متنِ کاملِ پیادهشدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.
ارجاعات بیرونی این جلسه (۱)
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها، یهودیت، شریعت و زمینه تاریخی
در ابتدا محتملترین چیزی که به نظرم رسید... نه، آن جنسیت را میگذارند به تصویر. بعد بگذارید اصل و فرع حرفهایی را که از ابتدا زدم بگویم. وقتی ما اینجوری در موردش فکر میکنیم، قسمت کمرنگش این است. اصلش این است که باید موضوع گناه اولیه را برای همهی انسانها فرض کنیم؛ یعنی مدلمان این باشد که همهی انسانها تحت این آزمایش قرار میگیرند و اینجوری نیست که حضرت آدم، به عنوان نمایندهی جمع، تحت آزمایش قرار گرفته باشد. طبعاً وقتی اینجوری فکر کنیم، معنایش این است که هر انسانی میتواند گناه اولیه نداشته باشد و متولد بشود. بنابراین معنی دارد فرض کنیم انسانی به دنیا آمده که گناه اولیه نداشته؛ و مقصود، همین انسانی است که گناه اولیه نداشته. این قسمت اول، اصل حرف است که قابل طرح است.
حالا میخواهم مدلی ارائه بدهم که این حرف چطور تعقل پیدا میکند؛ مثلاً معنای قرار گرفتن در باغ بهشت، و چیزی که در مورد حضرت آدم فکر میکردیم، چطور برای همهی انسانها پیش آمده است. خب، میتوانیم بگوییم همهی ما در یک حالتی هستیم که آدم اولی هم در آن قرار گرفته: تحت آزمایش. من میگویم یک مدل برای اینکه این موضوع قابل فهم بشود این است که فرض کنیم انسان از ابتدا در شرایطی قرار گرفته که آزمایش شده. من سعی کردم این را با خیلی از اساطیر، مثل بارداری مریم از طرف فرشته، توضیح بدهم. نوع استدلالهایی که میکنم، یکی از طریق متن قرآنی است؛ اینکه این ساختار متن چطور معنا میدهد و از این حرفها چه چیزهایی استنتاج میکنند. میخواهم بگویم نفسشناسی قرآنی چطور باید باشد، سرنخ اصلی در قرآن چیست، و از این قبیل.
بنابراین یک سری استدلالها را از متن میآورم و سعی میکنم ببینم خود متن چه میگوید؛ یک سری استدلالها هم در مورد است. فکر میکنم توجه به این کاتالوگ خیلی مهم است. بنابراین استدلالهای من اصلاً ربطی به این ندارد که . قطعاً اولین احساسی که خودم هم به آن منتقل شدم این بود که مثلاً به فکر ماجراهایی از این دست نیستم که چطور در مورد موجودی که ، یا کسی که به اصطلاح حق را به طور صحیحتر .
روش تاریخی و مسئله سندیت، داستان آفرینش و انسانشناسی
حالا مسائلی که واقعاً در این مورد به آنها فکر میکنم، باز یک سری واقعیتهای زبانی است. به نظر میرسد شاید این مرحلهی آزمایشی که انسان وارد گناه میشود، همان گناه اولیه است؛ به این مفهوم که در طول جنسیت پیدا کردن، یا آزاد شدن به سمت جنسیت، همان حرفهایی که در مورد داستان آدم گفتم، یک سیر کردن به عالم اجسام، یا عالم جسم، اتفاق میافتد. زمین تا یک مرحلهای قدرتهایی دارد که کمکم افزایش پیدا میکنند. پیش از اینکه فناوریها، تکنولوژیها، برنامهریزی، پیچیدگی و پیشرفت شناختی به این شکل باشد، در این مراحل میشود با توجه به اشارههایی که متن میدهد و واقعیتهای زبانی، گفت که بعد از تولد، انسان به عالم اجسام توجه میکند؛ ظاهراً توجهی به این ندارد که یک موجود از درون خودش احساسهایی دارد ولی هیچ تصوری از موقعیت خودش ندارد.
در این داستان گفتم که به نظرم اشارههایی هست که نتیجهی گناه اولیه، ظهور کردن به عالم اجسام است؛ اینکه آدم خودش را در عالم اجسام ببیند. اینجا بحث زیادی هست که از الان میتوانیم بکنیم: حسی که من در عالم اجسام دارم، اینکه این دست اینجوری است و فلان چیز را حس میکنم. واقعیت این است که شناخت ما فقط اینجوری نیست. در مورد این زیاد بحث کردهام؛ اینکه شناخت ما همیشه از طریق زبان رد میشود، همیشه از طریق جسم رد میشود، ولی جای دیگری هم هست و ما از آنجا هم درک میکنیم. شناخت واقعاً چیز دیگری است و عالم اجسام یک چیز ثانوی است.
ادامه داستان آفرینش و انسانشناسی، روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها
میشد اصلاً به این بخش اشاره نکنم و همینطور مبهم بگذارم و بگویم اینجا به اندازهی کافی زمان رشد جنینی وجود دارد که یک جایی فرض کنیم انحرافی پیش بیاید و باعث تولدی ناهنجار بشود. این کاملاً میتواند صحیح باشد. برای این موضوع فرضیات زیادی جا دارد؛ یعنی یک جایی چیزی تغییر میکند، از روی مادرها یا چیزهایی که به نظر نمیرسد. ولی دلیلش این است که یکی از بزرگترین انحرافهایی که در انسان پیدا میشود مربوط به جنسیت است، یا آن عدم تعادلی که در انسان دیده میشود؛ اینکه آدمها اصلاً دو حوزهی کاملاً مختلف از جنسیت دارند. توجه به جنسیت، این هم اشارههایی دارد به اینکه انگار گناه اولیه باعث توجه به جنسیت شده: شرم از برهنه بودن. مگر قبلاً برهنه نبودند؟ ژنتیکاً برهنه بودن طبیعی است، ولی بعد انگار یک ناهنجاری وجود دارد که در موردش صحبت کردیم. بنابراین خیلی طبیعی است که در مراحل رشد جنینی، لحظهای باشد که توجه به جنسیت پیش میآید. پیش از آن، توجه اینجوری نبوده است. از نظر سیر مرحلهای هم میشود گفت: توجه به جنسیت، توجه به روحانیت، و یک آزادی از شرایط ظاهری جنسی؛ و در هر حال، به طول یک انسان.
به طول کشیدن به حالتی که . برای همین خیلی نمیخواهم وارد جزئیات بشوم، ولی همین حرفی که شما میگویید، به نظر میرسد مشکل را شاید بتوانیم اینجوری حل کنیم. این جنبههای معنوی و روحانی هم باز حرفهایی است که من در بحثهایی که در مورد جنین میکردم، مستقلاً دربارهاش کمی صحبت کردم. در جنبههای معنوی و روحانی انسان، هرچه به مراحل بالاتر نگاه کنی، جنسیت کمتر میشود؛ هرچه به جسم بیشتر نگاه کنی، جنسیت بیشتر میشود. وقتی در مورد دانش صحبت میکنی، دیگر خیلی نمیشود از دانش زنانه و مردانه حرف زد. وقتی در مورد ویژگیهای روانی سطح بالا صحبت میکنی، خیلی به نظر نمیآید زن و مرد با هم فرق داشته باشند؛ مثلاً در جنبههای عرفانی. به نظر میرسد وقتی انسانی به کمال میرسد، یعنی سیر و سلوک میکند و به مراحل بالای کمال میرسد، جنسیت برایش یکجوری حل میشود. ساکن بودن در عالم معنا یکجوری بدون جنسیت بودن است، و ظهور کردن به عالم اجسام مثل جنسیت پیدا کردن.
بنابراین یکجوری میشود گفت این یک مشکل روحی است. روح جنسیت ندارد. مشکل یا این است که در شرایطی قرار گرفته که جنسیت پیدا کرده، یا اینکه به خاطر یک گناه، نافرمانی یا کار زشتی، اینجوری شده؛ مثل اینکه این جنسیت اشتباهاً دارد به مراحل بالا تکامل پیدا میکند. بنابراین، برای درک این مشکلات، مسئله بیشتر این است که از مرد به بعضی جنبههای زنانه و از بعضی جنبهها به طرح یا فرمولی مرحلهای برسیم. انگار از نظر روانی مراحلی وجود دارد که اگر طبیعی طی بشود آسانتر است. از نظر روانی، این نشان میدهد که یک جایی دو جنسیتی که در انسان وجود دارد روی طرحهای جنسی تمرکز کرده، یا هر دو انسان را جنسی کرده؛ در هر نوبت زن هم دارد جنسی میشود و مرد هم همینطور. ولی ایجاد نظریهای که مثلاً در مرد، بخش قدرت در خودآگاه است و بخش زنانه به ناخودآگاه میرسد، اگر تبدیل به یک الگوی مطلق بشود اشتباه است. این تفاوت طبعها، عدم تعادلهایی که در نظام خودآگاهی و ناخودآگاهی ایجاد میشود، و جنسیت، همه عواملی هستند که خیلی از مشکلات روانی از این قبیلاند. من شاید به دلیل اینکه کلاً نسبت به روانکاوی سمپاتی دارم و فکر میکنم روانکاوی دانش مهمی است، این را جدی میگیرم.
روش نقد مکتبها و سنجش ادعاها
فکر میکنم فروید یک چیزی راست میگوید: اگر به بیماریها و مشکلات روانی نگاه کنیم، خیلی از آنها از جنسیتاند. خیلی از مشکلات حاد، نتیجهی انحرافها و مسائلی است که حول و حوش جنسیت به وجود میآید. بنابراین در مجموع، از شواهد و قرائنی که دارم، احساس میکنم فقط همینجوری حرف مبهمی نمیزنم که این تمثیلها میتواند اشاره به مرحلهای از رشد جنسی زن و مرد و توجه کردن به جنسیت داشته باشد. انسان میتواند جنسیت داشته باشد ولی به آن توجه نکند و عدم تعادل جنسی پیدا نکند؛ مثل اینکه به اصطلاح آنیما، و مثلاً مردان و زنان، دچار عدم تعادل نشوند. ولی اگر یک طرف به سمتی سنگینی کند، در پسر یا در زن به شکل خاصی در میآید. انسان میتواند وارد این حالت نشود؛ یعنی تعادل خودش را نگه داشته باشد.
حالا اینکه شما در ذهن خودتان چه برداشتها و قرائتهایی از حرفهای من دارید، اگر اینجا ابهامی وجود دارد، اولاً تأکیدم این است که این بخش صحبتهای من خیلی عمده نشود. تأکید اصلی من این نیست. فقط به عنوان مثال گفتم اگر اینجوری نگاه کنیم، بعداً میتوانیم یک چیز دیگر را هم تحلیل کنیم: ببینیم چرا مسیح تجرد را انتخاب کرده و چرا ازدواج نکرده است. به نظر نمیآید هیچ مشکلی داشته باشد؛ زندگی خیلی آرام و ساکتی داشته، حداقل تا سن سی سالگی، پیش از اینکه رسالت خودش را شروع کند. فکر میکنم برداشت عمومی عرفا، و حتی برداشت عمومی علمای دینی، اینجوری است که تجرد مسیح صرفاً مسئلهی ازدواج نکردن به دلیل گرفتار بودن و این چیزها نیست. مسئله این است که انگار یک حالت روحی متفاوتی وجود دارد؛ البته من اینجوری فکر میکنم.
خلافت انسان و نسبت آن با مخلوقات
این تکه را بیش از این عمده نکنید؛ تأکید من روی این موضوع نیست. نقل کردم که از علامه طباطبایی در مورد تجرد مسیح میپرسند و ایشان نمیگوید مسیح فقط ازدواج نکرده؛ میگوید یک حالت تجردی داشت، از نظر روحی و روانی. یک حالت روحانیتی داشت که انگار جنسیتی با ازدواج کردن نداشت؛ تفاوتی با آدمهای دیگر داشت، از شدت قداست و روحانیتی که داشت. من هم فکر میکنم همینجوری است. مسیح به دلیل اینکه آن مشکلات را پیدا نکرده، به یک معنا فاقد جنسیت به آن معنایی است که دیگران دارای جنسیتاند و آگاهاند و نیاز دارند از طریق ارتباط با جنس مخالف، تعادل از دسترفتهی خودشان را به دست بیاورند.
اینجا باز به حرفی از یونگ اشاره کنم. اگر بخواهم در مورد جنسیت بحث کنم، یونگ و فروید و اینها حرف حسابی در این زمینه دارند. یونگ معتقد است انسانها اگر فرایند فردانیت را طی کنند، یعنی مراحل رشد روانی را طی کنند، از یک سنی به بعد نیازشان به ازدواج به نوعی از بین میرود. یک جایی، در یک سنی، ازدواج خیلی در رشد روانی و رسیدن به تعادل مؤثر است؛ ولی اگر یک نفر رشد کند و از مراحلی بگذرد، لزومی ندارد از یک ابژهی خارجی کمک بگیرد. در واقع، میتواند در درون خودش به تعادل برسد.
رابطهی بین زن و مرد این تعادل را برمیگرداند؛ برای خاطر اینکه در یک رابطهی عاشقانه، مثلاً زن با آنیمای درونی مرد یکی میشود. آنیما به اصطلاح یونگ روی زنی که مورد علاقه است پروجکت میشود و تقویت میشود. بنابراین انسان در درون خودش تعادلی به دست میآورد. اگر یک رابطهی عاشقانه وجود داشته باشد، وقتی مثلاً یک مرد در زندگی خودش کاری میکند، انگار همیشه در درون خودش آن زن را دارد و برای رضایت او کارهایی میکند. همینطور مرد در درون زنی که به او علاقهمند است وجود دارد و با او حرف میزند؛ سخنش انگار در درون آن زن هست. بنابراین ارتباط زن و مرد در رابطهی عاشقانه، به این دلیل، آن عدم تعادل وجود مرد را از بین میبرد. اگر عدم تعادلی وجود نداشته باشد، همانطور که فکر میکنم در مورد مسیح وجود نداشته، ازدواج کردن چیزی نیست که کمک کرده باشد به رشد.
داستان آفرینش، حبوط و انسانشناسی، ادامهٔ داستان آفرینش، حبوط و انسان
الان صحبتهایی شد؛ بگذارید این را هم رسماً بگویم: به هیچ وجه حرف از این نیست که مسیح وقتی به دنیا میآید کامل مطلق است و در مسیر زندگی خودش رشد نمیکند. اصلاً این حرفها نتیجهی بحث من نیست. نتیجهی حرفهایی که دارم میزنم این است که اصولاً به نظر من در داستان آفرینش، در قرآن، انسان ساخته شده برای اینکه به زمین بیاید؛ انسان ساخته شده که مراحلی را بگذراند. قرار است انسان سه مرحله را بگذراند: یک مرحله، مرحلهی جنینی است؛ یک مرحله زندگی در دنیاست؛ و یک مرحله هم مرحلهی مرگ.
اینجوری نیست که مرگ نتیجهی گناه اولیه باشد. اگر مرگ به معنای خارج شدن روح از بدن باشد، یعنی منتقل شدن از این دنیا به عالم آخرت، همهی ما قرار است بمیریم. ولی اینکه مرگ حالت جانکاه و سختی داشته باشد، مثل اینکه تولد ممکن است برای مادر یا کودک سخت باشد، ممکن است برای مسیح این سختیها پیش نیاید. با این حال، در همهی این مراحل، رشد پیش میآید.
داستان آفرینش، حبوط و انسانشناسی، ادامهٔ داستان آفرینش، حبوط و انسان
همانطور که مسیح، به معنای واقعی کلمه، مثل بقیهی موجودات از مرحلهای خیلی ضعیف و کوچک شروع میکند و بعداً به مرحلهای میرسد که متولد میشود، در این دنیا هم به یک معنا رشد میکند. اینجوری نیست که آفریننده فقط یک موجود کامل را فرستاده باشد. مسیح مسیری را طی کرده، از نظر روانی هم رشد کرده، و من معتقدم در آخرت هم رشد پیدا میکند. برگشتن به سمت خدا با مرگ تمام نمیشود. این دنیای فیزیکی و همهی اینها نشانههایی است که انسان از طریق حسها و عقل به سمت خدا برمیگردد. مرحلهای که انسان به دنیا میآید، مرحلهی اصلیای است که اختیار به شدت میتواند انسان را از مسیر واقعی خودش منحرف کند. اینجوری نیست که انسان در همان لحظهی اولی که به دنیا میآید، خودش سر از همهی راههایی که برایش باز شده در بیاورد و همان مسیر برگشت را پیدا کند. در شرایط اولیه است که مسیر برگشت برایش پیدا میشود. بنابراین مطمئناً معنای این حرفها این نیست که مسیح موجود کاملی است که به دنیا آمده و هیچ اتفاق خاصی برایش پیش نمیآید.
مسیح به نظر من برنامه و راهحل خداوند برای نجات انسان است؛ چیزی که اگر انسان تکامل پیدا کرده باشد، اینجوری میشود. وقتی متولد میشود، در اثر تولد رنج نمیکشد، قدرت تکلم دارد، قدرتهای روانی خاص دارد، و به تمام قدرتهای کرهی زمین احاطه دارد. ما که روی زمین زندگی میکنیم، میبینیم زمین بر ما احاطه دارد: دما را تنظیم میکند، باران و همهی چیزهایی که در زمین هست در اختیار ما نیست. اما مسیح به همهی این چیزها محیط است؛ فرمانروای مطلق، حداقل بر کرهی زمین. یعنی میتواند به طوفان بگوید نیاید یا بیاید؛ همه چیز در اختیار اوست. حتی میبینید که حیات دیگران را میتواند به آنها برگرداند. یعنی اختیارات بسیار وسیعی دارد. من از این حرفها استفاده میکنم و میگویم شر، به آن معنایی که در بحثهای قبلی گفتم، ذاتیِ زندگی کردن روی زمین نیست. اینجوری نیست که زندگی کردن روی زمین حتماً یعنی به آدم بد بگذرد. ما به دلیل ضعیف بودنمان، به دلیل اینکه آن مراحل رشد را طی نکردهایم و به یک معنا نارس به دنیا آمدهایم و نارس زندگی کردهایم، دچار این مشکلات شدهایم. نه اینکه ذاتاً آمدن انسان به زمین چنین باشد. خیلی مهم است که زمین تبعیدگاه نیست. اگر ما احساس تبعید میکنیم، به خاطر مشکلی است که برایمان پیش آمده؛ ولی فکر نمیکنم مسیح روی زمین احساس ناراحتی کند.
مسیح دارد مراحل رشد خودش را میگذراند. بحثی که قبل از جلسه شد، به نظرم بحث خوبی است. معنای اینکه شر برای مسیح اصلاً وجود ندارد و رنج نمیکشد، این نیست که مسیح مثل بقیهی انسانها بعد از تولد خودش مورد آزمایش قرار نمیگیرد، یا امکان انحراف ندارد، یا لازم نیست خودش را در مسیری نگه دارد تا رشد کند و به کمال برسد. من مطلقاً منکر این نیستم. فکر میکنم دقیقاً همینطور است؛ یعنی مسیح، مثل همهی پیامبران دیگر و مثل همهی انسانها، یکجوری تحت آزمایش است. بنابراین اگر در دوران حیات خودش قدمی برمیداشت، میتوانست منحرف بشود؛ و اینکه در کتاب عهد جدید آمده که رسالت مسیح اینجوری شروع شد که چهل شبانهروز شیطان او را وسوسه کرد و گمراه نشد، به نظر من با تصورات قرآنی نه تنها ناسازگار نیست، بلکه سازگار است.
الوهیت مسیح و تعبیرهای الهیاتی
بنابراین فقط مسئله این است که موجودی در دنیا خلق شد و به دنیا آمد که در آن مرحلهای که همهی آدمها منحرف میشوند و دچار گناه اولیه میشوند، مرتکب گناه نشده بود. مسیح در بقیهی دوران حیات خودش هم مرتکب گناه نشد و یک معصومیت مطلق دارد. این نمونهی خاصی است که برای همهی انسانها اتمام حجت است؛ برای کسانی که مشکل با شر دارند: میشد اینجوری زندگی کرد. مسیح یکجوری حقیقت آدم است؛ چیزی که همهی ما در درون خودمان داریم و از آن جدا شدهایم. من در ادامهی بحثهایم روی این چیزها تأکید میکنم. این حرفهایی که مسیحیت تحت عنوان تأثیر نجاتبخش مسیح میگوید، از دید تشریعی، اینکه شناختن مسیح چیزی را در درون ما به حرکت میاندازد و باعث هدایت و نجات آدم میشود، به نظرم درست است. مسیح دقیقاً همان حقیقت واقعیِ آدم است؛ این لقب «پسر انسان» هم بیربط نیست.