیسی مثلاً اسمشو گذاشتیم self-evident revealed signs. خلاصهاش بکنید به صورت سرس. پس یه چیزی، یه مفهومی وجود داره، این دیگه در این قسمتش هیچ شکی نیست، یه همچین ترکیبی در قرآن وجود داره که نزدیک به اون چیزیه که ما میخواهیم اسمشو بذاریم معجزه. این شامل فقط پیامبران نمیشه.
آیه نازل شده در زندگی من و شما ممکنه پیش بیاد و اینکه به چه چیزی حقیقتی اشاره میکنن، یه مقدار بازه. لزوماً به وجود خدا یا صفات خدا ممکنه اشاره نکنه، ممکنه به قیامت اشاره بکنه و الی آخر.
به هر حال این این سه تا مفهوم کنار سه تا واژه، سه تا عبارت که سه تا مفهوم کنار همدیگه با ترکیب هم یه مفهوم میسازن که اون مصداقها رو همهشون رو دربرمیگیره.
شما هر کاری که پیامبران کردن قطعاً توی اون توی یعنی معجزات قطعاً با این عبارت در قرآن بهشون اشاره شده بارها. چیزهایی ولی لزوماً شامل یعنی اثری از اینکه یه رسولی باید اینجا در کار باشه وجود نداره.
ممکنه رسولی باشه، ممکنه نبوتی در کار باشه، ممکنه یه چیز دیگهای. تمام اینکه مثلاً شما در قرآن میبینید که میگه آدما این آیات رو میبینن و رد میشن، بهشون توجه نمیکنن. انگار این آیات بالاخره حالا حالا چه حالا حداقل تو زندگی شخصی خودشون یا در طبیعت به طور کلی وجود دارن ولی باید بهشون مثلاً اینا رو فهمید و بهشون توجه کرد.
خب با بذارید بر اساس این تحلیلی که حالا یه تحلیل متنه، من این قسمتو گفتم که حاضرم کاملاً دفاع بکنم، حالا یه به یه تعریفی برای یه مفهوم جدیدی که قراره مثلاً جای این مفهوم میراکل، من توی یه پانوشتی توی این مقاله نوشتم که از این جای مقاله دو تا انتخاب وجود داشت دیگه.
میتونستم بگم این تعریف جدیدی برای میراکل دارم میدم، میتونستم بگم دارم یه چیز جدید تعریف میکنم که این مثلاً مفهوم قرآنی شبیه میراکله. خب اولیش یه خورده چالشبرانگیزتره دیگه.
دفاع از مفهوم قرآنی معجزه
یعنی بگم که این تعریف جدیدی برای میراکله از اون چیزی که تا حالا تعریفهای دیگهای که ارائه کرده، مثلاً بهتره و یه جوری ازش دفاع بکنم. و الا خب یه مفهومی اگه کسی دفاع منو نپذیره، خیلی خب اشکال نداره.
ما در قرآن یه مفهومی داریم، یه مفهومی داریم که شامل معجزات پیامبران و چیزهای دیگه میشه. این مفهوم حالا اسمشو بذارید سرس، فکر کنید در مورد این داریم. یه چیز جدید معرفی کردیم. مثلاً این معجزه نیست.
مثلاً میتونیم همونطوری که آقای دکتر گفت، همون قسمتی که تا حالا بهش گفتیم میراکل، اونو نگه داریم، بگیم این میراکله، این یه چیز دیگه است. این توش مثلاً فرض کنید یه آدمی که شاهد باشه، هدایت بشه و اینا مثلاً توش فرض شد.
منتها من حرفم اینه که این بهتر در واقع اون مصداقها رو دربرمیگیره و خیلی چیزهای اضافهای که با شهود ما سازگار نیست رو دور میریزه.
یه قرآن معجزه میشه برای خاطر اینکه در این سه شرط صدق میکنه. یعنی به نبوت پیامبر به این طریق یه کاریه که یه متنیه که هیچ بدیلی براش انسان نمیتونه به همون معنایی که بقیه معجزات پیامبران بود. پیامبر ما یه کاری انجام داده که کسی از انسان برنمیاد.
بنابراین یه منشأ الهی داره. یعنی به یه حقیقت مهم مذهبی، religious truth داره اشاره میکنه، اونم در مورد قرآن نبوت پیامبره، به عنوان معجزه پیامبر. ثانیاً اینه که به طور غیرعادی به وجود اومده چون انسانها نمیتونن این کارو بکنن. خب پس یعنی از نظر شما قرآن آیه بینهای نیست.
نه، نه شما نظر خودتونو بگید. آیا نشانه بینهای قرآن آره خب ببینید مسلمونا چی میگن. مسلمونا احساسشون این هست که قرآن دلیل کافی برای پیامبری پیامبر ما هست یا نیست. اگه بگید نه، دلیل روشنی نیست. خب شما شما قرآن رو دلیل روشنی برای پیامبری پیامبر میدونید یا نمیدونید؟ اگه بدونید، پس معجزه است. اگه ندونید، معجزه نیست.
نه، ببینید مسلمونا قرآن رو معجزه میدونن به این معنا که احساس میکنن که دلیل روشنی بر پیامبری پیامبره. یعنی کسی مثلاً مغرض نباشه، به دلیل تحدی، به دلیل اینکه کسی نمیتونه واقعاً از لحاظ بلاغت، یعنی من منِ فارسیزبان که نمیتونم بلاغت قرآن رو بفهمم، یه آدمهایی برداشتن در
دلالاعجاز نوشتن که نگاه کنید مثلاً به لحاظ بلاغی قرآن برتریهایی رو نسبت به هر متن بشری داره، استدلال کردن، استدلالهایی که من همین کتابهای دلالاعجاز هم الان بخونم خیلی نمیفهمم. به خاطر اینکه یک سواد خیلی زیادی، سواد ادبی میخواد، از ادبیات عرب میخواد. یعنی به نظر نمیآد زیاد ادبی میخواد، اگر به عرب میخواهد.
یعنی به نظر نمیآید که بگوید فقط مسلمونا، مسلمانها خب بهش تبعیت میکنن، میگویند که بله مثلاً خب ما این را قبول میکنیم ولی ببینید نیستش که قرآن به لحاظ بحث بلاغی، یعنی اصلاً سلفاِویدنت نیستش. از نظر قرآن خودش سلفاِویدنت هست یا خود نظر قرآن چیست در مورد خودش؟
نه، متشابهات ربطی به قرآن دلالت میکند بر ببینید در قرآن بارها اینجوری است که از پیامبر میخواهند که معجزه بیاورد و قرآن میگوید من معجزهای نمیآرم. بعد بعضی از این آیات بعدش هست که کتابو نازل کردیم. یعنی اشاره به اینکه این معجزه پیامبر قرآن هست یا نیست؟ من کاری به این ندارم که از نظر شما سلفاِویدنت هست یا نه.
آیا قرآن معجزه هست به دلیل مثلاً فرض کنید تحدی؟ برای اینکه کسی مشابهش نمیتواند بیاورد. تحدی یعنی چی؟ یعنی از فراتر از قدرت انسانهاست که چنین کتابی بیارن. شما ممکن است بگویید نیست. بنابراین قبول ندارید که قرآن معجزه است دیگر. معجزه یعنی چی؟ معجزه یعنی اصلاً این تعریف را بگذارید کنار.
معجزه به معنای کلام اسلامی یعنی یک چیزی که دیگران نمیتوانند انجام بدن و شاهد خوبیه، شاهد قطعیه برای اینکه پیامبر بوده. شتر از دل کوه دربیاد، اثبات این است که صالح پیامبره. خب؟ حالا یکی ممکن است بگوید در این خدشه بکند که قرآن آیا بین هست یا نیست؟ اگر نیست معجزه نیست. قرآن خودش میگوید من بین هستم، بین هستم.
اینکه شاهد اینکه قرآن خودش میگوید بینه که شاهد بر بین بودن من اینجا ببینید من اثبات نمیخواهم بکنم قرآن معجزه است. اصلاً شما بحثی که دارید میکنید خارج از این موضوعه. من دارم یک تعریفی ارائه میدهم. خب، یک تعریفی شما قرار بود پارادایم کیسها را آن کیسها را بگیرید دیگر.
خب، آیا قرآن را میگیرد یا نه؟ شما را بگویم. به نظر یک مسیحی نمیگیره، به نظر بعضی از مسلمانان نمیگیره. برای اینکه اینها قبول ندارند که قرآن معجزه است. نه. آدمها معتقدن معجزه است ولی بین نیست. ما باید
کتاب بنویسیم در رابطه با اعجاز، ثابت کنیم که قرآن معجزه یعنی بینه که یعنی دیگران نمیتوانند که چنین یک یک لحظه اجازه بدهید.
بگذارید ببینید، نه هنوز توضیح ندادم. نه. آها نمیدانم در مورد چه دارد صحبت میکند. من قصد دارم توضیح بدهم و بعد باشه، میخواهید این بحث را بگذاریم برای آخر. در واقع سؤال این است که اگر قبول داریم که پروتوتایپ معجزه از نظر قرآن اسلامی یعنی قرآن، آیا قرآن تو این تعریف صدق میکند یا نمیکنه؟
سؤال آقای دکتر و ایشان این است که این سومی که حالت به اصطلاح سلفاِویدنت بودن را قرار است داشته باشه، این در مورد قرآن صدق نمیکند. بنابراین تعریف قرآن را میندازه بیرون. بنابراین از نظر مسلمانان نباید قبول، قابل قبول باشه. خب، چه میخواستم بپرسم؟ این، اه، یکی اینکه این تعریف را میگیرد که فور شما تعریف کردید. آفرین.
برای یکی معجزه است، برای یکی آفرین. ولی آن فهم اولیه که ما داریم، این است که نه حالا این نه نه، من میخواهم بگویم که اینجوری نیست دیگر. یعنی اصلاً ویژگی، اصلاً ویژگی اصلی این تعریف همین فورنِسه.
بعد نکته دوم، خب خیلی ممنون، این را میخواهم حالا این را توضیح بدهید. اگر آن مسئله قبلی را یک لحظه دیگر بیارید، اصلاً آن سومیش خب آن فور اصلاً این، من حتی این را نگفتم این سه تا چه هستند.
اینها ترجمه این سه تاان دیگر در واقع به چیز. حالا خب، در واقع ترجمه آنها باشند. در آن فور در حقیقت آن سومی خیلی دارد ظاهر میشود دیگر. بله.
آن یک و دو که آن ظاهر نشد، تو آن سومی خب. و سومی، آمده که او، سفیشنت و جاستیفایینگ اِویدنس داشته باشه برای کاندیشنهای یک و دو. خب؟ خب این خوبه، ولی دیگر اینجاست سِلف اِویدنس دارند نیست. یعنی یکم ضعیفتر و منعطفتر از سِلف اِویدنس بودنه.
یک سفیشنت اِویدنس داشته باشه شخص، خب؟ ولو به خاطر کلی بکگراند نالج و تحقیقاتی که خودش انجام داده. یا حتی تجربه، حتی بله. بگذارید من بله. آره، اجازه بدهید حالا این، بگذارید من این سه تا را اول بگویم. یک خورده صبر کنید به قول ایشان بگذارید یک خورده تو مثالهایی که توضیح میدهم.
خب یک یک چیزی را بهش میگوییم سِرس یا میراکل، هر کدام را میتوانید انتخاب کنید از این به بعد. من میرم میگویم میراکل، شما آن یکی را بشنوید. من اینجوری مقاله را پیش بردم که واقعاً داریم یک تعریف جدیدی ارائه میدهیم که میتواند جانشین میراکل بشود. ولی میتواند اینجوری نباشد.
خب یک یک یک پیشآمدی، یک رخدادی را میگوییم میراکل که یک آبزِروِری به اسم او مثلاً این را میبیند و این سه تا کاندیشن صدق میکند. اول اینکه ام بر یک حقیقت دینی دلالت میکند. به وجود خدا، به صفات خدا، به پیامبری، پیامبری به یک چیزی دلالت میکنه، یک معنایی بالاخره دارد. این در تعریف هیوم نیست.
این شرطیه که خیلی اخیراً در اه لیتریچر فلسفه دین تحت عنوان اینکه میراکل باید رلیجس سیگنیفیکنت داشته باشه مطرحه. حالا شاید دقیقاً این نباشد ولی بالاخره اینکه یک سیگنیفیکِنسی باید وجود داشته باشه. به یک چیزی باید در واقع دلالت بکند که مذهبی به یک حقیقت دینی هم باشه. خب. انتظارمون این است دیگر.
خداوند میخواهد هدایت که در واقع این حقیقت دینی هم جانشین ضعیفتر آن مفهوم هدایت کردن انسانهاست که در مفهوم میراکل به نظر من شهوداً باید باشه. خب شرط دوم این است که خارج از course of nature این اتفاق افتاده. این جای آن نازل شدن میشینه. یعنی یک پدیده طبیعی که به طور عادی اتفاق میافتد نیست.
خداوند این را خارج از natural course of events ایجاد کرده و یک دخالت الهی هم در واقع بوده. این در واقع شرط دوم تقریباً همان چیزی است که هیوم میگوید حالا شاید با یک واژگان دیگر. سوم این است که او باید یک دلیل کافی قابل قبولی برای اینکه این دو تا شرط برقرارن داشته باشه.
یعنی اگر یک شاهدی باشه این دو تا اتفاق را ببیند ولی مجاب نشود به اصطلاح برایش بین نباشد من میگویم برای او برای آبزرور او معجزه اتفاق نیفتاده. این دقیقاً یک حالت نسبی بودن به تعریف میدهد. یک یک ایونتی برای یک نفر معجزه است برای یک نفر معجزه نیست. ببخشید. بگذارید من این مثالها را بگویم.
بگذارید خب روشن بشود و آدم بفهمه. الان شاید بگویم از مثال خود خودتان مثالی که دارید بچه که دونیشنی که تو بیابون الان مثال اول من اسمش هست تئو و میس چیپس. یعنی خدا تئوی بازیگوش. یک خداییه یک جهانی را خلق کرده که در آن کراتی فقط وجود دارند که دقیقاً طبق قوانین مکانیک نیوتون حرکت میکنند. این هیچ انسانیاش نازل هم خلق نکرده.
مثال تئو و نقض قانون طبیعی
این گاهگداری حالا از روی بازیگوشی خسته میشود یا هر کاری یا دارد تمرین میکند یک تغییری تو مسیر بعضی از این کرات میدهد. بنابراین یک natural law ای را که خودش گذاشته نقض میکند و شهوداً ما احساس نمیکنیم که معجزهای اتفاق افتاده.
یعنی این مثال را من زدم جایی که آدم اینجایی که ناظری نیست. کسی از این به جایی نمیرسه، نتیجهای نمیگیره، مثل در واقع مثل همان مثال دانشین اغراقآمیزتره دیگر. یک مثال تخیلیه از اینکه اصلاً هیچ کسی وجود ندارد که ببیند. بنابراین خداوندی که natural law خودش را نقض میکند از یک کاری دارد میکند ولی ما هیچ شهوداً احساس نمیکنیم معجزه دارد میکند.
انگار یک معجزه در خلاء اتفاق نمیافته. معجزه برای بالاخره یک آدمی باید آنجا باشه ببیند تا اینکه اسمش را بتوانیم بگذاریم معجزه. طبق شهودِ. که ارضا میکند. ها؟ اصلاً آن for O ای وجود ندارد آنجا. اگر O ای میبود اگر نه، O ای باید وجود داشته باشه.
همونا تعریف همین است دیگر. یک M داریم باید یک O ای باشه. این برای O معجزه است. اصلاً تعریف M برای معجزه برای O است. اگر O نبود اگر خب شرطی بله اگر میبود هست یا نیست؟ یک M برای O معجزه است اگر این سه تا شرط برقرار باشه. و O وجود دارد. معجزه بدون این مثال، مثال اول میگوید معجزه بدون O معنی ندارد.
فکر کنم توافق روش تا حدودی به دست آمده. یعنی همان مثال شن در بیابان یا حالا یک پدیده ساباتومیک که کسی نمیبینه و به نتیجهای نمیرسه و religious significant ای اصلاً وجود نداره، به نظر میرسد که این را دیگر ریز کردم نمیتوانید بخوانید انشاءالله. دارید میخوانید. بگذارید من خودم تعریف کنم.
این داستان اول این است. بله خب بهتر. من ادعای معجزه ندارم. مثال اول این است که یک آدمی به اسم ابنحیوم، اسم همه این شخصیتها آنهایی که برهان هیوم را بلدن یک چیزی شبیه هیومه. این اسمش ابنحیومه که با یک نفری با یک دوستی قرار گذاشتن که بروند به داعش ملحق بشوند.
خیلی آدمهای مؤمنی هم هستند. آن O خیلی آدم خوشقلب و جوان خیلی خوبی است. و خداوند یک فرشتهای را به صورت آدم میفرسته که به این O بگوید که این کار را نکند. میآید اینها با همدیگر یک جایی قرار دارند. قرار به یک جایی با همدیگر برسن و از آنجا حرکت کنند بروند به داعش ملحق بشوند.
اول O به آنجا میرسد و این فرشته میآید و بهش میگوید که من فرستادهی خدا اومدم. نباید این کار را بکنی. هر کاری بخوای، هر معجزهای بخوای برات میکنم که منصرف بشی. بفهمی من فرشتهام از طرف خدا اومدم منصرفش. این یک مجموعه سکه، کلکسیون سکه دارد که اینقدر دوست داره، اینها را با خودش آورده. مثلاً فرض کنید ۱۰ تا سکه دارد.
این سکهها و آن میریزه در یک کاسهای، میدهد دست این کسی که ادعا میکند فرشتهست و یک لیستی هم حالا از قبل تهیه کرده یا همان موقع تهیه میکند که کدام شیر بیاید کدام خط. و از این فرشته میخواهد که تو اگر این را بریزی، ۱۰ تا اگر همهشان دقیقاً همونی آمد که من گفتم، میفهمم که تو راست میگی.
یک چیزی ۲ به توان مثلاً منهای ۱۰ احتمال این است که این شانسی بتواند این کار را بکند. اگر بکنه، شما هم باشید قبول میکنید که از طرف خدا آمده. خب، این قبل از اینکه بریزه، آن ابنحیوم سر میرسد. این جلو ابنحیوم سکه را میریزه و یک چیز نامنظم، از دید ابنحیوم یک چیز نامنظمی را زمین میافتد دیگر.
مطابق آن لیست، دقیقاً همهش مطابق لیست، او مطمئن میشود که این فرشتهست، ابنحیوم هیچچیزی نمیفهمه که آیا این حالا در ورژن اول داستان این است که فرشته این کار را میکنه، اوکی را میگیره، لیست را برمیداره میرود. حالا ابنحیوم چگونه ممکن است بفهمه که این فرشته، باید داستان او را گوش بده و قبول کند دیگر.
و چون بلده استدلال هیوم رو، میداند که با تستفای یک نفر نمیتواند قبول بکند معجزهای اتفاق افتاده. آن هرچقدر هم بهش اصرار بکند که این اومد، این را به من گفت، یک لیستی بود و این لیست باعث شد که دادم و این را ریخت، آن چیزی که واقعاً دیده این است که سکهها همینطوری روی زمین اومدن و هیچ معنیای هم برایش ندارد.
بنابراین ابنحیوم فکر میکند که او ترسیده، نمیخواد بیاد، بهانه دارد میگیره، ولش میکند میره، به داعش ملحق میشه، او هم برمیگردد و خیلی زود هم بعد از این واقعه کشته میشود. چون برهان هیوم را بلد بود، اگر بلد نبود، ممکن بود کشته نشود. حالا این شوخیه که من مرتب در اینهایی که برهان هیوم بلدند، یک بلایی سرشون میآید.
البته من به برهان هیوم بعداً تو همین مقاله گفتم که معتبره حالا. یک خرده حالت طنز و اینها دارد این چیزها. خب اینجا دین یک واقعهایه که برای او معجزهست و برای ابنحیوم نیست. آن اِویدنس داره، این اِویدنس ندارد دیگر. برای اینکه در آن کانتکست آن میفهمد که چه اتفاقی افتاده.
چیزی که خیلی مهم است این است که اولاً یک ورژن دیگهای از این داستان این است که لیست را نبره. بنابراین ابنحیوم میرسه، این پدیده را میبینه، آن یارو میره، او لیست را بهش نشان میدهد و این میتواند چک بکند که واقعاً از روی کاغذی که دست این هست، اینها افتاده زمین. بنابراین یک جوری اتفاق معجزهآسایی را قبول میکند که افتاده. خب؟
ولی آیا اینکه معنایش این است که نباید به داعش ملحق بشود را هم میفهمه؟ این را باید از تستفای از گواهی او بفهمه. بنابراین باز به برهان هیوم، حتی اگر این ورژن هم در نظر بگیرید، قبول نمیکند که این فرشته آمد و معنیش، آن چیزی که دلالتی که این اتفاق برایش دارد را بدون گواهی نمیتواند درک بکند. بنابراین نمیپذیره.
حتی اگر لیست را ببینه، این دلالت این معجزهای که اتفاق افتاده را در واقع درک نمیکند. بنابراین معجزهی معنایی دارد که بهش اتچ شده و آن هم باید در واقع اِویدنس وجود داشته باشه که آن معنای این معجزه این بوده. نهایتش ممکن است ایمانش به خداوند افزایش پیدا بکند و در ملحق شدن به حکومت الهی داعش، جلن بکند.
میذارید من این خود مثالها را بزنم بعداً سؤال کنید. آ، ورژن اینکه لیست بود؟ دومیش. خب لیست اگر باشه، شما ۱۰ یک نفری جلوی چشم شما یک چیزی را ریخته، رفته. لیست لیست، اجازه بدهید من برایش توضیح بدهم. لیستی که دست این آدم هست، واقعاً دستش میبیند دیگر. اینها ریخت، طرف رفت، این بهش لیست را میده، نگاه میکند میبیند همهی چیزها، کارهای روی زمین طبق این لیستان.
خب بنابراین ۲ به توان منهای ۱۰ احتمال میدهد که این پس یک چیز معجزهآسایی اتفاق افتاده، ولی معنایش چیه؟ معنایش معلوم نیست برایش چیست. باید به گواهی این آدم تو آن کانتکست را بپذیره که این اومد، به من گفت، از من خواست که چه کار بکنم و حرفش این بود که به داعش ملحق نشید.
فقط اونه که میفهمد که این مثال بعدی که من از زندگی یکی از دانشمندهای مورد علاقهی خودم البته حالا اینکه داستان راسته یا دروغه، یک چیزی شبیه این میگویند برایش پیش اومده، بلز پاسکال که اینجا اسمش را نوشتم بی پی، میگویند تو زندگیش یک چیزی شبیه این پیش آمده برایش.
این یک جوان خیلی با تقواییه که خیلی هم اهل ریاضته و اصلاً از نعمات دنیوی هم استفاده نمیکند و خیلی عابد و زاهده. حالا به یک طریقی یک شب در یک مهمونی شرکت میکند. فیلسوف هم هست دیگه، یعنی خیلی چیز خوانده. مثل پاسکاله در واقع مدل همان ذهنیتون پاسکال باشه.
این در دورانی هم زندگی میکند که اعتقاد به دئیسم و اینجور چیزها هم متداول شده و ایشان هم یک چنین چیزهایی که باید به تئیسم معتقد باشه یا دئیسم تو ذهنش سوال. میرود در یک مهمانی شرکت میکنه، مهمانی پر از غذاهای خوشمزه است و زنهای زیبایی هستند و یکمی میرقصه و اینها حالا احتمالاً حلال هم هست برایش یکم شراب میخوره، حال خیلی خوبی پیدا میکند.
موقع برگشتن واقعاً به این اعتقادات دینی و این ریاضت کشیدن و اینها شک میکند و اینکه اصلاً زندگی همین است و اینکه خدایی مثلاً فرض کنید مجازاتکنندهای هست و اینها به نظر درست نمیرسه. احساس میکند ایمان خودش را به خدا دارد به معنای مسیحیت از دست میدهد.
و از خدا میخواهد که من دارم ایمانمو از دست میدهم باید یک چیزی به من نشان بدی تا من ایمانمو حفظ بکنم. در همان لحظه که این به ذهنش میرسد این دروشکه میرود در یک چاله مانندی و در آن باز میشود و این پرت میشود از دروشکه بیرون. دارد میافتد مثلاً از پل تو رودخونه. میگویم واقعاً این اتفاق برای پاسکال افتاده. من نمیدانم راسته یا دروغ.
یک دفعه انگار یک دستی این را میکشه دوباره مینشونه سر جاش، در دروشکه هم بسته نمیشود. خب شما جای این باشید، احساس میکنید که خدای همدانی ندای درونیشو شنیده، همه توان هم هست که در یکصدم ثانیه یک سناریو نوشته و مرا پرت کرده بیرون و دوباره کشیده تو، حتماً دیگر هیچ مهمونیای قول میدهد تا آخر عمرش شرکت نکنه، برمیگردد و میرود در کلیساها تا آخر عمرش عبادت میکند.
پاسکال تقریباً یک چنین کاری کرده واقعاً تو زندگیش. از یک جایی به بعد دیگر میگویند این اتفاق برای پاسکال مشابهش افتاده. این جمله از پاسکاله که این آخر نوشتم. Fire, God of Abraham, God of Isaac, God of Jacob, not of the philosophers and the scholars.
نمونههای خصوصی معجزه
میگویند آمده تو خانه این یادداشت را حاشیه چیزی نوشته که اولش هم fire، آتش. یک چیزی انگار دیده مثل آتشی که موسی دیده بود. خب این یک نمونه معجزه خوبخصوصیه دیگر.
کسی به غیر از این آدم نمیتواند معجزه آسا بودن این پدیده را اصلاً بفهمه. این چیزی کاملاً برای این آدم اتفاق افتاده. یعنی آن ندای درونیای که داشت و همزمان شد با این اتفاق یک روی هم این کانتکست معجزه آساست.
حالا یک نگهبانی که نگهبان پله از بیرون این حادثه را دیده. وضعیت نگهبانی اینجوری است که آن چاله مدتهاست آنجا هست. بارها هم این نگهبان به شهرداری گفته که این خطرناکه، دروشکهها میافتن توش، شهرداری این را درستش نمیکند. چیزی که نگهبان آن شب دیده اصلاً چیز غیرعادیای نیست. هر ماه ۲۰، ۳۰ تا دروشکه میافتن تو این. سه، چهار، پنج تاش حداقل درشون باز میشود.
ماهی یک دانه هم یارو دارد میافتد بیرون. حالا گاهی افتاده، گاهی نیفتاده. چیزی که از بیرون دیده این است که همان اتفاق امشب هم افتاد. این افتاد در چاله، داشت پرت میشد. چیزی که نگهبان دیده احساسش این است که کتش گیر کرده مثلاً به یک جایی و نیفتاده یا دروشکه که دوباره تاب خورده این برگشته سر جاش دیگر.
اصلاً از نظر نگهبان هیچ اتفاق خارج از اتفاقهای عادی، یک اتفاق با احتمال کمی را دیده ولی احتمالش خیلی هم کم نیست. چون بارها دیده بود، هیچ چیز خاصی مدنظر نیست. به چه چیزی را سیگنالفای میکند برای نگهبان؟ اینکه این چقدر شهردار بیمسئولیتی داریم. آن چیزی که از این حادثه میفهمد این است که همانطوری که من گفتم این خطرناکه و شهردار چه آدم بیمسئولیتیه.
بازم فردا بروم بگویم نمیآن درستش بکنند. این بنده خدا داشت میافتاد در رودخونه. چرا؟ برای خاطر اینکه کانتکستشو نمیدونه. آن چیزی که در دل این گذشته و مثلاً باعث شده که بنابراین این پدیده برای بی پی ۱۰۰٪ یک معجزه غیرقابل انکاره. برای نگهبان هم هیچی نیست.
هیچ اثری از معجزه نیست. اینکه اتفاق غیرعادیای افتاده افتاده واقعاً ولی همه نمیفهمن. یعنی دسترسی بهش ندارند که این اتفاق غیرعادی بوده یا نه. مثل همان در آن مثال قبلی هم بالاخره اومدن آن سکا طبق لیست یک اتفاق در واقع آن شرط دوم را ارضا میکند ولی برای همه معجزه نیست. کسی که آن کانتکست را بدونه فقط میتواند.
بله. کلاً لازم نیست آبجکتیو و سابجکتیو جدا کنید. این فرم این یک اینفورمیشنی دارد که آن ندارد. نه. وقتی این هست من نگفتم من اینجوری نگفتم. من میگویم پاسکال اِویدنس دارد، او ندارد. پاسکال یک مجموعه اینفورمیشن دارد که برایش اِویدنسه از جمله ندای درونی خودش، ماجرایی که شب برایش اتفاق افتاده، آن اصلاً دسترسی به اینفورمیشن ندارد.
خب اگر دسترسی به اینفورمیشن ندارد که چیزی یعنی اتفاقی نیفتاده که به چیزی بد. ببینید شما حرفتون این هستش که یک چیزی ممکن است برای یک کسی در دلالت بر وجود خدا بکند برای یکی دیگر نکند. این وقتش در اینجاست که یک همونطور واحدی در این دو تا باشه که یک چیزی را به عنوان دلالت بر خدا قلمداد بکند ولی دیگری نکند.
مثال شما اینطوری نیست. مثال شما مثالیست که اِویدنسی که پاسکال دارد متفاوت است از اِویدنسی که آن شخص، آن شخص دوم دارد نگاه میکند. بنابراین این را نمیتواند کپچر کند. این مثال مثال مناسبی نیست. ببینید معجزه یک ایونته همراه با یک ناظر. نه یک ایونت. بسیار خب. که تو آن شرایط صدق میکند.
ایونتی که هست شما یعنی الان M و O M و BP این ایونت و M M و BP معجزه است. اِویدنس برای BP؟ بله. همان که وقتی که داشتم تعریف میکردم از نظر نیست بله. بسیار خب پس این نمیتواند به آن چیزی که شما ربطش بدهید. ایونت آن اتفاق فیزیکی است که چرخونده.
اتفاق فیزیکی که اِویدنس را به عنوان معجزه نیستش. ایونته همان افتادن آن درویش. خب این اِویدنسی که دلالت میکند بر اینکه خدا دستشو گرفته کدومه؟ عبارت است از احساسی که داشته وقتی که داشته پرتاب میشده به اضافه اینکه خدا هم کمکش کرده دستشو گرفته که چیزی وارد. درسته؟
این را دیگر آن شخصی که دارد قول هست نه اینجا در مورد اینکه آیا این معجزه هست این ایونت؟ آیا تو میگی که این ایونت برای پاسکال به خاطر آن اِویدنسها ولی اِویدنسها برای ایونت کجای اِویدنس؟ اِویدنسهای درونی و اینفورمیشنها.
پس اِویدنسها به همان ایونتی میتواند معجزه تلقی شود برای یک کسی که دلایلی که آن تعامل این دو تا میاد، دلایلی میشود که برای یک کسی دلیل باشه ولی برای یک کسی دیگری دلیل نباشد.
آن را به عنوان دلیل تلقی نکند. نه من این را نمیگویم ها. این را شما دارید میگویید. این را این تصوری که شما دارید اضافه میکنید. من میگویم یک ایونت مثل مثلاً پرتاب سکه، مثل افتادن این دروشکه، یک اتفاقی افتاده.
برای یک آدمی که این ببینید حرف این حرف از تا یک حدیش قدیمیه. اصلاً به این تئوری میگویند تئوری اپیستمیک معجزه. فکر کنم اولین بار آگوستین خیلی صریح این حرفو زده. دانش ما نسبت به طبیعت تو اینکه چه چیزی معجزه است، چه چیزی معجزه نیست، دخالت میکند دیگر.
من منی که یک دانشی دارم، منی که یک چیزی را میدانم در مورد طبیعت، وقتی که خلافشو میبینم در طبیعت، میفهمم یک معجزهای اتفاق افتاده. یک نفر نمیفهمه برای اینکه آن دانشش میگوید که ببینید مفهوم معجزه مفهومی که یک جنبه اپیستمیک دارد. اینکه من همین نچرال لا، نچرال لا نقض ممکن است بشود ولی هیچکی نفهمه. طبق تعریف من معجزهای اتفاق نیفتاده.
بگذارید من یک مثالی داشتم حذف کردم. یک پیامبری آمده در زمان مثلاً فرض کنید گذشته و گفته من میخواهم یک معجزهای بکنم. معجزهاش این است که تو آن کسوف معروفی هست که نسبیتو ثابت کرده، این جلوی انحراف نور را تونسته بگیرد. واقعاً این کار را کرده. خب مردم که نمیدونن نسبیت انیشتین چیست. نیو این پیامبر یک خورده خنگی بوده.
نمیفهمیده چگونه باید معجزه بکند. من باید بر اساس دانشی که آنها دارن، همه پیامبرا این کار را میکردند. چیزی میآوردن که اِویدنت، بینه باشه. این بینه ارائه نکرده. یعنی معجزه به این معنا که نچرال لا را نقض کرده با استفاده از نیروی غیرطبیعی خودش یا خداوند. بنا به هیوم یک معجزهای اتفاق افتاده.
ولی بینهای وجود ندارد برای مردم. هیچکی نفهمیده که این معجزه کرده. بنابراین از نظر کانتکست دینی معجزهای اتفاق نیفتاده. بینه بودن یعنی اِویدنس داشتن، اِویدنس داشتن جزو تعریفه و بنابراین به جنبههای ذهنی ما اینکه برای یکی میتواند یک چیزی معجزه آسا باشه میتواند نباشد اینکه یک ایونت اینجا اتفاق افتاده همان مسئله افتادن و این حادثهای که اتفاق افتاده یک نفر اینفورمیشنی دارد که این برایش این برای این معجزه هست برای نگهبانی که اسمش را میذاریم جی معجزه نیست دقیقاً نکتهای که شما دارید میگویید درست است اینها مجموعهی اِویدنسهاشون با همدیگر یکی نیست بعد خیلی خب تمام شده بحث ولی شما نمیتوانید این برای وقتی شما حرفتون وقت کار میکند که یک ایونت را با این بین دو نفر باشه چرا آخه من شما دارید من چرا حرف من کار نمیکنه؟
نه من که کاملاً بحث را عوض میکنم وقتی یک ایونت قبلتر از اینها مثل آقای مرواری باشه مسلماً که من میتوانم باور بکنم که این اِویدنسی که ازش حمایت میکند و ایشان نکرد بنابراین خیلی طبیعی است که این اتفاق بیفتد خب با کدام حرف من تناقض دارد آقا؟
نه ببینید شما وقتتون را ببینید تا یعنی مشکل اینجاست که من بله خواهش میکنم حتماً ببینید اگر اینطوری که شما میگویید این چیزی که شما میگویید که عددش چیست عددی که هستش که دلالت بر دلالت و یک سِت میکند بعد این نِشات پرسید یعنی دوم چه میخواهد بگه؟
همان تعریف هیومه دیگر یک اتفاق غیرطبیعی افتاده خداوند هم علتش بوده پس قرار است اِویدنس باشه از برای اینکه کسی را خدا باور کند پس ببینید آن چیزی که شما دارید میگویید چیزی که ما تو معرفتشناسی بهش میگوییم وقتی که با یک دلیلی وجود دارد یک واقعیتی یک حادثهای اتفاق میافتد این میشود ریزن.
اگر قرار باشه که شما به واسطهی آن دلیل به چیزی باور بکنید شما باید این دلیل را به عنوان دلیل ببینید یعنی تریتِش تریتِش از آن ریزن آن را یعنی باید تملک بکنید به عنوان یک دلیل. وقتی تملکش کردید به عنوان یک دلیل آنوقت باور شما به آن چیزی که این دلیل بر آن در واقع دارد حکایت میکند باورتون موجه خواهد بود.
حالا اگر دو نفر باشند که یکی بتواند این را تملک کند به اعتباری اینکه این را به عنوان دلیلی برای گذاری پی میبیند ولی آن شخصی که دیگر این را به عنوان دلیلی برای گذاری پی نمیبینه یکی از اینها افراد دارای این دلیل هست این دلیل را تملک کرده و دیگری تملک نکرده.
پس بنابراین اولاً باید دلایل یکسان باشن، دوماً باید دلایل تملک افراد باشند. آنوقت آن شخص میتواند بگوید باورش به این پی موجه هست موجه نیست. میدانید من چه میگم؟
هیوم و شرط evidential
حالا اگر قرار باشه که شما بَیِن بودن را بیاورید به عنوان اینکه شخص بخواهد آن دلیل را تملک بکند مفهومش فقط این باشه که شخص این را به عنوان دلیلی برای گذاری پی ببیند برای خیلی از افراد اگر شما بخواهید این را منحصر اجرایی بکنید نسبتش بکنید به افراد، افراد ممکن است یک چیز افتادن یک برگ از آسمان را هم آفرین.
بله. بله. اگر این را تریتاش کنند از ریزن بله. بله. یک کسی هم ممکن است نکند. در این صورت اصلاً دیگر بَیِن بودن و اینجور چیزها کاملاً میرود کنار. یعنی همینقدر که شخص حالا به دلیل معرفتهای قبلی خودش به دلیل شرایطی که ایشان میگوید به دلیل شرایط سایکولوژیکش یک حادثهی معمولی را دلیلی ببیند از برای معمولی نیستا بله.
که باید بله. یک حادثه را همونقدر چیزی را تریتاش بکند به عنوان یک دلیلی برای وجود خدا برای آن معجزه قلمداد خواهد شد. بنابراین اصلاً نخواهد شد. معجزه را نخواهد شد. شما وسیعتر نه برعکس که اجازه شما اینقدر مفهوم معجزه را وسیع کردید که هر چیزی که بتواند اِویدنس آخه تو این شرط باید باشه آخه چرا میگید؟
یک چیزی دلالت میکند شما میگویید که تمام آن چیزی که تو دنیا هست آیهی خداونده بنابراین این اِویدنس دارد دلالت میکند این عزیز من این دو که برای همهی پدیدههای طبیعی صدق نمیکند که تمام این که آیاتی که در دنیا هست همه دلالت میکند من ببخشید فکر میکنم ببینید اصلاً شما کافیه که کسی این عادات را تریت بکند به عنوان دلیلی از برای وجود خدا چون آوتساید آوتساید دِ نچرال کورس نیست معجزه نیست.
طلوع خورشید چون آوتساید دِ نچرال کورس نیست در شرط دوم صدق نمیکند. چه صدق نمیکنه؟ خارج از نچرال کورس نباشد که معجزه نیست. خب و افتادن بعد خارج از نچرال کورس نیست. پس معجزه نیست. حداقل باید هیوم برقرار باشه تا من یک چیزی را خواسته از هیوم دارم میگویم چون شرط دوم همان تعریف هیومه.
چرا شما میگویید من دارم وسیعتر میکنم؟ شما بنابراین شرط هیوم را به عنوان یک نِسِسری کاندیشن صدق صددرصد. خب پس سافیشنتاش چه خواهد شد؟ خب این سه تا شرط با همدیگر میشود معجزه دیگر.
خب این که در واقع همان بحث خواهد بود که یک اتفاقی میافتد شخص از آن آگاهی نه در حرف هیوم نه در هر در شما فقط شرط معرفت داشتن به حادثه را هم یعنی معجزه را هم به معنای اینجا گرفتید شما فقط شرط معرفت داشتن را به عنوان religious truth در هیوم هست و این را ما به صورت طبیعی در معرفتشناسی خود به خود داخل میکنیم.
اصل آقای دکتر اجازه بدهید این آقایون به هر حال شما به حرف من شما این تعریف را یک بار دیگر بخوانید ما یک اویدنس داریم اگر این اویدنس قرار باشه که اویدنس باور شما بشود باید در تملک شما قرار بگیرد برای اینکه در تملک شما قرار بگیرد شما باید آن را به عنوان دلیلی نگاه بکنید از برای گزاره پیش بنابراین شما اولاً که گزاره هیومی را به عنوان نسیکاندیشن برای آن صددرصد بله و بعد تنها کاری که دارید میکنید آن مفهوم تملک را که تو معرفتشناسی.
ما به عنوان یک امر عام قلمداد میکنیم میچسبونیدش به این میگویید این معجزه در صورتی که این دو تا کاملاً از همدیگر قابل تفکیکه به حرف هیوم صحیحه این بحث هم کاملاً بحثش تو معرفتشناسی این تعریف هیومه؟
قسمت دوم؟ ما میگویید که قسمت دوم چیزیست که هیوم گفت قسمت دومش در تعریف هیوم هیچ چیزی هیچ ربطی به religious truth ندارد هیچ سیگنیفیکیشنای وجود ندارد. شخصیست، خیلی وقتا چیزهایی که مردم در قدیم به عنوان religious قلمداد میکردند الان نمیکنند و خیلی چیزهایی که الان میکنند قبلاً نمیکردن.
بنابراین این یک امر کاملاً متفاوتی که اینکه چه چیزی را ما religious قلمداد بکنیم مستقل از پرسپکتیو شخصیست. بگذارید اگر شما این را مستقل از پرسپکتیو شخصیست عملاً به یک چیزی به عنوان religious truth باور دارید که این اوله اول ببخشید بگذارید این بحث را بگذاریم به عهده من فکر میکنم شما ایشان دارند میگویند که این همان تعریف هیومه به یک معنایی.
خب باشه. من فکر میکنم جمع حالا بالاخره کسانی که گوش میدهند اینکه این شرایط همان تعریف هیوم هست یا نه را این را در موردش فکر بکنند دیگر. به نظر من که واضح است که نه فورنس در هیوم هست نه religious truth هست و نه بحثی درباره اویدنس هست.
و از نظر هیوم اصلاً اینکه ابنحیوم چه میداند چه نمیدونه از هیوم بپرسید آن ماجرای سکای معجزه است که خلاف کورسآفنیچره و توسط ایجنت مثلاً الهی به وجود آمده.
همینطور این اتفاقی که اینجا افتاده معجزه است مثلاً چون یک احتمالاً ایجنت الهی در آن اثر کرده. من ببخشید فکر کنم نکتهای که گفتید چون روشن بود فکر میکنم لازم نیست که در موردش الان بحث بکنیم چون هم دارد
ضبط میشود هم اینکه کسانی که اینجا هستند گوش کردن حرفو.
بله بفرمایید. شهود ما راجع به معجزه این نیستش که مثلاً اگر خدا قرآن را فرستاده و این قرآن را فرستاده هم برای اینکه الان یک اتفاق واحدی افتاده به قول یک ایونت واحدی افتاده آن هم قرآن فرستاده شده. من این را به عنوان معجزه در نظر میگیرم و خدا این را میآرم حالا در همان قحط حضرت رسول هم در نظر میگیرم.
ساجد طیبی به خاطر همین ذهن شکاک که شروع اینها یا اصلاً به خاطر اینکه به قول شما اویدنسی ندارد چیز نمیکند. این را در نظر نمیگیره. خب تو شهود ما اینجوری نیستش که وقتی که فرا فکنی میکنند. نه مثال زدم.
تو شهود ما اینجوری نیستش که وقتی که یک حادثه واحد رخ میدهد آن کسانی که شاهد این حادثه واحد هستند و به معجزه بودن قرآن و معجزات دیگر باور پیدا نمیکنند مورد سرزنش قرار میگیرند.
و نکتهاش نکته تعریف شما این است که ما اگر این را یعنی بعد وابسته بکنیم به آبجکتهای خب اصلاً دیگر چیزی به نام بلیم و سرزنش کردن را داریم. این شهودی که ما واضح هم داریم داریم درمیاریم.
این شهود اگر او در همان مثال ابنحیوم بعد از اینکه این اتفاق افتاد خودش خواست آن هم کرد سرزنشاش نمیکنید که قبول نکرده و رفته به داعش ملحق شده؟ معلوم است که سرزنش میکنید. اما آیا ابنحیوم را سرزنش میکنید برای خاطر این پدیدهای که دیده؟
نه. برای اینکه اویدنس نداشته. دقیقاً نقد من به شماست. نه اتفاقاً نقد من به شماست. شما میگویید که بلیم از بین میرود. اگر اونی که چه شهودهایی که داریم باید بلیم کنیم؟ مثال که شما زدید اگر ام برای او معجزه است یعنی آن شرایط صدق میکند او باید مورد سرزنش قرار بگیرد که چرا آن religious truth که آنجا بوده را قبول نکرده.
ولی اگر معجزه نیست برایش یعنی اویدنس ندارد یا حالا هرچه. معناشو نمیفهمه. خب یک ام واحد داریم. نه شما میگویید که بلیم مشکل پیدا میکند. من میگویم بلیم مشکل پیدا نمیکند. نه من فقط ما یک ام واحد داریم. یک او داریم.
همین مثال پاسکالی که شما زدید. آفرین. خب. نفت ها میگوید که بلیم مشکل پیدا میکند من گم بلیم مشکل پیدا نمیدانم شهودتون خارج از چیز است خارج از بحث این است که برای کسی بیان هست یعنی فرض میکنید که یک چیزهایی هست که برای همه بیانید یعنی این مجموع موجزات یک زیر مجموعی دارند که اینها ام صفرایی هستند که برای همه بیانید یک چیزهایی هم اصلا نیستند موجزای پرایویت داریم مثل همین پاسکال شما میخواهید بگویید که اینها را نباید اسمشون را محجزه بگذارید یعنی شما در ذهنگی شخصیتون اتفاقی برایتان میفته که ایمان قطعی پیدا میکنید به اینکه خدایی هست همه موجزات باید امسف باشند یعنی برای همه بیانه باشند موجزه همین هم که شما تحریف دارید یک راسته جزو امسف چیه؟
تحریف را من دکتر سامی دلوز گفته افراد این است که شما تحریفی که دارید بیدید ام سفه ها را با تاپره همی شهودی که اولش گفتم دارید از دایره موجود دارم نه این را خارج نمیکنید دارید آن شهودی که مراجع به ام سفه دارید آن سفه آن سرزدشگری ازش خارج میکنید ام سفه را هرکی ببیند باید ایمان بیاورد به آن چیزی که دلالت میکند شطور ساله اینجاست من فکر میکنم که بلیم سر جای خودش میماند بلیم برای آن کسی که اویدنس دارد بلیم داریم برای آن که ندارد طبعا نداریم همینطور که این قصد برده ایشونی بیداریم و چیست بگی؟
آیات آفاق و انفس
که قرآن آیا بود جایی دیگر داری که آرهی ناظر شده روشن را مثلا به این روز نبی آورده باشه خصوصی باشه به این معنی شما برنی؟
لزومن چیز نیست که مثلا فرض کنید برای در حل و حوش نبی هست ولی این که من الان بگویم که یک پدیدهی در قرآن هست که این مثلا آیه بیانی نازل شده در مدیش به کار رفته و در مدیش پیان بران نیست حقیقتا من مثال خاصی ندارم ولی کانتکس قرآن اینجوری است که خب آیات بیانات میاریم هرکی آیات مثلا فرض کنید میگوید که ما در زندگی مثلا به شما در آفاق و انفس آیات خودمان را نشونید و باید مثلا اینها را ببینید ایمان پیارید یعنی یک
چیزی فراتر از اونی که در آفاق هست در انفس. شما مثل همین پاسکال یک چیزهایی میبینید خب و اینها کاملا ممکن است حالت بیانه داشته باشند غید اخلاقی برایتان ایجاد بکنند که باید ایمان بیاورید و الا عذاب بشیدیم بلاخره این چیزی است که در فضای بحث قرآنی هست و نتنی اینها قبول ندارند چون این در انجیلای ممنوعشون آمده یک جور احساس بدی نسبت بهش دارند همین است آیا این که هر روز خداوند برای مریم غذا میآورد این برای مریم موجزه است ابدا ابدا یعنی نه چیزی به ایمانش اضافه میشود آن اصلا زندگیش این است یعنی مریم دارد زندگی. شما الان نهار خوردید امروز راستی نهار خوردید دیگر نهار خوردن میدانید خیلی چیزی مهمی است نهاری
که امروز خوردید و خدا به شما داده اگر توحیل نگاه کنید آیا موجزه یک اتفاق افتاده مریم همینقدر برایش زندگیش روال طبیعی زندگیش این است که ملائکه برایش غذا میارن ولی زکریا متحول میشود چون این روال طبیعی را مثل این که داستان چه را دارد میگوید مریم این است یک لیول بالاتر اصلا زکریا به یک جایی رسیده که غیر عادی ترین چیز که اصلا برایش از آن دنیا تعام بیارن برایش چیزی چون جوابی که میدهد همین است آن میگوید این غذا از کجاست میگوید.
این چیزی خدا داد رزق در من متداول نیست برایشان قابل هضم نیست و آن هم این است که یک اتفاقی میفته برای یک آدمی مثل مریم اصلاً میراکل انگار حساب نمیشود چون روال طبیعی است برای یک پیامبر اتفاقاً حالت میراکل دارد یعنی انگار یک چیز شگفتانگیزی دیده.
مریم قوانین طبیعی نقض نمیشود قوانین خدا این بالا برایشان قوانین طبیعی تعریف هیومه. ما در تعریفمون نه نچرال لا من نیاوردم. ما چیزی در قرآن به اسم نچرال لا نداریم. Course of nature یعنی آن چیز طبیعی اصلاً تصوری که از شما از طبیعت دارید در قرآن نیست. من اصلاً کاری ندارم به آن.
رزق مریم و course of nature
من دارم این سال را مستقیماً جهان آیا این فضای خدا چگونه آن قدرت را بهش برای مریم میفرسته؟ قاعدتاً از طریق قوانین ایجنت از طریق ایجنتهای ملائکه میاره. اصلاً غیرطبیعی نیست. بر اساس قوانین طبیعی اصلاً چیزی به اسم آها اصلاً برای در قرآن چیزی به اسم طبیعی وجود ندارد. نه ما کار نقض میشود یا نه؟
Course of خلاف آفرین. خارق Course of خارق عادت نه قوانین طبیعت و اینها را بگذارید کنار. یعنی روال روال طبیعی است. شما ببخشید رزقی که امروز شما خوردید توسط خداوند برای شما مقدر شده. من برای تمام رزقی که امروز کردم میتوانم یک نچرال دیسکریپشن کامل بدهم که چگونه این اتفاق افتاد.
اما بحث از این نچرال دیسکریپشن فیزیکال دیسکریپشن را من نمیتوانم برای قضای برای مریم از آسمون بله شما نمیتوانید. یک گپهایی وجود دارد که نمیتوانم توضیح بدهم. بنابراین این دو تا با هم اصلاً یک و آن نچرال دیسکریپشنی که برای رزق خودتان میدیدم از نظر شهود از نظر دینی قابل قبول نیست. دینی ما میخواهیم دین را تازه اثبات بکنیم.
نه ما نمیخوایم آها ببینید ببخشید رسیدیم به یک نقطهای بسیار حساس. شما دارید مفهومش شما میخواهید ببینید من هر فلسفه دین به این دلیل ضعیفه که اول بگذارید دیندارها بگویند که چه فکر میکنند دنیا را چگونه میبینند. جهانبینی از پیش تعیین شده. چرا هیوم این تعریفی که از نظر من مطلقاً مزخرفه و ربطی به شهود دینی ندارد را ارائه کرده و پذیرفته شده؟
این فضای قرن هجدهمه. فضای شهود دینی شما آقای دکتر نه شهود دینی مسیحیها هم همینطور. نه اصلاً شهود دینی به معنا ببینید یک یک چیزی به وجود آمد نه یک چیزی به وجود آمد به اسم ساینس و همهچیز در فلسفه هم انگار یک جوری فضیلت فیلسوفها این شد که بتونن تو اصلاً این نچرال لا چرا وارد این تعریف شد؟
برای خاطر اینکه دوران نچرال لا. الان شما این احساس را ندارید ولی در زمان قرن هجدهم فکر میکردند که کل طبیعت را شناختن دیگر یعنی آن چیزی که الان بهش میگویند Theory of everything در قرن هجدهم فکر میکردند کشف کردن.
قوانین طبیعت مکانیک نیوتن به اضافه جاذبه و اینها یک چند تا چیز هم مانده که آنها هم از همینا مثلاً با آمار و اینها نتیجه میشود. بنابراین یک حسی از اینکه قوانین طبیعت را میشناسن دارند حالا میتوانند بر اساسش یک تعریفی ارائه بدن. من مثالی که بالاخره گفتید حالا این نکاتی که آقای دکتر وحید میگوید نکات قابل بحثیا.
من چیزی ندارم ایشان من فکر میکنم شما یک جهانبینی را از قبل انگار فلسفه دین قرار است که یک چیزی بگوید که آدمهای دیندار هم بشود بهشان فهموند و پذیرو بپذیرن. این ضعف ایجاد میکند. من اصلاً به یک چیزهایی معتقدم.
اصلاً من معتقدم به اینکه فرض نه من میگویم تو قرآن اینجوری است که ما چیزی به اسم اصلاً نیچر نداریم. یک چیزی بیرون نیچر هم نداریم. خب این سخته این را به یک آدمی که خیلی اینجوری نگاه میکند بگویید. بنابراین تو فلسفه دین نمیگویم. بعد هی بله معجزه بیاورید راحتتره.
بله میخواهم بگویم یعنی کلاً چیزی که فلسفه دین به نظر من کم دارد و واقعاً یک انگیزهای شد انگار یک چنین مقالهای بنویسم این است که بگذاریم اینکه آدمها چه میدانند چه نمیدونن چه بقیه فیلسوفها چگونه فکر میکنند در جدل با دیگران فکر نکنیم. من الان یک چیزی در فکر میکنم هیچکی تو دنیا نیست.
قرآن هم کتاب خداست. همه هم اصلاً فکر کنید همه ایمان دارند به قرآن. کسی هم مجادله نمیخواد بکند. من میخواهم آن مفهوم قرآنی را بیارم سعی کنم به طور منطقی بیان بکنم. دیگرانی هستند که نمیپذیرند. خیلی خب دیگرانی هستند که نمیپذیرند. آیا این تعریف را نخواهند پذیرفت؟ نمیپذیرند.
آیا شهودی
که من از قرآن میگیرم را سؤال من این است آیا آن شهود قرآنی آیا این تعبیری که اینجا گفتم خوبه؟ آیا شهودی که من از قرآن میگیرم سوال من این است آیا آن شهود قرآنی آیا این تعبیری که اینجا گفتم خوب است یا بده قرآن اینجوری برخورد کرده یا نه آیا این را خوب ترجمه کردم دارم کی میپذیره که نیمپذیره مسئله منیست آیا نیچر وجود دارد یا وجود ندارد مسئله منیست شاید ای کاش کلمه نیچر اصلا در این فضل چیز در میآید چون منظورم دقیقا همونه خلاف عادته نه نیچر به معنایی که آدم به این فکر بیفتد که قوانین نیچر و این حرفها منظور نیست بگذارید رسیدیم به هیون آرگیومنت میتوانم ادامه ندم
دیگر با تحجیب این که زمانم گذاشته. میخواهید یک چند تا سوال در مورد همین دیفینیشن بکنید خب شما ببخشید خیلی وقت سوالی دارم من خب این تعلیم شما در مقابل تعلیمش پیون در این مرد دستر ایده که پیون به ازدهاقای حتی قرمانی بود بهتر از طریق شما برمیده خیلی ممنون خیلی این یک آرام ها که شده بود اگر مثلا کرون یک ناکشالیستیک باشه و یک تهوری ناکشالیستیک باشه باشه در مقابل موسیقی بگیرید که این موجزه نیست که من یک تهوری دارم که ساهرها در اینجا کار باشه و تا کلیف شما موجزه نیست باشه.
اما به نظر بزرگیرد که این موجزه بود اما فرعون نفرد نداشت اما شما نبودید این مفهوم که موجزه بود اما فرعون نفرد نداشت فرعون نداشت را خوب توضیح بدهید اجازه میدانید من توضیح بدم؟
نه یک چیزی الان گفتید نه مهدو دفتید خلاصه سوال اولیتونیه که وضعیت فرعون در مقابل موجزات موسارو میشود توضیح داد با این دیفینشنگ یا نه این گذرد اما این عجب به دلال خوبی بابر ندارد به دلال خوبی بابر ندارد اگر باید بگذاریم این تعریف شاید اگر از اول میآمدن میگفتم این مفهوم جدید دارم تعریف میکنم این موجزه هست طبق تحریفیانه نیست خب دلیل ندارد قبول بکنید چون اویدنس نداشته برایش نه بگذارید چیست نه اویدنس کافی بود بود برای شیانه نه فرض کنید نه بودش نه موضوعی قرآن نه. شما از خودتان داستان داستان را عوض نکنید فرقون نجلستی دارد در این نجلستی دارد ایویدنسی
کافیه خب بس که ما خاطر از شده شدید واقعا باقیه ما خاطر ایویدنسی کافیه میشود برای فرقون فرقون علا رشدی باید بیشتر بشود که تو گاه اوگاه مثلا با خوری که تا اینکه موجزن این کار میکنید داری که تو چنج دست و یک دزار هم بیدونی این یک شکل خدا و آن برکشت باید بهتان مفتده و تو این از این سیسته برامون میدهید بیرون آفرین خب این یکی دلیلهایی دارد تهلیفی ندارد و بیدن کلا یک وهدف میتوانند بگیلیت خبره مرسی کنید چرا؟
سوال این است که چرا به موسی آن معجزه داده شد؟ چون بهترین معجزهای که ساحرا بلد بودن این بود که ریسمان را مثل مار حرکت میدادن.
یک معجزهای به موسی دادن، نمایشنامه اینجوری ترتیبی داده بشود که این بزرگترین معجزه، چه اِویدنسی اینکه معجزه اتفاق افتاده چیه؟
سجدهی کسانی که خودشان استاد سحرن. این است که فرعون میفهمد که اینجا سحر نیست. یعنی کل کانتکست، فرعون شاید تو دربارش فکر کرد واقعاً این یک جادوگر بزرگیه، عجب مار طبیعی درست کرده با عصای خودش. ولی آن لحظهای که آنها سجده میکنن، فرعون و همهی مردم یک جوری برایشان اِویدنت میشود که این سحر نیست، این یک چیز دیگهست.
داستان این است. حالا شما هایپوتتیکال اشکال ندارد داستانهای دیگر بگویید. اگر، همانطوری که آقای دکتر میگه، برای یک آدمی مثلاً فرض کن ذهن علمی دارد و استدلالی برای خودش دارد که آقا مثلاً شتر از در کوه دراومده، من شنیدم که از این اتفاقا گاهی میافتد.
خب پس برای من معجزه نیست.
اِویدنس و پذیرش معجزه
خداوند کاری که، ببینید خیلی از معجزات همانطوری که من تو این مقاله همین مثالام اینجوریه، من از خدا میخوام، از فرشته میخواهم که برام یک کاری بکنه، تعهد میکنم که این برای من اِویدنسیه، اِویدنس کافیه. اگر این کار را بکنی من قبول میکنم. من دارم درخواست میکنم، آن انجام میدهد.
دیگر نمیتوانم بزنم زیرش. یعنی، یعنی به نظر میرسد داستان صالح، حضرت صالح که این شتره چگونه ظاهر شد تو قرآن نیست. در داستان در تفاسیر و روایات و اینها اینجوری است که قوم ازش خواستن، گفت مثلاً بیاید من این کار را برایتان میکنم. قبول میکنید؟ مثلاً گفتن قبول میکنیم. بعد هم این کار را کرد.
بنابراین اگر شرطی مثلاً وجود، کانتکستی وجود داشته باشه، دیگر آن آدمی که بگوید و بعداً بشینه بگوید من یک اکسپلینیشن داشتم، قبول نیست. میذارید من یک مثالی بزنم که در مقاله بود حذف شده، مثال بهتری در واقع.
بگذارید یک مثال بزنم که الان تو مقاله هست، قبلاً به صورت همین داستان، داستان صالح را اینجوری تغییر داده بودم که یکی از این آدمها آن روز نیست و بیرون اومدن شتر را نمیبینه.
برمیگردد همهی افراد قوم که مخالفین صالح هم بودن، شهادت میدهند که این اتفاق افتاده. و کوه هم برو نگاه کن شکاف خورده. شتر هم اینه، شتر عظیمالجثهست مثلاً، خب؟ این قبول نمیکند و حاضر هم نمیشود برود کوهو نگاه کند. ها؟
به وظایف اپیستمیک خودش در واقع عمل نمیکند. این آدم لایق مجازاته دیگر. یعنی این مثال را من برای این زدم که وقتی که گواهی من دریافت میکنم، این مثال برای آن قسمت هیوم آرگیومنت. در هیوم آرگیومنت یک جوری انگار فرض شده که ما پسیدیم. ما نمیتوانیم اکتی انجام بدهیم برای اینکه معجزه را مثلاً مطمئن بشویم شده یا نشده.
فقط گواهی داریم میشنویم. در حالی که واقع، دنیای واقعی اینجوری نیست. یعنی من یک گواهی میشنوم، مثلاً مثالی که خود هیوم در پاورقی بعداً اضافه شده در مقالهاش میگه، یک فادر آبِیی بوده در آبِ آف پاریس، یک کسی که سر قبرش خیلی معجزات میشده. خب هیوم میگوید که با این تستیمونیای که هست، من قبول نمیکنم که این معجزهست.
خب ولی میتواند برود پاریس. یک کشتی بشینه برود پاریس، سر قبر پدر آبِ، ببیند معجزه میکند یا نمیکند. اگر، بله. شما میگی استدلالی که من معتبر میدانم. استدلال هیوم معتبره. این قسمت دوم مقالهست، قسمت هیوم آرگیومنتی که من نگفتم دیگر. میتوانم ادعا بدم، من که من، من مشتاقم که، من مشتاقم بگویم که در شرایط خاصی چگونه میشود به گواهی در واقع برای معجزه اعتقاد داشت.
استدلال هیومو قبول دارم به یک معنایی. استدلال هیوم میگوید در واقع دو تا، یعنی دو نوع اِویدنس هست. یکی اِویدنس تستیمونی، یکی هم اینداکتیو اِویدنس. بعد میگوید وقتی اینها را شهوداً با هم به هم وزن به سنجید، میبینی که اِویدنس اینداکتیو قویتره.
بنابراین من چرا به اِویدنس تستیمونی گردن بنهم در واقع؟ بگذارید من خیلی مختصر بگویم که آره، بگذارید من خیلی مختصر بگویم که این، این هیوم آرگیومنت، ببخشید آقای کاظمی من از شما باید اجازه بگیرم. ساعت ۶ و، نه واقعاً، اشکال نداره؟ سابقه داره، سابقه دارد اینجا. کورس آف نیچر نیست. خواهش میکنم.
بله سعی خودم را میکنم. ببینید این آرگیومنت را من حالا سعی کردم اصلاً با یک دید از یک دید ریاضی به عنوان یک مسئله در اینفورمیشن تئوری با زبان اینفورمیشن تئوری، فکر کنم سادهترین شیوه بیان آرگیومنت هیوم. شما یک کانالی دارید که یک احتمال خطایی دارد. مثلاً احتمال خطاش پی سی.
یک اینفورمیشنهایی، یک مسیجی از در این کانال میآد، احتمال اینکه این مسیج به شما میرسه، فرض کنید یک امای از در این کانال به شما رسیده. مثلاً اینکه مسیح مرده را زنده کرد. خب؟ این از چه کانالی رسیده؟ از یک کانال تاریخی در تکستها و اینها که احتمال خطای مثلاً فرض کنید ۴۰ درصد دارد از نظر شما.
احتمال وقوع ام از نظر شما و بنا به دانش شما ۱۰ به توان منهای ۱۰ مثلاً. این لم، این لم اچ میگوید شما اگر یک مسیجی که احتمال خطاش، احتمال درست بودن، احتمال غلط بودنش خیلی بالاست، از یک خیلی احتمال درست بودنش خیلی کمه، از یک کانالی که احتمال خطای بالاتر دارد دریافت کردید، نباید این را بپذیرید.
خب؟ این به نظر من آن هسته مرکزی برهان هیومه. که شما یک احتمال خطایی در دریافت یک مسیج دارید، خود مسیج هم احتمال درست و غلط بودنش را میتوانید حساب کنید. خب؟
من سه تا مثال زدم که سه تا چیز هست در این، و این در واقع یک مدل خیلی بیش از اندازه ساده شدهست در مورد تستیمونی که با آن چیزی که در جهان واقع هست خیلی تطبیق نمیکند.
بنابراین آرگیومنت هیوم باید ریفاین بشه، باید یک خورده با شرایط عادی واقعی یک خورده نزدیکتر بکنیم. نکته اول این است که ما اینفورمیشن را از یک دانه کانال نمیگیریم. در واقعیت یک کانال به ما اطلاعات نمیدهد. دهها کانال ممکن است اطلاعات به ما بدن.
این مثال این است که داستان سه تا کاناله. یک آدمی زنگ میزند به دوستش و نتیجه فوتبال شب قبل را میپرسه، تو جام جهانی چه شد؟ طرف بهش میگوید که یک اتفاق خیلی عجیبی افتاد، میزبان هفت یک از یکی از تیما شکست خورد. خب این فردای روز آن فاجعهست.
بعد این قبول نمیکند برای خاطر اینکه خیلی جواب غیرعادی و این آدم شوخیایه، بارها اطلاعات غلط داده. بنا به هیوم آرگیومنت قبول نمیکند. زنگ میزند به یک نفر دیگر. نفر بعد بهش میگوید که همه نتایجی که میگوید کاملاً عادیه. نفر دوم آدم مورد اعتمادتریه. اما به یک دلیلی این حرف نفر اول را قبول میکند و لیست نتایج نفر دوم را قبول نمیکند. چرا؟
برای خاطر اینکه علت زنگ زدنش این است که تلویزیون داشت میگفت که دیشب یک اتفاق بسیار عجیبی افتاده، یک نتیجه بسیار عجیبی اتفاق افتاده، برق رفت. این مجبور شد زنگ بزند. این میداند یک اتفاق خیلی عجیبی افتاده.
بنابراین حتی اگر کانال دومش کانال مطمئنتری باشه، پی سی پریماش کوچکتر از پی سی باشه، احتمال خطاش کمتر باشه، ولی چون یک آگاهی از یک کانال سوم خیلی مطمئن، کانال سوم تلویزیونه، بهش گفته که باید یک نتیجه منتظر یک نتیجه غیرعادی باشی، بنابراین ما یک چیز داریم، ما یک شرایطی داریم که طرف نتیجه عادی را نمیپذیره، نتیجه غیرعادی را میپذیره، چون یک کانال دیگهای بهش اطلاعاتی داده. ما وضعیتمون پیچیدهتر از این است که یکی بیاید به من یک چیزی بگوید.
این مثال نمونهاش چیه؟ فرض کنید بی پی در شرایطیه، تو زندگی خودش معجزه دیده. خودش که هیچکارهست، یک پسر جوانه، دو روز عبادت کرده. احساس اگر بهش بگی که در تاریخ پیامبرانی بودن، کارهای خیلی عجیب و غریب کردن، برایش طبیعی است. اصلاً احساسش این است باید معجزاتی وجود داشته باشه.
از یک کانال مطمئن که زندگی خصوصی خودشه، یک چیزی فهمیده درباره جهان که بهش این ذهنیت را میدهد که باید در جهان معجزاتی اتفاق افتاده باشه. بنابراین برایش چیزی که مهم است این است که حالا کدومش درسته، نه اینکه هیچی نمیدونه. ما تو شرایط واقعی کانالهای مختلف داریم و آدمهای مذهبی اتفاقاً معجزات را اگر باور میکنند، دلیلش سادهلوحیشون نیست.
دلیلش این است که تو زندگی شخصیشون دعا کردند، یک چیزی، یک جهانبینیای را بهش مطمئنن که تو آن جهانبینی منتظر، انتظار چیزهای غیرعادی دارند. دقت میکنید؟ این نکته اول که باید در برهان هیوم یک رسیدگی در واقع وارد بشود. دومیش این که همین نکتهای که گفتم ما پسیو لیسنر نیستیم در گواهیها.
این داستانی که من درست کردم این است که یک آدمیه به اسم هیوموس که احتمالاً افسر رومی در زمان مسیح زندگی میکند. دوستاش بهش میان میگویند که یک آدمی به اسم مسیح ظاهر شده در دهکدههای مجاور یک مرده زنده میکند کارای عجیب و غریبی میکند. این چون برهان هیوم را بلده هیچ اعتنایی نمیکند. بله؟
حتی قبل از اینکه برهان هیوم را بلد باشه صددرصد اینها همهشان همینطوریان. بله. اینها هیوم برهانش را از هیوموس گرفته نگفته. این خودش ابداع کرده بوده یا شاید یکی قدیمیتر. بعد دفعه بعد بهش میان میگویند آمده در دهکده مجاوره دور نیست. این تو جریکو زندگی میکند. این آمده در حومه جریکو.
این قبول نمیکند چون تستیمونی معجزه است برهان هیوم میگوید که اعتبار ندارد و نمیره نگاه کند. تا کار به جایی میرسد که میگویند که پشت پنجرهت همینجا دارد معجزه میکند. این حاضر نیست گردنش را از پنجره بیاورد بیرون ببیند که معجزه دارد اتفاق خب این لایق این به وظایف اپیستمیک خودش عمل نمیکند.
بنابراین ما اینجوری نیستیم در برهان هیوم فضا اینجوری است که انگار من نشستم در یک اتاقی مثل اتاق چینی از بیرون یکی به من میآید میگوید معجزه شد. من اصلاً انگار دست و پا ندارم بروم ببینم شد نشد شواهدی را جمع کنم یک تحقیقات میدانی انجام بدهم ببینم شده یا نشده. من فقط گوش میدهم و هرکی هم هرچه میآید میگوید میگویم برهان هیوم.
من قبول نمیکنم حرفتون. این اینکه ما میتوانیم فعالیتهایی بکنیم برای اینکه بفهمیم یک چیزی راسته یا دروغه این مسئلهایه که آقای دکتر، فقط برگردن به آن مثال ساده شما و آن تجربه شما. یک شخصی، اه، شهادت داشته ولی بقیه را بقیه از بقیه میپرسه همه میگویند دیدن و بعد انگار اتفاقاً این شخص آدم دیسکانسیدریه، میرود نگاه میکند و میپذیره.
پاسخ به برهان هیوم
حالا به نظر شما آن باید باور بکند که این کار اتفاق افتاده یا اینکه بر اساس این دیتایی که دیده، آن فراوانی که از گذشته داشته و دیگران را در کل تاریخ دنیا هیچوقت شتری از در آن نیامده بیرون، بین این دو تا کدام را باید انتخاب کنه؟ صددرصد دوم همان که شتر از کوه بیرون آمده. میگوید نه من کاملاً شهود هیومی که در واقع برتری دارد بر این.
ببینید ببخشید چون من آن مثال را به همین دلیل حذف کردم که به نظرم از این مثال ضعیفتر بود. شما هم برای اینکه حرفتون را بزنید به آن مثال را فرض کنید آقا پشم شتر هم تو صد این مثال کاملاً با شرایط نه ببینید نه اصلاً اینطوری نیست برای خاطر اینکه شما دارید فرض میکنید که اِویدنس کافی نیست.
من دارم میگویم اِویدنس، اِویدنس بسیار قویه. از طرفی میتوانید اِویدنس را نادیده بگیرید. ولی به لحاظ شهودی این حرفی که شما دارید میزنید یعنی اینکه آن آدمهایی که دیدن شتر دراومد هم نباید قبول کنند.
به نظر من اگر این نتیجه خندهدار برهان هیومه. خندهداره. نه به خاطر اینکه تستیمونی نسبت به اِویدنسهای دیگر مثلاً به اِویدنس اکسپرینس قطعاً ضعیفتره، نسبت به میموری قطعاً ضعیفتره.
ببخشید و همین دلیل هم چیزی که عزیز من همین الان تو حرفتون ببخشید یک نکتهای در ما بین منابع معرفت به لحاظ معرفتی فرق میکند دقیقاً به خاطر اینکه سورسهای اِویدنس سورسهایی هستند که به لحاظ قوت و ضعف آقای دکتر یکی از نقطه ضعفهای وحشتناک مقاله هیوم که حتماً کسانی بهش اشاره کردن و من اینجا اصلاً نیاوردم لازم نداشتم چون ادامهش یک چیز دیگهای میخواستم بگویم این است که هیوم طوری رفتار میکند انگار اینداکشن را من انجام دادم.
اینداکشن بر اساس گواهیهاست آقای دکتر. اینکه شد شما همین الان تو حرفاتون گفتید بر علیه شما در دادگاه استفاده میشود. گفتید که همه میگویند که از شتری نیامده. اونام گواهی دارند میدهند. شما کاملاً درست است. منتها یک بحث معرفتیست که تمام سورسهای ما در نهایت حتی تستیمونی باید برگردن به اکسپرینس. این حرف کاملاً صحیحه.
من اکسپرینسهای خودم که اتفاقاً این دلیل بر این هستش که اکسپرینس را به عنوان منبع شواهد منبع بسیار قویتری از سایر سورسها چون سایر سورسها مبتنی بر تمام چیزهایی که ما درباره قوانین فیزیک هم میدانیم به نوعی گواهی در آن هست. شما میدانید که این چیزی که در مورد نظریه نسبیت انیشتین را تایید کرد و ادینگتون رفت آنجا ما چه کار کردیم؟
به ادینگتون اعتماد کردیم گواهی کرد برای ما دیگر. یک عده تو شیلی چیز دیگهای گفتن مطابق مکانیک نیوتونی مشاهداتشون اما ما آن را قبول نکردیم. ما بین دو تا تستیمونی اونی را که به نظرمون مگه ندیدیم خورشید چه کار کرد؟ تکرارپذیر نبود این ماجرا. این ماجرا تا ۱۰۰ سال دیگر هم تکرارپذیر نبود.
یعنی ما ببینید ما احتمال اصلاً تمام دانش و اساس تستیمونی این آقا ببینید مسئله دقیقاً این است. اگر شواهدی که وجود دارد برای درمان شتا، آقا این الان این میتواند برود نگاه کند. ببینید شما فرض کنید که رفتید کوزه مسیح آمد جلوی شما و یک کوری را شفا داد. شما بخشی از دانشتون از این چیزی اکسپرینستون به تستیمونی از کجا میدانید این کور مادر زاده؟
مردم میگویند دیگر. من میخواهم بگویم هیوم دقیقاً آقا یعنی هیوم میگوید که همان چیزی که عادیه، آب از آب نباید تکون اینقدر مثالهای خندهدار در همان زمان هیوم ساختن که اگر این برهان را به این شکل قبول بکنیم به چه نتایج خندهداری میرسه، اینکه من هیچ اتفاق غیر، هیچ اتفاق غیرعادی را نباید بپذیرم که تا حالا نیفتاده.
یعنی اگر الان یک یکی از قوانین طبیعت نقض بشه، من نباید این را بپذیرم. نباید بروم قوانینمو اصلاح بکنم. چرا؟ برای خاطر اینکه اونهمه اینداکشن پر و پشت آن قانون نیوتون بود. این آزمایشی که من کردم یک آزمایش اکسپرینسی اصلاً معلوم نیست درست باشه، ممکن است خطا باشه. ببینید همه دانش ما با گواهی یک جوری آمیختهست.
بگذارید من این هم ادامه بدم، جواب سوال شما را بدهم. ما میتوانیم با کانالها و مسیجها اینترکشن داشته باشیم. این در هیوم لحاظ نشده. یعنی چی؟ یعنی من مثل همین مثالی که، این مثال آخر منه. یک ایمیلی در روز یک ایمیلی به شما رسیده، در سوم ژانویه شما این را دیدید.
در این ایمیل معجزهآسا درباره یک سری اتفاقهایی که ۳۰ هر ماه میافته، یک همهشان هم معجزهآسا و عجیب و غریبن، یک اطلاعاتی به شما داده شده. یعنی مثلاً فرض کنید ۳۰ دسامبر ایمیل رسیده، گفته که ببخشید، ایمیل ۳۰ دسامبر رسیده، اول ژانویه، اول فوریه تا آخر سال ۱۲ اتفاق بسیار عجیب و معجزهآسا تو این ایمیل ذکر شده.
من مثل خود من که ایمیلامو زود چک نمیکنم، ۳ ژانویه ایمیلمو چک کردم، یک چنین ایمیلی را دیدم، بنابراین اول ژانویه را نمیدانم اتفاق افتاده یا نه. کنجکاو میشم، اول فوریه میرم اونجایی که این گفته مثلاً وسط بیابان در فلان نقطه عرض و جغرافیایی یک دفعه مثلاً یک چیزی از زمین میآید بیرون. میرم میآید میآید بیرون.
بقیه ماها را هم میرم چک میکنم، همه اتفاقها میافتد. خب؟ برای من مطمئن میشم که این مسیج معجزهآساست و خودشم در آن ادعا کرده که از طرف مثلاً خداوند مسیج، فرضاً، به من یک مأموریتی داده. آیا من جا باید بپذیرم، جاستفای هست که اونی که اول ژانویه بود من دیر چک کردم آن هم اتفاق افتاده؟
من یک مسیجی دارم، خود مسیج در آن به من میگوید که این معجزهآساست. مسیجه به من میگوید. یا چنل به من میگوید معجزهآساست. مثل آن فرشتهای که ابنحیوم نتونست چکش بکند ولی او چکش کرد که این معجزهآسا معجزهگره. خب؟ ممکن است خود کانال شواهدی از معجزهآسا بودن داشته باشه که من بتوانم چک کنم یا مسیج این شواهد را داشته باشه. درست؟ ممکن است دیگر.
مثلاً این حالا یک مثال. خب اگر اینطوری باشه، آنوقت من چیزهایی که تو این مسیج هست و جا مانده و ندیدم، آنها را هم باید بپذیرم. ولو اینکه احتمالشون از همه هم کمتر باشه. خب؟ مسئله اعتقاد من به اینکه مسیح اعتقاد مسلمانها به اینکه مسیح مرده زنده کرد موجهه، چون ما میگوییم که ما یک متنی داریم که این تنها مسیجیه که معجزهآساست.
یعنی من این متن را نگاه میکنم، میفهمم از طرف خداونده. پس آن چیزهای عجیب و غریب دیگهای هم که در آن هست درست است. دقت میکنید؟ فقط مسلمانها هستند که میتوانند با گواهی گرفتن یک مسیجی که جاستفیکیشن معجزهآسا بودن تو خودش هست به معجزه بودن یک چیزهای دیگهای که در آن هست ایمان بیارن.
این خلاف برهان هیوم در حالت سادهاش نیست. برای خاطر اینکه ما اگر بخواهیم برهان هیوم را رئالیستیتر بکنیم، باید این امکان را در نظر بگیریم. من جوابم به سوال شما این است دیگر که در صورت اینکه بتوانیم چک کنیم یک چیزی را.