در این جلسه شکاف میان وضعیت واقعی و تصویر واهی نیچه از خود بررسی میشود و تمایلات نخبهگرایانه و ضد توده از زاویه روانکاوی خوانده میگردد. بحث به نیهیلیسم، عبارت «خدا مرده»، ابرانسان تخیلی و انکار بخشهایی از وجود میرسد.
مرور جلسه قبل: موسیقی و نیچه
خب، جلسه قبل من یکی از دو تا سوالی که قبلتر مطرح کرده بودم را در موردش صحبت کردم، آن هم در مورد نقش موسیقی در زندگی نیچه بود. به عنوان دو تا مثال از مؤلفههای ویژگیهای علایق خاص و چیزهایی که تو تفکر نیچه مطرح بوده و مخصوصاً در همان موسیقی در زایش تراژدی و اوایل تفکر نیچه خیلی پررنگه، گفتم دو تا مسئله را در موردش صحبت بکنیم.
یکی موسیقی بود، یکی تمایلات نخبهگرایی یا ضد توده و عوام بودن و یک جور تمایل به اشرافیت حالا به یک معنای خاصش، چون صراحتاً که طرفدار طبقه اشراف نبوده ولی یک حسی از همان نخبهگرایی و تو خودش دارد و حداقل ضدیت را با آن تودهگرایی متداول شده در قرن نوزدهم در ایدههای نیچه خیلی دیده میشود.
خب، من جلسه قبل در مورد موسیقی صحبت کردم. فقط یادآوری بکنم که اساس این کاری که داریم انجام میدهیم این بود که همان دو جلسه قبل یا سه جلسه قبل که به یک در واقع تحلیل روانکاوانه شروع کردیم، من در مورد این بحث کردم که یکی از مهمترین نکات، شاید نکته اصلی تحلیل روانکاوانه نیچه، این تناقض شدیدی که بین درون و در واقع بین آن وضعیت واقعی و وضعیت توهمی که نیچه در مورد خودش دارد وجود دارد.
که در درون در واقع یک جور یک حسهای زنانه و مردانگی سرکوبشدهای در واقعیت وجود دارد که توسط یک جور ستایش از قدرت و ضدیت با ضعف و هر چیزی که حس زنانه داشته باشه خودش را بروز میدهد.
اینجا دو تا نکته هستن، روی این میخواهم تاکید بکنم که شما کلاً وقتی اینجوری دارید نگاه میکنید، دو تا ویژگی دارین به نیچه نسبت میدین از نظر روانکاوانه. یکی همین مسئله وجود یک سایه عظیم که نیچه نمیخواد باهاش مواجه بشود.
خود این ویژگی که شما با یک متفکری یا هنرمندی مواجه باشید که کلاً دچار این مشکله در زندگی خودش که واقعیتهای وجود خودش را نمیبینه و انکار میکنه، این خودش یک تیپ روانکاوانه یعنی یک سری آثار مشخص از خودش باقی میگذارد که حالا در مورد نیچه اینکه آن چیست در درونش که نمیخواد ببینه، بحث زنانه و مردانگی.
من میخواهم بگویم روی این را روی این یک مقدار تمرکز بکنید که خود این ویژگی عدم مواجه شدن با سایه، بزرگ شدن و عظیم شدن سایه، اینکه هی مدام یک انگار ضعفهایی تو وجود یک نفر باشه، هی شدت بگیرد و هی این آدم انکار بکند و نبینه و برخلافش سعی بکند که یک جوری از خودش یک تصور واهی بسازه که جبران بکنه، خود این مسئله به شدت آثار و نتایج در تفکر، در اثر هنری اگر خلق بکند باقی میگذارد.
تصور واهی از خود
در مورد نیچه حالا نکته دوم در واقع این است که من بحثم این بود که آن چیزی که در واقع در درونش هست، یک مردانگی سرکوبشده، یک واقعیتهای زنانه تحت تأثیر محیط زنانه که در آن بزرگ شده، تحت تأثیر حالا سلطه مادر و خواهرش، حالا به هر طریق که حالا این ریشههاش خیلی مهم نیست که به چه نسبت بدیم، این درون زنانه و بعد تخیلات و تصورات عمیق مثلاً فرض کنید مردانه، ستایش از قدرت و حالا آن حالت دیونیزوسی و اینها به هر حال ویژگی دوم در واقع نیچه است که حالا آن شکاف عظیمی که در درون وجود نیچه هست دلیلش چیه؟ آن سایه محتواش چیه؟
خود این سایه بزرگ داشتن شاید مهمتر حتی از این باشه که محتوای آن سایه چیست. یعنی من دفعه قبل که صحبت میکردم به هر حال در مورد موسیقی فکر میکنم نهایتاً به این نتیجه رسیدم که میشود در واقع یک جوری با همین تحلیل ابتدایی که در مورد نیچه کردیم این عشق را به موسیقی و یک خورده رفتار متناقض نیچه نسبت به موسیقی را توجیه کرد هرچند حالا من وارد خیلی جزئیات نشدم فکر میکنم خیلی پیچیده است.
یعنی رابطه نیچه با موسیقی کلاً رابطه ساده و خیلی سرراستی نیست. بگذارید حالا باز قبل از اینکه بحث را شروع بکنم شما آن ویژگی اولی که حالا من دارم روش تأکید میکنم را وقتی که بهش نگاه میکنید کلاً انتظار دارید یک آدمی که در این حد از خودش بیخبره.
بگذارید اول این را مجدد تأکید بکنم که اگر یک ویژگی روانی یک آسیب در واقع روانی که آدم ویژگیهایی داشته باشه، ضعفهایی داشته باشه که نمیخواد باهاش مواجه بشود لزوماً هم آن ویژگیها ضعف ممکن است نباشد ممکن است به هر طریقی یک نفر خودش به دلیل فرهنگی که در آن دارد زندگی میکند یک چیزی را ضعف حساب کند.
به هر حال در خودآگاهی یک آدم بخش عمدهای از مثلاً ویژگیهای واقعیش راه پیدا نمیکند و اینها یک جوری در واقع در سایه قرار میگیرند و شروع میکنند به رشد کردن. خب معمولاً اینطوریه که اینها نکتههای منفیای هستند. کلاً وقتی که من نکته اولی که میخواستم حالا فعلاً روش تأکید بکنم دوباره این است که این ویژگی در نیچه بسیار بسیار پررنگه.
یعنی شما کمتر آدمی شاید پیدا بکنید که در این حد این تفاوت بین خودآگاهی و تصور تصوری که از خودش ساخته با واقعیت زندگیش و واقعیت آن روحیه و احساسات واقعی خودش در واقع بتواند پیش یک چنین چیزی پیدا بکند.
شکاف خودآگاهی و واقعیت
من میخواهم روی این تأکید بکنم که این شکاف در مورد نیچه در حدی عمیقه که نهایتاً فاصله آنقدر زیاد میشود که به یک فروپاشی منجر میشود. شما چند نفر متفکر و هنرمند و آدم میتوانید اسم ببرید که در این حد این مسئله در واقع تبدیل به یک ویژگی اساسی شده باشه که این شکاف وجودشون را در واقع تو خودش ببلعه.
به نظر میرسد که به هر حال اگر حالا این تحلیلها را بپذیریم در مورد نیچه مسئله خیلی حاده و بنابراین باید انتظار داشته باشیم نکتهای که میخواهم بگویم این است که اگر آثاری در تفکر یا احساسات و هنر یک آدمی که چنین ویژگیای دارد آثاری ظاهر میشود در مورد نیچه این آثار بهشدت قوی و زیاد باشه و بنابراین نیچه برای مثلاً مطالعه اینکه یک چنین شخصیتهایی چه جور افکاری تولید میکنند و چه ویژگیای پیدا میکند تفکر آزمایشگاه خوبی است.
یعنی من میتوانم نیچه را مطالعه بکنم با یک چنین دیدگاهی و فکر کنم که دارم این را مطالعه میکنم که ببینم مثلاً اگر این شکاف ۱۰۰ درجه برایش قائل باشیم در حالت مثلاً نزدیک به ۹۹ درجه چه اتفاقی افتاده و بعداً بتوانم نتیجه بگیرم که همه آدمها خب یک ۱۰ درجه ۲۰ درجه از این شکافها تو زندگیشون هست چه آثاری ازش ظاهر میشه، چه جوری میتوانم اینها را پیدا بکنم و الی آخر.
یعنی یک یک در واقع جذابیتی مطالعه نیچه این میشود که شما تأثیر یک چنین وضعیت روانی حادی را در تفکر یک آدم مطالعه بکنید.
حالا همینطور چشمبسته چه انتظاری دارید از اینکه من دفعه اول که روی محتوای سایه نیچه صحبت کردم خب مثلاً اینکه یک جوری در واقع ویژگیهای زنانه در سایه قرار دارند خب معلوم بود که چیزی که در سایه میرود عکسالعمل طرف این است که در مقابلش هر چیزی که آن ویژگیهای سایه را داشته باشه برایش نفرتانگیزه و سعی میکند که در واقع یک جوری بهطور مداوم با حالت توهینآمیز و ابراز انزجار و اینها برخورد بکند.
هر چیزی که بوی مثلاً فرض کنید یک آنیما و حس زنانه مثلاً بده. حالا بیاید در مورد به خود این شکاف فکر بکنید. بزرگ شدن این شکاف اصولاً اثر واضحی که دارد این است که من میخواهم از این نکتهای که دفعه قبل پیش آمد و در موردش صحبت کردم استفاده بکنم.
تناقض نیچه درباره زن
تحلیلی که من کردم در مورد اینکه در رفتاری که نیچه نسبت به مسئله زن یک تناقضی دیده میشود اینکه هرجا که دارد در مورد زن صحبت میکند انگار با خودآگاهش برخورد میکند شدیداً توهینآمیزه ولی بعد یک جاهایی وقتی که فرم زبانش فرم شاعرانه و استعاره میگیرد به نظر میآید که حالا اگر ستایشآمیز نگیم ولی نکته منفیای در مورد زنانگی نیست.
کلاً نکتهای که من میخواهم بگویم این است که این نمونه خیلی سادهای از اثری که شما باید انتظار داشته باشید از وجود یک چنین شکافی در روان یک فرد. اینکه کلاً در تفکرش در اثر هنریش به طور مداوم تناقض و پارادوکس وجود دارد.
یعنی خودآگاهی و ناخودآگاهی وقتی که هر دو تا با قدرت انگار دارند عمل میکنند شما وقتی این شکاف زیاد میشود خودآگاهی هرچه بیشتر سعی میکند برای اینکه خودش را حفظ بکند اظهار نظرهای غلیظ بکند و آن ناخودآگاه هم که خیلی خیلی بزرگ و عظیم شده آن هم به طور مداوم خودش را یک جوری نشان میدهد.
بنابراین شما با یک آدمی مواجه هستید که بین رفتارش با گفتارش بین احساساتش با آن چیزی که مثلاً در تفکرش میگذره فاصلههای زیادی هست و این تجلی میکند در اثر هنری در تفکرش حتی. به نظر میرسد خب ما انتظار داریم تفکر توسط خودآگاهی انجام بشود ولی وقتی فشار زیاده آن ناخودآگاه در همین تفکر به هر طریقی خودش را به نوعی در واقع ظاهر میکند.
بنابراین یک چنین آدمهایی فلسفههایی به وجود میآرن تفکراتی به وجود میآرن یا هنرهایی که به نوعی آثار ضد و نقیض دارند. یعنی انگار یک چیزی میگویند یک چیزی میخواهند بگویند ولی آدمها وقتی که آن نوشته را میخوانند ممکن است اثر عکس در واقع روشون بگذارد. ناخودآگاه یعنی شما از هرکی بپرسید مثلاً ممکن است بگوید که نیچه زن را مثلاً فرض کنید تحقیر کرده.
ولی ممکن است وقتی که آثار نیچه را میخونی تأثیری که در وجود یک نفر میگذارد خیلی این شکلی نباشد به دلیل یک سری تأثیرات ناخودآگاهی که در متن خودش را در واقع تحمیل کرده به من. من میخواهم الان در واقع این را به عنوان یک مقدمه روش تأکید کردم چون فکر میکنم که یکی از مهمترین ویژگیهای تفکر نیچه همین حالت پارادوکسیکالشه.
اینکه خیلی جاها به نظر میآید که حرفهای ضد و نقیض ازش نقل میشود و یا همین نکتهای که من گفتم ممکن است همیشه یک چیزی دارد میگوید ولی تأثیری که روی دیگران میگذارد ممکن است این چیزی نباشد که واقعاً دارد میگوید.
از نقد زنانگی به شکاف درونی
تأثیر برعکس روی دیگران بگذارد. حالا من سعی میکنم همان بحثی که از نقد شروع کردیم را بگویم بعد یک خورده وارد بحثهایی بشوم که به جای اینکه روی آن مسئله زنانگی و مردانگی تأکید بکنم فقط همین شکاف بزرگ را سعی بکنم نشان بدهم که چگونه در تفکر ظاهر میکند خودش را. یعنی مثلاً خالی و چندگانگی که دوباره در اینها هست، اینها را چطور میشود مثلاً واقعاً نه. ناخودآگاه رها که نمیکند.
کلاً اینجوری ممکن است مثلاً فرض کنید که یک دورههایی مثلاً همین رویاها وقتی بهشان توجه نمیشود از آن گوش و خروش خودشان میافتن. ولی دلیلش این است که خب رویا برای تأثیرگذاری احتیاج به توجه دارد.
وقتی شما بهش توجه ولی خب راههای دیگهای که ناخودآگاه خودش را ظاهر میکند اینها راههایی نیست که احتیاج به توجه شما باشه. یعنی اینکه ناخودآگاه مثلاً سعی کند در اثر هنری خودش را ظاهر بکند این واقعاً اینجوری نیست که حالا فقط یک آلارمی باشه برای آن آدمی که مثل یک حقیقتیه که خودش را ظاهر میکند دیگر.
یعنی در مورد رویا شاید این وضعیت توجه کردن نکردن یک خود در آن شدت و ضعف بشود ولی ناخودآگاه حتی تو رویا هم دست برنمیداره به هر حال ممکن است دارد کمکم مثلاً ظاهر شدن رویاها کم بشود ولی مثلاً یک دفعه رویاهای خیلی خیلی شدیدی و تکاندهندهای به وجود بیاید.
ولی در مورد سایر راههایی که ناخودآگاه به خودشان نشان میدهد فکر نمیکنم کلاً اتفاقاً باید انتظار داشته باشیم که هی این فشار برای ظاهر شدن بیشتر بشود.
هرچقدر که دارد سایه دارد بزرگتر میشه، محتویات ناخودآگاهی که بهشان توجه نمیشود در واقع زیاد میشوند اینها هی خودشان را بیشتر ظاهر میکنند. آن دوم هم این است که بعد اه میگوید که اه مثلاً ممکن است که تو سایه یک سری خصوصیات مثبت هم قرار بگیرد.
اه در یک شرایطی یک آدمی ممکن است مثلاً فرض کنید اه ویژگیهای زنانه به یک معنای مثبتی مثلاً در یک مرد وجود داشته باشه و نخواد این را بپذیره. خیلی چیز است دیگر. خیلی اینجا این موارد معمولاً نادره. بیشتر آن چیزهایی که در واقع اه خارج از فرهنگ اتفاق میافتد مهمان.
یعنی ویژگیهایی که به معنای واقعی کلمه اه آدم نمیخواد باهاش مواجه بشود نه تحت تأثیر فرهنگ، تحت تأثیر واقعیت. مثل اینکه یک ویژگی منفی به یک معنای کاملاً اه حقیقیش که یعنی در واقع یک عنصرایی من معنی حقیقی میگویم به معنای یونگی یعنی یک نکاتی، یک ویژگیهایی در انسان که کاملاً ضد رشد طبیعی انسانه در آدم ممکن است وجود داشته باشه.
تنبلی و موانع رشد
مثلاً فرض کنید تنبلی. تنبلی یک عارضهایه که خب معلوم است در رشد کردن در هر مسیری مانع ایجاد میکند. یعنی نه فقط ممکن است یک آدم تنبل حسنش این باشه که اگر آدم منحرف و افکار بدی داشته باشه حتی دنبال آن کارها هم نمیره. بنابراین کلاً ضد حرکت کردن میشه، چه را به بالا، چه را به پایین.
یا مثلاً حالا هرچه که فکر بکنید. دیگر یک ویژگیهای اخلاقی که مثلاً اه به نظر من به وضوح دروغگویی. یعنی عادت به این که اه خود دروغ در واقع از این نظر ضد رشده که آدم همینجوری به طور نرمال چند تا لایه پیدا میکند دیگر. رشد یک جوری قرار است که ما به یک جایی برسیم که حالت وحدت و یکپارچگی وجودمون پیدا بکند.
خود دروغ گفتن اصلاً انگار عاملیه که میتواند آدم بقیه ضعفهای خودش را اصلاً پوشش بده در مقابل دیگران و یک جوری حالا من نمیخواهم خیلی ویژگی خاصی را روش تحلیل بکنم. معمولاً به هر حال سایه این ویژگیهای اساسی ضد رشد آدمیه که میروند آنجا و آدم اینها را نمیپذیره. مثلاً من یک بار این مثال را زدم در مورد خساست.
طرف به شدت آدم خسیسیه ولی نمیخواد این را بپذیره و سعی میکند که مثلاً یک جوری جبران بکند. به هر حال این اه تلاش برای ندیدن میتواند جنبه فرهنگی هم داشته باشه دیگر. در یک بخشی از اه سایه میتواند اینجوری باشه که نتیجه یک جور فعالیت ناخودآگاهیه که تأثیر فرهنگه.
خب بیاین برویم سراغ آن مسئله اشرافیت که شما اه کلاً حالا یک اه فکتهایی وجود دارد تو زندگی نیچه که خانوادهاش اه در اشراف کار میکردند و خود نیچه من یک بار تو اه زمان زندگیش که صحبت میکردم به این نکته اشاره کردم که نسبت به مثلاً شخص پادشاه و سلطنت و اینها حس اه چیزی داشت.
مثلاً از اینکه اه قدرتشون را دارند از دست میدهند و اینکه اشراف اینجوری شدن حس اه مثلاً ناراحتی داشت. من فکر کنم یک بار نقل کردم که یکی از دوستاش نقل کرده که وقتی که یک خبر شنید که چه اتفاقی افتاده دیگه، یک دفعه اصلاً نمیدونم، قهر میکردند مثلاً به پادشاه و اینها گریه میکرد نیچه وقتی خبر را خوند.
به هر حال اینها یک خورده چیزن دیگه، نکات زندگینامهای هستند. آن چیزی که و ممکن است بعضیهاش دروغ باشه. چیزی که ما مطمئن هستیم این است که بالاخره خانواده نیچه در خدمت کلیسا هستن، به طور بنابراین به طور غیرمستقیم در خدمت اشرافیتان.
خانواده نیچه و خدمت به اشراف
مستقیم هم از یک مدتی در واقع مدتی قابل ملاحظهای در مستقیم هم در خدمت اشراف پدر مثلاً نیچه بوده به عنوان معلم. بنابراین این یک واقعیتیه که در زندگی شخصی نیچه و خانوادهاش وجود داشته. اینها قطعاً یک سری احساسات ایجاد میکند نسبت به این طبقهای که در واقع محل ارتزاق به اصطلاح خانوادهست، یک جور ناخودآگاه یک حس مثبتی میتواند ایجاد بکند.
منتها شما اینکه نیچه را کسی متهم بکند به اینکه از نظر سیاسی گرایش به اشرافیگری و اینها داشته، یعنی ضدیت با انقلابهای تودهای و حمایت از آریستوکراسی و اینا، این دیگر یک خورده فکر میکنم زیادهروی. یعنی ما تو فعالیتهای سیاسی نیچه نمیتوانیم بگوییم که یک آدم آدمی که در واقع از اشرافیت یک معنایی دارد حمایت میکند.
یا حالا اگر هم یک چنین نوع حمایتهایی باشه، برای نیچه چیزی نیست که بخواهد از نظر سیاسی خیلی صراحتاً این را اعلام بکند. آن چیزی که بیشتر ما در نیچه میبینیم و در تفکرش واضح است و به شدت اعلام میشه، ضدیتش با عوامگرایی و این انقلابهای تودهای و اینجور چیزهاست که بعد از انقلاب آمریکا و فرانسه در جوّش در واقع در اروپا به شدت به وجود آمده بود.
دموکراسی و حکومت نمیدانم مردم و نیچه توده مردم را به صورت یک مثلاً گله گوسفند بیاهمیت و بیارزش بیشتر نگاه میکند و بنابراین خیلی از اینکه یک چنین موضوعاتی با احتمالاً رضایتهای و آن ریز و حالات ذاتی که دارند و عقبافتادگیهای خاصی که دارند بیان مثلاً بخوان حکومت بکنند و اینها این خیلی حس خوبی برای برای نیچه نداره.
بیشتر در واقع نیچه رو به راحتی میشه گفت این نخبهگراست نه مثلاً طرفدار اشرافیت به این معنای سیاسی به عنوان اشرافیت به عنوان یک طبقه اجتماعی رو مثلاً حمایت بکنه. منتها خب خیلیها این نخبه این نخبهگرایی رو یه جور حس اشرافیتش میبینن دیگه حالا نه در مورد نیچه، کل به طور کل. فکر میکنن که مثلاً اینها چیزن
اینها عارضههای فرهنگی آریستوکراسیان که آدما مثلاً به یه همچین تفکراتی کشیده میشن. خب اون در واقع اون چیزی که ما میدونیم اینه که نیچه احساس خیلی منفی نسبت به این جو به اصطلاح دموکراتیک اروپا تو اون زمان داره.
یعنی اینکه مردم بخوان بیان تودهی مردم حکومت بکنند و این حرفها و با اون بارها این چیز رو اعلام کرده دیگه. اینکه حس حمایت از اشرافیت داره یه نوشته خیلی قدیمی نیچه داره دربارهی یونان. عنوان نیچه هست عنوان مقاله کتاب یه چیز مقاله کوتاهه. حکومت آتنیها. فکر کنم. نه
آتن و بحث حکومت
به فارسی هم ترجمه شده فکر میکنم یا حالا مطمئن نیستم. ولی چیزش هست توی مجموعهی آثارش انگلیسیاش توی اینترنت هست. الان یادم رفته که عنوانش چی.
یه بحثی دربارهی حکومت به معنای آتنیاش. اونجا دقیقاً فکر میکنم پاراگراف اول و دوم اون مقاله با ستایش زیاد از یونانیها یاد میکنه که اینها شرم نداشتن از مثلاً این حالت اشرافیتگری و تحقیر بردهها و اینها.
یعنی شما خیلی وقتها الان میشنوید که میخوان ارسطو رو بگن که متفکر خوبی نبوده و این حرفها، مثلاً یه سری جملهها ازش نرم میکنن که بردهها رو آدم حساب نمیکردن و یونانیها رسماً بردهها رو آدم حساب نمیکردن و اصلاً هیچ آدم حساب نمیکردن یعنی به عنوان یه سیتیزن هویتی نداشتن بردهها
و نیچه توی اون مقالهاش اون ابتداش اینو به عنوان یه چیز ستایشآمیز ازش یاد میکنه که یونانیها انگار این تعارفهای اینشکلی که الان مثلاً تو اروپا مد شده رو کنار گذاشته بودن و خیلی صراحتاً از اینکه یه عده آدم نخبه و اشراف و اینها هستن اینها باید حکومت بکنند از این حمایت میکردن.
و شما وقتی که به احساسات تند ستایشآمیز نیچه نسبت به تمدن یونانی توجه بکنید و ببینید که اساس تمدن یونانیاش رو آریستوکراسیه، بنابراین این حس در آدم به وجود میآد که واقعاً نیچه انگار حکومت ایدهآل از نظرش یه همچین حکومتهاییان. هرچند که خب تو اون شرایط خاص هیچوقت از خیلی آدم سیاسی نبوده و توی اصلاحات سیاسیاش هم به این شدت مثلاً بحثهای اینجوری رو مطرح نکرده.
خب بیایم یه خورده قرار شد که من در مورد این بحث بکنم یعنی قرار شد شما فکر بکنید و در مورد این صحبت بکنید که با اون ایدهی کلی که من دو سه جلسه قبل مطرح کردم یعنی همین مسئلهی شکاف بزرگی در واقع درونی نیچه و اینکه سایه در واقع یه جور نتیجهاش محتواش یه جور زنانگیه که قراره دیده نشه و اینو به عنوان مثلاً نکتهی اصلی حالا روانکاوی نیچه در نظر گرفتیم قرار بود که فکر بکنیم که آیا میشه با این مسئلهی تمایل به اشرافیت رو توجیه کرد یا اینو به عنوان یه مؤلفهی مستقل قرار که وارد مدل خودمون بکنیم.
خب چقدر با این حرفهایی که من زدم این قابل توجیهه که مثلاً بگیم که خب اینکه از خانوادهاش چیزی به ارث رسیده یه همچین احساساتی این قطعاً اینجوری هست ولی باز یه نفر میتونه همون بحثی که در مورد موسیقی کردیم رو تکرار بکنه. یعنی خیلی آدما ممکنه تو اینجور خانوادههایی زندگی بکنند و بعد درست ضد اشراف بشن.
زمینه خانوادگی و گرایش فکری
یعنی خیلی نمیشه اینجوری بحث کرد که وقتی زمینهی زمینهی مثلاً خانوادگی برای یه گرایشی آمادهست اینو تصور بکنیم که مثلاً کافیه و دیگه احتیاج به توجیه دیگهای نداره که این آدم چرا این گرایش رو پیدا کرده.
شاید اکثریت آدمهایی که تو این دوران توی شرایط مشابه نیچه قرار داشتن، همونطوری که موسیقی خیلی توی زندگیشون پررنگ نشد، تمایل به اشرافیت هم جو اون زمان اتفاقاً آدما رو میکشید به سمت اینکه همین تفکرات تودهای و دموکراسی و اینها را در واقع بپذیرن.
شما یک آدمهایی که مورد ستایش نیچه هم حداقل در دورانی بودن مثل مثلاً فرض کنید بتهوون بالاخره در یک دورهای عاشق ناپلئون و انقلاب فرانسه و اینها بوده. بنابراین اینکه نیچه دارد در یک دوران مشابهی زندگی میکند ولی نسبت به کلاً انقلاب فرانسه احساس خوبی ندارد این خیلی در حالی که مثلاً شما یک آدم قبل از نیچه هگل به شدت تحت تأثیر انقلاب فرانسه است.
یعنی روح آن زمانه بیشتر آدمها را میکشه به سمتی که اینجوری باشند و نیچه در واقع یک جوری انگار دارد خلاف جریان شنا میکند. نسبت دادن فقط اینکه این در یک چنین خانوادهای بزرگ شده فکر میکنم کافی نیست هرچند که به هر حال زمینههاشو نشان میدهد. خب نمیدانم من یک خورده منتظرم اگر کسی ایدهای دارد بگوید اگر نه من اصراری ندارم که حتماً.
من یک چیزی که به ذهنم هست فکر میکنم که کلاً این حس کمک کردن به مردم و هوای مردم را داشتن یک جور حس آنیماییه و اگر با این نگاه بکنیم که یک جور حس مثبت نسبت به مثلاً توده مردم را داشته باشه به عنوان مثلاً حالا شاید مثلاً همنوع یا حالا اینجور کمک کردن به اینها یک جورهایی در واقع در آنیمای آن قرار میگیرد.
بله قطعاً اینکه بحثی که دارید میگویید قطعاً درست است. یعنی من قبلاً به چند بار فکر میکنم به مناسبتهای مختلف گفته این را در مورد این بحث کردم که این حس نه فقط ترحم حس حمایت از مردم ضعیف این یک حس آنیماییه. اگر یادتون باشه شاید اولین بار تو بحثی که در مورد هنرپیشه مخملباف داشتیم من این حرفو زدم.
اینکه یک جور آن حسهای آنیمایی در مثلاً مخملباف حداقل تا یک مدتی به صورت احساس ترحم و علاقه و میل به کمکی به مردم ضعیف و درمانده و اینها به شدت یا مثلاً اینکه معشوقه ایدهآل یک در هنرپیشه یک دختره که در یک چیز دارد زندگی میکند.
آنیما و احساس قدرت
به شدت فقیر و ضعیفه و احتیاجی به کمک دارد.
اینکه یک یک استیتی حداقل از آنیما وجود دارد که مردها یک چنین احساسی پیدا میکنند نسبت به زنی که ضعیفتر باشه، احساس قویتری پیدا میکنند و یا نسبت به این ترحم پیدا میکنند به همه ضعفا، این قطعاً اینجوری هست.
بنابراین صددرصد اینجا درست است که ضد در واقع عدم تمایل به کمک کردن و اهمیت دادن به توده ضعیف مردم، یک چنین حسی در واقع آنیمایی در آن تو کمک کردن هست و این یک جور ریاکشن نسبت به آن حسهای ترحمی که میشود ازشان متنفر. اینها همان چیزهایی که در نیچه وجود دارد.
من باز اصرار دارم که آن بغل کردن آن اصل در آخرین لحظه انگار انفجار همین حسهایی که عمیقاً در خود نیچه وجود دارند و انکار شدند و بنابراین یک تحلیلی اینجوری میشود کرد که گرایش به مثلاً توده مردم ندارد یا حتی ضدیت داره، نفرت دارد به دلیل اینکه این حسها یک جور حسهای آنیمایی هستند.
یک حالا من از یک دید دیگر میخواهم بهش نگاه بکنم. ببینید شما در مردم در مقابل اشرافیت یک جور تقابل ضعف در مقابل قدرت را میتوانید تشخیص بدهید. یعنی کلاً نیچه طرفدار قدرت و قدرتمندهاست. یک یک خصلت در واقع نیچه و آن چیزی که تو تفکرش خیلی بازتاب دارد این است که یک ابر انسانهایی، یک ابر مردهایی هستند که اینها انگار آدمهای اصلی هستند.
اینها موجوداتی هستند که قدرتمندند، رها شدن از ضعفهای مثلاً بشری و اینان که ارزش دارند. آنهایی که در واقع در بند همان چیزهای دستوپایگیر مثلاً حالا فرهنگ نمیدانم مسیحی یا هرچه میمونند، موجودات ضعیفی هستند، اینها موجودات منفوری هستند. بنابراین یک جور این تقابل بین ضعف و قدرت هست و ممکن است یک نفر این را هم بخواهد بگوید تقابل بین مثلاً زنانگی و مردانگی.
من خیلی حالا اصرار ندارم که این را اینجور نگاه را ضعف در مقابل قدرت را نسبت بدهم به محتوای سایه. نکتهای که میخواهم روش تأکید بکنم این است که نیچه جدای از مسئله اینکه حالا مثلاً فرض کن شما محتوای سایهاش را چه جوری تحلیل بکنید، میتوانید این را درک بکنید که دچار ضعفهای خیلی شدیدیایه.
یعنی ببینید من میخواهم بگویم که آن نکتهای که در مورد آن شکاف موجود در سایه بهش من امروز روش تأکید کردم و اشاره کردم که نیچه آدم در واقع بهشدت ضعیفیه که خودش را بهشدت قدرتمند دوست دارد ببیند و یک چنین تخیلاتی را در واقع دارد تولید میکند.
توده و اشراف در ذهن نیچه
و این دقیقاً حسش نسبت به آدمهای توده مردم و اشراف هم بازتاب همین است. مثل اینکه اشراف نماینده قدرتاند. برای همین است که من خیلی دوست ندارم کلمه اشراف را به کار ببرم. به هر معنایی کسی که قدرتمند باشه. حالا در یک جامعه اشرافی مثلاً فرض کنید اشرافها در مقابل رعایا و آدمهای ضعیف این حالت را دارند.
یعنی من میخواهم بگویم این را برگردونید به این که بالاخره نیچه مثل در واقع آدم ضعیفیه که دوست دارد که قدرتمند باشه و یک چنین تخیلی را. بنابراین از هر نشانهی ضعفی در بیرون بدش میآید و از هر نشانهی قدرتی در بیرون خوشش میآید و تحسین میکند.
نتیجهاش این است که شما طبعاً باید انتظار داشته باشید که یک جور نسبت به افراد قدرتمندتر به عنوان موجودات مثلاً برتر یک حس مثبتی داشته باشه. این دقیقاً این حس به دلیل این شکافی که در درون خود نیچه وجود داره، آن انکار ضعفها، من اصرارم روی این است که حالا آن ضعفها هرچه میخواهند باشند.
آدمی که نقاط ضعف عمیقی دارد و درونش در واقع یک جوری انگار دارد متلاشی میشود و همه اینها را در واقع از خودش پنهان کرده، حتی اگر این ضعفها مثلاً یک زنانگی سرکوبشده و حسهای زنانه و آنیمایی نباشد. صرف اینکه ضعف هستند، این میتواند یک چنین گرایشی را ایجاد بکند.
یعنی نفرت از موجودات ضعیف و یک جوری تمایل به قدرتمند بودن و موجودات قدرتمندی که در بیرون دیده میشوند. من میخواهم برگردم به مسئله را حالا به یک نکتهای که قبلاً روش بهش اشاره کردم این هم جزو مسائل قطعی مربوط به زندگی نیچه و خانواده نیچه است. یادتون هست که گفتم که یک توهمی در خانواده نیچه وجود داشت که تبار اشرافی دارند.
شما یک لحظه من میخواهم این را مثل یک حالت به اصطلاح یک چیزی استعاری جالب شما خانواده نیچه و خود نیچه را تصور بکنید که آدمهایی هستند که واقعاً از مثلاً رعایا ولی آن آرزوی اشراف بودن باعث شده که توهمی برای خودشان درست بکنند.
تباری که نمیدانم در لهستان بوده و گم شده و محققینی که الان در این مورد تحقیق کردن اعلام میکنند که این قطعاً غلط است. تو آثار نیچه به این اشاره شده. بنابراین من میخواهم یک خورده خود این شکاف را برگردونم به ویژگی خانواده نیچه. یعنی آدمی که در یک خانواده بزرگ شده که اصلاً با انکار وضعیت واقعی خودشان انگار سرگرم هستند و دارند زندگی میکنند.
این ویژگی در خانواده نیچه به نظر من مهمتر از این است که در خدمت اشراف هستند یا نیستند.
تبار اشرافی خیالی خانواده
خانوادهای که برای خودش تبار اشرافی قائل شده. فکر کنید چند تا خانواده رعیت پیدا میکنید که یک چنین ویژگیای داشته باشند. یعنی آن میلشون به اشرافیت با یک توهم در واقع انگار پر شده.
شاید بشود گفت که این است که نیچه توانایی این را دارد انگار زمینهای این را دارد که در این حد وجود خودش را از خودش پنهان بکند. ضعفهای خودش را پنهان بکند با توهم. مثل اینکه این را از خانواده خودش به ارث برده.
یعنی شما وقتی که به خانواده و به موجودی فکر میکنید که جزو توده مردم، جزو عوام، جزو رعایاست و برای خودش در توهمات خودش تبار اشرافی قائله، یک جوری انگار این خانواده یک چنین نوع میتواند آدمی را تو خودش بپرورونه که موجود بسیار ضعیفی باشه و خودش را بسیار قدرتمند فرض بکند.
یعنی در واقع این توانایی آخه واقعاً خب این هم خیلی توانایی میخواهد که شما ضعفهای خودتان را نبینید. هرچقدر هم که بزرگ میشوند مثلاً فرض کنید با یک توهماتی یک شور و هیجانات اینها را بپوشونید تا حد مرگ. در حد انفجار و مثلاً پاره شدن روان به یک چنین چیزی برسد.
من چیزی که برای من جذابه این است که آن نکتهای که در مورد خانواده نیچه وجود دارد که ما مطمئنیم که راسته و تقریباً مطمئنیم که دروغه، تبار اشرافی وجود نداشته. بنابراین ما با یک خانوادهای که انگار در آن یک پیشینه توهمزایی برای پوشاندن ضعفها یک چنین چیزی این خصلت وجود دارد و نیچه یک جور حالت در واقع اغراق شده این است.
یعنی همه زندگیش انگار در این خلاصه میشود که ضعفهایی که در درون خودش هست را نبینه و برای خودش در واقع انگار یک جور چیز قائل بشود. مثلاً میبینید که اظهار خودش را وارث حکمت دیونیزوسی میداند. دیگر ببینید اشرافیت از چیز خارج شده دیگر. برای آدمی مثل نیچه که از تبار نمیدانم یک خانواده اشرافی باشه ارزش حساب نمیشود.
مثل اینکه دارد تبار خودش را به دیونیزوس به یک چیز بسیار بسیار مهم یونانی. شما وقتی که تفکر نیچه را مطالعه میکنید یونان اصل طلایی تمدن بشره و اوج این تمدن مفهوم دیونیزوسه و ایشان وارث مثلاً فرض کنید آن تبار مقدس دیونیزوسیه.
اینکه نهایتاً خودش را اصلاً با اول وارث میدونه، مبلغ حکمت دیونیزوسی میداند و بعداً کمکم خودش خودش را دیونیزوس مثلاً مجسم میداند و این حس در واقع متوهم بودن به نظر من جالب است. یعنی آن نکته در مورد خانواده نیچه خیلی نکته جالبی میشود فرضش کرد.
زنانگی درون و سایه
حالا به نظر من که مهم است. حالا این اظهارنظرها خیلی نمیتواند دقیق باشه.
در واقع شما میتوانید آن زنانگی درون و چیزی که محتوای سایه را در واقع تشکیل میداده را به زندگی خانوادگی نیچه در دوران بچگی که در میان زنها بزرگ شده نسبت بدهید و این توانایی که یک چنین شکاف عمیقی را در واقع تا پایان عمرش تونسته تحمل بکند و هی همه توانایی که یک چنین شکاف امیدی را در واقع تایان عمرش تونسته تهمل بکند و همه چیز را انکار کرده این را هم میتوانید به یک توانایی و یک انگار عادت خانوادهی که در مورد رعیت بودن و اشراف بودن و خودشان بر رای توهماتی داشتن نسبت بدهید اگر این ریشه ها را در مورد یک متفکر در مورد یک آدمی که داریم
تنگیش میکنیم پیدان نکنیم هم هیچ اهمیتی ندارد من اصرار دارم که بگویم که الان اگر این دستی که من دارم میکنم ریشه این دیجگی هایی که در نیچی میبینیم در آسارش میبینیم پیدان نکنیم یا اشتباه.
بکنیم در مورد ریشه ها چیزهای دیگهی باشه و این ها مثلا آمل های فری باشند ارتباط چندانی به تحلیل هایی که میکنی نده منتها من را با تاغیم این که یکی دو جلسه در مورد زندگی نیچه صحبت کردم و همین نقطه را یک بار در مورد شرفت دادم که به نظر من خیلی جالب میآمد و جالب میآید گفتم که الان به هر حال بد نیست که یک چیزهایی را ابراز نفتت
میکند و نسبت به نفتها و اشرافها به معنایی. حالا نه اجتماعی سیاسیش اشراف ها و منای خاصی که مثلا اشرافیت میتواند جنبه روانی فکری هرچه میداشته باشه یک چنین چیزی در واقع ستایش میکند این را میتوانید برگردید به همان مودلی که در واقع در نظر گرفتیم من تصورم این است که هیچ نیازی نیست که این دوتا معلفهی که همان در موردش که داشتیم توبت میکردیم و آن را به عنوانی معلقه های مستقل در نظر دیدیم اینها با همان تحلیل کلی که در موردی نیوشه داریم کاملا سازگار هستند بلکه حتی یک نفر میتواند اگر آنها را در واقع حضور افته باشه پیشبینی بکند که یک چنین احساسات پی این آدم باید باشه همانطوری که شما
گفتید محتوی در واقع سایه که زنانهیه خودمونم به نوعی. حالا ضعفها هرچه میخواهم باشند میتواند یک موجود ضعفهای شدیدی پیدا کرد و اینجا را میتوشونه در مقابل خود نسبت به آدمهایی که در دیگرین انواع ؟ ضعفها دارند مخصوصا اگر ضعفهای مشابه خودش را شده باشند متنفره بیایید یک لحظه یک خوبی ؟ نگاه کنیم این سؤال را مطرح بکنیم که آیا نیچه اگر از توده مردم از عوام بل بفرمایید در این طریقه، ما اصلا باید برنامه نداریم که از کاری از درگاه بیشتر آن میکنیم.
این مقابل میکنیم که آن کار را به یک نیوزه که شهر را خودش کنید کشته، ؟ کن که قصدان در مقابل عواطف ؟ ؟ های مردم در مقابل زنان هستیم تین تینی در مقابل فیلنگ و من همیشه تحلیل کردم که اصلا هم چهار تا کار کرد و خداگاهی هم که بینیده این دوتاش در واقع جنبه های جنسی دارند ولی درده ببینید درده به عنوان این موجودی که درست است که ممکن است قدرت دلنی داشته باشه ولی در موضوع زعف دیگر یکی موجودیه که قدرتش هم در اختیار کسی دیگر است قدرتمند بودن به معنای مثلا یک بوندوزر که ما نسبت بهش احساس و قدرتمند بودن نمیکنیم هیچ حس مردانه ای چیزی ندارد یک ماشینی که یک نفس سوارش میداره شما یک حیوان خیلی قدرتمند ببینید آن حس را نسبت بهتان ندارد.
باید قدرت این است که مستقل باشه، ارادهی ارادهی آزاد داشته باشه.
تنفر از ضعف مشابه
آن چیزی که نیچه ستایش میکند این است که یک موجودی قدرتمند باشه به این معنا که ارادهی خودش را بتواند تحمیل بکند. این دقیقاً چیزی است که برده ندارد. برده یک موجودیه که تحت فرمان دیگریه، بنابراین نشانهای از قدرت در آن دیده نمیشود. تو آن مفهومی که برای یک مرد مثلاً فرض کنید یا آن چیزی که نیچه حداقل ستایش میکند.
نیچه چه چیزی را ستایش میکنه؟ دقیقاً این تحمیل قدرت. یک کسی که راه خودش را باز میکند. آن کثیفی که از دیونیزوس کردن اگر یادتون باشه آنها به هیچ وجه در یک موجودی که قدرت بدنی دارد ولی بردهست و در اختیار دیگریه وجود ندارد.
این مثل یک کاملاً ماشینی قدرتمندیه که یک نفر ازش استفاده میکند. یک موجودی در واقع نگاه بکنید، موجود بسیار ضعیف و ترحم. فکر کنید اگر کارشو انجام نده هر روز شلاق بخوره و این یک موجودیه که شما نسبت بهش احساس ترحم پیدا میکنید اینکه حالا زیر و بمش زیاد باشه.
یعنی حالا اگر یک بردهای مثلاً فرض کنید از نظر جسمانی هم ضعیف باشه دیگر خب مضاعف میشود ضعفش. ولی حتی اگر قوی باشه از نظر جسمانی این را چیزی نیست که ما بهش بگوییم قدرت.
قدرت یعنی همان توانایی که یک نفر خواست خودشو، میل خودش را و ارادهی خودش را پیش ببره و اگر لازم باشه تحمیل بکند به جهان یا حالا از جمله انسانهایی که در اطرافش هستند.
اراده و تحمیل به جهان
اشرافیت، یک موجود اش موجود پادشاه مریض را در نظر بگیرید که اصلاً فلجه، راه نمیتواند بره، نقص جسمانی دارد ولی بسیار آدم قدرتمندیه به این معنا که همهی خواستهای خودش را دیکته میکنه، همه ازش اطاعت میکنند و میتواند در ظرف چند ثانیه ۱۰ تا از آن بردههای قدرتمند را سرشون را از بدنشون جدا بکند و نابودشون بکند.
این است که شما در واقع در آن یک نشانههایی از قدرتی که نیچه ستایش میکند میبینید. قدرت به معنای اینکه آدم بتواند خواستهای خودش را عملی بکند. نه لزوم ندارد که من دارم سعی کردم نشان بدهم تو آن دو جلسه قبل که نیچه آن مسئلهی زنانگی در واقع درون خودش را انکار میکند.
و این در واقع مثل اینکه یک نقطهی ضعفهایی در درونش هست. شما مثلاً فرض کنید به رابطه ببینید ضعیف و قوی بودن شما به رابطهی نیچه با خواهرش مثلاً نگاه کنید. میبینید یک حسی یا رابطهی نیچه با مادرش. کلاً اینکه یک موجودیه که یک نقطهی ضعفهایی اینقدر از نظر جسمانی، از نظر روحی دارد که دیگران انگار خواستهای خودشونو بهش تحمیل میکنند.
این حسیه که در مورد زندگی نیچه وجود دارد. در عین حال این نکتهای که شما میگویید نکتهی درستیه. نیچه به هر حال در حد مثلاً فرض کنید اینکه کتابی منتشر کرده باشه و اینها شما میتوانید بگویید که از ارادهی خود یک موجود ضعیف به این معنایی که حالا در یک اتاقکی نشسته و مثل یک کرمی مثلاً خودش را کنار کشیده و هیچ کاری نمیکند نیست.
ولی خب بالاخره کاری که انجام میدهد در حد چیزی دیگر. خیلی ارتباط کمی با دنیای خارج دارد. فقط در واقع مثل اینکه یک افکاری را تولید میکند و زمینه فراهمه. چندان اینطوری نیست که شما حستون این باشه که نیچه مثلاً مقاومت شدیدی در مقابل مثلاً انتشار آثارش وجود دارد و جنگیده و اینها را چاپ کرده.
یک آدمی که به طور خیلی خیلی طبیعی به دلیل استعدادهای ذاتیای که داشته وارد مثلاً یک تحصیلات آکادمیک درخشانی شده، آدم کاملاً شناختهشدهاییه. بنابراین مثلاً فرض کنید چاپ چاپ نکردن یک کتابی مثل زایش تراژدی سختتره برای یک آدمی در موضع نیچه. یعنی یک کسی تو آن مقام باشه و مقاله ننویسه، کتاب ننویسه دارد یک جوری خلاف جریان انگار شنا میکند.
من میخواهم بگویم کلاً اینجوری است که جنگی وجود نداشته، اعمال مثلاً قدرتی وجود نداشته اگر نیچه.
جنگ خیالی در خلوت فکر
مهم این است که نیچه دارد افکار خودش را در خلوت خودش تولید میکند و اینها را مثلاً یک جوری منتشر میشوند. جنگ وجود ندارد به هر حال در این حد که تخیلات و آ ممکن است خودش این احساسو بکند ها اینکه ممکن است نیچه فکر کند که برای تک تک این کتاباش مثلاً هیولاهایی دارند جلوشون میگیرند و این افکار مثلاً فرض کن این کاغذ آوردنش رشادت میخواهد. من تصورم این است که احتمالاً تو خلوت خودش حس میکند دارد با یک هیولا مثلاً با هیولای مسیحیت دارد میجنگه.
این اینکه تصوری از اینکه دارد یک غولهایی را میکشه و اینها را دارد یا حتی شاید در مورد انتشار کتاباش یک چنین تخیلی داشته باشه ولی واقعیت این است که به نظر میرسد خیلی جنگی وجود ندارد.
ببین از آدمی آدم حاشیهای نبوده، آدمی بوده که در مرکز فرهنگ آلمان به دنیا اومده، زندگی کرده و چون آدم بسیار باهوشیه به هر حال یک خصلتهایی این شکلی دارد دیگر یعنی آدم عادی که نیست.
یک آدم در حد از نظر فعالیت فکری و ذهنی یک آدم نابغهایه. در محیطی قرار گرفته و فکر میکنم خیلی طبیعی کارش پیش رفته یعنی نمرههاش عالی بودن، رفته بهترین جا تحصیل کرده، نظر همه استادها را جلب کرده در نوع ۲۵ سالگی استاد دانشگاه شده.
اینها هم موفقیتهایی که نتیجه هوش و نبوغ فوقالعاده نیچه است که مطمئناً تو هر کاری وارد میشد مثلاً فرض کن اگر نیچه همان زندگیشو به عنوان یک فیلولوژیست ادامه میداد حتماً ما الان اسمش را به عنوان یک زبانشناس برجسته قرن نوزدهم میشنیدیم. در حد حالا زبانشناسهایی که همان دورهها زندگی میکردند شاید سرآمد همه هم میشد.
این است که یک خورده من حسام این است که حالا اینکه خودش احساسش چه بوده قطعاً از هر راهی برای اینکه توهمی که دارد کار بزرگ و رشادتآمیزی انجام میدهد استفاده میکرده ولی بالاخره فکر نمیکنم خیلی چون ببینید آن محیطی که در آن زندگی کرد نتیجهاش این شد که دوستانی داشت دوستانی که تا پایان عمر هم باهاش وایسادن.
حتی خیلی کارهای مربوط به انتشارات کتاباشو اینها انجام میدادن. یعنی یک جوری خیلی روون به نظر میرسد که این تفکر تفکرات و تخیلات نیچه بیرون داده میشود.
مثلاً میشود فکر کرد که اگر نیچه ۲۰۰ سال زودتر به دنیا آمده بود آنوقت آیا حاضر بود که مثلاً واقعاً مبارزه بکند برای اینکه یک کتاب چاپ بکند در حالی که خطرناکه کسی باید ۱۰ نفر را برود اصرار بکند یا مثلاً یک کاری انجام بده تا یک کتابی که خلاف عرفه.
قرن نوزدهم و خلاف عرف
قرن نوزدهم دیگر جایی نیست که شما به نزدیکهای قرن بیستم رسیدید. اینکه یک نفر خلاف عادت صحبت بکند نه فقط اصطکاک در مقابلش وجود ندارد بلکه یک جوری شاید خوشایند هم هست.
یعنی اینکه یک آدمی بیاید کل مثلاً تمدن بشری را مسیحیت را مثلاً فرض کنید با تحقیر بکند یا بگوید نمیدانم خدا مرده، فضا فضایی نیست که خیلی به نظر برسد که این حالا در مقابلش یک مقاومتهایی انجام میشود. شاید اگر رشادت نیچه در زندگی خودش به خرج داده صرفنظر کردن از عنوان دانشگاهیشو میزند.
یعنی این را میشود گفت که بالاخره میدونی یک جنبش روحی شدیدی داشته که از یک چیز بزرگی صرفنظر کرده دیگر از یک موفقیت اجتماعی واقعی که داشته صرفنظر کرده. من فکر میکنم این نکته خیلی مثبتیه اتفاقاً تو زندگی نیچه است که مثل اینکه یک اشتباهی کرد یک جا یادتون یادداشت خواندم که مثل اینکه شیطان دارد مرا منحرف میکند.
بالاخره این شیطان زندگی خودش را حالا اگر بشود اسمش را شیطان گذاشت اینجا یک جوری به اراده خودش را به کار برده و یک چیزی دل کنده دیگر که خیلی راحت نبود. برای آن فشاری چیزی که در درونش بوده باعث شده که این کار را انجام بده.
و برای آن سوالی که پرسیدید به نظر من سوال خوبی بود یعنی جالب است که به این فکر بکنیم که نیچه واقعاً چقدر آدمی که دارد قدرت خودش را به کار میبره، تحمیل میکند یا به نظر میرسد که همه تواناییهای نیچه همین تواناییهای ذهنیاش که در خلوت همین تخیلات را تولید میکنه، مینویسه و خیلی روون جاری میشود به سمت اجتماع. خب بگذارید من یک نکتهای در مورد همین مسئله ضعف و قدرت بگویم.
یعنی یک یک خورده یونگی نگاه کنید به این مسئله که اگر ما بخواهیم برای بشر سلسله مراتب قائل بشیم، آدمهای ضعیف، آدمهای قوی یا مثلاً جامعه را نگاه نکنید، یا سلسله مراتب مثلاً قراردادی که تو جامعه هست. شما واقعاً یک انسان را بخواهید یک امتیازی بدهید که چقدر بالاست یا پایینه، چه جوری امتیاز به این میدید؟
اگر یونگی نگاه کنید، میگویید خب دیگر ما یک معیار خیلی روشن داریم. رشد یافته، چقدر رشد یافته است؟ میتوانیم بین صفر تا ۱۰۰ ما به آدمها امتیاز بدهیم. مثلاً فرض کنید از دیدگاه یونگی شاید این عرفای مثلاً فرض کنید هندی اینها اشرافاند. از نظر یونگ غربیها، اروپاییها اینها همه جزو عوامِ نفهمِ گوسفندها مثلاً حساب میشوند.
مسیر رشد از دیدگاه یونگ
برای اینکه آن مسیر رشد را طی نکردن. من میخواهم یک خورده در واقع این را برگردونم به همین که نیچه نیچه نیچه کجای این؟ نه آنجا را رشد این کاملاً دیگر دارم یونگی حرف میزنم. گاهی اوقات یک حرفهایی میزنم ممکن است یک طعم یونگی داشته باشه ولی نه خیلی.
مثلاً فرض کنید مفهومِ شدو حالا هم فرویدی میشود حرف زد هم یونگی خیلی، ولی این حرفی که دارم میزنم چون اساساً آن معیارِ اینکه یک رشدِ واقعی برای انسان وجود دارد و اینها حرفهایی که دارم میزنم کاملاً یونگیست. خب شما با معیارِ رشد اگر به یک آدمی مثل نیچه نگاه کنید، تقریباً نزدیکِ نمره صفر میگیرد دیگر. هیچی. یک آدمِ کاملاً عقبافتادهای در حدِ بیماری.
یعنی حتی نسبت به آن توده مردمی که تحقیر میکنه، این دیگر صفر تره دیگر. اصلاً مشکلاتِ روانی دارد. یعنی گسیختگیِ روان. اگر معیارِ کمالِ یکپارچه شدنِ هستیِ انسانه که خودآگاه و ناخودآگاه اصلاً با هم این متحد بشن، نیچه اونورِ طیفِ چیز قرار دارد. رشد قرار دارد.
یک آدمی که در حدی گسیختگی در روانش وجود دارد که مطلقاً نمیشود هیچ چیزی از معیار با معیارِ یونگی بهش رشد نسبت داد. حالا یک خورده اگر این واقعیت را بپذیری، آنوقت خیلی بامزه میشود که نیچه در واقع آن سرِ طیف، یعنی در اوجِ عوامیت قرار گرفته و از عوام متنفر.
از موجوداتِ من میخواهم بگویم یونگ شاید میتونست اینجوری تحلیل بکند که یک آدمی که در نهایتِ عدمِ رشد قرار گرفته، یعنی در نهایتِ ضعف قرار داره، آنوقت نسبت به هر موجودی که در بیرون میبیند که به نظرش میآید که این یک موجودِ ناقص و ضعیفیه، احساسِ نفرت پیدا میکند.
در واقع یک بخشی از سایهی نیچه همین است که موجودِ عوامیه دیگر. به معنایِ واقعیِ کلمه شما میتوانید بگویید که نیچه کاملاً جزوِ عوامِ. به دلیلِ اینکه رشد نکرده. و یونگی وقتی نگاه میکنید، میتوانید یک دهکِ مثلاً پایینِ رشد را بگیرید اینها آدمهای عوام هستند. اگر از این مرحله مثلاً بالاتر نیان، حالا دهکِ بالا را بگیرید اینها جزوِ خواصاند.
مثلاً دهکِ پایینِ دیگر قطعاً جزوِ عامیترین آدمهاست. یعنی درکش از هستی، درکش از هر چیزی که در بیرونِ خودش میبینه، خیلی ضعیفه. وقتی احساساتِ آنیماییِ خودش را سرکوب کرده، میبینید همین که مثلاً یک مردی که از زنها ابرازِ نفرت میکنه، شما از نگاهِ یونگی همه اینها نشاندهندهی یک جور نفهمیدن و نادانی و این که رشد نکرده و این واقعیتها را نمیبینه.
صفر بودن و خود را صد دیدن
وقتی اینجوری نگاه میکنید، خب به نظر میآید که خیلی منطقیه دیگر. این آدم دقیقاً یک آدمِ صفریه که خودش را در واقع یک جوری ۱۰۰ میبیند. با معیارهایِ خودش رو، ببینید من مجدداً این را تأکید میکنم.
مشکلِ نیچه مثلِ خیلیها این است که معیارهایِ خودشان را طوری میچینند، توهمات و تخیلاتِ خودشان را در موردِ جهان طوری در واقع قرار میدهند که امتیازِ ۱۰۰ بتونن به خودشان بدن. آن تواناییای که نیچه به معنایِ واقعیِ کلمه نداره، این است که واقعیتِ وجودِ خودش را ببیند. خب؟ چقدر حالا شما من اینجوری میخواهم بحث را یک قدری پیش ببرم.
چقدر نیچه نماینده خوبی برای جهان اروپاییه؟ اگر از یونگ بپرسید خیلی. یونگ کل اروپا را تمدن غرب رو، مخصوصاً دنیای مدرن را عقبافتاده و عوام میبیند. برای همین است که هی روز به روز میبینید یک جور ارادت بیشتری نسبت به تمدن مثلاً کهنشهر یا کلاً تمدنهای باستانیتر پیدا میکند.
چون به نظرش میآید که تمدن به یک مسیری رفته که جلوی رشد آدمها را میگیره، نظام حالا سرمایهداری بعد از روشنگری، ایدئولوژیهایی که به وجود آمده روز به روز بیشتر آدمها دارند عقبافتاده میشوند و از مسیر رشد خودشان خارج میشوند.
بنابراین نیچه به عنوان یک آدم خیلی از نظر یونگی خیلی عقبافتاده که به شدت آن ویژگیای که یونگ روش اصرار دارد که جهان مدرن جهان اروپایی انگار بزرگترین نقطه ضعفش این است که واقعیت خودش را انکار میکند.
یعنی در واقع غرب از نظر یونگ دقیقاً یک تمدنیه که در اوج وحشیگری به یک معنایی در درونش قرار دارد و احساس تمدن میکند. فرهنگی برای خودش درست کرده که آن واقعیت وجودی خودش را نبینه.
اینکه به طور مداوم یونگ چیزی که میدید این بود که به طور مداوم غرب دارد در جهت فروپاشی تمدن پیش میرود. در جهت فروپاشی انسان و انسانیت دارد پیش میرود و هر روز صداش برای اینکه فرهنگ خودش را اعلام بکند که به عنوان برترین فرهنگ تاریخ بشر انگار دارد بلندتر میشود. بنابراین نیچه نماینده خیلی خوبی برای تمدن غربه.
آدمی که دچار همان فروپاشیهای درونی خودش هست و صدای خیلی بلندی هم دارد. یعنی در واقع تو همان موضع تمدن غرب قرار گرفته. انکار واقعیت خودش. اینکه اگر تمدن غرب بزرگ یکی از بزرگترین ویژگیهاش این است که واقعیت خودش را نمیخواد ببیند و انکار میکنه، نیچه اوج این ویژگی را در واقع دارد.
بنابراین من میخواهم این را بگویم که نیچه سخنگوی خوبی برای تمدن غرب بوده و هست. بلکه شاید یک خورده پیشگام دیگر.
پستمدرن و فروپاشی
یعنی انگار از میزان فروپاشیای که نیچه دچارش هست از قرن نوزدهم هم فراتر. بیشتر مثلاً به فروپاشی دوران پستمدرن. شما یونگی نگاه کنید پستمدرن نیست. دوران پستمدرنیته ادامه فروپاشیای که در دوران مدرن به وجود آمد.
یعنی همان در همان سراشیبی که تمدن غرب داشت میرفت به یک جایی پایینتر از آن جایی که در قرن نوزدهم بود رسیده. به نظر میآید نیچه از این جهت هماهنگی بیشتری با غرب بیستم دارد تا با قرن نوزدهم. برای قرن نوزدهم یک خودش را زیادیه.
و همینم هست که ۶۰، ۷۰ سال میگذره و در مرکز توجه کمکم قرار میگیرد و هرچه که بیشتر تو آن دوران پستمدرن داریم پیش میریم آن حالت انکار ارزشها، حالت انکار حقایق که تو نیچه هست بیشتر به مذاق آدمهای قرن بیستم و بیست و یکم خوش میآید تا آدمهای قرن نوزدهم.
یعنی شما یک لحظه یونگی که نگاه بکنید واقعاً ارزشهایی وجود دارد و واقعاً حقایق قابل کشفی وجود دارد و نیچه هیچکدوم اینها را نمیبینه و همه اینها را انکار میکند. وجودشون را انکار میکند.
دوران شما اگر به دوران مدرن نگاه کنید، دوران مدرن مثلاً به هنر مدرن نگاه کنید، اگر میخواهید یک تمایزی بین هنر مدرن با هنر پستمدرن بذارید، هنر مدرن به فروپاش به حس فروپاشیاش وجود دارد.
مثل اینکه من حس اینکه آگاهی به اینکه من به حقیقت دست نمیتوانم پیدا بکنم. میبینید؟ اه دوران مدرن دورانیه که انگار مثلاً فرض کنید یک آدمی مثل تی اس الیوت حالا به عنوان یک هنرمند شاخص دوران مدرن.
وقتی از مثلاً این شعر بسیار بسیار معروفش مثل سرود ملی مدرنیست میشود ازش یاد کرد، یک شعر بلندی دارد به اسم ویستلند. فکر کنم به فارسی ترجمه شده تحت عنوان اه سرزمین هرز.
یک چنین چیزی. یک نفر هم انگار ترجمه کرده خوابابا. چون اه به این توجه کرده که ویست این لندش همان لندیه که به مکانها میگویند مثلاً جوی لند مثلاً که ما مشابهش مثلاً اگر بخواهیم این پسوند مکانه آباد را میذاریم حالا یک خورده شاید چیز شده واژه خوبی در نیامده خراب آباد آدم میبیند حالا سرزمین هر ترجمه معروفه به این لند شما مثلاً به روحیه T.S.
هنرمند پستمدرن
Eliot که نگاه میکنید که کاملاً یک هنرمند مدرنه به فروپاشی جهان را مثلاً دارد گزارش میدهد گسیختگی درون خودش را گزارش میدهد و حسرت میخورد از اینکه چرا دنیا اینجوری است و من اینجوریام دوران پست مدرن دورانیه که هنرمند همین چیزها را ممکن است گزارش بده ولی حسرت هم نمیخوره یک جوری من یادم نیست این را یک جایی خواندم یا من ابهامم دارد به اینجا میرسد من یادم نیست این چیزی که میگویم از خودم یا یک جایی خواندم که به طور تمثیلی اگر بخواهیم به هنرمند پست مدرن مثلاً نگاه بکنیم کسی که تو ایرانها دارد میرسد و شادی میکند و دیگر حس. بدی هم ندارد از اینکه اصلاً جهان را نمیشناسه و
نمیبینه نیچه آدمیه که هیچ حقیقتی را انگار نمیبینه هیچ ارزشی را نمیبینه حالا من یک خورده بگذارید الان آدمهایی که نیچه خواندن اینها قطعاً چیز دارند اعتراض دارند که اینجوری نیست حالا من یک خورده در مورد همین بیشتر توضیح میدهم و به نوعی انگار این فروپاشی را توجیه برایش دارد یک جوری حالا من بگذارید وارد همین بحث بشوم بحث نیهیلیست بودن یا نیهیلیست نبودن نیچه میگویند که نیچه با دوران پست مدرن قرابت دارد به دلیل اینکه آن نیهیلیسمی که در واقع روش تأکید داشت چیزی است که تو دوران پست مدرن جذابیت. پیدا کرده از نظر که بگذارید اینکه نیچه نیهیلیست هست من از این اول از این موضع صحبت میکنم که نیچه نیهیلیست نیست چرا؟
برای خاطر اینکه شما دقیق مثلاً این مسئله نیهیلیست در آثار نیچه را که نگاه بکنید مثلاً یک آدمی که خیلی دقیق این کار را انجام داده و شاید بشود گفت یک نیچهشناس معتبر خیلی خیلی معروفی که شاید اصلاً مرکز توجهش در نیچهشناسیش مفهوم نیهیلیسمه این واتیمو جان واتیمو که ازش هم مقاله و هم کتاب به اندازه کافی به فارسی ترجمه شده یک کتابی دارد کتاب خیلی خوبی است در مورد نیچه حالا من بروم بعداً گذاشتم بیرون و کتابی هست به اسم Friedrich Nietzsche در آمدی بر زندگی و تفکر جانی واتیمو نشر پرسش چاپ کرده ترجمه بدی هم ندارد. یعنی اینجوری نیست که حالا خیلی آدم اذیت بشود وقتی دارد میخونه به نظر
من خب حالا واتیمو آدمیه که مقالههای مهمی هم نوشته و آدمیه که در بحث درباره پست مدرنیسم هم آدم خیلی معتبریه یعنی خیلیها شاید واتیمو را نه به عنوان یک آدمی که نیچه را خیلی خوب میشناسه یا در مورد نیچه کتاب نوشته به عنوان آدمی که مقالههای درباره پست مدرنیسم که نوشته میشناسن خب واتیمو مرجع خیلی خوبی است که شما درباره این مفهوم نیهیلیسم در آثار نیچه مطالعه بکنید چه میتوانیم بگوییم.
نیهیلیسم به روایت نیچه
ببینید نیچه به چه معنایی چه چیزی در مورد نیهیلیسم میگوید نیچه حرفش این است که کاشف نیهیلیسم جهان مدرنه یعنی حرف از بیاعتباری ارزشها در جهان مدرن میزند بگذارید من یک جملهای از خود نیچه بخوانم که اولاً این عبارت عیناً
از نیچه است که وقتی درباره مفهوم نیچه به عنوان مفهوم نیهیلیسم به عنوان یک مفهوم فلسفی دارد حرف میزند میگوید نیهیلیسم یعنی انکار اساسی ارزش، معنا و اشتیاق آدمی یا تمدنی که همه ارزشها، معناها و اشتیاق حتی انسان را منکره یعنی ارزش برایشان قائل نیست این یک جور در واقع حس نیهیلیستی یا یک اصطلاح یک عبارت جالبی دارد که میگوید خودکشی.
خودکشی در واقع نتیجهاش این است. شما میخواهید این نیهیلیست در یک عالم نیهیلیست یعنی کی؟ اوجش این است که آدم خودش را میکشه. کسی که برای زندگی دیگر ارزش قائل نیست. خب حالا همین الان یک خورده نگاه کنید، خوندید اگر یک خورده یا شنیدید افکار نیچه رو، نیچه در ستایش زندگی چیزی نمینویسه دیگر.
بنابراین همینجا میشود گفت که نیچه نیهیلیست نیست. پس اینهمه افکار نیهیلیستیکی که نیچه دارد چیه؟ همه حقایق را انکار میکنه، همه ارزشهای اخلاقی را انکار میکند. حرف نیچه این است که ما تو دورانی قرار گرفتیم که مثلاً فرض کنید مبانی ارزشهای اخلاقی تمدن، اولاً در مورد تمدن و بشر و اینها که نیچه مثل خیلیا صحبت میکند یعنی همین تمدن اروپایی دیگر.
یعنی کلاً اینجوری نیست که چیز دیگهای مدنظر، حالا یعنی همیشه این را بگذارید تمدن غرب اصلاً. لازم نیست که نیچه بگوید انسان غربی، بگوید انسان اروپایی یا تمدن غربی. همینو انگار در مرکز توجه اکثر متفکرهای غربی، انسان به همان معنای غربیشه.
ممکن است برای آدمهایی که بیرون از غرب زندگی میکنند خیلی برخوردنده باشه ولی این واقعیتیه که به هر حال متفکرین غرب خودشان را مرکز عالم دیدن و میبینند. نیچه بحثش این است که مثلاً فرض کنید ارزشهای اخلاقی غرب منشأش کجاست؟ مثلاً ارزشهای دینی مسیحی. اینها دچار فروپاشی شده. بنابراین دیگر موجودی که تو دنیای مدرن دارد زندگی میکند نمیتواند بچسبه به این ارزشهای اخلاقی که از قبل مانده.
حرفی که نیچه در مورد نیهیلیسم دوران مدرن این است. دوران مدرن خواسته یا ناخواسته به جایی رسیده که دیگر نه ارزشهای اخلاقی که به ارث بهش رسیده بود امکان دوام دارد. ما با یک موجودی مواجه هستیم که نه میتواند اعتقاد به خدا داشته باشه، نه میتواند اعتقاد به آخرت داشته باشه، نه میتواند مثلاً تحت تأثیر پیشرفتهای علمی.
نیچه آدمیه که معتقده مثلاً دانش بشر، همین دانش ساینس به معنای متعارفش، شرایطی را به وجود آورده که آدمها دیگر نمیتوانند اعتقادات دینی به معنای قبلی خودشان را حفظ کنند.
خدا مرده
اینکه خدا مرده، دیگر اعتقاد در واقع به خدا مرده. حالا میخواهد خدا وجود داشته باشه، این گزاره فلسفی معنایش این نیست که خدا وجود دارد یا ندارد. نمیشود به خدا به آن معنایی که معتقد بودیم معتقد باشیم.
نمیتوانیم اخلاق مسیحی را حفظ بکنیم. نمیتوانیم حقایقی را که تا حالا فرض میکردیم همیشه چیزهای بهاصطلاح مسجل و واضحی هستند را حفظ بکنیم. به یک جایی رسیدیم که همه اینها دچار فروپاشی شده. نیچه دارد اعلام میکند که دنیای غرب به نیهیلیسم رسیده.
ممکن است متوجه نیست ولی مثل اینکه دارد در مورد یک واقعهای که صداش یک جوک و ضربالمثلی ما داریم که میگویند یک یکی داشت دزدی میکرد، یک نفر اومد، من خیلی نمیدانم حالا یک ورژنی که من شنیدم این بود که اصلاً به طرف میگویند که دارد یک قفلی را باز میکند و اینا، حالا یادم نیست.
یا یک چیزی را دارد اره میکنه، میگویند چه کار داری میکنی؟ میگوید دارم ویالون میزنم. میگویند این ولی صدای ویالون، میگوید صداش فردا درمیاد. یعنی از یک صبح آمد دید مثلاً اینجا خالی شده و اینا، نیچه یک حالت اینجا رسماً هم میگه، میگوید من دارم برای دنیای آینده حرف میزنم.
مثل اینکه اولین کسی که فهمیده که جهان غرب از درون دچار فروپاشی شده و این را جرئت این را دارد که این را میبیند و میگوید. بنابراین یک مثل برای همین است که بلندگوی پستمدرنیستهاست. پستمدرنها انگار در همان دنیای بعدی زندگی دارند میکنند. برای همین است که به نیچه مثل یک پیشگو و پیامبر دارند نگاه میکنند.
یک آدمیه که یک قرن زودتر این را دید که دنیا به چنین سمتی دارد میرود. شما تو قرن نوزدهم نمیتوانید بگویید هنوز فروپاشی همه معیارهای اخلاق، ولی الان واقعاً این خیلی واضحتره که غرب دچار فروپاشی معیارهای اخلاقی شده. خب اگر نیچه معتقد باشه که هیچ راه فراری نیست، مثل اینکه یک معیارهایی گذاشته بودیم، اینها دچار فروپاشی شدن و قابل ترمیم هم نیستن، پس میشود نیهیلیست.
نیهیلیسم و ارزشهای جایگزین
ولی اگر نیچه این حرف را نزنه، آنهایی که میگویند نیچه نیهیلیست نیست در واقع حرفشون همین است و درست است این حرف به یک اعتباری این است که نیچه نیهیلیست نیست برای اینکه نیچه حرفش از این است که به شادی کنیم این معیارای احمقانه مثلاً باستانی مزخرفی که مثلاً مسیحیت ساخته بود و اینها همه متلاشی شده صداش هم در آمده و ابر انسان میتواند در آینده دنیای خودش را بسازه یعنی این خرابه ها را صاف کنیم و ارزش های جدید بسازیم حرف از حقایق به یک معنای جدیدی بزنیم.
بنابراین حرف نیچه ظاهراً این نیست که شما خودش نیهیلیسته و به هیچ ارزشی اعتقاد ندارد و این حرفها خودش را به عنوان یک آدمی که این فروپاشی را
دیده و دوست دارد که این فروپاشی را اعلام بکند و به مردم هم بگوید که مثلاً نترسید بگذارید همه چیز نابود بشود این اندیشه ها را بگذارید کنار به هر حال یک انسان تراز نوینی مثلاً به وجود بیاید با یک ارزش های برتر و خودش هم به نوعی به نظر میرسد که در جهت یک چنین ارزش گذاری های جدیدی یک قدمی هم بر میداره دیگر مثلاً شخصیت زرتشت و ابر انسان و اینها را توصیف میکند.
خب اینجوری که نگاه کنید نیچه اصلاً نیهیلیست نیست دیگر مثل پیامبر یک دین جدیدی خب من اصلاً نکته ای که میخواهم بگویم این است من میخواهم بگویم نیچه نیهیلیست به این معنا که به معنای آن چیزی که واقعاً تجربه کرده در زندگیش بی اعتباری آن ارزش ها و اینکه با خودآگاهیش دارد زور میزند که حالا مثلاً فرض کنید یک کار پیامبرانه بکند این خیلی جدی نیست این منظورم چیه؟
میگوید یک بار شما واقعیت وجود نیچه این است که همه ارزش ها برایش بی اعتبار شد. این واقعیت را این یک چیزی نیست که نیچه نشسته باشه مثلاً سعی کرده باشه که اینجوری بشود نیچه یک آدمیه که در قرن نوزدهم قبل از مثلاً فرض کنید که به قرن بیست و یکم برسیم که الان این تیپ آدمها خیلی شاید زیاد شده باشند به معنای واقعی کلمه دیگر هیچ کدام آن ارزش های اخلاقی که بهش تعلیم دادن برایش ارزشمند نیستند هیچ کدام آن حقایقی که همه بهش باور دارند بهش این باور ندارد این در درون خودش کاملاً به این حالت رسیده که فروپاشی همه این چیزها را انگار تجربه کرده انسانی شده که هیچ کدام این ارزش ها دیگر برایش ارزش نیست.
این چیزی است که به معنای واقعی برایش اتفاق افتاده دوست ندارد اینجوری باشه و دارد تلاش میکند که ارزش ها را به یک پایه های دیگر ای مثلاً محکم بکند درسته؟
واقعیت این است که آن پایه های محکمی برای آن چیزی که میخواهد بگوید نمیتواند فراهم بکند نتیجه اش چیه؟
تلنگر نیهیلیستی
نتیجه اش این است که آدمهایی که نیچه میخوانند تأثیر واقعی که از مطالعه نیچه میگیرند نیهیلیست شدنه یا شدن و به خودآگاهی میرسند نسبت به نیهیلیست بودن خودشان و به این شادی نیچه حداقل تسکینشون میدهد که خوب است این فروپاشی را مثلاً جشن بگیریم یا ممکن است در آستانه نیهیلیست شدن این حس های اینجوری دارند و نیچه یک تلنگری بهشان میزند نیهیلیست میشود چون آن چیز توهمی که میسازه به عنوان ارزش های جایگزین در دل مردم مردم آنقدر در واقع نیچه نیستند که آن توهمات در دلشون بشینه واقعیت مطالعه نیچه رفتن به سمت نیهیلیسمه و سوالی که میخواهم مطرح بکنم این است من دقیقاً الان گفتم که استدلال خیلی قوی ای دارند آدمهایی که میگویند نیچه نیهیلیست نیست در واقع استدلالشون چیه؟
اینکه به ارزش های جدید میخواهد ایجاد بکند که آدمهایی هم هستند که رسماً میگویند نیچه نیهیلیست هست کدومشون واقعاً دارند راست میگن؟ به من یک یک جوری اگر شما خودآگاهی نیچه را ملاک قضاوت قرار بدهید نیچه نیهیلیست نیست ولی واقعیت تفکر نیچه تفکر نیهیلیستیه به یک معنایی شاید بشود گفت آن آدمی که نیچه را نیهیلیست میداند و تأثیر نیهیلیستی میپذیره عمیق تر دارد انگار تأثیر میگیرد از نیچه واقعیت تفکر نیچه و وجود میشود دارد انگار بهش منتقل میشود.
من شما چه انتظاری دارید از یک آدمی که آن شکاف عمیق نیهیلیسم هست که همهاش خلاف آن چیزی که میگوید با واقعیت خودش تعارض داشته باشه.
تأثیری که میگذارد با چیزی که دارد میگوید مثلاً فرض کنید ممکن است یک نفر صدها استدلال از آثار نیچه بیاورد که نیچه ضد فاش چیزی مثل فاشیسم ولی به هر حال تأثیری که میگذارد این است که فاشیسم را ساپورت میکند. هیچکس نمیتواند بگوید که این تأثیر را میشود نذاشته.
یعنی اینکه هیتلر که مثل Bible مثلاً فرض کن کتاب نیچه میخونه، این دیگر اینکه چیز نیست که تبلیغات واقعیت این است که با نوع تفکر و نگاه هیتلر و فاشیسم این کتابها سازگار بودند. و بنابراین اولاً این یک نمونه از صدها نمونهای که میشود آورد که نیچه یک چیزی میگوید ولی واقعیت آن چیزی که در آثارش هست و تأثیر میگذارد خلاف اونه.
نمونهاش را روشناش میذارم من در مورد نیهیلیسم. اولاً درصد اگر حجم آثار نیچه را نگاه کنید، درصدی که متعلق به شروع پاشیدن خیلی بیشتر از آن قسمت ساختناش. نکته دوم اینکه اینها قسمت قویه.
برای اینکه این یک واقعیتیه که تجربه کرده، همینطوری که ایشان هم اشاره کردند، نیچه یک آدمی که انگار در اعماق نیهیلیسم واقعاً غوطه خورده، بنابراین خیلی خوب دارد گزارش میکند که نیهیلیسم چیست. در همان معنای اروپاییاش. مثل اینکه اگر در غرب آن مبانی را پذیرفتیم و اینجوری داریم زندگی میکنیم، این آثار را در واقع از خودش دارد.
و اینکه حالا میخواهد با تخیل خودش، مثلاً با ساختن یک موجود تخیلی مثل ابرانسان و اینها یک حرف مثبتی بزنید، این به دل اکثر آدمها نمیشینه و تأثیر چون تخیلیه و واقعی نیست، مثل اینکه مثلاً شما نیچه میگوید که ما به دوران نیهیلیسم رسیدیم، یک قرن دیگر یا دو قرن دیگر این نیهیلیسم صداش درمیاد و همه متوجه میشوند و بعد ابرانسان زاده میشود.
ابرانسان تخیلی
واقعیتی که اتفاق افتاده این است که آن قسمت اولش درست بود، ولی قسمت دومش ابرانسانی زاده نشد. این یک تخیلیه که نیچه مطابق با ویژگیهای روانی خودش، حالا برای خودش یک چیزی انگار برای دستآویز خیالی برای رهایی از نیهیلیسم. این واقعیت ندارد و واقعیت پیدا نکرده و نمیکند.
یعنی اصولاً موجودات ابرانسان به معنای نیچهای خودش هم نبوده و دیگری هم نخواهد بود. یعنی یک چیزی کاملاً وهمیه. بنابراین آن چیزی که حقیقت دارد در نیچه، همان عمق در واقع که اگر بهش بگوییم درخشش اندیشه نیچه داره، این است که در اعماق آن در واقع نیهیلیسم اروپایی نفوذ کرده و دارد گزارشاش میکند.
و چیزی که میسازه کاملاً ببینید من چیزی که میخواهم بگویم این است. اولاً که من خب انتظارم از تحلیلی که کردم این است که هرجا که نیچه دارد تبلیغ میکنه، احتمالاً در بطناش یک چیز دیگهای ببینم. یعنی اگر از یک یک چیزی دارد میسازه، در دروناش انگار یک چیز دیگهای هست. تأثیر واقعی که میگذارد ۱۸۰ درجه آنور باشه.
برای اینکه نیچه اصلاً ویژگی اصلی روانیاش همین شکاف بزرگی بین خودآگاهی و ناخودآگاهیاش. یعنی تفکری که ایجاد میکنه، یک چیزی حسی که ایجاد میکند یک چیز دیگهایست. چون خودش هم همینطوریه. خودش یک آدمیه که خودآگاهیاش با ناخودآگاهیاش فاصله زیادی پیدا کرده، برعکس همدیگر هست. بعد نکته دیگهای که به نظر من مهمه،
یک نکته آخر بگم، حالا شاید جلسه آینده بیشتر در موردش بحث کردیم. این یک در واقع اینکه یک چنین تعارض و تناقضی در آثار نیچه ببینم، که نیچه به همین تعارض و تناقضهای آثار خودش شهرت داره، و هر بر این است که بین شما یک چنین آدمهایی بین مفسریناش اختلاف ایجاد میشود.
یکی یک بخشی از آثار را نگاه میکنه، یکی یک بخش دیگر از آثار را نگاه میکند و به هر حال با همدیگر مثلاً یک جوری، این از یک جایی یک شاهد مثال میاره، آن از یک جای دیگهای میاره و به نظر میرسد که به تفاهم هم ممکن نیست برسند.
تعارضها در آثار نیچه
کلاً اینکه در آثار نیچه یک تعارضها و تناقضهایی از پارادوکسیکال حرف میزنه، خب خیلیها، نمونهاش همان چیزی که جلسه قبل در مورد اظهار نظر در مورد زن یک جاهایی کاملاً منفیه، یک جاهایی به نظر میرسد مثبته و بعد هر کسی میتواند یک گوشه را بگیرد و از یک موضعی مثلاً فرض کن یکی فردا ممکن است بیاید بگوید نیچه اصلاً فمینیسته.
یا حداقل سعی کنه، همانطوری که میبینید که دارند سعی میکنند که فلسفه نیچه با فمینیسم مثلاً یک جوری چیز داره، هماهنگی دارد. خب اولاً من انتظار این را داشتم، حالا این مورد نیهیلیسم را که گفتم به عنوان یک مثالی از یک در واقع محل اختلاف در مورد نیچه که میشود با استفاده از چیز دوباره حلش کرد، یعنی شما با دیدگاه روانکاوانه میتوانید این را توجیه بکنید که چرا اینجوری است. چرا اعلام میکند نیهیلیست نیست ولی انگار نیهیلیسته. تأثیری هم که میگذارد یک تأثیر نیهیلیستیه.
من این را امروز قصدم این بود که این مسئله را مطرح بکنم و قصد، قصدم این بود که مثلاً حداقل نیم ساعت، یک ساعت در ادامه یک بحث کلی بکنم که شما اصولاً وقتی با دیدگاه روانکاوانه نگاه میکنید و قرار است به یک تحلیل یک خورده بیشتر از آن چیزی که بدون روانکاوی بهش میرسید، برسید، میخواستم را همین تأکید بکنم، جلسه قبل هم گفتم، نکته بسیار مهم در واقع حل تعارضهای درون اثر هنری یا تفکر یک متفکر.
یعنی شما وقتی مدل پیچیدهای در مورد انسان ندارید، نمیتوانید پیچیدگیهایی که من وقتی یک مدلی در مورد انسان دارم که دو، سه لایه حداقل در رویداد انسان میبینم که اینها با همدیگر تعارض دارن، آنوقت به راحتی میتوانم تشخیص بدهم که تعارضهای درونی اثر چگونه ایجاد شده و گیج نشن، دچار بهت و حیرت نشن، بلکه اصلاً انتظار یک آدمی که با نگاه روانکاوانه نگاه میکند به یک اثر هنری یا به هر اثری از انسان، این است که یک تعارضهایی ببیند.
اینکه من انتظار داشته باشم اگر نیچه با فریاد بلند مثلاً قدرت را به ستایش میکند ولی درونش بعداً یک آثار شدید ضعف ببینم، یعنی یک جملههایی پیدا بکنم، یک عبارتهایی یا یک فرازهایی که انگار یک موجود بسیار ضعیف و نحیفی تو سر و خورده اینها را نوشته و تولید کرده، تعجب نمیکنم.
اگر با تمام وجود بر علیه زنها مثلاً یک چیزی بنویسه بعد یک جایی از آسایش نکات مثبتی ببینم، تعجب نمیکنم. یا اگر مثلاً فرض کن همین تعارضی که در مورد نیهیلیسم هست، فریادش گذر از نیهیلیسم باشه ولی عملاً تأثیری که میگذارد و آن چیزی که تو آثارش هست، توصیف نیهیلیسم و تبلیغ نیهیلیسم را از آب دربیاد، تعجب نمیکنم، بلکه اگر خلافشو ببینم باید تعجب بکنم.
تبلیغ عملی نیهیلیسم
یعنی کلاً انتظار دارم که از آدمها حرفهای ضد و نقیض بشنوم، اگر درون رشدیافتهای نداشته باشند. اگر به یکپارچگی نرسیده باشه درونشون، که خب انتظار نداریم که در متفکرین و هنرمندهای معاصر خیلی این یکپارچگی را ببینیم، بنابراین تصور ابتداییمون همین هست که وارد مطالعه مثلاً آثار یک آدم، یک فیلسوف یا یک متفکر یا یک هنرمند میشیم، پر از اینها را پر از تعارضهای درونی میبینیم.
نکته خیلی مهم این است که یک چیزی که حالا من میل داشتم بیشتر در موردش صحبت بکنم، شما با دیدگاه روانکاوانه که نگاه میکنید، چقدر این استدلال احمقانه به نظر میرسد که یک نفر بگوید که نیچه نیهیلیست نیست و مدرکش این باشه که بیا در فلان فراز فلان کتابش گفته من نیهیلیست نیستم. گفته من به ارزشهایی اعتقاد دارم.
ببینید اینکه هنوز خط اصلی تفکر انگار در جهانی، باز من اشاره میکنم به همان ممنوع و مخوف، فروید که گفت در مقابل روانکاوی مقاومت وجود دارد و هیچوقت جا نمیافته، بعد از بیش از ۱۰۰ سال که از روانکاوی و این بحثها گذشته و همه این را به عنوان یک علم پذیرفتن و میخوانند و لذت
میبرن، از جمله مثلاً فرض کنید آقای واتیمو، ولی واقعاً وقتی که دارند تک میکنه، برایشان نیچه یعنی خودآگاهی نیچه، مساویست با خود، بنابراین اگر گفت من نیهیلیست نیستم، این مدرکه دیگه، من این را میآرم جلوی کسانی که میگویند نیچه نیهیلیسته میذارم، میگویم ببینید شما خوب همه آثارشو مطالعه نکردید، در کتاب فلان در صفحه ۱۱۰ پاراگراف دوم گفته من نیهیلیست نیستم، تمام شد.
انگار یک آدم بگوید من فلان چیز هستم یا فلان چیز نیستند یا اگر آدمی بگوید من به این اعتقاد دارم به آن اعتقاد ندارم بگوید من این ارزشهایی را برای جهان آینده متصور هستم تمام شد از نیهیلیست عبور کرد همین که گفت انگار گفتن و فکر کردن همان و مثلاً شدن همان این دقیقاً ضد تفکر روانکاوانه است یعنی من میگویم خب بله نیچه اتفاقاً باید بگوید من نیهیلیست نیستم برای اینکه این هم جزو آن چیزاست دیگر که هست میخواهد بگوید من نیستم نیچه اصولاً یک آدمی که هرچه هست را انگار یک جور دارد انکار میکند یک بخشی نه.
انکار بخش عمده وجود
حالا واقعاً هرچه هست را این دیگر یک خورده اغراقآمیزه یک بخش عمدهای از
وجود خودش را انکار میکند بنابراین اصلاً اینکه نیچه در یک جاهایی نمیدانم سعی کرده خیلی هم سعی کرده اصلاً یک درصدی از آثارشو اختصاص داده به اینکه یک ابرمردی بسازه و یک ارزشهایی را تثبیت بکند اینها از نظر من معنایش این نیست که نیچه نیهیلیست نیست نیچه در واقع نیهیلیست و برای همین هم هست که تأثیرات نیهیلیستی گذاشته و کتابهایی وجود دارد که مثلاً فرض.
کن اصلاً نیچه یک کتابی وجود دارد به اسم «نیچه انگار تمامعیار» در مورد نیچه من یادم نیست که کی نوشته ولی به زبان فارسی ترجمه شده من موافقم من با این نویسنده ما آن قسمتهایی که نیچه میگوید من نیهیلیست نیستم را حذف کنیم آن قسمتهای نیهیلیستیشو برداریم
این واقعیتر و زندهتره در واقع نیهیلیست زندگی تجربهشدهی نیچه است و آن قسمتهای ابرمرد و ارزشهای دو تا قرن آینده و فلان و اینها تخیلات ضعیف نیچه است که تأثیری هم بهطور نرمال از خودشان باقی نذاشتن و نمیذارن و نمیتونستن بذارن.
برای اینکه اصلاً با در واقع واقعیتها سازگار نیست آن چیزی که حالا من میگویم دوست داشتم وقت بگذارم ولی جلسه آینده انشاءالله این کار را میکنم این است که این در مورد نیچه این تعارضها شکافهایی که تو اندیشهاش وجود دارد به دلیل شدت آن شکافی که در وجود خودش هست خیلی واضح است و من سعی میخواستم بکنم جلسه آینده انشاءالله این کار را میکنم که از نیچه استفاده بکنیم سعی کنیم این را به
عنوان یک ویژگی اساسی تفکر بشر ببینیم یعنی من شواهد اینکه دیگران هم این شکافها در آثارشون هست یک چیزی میگویند. ولی یک اثر دیگهای میذارن هنرمندی فکر میکنیم این را دارد میگوید ولی یک چیز دیگر این را من یک خورده میل داشتم بیشتر بحث کنم حالا انشاءالله تو جلسه آینده این کار را میکنم
بفرمایید بله به معنای یونگی دیگر یونگی مسیر رشد خیلی روشن ولی از یک جایی نیومدید شما این را گفتم که خیلی دارم یونگی الان حرف میزنم وقتی خیلی جاها خیلی یونگی حرف نمیزنم ممکن است با تئوریهای فروید یا خارج از روانکاوی هم بشود یک حرفهایی را بدون اینکه همه مبانی را بپذیریم زد. ولی وقتی مثلاً از نقش رشد انسان به معنای یونگی
صحبت میکنیم این حرف فقط در قالب یک آدمی که این چیزها را پذیرفته معنی دارد یعنی اگر من بگویم که رشد وجود دارد و معیار رشد یکپارچگی درون انسانه و انسانی که به فرایند فردانیت مسیر رشد و این یعنی که همه عوامل خودآگاه و ناخودآگاه یکی میشوند و آدمی که من توصیف میکنم این است که خودآگاهی و ناخودآگاهش در ماکسیمم درجه جدایی از همدیگر هستند طوری که آخر هم پاره میشود روانش و به گسستگی میرسد این آدم کف رشد ممکن بشره.
یعنی نمره صفر مثلاً باید بهش بدهیم من این کاملاً این حرفی که من دارم نمرهای که دارم میدهم یونگیه یک نفر ممکن است حتی به رشد معتقد باشه ولی معیارهاش مثلاً معیارهای
یونگی نباشد مثلاً شما بیاید از مازلو به عنوان یک آدم دیگهای که نقشه رشد برای بشر ترسیم کرده بخواهید به نیچه نمره بده ممکن است نمره قبولی بده یا حالا به هر حال نمره صفر نده بهش برای اینکه به یک چیزهایی که از نظر مازلو مهم است رسیده.
بنابراین این را تأکید کردم که کاملاً این قسمت دست یونگیه خالص در بعضیها میگویند اصلاً نمیشود مثلاً لاکانیها رفت میگویند که یک نفر باید یک کسی را حتماً روانکاوی بکند. اصلاً میگویند اگر یک کسی میخواهد روانکاو بشه، چون دانش روانکاوی دانشی نیست که هر کسی بتواند بهش برسه، حتماً باید روانکاوی شده باشه توسط یک کسی که قبلاً. این که در مکتب Lacan یک چیزی مثل خرقه وجود دارد.
حالا من به یعنی یک آدمهایی هستند قبلاً از Lacan خرقه گرفتن، اینها دیگران را روانکاوی میکنند و بعد مثلاً اعلام میکنند که این آدم روانکاویش تمام شد، میتواند حالا خودش روانکاو باشه و روانکاوی بکند. بنابراین بعضیها خب ممکن است حتی Jungiها معتقد باشند که حتماً یک کمکی باید یک نفر بکنه، خودش یک نفر نمیتواند.
همانطوری که خود یک آدم در مقابل تعبیر رویاهای خودش ممکن است در درونش مقاومتی وجود داشته باشه. چون به هر حال فرایند تعبیر رویا یک فرایند خودآگاهه و رویای یک آدم، یک محتویاتی وجود دارد که خودآگاهی در مقابلش مقاومته.
و به همان دلیلی که ما یک فرایندهایی که وجود این هست که رویاهای خودمان را فراموش میکنیم، به همان معنا ممکن است یک انحرافی تو درک رویاهای خودمان هم پیش بیاید.
ولی به هر حال در یک حد مختصر و موصوف که فکر کنم کسی ممکن است اینجوری که میشود روانکاوی کرد، آدم خودش، خودش را سعی کند بشناسه. و قطعاً یک آدمی از بیرون، یک آدم با تجربه میتواند کمک کند.
حالا من گفتم یک عدهان اصلاً قبول ندارند که بدون یک آدمی از بیرون امکانش هست. حالا یک عدهام شاید بگویند که امکانش هست ولی تصریح میشود یا بهتر انجام میشود اگر کسی از بیرون کمک بکند. چیزی مثل مکتب Lacan اینها در آن نیست واقعاً. یعنی یک خورده Freud بیشتر روانکاوی را به صورت دانش قابل آموختن میبیند.
یعنی کتاب بنویسه، شما مطالعه بکنید، با خودتان را راست باشید و سعی بکنید، لازم نیست خودتان را روانکاوی کرده باشید، ولی اصول روانکاوی را مثل یک دانش درک میکنید و بعد میتوانید به کار ببرید. Freud خیلی این حالتی که بخواهد به صورت یک حکمت عملی مثلاً به روانکاوی نگاه بکنه، اینجوری نگاه نمیکرد.
دوست نداشت اینجوری نگاه کند. شاید تو بعضی از رفتارهاش چیزهای مشابه همین مکتب Lacan را آدم بتواند ببیند نسبت به شاگردهای خودش. ولی اگر ازش میپرسیدی، میگفت که روانکاوی یک دانشیه که میتوانید بروید دانشگاه مثلاً یک جوری تدریس بشه، یاد بگیرید و بعد بتوانید مثلاً روانکاوی بکنید. الان هم فکر میکنم روانکاوهای Freudی اینجوری برخورد میکنند.
یک دانش آکادمیکه، میروند کتابها را میخونن، تحصیل میکنن، امتحان میدن، مدرکش را میگیرن، میآیند روانکاوی میکنند. کسی هم بهشان نمیگوید تو خودت مثلاً سیر و سلوک روانکاوانه داشتی. به نظر میآید که در نهضت Freudی چنین بحثهایی نبوده. ولی خود Freud یک خورده این حالت نسبت به شاگردها و اطرافیان خودش عملاً یک مقدار این حالتی که دوست داشته باشه روانکاویشون بکند و اینها را داشته.
یعنی در واقع در آن نقطه اینکه آن حرفی که Freud میزنه، اینکه هر کسی نمیتواند روانکاوی را بفهمه و یاد بگیره، یک جوری این است که بالاخره یک آدم باید به یک حدی از شناخت خودش رسیده باشه. مثل اینکه حالا بگویید روانکاوی شده باشه، با ناخودآگاه خودش مواجه شده باشه تا بتواند واقعاً روانکاوی را عمیق درک بکند.
و شاید به همین دلیله که وارثهای Freud خیلی زود منحرف شدن. شاید برای همین است که Lacan اینچنین معیارهایی گذاشته، برای اینکه هر کسی نتونه وارد بشود. برای اینکه احساس میکرده که Freud را کاملاً ظرف مدت ۲۰، ۳۰ سال زیر و را کردن و ما اگر بخواهیم مثلاً فرض کنیم یک چیزی روانکاوی من واقعی باشه، باید خیلی سخت بگیریم.
هر کسی نیاد. به نظر Lacan جانشینهای رسمی Freud، کسانی که به اصطلاح روانکاوی آمریکایی را رهبری میکردند و انجمن روانکاوی Freudی را در واقع یک جوری انجمن روانکاوی را در دست خودشان داشتن، اینها آدمهایی بودن که از نظر Lacan هیچی از Freud نفهمیدن. برای خاطر اینکه اصلاً توانایی فهمش را ندارند.
برای اینکه خودشان آدمهاییان که اصلی را خودآگاهیان. با ناخودآگاهی را نشناختن به معنای واقعی. به هر حال سوال شما به نظر من جوابش این است که حداقل این را میشود گفت که دیدن یک آدم با تجربه میتواند خیلی کمک کند. ولی شاید مقدماتش را به هر حال هر آدمی میتواند یاد بگیرد.