این بحث برهان هیوم دربارهٔ معجزه را از تقریرهای پراکنده به هستهٔ احتمالاتی و مدلِ کانال میکشاند، لمِ ریاضیِ پذیرشِ خبرِ نادر را بیرون میکشد، سپس ستینگِ گواهیِ واحد، تواتر، دورِ لوئیس و زمینهٔ قرنِ هجدهم را میسنجد. با گیرندهٔ خالیالذهن، آزمایشهای فکری، اعجازِ خودِ پیام، تحقیقِ تاریخی و خوانشِ آنتونی فلو از امکان و تاریخ بسته میشود.
برنامه و تقریر برهان هیوم
تعریفِ نهاییِ معجزه در این بحث هنوز بسته نیست؛ با این حال همان تعریفِ استانداردی که هیوم به کار میگیرد کافی است تا برهانش بر هر مفهومی که واقعه را نادر و خرقِ عادت بداند قابلِ اعمال بماند. هر تعریفِ معقولی از معجزه دستکم این را با خود دارد که رخداد، احتمالِ پایین دارد و از عادتِ تجربهٔ مشترک بیرون میزند. از این رو برهان هیوم را میتوان نه فقط بر «دخالتِ خدا» که بر هر خبرِ خارقالعاده گسترد. «موضوع برهان معجزه فقط نیست»؛ هر گزارشی که محتوایش از نظرِ گیرنده بسیار نامحتمل باشد، در همان میدان مینشیند.
مقالهٔ هیوم، اگر با روشِ رایجِ چیدنِ مقدماتِ الف و ب و ج خوانده شود، فوراً آشفته مینماید. «دهها تقریر از برهان هیوم وجود دارد» چون هر شارح از پاراگرافی دیگر، ماکسیمِ دیگری را هسته میگیرد. گاهی مدعا صرفاً این است که «نمیشود از گواهی افراد به این نتیجه رسید که معجزه رخ داده»؛ گاهی لحن چنان است که گویی باور به معجزه بهکلی نامعقول است؛ و گاه حتی بوی انکارِ هستیشناختیِ وقوعِ معجزه شنیده میشود. این نوسان میانِ معرفتشناسی و هستیشناسی، همراه با بازبینیهای مکررِ خودِ متن، توضیح میدهد چرا تقریر واحدی از برهان در ادبیات شکل نگرفته است.
روشِ این خوانش وارونه است: بهجای پراکندنِ مقدمات، یک ایدهٔ مرکزی را به بهترین شکل بیان میکند و سپس میپرسد از آن چه میتوان به دست آورد. آن ایده در هستهٔ ریاضی–احتمالاتیِ برهان است نه در جدلِ کلامیِ صرف. با این حال، پیش از هر لمِ ریاضی باید با فلسفهٔ تجربهگراییِ هیوم همخوان شد: او نمیتواند و نمیخواهد بگوید معجزه مطلقاً ناممکن است. مسئلهٔ استقراء همین را روشن میکند؛ انبوهِ تجربههای عادی گذشته، امکانِ نقض را منطقاً نمیبندد. آنچه میماند این است که «باور به معجزه عقلانی نیست» — دستکم در شرایطِ خاصی که برهان میسازد — نه اینکه وقوعِ معجزه از نظرِ منطقی ممتنع باشد.
تمرکزِ موقت بر گواهی نیز راهبردی است. بخشِ عمدهٔ مقاله دربارهٔ نامعقولبودنِ باور از راه گواهیِ دیگران است، هرچند تکههایی برای تعمیم به تجربهٔ شخصی هم هست. «سرشت احتمالات دارد» این برهان، حتی آنجا که واژهها هنوز نظریهٔ احتمالِ مدرن را نمیشناسند: بارها از احتمال سخن میرود، و مدعا این است که خبرِ بسیار نامحتمل را گواهیِ خطاپذیر بهقدرِ کافی تقویت نمیکند. مسئله، امکانِ مطلق نیست؛ مسئلهٔ وزنِ باور در برابرِ احتمالِ پیشینِ بسیار کوچک است.
مثالِ شاهزادهٔ هندی همین را از معجزه جدا میکند. خبرِ سرزمینهای یخزده برای کسی که فقط اقلیمِ گرم را میشناسد، خبری عجیب و نامحتمل است؛ هیوم میگوید نپذیرفتنِ آن در آن شرایط موجه است، حتی اگر بعدها معلوم شود خبر درست بوده. پس برهان میتواند دربارهٔ هر خبرِ خارقالعاده کار کند، بیآنکه پای دخالتِ الهی در میان باشد. «نامعقوله رفتارتون اگر بپذیرید» در این افق، نه دشنام که حکمِ معرفتشناختی است: پذیرفتنِ خبرِ بسیار عجیب از کانالِ خطاپذیر، در شرایطِ خاص، رفتارِ معقولِ باور نیست.
مدل کانال و لم ریاضی
اگر برهان را به زبانِ صوری بخواهند، نظریهٔ احتمال لازم است؛ اما شکلِ مسئله بیش از آنکه صرفاً حساب باشد، به مدلِ انتقالِ پیام میماند. «یک فرستندهای هست و یک پیامی را» در کانالی میفرستد که نویز و خطا دارد، و گیرندهای در سوی دیگر باید بپرسد پس از دریافتِ گزارش، احتمالِ وقوعِ واقعه چقدر است. پیام اینجا همان ادعای وقوعِ M است؛ کانال همان گواهی یا هر مسیری است که خبر را میرساند و ممکن است دروغ بگوید یا خطا کند. احتمالِ پیشینِ P برای وقوعِ واقعه در ذهنِ گیرنده است، و احتمالِ خطای Q برای کانال.
قاعدهٔ بیز دو مسیر را که به گزارشِ مثبتِ وقوع میانجامند جمع میکند: یا واقعه رخ داده و کانال درست گزارش کرده، یا رخ نداده و کانال خطا کرده. احتمالِ پسین تقریباً برابر است با حاصلضربِ P در سلامتِ کانال، تقسیم بر مجموعِ آن دو مسیر. وقتی P بسیار کوچکتر از Q باشد و هر دو از یک خیلی کوچکتر باشند — یعنی واقعه فوقالعاده نادر و کانال نسبتاً موثق اما نه معصوم — جملههای درجهٔ دوم قابلِ صرفنظر میشوند و «احتمال ام به شرط سی تقریباً مساوی میشود با پی تقسیم بر کیو». چون P خیلی کوچکتر از Q است، این نسبت نزدیکِ صفر میماند. «این همان چیزی است که هیوم میخواهد بگوید»: شنیدنِ خبرِ بسیار نادر از کانالِ خطادار، باور را عملاً از صفرِ معرفتی بیرون نمیکشد.
حالتهای مرزیِ مدل، شهود را میسنجد. اگر Q از P هم کوچکتر باشد — کانال بسیار مطمئنتر از نادر بودنِ واقعه — احتمالِ پسین نزدیکِ یک میشود. «اگر پی مساوی با کیو باشه» احتمالِ پسین یکدوم میشود: اطلاعات عملاً خنثی است. اگر کانال با احتمالِ یکدوم خطا کند، پیام بیارزش است و احتمالِ پسین همان احتمالِ پیشین میماند؛ هر کاهشی جزئی از یکدوم در Q، احتمالِ پسین را اکیداً از پیشین بالاتر میبرد. اینها لمهای جانبیاند؛ لمِ اصلی — که در این خوانش لمِ هیوم نامیده میشود — این است: اگر احتمالِ وقوعِ M خیلی کمتر از احتمالِ خطای کانال باشد، «معقول نیست که در چنین ستینگی» درستیِ پیام را بپذیریم.
تعمیمِ کانال از گواهیِ زبانی به هر مسیرِ اطلاع مهم است. تجربهٔ شخصی نیز کانال است: حتی اگر رخدادی دیده شود، تفسیرِ آن بهعنوانِ فعلِ خدا خطاپذیر است. از این رو بخشِ ضعیفترِ مقاله که باورِ ناشی از تجربهٔ مستقیم را هم زیرِ فشار میگذارد، همان لم را با Q بزرگتر در لایهٔ تفسیر بازمیکند. هیوم برای اینکه نتیجه بگیرد باید دو چیز را جا بیندازد: P بسیار کوچک است، و Q نسبت به آن بزرگ است. کوچکیِ P را از تعریفِ معجزه بهعنوانِ خلافِ تجربهٔ انبوه میگیرد — «تمام تجربیات ما به نوعی بر علیه اتفاق افتادن ام هستند» — و بزرگیِ Q را از تصویرِ شاهدانِ ناآگاه، زنجیرهٔ نقل، و ناامنیِ کانالهای تاریخی. «احتمال خطا خیلی بالاست» همان زبانِ امروزیِ همان بخشِ پایانیِ مقاله است.
لمِ ریاضی را نمیتوان با ناخوشایندیِ صرف رد کرد؛ آنچه نقدپذیر است انطباقِ آن با جهانِ واقعیِ باور است. یا باید گفت P آنقدر که فرض شده کوچک نیست، یا Q آنقدر بزرگ نیست، یا — و این مسیرِ اصلیِ ادامه — ستینگی که لم در آن به کار میرود، ستینگِ واقعیِ باورِ دینی به معجزه نیست. ادبیاتِ نقدِ هیوم را میتوان تقریباً همه در همین سه شاخه سامان داد: دستکاریِ P، دستکاریِ Q، یا زیر سؤال بردنِ ستینگ.
نقد ستینگ: تواتر، دور، و زمینهٔ تاریخی
ستینگِ ساده فرض میکند یک واقعه و یک خبرِ واحد. واقعیتِ گواهی اغلب چنین نیست. «کانالهای ناامن اگر تعدادشون زیاد بشه» و مستقل بمانند، احتمالِ خطایِ جمعی میتواند بهشدت پایین بیاید؛ همان پدیدهای که در علمِ حدیث تواتر خوانده میشود. صد گزارشِ نسبتاً خطادارِ مستقل، اگر تبانی محتمل نباشد، میتواند Qِ مؤثر را از Pِ بسیار کوچک هم کوچکتر کند و شرطِ لم را بشکند. معاصر بودنِ رخداد نیز وزن دارد: گزارشِ جمعیِ یک واقعهٔ اعلامشده، با حضورِ ناظرانِ گوناگون، با زنجیرهٔ شفاهیِ چندقرنی یکی نیست. پس حتی اگر لم در جای خود درست باشد، صدقِ آن بر هر باورِ معجزه خودکار نیست.
لایهٔ دوم این است که میدان فقط یک M نیست. انبوهی از ادعاهایِ معجزه در تاریخ هست؛ پذیرفتنِ حتی یکی، جهانبینی را عوض میکند: «وارد جهانبینی میشوید که در آن معجزات وجود دارد». ردِ معجزه، ردِ یک مورد نیست؛ ردِ کلِ آن افق است. از این رو تمرکزِ برهان بر یک خبرِ ایزوله، بارِ واقعیِ دعوا را کمبرآورد میکند.
نقدِ مشهورِ لوئیس دور را نشانه میرود. هیوم میگوید همهٔ تجربه نشان میدهد قوانین برقرارند؛ حال آنکه گزارشهای معجزه خود بخشی از همان تودهٔ اطلاعاتاند که تجربه را میسازند. «انگار از اول فرض میکند که معجزه وجود ندارد» و سپس نتیجه میگیرد که باور به معجزه معقول نیست. «این برهان در آن دور وجود دارد»: پیشفرضِ یکنواختیِ کاملِ طبیعت، همان نفیِ معجزه است که قرار بود نتیجه باشد، نه مقدمه. حتی اگر دور را نرم کنند، دستکم استقلالِ کاملِ تجربهٔ ضدِ معجزه از گواهیهای معجزه محلِ تردید است.
زمینهٔ تاریخیِ خودِ برهان نیز بخشی از فهمِ ستینگ است. «یک فضای قرن هجدهمی اینجا وجود دارد»: جایگزینیِ اعتبارِ دانشمند به جای اربابِ کلیسا، و علم به جای مرجعیتِ نهادی. در قرنی که خطاناپذیریِ پاپ و کلیسا Q را نزدیکِ صفر نگه میداشت، لمِ هیوم برای مردم کار نمیکرد؛ هر خبرِ عجیبی که نهاد تأیید میکرد پذیرفتنی مینمود. در قرنِ هجدهم Qِ گزارشهای کلیسایی بزرگ شده و Pِ رخدادِ غیرعادی، با عادتِ علمی به تکرارپذیری، کوچکتر شده است. «بنابراین در قرن هجدهم لم کار میکند» نه چون ناگهان هوشِ بشری کشف شده، بلکه چون وزنهای معرفتیِ جمعی جابهجا شدهاند.
این جابهجایی با اعتمادِ امروز به علم موازی گذاشته میشود، نه برای یکیدانستنِ دین و آزمایشگاه، بلکه برای نشاندادنِ اینکه گواهی همچنان در علم هم نقش دارد. مشاهدهٔ یگانهٔ ادینگتون در کسوف، با معارضِ نیوتونی در جایی دیگر، نمونهای است که پذیرشِ نتیجهٔ نسبیتی بیش از تکرارِ همگانی، بر اعتماد به ناظر و نهاد سوار است. کسانی که به دانشمند اعتماد ندارند واکسن نمیزنند؛ کسانی که در قرنِ پانزدهم به کلیسا اعتماد داشتند قدیس و معجزهٔ روزمره را میپذیرفتند. لم وقتی «کار میکند» که Qِ منبع بالا رفته باشد؛ وقتی منبع مقدس فرض شود، لم از کار میافتد. همین نشان میدهد برهان بیش از آنکه تیغِ همیشه تیزِ منطقی باشد، به بومِ اجتماعیِ اعتبار وابسته است.
با این همه، خودِ لم در میدانهای سوءاستفاده از گواهیِ نادر همچنان ابزار است. داستانِ ملاقات با حجتِ غایب برای مهر زدن بر فقه یا حکومت، یا خوابی که شریعتِ محلِ مناقشه را قطعی جلوه دهد، درست همان جایی است که Pِ ضمنی پایین و Qِ روایت بالا است و نپذیرفتنْ معقول است. فایدهٔ برهان هیوم اینجا حفظ میشود؛ محلِ نزاع آن است که آیا باورِ دینی به معجزاتِ محوریِ ادیان همان ستینگ است یا نه.
گیرندهی خالیالذهن و ستینگ واقعی
ستینگِ هیومی اغلب گیرنده را تهی فرض میکند: کسی که فقط عادتِ طلوعِ خورشید را میشناسد و ناگهان خبری عجیب میشنود. باورِ مذهبیِ واقعی چنین نیست. «گیرنده خالیالذهنه» تصویری است که مقاله و بازسازیهای سادهاش القا میکنند؛ در برابرش «این گیرنده خالیالذهن نیست». ذهنِ مؤمن «تابلوی سفید نیست»؛ از پیش با برهانهای خداشناسی، تجربهٔ شخصیِ دعا و اجابت، و افقِ توحیدی پر شده است. حتی اگر فیلسوفِ بیرونی آن برهانها و تجربهها را باطل بداند، از نظرِ خودِ مؤمن Pِ وقوعِ معجزه در تاریخ از پیش پایینِ مطلق نیست.
نتیجه برای برهان این است که هدفگیریاش جابهجا میشود. «این برهان را برای چه ساختن» اگر فقط آتئیست را از پذیرشِ معجزه بازدارد، در جهانی که خدا را پیشتر انکار کرده تقریباً بیکار است؛ اگر بخواهد باورِ مذهبی را سست کند، باید همان پیشزمینهها را هدف بگیرد نه فقط یک گواهیِ منفرد. «آدمهای مذهبی اینجوری نیستن» که چون یکبار شنیدهاند باور کنند؛ میانِ گواهیها قضاوت میکنند چون از پیش انتظار دارند خداوند در تاریخ خود را نشان داده باشد. «پیشون پایین نیست» برای کسی که متکلموار «ضرورت» نبوت و معجزه را از پیش پذیرفته؛ برخی گواهیها از نظر او باید درست باشند. تا آن لایهها نقد نشوند، لمِ کانال به تنهایی «مشکلش» را حل نمیکند.
استقلالِ خطای کانال از محتوای پیام نیز در مدلِ ساده فرض شده و در جهانِ واقعی سست است. «احتمال خطای پیامها کانالها وابسته است به محتوای پیام»: گزارشِ معجزه از دهانِ منکرِ سرسخت با گزارشِ همان واقعه از دهانِ داعیِ دینی یک Q ندارد. حکایتِ منکری که پس از مشاهدهٔ ادعاییِ قطب، متعهد میشود در جمع بگوید «دیدم»، حتی اگر باورِ گیرندهٔ خبر کامل نشود، وزنِ معرفتیِ متفاوتی از تبلیغِ خودی میسازد — شبیهِ اعتمادِ بیشتر به ناظری که انگیزهٔ جانبداری ندارد. مدل را میتوان پیچیدهتر کرد؛ اما همین پیچیدگی نشان میدهد ستینگِ یکنواختِ Q برای همهٔ کانالها خام است.
داستانِ مردی از جریکو، که در بازسازیِ مقاله «هیوموس» نام میگیرد، گیرندهٔ منفعل را به نهایت میرساند: افسری که برهان هیوم را بلداست، حتی وقتی میگویند از پنجره نگاه کند مرده زنده میشود، «تکون نمیخوره از جاش» چون خبر همچنان عجیب و کانال همچنان خطاپذیر است. زندگیِ واقعی چنین انفعالی نیست. «وضعیت واقعی پیچیدهتر از این است». برای هر کس میتوان آستانهٔ پذیرش (P۰) و آستانهٔ کنجکاویِ تحقیق (P۱، معمولاً پایینتر) تعریف کرد. خبرِ آتشگرفتنِ خانه را حتی از منبعِ کماعتماد جدی میگیرند و میروند ببینند؛ خبرِ معجزهٔ معاصر را میتوان پیگیری کرد، به محل رفت، سند خواست، گزارشِ غیرهمکیش جست. «ما موجودات منفعلای هستیم»؟ پرسشِ بلاغیِ این بخش پاسخِ منفی میخواهد: برهان وقتی کامل مینماید که انسان را فقط گوشِ بیحرکت فرض کند.
آزمایشهای فکری و اعجاز پیام
داستانِ سه کانال نشان میدهد پیشزمینه چگونه Q و پذیرش را جابهجا میکند. کسی از دوستیِ شوخیدوست میشنود که نتیجهٔ فوتبال نامحتمل بوده؛ از دوستیِ جدیتر میشنود که همه چیز عادی است؛ با این حال حرفِ اولی را باور میکند، چون کانالِ سومی — نیمهخبرِ رسانهای دربارهٔ اتفاقی بسیار غیرمنتظره — ذهنش را برای نتیجهٔ عجیب آماده کرده است. مؤمنِ معجزهباور نیز غالباً از پیش، به دلایلی غیر از همان یک گواهی، در جهانی گشوده به فعلِ خاص به سر میبرد؛ سپس میانِ گزارشها انتخاب میکند. سادهلوحیِ محض تصویرِ درستی از این مسیر نیست.
امکانِ سومی که ستینگِ سادهٔ گواهی نادیده میگیرد، اعجازِ خودِ پیام است نه فقط محتوایِ خبر دربارهٔ رخدادی دوردست. در آزمایشِ فکریِ پیامِ پیشگویانه، فهرستی از رخدادهایِ بهشدت نامحتمل برای ماههای سال میآید؛ یازده مورد را میتوان تحقیق کرد و همه رخ میدهند. آنگاه باور به موردِ دیدهنشده معقول میشود: «دیوانهام اگر فکر کنم آن اتفاق نیفتاده». دلیلِ باور، زنجیرهٔ گواهیِ ضعیف دربارهٔ یک واقعهٔ ایزوله نیست؛ «اعجاز تو خود این پیامه». «خود این پیام حاوی معجزه است» به این معنا که ویژگیهایِ درونیِ متن — پیشبینی، انسجام، یا هر نشانهٔ دیگری که در الهیاتِ متنی ادعا میشود — کانال را از نو ارزیابی میکنند.
وضعیتِ نظریِ مسلمان در برابرِ روایاتِ معجزاتِ گذشته، در این قالب خوانده میشود: اگر متنی در دست باشد که اعجازش برای خواننده ثابت شده، آنگاه روایاتِ درونِ آن دیگر خبرِ واحدِ ایزوله نیستند. «برهان هیوم به نفع مسلموناست» در این تقریرِ خلافآمد: چون میگوید بدونِ چیزی معجزهآسا در دسترس، پذیرشِ قاطعِ معجزاتِ تاریخی دشوار است؛ و در نتیجه «باید یک معجزهای داشته باشی تو دستت» تا به روایات تکیه کنی. معجزهٔ جاوید — متنی که اکنون بتوان سنجید — همان چیزی است که خاتمیت و حجتِ پایدار را با نقدِ هیومیِ گواهیِ صرف آشتی میدهد. جزئیاتِ اثباتِ اعجازِ متن میدانِ دیگری است؛ نکتهٔ روشی این است که ستینگِ خبرِ واحد دربارهٔ رخدادی دوردست و تکرارناپذیر، ستینگِ کاملِ باورِ متنمحور نیست.
همین منطق در آزمایشِ کانالِ زنده هم هست: مدعیای که میگوید از جانبِ خدا آمده و حاضر است هر نشانهای بدهد، و نشانهای با احتمالِ پیشینِ بسیار کوچک را بیدرنگ انجام میدهد، در عمل کانال را معجزهآسا میکند و پیام را پذیرفتنی. در همهٔ اینها P و Q دیگر ثابتِ بیرونی نیستند؛ با ویژگیِ پیام و کنشِ فرستنده بهروز میشوند. لمِ ریاضی سر جایش میماند؛ انطباقِ خامِ آن بر دینِ تاریخی میشکند.
تحقیق تاریخی و برهان آنتونی فلو
اگر گواهیِ صرف کافی نباشد، مسیرِ طبیعی تحقیقِ تاریخی است: آیا در مصر نشانی از موسی هست، آیا پیرامونِ عیسی اسنادِ همعصر هست، آیا واقعهٔ غدیر با انبوهِ یادکردهایِ متقاطع در قرونِ بعد وزن میگیرد؟ کارِ چندجلدی بر گردِ غدیر نمونهای است از بالابردنِ تدریجیِ احتمال از راه کثرتِ منابعِ ناهمگن، حتی غیرِ هممذهب. در برابرش، فقرِ آثارِ باستانشناختی دربارهٔ موسی، و سستیِ شواهدِ بیرونی دربارهٔ بسیاری از معجزاتِ مسیحی، همان مسیر را برای طرفِ مقابل باز میکند. پرسشِ فلسفی اما فراتر از یافتهٔ موردی است: آیا شکستِ تحقیقِ تاریخی «باور مؤمنانه را زیر سؤال میبرد یا نه»؟
آنتونی فلو، در جدل با الهیاتِ سوئینبرن، برهانی میآورد که تحقیقِ تاریخی را از درون محدود میکند. برای دانستنِ وقوعِ معجزه باید تاریخ را کاوید؛ شرطِ امکانِ تاریخخوانی این است که «آنچه الان درست است در گذشته هم درست بوده است» — یکنواختیِ قوانین و فهمپذیریِ ادراکِ انسانهای گذشته. محقق باید پیشاپیش ممکن و ناممکن را در چارچوبِ قوانینِ ثابت فرض کند. اما «معجزه وقوع امریست که الان غیرممکن میدانیم، در گذشته اتفاق افتاده». پس ابزارِ تاریخ، بنا به تعریف، نمیتواند چیزی را که امروز ناممکن میشمارد بهعنوانِ واقعِ گذشته تثبیت کند؛ هرچه بیشتر بجوید، همان پیشفرضِ یکنواختی مانعِ ثبتِ معجزه بهمثابهٔ معجزه میشود. تشبیهِ میکروب با تلسکوپ همین است: ابزار طوری ساخته شده که موضوع را نتواند ببیند.
نقدها چندلایهاند. نخست، یکنواختیِ موردِ نیازِ تاریخ را نباید تا حدِ ابدیدانستنِ هر وضعِ فعلی کشید؛ مقصود قوانین است نه جایِ صندلی. دوم، حتی با قوانینِ ثابت، یکنواختیِ نحوهٔ حضورِ خدا در تاریخ پیشفرضِ اضافهای است که دینِ ابراهیمی رد میکند: خدا در دورهای ظاهرتر عمل میکند، قومی را هلاک میکند، سپس فازِ شریعت و کتاب میآید؛ جهانِ پیش و پس از نزولِ متن برای مؤمن یکسان نیست. سوم، خلطِ امکانِ فیزیکی و امکانِ متافیزیکی: قوانینِ طبیعت ضرورتِ فیزیکی دارند، اما «دخالت خداوند در جهان امکان متافیزیکی داره». معجزه میتواند از نظرِ فیزیکیِ امروز ناممکن و از نظرِ متافیزیکی، در جهانی با همان خدای خالق، ممکن باشد. به کار بردنِ یک واژهٔ ناممکن در هر دو معنا، مغلطهٔ اشتراکِ لفظ است.
از این رو خطِ چهارمِ برهانِ فلو — اینکه معجزه همان چیزی است که امروز مطلقاً ناممکن است و دیروز واقع شده — برای خوانندهٔ دینی پذیرفتنی نیست مگر با فرضِ خدای دئیستیِ دستبسته. اگر قوانین ثابت بمانند اما حضورِ الهی تاریخمند باشد، تحقیقِ تاریخی همچنان دربارهٔ رویدادهایِ عادی و زمینهها سخن میگوید، اما نمیتواند بهتنهایی درِ معجزه را ببندد یا بگشاید. افزون بر این، «متن مقدس مسلماً متن تاریخی نیست» به معنای سندِ مورخانهای که با روشِ بایگانی تأیید شود؛ «کتاب تاریخ نیست». تفاوتِ قصهٔ یونس با اسطوره را نمیتوان فقط با سندِ باستانشناختی حل کرد، و پیشبینیهایِ متنی نیز میدانِ جداگانهای میطلبند. فقرِ شواهدِ بیرونی برای موسی یا سستیِ اسنادِ معجزاتِ عیسی، در این افق، دادهٔ مهمِ تاریخی است اما هنوز حکمِ نهاییِ فلسفی دربارهٔ کلِ افقِ معجزه نیست.
→ متنِ کاملِ این جلسه