در این جلسه تعریف معجزه و تشخیص آن از دیدگاه هیوم بررسی میشود. معجزه در بافت دین و رستاخیز، و برهان هیوم در قالب نظریهٔ اطلاعات طرح میگردد. نقد سادهسازی مدل هیوم و خروجی کلامی آن نیز مطرح میشود.
به نظرم رسید که یک سخنرانیای که مانده و قرار است بالاخره یک موقعی انجام بدهم را جاش انجام بدهم که خوشبختانه به نوعی ادامه بحثهای متفرقهای که آخر جلسه قبل به نوعی به ترتیبی انجام شد و پایانش هم میتوانم نشان بدهم که بیربط به چیزهایی که در آینده خواهیم دید نیست.
یادآوری جلسات معجزه چیست
اگر سخنرانیهای گذشته من را گوش داده باشید، ما یک جلساتی نزدیک به یک سال و نیم قبل داشتیم تو ماه رمضان تحت عنوان معجزه چیست؟
سه تا سخنرانیه که من در آن سه تا سخنرانی درباره اینکه دیدگاه قرآن، اگر بخواهیم از دیدگاه قرآن یک تعریفی برای معجزه بیاریم، تعریف قرآنی معجزه چه هست.
و در آن جلسه اشاره کردم که ماجرای سخنرانیها در واقع این است که از طرف یک در واقع یک دعوتی از من شده که یک مقالهای تحت عنوان همین مثلاً دیدگاه قرآنی نسبت به معجزه برای یک کتابی که قرار است دانشگاه بیرمنگام اگر اشتباه نکنم چاپ بکند که عنوانش هست فلسفه تحلیلی اسلامی، یک بخشش را مثلاً من درباره معجزه دیدگاه اسلامی را بنویسم. طبعاً آن مقالهای که قرار بود نوشته بشود خب فضاش اینجوری بود که باید حالت بحثهای فلسفه تحلیلی داشته باشه.
من چیزی که تو آن سه تا سخنرانی گفتم، بیشتر آن قسمت مقدمه بحث بود که دیدگاه قرآن نسبت به معجزه چیست که این یک سکشنی در آن مقاله اصلی هم هست.
و اشاره هم کردم که خب این یک ادامه فلسفیای دارد که فعلاً در آن جلسات مناسبت نداشت که بگویم ولی خب بالاخره یک سخنرانی چهارمی لازم هست که یک موقعی انجام باید میدادم که بگویم که آن بخشهای فلسفیش چطور.
حالا امروز به همین مناسبت که به جای تعطیل کردن جلسه، موضوع دیگهای شما فکر کنید که این یک جلسه دیگهست، آن جلسه قبلیمون تعطیل شده. مثلاً این را یک حالت کلاه شرعی دارد ولی خب از هیچی بهتر است دیگر.
حالا برای اینکه تکمیل بشم، من توصیه میکنم یعنی خوشحال میشم اگر در سایتم که آپلود میکنن، تاریخ جلسه را ۱۳ به اضافه ۲ اعلام بکنند. من ۱۵ آذر ننویسن که این مشکلی که پیش آمده به این شکل برطرف بشود.
من کاری که تو این جلسه میخواهم بکنم با عرض معذرت به هر حال از کسانی که، میگویم آخر جلسه امیدوارم کسانی که برای شنیدن آن بحثهای قبلی اومدن، متوجه بشوند که یک روزی به یک شکلی من باید یک قسمتی از این بحثها را در جلسات مربوط به احکام مطرح میکردم.
خب کاری که میخواهم تو این جلسه انجام بدهم این است که در واقع محتوای یک بخش نیمه دوم آن مقاله را که مربوط به انتقاد از دیفینیشن میراکل در سنت فلسفه تحلیلی هست، به اضافه اینکه در واقع یک با یک تعریف جدید به اضافه بررسی برهان هیوم.
یعنی در مباحث فلسفه دین در مورد معجزه من این معجزه را به عنوان ترجمه میراکل دارم استفاده میکنم در حالی که تعریف معجزه در کلام اسلامی با میراکل در سنت فلسفه تحلیلی کاملاً متفاوته. ولی اشکال ندارد دیگر.
میتوانم هم همینجوری، اِ، اشکال اونجایی پیش میآید که بخواهم معجزه را به معنای اسلامیش به کار ببرم و بنابراین شاید یک راه این باشه که میراکل را بگوییم میراکل، منظورمون آن چیزی باشه که تو غرب به عنوان تعریف میراکل جا افتاده و معجزه را برای تعریف اسلامیش به کار ببریم.
به هر حال من کاری که میخواهم بکنم با فرض اینکه آن بحثهای قبلی را دیگر نمیخوایم تکرار بکنیم به غیر از در حد شاید یکی دو دقیقه یادآوری این است که اِ، از آن بحثهایی که قبلاً من کردم درباره دیدگاه قرآنی در مورد معجزه میخواهیم سعی بکنیم یک دیفینیشنِ اِ، جدیدی برای در واقع مفهوم میراکل یا معجزه دربیاریم که جنبه فلسفی داشته باشه و در کانتکستِ فلسفه تحلیلی مثلاً بشود بیانش کرد.
یک جوری با زبان فلسفه تحلیلی هماهنگ بشود. بگذار به عنوان مقدمه این تعریفها را اول جا بندازیم که اِ، میرا، وقتی میگویند میراکل، اِ، طبعاً مثل هر مفهوم دیگهای درباره دیفینیشنش در فلسفه تحلیلی یک اختلافنظرهایی وجود دارد.
ولی به طور کلاسیک آن چیزی که جا افتاده هست که از قدیم تعریفهای نسبتاً مشابهی وجود داشته ولی به اسم هیوم بیشتر به اصطلاح این تعریف اِ، شناخته میشود که میگوید که یک میراکل یک اِ، پیشامدیه، یک اِ، اتفاقیه، خارِ، خارج از به اصطلاح نقضکنندهی نچرال لا، که قوانین طبیعی را نقض میکند یا بیرون از کورس آو نیچره، روال طبیعی را در واقع به هم میریزه و با دخالت یک ایجنتِ ماوراء طبیعی صورت میگیرد.
لزوم ندارد بگوییم توسط خداوند صورت میگیرد. ممکن است یک ایجنتی باشه که این کار را دارد انجام میدهد. یک نفر بگوید آقا مثلاً ملائکه هستند که فاعل معجزه هستند. بالاخره یک چیز طبیعی نیست یعنی قوانین دارند نقض میشن، روالهای طبیعی دارند نقض میشوند به وسیله یک پدیدهای که حالت ماوراء طبیعی دارد. ما به یک چنین پدیدهای میگوییم یک معجزه.
مثلاً فرض کنید رود نیل میشکافه و بنیاسرائیل ازش عبور میکنند. خب اینکه رود نیل به طور طبیعی که نمیشکافه، این کاملاً نقضه. یعنی مثل اینکه یک جوری این اِ، مولکولهای آب به طور طبیعی آنجا هستند حالا باید یک جوری انگار با یک نیروی ماوراء طبیعی اینها بروند کنار، یک راهی باز بشود که بنیاسرائیل ازش عبور بکنند بعد به موقع هم بسته بشود.
اینها کورس آو نیچر اینجا اِ، به هم ریخته دیگر. این روال طبیعی نیست و دخالت نیروهای ماوراء طبیعی هم اینجا مثلاً روشنه که خداوندِ ربِ موسی دارد این کار را انجام میدهد. حالا با ایجنت یا بدون ایجنت آن یک مسئلهی چیزی نیست، به اصطلاح مهم نیست.
این اِ، تعریف جا افتادهی فلسفه تحلیلی که خب طبعاً انتقادهای داخل خود فلسفه تحلیلی نسبت بهش بوده و هست و طبعاً در دو سه دهه اخیر انتقادها بیشتر هم شده. این از ۲۰۰ سال، بیشتر از ۲۰۰ سال پیش هیوم یک فیلسوفِ مابعد نیوتونیه که تو قرن هجدهم آغازگر خیلی از اِ، بحثهایی بوده که هنوز تو فلسفه تحلیلی زنده هستند.
مثلاً بحثهایی که درباره علیت کرده، همین مقالهی بسیار معروفش که از پرارجاعترین مقالههای فلسفی غرب شاید باشه، یک مقالهای دارد آو میراکلز در باب معجزات که همین تعریف آنجا ارائه شده و یک برهان معروفی هم از هیوم هست که من همین تو این جلسه میخواهم درباره این برهان هم صحبت بکنم. و مجدد تأکید میکنم که جلسه دفاع عقلانی تعطیل شده، این یک جلسه دیگهایه شما در آن اومدید.
ببخشید حالا به شوخی میخواستید نیاید، مگه امروز تعطیلی بود دیگر بالاخره، اومدید حالا این مجازات این است که یک چیز دیگهای گوش بدهید. خب اِ، آن چیزی که، آها بگذارید قبل از اینکه برهان هیوم را بگم، اه یک اشارهای به این بکنم که مفهوم معجزه تو کلام اسلامی خب یک تفاوتهایی دارد دیگر از واژگانشم پیداست.
شما وقتی که miracle از نظر ریشه واژه یعنی یک چیز شگفتانگیز، چیزی که آدمها را به شگفتی وادار میکند. از wonder در واقع میآید. در حالی که از میآید یعنی ریشهاش هممعناست با wonder. این معجزه از عجز و عاجز کردن و اینها میآید.
در کلام اسلامی به وقتی حرف از معجزه است یعنی آن کارهایی که رسولان انجام دادن که از بشر برنمیاد و این در واقع تایید رسالتشون بوده دیگر. اینکه یک نفر کاری بکند که دیگران از انجام دادنش عاجز باشند.
تشخیص معجزه و تعریف هیوم
حالا در مورد اینکه این چه جوری میشود تشخیص داد که چیزی معجزه است و نیست این خب این تو کلام یک بحثهای زیادی هست.
من چیزی که میخواهم روش تاکید بکنم این است که یک مقدار وقتی درباره کلام و مفهوم معجزه در کلام صحبت میکنیم محدوده به مسئله دایره نبوت و رسالت و این حرفهاست.
در حالی که شما مثلاً تو فلسفه تحلیلی وقتی از miracle صحبت میشود همین امروزم ممکن است مثلاً یک فرض کنید مثال معروفی از Holland که همین definition را میخواهد به اصطلاح زیر سوال ببره میگوید فرض کنید که یک مادری فرزندش میرود روی مثلاً ریل قطار و بعد آن قطاری که دارد از آنجا عبور میکند ناگهان به یک دلیل عجیب و غریبی ترمزش کشیده میشود و وایمیسته و این بچه نجات پیدا میکند.
خب یک چنین پدیدهای را این به عنوان یک مثالی از miracle دیگر. مثلاً مادرش دعا کرده و یک چنین اتفاقی افتاده و یک دخالت ماورای طبیعی یا یک مثالی یک نفر در به عنوان یک اتفاقی که واقعاً افتاده در یک مقالهای که از این مقالات عمومی که درباره miracle نوشته شده تو سالهای اخیر میگوید در یک کلیسایی در نمیدانم کجا یک روزی ۱۲ تا مثلاً اعضای دخترای گروه کر همزمان غیبت کردن.
۱۲ تا را هم نمیدانم مطمئن نیستم درست است یا نه. همیشه اینجوری که صحبت میکنم یاد یک ماجرایی میافتم که خدا بیامرز Jean-Claude Carrière آمده بود ایران این فیلمنامهنویس و هنرمند معروف فرانسوی و از همکاریاش با Jean-Luc Godard یک داستانی تعریف کرد.
گفت یک روز هیجانزده Jean-Luc Godard آمد پیش من گفت من یک ایده فوقالعاده برای فیلم دارم بیا با همدیگر کار کنیم. گفتم ایده چیه؟ گفت ببین یک مردیه شاید هم زن باشه. یک روز صبح راه میافتد میرود مثلاً به سمت سوئیس. شاید هم جای دیگر برود. بعد بین راه ماشینش یک مشکلی پیدا میکند حالا شاید هم پیدا نکند.
همینجور ایدهشو میگفت. هیچ کدام چیزهایی که میگفت قطعی نبود. من هم نمیدانم این کلیسا کجا بوده، تعداد دخترا چند تا بوده. اتفاقی که افتاده این است که اینها همزمان یک روزی که تمرین داشتن نیومدن و سقف کلیسا ریخته. و هر کدومشون هم به یک دلیلی نیومدن.
یکی مریض شده، یکی ماشینش پنچر شده، یکی یک چیز دیگر و این را اول یک به عنوان حالا یک چیزی که در مطبوعات هم منتشر شده در آن زمان به عنوان یک نمونهای از معجزه مثلاً در دوران معاصر. خب این miracle هست به یک معنایی ولی معجزه نیست.
یعنی miracle به این معنا که این course of nature مثلاً به نظر میآید یک اتفاق بسیار بسیار عجیبی افتاده که طبیعی نیست اصلاً. احتمال اینکه ۱۲ نفر همزمان یک روزی غیبت بکنند که یک چنین اتفاقی بعداً میافتد خب این تقریباً آدم حسش این است که این نمیشود به طور همینجوری به اصطلاح توجیهاش کرد.
و چون مثلاً مربوط به کلیسا و دخترا و کر و چیزهای دینی بوده مثلاً یک حسی از اینکه اینجا یک خواست ماورای طبیعی وجود داشته در این ماجرا هست. بنابراین یک تفاوتی از نظر محدوده miracle با معجزه اصولاً وجود دارد. کسانی که الان میان میفهمند که یک اتفاقی افتاده ولی خب دیگر توضیح داده نمیشود دیگر دیر اومدن.
مثلاً انگار کلاس اشتباهی اومدید به این کلاس دیگر. آن چیزی که در واقع اتفاق افتاده در کلام و miracle این است که این دو تا یک جوری با همدیگر تمایزهایی دارند. مثلاً در مورد miracle اینکه کس دیگهای باشه که عاجز بشود این جزو تعریف نیست.
چون natural law میگوید نقض میشه، course of nature نقض میشه، معلوم است که کسی، انسان نمیتواند این کار را انجام بده. یعنی اصلاً علت اینکه دخالت ماورای طبیعی آنجا به اصطلاح تثبیت میشه، خب به این دلیل روشنه که بشر ازش برنمیآد که قوانین طبیعت را مثلاً نقض بکند یا خلاف course of nature کاری انجام بده.
من خواستم این روشن باشه، حالا من اگر در طول این صحبتهایی که میکنم چیزی، اشاره خاصی نکردم، هرجا معجزه یا miracle میگم، منظورم آن بحثهای همان معنای هیومیه، خب؟ اصلاً تثبیت بکنیم دیگر که همان تعریف هیوم را میخواهیم در موردش.
ادامه تعریف و تثبیت بحث
در واقع بحث بکنیم که یک تعریف جاافتادهای در فلسفه تحلیلیه، علیرغم اینکه بالاخره بعضیها با نسبت به این تعریف احساس خوبی ندارن، من میخواهم سعی کنم در واقع کاری که انجام دادم این است که بگویم که از در تعریف معجزه به معنای به آن معنایی که در قرآن هست، میشود یک تعریف درآورد و یک جوری سعی بکنم بگویم که.
این تعریف، تعریف مناسبتری از این تعریف جاافتادهست، مثل یک درخواست یک revised شدنِ تعریف miracleه، به اضافه اینکه سعی کنم بگویم که برهان هیوم را با این تعریف جدید چگونه میشود باهاش برخورد کرد و چه چیزی میشود از برهان هیوم در واقع درآورد با این دیدگاهی که اینجا در موردش بحث میشود.
خب بیاید من فقط خیلی خلاصه یادآوری بکنم که آن چیزی که در قرآن تحت عنوان معجزه، من تو آن سخنرانی تاکیدم را این بود که ما هیچ واژهای در قرآن نداریم که معنای یعنی یک تکواژهای که به عنوان معجزه به کار رفته باشه، بتوانید جای miracle بذارید، جای معجزه، ما اصلاً چنین چیزی نداریم در قرآن و این باید از اول کنجکاویبرانگیز باشه که چطور پدیدههاشو داریم.
مثلاً فرض کنید نمیدانم یک دریای نیل شکافته میشه، حضرت مسیح بدون پدر متولد میشه، عصای موسی تبدیل به مار میشه، اینها همه در قرآن هست ولی شما اگر با یک کلمه مشخصی به اینها اشاره نمیشه، مثل مثلاً فرض کنید بگویید معجزه، miracle، یک واژه نداریم. اینها چه هستن؟
دیگر حالا با ارجاع به آن بحثهایی که تو آن جلسات من کردم، اینها در قرآن آیات نازلشدهی بینات هستند. آیات بینات نازلشده، این یک یک عبارتیه که در قرآن برای اشاره به یک چنین پدیدههایی ازش استفاده میشود. حالا اگر خیلی خلاصه بخواهم بگم، مفهوم آیه یک مفهوم بسیار کاملاً جنراله تو قرآن که مشابهش حالا ما میگوییم نشانه.
آیاتالله یعنی یک پدیدههایی که شما میبینید که شما دلالت میکنند بر صفتی در خداوند یا بر وجود خداوند، بالاخره جهان از نظر قرآن همهاش آیاتاللهه دیگه، اینها نشانههایی هستند از خداوند، بنابراین مثل در واقع این است که شما یک برای یک واژهای تو قرآن دارید که جای یک واژه نشانه نشسته، من حالا تو همین مقاله مثال هم زدم که تو قرآن لزوماً هم واژه آیه تو کانتکست دینی به کار نمیره، یعنی واقعاً مثل همین عبارت نشانه که الان در نشانهشناسی هر چیزی که دلالت بکند آیه است، مثلاً آیه ملکه. یعنی نشانه پادشاهیش این است که مثلاً تابوت عهد را برایتان میآورد.
نشانه پادشاهی یک فرد هم داریم، اینجوری نیست که لزوماً آیه به معنای یک چیزی باشه که به خداوند یا به مسائل دینی لزوماً مربوط باشه. یعنی یک جوری در کانتکست سکولار هم میشود از این واژه استفاده کرد. آیات نازلشده یعنی چی؟
من همان تو آن جلسات توضیح دادم، همهچیز نشانه خداوند هست ولی همه آدمها این نشانه بودنش را نمیفهمن، یعنی شب و روز جز آیاتاللهه، آیا همه مردم وقتی شب میآید روز میشود احساس میکنند که یک نشانه قطعی از مثلاً ربوبیت خداوند را دیدن؟ نه. حرفهایی که پیامبران میزنند نشانهای این است که اینها از طرف خداوند اومدن، مردم میفهمن؟
نه. پس برای آدمهایی که از نظر شناختی به اندازه کافی رشد نکردن، چون اینها صعود نکردن به اندازه کافی که ببینن آیات رو، آیات نازل میشود. نازلشدن آیات یعنی اینکه یک اتفاقهایی میافتد دیگر تو course of nature طبعاً نیست دیگر. آن کلیسا بود آن همان کلیسا. بله. فکر کنم سقفش ریخت دوباره.
این نازل شدن دقیقاً این حس را دارد دیگر. یعنی یک چیزی که طبیعی آن چیزهایی که طبیعی هست، تولد یک بچه حالت معجزه آسا دارد. مردم احساس میکنن؟ نه. ولی اگر یک دفعه نیل شکافته بشه، این یک چیزی است که مردم احساس میکنند یک دقیقاً جایی که طبیعی نیست، تو course of nature نیست، یک دفعه ممکن است مردم متوجه بشوند.
آنهایی که تو course of nature بهش عادت کردین، بچه است دیگر متولد میشود دیگر. که چیزی نیست. یا نمیدانم خورشید طبق روال طبیعیش دارد درمیاد، روز و شب همه چیز حالت عادت پیدا میکند. خارقالعاده باید باشه.
باید یک چیزی این عادت را بشکنه تا مردمی که به آن میزان از رشد شناختی نرسیدن که وقتی به جهان به طور طبیعی، همین چیزی که در طبیعت هست و روالهای روزمره نگاه میکنن، درک بکنند که با یک پدیده همه چیز نشانه ربوبیت، طبعاً وقتی نازل میشه، یک اتفاقهای خاصی میافته، میتوانند یک چنین چیزی را بفهمن. بنابراین آیات نازل شده یک مقدار نزدیک میشود به مفهوم معجزه.
کلمه بینه هم باید بیاریم. باید روشن باشه. باز خیلی از آیات ممکن است آیات نازل شدهای وجود داشته باشه که حالت بینه نداشته باشه. مثلاً این اتفاقی که برای حضرت صالح افتاده که مثلاً شتری را حالا احتمالاً از دل کوه درآورده، دیگر کسی نمیتواند انکار بکند که این یک حالت معجزه آسا دارد.
اگر یک نفر یک کارهایی انجام بده، یعنی شما اینجوری فرض بکنید که ممکن است یک نفر کاری انجام بده که قابل انجام توسط تو course of nature نباشه، تا حدود در مثلاً آیات نازل شدهای را ارائه بده ولی مردم نفهمن که این آیه نازل شده است.
معجزه این ویژگی را دارد که مردم میفهمند. یعنی evidence به اندازه کافی دارند که این یک آیه نازل شده است، این agent مثلاً الهی. شما مثلاً فرض کنید با یک قومی طرف هستید که قوانین فیزیک را نمیدونن.
حالا یکی از قوانین فیزیک را طی یک آزمایشی نقض میکنید. course of nature به هم خورده، natural law به هم خورده، یک جورهایی احتمالاً agentهای ماوراء طبیعی کاری انجام دادن ولی آن بیچارهها که نمیفهمن، اصلاً قانون طبیعیش را نمیدونستن.
یک پیامبری بیاید در آن روزی که آن کسوف معروف انجام شد که Eddington رصد کرد و نشان داد که این نور تحت تأثیر جاذبه انحنا پیدا میکنه، بنابراین نظریه نسبیت عام تأیید شد در مقابل نظریه نیوتن، یک پیامبری بیاید بگوید من امروز این نمیذارم این نور انحراف پیدا بکند.
طبق همان قوانین قبلی، خب مردم چه میدانند نسبیت چیه، آن نور اصلاً فلان، این پیامبر یک خورده ناشییه، یک کاری باید بکند که مردم بینه داشته باشن، بفهمن که این یک کار معجزه آساییه. مردم اگر عصا بندازیم، این ماجرای موسی نمونهاشه دیگر.
مردم ممکن است نفهمن که وقتی موسی عصا را میندازه مار میشه، این یک آیه نازل شدهست و خداوند مثلاً دخالت دارد و این پیامبر خداوند، ممکن است نفهمن این را. ولی وقتی آن نمایش ترتیب داده میشود که جادوگرها میان همان کار را سعی میکنند انجام بدن، بعد آن مار حضرت موسی ریسمانهای آنها را میخوره، اینها به سجده میافتن، اینها بینه کامل میشود.
یعنی همه آدمهایی که آنجا شاهدن، میفهمند که اینجا یه، این دیگر این جادوگر نیست، این یک چیز دیگهست. آن نما، آن نمایش، یعنی آن حواشیای که وجود داره، بینه بودن در واقع معجزه را ثابت میکند. این نمونه یک داستان قرآنیه که در آن evidence تو خود آن عملی که انجام شده نیست.
تو کانتکستی که به وجود میآد، آن به اصطلاح evidence را ایجاد میکند برای آدمهایی که آنجا حاضر هستند. از این شهودی که از مفهوم یک مقدار پیچیدهی miracle در قرآن داریم، خب من فکر میکنم میشود یک definition سه جزئی حداقل حالا یا چهار جزئی در واقع درآورد.
این چیزی که تو این مقاله نوشتم این است که شما یک ما یک پدیدهی M را بهش میگوییم miracle اگر یک observer O وجود داشته باشه، یک observer، یک مشاهدهگری وجود داشته باشه که این اولاً این M یک چیز داشته باشه. یک سیگنیکنس دینی داشته باشه. به یک مفهوم، به یک حقیقتی دلالت بکند.
این نکته اول اینکه M دلالتگر بر یک حقیقتیه. نکته دوم، یعنی شرط دوم این است که خارج از course of nature باشه. و شرط سوم این است که observer O، evidence کافی داشته باشه که این دو تا بند اول برقرار هستند. یک مقدار تعریف خب پیچیدهتر از آن چیزی است که در تعریف جاافتادهای که Hume میگوید معمولاً مطرح میشود.
از یک جهاتی خب شما اصلاً در تعریف Hume وجود یک observer فرض نمیشود. یعنی انگار یک پدیدهی معجزهست حتی اگر کسی این را نبینه. خب؟ ثانیاً معمولاً حرف از این است که natural law دارد نقض میشود. این هم تو این تعریف نیست.
اینکه نازل شده بودن لزوماً حالا من مثالهایی که میزنم در واقع ادامهی این مقاله و سخنرانیای که من دارم میکنم یک تعداد مثاله که اول سعی کنم روشن بکنم که این تعریف با آن شهودی که ما از مفهوم معجزه داریم و میخواهیم تعریفش بکنیم آن پدیده را هماهنگتره. تفاوتها بنابراین تو این است که حرف از natural law اینجا نیست.
حرفی از در آنجا حرفی از اینکه observerای باید وجود داشته باشه، evidenceای باید وجود داشته باشه نیست. یعنی آن سعی کرده Hume یک تعریف objective ارائه بکند در حالی که در تعریف ما حداقل میشود گفت که به طور کامل objective نیست. یک عنصرهای subjective در آن وجود دارد.
معجزه در بافت دین و رستاخیز
خب، بگذارید من یک لحظه از بحث فلسفی بیایم بیرون. آن هم این است که شما در دین واقعاً وقتی حرف از معجزه میشود این احساس وجود ندارد که مثلاً فرض کنید معجزه یک چیزی است که خداوند برای هدایت آدمها حالا چه خصوصی چه در جامعهای که پیامبر برایش فرستاده ما به یک اتفاق مثلاً فرض بکنید بگذارید اولین مثال من این است.
یک جهان یک خدایی هست به اسم Theo. یک جهانی را خلق کرده که این جهان اصولاً از یک سری کراتی تشکیل شده که اتفاقاً طبق قوانین نیوتن، قوانین کلاسیک مکانیک حرکت میکنند. خب؟ این Theo خدای بازیگوشیه. اصلاً اسمش را گذاشتیم خدای بازیگوش. این کاری که انجام میدهد این است که هر مدتی یک بار این کرات را از مسیر طبیعی که طبق قانون دارند حرکت میکنند منحرف میکند.
الان شما این را میشنوید هیچ حسی بهتان دست نمیدهد که اینجا مفهوم معجزه است؟ اگر خداوند یک مثالی که در فلسفهی تحلیلی یک نفر آورده الان یادم نیست کی یا حداقل برای اولین بار کی گفته چون دیگران هم خیلیها تکرار کردن.
فرض کنید خداوند در همین جهان خودمان در صحرای آفریقا در یک شب تاریکی یکی از دانههای شن را از مسیر خودش منحرف بکند. شما حستون این است که معجزه این به این میگویید معجزه؟
یعنی واقعاً در مفهوم miracle به معنای دینی، آن چیزی که ما بهش میگوییم miracle این نیست که باید یک قصد هدایتی وجود داشته باشه، آدمهایی باشن، یک چیزی ندونن، مثلاً حقیقتی را میخواهید بگویید مثلاً یکی از حقایق به طور نرمال تو تعریف معجزه در کلام اسلامی آن حقیقت اصلی این است که آقا این پیامبر الهیه. حرفشو گوش بدهید. بنابراین یک اتفاقهایی را خداوند agentهاش بیکار نیستند که یک کاری میکنند که یک فایدهای داشته باشه.
اینکه نمیدانم یک دانهی شن من در نمیدانم بیابان منحرف شده باشه این چه چیزی داره؟ چه ربطی دارد به این مفهومی که از معجزه ما تو ذهنمون هست؟ مثالهای زیادی ساخته شده و میشود ساخت که miracle به این معنایی که Humeای که جاافتاده با شهود ما از چیزی که در contextهای دینی میبینیم سازگار نیست. در واقع چه جوریه؟
خیلی دایرهی بزرگتری را انگار میپوشونه تا این مثالهای استانداردی که ما برای miracle داریم. چه تو زندگی خصوصی آدمها چه در contextهای دینی مثلاً معجزاتی که پیامبران انجام دادن.
خب من حالا کاری که میخواهم انجام بدهم باز یکی دو تا مثال میخواهم بزنم بعداً به یکیشون حداقل در بحث دربارهی برهان Hume هم رجوع میکنم که آن نکتهی در واقع یک بدیعی که تو این تعریفاش را یک خورده جا بندازم دیگر.
اینکه تعریف میراکل باید یک جنبههای سابجکتیو داشته باشه. این وجود آبزرور، حداقل، حداقل وجود یک آبزرور در تعریف میراکل لازم است. ما در خلاء میراکل نداریم. و یک بحثی که در حد یک پاراگراف، الان یادم نیست در ورژن آخر مقاله حذفاش کردم یا نه، که یک خورده مناقشهبرانگیز هست، این است که اینکه آیا آبزرور لازم است یا نه.
فکر کنم آن مفهومی که ما از میراکل و معجزه داریم، یک تأثیری باید روی آدمی بذاره، یک حسی از هدایت باید در آن اتفاقی که میافتد باشه. همینجوری اتفاقی نمیافته که ما بخواهیم بگوییم خداوند بیاید یک دخالتی بکند بدون اینکه کسی ببیند و تأثیر بپذیره.
حالا خیلی مثال، مثالهای زیادی بوده که بعضیهاشون حذف شده. این را من فکر کنم اشاره کردم بهش. ببین، اگر دو سه تا معجزه باشه که برای مسیحیها خیلی مهمه، شاید مهمترین مثال میراکل تو کانتکست مسیحیت، رزراکشنه. اینکه مسیح مرده و دوباره زنده شده.
رستاخیز مسیح مهمترین نمونه و جلوه میراکله که اصلاً همه مثلاً ایمان مسیحی انگار وابسته شده به این پذیرش این معجزه. خب مسیح بدون اینکه شاهدی وجود داشته باشه، رزراکشناش انجام شده. یعنی داستان این است که میبرناش، میذارناش یک جایی و بعد حواریون میان میبینند که نیست. بنابراین آبزروری در زمانی که رزراکشن انجام شده، حضور نداشته.
اما من میخواهم بگویم رزراکشن با اینکه مسلمانها به یک چنین چیزی معتقد نیستن، تو این تعریف میراکل میگنجه. چرا؟ چون بعد مسیح آمده و به حواریون ظاهر شده و بهشان اطلاع داده که من زنده شدم. و شواهد به اندازه کافی نبودن جسد، باز بودن در غار، به اضافه ظهور مجدد مسیح، اینها اِویدنس کافیه برای اینکه حواریون ایمان بیارن که این اتفاق افتاده دیگر.
میخواهم بگویم آبزرور به این معنا نیست که همان لحظه حتماً ببیند. یک کسی باید باشه که بتواند شهادت بده به اینکه یک چنین اتفاقی افتاده، ولو اینکه خودش مستقیم مشاهده نکرده باشه. مشاهدهاش با یک واسطهی دیدن مجدد مسیح و آن شواهدی که قبلاً دیده، اینها کافیه برای اینکه اِویدنس داشته باشه که این اتفاق افتاده.
بنابراین رزراکشن خارج از این تعریف نیست. این علت اینکه بهش اشاره شده تو مقاله این است که خب بالاخره برای مسیحیها میتواند این نگرانی وجود داشته باشه که این مهمترین معجزهشون با این مسئله آبزرور ممکن است از کنار گذاشته بشود.
خب حالا یک مثالی که الان به ذهنم رسید که حذف شده نهایتاً در ورژن نهایی مقاله، این است که حالا مثال یک خورده اگر به پیامبران نسبت بدیم، یک خورده ممکن است حالت بیادبانه داشته باشه ولی ببخشید.
من حذف کردنش به این دلیل نبوده چون میشد مؤدبانهاش کرد. ولی ورژن اولیهاش اینجوری بود که فرض کنید که یک پیامبری میتواند این معجزه را انجام بده که شتر را از در چیز دربیاره، از در دل کوه دربیاره.
حالا اگر در بیابان گیر افتاده باشه و نیاز به غذا داشته باشه و یک شتری را از در دل کوه دربیاره، هیچکس هم نیست که مشاهده بکند. ما به یک چنین پدیدهای معجزه میگوییم. خب این سؤال چیزی است دیگر که این الان در کانتکست دینی یک چنین به نظر میآید دارد غذا میخورد دیگر.
بالاخره دارد برای خودش غذا تهیه میکند. یعنی به نظر میآید که تو کانتکست دینی این نه تأیید رسالته. بنابراین در از نظر کلام اسلامی این معجزه حساب نمیشود. از لحاظ آن چیزی که در قرآن میبینیم هم یک چنین پدیدهای اگر اتفاق بیفته، حالا یک خورده مثال یک ذره تغییرش بدهیم.
فکر کنید که قرار است فردا برای مردمش این معجزه را انجام بده، آمده تو بیابان دارد تمرین میکند. ببینیم یک بار خراب نشه، خب؟ پس دارد تمرین معجزه میکند. معجزه نمیکند. معجزه آن وقت وقتی که آدمها میبینن، اِویدنس برایشان هست، هدایت میشوند. یک کار عجیب و غریب و اینقدر تنهایی برای خودش انجام بده یا تمرین بکنه، از نظر دینی ما به این نمیگیم معجزه.
معجزه اونجاییه که جلوی آدمها یک کاری میکنید، ایمان میآرن، یک اتفاقی برایشان میافتد. خب اینها هم قابل مناقشه هست دیگر. یکی میتواند بگوید من اینها را هم معجزه حساب میکنم. مثلاً ولو اینکه کسی تحت تأثیر قرار نگیره، هیوم صراحتاً گفته که اگر مثلاً فرض کنید در بیابان هم یک خانهای به آسمان بلند بشه، معجزه است ولو اینکه هیچکی نبینه.
خب فکر میکنم از نظر دیندارها یک چنین اتفاقی نمیافته، اگر بیفتد هم معجزه نیست. من یک پاورقی نوشته بودم همین نکته رو، این چیزو آورده بودم و حذفش کردم که این نقلقول هیوم را آورده بودم و نوشته بودم که اگر کسی آنجا نیست و خداوند توسط ملائکه دارد این کار را میکنه، معجزه نمیکند.
دارد ملائکه را ترین میکند که بعداً قرار است مثلاً یک کاری انجام بدن، کارشون را درست انجام بدن. این خودِ این کاری که انجام میشه، صرفِ اینکه یک اتفاق عجیب و غریبی در جهان بیفتد که ما نتونیم اِویدنس هم داشته باشیم که این اتفاق افتاده، این تو کانتکست دینی، میراکل حساب نمیشود.
حالا من میخواهم تأکید بکنم که اینجا مفهوم آبزِروِر یک تفاوتی واقعاً ایجاد میکند. وجود یک آبزِروِر که خب ببینید وقتی تعریف میکنید، سادهسازی هم باید انجام بدهید دیگر. در مفهوم میراکل هدایت هست. یعنی باید این آبزِروِر مثلاً به یک چیزی که نمیدونسته ایمان بیاورد.
ولی خب همه اینها را بخواهید یک لیست تهیه بکنید، همه آن چیزی که در شهود ما هست را به صورت تعریف دربیارید، تعریف غیرقابل استفاده میشود. مثلاً ۱۰ تا آیتم بنویسید تا اینکه فکر کنید دارید کار خوبی میکنید که مثالها را چیزهایی که مثلاً مثالهایی که درست نیستند را بگذارید کنار. بالاخره جمعوجور بودن و ساده بودن تعریف هم یک مزیته.
داستانها و مثالهای مفصلتر
حالا بگذارید به یک مثال یک خورده مفصلتر، چند تا داستانه دیگر. این داستانهایی که درست کردم برای اینکه در واقع دفاع کنم از اینکه اینجا این مفهوم معجزه به شهود ما نزدیکتره چه حالا اسلامی نگاه بکنید، چه مسیحی یا تو کانتکست فلسفه تحلیلی، یکی دفاع از این تعریفه.
حالا همین یکی دو تا مثالی که زدم در واقع حالت دفاعیه داشت. اینکه اگر یک از روی بازیگوشی یک قانونی نقض بشه، آن پِرفوز، آن چیزی که هدفگذاریای که میشود که یک نفر ببینه، به اصطلاح من فکر کنم این عبارت در مقاله بود که در خلأ معجزه اتفاق نمیافته وقتی هیچکی نیست.
در یک جهانی که یک سری توپ دارند طبق قانون حرکت میکنن، نقضِ مثلاً قوانین معجزه به معنای دینی نیست.
داستان اول و دوم
خب بگذارید اولین داستان، حالا داستان دوم و اول تعریف میکنم. یک داستان اول را تو همان جلسات تعریف کردم. حالا یک خورده با یک تغییراتی دوباره میگویم. داستان دوم که حالا من از یک داستان مشهوری که میگویند برای پاسکال یک اتفاقی افتاده.
پاسکال که یکی از دانشمندا، ریاضیدانهای محبوب منه، یک اتفاقی به نظر میآید تو زندگیش افتاده. حداقل چیزی که ما میدانیم این است که یکدفعه از لحاظ دینی خیلی چیز شده دیگه، متحول شد و از یک زمانی تو زندگیش خیلی زندگیِ چه میگن، پرهیزکارانهای پیش گرفته و ریاضتهایی میکشیده و بالاخره یک زندگی عارفانهای مثلاً داشته.
حالا مهم نیست که این داستان درست است یا نه، ولی خب خیلی الهامبخشه. میگویند که یک روزی با یک شبی سوار درشکهای بوده و داشته از روی پلی عبور میکرده، ظاهراً درِ درشکه باز میشه، این دارد میافتد در دریا، مثلاً میافتد در رودخونه، ولی به طور معجزهآسایی نجات پیدا میکند و این مواجهه با مرگ در یک لحظهی مثلاً به طور ناگهانی خیلی روش تأثیر میگذارد و از اینجاست که یک دفعه تغییر میکند.
فکر میکنم در همین ماجرای این داستانه که میگویند شب، چون یک یادداشت معروفی پاسکال در حاشیهی یک دفتر یادداشتش نوشته، میگویند الان مطمئن نیستم ولی شاید حرف این است که وقتی بعد از این ماجرا، بعد از این تحول به خانه رسیده و اینها این یادداشت را نوشته که نوشته یک مثلاً در کتابش نوشته که آتش، آتش خدای ابراهیم و اسحاق، نه خدای فلاسفه.
یک حسی از اینکه خدایی که با ما در ارتباطه، میشنوه، خدای خدایی که شاید آن آتش را مثلاً به موسی نشان داد، این را یک دفعه انگار این خدا را کشف کرده. حالا من داستانی که درست کردم این است که حالا یک جوان اسم پاسکال را نیاوردم، اسمش را گذاشتم BP که هم معلوم باشه مرجع داستان کجاست، هم اینکه خب بالاخره فانتزیه دیگه، من خودم یک تغییراتی دادم.
این BP یک جوان خیلی پرهیزکاریه که بعد از سالها پرهیزکاری، یک شب به یک مهمانی دعوت میشود. که معمولاً هم در مهمانیها شرکت نمیکرد. میرود شب به مهمانی میرسد و خب از جوان پرهیزکار و فیلسوف خیلی دانشمندی، اینجوری آدم عادی نیست.
در مهمانی که شرکت میکند آنجا پر از غذاهای خوشمزه است و دخترهای جوان زیبایی را میبیند و میرقصن و اینا، خیلی بهش خوش میگذره. برای اولین بار مثلاً تو زندگی انگار یک دفعه با این لذتهای زمینی به قول آندره ژید با موعدههای زمینی برخورد میکند.
خیلی حال خوبی داره، خب بالاخره مسیحی بوده، شاید یک شرابی هم نوشیده، تو راه که دارد میآید با درشکه تو فکر این است که راه درست زندگی اینه، آدم باید از نعمتهای الهی بهرهبرداری بکند و شک میکند در اینکه خدای به اصطلاح ابراهیمی و هی سختگیری و این کار را بکن و نکن و همان خدای تئیستی به اصطلاح خدای ببخشید خدای دئیستی که مثلاً اسپینوزا میگه، خدایی که جهان را خلق کرده، این نعمتها را هم داده و شکرگذاریاش این است که ازش استفاده، یک چنین افکاری در ذهنش هست و خیلی نگران میشود از اینکه انگار دارد دین خودش را از دست میدهد و بهش به خودش فکر پیش خودش فکر میکند که اگر.
آن خدای تئیستی وجود داشته باشه، باید یک جوری خودش را به من الان نشان بده، من دارم گمراه میشم، همین که دارد فکر میکند در درشکه باز میشود و این پرتاب میشود به سمت بیرون، ولی یک دفعه به طور غیرعادی برمیگردد داخل درشکه و درشکه راه خودش را نشان ادامه میدهد.
خب این برای BP حجت تمام میشود دیگه، همان لحظهای که گفته که اگر خدایا اگر مثلاً ای خدای تئیستی اگر هستی مرا هدایت بکند و یک خودتو نشان بده، این اتفاق افتاده.
خب بنابراین حالا آیا این قابل انتقاله این معجزه به دیگران؟ اول این تعریف که ما میگوییم معجزه است دیگه، یعنی یک اتفاق خلاف course of nature افتاده به یک معنای یک اتفاق خیلی نادر غیرطبیعی که مهمتر از پرتاب شدن به اینکه در همان لحظهای که این افکار جریان دارد این اتفاق افتاده، این دیگر آنقدر غیرعادی است که کسی نمیتواند بگوید که همینجوری مثلاً بگوید هیچ چیز خاصی اتفاق نیفتاده.
به اضافه اینکه خب آبزروری وجود داره، خلاف course of nature، کاملاً برای این آدم معنای دینی دارد. این دلالت بر این میکند که آن خدای تئیستی وجود داره، به اضافه اینکه اِویدنسش هم کامله دیگه، از نظر این آدم اِویدنس کامله.
یعنی دیگر چیزی، چه چیزی بهتر از این میتونست نشانهای از چنین پدیدهای مثلاً وجود یک خداوند سمیعی قادر مطلقی که در یکصدم ثانیه میتواند یک چنین سناریوی جالبی خلق بکنه، صدای مرا شنیده، اینها همه نشاندهنده این است که آن چیزی که ما بهش میگوییم خدای ابراهیمی وجود دارد و این کار را انجام داده، نه آن خدای کرولال دئیستی که فقط خلق کرده و اصلاً یک انرژی چیزی هست در ازلی کاری کرده و دیگر کاری هم به کار دنیا ندارد.
حالا ادامه داستان این است که یک نگهبانی کنار این پل هست که هر شب اینجاست. خب هر شب اونجاست و یک چالهای آنجا هست که این مدام میبیند و بارها هم به شهرداری گزارش داده که یک چالهای اینجا هست که درشکهها میافتن توش، ممکن است آسیب ببینن.
مثلاً در هر ماه ۱۰۰ تا درشکه میافتد تو این چاله، شاید هم بیشتر. و ببخشید فکر کنم چیزی که نوشتم اینجوریه، هر شب یک تعداد قابلتوجهی درشکه تو این چاله میافتن. شهرداری هم هیچ کاری نمیکند. و در این درشکههایی که این چاله میافتن، هفتهای چند تاشون، ۲۰، ۳۰ تاشون آنقدر شدیده که در درشکه مثلاً باز میشود.
و ماهی، سالی یکی دو تاش هم آدمها ازش پرت میشوند بیرون یا دارند پرت میشوند بیرون. آن چیزی که این شب نگاه کرده و دیده از بیرون، این است که درشکه رد شد، این از آنهایی بود که هر چند ماهی یک بار درشون باز میشود یا را دارد میافتد بیرون و شاید حتی این دیده باشه که کتِ BP گیر کرد به مثلاً دستهی به یک جایی و دوباره برگشت.
چیزی که خود BP متوجه نشد. خب از این آدم اگر بپرسید، این هیچ چیزی خلاف course of nature به یک معنایی ندیده دیگر. اینکه نمیدونه آن لحظه در ذهن BP چه گذشته.
اگر آن را بگذارید کنار، این اتفاقی که افتاده این است که درشکه رد میشده در چاله افتاده در آن باز شده، این داشته میافتاده، کتشم گیر کرده، هیچچیزی natural law اینجا نقض نشده، بلکه این آدم برایش natural شده یک دیدن یک چنین صحنهای. اصلاً خاری از course of nature برای آن آدمی که آنجا وایساده نیست.
خب، معناشم معنای مذهب، معناش این است که این شهرداری اینجا چقدر بی اگر چیزی به ذهنش برسد که نتیجه بخواهد بگیرد که این چه شهرداری مزخرفیه که من صد آخرش یکی باید بیفتد تو این رودخونه بمیره. آن این را از این واقعه برداشت میکند. هیچچیزی دینی در آن نیست.
بنابراین دو تا observer یک واقعهای را مشاهده کردن. برای یکی ۱۰۰٪ این یک حالت معجزهآسا دارد و میتواند و برای آن یکی ندارد و این اصلاً چیز عجیبی نیست. برای اینکه اطلاعاتی که این دارد با اطلاعاتی که آن دارد متفاوته.
این میتواند با اطمینان بگوید که شاهد یک معجزه بوده برای اینکه آن چیزهای درونش را در واقع چیزهایی که در درونش گذشته فقط خودش میداند که یک چنین ماجرایی بود، من یک چنین افکاری داشتم، یک چنین چیزی خواستم و بلافاصله این اتفاق افتاده. اگر به برای دیگری تعریف بکنه، آیا آنها مطمئن میشوند که معجزهای اتفاق افتاده؟
باید به گواهی این آدم در مورد اینکه در درونش چه گذشته اعتقاد داشته باشند دیگه، خب؟ حالا برهان Hume چیه؟ برهان Hume این است که استدلال میکند که هیچ گواهیای نمیتواند معجزه را ثابت بکند. شما حق ندارید بهطور موجه از گواهی یک آدم در مورد معجزه، در مورد miracle، من دیگر هر وقت میگویم معجزه و miracle و اینها همونه دیگه، تعریف Hume، مگر اینکه بگویم مثلاً معجزه در کلام اسلامی. برهان Hume چیه؟
برهان هیوم در قالب نظریه اطلاعات
برهان Hume این است که شما، بگذارید من برهان Hume را همین الان در قالب information theory خیلی سادهشون فرض این است که شما همه نظریه احتمال و تا حدودی نظریه اطلاعات بلدید، یک یک کانالی هست که noise داره، به شما information میده، خب؟
احتمال خطا دارد. فکر کنید از یک کانالی به شما یک پیامی میرسد که شما در این کانالو میشناسید و میدانید که احتمال خطا دارد. احتمال خطا هرچقدر که میخواهد کوچیک باشه، خب؟ اگر از داخل این پیامی که مثلاً احتمال خطاش ۱/۱۰۰، شما یک پیامی بگیرید که احتمال وقوع، احتمال درستی پیام از نظر شما ۱/۱۰، شما اعتماد نمیکنید به این کانال و نمیپذیرید گواهیشو.
برهان Hume یک جوری در واقع بیان سادهی فلسفی یک چنین پدیدهایه. میگوید آدمها همهشان بهشدت noisyان و احتمال خطا وجود دارد در مورد هر چیزهایی که گواهی میدهند. اگر بیان در مورد یک پدیدهای مثل معجزه که احتمال بسیار بسیار ضعیفی دارد که درست باشه، به شما گواهی بدن، شما نباید بپذیرید.
معقول نیست که بپذیرید. برای خاطر اینکه در واقع میمونید بین این دو حالت دیگر که یا آن اتفاق افتاده یا این دارد خطا میکند. خب اینکه این خطا میکند احتمالش بالاتره، این را میپذیرید دیگر. این یک جوری بیان خیلی سادهای از برهان Humeه.
حالا ورژنهای پیچیدهتر بیانش بهصورت نظریه احتمال هم وجود دارد ولی من فکر میکنم آن بهاصطلاح لم ریاضیای که زیر برهان Hume هست همین است و اتفاقاً برهان Hume بیان طبیعیش تو نظریه اطلاعاته. یعنی کانالهایی هستند که خطا دارند و حالا به ما message میدهند و ما میخواهیم در واقع درست و غلط بودن messageها را بررسی بکنیم.
خب و برهان هیوم این معجزهای که برای بی پی اتفاق افتاده قابل انتقال به هیچکس نیست. چون دارد از یک پدیده بسیار بسیار نادر با احتمال پایینی صحبت میکند در حالی که احتمال اینکه بی پی دروغ بگه، احتمال اینکه بی پی اشتباه کرده باشه، یک خورده مست بوده، یک چیز دیگهای فهمیده، شب خواب دیده، آدمی که میشنوه همه اینها به ذهنش میرسد که شاید ایناست دیگر یعنی هیچکدوم آنقدر به بی پی اعتماد ندارد که بتواند. بنابراین ما با یک میراکلی سروکار داریم که برای بی پی میراکله و نه برای کس دیگهای. یعنی میتوانیم بنابراین پرایوت میراکل داشته باشیم.
طبق تعریف رسمی چنین چیزی نمیتوانیم داشته باشیم. پرای چیز پرایوتی وجود ندارد. نچرال لا را مثلاً همه میدونن، نقضشم همه میدانند که چیست و از روش هم میفهمند که ایجنت ماوراء طبیعی وجود دارد.
خب مثال دوم که در واقع مثال اول مقاله است و در آن جلساتی که برگزار شد بهش اشاره کردم، حالا یک ورژن یک خورده بامزهترش و یک خورده پیچیدهترش در مقاله آمده این است که دو تا اسمش هست داستان داستان غمانگیز ابنحیوم.
اینها اسماشون همه شبیه هیومه. این شخصیتهایی به غیر از بی پی، این ابنحیوم و دوستش دو تا جوان طبیعتاً مسلمون هستند که میخواهند به داعش بپیوندن.
یک روزی با همدیگر قرار گذاشتن و آن دوستش که اسمش اوئه چون آبزرور ماست، این خیلی پسر خوبی است و خب جب در خیلی از این کشورهای اسلامی اینجوری بود که برای خدا بروند مثلاً تو اسلامی که استیت چیز کنند دیگه، جانفشانی بکنند. یعنی از روی انگیزههای دینی خیلیا رفتن به داعش پیوستن.
اینها با همدیگر روز صبحی قرار گذاشتن یک جایی که بروند به داعش بپیوندن. او زودتر میرسد به محل قرار و یک مردی آنجا میآید ظاهر میشود میگوید من فرشته هستم از طرف خداوند اومدم نرو. خدا مرا فرستاده که بهت بگویم نرو. کار درستی نیست مثلاً و حاضرم هرجوری که بخوای بهت ثابت بکنم که من واقعاً از طرف خدا اومدم.
این او یک کلکسیون سکه دارد که چون خیلی دوست دارد با خودش دارد در عملیات پیوستن به داعش هم میبرد. فکر کنم ۱۰ تا سکهست که همهشان هم با هم متفاوتن. یکی یکی اینها را یک لیست تهیه میکند که کدومش شیر بیاید کدومش خط. ۱۰ تا را میریزه در یک چیزی میگوید این را بنداز اگر همهشان طبق این لیست آمد من قبول میکنم.
احتمالش ۲ به توان منهای ۱۰ که این اتفاق بیفتد دیگر. طرف هم کاسه را میگیرد پرت میکند همهش مطابق لیست میآید خودش هم میرود. خب حالا ابنحیوم میآید. ابنحیوم موقعی که این کاسه دست این یارو رسید و دید که این پرتاب انجام شد، ابنحیوم چه دیده؟
یک سری کاسه را انداخته یک سری شیر و خط آمده که اصلاً هیچ نظمی هم به نظر نمیآید داشته باشه. آن لیست را که ندیده. در ورژن اول فرض کنید لیست را فرشته با خودش برد. حالا چیزی که او دیده ۱۰۰٪ مطمئنش کرده که این یک فرستاده خدا بوده، چیزی که من گفتم را به طور غیرعادی انجام داد و نمیپیونده به داعش بنابراین.
ابنحیوم چیزی که میبیند این است که یک کاسه سکه را یارو انداخته هرچه دلش میخواسته آمده دیگر. بنابراین اصلاً اِویدنسی وجود ندارد. اینجا اتفاق عجیبی نیفتاده از نظر ابنحیوم. چون کانتکست را نمیدونه آن چیزی که قبلاً قرارمدارهایی که گذاشته شده.
خب در نتیجه آن میرود به داستان اینجوری است که داستان غمانگیز ابنحیوم این است که ابنحیوم دیر رسید و میرود به داعش میپیونده و کشته میشود. موقعی که ما داریم این داستان را تعریف میکنیم دیگر ابنحیوم نیست ولی او دارد زندگی خودش را ادامه میدهد.
این را من از مقاله ننوشتم ولی اینجا بگویم که از آن صحنه پایانی پالپ فیکشن اقتباس کردم. آن جایی که وینسنت و آن دوستش از در چیز میروند بیرون در پایان، ما میدانیم که آن که به معجزه بودن آن اتفاق ایمان آورده زندهست ولی وینسنت کشته میشود. این حس جالبی در آن فیلم هست تو آن صحنه پایانی.
خب بنابراین اینجا ما با یک میراکلی سروکار داریم که برای یکی میراکل نیست باز هم. حالا یک لحظه فکر کنید که لیست پیش او مانده باشه. الان اگر لیست را نشان بده به ابن هیثم دیگر اوضاع یکم فرق میکند دیگر درسته؟ تفاوتش چیه؟
دیگر اینکه دید که این لیست را از جیبش درآورد آن لحظه ننوشت یعنی فرصت نداشته که سه کار را نگاه کند شی را خط را بنویسه. بنابراین واقعاً اِویدنس دارد که اعتقاد پیدا بکند که آن چیزی که ابن هیثم دارد میگوید که این آمد من این لیست را تهیه کردم دادم این انداخت و همه ببین مطابق لیست آمده راست دارد میگوید.
خب؟ آیا به آن معنایی که این برای اِ ابن هیثم به آن معنایی که برای او شاهد معجزه بوده شاهد معجزه است؟ نه. از کجا میتواند بفهمه که مینینگش چیه؟ از کجا میفهمد که این اتفاق معنایش این است که نباید به داعش بپیوندی؟ باید حرف او را باور کنیم.
آن مکالمهای که قبل از به اصطلاح آن مکالمهای که قبل از این واقعه اتفاق افتاد که آن آمد گفت من اومدم بهت بگویم که به داعش نپیوند این را اگر بخواهد ابن هیثم قبول بکند گواهی او را قبول کردیم. هیچ اثری از این چنین دیالوگی باقی نمونده.
درسته؟ بنابراین ابن هیثم همچنان داستان غمانگیزش سر جاشه. فکر میکند که خب بله این یک اتفاق خیلی عجیبیه ولی اینکه این دارد میگوید این معنایش این است این مثلاً از پیوستن به اِ خلافت اسلامی ترسیده و راستشو نمیگوید به من. میگوید ماجرا شاید چیز دیگهای بوده. بنابراین آن بند اول که آن اِ آن چیزی که دلالت دارد میکند مهم است. من باید اِویدنس داشته باشم.
من اِویدنس دارم که الان یک چیزی خلاف کورس آو نیچر اتفاق افتاده ولی اِویدنس ندارم که دلالتش چیست. مگر اینکه گواهی را قبول بکنم. گواهی هم طبق برهان هیوم باطله. خب؟ این اِ دو تا مثال یک مقدار مفصل به نوعی دفاع از این هستند که آن جنبه سابجکتیوی که باید در یعنی اینجوری نیست که یک اتفاق برای هر کسی معجزه باشه.
خارج از اینکه کی میبیند تو چه کانتکستی بهش نگاه میکند ما معجزه نداریم. اگر شترِ سا همینجوری یک شتری از در یک دل کوه دربیاد خب یک اتفاق کورس آو نیچر نیست. چرا این میراکله؟ چرا معجزه است؟ چون قبلش صالح قرار گذاشته باهاشون. اصلاً اینجوری فکر کنید.
قوم صالح مثل همین داستان ابن هیثم یارو آمده به صالح گفته که من چه کار ببخشید قومش صالح گفته من چه کار کنم شما باور کنید من پیامبر خدا هستم حرف مرا گوش کنید و بتپرستی را کنار بگذارید.
گفتن یک شتر از دل کوه دربیار. و مینینگش روی اینکه از درخواست کردن این کار و الا همینجوری شما ببینید یک شتری یک روز وایساده جلوی کوه میبینید یک شتری از دل کوه دراومد.
به طور معجزه آسایی هم اینجورایی دراومده. معنایش چیه؟ شما هدایت میشوید به اینکه مثلاً نمیدانم خود خدا هدایت شاید بشوید به اینکه خداوند مثلاً یک چیزهایی ماورای طبیعی هست که میتواند مثلاً اِ خلاف اصول زیستشناسی اتفاقهایی بیفتد.
ولی اینکه پیامبری مثلاً هست از چه باید بتپرستی را کنار بگذارید اینها تو آن کانتکستی که بین پیامبر و قومش اتفاق میافتد در واقع یک جوری معنی پیدا میکند. آن مینینگ در کانتکست هست.
نقد سادهسازی مدل هیوم
خب. بگذارید وارد آن قسمتی بشوم که میخواهم درباره همین برهان هیوم نکته اصلی ماجرا حداقل نکته اول این است که برهان هیوم برای این تعریف هم کار میکند.
یعنی شما در این تعریف هیچ چیز خاصی ندارید که بخواهید بگویید که برهان چون بالاخره اینجا هم حرف از یک بند دوم این است که یک چیز کاملاً غیر متعارفی که ما میدانیم که احتمالش احتمال اینکه به طور طبیعی اتفاق افتاده باشه نزدیک به صفره.
بنابراین آن ویژگیای که مثلاً تو برهان در تعریف هیوم وجود دارد که یک چیزی خلاف مثلاً قوانین طبیعی اتفاق بیفتد ولو اینکه ما اینجا اشارهای به این نمیکنیم که لزوماً خلاف قوانین طبیعت اتفاق افتاده باشه اما اینکه آن لمی که من گفتم در آن چیزی که مهم است این است که این اتفاق احتمال خیلی پایینی داشته باشه.
خیلی پایینتر از نویزی که در آن کانال هست. خب اینجا این تعریف هم این را به اصطلاح این برهان را ساپورت میکند. یعنی شما در برهان هیوم از اینکه خلاف نچرال لا هست استفاده خاصی نمیکنید به غیر از اینکه بگویید که یک چیزی است که احتمالش خیلی پایینه. بنابراین برهان هیوم همچنان برقراره.
حالا درباره خود برهان هیوم ولی میخواهم بگویم که تو این مقاله حالا با استفاده از این در ادامه این تعریف در مورد خود برهان هیوم من یک چیزهایی دارم. یعنی ملاحظاتی که میخواهم بگویم که خیلی به اصطلاح برهان حالت سادهاندیشی دارد. دو سه تا مثال میخواهم بزنم که ما وضعیتهای واقعی یعنی الان وضعیتی که همان به صورت اینفورمیشن تئوری بهش فکر بکنید.
وضعیتی که باهاش مواجه هستیم تو برهان هیوم انگار این است که یک کانالی هست احتمال خطا داره، یک مسیج برای من میفرسته، من مسیج را نگاه میکنم، خود مسیج احتمال وقوعش خیلی خیلی پایینه. خیلی خیلی پایینتر از اونی که مثلاً قابل قبول باشه که یک کانال به این در این حد نویزی بتواند به من یک چنین اینفورمیشنی بده.
بنابراین من اینفورمیشن را نمیپذیرم. خب اولین مثال، من میخواهم بگویم که این مدل بیش از اندازه سادهسازی شده است و بنابراین به نتایج غلط میرسد. به نوعی کسانی که طرفدار این برهان هستند از جمله خود هیوم میخواهند بگویند که آن چیزی که ایمانی که آدمهای مذهبی به معجزات دارند از نظر عقلی قابل توجیه نیست.
چرا؟ برای خاطر اینکه بر اساس گواهی دیگر. میگویند که مسیح رزورکشن انجام داد. من که ندیدم. من شاهد معجزات که نبودم، داستانشو شنیدم دیگر. بنابراین یک جوری ایمان به معجزات، باور به معجزات عاقلانه نیست. این چیزی است که قرار است برهان هیوم برای ما انجام بده. نتیجهای که قرار است بهش برسیم.
من میخواهم بگویم که مدل بیش از اندازه سادهسازی شده است و این نتیجه از در آن درنمیاد. در حالی که آن لم درست است ولی با وضعیت واقعی که ما در دنیا باهاش درگیری هستیم سازگار نیست. مثال اول من اسمش را گذاشتم داستان سه کانال. این است که ما اطلاعاتمون از یک دانه کانال نمیگیریم.
ما از کانالهای مختلف اطلاعات خودمان را میگیریم و این وضعیت اصلاً یک تغییر اساسی در آن میدهد. یعنی اگر این پیچیدگی را در نظر بگیرید آنوقت ممکن است که یک جور دیگهای به مسئله بخواهید نگاه کنید. داستان این است که یک نفر اسم ندارد انگار. اسم هیومی ندارد حالا من یادم نمیآید.
یک نفر دارد ولی جالب است که با جام جهانی که الان در کورانش هستیم در ارتباطه. یک نفر دارد یک نفر زنگ میزند به یکی از دوستاش و ازش نتایج مسابقات شب گذشته را میپرسه. نتایج مسابقات شب گذشته که توسط دوستش حالا مثلاً اسم دوستش فکر کن یک آدم باز اسمش Oئه.
دوست اولش اسمش C۱ئه، کانال شماره یک. یک چیز خیلی عجیب تو این نتایج میگوید که باورکردنی نیست. میگوید که میزبان جام جهانی که مدعی اصلی قهرمانیه ۷-۱ به یک تیمی باخته. همهتون میدانید که حالا من اسم نبردم که دوستان برزیلی ناراحت نشن. و خب این طبعاً باور نمیکند دیگر.
این دوست C۱ش آدم شوخیه، آدمیه که گاهی اطلاعات اشتباه ازش دیده. بنابراین زنگ میزند به یک دوست دیگهای که اسمش C۲ئه و مجدد نتایج را میپرسه. آن همه این نتایجی که میگوید نرماله. نتیجه خیلی عجیب در آن نیست. اما O حرف C۱ را باور میکند. چرا؟ برای خاطر اینکه ماجرای تلفنها این است.
داشت تلویزیون نگاه میکرد و اخبار ورزشی گوش میکرد، شروع خبر را شنید که دیشب یک اتفاق بسیار نتیجه غیرعادی به دست آمده در جام جهانی، برق قطع شد. این زنگ زده به دو تا کانال که کانال دوم مطمئنتره، احتمال خطاش پایینتره ولی هیچ اطلاع عجیب و غریبی در چیزش نیست.
کانال سوم که کانال ۱۰۰٪ مطمئنیه گفته که باید یک نتیجه عجیب و غریب وجود داشته باشه. بنابراین چیزی که در واقع نتیجه میشود این است که به طور معقولی این حرف C۱ را باور میکند. با وجود اینکه احتمال چیزی که ازش به دست آورده از نویزی که در واقع دارد کانالش این چه را نشان میده؟
این معنی این حرف چیه؟ هیوم انگار فرض میکند که ما نسبت به اینکه اصولاً معجزهای باید اتفاق افتاده باشه یا نباشد قضاوتی نداریم. حالا شما خودتان را بگذارید جای بی پی. بی پی آدمیه که خودش شاهد یک معجزهای تو زندگی شخصیش بوده. بنابراین میداند که معجزاتی وجود دارند.
بنابراین میداند که اگر پیامبرانی بودن، لابد کارهای خیلی خارقالعادهتر از این چیزی که من خودم دیدم میتونستن ایجاد بکنند. بی پی میداند که در یک جهانی دارد زندگی میکند که معجزاتی در آن وجود دارد. بنابراین اگر دو تا دین را بهش معرفی بکنید که یکیش فاقد معجزه است، مثلاً دئیستیه، یکیش حاوی یک سری معجزاته، این را باور میکند.
چون از پیش میداند که جهان واجد معجزهای در روبروش هست. چرا؟ به دلیل استدلالهایی دارد. میخواهم بگویم آدمهای مذهبی که به معجزات اعتقاد پیدا میکنن، آدمهاییان که از پیش حسشو دارن، یعنی فکر میکنند که باید تو جهان معجزاتی، مثلاً اینجوری فکر بکنید. من به دلایلی شهودی مطمئنم که خداوند با بشر حرف زده.
فکر کنم من چنین آدمی هستم. مطمئنم این را. در حدی که تلویزیون اعلام کرده که اتفاق عجیبی دیشب افتاده. خب حالا دنبال این میگردم که کدام یکی از این ادیانی که ادعای این دارند که کلام خداوند را مثلاً دارند منعکس میکنن، آن کلام خداوند واقعاً هست یا نه.
ما پیشداوری داریم. آدمهای مذهبی ایمانشون را به معجزات فقط و فقط از راه گواهی واقعاً نمیگیرن. پیشداوری دارن، یعنی از تجربههای شخصیشون، از استدلالهای عقلیشون به نوعی میدانند که مثلاً فرض کنید معجزاتی هست. به مسیح ایمان آوردن به دلایلی که برای خودشان موجهه کاملاً. خب؟ بنابراین وقتی به یک چنین موجود استثنایی ایمان آوردن، حالا رزورکشن برایشان اصلاً عجیب نیست.
یعنی انتظار، میخواهم بگویم آدم مذهبی فرقش با آدم غیرمذهبی این است که انتظار معجزه دارد. خب؟ انتظار معجزه را از گواهی نیاورده، از قبل داره، از آن تلویزیونه که آن حرفو زد.
بنابراین این مدل که یک کاناله، یک مسیج میفرسته و به همین سادگی میشود گفت که این یک سادهسازیایه که با ایمان دینی که مردم واقعاً دارن، یعنی با وضعیت واقعی مردم مذهبی یا در مواجهه با معجزه خیلی تطبیق نمیکند.
این اولین ورژن به اصطلاح اولین اس، بنابراین ما اگر میخواهیم یک مدلی بسازیم از مسئله گواهی معجزه، باید این را بدونیم که کانالها شامل استدلالهای عقلی، تجربههای شخصی، اینها هم کانالن دیگر. آدمها، یک بحثی که از همان به طور کلاسیک انجام شده در زمان خود هیوم، این است که حالا اگر یک میلیون نفر آدم اومدن همه گفتن من صبح، یک مثالی من داشتم حذف کردم.
یک نفر از این دوستان قوم صالح رفته بود مرخصی، آن روز که شتر آمد از در کوه بیرون نبود. وقتی برگشت تمام بتپرستها و دوستاش که مخالف صالح بودن همه گواهی دادن که این شتره از دل کوه آمده.
یک میلیون نفر آدمی که هیچ ربطی به هم ندارن، مستقلن، خود مسیجو دوست ندارند بیان به من گواهی، این احتمال خطا را میآورد پایین دیگر.
یعنی لزوماً این یک استدلال خیلی قدیمیه که تعداد زیاد زیاد گواهان میتواند آنقدر اطمینان ما را بالا ببره که حتی یک چیز عجیب و غریبی مثل یک معجزه را درک بکنیم. خب پس یک اصلاح این است که اگر میخواهید در مورد گواهی معجزه بحث بکنید، تعداد گواهان بیشتر از یکیه.
کانالهای اینفورمیشن ما در مورد معجزه شامل عقل، تجربههای شخصی مثل بی پی و هزاران چیز میشود. توقعاتی داریم و بعد بر اساس آن توقعات ممکن است حرف کسی را که میگوید اگر دو تا داستان درباره جهان بشنویم، دو تا دین داشته باشیم، یکیش واجد معجزه باشه، یکی نباشه، من تمایلم ممکن است به این باشه به دلایل شخصی، تجربههای شخصی، استدلالهای عقلی که اونی که اتفاقات عجیب را روایت میکند را بپذیرم به عنوان دین.
اگر خیلی سوال مرتبطی دارید بپرسید. اگر میتوانید تأخیر بندازید، تأخیر بندازید. خواستم بگویم این کانالهایی که کنار هم موازی میشود ضرب میشود دیگر. بله، احتمال خطاشون درست است. بله. ولی این خیلی تفاوت زیاد ممکن است یک مثلاً یککون به تاوه، دایرهالمعارف. حالا مثلاً احتمالاً شاید ضرب کنی اصلاً به آن عدد نرسد. ممکن نرسد، خب نمیپذیریم.
نه خب بحث این است که اصولاً با، میخواهم بگویم این بحث تعدد کانال، من حرفم این بود که در گذشته هم در کانتکستهای به اصطلاح بحثهای فلسفی بوده.
حالا نه به شاید به این شکلی که من دارم میگم، ولی اینکه مثلاً فرض کنید تعداد گواهان اگر زیاد باشه، موضوع میتواند فرق بکنه، خب بله این میخواهم بگویم این تعدد کانال، اولین اصلاحی که من در این مدل دارم پیشنهاد میکنم این است که یک کانال نیست.
کانالها هم از یک جنس نیستن، همهشان گواهی نیستند. من توقعاتم نسبت به اینفورمیشن، نسبت به جهانی که معجزهای هست یا نیست را جای دیگر ممکن است بگیرم. مثال دوم که باز یک اصلاح دیگهای در این مدل میخواهم پیشنهاد بکنم، اسمش را گذاشتم داستان مردی از جریکو. ها، مثل داستان وسترنه، ولی اصلاً وسترن نیست.
جریکو یک روستاییه در نزدیکی اورشلیم، موقعی که مسیح در واقع ظهور کرد. اگر خیلی مرتبطه بپرسید، اگر میتوانید بگذارید آخر بپرسید، آخر بپرسید. از اینجایی که گفتید باید انتظار داشته باشید که مدیر باشه اصلاً، اشکال ندارد. تکرار نمیتوانم بکنم. میتوانید دوباره صوت را بپرسید یا خصوصی از من بپرسید.
این، این یک مردیه در جریکو زندگی میکنه، اسمش هست هیوموس. برای اینکه رومییه، از این کارگزاران روم در آن زمان. ماجرا این است که دوستاش میان بهش میگویند که یک مردی ظهور کرده که معجزه میکند در فلان روستا و یک چنین کارهای عجیبی کرده.
این ابنحیون و هیوموس، علتی که اسمشون اینجوری است این است که اینها کساییان که برهان هیوم را بلدن. ابنحیون به این دلیل نمیپذیره حرفهای دوستشو که طبق برهان هیوم نباید بپذیره دیگر و راه خودش را میرود. هیوموس هم همینطور، برهان هیوم را بلده و هرچه میان بهش گواهی میدهند که مرده زنده میکنه، قبول نمیکند.
یک روزی چند تا از دوستاش میان میگویند که در همین روستای مجاور ما دارد رد میشود و همونجا دارد بیمار شفا میدهد و مرده زنده میکند و هیوموس بازم باور نمیکند.
چون برهان هیوم میگوید که یک چنین چیز عجیب و غریبی را با گواهی گواهان نباید باور کنی. کار به اینجا میرسد که یک روزی میان بهش میگویند که الان اگر از پنجره، از خود روستای ما دارد میگذره، از پنجره نگاه کنی میبینی دارد مرده زنده میکند.
بازم چون برهان هیوم میگوید که یک چنین اطلاعی موثق نیست، نگاه نمیکند از پنجره. خب این به نظر شما، حالا من در آن ورژنهای اول نوشته بودم که داستان فرق میکرد البته که این یک قومی بودن که آزاد میشوند و اولین صاعقهای که میآید را سر این آدم فرود میآید که تو فرصت این را داری که نگاه کنی ببینی معجزه دارد اتفاق میافته، برهان هیوم چیه؟
این موضوع این است که ما نسبت به این کانالها و اینفورمیشنهایی که بهمون میرسه، پسیو نیستیم. میتوانیم برویم یک کاری بکنیم. اگر یک اطلاع عجیب و غریبی، مثل این است که من بگویم آقا گواهی یک نفر الان به من گواهی بده که از آسمان یک شهابی محاسبه کردن، شهابسنگ دارد میآید همینجایی که تو وایسادی میخورد.
من میگویم تو اینقدر اطلاع عجیبی داری به من میدی، من بهت اعتماد ندارم. بنا به برهان هیوم نمیرم از اینجا. خب نرو. وقتی یک اطلاع خیلی مهم و عجیب و غریبی میآد، اهمیتش هم زیاده، خب من میتوانم تحقیق کنم. کی گفته این شهابسنگ دارد میآد؟
از این پنجره میتوانم نگاه کنم ببینم مرده زنده میکند یا نه. دیدین که برهان، یعنی برهان هیوم آدمها را پسیو در نظر میگیرد نسبت به، انگار فقط همین گواهییه و انگار در زندانن و همین گواهی را شنیدن، باید بر اساس، اتفاقاً در پاورقیهایی که بعداً به مقاله خودش اضافه کرده هیوم، کاملاً روشنه که بیشترین چیزی که باعث شده که این حرفها را بزند این است که در آن زمان حالا من اگر وقت بشود درباره دوران هیوم، که دوران خیلی مهمی از نظر تاریخی، تاریخ تفکر بشره، یک نکاتی بعداً میآم میگویم.
ولی خودش در واقع اشاره میکند که در پاریس یک پدرآبهای معجزاتی ازش نقل شده که سر مزارش آدمها میروند شفا میگیرند و این گواهیهاش در واقع به انگلستان رسیده، ولی هیوم حرفش این است که نباید باور کرد.
ولی میتونی بری پاریس. سخته. و این گواهیهاش در واقع به انگلستان رسیده ولی هیوم حرفش این است که نباید باور کرد. ولی میتونی بری پاریس. سخته یک خورده با پنجره نگاه کردن. ما پسیو نیستیم. اگر یک نفر یک اطلاعاتی درباره معجزه به من میده، من میتوانم تحقیق بکنم، میتوانم در واقع با ماجرا را پیگیری بکنم.
این شکلی نیست که وایسم بگویم که طبق برهان هیوم، اطلاعی که داری میدی از نویز کانالت مثلاً چیزتره، احتمال وقوعش کمتره پس من حق ندارم.
ما پسیو نیستیم، ما زندانی نیستیم، ما میتوانیم برویم شواهد معجزهای اگر اتفاق افتاده را ببینیم و بنابراین اوضاع یک کمی با آن چیزی که در واقع فکر میکنیم، حالا آنجوری که من سعی کردم اینجوری به فرم ریاضی تو مقاله بیان بکنم، ما اصولاً یک چیز داریم، یک ترشهولد معرفتی داریم.
آن چیز خیلی مشهوریه در مدلهای به اصطلاح بیزین اپیستمولوژی. ما یک ترشهولد معرفتی داریم که اگر احتمال وقوع یک چیزی از آن ترشهولد عبور بکنه، ما میپذیریمش. و حرف هیوم در واقع یک جوریه که با گواهی ما هیچوقت به آن مقدار اطمینانی در مورد وقوع یک معجزه نمیرسیم، از آن ترشهولد معرفتی ما عبور نمیکند.
ولی ما یک ترشهولد دیگهای هم داریم. ترشهولد یک مقدار ضعیفتر که اگر از آن ترشهولد عبور بکنه، به دست و پا میافتیم که تحقیق بکنیم. این لزوماً به معنای پذیرفتن نیست ولی اگر نزدیک بشویم به جایی که این به اهمیت موضوع ربط داره، صرفاً به اصطلاح احتمال ربط ندارد که چقدر باشه.
ما یک ترشهولد وابسته به اهمیت موضوع و زندگی خودمان داریم که اگر ازش عبور بکنیم، حاضریم ساعتها، روزها وقت بگذاریم ببینیم آیا این واقعه اتفاق افتاده یا نه، ممکن است بتوانیم اِویدنسهایی بر علیهش یا بر لهش به دست بیاریم و مسئله را برای خودمان حل بکنیم.
بنابراین مسئله معجزه که مسئله ایمان آوردن به مسیح، به ادیان، به اسلام، این چیزی که در ادیان هست، به اندازه کافی اهمیت دارد که من اگر فرض کنید یک ادعای اعجازی هست، اگر میتوانم در موردش تحقیق بکنم. بنابراین حالا این خیلی به کانتکست تشخیص ادیان ممکن است مستقیماً ربط نداشته باشه که کدام برحقه، ولی به مسئله معجزه به یک شکلی در واقع مربوط میشود.
ممکن است من بتوانم با ادعا در گواهی میتواند مرحله اولی باشه که مرا وارد یک پروسهای بکند که بعداً به معجزه اعتقاد پیدا بکنم. بنابراین این علاوه بر اینکه کانالها متعددند، ترشهولدها هم متعددند. فقط یک ترشهولد نیست.
بفرمایید. هیوم الان اعتراض میکند که آقا من خودم درباره باور آوردن، نه تحقیق کردن. آن چیزی که شما میگویید این است که یک چیزی در قلبم خاموش میشود که من در واقع اصلاً باور باور نکردم بلکه انگیزه بده که هم تحقیق کنم.
این یک مورده. بله همینطوره. ولی آن من گفت من نگفتم که برهان هیوم اشتباست. گفتم آن نتیجهای که میخواهند ازش بگیرند که اعتقاد به هر معجزهای بر اثر گواهی اشتباست.
میدانید یعنی یک جوری میخواهند زیرآب همه یعنی اصلاً نرید دنبال چون اینها همه گواهیان و خب من میگویم که اینطوری نیست دیگر. حالا غیر از آن مورد اول اینجا هم یک مسئلهای وجود دارد. خب سومین اصلاح در
واقع این چیز، مدلی که به نظر میآید بیس برهان هیومه، مثالشو اسمش را گذاشتن ایمیل معجزهآسا. داستانش این است که سوم ژانویه یک سالی یک ایمیل مشکوکی به من میرسد که در آن ادعا شده که ببخشید ایمیل قبل از اول ژانویه رسیده ولی من چون تو تعطیلات بودم، سوم ژانویه این را دیدم. در این ایمیل ادعا شده ۱۲ تا اول هر ماه پدیدههای عجیب و غریبی به صورت معجزهآسا قرار است اتفاق بیفتد.
این اطلاعات تو این ایمیل مشکوکی که اصلاً معلوم نیست از کجا آمده به من داده شده. چون من سوم ژانویه دیدم آن اولی را از دست دادم. نمیدانم اتفاق افتاده یا نه. ولی تمام ۱۱ ماه دیگر رفتم اونجایی که این گفته که یک اتفاق عجیب میافتد و همهشان اتفاق افتاده.
آیا معقول هست که من به اولی هم اعتقاد پیدا بکنم یا نه؟ خب من برای من با ۱۱ مورد اعجاز به نوعی ثابت شده که این ایمیل حقیقت دارد دیگر و ندیدن ایمیلم تأثیر خودم بوده. من سوم ژانویه میتونستم زودتر ببینم. یعنی من فکر میکنم باور معقول این است که آن ولی هم اتفاق افتاده.
هیچ اِویدنسی هم ندارم به غیر از خود این مسیج. این چه را میرسونه؟ اینکه در مدل هیوم انگار ما با کانالها و با مسیجهایش اینترکشنای نمیتوانیم برقرار کنیم. نه تنها انگار در زندانی هستیم که نمیتوانیم بیرون بریم، خود این مسیج و کانال هم قابل اینتر ببین این اینترکشن یعنی چی؟
تو آن داستان ابنحیوم فکر کنید طرف یک کار سادهای را بخواهد آن انجام بده و بتواند بارها تکرار بکند. با تکرار یعنی من یک کانالی به من یک اطلاعاتی میدهد. ببینید مسئله این است که تو برهان هیوم انگار ما نمیتوانیم کانال را چک کنیم.
این طرف اطلاعات عجیبی به من، همان داستان اول را در نظر بگیرید، داستان در واقع من تعریف کردم، داستان دوم. یک اطلاعات عجیبی به من داده که من فرستاده خدا هستم که به تو بگویم که مثلاً به Islamic State نپیوندی. خیلی اطلاعات عجیبی، اینکه از طرف این فرشتهست و پیامی که دارد میدهد همهاش عجیب و غریبه.
من میتوانم در واقع چه کار دارم میکنم تو آن داستان؟ دارم میزان به اصطلاح reliable بودن این کانال را چک میکنم دیگر. میتوانم ۱۰۰ تا کار عجیب و غریب ازش بخواهم اگر همه را انجام داد، دیگر مطمئن بشوم که این کانال خطا نمیکنه، اطلاعاتش درسته، آن ویژگی معجزه آسایی که در خود کانال اینجا معجزه آساست، این را بپذیرم بنابراین آن اینفورمیشن هم از نظر من معقول میشود.
خب؟ یا خود این مثالی که من زدم، خود مسیج ویژگیاش یک طوریه که معجزه آساست. الان ایمیل چقدر احتمال خطا در آن هست مثلاً؟ که اصلاً این ایمیلهای ناشناس به شما میرسه، اصلاً نمیدونید کی فرستاده. در ابتدای کار احتمال اینکه این چرندیاتی که این نوشته درست باشه، یک مسیج شوخی میماند دیگر.
و اگر این طرف نره، مثلاً فرض کنید تحقیق نکنه، خب این اصلاً واضح است که یک فرد ناشناسی یک چرندیاتی نوشته و میتوانید دلیتش بکنید، بروید پی کارش. خود مسیج ویژگیاش این است که دارد خودش را تایید میکند.
یعنی ما با خود مسیج داریم یک اینترکشن معرفتی برقرار میکنیم و میپذیریم که نه، این به دلیل اینکه آن ۱۱ مورد را قبول کردم، آن موردی که ندیدم هم قبول میکنم که درست است.
خب، بنابراین باز مدل پیچیدهتر از واقعیت، ممکن است پیچیدهتر از اونی باشه که ما این چرا خیلی مثال مهمیه؟ برای این ایمانی که ما مسلمانها به قرآن داریم. خود این چیزی که در قرآن هست برای ما گواهی این است که این معجزه آساست.
من چرا به اتفاقات عجیب و غریبی که داستانهایی که تو قرآن هست، معجزات ایمان دارم؟ برای اینکه چک از طریق خود مسیج چک کردم که این یک در معجزه آساست، بنابراین از یک کانال معجزه آسا به من رسیده، باورم شده دیگر. باورم را از اینجا آوردم که اینترکشن برقرار کردم با اجزای دیگر این مسیج.
من شاید از طریق داستانها، نه، من ندیدم که مثلاً نیل شکافته بشود. ولی خود این مسیج یک حالت معجزه آسایی دارد که مرا به خودش معتقد کرده، بنابراین آن قسمتهاییاش هم که نمیدانم و ندیدم، آنها هم از نظر من موجهه که باور بکنم که یک چنین اتفاقات عجیب و غریبی هم افتاده.
خروجی برهان هیوم و کاربرد کلامی
بنابراین در نهایت من میخواهم بگویم آن چیزی که از برهان هیوم درمیاد، یعنی الان من به عنوان یک مسلمان مطلقاً نتیجه بدی نمیگیرم از برهان هیوم در مورد ایمان خودم به معجزاتی که در قرآن ذکر شده. به دلایلی که الان مثلاً این به اصلاح سوم به من یک راه منطقی باز میکند که این باورهای من موجهه.
یک لحظه اجازه بدهید. حالا میخواهم برعکس کنم به اصطلاح صحنه را. میخواهم بگویم چقدر برهان هیوم به درد کلام اسلامی میخورد. چرا؟ برای خاطر اینکه کلام اسلامی، در واقع اسلام تنها دینیه که تاکید دارد که معجزهاش این کتاب است که در آن اینفورمیشنهای مربوط به معجزه آمده.
برای یک مسیحی که طبعاً عادت ندارند از یک چنین استدلالی استفاده بکنن، یعنی به معجزه بودن تکستی که در اختیارشونه تاکیدی ندارن، استفاده از این شیوه منطقی که من الان گفتم که چرا باور مسلمانها موجهه چون در واقع با این تکستی که در اختیارشون اینترکشن دارند به طور مو فرض کنید دیگر حالا این قسمتش که فرض کنید یک آدمی به طور موجهی باور پیدا کرده که این کتاب خداست پس به طور موجهی چیزهایی که در آن آمده را باور میکند این در ادیان دیگر نیست یعنی این ویژگی اسلام به عنوان اینکه روی اعجاز خود متن تاکید دارد بلکه یک جوری این را تنها معجزه میداند.
این کمک میکند که الان من بگویم باور مسلمانها به معجزاتی که در قرآن ذکر شده باور موجهه و برهان هیوم نه فقط آسیبی نمیرسونه به مسلمانها بلکه یک برگ برندهایه برایشان علیه ادیان دیگهای که معجزه تکستی ندارند در واقع یعنی مسیحیها آسیب میپذیرن برای اینکه خب دیگر گواهی گواهی موجود در کتابشون در حد یک گواهی که یک نفر مثلا فرض کن حواریون در دوران گذشته دادن چون ادعا ندارند معمولاً که میتوانند ثابت بکنند یا اعتقاد دارند یا به نوعی قابل بیان که این تکست یک تکست معجزه آساست خب حالا اگر. سوال دارید بپرسید من یک نکاتی درباره خود این ماجرای تعریفی هیوم میخواهم اضافه کنم
بفرمایید.
ما هی حالا میگوییم که اگر که احتمالا چنین باشد میخواهم ببینم اصلاً چنین احتمالی را میشود حساب کرد یا کلاً لول سیگنیفیکنس را نه کسی ادعای محاسبه احتمال که ندارد ولی میتوانید اسمش را بگذارید پی صفر خلاصه یک چیزی است و بگویید که اگر پی یک از پی صفر خیلی کوچکتر باشد فلان یعنی من شما شهوداً اینکه من دروغ بگویم برایتان احتمالش بیشتره یا اینکه مثلاً فرض کنید یک اتفاق من بیام به شما بگویم که امروز داشتم میومدم کوه دماوند.
مثلاً رفته بود تو آسمان بعد آمد پایین هیچکی هم به غیر از من ندید خب این خیلی مسئله سادهایه ولی وقتی تردد پیدا میکند من چه جوری همچنان این احتمالات را حساب کنم ضبط کنم شهوداً دیگر ببینید کسی ادعا نمیکند که شما قرار است مثلاً فرض در واقع چرا شهودی کافیه برای اینکه صورت مسئله از این نامساویهای دوبل دارد اگر خیلی کوچکتر از فلان باشه این دیگر محاسبه نمیخواد که یعنی من همینجوری چقدر احتمال میدید یک مرده زنده بشود تا اینکه هیوم
یک قسمت پایانی در مقالهاش دارد که در واقع آن هم جزو برهانشه که چون درباره معجزات معتقدات مسیحیها دارد بحث میکند.
دیگر پایانش در واقع مفصلاً توضیح داده که معجزات را کیا دارند نقل میکنند اکثراً آدمهای بیسوادن قدیمیان در یک دورانی زندگی میکردند که افسانهها خیلی رواج داشت یعنی هی احتمال خطا در گزارش را سعی میکند بیشتر بکند با اینکه اینها قدیمیان درست به دست ما نرسیدن آدمها در دوران اسطورهای زندگی میکردند بنابراین چه اعتباری دارد که یک نفر ۲۰ سال پیش گفته که یک اتفاق عجیب و غریبی افتاده بنابراین در واقع قسمت آخر اگر بر اساس آن مدل به اصطلاح اینفورمیشن تئوریک بخواهیم بیان بکنیم سعی میکند احتمال خطای کانال را نشان بده که خیلی بالاست خیلی بالاتر از اونی که معمولاً دیده میشود.
بفرمایید. اینجا دوباره این کانالی که خود طرف هم میبیند را این را کلاً حساب نمیکنیم میگوییم شما آن مسئله که زدید در پنجره ببینید و میآید برای من و همان بحثهای جلسه قبل که لازم نیست من بین فردی باشم و این را پس ما اینجا کلاً حساب نمیکنیم یعنی اگر من خودم ببینم که شتر از بوغ در آمد ۱۰۰٪ قبول میکنم کاناله دیگر چرا؟
کانال بله دیگر هر اینفورمیشنی به شما میرسد میتوانم آن ضریبه را روش بزنم ۱۰۰٪ خطای چشم بله آفرین شما مثلاً فرض کنید که همین اتفاق هم میفته دیگر آدمها یک چیزی میبینند ایمان میارن بعد اگر سخت باشه پذیرشش مثلاً منافعشون فردا به خطر میفته باید مثلاً بتپرستی را بذارن کنار از جامعه طرد میشوند کمکم به این فکر میفتن که خب شاید خطای دید بوده دوباره مثلاً بروند آنجا میبینند شکاف کوه همان جایی که دیدم هست این را که دیگر نمیشود انکار کرد
خب شتره هم هست ولی خب حالا شاید آن لحظهای که من دیدم.
اصلاً این کوه قبلاً شکاف خورده من ندیدم بالاخره آدم میتواند هر کانالی را شما میتوانید برایش احتمال خطایی در نظر بگیرید و روش کار کنید دیگر بالاخره اگر نخواید روش کار نمیکنید یعنی از همین اول پس قبول نکنید به قول شما ما هیچ قضاوتی نداریم خب من به طور معمول اینجوری است که من کانال مثلاً حس حس یکی از کانالهای مطمئن منه دیگر.
یعنی مثلاً چیزی که دیدم و باور میکنم. ولی چیزی که ندیدم با گواهی را سختتر باور میکنم. اینها کانالهای مختلفه. عقل من ممکن است در یک مواردی نمیتوانم ببینید واقعیت این است که اگر بخواهیم مثال مدل را پیچیده بکنیم احتمال خطا به مسیج ربط دارد.
یعنی اینجوری نیست که من از یک کانالی همیشه کانال در مورد مثل کانالهای مخابراتی احتمال خطاش ثابت داشته باشه. یعنی من مثلاً فرض کن دو تا چهار تا را که با عقل خودم دارم تشخیص میدم، احتمال خطاش مثلاً برای من صفره تقریباً. ولی یک چیزهای دیگهای که با عقل تشخیص میدم، احتمال خطاش بیشتره.
یعنی یک خرده مسئله پیچیدهتر از این اه سادهسازیایه که بخواهیم مثلاً کانالها را بگوییم که کانال عقل داریم، کانال حس داریم، بعد این چه خطایی به طور کلی به کانال نمیتوانید نسبت بدهید. به پیامی که از این کانال گرفتید، احتمال خطا نسبت میدید.
خب اه من با اینکه قرار است که این جلسه مستقل از جلسات قبل باشه، ولی همونطور که گفتم پایانش اینجوری است که به مباحثی که بعداً قرار بوده مطرح بکنم ربط دارد. آن هم بحث حدیثشناسیه دیگر. بحث حدیثشناسی دقیقاً همین است. یک سری کانال من دارم که اینها احتمال خطا دارند.
اینها کانالهاییان، عدهای گواهی کردن. من فکر کنم یک بار اشاره کردم که اصلاً این اه به اصطلاح مباحث مربوط به گواهی که تو فلسفه تحلیلی مستقلاً مطرحه مدل خوبی برای حدیثشناسیه ولی بعید میدانم کسی مثلاً با بیزین اپیستمولوژی و این مباحثی که تو زمینه گواهی هست کار کرده باشه تو حدیثشناسی.
بنابراین خیلی زمینه کاری خوبی است به نظر من. اه من بهتان قول میدهم که از آن بودجههای کلانی که تخصیص داده میشوند برایتان بگیرم. باور کنید، شد الان هر گواهی که من عمراً نه یک همچین، بتوانم بگیرم اگر میتونستم شاید میگرفتم برایتان.
ولی به هر حال مو اینکه شما یک مدلهای حاضر و آمادهی بیزین اپیستمولوژی و این تئوریهای مربوط به گواهی یک جایی هست و کاری که تو حدیثشناسی دارد انجام میشود واقعاً همین است.
یعنی شما با استفاده از یک ابزارهایی دارید کانالهای مختلف و حالا مثلاً این کانالها را اینکه چه کار میشود کرد، من شاید یک نیم ساعت مثلاً یک روزی در موردش صحبت بکنم که چه جوری میشود یک مدل خوبی ارائه کرد برای اه مبحث حدیثشناسی.
چون افراد هستن، بعد کتابها هستن، در واقع کانال مثل یک کانالهایی هستند که پیچیدگیش این است دیگر. من یک آدمی را میشناسم که آن دارد گواهی میدهد که این آدمها این حرفو زدن.
بنابراین یک خرده با اینکه یک و ببین آن نکتهای که در حدیثشناسی ما نیست و در واقع طبیعتش بیزین، همان چیزی که گلدسیر و دیگران باعث شد که اعتراض بکنن، اعتراض، انتقاد کنند و بگویند که کلاً حدیثشناسی مسلمانها باطله.
چرا؟ برای اینکه واقعاً شما یک خرده بیزین، شما احتمال خطای یک کانالو چه جوری درآوردید و درمیارید؟ من میتوانم ۱۰۰ تا مسیجشو بررسی بکنم و ببینم که اینها چقدر درسته، چقدر غلط است دیگه، خب؟
من به یک دوستم اعتماد دارم چون تا حالا هرچه گفته راسته. به یک دوست دیگهام بیاعتمادم، مثل همان یارو که گزارش فوتبال میداد، حرفهای چرت و پرت میگفت که برزیل ۷-۱ از آلمان باخته، بهش بیاعتمادم برای اینکه قبلاً هم شوخی چرت و پرت زیاد به من گفته.
یا مثلاً طرفدار آلمانه، من فکر میکنم که خب دیگر برای خودش دارد مسخره میکند مثلاً اینکه برزیل از آلمان ۷ تا گل خورد. اه نزدیک بود دیشب کره از برزیل یک اتفاق مشابه بیفتد. من تا ۴-۰ شد روشن بود تلویزیون، رفتم اومدم آخرش دیدم ۴-۱ شده. فکر میکردم ۱۰-۰ ممکن است بشود.
اوضاع گل چهارمو دیدم. فکر میکنم اوضاع خیلی خیلی قمر در عقرب بود یعنی فکر کنم اگر با همان انرژی ادامه میدادن شاید یک اتفاقی اینجوری میافتاد. اه متوجه شدید که بعد از آن جام جهانی که آن ۷-۱ آن بلا را سر برزیل آوردن، آلمان دیگر از گروهش هم نمیتواند بیاید و نفرین آن تماشاگرایی که من باور کنید ببخشید اصلاً چون جام جهانی اشکال ندارد دیگر این را.
من آن بازی را دیدم و طرفدار آلمان بودم در آن بازی. معمولاً شهرت داشتم که طرفدار برزیلم از آن تیمه. من آدم چیزیام اه الان جام جهانی شروع میشود میبینم خوب بازی نمیکنن، خب بدهم میآید از تیمشون.
آن جام جهانی خیلی بد بازی میکرد برزیل. آلمان خیلی قشنگ و چشمنواز بازی میکرد. باور کنید گل سوم دیگر حالم به هم خورد. یعنی دلم میخواست آن شب آلمان ببره ولی تماشاگران را نشان میداد بچهها را که ول کنید دیگر نامردی، بردید بازی را آخه در زن و بچهشون اینجا نشستن.
جام جهانی میزبانن، بیرحمی در رفتارشون بود که حالا انشاءالله تا سالها حالا تازه چیزه، دفعات بعد نمیرسن به جام جهانی اصلاً. فعلاً دارند عادت میکنند که از گروه بالا نیان. حالا بگذریم. به هر حال این نکتهای که در واقع وجود دارد این است. ببینید ما شما در حدیثشناسی سنتی این را نمیبینید که محتوای حدیث یعنی این کاری که باید انجام بشود واقعاً انجام نشده.
اساسش علم رجاله. یعنی افراد را شناسایی کردن، میگویند این آدمها آدمهای موثقیان، حدیثی که مثلاً از امام جعفر صادق دارد نقل میشود که من میدانم آن آدمی که ازش نقل شده شاگردشه، این هم شاگرد این هم کلینیام که با اینها در ارتباط بوده. پس شکی ندارم از اینکه این آدمهای راستگوییان، درستان و بنابراین به حدیث اعتماد میکنند.
حالا اگر شما بیزین فکر بکنید، وقتی یک دانه از این احادیث را مطمئنید غلط است که از یک کانالی بهتان رسیده که طبق علم رجال معتبر هر حدیثی که مطمئنید غلط است اونی که مطمئنید درسته، کردیت میدهد به رجالی که شاید یک آدمی را نمیشناسید، کردیت بهش ندادید.
ولی بروید بررسی بکنید همه احادیثش میتوانید چک بکنید، به یک معنایی میتوانید چک بکنید. یا محتواشو مطمئنید درست است یا بعداً دیگرانی که بهشان اعتماد دارید این حدیث را تأیید کردن. پس یک آدمی پیدا میشود که تو تمام زنجیرههای اسنادی که وجود دارد احادیث درست، خب این باید تأثیر بگذارد روی ما دیگر.
یعنی بیزین که فکر بکنید این حاصل این کاری که گزارشهایی که شده تأثیر میگذارد روی پس هر حدیثی باید روی احتمال درست خب این بررسیها انجام نشده. رجال از کانال دیگهای درست و غلط بودن احادیثشون. اینکه اینها آدمهای درستیان، ما اینها را میشناسیم، ملاکه.
نه محتوا. این چیزی که گلدسیر میگوید اصلاً خب تو که میبینی این حدیث از نظر تاریخی، ما مطمئنیم این دروغه. ولی شما میرید بررسی میکنید برای اینکه درستی یا غلط است اسنادش چیست. این است که باید یک تلفیقی از محتوا و سند باشه که این موتسکی حالا من یک خورده در مورد این چیزها قرار است صحبت بکنم دیگر.
که بعد از این انتقادهایی که از یک قرن و خوردهای قبل شروع شده بود، اخیراً بالاخره یک آدمهایی که در مکتب جدیدی هستند یک خورده پیچیدهتر همزمان محتوا و اسناد و اینها را یک جوری بررسی میکنند و به نظر من خیلی جای کار دارد دیگر.
گفتم تهشو وصل میکنم به یک موضوعی که به جلسهها ربط داشته باشه ولی خب این جلسه، جلسه مستقلی بود که ادامه آن سه جلسهایه که در یک سال و خوردهای پیش در واقع قبل از اینکه مقاله نوشته بشود برگزار شد و این هم تکمیل آن سه جلسه است.
تاریخ جلسه هم ۱۳ به اضافه ۲ آذر ۱۴۰۱. استاد در تکمیل حرفتون که در مورد بحث گلدسیر و احادیث را گفتید، تا حدی چیز خوبی است که سایر منابع هم میشود باهاش چک کرد. چون اصلاً با یک روحانیای من صحبت میکردم، میگفتم از نظر محتوایی زیارت جامعه کبیره با توحید جور درنمیآد.
میگفت خب نه، ما اسنادشو چک کردیم، اسنادش از نظر من درست است. خب، واقعاً توحید زیر خب این به این سادگی نگیرید، به این سادگی نگیرید این مسئله را. صرفاً یعنی نگاه کردن به محتوا، اصل ماجرا را اصلاً میبرد زیر سؤال دیگر.
یعنی من الان مطمئنم باشم که این مثلاً از امام جعفر صادقه، بگویم نه محتواش از نظر من معقول نیست، این یک جوری برتری دادن قطعی عقل خودتان و برداشتهای شخصی خودتان به چیزی، خب اگر شریعت قرار است یک چیزی از طرف خدا باشه، یک جا شاید خلاف عقل من باشه، من نباید قبول بکنم؟
اگر من مطمئن بشوم از نظر فنی، از نظر حدیثشناسی که این حدیث درسته، بعد حتی اگر یک مقدار هم به نظرم نامعقول بیاد، نمیتوانم کنارش بذارم، چون اصل ماجرا میرود زیر سؤال. چرا اصلاً شریعت اومده؟ شریعت آمده یک چیزهایی به ما یاد بده که شاید ما نمیتوانیم خودمان با عقلمون بهش برسیم. ادعا من از طرف آن روحانی دارم به شما جواب میدهم.
البته در این موردی که شما میگویید خیلی کار نمیکند ها، برای اینکه توحید یک چیز روشنیه، محتوای آن هم قابل آره، ولی در مورد شریعت اینکه حالا مثلاً فرض کنید فلان مجازات باید انجام بشود یا نه یا نمیدانم نماز باید چند بار خوانده بشود و اینا، خب من ممکن است یک چیزی بله ولی در مورد شریعت اینکه حالا مثلاً فرض کنید فلان مجازات باید انجام بشود یا نه یا نمیدانم نماز باید چند بار خوانده بشود و اینها خب من ممکن است یک چیز نامعقول حتی این وسط ببینم ولی بگویم چون سندش محکمه و من انتظار دارم.
مثل همان اصلاح دوم مدل، اصلاح اول مدل که من انتظار دارم در شریعت یک چیزهایی ببینم که به عقلم جور درنمیاد. خب؟ میخواهم یک چون فکر میکنم که دین فوق عقله. فکر میکنم قرآن مثلاً اگر در آن هیچ چیز عجیب و غریبی نباشه، من ببخشید حالا هیچ ربطی ندارد واقعاً ولی شما بهائیت را که مطالعه میکنید زیادی معقوله.
همه چیزش خیلی متعارف و حقوق زنان و مثلاً همین انگار دارید مجله چیز میخوانید. مثلاً یک جوریه دیگر میخواهم بگویم آدم یک جوری انگار انتظارش این است که وقتی که قرآن میخونه من یک بار این خاطره را نقل کردم که اولین باری که تو عمرم قرآن را خواندم یک تابستونی بود که بعد از کلاس دوم دبیرستان تصمیم گرفتم که اول تا آخرش را بشینم بخوانم.
و خب خیلی من دانشآموز ریاضی خیلی هم علاقهمند به فلسفه و این چیزها خب یک دانه گزاره کلی تو این کتاب پیدا نمیشه، یک استدلال قیاسی، چیزی بالاخره استقرای ریاضی نه، یک استقرای ناقصی، این همینجور یک سری داستانهاست به اضافه احکام.
بعد از داستان احکام میآید وسطش دوباره یک داستان میآید یک جوری خیلی چیز عجیب و غریبیه. این واقعاً در حدی این خاطره تو ذهن من روشنه و مثل اینکه لحظه مهمی بوده که یادمه کجای خانه وایساده بودم که این به ذهنم رسید. که چه انتظاری داشتم اگر واقعاً کتاب خداست باید عجیب و غریب باشه دیگر.
یعنی اگر یک کتابی برمیداشتم مثل همین کتاب فیزیک بود که کتاب خدا نبود. این یک حسی از اینکه بابا یک چیزی ما عجیب و یک کتابیه میتواند کتاب خدا باشه از بس عجیب و غریبه مثلاً نظمش غیرعادیه، محتواش عجیب و غریبه یک جاهاییش. بنابراین کنجکاویبرانگیزه.
یک خورده میخواهم بگویم با آن حس آدم که انتظاری که داریم اتفاقاً جور درمیاد. اگر مثلاً کتابهای بهایی را که بهائیت را که آدم میخونه به نظر من ایرادش این است خیلی نرمالن. خیلی مثلاً مسائل حقوق بشر در آن هست و اینها و آدم بیشتر احساس میکند که خب یک کتابیه در عرض کتابهای دیگر که نوشته شده.
خب انشاءالله حالا از جلسه آینده به همان بحثهایی که داشتیم و دیگر اینها که شما فرمودین که همین که مثلاً عجیبغریب بودن یا مثلاً معجزات بیشتری در آن آمده باشه فرق دیندار و غیردیندار این است. آخه معجزاتی که تو اسلام نقل پیامبرهای دیگر هست.
ابنخلدون میگوید پیامبر اسلام دو تا معجزه بیشتر نداشته یکی قرآنه یکی جمع کردن قبایل عربه. یعنی اول شما مثلاً راجع به مسیحیت هر صفحهی انجیل یک دانه معجزه از عیسی نقل کرده. آنجوری بخواهیم بشود پس مسیحیت دینتره نسبت به اسلام دیگر. خب دینتر بودن شما وقتی متن قرآن را میخوانید چون آن معجزات را میبینید این استدلالتون درست نیست.
یعنی مسلمانها به همه آنها هم اعتقاد دارند به همه آن چیزهای عجیب و غریبی که شما میگویید در مسیحیت اتفاق افتاده ولی در قرآن آمده. بیشتر از اونی که در چیز آمده در مثلاً انجیل آمده در قرآن معجزاتی داریم که لزوماً مال پیامبر نیست. این به اصطلاح غیرمتعارف بودن محتوای قرآن را که از بین نمیبره.
لازم نیست که بگوییم که این حرفهای عجیب و غریب را خود پیامبر این کارها را کرده. خب؟ حرفی من نشنیده بودم ابنخلدون این حرف را زده. خیلی حرف جالبی. متحد متحد کردن. نه، منظورم این است که میخواهد علاقهاش را به پیامبر اسلام نشان بده خیلی به این جمله تو سخنرانیهاش استناد میکند.
خب اینکه خیلی مهم است پیامبر ما خیلی انسانتر بوده مثلاً خیلی نکته خیلی مهمی است این مسئله معجزات پیامبر از این نظر که متأسفانه خب مسلمانها معجزهتراشی کردن دیگر بعدش. یک عالمه به پیامبر معجزه نسبت دادن که درخت و شقالقمر حتی.
بله خب بله یعنی دقیقاً من فکر میکنم همان حسی که شما میگویید آنها پیامبرانشون معجزه دارند مثل این موشه هست که فردا که عید نوروزه همه دم دارند من ندارم، هی این متکلمین اثنایی میرفتن این هم فردا که عید نوروزه همه معجزه دارند ما نداریم.
دیگر تا دلتون بخواهد ساختن دیگر. یعنی چیزی که تو قرآن به نظر خیلی صریح میرسد که قرآن معجزه پیامبره و معجزه دیگهای ندارد و هی ازش میخواهند و نمیکند یعنی و انکار میکنه، برای همین هی تکرار میشود که قرآن به عنوان معجزه معرفی میشود.
شاق القمر نیست دیگر. نیست؟ بله من فکر میکنم ساختن. یعنی با از قرآن که به نظر نمیآید آنجا حرف از بله یعنی در کانتکست قیامت و تبدیل شده به یکی از معجزات. چون الفاظ یک طوری بوده که میشد ازش درآورد درآوردن دیگر.
در حالی که الفاظی که مقایسه میکنید یعنی حالت گذشته، اقتربت الساعه و انشق القمر یعنی ماه شکافته شد. خب؟ خب این بارها در قرآن در مورد قیامت که دارد صحبت میکنه، افعال گذشتهست. و این اصلاً این دلیلی بر اینکه آن اتفاق افتاده مطلقاً نیست. ولی خب دیگر خیلی شهرت دارد.
حتی من شنیدم که بعضی از مسلمانها با تلسکوپ آن محل شکاف را هم پیدا کردن. نشنیدی؟ بله. از عکسش میگویم. چند نفر را آورده و تو تلویزیون و خب اینها در حد مثلاً کانالهای زرد تلگرامی و ایناست که نه اینها. نه ناسا چند نفر را آورده تو تلویزیون.
حالا برنامهاش که ۱۹۷۸ بود. آن موقع تلویزیون مثلاً سیاست که آقا اینها مثلاً دارند میآیند نه ما رفتیم به ماه دیدیم مثلاً اینها شکاف شکاف بله آقا مردم رفتن سایت خود پورتال ناسا پرسیدن. ناسا گفته به خدا اصلاً چنین چیزی اصلاً ما چنین چیزی اصلاً نداریم.
واسه چه آخه تو تلویزیون؟ آها ناسا میگوید آقا به خدا اصلاً ما ماه نرفتیم. بله این هم شایعه خیلی معروفیه دیگر که تو استودیو ساختن. که اصلاً ما نرفتیم از کجا نمیدانم. نه. اگر کسی بوده کوبریک باید بگی استودیو. آها ببخشید کوبریک. بله. بله.
روسها خب بالاخره برای خنثی کردن تبلیغاتی که بر اساس آخه آن موقع کره ماه رفتن را تو رقابت بین آنها اولین انسان را فرستادن یوری گاگارین را فرستادن. آمریکاییها دستشون خالی مانده بود. خلاصه یک جوری فرستادن. ببینید من جدی میگویم. حالا من تعجب نمیکنم که اگر انسان به ماه رفته ولی آن فیلمی که پخش شده استودیویی بوده.
یا آنلاین نبوده. میدونی یعنی این حس که شما میخواهید یک کار تبلیغاتی بزرگ بکنید و وسطش یک دفعه مثلاً خراب بشود کار و همه مردم دارند میبینن، این ریسکش خیلی بالاست. بنابراین ممکن است قبلاً فیلمبرداری کردن، پخش کردن، گفتن که لایوه. یا اصلاً یک ورژن تمیزی تو استودیو ساختن ولی رفتن.
نه اینکه نرفتن. برای اینکه این همه دانشمند را نمیشود چیز کرد. مثلاً این همه ناسا و اینها هیچکی نفهمه. ولی اینکه آن فیلمی که آن لحظه لایو پخش شده شاید لایو نبوده، اگر خراب میشد شاید یک چیز استودیویی داشتن جاش پخش بکنن، خب بعید نیست. بالاخره هدف چه بوده؟
هدف تحت تأثیر قرار دادن مردم دنیا، نشان دادن مثلاً سوپریوریتی مثلاً آمریکا نسبت به شوروی. این است که نمیشود خراب کرد. مثلاً فرض کن یک یارو یک دکمه اشتباهی بزند یک دفعه موشک منفجر بشه، پخش ویدیویی قطع بشه، نمیشود. من بودم حتماً یک ورژن استودیویی میساختم و حتماً هم لایو پخش نمیکردم.
حتماً حساب کرده بود. یعنی خیلی ریاضیطور بود. یعنی مقالهام که مثلاً اگر من میخواهم چنین دروغ بزرگی بگویم چقدر هزینه میخواهد و چقدر احتمال موفقیتم هست. یعنی چون باید آدمها را هم مثلاً گول بزنم. مثلاً بگویم که ما مثلاً ۱۰۰ نفر تو ناسا دارند کار میکنن، ۱۰ نفر درگیر این وال به این پروژه.
باید این ۱۰ نفر را مثلاً تطمیع کنم که بیرون درز نکند. باید این حساب کرده بود. اینها باید تهش به یک جایی میرسید که بگوییم منطقی نیست که این بتونن چنین دروغ بزرگی بگویند و این برملا نشود.
خب برملا نشود که بالاخره همین شایعات موجود بر اساس یک سری مثلاً فرض کن خیلی مثلاً به قول شما همان ترشهولد چیز دیگر. بله من که جزو کسانی نیستم که شک داشته باشم که اینها انسان را فرستادن به ماه. ولی میگویم اینکه با الان مثل همین فوتبالهایی که ما میبینیم با ۵ ثانیه تأخیر، من اگر مثلاً باشم ریسک نمیکنم واقعاً.
خیلی خطرناکه که یک چنین پروپاگاندای عظیمی بکنم بعد این یک دفعه وسط کار یک اختلال عجیبی پیش بیاد، یک چیزی بیاید آنجا را بخوره. مثلاً ما چه میدانیم تو ماه چه زندگی میکند. بله یا یک دفعه خدای نکرده آن شکافه را ببینن.
تو تمام تلویزیونهای دنیا آن شکاف پیدا بشه، همه مسلمون بشوند. که نمیشود که بعد این هم به ضرر آمریکاست، هم به ضرر شورویست. جفتشون نابود میشوند. خیلی خب. انشاءالله جلسه آینده ادامه میدهیم. فعید نیست بالاخره هدف چه بوده؟
هدف تحت تأثیر قرار دادن مردم دنیا نشان دادن مثلا سپریورتی مثلا امریکا نسبت به شعروی این است که نمیشود خراب کرد مثلا فرض کنی یا روی دکمه اشتباهی بزند یک دفعه نوشکی منفجر بشود پخش ویدیوی قط بشود نمیشود من بودم حتما یک ورژن استیدیوی میساختم و حتما هم لای پخش نمیکردم این خیلی ریاضی طور بود که اگر من میخواهم چنین دروغ بزرگی بگویم چقدر حزینه میفاد و چقدر احتمال موفقیت هست چون باید آدمها را مثلا گل بزنم یا مثلا بگویم که ما مثلا صد نفر تو ناسا دارند کار میکنند هزار نفر درگیره.
این وار و این پروژه هم باید این هزار نفر را قطع میکنم که میرون درز نکند باید این حساب کرده بود این را باید بشکر یاد دیگر از این که تو بخواییم منطقی نیست که این بتونن چنین دروغ بزرگی بگویند با این برملانشه خب برملانشه که بالاخره همین شایات موجود بر اساس یک سری مثلا فرض کنید بله من که جز کسانی نیستم که شک داشته باشم که این را انسانو فرست دادن به ما ولی میگویم این که با این فوتوالایی که ما بینیم با پنج ثانیه تأخیر من اگر مثلا باشم ریسک نمیکنم واقعا خیلی خطرناکی که یک چنین پروپاگاندای عظیمی بکنم.
بعد این یک دفعه وسط کار یک اختلال عجیبی پیش بیاید یک چیزی بیاید میگوید را بخوره مثلا چه میدونی تو مالچی زندگی میکند یک دفعه خدایی نکرده آن شکافه را ببینن تو تمام تلویزیونای دنیا آن شکاف پیدا بشود همه مسلمون بشوند بیشتر