این جلسه از پرسشِ تعریف آغاز میشود: آیا برای نشانهٔ روشنِ نازلشده باید واژهای تازه ساخت، یا معجزه را از نو معنا کرد. ترجیح با بازتعریف است، چون تعریف مطلق هم راه میدهد آنچه را دین معجزه نمیداند و هم بیرون میگذارد آنچه را باید نگه داشت. تمثیل دو میز بیلیارد سپس حد علم را نشان میدهد: تکرارپذیر را میخواند و اراده را نفی نمیکند. از همین شکاف فاصلهٔ آزمایش و جهانبینی باز میشود، تا معلوم گردد نمایش قدرت حتی با دینداریِ اخلاقی نیز ناسازگار است.
آیات بینات را بهتر است تعریف تازهٔ معجزه دانست
مفهومی که در برابر تعریف کلاسیک هیومی معجزه گذاشته میشود دو راه پیش رو دارد. میتوان واژهای تازه وضع کرد و آن را، بیآنکه به جای معجزه بنشیند، آیات بینات نازلشده نامید و جداگانه پیش برد؛ تعریف قدیم سر جای خود میماند و بارِ چالش کمتر میشود. راه دیگر این است که همان مضمون را جانشین تعریف کلاسیک در فلسفهٔ دین تحلیلی کرد. چند دهه است که در همین سنت به تعریف هیومی ایراد گرفتهاند، و همین فضا جایگزینی را ممکن میکند. راه نخست آسانتر است؛ با این حال «سعی کنیم به عنوان تعریف جدید از میراکل یا معجزه مثل یک جایگزین خوب این را ارائه بدهیم بهتر است».
وضع واژه بهتنهایی کار سختی نیست. میتوان دور هر دسته مصداق خط کشید و نامی بر آن نهاد. پرسش این است که آیا آن دسته شایستگی نام را دارد و آیا آوردنِ آن نام در میدان بحث گمراهکننده نیست. وضوح تعریف شرط کافی نیست. مفهومی میتواند مرزش روشن باشد و باز در جای نادرست زیان بزند.
مثال گوسفند و بز قهوهای فلات ایران همین را نشان میدهد. مصادیق مشخصاند و هیچ ابهامی در صدق نام نیست؛ اما وارد کردن چنین مفهومی به گونهشناسی و زیستشناسی گمراهکننده است، چون برشی عرضی و بیربط به تبار و ساختار را به جای واحد طبیعی مینشاند. تعریف تیز است و میدان را خراب میکند.
مثال علف از این هم سادهتر است. در باغبانی علف مفهومی مفید است: «اونیکه من نمیخواهم را بهش میگویم علف». مرز را خواست باغبان میسازد، نه گونه. همان واژه اگر به زیستشناسی برده شود، پرسش از منشأ تکاملی و ژن بیمعنا میشود، در حالی که تعریف همچنان خوشتعریف به نظر میرسد. هر گیاهی را میتوان نشان داد و پرسید علف هست یا نیست؛ این آزمون حد را روشن میکند، نه شایستگی مفهوم را برای میدان تازه.
پس مسئله بر سر داشتن یا نداشتن تعریف نیست. مسئله این است که کدام مفهوم، اگر جای معجزه بنشیند، هم مصادیق مهم دینی را نگه میدارد و هم بار گمراهکنندهای را که تعریف هیومی با خود میآورد کنار میگذارد. ترجیح این خوانش آن است که آیات بینات را تعریف تازهٔ معجزه بداند، نه مفهومی در کنار آن.
نشانه نسبی است و تعریف مطلق هم زیاد میآورد هم کم میگذارد
وجه مهم آیات بینات وجه معرفتی و نسبی آن است، و درست همین وجه در تعریف استاندارد معجزه دیده نمیشود. نشانه برای کسی روشن میشود و برای دیگری روشن نمیشود. «یک چیزی میتواند برای من سر و ساین باشه برای کسی دیگر نباشد». مطلق بودن از این مفهوم کنده میشود، چون صدق آن به فهم و نسبتِ شخص با رخداد بسته است، نه فقط به وقوع بیرونی.
تعریف استاندارد خلاف این است. اگر فاعل الهی در کار باشد و رخداد خلاف روال طبیعت، معجزه واقع شده است، خواه کسی بفهمد خواه نفهمد. فهم شرط تحقق نیست؛ تحقق شرط فهم است. از همینجا مطلق بودن تعریف هیومی درمیآید: معجزه یا هست یا نیست، و نسبتی با مخاطب ندارد. وجه معرفتی که نسبیت میآورد در این قالب جایی ندارد.
یکی از راههای سنجش دو تعریف این است که ببینیم کدام مصادیق مطلوب را حذف میکند و کدام مصادیق نامطلوب را راه میدهد. تعریف خوب باید چیزهایی را که در بافت دینی معجزه خوانده میشوند نگه دارد و چیزهایی را که در همان بافت نباید معجزه نامید بیرون بگذارد. تعریف استاندارد از هر دو سو سوراخ است.
تعریف رایج معجزه را «توسط ایجنت های مثلا الهی به وجود آمده باشه و خلاف روال طبیعت باشه» میگیرد. با همین دو شرط، رخدادهایی وارد میشوند که در بافت دینی دوست نیست آنها را معجزه نامید؛ و رخدادهایی بیرون میمانند که برای دین اهمیت دارند اما یا خلاف طبیعت نیستند یا فاعلشان به آن صورت دیده نمیشود. مثالهای این کژتابی در خودِ بحثهای فلسفهٔ تحلیلی دین فراوان است.
تا وقتی مفهوم معجزه چنین گشاد و چنین تنگ است، پرسش از نسبت علم و معجزه روی زمین سستی ایستاده است. باید دانست از کدام معجزه سخن میرود: از رخداد مطلقِ فاعلمندِ خلاف طبیعت، یا از نشانهای که برای کسی روشن میشود و برای دیگری نمیشود. بقیهٔ مسیر همین تمایز را جلو میبرد: نخست حد علم در برابر رخداد ارادی، سپس حد جهانبینی علمی، و سرانجام ناسازگاری خودِ معجزهٔ نمایشی با دین اخلاقی.
شناخت میز تکرارپذیر بازیِ اراده را نفی نمیکند
نسبت علم و معجزه به نسبت علم و دین نزدیک است، اگر دین به خدای شخصی و دخالت او در جهان بسته باشد. پرسش این نیست که دادههای آزمایشگاهی معجزه را ثبت کردهاند یا نه؛ پرسش این است که تصویری که علم از جهان میسازد جایی برای دخالت ارادی میگذارد یا آن را از پیش میبندد. تمثیل دو میز بیلیارد برای جدا کردن این دو کار است، نه برای تزئین.
میز نخست میز بازی است: بازیکنان و چوبها نامرئیاند، فقط حرکت مهرهها دیده میشود، و گاهی توپها میجنبند و گاهی نمیجنبند. با دیدن بارها بازی شاید بشود حدس زد چند تن بازی میکنند و دنبال چه هستند؛ اما عامل حرکت پیدا نیست. میز دوم را کسی میسازد که کنجکاو قوانین حرکت است و آزمایش را تکرارپذیر میکند: شدت ضربه را میداند، زاویه را اندازه میگیرد، از یک نقطه هزار بار میزند، و سرانجام قوانین نیوتن را از همین میز درمیآورد. حتی میتواند نرمافزاری بنویسد که مسیر توپ را تمامخودکار حساب کند.
اکنون کسی هست که همهٔ قواعد مکانیکی توپ را میداند، اما این نه یعنی حرکتهای میز اول را هم میتواند پیشبینی کند و نه یعنی فهمیده شده آنجا چه خبر است و چه بازیای جریان دارد. آنچه به دست آمده زیرساخت مکانیکی بازی است، نه خود بازی. «میز شماره یک در آن فریویل وجود دارد و من این فریویل را در میز شماره دو حذف کردم». اختیار حذف شد تا تکرار ممکن شود؛ چون تا اختیار هست تکرارپذیری از میان میرود.
علم درست همین کار را میکند. برای آنکه با پیچیدگی اراده روبهرو نشود، سراغ وضعیتهای تکرارپذیر میرود و خود را به آزمایشهایی محدود میکند که کنترل کامل بر جسم بیاراده ممکن باشد. حتی اگر این مطالعه کامل باشد و همهٔ مسیرها با مکانیک نیوتن جور درآید، قدرت پیشگویی میز اول را نمیدهد و نمیگوید آنجا که بازی میکردند، چرا بازی میکردند، و الان به کدام توپ ضربه میزنند. تماشاگری که قواعد بازی را میداند حدسهای بهتری میزند؛ اما حدس او کامل نیست، چون تصمیمگیرنده ممکن است خطا کند یا درست تصمیم بگیرد و بد اجرا کند.
پس شناخت کامل بخش تکرارپذیر جهان، بخش تکرارناپذیر را نفی نمیکند. ارادهٔ انسان و ارادهٔ خداوند از جنس همان چیزیاند که برای تکرارپذیری کنار گذاشته شدهاند. اگر یکی از بازیکنان نامرئی ناگهان ظاهر شود و توپی را نگه دارد، مطالعهٔ میز دوم نه وجود او را ثابت کرده و نه انکار. «معجزه اینجاست و تمام علم اینجاییه که شرط تکرارپذیری دارند». با مطالعهٔ تکرارپذیر نمیتوان دربارهٔ بود و نبود آنچه تکرارپذیر نیست حکم کرد.
حتی جهان لاپلاس درِ معجزه را نمیبندد
برای آنکه معرفتی با دخالت خدای مختار در طبیعت در تعارض قطعی بیفتد، شرطهای سنگینی لازم است. باید نظریهای از جنس نظریهٔ همهچیز در دست باشد، معادلاتش ریاضی باشد، و مهمتر از همه موجبیتی باشد. اگر نظریه همهچیز هنوز جاهایی ناموجبیتی داشته باشد، منطقاً نمیتوان گفت کنترل از بیرون طبیعت ممتنع است. حل شدن گرانش کوانتومی و تلفیق نسبیت عام با نظریهٔ کوانتوم، در گفتار رایج فیزیک، همان نقطهٔ پایانی انگاشته میشود؛ اما این هنوز آن تضمین نیست.
حتی جهان لاپلاس، که ذرات را با معادلات موجبیتی تا ابد پیش میراند، دو کار میکند و یک کار نمیکند. «در جهان لاپلاسی نه تنها معجزه وجود نداشت، فریویل هم نفی میشد». هر استدلالی که علیه معجزه از این جهان گرفته شود تقریباً علیه اختیار انسان نیز به کار میرود، و همین تقارن اغلب نادیده میماند، چون انکار اختیار برای بسیاری تحملناپذیرتر از انکار معجزه است. آنچه این جهان نمیکند تضمین آینده است.
نظریهٔ همهچیز در فیزیک یعنی پوشش کامل آزمایشهای موجود. تا آزمایش مخالف نیاید، مدل پابرجاست. هیچ تضمینی نیست که شش ماه دیگر آزمایشی نیاید که با معادلات امروز نسازد. چنین تضمینی را علم اصلاً وعده نمیدهد. از علمِ امروز نتیجهٔ فلسفی گرفتن به سود نبودِ اختیار یا نبودِ معجزه نتیجهگیریای ادهاکی است: از وضع فعلیِ پوشش آزمایش، حکم هستیشناختیِ ابدی ساخته میشود.
شرط دیگری هم هست که غالباً از قلم میافتد. حتی اگر توصیف ریاضی کاملی از نظم جهان به دست آید، این بهتنهایی نمیگوید نظم از خودِ معادله برخاسته است. ممکن است قوانین از جنسی دیگر باشند و فقط توصیف ریاضی بردارند. تمثیل پیرس همین را فشرده میکند. آشپزی که برنامهٔ صبحانهاش در روزهای هفته ثابت است اگر از ظرف یکیدو سال معادلهای برایش نوشته شود، فردایش پیشبینی میشود؛ اما «نظم از آن معادله نیامده». نظم از تصمیم و رژیم آشپز آمده است، و درآوردن معادله به معنای بیمعنایی آن سطح بالاتر نیست.
در عمل، پدیدههای تکرارناپذیر و نظمناپذیر کنار گذاشته میشوند تا همه چیز از جنس همان آزمایشهای کنترلشده به نظر برسد. این خواست روش است، نه کشف جهان. تا وقتی تضمین پوشش همهٔ آزمایشهای آینده، موجبیت کامل، و نفی اختیار هیچکدام برقرار نیست، علم در وضعی نیست که بتواند دخالت موجود مختار را در جهان ببندد. احترام به علم یک چیز است و بستن باب معجزه از روی علمِ ناتمام چیز دیگر.
پیشرفت علم پوشش آزمایش است نه اثبات جهانبینی
کاری که فیزیک میکند جایگزین کردن بخشی از طبیعت با مدل ریاضی است. طبیعت، بهویژه در سطح ذرات بنیادی، جعبهٔ سیاه است: درونش دیده نمیشود و فقط آزمایشهایی با ورودی و خروجیِ اندازهپذیر در دست است. مدل ریاضی آن ورودی و خروجی را به هم میبندد و امید میرود از اجزای مدل بشود حدس زد آنجا چه میگذرد. چند ذره باید فرض کرد، چه ویژگیهایی دارند، و قوانین ربطدهنده چیست. این امید یک فرض است، نه نتیجه.
ایده از نیوتن است، نه از گالیله. طبیعتشناسی قدیم نخست میخواست وجود چیزی را ثابت کند یا معقول بودنش را نشان دهد؛ نیوتن نخست معادله نوشت و بعد پرسید این معادله از جهان چه میگوید. نیروی جاذبه را به صورت ضریبی در حاصلضرب جرمها بر مجذور فاصله گرفت، از معادلهٔ دیفرانسیل مدار بیضی را درآورد و با رصدهای کپلر جور کرد؛ آنگاه پرسید این نیرو چیست و چرا با مجذور فاصله نسبت عکس دارد. رفتار پیش از ذات آمد. یکبار این پروژه شکست خورد و باز همین پروژه در فیزیک ادامه دارد: مدل ساخته میشود و تعبیر پس از آن میآید.
وجود مدل ریاضی ثابت نمیکند قوانین طبیعت ریاضیاند. هر ورودی و خروجیِ کمّی را میتوان به تابعی بست؛ مفهوم تابع در ریاضیات جدید چنان وسیع شده که هر آزمایشی به طور طبیعی به ریاضی راه مییابد. اگر معادلهای جواب شناختهشده نداشته باشد، برای جواب نام تازه میگذارند و توابع بسل از همینجا پیدا میشوند. بیرون رفتن از ریاضی با این معنا تقریباً ممکن نیست. پس پیش رفتن فیزیک با مدلهای ریاضی، ایمان به ریاضی بودن قوانین را اثبات نمیکند؛ فقط نشان میدهد این کار شدنی است.
ملاک پیشرفت نیز چیز دیگری است. نظریهٔ تازه باید آزمایشهای بیشتری را توجیه کند. امکان ندارد نظریهٔ جایگزین از نظریهٔ پیشین کمتوانتر باشد؛ دستکم یک آزمایش اضافه را باید بپوشاند. این اتفاق میافتد چه پیشفرضها درست باشند چه غلط. مدل نیوتونی مجموعهٔ آزمایشهای شناختهٔ زمان خود را میپوشاند و مجموعهای را نمیپوشاند که یا شناخته نبود یا جدی گرفته نمیشد: «عطارد با مکانیک نیوتونی توجیه نمیشود ولی یک جوری بیخیالش بودیم». مدل بعد همانها را فرو میبلعد، بهاضافهٔ باقیماندهها، بیآنکه جهانبینی مدل پیشین را اثبات یا ابطال کرده باشد.
تمثیل مربع و چندضلعی همین فاصله را نشان میدهد. مربع آزمایشهای واقعی را میپوشاند؛ برای جا دادن آزمایشهای بیشتر شکل عوض میشود و ششضلعی یا هفتضلعی شرط پوشش را برآورده میکند، اما ممکن است از واقعیت دورتر شده باشد. مربع را میشد چرخاند و بزرگ کرد؛ به جای آن شکل عوض میشود. آزمایش مایکلسونمورلی نمونهای تاریخی است: برای جور شدن نتیجه، فرض انقباض اجسام در اتر پیش آمد و یک قدم از واقعیت فاصله گرفته شد. پیشرفت به معنای پوشش بیشتر، نزدیکی مفهومی به حقیقت نیست.
موفقیت عملی نیز این شکاف را پر نمیکند. «با همان مکانیک نیوتونی میتوانید موشک بفرستید ماه»، در حالی که از نیروی جاذبه و فضا و زمانِ آن مدل تقریباً هیچچیز امروز پذیرفته نیست. مغالطه این است که پیشگویی درست را با درستی اجزای مدل یکی بگیرند. علم، از مانیفست بیکن به این سو، برای تسلط بر طبیعت ساخته شده است. اعتماد در همین جنبه رواست؛ علمگرایی آنجاست که این نگاه را راه شناخت حقیقت بپندارد. مدلها مشاهده را زیاد میکنند و گاهی پدیدهای تازه را پیش از دیدن خبر میدهند؛ آنچه دفاعپذیر نیست تمامشدن کار و یکی گرفتن مدل با خود جهان است.
تعارض معجزه با جهانبینی علمی است نه با علم
پرسش درست این نیست که علم معجزه را گفته یا نگفته. علم از معجزه حرف نمیزند، و از نگفتن نمیتوان نبود را نتیجه گرفت. پرسش این است که آیا از ویژگیهای خود علم منطقاً میتوان ناسازگاری با معجزه را درآورد. «تعارض بین علم و معجزه نیست، تعارض بین آن چیزی که ما بهش جهانبینی علمی میگوییم با معجزه است». میان علم و آن جهانبینی فاصله زیاد است.
جهانبینی علمی پیشفرضهایی را که روش برای کار لازم داشته جدی میگیرد و پیشرفت را گواه درستی آنها میشمارد: جهان از ذراتی ساخته شده که با معادلات ریاضی میجنبند؛ شرایط اولیه برای توصیف کافی است؛ غایتانگاری حذف شده؛ کیفیت و ذات کنار رفتهاند. تا اینجا آمدن، در این تصویر، یعنی نشان دادن که آن پیشفرضها درست بودهاند. این نتیجهگیری از دو سو سست است. کار به نهایت نرسیده؛ و حتی اگر برسد، روشِ پوشش آزمایش لزوماً پیشفرضهای خود را اثبات نکرده است.
«این پدیده پیشرفت علم مطلقاً یک چنین چیزی را نتیجه نمیدهد». اینکه مدلها آزمایش بیشتری را توجیه میکنند معنایش این نیست که در جهانی بیغایت، با قوانینی ضرورتاً ریاضی، زندگی میشود. جهانبینی علمیِ مشهور از علم درنمیآید. آنچه با دین و معجزه درگیر میشود همین جهانبینی است، و اینجا بسیار ضعیف است. علم با پیشفرضهای خودش تا جایی نتیجه میدهد؛ انتقال آن نتیجه به هستیشناسی تمامعیار جهش است.
شرط تکرارپذیری دوباره همین را میگوید. معجزه در سمت رخداد ارادی و تکرارناپذیر است و علم در سمت آزمایش کنترلشده. بالا رفتن دقت و گسترش پوشش در سمت دوم، سمت اول را خالی نمیکند. برای نفی معجزه باید دانست دانش تجربی به چه ویژگیهایی باید برسد تا چنین حکمی روا باشد، و آنگاه سنجید که دانش کنونی کدام را دارد و کدام را ندارد. آن فهرست هنوز پر نشده است، و پر شدنش نیز با حل یک مسئلهٔ باز فیزیک یکی نیست.
اگر از معجزهٔ متعارف هم عقلِ باور گرفته شود، زیان اصلی آنجا نیست. مسئله این نیست که هیوم عقلانی بودنِ باور به نمایشهای خلاف طبیعت را گرفته است. آنچه باید نگاه داشته شود چیز دیگری است: خداوند در جهان دستگیری میکند و کمک میکند که راه پیموده شود. با این چرخش، نزاع از علم و معجزه به خودِ دین میرود: کدام دینداری به نمایش قدرت نیازمند است، و کدام دینداری همان نمایش را زیان میداند.
دین اخلاقی ظهور دائمی خداوند است نه نمایش قدرت
کانت در دین در محدودهٔ عقل تنها میان دو دین فرق میگذارد. ترجمهٔ تحتاللفظ اخلاقی و وحیانی است؛ این خوانش آن را دین معطوف به اخلاق و کرامت انسانی در برابر دین معطوف به قدرت میگذارد. دین قدرت از ناتوانی شناختی آدمیان آغاز میکند: خیر و شر خود را بهقدر کفایت تشخیص نمیدهند، پس جامعه و حکومت به دین نیازمند میشود. این دین به منزلت و حکم احتیاج دارد تا سلسلهمراتب سیاسی ساخته شود و در رأس کسی بنشیند که متصل به خداوند شمرده شود. تلاش دینشناسی در این نگاه شناخت احکام است و عمل اجتماعی به آنها.
تبعیت محض لازم است و فلسفهٔ حکم لازم نیست؛ صورت حکم کافی است. برای آنکه تبعیت بپاید، معجزه به معنای عرفی کلید میشود: چرا باید از این شخص اطاعت کرد، جز آنکه معجزه در دست او بوده و بنابراین متصل به خداوند است و قدرت باید به او و به مسیر انتخاب او برسد. اگر این حلقه بشکند، کل سلسلهٔ تفکر این دین به هم میریزد. در یهودیت و اسلام، بهسرعت پس از پیامبر، مسئلهٔ حکومت پیش میآید و سلسلههای حکومتی تا امروز ادامه مییابد، و معجزهٔ نمایشی ستون همین بناست.
دین اخلاقی کار دیگری دارد: زیست اخلاقی در جامعه، به تعبیر هگلی زیستاخلاقی جمعی و به تعبیر کانتی جامعهٔ اخلاقی. احکام اگر هستند برای خوب شدن است، نه برای چیدن نردبان قدرت. خدای خیر محض دستور میدهد، اما این دستور در کنار دستور عقل است و نامش دین عقلانی یا دین اخلاقی است. عمل به دستور باید فضیلت بیفزاید. ساختار جامعه اگر ساخته میشود برای کرامت و عدالت و خیر جمعی است، نه برای حفظ رأس. داستان وحیانی هم راهنمایی است، نه برهان ریاست.
در این تصویر انسانها معدناند: «همه انسان ها را به عنوان معادنی در نظر میگیریم که این معدن های جواهرات اند». دینداری یعنی رشد قابلیتهای درونی و یاری دیگران برای همین رشد، و شناخت انسانیت در زمان عوض میشود و روش رشد نیز عوض میشود. دستور دینی فقط وقتی میماند که به زیست عقلانی و اخلاقی یاری برساند؛ جملهای از میان میلیون جمله که کمک نکند به کار نمیآید. معجزهٔ متعارف اینجا نقشی ندارد و دخالت الهی دارد، چون در راه خیر به دستگیری و دعای مستجاب و چراغ راهنما نیاز هست. هدف خم کردن گردنها زیر آیه نیست؛ هدف آمدن با اختیار است، با چراغهایی که جایی روشن میشوند.
سه فرق از همینجا درمیآید. دین قدرت به پرستش صورت میانجامد: به جای پرستش خداوندی که انسان را خوب میکند، صورتگرایی پرستیده میشود و صورت حکم بت میگردد و میان شخص و خیر اعلا میایستد. فرق دوم وسیله است: یکی دین را راه رحمت و ایمنی از عذاب میگیرد و دیگری راه زیست اخلاقی، و محک در دومی روشن است؛ اگر پس از سی روز روزه همان بدخلقی و غیبت برجا باشد، مسیر خیر طی نشده و گمانِ رسیدن به رحمت نزدیک به توهم است. فرق سوم یقین است: در دین فضیلت اطمینان در بینهایت به دست میآید و انسان دائم در خوف و رجا و ترس و لرز است و باید ببیند بهتر شده یا نه، و این مسیر خودسازی است. در دین صورت خیال راحت زود میآید، چون رساله باز میشود و تکلیف یکباره روشن میشود. یکی خود را رها میکند و فقط انطباق با دستور را میسنجد؛ دیگری هیچ قالبی را کانالِ تمامشده نمیداند.
معجزههای تاریخ ادیان ابراهیمی اگر از همین زاویه دیده شوند غالباً جنبهٔ هدایتی دارند، نه جنبهٔ تاجگذاری. زکریا دعا میکند و فرزند مییابد؛ الیاس در برابر پرستندگان بعل پیروز میشود؛ عیسی دست را از ظلمت میگیرد و حکومت بنیاسرائیل را نمیخواهد، هرچند دیگران گمان تاج میبرند؛ موسی قلب فرعون را مینرماند تا بنیاسرائیل را به کرامت انسانی بازگرداند، نه تا دولتی برپا کند، و وقتی نمیروند جنگ میگوید در بیابان بمانند. حتی معجزههای موسی که از همه نمایشیتر به نظر میرسند در این خوانش برای ساختن زیست اخلاقیاند. از همینرو دین و معجزه به معنای متعارف با هم در تضادند. مفهومی که باید دنبالش بود چیز دیگری است: «یک دخالت دائمی، یک ظهور خداوند در جهان برای دستگیری انسانها».
→ متنِ کاملِ این جلسه