در این جلسه پرسشهای فلسفه دین تحلیلی با متون اسلامی مقایسه میشود. بازتعریف معجزه از متن قرآن، آیه بهمثابه نشانه، و برهان پلنتینگا علیه دترمینیسم محور بحث است.
پرسشهای تمرینی از مباحث جلسه قبل
خب انتهای جلسه قبل یک عده از دانشجویان به من گفتن که اگر شما میخواهید مثلاً یک پرسشهایی برای تمرینهای هفتگی و اینها من مطرح بکنم، من حقیقتش الان میخواهم شروع جلسه از حرفهایی که زدم بگویم که چه پرسشهایی هست منتها نه برای تمرینات هفتگی.
به عنوان اینکه اگر کسی علاقهمنده چه آنهایی که درس را دارند چه آنهایی که درس را ندارند کلاس را شرکت میکنند یا اصلاً همینطوری مستمع آزاده، ممکن است شهرستان باشن، فایلها را گوش میدن، contribution به این معنا که من فکر میکنم این موضوعهایی که الان شروع این جلسه مطرح میکنم که در واقع پرسشهایی هست که از موضوعهایی که تو سه جلسه قبل گفتم درمیاد، میشود بر اساس اینها طرح یک مقاله یا مثلاً فرض کنید یک رساله فوقلیسانس اینها یک مورد هست که من به نظرم مناسبه که یک نفر اگر مطالعه بکند بتواند در موردش یک رساله فوقلیسانس.
مثلاً بنویسه. حالا بگذارید چهار پنج تا موضوع که به نظر من جای کار کردن دارد و میشود منجر به یک حالا مقاله تحقیقاتی، مقاله چه میگن؟ ترویجی مثلاً یک موضوعی را مطرح، ببخشید لطف کنید صحبت نکنید.
خب موضوع اول اینکه اصلاً آن جلسه اول من یک پروژهای که مطرح کردم خب یک چیز باز خیلی مفصلی اینجا وجود دارد که شما میخواهید بگویید که مباحث را مثلاً پرسشهای فلسفه دین تحلیلی را در نظر بگیرید و این را تفاوتش را با مباحث و پرسشهای و احتمالاً پاسخهای موجود در متون دینی به اضافه من یک چیزی هم اینجا میتوانم اضافه بکنم شهودی.
یعنی مثلاً یک نفر میتواند بیاید بگوید که آقا این بحث معجزه که حالا قرار است ما مفصل تو همین جلسات در موردش صحبت بکنیم، این به عنوان یک مبحثی در فلسفه دین برای خودش یک تعریفی داره، پرسشهای مخصوص خودش را داره، این چقدر با آن چیزی که ما تو ذهنمون به عنوان معجزه داریم به طور شهودی یا اونی که فکر میکنیم از متن درمیاد.
من تاکیدم را قسمت متون دینیه.
فلسفه دین تحلیلی و متون اسلامی
حالا فکر کنید در واقع این پرسش شماره یک این است که یک نفر میتواند کل فلسفه دین را بگذارد مثل اینکه یک لیستی از مباحث و پرسشهای مهم فلسفه دین که خب میتوانید در مثلاً فرض کنید مدخلهای دایرهالمعارفها و اینها نگاه کنید، ببینید مباحث اصلی کدومها هستند و این را مقایسه بکنید، ذهنتان را خالی بکنید از فلسفه، ببینید به عنوان یک آدمی که مثلاً متن دینی خوندید یا بالاخره با دین مشخصاً اینجا در مورد دین اسلام و قرآن داریم صحبت میکنیم فعلاً.
فرض میکنیم شما متخصص Bible نیستید ولی تا حدودی زیادی آشنا با متون دینی اسلامی و آموزشهای دینی اسلامی دارید که برایتان مثلاً یک شهود دینی فراهم کرده.
ببینید یک لیستی هم تهیه کنید برای خودتان حالا با مراجعه به یک کتابهایی یا برای خودتان همین شکلی در مقایسه با آنها که اینجا چه مباحثی مطرح هست. اختلافات تو چه چیزاییه؟ اینکه اصلاً یک مباحثی اینجا مباحث مشترکی وجود دارد ولی اپروچها فرق میکند. پرسشها فرق میکند. پاسخها اصولاً در فضای دیگهای ممکن است داده بشود که با همدیگر قابل مقایسه نیست.
مباحثی مباحثی وجود دارد و پرسشهایی که اینجا هست اینجا نیست یا برعکس. یعنی تفاوت فقط این نیست که اصلاً یک چیزهایی اینجا مطرحه. من به عنوان مثال اشاره کردم که اخیراً پلنتینگا حالا به عنوان نفر اول یا کسی که موضوع را مشهورش کرد یک مقالهای دارد که درباره اینکه یک مفهوم گناه وجود دارد و اینکه این یک آثار به اصطلاح چیز داره، شناختی دارد و این در مباحث دینی خیلی مهم است.
خب این اصلاً در فلسفه تحلیلی نبوده و میشود در واقع موضوع این است که میشود و الان در فضای موجود فلسفه تحلیلی یا فلسفه دین تحلیلی این شروع شده این کار در ۱۰ ۱۵ سال اخیر که بعضی از مفاهیمی که مهجور موندن، مفاهیم دینی که خیلی خیلی ممکن است مهم و پایهای باشند از لحاظ کسانی که نگاه دینی به جهان دارن، اینها را یک جوری ببینن آیا میتوانند وارد بحثهای فلسفه دین تحلیلی بکنن؟
مثلاً در اپیستمولوژی خب اصلاً ما چیزی تحت عنوان گناه و تاثیر شناختی گناه و اینها نداریم. به نظر میآید فضای فلسفه دین تحلیلی دارد باز میشود.
من اشاره کردم به اینکه همین مقالهای که من نوشتم این دعوت از طرف یک گروهی بود در یکی از دانشگاههای انگلستان که اصلاً دیدگاهشون این است که جدای از این مسئله اینکه حالا چه چیزهایی در فلسفه دین مطرح نشده یا بد مطرح شده، اینکه ادیان مختلف احتمالاً فلسفه دینهای مختلفی را بتونن تولید بکنند.
یعنی به یک نگاهی رسیدن حداقل اول یک جمعی از کسانی که فلسفه تحلیلی دین کار میکنن، اینکه فلسفه دین تحلیلی زیادی مسیحیه و شاید اگر کسانی که بنیانگذار فلسفه دین بودن غیر مسیحی بودن، مثلاً مسلمون بودن، هندو بودن یا مواجه با چون خیلی از کسانی که فلسفه دین تحلیلی کار میکنند دیندار نیستن، آتئیستان. طرف مقابل خودشان را مسلمانها میدونستن نه مسیحیها. شاید چیز حرفهای دیگهای میزدن، موضوعات دیگهای مطرح میکردند.
تأثیر جهانبینی علمی بر فلسفه دین
بنابراین اینکه تو فلسفه دین تحلیلی موجود یک چیزی قاعده که میشود باهاش تکمیلش کرد، آن هم این است که نگاههای خود دیندارها از ادیان مختلف را میشود ازشان یک چیزی درآورد، یک ایدههای جدیدی درآورد، موضوعهای جدید، پرسشهای جدیدی درآورد و اینها را وارد فلسفه دین کرد.
اصلاً این کتابی که نوشته شد تحت عنوان فلسفه اسلامی تحلیلی که چاپ شده اخیراً که یکی از فصلهاش همین موضوع معجزه است که من این را قرار است مطرح بکنم، این دقیقاً نکتهاش همین است که از دیدگاه اسلامی مثلاً چه چیزهایی میشود وارد فلسفه دین؟ بله. اسمش چیه؟ کتاب؟ Islamic analytic philosophy یا برعکس نمیدانم یک همین این سه تا واژه در آن هست.
Islamic هست، analytic هست. آقای ادیتورش آقای زارعپور، آقای دکتر زارعپور که و چاپش هم مال راتلج. اینها به اندازه کافی راهنمایی میکند که کتاب را پیدا کنید. بنابراین یک پرسش خاصی نیست. یک موضوعه، در واقع یک مبحثیه که شما میتوانید یک مقایسهای بین مباحث فلسفه دین و فلسفه دین تحلیلی موجود و متون دینی یا شهود دینی خودتان داشته باشید.
حداقل چیزی که از این درمیاد این است که اگر برای ادامه موضوع بعد از تمام شدن بحث معجزه، بخواهیم یک موضوع دیگهای را پیدا بکنیم که به نظرمون بیاید که اپروچها متفاوته یا مثلاً یک جای خالی اینجا وجود داره، این اگر کسی چنین کاری را شروع بکند و انجام بده میتواند یک کانتریبیوشنی داشته باشه که اینکه تو ادامه کلاس شاید بعد از معجزه به چیز دیگهای پرداخت.
خب در واقع کار کردن روی این پرسش میتواند یک مرور کلی باشه و این مقایسه یا اینکه اصلاً یک مورد خاص به نظرتون میرسد همینجوری، مثل همین موضوع معجزه. شما یک موضوع دیگر به نظرتون میآید خیلی تفاوت میبینید بین آن چیزی که مثلاً مفهوم خدا یا برهانهای مربوط به خداشناسی یا هر چیز دیگهای.
احساس میکنید که خیلی فاصله دارد فلسفه دین را که نگاه میکنید خیلی موضوعها با آن چیزی که تو ذهن شماست فاصله دارد. را فکر میکنیم با متون دینی فاصله داریم. یک مورد را هم اگر پیدا بکنید و مطرح بکنید روش کار بکنید به نظر من خب میتواند جالب باشه.
یک پرسش فرعی اینجا هست حالا این من اسمش را میذارم پرسش شماره دو که آیا تلاش برای تطبیق دادن فلسفه دین تحلیلی با آن چیزی که در دینی که در متون دینی آمده لازمه؟ شدنیه؟ خوب است یا بده؟
ها؟ اینکه در واقع قضاوت در مورد لزوم، امکان یا مثلاً خوب بودن انطباق فلسفه دین و متون دینی یک نفر ممکن است ایدهاش این باشه که اصلاً بهتر است اینها را وارد فلسفه دین تحلیلی نکنیم.
کار خوبی نیست. فلسفه دین تحلیلی وظیفهاش این نیست که بیاید ببیند دیندارها مثلاً جهانبینیشون چیست. وظیفهاش چیز دیگهایه. یعنی بالاخره اینجا یک پرسشی وجود دارد که آیا خوبه؟ آیا امکان ممکن است یکی بگوید بله خیلی خوب است ولی امکان ندارد.
چرا؟ برای خاطر اینکه از ریشه متون دینی اصلاً یک ساز دیگهای دارند میزنن، فلسفه اصلاً یک کار دیگهای دارد میکند بنابراین خیلی اینها را نمیشود با همدیگر قاطی کرد.
به هر حال اینکه تحقیق در مورد اینکه تفاوت وجود داره، نداره، چقدر تفاوت هست، با اینکه حالا چه کار میشود کرد؟ آیا میشه؟ خوبه؟ امکان داره؟ لازم است که اینها را با همدیگر تطبیق بدیم؟
این یک موضوع دیگهایه که خب میشود یک نفر از این نگاه که مثلاً فرض کنید تفاوتها آنقدر ریشهای هستند که این انطباق، امکان خوب است اگر بشود ولی امکان ندارد مثلاً یا لازم نیست.
همینطوری دو تا را موازی همدیگر داشته باشیم بهتر است. اینکه یک داوریای بکنیم در مورد اینکه آیا این موضوع موضوعیه که چگونه میتواند پیش برود و اینها این هم موضوع جالبیه. سلام.
پرسش سوم که به نظر من خیلی پرسش مهمی است و خودمم خیلی بهش فکر کردم و به اندازه کافی هم ایده دارم ولی فکر میکنم که خوب است بهش فکر بکنید این است که دلیل حالا منطقی یا تاریخی این تفاوت این دو تا چیه؟
فلسفه دین تحلیلی و متون دینی. من به یک دلیل خیلی اساسی فکر میکنم اشاره کردم آن هم این است که این زبانها اصولاً متفاوتن. چرا تفاوت زبانها هم برمیگردد به تفاوت اهداف و این حرفها. خیلی چیزها اینجا وجود دارد که میشود در موردش کار کرد.
و به نظر من اصلاً این پرسش جدای از همه چیزهایی که در این جلسات گفتیم و خواهیم گفت، این خیلی پرسش مهمی است که فرق بین دین با فلسفه دین، تفاوتهاش از کجا میآد؟ ریشهاش چیه؟ خیلی هم کمک میکند به اینکه این دو تا پرسش را در واقع دقیقتر در موردش بحث بکنیم.
اینکه چه کار میشود کرد از چه جوری مثلاً شما اگر ریشه تفاوتها را خوب بفهمید، اینکه کجاها تفاوت دارند و چه کار میشود کرد برای اینکه تفاوتها را کم بکنید، هم میتوانید میتواند بهتان در واقع پاسخ پرسش سوم به آن دو تا کمک بکند.
ریشههای تاریخی وجود دارد. این فلسفه دین مثلاً ریشهاش در فلسفه یونان و بعداً قرون وسطی و به اضافه به نظر من به شدت تحت تأثیر علم، یعنی فلسفه تحلیلی خیلی تحت تأثیر جهانبینی علمیه که از قرن هفدهم، هجدهم به تدریج dominate کرد تفکر اروپایی را.
به اضافه اینکه ریشههای مسیحی هم دارد. شما میتوانید یک تفاوتهای خیلی زیادی را اینجا پیدا کنید و بعد فکر بکنید که اینها از کجا اومدن دیگه؟ چرا اینقدر این دو تا از همدیگر در زمینههای دور شدن؟ دلایل تاریخی داره، دلایل منطقی داره، اهداف فلسفه فرق میکنه، به همین دلیل زبانش فرق میکند. خیلی چیزها اینجا هست.
حداقل من خودم سه چهار مورد میتوانم فلبداهه بگویم که ولی فکر میکنم که جای کار بیشتر هم دارد که تفاوتها ریشهاش در واقع از کجاست. هست. پرسش چهارم یک پرسش خاص درباره دفینیشن. درباره مقایسه در واقع ملاکهای مقایسه دفینیشنهای مختلف یک مفهوم.
چرا این را دارم به عنوان پرسش مطرح میکنم؟ واقعیتش این است که گشتم لیتریچر پیدا کنم در مورد اینکه دفینیشن چگونه باید انجام بشه، دفینیشن خوب چه ویژگیهایی داره، مثلاً اینکه مصداقها را در بر بگیره، ساده باشه.
ولی چیز خوبی پیدا نکردم. در واقع یک کمکی که شما میتوانید بکنید تو این زمینه این است که لیتریچر این موضوع را پیدا بکنید. یک جوریه که من باورم نمیشود که لیتریچر نداشته باشه. حتماً یک لیتریچر قابل توجهی باید باشه. بالاخره ما رقابت بین دفینیشنها به وجود میآید. یعنی یک آدمهایی دفینیشنهای مختلف میدهند. چگونه میخواهند میخواهند چه ملاکهایی هست؟
من بگویم که الان این دفینیشن از آن دفینیشن بهتر است. شهود بهتر کپچر کرده، مصداقها را بهتر تو خودش داره، سادهتره. مثلاً ملاکهای اینکه بشود باهاش تشخیص داد که چه چیزی داخل آن دفینیشن میگنجه، چه چیزی نمیگنجه. در آلهیومنها خوشرفتارتره. اینها همه ملاکهاییان که حتماً بالاخره در موردش صحبت شده. بنابراین حداقلش این است که اینجا یک چیز داشته باشیم.
یک لیتریچر ریویویی یک نفر بتواند انجام بده و گزارش بده.
بفرمایید. نمیگویم. من میگویم من گشتم پیدا دو سه بار گشتم پیدا نکردم ولی باورم نمیشود که وجود نداشته باشه. آخه ببینید وقتی که بله. اینکه کدومش معیار مهمتریه، کدومش نیست. بالاخره یک نفر یک ببینید عملاً دفینیشنهای مختلف برای یک مفاهیمی وجود دارد و بنابراین در خود همین دعواها برای اینکه بگوید من دفینیشنام بهتره، یک چیزهایی میگویند بالاخره.
خلاصه یک جایی باید یک نفر یک چیز داشته باشه دیگر. یک شرط لازم و کافی بله. مثلاً نقدها را میگویند مثلاً شرط لازم نیست. یعنی مثال نقض یعنی اینکه یک مصداقی پیدا میکنند که نباید باشه. خب این موضوعه که بله ولی یک نفر یک مقاله ننوشته مستقلاً درباره اینکه دفینیشنها را چگونه میشود با هم دیگر مقایسه کرد.
خب ما بنویسیم اگر کسی ننوشته خودمان مینویسیم. اشکال ندارد. این هم یک نتیجهی
لیتریچر ریویو دیگر. اگر لیتریچر وجود نداره، خب یک جای خالی بالاخره هست که ما یک نفر بیاید بگوید آقا اصلاً دفینیشن چیه؟ به چه درد میخوره؟ بنابراین دفینیشن خوب و بد. حتماً هست. از قدیم بوده آخه از یونان درباره دفینیشن در متون مثلاً منطق گذشته اینکه نمیدانم حد و رسم بحثهای اینجوری هست.
بالاخره یک نفر یک کتابی، مقالهای چیزی نوشته. من باورم نمیشود که یک چیز شستهرفتهای وجود نداشته باشه. و یک گفتم یک موضوعی هست که به نظر من مناسبه برای اینکه یک نفر اصلاً کارشناسی ارشد یک رساله بنویسه که لزوماً جنبه تحقیقاتی نداشته باشه، مطالعاتی باشه در مورد آن که به این هم مربوطه به این پرسش.
آن چیزی که معرفی کردم کانسپچوال اینجینیرینگ. همان کتابی که گفتم یک نروژی نوشته این را یک نفر بخونه و مثلاً خوب بفهمه و بتواند چند تا مقاله اطرافش را بخونه، من فکر میکنم مطرح شدن این موضوع اصولاً مثلاً به صورت یک متن فارسی خوب جالب است در که اگر خیلی آشنا نیستند هنوز کسانی که به زبان فارسی میخونن، جا دارد که در مورد این موضوع یک نفر یک چیزی بنویسه.
این اصلاً بحث تحقیقاتی و این حرفها نیست. این فقط اینکه یک نفر مطالعه کند و یک متن فارسی خوب تولید کند. آها آخریش که من این را فکر میکنم که بیشتر از هر کدام این باطریگان فکر میکنم نزدیک به این است که بشود باهاش یک مقالهی خوب نوشت.
مقالهای که مثلاً بتوانید در ژورنال خوب هم چاپ بکنید، فکر میکنم نصف کارش هم انجام شده. ولی خب حتماً خیلی باید حول و حوشش همچنان زحمت کشیده بشود. این موضوعی که جلسه قبل در واقع در موردش صحبت کردم. یعنی یک تقریر جدید احتمالات از برهان Hume ارائه بشود ولی نه به دست این که بخواهیم حالا برهان Hume را با استفاده از این تقریر روشن بکنیم یا نقد بکنیم.
به نظر من آن اپروچی که من جلسه قبلی گفتم به درد این میخورد که مجموعه در واقع مجموعهی نقدهای Hume را ببینیم میتوانیم ساختار بدهیم. نمیدانم منظورم دفعه قبل سعی کردم این را بگویم که شما بالاخره مجموعهی نقدهای Hume را مثلاً فرض کنید با استفاده از این تقریر احتمالات بهشان یک ساختاری بدهیم.
یعنی چی؟ یعنی این که بالاخره یا دارند میگویند که P زیاده یا دارند میگویند Q کمه یا جفتشو دارند میگویند یا اصلاً یک نقد دیگهای به آن همانطوری که من دفعه قبل بیان میکردم آن setting را قبول ندارند.
به چه دارند ایراد میگیرن؟ اگر قبول بکنید که آن لم ریاضی بالاخره آن جوهر برهان Hume اصلیترین چیزش اونه، احتمالاً تمام نقدها را میشود حول و حوش همان یک چیزی داد، یک نظامی داد.
چون خیلی نقد نوشته شده و خیلی پراکنده است. خیلیهاش یک حالت تکراری دارد ولی خود نویسندهها ممکن است مشخص نباشد برایشان که این که یک کاتگوریهایی را بریزید بیاید که کسانی که حتی شاید تقریرهای مختلف را بشود در یک قالبهایی گنجوند.
یک در واقع از آن شیوهی تقریر استفاده بکنیم و یک نظمی بدهیم به مجموعهی تقریرها و نقدهایی که اطراف برهان Hume هست. خب فکر میکنم که چون خود آن بیان یک تازگی احتمالا داره، لااقل من مثلاً به عنوان مثال شما جدای از این که چه نقدهایی در واقع به Hume وارد شده، تقریرهای احتمالات متفاوتی دارید که میتوانید اینها را در واقع بیاورید چیزش بکنید.
حداقل چهار پنج مدل ما تقریر احتمالات داریم که به نظر من حالا یک یک مشکلاتی دارند اصلاً. یعنی یک خورده بیش از اندازه یک جورهایی پیچیدهان.
علتش هم این است که سعی کردن آن ماکسیم معروف Hume را که میگوید که آخرای مقالهاش میگوید که یک چیزی یک گواهی معجزه میتواند در واقع معجزه را برای ما تأمین بکنه، معقول بکند اگر احتمال غلط بودن آن گواهی معجزه معجزه آساتر از خود معجزه باشه.
یک چیز ماکسیم بامزه اینجوری گفته که آن تقریرهای احتمالات که تا حالا من دیدم که با قاعدهی Bayes میخواهند سعی بکنند که برهان Hume را یک جوری بیان بکنن، سعی کردن این جمله را احتمالات بیان بکنند که خیلی کار جالبی نیست. با همدیگر هم خیلی اختلاف دارند. همین در مورد این اختلافات و ایناش میشود به نظر من بحث کرد.
به هر حال تو هر کدام این زمینهها اگر کسی علاقهمند باشه میتواند تو گروه یا خصوصی به من بگوید. با همدیگر میتوانیم کار یعنی من میتوانم مثلاً فرض کنید راهنمایی اولیهای بکنم تا یک کاری شروع بشود. دیگر یک خورده یک چیزی از در این جلسات حالا به صورت مقاله نوشته یک چیزی دربیاد بد نیست.
تا حالا به نظرم این موضوعها موضوعهایی که میشود روشون کار کرد. بیاید برویم سراغ بحث خودمان که حالا این در واقع این گفتن این پرسشها مرور جلسات حرفهایی که جلسات قبل من زدم هم هست. نهایتاً به اینجا رسیدیم که یک پروژهای داریم که میخواهیم مفاهیم از تو متن دینی حالا به طور خاص از قرآن میخواهیم یک کار ترجمهمانند انجام بدهیم.
یک مفهومی را بکشیم بیرون، تبدیلش بکنیم به یک مفهومی در فلسفهی تحلیلی. در واقع اینجا یک بلاک ترجمه داریم. اول باید تو متون دینی الان به طور خاص در معجزه یا miracle یا یک چیز دیگر میخواهیم ببینیم این مفهوم در قرآن به طور خاص چه جوری مطرح شده.
من خیلی نگران این هستم که کاری که داریم میکنیم برخلاف اینکه به نظر خیلی روشن میرسد چه کار میخواهیم بکنیم خیلی روشن نباشد یعنی با چند نفر که در طول این مدتی که در مورد این موضوع کار میکردم صحبت کردم آخرش مثلاً این داستان را شنیدید که یک نفر لقبش کللی بود بعد خیلی هم بدش میاومد که بهش میگویند کللی. رفت حج و وقتی برگشت خیلی دوست داشت که بهش بگویند حاج علی دیگر این لقب کللی را ازش بردارن.
بعد به طور طبیعی همه مردم بهش میگفتند حاج علی. این هم خیلی خوشحال بود. یک نفر بود در مثلاً محلشون این باز این را میدید میگفت سلام کللی.
خلاصه برای اینکه این مشکل را حل کند یک روز دعوتش کرد و خیلی هم ازش خوب پذیرایی کرد و شروع کرد داستانهای حج رفتنش را و برگشتن اومدن استقبال من همه گفتن حاج علی خوش اومدی مثلاً هی داستانهایی گفت که در آن از این کلمه حاج علی استفاده کرد.
خلاصه یارو هم همینجوری که داشت گوش میکرد و میخورد سرشو تکون میداد و اینها آخرش هم که داستانها تمام شد و غذاها را همه را خورد گفت خداحافظ کللی.
من یک ذره این احساس بهم دست داد که به نظر میآید روشنه داریم چه کار میکنیم ولی واقعاً آخرش اینکه miracle را معنیشو داریم عوض میکنیم، مفهوم را داریم عوض میکنیم. یک چیزی در واقع کاری که داریم میکنیم اصلاً یک چیز دیگهای داریم در مورد یک چیز دیگهای داریم خرج میزنیم.
با به دلیل اینکه این واژههای معجزه و miracle تو ذهنمون جا افتاده آخرش من مثلاً فرض کنید با یکی از دوستان صحبت میکردم تهش دیدم باهاش بالاخره miracle به نظرش همونیه که از قبل بود یعنی اینکه میخواهیم یک چیزی را عوض کنیم مثلاً این مفهوم این چیزی که میخواهیم بگوییم اونی نیست که عادت داریم بهش بگوییم miracle یا عادت داریم بهش بگوییم معجزه.
معجزه، miracle و خلأ واژگانی قرآن
معجزه در کلام اسلامی کارهایی که پیامبران میکنند که رسالت خودشان را ثابت بکنند و هیچ واژهای برایش تو قرآن نیست و miracle هم کارهای شگفتانگیزیه که اتفاقهای شگفتانگیزی که خداوند به وجود میآورد مثلاً تعریفش تو فلسفه دین فعلاً معروفترینش این است که یک چیزی که خارق عادت باشه و خلاف قوانین طبیعی به معنای هیومیش باشه به اضافه اینکه دخالت الهی مثلاً در باعثش شده باشه.
حالا بگذارید هی سعی کنم که این را تاکید بکنم که چیزی که داریم میگوییم هیچکدوم این دو تا در واقع نیست. نه تنها در قرآن واژه معادل معجزه یا miracle نداریم بلکه میخواهم بگویم اصلاً این مفهوم را نداریم. یک چیز دیگهای داریم. یک چیزهای دیگهای داریم. بگذارید اینجوری بحث را شروع کنیم.
شما یک مجموعه اتفاقات عجیب و غریب که حالا میتوانند کاندید این باشند که اینها را miracle حساب بکنیم یا نکنیم یک مجموعهای از چیزها در قرآن میبینید. مثلاً یکیش همان کارهاییه که اعمال مثلاً خارقالعاده پیامبران مثل شتر حضرت صالح، ناقه مثل تبدیل شدن عصای موسی به مار یا شکافته شدن مثلاً دریای نیل ید بیضا.
بله یک سری چیزها اطراف حضرت موسی کارهایی انجام داده. معجزات معروف حضرت عیسی مثل مرده زنده کردن و اینها مربوط به حضرت عیسی. و از همه جالبترش این است که با میگوید با گل برایتان پرنده میسازم و در آن میدمم و اینها پرواز میکنند.
دیگر خیلی خیلی دیگر کاندید خوبی است برای هم یک پیامبر انجام داده هم برای اثبات در واقع اتصال خودش به خداوند این کار را انجام میدهد خیلی میدانید که در Bible نیست در کتاب مقدس مسیحیها در آن چهار تا انجیل یک چنین معجزهای دیده نشده ولی در کتابهای چیزشون هست انجیلهای غیر قانونی نه غیر کانونیشون غیر مصوبشون اشاره به یک چنین کاری که حضرت عیسی کرده وجود دارد خیلی چیز دیگر خیلی جالب است دیگر از معجزه زنده کردن هم یک قدم اونورتره برای اینکه میگوید از گل برایتان شکل پرنده میسازم و مثلاً این پرواز میکند خیلی نزدیک به کارهایی که آدم احساس میکند فقط خداوند باید بتواند انجام بده اینکه از موجود موجودی که اصلاً حیات نداشته.
یعنی از گل بتواند یک موجود زنده بسازه خب یک یک مجموعه چیزها هست از اسمش را بگذاریم عذابهای الهی مثل طوفان سیل نوح انواع عذابهایی که برای قوم لوط و ثمود و اینها خیلی در قرآن با تکرار زیاد اینها آمده چیزهایی که اینها هم یک جوری اکتهای الهی هستند که حالا میتوانند کاندید این باشند که در این محدوده مفاهیمی که حول و حوش معجزه وجود دارد جا بگیرند دیگر اگر بخواهیم دستهبندی من نمیخواهم یک چیز کاملی ارائه بکنم ولی بالاخره یک یک مجموعهای از این خیلی به نظرم جالب است این تو چرا جالب است برای اینکه اصلاً تو قالب آن چیزی که ؟ ملاحظه گذاشتن معجزه نمیگنجه یک سری اتفاقهای خصوصی بین خداوند و پیامبران.
مثلاً خب مثل که مثلاً فرض کنید تولدهای یحیی و عیسی یا تغذیه حضرت مریم این هم باز تو Bible نیست ولی در همان انجیلهای به اصطلاح غیر مصوب بهش اشاره شده. یا ماجرای آن درخت خرمایی که اینها اصلاً ربطی به مردم ندارد رابطه بین خدا و پیامبران.
ماجرای آن پرندگان حضرت ابراهیم برای هر ابراهیم نتونستم حضرتش نه نیستم حضرتش را نوشتم پرندگانی که حضرت ابراهیم یک سوالی از خداوند میکند و در معجزه آساست دیگر یعنی دخالت با تو تعریف اینها تو تعریف میراکل صدق میکنند ولی تو تعریف معجزه صدق نمیکنند.
اینها کارهاییه که خارقالعادهان خداوند انجام میدهد ولی نه برای اثبات ادعایی اصلاً اونجایی که ابراهیم یک سوالی کرده و خداوند میگوید پرندهها را این کار را بکند اینها اصلاً بحث نیست.
جواب. سوال حضرت ابراهیم را مثلاً دارد میدهد دیگر چه اینها یک جوری تفاوت دارند دیگر بالاخره آها یک یک مورد مشکوک که من به نظرم از متن خیلی واضح نیست که جز کدام دسته است اینکه آتش بر حضرت ابراهیم سرد میشود آیا مردم فهمیدن یا نه این یک چیزی بوده فقط بین خدا و حضرت ابراهیم یعنی مردم دیدن که ابراهیم از آتش بیرون آمد یا اگر اینجوری باشه خب یک جوری تو این دسته است اگر نه تو این دسته است ولی اینکه میراکل هست قطعاً میراکله دیگر یعنی یک دخالت الهیه فرمان میدهد که آتش سرد بشود.
حالا پس یک یک مجموعه چیز داریم که لزوماً اینجوری نیست که پیامبری آمده اصلاً حضرت مریم پیامبر نیست نمیخواد چیزی را ثابت بکند به کسی ولی اطرافش اتفاقات معجزه آسا میافتد خب اینها چه هستند اینها الان در میراکل به نظر میآید صدق میکنند تو معجزه صدق نمیکنند اینها در واقع من کاری که دارم انجام میدهم این است که یک سری انگار مصداق ما نهایتاً قرار است که نه همه اینها را یک مفهوم یک عالم مثلاً یک مفهوم معجزه داریم، بعضی از این مصداقها معجزهان، بعضیها نیستند.
یک مفهوم میراکل داریم که به نظر من همه اینها را شامل، خیلی چیزهای دیگر هم شامل. حالا میخواهم یک چیز دیگر معرفی بکنیم. یک مفهومی که قطعاً این شماره یک را در خودش دارد ولی لزوماً همه اینها را هم ممکن است نداشته باشه. اینکه کدام را داره، کدام را نداره، میخواهیم در واقع یک جوری مفهوم بحث بکنیم.
یک چیز دیگر هم هست، یک خورده با این تفاوت دارد. از این عمومیتره ولی دقیقاً هم مشابه با این نیست. یک مجموعهای از اتفاقات عجیب و غریب برای قوم بنیاسرائیل میافتد که دیگر خصوصی پیام برای پیامبر نیست. ولی اینطوری هم نیست که در جهت اثبات رسالت حضرت موسی باشه. مثلاً اتفاقهایی که در پای کوه طور میافتد.
یعنی به نظر میآید که حضرت موسی را پذیرفتن به عنوان پیامبر. اینجوری نیست که حالا بگویند آقا یک معجزه برای ما بیار. هزار تا معجزه آورده. تمام طول راه که داشتن میاومدن از یک طعام غیرعادی که به نظر میآید که خیلی منشأش زمینی نبوده استفاده کردن. خب؟ پای کوه طور هم که میرسند به نظر میآید خداوند میخواهد یک کاری انجام بده، میخواهد خودش را ظاهر بکند.
نه اینکه بخواهد رسالت، مثلاً بیاید پا مردم را جمع کنید پای کوه طور بعد آن اتفاقها بیفتد که به تفصیل در بایبل ذکر شده در تورات. بعد آخرش بگوید دیدید موسی پیامبر منه؟ اصلاً اینجوری نیست. آنها مستقلاً به نظر میآید یک چیزی دارن، یک موضوعیتی برای خودشان دارند.
آن اتفاقهایی که برای بنیاسرائیل دارد میافتد. بنابراین این را اسمش را بگذاریم مثلاً حوادث مربوط به بنیاسرائیل که پر از اتفاقهای خارقالعادهست ولی لزوماً به نظر میآید شبیه آن چیزی که در اعمال خارقالعاده پیامبران برای اثبات نبوت خودشان نیست.
یا اصلاً اعمال پیامبران محسوب نمیشود. ظهور مستقیماً خداوند در کوه طور دارد ظاهر میشود یا مثلاً غذا میدهد به بنیاسرائیل بدون اینکه اصلاً ربطی به حضرت موسی داشته باشه مستقیماً.
حضرت موسی از بنیاسرائیل جدا بشود بره، این من و سلوا را دارند مثلاً. خداوند دارد بهشان غذا میدهد. همینطور میشود اضافه کرد. میخواهم بگویم اولین کار این است که من این مصداقهایی که به نظرم میآید که نزدیک به این موضوع معجزه هستند را تو قرآن پیدا کنم.
دیگر شاید شما بگردید چیزهای جالبی که مثلاً تو این چهار تا کتگوری نگنجه هم پیدا کنید. بفرمایید. دقیقاً مشکل ما تو این کلاس خب، مشکل همین است دیگر. ما یک واژه جدید اگر استعمال بکنیم، من معمولاً معجزه را نگه میدارم فقط برای خاطر اینکه برای آن چیزی که در کلام میگفتند. ولی میراکل که میگم، منظورم میراکل لزوماً تعریف هیومی نیست.
بازتعریف میراکل از متن قرآن
کاری که میخواهیم بکنیم این است که یک مفهوم جدیدی از میراکل مطرح بکنیم. میتوانم یک واژه دیگر بگویم. این بالاخره آن موضوع کللی همین است دیگر. شما اگر واژه را عوض نکنید، آخرش طرف وقتی دارد میرود تو ذهنش آن میراکل مثلاً به همان معنای فلسفه تحلیلی یا اگر معجزه بگویید همونی که تو کلام اسلامیه جا افتاده.
تو این مقاله ما به دلیلی یک اصطلاح S-E-R-S که یک جوری که بشود خوند. حالا اینکه میشود از این واژه استفاده بکنیم. بگوییم ما اصلاً یک مفهوم جدیدی در قرآن هست که نه معجزهست، نه میراکله، یک چیز جدیدیه که بعضی از این مصداقها را تو خودش داره، بعضیها را هم ندارد. خب؟ اصلاً یک بگذارید اینجوری بگویم.
اصلاً این مفاهیمی که تو ذهنتان هست را بگذارید کنار. مسئله کنار گذاشتن واژه نیست. نه، تو را بگذار کنار. من مثل آن ماجرایی که، مثالی که زدم، شما میتوانید گوسفند یک کلمه درست کنید برای گوسفندها و بزهای قهوهای مثلاً فلات ایران. خب؟ چه اشکالی داره؟ مصداقش مشخصه، تعریفش هم روشنه. ولی مفهوم بدقنخوریه، نمیتوانید وارد زیستشناسیش بکنید.
خب؟ الان ادعای این است که این مفاهیم، مفاهیم خوبی نیستند. اینایی که تو ذهن ماست، مفاهیم خوبی نیستند. مثل اینکه من یک دور دیگر همه مصداقها را بریزم وسط، یک لکسیکون جدید درست بکنم برای هر زدن در مورد این مصداقها.
خیلی چیزه، خیلی به اصطلاح، اه، کنار اومدن با یک چنین رفتاری راحت نیست. برای خاطر اینکه ما مثلاً فرض کنید من بیام به همه متکلمین بگویم آقا اصلاً این چیز، مفهوم بدی معرفی کردید.
کارهایی که پیامبران میکنند برای اثبات پیامبر بودنشون. یعنی یک تعدادی از این مصداقها را جدا کردید که به نظر شما خیلی مهم میرسیدن ولی اینها مهم نیستند. بهتر است که مثلاً فرض کنید اینجوری جدا میکردید. یک مفهوم، یک مفهوم بهتری آنجا هست که یک مجموعه بزرگتری از مصداقها را تو خودش میگیرد و نه همه مصداقها را و نه خیلی چیزهای دیگر را مثل مفهوم میراکل هیومی.
من مثلاً در میرا، همین مثالهایی که میزنن، یه، یک خداوند اگر فرض کنید دنیا واقعاً اینطوریه که نیوتون فکر میکرد. یعنی یک سری قوانین وجود دارند ولی این قوانین مثلاً خوب پایدار نیستند. مثل قوانین جاذبه برای از نظر نیوتون برای توجیه حرکتهای سیارات تو منظومه شمسی، قانون جاذبه پایداریشو در نمیتواند دربیاره.
یک جاهایی فرض کنید دنیا اینجوری بود که خداوند یک جاهایی با انگشت خودش بالاخره باید یک پایدار یک کاری میکرد. هر مدتی یک بار یک تصفیاتی انجام میداد. خب تو اینها اگر یک چنین جهانی باشه، همین الان هم شاید یک نفر بگوید آقا در اه دنیای ساباتومیکی که ما خیلی بهش دسترسی نداریم، خداوند مرتب یک تصفیاتی دارد انجام میدهد.
خب؟ اینها میراکلان دیگه، طبق تعریف هیوم. چون دخالت الهیه و یک کار خلاف قوانین طبیعی مثلاً دارد انجام میشود. ولی اصلاً یک چنین دخالتهای الهی اگر وجود داشته باشند اینجا نمیگنجه. همان مثالی که معروفه که اگر خداوند یک دانشمندی را در بیابان از راه خودش منحرف بکنه، میراکله، طبق تعریف. یک چیزی خلاف عادت اتفاق افتاده، در ضمن خداوند هم انجام داده. ولی اصلاً تو این مصداقها نیست.
بنابراین هدف این است که اصلاً یه، یک جوری یک نگاه جدیدی، یک لکسیکون جدید داشته باشیم. ممکن است پنج تا واژه لازم داشته باشیم که خوب بتوانیم درباره این مفاهیم، مفهوم دخالتها و اه کاری که خداوند در جهان انجام میدهد صحبت بکنیم.
خب من، من دنبال یک انگار اه مفهوم جدید با مصداقهایی که لزوماً مصداقهای مشترک با همه این دو تا مفهوم استاندارد که داریم، میراکل و معجزه، با اینها فرق میکنه، دنبال یک چنین چیزی هستم.
خب، وقتی میخواهم یک د، دیفینیشن از تو متن مقدس بکشم بیرون، اولین کار این است که متن را بخونم، دنبال مصداقها بگردم دیگر. ببینم اصلاً کلاً حول و حوش این چیزی که من دنبالش هستم چه مصداقهایی وجود دارد.
یک جوری فکر میکنم، نمیخواهم این کار را بکنم ولی خوب است که اینها را یک خورده وزندهی هم بکنیم برای خودمان. بعضیهاشون خیلی اساسیان، بعضیهاشون ممکن است اگر بیرون بیفتن خیلی ناراحت نشن.
بنابراین، اه، منتها حالا فعلاً همینجوری یک حسی داریم دیگر نسبت به از روی این مصداقها احتمالاً میتوانیم شهود خودمان را نسبت به یک مفهوم شبیه مثلاً میراکل یا معجزه برای خودمان صورتبندی بکنیم. من حالا فعلاً این کارم نمیخواهم انجام بدهم.
مستقیم میخواهم بروم تو متن، ببینم آن لکسیکونی که اطراف این مصداقها هست چیه، از چه واژههایی دارد استفاده میشود و سعی کنیم که از در آن واژگان و گزارههایی که اطراف این موضوع، این مصداقها، بالاخره اینها مطرح شدن، بالاخره آیا خداوند به اینها اشاره نکرده با یک واژه؟
یک یک واژههای کاندیدی وجود دارند دیگر. معروفترینشون واژه آیه است. یا برهان، سلطان. مثلاً خداوند حضرت موسی وقتی میخواهد به یکی بگوید برو پیش فرعون، این دو تا معجزهای که بهش داده شده، میگوید که برو اینها دو تا برهان تو در مثلاً فرض کن پیشگاه فرعون هستند. برهانن اینها. یا واژه سلطان داری به کار میرود یا واژه بینه.
این هم واژه خیلی مهمی است. بالاخره یک یک مجموعه واژگان وجود دارد که حول و حوش همین مفهوم به کار میروند. مثلاً این یک آیهای برای آنها بود یا یک آیه بینهای بود یا برهان بود، سلطان بود. اینجوری نیست که متن واژه نساخته باشه برای خاطر اینکه در مورد اینها صحبت کند. عیناً تو Bible هم همینطوره.
تو Bible هم یک مجموعه واژگانی وجود داره، یک چیزی معادل آیه وجود دارد که خیلیها شماها میتوانید انگلیسی نگاه کنید. مثلاً میخواهند موضوع Miracle صحبت کنن، میگویند Miracle در Bible فلان واژهست. یا در مورد قرآن میگویند که قرآن مفهوم به جای Miracle از واژه آیه استفاده میکنیم. خب فوقالعاده این حرف اشتباهست. آیه یک واژه بسیار کلیتر از این حرفهاست.
کلیتر از چیزی که تعریفی که Hume ارائه داده. چرا؟ اولین نکته این است. یعنی خود بالاخره واژه آیه همنشین با این مصداقها هست. ولی موضوع این است که خیلی کلیه. یعنی چه کلیه؟ یعنی شما وقتی به متن قرآن نگاه میکنید، اصلاً اساس اساس تفکر دینیای که تو قرآن ارائه میشه، این است که همهچیز آیه است.
هر چیزی در مطلقاً چیزی در جهان وجود ندارد که آیه نباشد. روز و شب آیه است، طلوع خورشید آیه است. اینها همه آیات الهیان دیگر. شما یعنی اگر به جهان درست نگاه کنید، هرچه میبینید نشانه وجود خداست، نشانه قدرت خداست، نشانه حکمت خداست، نشانه صفات صفات توحید یعنی چی؟ توحید یعنی من به جهان اینجوری نگاه کنم که هرچه در جهان هست تجلی اسماء و صفات الهیه.
خلق خالقه. بنابراین یک چیزهای زیادی را خلق کرده. من به اینها نگاه میکنم، مثلاً انگار دارم خالقشون را کشف میکنم. رب ربوبیت دارد. مثلاً یک کارهایی اتفاقهایی در جهان میافتد که جنبه پرورش موجودات زنده و غیرزنده را دارد. همینطور الی آخر. شما اه هر حادثهای و هر پدیدهای در جهان هست، همهشان بالاخره آیه هستند.
آیه بهمثابه نشانه در همه پدیدهها
آیه به معنای اینکه آیه خداوند نشانهای از وجود خداوندن، نشانهای از صفات خداوند هستند. کلاً قرآن میخواهد به ما یاد بده که جهان را اینجوری نگاه کنیم. بنابراین اصلاً این مفهوم درست است که اینها هم آیه هستند. اینها نشانههایی هستند از یک چیزی. نشانههایی هستند از پیامبر بودن یک پیامبر، از اتصالش به خداوند.
نشانههای قدرت خداوندن. نشانههای اینها نشانههای مثلاً عزت خداوندن که بعضی موجودات را حرز میکند. خب؟ یک اسماء و صفاتی تجلی کردن و مثلاً قدرت و عزت خداوند عذاب به وجود آورده برای موجوداتی. ولی آیه طبق جهانبینی توحیدی یک مفهوم بسیار بسیار وسیعیه. شامل همهچیزهای طبیعی هم میشود. دقیقاً ما میخواهیم این چیزهای خارقالعاده نه، چیزهای عادی.
تولد یک کودک حالت چیز دارد. به اسم نشانه ای هست. این همه چیزهایی که خداوند میگوید بهشان نگاه کنید. به حیوانات نگاه کنید، به آسمان نگاه کنید، به زمین نگاه کنید. میگوید اینها همه آیات الهی هستند. خب؟ اینها هیچکدومشون غیرعادی نیستند. اتفاقاً عادیترین چیزها آیات الهی هستند. حتی اوضاع از این هم بدتره.
یعنی آیه در خود متن مقدس در زمینههای غیردینی و غیرالهی و اینها هم به کار میرود. یعنی آیاتالله خودشان یک مجموعه یک زیرمجموعهای از آیاتان. مفهوم آیه تو قرآن خیلی خیلی میتوانند بگویند از نظر من که منتظره ولی نمیخواهم غصباً بخورم روش. همین چیزی که الان در بحث نشانهشناسی بهش میگویند نشانه. یعنی یک چیزی که برای یک چیز دیگهای دلالت میکند.
آیه به همین معنا در قرآن به کار میرود. در جاهایی که ربطی به خداوند هم ندارد. مثلاً میگویند که میگویند نشانهی پادشاهی طالوت چیه؟ جواب میآید که نشان آیه آیت ملکه یعنی نشانهی پادشاهیش این است که تابوت عهد را برایتان میآورد. این اصلاً این یک چیزیه، یک اتفاقی میافتد که نشانهی پادشاهی طالوت هست.
اصلاً ربطی به نشانهها، یعنی نشانهها در قرآن فقط نشانههای الهی و صفات خدا نیستند. یک چیزی نشانهی یک چیز دیگهست. شما این را میبینید، این دلالت میکند بر پادشاهی طالوت برای شما. بنابراین یک مفهوم خیلی کلیه. اگر این کسانی که با تنبلی از نظر من میگویند که بله در قرآن به معجزات گفته میشود آیه، این مثل این است که تقریباً آیه شامل همهچیز میشود.
بنابراین هر چیزی میتواند دلالتگر بر یک چیز دیگر باشه. اینجوری که بهش نگاه میکنید میتوانید بهش بگویید آیهست. خب؟ خب، این زیادی کلیه. باید یک خورده یک چیز کوچکتر پیدا کنیم. این برهان و سلطان و اینها هم نزدیک روی این مفهوم معجزهان. یعنی شامل تقریباً در مورد این چیزهای خاص که به پیامبران داده میشود استفاده میشوند.
خب، بگذارید یک نکتهی دیگر بگویم که نزدیک بشویم به آن واژههایی که لازم داریم برای صحبت کردن دربارهی مفهوم مثل معجزه یا Miracle. همانطوری که یک اصل در قرآن هست، یک اصل کلی خیلی عمومی که همهچیز در واقع همهی پدیدهها آیات الهیان و اصلاً ما هدفمون این است که یاد بگیریم که اینجوری به جهان نگاه کنیم، این را کشف کنیم در جهان.
توحید، توحید به معنای واقعی کلمه این است. توحید به اصطلاح نظری. یک نکتهی خیلی مهم دیگر هم در قرآن در نکتهی اپیستمولوژیک هست.
تفاوت زیباییشناختی در دیدن نشانه
آن هم این است که آدمها به شدت از نظر زشت شناختی با همدیگر متفاوتن. یعنی یک آدمی مثل مثلاً فرض کنید آدمهایی مثل پیامبران هستند که دقیقاً به اینجا رسیدن که هرچه را میبینند خدا را دارند میبینند.
و یک آدمهایی هم هستند که در نازلترین سطح معرفت قرار دارند که اصلاً این چیزها را نمیبینن. یعنی غرق در عادتهای روزمره شدن. کلی در متون دینی، کلی در مورد اینکه چه چیزی باعث میشود که انسانها به این حالتی که بهش گفته میشود کفر در پوشش قرار میگیرن، حقیقت را نمیبینن.
یکی از مهمترین مفاهیم دینی کفر به معنای اینکه طرف در یک استیتی قرار میگیرد از نظر شناختی که نمیبینه واقعاً حقایق را دیگر. کافر بودن در مقابل شکر که قرار میگیرد یک معنی دارد کفر. در مقابل ایمان که قرار میگیرد به معنای پوشیده بودنه. پوشیده شدن. قلبهاشون پوشیده است و این اصطلاحات تو متون دینی زیاده.
یک موضوع وسیعی در متون دینی هست که چگونه آدمها به چه دلیل از طریق گناه که این موضوعی که الان وارد فلسفهی تحلیلی شده، شکرگزار نبودن و چه روالهایی دارد که آدمها دچار این وارد این استیتی میشوند که نمیتوانند ببینن.
یکی از مهمترین ویژگیهای اینجور آدمها این است که غرق در روزمرگی و عادات و اینها میشوند و همهچیز در واقع به نظرشون میآید که آخرش به اینجا میرسند که یک مفهوم پوچی مثل دهر را مثلاً ابداع بکنند بگویند که بله همهچیز همهی کارها را دهر دارد انجام میدهد.
ما الان این آیه را که میخونیم لبخند میزنیم که چه حرف مزخرفی ولی همین الان هم حرفهای بدتر از این هم میشنویم ولی عادت کردیم لبخند نمیزنیم. که کی دارد کارها را انجام میده؟ مثلاً قوانین طبیعت دارند جهان را اداره میکنند. بگذرید.
خب، یک یک مفهوم دینی بسیار اساسی این است که آدمها از نظر شناختی سلسله مراتب دارند و یک مجموعه از یک سطح پایین تا یک جایی این آیات الهی را نمیبینن. اصلا مشکل این است شما پیامبر برایش بفرستید حرف حق را میزند بهشان ولی نمیفهمه که این حرف حق دارد میزند.
اصلا شناختش بهش اجازه نمیدهد یک یک آدمی که از نظر شناختی سطحش بالا باشه نیاز ندارد از که حضرت صالح برایش شتر از در کوه بیاورد بیرون همین که حضرت صالح را ببیند و ببیند این چه میگوید میفهمد که این دارد آدمیه که حرف حق دارد میزند و مثلاً اتصالش را به خداوند حس میکند مثل داستان یک یک داستان خوبی در قرآن هست که به این موضوع مربوطه که آن در سوره یاسین سه تا پیامبرن که میروند یک جایی و مردم را دعوت میکنند به توحید.
بعد مردم هم نمیپذیرن نمیپذیرن حرف های اینها به نظرشون مزخرف میرسد یک نفر از راه دور میآید و میگوید که اینها حرف درست دارند میزنند این را بپذیرید اینها چیزن حرف های الهی طرف چون میداند آشناست خودش اهل حقه خب میفهمد.
اینها دارند حرف درست میزنند دیگر میگوید ازشان پیروی کنید اینها که چیز مثلاً چیزی به غیر از پیروی خدا و اینها از شما نمیخوان خب مخصوصاً که از راه دور آمده اگر هم اگر یک نفر ادعا کند چون تو قرآن اشارهای به این نیست که این آدمها که رفتن آنجا کار خارقالعادهای انجام داده باشند کار معجزهآسایی اگر هم دادن این یارو نبوده چون از راه دور آمده و فقط شنیده که یک آدمهایی اومدن و این حرفش این است که اینها حرفاشون درست است.
یعنی اصولاً یک آدم سطح بالا از نظر شناختی نیازی به این مجموعه کار لازم نیست حضرت عیسی برایشان مرده زنده بکند فکر کنم حضرت عیسی حرف هم نزنه این حضرت عیسی را ببیند میفهمد که این یک آدمیه که در قرآن باز یک آیه خیلی زیبایی هست که درباره مسیحیهاست مسیحیهایی که مؤمنن میگوید اینها میان میشینن قرآن را که میشنون اشک از چشمشون جاری میشود چون برای اینکه میفهمند که این حقه نه پیامبر.
معجزهای برایشان کرده نه در رکاب پیامبر مثلاً فرض کنید بودن پیامبر خیلی دیدن قرآن را میشنون و تشخیص میدهند که این حقه و یک جوری میفهمند که پیامبر وصل به خداوند. بنابراین به غیر از این مفهوم که این نکته اصل اول که همه چیز آیه است اصل دوم این است که به دلایلی که مفصلاً در متون دینی بهش پرداخته میشود همه مردم آیه ها را نمیبینند.
خب حالا اصل سوم این است که خداوند یک صفتی مثلاً فرض کنید صفت هادی در خداوند هست بنابراین خداوند میخواهد که اینکه همه چیز آیه است اینها نمیبینن یک جوری به اینها یک چیزی نشان بده دیگر که یعنی یک نشانه هایی این آدمها در آن سطحی نیستند که این چیزهایی که میشود دیده و فهمیده و اینها را درک بکنند ولی یعنی یک آدم وقتی که میداند که یک کودک متولد میشود نمیفهمه که این یک حالت معجزهآسایی دارد و ایمان باید.
پیدا بکند و این حرفها ها اتفاقاً من فکر کنم این بچهدار شدن برای خیلیا من از ببخشید از پدر خودم این حرفش یادمه یک بار یک چیزی به من گفت من احساس کردم که.
خب جایی که بچهها شروع به حرف زدن میکنند برای پدر من این خیلی چیز بود یک بار به من گفت این میگوید که عجیبترین چیز دنیا که اینها به دنیا میان بعد از یک مدتی برای خودشان شروع میکنند حرف زدن این اینکه سخنگو شدن خیلی برایش یک حالت معجزهآسایی داشت میفهمید.
که این اصلاً انگار به طور طبیعی چیز نیست قابل درک نیست یک چیز خیلی عجیبیه. حالا برای مردم همین تولد یک کودک بزرگ شدنش همه این چیزها میتواند آیه باشه میتواند اینها را به یک حس عمیقی نسبت به مثلاً جهان برسونه که خدایی هست و صفات خدا را درک بکنند.
خب حالا همه مردم اینجوری نیستند ولی مردم دیگر این اگر ببینن یک شتر از شکم مادرش یعنی آن نمیفهمه، حالا اگر تو کوه دربیاد میفهمند اینجا یک نشانهای یا چیزی، بالاخره یک تکونی علت اصلی کفر غرق شدن در حس و روزمرگی و همین عادتهای روزانهست، چیزی که چند بار دیدن تکونشون نمیدهد ولی یک واقعهای که کاملاً خارق عادت باشه، این میتواند یک لحظه انگار این پرده را پاره بکند و یک چیزی ببینن.
خداوند این کار را میکند. خداوند چه در زندگی خصوصی مردم، چه در اطراف پیامبران پدیدههایی رو، اتفاقاتی میافتد که یک جوری آدمهایی که به طور نرمال انگار متوجه نیستند و در غفلت به سر میبرن، این که از واژههای کلیدی این مبحث معجزه به نظر من غفلته، یعنی غفلت را یک جوری از بین میبرد.
ما در یک دنیایی زندگی میکنیم انگار به وضوح، مثلاً خداوند وجود دارد ولی چون همهجا هست و همهکار دارد میکند و اینها متوجهش نیستیم ولی اگر یک تکونی بخوریم، یک اتفاق خاص بیفتد ممکن است از این حالت دربیایم و یک چیزی را بفهمیم، بفهمیم. اعتیاد به ادراک حسی. اعتیاد به ادراک حسی. بله خیلی خیلی نزدیک به همین موضوع کفر.
اعتیاد به ادراک حسی دیگر. خیلی نزدیک به مفهوم حسگرایی که پدرش هیومه. خب بنابراین یک یک مفهومی اینجا در واقع وجود داره، یک واژهای وجود دارد آن هم واژه انزال یا تنزیله. در قرآن بارها و بارها چه در مورد آیات قرآن، چه مخصوصاً در مورد همین مواردی که اینجا مثلاً ذکر شده در خداوند آیات را نازل میکند. یعنی چه نازل میکنه؟
یعنی مثل اینکه یک چیز سطح، یک مفهوم سطح بالایی هست، همه نمیفهمن، یک یک پدیدهای خیلی تو سطح پایینتر انگار تبدیل میشود به یک نشانهای که آن مفهوم میرسونه.
سخنان صالح به عنوان یک پیامبر، آیهای در اینکه این پیامبر هست هست، مردم نمیفهمن ولی شتری که از در دل کوه دربیاره مردم دیگر میتوانند این را درک بکنند که بله این واقعاً از طرف خداوند دارد مثلاً این چیزها را میگوید.
بنابراین یک یک واژه اینکه این آیه کلی که شامل همه چیز آیات الهی هست، ولی یک حرف از اینکه آیات نازل میشوند هم هست، این نزول آیات مثل مثلاً قرآن یک سری حرفهای حلقیایه که اصلاً در خود قرآن که نگاه میکنی تو متن مقدس قرآن یک مجموعه چیزی است که اصلاً از ازل انگار بوده. بیان جهان مثلاً در یک قالب کلمات، حالا منظور با همین سوره قرآن نه.
یک یک چیزی، بالاخره یک معنای قرآن، آن بیان به اصطلاح حقیقت به صورت کلام و اینها انگار یک چیز ازلیه. حتی یک عبارت جالبی در قرآن وجود دارد که میگوید الرحمن علم القرآن خلق الانسان. اصلاً انگار این تعلیم قرآن بعد از خلق انسان اتفاق افتاده، یک جوری یک شأنی به قرآن داده میشود که حالت ازلی و مثلاً خیلی چیز دارد.
خب در مورد آیات قرآن نازل شده انگار یک چیزی هستند. یک چیزی که باز بگذارید به یک آیهای اشاره بکنم که تو خود متن جالب است. در مورد آیات قرآن میگوید که اینها دانشهایی هستند در سینه کسانی که اوتل علم. اینها آدمهایی هستند که این آیات قرآن را انگار از قبل بلدن. این چیزهایی که در قرآن دارد بیان میشه، این حقایق در سینه آنها هست.
این یک جوری انگار بیان آن حقایق. بنابراین قرآن به این دلیل آیات نازل شده هست که یک مجموعهای از گزارههایی که با واژهها ساخته شده و اینها در اختیار عموم قرار میگیره، نازل شده به این معنا که دیگر الان از حالت ادراک مثلاً اینکه پیامبر جهان را میگویند در شب قدر، مثلاً دیگر یک حالا معروفه که اول قرآن به پیامبر کلش انگار نازل شده، بعدش این به صورت واژگان دراومده.
بالاخره در این چیزی که من دارم میگویم سازگاره که شما آیات قرآن را بگویید آیات نازل شده است. نازل شده این که به معنای به صورت صوت و حرف در آمده مینویسین الان در اختیار همه است. آیاتی که هستند ولی در اختیار همه نیستند اینها نازل میشوند حالا چه به صورت صوت و حرف چه به صورت یک وقایعی که نشانه مثلاً یک حقایقی هستند.
خب بنابراین یک مقدار نزدیک شدیم به این که اگر به یک اتفاقهای عجیب و اینها ویژگی مشترکشون غیر عادی بودنه. بنابراین یک مفهوم آیات نازل شده داریم که این خیلی به این نزدیک شده دیگر. آیاتی هستند که تو سطح پایین اومدن و در اختیار مردم قرار گرفتن.
پس عملاً یک چیزی که یک نشانه که نازل شده غیر عادیه. عادیش که بود. این عادیش نازل شده نیست. یعنی یک نازل شده دقیقاً همین نازل شدهست که یعنی خداوند دخالتی کرده، دخالت خاص کرده. یک جهان عمومی انگار ساخته شده، همه چیز در آن آیه هست ولی یک اکت خاصی انجام شده، یک چیزی در اختیار شما قرار گرفته.
بنابراین همه چیز که فعل خداوند هست ولی اینجا یک فعل خاصی هم صورت گرفته که یک چیزی سطحش برای ادراک آمده پایین و در این مفهوم نازل شده به نظر من مفهوم غیر عادی بودن هم هست. فعل خدا بودن در آن هست، یک فعل خاص خداونده و غیر عادی بودن هیچ چیز عادی آیه نازل شده بهش نمیشود گفت.
حالا یک واژه دیگر هست که به نظر من این را اگر بذارین به آن مفهومی که میخواهیم بسازیم و حالا بعضی از این مصداقها را در بر میگیره، مفهوم بینه به عنوان یک صفت آیات نازل شده. آیه نازل شده بینه یا آیات بینه نازل شده. بینه بینه یعنی چی؟ یعنی روشنه دیگر. غیر قابل انکاره.
یعنی هر کسی این را ببیند مثل مثلاً فرض کنید زوری اینکه شتر از کوه در میآید یا حضرت مسیح مرده را زنده میکند یا پرندهای که از گل میسازه و آن پرواز میکند کسی منکرش نمیتواند بشود که اینجا یک چیزی اتفاق افتاد که مثلاً پیامبران است الهیه یک جوری روشن بینه به معنای غیر قابل انکار مثلاً غیر قابل انکار.
یعنی خداوند آیات را که نازل میکند این آدمهایی که خیلی سطح پایینان در حدی باید نازل شده باشه که همهشان بفهمن. هر چقدر هم مثلاً آن آدمها دیگر از لحاظ هوش و فکر و اعتیاد به ادراکات حسی و اینها وضعشون خرابه ولی در مقابل این آیه نازل شده که قرار میگیرند باید به طور روشن و غیر قابل انکاری بپذیرن که اینجا این شخص پیامبره یا این اتفاقی که افتاده نشانه دخالت الهیه و الی آخر.
پس یک عبارت سه کلمهای در قرآن وجود دارد که خیلی نزدیک میشود به این مفهوم میراکلی که ما میخواهیم در موردش صحبت بکنیم. نه معجزه است این نه معجزه به معنای کلامیه الان میگویم چرا و نه میراکل به معنای هیومیئه.
یک چیز جدیدی اصلاً میخواهید بگویید یک مفهوم در قرآن یک مجموعهای از این مصداقها جدا میشوند که اینها آیات بینه نازل شده هستند. یک ویژگیهایی دارند حالا. این مثل همان مسئلهست که من میخواهم در زیستشناسی نمیتوانم مثلاً فرض کنید در مورد گوسفندها و بزهای قهوهای صحبت بکنم. به نتیجه خوبی نمیرسم.
این که کدام این مصداقها را با همدیگر دستهبندی بکنم و یک مفهوم بسازم به درد میخورد و میشود در موردش خوب بحث کرد، خب این الان یک نمونهای یک مفهومیئه که نزدیک به این مفاهیمی که اینجا گفتم و میشود در موردش خوب بحث کرد. من قبل از اینکه ادامه بدهم یک تذکری را که اول جلسه میخواستم تکرار بکنم را میخواهم دوباره بگویم.
کل این فرایندی که متون دینی را بردارید سعی کنید ترجمه بکنید به زبان فلسفه تحلیلی، مطلقاً نیاز به این ندارد که شما ایمان داشته باشید به متن مقدسی که دارید روش کار میکنید یا هدفتون این باشه که مثلاً بگویید که بحث را ببینید تو متون دقیقاً برعکس، ممکن است یک آتئیست آن کار را بکند. به چه منظوری؟
به منظور اینکه بگوید آقا این فلسفه دینی که برای خودتان در فلسفه تحلیلی ساختید، این اصلاً متدینین این را نمیگن. اینها اصلاً یک چیزهای دیگهای دارند میگویند که خیلی خوب قابل رده. دقت میکنید؟
یعنی مثلاً بگوید آقا تو رفتی معجزه را یک خورده صورت علمی و اینها بهش دادی که بتونی خوب ازش دفاع کنی یا خدا را یک خورده مثلاً حالتهای دئیستیک بهش دادی برای اینکه بتونی ثابتش بکنی.
اصلاً متدینین خداشون آن که تو میگی نیست، معجزهشون این نیست، مفاهیمشون خیلی چیزن، خیلی به اصطلاح به راحتی قابل، ممکن است یک آتئیست بیاید این کار را بکند. اصلاً مهم نیست که شما نیتتون چیست. یک کار روشنی دارد انجام میشود.
من اگر متن دارم کاملاً میتوانم به عنوان یک کار حرفهای بیام این متن را بررسی بکنم، ببینم این متنه مثلاً فرض کنید در حول و حوش این مفاهیم چیها چه مفاهیمی را مطرح کرده، چه جوری مطرح کرده و بعد ببینم آیا این حالا مثلاً با فلسفه دین تحلیل تفلیس داره، نداره، قابل رده، قابل اثباته، اصلاً آن یک بحث جداست.
ما یک کار فنی لازم داریم برای اینکه متن مقدس را بخونیم و سعی کنیم ترجمه بکنیم به آن سمت که در موردش بحث بشود.
نتیجهاش به نفع دینه یا به ضرر دینه، شاید یک نفر بگوید بله این کار را بکنید، مثلاً ما بهتر دین را آماج حملات قرار بدهیم. حالا ما از نظر من تفاوت ندارد. میخواهم بگویم این یک کاری نیست که نتیجه این باشه که به متن دینی ایمان دارید. و لازم نیست که پذیرفته باشید که متن دینی تحریف شده یا نشده.
همین متن دینی که الان مسلمانها میخوانند را داریم تحلیل میکنیم. شاید همین متن دینی خیلی چیز نباشد. حالا مثلاً تا یکی دو دهه قبل خیلی جدی این تئوری را پرورانده بودند که از دهه ۷۰ تا مثلاً دهه ۹۰ یک ۲۰ سالی خیلی جدی این مسئله مطرح بود که قرآن در قرن دوم اصلاً نوشته شده.
اصلاً در زمان پیامبر وجود نداشته. حالا تو سالهای اخیر یک خورده بالاخره یک چرخشی به دلیل این نسخههای قدیمی که پیدا شده به وجود آمده ولی شما فرض کنید که متن دینی قرآن تو قرن دوم توسط عبدالملک مروان نوشته شده. یعنی در دربار عبدالملک مروان به وجود آمده باشه. ما کاری به این موضوع نداریم. میخواهیم ببینیم تو قرآن این مفاهیم چه جوری مطرح شدن.
حالا کی نوشته و کی ننوشته. میخواهم بگویم این چون من یک بار آن سخنرانی که تو IPM کردم احساس کردم که این جماعت احساسشون این است که پیشفرض این بعد از این سخنرانی تمام شد ها. همینطور داشتم میرفتم خانه از بعضی سوالهایی که پرسیدن و اینها احساس کردم که اینها به این نتیجه رسیدن که انگار باید درست بودن قرآن را مثلاً پیشفرض بگیریم بعد این حرفها را بزنیم.
ما کاری به این کارها نداریم. حالا این یک کار فرض کنید من آتئیستم دارم قرآن را خواندن دارم به شما میگویم آقا قرآن این مفهوم را اینجوری مطرح میکند. اصلاً واژه معادل اینها ندارد.
عوضش یک عبارت ترکیبیای دارد که نزدیک به این مفهومیایه که ما مثلاً بهش معجزه یا میراکل میگوییم. چرا این مفهوم با مفهوم معجزه به معنای به معنایی که پیامبران یک کارهایی میکنند که رسالتشون اثبات بشود یکی نیست؟
برای خاطر اینکه آیه نازل شده بینه میتواند تو زندگی خصوصی شما هم اتفاق بیفتد. یعنی یک حادثهای برایتان پیش بیاید به طور غیرعادی که شما مثلاً فرض کنید از آنجا پی به وجود خدا یا به صفات خدا ببرید یا ایمانتون مثلاً تقویت بشه، قدرت خدا را حس بکنید یا هر چیز دیگهای.
اصلاً تو مفهوم آیه نازل شده بینه مفهوم پیامبری وجود ندارد. اینها حول و حوش لزوماً رسالت نیستند. ممکن است برای حضرت زکریا که خودش پیامبره یک آیهای نازل بشود.
مثل اینکه از خداوند میخواهد که یک نشانهای برای تولد یحیی مثلاً به من بده، خداوند هم میگوید که نشانهات این است. ممکن است برای حضرت ابراهیم برای اینکه درک بکند مثلاً مسئله معاد را یک اتفاق خاصی بیفتد که آن از طریق آن اتفاق خاص این را درک بکند.
این که این ولی شامل همه چیزهایی که تو قسمت اول هست میشود. یعنی اگر پیامبری بیاید برای اثبات رسالت خودش یک کار خارقالعاده انجام بده حتماً با یک آیه نازل شده بیّنه طرف هست. ولی بعضی از این اتفاقهایی که اینجا افتاده اینها ممکن است مثلاً فرض کنید کما اینکه در مورد قوم یونس اینجوری گفته میشود نشانههایی از عذاب ظاهر بشود که طرف ایمان بیاورد.
یعنی عذاب ناگهانی نباشد و ولی اگر ناگهانی باشه اصلاً نشانه چیزی نیست. خداوند دارد اینها را نابود میکند ولی میتواند یک آیه نازل شده این باشه که شما وعده عذاب داده شده حالا یک نشانههایی ظاهر میشود که اینها با که بیّنه است. اینها به این نتیجه میرسند که چیز است به اصطلاح واقعاً میخواهد عذاب نازل بشود و ایمان بیارن.
یک نکته مهم به نظر من این است که این یک عبارت متشکل از سه تا واژه کنار همدیگر است که ما را میرسونه به یک مفهوم شبیه به معجزه و اینکه حالا کدام یکی از اینها را شامل میشود کدام را نمیشود. آیا حوادث مربوط به بنیاسرائیل جزو آیات بیّنه نازل شده هستند یا نیستن؟
اینها را من نمیخواهم الان بحث کنم. بفرمایید. بله برهان، سلطان اینها خیلی کمه ولی مفهوم کلمه آیه، بیّنه و نزول مرتب به کار میرود اطراف این مفاهیم این شکلی که دارد. بله نزول اصولاً یک مفهوم خیلی کلیه.
آن هم همین است که خداوند یک چیزهایی انگار در بله ببینید باز من میخواهم تو یک جلسه این را چیزش کنم ببندم و الا خب شما قبل از اینکه حرف از این بزنید که انسان از نظر اپیستمیک از لحاظ دینی سلسله مراتب دارد مسئله این است که جهان سلسله مراتب دارد.
این چیزی نیست که لزوماً شما از نظر فلسفی اینجوری نگاه کنید به جهان. یعنی واقعاً هستی سلسله مراتب واقعی دارد. یعنی در رأسش مثلاً خداوند قرار گرفته، عوالم دیگهای وجود دارد تا میرسد مثلاً به عالم ماده.
همانجوری که تو فلسفههای حکمت قدیم مثلاً میگفتند یا عرفا حضرات خمس میگویند بالاخره یک یک سلسله مراتب واقعی وجود دارد در جهان که از یک سطح پایینی شروع میشود. حتی در حکمت قدیم برای عالم محسوسات سلسله مراتب قائل بودن که اینها هم باز یک لایههایی دارند. اینها اینکه یک چیز عمودی اینجا وجود دارد این فکر میکنم تو جهانبینی دینی هست.
یعنی اینطوری نیست که یک خداست و یک جهانه. یک مثلاً ملائکه انگار در یک لایه دیگهای از جهان هستند. عالم نمیدانم مثال هست. ممکن است این واژهها تو قرآن نیامده ولی شما این حس اینکه یک سلسله مراتبی در هستی، اونتولوژیک وجود دارد این را میبینید و از آن طرف هم یک سلسله مراتب اپیستمیک وجود دارد.
یعنی آدمهایی که کل این سلسله مراتب را میبینند یا آنهایی که فقط پایینترین سطحش را در حد ادراکات حسی میبینند.
بفرمایید. خب من شما را متهم میکنم به مطرح کردن یک سؤال خوب و بیربط. که به این بله من گفتم اینجا ما اصلاً یک حجم قابلتوجهی در قرآن و مباحث دینی وجود دارد که چه میشود آدمها اینجوری میشوند. ولی خب ربطی ندارد دیگر.
من همیشه یاد یک این، اه، یک هستی، احساس میکنم بیراهه یاد یک قسمتی از یک کارتون معروفی میافتم که، اه، یک کارتونی هست مال والت دیزنی که دانلد داک و اینها بازی میکنند که اسمش هست جنون آب فکر میکنم این قسمتش. نمیدانم کسی دیده؟
یک جایی این یک پروفسوریه، این دانلد داک، پروفسوری که دارد توضیح میدهد که چرا مردم اینقدر علاقه دارند بروند کنار دریا و فلان و اینا، خیلی سریع صحبت میکند که چون دو سوم مثلاً بدن انسان را آب تشکیل میدهد و اینطوری و اینطوریه و ۷۰ درصد مردم هم ناخنشون ریشریش میشود که ربطی به بحث ما ندارد.
میدانم که دارد میگه، یک جمله هم در مورد ناخنا میگه، بلافاصله هم میگوید که ربط ندارد. این کار را که دارد میگه، پس اگر ربط ندارد. حالا این سوالی که شما دارید میکنید، خیلی سوال اساسیایه که اصلاً چرا اینطوری میشود و چرا اکثریت اونطوریان در واقع. و این منشأ کفر در واقع چیه؟
واقعاً خب فکر میکنم یکی از اساسیترین سوالاییه که فکر میکنم خیلی هم در موردش مطلب گفته شده در، مثلاً قرآن نگاه کنید، این برای خودش یک موضوع مهمی است. خب، بیاید، اه، نه اینکه توافق کنیم که در قرآن، ببینید موضوع این نیست که آیا نزدیکترین، حتی میخواهم بگم، من این ادعا را میخواهم بکنم که نزدیکترین مفهوم به معجزه، میراکل و اینها این است.
من میخواهم بگویم این یه، این یک در این لکسیکونیه که قرآن داره، باهاش صحبت میکند و یک چیز این شکلی در آن هست دیگر. و بعضی از این مصداقها اینجا هستند به اصطلاح در این مقوله میگونجن.
یعنی پدیدههایی که خارقالعادهان، خداوند اینها را ایجاد میکند که اینها برای آدمهایی که این پدیدهها را میبینن، نشانهی یک حقیقتی هستند. این حقیقت میتواند وجود خدا باشه، میتواند رسالت این پیامبر باشه یا یک صفت الهی باشه.
میتواند نشانهی این باشه که بگذارید من یک مثالی را که چند بار آقای دکتر آزادگان بهش اشاره کردن که تو این مقالهای که من نوشتم آمده به عنوان یکی از این، خب من، من وقتم دارد تمام میشود.
بگذارید من، من صحبتم را در مورد اینکه در متن دنبال یک چیزی که میخواهیم بگردیم حدوداً به چه میرسیم، الان یه، یک مفهوم دیگر را آوردیم، این مفهوم نزدیکه به این چیزی که ما میخواهیم بگیم، ولی، اه، مثلاً یک تفاوت عمدهاش را بگیم، مثال جلسهی آینده در مورد مثالها صحبت میکنم.
تفاوت خیلی مهم به نظر من اینجا این است که این مفهوم معجزه انگار وقتی پیامبران نباشن تمام میشود. ولی این مفهوم آیات نازلشدهی بینه برای آدمها میتواند ادامه پیدا کند تو زندگی خصوصی آدما، یک دعایی که به طور غیرمنتظرهای و عجیب و غریبی برآورده میشه، ممکن است برای یک آدم یک آیهی بینهای باشه. و فقط یک نکته بگویم که بحث را ببندم. الان مشکل چیه؟
خداوند میخواهد هدایت بکنه، مشکل این است که یک حقایقی، یک آدمایی، خداوند میخواهد هدایت بکنه، مهربانه، مثلاً یک صفاتی دارد. حالا یک آدمی هست که به دلایلی یک بلایی سرش اومده، نمیتواند این آیات را ببیند و حقایق را درک بکند.
خداوند چه کار میتواند بکنه؟ خداوند میتواند آن حقایق را یک خرده سطحشون را بیاورد پایینتر، مثل اینکه برای یک بچهی کوچیکی دارد یک واقعیتی را توضیح میده، یک خرده بیشتر انگار توضیح بده، و بینهاش بکنه، روشنش بکند تا این بفهمه یک چیزی.
یک کار دیگر هم خداوند میتواند بکند. میتواند ادراک این را یک لحظه بکشه بالا دیگر. آره؟ مشکل چیه؟ مشکل این است که یک چیزی آن بالاست، نمیبینه. حالا یا آن را باید بیاورد پایین یا این را ببره بالا. موضوع این است که این اتفاقاً میافتد و این اصولاً در کانتکست، نه کانتکستهای دینی ما، نه تو کانتکستهای مربوط به فلسفهی تحلیلی، خیلی بهش توجه نمیشود.
خیلی از آدمها اینجوری ایمان میآرن که یک روز خاصی، یک حالی دارند که همین طلوع خورشید را میبینن، یک دفعه زیر و را میشوند. یک چیز عادی را میبینن، هر روز میدیدن، ولی امروز یک چیز دیگهای ازش میفهمند. مثل اینکه ادراکشون یک دفعه شفاف شده، روشن شده. خب؟
رؤیت آیات در آفاق و انفس
من در قرآن یک اصطلاحی مثلاً به کار میرود سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی الانفس.
این به رؤیت رسوندن لزوماً این نیست که آن را بیاورد پایین. میتواند این باشه که این را ببره بالا. بنابراین یک پدیدهی دیگهای هم اینجا وجود دارد وابسته به مفهوم معجزه که کمتر در موردش صحبت میشود و اتفاقاً این آدمهایی که در ادیان شرقی هستند به این خیلی اهمیت میدهند.
به این لحظههای روشن شدن ذهن در واقع نه چیزی اتفاقی در عالم خارج نمیافته. در درون آن مشاهدهگره که یک اتفاقی افتاده که یک چیزی برایش روشن میشود. مثلاً از لحاظ دینی یک کار خوبی انجام داده، یک آزمونی را از سر گذرونده با موفقیت، یک آزمون الهی را و حالا مثلاً یک دفعه یک جرقهای در وجودش زده و یک چیزهایی برایش روشن شده.
این را به عنوان یک متممی از این مفهوم آیات نازل شده، آیه نازل نشده. اینجا یک ارتقایی در شناخت صورت گرفته که این همان کار را میکند دیگر. یعنی خداوند مهربان و هادی یک آدمی را به یک درجهای میرسونه. آیات نازل شدهی بیّنه مربوط به آدمهایی که حتی استعداد این هم ندارند که یک لحظه بیان بالا.
فکر کنم اگر استعدادشو داشته باشند این کار کار چیزتریه. حالا به دلایلی کار خفیفتریه. حالا من در مورد این خفیف و شدید و ایناش جلسه آینده صحبت میکنم. حالا این واژهها به ما یک امکانی میدهند که یک بحثهایی بکنیم که به نظر من با از حول و حوش مفهوم میراکل و اینها درنمیآد. حالا خیلی چیزها موند.
من فعلاً کاری که تو این جلسه کردم یک بخشی از آن فرایند ترجمه را تا یک جاییاش رفتم دیگر. یعنی من دیگر هم نمیخواهم این کار را ادامه بدهم. هرچند که قطعاً این قسمتش خیلی ممکن است جا داشته باشه برای کار کردن.
من فرضم این است که در مفهوم در متن دینی یک مفهومی پیدا کردم، یک عبارتی پیدا کردم که به یک مفهومی اشاره میکند که نزدیک به این مبحث معجزهی ماست.
حالا این را میشود ترجمه بکنیم به بحثهای مربوط در فلسفهی تحلیلی که چون سه قسمت دارد خیلی آمادهست برای ترجمه کردن. برای خاطر اینکه میخواهیم سه تا شرط بگذاریم دیگر. این سه تا شرطو مثلاً داشته باشه بهش بگوییم میراکل یا حالا هر چیزی که اسمش را میخواهید بگذارید.
این نه میراکله به معنای متداول، نه معجزهست. شامل چیزهای کمتری از میراکل میشود ولی شامل چیزهای بیشتری از معجزه میشود. یک اینها از نظر من این میراکل بز و گوسفندها هستن، معجزه بز قهوهای. این زیادی تنگه، این زیادی گشاده. این یک چیزی است که خود اندازهتریه که بهتر میشود در موردش بحث کرد. حالا از نظر من که میگویم بگذار اینجوری بگویم.
از نظر متن مقدس این مفهوم بهتر تعریف شده و مناسبتری برای کار کردن. حالا ادامهاش را جلسه دیگر میگوییم. جلسه آینده من در مورد اینکه چه ویژگیهایی دارد این آیات نازل شدهی بیّنه در قرآن صحبت میکنم. به اضافه اینکه فکر کنم تو جلسه آینده یک ترجمهی حداقل مقدماتی به فلسفهی تحلیلی هم ازش ارائه میدهم.
ببخشید یک خورده وقت شما را باز گرفتم. خب من میخواستم امروز راجع به یک ذره راجع به فروید صحبت کنم ولی تو این هفته گذشته خیلی بر خودم در درونم کار کردم و دیدم نمیتوانم راجع بهش صحبت کنم. حالا شاید به دورم تو هفتههای بعد اگر بتوانم ولی فعلاً در چیزم نبود در توانش نداشتم صحبت کنم. حالا حواسشو نداشتم. یک چیزهای دیگر میخواهم بگویم.
بیشتر در ادامه ببینید آقای دکتر، ما یک مفهومی داریم در فلسفه تحلیلی معاصر که بیشتر کسانی که روی علم و دین و علم و دین کار میکنن، که حالا به این عناصری که یا مفاهیمی که آقای دکتر اشاره کرد مثل اعمال خارقالعاده پیامبران و اتفاقاتی یا اعجابهایی که میافتد یا تولدها و حوادث مردمشناسی، مثلاً به این اضافه میکنند یک چیزهای دیگهای هم، حتی مثلاً مثل الهام یا دعا، دعای مستجاب یا حتی شما مثلاً ممکن است نذر و نیاز و عهد و امثال اینها هم داشته باشین و جواب بگیرین.
همه اینها را میآرن در چیز، شفا گرفتن مثلاً مریض به واسطه دعای شما یا به واسطه یک کرامتی که یک انسان بزرگی ممکن است بکند.
اقدام خاص الهی و ناسازگاری با علم
همه اینها را میآرن در تحت یک عنوانی دارند که بهش میگویند Special Divine Action. در واقع General Divine Action که General Divine Action عملاً دو تا کار را دارد انجام میده، یکی اینکه قوانین جهان را میگذاره و دوم اینکه قوانین جهان را نگه میداره، پس هم خالق جهانه و هم نگهدارنده جهان.
این میشود کاری که خداوند در جهان اکشن جنرال. Special Divine Action میشود همه اینها، یعنی هر جایی که خداوند شما اعتقاد داشته باشین، قبول داشته باشین که خداوند دخالت میکند در جهان، به این معنا.
یک راهی هم کلمهاش هم بنویسم. قرمز بنویسم که قاطی نشود با خطهای دکتر، بعد واسه شما هم بگویم. آها، رفتتش در آن. یک رنگ دیگر مینویسم چون باید بعداً بهش اشاره کنم. Deviate from usual ways in which کی به، یعنی خداوند treats the staff he حالا he has made. و چیزهایی که خودش خلق کرده و رفتاری که معمولاً با این با مجموعه خلق خودش میکنه، حالا یک جور دیگهای رفتار میکند.
پس خودش خلق کرده، خودش هم به طور معمول یوجوالی با آنها اینجوری رفتار میکند یا نگه داشته جهان را که اینجوری عمل بکنه، ولی بعضی وقتها deviation در آن اتفاق میافته، یک جور دیگهای عمل میکند. اسمش را اسم این را میذاریم Special Divine Action که همه این موارد را شامل میشود.
بله. قدیمی نیست. مثلاً پورکینپورن و همین تو دهه تقریباً ۹۰ استفاده شده، بله. بعد هم متداول شد، حالا پلنتینگها و اینهای دیگر هم استفاده کردن. اصلاً یعنی Divine Action اصلاً از آن موقع خیلی اهمیت پیدا کرد، دوباره راجع بهش صحبت کنیم. حالا بله، بفرمایید، بفرمایید. آره، اصلاً میخواهم راجع به نیوتن یک ذره صحبت کنم، آره، بله. میخواهم راجع به نیوتن صحبت کنم.
خب حالا مسئله چیه؟ مسئله این است که پس خدا خالق جهانه، خدا در جهان دخالت میکند. در طول تاریخ هم بارها و بارها دخالت کرده و این دخالت الان هم ادامه دارد. یعنی شما هم احتمالاً ممکن است که تو زندگی یا مؤمنان، خیلی وقتها تو زندگی اینها را میبینن، حتی غیرمؤمنان هم ممکن است مشاهده بکنند.
مثلاً اینکه الان آقای دکتر گفت مثلاً بعضیها ممکن است یهو خودشان بیان برای یک چیزی ببینن، شما میبینید که این تغییرات تو آدمها اتفاق میافتد. من مثلاً مثال میزنم، مثلاً یک دوستی داشتم تو سالها تو آمریکا به زندگی میکرد، از بچگی فکر کنم مثلاً متولد اونجاست، بعد آنها هم آنجا بودن.
این تصمیم میگیرد یک روز برود از این جشنواره برزیل هست، فکر کنم یکی یک ماه پیش هم برگزار میشد. خود رقص و آواز و اینهای جشنواره معروفه، خیلی خوشحالن آدمها و اینها.
بعد خیلی در جهان فستیوال معروفه بعد خیلی خوشحالم بعد حتما دیدین یعنی بالاخره اینقدر خبرش بعد این میرود یک سالی میرود آنجا از لس آنجلس بلند میشود سوار هواپیما میشود میرود برزیل داشته خانه میرفته خانه خداحافظی کند خواهرش خیلی به شوخی تقریباً به شوخی مثلاً میگوید بیا این قرآن هم بگذار تو کیفت که مراقب تو باشه بعد اصلاً نه اهل نماز نه اهل هیچی اصلاً اعتقادی کلاً یک آدم معمولی داشته زندگیشو میکرد.
باشه. میگوید باشه. میگذارد قرآن تو کیفش و میرود برزیل. تو هتل که خوابیده بوده بلند میشود بیکار بوده مثلاً فردا صبح قرار بوده این برنامه اتفاق بیفتد این را میگوید تو خانه میبینم کتابه. بیکار هم هستم کتابه را باز کنم بخوانم ببینم چه نوشته. بعد همین که میگوید این را میخونه یهو یک اتفاقی واسش میفته.
میگوید اصلاً چه خبره این دنیا چیه؟ من اومدم اینجا چیکار؟ این ماجرا چیه؟ این کتاب در آن چه نوشته؟ اینها هی شروع میکند به خواندن و بعدشم برمیگردد میرود آمریکا و بعد الان تو ایران زندگی میکند سالهاست اینجا ازدواج کرده زندگی میکند و میتونین ببینینش آدم قشنگ واقعیه. ا یک اینها اتفاقاتیه که میفته تو دنیا واسه آدمها.
مثلاً یهو ممکن است یکی بیاید بالا یک یک چیزی ببیند یا شما با نظرات خیلی وقتا دیدید این چیزها را. خب حالا پس ما قاعدتاً موحدان قاعدتاً معتقدن که این اتفاقا دارد میفته تو دنیا یا اسپشیال دیواین اکشن اتفاق میفته. خیلی موارد زیادی میتوانیم راجع بهش صحبت کنیم.
خب حالا یک سری از متالهان هستند متالهن یعنی تئولوژیان به این معنی که اینها میگویند اسپشیال دیواین اکشن نمیتواند اتفاق بیفتد پس ما کاری فعلاً به هیوم نداریم. ا اینها میگویند اسپشیال دیواین اکشن نمیتواند اتفاق بیفتد به خاطر اینکه ا این در اینهایی هم که تو کتاب مقدس آمده همهشو باید ما تمثیلی یعنی همه اینها را باید به عنوان تمثیل بهش نگاه کنیم.
همهش متافوره، داستانه که برای ما ذکر شده واقعیت ندارد. مثلاً که یونس رفت تو که نمیدانم کشتی دهن ماهی خوردش یا مثلاً هم داستان آدم، داستان همه اینها داستاناش تمثیلیان. این هم مثاله برای اینکه خیلی هم آموزندهست. ما میتوانیم از تو این داستانا یک چیزهایی یاد بگیریم. اینها هم اسپشیال دیواین اکشن نیست.
احتمالاً حالا ما میتوانیم اینها را با قواعد روانشناسی یا نمیدانم اینجور چیزها توضیح بدهیم. بله. خب حالا متالهان این سرفصل را میتوانم فکر کنم پاک کنم. این هم اینجا را هم میتوانم اضافه کنم. این هم پاک کنم. خب. کیا باهاش مخالفن؟ مثلاً رادولف بولتمان که فکر کنم تو کتاب شما حتی ترجمه فارسی هم شده متاله معروف آلمانی آمریکایی.
ا میگوید که ما نمیتوانیم در جهانی زندگی کنیم که مثلاً بهش به قول خود جهان الکترونیک و کامپیوتر و علم و جهان مدرنه و در عین حال به نریشنهایی که تو کتاب مقدس هست باور داشته باشیم که واقع شده. چرا بولتمان این حرفو میزنه؟ یعنی میگوید من نمیتوانم در آن واحد به این دو تا چیز اعتقاد داشته باشم.
یعنی تو این جهان زندگی کنم بعد اعتقاد داشته باشم که آن اتفاقات هم تو دنیا دارد میفته. به نظرش میآید که ما از یک جهانبینی علمی داریم صحبت میکنیم که جهانبینی علمی دارد جهان ما را به صورت حالا ساده بگوییم خیلی کازل کلوز دارد توضیح میدهد. یعنی روابط علی که بستهست و ما با دانستن این روابط علمی قوانین میتوانیم جهانمون را توضیح بدهیم.
یک چیز دیگهای که اضافه بشود یعنی یک دخالتی که تو این قوانین باشه را ما نمیبینیم. ما نمیدونیم نمیتوانیم توضیح بدهیم که کجاش دارد اتفاق میفته. و به نظرمون میآید که هرچقدر هم که دارد ساینس جلوتر میرود دارد قوانین دقیقتری را به ما در مورد جهان میدهد و ما همه چیز را میتوانیم هر اتفاقی که تو دنیا دارد میفته را باهاش بتوانیم توضیح بدهیم.
پس این انگار از دو تا جهانبینی داریم صحبت میکنیم که دو تا جهانبینی با همدیگر در تضاد قرار میگیرند. یکی دیگر باز دو سه نفر هم برایتان مثال بزنم. یک متاله دیگر که آکسفوردیه ا جان مککواری اسمش هست. من خودم این را دیدمش. البته آن موقع که من دیدمش خیلی پیرمرد بود و الان نمیدانم زندهست یا نه.
ا مثلاً داریم زندگی میکنیم. یعنی ما تو دنیایی داریم زندگی میکنیم، ببینید این زیاد هم پرت نیستها. جهان ما دیمیستفاید شده. یعنی آن رازآلودگیش ازش کم شده. ببینید شما وقتی ستارهها را نگاه میکنین چه میبینین الان تو ستارهها؟ احتمالاً یک سری چیز میبینیم که اینها سیارات و ستارههایی هستند که میتوانیم به فرمولبندی سوار صحبت بکنیم.
مثلاً ۱۰۰ میلیارد، ۱۰۰ میلیون سال نوری با ما فاصله دارن، ۲۰۰ میلیون سال نوری با ما فاصله دارند. نمیدانم ولی این کانستلیشن اینها به احتمال زیاد برای ما هیچ معنی خاصی نمیتوانیم بگوییم. مثلاً این کانستلیشن اینها شبیه مثلاً عقابه، یک شبه یک مرده، مثلاً شمشیر هستش. واقعاً از نظر کیهانشناسی بخواهیم نگاه کنیم، مثلاً آن معنی ندارد.
چون اصلاً اینها احتمالاً الان وجود ندارند خیلیهاشون. در حال حاضر که ما داریم صحبت میکنیم اینها از بین رفتن. مثلاً چه میدانم ۱۰۰ میلیون سال پیش نورش به ما رسیده. بعد اصلاً اینها خودشان هم با همدیگر ربطی ندارند. مثلاً یکیش مثلاً شاید آن ستاره که میبینیم اصلاً یک کهکشان باشه.
آن یکی که میبینیم مثلاً یک سیاره از مریخ را داریم بغل یک کهکشان میذاریم بعد با همدیگر وصلش میکنیم، مثلاً میگوییم یک کانستلیشن ساختیم ازش که اصلاً نمیتوانیم درک کنیم که بعد آن میتواند تأثیر بگذارد تو زندگی ما، آن میتواند مثلاً بگوید که الان چه خبره تو این دنیا. یک ما این میستفیکیشنها را نداریم. این رازها را از جهان درک نمیکنیم.
یا به قول دکتر وقتی بچهها تو دنیا میآید ما احتمالاً خیلی چیز عادی و طبیعی درکش میکنیم. معجزه نمیفهمیم ازش. از صحبت کردنمون درک نمیکنیم که معجزه. خب این ما تو یک چنین جهانی زندگی میکنیم. مککوری این را دارد میگوید. میگوید تو وقتی تو این دنیا اینطوری زندگی میکنی، نمیتونی همزمان یک اعتقاد دیگر هم داشته باشی.
به نظر میآید در تضاد، در تناقض قرار میگیرد نسبت به اعتقاد، نسبت به جهانی که در آن زندگی میکنی. پس برای اینکه آن را درک کنی بهتر است که باز هم بیای متافوریک نگاهش کنی. از داستانهاش یاد بگیری ولی فکر نکنی که واقعیت اتفاق افتاده. بله. کوانتوم؟ ببین حالا کوانتوم چه حالا راجع بهش هفته بعد میخواهم بیشتر صحبت کنم.
امروز میخواهم یک ذره راجع به جهانبینی نیوتونی صحبت بکنم. ولی آن هم احتمالاً میگویم تو فیزیک ما داریم توضیح میدهیم که حالا مثلاً یک یک مسئلهای که تو میتونی برایش با احتمالات توضیح بدی که الان ذره در با چه احتمالی در کجا قرار دارد. ببینید اتفاقاً ما اصلاً میگوییم ما میگوییم اورانیوم ۲۳۸ تو یک ثابت زمانیای واپاشی میکنه، خب؟
این که ثابت زمانیشو میکشیم که میبینیم تو این ثابت زمانی واپاشی میکند به معنی یا در هر زمانی تو ممکن است یکی از اینها مثلاً یک اتفاقی افتاده باشه. به یک احتمالی. این به معنی این نیست که علت ندارد. به معنی این است که ماجرا ماجرای احتمالاتیه. به معنی به نظر من اینجوری نیست که مثلاً تو بگوییم کلاً هیچ علتی ندارد.
ما چون انقدر پیچیده است احتمالات را روش نگاه میکنیم یک یک منحنی واسش میکشیم. ولی حتی اگر علت هم نداشته باشه مثلاً آن ثابت زمانیاش را خود این آزمایش را میتوانند به شکل بله. میشود. خوانش خوانش اینکه علت نداشته باشه میشود خوند. ولی حداقل به علت به معنی بله ساده کلمهای که قبلاً فکر میکردین نیست. ولی به نظر من راجع به جهان فیزیکی خارج نیست حداقل.
یعنی تو یک جهان بستهی فیزیکیه که تو میتونی با قوانین فیزیکی توضیحش بدی. حداقل این. ولی راجع به این بیشتر هفته بعد صحبت میکنم. خب حالا اسپشیال دیواین اکشن چه اشکالی دارد که قبولش کنیم؟ اصلاً ما خودتان میدانید که خیلی از فیزیکدانها هستند که متدین هم هستند یا خیلی از فیلسوفهای تحلیلی هستند که متدین هم هستند.
یعنی به نظر میآید که این دو تا را با همدیگر ترکیب دارند. مشکل اسپشیال دیواین اکشن چیه؟ به نظر شما مشکلش چیه؟ یعنی چرا فکر میکنند که با مدرن ساینس اینکامپتیبله؟ چیست به نظر شما مشکلش چیه؟ یعنی چرا فکر میکنند که با مدرن ساینس این کامپتیبله؟
آیا حالا همون، آیا به نظر شما به نظرم میآید آیا واقعاً علم مدرن اینقدر قوی هست؟ اینقدر قویه که بتواند نشان بده اسپشیال دیواین اکشن اتفاق نمیافته؟ علم مدرن حداکثر چه قدرتی داره؟ چه به ما نشان میده؟ یعنی حداکثر تواناییای که اصلاً دارد چیه؟ ببینید اگر که ما این اینجاست که میخواستم راجع به یک ذره راجع به نیوتن صحبت کنم.
احتمالاً خودشم با من موافقه چون قانون که دارد میگه، فکر کنم قانون طبیعت، لاو آو نیچر که دارد ازش صحبت میکند چیه؟ قانون طبیعت در فضای نیوتنی یک در یک فضای بسته دارد اتفاق میافتد. یعنی دائماً شما میگین ما یک کلوز سیستم داریم، همیشه یک کلوز سیستم داریم که در درون آن کلوز سیستمه شما آزمایش مشخصی میکنین، میگین این گزاره برقراره.
هیچوقت راجع به کل کائنات صحبت نمیکنین تو قوانینتون. همیشه میگین یک کلوز سیستمیه که معمولاً هم قاعدتاً هم باید از دو تا شیء با همدیگر صحبت کنین. شما اگر رابطه اسپیشیال ای را چارچوب ای بکنین تو فیزیک نمیتونین ما مسئلهشو حل کنین. مسئله اسپیشیال چارچوبی نمیتوانیم حل کنیم.
پس به نظرم قانون طبیعت اینه، باید اینجوری بخونیمش. اگر کسی دخالت نکند شرایط نرمال برقرار باشد آنگاه پی انگار که اصلاً تو قوانین فیزیکی ما این یک چنین اینجوری باید بخونیمش. آن قوانین فیزیکی اینطوریان. یعنی خیلی هم باید از علم مدرن توقع خیلی بالایی داشته باشیم. قرار نیست همه مسئلههای ما را حل کند.
قرار نیست راجع به کل کائنات در همه زمانها و مکانها صحبت کند. قوانینی که دارد به ما میده، ما تو آزمایشگاه به دست میآریم، قوانینیه که تو یک فضاییه که خیلی چیزها را در نظر نمیگیریم. خیلی شرایط را خیلی سادهسازی میکنیم. و بعد تو آن شرایطی که سادهسازی کردیم، کسی هم نباید دخالت کند. اتفاق عجیب و غریبی هم نباید بیفتد.
همه به قول معروف کتریس پاریوس باشه. یعنی شرایط نرمال باشه، اتفاق خاصی هم در آن نیفته. همه اینها کلوز سیستم باشه، آنوقت ما میگوییم پی. بله. امم از اونجایی که بتواند تکرار بشود را مطالعه میکنیم. دقیقاً. باید بارها بارها بتوانیم آزمایش را تو جاهای مختلف و شرایط مختلف، ولی همان مثلاً شرایط بسته را در نظر بگیریم و بعدش بله، بله، بله.
بنابراین به نظرم ما از یک جهت شهود علم مدرن که دارد این شهودش به نظر شهود مهمی است که ما یک جوری جهانمون دمیستیفاید شده. یعنی رازآلودگی تو جهان، جهانی که الان داریم در آن زندگی میکنیم کم شده.
به خاطر اینکه حالا خیلی سنس پرسپشن برامون مهمه، زندگی با تکنولوژی خیلی برامون مهمه، احتمالاً خیلی فرصت نداریم به آسمونا نگاه کنیم، احتمالاً خیلی فرصت نداریم راجع به خودمان فکر کنیم.
اینها این درگیریهای زیادی که برای ما پیش آمده. و کمکمنرسن، این خونه نیس بریم سراغ چشم کنیم. آسمونآبیرو، ستاره هارو اصلاً نمیبینیم، به فرصت این اینا همه ش فرصتهایی که از ما گرفته شده. به خاطر همینم ،آره ما تو جهان diminished داریم زندگی میکنیم. ولی این باعث نمیشه که از اون طرف ما دچار یه غروری بشیم که بگیم حالا قوانینی که اینطوری به دست اوردیم پس این همه چیز رو داره برای ما ثابت میکنه. ایننکتهیمهمیه. یک نکتهیدیگهبگم، آیا علم مدرن میتونه جلوی اینترونشن رو همبگیره ؟به نظر میاد که حتی اون رو همجلوشو نمیتونه بگیره به خاطر اینکه اگر کسی قائل باشه که خداوند وجود داره خب میتونه بگه خداوند در براین قوانین دخالت میکنه.
امایه چیز جالب دیگه همبگم که به نظر میاد که دترمینیسم هم یه جور پیش زمینه ی فکری فلسفی داره برای ما فراهم میکنه برای اینکه جلوی دخالت خداوند در جهان رو بگیریم یا قبول یا قبول کنیم که همه چیز رو ما میتونیم توی جهان توضیح بدیم. دترمینیسم نگاه ،آره بهتر بگم نگاه لاپلاسی و اون اینکه اگر من حالت اولیهٔ جهان رو داشته باشم ، قوانینجهانمداشتهباشم، استیت آیندهرودارم. برویم واگر وبنابراینضرورتاً انگار که دترمینیسم جهان رو برقرار کرده. این این ایدئولوژی دترمینیسم همباز داره کمک میکنه به اینکه ما اون جلوی دیوان اینترونشن رو بگیره یعنی جلوی اینکه آیا جلوی شهود ما برای اینکه خداوند در جهان دخالت میکنه رو بگیره . چرا؟چونکهاگرشمایه همچین ایدئهای داشته باشین اگر الان رو بدونین ، قوانینمبدونین، دیگه که آینده رو میدونین ، میدونین که چه اتفاقی داره میافته بنابراین نمیتونین بگین که پس یه دخالتی تو جهان داره اتفاق میافته بعد میافته. آفرین دقیقاً دقیقاً حتی اراده ی آزاد همجلوشو میگیره . یعنیاگر، اه، یک نکته ی خیلی جالبی داره اینم من بگم میگه که اگر ln رو اینجوری بخونیم ، کهالانمننوشتم، دترمینیسمغلطه. یعنیاگر این ln اینجا رو اونجوری بخونیم که الان نوشتم ، دترمینیسمغلطه. اثباتشجالبه. کهاثباتشومینویسمبراتون. یک اثباتمنطقیجالبیداره. خب، بذارید من پاک کنم از اول اثباتشو بنویسم.
پس چرا دترمینیسم غلطه اگر ln رو اینجوری بخونیم ؟یعنی با با توجه به خوانش ما از قوانین نیوتن. خب، اگرuni، uیعنییونیورس، اگر یونیورس کازالی کلوز باشه آنگاه پی این رو بهش میگیم قوانین ، قوانینی که ما براساس قوانین ، اسماینقوانینطبیعتهست. خب، حالا، جملهییک، خب، اینجملهییک، یه، یهجملهی یک گزاره کانجانکشنه. چون که خاص نیست. میگوید اگر که جهان، این جمله را در نظر بگیرید، اگر جهان کازالیتیلس باشه، دن پی یعنی قوانین جهان برقرار باشه و پست. پست یعنی همه گذشته، همه استیتهای گذشته، خب؟ تی ای اس تی که گذاشتیم یعنی همه قوانین گذشته، همه استیتهای گذشته برقرار باشه.
خب؟ این اینتر میکند چی؟ یک. به ما فیوچر میدهد. بعد از پست، یک چیز دترمینیزم میدهد. پس اگر دترمینیزم برقرار باشه، یعنی همین که الان نوشتیم دیگر. ما استیتها را داشته باشیم، گذشتهها را داشته باشیم، فیوچر داریم. بنابراین ما این گزاره را نتیجه میگیریم که ضرورتاً اگر دترمینیزم برقرار باشه، ایف یک دن اف. بله. بله.
این ان یعنی ضرورتاً. بله. جانم. خب. چی؟ نفهمیدم. این دارد میگوید اگر جهان کازالیتیلس باشه، پی یعنی که اینکه خیلی جمله سادهایه. یعنی قوانین جهان اینطوریان. ال و اینها. قوانین جهان اینطوریان که اگر کسی دخالت نکنه، این گزاره، پی یعنی قانون. مثلاً اف مساوی ام آ. دخالت، گذشته. دخالت چی؟ گذشته. این است دیگه، این گذشتهست.
پس گذشتهست. همه استیتهای گذشتهست. این هم که قوانین الانان، آنها همه گذشتهست. بنابراین ما تو آینده را داریم. آن پست یعنی همه، همه حالتهای گذشته. اوکی؟ خیلی چیز سادهای گفتیم. ضرورتاً پس اگر یک باشه، تو آینده را داری، خب؟ حالا از دو چه نتیجه میگیریم؟ ضرورتاً پرانتز. میخواد، این برهان میخواهد نشان بده که دترمینیزم غلط است. ها؟
آخرش میخواهیم نشان بدهیم که علیه دترمینیزم. ولی حالا از دترمینیزم اینجا تو اینجا فرض گرفتیم، حالا میخواهیم آخرش نشان بدهیم که دترمینیزم غلط است. چرا دترمینیزم غلطه؟ واسه ما مهم است بخاطر اینکه آن شهودی که به ما نشان میداد که جهانبینی علمی اجازه اینترونشن نمیده، میخواهیم بگوییم که آن شهوده را از دست میخواهیم بگیریم. خب؟ با حفظ مفهوممون از قانون علمی.
خب، پس الان برویم پروژه برویم کجا داریم چه کار داریم میکنیم. خب حالا بنابراین، ضرورتاً ایف. ایف یوز کازالیتیلس دن پی پرانتز بسته اند پست دن اف. اینجا پرانتز بسته، اینجا شروعش بسته. این مسیج را میزند گزاره سه. اینکه کاری نکردیم، فقط یک را جایی گذاشتیم دیگر. گزاره یک را گذاشتیم اینجا.
خب؟ بقیه را آنجا مینویسم. خب حالا از دو، چهار را نتیجه میگیریم. چهار چه میگه؟ ضرورتاً ایف آی یو اینجا کلاً که فقط معنای if را گذاشتیم در آن. همین قانون P آنگاه Q یعنی Q یا not P. که خیلی خب. قانون پنجم ضرورتاً if آها اینجا یک کروشه دارد. آکولاد این را میخوای پخشاش داریم میکنیم. or and F این را میبندیم.
خب این الان به شکل چیه؟ به شکل n ضرورتاً if P or Q then R که میدانید تو اینجوری مینویسیمش. یعنی این را برداریم if if thenشو مثل همان به صورت Q یا not P بنویسیم و یک دموگان بیاریم. خب این را برداریم. یک دموگان بیاریم بعد این را تبدیل به دو تا و میشود.
پس جمله ششم که جمله نهایی این است. ضرورتاً if جمله میشود. پس این n را ضرب میکنیم تو آن دموگانی که از معکوس این به دست میآید. ضرورتاً n if هست and P قوانین جهان گذاشته باشه قوانین قوانین باشند then F آینده را داریم و اینها همه از چه به دست اومده؟ از بحث مربوط کردن دترمینیسم.
و این جمله آخر n ضرورتاً if هست and you and جهان هم is not causally closed and ضرورتاً then F خیلی خب.
برهان پلنتینگا علیه دترمینیسم
این هم برهان پلنتینگا. خب این برهان در نهایت خط ششم به ما میگوید که این دو تا از دو تا داریم دو تا و داریم صحبت میکنیم. ضرورتاً اگر گذشته را بدونیم، قوانین را بدونیم، آینده را میدانیم و اینکه ضرورتاً اگر گذشته برقرار باشه و جهان کازالی کلوز نباشد آنوقت F.
که جمله دوم یعنی کانجانکت دوم غلط است. چرا؟ آیا این به خاطر اینکه ضرورته برقرار نیست؟ یعنی شما میتوانید جهان ممکنی داشته باشین که در آن گذشتهتون عین گذشته ما باشه و در جهانی که کازالی کلوز نیست خداوند دخالت کرده باشه برای اینکه آیندهتون متفاوت باشه.
حالا این برهان به صورت منطقی جالبی دارد من برایتان نوشتم. ولی حرف پلنتینگا چیه؟ دارم میخواهم تو یک جمله خیلی ساده بگویم. حرفش این است که آن شهودی که شما داشتین که اگر من قوانین به خاطر این شهودی که بعد از نیوتن پدید آمد که از تو شیوم پدید آمد ببینید یک شهود خیلی بزرگ و قوی ایجاد کرد.
مثل یک سونامیه حرف نیوتن. آن سونامیها را مثلاً جلوشو بگیریم. آن سونامی که شما فکر کنید من قوانین جهان را به دست آوردم بعد همهچیز را میتوانم باهاش بسازم. همه آینده را میتوانم باهاش بسازم. همه آینده تو دست منه. آن شهودها آن شهود شهود غلطیه. اولاً که میتوانیم نشان بدهیم لاجیکالی غلط است. بعداً میخواهیم بگوییم آن شهود پشتش چیه؟
پشتش این سلف دترمینستیکه. یعنی خب پس حالا که ما همه قوانین را قوانین یک امر خیلی ثابت و محکمیه. تغییرناپذیره. یک مثال برایتان بزنم از امر تغییرناپذیر. قوانین چه جوری قوانین اصلاً تغییرناپذیر فرض میشود از نظر آدمها؟ مثلاً فرض کنید در کتاب مقدس کتاب دانیال نمیدانم خوندین یا نه. من توصیه میکنم حتماً کتاب مقدس را بخوانید. برای اینکه اصلاً بفهمید قرآن درست میگوید.
برای اینکه لازم دارین کتاب مقدس را بخوانید. یک کتاب دانیال نبی که تو ایران هم هست دانیال. میدانید که الان هم به صورت امامزاده درستش کردیم ما. متأسفانه. الان لازم نیست که آدم دست بخونه. یک کتابی کتاب دانیال نبی که تو ایران هست دانیال میدانیم که الان هم به صورت امامزاده درستش کردن متاسفانه در آن حالت پیامبرگونه خارج شده.
بعد این دانیال میرود پیش داستان اینجوری شروع میشود که آن اسمش عجیب دارد با کدام نصر چنین چیزی آن پادشاهی که حمله میکند یا به اورشلیم آنها را نابود میکند و اینها خلاصه یک خوابی میبیند میگوید که بیاین بگین خواب من چه بوده و تعبیرش هم بگین. هیچکی پیدا نمیشود دانیال میرود این کار را برایش میکند.
بعد آن تو قصر که آن میماند بعداً داریوش حمله میکند و آن را شکست میدهد و آن داستان اینجوری شروع میشود. داستان جالبیست و در بحث ما میخورد. داریوش شکستش میدهد و دانیال همچنان در قدرت پیش داریوش میماند بعد همان اتفاق میافتد داریوش یک خوابی میبیند و بعد هیچکسی بلد نیست تعبیرش بکند و دانیال تعبیرش میکند.
و دربارهاش عبادت میکنند میگویند دانیال تو را نمیپرسته و خدای خودش را میپرسته و داریوش با این وجود خیلی دوست داشته دانیال را و میدونسته که آدم درستی و اینها و نمیخواسته بکشتش ولی یک قانونی اینها داشتن. اینجا بحث این قانونه. قانون چه بوده؟ هرکس که داریوش را نمیپذیره پادشاه فارس را نمیپرسته باید بندازنش در دهنش شیرا، در قفس شیرا.
شیرخانه اسمش را میگویند در کتابها هست. بعد میگویند که شیرخانه تو قفس شیر. و بعد داریوش میگوید من این کار را نمیکنم. درباریها میگویند نه نمیتونی این کار را نکنی. چرا؟ چون حتی خود تو هم نمیتونی این قوانین را بشکنی. یعنی به محض اینکه انگار که خدا قانونی را میگذارد دیگر خودش هم نمیتواند آن قانون را بشکنه.
اسم این تصور این است. پس تو باید حتماً دانیال را بندازی تو قفس شیر. ولی یک وقت اینجوری پیش میآید که دانیال را میندازه و مسلم میماند و اینها. پس نگاه نسبت به قانون، اگر خدا قانونی را بگذارد دیگر نمیتواند خودش هم تغییر بده. این قانون دیگه، گذاشتی دیگر فکر کن نمیتونی. در حالی که این نگاهه نگاه غلطیه.
یعنی نگاهت نسبت به خداوند غلط است که بعداً نتیجهاش میشود فضای دینی استیفایده جهان مدرن. الهیاتت مشکل داشته. تو الهیات مشکل داشتی که فکر میکردی اگر خداوند یک قانونی بگذارد دیگر نمیتواند تکونش بده.
تغییرناپذیره همهچیزی که آن حکم کرده و بعد در واقع همین میخواستم بگویم. یک چیزی که دکتر گفتن که قرآن ازلیه شاید یک بخشش ازلی باشه من نمیدانم مثلاً یسبح لله ما فی السماوات ولی داستان زید دیگر نمیتوانم بگویم ازلیه.
یک اتفاقی افتاده دیگر یک پسرعمویی داشته و دخترعمویی داشته و یک به چه چیزی بگویم آخه این در واقع ازلیه؟ نمیدانم. یک کم سخته ولی یک قسمتهاش قاعدتاً میشود گفت در کتاب مبین هست. اتفاقاً آن قسمتهاش که مثل مثلاً فرض کن ماه رمضون آدمها دوست داشتن یک کاری را بکنند مجاز نبوده بعداً خودمان میگوییم حالا مجازیم میتوانیم این کار را هم بکنیم.
جالب بودن قرآن اتفاقاً به همین است. یعنی خدا انگار که دارد با ماها زندگی میکند. دارد این وسطه. شما الان دیگر سختتونه. پس اشکال ندارد نمازتون را دو رکعتی بخوانید. الان مثلاً بارون آمد. دقیقاً مثلاً انگار که وسط جنگ بودیم که اخ و الان مثلاً برایتان بارون فرستادم خستگی شما در برود.
الان مثلاً این حکم را برمیدارم. یک بربر این اسرائیل این حکم را اضافه کردم. پس انگار که وسط وسط زندگی ماست و دائماً هم دارد تغییر میدهد. حالا اگر یک برنامهای داشتم نه برنامه را عوضش میکنم. یک کار دیگر میکنم. تو دعا کردی من مستجابش میکنم. چرا استغفار نکردی که بلا نیاد؟ اگر کرده بودی الان نمیاومد.
پس انگار که وسط این وسط بود بازی بودن این حضور دائمی و در تماس بودن است که خیلی اتفاقاً تو الهیات مهم است. این الهیاتی که اینجاست و فکر میکند الهیات به قول من مثلاً بگوییم الهیات پارسی اسمش را بگذاریم الهیات که مردم در داریوش در طرفدارای داریوش بهش میگفتند که داشته باش، آن الهیات غلط است.
که این الهیات از جهان مدرن هم وجود داشته. انگار که خدا قانونی را گذاشته دیگر نمیتواند تکونش بده. تغییرناپذیره. این حس تغییرناپذیری با حس حضور خداوند، حضور اکتیو خداوند در جهان با همدیگر در تضاد برمیگیره. آن تغییر الهیاتی خیلی خیلی واسه ما مهم است. برای ما که بتوانیم خدا را حس کنیم. ببین. یک اصطلاحی هست که میگوید حالا هم ببین خدا را حفظ کنید.
ببین بله احتمالاً آنجا سنت خدا این است که بفرماییم که حضور دارد تو جهان. من فکر کنم مثلاً دعا جز سنت خداست. بله من به نظرم بله. بله سنت خدا این است که مثلاً با آدمها آزادی میدهد که آدم آزمایش کنند زندگی خودشونو. من اینجوری درک میکنم به جای اینکه یک چیز سفت و سختی از در آن درک کنیم.
سنت خدا این است که کمکتون کند مثلاً اگر ازش کمک بخواهید. ببخشیدتون اگر خواستین ببخشید. اینجوری فکر میکنم نمیدانم. خیلی خب پس من بحثمو جمع میکنم. بحث من این بود که ما با یک جهانبینی یا الهیات دترمینستیک شروع میکنیم. چون ببینید تمام مبدعان علم مدرن متألهان. خود نیوتن یک عالم کار را به کتاب مقدس کرده.
اما مشکل کجاست که خروجیش میشود اینکه آدمها که میان فیزیک میخوانند خیلیهاشون بیدین میشوند تو دانشگاهها. چرا این اتفاق میافته؟ چرا کسی که مهندسی میخونه فکر میکند نه من همه چیز را فهمیدم. این ایدههه به نظرم برمیگردد تا حدی حداقل به اینجوری خیلی خیلی واسم مهم است. فکر میکنم که ما تو الهیاتمون مشکل داریم. مشکلی که در الهیات داریم برمیگردد باعث میشود که این اتفاقات بیفتد.
یک مثلاً گفتم چرا بتپرستی خیلی مرواج پیدا میکنه؟ بخاطر اینکه تو خدا را انقدر میبری بالا نمیگی خدا نیست. قرآن بارها و بارها میگوید از مشرکان عرب میپرسی خداست میگویند بله هست. کی خداست؟ میگویند الله. ولی خدا را انقدر بردی بالا بالا بالا انقدر متعالیش کردی که اصلاً پیش تو نیست.
بخاطر همین یک واسطه لازم داری بت میذاری مثلاً که ارتباط ما با او برقرار بشود. در اینجا هم همین است. به نظرم آن نگاهی که تو قوانین ثابت و نگاه میکنی هیچ تکونی نمیتواند خدا بخوره خب حالا میگویم من قوانین خود خدا را هم بروم شناسایی کنم پس دیگر به ثبات جهان رسیدم دیگر. لازم نیست لاپلاس کافر باشه یا نیوتن کافر باشه.
کافیه اینجوری فکر کند که خدا هیچ تکونی نمیخوره. اگر الهیاتت این باشه آن وقت قوانینشو که فکر کنی فکرشو که پیدا کنی دیگر میگی خب پس من همه چیز را میتوانم پیداش کنم بروم جلو. مشکل این است. و من فکر میکنم کلاً آن الهیاتی که دارد تو کتاب مقدس صحبت میکند دائماً دارد همینو میگوید.
دائماً دارد میگوید که من در تماسم، من حرف زدم، من دارم کار میکنم تو دنیا، صدای شما را میشنوم. یک زن و شوهر با هم دعواشون میشود. تو خونهشون با هم دعواشون شده بوده. من شنیدم و حالا. خب پس حالا اگر دترمینست باشیم اما این دترمینست با این نگاهی که الان ما گفتیم با این تعریفی که از قانون طبیعت داریم در تعارض قرار میگیرد.
علت این که میگویم میشود مشخصه دیگر بخاطر اینکه تو وقتی میگی کارز ولی کلوز هست پس یک جایی در یک جهانی میتواند همه گذشته عین هم باشه خدا دخالت کند آینده را بسازه. این هم حالا برهانی بود که پلن نوشته به نظرم برهان جالبی بود.
این مجموعه حرفهایی بود که من میخواستم امروز بزنم. من جلسه بعد سعی میکنم یک ذره راجع به مکانیک کوانتوم و این حرفهای جدیدی که در ۱۵، ۲۰ سال اخیر از تقریباً ۲۰ ۲۰ و چند ۲۰ و سه چهار زده شده راجع بهش صحبت کنم.