→ بازگشت به فلسفه متن مقدس

جلسهٔ ۶ · فلسفه متن مقدس

تعریف سه‌شرطی و نقد جهان لاپلاسی

متنِ کاملِ پیاده‌شدهٔ این جلسه در ادامه آمده است.

ارجاعات بیرونی این جلسه (۹)
  1. طبیعت۸ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶, sec-۹, sec-۱۲ · مفاهیم بنیادی
  2. فلسفه۶ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۶, sec-۹ · مفاهیم بنیادی
  3. دعا۴ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۲, sec-۱۳ · مفاهیم بنیادی
  4. باروخ اسپینوزا۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · اشخاص و شخصیت‌ها
  5. دئیسم۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۱۳ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  6. رنه دکارت۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · اشخاص و شخصیت‌ها
  7. زیست شناسی۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۹ · مکتب‌ها و جریان‌ها
  8. پیر-سیمون لاپلاس۳ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳, sec-۶ · اشخاص و شخصیت‌ها
  9. گالیلئو گالیله۱ اشاره · بخش‌های جلسه: sec-۳ · اشخاص و شخصیت‌ها

تعریف سه‌شرطی و تمایز H-miracle و سرساین

خب، من وقتی که وقت پیش آمد، وقت مناسبی بود که این تعریف را بنویسم. بگذارید به وقتش می‌نویسم دیگر. سه تا شرط می‌خواهیم از این بحثهایی که کردیم. می‌خواهیم در واقع یک تعریفی ارائه بدیم که متفاوت با تعریف موجود است. در واقع، نه اینکه یک تعریف جدید از یک مفهومِ بهاصطلاح مشترک باشد، بلکه این در واقع یک مفهوم جدید است که فرض بر این است که یک جوری، مثلاً با شهود، با مصداقهایی که افرادی که اعتقادات دینی دارند در ادیان ابراهیمی، مخصوصاً در قرآن، سازگارتر است، یک جوری مفهوم مفیدتری است. و آن مفهومی که الان جا افتاده، من اگر اجازه بدید می‌خواهم از این به بعد یک جوری برای اینکه مشخص بشود، آن را اسم بگذاریم، مثلاً بهش بگوییم H-miracle، یعنی میراکل هیومی. و این را هم در این مقالهای که ما نوشتیم، تا یک جایی بهش می‌گفتیم این اصطلاحِ سرساین، یعنی self-evident revealed sign، آیهٔ نازلشده، یک بیّنه. یک چنین اصطلاحی را به کار می‌بردیم. این اسمها را تغییر دادن فکر می‌کنم مفید است، برای خاطر اینکه این در ذهن آدم جا بیفتد که یک اختلافی اصلاً هست، که مفهوم چیست، در مورد چه چیزی داریم بحث می‌کنیم، چه مجموع مصداقهایی شایستگی این را دارند که یک نام براشان بگذاریم. من دفعهٔ قبل یک موضوعی را گفتم در مورد اینکه

این H-miracle، این تعریف جاافتادهٔ یک معجزه در فلسفهٔ دین که از زمان هیوم جا افتاده، که در واقع دو تا condition دارد: این که یک واقعهای در واقع برخلاف نظم طبیعت باشد، ثانیاً از یک مثلاً ایجنت الهی انجامش داده باشد، این که فاعلش ماوراءطبیعی باشد، و یکی اینکه خلاف regularity باشد که در طبیعت داریم می‌بینیم. من دفعهٔ قبل این موضوع را مطرح کردم، بحثش کردم در موضوعش، منطقه باز می‌خواهم روش تأکید بکنم در این جلسه که این مفهوم، مفهومی است که یک جور زمینه، در واقع آن چیزی که بهش اصطلاحاً می‌گوییم جهان‌بینی علمی، دارد. این که چطور شده یک دفعه در قرن هجده هم مثلاً یک چنین تعریفی به وجود آمده، جا افتاده، در حالی که قبلاً به این شکل وجود نداشته. بعضیها نسبت می‌دهند به این که آکویناس در آثارش معجزه را تقریباً همینجوری تعریف می‌کند، ولی واقعاً اینجوری نیست؛ یعنی، شما درست است یک جملههایی در آثار آکویناس هست که یک شباهتهایی به این دارد، ولی اولاً شباهتها یک جورهایی ظاهری است، برای خاطر اینکه مثلاً وقتی آکویناس از واژۀ نیچر استفاده می‌کند، مفهومش فرق دارد با آن چیزی که تو قرن هیجده به آن می‌گویند نیچر. بنابراین، آن مثلاً می‌گوید course of nature با اینکه ما بگوییم laws of nature و بعد بگوییم که این‌ها دو تا مثلاً انگار یک چیزی دارند می‌گویند، اینجوری نیست واقعاً. من تأکیدم روی این است که این تعریف معجزه یک تعریفی است که بعد از آن وقایعی که تو قرن ۱۷ و ۱۸ هم به وجود آمد، یک چیزی تحت عنوان جهانبینی علمی شکل گرفت، بعد از یک مدتی.

یک مفهومی که حالا به آن می‌گوییم:

جهان لاپلاسی و قوانین طبیعت

جهان لاپلاسی در ذهن مردم جا افتاد. این، در واقع، حاصل این دوران است، نه قبلش وجود داشته، نه نمی‌توانسته اصلاً به وجود بیاید. من فکر می‌کنم که این خیلی مهم است. این موضوع از این جهت خیلی مهم است که اولاً روشن می‌کند که یک خرده چه کار داریم می‌کنیم؛ اینکه سعی کنیم که تعریفهای مثلاً معجزه و یک چیزهای دیگر در فلسفۀ دین را عوض بکنیم، برای خاطر اینکه این مفاهیمی که در واقع جا افتادهاند، خیلی با آن چیزی که ما در ادیان می‌بینیم سازگار نیستند و حتی گاهی اوقات می‌شود گفت که شبیه همدیگر نیستند.

نکتۀ دیگر اینکه این، آن قسمتی از بحث است که به شدت، در واقع، ربط دارد به لااقل عنوانی که برای این درس گذاشتیم، جایی که در واقع یک تعارضهایی، یک اختلافهایی بین جهانبینی علمی و دینی وجود دارد که باعث می‌شود که جور مختلفی، در واقع، مفاهیم را به شکل مختلفی تعریف بکنیم. من اصرارم بر این است که این را درک بکنیم که چرا این تعریف، یک تعریفی است که قبلاً وجود نداشته، اینجوری نگاه نمی‌کردند و چه تحولی اتفاق افتاده در ذهن مردم، در حالوهوای اروپا در قرن ۱۷ و ۱۸ که دنیا را جور دیگر نگاه کردند و حتی به مفاهیم دینی خودشان هم که نگاه می‌کردند، با فرض اینکه دیندار بودند، چیز دیگر انگار می‌دیدند، جور دیگر تعریف می‌کردند.

ببینید، مجبوریم در حال خود علم کنجکاوی را کنید که علم چه می‌کند و چطور از آن چیزی که بهش می‌گویند جهان‌بینی علمی درآمده، در واقع، این ربطی که به همچیزی رسیدیم چیست؟ جهان‌بینی علمی علم نیست.

نقد علم‌گرایی و بررسی نسبت علم و دین

علم‌گرایی جزو علم نیست، مثلاً اعتقاد به این که تنها منبع قابل اطمینان برای به دست آوردن دانش بر بشر ساینس است، این یک گزاره در خود ساینس نیست، این یک گزارهٔ فلسفی است در حاشیۀ ساینس مطرح می‌شود. این نوع نگاه به دنیا جزو علم نیست، یعنی دانشمندان در مقالات علمیشان این حرف‌ها را نمی‌زنند، بلکه یک جور، در واقع، نگاه جدید به جهانی که همراه با علم رشد کرده، به نظر می‌آید که مثلاً با علم سازگارتر است این جور نگاه کردن به دنیا تا مثلاً فرض آن نگاهی که در ماقبل علم ـ که می‌گویم دقیقاً منظور ساینس است دیگر، این متأسفانه این واژه، به کار بردن واژهٔ علم به جای ساینس فاجعه است و جا افتاده، کارش هم نمی‌شود کرد. این که ما مثل این که شما به یک شاخه‌ای از معارف و دانش‌های بشری کلمهٔ

دانش را مثلاً براش به کار ببرید یا علم را به کار ببرید که خودش، در واقع، یک بار علم‌گرایی دارد، این که به یک چیز خاص بگویید کلاً علم. حالا کار نداریم. ببینید، علم چه می‌کند؟ یک اتفاق مهمی از حدود قرن شانزدهم شروع شد و در قرن هجدهم هم دیگر کاملاً به بار نشست و در قرن نوزدهم هم ـ حالا به اوج گرفت، همچنان هم شاید در حال اوج‌گیری است، شاید فقط اوائل قرن بیستمی که یک دفعه یک حالت سقوطی در این روند پیش آمد ـ مثل این که شاید مهم‌ترین

بیکن، گالیله و تغییر هدف مطالعه

بیکن، گالیله و تغییر هدف مطالعه

نکته این است که توجه مردم، توجه دانشمندان به موضوعی که مورد مطالعه‌شان بود و هدفشان از مطالعه اصلاً تغییر کرد. ساینس نتیجهٔ یک نوع مطالعات شروع شدن یک نوع مطالعات جدیدی در مورد جهان است. می‌گفتند ما داریم طبیعت را مثلاً مطالعه می‌کنیم. یک بخشی، در واقع، ساینس یک بخشی از آن چیزی بود که بهش می‌گفتند فلسفهٔ طبیعی که از زمان یونان، در دوران اسلامی چنین چیزی وجود داشت دیگر، بحث کردن طبیعیات، اصلاً بحث کردن دربارهٔ طبیعت. ولی کاملاً هدف و روشش عوض شد. گالیله خیلی مؤثر بود و قبل از گالیله بیکن، در تئوریزه کردن این که چه کار می‌خواهیم ببینیم به چه می‌خواهیم برسیم. خیلی مغرور بودیم با چندتا کتابی که نوشتیم. در واقع، یک جوری آن پارادایم ارسطویی، چیزی که از یونان به ارث رسیده بود و در اروپا کنارش گذاشتند، خیلی این حرف کلی‌ای که می‌خواهم بگویم، یک ذره باید دقیق‌تر بشینیم که واقعاً کسی که در ساینس دارد کار می‌کند چه کاری دارد انجام می‌دهد: این که جزءنگری است. خب، شما قبلاً هم می‌توانید بگویید که مثلاً مطالعهٔ ارسطو دربارهٔ حیوانات جزءنگری بود، یعنی می‌رفتند بالاخره observation انجام می‌دادند. حالا، تا حدودی شد experiment. حتی در اوایل، مسلمان‌ها هم خیلی experiment انجام می‌دادند، در مورد نور مثلاً ابن هیثم‌ها. آره. کار انجام می‌دادند دیگر، یعنی همهٔ دانش گذشته را نمی‌شود گفت که کل‌نگری بود. آره. اگر مقایسه بکنید، اصلاً خود همین فلسفه را مقایسه بکنید با فلسفه به معنی متافیزیک. آره. یک جوری این جزءنگرتر است، آن مثلاً کل‌نگرتر.

ولی موضوع خیلی خواستنی‌تر این‌جاست: در واقع، کاری که شروع کردند و بیکن تئوری‌اش را گفت که باید experiment انجام بدهید، گالیله عملاً این را اجرا کرد. این که دقیقاً، ببینید، وقتی experiment انجام می‌دهید، یعنی به قسمتی از جهان نگاه می‌کنیم که regular است، که experimentها جواب تکراری می‌دهند. تکرارپذیری خیلی مهم است. اتفاقی که افتاد، از همه چیز مهم‌تر به نظر من این است که به چه چیزی داریم اصلاً وقتی به جهان داریم نگاه می‌کنیم، به کدام بخش جهان داریم نگاه می‌کنیم؟ چون می‌خواهیم experiment انجام بدهیم، چون می‌خواهیم regularity را بررسی بکنیم، به قسمت regular، قابل کمی‌سازی، قابل تکرارش داریم نگاه می‌کنیم. وقتی می‌گوییم جهان‌بینی علمی، مثل این است که شما به یک قسمتی از جهان نگاه کردید، یک قسمت خاصی که به دردتان می‌خورده یا ابزاری که داشتید می‌توانسته آن‌جا خوب کار بکند.

تکرارپذیری و دریچهٔ ساینس

تکرارپذیری و دریچهٔ ساینس

و یک جوری ناخواسته آن را دارید تعمیم می‌دهید: آنگاه جهان این است، جهان آن چیزی است که از دریچهٔ ساینس می‌شود دید. شما از دریچهٔ ساینس قسمتی از جهان را می‌توانید ببینید که experiment در آن می‌توانید انجام بدهید، به همین معنا که یک وضعیتی را set بکنید و نتایج تکراری بتوانید بگیرید. من واقعاً این‌قدر ما عادت کردیم به این که فکر می‌کنیم که ساینس در جهان را، در واقع، به ما نشان می‌دهد که چیست که یکی بیاید اگر مخالفت بکند بگوید اصلاً این‌جوری نیست و این یک توهم است که ساینس دربارهٔ جهان صحبت می‌کند. فکر می‌کنم الان اصلاً آدم‌ها یک جوری مثل این که با یک آدم عجیب و غریب روبه‌رو می‌شوند، اصلاً به آدم نگاه می‌کنند.

علم حضوری و جهان اجسام

علم حضوری و جهان اجسام

ببینید، یک لحظه فکر کنید جهانی که من الان با آن مواجه هستم واقعاً بیش از هر چیزی جهان درونی خودم است، آن چیزی که در گذشته به آن می‌گفتند علم حضوری. یعنی، من صبح که از خواب پا می‌شوم ببینید، آن قسمتی از جهان که تکرارپذیر است آن چیزی است که شاید مثلاً قدیم‌ها به آن می‌گفتند جهان اجسام. من اگر یک آجری را از روی میز پرت بکنم، پرت، یک بطری را از روی میز پرت بکنم پایین می‌شکند. فردا هم اگر مشابهش را پرت بکنم از این ارتفاع به احتمال خیلی زیاد می‌شکند. اکسپریمنت‌های تکراری در جهان اجسام اصلاً اتفاق می‌افتند. آن لایهٔ تحتانیِ انگارِ هستی، آن طریقی که قدیم به آن نگاه می‌کردند، عالَم انسانی و جهانی که من دارم در آن زندگی می‌کنم، به پسرم یک جمله را بگویم و او یک جوابی بدهد، انتظار ندارم فردا همان را بگویم همان جواب را به من بدهد. اصلاً، یعنی، عالَم انسانی و واقعیت واقعی زندگی ما این‌ها تکراری نیستند. ما، بگذارید یک جملهٔ یونانی که خیلی معروف است از هراکلیت نقل می‌کنند، که هیچ وقت نمی‌شود واردِ، دو بار نمی‌توانید واردِ یک رودخانه بشوید. آن رودخانه دیگر آن رودخانه نیست. ما در جهانی، زندگیِ واقعی من در جهان تکرارناپذیر است. خودم دارم رشد می‌کنم، اطرافیان، روابط انسانی قابل اکسپریمنت ترتیب دادن نیست. علم حضوری اصولاً این‌جوری نیست که شما بتوانید برایش نمی‌دانم فرمول بنویسید، به‌راحتی بیان بکنید، منتقل کنید به دیگران.

بنابراین، ما واردِ یک ماجرای جدید شدیم اصلاً که چیزهایی را متنلق بکنیم که معنا ندارند، به اصطلاح قدیمی. حالا، روح ندارند، ارادهٔ آزاد ندارند، بنابراین، خیلی یک سطحی از جهان وجود دارد که تو آن سطح تکرارپذیری امکان دارد. بنابراین، می‌شود اکسپریمنت ترتیب داد. معنا اصولاً آن‌جا وجود ندارد و ما کاری که داریم می‌کنیم از زمان گالیله و وقت مطالعه، یک جوری مطالعهٔ یک سری روابط کمّی است که در همان سطحِ به‌اصطلاح زیرین وجود دارد و تلاش برای مدل‌سازیِ ریاضیِ این اتفاق است که ساینس را به وجود آورده. دیگر اولاً به‌شدت علاقه‌مند شدیم به مِتَنالیِ حرکت، حال آنکه در فلسفهٔ طبیعی یک قسمتی از فلسفهٔ طبیعی مِتَنالیِ حرکت بود. علاقه‌مند شدیم به کمّیات و این‌ها، هم‌شان منشأش را شما در آثار بیکن می‌بینید که چرا این اتفاق افتاده.

به چه درد می‌خورد؟ چرا یک‌دفعه آدم‌ها از قرن ۱۶ و ۱۷ شروع کردن یک کارِ دیگری را انجام بدهند؟ ببخشید اگر خیلی سؤال مهم نیست بگذارید من حرفِ همان را بزنم بعد ببینیم. بنابراین، شما از دیدِ مثلاً فرض کنید یک آدمِ دورانِ عَرَضی که نگاه کنید این اتفاق بسیار بسیار عجیبی است برایش که مطالعاتی مربوط به یک لایه‌ای از هستی که خیلی از عالَمِ انسانیِ دورهٔ تقریباً دورترین فاصله از جهانِ واقعی‌ای که ما داریم در آن زندگی می‌کنیم. جهانِ واقعیِ من این‌جمله. هایدگر را همین‌جوری آویزهٔ گوشتان بکنید شاید توضیح دادنِ این که دقیقاً منظورش چیست خیلی مربوط به این کلاس نباشد.

زبان خانهٔ وجود

زبان خانهٔ وجود

ولی هایدگر می‌گوید زبان خانهٔ وجود است. ما اصلاً بیش از این که در جهانِ اجسام زندگی بکنیم تو زبان زندگی می‌کنیم. من وقتی اشاره می‌کنم به خودم، من یک موجودی هستم که در یک عالَمِ معنادارِ پر از مفاهیم دارم زندگی می‌کنم. حالا، در جهانِ بیرونی هم هستم. حالا، منظور نیست که جهانِ بیرونی وجود ندارد و من در آن نیستم. حالا، مثل این که من جسمم هم‌ان‌جا وجود دارد. دوآلیتیِ این که یک روح و جسمی وجود دارد جزو بدیهیاتِ قبل از این ماجراها هست، یعنی، شما نهایتش بگویید که دارید قسمتِ اجسام را با دیدگاهِ کمّی حرکتش را مِتَنالی می‌کنید همین‌جور می‌شود. سفت گذاشت که در ساینس کاری که مثلاً گالیله شروع کرده چیست: یک فرضِ عجیبی را هم سر آوردند که قوانین را به‌اصطلاح انگار فرض کردند که قوانینِ طبیعت، قوانینِ حرکتِ ریاضی هستند. این فرض ضروری نبود. بلی همچنان این فرض خیلی جدی به عنوان یک فرض دربارهٔ جهان ادامه دارد در حالی که لزوماً علم این فرض را لازم ندارد برای این‌که کار بکند. این‌که من مدل‌سازیِ ریاضی می‌کنم لازم نیست که اعتماد داشته باشم واقعاً قوانینِ جهان ریاضی هستند، بلکه من دارم سعی می‌کنم که آن نظم موجود را به صورت ریاضی توصیف بکنم. تا الان هم توصیفهایمان یک جوری حالت تقریبی داشته. بنابراین، می‌شود فرض کرد که خب، این نظم حاصل وجود قانون ریاضی نیست، بلکه...

حالا، به هر طریق قوانینی وجود دارند که تکرارها را به وجود می‌آورند که هر نوع تکرار را نهایتاً می‌شود به صورت ریاضی مدل کرد. پس یک اتفاق فوقالعاده خاص در نحوهٔ برخورد ما با جهان، با جهان طبیعت، در واقع، به وجود آمد. از دل این یک تصویر جدیدی از جهان خلق شد که کاملاً فراگیر شده. دیگر فراگیر شدنش هم به دلیل این است که شما همهٔ ما، در واقع، می‌رویم در مدارس و یک جوری همین ساینس را می‌خوانیم. همین دیدگاهها یک جوری از سن خیلی پایین به ما القا می‌شود و انگار عادت می‌کنیم به این که اینجوری به دنیا نگاه کنیم، دنیا را این بدانیم. این چیزی که موضوع منتلق ساینس هست، چیزی که از انسان دور است، از زبان به معنای معمول خودش دور است، این‌ها کاملاً چیزهای توفیلی حساب می‌شوند، بلکه یک سری، در واقع، پارامترها و چیزهای کمی به اضافهٔ معادلات ریاضی که این‌ها را برای ما دیگر ربط می‌دهند، انگار قسمت اصلی جهان هستند. جهان آن است، این‌ها هم یک جوری سوار روی آناند. همهٔ این حرفهایی که من دارم، هیچکدامشان برای انجام دادن منتلق علمی لازم نیست. این‌ها را فرض بکنی، این‌ها هم خارج از ساینس هستند. اعتقاد به این که قوانین باید ریاضی باشند واقعاً لزومی ندارد، می‌تواند ریاضی نباشد قوانین جهان.

ولی من منتلقی که دارم می‌کنم، در واقع، یک جوری دنبال نظمها و تکرارها و توصیفشان هستم. بنابراین، معادلهٔ ریاضی باید بنویسم وقتی با کمّیات. لزومی ندارد یک ساینتیست اعتقاد داشته باشد که همه چیز را می‌شود کمّی کرد. تا جایی که می‌شود کمّی کرد، بریم منتلق می‌کنیم دیگر و روابط ریاضی بین کمّیات به دست می‌آوریم. خب، ببینید، همهٔ حرفهایی که من زدم، ارتباطش با این ماجرا چیست؟ اگر یک دفعه اعتماد پیدا نکنیم که همه چیز همین است، جهان همین است که من دارم منتلق می‌کنم و بنابراین، تصویری از جهان به وجود آمد که انگار، یعنی، شما ساینتیفیک که نگاه می‌کنید به جهان، انگار مهمترین ویژگیش regular بودن شد، در حالی که جهان مثلاً تجربه... های شخصی من اصلاً regular نیستند. معجزات در عالم انسانی اتفاق می‌افتند. بنابراین، اصلاً جزو آن چیز نیستند، جزو آن قسمتِ متافیزیکالِ ساینس نیستند، آن قسمتِ regular. می‌خواهم بگویم ناخواسته این تأکید روی متافیزیکال regularityهای جهان یک جهان‌بینی به وجود آورد که انگار المانِ اصلی آن، انگار اصلِ جهان این است که ما با یک جهانِ کاملاً رگولار مواجه هستیم. یعنی، آن شما به جهان لاپلاسی که نگاه می‌کنید یک سری ذره است و یک سری قوانینِ ریاضی که حاکم بر حرکتِ این‌ها هستند و کلِ جهان از همین نشئت می‌گیرد. یعنی، اصلاً جهان همین است.

ذرات، داروینیسم و ساخت از پایین

ذرات، داروینیسم و ساخت از پایین

حالا، شما ممکن است یک مجموعه ذراتی کنارِ همدیگر قرار گرفته باشد و مثلاً شده باشد یک انسان یا یک چیزِ دیگر. ولی نهایتاً یک سری انگار اتم‌هایی هستند با قوانینِ کاملاً مشخصِ دترمینیستیک که خیلی واضح لاپلاس می‌گفت که این شرایطِ اولیهٔ ذراتِ جهان را به من بدهید من تا ابد به شما می‌گویم پیِ در پی چه اتفاقاتی می‌افتد. حالا، این دیگر خیلی خیلی اغراق‌آمیز ذهنیتی به وجود آمد دیگر، ذهنیتِ این که اولاً جهان از پایین به بالا ساخته می‌شود انگار، یعنی، اصل آن ذرات هستند، حرکاتشان هستند مثلاً فرض کنید شما این تصویری که از جهان لاپلاسی معنا وجود ندارد اصولاً معنا بعداً مثلاً این‌جوری نگاه کنید یک قرن. بعد از لاپلاس منتظر به نسبیت و کوانتوم و این‌ها نرسید همین جهان لاپلاسی به اضافهٔ کار داروینی.

خب، یک سری ذرات هستند با یک سری قوانین ریاضی که براشان حاکمند مثل قانون جاذبه و قوانین مکانیک و این‌ها دارند حرکت می‌کنند این‌ها تیغه‌روندهایی مثلاً فرض کنید از اتم‌ها مولکول‌ها شکل گرفته و همین‌جور تبعیهٔ روندهای حیات به وجود آمده دایورسیتیِ موجودات هم با همان نظریهٔ تکامل قابل چیز. این‌ها همین‌جور ذرات به همین‌جور خوردن و یک موجودی به وجود آمده حیوانات و انسان یک مکانیسم‌هایی فرض کنید به صورت تکاملی یک مکانیسم‌های ذهنی پیدا کرده در ذهن انسان معنا شکل گرفته یک معانی به نظرش می‌رسد از این ذرات و قوانینِ نیوتنی رسیدیم به جایی که زبان داریم، معنا داریم و این‌ها چیزهایی نیست که در جهان وجود داشته باشد این‌ها چیزهایی است که در ذهن مثلاً بشر وجود دارد این ویژگی اساسی که حالا این از پایین به بالا بودن.

این‌ها را بگذارید کنار. نکته این است که ما در علم رفتیم سراغ مطالعهٔ بخش‌هایی که ویژگی تکرارپذیری در آن زیاد است، در آن روابط تکرارپذیریِ کامل تا حدودی وجود دارد. آن جایی که دقیقاً زندگی وجود ندارد، معنا وجود ندارد، بلکه یک سری اجسامی هستند با یک روابط ساده‌ای که بینشان برقرار است. و در این حال، در عالم اصلاً همهٔ ماجرا از مطالعهٔ کرات و سیارات و این‌ها شروع شد دیگر، یعنی ساینس بیشتر از هر چیزی مدیون مطالعهٔ حرکات منظومهٔ شمسی است تا چیزهایی که روی زمین اتفاق می‌افتد. آن‌ها باقی، مثل لاپلاسی که نه آپنی سری توپنک همدیگر را جزم می‌کنند و همان. در واقع، یک جوری تأمین داده شد به روی کرهٔ زمین و همین چیز. مثلاً عالم انسانی هم دربرگرفت اتفاق‌هایی که افتاده. این که من به جای اینکه علم حضوری برایم آن چیزهایی که تجربهٔ شخصیِ من است، مثل آن که دکارت می‌گوید، دکارت دقیقاً به عنوان یک فیلسوف می‌خواهد از یک جایی شروع بکند که مطمئن باشد. از من خود شروع، از درون خود شروع می‌کند که من هستم. این که بیرون اصلاً چیزی وجود دارد یا ندارد، یک علم ثانویه برایم است. این عالم درونیِ مطمئن ما در ساینس جا ندارد. و تجربیات انسانی که تکرارپذیر نیستند و ما در واقع در این‌ها زندگی می‌کنیم، پیامبران در این عالم انسانی ظهور می‌کنند، معجزات این‌جا هستند. این‌ها اصلاً یک جوری حالت ثانویه پیدا کردند. و ساینس توجه ما را جلب کرده به آن بخشی از جهان که انگار مرده است و بنابراین، یک جوری قانون‌مندتر است، regularتر است، برای خاطر اینکه فری‌ویل در آن وجود ندارد. فری‌ویل آخر. پس یک جوری ما یک لنز خاصی زدیم و به یک قسمت خاصی از جهان نگاه کردیم و یک چیزی دیدیم که منجر به این شد که انگار با جهان جدیدی مواجه شدن مردم. و همین است که به نظر من تئوریزه شده دیگر. و در این مفهومی که نگاه می‌کنید، تفاوتش با این مفهومی که من فکر می‌کنم که در قرآن مثلاً به معجزات این‌جوری دارد اشاره می‌شود، این است که اصلی‌ترین عنصر این‌جوری، مسئلهٔ regularity است. اصلی‌ترین نکته در مورد موجودات این است که irregular هستند، در حالی که این‌جا این‌طوری نیست. اصلاً اشاره به regular، به regularity نمی‌شود. ما یک جوری از این که نازل‌شده بودن، احتمالاً این که از مهمترین ویژگی‌های یک آیهٔ نازل‌شده خلاف عادت بودن است، می‌فهمیم که به رساله یک جور ایرگولار بودن در این مفهوم هم هست، ولی تأکید روی معنیدار بودنش است، نشانه بودنش است، بر یک چیزی دلالت کردن، به اضافهٔ این که باید روشن باشد بر کسی که می‌بیند که این بر چه دارد دلالت می‌کند، به اضافهٔ این که حالا، این خاصیت نازل‌شده بودن را هم دارد. خب، چرا باز دوباره روی این مسئله تأکید کردند، به خاطر این که این‌جا، در واقع، ببینید، که چطور آن چیزی که ما بهش می‌گوییم حالا، ساینس، یک جهان‌بینی ایجاد کرده که تأثیر گذاشته روی، نه گزاره‌های فکر فلسفی، روی مفاهیم فلسفی. همهٔ تأکیدم این است که شما اگر می‌خواهید ببینید که چه اتفاقاتی افتاده در فرهنگ بشری، نگاه نکنید لزوماً به این که گزاره‌های علمی با ما چه کار کردند یا حتی گزاره‌هایی که بهش می‌گوییم جهان‌بینی علمی یا گزاره‌هایی که حالا، بهش می‌گوییم علم‌گرایی، دربارهٔ علم و شأن علم هستند، اما نگاه نکنید به گزاره‌ها، نگاه کنید به لکسیکون، نگاه کنید به مفاهیم. نگاه کنید مفاهیم یا اصلاً جدیداً خلق شدند، یک مقدار زیادی مفهوم‌ها خلق کردیم و یک مقدار زیادی مفاهیمی که واژه‌هایی که قبل هم وجود داشته با یک تغییر معنایی داریم استفاده می‌کنیم. این اعتقادات جدید، این جهان‌بینی جدید در این لکسیکون‌ها وجود دارد الان. به نظر من در این Hume-miracle جهان‌بینی علمی وجود دارد، یعنی، نه این که هیوم منظوری داشته باشد، ناخواسته شما وقتی به جهانی یک جور خاصی نگاه می‌کنید، احساستان نسبت به جهان یک چیز است، این که مثلاً فرض کنید جهان این است و این مثلاً از تأثیر. در واقع، ساینس آمده از تأثیری که مخصوصاً روی ذهنیت اروپایی‌ها گذاشت، آمده وقتی این‌جوری نگاه می‌کنید، خودِ به خود مفاهیم تو ذهنتان جوری دیگر شکل می‌گیرد، یعنی، حستان نسبت به جهان عوض می‌شود و این‌جوری نیست که، یعنی، هیوم رفته باشد آگاهانه بگوید چون جهان این است، پس حالا، معجزه این و این. خود به خود فکر می‌کند که خب، این پدیده‌ها را چطور می‌شود تعریف کرد با آن ذهنیتی که نسبت به جهان دارد، یک تعریف ارائه می‌دهد. ذهنیتش این است که ما در جهان رگولار با قوانین خیلی مشخص داریم زندگی می‌کنیم. همه چیز حالت تکرارپذیری دارد. آن چیزی که ساینس دارد به من نشان می‌دهد.

بنابراین، آن چیزی که ویژگی اصلی این حرفهایی که آدمهای حسابی تحت عنوان معجزه می‌زنند این است که خلاف این قوانین، مثلاً طبیعت. بنابراین، یک جوری این مفهوم قانون طبیعت به معنای علمی رگولار بودن، این‌ها می‌شوند مفاهیم اصلی ذهن و طبعاً تعریف ما می‌رود سراغ این که از همین مفاهیم اصلی استفاده بکنیم و یک تعریف بیرون بکشیم. بعد نگاه کنید چرا اینقدر فیلسوفهای بزرگ در استدلالهایشان دور پیدا می‌شود؟ مصادره به مطلوب پیدا می‌شود. برای خاطر این که تعمقی که ندارند، وقتی دنیا را یک جور خاصی می‌بینند، مفاهیم را هم مطابق با همان جوری که دنیا را می‌بینند تعریف می‌کنند. استدلال هم که دارند میآورند، یک چیزهایی به نظرشان خیلی بدیهی می‌رسد. آن‌ها خودبهخود وارد استدلال می‌شود، بدون این که متوجه باشند یک بخشی از ذهنیت خودشان و جهانبینی خودشان را وارد استدلالها می‌کنند. بعد یک آدمی که آن جوری به دنیا نگاه نمی‌کند، وقتی استدلال را می‌خواند احساس می‌کند که اینجا که واضح است که این از این نتیجه نمی‌شود یا این انگار از قبل فرض شده در خود این مفاهیم. می‌خواهم بگویم علیٰایّ‌حال، مفهومی که یک چیز رگولار هست و ما به یک چیز غیر رگولاری در این جهان داریم ارجاع می‌دهیم که تِروُسِزِ موجوداتی که جزو طبیعت نیستند به وجود آمدن. اصلاً من احساس می‌کنم این مفهوم آماده شده برای این که حرف‌های منفی در موردش داده بشود یا اصلاً این پاسیبل است یا نمی‌شود بهش رسید و الی آخر. خودبهخود تصویر معجزه با تصویری که ساینس از عالم دارد ارائه می‌دهد سازگار نیست. دیگر آن دارد یک چیز کاملاً رگولار را مطالعه می‌کند و انگار ساینتیستها دوست دارند بگویند که ما همه چیز را داریم مطالعه می‌کنیم، چیزی بیرون از این که من طبیعت را دارم مطالعه می‌کنم و رگولاریتیاش را. حالا، یک تعریفی دارم که معجزهٔ طبیعت آمده ایرگولاریتی ایجاد کرده، درست مثل این که معجزه را دارید لخته مقابل جهانبینی علمی میگیرید، دیگر آماده می‌کنید برای حمله کردن اصلاً. به نظر من آگاهانه. نیست. نتیجه این است که ما این‌جوری یاد گرفتیم به دنیا نگاه کنیم. خب، این اکی. تعریف اساسش این است که ما در دنیا همان... نکتهای که دفعهٔ قبل گفتم: ما در یک دنیای پر از نشانه داریم زندگی می‌کنیم. مثلاً این که هایدگر می‌گه نه فقط من در زبان زندگی می‌کنم به عنوان این که مفاهیم و ذهن من، اصلاً من ذهن خودم هستم، به قول ملاصدرا اندیشه هستم و اندیشه در زبان است، نه در جهان. مثلاً مادی، من در مفاهیم ذهنیِ خودم دارم زندگی می‌کنم. به جهانم که نگاه می‌کنم یک جهان پر از دلالت و نشانه دارم می‌بینم. این اصلاً زمین تا آسمان با آن نوع نگاه کردن به جهان که در علم هست فاصله دارد. بنابراین، اینجا مفهوم اصلی نشانه است. بعد این است که نکتهٔ ایشان، در واقع، در سؤالی که مطرح کرده بود: چرا تولد یک کودک معجزه نیست؟ ولی مثلاً فرض کنید یک شتر از دل کوه دربیاید معجزه است. دقیقاً این مفهوم بیّنه و این‌ها. هان؟ بله. دیگر اشاره، در واقع.

آیه و لایه‌های حجاب

آیه و لایه‌های حجاب

نکتهٔ اصلی این است: آدمها لایههای مختلف شناختی دارند. نه این که تولد هر کودکی آیه نیست؛ هست، همه چیز آیه است. ولی مردم نمی‌بینند. مردم در لایههای مختلف حجاب قرار گرفتهاند. این که چطور بشود یک چیزی را به آن آدمی که به یک رتبهای از درکِ شناختی رسیده... که هیچکدام این را... مثلاً قرآن را که نگاه میکنید، آیههای خداوند چیست؟ آمدن شب و روز. تنها... از تکراریترین چیزهایی که در تجربهٔ شخصی ماست: صبح می‌شود و روز می‌شود و خورشید می‌آید و می‌رود و شب می‌شود، دوباره می‌گیریم می‌خوابیم. همان خواب شبانه جزو آیات خداوند است. و الآخر، اتفاقاً وقتی خداوند دارد به آیات اشاره می‌کند، چیزهای خیلی تکراریِ پیشپاافتاده را می‌گوید دیگر.

ولی آقا، مردم همه دارند صبح بیدار می‌شوند، شب میخوابند. اصلاً هستی دارند. دلالت این را درک می‌کنند که این مثلاً چه نشانهای است؟ به چه چیزی دارد اشاره می‌کند؟ مثل این است که با یک زبانی روبهرو هستند مردم که نمیفهمندش. نشانهها را می‌بینند که نمی‌فهمند به چه چیزی دارد دلالت می‌کند. ولی اگر سطح فکرشان بیاید بالا، بنابراین، ما یک لایههایی از ادراک داریم که دقیقاً به این دلیل که این لایهها به وجود آمده، لازم می‌شود که برای آن آدمهایی که در سطح پایین هستند هم یک آیهای... دیده باشند به قول این که در متون و معصبی گفته می‌شود که خودجت براشون تمام بشود یک چیزی به اخره بهشون در نازل‌ترین سطح شناختم که هستند یک چیزی براشون ارائه می‌شود این همان مفهوم این است که یک آیه نازل می‌شود می‌آید سطح پایین و مردم در واقع به طور قاطع می‌توانند تشخیص بدن که این حاله بر چه دلالت می‌کند این دلالت می‌کند برای این که این آدم از طرف خداوند آمد از حرفاش نمی‌فهمی‌دهند از خسلتاش نمی‌فهمی‌دهند. ولی از یک اتفاق عجیب و غریبی این شکلی ممکن است بگویی نتونن مماغمت بکنند و بفهمن حالا، این که از در روان‌شناختی من فکر کنم یک خود سؤالی که دکتر آزادگان مطرح کردن به این برمی‌گرده که شما درک بکنید که از در روان‌شناختی چه اتفاقی بر این آدم‌ها. می‌افته که این‌جوری می‌شن چرا چیزهای عادی دیگر اصلاً براشون هیچ معنایی ندارد چرا چیزی که تکرار می‌شود چرا این‌جوریه این خیلی؟ به نظر من چیز امیریه چرا آدم‌ها به این شرایط می‌رسن میشون یک مقاله دارند دربارهٔ آثار شناختی گناه یکی از کلیدواژه‌های دینی گناهه دیگر این که آدم‌ها.

علم، علم‌گرایی و مطالعهٔ طبیعت - بخش ۱

اگر خلاف انگار حقیقت رفتار بکنند بعد کخت می‌شن نسبد به شناخت حقیقت حتی این که چطور این اتفاق میافتد، یعنی، بحثیه که تو فلسفهٔ تحلیلی اسپ پیدا کرده؟ به هر حال من می‌خواهم بگویم سرتاپا این موضوع با این اگر همه مصداقاشون هم یکی باشد این در دنیای دیگر این مفهوم دارد تعریف می‌شود این در دنیای دیگر و مشکلی که من احساس می‌کنم تو فلسفه دین تحلیلی وجود دارد این است که هی از این دنیا دور شدیم و مفاهیم. را بردیم تو آن دنیایی که به شدت جامعی علمی درش، در واقع، این‌جا رسوخ کرده.

تکنولوژی در برابر واقع‌نمایی

تکنولوژی در برابر واقع‌نمایی

حالا، این که کجا در مورد میورکل برنی که خیلی نقطه مفهومی کلیدی یک این خیلی واضح دیده می‌شود جاهایی دیگر هم می‌شود بحث کرد من یک نکته می‌خواهم بگویم چون این‌جا یک از آقای بولتمان یک نقل قولی شد که ممکن است به نظراتون خنددار برسد در اگر من در دنیایی که رادیو مثلا گوش می‌دم نمی‌توانم به معجزه اعتقاد داشته باشم می‌خواهم بگویم یک خطای بزرگ که حتی تو ذهنه آدم‌های الهیدان و مثلا فیلسفه مثل بولتمان هم. هست اینی که نمی‌توانند تفکیک بکنند بین مفید بودن ساینس و این که به ما تکنولوژی داده و می‌دهد و ما را بر طبیعت مسلط کرده، و واقعنما بودن و این که ما را به حقیقت دارد میرساند، جهانی که به ما نشان می‌دهد مثلاً جهان واقعی است. ببینید، این دو تا به نظر من انگار یک جوری سخت است تفکیک قائل شدن. من می‌توانم یک دانشی داشته باشم مطلقاً ربطی به حقیقت جاها نداشته باشد، ولی به من تکنولوژی بدهد، رادیو بدهد، تلویزیون بدهد. اصلاً من تو مهندسی الکترونیک دارم مثلاً لیسانسم، من تا ترش می‌دانم رادیو چطور کار می‌کند، یعنی مدار مخابراتی را خواندم و خیلی راحت می‌توانم بفهمم که هیچ ربطی به این ندارد که رادیو کار بکند که مثلاً نظریهٔ اتمی ما درست باشد یا نه. یعنی این ببینیم آن کاری که علم برای ما انجام می‌دهد. به نظر من اکثر آدمهایی که اینجوریاند واقعاً ساینس بلد نیستند، مهندسیاش را بلد نیستند، خوب بلد نیستند، همینجوری رادیو را نگاه می‌کنند، مثل این آدمهای قدیمی که احساس می‌کردند یک جور چیز جادویی است که این رابط آدمی که این رادیو را ساخته چیز دیگر. مثلاً خوب دومنه را خوب فهمیده. من نمی‌دانم این موجوده مثل پیامبرانی که معجزه می‌کنند، تکنولوژی خود این حالت را پیدا کرده دلیل و صدق ساینس است انگار. یا من رادیو موبایل را می‌زنم زمین، تو دیگر باید همهٔ حرف‌های منو باور کنی، نیروی جاذبه وجود دارد، نمی‌دانم ذرات بنیادی اینجوری هست. ببینید، کاری که ساینس می‌کند چیست؟ من خیلی خیلی با زبان ساده: این که من یک اکسپریمنت تشکیل می‌دهم. اکسپریمنت یعنی چه؟ یعنی یک چیزی ست می‌کنم، مثلاً یک مدار الکترونیکی میبندم. خب، بعد یک ورودیهایی بهش می‌دهم و یک خروجیهایی ازش می‌گیرم. کل اکسپریمنت این است دیگر. من یک محیطی را ست می‌کنم، یک پارامترهایی را ست می‌کنم، یک پارامترهای دیگر را اندازه می‌گیرم به عنوان نتیجه.

حالا، این لزوماً پارامتر نیستند، مثلاً یک الکترون را وارد محفظهٔ یک اتاقک می‌کنم، بعد مسیرش را مثلاً یک جوری عکس می‌گیرم. خروجی لزوماً یک عدد نیست، یک چیزی است که می‌شود تحت شرایط کنترلشدهای. یعنی یک چیزهایی را فیکس می‌کنم، ابعاد را فیکس می‌کنم، ابعاد را فیکس می‌کنم، حرارت را فیکس می‌کنم، هر چیزی که فکر می‌کنم مؤثر است. باشد، راستش را فکس می‌کنم، بعد آزمایش را انجام می‌دهم، خروجی را می‌گیرم. اگر باز ارائه انجام بدهم و خروجی را مشابه بگیرم، یعنی آن چیزی که باید فکس می‌کردم و مجبور بودم کشف کردم؛ دیگر چیز دیگری نیست.

خب، بعد حالا سعی می‌کنم بین این ورودی و خروجی رابطهٔ ریاضی پیدا بکنم. این می‌شود مثلاً نتیجهٔ یک آزمایش. لزوماً معنای رابطهٔ ریاضی هم این نیست که این‌ها عددند، آن‌ها عددند و این حرف‌ها. خب، بنابراین، کل ماجرا این می‌شود که من یک بلک باکسی دارم که یک ورودی دارد و یک خروجی. خب، و یک معادلاتی نوشتم که این ورودی را به خروجی ربط می‌دهد. حالا، کل تکنولوژی از اینجا می‌آید که من یک خروجی خاص را که لازم دارم - مثلاً فرض کنید می‌خواهم یک اتاق را گرم بکنم، می‌خواهم یک درجه حرارت خاص تولید بکنم - تا پیچیده‌ترین تکنولوژی ممکنی که مد نظر بگیرد، الان که دیگر کار می‌توانم بیمارستان مثلاً عکس‌برداری بکنم، فیلم‌برداری کنم، از این کارها می‌توانم انجام بدهم.

خب، وقتی این مدل ریاضی را ساختم، خروجی مطلوب خودم را می‌توانم محاسبه کنم که این ورودی چیست، بکنم که آن ور، آن خروجی را بگیرم. دیگر آن مدل ریاضی به این درد می‌خورد. نکته این است که در سراسر این ماجراها اصلاً مهم نیست که من بدانم که درون چه خبر است، چطور این ورودی‌ها تبدیل به آن خروجی‌ها شده. درست است که یک چیزهایی را حدس می‌زنم، یک مدل حتی برای این که داخل آن بلک باکس چه اتفاقی افتاده دارم ارائه می‌کنم.

ولی این‌جوری نیست که وابسته باشد تکنولوژی به این که آن حرف‌هایی که در مورد آن داخل می‌زنم درست باشد. در مورد رادیو، رادیو از اینجا می‌آید که من اگر مثلاً یک جریان، من از اینجا فرضاً یک نوسانی ایجاد بکنم، مثلاً هرتز کشف کرد در آزمایشگاه که این نوسان جای دیگر در راه دور، به خاطر این که آن را مثلاً امواج ایجاد می‌شود، آنجا یک نوسان مشابه ایجاد می‌کند. بنابراین، اگر من مثلاً بتوانم صوت خودم را تبدیل به جریان الکتریکی بکنم، این را می‌توانم از طریق فضا بفرستم، از طریق امواجی بفرستم مثلاً برای آنجا و آن را بگیرم.

خب، این که این وسط امواجی وجود دارد، دارم من می‌گویم یک امواجی اینجا هست که این را می‌برم آن‌جا. شاید هم نیست. چیست این امواج؟ هرتز، مثلاً ماکسول؟ خب، یک نظریهٔ خیلی جالبی دربارهٔ امواج الکترومغناطیسی داد که خیلی نقطهٔ عطفی در فیزیک است. حالا، این نظریه از آن درست یا غلط، رادیو کار می‌کند. اکسپریمنت من این است که این جریان را تو این فاصله می‌توانم منتقل بکنم. خب، ببینید، شما دیویس سال بعد از نیوتون با استفاده از مکانیک نیوتونی و فرضش دربارهٔ نیروی جاذبه، او می‌گوید تکنولوژی ساختیم ما.

خب، آن نظریه کلاً غلط بود، یعنی، نه نیروی جاذبه وجود دارد، نه مکانیک نیوتونی درست است، نه فضازمان آن طریقی که نیوتون فکر می‌کرد. این موشکی که فرستادیم تو ماه، که یکی از درخشانترین چیزها مثلاً تکنولوژی الان تو زبان فارسی می‌گوییم تراب می‌خواهد موشک هوا کنیم، مثل این یکی از مهمترین کارهایی که بشر انجام داد، هیچ چیزیش خارج از مکانیک نیوتونی نداشت، ولی آن چیزی که در مورد آن بلک‌باکس ما فکر می‌کنیم می‌کردیم غلط بود. اصلاً مهم نیست. موضوع این که تکنولوژی از واقع‌نمایی مدل‌های ما نمی‌آید، از این ارتباط درست در ورودی خروجی‌ها می‌آید و مرتب این را تغییرش می‌دهیم مثلاً.

علم، علم‌گرایی و مطالعهٔ طبیعت - بخش ۲

حالا، کوانتومی‌شده. حالا، خب، چه فرقی می‌کند؟ موضوع این است که هنوز رادیو همان‌طوری که هرتز می‌گفت کار می‌کند. آن‌جا امواج هست. ماکسول فکر می‌کرد که امواج روی اتر مثلاً منتشر می‌شوند. حالا، اتر سال‌ها جواب می‌ده. آفرین. آره. یک مثال خیلی ساده‌اش: ما دو هزار سال از هیئت بطلمیوسی خیلی چیزها را پیش‌بینی کردیم و معلوم نبود که آن درست است. موضوع این است که اصلاً ربطی تکنولوژی این آقا که رادیو دارد گوش می‌دهد، این ربطی به این ندارد که علم درست است، چه برسد به این که جهان‌بینی علمی درست است. جهان‌بینی علمی یک جور تفسیر تازهٔ فلسفی روی علم است که آقا جهان اصلاً همین جایی که فوکوس کردی اصل جهان همین است، از پایین به بالا ساخته می‌شود، قوانین ریاضی هم و اله آخر درات می‌کنید، یعنی، خیلی دچار توهم شده یک نفر اگر فکر کند

که تکنولوژی سند درست بودن جهان‌بینی علمی است و چون جهان‌بینی علمی با این تعریفی هم که از خود جهان‌بینی علمی دوباره در وارده میراکل داریم خیلی سازگار نیست، پرنواری من نمی‌توانم به میراکل معتقدم این حرکتی که برتمن می‌زند، به نظر من بیش از این که نشانهٔ این باشد که یک چیزی را بد می‌فهمد، نشانهٔ صداقتش است. چون فکر می‌کنم خیلی‌های دیگر هم همین‌جوری هستند، ولی با این صراحت نمی‌گویند حرفشان را. یعنی این تکنولوژی‌ای که بشر از طریق ساینس بهش رسیده، نتیجه، در واقع، این است که شناخت علمی اعتبار پیدا کرده و بعداً جهان‌بینی علمی، بعد مثلاً فرنسس بیکن.

بیکن و سلطه بر طبیعت

بیکن و سلطه بر طبیعت

حالا، طرف نسبت به مفاهیم دینی یا تازه مفاهیم دینی را کجا مواجه شدن، یک اشکالی می‌بینم. من یک نقطهٔ نهایی بگویم: این قسمت‌ها را، حقیقتش را بخواهید، جلسهٔ قبل تمرکزم روی این بود که بحث معجزه را پیش ببرم. بعد که رفتم خانه، فکر کردم بابا این کلاس علم و دین است، این‌جایش که وز شده، به علم و دین خورده، چه می‌گویند؟ یک در بَره چیزش کنیم، وزیش بکنیم. برای این‌که قرار است دربارهٔ رابطهٔ معجزه مثل یک بهانه‌ای برای این‌که ببینیم که علم و دین چطور با هم‌دیگر در تعارض قرار می‌گیرند و این‌ها، بهش نگاه کنیم، نه این‌که الان اصرار داشته باشیم که برویم خود مسئلهٔ معجزه را حلش بکنیم. من یک وقت فقط بگویم به عنوان پایان کار این که این که قرار است به تکنولوژی برسیم، شما اگر آثار

بیکن را به عنوان پدر معنوی ساینس، پیامبر جدیدی که ظهور کرد که استارت ساینس را زد، واقعاً بیکن را اصلاً باورتان نمی‌شود تو کتاب‌هایش چه نوشته و چه تصویر جالبی دارد از این که این کارها را اگر هیچ کار نکرده به صورت علمی، ولی مثل این‌که الهامی بهش شده که اگر این کارها را بکنیم به چه می‌رسیم. یک چیز دارد، یک جهان تخیلی دارد در آینده. مثلاً بعضی که علم پیش، آن‌جوری که خودش فکر می‌کرد، اکسپریمنت انجام بدهیم، چه کار کنیم، چه کار کنیم، واقعاً تو تخیلاتش در مورد عالم، عالمی که بعداً می‌آید، دقیقاً ساینتیست‌ها جای اسقف‌ها را گرفتند. این‌ها را بر مثلاً تخت روان می‌آورند و بهشان خیلی احترام می‌گذارند و مثل چیزهای دیگر، مثل دقیقاً آن مقامات دینی. چطور در زمان خود بیکن اصلاً اساس تفکرش این است: طبیعت

را نبینیم، نگاه کنیم ببینیم طبیعت چه کار می‌کند، برویم با طبیعت زورآزمایی‌هایی بکنیم، بر طبیعت مسلط بشویم. می‌گفت یک جملهٔ معروفش که می‌گوید که نصف حرف از experiment گره می‌زند. experiment در مقابل observation. چون observation می‌نشینید نگاه می‌کنید، یک چیزی رخ می‌دهد، شما این را observe می‌کنید. experiment دَم و دستگاهتان را برمی‌دارید در طبیعت می‌روید، ازش به‌اصطلاح از طبیعت حرف می‌کشید. مثلِ experiment، یعنی چه؟ یعنی من به طبیعت بگویم اگر این کار را بکنم، تو چه کار می‌کنی؟ طبیعت مثلاً جوابت را بگوید. دقیقاً واژهٔ تورچر را به کار برده، بیکن: شکنجه. باید طبیعت را شکنجه کنیم. یعنی ابزار را ببریم، فرو کنیم، ازش حرف بکشیم. تو الان چه کار می‌کنی؟ اصلاً می‌گیرم که من با این سرعت این را… این است که بعداً من اگر بفهمم که اگر این کار را بکنم طبیعت چه کار می‌کند،

ازش حرف بکشم، بعد می‌توانم تکنولوژی به دست… بعد می‌توانم بهش مسلط بشوم، بعد می‌توانم یک مدار درست بکنم که همیشه طبیعت برایم آن کار را انجام بدهد. تکنولوژی همین است دیگر. تکنولوژی این است که من از طبیعت حرف کشیدم که تو در چه شرایطی همیشه یک کار خاصی را انجام می‌دهی، بعد آن کارهایی که برایم مطلوب است را سر هم کنم، یک دستگاهی درست بکنم که برایم انجام بدهد، طبیعت برایم کار بکند. این‌جوری به طبیعت مسلط می‌شویم. یعنی از آن آرزوی بیکن ما به یک دانشی رسیدیم که مربوط به بخشِ regularِ قابلِ کنترلِ جهان است، و از روی این کنترلی که پیدا کردیم روی آن بخش از جهان، نه حتی آن بخش از جهان، روی آن پدیده‌های خاص در همان بخش از جهان. خیلی از پدیده‌ها قابلِ کنترل نیستند و ما آن‌ها را واردِ ساینس نمی‌کنیم. یعنی اگر من مثلاً یک experimentهایی ترتیب بدهم که هر دفعه خروجی‌ها فرق کند، این معنی‌اش این است که خیلی به بعضی از پارامترهایی که من نمی‌توانم کنترل کنم پدیده حساس است. بنابراین نمی‌توانم بگویم که یک experiment مُحصَّل انجام دادم. این حذف می‌شود. بنابراین خیلی از موضوعات خودبه‌خود خارج می‌شوند از موضوع ساینس. من اگر مثلاً فرض کنید یک مداری می‌بندم، جریانی… اورگ می‌خواند… می‌دانی که ایجاد می‌کند همیشه یک چیز ثابتی است. این برای من می‌شود یک experiment، فرمول می‌دهیمش و ازش تکنولوژی درمی‌آورم. اگر حالا یک مدار ببندم یک چیز دیگر غیر از میدان مغناطیسی را سر…

کنم مثلاً دستکاری بکنم و چیز ثابتی درنیاد، می‌فهمم که اینجا جای خوبی برای اکسپریمنت انجام دادن نیست. بنابراین، ما بخشهایی از آن قسمت تحتانی جهان را اصلاً مطالعه می‌کنیم که این ویژگی تکرارپذیری و کنترلپذیر بودن وجود دارد. از آن به آرزوهای بیکن و کسانی که در واقع تئیستریزه کردن اینجوری بریم طبیعت را دستکاری بکنیم می‌رسیم و رادیو موبایل و هر چیز دیگر هم از آن دربیاید، سندی بر این که مدلهای ما درستند یا اصلاً قوانین جهان ریاضی هستند و این حرف‌ها ندارد. همین، شما اگر بفهمید که اکسپریمنت چیست، مدلسازی ریاضی چیست و چطور از آن تکنولوژی درمیآید، این را می‌فهمید که این‌ها ربطی به واقعنما بودنِ مدلهای ما ندارد. بفهمید استفادهبخشیِ این کلک است. شما کلکی دارا بود برای بَراند از اِفتراد کلکی دیده آنتیرئالیستی دارد. واژه واژه آنتیرئالیست بگذاریم همینجا بگذاریم. من روی لکسیکون حساس باشید. یک واژه درست کردم به اسم رئالیست. رئالیست یعنی یک آدمی که رئالیست، واقعگراست. مخالفش یعنی مزخرفاتی که مدل الا و بلا این مدل حتماً جهان را دارد نشان می‌دهد، که کاملاً حرف مزخرف. اگر این را بگویید رئالیستید، اگر غیر این را بگویید آدم آنتیرئالیستید. خب، می‌خواهم بگویم روی واژه دقت بکنید، یعنی چه رئالیست؟ یعنی آدمی که رئالیست، یعنی به نظر بقیه که دارند این می‌گویند که ما برچسب واقعیت میزنید، آن‌ها می‌گویند نُمادِ رئالیست کار می‌کنید. آره. ابزارانگار، به اصطلاح من حرف همین است که واژه‌ها را آن بارِ به اصطلاح اِتیمولوژیک را هم در نظر بگیرید، همه جهت دارند در جهت اینکه جهانبینی علمی را تقویت بکنند. شما از نظر نیوتون نگاه رئالیستی بهش درست بود یا نگاه ابزارانگارانه؟ من نمی‌خواهم این موضوع را بشکافم روی سانچوریس و باستان فقط یک تِرَکت بکنم. به یاد نمیآورم که آیا با بقیهٔ اکشتان خانم آیتی بکنیم بخواهید استنتاج را بکنیم، آیا با قوم می‌توانیم بگوییم که پانتون پیدار باید ۱۰ پقایان از شعرکار بگویم و تلگ برای سیمی پشتگیمی کند؟ آیا یک، برای حدیقا یک تقریمی از سپو دارد؟ مطلقاً، مطلقاً نه. که باستان ایلونو بزنید، یک روزمهرانو هم میزنید، یعنی، همین را، یعنی، این را.

رئالیسم علمی و نظریهٔ همه‌چیز

رئالیسم علمی و نظریهٔ همه‌چیز

ببینید، این این که اکسپریمنت‌هایی دارید که ورودی خروجی‌هاشو تا حدود بی‌نهایتی می‌توانید کنترل بکنید. آره. خب، این اتفاق افتاده شما اولاً فراموش نکنید که مکانیک نیوتونی هم چیزهایی را تا دقت محشر بیشتر هم می‌داد فراموش نکنید که از مکانیک نیوتونی نپتون را کشف کردید. یعنی، پدیده‌هایی را دیدید که قبلاً نمی‌دیدید و همهٔ این‌ها برای مردم نشانهٔ رئالیستی بودنش، در واقع، یعنی، مکانیک نیوتونی را واقعاً فکر می‌کردند می‌گویید جاذبه وجود دارد واقعاً فکر می‌کردند فضا و زمان همان مدل سادهٔ نیوتونی در موردش سرک می‌کند. و مکانیک نیوتونی وقتی یک بار این شکست دیگر نباید کسی این حرف را بزند، یعنی، فکر کنید شما بارها سعی می‌کنید تا به چیزی برسید ممکن است از آن شفرست بکنید همین الان مکانیک نیوتون تا آن حد هم چیزی برسید.

علم، علم‌گرایی و مطالعهٔ طبیعت - بخش ۳

ببینید، نه اجازه نه نه نه نه اجازه بدهید نکته این است نکته این است که شما همان استدلال غلطی که در مورد مکانیک نیوتونی باعث شد فکر کنند رئالیستی است دوباره دارید تکرار می‌کنید من نگفتم صدق گفتم تقریبی هست. تقریب نه تقریبی هست اجازه بدهید یک لحظه این‌جوری فکر کنید یک لحظه ذهنتان را اصلاً از این فکر کنید که قوانین جهان قوانین اخلاقی هست قوانین جهان قوانینی هست مثلاً بر اساس یک زبان عجیب و غریبی نوشته شده. خب، زبان ریاضی نیستند، ولی خب، چون قوانینی برقرار است در جهان نتیجه‌اش این است که نظم به وجود می‌آید هر نظمی به معنی نظم به معنی تکرارپذیری دقیقاً. یعنی، جهان regular ما در جهان regular به این معنی زندگی می‌کنیم پدیده‌های زیادی وجود دارند که تکرار می‌شوند اگر شرایط ثابت را بتوانید نگه دارید نتیجه.

ثابت می‌گیرید خب، واضح است که شما این جهان regular را می‌توانید به صورت ریاضی توصیف بکنید چرا؟ برای اینکه ریاضیاتتان را طوری ساختید که به درد این کار می‌خورید چرا مفهوم فانکشن در قرن مثلاً فرض کنید ۱۸ ها متولد شده برای خاطر اینکه فانکشن دقیقاً، یعنی، همین ما قبلاً اکسپریمنت انجام نمی‌دادیم ارتباط ورودی خروجی برای آن مهم نبود ریاضیاتمان هم ریاضیاتِ نَه-سِت-تئوریستیک داشتیم، نَه فانکشن داشتیم، نَه این مفهومِ فانکشن. به دردِ همین می‌خورد دیگر. و این که به درکِ من، فانکشن‌ها را آن‌قدر گسترش می‌دهم، دانشِ خودم را از فانکشن‌ها، که هر اکسپریمنت را بتوانم یک جور ورود و خروجی‌هایش را این‌بِرِفت بِدَم.

خب، یک لحظه فکر کنید که قوانینِ واقعیِ جهان یک سری قوانینِ معنوی‌اند. خب، این قوانینِ معنوی نظم ایجاد کرده‌اند. بنابراین، بعضی از قسمت‌هایِ جهان را می‌شود توصیف‌هایِ ریاضی بهش داد. شما دارید می‌گویید که این توصیفاتِ ریاضی واقعی‌اند، یعنی، یعنی، چه… خوشی صورت برسیم. شما چیزی به باز خدا اعتقاد دارید؟ نصر این… آنجاست این که چند تا مشروع دیدید. آی‌بی‌زید گفته آقا منطقه. ترین چیز است که یک مؤمنِ دین‌باور به خدا با این چیز یک وجود دارد.

خب، ما می‌گوییم خیلی بدیهی‌تر اشتراکِ علی را بزنید و می‌گوییم که ما تو درست هستیم. اصلاً گلی و الان این‌جوری بوده. ممکن است یک استراکچرِ دیگر ایجاد بشود. به این نکته را سید حسین نصر هم می‌تواند بهتر روشن بکند برای ایشان دیگر، برای… هان؟ نمی‌توانم سؤالتان را تقریباً به این معنی نیست که جواب‌هایِ علمی کلاً غلط است. نه را قرر فکر می‌کنم از ترسِ تو نمی‌خوریم جایی کنم. نه نه نه نه نه کلاً نه. ببخشید. نه نه نه نه. نکته چیست؟ نکته این است که شما نگویید که کلاً درست است. نه نه نه بسیار بسیار گزار… نه اصلاً به… اگر اصلاً بابا شما.

سؤال می‌کنم: آیا فکر می‌کنی که جهان قوانینی که دنبالش هستید، همان‌جور که فیزیک‌دان‌ها دنبالش هستند، قوانینِ ریاضی‌اند؟ یعنی، سؤال این است: آیا یک نظریهٔ همه‌چیز وجود دارد واقعاً؟ یعنی، یک مجموعه معادلاتِ ریاضی که همه‌چیز را توجیه بکند. این اعتقادِ اکثریتِ قاطعِ فیزیک‌دان‌هاست که جهان این‌جوری است، یعنی، نظریهٔ همه‌چیز وجود دارد. این بندهٔ خدا هاوکینگ که آخرِ عمرش می‌گفت رسیده‌ایم بهش، می‌گفت ام… نظریهٔ همه‌چیز. خب، سؤال این است. سؤال این است که این با مسئلهٔ نمی‌دانم ذهنِ منطقی بحث کردن دربارهٔ ورودِ خدا فرق می‌کند. من از در… در حالِ حاضر این است: ممکن است بگویم نواز به شما در حالِ حاضر این که یک مدلِ ریاضی وجود دارد که بهتر از همه ورودی‌خروجی‌هایی را هم‌دیگر رفت می‌دهد. این را من قبول دارم که مکانیک… نیاز کوانتومینو بهتر انجام می‌ده؟

می‌دهد، ولی شما دارید از این اعتقادی صحبت می‌کنید که آن مدل‌های ریاضی واقع‌نما هستند. این را از کجا می‌آورید؟ استفادهٔ شما اعتقاد به خرد، از کجا می‌آورید؟ من برای من اعتقاد به خرد، شأنی منتجیده از این اعتقاد به خرد هستم. این خیلی منظرم کشبینی‌های در این‌جا ترک کرده. خیلی جاها به این که پر کار کرده او که تا الان به این اعتقاد دارم ممکن است. پس وقتی آزمایش‌اش دیگر راست کشه بگوییم نباید باید این تو مثلاً یک فلم ذره‌ای نیمی دارد یک واسطه‌ای وجود دارد که در اعتقاد من به خدا وجود ندارد. من اعتقادم به خدا این که خود خدا به نظر منطقی جاها را همی که نگاه نکنم وجود داشته باشد به عنوان مثلاً همان‌طوری که دکارت نگاه می‌کند به عنوان مثلاً این موجودی که شرطی برای وجودش نیست.

تو الآخر بعد مثلاً فرض کنون چیز آن ساختار منطقی که تو ذهن من شکل گرفته تجربیات منم این را تعییم می‌کند. خب، شما هیچ چیز منطقی ندارید که جهان یک سری ذرات است که در اصل یک سری معادلات ریاضی دارند حرکت می‌کنند. این‌قدر شما تو چارچوب فیزیک فکر کنید؟ می‌توانید؟ آقا قوانین جهان نه نه نه نه قربانت بروم شما این نیست. به‌اصطلاح یک سری پیش‌فرض شما می‌گذارید. یک سری پیش‌فرض گذاشتید که این‌ها منطقی نیستند. خب، پیش‌فرضی که گذاشتید این است که بگذارید آ… بحثی که دارند مهم است ها می‌دانید من خودم اتفاقاً این همین دوریه می‌دانید نه بسیار. ببینید، نکته این است که علم روی یک پیش‌فرضی بنا شده که شما خیلی بهش فکر نمی‌کنید. معمولاً به شما هم نمی‌گویند یک پیش‌فرضی وجود دارد که به نظر من کاملاً غیرمنطقی است. مثلاً این که قوانین جهان ریاضی باشد، این که با کمّیات بشود همه چیز را کنترل کرد، یعنی، مثلاً فرض کنید من الان یک سیستمی اگر داشته باشم الان شما وقتی در مکانیک کوانتوم به این‌جا می‌رسید که یک سیستمی دارید که ورودی‌هایش را ثابت نگه می‌دارید خروجی‌اش را نمی‌توانید کنترل بکنید، حرف از این نمی‌زنید که کمّیات اصولاً اصلاً این فرض عجیبی که به وجود آمد تو قرن بیست و یکم که کیفیت را بگذاریم کنار فرد با کمیت کار بکنیم.

خب، این می‌تواند دترمینیستیک نبودن یک همچنین اکسپریمنت های می‌شود نتیجه این باشد که اصلاً یک چیزهایی وجود دارد غیر از کمیت. همین حرفِ واینبرگ، همین حرف، و در مورد نظریهٔ استرینگ تئوری و این‌ها میزنند، این‌ها چیزهاییست قابل اکسپریمنت کردن نیستند. ما چه؟ ما را هدایت می‌کنید. ببینید، اصلاً نکته تو همین صدق تقریبی است. آیا اگر این نتیجهها بهتر بشوند، شما کجا می‌خواهید در این فرض که اصلاً قوانین جهان ریاضی هستند تجدید نظر بکنید؟ این فرض را دیگر بدهید، یک تئوری دیگر بدهید هم به برد، حالا نمی‌دانید این اکسپریمنتها باید به صورت ریاضی بیان بشوند؟ توصیف این‌ها باید اکسپریمنت ببینند. علم، بله، آن قابل اکسپریمنت نیست، آن خواهشی از علم است. شما متوجه این نیستید. اساساً علم، اساساً علم این است که اکسپریمنت انجام بدهید و مدلی که اساساً علمی است.

علم، علم‌گرایی و مطالعهٔ طبیعت - بخش ۴

این است که من یک سری اکسپریمنت دارم و بهترین مدل ریاضی را فیت می‌کنم که این‌ها را جواب بدهد. یک موقعی مکانیک نیوتونی است، الان مکانیک کوانتوم است. خب، شما برایم بگیر مدل دیگر ارائه بده، من نمی‌گویم مدل غیر ریاضی ارائه بده. چرا؟ برای اینکه اکسپریمنت اساساً ذات ریاضی دارد، یعنی یک سری چیزها اندازه می‌گیرم، یک سری چیزهای آن طرف را اندازه می‌گیرم، می‌خواهم این را به همدیگر ربط بدهم، یعنی ریاضیات. خب، یعنی چه من مدلی که فرشتهها این کار را انجام می‌دهند، یعنی اینکه مدل ریاضی نیست که رقیب مکانیک کوانتوم یا نیوتون بشود، خارج از علم است. اگر می‌خواهی بروی ساینس، شرط می‌گذارد برای شما که بهترین مدل آن است که این را توجیه کند. نتیجه می‌شود که مدلت باید ریاضی باشد. می‌خواهم بگویم در این شیوهٔ کار کردن علم که من تأیید نظریه را

از اکسپریمنت می‌گیرم و اکسپریمنت، یعنی این، یعنی اینکه باید مدل ریاضی ارائه بدهیم. اینجا متوجه شدیم. می‌خواهم بگویم اینجا آن دوگانگیای که وجود دارد این است: تو نمی‌توانی از مدل غیر ریاضی ارائه بدهی، مدل ریاضی خیلی خوب دارد این کار را می‌کند. نه، خیلی خوب کار را نمی‌کند، چون تقریبی است. خب، نه، خواستم که وقتی یک چیزی دارید، این عباد خوب کار می‌کند، در هیچ عبادی خوب کار نمی‌کند. برای خاطر اینکه شما… نه، شما یک سری حدیدهها را جدا کردید و این‌ها را می‌توانید برآوردگیری، می‌توانید مثلاً رفتار آدم‌ها را به همان… فیزیکی شما… فیزیک نباید از مکانیک کوانتوم استفاده کنید، نه باید… چه چه چه چه؟ من می‌گویم… یک لحظه که درست عمل کنید. که را تانک کوانتومی می‌کند. هم حتی یک لحظه می‌کند، فکر نمی‌خواهیم. دیدید کوانتوم کوانتوم را.

دارد، یک لحظه می‌کند کوانتوم باعث این دور. اطلاعی از عمل کوانتوم نیست که می‌کند کوانتوم، باور نمی‌خواهید. لا استادید؟ دیدی رئالیستی دارد، که این… من دید رئالیستی دارم، شما دید تخیلی دارید. بله شما رئالیستید؟ آره من دیدهٔ رئالیستی دارم، بله شما رئالیست‌نما بود. چون منزل هم شوخی می‌کنم. من، در واقع، واقعیت دارم صحبت می‌کنم، شما، در واقع، یک سری آرزوها دارید صحبت می‌کنید. نه یک لحظه اجازه بگویید، نه یک لحظه اجازه بگویید که نیلز بور کار نکرد. خودش نیوزشت، این دلیل هم پیدا آورید، خودش را ریسته، این هم که یک واژهٔ جَهدداری را که یک عده علم‌گرا گذاشتند برای خاطر این که به منی که دارم حرفهای درست می‌زنم بگویند آنتی‌رئالیست، به شمایی که حرفهای آرزوای خودکامه دارید ای بی‌هفت آسان آنتی‌رئالیست، آفرین. آره. کلمهٔ رئالیست را به کار.

نمی‌دونی. آره. بشنو موضع کنونش می‌دارم که این یک مرابشود دیگر ای دارد شما شما از یک باجه به کار استفاده می‌کنید بسم صدق تقریبی که اصلاً معنی ندارد معنی ندارد. یعنی، چه، یعنی، شما فکر می‌کنید که بگذارید من این‌جوری بگویم تا ابد هم که برید تا ابد اکسپریمنت‌هاتونو برید مدلاتونو عوض بکنید از این که مدلاتون ریاضیه که خارج نمی‌شید از این که کمیات را دارید و فکر می‌کنید که کمیات همین چیز را کنترل می‌کنند. که خارج نمی‌شید شما متوجه نیستید که اساس این ماجرا که از زمان بیکن شروع شده اکسپریمنت تشکیل بدم اندازه‌گیری بکنم و مدل‌های ریاضی برای توصیفش سر کنم به کار به اساسش یک سری پیش‌فرض فلسفی داری که غلط هست. من متوجه نیستم که غلط هستم.

تمثیل آهن‌ربا و کیسه

تمثیل آهن‌ربا و کیسه

خب، برای شما متوجه نمی‌شود این را با این را رسیدیم که این را گوبر می‌دانیم متوجه چه هست نیستید این که بگذارید من یک تمثیلی در یک کتاب هم که چاپ شد در سخن‌دانی گفتم بعدم یک جایی اضافه هم کردم بگذارید من از این تمثیل استفاده بکنم شاید متوجه نکته بشوید. شما فرض کنید که یک آدم یک کیسه دارد و ادعا می‌کند که چیزهایی که در این کیسه هست، همۀشان از آهن‌اند. خب، بعد چطور می‌خواهد ادعای خودش را ثابت کند؟ از آهن‌ربا استفاده می‌کند. آهن‌ربا را می‌کند در کیسه، در می‌آورد، به شما نشان می‌دهد: ببین، اولی‌اش آهن بود. دوباره می‌کند، در می‌آورد، می‌گوید: دوم‌اش هم آهن بود.

خب، بعد یک مدت که می‌گذرد، می‌آید، نیکل در می‌آید. نیکل هم جذب آهن‌ربا می‌شود. می‌گوید: خب، من منظورم از آهن، همهٔ آهن و نیکل و این چیزهایی که جذب آهن‌ربا می‌شوند بود. تعریف را خودش اصلاح می‌کند و این کار را همین‌جور ادامه می‌دهد و می‌گوید: من، ببینید، موفقیت کامل تقریباً به دست آوردم دیگر. خب، اولاً این‌جور مشکلات چیست؟ مشکل این است که: تمام این مشکلات در این رئالیسم علمی که شما می‌گویید وجود دارد. این آدم چه اشتباهی دارد می‌کند؟ اولاً یک میلیون چیز باقی مانده.

خب، ثانیاً هم از اولش گفته بود آهن، اولی، بعداً یک تغییراتی داد. در علم همین اتفاق افتاده. این قسمت را بگذارید کنار، چون شما الان پدیده‌هایی که تحت عنوان پدیدهٔ علمی مطرح می‌کنید، یک جزء بسیار بسیار کوچکی از جهان هستند. ولی چون دید فیزیکی فکر می‌کنید می‌دانید، فکر می‌کنید که این همهٔ جهان است. یعنی اول انگار فرض کردید که جهان همین است. مثل این که من یک جوری بگویم: آقا، آن تو، پرِ من رای پلاستیکی است. اصلاً آن‌ها را که در محدودهٔ مطالعهٔ شما قرار نمی‌گیرد.

پس هیچی، بدو، یک نقطه را دقت کنی. من یک ابزار، این مثل آهن‌رباست. یعنی مثل این که من ابزاری که به کار می‌برم، با ابزاری که دارم می‌کنم، در مورد نتیجه یک رابطهٔ دوری با هم دیگر دارد. این آزمایش و مدل‌سازی ریاضی، این کاری که فیزیک دارد می‌کند، این که یک تعداد آزمایش انجام بدهد، اولاً فقط بخش‌های قابل تکرار جهان را، قابل کنترل را دارید مطرح می‌کنید که این جزء بسیار کوچکی از جهان واقعی ماست. چرا این از کجایی نیست؟ چرا؟ رابطهٔ انسانی هم می‌تواند، می‌تواند.

ببینید، آیا فیزیکی… بدونین… می‌بینی چه؟ آرزو، آرزوست که یک روزی ممکن است بشود. ساینس دارد چه کار می‌کند؟ یک سری آزمایش، فکر کن هزار تا، دو هزار تا، صد هزار تا. از جاهای قابل تکرار، حدیده‌های قابل تکرارِ قابل کنترل را می‌گیرد و براشان مدل ریاضی می‌سازد. از این هم می‌شود. ممکن است من به عنوان یک ریاضیدان، دکترایم ریاضی است، من به شما می‌گویم که به داخل یک فانکشن می‌تواند هم می‌شود جواب باشد، هی پیچیده‌ترش می‌توانید بکنید، هی می‌توانید سه‌لایه‌ترش بکنید، از کامپیوتیشن دورش بکنید.

علم، علم‌گرایی و مطالعهٔ طبیعت - بخش ۵

ولی گنجایشش را زیاد بکنید. این یک قاعدهٔ کلی است. در تمام طول علم همین کار را کردیم اتفاقاً، یعنی، شما الان نظریهٔ مثلاً فرض کنید استرینگ تئوری دارد می‌رسد به کتگوری تئوری، یک جای نه‌چندان قابل کتگوری تئوری، منظورم. خب، این که یک سری اکسپریمنت من انجام بدهم و بعد یک مدل ریاضی بسازم، شما حرفتان این است که خب، مدل بهتر بیاور. من می‌گویم آقا این فعالیت در آن مستتر است که باید مدل ریاضی بیاورم، بنابراین، اگر جهان نظمش از قواعد غیر ریاضی آمده باشد هرگز من بهش نمی‌رسم.

بنابراین، تا یک حد پیش می‌روم، هی دقیق‌تر دقیق‌تر می‌شوم، یک مدل دقیق‌تر از کوانتوم می‌آورم، اجازه بدهید عرفاً تا آن بشود مرحلهٔ بعد، از نیوتون، کوانتوم، و بعد از کوانتوم یک تئوری دیگر می‌آورم که بسیار از کوانتوم هم دقیق‌تر است، تا صد هزار رقم اعشار احساس می‌کنم که دارم به حقیقت نزدیک می‌شوم، در حالی که دارم در این قالب، دارم در این قالبِ این فرضیات خودم جلو می‌روم، بهبود می‌روم. ولی اصلاً فرضیات کلاً ممکن است غلط باشد. بفرمایید موضوع این است که شما کی به این نتیجه می‌رسید که ساختار ریاضی جهان چند سال باید بگذرد و نظریهٔ همه چیز پیدا نشود. بله. یک سری بیماری‌ها را درمان می‌کنند. یک سری‌ها را درمان نمی‌کنند. ۱۱ و ۲۰.

اما رفتند طرف کمکی شدند. از این طرف شیفت پیدا کنند و رفتند درمانی دارند. برسد همه نیست. برسد همه کی ممکن است به این نتیجه برسند. را با جهان بخواهند ساختاری لازم دارید. بگو اصلاً شما دقیقاً در همان قالبی که من می‌گویم مثل اینکه در یک جامِ لِینی گیر کردید. ای دور تولید می‌کنید متوجه نیستید که نکته این است یک آدمی که به قول شما رئالیست نیست این پیش رفته در جهت تقریب بهتر به هیچ وجه تعیین‌کنندهٔ پیش‌فرض نیست. بهتر می‌کنید، این یک فعالیت خیلی خوبی است.

ببینید، این‌جوری به جایگزین

جایگزین دینی جهان‌بینی

جایگزین دینی جهان‌بینی

جایگزین، جایگزین، جایگزین، جایگزین، جایگزینِ دینی. بحث جای دیگر است. زندگیِ من، تجربیاتِ دینیِ من. یک جایگزینی می‌سازم؟ من که نمی‌سازم، همه ساخته بودن. قبل از این ماجرای انحرافِ جانبینیِ علمی، مردم دربارهٔ تجربهٔ واقعیِ زندگیِ خودشان... تجربهٔ واقعی که می‌گویم برای اینکه شما این اکسپریمنت‌ها را... کدام تجربهٔ واقعی؟ تو نیست. تجربهٔ درونیِ ما، تجربهٔ واقعیترینِ ما. در یک جهانی زندگی می‌کنیم پر از تجربهٔ انسانی. با یک زبانی به جهان نگاه می‌کنیم، اصلاً جهان را می‌بینیم. در این زبان داریم زندگی می‌کنیم و مدل... مثلاً فرض کنیم نگاه دینی به جهان، همهٔ تجربیاتِ زندگیِ من را توجیه می‌کند. این که اصلاً چرا به دنیا آمدم، کجا می‌روم. داریم... شما یک جای از دنیا را دارید نگاه می‌کنید که ربطی به این چیز... بله. می‌گویم این یک چیز است. ما از چیز استفاده کردیم. یکی می‌رسیدیم، شما از چیز استفاده کردید. چیزهایی که شما دارید می‌گویید دیگر چیز نیست. یک جایی بوده که جهان‌بینیِ دینی بوده، یک جایی بوده که جهان‌بینی... همین قالب شده دیگر. اصلاً چون متوجه نیستی که موضوع بحث عوض شده. موضوع عوض شد، یعنی الان جهان‌بینی... جهان‌بینیِ علمی هیچ جوابِ هیچ‌کدام از سؤال‌های من که مثلاً برایتان... زندگی می‌شود، نمی‌دهد. قرار هم نیست بدهد. جهان‌بینیِ دینی بخشی از تجربیاتِ واقعیِ زندگیِ من... تجربه‌های از این... آفر. خوب، شما حرف از جایگزینی می‌زنید، من می‌گویم موضوع این اکسپریمنت‌هایی که این‌جا تشکیل می‌دهید، این‌ها جهانِ من نیست. اصلاً من کاری به توجهِ این‌ها ندارم. شما می‌خواهید به من بگویید که بیا با جهان‌بینیِ دینی یک چیزی دربارهٔ این اکسپریمنت بگو. برای چه؟ کار کنند؟ از جهان... میلگینی... محلِ بازش کجاست؟ از همین... کار بحث این است که یک‌مان را شما دنبال تسلط و تبیین کنید. آن وقت من جوری برای همین حالات که مثلاً فیزیک یک مدلِ ریاضی رایت کرده... سازیم. امیدوارم. اما این محل از کن را مالِ کشفِ علتون و حیرتون... امید. خیلی آن محل از این‌ها بیشتر نمی‌کند. من بدونم جوریه. آره. بزرگ بگیر. آه یک لحظه اجازه بگیر. قبل از... قبل... بابای بابای... همین یکی از باباهای... ببین، باز محکم به معنای اکسپریمنت می‌گیرید. نه، نه، اصلاً اکسپریمنت را... چه می‌گیرید؟ اخو. شما اکسپریمنت را می‌زدید کنار؟

ببین، بزرگ! یک لحظه شما می‌گویید که شما… ببینید، دکارت بوده، خب، یا اسپینوزا. این‌ها کتاب‌هاشان را بخوانید، احساس می‌کنند، یا خود ارسطو، احساس می‌کنند منطقی‌ترین حرف‌ها را دارند می‌زنند. مثلاً دکارت از کجا شروع می‌کند؟ دکارت می‌گوید اصلاً من نمی‌دانم خارج از من جهانی هست یا نه. من هستم، این یک علم است. مطمئن‌ترین علمی که دارم این است که من وجود دارم. بلافاصله به این نتیجه می‌رسد که مثلاً باید خدایی وجود داشته باشد به‌طور منطقی. یعنی، من که هستم، وجود بی‌شرط باید وجود داشته باشد. شما می‌گویید… بعد من نمی‌خواهم در مدارشان بحث بکنم. شما می‌گویید که باید بیرون… راحت بیرون… مرزهای بسیاری که پیدا هست… به کارت… من دارم… من… سِبحانَ‌الله! شما ببین واقعاً… زدی… دارم می‌گویم این را به عنوان یک توصیه می‌خواهم پدرانه بگیرم. این‌قدر در یک چیزی هستید، در فضای ذهنی هستید. خب، علم دربارهٔ یک چیزهایی در طبیعت که تکرارپذیر است، توصیف‌های ریاضی دارد، توصیف ریاضی، توصیف‌هایی که با اطمینان… من آن قبول دارم، من آن قبول ندارم. بنابراین، ما اصلاً جهان ما، یعنی، همین حرفی که از دکارت زده دارم، ما در یک جهان تکرارپذیر… من در یک جهان تکرارپذیر زندگی نمی‌کنم. به عنوان دکارت دارم حرف می‌زنم. من که صبح از خواب پا می‌شم، با منِ خودم اول مواجه می‌شم، نه با آن چیزهایی که در کتاب‌های فیزیک نوشته. و این که می‌گویند یک اکسپریمنت… آن‌ها خیلی دانش‌های ضعیفی هستند در نظر من. این اولویت آن چیزی که شما…

ببینید، شما الان آن چیزی که در شما… آن چیزی که در یک کتاب فیزیک نوشته، باور کن الان به جایی رسیده‌اند آدم‌ها که نسبت به علم حضوری خودشان، آن چیزی که از دَرِ دکارت پایهٔ همهٔ دانش‌ها بود، قوی‌تر است. یعنی، این که مثلاً واینبرگ تو کتابش این را می‌گوید، اعتماد بیشتری بهش داری تا یک تجربهٔ شخصی خودتان. این فاجعه است. این اتفاق عجیب در تاریخ بشر است که در این حالی که می‌بینید که آن‌ها همه غلط از آب درمی‌آیند، ولی باز هم نسبت به آکادمی، نسبت به آن چیزی که فیزیک‌دان‌ها دارند می‌گویند، این حس اعتمادی وجود دارد. این حس اعتماد را از بین… این حس اعتماد را از خودتان بگیرید به چیزهای درونی خودتان. نگاه کنید بعد می‌بینید اصلاً جهان‌بینی علمی ربطی به اتفاق زندگی شما ندارد. جهان‌بینی دینی، جهان‌بینی اتیسی…

یک چیزهای دیگر هست، جهان‌بینی‌های فلسفی می‌توانید بسازید که ادراکی به شما بدهد، رابطهٔ بین مستانِ افسون و بعضی از وقایعی را برایتان مشخص بکند. این را اصلاً در اسکوپ علم نیست و من از این که یک نفری شما علم‌گرایی برایتان هست… و اینکه یک نفر تو این کلاس، یک نفر تو این کلاس این حرف‌ها را بزند بد نیست دیگر. به لحظه فکر می‌کنم، احساس می‌کنم هرچند هیچی نتوانستم بگویم تو این جلسه، ولی کار خوبی کردم که این بحث را یک‌کم باز کردم که ایشان به لحظه این حرف‌ها را بزند. نمی‌شد و می‌شود ادامه‌دار. من اصلاً کاری به دین‌زدگی و علم‌زدگی ندارم، یک بحث فلسفی است دربارهٔ این‌که این حسی که شما دارید که این اکسپریمنت‌ها… اگر اکسپریمنت‌های اصلی جهان هست و جهان‌بینی…

علم، علم‌گرایی و مطالعهٔ طبیعت - بخش ۶

که قرار است مثلاً انتخاب بشود آن‌که این‌ها را توصیف می‌کند، محاسبه انجام می‌دهد، این چیست؟ یک تصور عجیب‌وغریبی از جهان است. نه، حرفم همین است، یعنی تصویر جهان، این‌که جهان چیست؟ ما چه چیزی را قرار است متنالیه بکنیم؟ عوض شد؟ این را اصلاً ما متنالیه نمی‌کردیم، یعنی بشر تا فرض کنید قرن هفدهم، جدامیش کاری نمی‌کرد، چه چیزی را داشت متنالیه می‌کرد؟ این‌ها را اصلاً متنالیه نمی‌کرد. این‌ها یک چیز جدیدی است، این‌ها را به طور نرمال دنبال توصیف ریاضی‌اش هستیم، این‌ها به ما تکنولوژی می‌دهند، چیز خوبی است.

ولی این‌که از این بخواهیم جهان‌بینی برای کل جهان دربیاوریم، این یک چیز اصلاً فاجعه است، یعنی این چیز عجیب‌وغریب، توهم است، دقیقاً مثل آرزوی کودکانه. من یک تمثیلی تو کلاس‌های جدایی علم از دین به کار بردم که احساس آدم‌هایی… بگذارید همان‌جا، چون سخنرانی هست می‌توانید گوش بدهید، آن مثالی که در مورد استفاده از پانکک برزه با ایشان… می‌توانی جواب پلاسته با را داد براشان که حالا آن‌جا دارید، بذار پیچیده‌اش نکنیم. من حرفم اتفاقاً همین بود تو بحثی که با ایشان داشتم، همین. به نظر من بلد و مهم است که اصلاً جهان مورد متنالیهٔ ما کجاست. در فیزیک این‌جاست: یک تعداد اکسپریمنت که با کمیات سروکار دارد، با اندازه. گیری سر و کار دارد، طبعاً باید با ریاضیات این‌ها را توصیف بکنیم. و این که آیا این اکسپریمنت‌ها اصلِ جهان را به آن اونتولوژی متنالیه؟ این‌ها تا چهار قرن پیش اصلاً متنالیه نمی‌شدند و مردم داشتند جهان را می‌شناختند، جهان را نه با بگویید دین که حرف از این به شکل نمی‌دانم دیندارها می‌روند کارهای عجیب‌وغریب می‌کنند، فلسفه. این چیزی که قرار است غازی باشد؟ بین جهان‌بینی‌های مختلف فلسفه است. از لحاظ فلسفی این حرفی که من این اکسپریمنت‌ها را اگر مدل ریاضی بدهم، موجه است که فکر کنم که این رئالیستی است. دارد فلسفی این خیلی حرف موجهی نیست. برای خاطر این که اگر آن اتفاق از بین رفتن مکانیک نیوتونی نیفتاده بود، باز این خوش‌خیالی می‌توانست یک جوری موجه باشد. الان نمی‌تواند موجه باشد، یعنی، ما می‌دانیم که با این پارادوکس‌هایی که در کوانتوم مکانیک، مکانیک کوانتوم وجود دارد، همین الان نظریهٔ نسبیت جنرال نمی‌توانید با کوانتوم مکانیک.

این مشکلی هست که حسی از این که به یک چیز خیلی خوبی نزدیک شدید واقعاً وجود ندارد. این آثارِ پنروز را بخوانید. پس تو شما هم اگر می‌شود موردش رایس فراموشی دارید حالا، با آن واژهٔ ایوپی یادم سرکار می‌دهید؟ اگر فکر می‌کنید نخواندم اشتباه می‌کنید، چون هر مشکلی که به نظرتان جالب است همین اعتباقات در تجربه ما می‌کنید؟ اعتباقات به جواب‌ها را اگر می‌توانستید به من بدهید با هم دیگر اصلاً بشینیم جلسهٔ خصوصی داشته باشیم. جدی می‌گویم برای این کلاس مختلف نشده. اولاً این حرف‌ها به این کلاس خیلی رابطه، یعنی، مسئله این که علم چه مقدار مثلاً سندیت دارد، آیا فیزیک دارد حقیقت جهان را به ما نشان می‌دهد، چون اصلاً به همین‌جا رسیدیم دیگر. این تعریف از در جهان‌بینی علمی به وجود آمده؟ جهان‌بینی علمی یکی از ارکانش این است که ما با یک جهان رگولار سر و کار داریم. چرا؟ برای این که قسمت‌های رگولار جهان، مثلاً مثلاً آهن را، یک را با آهن را با در می‌آورد متدی تعریف‌شده که ما قسمت رگولار را مطالعه می‌کنیم، بعد دچار این توهم می‌شویم که با یک جهان رگولار سر و کار داریم که همهٔ چیزهایش دترمینیستیک تا حد قابل پیش‌بینی است، یعنی، یک جزء بسیار کوچکی از جهان را از نظر فلسفهٔ قدیم که نگاه کنید شما در لایۀ اجسام، بخش تکرارپذیرش را که مثلاً فرض کنید جسمتان را کوچکش را برداشتید زیر ذره‌بین گذاشتید و می‌خواهید تعمیمش بدهید به اینکه جهان اینطور است، در این جهان فیزیکی، چرا؟ این غلط است. برای اینکه از نظر من بدیهی است که جهانِ معنا دار وجود دارد. جهان معنا دارد خارج از… و اگر قوانین جهان ریاضی باشند، معنا وجود ندارد. یعنی، من یک تجربۀ زیستۀ شخصی دارم، به یک چیز مطمئنم: اینکه در یک جهانِ معنا دار دارم زندگی می‌کنم و معنا را من همینجوری الکی مثلاً به جهان القا نکردم. از تجربۀ درونی خودم را بُردم، بهش می‌گویند علم حضوری. از این نتیجه بگیرید که قوانین جهان ریاضی هستند، که یک فرض نامعقولی است. برای اینکه اگر ریاضی باشند مثلاً معنا وجود ندارد، من معنا را حس می‌کنم. من اگر کانفلیکتی بین… الان مثلاً نوروساینتیست‌ها بیایند به من بگویند تو وجود نداری، می‌گویند دیگر الان این «آی» تو خالی است، تو اصلاً وجود «آی» چیزی… بگیر بگیر ببین «آی» وجود نداری. این که من عملاً یک طرح کتابی را آماده کرده بودم، هنوز هم آماده است. یعنی، یک چیزهایش هم نوشته شده.

ولی خب، مدرسه هست، مدرسه برگفت شده که سکشن سکشن از این مسائل مربوط به علم و دین در آن بود. یک سکشنش این عنوانش این بود که فکر کنم مثلاً You don't exist بعد سر یک سری اکسپریمنت وجود دارد که ابهام ایجاد می‌کند در مورد free will، ابهام در همین بحث نوروساینس جدید ابهام ایجاد می‌کند در مورد اینکه اصلاً شما می‌گویید «آی» این به چه اشاره می‌کند و این حرف‌ها. و در این سکشن می‌خواستم همان را بگویم اینکه چطور ممکن است آدمی‌زاد به اینجا رسیده باشد که قوی‌ترین تجربۀ درونی خودش را که بهش مطمئن است، یعنی مثلاً دکارت وقتی می‌خواهد شروع کند فلسفه را می‌گوید من وجود دارم، من هستم. اسپینوزا گزارۀ اول اتیکش این است که خدا وجود دارد، قبل از اینکه بگوید من، خدا وجود دارد، دلیل می‌آورد دیگر.

یعنی، او به همان برهان به اصطلاح دکارتی، اولین چیزی که درک می‌کند که وجود دارد این است که موجودی که مثلاً شرطی برای وجود خودش نخواهد و این‌ها، این باید وجود داشته باشد. افکارم، اولین جملۀ کتاب اتیک این است: موجودی که شرطی برای وجودش نمی‌خواهد. وجود دارد، فارغ از این که حتماً من وجود دارم. این را می‌گوید. من آن‌وقت تجربهٔ شخصی خودم را بریزم دور، چرا؟ چون یک آکادمی بر اساسِ یک سری اکسپریمنت‌ها یک چیزهایی گفته، من اصلاً لازم نمی‌بینم بروم آن چیزها را منطبق کنم. می‌دانید به این چیزی؟ به همان علمی که مثلِ یک چیزی را می‌بینم و بعد یک نفر بیاید بگوید که این گفتهٔ آن یک اکسپریمنت، تمام این اکسپریمنت‌ها پیش‌فرض دارند، خطا دارند، تمام استنتاج‌هایشان احتمالِ خطا دارد، همهٔ آن‌ها از در، من عرضم شاید بیشتر از این باشد.

که یک چیزی دارم خودم می‌بینم، این وضعیتِ جهانِ موجود است، یعنی آن سَنتِرِ آکادمی و این که اگر طرف بیاید بگوید تو وجود نداری، هم تو در وجودِ خودش شک می‌کنی. چرا؟ چون اصلاً یک نوروساینس تو نیچر چاپ شده؟ ببینید، یک سبدی، در واقع، راه افتاد از قرنِ ۱۷-۱۸، دقیقاً از قرنِ ۱۸-۱۹ به بعد، آن هم، در واقع، یک نظامِ سلطهٔ آکادمیک بود که به مردم این اعتماد را می‌دهد. در اساسِ همین تکنولوژی‌ها خیلی مهم است که ما بفهمیم که تکنولوژی‌ها از واقعیت درنمی‌آیند، از مدل‌های ریاضیِ تقریبی درمی‌آیند. و بنابراین، اگر به کُرهٔ ماه که چه، ارسونم، به هر جایی برویم، دلیل نمی‌شود که ساینس دارد به ما راستش را می‌گوید. مدل‌های ریاضی‌اش واقعی‌اند، دلیل نمی‌شود. ایشان می‌خواهد بگوید که انگار این‌جوری می‌شنود که من اصرار دارم که این تجربیات هیچ اهمیتی مثلاً ندارد. ملکهٔ خودتان، خودتان مَنتا، باید تجربهٔ درونی را قبول بکنیم. بسیار عرصهٔ متفاوت باشد. این هدف، چیز تو باید بخورد. از کجا برمی‌توانی خوب؟ از این دستگاه‌های خیلی خیلی درونی که شما مُصَنَّف دارید. مرحبا باشید. تجربهٔ درونیِ خودت را قبول کن. جهانِ واقعی که واقعاً با او مواجه هستی، غیر از آنی است که به ذهنت القا شده از بچگی تا اصلاً تا آکادمی. جهانِ واقعی که داری می‌بینی را به‌اش اهمیت بده. سرِ کُنْ این است: یک مدل می‌بینی که مدلِ ریاضی است، نمی‌توانی بسازی. این دنیایی است که ما با او واقعاً مواجه‌ایم، آن هم.

یک دنیای خوبی است که از درِ آن تکنولوژی درمی‌دهی، و یک بخشِ جزئی، یک جایی از دنیا است. ببخشید، من فکر کنم به اندازهٔ کافی حرف زدم. و یعنی چه تقدمِ علم و تکنولوژی؟ تا علم نزاید که تکنولوژی نمی‌آید. این‌ها از اول، آن‌ها اونی که شمنها بودند، جادوگرها بودند، اساتیدی بودند، اصلاً به این معروضه اعتنایی نداشتند. حالا، ببینید، ارسطو، تکنولوژی، فکر می‌کنم اول آمده، یعنی، شما می‌خواهید قدرت پیدا بکنید، بعد می‌دهید دنبالش، این می‌دهید مثل ارادهٔ بشر مثلاً، یک سؤال فلسفی خیلی کلی: ارادهٔ بشر معطوف به قدرت است در اصل یا معطوف به شناخت؟ خب، به نظر می‌رسد که به نظر می‌رسد مطالعهٔ تاریخی بیشتر اینجوری نشان می‌دهد که معطوف به قدرت است و اینکه زندگی را بتواند ادامه، حیات بتواند بدهد، این‌ها بعد مثلاً شناخت می‌آید. خب، این هم آدمهایی هم هستند که اینجوری اعتقاد ندارند، می‌گویند در مورد انسان هم، نه، فرق نمی‌کند، تکنولوژی، یعنی، خواستِ قدرت وجود داشته، خواستِ قدرت. بنابراین، تکنولوژی میخواسته، می‌خواهد کارها را راحتتر انجام بدهد، کار بیشتری انجام بدهد، احتیاج به تکنولوژی دارد، احتیاج به تسلط بر طبیعت دارد، یعنی، می‌خواهد طبیعت را رام کند دیگر، رام کند. یعنی، همین کاری که ما؟

حالا، کردیم، یک دگمه را فشار بدهیم طبیعت برای ما یک کاری انجام بدهد. خب، مثل اسبی که سوارش میشوید، یک ضربه بهش می‌زنید برایتان مثلاً یک کیلومتری میدود. ما الان مسلط به طبیعت هستیم با استفاده از این مدرعهٔ ریاضی. مدرعهٔ ریاضی خیلی اهمیت دارند در اینکه بفهمیم که در واقع، بتوانیم این کارها را انجام بدهیم. خب، به نظر می‌دانید خواستِ قدرت وجود داشته، خیلی خوب بوده، مدیونیهایی، آهان، خوش، مستاد اسپریس هم آمده این تجربیات شخصی را دستهبندی کرده، دیده خیلی سیداش مشابه است. و افراد دستهبندی می‌شوند، احتباطی با همدیگر نداشتهاند. آهان، این را آن را تکلمت وزیری دارد، نه، اصلاً مهم نیست، مهم نیست که تجربیات شخصی من و شما یکی باشد، مهم این است که اولویت شما در شناخت جهان به سمت چیست، به سمت تجربیات عمیق.

علم، علم‌گرایی و مطالعهٔ طبیعت - بخش ۷

درونی خودتان است، چیزهایی که واقعاً دیدید، یا چیزهایی که شنیدید. این اتفاقاً یک مقدار، بشون، اگر یادتان باشد آنجایی که حرف ابنسینا را شروع کردم، مقاومت کرد همهٔ این‌ها، همهٔ این‌ها را من شنیدم، به قسمت میکنید، از یک منبعی که فکر می‌کنم مبسوط تمام این اکسپریمنتها، تمام این، نه من چیزی را می‌گویم که به نظرم برای کلاس خوب، تمام اکسپریمنت‌ها و همهٔ این چیزهایی که در واقع در ساینس به عنوان واقعیت مطرح هست را من شنیدم دیگر، من در هیچ کدامشان پرابند نشدید، چند تا مدار الکتریکی فقط بستم تو امروز.

ولی فکر می‌کنم منبرش مبسوط است و وریفاید شده است به اصطلاح، خب؟ و فردا هم اگر مثال نقضی نفر پیدا بکند، من که نمی‌دانم در آزمایشگاه نگاه کنم ببینم واقعاً این‌ها چه کار کردند، ولی اعتماد می‌کنم. اتفاقاً این لایهٔ اعتماد کردن به گواهی در این‌جا موجود است، ولی در ترجمهٔ شخصی من موجود نیست. زندگی من مستقیماً من دارم این چیز را ترجمه می‌کنم. من از همین بحث الان شروع کنم بحث را، من چون دوست دارم دعا سؤال کنم چون در ابتدای ماه رمضان هستیم و رابطهٔ دعا و معجزه و دخالت خدا در جهان، نمی‌خواهم سؤال کنم.

فنومنولوژی تجربهٔ انسانی

فنومنولوژی تجربهٔ انسانی

ولی از این‌جا بحث را من شروع می‌کنم که الان کلاس ادامه پیدا کرده و آن این که قاعدتاً همهمان قبول می‌کنیم که حداقل در این مشترکیم که ما تو جهانی زندگی می‌کنیم که مثلاً یک بخش‌های بزرگش توسط ساینس تجربی اصلاً تاچ نمی‌شود، بسه، مثلاً بخش اکسیولوژی جهان، یعنی ارزش‌شناسی که وَلْیوها تو جهان کجایند، به کجا نسبت بدهیم؟ مثلاً کجای دنیا وَلْیو هست؟ مثلاً فرض می‌کنیم که یک اتفاقی می‌افتد کاملاً فیزیکی می‌توانیم توضیح بدهیم. مثلاً من دستم این‌جور می‌آید جلو و این‌جور مثلاً یک نفر باید سه دستم می‌خورد بهش.

خب، فیزیک چه چیزی راجع به این می‌گوید به من؟ مثلاً می‌توانیم توضیح بدهیم که نوروساینس چه اتفاقی افتاده تو نورون‌های من، در ماهیچهٔ من چه شده، آمده جلو هوا تکان خورده، مثلاً دست من ماده جلو و خورده به این آدم. آیا وَلْیوی این کار کجاست؟ این کار خوبی بود که من انجام دادم، کار بدی بود که من انجام دادم؟ شاید مثلاً با یک هل دادن این را هلش دادم که مثلاً یک ماشینی بهش نخورد یا این که هلش دادم مثلاً یک ضربه‌ای بهش بزنم و این کلاً اکسیولوژی من کجاست؟ این سؤال خیلی بزرگ است. این در نظر می‌آید که ما در ساینس بهش نمی‌پردازیم. یک بحث دیگر بحث نورمتیویتی است که نزدیک است با آن، ولی دقیقاً همان نیست با آن. بحث بایدهایی که حاکم بر ماست. حالا، من این کار کردم، این کار خوب است، این کار… بده. ولی من الان باید یک «سه باید»هایی، «ریسپانسیبیلیتی»هایی را... من حاکم بر من یک شخص است و من با این مجموعه ریسپانسیبیلیتیها، مسئولیتها و بایدهایی که بر من حاکم است، نسبت به آنگاه تعریف می‌شوم. من نسبت به آن شخصی که باید دوستش... که روی خط دوستی بروم یک مسئولیتهایی دارم نسبت به پدرم که یک انسان است، با یک انسان دیگر است، که یک انسان دیگر روی زمین زندگی کند یک مسئولیتهایی دارم. نسبت به شما که دانشجوی من است یک مسئولیتهایی دارم که ممکن است کسی که در کلاس نتوانست...

آن مسئولیتهایی نداشته باشم نسبت به نمی‌دانم کسی که دارد گرسنگی می‌برد، هر چه. یعنی همهٔ آدمهای متفاوتی که در دنیا هستند، من نسبت به آن‌ها ریسپانسیبیلیتی دارم و این نُرمها در جهان اینجا حاکم است و این نُرمهاست که اصلاً مرا هم می‌سازد. حتی زبانم هم نمی‌توانم به هر طریقی که دوست دارم فکر کنم، یا هر جایی دوست دارم بیان کنم، یا هر کاری دوست دارم بکنم. این‌ها کجای ساینس است؟ هیچ جا. مثلاً ما در ساینس با این‌ها صحبت نمی‌کنیم. در حقیقت به نظرم عُبّاد بزرگ جهان اینجاست که راجع به آن صحبت نمی‌کنیم. یک بُعد دیگر، یک جهان فنومنولوژیک است که دکتر هم به آن اشاره کرد. در این هم، در مورد فراموشی، What is it like to be، مثلاً فلان، در چشم، در این شهر قرار گرفتن، فلان چیز را خوردن.

مثلاً این، شما یک منظره را میبینید، خب، فیزیکی می‌توانند توضیح بدهند، من یک دریا مثلاً میبینم، خب، نوری آبی می‌خورد احتمالاً به چشم من و من یک مثلاً فکر می‌کنم احتمالاً به واسطهٔ آن یک کازی بر من، یک علتی واقع می‌شود. در... برای نسته ایت من... ولی این نیست که ما جرّیان که من دریا را میبینم، فنومنولوژی من، درک من از دریا، احساسی که دارم نسبت به آن، این چیست؟ یک کسی به شما یک حرفی میزند، کلمهای به شما می‌گوید. ممکن است کلمه توهینآمیز باشد. این کلمه چیست در ساینس؟ این حرف چه بود؟ این کلمه که من گفتم، این موجی از هوا دارد می‌آید، می‌خورد، دارد این در من را مثلاً داغم می‌کند؟ یا اینکه من به یک نفر مثلاً می‌گویم «مُحَکِّرم» که این کلمه را بگویم، او هم کلمه می‌گوید.

«مُحَکِّرم»، خیلی ممنونم، او هم خیلی ممنونم، ممکن است آن را شاد کند، مثلاً یک انرژی... خیلی زیادی بهش بُرد. این‌ها کجاست؟ ما این‌ها را که نداریم. ناگزیر نمی‌توانی راجع به این‌ها صحبت کنی. پس فنومنولوژی باید خیلی بزرگ باشد که همهاش مورد انگار که ما در این باید داریم زندگی می‌کنیم. یک مورد دیگر: یک جهان که باز مقولهٔ معناداری است. مثلاً فرض کنید من یک باور دارم که حافظ شاعر قویتری است مثلاً از چه می‌دانم احمد شاملو. خب، اگر به چنین گزارهای باور دارم، یعنی در مورد یک mental stateای دارم، یک حالت ذهنی دارم که حالا اگر علم حداکثر می‌تواند راجع به brain stateای که در رابطه با آن mental state هست صحبت کند، یعنی آخر کارِ cognitive neuroscience، یعنی که بیا دیگر ببینیم چه brain stateهایی داریم که در رابطه با آن mental state قرار می‌گیرد. حالا آن mental state محتوایش چیست؟ محتوایش گزارهای در مورد مقایسهٔ حافظ و احمد شاملو، یعنی دربارهٔ یک چیز دیگر هست در جهان فیزیکی. این رابطهٔ دربارگی یا معناداری را اصلاً نمی‌توانید اصلاً تجربه کنید. هیچ تجربهٔ فیزیکی این رابطهٔ معناداری دربارهٔ یک گزاره را ندارد. این‌ها یا مثلاً یک چیز دیگر: آن experience اولشخص، یک بخشی از فنومنولوژی است.

ولی یک بخش خیلی خاصی از فنومنولوژی که آن علاوه بر اینکه شما یک چیز را حس میکنید، یک چیزی در مورد خودتان حس می‌کنید که ارتباط مستقیمی در مورد شخص شما دارد. برداشتی که شما از دیدن رنگ قرمز دارید که هیچ کسی در جهان آن را ندارد و اصلاً هیچ شخصی نمی‌تواند به آن اتصال داشته باشد. تمام فیزیک راجع به اتصال هیچ شخصی حداکثر می‌تواند صحبت بکند. ولی چون ما نمی‌توانیم از first person experience یا first person perspective صحبت بکنیم، اصلاً مِتُد نیست چون دسترسیای بهش نداریم. فراموش نکنید حداقل این را می‌توانید قبول کنید که یک قسمت‌های خیلی بزرگی در جهان هست که خیلی خیلی هم مهم هست و زندگی ما آدمها را می‌سازند که مثلاً بُرد اخلاقی دارند، بُرد سیاسی اجتماعی دارند، بُرد فردی دارند، باید معنابخشی به زندگی دارند و این‌ها خب، تو ساینس اصلاً اصلاً مطالعه قرار نمی‌گیرد. بنابراین، این ادعایی که آقای دنت می‌کنند، به نظرم ادعای مهمی نیست و آن این که ساینس یک بخش بزرگی از جهان را... اصلاً بهش گاهی ندارد اگر ساینس ادعا کند من دارم جهان را توضیح می‌دهم، خیلی ادعای گزافی دارم. این خیلی عجیب است که یک کسی بیاید بگوید من همهٔ دنیا را هم توضیح می‌دهم؛ این را فکر کنم همه هم قبول دارند. خب، حالا، از این‌جا بگذاریم بریم جلوتر. چرا؟ آره. می‌توانید به این سؤال نزدیک بشویم: چرا اصلاً ساینتیست‌ها فکر کردند که با مطالعهٔ تجربی می‌توانند همهٔ دنیا را توضیح بدهند؟ یعنی، چه شد که اصلاً مطالعهٔ تجربی این‌قدر مهم شد؟ من حرفم این است که یک الهیاتی پشت این وجود داشته، اتفاقاً برعکس این ایده که علم مدرن دارد الهیات را، یعنی، جهان را، با خدا را دارد می‌زند کنار و خلع می‌دهد. واقعاً من فکر می‌کنم که یک نوعی الهیات پشتش وجود دارد که همراه همان دارد می‌آید جلو و، البته، آره، یک نوع خدایی را می‌زند کنار و یک خدای دیگری را دارد بزرگترش می‌کند. و هایدگر آن را تقویت می‌کند و از ابتدا این خداباوری بوده که به ما نشان داده باعث شده که ما این‌جوری فکر کنیم. و آن چیست؟ آن این است که به جای خدایی که در جهان حضور دارد و اکتیو است و تصمیم می‌گیرد و اراده می‌کند و جواب می‌دهد و کار می‌کند، ما یک خدایی را دیزاین می‌کنیم که یک خدای ثابت لایتغیری است و یک برنامهٔ کلی برای جهان دارد بر اساس قوانین ثابت و برنامهٔ از پیش تعیین‌شده در یک چنین نظام الهیاتی.

علم، علم‌گرایی و مطالعهٔ طبیعت - بخش ۸

بنابراین، آدم عاقل باید چکار کند؟ فرانسیس بیکن باید چکار کند؟ نیوتون باید چکار کند؟ گالیله باید چکار کند؟ همهٔ این‌ها معتقدند که خدا را باید بشناسیم دیگر. بنابراین، بریم فکر خدا را بشناسیم. فکر کنید خدایی که قوانین ثابته بر اساس احتمالاً فرمول‌های ریاضی، چون خیلی منطقی دارد فکر می‌کند، لاجیکال فکر می‌کند، باید قوانین ثابت و تفکر آن را بشناسید و برنامهٔ از پیش تعیین‌شدهٔ ثابتی هم دارد تکان نمی‌خورد. و بریم کشف کنیم جهان چطوری کار می‌کند. این الهیات باعث می‌شود که شما یک چنین علمی از آن در بیاری، یعنی، علمی که می‌خواهد آن قانون ثابت‌ها را کشف کند تو دنیا. و به خاطر این شما وقتی می‌بینیم که آباءِ مدرن را می‌بینی که هم‌شان متأله هستند و هم‌شان از کالج الهیاتی درآمده‌اند.

ولی انگار یک خدای دیگر را دارند معرفی می‌کنند که جهان را ساخته که این‌جوریه و بنابراین، شما وقتی باید دو ملون قانون ثابتها باشید، این فکر ثابته باشید که طبیعت قوایره. خب، قاعدتاً قوانین ثابت و طبیعت قوایره برایتان میزنند، مثلاً دیدهها، مثلی می‌زنند در کتاب ژاک قدری دیدین، خوندین حتماً از همین اصحاب دایرةالمعارف، آدم خیلی معروفی، حتی ضد دینه، ولی می‌خواهد فیتلیزم را مسخره کند. فیتلیزم چه می‌گوید؟ می‌شود یک سری قوانین از پیش تعیینشده وجود دارد که شما، تقدیر شماست، هر کاری می‌خواهی میکنی، نمی‌داند. می‌گوید که این ژاک این‌جوری بهش راه میرفت، اسبش هم داشت علافهٔ خودش را، یک دوزدی پرید.

سؤال: اسبش شد، رفت. بعد دوستش به ژاک گفت چرا نمیدوی بری بگیریاش؟ گفتش که چه فرق می‌کند؟ اگر تقدیر این بوده که من آن را بگیرم، می‌گیرم. اگر تقدیر این باشد که نه، آن به دزده مالِ آن است دیگر. حالا، هرچی تقدیر، قدر، قدر بود، همان می‌شود. حالا، از اینجا که قدر، قدر، همه همین است، دارمان دارد جک می‌گوید، مسخره می‌کند که آره، شما که خدا را می‌پرستین، جبریتون هم این است. بله. خب، تحریر حد شما اینکه الان یک موضوع جاستاده در بحث تاریخ علمی که یکی از بزرگترین شرمندگیهایی که مسئولیت کلیسا به علم کرد، اتفاقاً کلیسای کاتولیک این است که برای اولین باری مفهوم لازاب نیچر را از طریق همین الهیات وارد مطالعه کرد. یعنی، شما لازاب نیچر را نه در ارسطو و یونان می‌بینیدید، مفهومش را، موتور به اصطلاح متنلق؟

طبیعت به غصب کشف قوانین بود، راه انداختی. در حالا میگویندی که از مهمترین کانتریبیوشنهایی، در واقع، کلیسای قرون وسطایی که متهمون به اینکه علم مدرن، اینکه اصلاً گریان را. در واقع، الهیات و قدر وسطایی راه انداخت و بدید در زمان خودش این‌جوری نگاه کردن دیگر و اصلاً خیلی راجع به این صحبت می‌کنند که چرا علم مدرن تو جهان مسیحی احتمالاً با پشتوانهٔ کاتولیک آمد جلو. به نظر نکرد، درستی است به خاطر اینکه از این چنین الهیاتی حمایت می‌شد، از این الهیاتی پشت قضیه بوده و هنوزم هست. هنوزم به نظر می‌آید که همین اتفاقه دارد میافتد، همچنان دارد در این جهان اتفاق میافتد و فقط فرضش عوض می‌شود. یعنی، می‌گوییم ماجرا چیست؟ وقتی شما الهیاتتان را بد بچینید، تمام سیستم اجتماعی-سیاسیتان هم بد می‌شود، همراه.

آن با او بد می‌شود، تمام روابط انسانیتان هم خراب می‌شود. یعنی، اصلاً چرا همهٔ پیامبران می‌گفتند بت نپرستید؟ بتپرستی چیست؟ آن یک مجسمهای است، نمیپرستند، اصلاً این را نماد خدای یکدست دیگر، چه مشکلی پدید می‌آورد؟ اگر ما با تو، احتمالاً آن خیر، الان هم بوده که تو داری میپرستیش و آن باعث نمی‌شده که تو انسان خوبی بشوی. وقتی تو رابطهٔ با آن خیر برقرار نمیکنی، تو خوب نمیشوی. بنابراین، وقتی خوب نشوی، می‌تواند در آن رباخواری، در آن وجود دارد آدمکشی، به اسم آن و حالا، احتمالاً هر کار اتفاق بد دیگری ممکن است در دنیا برود که به اسم آن داری انجامش می‌دهیم.

حالا، این فیتلیزه هم که اینجا دارم می‌گویم یک مسئلهٔ خیلی مهم الهیاتی است که خب، در الهیات اسلامی هم داشتیم و اینکه همه چیز از پیش تعیین شده، ثابت است، تکان نمی‌خورد. و حالا، یک مسئلهای در نظرم می‌آید که خیلی مهم است و آن پررنگ شدن مسئلهٔ دعا در الهیات شیعه است. ما اگر یک تفاوت اساسی می‌خواهیم بگوییم، یعنی، دو تفاوت اساسی بخواهیم بگوییم الهیات شیعی در اهل سنت و الهیات مسیحی، یکی بحث دعا، یکی بحث ولایت است. یعنی، تفاوت‌ها را شما به صورت خیلی واضحی میبینید، یعنی، در کتب مفاتیح اصلاً، جمعهٔ تشریف ما کتاب دعا همه تو خانه بودیم، دعا هم دعا میخوانیم، دعا هم در روزهای مختلف، در ساعتهای مختلف، انواع دعاهایی...

هم که در کتب مفاتیح پر است و امامهای ما به ما یاد دادند. این از این خیلی مفهوم مهمی در الهیات شیعه است، یعنی، ارتباط خاصی با خدا. در جهان تسنن و مسیحیت هم هست، آن‌ها هم دعا دارند، ولی نه به این وسعت، اصلاً نه که تمام جهانبینیشان را پر کرده باشد مسئلهٔ دعا. و مسئلهٔ ولایت هم باز مسئلهٔ خیلی مهمی است که الان نمی‌خواهم واردش بشوم، ولی باز در همان راستا است، به راستای اتصال شخصی انسان‌ها از طریق ولی به خداوند.

دعا در الهیات شیعه

دعا در الهیات شیعه

ولی حالا، من می‌خواهم راجع به این مسئلهٔ دعا صحبت کنم و بگویم چرا این مفهوم در الهیات شیعه اینقدر مهم و پررنگ است و چرا این مفهوم کمک می‌کند برای اینکه ما از این نوع الهیات فاصله بگیریم. فقط یک مثال بزنم برای این مسئلهٔ دعا. من روز دهم ذی‌الحجه که می‌شود روز عید قربان، فرض شبش معمولاً همهٔ حاجی‌ها در منا می‌مانند تا شب، تا دوازده شب. آن‌هایی که زرنگند دوازده شب می‌آیند بیرون و تا بیایند مثلاً حرم برسند که می‌خواهند کارشان را بکنند، ساعت یک و یک و نیم و دو نصفه‌شب تقریباً.

ولی من یک قاموس استثنایی وجود دارد که معمولاً هیچ‌کس نمی‌داند، به این عنوان که شما صبح روز دهم می‌توانی بیایی بیرون از منا، به خاطر اینکه شما اگر مثلاً موی سرت را بتراشی یا اعمال سنگت را هم زده باشی، می‌توانی بیایی بیرون، دیگر منع نخواهی داشت. از غروب آفتاب فقط شرطش این است که از منا می‌آیی بیرون، از غروب آفتاب باید در رسول حرام باشی تا اذان صبح. خب، من همین کار را کردم، آمدم بیرون و از خواهر باقیت بزنم خواهی بیدم، بعدش هم رفتم چیز، رفتم رسول حرام. این را می‌خواهم آراتون بگویم: تفاوت این دو تا نگاه، تفاوت این دو تا دقیقهٔ تفکر، یا هرچه بگوییم جان‌بینیت اعمال بقیه. آن‌جا گروه هفته بود، نماز فرنم تبا فهم کردم این‌ها و خوب سوانی‌ها می‌آمدند و مثلاً همه‌شو یک دوها می‌کنند: ربنا آتنا فی الدنیا اصلاً.

علم، علم‌گرایی و مطالعهٔ طبیعت - بخش ۹

و فی الآخرة اصلاً و قنا عذاب النار. همه‌شو این ذکر را می‌خوانند. خیلی دعای خوبی است و این‌ها. ساعت یکی بود، یک‌هو دیدم اصلاً این گاه محسوس حرام فضایش عوض شد. یک‌هو هم آدم‌ها یک چیز دیگر می‌گویند، دارند دعای کومل می‌خوانند، یک مناجات، مثلاً مناجات مختلفی از صحیفهٔ سجادیه با یک سوز و حال دیگر. و این‌ها درم این‌ها کویتی‌ها و مثلاً لبنانی‌ها و شیعه‌ها دارند مثلاً وارد می‌شوند و کلاً فضا متفاوت شد. با یک سوز و حال دیگری داشتند مناجات می‌کردند یا عبادت می‌کردند که کاملاً متفاوت بود. می‌خواهم بگویم این مسئلهٔ دعا.

حالا، چه شما فرض کنید صحیفهٔ سجادیه مال ماست، دعای نمی‌دانم ابوحمزهٔ ثمالی مال ماست، دعای کمیل و این مسئله خیلی خیلی مهم است تو ازشد. حالا، آن‌جورز من خواهد باید این صحبت کنم که این چه کار می‌کند با ما و چطور الهیت ما را تغییر می‌دهد؟ خب، ما اسم این مسئله را در فلسفهٔ تحلیلی معانسر اسمش را می‌گذاریم تفکیک بین دون و پریر و یکیش مسئلهٔ فلسفی باسه ما ایجاد می‌کند. یک نوع دعایی داریم که این مربوط به ارتباط ما با خداوند است. یعنی دعای relational. یکی دیگرش اسمش هست دعای petitionary. که ما هر دو تا این مفهوم را داریم. دعای relational یعنی چه؟ یعنی دعایی که شما در دعا دارید صحبت می‌کنید با خداوند، این‌جور مناجات است یعنی.

حالا، درد و دلی می‌کنی، صحبتی می‌کنی، دو… مثلاً عاشق خداوندی، مثلاً می‌گویی «منزل لذيذ از آقا، حلاوة محبتك، فراق منك، بدلاً»، یعنی کی هست که مثلاً… تو داشته باشد و مثلاً چیز دیگر ای بخواهد، و امثال این‌ها. یعنی در یک اتصال با خداوند قرار می‌گیرید. که این نوع دعا در… حالا انواع دعاها در شیعه زیاد است، کاری نداریم. مثل یک دعای petitionary داریم، یعنی شما یک چیزی می‌خواهید، یک درخواستی دارید از خداوند، می‌خواهید که مثلاً بیماری‌ای شفا بگیرد، از خداوند می‌خواهید که فلان مشکل شما برطرف بشود.

خب، و این هم باز خیلی زیاد در ما وجود دارد. حالا سؤال این است که دقت کنید که ما این مفهوم prayer را در همهٔ ادیان داریم، جدی هم هست. ولی به نظر می‌آید که در الهیات شیعه خیلی پررنگ‌تر. حالا مشکل فلسفی در این‌جا کجا پیدا می‌شود؟ در این یکی مشکل فلسفی به وجود می‌آید: یک آدمی با خودش صحبت می‌کند، مناجات می‌کند. ولی در این یکی به نظر می‌آید یک مشکلی به وجود می‌آید. مشکل چیست؟ من برهان فلسفی که علیه این دعا هست و می‌گویم اسم این مشکل هست efficacy of petitionary prayer. فقط دیگر تو ببین کجای بحث قرار می‌گیرد. این دقیقاً یک نوع دعایی است که از سنخ درک حضور خداوند در جهان است؟ درک این که خداوند یک کاری تو جهان انجام می‌دهد و شماها می‌توانید این را دقیقاً تو زندگیتان درک کنید و بفهمید. و کسی که با این مخالف است، یعنی چنین چیزی را من نمی‌بینم تو دنیا، یا نمی‌تواند تفاوت… چون اول این است که apparently. پس برهانی علیه وجود یک چنین نوع دعایی است یا استجابت چنین نوع دعایی. این کاری که خوب است بکند… که خوب است بکند… که خوب است بکند… او برای آن‌ها بود. if he can avoid doing so if he can avoid doing so. من انگلیسی می‌گویم، بی‌اختیار، که ترجمهٔ فارسی‌اش خیلی سخت است، درست هم نمی‌دانم چون خیلی درست ترجمه نمی‌توانم. حالا، هر جور بخواهم… ساده بگویم، یعنی یک موجود… کامل هیچوقت یک کاری نمی‌کند که جهان بدتر از این بشود، یعنی یک کاری نمی‌کند که حالت جهان بدتر بشود. اگر بتواند جلوی بدتر شدنش را بگیرد، یک کاری کنید state جهان بدتر بشود، اگر بتواند جلو بدتر شدنش را بگیرد. دوست دیگر، برعکسش.

هم هست. A perfect good being یعنی برعکسش این است که اگر بتواند جلوی یک کار خوب را در جهان بگیرد، خب این کار را انجام می‌دهد. آن دیگری که در بخشی از بحث اطلاعات خوبی بود، پدرنامه یا تخیلی درست خود دهد، نگاهی ساده بود در طریق سود بکنید که تخیلی بود در بخشی آن کمر آن بود. در آن کمر بود خبرگان زیادی شکر می‌توانند. اگر که این دو تا به نظرم مقدمات بیگناهی هستند. So what?

خب حالا این وارد دعا می‌شود. اگر چیزی که شما می‌خواهید دعا کنید راجع بهش، if what is prayed for، فکر کنم می‌توانید حذفش کنید. if what is prayed for.

خب شما یک خواسته دارید. Is خودش یا نتیجهاش باشد، حالا فرق نمیگذاریم. یعنی یک کاری بکنید که جامعه بهتر بشود یا بدتر بشود، نتیجهاش این باشد. مثلاً فرض کنید من از خدا بخواهم باران بیاید، باران باشد که یک سری آدمها مثلاً سیل بشود. یکی از خدا بخواهم که باران نیاید، یک سری آدمها چارشان خوب بشود. اگر که prayed for می‌کنم برای اینکه resultش این است که مکان می‌کند که از اینکه ازر برس و بهتر. خب محقق در این شریف این را ندارد هیچکِنی. محقق نمی‌کند in the case of the former، یعنی اگر که بخواهد جهان بدتر بشود. Or and we will not do it, we will realize it in the case of the latter. چه بخواهد بدتر بشود جهان، چه بدتر بشود جلویش را می‌گیرد. یعنی اگر بخواهی دعایی بکنی

که جهان بدتر از این حالتی باشد که الان هست، او جلویش را باید بگیرد. اگر هم بخواهی که بهتر باشد، باید خودش آن را انجام بدهد. دیگر اصلاً لازم ندارد که تو دعا بکنی، خودش این کار را انجام بدهد که بهتر بشود. نتیجه این است که prayer of petition یا petitionary prayer اثری ندارد. Prayer of petition این‌ها نتیجهٔ برهانِ petitionary prayers are not efficacious. Efficacious یعنی چه؟ یعنی تأثیرگذار. یعنی تو جان تأثیر ندارد. پس این مفهوم یعنی چه؟ یعنی دعا کردن. ما تأثیر نداریم، می‌توانیم با خداوند صحبت کنیم، مناجات کنیم، یعنی دعا کردن تأثیر ندارد، چون اگر تأثیری داشته باشد، یعنی بهتر می‌داند جنابعالی اگر بفهمد که نباید بکند، اگر بفهمد خودش می‌دانست که بفهمد. من همیشه مثلاً به مامانم می‌گویم آدمی، مامانم می‌گوید هر چه خدا.

علم، علم‌گرایی و مطالعهٔ طبیعت - بخش ۱۰

خیلی سخت است خود را قانع کردن به اینکه ما یک دعایی بکنیم، meanwhile خودش بهتر می‌داند که چه کار کند. خب، پس خودش بهتر می‌داند، پس دعای من چه می‌شود این وسط؟ یعنی چه؟ واقعاً ما دعای ما تأثیر داریم یا نه؟ چرا اینقدر در الهیات شیعه در مورد این نوع ادعیه هم آمده که اگر فلان چیز را می‌خواهیم این کار را بکنیم، اگر می‌خواهیم بیمارتان شفا پیدا کند، اگر نمی‌دانیم، حتی خانه میخواهیم، نمی‌دانیم؟ هر چه چیزهای مختلف، روایات متفاوت آمده. خب، چه باید بگوییم به این برهان؟ قبول کنیم؟ چرا این برهان مهم است؟ جواب دادن بهش و پشت این کسی که این برهان را می‌آورد چه دارد فکر می‌کند؟ پشتش همان خداست، همان خداست، خدایی که همه چیز ثابت است، فیتلیزم نشسته، همه چیز برنامهریزیشده هست، هیچ تغییر در جهان اتفاق نمی‌افتد، درست است؟ همه چیز ثابت است، تو بهتر است به جای این دعا بکنی، بروی از قوانین جهان استفاده کنی، بروی کارت را انجام بدهی، درست است؟ البته، نافی استفاده کردن از قوانین جهان و بحثهای سینگولاریتیها نیست، یعنی ما نمی‌خواهیم آن را نفی کنیم که تو از آن‌ها استفاده نکنی یا این را. بله. می‌خواهیم بگوییم این هم هست. بودِ بزرگی، چیز جدیای در جهان است و این خیلی خیلی مهم است، یعنی این یک بخش بزرگی از واقعیت جهان است که خدا در جهان حضور دارد و دارد کار می‌کند و فقط ما با کشف قوانین، یک بخش جزئی از قوانین جهان نیست که همه مسائل را بتوانیم حل کنیم.

حالا، چه جواب بدهیم به این برهان، نه؟ شما بگویید قبول داریم یا نداریم؟ که کدام را داریم؟ خداوند اگر یک چیز بدی در دنیا باشد، خداوند یک موجود کامل اجازه نمی‌دهد آن چیز بد اتفاق بیفتد، اگر بتواند جلویش را بگیرد. اگر هم یک چیز خوبی قرار باشد در جهان اتفاق بیفتد، آن موجود کاملِ خوب و عالم و قادرِ مطلق، خوب است که اجازه می‌دهد که اتفاق بیفتد، خودش این کار را می‌کند، چون خب، دیگر می‌خواهم خیلی حرف بزنم، می‌خواهد چیز خوبی اتفاق بیفتد.

حالا، ما دعا می‌کنیم، مثلاً می‌گویی: خدایا، خدایا، فلان بیماری را شفا بده. خب، طبق این نوع الهیات، این کسی که این بیماری را گرفته، احتمالاً یک خیرِ برتری درش بوده که این بیماری را گرفته دیگر؛ الکی که خدا نیامده این بیماری را به این شخص بدهد، اطلاعاً یک خیرِ برتری بوده. این شخص بیمار شده، حالا ما می‌گوییم این را شفا بده، این را خیرِ برترگو بذار کنار، دنیا را برتر کن. مگر پرفکت‌ترین جهان را خودش نمی‌سازد؟ تو چه‌کاره‌ای که برای این واسطه دعا می‌کنی؟ اراده را زیر سؤال می‌بری که ارادهٔ کی را؟ ارادهٔ انسان. نه تو ارادهٔ انسان، چرا؟ اراده می‌گویند، یعنی، وقتی می‌گوید خدا اگر بگیرد ارادهٔ انسان در مورد کارهای خودش بوده، تو از خدا می‌خواهی یک کاری را بکند. در حقیقت خودش بهترین و کامل‌ترین کار جهان را انجام می‌دهد. پس بیمعناییِ دعا نه؟ چه‌کار کنیم؟ مشکل لایب‌نیتس این است که خود آن دعا را به عنوان یک حدیده‌ای که به جهان اضافه شده، این را در نظر نمی‌گیرد. یعنی، مثلاً من می‌توانم به عنوان از طرف خداوند بگویم که جهانی که در آن جور می‌مُردم جهان بهتری بود.

ولی جهانی که کسی دعا کرده باشد، ولی به یک نحو دیگر جهان خوبی نیست. اگر قرار بود من باز بخواهم با… خب، آن دارو بزنیم. من برای این فرار از این که این پشت دستم بازش کنم، می‌خواهم بگویم اصل ماجرا این است که از قبل باز دئیسمی این کار را در این وقت گرفتی که دعا تأثیری ندارد. در این دفعه موجودیت دعا به عنوان یک چیزی دارد به جهان اضافه می‌شود. یک جهانی داشتی بدون این دعا، حالا یک جهانی داریم با این دعا. معلوم نیست که روی آن دنیا، آن جهان وقتی دعا بهش اضافه می‌شود، همان خیرِ دعایی که بود همان دیگر باقی می‌ماند. مثل اینکه یک سنگی به یک جایی، یک اتفاقی افتاده، می‌تواند تأثیر روزانه در بزرگ اینکه دارد. تو جهانی که ممکن است باز بشود در خطر اینکه در زدیم دقیقاً، و این خیلی معمول است، که دارد باز می‌کند به واسطهٔ اینکه ما در زدیم؟ خداوند دارد باز می‌کند، یعنی، به واسطهٔ در زدن دئیسمی، به واسطهٔ دعا کردن تو، خداوند یک کاری تو جهان می‌کند. یعنی، تمام نکته این است، پس حالا می‌توانیم اینجا مثلاً جوابی که به این سؤال می‌دهند این است که مثلاً النور استامپ، یک فیلسوفِ متألهٔ آمریکایی، می‌گوید که بعضی از state of affairsهای خوب در جهان وجود دارد یا state of affairsهای بد وجود دارد که به واسطهٔ دعا مقدر شده به دعا و خواست شماست که آن‌ها عوض بشود، دقیقاً هم مثل درزنده که دوکر بفت.

پس به واسطهٔ یک دعا کردن در که آن شرط لازمش این است که تو دعا کنی و همراه آن است که آن خوبِ جدید می‌آید. پس درست است یک سری خوبی هست که خدا اگر بتواند انجامش می‌دهد، ولی آن خوبی را اینجوری قانونش را گذاشته که تو چون دعا می‌کنی آن خوبی اتفاق بیفتد متصل به آن اتفاق بیفتد. بله. بله بیفتد نخواهید این برهان یک آدمی که مخالف دعا و دکر هست، می‌تواند در مورد دعا و دکر یک برهان الاریاتی بیاورد که اگر خدا می‌خواهد بمیرد مثلاً می‌میرد و اگر نه.

پس چرا دعا می‌دهی بهش؟ این توزنش نیست که دعا را اصلاً این بار قبول ندارد باز این جهان بیمعنی است و این در این مستطله این را پریر هم یک چیزی یک اتفاقی در جهان می‌افتد یک افزاری مثل دارم ممکن است اثر را بکند ممکن است اثر نکند و اینکه نتیجه بگیریم این که اثر نمی‌کند این نکته خیلی مهم است، یعنی، شما با خدای مواجهید که خیراتی را در جهان قرار می‌دهد که به واسطهٔ فعل شما آن را activate می‌شود. حالا، این نکتهٔ دیگر اینجا وجود دارد در جواب به خانم مثلاً استامپ یا خیلی دیگر که این حرف را می‌زنند و آن این که در اینجا آیا دعای من شرط لازم فعل الهی در جهان است یا شرط کافی فعل الهی در جهان؟ به نظر این جوابی که الآن ما دادیم که نسبتاً جوابِ قانعکننده هم هست این است که شرط لازم فعل الهی است، شرط لازم فعل الهی است، یعنی، به واسطهٔ دعای من اگر دعای من نبود این اتفاق نمی‌افتاد. اما به این معنی نیست که دعای من efficacious باشد، یعنی، شرط کافی باشد برای این که این اتفاق بیفتد یا به این معنی که خود آن دعای من حاز کرده باشد این اتفاق را تو جهان و ممکن بود یک خیر برتری باشد خداوند می‌خواهد، ولی به واسطهٔ دعای من آن کار را بکند مثلاً مثل سادهاش بگذارم مثلاً شما مثلاً دوستتان بهت می‌گوید که خودتان دوستتان ببرید سینما.

ولی حالا، اگر دوستتان بگوید با هم می‌رویم، برویم سینما، آیا می‌آیید؟ مثلاً با هم می‌رویم، جواب آن را اوکی می‌دهید و با همدیگر می‌روید؟ این کار خوبی است که می‌خواهد انجام بشود؟ و خب، تا دوستتان بگوید آن اکتیویتی می‌شود یک وقت دیگر، نه، اصلاً احتمالاً برنامهٔ شما این نبوده، به اشتیاق و اوداری جواب می‌دهی که باشد من این کار را می‌کنم. یعنی، فقط آن خواسته هست که باعث می‌شود که اصلاً ممکن است پلن شما حتی تغییر کند. این دوگومی هم، به نظر من، در جهان می‌تواند اتفاق بیفتد و این دوگومی اتفاقاً اگر اتفاق بیفتد در جهان از این سنخی است که ما اینجا داریم ازش صحبت می‌کنیم، یعنی، آنجایی است که به واسطهٔ رابطهٔ خیلی مستقلی که من با خداوند دارم و با آن نقشی که من انسان در جهان می‌توانم بازی کنم، نقش مهمی که من انسان می‌توانم در جهان بازی کنم، اصلاً خداوند عمل می‌کند در جهان و وارد جهان می‌شود. مثلاً می‌توانیم مثالش را بزنیم مثل قضا فرستادن خدا برای حواریون، جوابی که عیسی بهشان می‌گوید انگار که مثلاً... حالا، این جزو پلن من نبود، قرار نبود من برای شما قضا بفرستم، من این را قبول می‌کنم و این کار را برایتان انجام می‌دهم. آن به نظر می‌رسد یک چیز خاصی است، یک نوع دعای خاصی است که انسان‌ها در رابطه با هم قرار می‌گیرند و او حتی ممکن است که آن برنامه‌اش را عوض کند. یک مفهومی در اینجا باز در روایات شیعه وجود دارد که در روایات دیگر وجود ندارد، مفهوم بداء، یعنی، خداوند پلنش را عوض می‌کند به واسطهٔ کاری که ما کردیم و دعایی که ما می‌کنیم، انگار که یک چیز جدیدی ایجاد می‌شود، یک پلن دیگر ایجاد می‌کند. خب، بحث اینکه خدا می‌داند دیگر، آن را مفتوح نکنم. با این مشکلش: وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا، یعنی، خداوند این‌جوری می‌داند که در آینده هم هر چه اتفاقی می‌افتد خداوند می‌داند. وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا. آیا در این صحبت دارد بحث کند خداوند ما این‌جوری می‌دانیم؟ آم... حالا، ما می‌توانیم از این مسئله، این الهیاتی که خداوند در... جهان حضور دارد و فعالیت دارد و به تعبیر دیگر حال شما را درک می‌کند و به واسطهٔ رابطهٔ خاص تو با خداوند در جهان تغییر ایجاد می‌کند. این مسئله خیلی مسئلهٔ مهمی است به نظر من. ما این را در جای‌جای قرآن و کتاب مقدس می‌توانیم ببینیم، یعنی خیلی جاها می‌توانیم این را ببینیم که آن، مثلاً فرض کنید یک آیه باز فکر می‌کنم اگر شما در سورهٔ صاد در مورد سلیمان که دارد مثلاً می‌رود، اسب‌ها می‌آیند و خورشید غروب می‌کند و بعد می‌گوید: «رُدُّوهَا عَلَیَّ» یعنی خورشید را برگردانید. خورشید که قرار نیست برگردد، ولی به خاطر تو من این کار را می‌کنم، اشکال ندارد. حالا این انگار که یک نعمتی سر او می‌گذارد که دارد این کار را می‌کند و به واسطهٔ آن یک تغییر در جهان ایجاد می‌کند. اگر ما این‌جوری نگاه بکنیم آن وقت به نظرم می‌آید که ساینس‌من هم آن‌قدر دیگر ثابت نیست، آن‌قدر همه‌چیزی در جهان به نظر من که آن الهیاتی که دنبالش بودیم دوست من هم.

آیه و ترجمه فولادوند
منبع آیه: قرآن، ترجمه فولادوند
(انعام، ۵۹)

۞ وَعِندَهُۥ مَفَاتِحُ ٱلْغَيْبِ لَا يَعْلَمُهَآ إِلَّا هُوَ ۚ وَيَعْلَمُ مَا فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ ۚ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَلَا حَبَّةٍۢ فِى ظُلُمَٰتِ ٱلْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍۢ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِى كِتَٰبٍۢ مُّبِينٍۢ

عربی

و كليدهاى غيب، تنها نزد اوست. جز او [كسى‌] آن را نمى‌داند، و آنچه در خشكى و درياست مى‌داند، و هيچ برگى فرو نمى‌افتد مگر [اينكه‌] آن را مى‌داند، و هيچ دانه‌اى در تاريكيهاى زمين، و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن [ثبت ]است.

ترجمه فارسی فولادوند

سؤال می‌کرد که یعنی ما جهان را چطور باید بشناسیم؟ جهان را باید بیشتر در رابطه بشناسیم، در رابطهٔ خودمان با انسان‌های دیگر، در رابطهٔ من با خداوند، در دعا کردن، در ارتباط قلبی پیدا کردن با خدا و از بطهٔ سمپاتیک به واسطهٔ او با همسایه‌ها و منظور و همهٔ انسان‌های دیگر؟ است انگار که ما آمده‌ایم برای چنین نوع زیستنی، به جای زیستنی که الان علم دارد به ما می‌گوید که بود و نبود و نبود و بود، آن قوانین ثابت در جهان را بشناس، که اصلاً احتمالاً ما را از خودمان هم دور می‌کند. دوتره صرف الینیشن می‌شویم نسبت به خودمان، یک جوری خودمان از خودمان دور می‌کند. از این برد برد می‌خواهیم از آن طرف با این علم بیان ببینیم؟

علم، علم‌گرایی و مطالعهٔ طبیعت - بخش ۱۱

خب، برای consciousness چه می‌شود؟ self consciousness چه می‌شود؟ axiology چه می‌شود؟ برد برد نمی‌توانیم به‌اش برسیم، دوتره در همهٔ این‌ها دوتره مشکل می‌شود. خب، این مقیدش بکنم. فصل دارم، مثلاً فرض کشتی تایتانیک دارد غرق می‌شود، همه دعا می‌کنند که نجات پیدا کنند، یک عده نجات پیدا می‌کنند و یک عده نه. دیگر همان تحریف فخصیتی که می‌زنند که کشتی برگردانده شد. و اینکه نشان داده شد مثلاً مسئلهٔ خودمان دعا کردن هم یکی دیگر مسئلهٔ نجات پیدا کردن نیست، مسئله... خودِ ما، دعا کردنِ ما، مسئلهٔ خودِ ما، ارتباط برقرار کردنِ ما، این نوع زیستنِ ما را به نظر داریم؛ خودِ اینکه اصلاً تو این‌جوری با درد در جهان زندگی می‌کنی، در جهان زندگی بکنی که در ارتباط… ارتباط با خداوندی، به فکرِ ارتباط برگرداندنِ آدم‌ها هست. این نوع زیستن، می‌رود، دارد مَحمَد. یک سایِنسی باید با این روایت جا کِند. این‌هایی که می‌گویند: «بله، سایِنسی که کارِ خوب چون می‌داند.» نه. بله. کارِ خواستن، پلاسیتی. نه. بله. دکتور همین، همین را بیا سیاد، همین… هر… برای این… این که همهٔ این دنیا درست دارید، قادر بر این نیست. ولی با تغییرِ اجرائیات، به نظرِ من جای ما تو جهان عوض می‌شود. اصلاً می‌شود همانی که ما کجای دنیا قرار گرفته‌ایم. به چه اتفاق‌هایی تغییر درست داریم؟ چه بد ایده‌ای هم سر ما می‌آید؟ چه دارد می‌شود؟ چه بد ایده‌ای سر ما می‌آید؟ چه این‌جوری جای ما؟ ما جایِ انسانیمان را از دست دادیم، خودمان تبدیل به اقداری شدیم برای اختلادانه در مسیرِ تولد، بردن، تبدیل، تقدیم کردن. خیلی ممنون، خیلی ممنون.