در این جلسه کتاب «آناتومی قدرت» در نسبت با مبانی روانکاوی و منابع قدرت — شخصیت، ثروت و زور — بررسی میشود. قدرت و جنسیت در جوامع ساده و رابطه غیرمستقیم زن با قدرت طرح میگردد. آنیما و آنیموس، معنای مردسالاری و آیین تشرف بهمثابه پادزهر فرهنگی دنبال میشود.
کتاب آناتومی قدرت و مبانی روانکاوی
من جلسه قبل در مورد این کتاب آناتومی قدرت را معرفی کردم. گفتم که میخواهم یک خورده با مبانی روانکاوی در مورد بعضی از مطالبی که اینجا نوشته شده صحبت بکنم. خیلی قصد ندارم که در مورد مطالب این کتاب صحبت بکنم. امیدوارم حالا این مقدمهای که در مورد این کتاب میگویم اندازه کافی زمینه به وجود بیاورد علاقهمند بشوید شاید خود کتاب را بخوانید.
کتاب اصولا در مورد تحلیل مفهوم قدرت، منابع قدرت و اینجور چیزهاست. طبیعتاً بنابراین به مسائل سیاسی اجتماعی ربط دارد و نویسندههای اینجور کتابها معمولاً در واقع دارند سعی میکنند که یک پایهای برای تحلیلهای سیاسی اجتماعی به وجود بیارن که بشود نحوه مثلاً جریان قدرت در جامعه را دید.
من دفعه قبل خیلی مقدمه مقدماتی گفتم که قدرت را چه تعریف میکند و چه انواع و اقسام قدرت را چه چیزهایی را در نظر میگیرد.
میخواهم مختصر تکرار بکنم و یک مطالب دیگهای از روی این کتاب را بگویم بعداً وارد بحثهای خودم بشوم. اگر یادتون باشه گفتم که تعریف ساده، حالا من یادم نیست که در این کتاب دقیقاً این تعریف آمده یا نه، یک تعریف خیلی متداولی قدرت این است که یک فرد قدرتمند شما میتوانید قدرتش را اینجوری در واقع بسنجید که میزان قدرتش را که چقدر میتواند دیگران را وادار بکند که از خواست خودشان دست بردارن و مطابق خواست این فرد عمل بکنند.
واقعاً خب به نظر میآید تعریف بدی نیست، به اصطلاح تعریف عملیاتی و خوبی است. از قدرت جسمانی گرفته شما هر انواع و اقسام قدرت را میتوانید اینجوری بسنجید. میزان اعمال مثلاً نفوذ فرد و زندگی و کار دیگران.
و شاید بد نباشد تو ذهنمون این هم در نظر بگیریم که اصولا وقتی میگوییم قدرت، یک چیزی مثل مفهوم انرژی. میزان مثلاً توانایی برای انجام کار در نظرمون هست. این حتی اگر دیگری هم وجود نداشته باشه باز قدرت معنی خودش را دارد.
یک فرد میتواند قدرتمند باشه یا قدرتمند نباشد. خیلی واضح است که در مورد انسان خب قدرت جسمانی به عنوان یک مقدمه مقدماتیترین و سادهترین سطح قدرت مطرحه. یعنی انسانی که آدمی که زور دارد یک جوری صاحب قدرته.
و حالا بحثهای خیلی مفصلی میشود کرد در مورد اینکه این منابع قدرت و معنای واقعی کلمه چه چیزهایی هستند. تو این کتاب حالا تحت عنوان منابع قدرت سه تا موضوع را از همدیگر تفکیک میکند که فکر میکنم که آها بگذارید اول این را یادآوری بکنم که سه نوع قدرت را من دفعه قبل گفتم که تو این کتاب معرفی میکنه، یک خورده در موردش هم بحث کردم، حالا نمیخواهم خیلی وارد آن بحثها بشوم.
پاداش و شرطیکردن کار
که یکیش قدرت کیفدهنده است، یکی قدرت پاداشدهنده است و یکی هم قدرت شرطی کردن، شرطیکنندهست. که اساسش این است که خب قدرت کیفدهنده که آن نوع به اصطلاح قدرتیه که ما خیلی باهاش آشنا هستیم.
شما یک کسی را وادار به انجام یک کاری میکنید به دلیل این وادار میشود و کاری که میخواهید را انجام میدهد به دلیل اینکه اگر کاری را که میخواهید انجام نده مثلاً به کیف میرسد. و قدرت پاداشدهنده هم واضح است.
کارگر برای مثلاً کارفرمای خودش کار میکند برای خاطر اینکه در پایان کار پاداشی دریافت میکند. مثلاً پول میگیرد یا حالا هر چیزی به عنوان پاداش. بنابراین اگر پاداشی در کار باشه واضح است که کار در واقع صورت میگیرد.
و یک چیز دیگر هم که من دفعه قبل در موردش بحث کردم و نمیخواهم دوباره آن بحث را تکرار بکنم، قدرت شرطیکنندهست که شما اصولا خواست طرف مقابل را مستقیماً مرده، حمله قرار میگیره، تحت ترسی قرار میگیرد.
حقایقی میسازی، مثلاً نظام سرمایهداری یک جور اخلاقی را تولید میکند که باعث بشود که مردم بیشتر کار کنند. که باعث دوام مثلاً نظام. شما یک جور اخلاقی را تولید میکنید که به مردم مثلاً بگویید که چقدر کار کردن خوب است. ممکن است مردم به طور طبیعی میل داشته باشند زیاد کار کنند.
ولی اگر شما یک جور دین یا اخلاقی را که کار زیاد را توصیه میکند به وجود بیاورید و مردم را تحت یک چنین ایدئولوژی آموزش بدهید و بار بیارید، آنوقت آدمها ممکن است بهشان خیلی پول ندید یا تهدیدشون نکنید، اتوماتیک خیلی کار کنند.
یا مثلاً فرض کنید این جمله معروف که مارکسیستها حالا شاید از مارکس نقل میکنن، من یادم نیست که چقدر سندیت داره، که میگویند دین افیون تودههاست.
شما یک دینی به وجود بیارید، مثلاً حالا آنها منظورشون بیشتر مسیحیت بود، که به مردم بگوید تا تو هر شرایطی که هستی سختی میکشی یا نمیکشی، این خواست خداست و نباید با شرایط موجود مبارزه بکنی، باید رضا به داده بدی.
و در ضمن از جبینت هم گره را بگشایی، یعنی حتی اخم هم نکنید موقعی که داری رضا به داده میدی. خب کارگر، کارگر به دنیا اومده، باید کارگر باشه، کشاورز، رعیت، باید رعیت خودش را بکنه، همه هم اینجوری احساس رضایت میکنند.
ممکن است نیاز واقعی و خواسته واقعیشون این نباشد که کارگر بمونن، جا، تمام کارهای سخت مثلاً یک رعیت بدن. ولی یک عقیدهای در واقع اینها را وادار میکند انگار که این کار را انجام بدن. بنابراین یک راه برای وادار کردن مردم که به خواسته ما عمل بکنن، این است که شما خواسته خودتان را یک جوری با فریبکاری تبدیل بکنید به خواسته آنها.
مثلاً فکر میکنم آنتونیو گرامشی خیلی روی این نکته حساسیت داشت که دنیای مدرن سرمایهداری با استفاده از رسانهها یک کاری میکند که در ایدئولوژی اورجینال مارکسیستی اصلاً این پیشبینی نشده بود. آن هم این است که شما با رادیو، تلویزیون و رسانهها میتوانید کارگرها را چنان فریب بدهید که هر کاری که شما میخواهید را انجام بدن و با کمال میل و با رغبت.
مثل اینکه خیلی واضح بود که وارد شدن ایتالیا تو جنگ جهانی دوم به نفع نظام سرمایهداری ایتالیا و سرمایهدارهای ایتالیا و به ضرر کارگرها بود. در واقع سربازها کارگرها بودن که کشته میشدن. ولی شما وقتی وارد ایتالیا میشدید، شاید اشتیاق طبقه پایین به جنگیدن به دلیل آن ایدئولوژی ناسیونالیستی که همراه با فاشیست تو ایتالیا تبلیغ میشد، خیلی بیشتر بود.
یعنی حتی یک آدم ممکن است جون خودش را با رغبت فدای یک عقیدهای بکند که عقیده ساخته شده توسط قدرتمندها بوده. ما من دفعه قبل تاکید کردم که این قدرت شرطیکننده در واقع خیلی اسم مهمی از قدرت، هرچند از نظر فلسفی ممکن است همتراز، همسنخ با آن دو نوع قدرت حساب نشه، ولی به نوعی به هر حال مهم است برای خاطر همین پدیدهای که ما الان باهاش مواجه هستیم.
منابع قدرت و اهمیت اجتماعی
یعنی ما الان در دنیای فرهنگی، رسانهای، اطلاعات زندگی میکنیم و بیشترین نحوه اعمال قدرت نظامهای قدرتمند از طریق شرطیکردن، حتی بیشتر از یک چیزی که حالا من بعداً میخواهم در واقع بهش برسم، نکته مهمی این است که تو این کتاب سعی میکند بگوید که ما به تدریج از نحوههای اعمال قدرت کیفدهنده در طول تاریخ دور شدیم، به سمت قدرتهای پاداشدهنده و شرطیکننده رسیدیم.
مثلاً یک برده واقعاً کار میکند به دلیل اینکه اگر کار نکند شلاق میخورد. و یک کارگر کار میکند برای اینکه دستمزد آخر مثلاً ماه خودش را بگیرد.
و یک آدم مدرنتری ممکن است کار کند به دلیل اینکه اصلاً برای خود این کار یک هویتی، حیثیتی قائله و کار برایش مثلاً مقدسه. ما این سیر را به نظر میرسه، شما حالا ادعای این کتاب این است که این سیر وجود دارد.
شخصیت، ثروت و زور بهمثابه قدرت
به نظر من در حداقل ادعایی که درست است این است که ما در جهانی به اصطلاح متمدن در هر چقدر که چیزی که بهش میگوییم تمدن پیشرفت میکند به نظر میرسد از میزان اعمال قدرت کیفدهنده کم میشود کمتر با اعمال زور مواجه است بیشتر با همان پاداش و شرطی کردن.
حالا منابع قدرت چه چیزهایی هست این تو این کتاب سه تا منبع قدرت را مشخصاً در موردشون بحث میکند من فکر میکنم اینجا جاییه که خیلی میشود خب بحث کرد هرچند در مورد آن اقسام قدرت هم من فکر میکنم رتبهبندیشون کنار هم آوردنشون واقعاً بحث است سه تا منبع قدرتی که اینجا در نظر میگیرد یکی شخصیته یکی مالکیته و یکی هم سازمانه که باز شاید به یک معنایی بشود گفت که اینها در طول تاریخ شاید اهمیتشون به تدریج از شخصیت و مالکیت به سمت سازمان آمده باز ادعای این کتاب این است که امروز سازمان خیلی اهمیت پیدا کرده شخصیت واضح است چگونه میتواند ما منبع قدرت باشه.
حالا شخصیت را به یک معنای خیلی عام در نظر بگیرید یک آدمی ممکن است به دلیل زورمند بودنش شخصیت یعنی چیزی که واقعاً قدرتی که در یک شخص هست از جمله خود شخصیت به معنای متعارفش یک آدمی به دلیل شخصیت جذابی که دارد ممکن است خیلیها را مطیع خودش بکند کاریزما داشته باشه میتواند دانشهایی داشته باشه که با استفاده از این دانشها به هر حال یک عده بهش گرایش پیدا میکنند با استفاده از دانش خودش ممکن است بتواند به یک نوع قدرتهای ثانوی دست پیدا.
کند تو این کتاب خیلی روی این مفهوم دانش به عنوان یک زیرمجموعه شخصیت تاکید نمیکند و این بخش این کتاب فکر میکنم خیلی قابل توسعه دادن خیلی واضح است که دانش قدرت میاره مخصوصاً در همین جهان امروز مثلاً دولتها دنبال دانش هستند برای اینکه دانش تکنولوژی ایجاد میکند تکنولوژی عین قدرت نظامی اقتصادی همه چیز را میتواند در واقع شما از طریق تکنولوژی بکشید به هر حال اینکه فرد یک جور قدرت فردی وجود دارد.
حالا به جای واژه شخصیت از این استفاده بکنیم یک آدم ممکن است به دلایل مختلف قدرتمند باشه و بتواند دیگران را تابع خودش بکند در طول تاریخ شخصیتهای قدرتمندی داشتیم پادشاهانی بودن که.
حالا ممکن است زورمند اکثراً زورمند هم بودن ولی ممکن است حتی مسئله قدرت جسمانیشون نبوده یک جور قدرت متحدکنندهای داشتن تونستن قدرتهای عظیم اجتماعی سیاسی به وجود بیارن نوع دوم تو این کتاب سعی میکند این را توضیح بده که شخصیت یک جور مناسبتی با قدرت کیفدهنده دارد سعی میکند این سه تا منبع را یک جوری به آن سه تا نوع قدرت نسبت بده من نمیخواهم خیلی وارد این بحث بشوم نوع دوم قدرت مالکیت سادهترین شکلش پولدار بودنه واضح است که یک نفری که پول دارد قدرت دارد شما الان در جامعه تو جامعه مدرن سادهترین ابزار اعمال قدرت در واقع از طریق ثروته شما وقتی که پول دارید قدرت در واقع پاداشدهنده دارید میتوانید به آدمها به ازای پولی که میدید ازشان کار بکشید هرچقدر بیشتر پول داشته باشید به همان نسبت پاداشدهندههای بزرگتری میتوانید و از مردم میتوانید انتظارات و توقعات بیشتری داشته باشید.
بنابراین سرمایهدارها قدرتمندند یکی از منابع قدرت در مثلاً الان جامعه ما واضح است دیگر ثروته در هر جامعهای ثروت یکی از مهمترین منابع قدرته تو جامعه سرمایهداری در واقع جامعه سرمایهداری ویژگیش این است که ثروت در آن اهمیت خیلی خیلی زیادی دارد یک جور اهمیت بیسیک و پایهای پیدا میکند نه دیگر زورمند بودن.
حالا شخصی به هر حال یک یک جور ویژگی خاص در قرنهای اخیر برای ثروت به وجود آمده که همیشه تا حدودی بوده ولی در دوران مدرن شما بیشتر میبینید خب این خیلی واضح است که ثروت با پاداش دادن در واقع با آن نوع قدرته که یک جور به نظر میرسد که هماهنگی دارد من همه اینها را میگویم به نظر میرسد چون فکر خیلی پیچیدگیهایی وجود دارد که خیلی اگر بخواهیم واردش واردش بشیم، چون بگذارید من فقط همان اشاره بکنم به مثلاً یک پیچیدگی که اینجا وجود داره، آن هم این است که شما وقتی که مثلاً فرض کنید از ثروت یا اینجا عنوان بهتر مالکیت را به کار میبریم.
مالکیت نهایتاً چگونه تثبیت میشه؟ مالکیت فرض کنید که میتواند به عنوان قدرت پاداشدهنده ازش استفاده بکنیم. ولی خود مالکیت از کجا میآد؟ مثلاً فرض کنید پول چرا اصلاً ارزش داره؟ ثروت اصولاً مالکیت به نظر میآید که خودش منشأش در یک جور توافقهای جمعی، در مثلاً یک جور سازماندهی اجتماعی و در یک نوع تهدیدات کیفدهنده هست.
یعنی اگر من مالکیت را به رسمیت نشناسم، بلایی سرم میآید. اگر کیفری نباشه، این مالکیت اصلاً من میتوانم اموال شما را ازتون بگیرم. بنابراین یک جور سازماندهی، یک جور در واقع آن نوع قدرتهای دیگر مالکیت را به وجود میآرن، ولی مالکیت میشود ابزار پاداشدهی. میخواهم بگویم کلاً اینجا تو اینکه منشأ واقعی قدرت چیه، فکر میکنم بحثهای خیلی عمیقی میشود کرد.
ولی این کتاب من دقیقاً تعریفی هم که ازش کردم این است که اتفاقاً خوبیش این است که به جای پرداختن به آن مبانی خیلی خیلی مثلاً فلسفی قدرت یا مستقیماً وارد بدون اینکه تعریفی از قدرت داشته باشیم یا بحثی کرده باشیم وارد تحلیل سیاسی و اجتماعی شدن، این یک حالت بینابینی دارد.
حالت بینابینی کتاب
برای همین کتاب جالبیه. یعنی در عین حالی که یک جور به هر حال حالتهای تحت فلسفی و عمیق در مورد قدرت در آن هست، ولی در یک حدی این را نگه داشته که کاربردی هم باشه. ولی شما میتوانید کتابهای فلسفی پیدا بکنید که بحثهای بسیار عمیق و از یک جهاتی بیفایدهای در مورد بیفایده یعنی بدون کاربردی در مورد مفهوم قدرت از لحاظ فلسفی میکند.
من یک کتاب دیگر هم قبلاً معرفی کردم که آن هم همین ویژگی را دارد که در عین حالی که یک جور عمق فلسفی همچنان دارد ولی سعی کرده که وارد تحلیلهای سیاسی هم بشه، نزدیک بشود به تحلیل سیاست و جامعه و این حرفها.
آن کتابیه به اسم قدرت که انتشارات آشیان یا آشتیان آشیان چاپ کرده که نویسندهاش هم یک خانمیه به اسم حالا ایشان اگر بتوانید پیدا بکنید ببینید جزو یک سری کتابهای مثلاً سیاسی اجتماعی که آن انتشارات چاپ میکنه، آن هم کتاب خیلی خوبی است.
خیلی مختصر در واقع در مورد قدرت و این چیزها بحث میکند و وارد با استفاده از آن نظریه بازیها سعی میکند به یکیش چگونه میشود حالا تحلیلهایی ارائه کرد در مورد قدرت در جامعه و سیاست و اینها.
نوع سوم قدرت هم خیلی مهمه، آن هم مسئله سازمانه. سازماندهی قدرت به وجود میآورد. در واقع سازماندهیش را ما میتوانیم اینجوری فرض بکنیم که منبع قدرته به دلیل اینکه قدرتهای کوچیک را میتواند تبدیل به قدرتهای بزرگ بکند.
به هر حال خودش ممکن است خود سازمان قدرت به وجود نمیآره ولی قدرت را میتواند تشدید بکند. اگر سازماندهی مثلاً فرض کنید یک قدرت نظامی هر آدمی ممکن است برای خودش یک قدرتی داشته باشه ولی وقتی ارتش تشکیل میشه، حالا این میتواند سربازهایی که مطیع به اصطلاح سازمان شدن، میتوانند کارهای خیلی بزرگ انجام بدن، میتوانند دنیا را مثلاً تسخیر بکنند و همه مردم دنیا را وادار به اطاعت بکنند.
یک مفهومی که اینجا روش خیلی خوب تأکید شده این است که قدرت سازمان در واقع برمیگردد به میزان تواناییای که حالا آن سازمان دارد در مطیع کردن افراد داخل سازمان.
شما هرچه اطاعت درونی را بتوانید بیشتر بکنید، طبعاً آن قدرت بیرونیتون بیشتر میشود. یعنی اطاعت درونی بیشتری حالا میتواند اینجا وجود داشته باشه. باز اینجا طبیعی است که از آن بحثها میشود کرد دیگر. خلاصه این سازمان منشأش چیه؟
یعنی یک آدمیه که دیگران را سازماندهی کرده، ممکن است به دلایل کاریزماتیک تونسته باشه جاذبهای داره، شخصیتی ازش این کار را کرده یا حالا به هر طریقی دیگر پول دارد با استفاده از ثروتش سازمان ایجاد کرده و الی آخر.
این که خلاصه اصل قدرت به چه برمیگردد موضوع فلسفی جالبیه که قرار نیست بهش بپردازیم ولی به هر حال مسئله این است که منشأ قدرت در جامعه انسانی واقعاً چیه؟
چه چیزی اصله؟ قدرت جسمانی به نظر میرسد اصله. یعنی جزو قدرتهای اصلیه که حالا یک نفر میتواند حالا بگوید که اگر قدرت جسمانی باید طرف غذا بخوره تا قدرت جسمانی به دست بیاورد پس باید پول داشته باشه که غذا بخره. ولی خب واقعاً اینجوری نیست دیگر.
یک جوری به نظر میرسد که قدرت جسمانی اصالت دارد به این معنا که طرف میتواند به هر حال کار بکنه، کار جسمانی انجام بده و کار جسمانی همچنان همیشه یک موقعی اصل بوده، حالا هم به هر حال این قدرت جسمانی همچنان جایگاه خودش را دارد.
قدرت جسمانی و کار
شما پیدا کردید. مهم نیست حالا. انتشارات قدرت، انتشارات آشیان، همین کافیه. خب. اه. من اه. نمیخواهم در مورد محتوای این کتاب بحث بکنم که مثلاً این تصمیمگیری شخصیت، مالکیت، سازمان چقدر خوب است یا بده. فقط همین یک چیزی که اشاره کردم، فکر میکنم در دنیای مدرن نمیشود دانش و تکنولوژی را به عنوان یک منبع مهم قدرت نادیده گرفت.
یعنی یا باید ببریاش در شخصیت، بگویید که این به هر حال از یک فرد نشأت میگیرد. فکر میکنم الان اه. حالا جلوتر برویم روشن میشود که تکنولوژی منبع قدرت خیلی عظیمیه.
در واقع همانطوری که سازمان میتواند یک تعداد آدم ضعیف را تبدیل به یک سازمان قوی بکنه، سازماندهی خوب، تکنولوژی هم مستقل از اینکه کسی که در اختیارش دارد چه منابع قدرتی داره، خودش در واقع میتواند منبع قدرت باشه.
و تکنولوژی هم خیلی لازم نیست تو چیزهای مدرن کشف بکنیم. حتی در زمان غارنشینی هم خلاصه تکنولوژی باعث افزایش قدرت میشود. خب شما یک سنگ را هم بتوانید خوب بتراشید با قدرت اضافه کردنش در واقع به قدرت جسمانی خودتان میتوانید کارهای جالبی انجام بدهید.
خیلی وقتها تو دورههای ماقبل تاریخ هم سنگ، همه ابزارها همینجوریه. تو دورههای باستان هم ممکن بوده از همین ابزارها استفاده میشده که اسلحه های چیز هم به هر حال دارد و همینطور بزرگ.
کافی بود یک تکنولوژی، کافی بود یک تکنولوژی یک جا به وجود بیاید. تکنولوژی شامل رام کردن اسب هم بگیرید، دانش دیگر به هر حال. مثلاً یونانیها اسب نداشتن، ایرانیها اسب داشتن. خب ایرانیها میبردن جنگ. هر چیزی که شما بتوانید زمینه بکنید به قدرت خودتان از اجسام یا مثلاً دیگر واضحترین تکنولوژی اهرمه که قدرت شما را چند برابر میکند.
این اه. چیز معروف یونانی که با اهرم میشود یک جوری کره زمین را مثلاً تکون داد. دنیا را میشود با یک اهرم تکون داد. یا یک آدم با یک قدرت سادهای اهرم اینقدر بزرگ باشه یک چنین کاری میتواند بکند. حالا بیشترش هم میشود. خب یک حالا وارد این بحثهایی بشویم که به نظر من یک جوری به هر حال تحلیلهای روانکاوانه حساب میشوند در مورد قدرت.
اه. من میخواهم یک جوری تفکیک بکنم بین اه. در واقع مفهوم قدرت به معنای مردانه و زنانه. یعنی یک جوری هویت جنسیتی که اینجا وجود دارد را روشن بکنیم. ببینیم که اگر مثلاً یک جوری بتوانیم این مفهوم جنسیت را وارد تحلیل قدرت بکنیم، کاری که طبعاً تو این کتاب نباید انتظار داشته باشید انجام شده باشه، ممکن است به تحلیلهای اه.
جالبی نسبت به مفهوم قدرت برسیم. حالا من سعی میکنم این جلسه این کار را انجام بدهم. مقدماتشو جلسه قبل تا حدودی فراهم کردم. یک در برای اینکه مفاهیم را خوب بفهمیم، چون الان یک دنیای پیشرفتهای که تو قدرت منابع خیلی پیچیدهای ممکن است پیدا کرده باشه و یک چیزهایی خیلی واضح دیده نشه، بیاید برگردیم به دوران مثلاً غارنشینی، از ابتدای تمدن بشری.
قدرت و جنسیت در جوامع ساده
آنجا یک چیزهایی منابع قدرت خیلی ساده و واضح هستند و خیلی مشخصه که قدرت دست کیه و اینکه جنسیت آنجا قدرت را یک جوری دارد تعیین میکند خیلی واضح است.
بعد بیایم ببینیم که در طول تاریخ این توازن قوا در واقع چه جوری دارد اه. به هم میخورد یا حفظ میشود و چه تأثیری روی مفهوم قدرت داره، روی رفتارهای سیاسی اجتماعی آدمها این چیزها چه جوری تأثیر میگذارد.
و در واقع کل موضوع فکر میکنم میشود اینجوری گفت که اه. همانطوری که من قول داده بودم، من فکر کنید که داریم بعد از اینکه از مفاهیمی مثل پرسونا و نمیدانم سلف و همه این چیزهایی که میشناختیم، این آرکتایپها در تحلیل مفاهیم سیاسی اجتماعی استفاده کردیم، این یک جور تحلیلهایی که برمیگردد به آرکتایپ آنیما آنیموس و جای این نوع تحلیل در آن کتاب یونگ و سیاست خالیه.
یعنی من چیزی یادم نمیآید آنجا نوشته باشه که یک جور مفاهیم آنیما و آنیموس یا جنسیت را بهطور کلی استفاده کرده باشه. از الان هم میخواهم یک مقدار تأکید بکنم که خیلی انتظار نداشته باشید جلسه یونگی خالصی داشته باشیم. یعنی هی من مثلاً از مفاهیم آنیما آنیموس و نه یونگی استفاده بکنم.
خیلی جاها صراحتاً مثلاً از فروید و یک جاهایی آخر کار ممکن است به لکان هم کار بکشه، یک اشارهای بکنم. بیشتر میل دارم که یک چیزی را بگویم. خیلی تأکید ندارم روی اینکه حالا تو جلسه یونگی هستیم.
در عین حال که من این اگر لکان را بگذاریم کنار، کلاً آزادی عمل دارم که از یونگ و فروید با همدیگر استفاده بکنم. چون فروید را قبلاً گفتیم ولی لکان قرار است که استفاده نکنیم.
حداقل در حد معرفی یک اصطلاح شاید یک اشارهای به لکان بکنم. نه چیزی که برای فهم مطلب خیلی لازم باشه. ولی واقعیت این است در اگر لکان خوانده بودیم، آنوقت در همین مثلاً جلسه شاید بیشتر اسم لکان میاومد تا یونگ و فروید. برای اینکه یک جورهایی مفاهیم لکانی با این چیزهایی که من دارم میگویم خیلی خوب مچ میشود. خب، برویم سراغ دوران غارنشینی.
ببینید واضح است که شما هرچقدر تو تاریخ به عقب برمیگردی، یک نکته خیلی ساده این است که زندگی انسان فردی، اجتماعی بیشتر معطوف به بقا به معنای ادامه حیاته. یعنی فعالیتهای روزانه، حتی میخواهم بگویم تو آن هرم مازلو نیازهای فیزیولوژیکی که به کف هرم قرار گرفتن و پایینترین سطحان، مثل غذا خوردن، نیازهای اساسیان که بیشترین وقت را از بشر دارند میگیرند.
شما الان در دوران مدرن خب با یک چنین چیزی در واقع اصلاً طرف نیستید. من فکر میکنم که این معنایش نیست که غذا خوردن اهمیتش از نظر زیستی برای ما کم شده. ولی موضوع این است که شما میزان وقتی که میذارید برای تهیه غذا و خوردن ممکن است یک درصد بسیار کم و حتی وقتی دارید غذا میخورید ممکن است اخبار گوش میدید.
توجهی به غذا خوردن ندارید. ولی غذا خوردن یعنی اعمال فیزیولوژیک ابتدایی انجام دادن هرچه که تو تاریخ به عقب برمیگردی با یک دنیای من بروید در یک جامعه مثلاً غارنشین شکارچی. تقریباً میشود گفت که فعالیت اصلی که دارند انجام میدهند پیدا کردن غذاست دیگر.
تنازع بقا در زندگی بدوی
موسیقی گوش نمیدن، سینما نمیرن، فرهنگی اصولاً وجود ندارد که بخوان وقت خودشان را بگذرونن، مسائل سیاسی اجتماعی ندارند. میخواهند تو انتخابات شرکت کنن، مسائلی بعد از انتخابات داشته باشند. واقعاً کاری که امروز شکارشون را میکنن، مثلاً یک مقدارش را ذخیره میکنن، بعداً میروند فردا حالا اگر غذا نداشته باشند باز شکار میکنند و الی آخر. زندگی به این شکل دارد میگذره.
من مجدداً هر دفعه که از این حرفها میزنم، یعنی در مورد دوران که قدیم صحبت میکنم، خیلی دوست دارم که از رابرت فلاهرتی تشکر بکنم برای این دو تا فیلمی که مستندی که ساخت.
بقایای این نوع زندگی کردن هنوز تو اوایل قرن بیستم بعد از اینکه سینما اختراع شد، یک جاهایی وجود داشت و خوشبختانه این آدم به هر حال این سختی را تحمل کرد و رفت زندگی اسکیموها را با وضعی که تقریباً همینجوری که من دارم برایتان توصیف میکنم، آن فیلمبرداری کرد.
این فیلم بسیار بسیار جالبه، نانوک شمالی. واقعاً وقتی شما این فیلم را میبینید، چندان فکر میکنم اشتباه نیست اگر این احساس بهتان دست بده که دارید یک چیزی از ۲۰ سال قبل را میبینید. فکر نمیکنم تو این منطق ۲۰ سال قبل خیلی از قلاب ماهیگیری گرفتیم. واقعاً ابتدایی بودن همهچیز خیلی جالب است. لباسها فقط پوست همان حیواناتیان که شکار شدن و دقیقاً هم یک زندگی مبتنی بر شکار دارند.
مرد، زن و بقا در قبیله
این مرد از خانه میآید بیرون، حالا هرچه کنی چه کار ممکن بکند از نمیدانم شیر دریایی گرفته تا ماهی های بزرگ کار از این چیزها از زنان هم تو خانه هستند منتظر اینکه فیلم دوم هم که شاید نسبت به این فیلم.
زیباتری هم هست و اینقدر از نظر تاریخی عقب برنمیگردیم ولی یک چیز خیلی جالبی از مفهوم خانواده فکر میکنم در آن ضبط شده فیلمی به اسم نردی از آرام هر دو تا این فیلم ها را خوشبختانه تلویزیون ایران پخش.
کرده در همین مثلا یکی دو سال اخیر تابستون سال گذشته بود اگر اشتباه نکنم که شبکه چهار یک مجموعه فیلم مستند تاریخی معروف پخش میکرد که یک فیلم معروف کلاسیک آنجا غیر از این دو تا را پخش کردن به هر حال این دو تا فیلم فیلم های خیلی معروفی اند خیلی خیلی مستندند به این معنی که سندهای واقعاً جالبی هستند از نحوه زندگی بشر الان تو بین اسکیموها فروشگاه دارند دیگر ماهی مثلاً یخ زده میخرند میروند میخورند.
یعنی خیلی آن حالت بدوی بودن به معنای مثلاً چند هزار سال قبل خودشان را دیگر ندارند و هیچ جای دنیا دیگر این اتفاق نمیافته اصلاً یک کارگردان معروف دیگر ای که از این روز فیلم ها سعی میکند بسازه و دیگر.
خب طبعاً آن حالت اوایل قرن را ندارد جایی که فیلمبرداری میکند ولی خب به هر حال یک حالت نوستالژیکی نسبت به این نوع زندگی های بدوی تو بعضی از فیلم هاش هست یک کارگردان آلمانی به اسم هرتزوگ مثلاً در مورد بومی های استرالیا چه میدانم یک فیلم هایی ساخته مستند نیستند ها معمولاً کارش اینجوری است که یک چیز داستانی مستنده مثلاً آدم ها ممکن است واقعی باشند.
ولی یک داستان سر هم میکنند حالا به هر حال فرض کنید در دوران نانو که شمالی هستیم واضح است که قدرت تنها مسئله بشر تنازع بقاست میخواهد غذا بخوره و قدرت دست مرده مرده که میتواند شکار انجام بده شرایط سخت بیرون را تحمل بکند و به طور طبیعی اینجوری است که جامعه بر اساس قدرت مرد دارد ادامه حیات میدهد.
ولی زن چگونه دارد ادامه حیات میدهد در چنین دورانی ادامه حیات زن در واقع زن هم یک جور به نظر میرسد که قدرتی خلاصه دارد دیگر زن میتوانید بگویید که قدرتش در یک جور جاذبه ایه که برای مرد دارد.
حالا اینکه این جاذبه چیست خب جاذبه از نظر جنسی هست و از نظر اینکه تشکیل خانواده خودش میتواند منشأ قدرت باشه برای آن مرد هم زن در واقع این ارزش را هم دارد بنابراین زن در واقع تنازع بقاش بستگی به این پیدا میکند که انگار نظر یک مردی را جلب کند که بهش کمک بکند که به حیات ادامه بده این در واقع یک جورهایی منشأ تشکیل خانواده و اینها هم هست دیگر چرا خانواده تشکیل میشود و مرد به خانواده تن میدهد در حالی که به نظر میرسد سود اصلی را زن دارد میبرد از تشکیل خانواده چرا مرد به جای اینکه مثلاً زن را به زور تصرف بکند در یک آیینی میآید به اصطلاح قانونی یک زن خاصی را به عنوان همسر خودش انتخاب میکند و تقبل میکند که مثلاً تغذیه اش بکند برای اینکه این خانواده.
حالا به غیر از مسائل عاطفی اینها را فعلاً بگذارید کنار فقط داریم از دیدگاه قدرت بحث میکنیم خود خانواده منشأ قدرت برای مرده اینکه تو جهان بدوی فرزندان مثلاً ذکور زیاد داشتن یک منشأ اصلی برای قدرت اجتماعیه یک مردی که مثلاً ۱۰۰ تا چیز دارد پسر دارد.
خب معنی یک لشکری در اختیار دارد که ازش تبعیت میکند پدری پدر بودن در واقع یک منبع قدرت بزرگ برای یک آدمه همینجور در واقع قبایل اصلاً اینجوری تشکیل میشوند دیگر یک مردی حالا ممکن است احتمالاً با زن های متعدد یک مرد قدرتمندی که شکار زیاد میتواند بکند.
بنابراین خیلی ها را میتواند غذا بده میتواند زن های متعدد داشته باشه فرزندان متعددی را به وجود بیاورد و بعد اینها هم همینجور که دارند بزرگ میشوند منبع قدرت اند دیگر یک دفعه میبینید که یک چیزی مثل مثلاً قبایل مغول به وجود آمد کافیه چند قبایل آنجا هم با هم دیگر متحد بشوند همه دنیا را یک جوری تصرف کنند قبایل زندگی قبیله ای.
اصلاً از یک چنین خانواده های گسترده ای که مثلاً نسل من در نسل دارند تولید مثل میکنند به وجود میآید بنابراین تشکیل خانواده از لحاظ اینکه منبع جدیدی برای قدرت به وجود بیاید کاملاً قابل توجیه. نکته اساسی این است که زن به هر حال نمیتواند مستقیماً در چنین جهانی اعمال قدرت بکند.
یعنی مثلاً شکار انجام بده. نوع من چیزی که دفعه پیش سعی کردم توضیح بدهم نوع قدرت زن از نوع جذب کردنه. میتواند مثلاً عواطف دیگران را به خودش جذب کنه، میتواند توجه مثلاً کسی را به خودش جذب کنه، تعهد اخلاقی به وجود بیاورد.
رابطه غیرمستقیم زن با قدرت
در عین حالی که میتواند فرزندانی به وجود بیاورد که آنها به طور این میخواهم یک جورهایی رابطه زن با قدرت غیرمستقیمتر از مرده. مرد مستقیماً انگار قدرت دارد اعمال میکند.
زن میتواند مادر پسرانی باشه که قدرتمندند و آنها را در واقع انگار قدرتشون را به خودش ضمیمه بکند. یک جوری غیرمستقیم. میتواند مردی را به خودش علاقهمند بکنه، خانوادهای تشکیل بده و آن زن در واقع یک جوری مرد یک جوری برای این زن کار بکند.
زن نمیتواند مستقیماً با جذابیت خودش به شکار برود. مثلاً برود وسط جنگل بشینه بعد حیوانات مثلاً بیان جذبش بشوند. اگر هم این اتفاق بیفتد آن حیوانها هستند که این را میخورن نه این حیوان را. خلاصه ببینید آخرش برای اینکه شما غذا از طریق شکار به دست بیاورید باید یک خونی را بریزید.
باید این قدرت را اعمال بکنید. هرچقدر هم مقدماتش اینجوری فراهم بکنید آخرش انگار به یک قدرت نابودکنندهای نیاز هست. من میخواهم اینجوری اصرار کنم نه البته با زمان زیادی بگذارم و اصرار کنم اینجوری که این را بپذیرید که نوع قدرت مرد با آن چیزی که Freud به عنوان غریزه مرگ و تخریب میگوید یک جوری تناسب دارد و زن با زندگی و حیات.
زن انگار یک جوری تألیف میکند یک چیزهایی رو، گرد میاره و مرده که مثلاً اگر قرار است یک سر یک حیوانی از بدنش جدا بشود از نوع تخریب مرد یک جوری انگار چیز دارد و در خوردن، عمل فیزیولوژیک خوردن Freud این حرفو میزند.
دقت بکنید که حتی خوردن که از نوع حیاته مثلاً یک چیزی دارد جذب بدن میشود ولی با خرد کردن و دندان زدن و جویدن و تخریب کردن یک چیزی مقدماتش همراهه.
یعنی اینکه Freud سعی میکرد در آخر عمرش یک بگوید که همهجا شما این غریزه مرگ و زندگی را انگار کنار همدیگر میبینید. هر عملی انگار یک بخش تخریب و یک بخش بازسازی دارد.
به نوعی من این حرفم فکر کنم حرف تکراریه که در زبان فارسی اصلاً مرد و مرد از یک ریشه و زن و زندگی از یک ریشه دیگر هستند از نظر لغوی و این خیلی بینش درستیه که با همین حرفی که من دارم میزنم سازگاره.
به هر حال ببینید من حرف اساسیم این است. تو دنیای خشن بدون تکنولوژی، بدون قانون مرده که اعمال قدرت میکند. قدرت دست مرده به طور درجه اول و زن باید یک جوری با یک ترفندهایی انگار زندگی خودش را ادامه بده.
وقتی جنگ در همین الان هم وقتی جنگ میشود مردها وضعیتشون نسبت به زنها فرق میکند. یعنی آمادگی روانی و جسمانی بیشتری برای درگیر شدن در جنگ دارند.
به هر حال اینها ویژگیهای ذاتی مرد و زنه که انگار هر کدومشون برای یک زن به دلیل اصولاً اینکه آن وظیفه بارداری به عهدهشه جسم و روانش یک جوری این مسئله قدرتمند شدن را انگار به حالت درجه دوم برایش تبدیل کرده.
یعنی حداقلش این است که زن به دلیل بارداری دوران ناتوانی مفرطی دارد که احتیاج به مراقبت دارد. برای امنیت خودش احتیاج دارد به اینکه کسی باشه که ازش حمایت بکند. بنابراین این در حالی که مرد اصولاً از نظر روانی لازم نیست که این حالت در آن به وجود آمده باشه که کوچکترین احتیاجی احساس بکند که یک زمانی پیدا میکند به اینکه کسی ازش مراقبت بکند.
نیاز به مراقبت و تفاوت روانی
اصولاً یک جور موجود مستقلتریه. خب بنابراین شروع تاریخ بر اساس خیلی طبیعی است که با یک جور کلمه مردسالاری را به کار نبرم. مثلاً پدرسالاری. یک جور مردسالاری به معنای عامش نه به معنای فرهنگش. آن زمان فرهنگی به آن صورت وجود ندارد. مردها قدرت را در دست دارند و زنها یک جوری تابع قدرت مرد هستند.
یعنی باید به چیزهایی که مرد میخواهند به خواستههای مرد عمل بکنند تا مثلاً بتونن ادامه حیات بدن. این تقریباً شمای کلی یک زندگی بدویه و همین الان هم هرچه شما از نظر جغرافیایی به مناطقی بروید که تمدن توشون ضعیفتره، احتمالاً بیشتر چیزی شبیه این میبینید. خب، این مربوط به دورانیه که یک جور قدرت جسمانی میآید اهمیت اساسی داره، تکنولوژی مهم نیست.
بگذارید حالا یک خورده بیایم جلوتر. مهمترین تحولاتی که فکر میکنم تو تاریخ در واقع تمدن وجود داره، فکر میکنم به درستی این نقاط عطف را به زنها نسبت میدهند که یکیش را آوردن به کشاورزی و دامداریه. که یک مرحله مهم در ساده شدن زندگی و کم شدن خشونت زندگی نسبت به دوره مثلاً شکارچی بودن یا جمعآوری نمیدانم میوهها در جنگل و این حرفهاست.
و همراه با کشاورزی سکنا پیدا کردن. به اصطلاح شهرنشین شدن. که این هم به وضوح با خصلتهای زن هماهنگی دارد. اینکه اصولاً به نظر میآید که پایهگذار این به اصطلاح پی تمدن میگویند که زنها بودن، زنها کشاورزی را مثلاً شروع کردن. حالا این حرف را گماناییه که خیلی طبیعی است که سند تاریخی برایش نداریم ولی از نظر خیلی معقوله که اینجوری فرض بکنیم.
که آن کسی که بیشتر نیاز داشته به اینکه یک خورده زندگی سادهتر بشود برای اینکه بتواند سهم بیشتری در واقع انگار داشته باشه در تنازع بقا زنها بودن و اصولاً سکون با خصلتهای زنانه سازگاره.
یعنی مردها اصولاً زندگی کولیوار شاید برایشان نه تنها سخت نباشه، جذابیت داشته باشه ولی زن به خصوص باز به دلیل مسئله بارداری و اینها نیاز به آشیانه و سکون و خانه و منزل و اینها دارد و مرد هم اصولاً وقتی خانواده تشکیل میدهد پایبند یک چنین چیزهایی میشود و یک جایی مستقر میشود و طبعاً همین خصلت زنانه در واقع یک جوری بشر را به سمت تشکیل حالا شهر و آن چیزها میبرد. حالا وقتی که وارد این دوره میشویم یک اتفاق مهمی که دارد میافتد این است که امنیت بیشتری در محیط شهری وجود دارد.
یعنی ببینید یک زن در یک دوران خشن، حالا میتواند در یک دوران مدرن وقتی جنگ میشود همین اتفاق بیفتد. وقتی خشونت غالب میشه، زن برای حفاظت جون خودش برای اینکه کسی بهش تعرض نکند احتیاج به حامی دارد. اینجوری.
خب هرچه که شما به متمدنتر میشوید نیاز زن به مرد برای حفظ امنیتش طبعاً کمتر میشود. این اتفاق اولیهای که میافتد در دوران کشاورزی، دامداری و شهرنشینی این است که اصولاً آن تنازع بقا سادهتر میشود. بنابراین زنها یک گیمی اینجا دارند.
زن در اقتصاد خانواده و شهر
سهم بیشتری میتوانند در اقتصاد مثلاً خانواده داشته باشند. شهر هم به همین ترتیب این اتفاق میافتد. یعنی زن میتواند منبع ثروت هم باشه حالا. میتواند یک پارچههایی ببافه مثلاً معاوضه بکند جاش غذا بگیرد. وقتی که مبادله به وجود بیاید حالا زن میتواند از یک چیزهای سادهای که میتواند انجام بده غذا به دست بیاورد و در واقع یک جور اینها منبع قدرت برایش میشود.
حالا تو حالت آن پدیدههای ثانویهای که در ایجاد تمدن وجود دارد این است که شما وقتی که انسانها را یک جوری در واقع در یک جمعیتی به وجود میآید و اینها کنار همدیگر زندگی میکنند خب سازماندهی اجتماعی به وجود میآید. قراردادهای اجتماعی به وجود میآید. که این قراردادها با شما در مورد ثروت، در مورد توزیع قدرت به نوعی چیزهایی را اجبار میکند.
قراردادهای اجتماعی میگویند که مثلاً قراردادهای اجتماعی به وجود میاد، نیروهای امنیتی به وجود میآید که این قراردادها را کمکم شما یک تمدن هم الان هم روش نیروی نظامی هست. نیروی نظامی قوانین را به زور اجرا میکند. حالا اگر بگویند که مثلاً تعرض به یک زن قانوناً خلافه، لازم نیست مردی ازش حمایت بکند. سازمانی وجود دارد که ازش حمایت میکند.
شما الان من میخواهم الان میگوید خیلی واضح است دیگر. چون الان در جامعه یک دختر چقدر مثلاً وابسته است به پدر یا شوهرش برای اینکه امنیتش تأمین بشود. اینجوری تو جامعه مدرن همان کسی که امنیت زن را تأمین میکنه، امنیت مرد را هم دارد تأمین میکند. یعنی اگر مثلاً مردها از خودشان در واقع عموماً دفاع نمیکنند در مقابل دیگران.
شکایت میکنند مثلاً دادگستری آنجا یک قوانین و مقرراتی هست و مثلاً یک تشکیلاتی هست که از حقوق همه شهروندان، وقتی میگویند حقوق شهروندان دیگر نمیگن حالا حقوق زن یا مرد. مثلاً در مقابل دزد، در مقابل دزدی یا تعرض به یک خانواده، اگر قبلاً مرد اصلاً اقدام میکرد، الان مثلاً تلفن میزند به ۱۱۰ که یکی بیاید. در آنهایی که مسئول همین امنیت هستند.
بهطور ابتدایی از همان اولی که شهرنشینی در واقع شروع میشه، یک جور سازمانهای اجتماعی به وجود میآید. بنابراین منابع قدرت از حالت فردی خارج میشود. حالا مردهایی که در یک محیط متمدن زندگی میکنن، دیگر آن آزادی و عمل اینکه قدرت خودشان را اعمال بکنند را از دست میدهند.
نه از این که تمدن امنیتشون را تأمین میکند و خیلی چیزها را تأمین میکنه، یک چیزی از آن آزادی مرد برای اعمال قدرت از بین میرود.
یعنی محدودیتهای قانونی را باید بپذیره. در واقع یک جوری یک مثلاً یک مرد غارنشینی که با خانواده خودش زندگی میکرد و قدرتمند بود و هیچ کسی بهش نبود که قدرتش را به این تحمیل بکنه، به غیر از شاید مثلاً نیروهای طبیعی وادارش میکردند یک کارهایی را انجام بده که نمیخواد.
حالا در شهر همه آدمها وقتی دارند زندگی میکنن، آن سازمان تأسیس شده که تمدن بر اساسش در واقع پایهریزی شده، ممکن است مثلاً یک سلطنتی وجود داشته باشه که قوانینی وضع کرده.
اینها به همه افراد جامعه از جمله مردها تحمیل میشود. بنابراین مردی که در یک تمدن دارد زندگی میکنه، در شهر دارد زندگی میکنه، به نوعی از بعضی از آزادی عملها و جاهایی که میتونسته اعمال قدرت بکنه، سرکوب میشود.
شهر و سرکوب آزادی عمل
من این توضیح را دارم میدهم برای اینکه از الان روشن باشه که سازماندهی مثلاً شهری، تمدن، یک جوری با اصطلاحات فرویدی و لاکانی اخذکننده است برای اینها. یعنی هرچه که بیشتر قدرت میرود در لایههای مثلاً قانون و سازمان، مرد به عنوان یک موجود، یک واحد مثلاً جسمانی و روانی موجود زنده، از قدرت فردی خودش کمتر میتواند استفاده بکند.
اخذکننده به این معنای کلی که آن اعمال قدرت، میزان مثلاً نفوذ ارادهاش در زندگیش دارد تهدید میشود توسط یک تهدید با هیجانی، محدود میشود توسط یک سری قدرتهایی که خارجی هستند. قدرتی که قانون در واقع وضع کرده. پس من دارم سعی میکنم بگویم که تمدن یک جوری مرد را محدود میکنه، زن را یک خورده از وضعیت اولیه خودش درمیآره.
یعنی به نوعی آن روشهای اعمال قدرت برای زن به وجود میآورد که حالا ممکن است شما در واقع چیزی که میبینید این است که در طول تاریخ تمدن نهایتاً ما بهطور تقریباً خطی به سمتی میریم که نهلههای اعمال قدرت به یک چیزهایی دارند تبدیل میشوند که دیگر نسبت به زن و مرد حالت تقارن دارند.
یعنی مثلاً شما فرض کنید وقتی که پول به وجود میآد، ثروت در یک سازمان اجتماعی سکهای ضرب شده، پولی چاپ شده که توسط قدرتهای سازماندهی شده کاملاً ارزشش دارد حفاظت میشه، حالا این پول دست مرد باشه یا زن باشه، به یک میزان قدرت خرید، استخدام دیگران داره، بنابراین قدرت را دارد. الان شما هیچ فرقی نمیکند برایتان که یک پولی را دست زن ببینید، به دست یک مرد ببینید، مثلاً ارزشش فرق میکند.
تو بازار بگویند این سکه را اگر زن بیاورد اینقدر میخریم، مرد بیاره، این یک چیز کاملاً ارزشگذاریشدهی فیکسیه که توسط یک سازمانی انگار دارد ارزشگذاری میشود و هر کسی دستش باشه به همان مقدار بهش قدرت خرید و قدرت استخدام و قدرت به معنای کلی میدهد. چنین چیزی اصلاً در دوران بدوی وجود ندارد. زن نیرن دستش بگیره، همچنان ضعیفه.
نهایتش یک موجود ضعیف نیزهداره. یعنی نیزه فرق میکند وقتی زن باشه یا دست یک مرد، مثلاً دو برابر هیکل زن باشه، قدرتش مثلاً چند برابره. ببینید، هرچه به دوران بدوی برید، ببینید، به این نکته دقت بکنید که همانجوری که نیازهای بشر تو دوران بدوی تو این کف هرم Maslow، تو این جمع فیزیولوژیکه، اصولاً بشر انگار از نظر تاریخی تو دوران کودکی، تو دوران جسمانیته.
کودک را هم شما چقدر این احساس را دارید که خیلی با جسمش یکیه دیگر یهجوری. نزدیکه به، یعنی شما یک آدم مثلاً میانسال شاید خیلی بهسادگی اگر بلایی سر جسمش بیاد، احساس کند که این بلایی که سر جسم من آمده. انگار من یک چیزی هستم، این جسم منه.
ولی به کودک شما خیلی نمیتوانید بگویید که آقا مثلاً گریه نکن، ناراحت نباش. این جسمت بود که آسیب دید. حالا این جسم من هم دیگه، من هم همان جسمم. یعنی کودک بیشتر این احساس جسم بودن را دارد. کلاً تاریخ بشر هم اینجوری است. مثل اینکه در آن لایههای اولیهی خودش، مثل یک دوران کودکی که در آن جسمانیت نقش اصلی را دارد.
لایه جسمانی تمدن
آدمها با جسم خودشان دارند کار میکنن، با جسم خودشان را تغذیه میکنند و یهجوری آن چیزهایی که لایههای فرهنگی و سطح بالاتر هنوز رشد نکرده، به وجود نیامده.
خب، من این مقدمهی تاریخی را گفتم برای خاطر اینکه این نکته در واقع یهجوری روشن بشود که پیشرفت تمدن همراه با به وجود اومدن مکانیسمهای جدیدی از قدرته که روزبهروز به نظر میرسد که نقش زن و مرد را در تعامل با قدرت دارد بیشتر به سمت یکسانی میبرد.
هرچند بهطور کامل این کار را نمیکنه، یعنی همچنان در واقع اتفاقهایی که جنبههای روانی خاصی در مرد و زن وجود دارد که مثلاً یک جایی به مرد برتری میدهد یا اگر مثلاً محیط تمدن آشفته بشه، قوانین زیر سؤال بره، هرجومرج به وجود بیاد، باز یهجوری آن چیزی که در مرد هست میتواند آرامشدهنده باشه برای زن، ولی اصولاً ما در شرایط نرمال بهطور مداوم داریم میریم به سمت یک جهانی که جهان نرمتریه و زن به نوعی میتواند در آن اعمال قدرت بکند تا یهجوری مثلاً مساوی با مرد.
خب، خیلی خیلی واضح است که تکنولوژی اینجا نقش خیلی اساسیای دارد. یعنی آن چیزی که جهان را خیلی نرم میکنه، نرم زندگی را ساده کرده انگار یهجوری، تنازع بقا به معنای واقعی که اصلاً شما ممکن است در طول زندگیتون خیلی احساس نکنید که در حال تنازع بقا هستید.
احساس اینکه باید غذا گیر بیارید، مگر اینکه اتفاقی بیفته، هواپیمایی سوار بشید، سقوط بکنید تو یک بیابانی، بعد آنجا مثلاً دوباره تبدیل بشوید به موجودات بدوی که باید یک چیزی برای خوردن گیر بیاورید.
ما تو شرایط روزمرهمون اصلاً یک چنین احساسی نداریم. تکنولوژی، صنعتی شدن، اینها به نوعی زندگی را ملایمتر و نرمتر کردن. و همینجور که این اتفاق دارد میافته، قوانین بیشتری هم، قوانین هم بیشتر به این سمت میروند که هم محیط را نرم بکنن، هم بهطور مداوم به نظر میرسه، به نظر میرسد که قوانین هم نرم میشوند.
بگذارید من به یک نکتهای که Foucault روش تأکید کرده در این کتابی که در مورد زندان نوشته، چیزی که Foucault میگوید این است که خیلی موافق نیست با اینکه بگوییم مجازاتها نرم شدن. و مثلاً قدیم میگرفتن آدمها را شکنجه میکردند و میکشتن و سرشون را از بدنشون جدا میکردن، الان اصلاً آن چیزها را نمیبینیم.
و ایدهی Foucault این است که اتفاقی که افتاده این است که یهجوری خشونت نسبت به جسم دارد برطرف میشود و اعمال خشونت نسبت به روح حالا به هر معنایی که میخواهید بگویید وجود دارد و ایده فوکو مثلاً این است که زندان یک جور مثل شکنجه روحی میماند.
جسم طرف شما اصلاً کاری ندارید ولی این محدودیتی که برایش ایجاد میکنید، آزاری دارید بهش میرسونید، آزادیهاشو میگیرید و به نظر میرسد جسمش سالمه، هیچ کاری با جسمش نکردید ولی ممکن است یک آدم در شرایط زندان از شلاق خوردن، یعنی راحتتر باشه به جای دو سال مثلاً زندانی کشیدن، ۱۰۰ ضربه شلاق بخوره و کلکش کنده بشه، برود دنبال زندگی خودش.
اینکه بگوییم مجازاتها مثلاً دارند از بین میروند یا نرم میشن، از دیدگاه فوکو این است که ما یک جوری هی مرتب داریم مجازاتهای جسمانی را کم میکنیم.
فوکو و مجازات جسمانی
و معنایش این نیست که مجازاتها دارند ساده میشن، بستگی به این دارد که آدمها چگونه واکنشالعمل در مقابل مجازات جسمانی یا روانی از خودشان نشان میدهند. خب هرچه که بنابراین تکنولوژی پیشرفت میکنه، علم باعث میشود که غذا به راحتی به دست بیاد، فراوان باشه. سازماندهی اجتماعی، توزیع مثلاً کالاها در جامعه پیشرفت میکند.
شما الان هر جایی دارید زندگی میکنید تو کوچه مثلاً محل زندگیتون، حداکثر تا سر خیابون یک سوپرمارکت هست که همه جور احتیاجات فیزیولوژیک شما را میتواند برطرف بکند. هر جور غذا بخواهید آنجا هست. خیلی چیزهایی که نیاز دارید برای یک زندگی ساده را میتوانید از فروشگاه تهیه بکنید. خب اینها پدیدههاییان که طبعاً باعث میشوند که ما در دنیای آرامتر و نرمتری زندگی بکنیم.
یعنی اگر در دوران باستانی زن اصلاً نمیتونست از محدوده غار یا حالا چادر خودش خیلی دور بشه، به دلیل اینکه امنیت وجود نداشت، اصولاً این مسئله در جهان فعلی ما وجود ندارد. یعنی امنیت توسط یک سازمانهایی در داخل شهر تأمین شده، حتی الان طوریه که واقعاً در جنگل هم آدمها تا حدودی زیادی احساس امنیت میکنند.
یعنی احتمال اینکه در یک جنگلی مثلاً یک راهزنها یا آدمهایی باشند یک کاری بکنن، به خاطر اینکه یک جور سیستم نظارتی وجود دارد که آن آدمو بالاخره پیدا میکنه، یعنی در رفتن مثلاً دست قانون ساده نیست.
دقت بکنید که همه این چیزها به نظر میرسد که یک جور تسبیت شدهایه، من باز میخواهم حالا خیلی وارد این بحث بشوم. ولی همان قدرت جسمانی و حالا قدرتهای فردی که وجود داشت، دارند تسبیت میشوند و در یک سازمانهایی شکل میگیرند و اعمال میشوند دوباره به همان افرادی که به نوعی تشکیل، این جنبه پارادوکسیکال جامعه متمدن این است که قدرت میرود تو نهادها، اصلاً انسان نیستند دیگر.
شما نمیتوانید بگویید الان تو جامعه آمریکا کی قدرتمنده؟ به نظر میرسد که نهادهای قدرت وجود دارد واقعاً که طبق یک قانونی دارند عمل میکنند. خیلی شخصیت آدمی که آن پست را اشغال میکنه، اهمیت اساسی ندارد در رفتاری که تو آن پوزیشن دارد انجام میدهد. به نظر میرسد که آن قرارداد توافق اجتماعی کلی که صورت گرفته بر اساس یک قانون، سازماندهی که صورت گرفته، مبنای واقعی قدرت شده.
خب این از یک جهتی بیمعنیه، برای اینکه خلاصه این سازمان، قدرت، خلاصه همان مردم، سازمان که یک چیز انتزاعی قدرت ندارد. خب ولی به نظر میرسد که ما هرچه که تمدن دارد پیش میرود میگوییم مثل هم که اینکه انگار همان یک موجود انتزاعی قدرت دستشه. و خب این باز یک مضرات و خوبیهایی دارد.
همینطور هر چقدر که داریم جلو میآیم، این حالت به اصطلاح اختهکننده بودن این قدرتهای کیفدار، آن چیزی که دست مردم بود، دیگر اصلاً الان تو دست مردم نیست. ممکن است تو دست نیروی پلیس باشه، ولی حتی آن پلیسها هم خودشان دیگر قدرت ندارند.
قوانین یک چیز دیگهای هست که انگار قدرت دارد. یک توافق جمعی صورت گرفته و خب اینها جنبههای جالب دارند و خیلی خوبن از یک جهتی. نهادگرایی، اصالت نهاد، خیلی پدیده خوبی است.
توسعه تمدن و تأثیر روانی
بشری، اگر قوانین خوب باشن، نهادها خوب تنظیم شده باشند. از طرف دیگه، تاثیرهای روانی هم روی آحاد مردم دارد میگذارد. من دارم سعی میکنم بگویم که این توسعه تمدن، تاثیرات روانیش چه چیزهایی بوده.
تا اینجا من همهش دارم سعی میکنم بگویم که چگونه از یک حالت عدم تعادل کامل جنسیتی، قدرت دارد تبدیل میشود به یک حالتی که تمدن دارد به سمتی میرود که قدرت، حالت متقارن تقریباً دارد پیدا میکنه، سمت زن و مرد.
خب نظام سرمایهداری هم اینجا تکلیفش روشنه که در چه جهتی دارد حرکت میکند. این نظام سرمایهداری تاکید فراوان دارد روی در واقع ثروت به عنوان منبع اصلی قدرت. و اصولاً تولید ثروت، تولید ثروت انبوه، تولید کالا، از یک طرف تو نرم شدن جهان خیلی کمک کرده.
واقعاً اگر شما بخواهید بگویید که نهایتاً چه چیزی، چه پدیدهای، چه پدیده تاریخیای باعث شد که تمدن بشری به یک جایی برسد که این سهولتها به وجود بیاد، قطعاً نظام سرمایهداری نقطه عطف به وجود اومدن نظام سرمایهداری صنعتی مخصوصاً، نقطه عطفه.
اینکه از آن حالت به اصطلاح نظام اشرافی و فئودالی در آمد بشر، وارد دوره سرمایهداری شد، این یک جوری باعث شد که همه مردم منابع ثروت و قدرت و اصلاً چیزهای لازم برای زندگی عمومیشون در دسترسشون قرار بگیرد.
خب نظام سرمایهداری از یک طرف دقیقاً روی آن جنبههای اعتباری ثروت هم تاکید دارد. یعنی پول تو این نظام سرمایهداری و همه چیزهایی که حالا هی مدام ممکن است حالا کارت اعتباری، چیزهای اعتباریای که جایگزین ثروت میشن، تو این نظام سرمایهداری خیلی در واقع مالکیت تو نظام سرمایهداری حالا به این معنای غربیش نقش اصلی را بازی میکند.
بنابراین نظام سرمایهداری را ما میتوانیم مسئول این بدونیم که جزو عوامل موثر تو این است که شما کمتر از قدرت کیفدهنده استفاده بکنید و بیشتر از قدرت پاداشدهنده. برای خاطر اینکه مالکیت و ثروت دقیقاً همان چیزی است که خیلی مناسبت دارد با پاداش دادن، در حالی که کیفدادن خب خیلی با ثروت چیز ندارد.
خب اینها به هر حال عوامل عمومیای هستند که ما را از یک دنیاهای قدیمی، دنیایی که مثلاً در آن بردهداری وجود داشت و کیف در آن نقش اساسی بازی میکرد، وارد دنیای جدید کردن که پاداشدادن و سازماندادن در آن در واقع منابع اصلی قدرت محسوب میشود.
خب اینها چه رابطه مشخصی با وضعیت زن و مرد دارن؟ این اینجا یک خورده مسئله یونگیه دیگر. روان آدما، آنیما، آنیموس، اینها از دیدگاه حالا یونگ، خود یونگ، منشأ مثلاً چند میلیون ساله دارند.
در طی فرایند مثلاً تکامل حیات، همانطوری که جسم، جسم حیوانات مثلاً شکلهای مختلف پیدا کرده، همراه با این تشکیل جسم، یک جور مکانیسمهای روانی هم به وجود آمده.
که همونقدری که تغییر شکل دادن انسان، تغییر شکل دادن جسم انسان به نظر کار غیرممکن و سختی میاد، حالا با دستکاری کردن ژنها ممکن است بشود یک تغییراتی به وجود آورد، به همان ترتیب از نظر یونگ، نگاه یونگی که الان اینجا مهم است این است که مکانیسمهای روانی انسان هم ثبات دارد.
خب چه مشکلی پیش میاد؟ مشکلی که همیشه یونگ به انواع مختلف هرجا که نگاه میکند سعی میکند بیانش بکنه، این است که به نظر میرسد که ویژگیهای روانی انسان با یک جور زندگی بدویتری با آن مکانیسمهای قدیمیتر هماهنگتره.
ناهماهنگی روان با شتاب مدرن
و این شتابی که در تغییرات جوامع و زندگی بشری در سالهای قرنهای اخیر به وجود اومده، خیلی بدیهیه که روان انسان نمیتواند خودش را راحت با این چیزها تصویر بنابراین یک نقطه خیلی سادهای که در واقع اینجا وجود دارد این است که وقتی مرد از آن حالت اعمال قدرت و صلابت مردانهای که داشته در دوران قدیم دور میشود وارد یک زندگیای میشود که میشود این نوع زندگی فعلی مردانه با مکانیسمهای روانیاش خیلی هماهنگ نیست.
این جهان مدرن با جنسیت مردانه هماهنگ نیست. از آنور اگر زن مکانیسمهای روانی در آن رشد پیدا کرده و شکل گرفته که آن فانکشنهای قدیمی خودش را خوب تولید میکرد در واقع خوب اعمال میکرد در دنیای مدرن که میتواند به اصطلاح خودش مستقیماً همپای مرد قدرت را به دست بیاورد این هم باز با مکانیسمهای روانیاش خیلی سازگار نیست.
در واقع حالا یونگی که نگاه میکنی مثل اینکه زن الان زن مدرن در بیرون از خودش دنبال یک منبع قدرت میگرده که پیدا نمیکند. نه اینکه این مردها همه مردای اخته شدهان. بنابراین یک جور احساس نارضایتیه. مرد هم خودش احساس نارضایتی میکند از مناسباتش با قدرت. برای خاطر اینکه محروم شده از آن نوع به اصطلاح زندگی مردانهای که برایش یک جوری در واقع انگار خلق شده.
و از آن طرف زنی را هم پیدا نمیکند که آن ویژگیهایی را داشته باشه که متناسب با این. یعنی دیگر در این سازماندهی جدید مثلاً جهانی سرمایهداری مرد و زن فانکشنهای طبیعی خودشان را که در قدیم داشتن ندارند. یک جوری در بعضی از پوزیشنهای متقارنی از نظر اجتماعی مشابهی از نظر اجتماعی قرار میگیرند.
یعنی شما الان واقعاً نحوه مسئولیتپذیری زن و مرد را در جوامعی که نگاه میکنید تقریباً فرقی ندارند از نظر نقش اجتماعی دیگر. همهشان تحصیل برایشان اجباریه، میروند مدرسه، بر حسب اینکه چه دوست دارند تو رشتههایی که محدودیتدید ندارد میرن، توزیع میشن، تو مشاغل هم همینطور.
اگر زنا الان برتری نداشته باشند در به دست آوردن مشاغل اجتماعی که بعضیا بعضی جاها به دلایلی سعی میکنند که بیشتر در واقع زن مثلاً استخدام بکنند برای اینکه فکر میکنند تبعیضهای جنسیتی وجود دارد که باید برطرف بشود.
الان تو دنیای جدید مرد بودن از نظر اشغال پوزیشنهای اجتماعی چندان تفاوتی ندارد و اگر هم تفاوتی وجود دارد در حال از بین رفتن. به طور مداوم ما میبینیم که دنیا به این سمت میرود که حضور اجتماعی مرد و زن یک جوری مشابه هم هست.
خب از آنور من بارها این نکته را در واقع یک جوری بهش اشاره کردم. از آنور شما وقتی که تو روابط خانوادهتون نگاه میکنید مرد و زن به طور مستقل کار میکنن، معیشت خانواده را تأمین میکنند.
بنابراین زن دیگر اصولاً آن حالت درجه دوم نسبت به قدرت را ندارد. بنابراین آن فانکشنهای زنانهای را که در طبیعتش نیاز ندارد. ببینید الان زنها به اصطلاح خیلی زنانه رفتار نمیکنند. یکی از مشکلات حالا یا خوبی بدی من ارزشی قضاوت نکنم.
کاهش رفتار زنانه سنتی
آن چیزی که ما بهش میگوییم رفتار زنانه تو زنها روز به روز به نظر میآید دارد کمتر میشود. تو جامعه مدرن حالا جوامع سنتی همه جا این روند شما میبینید. خب چرا باید رفتار زنانه بکنن؟ چرا باید مثلاً فرض کنید اگر یک بخشی از رفتار زنانه مثلاً رفتارهایی که نظر مردها را به خودشان جلب بکنند خب چرا زن باید یک چنین رفتاری بکنه؟
قبلاً نیاز داشته این رفتار. درسته؟ این اصلاً یک جور ادامه حیاتش ممکن بود وابسته به این باشه که یک مردی ازش حمایت بکند. خب حالا که نیاز ندارد. نیاز واقعیای وجود ندارد در زندگی زن که باعث بشود که اونجور رفتارهایی که قبلاً میکرده را دوباره انجام بده. یک چیز دیگر این است که در قدیم آموزش میدید برای اینکه زن باشه و مرد برای اینکه مرد باشه.
الان که برعکسه. آموزش میبینند که یکسان رفتار بکنند. بنابراین تعجبآور باید باشه اگر الان شما یک زنی را ببینید که خیلی رفتارهای به اصطلاح عریضی مثلاً زنانه دارد.
به نظر میآید که در واقع خب البته چون یک چیزهای غریزی خیلی ثابت و پایدار هستند، خب طبعاً شما هر چقدر هم شرایط اجتماعی و آموزشی و فرهنگی و اینها را تنظیم بکنید، یک چیزهایی باز از درون مرد و زن میجوشه که تفاوت بینشون ایجاد میکند.
ولی نکته این است که جامعه، آموزش، فرهنگ در این سمت عمل نمیکند و خلافش عمل میکند. بنابراین ما در جوامعی داریم زندگی میکنیم که هم زنانگی را از زن میگیرد و هم یک جورهایی رفتارهای مردانه را از مرد میگیرد و یک جورهایی اینها را با همدیگر مشابه میکند.
خب پس یک چیزی در دنیا گم شده. من اینجا یک خورده یک مفهوم لکانی در واقع شاید لکان یک چیزی را روی یک چیزی تاکید میکند. یک اصطلاحی دارد phallocentrism یعنی مثلاً نرینگی مرکزی. همه دنبال تمام جهان انگار به دنبال یک چیزی میگردن که حالا لکان اسمش را گذاشته phallus. یک چیزی در این دنیای نرم شده گم شده.
مرد این ویژگی را که باید داشته باشه ندارد. این صلابت مردانهای که باید در یک مرد وجود داشته باشه، این مسئله برای مرد مسئله قدرت جسمانی و اعمال قدرت جسمانی و این حرفها نیست. یک چیزی تحت عنوان مردانگی وجود داشت که در شرایط بدوی به طور طبیعی به وجود میاومد. مردی موجود با صلابتی میشد وگرنه آنهایی که با صلابت نبودن مرده بودن قبلاً.
اونی که میموند یک جوری موجودی بود که از نظر جسمانی فرض کنید که بتواند خودش را اداره بکنه، استقلال مثلاً فرض کنید در زندگیش به یک جایی رسیده بود که خلاصه یک چیزی داشت. یک صلابتی در آن مثلاً دیده میشد. این آن چیزی است که مرد میخواهد بهش برسد. زن به طور غریزی دنبال همین در بیرون میگرده.
و اگر پیدا نکند به هر حال میتواند بگوید که این یک چیزی است. حالا شما یونگی اگر نگاه کنید این چیزی که لکان اسمش را میگذارد phallus، حالا من دوست دارم مثلاً واژه صلابت را به کار ببرم. این صلابت یک جور آن چیزی که انگار منشأ واقعی قدرته. منشأ درجه یک قدرته. این یک چیز از دیدگاه یونگی اگر نگاه بکنید، مرد به دنبالش که در خودش ایجاد بکند.
آنیما و آنیموس
زن به دنبال این است که یک چنین چیزی را در خارج از خودش پیدا بکند. یعنی آنیمای آنیموس زن انگار دنبال میخواهد پروجکتش را روی یک چنین مرد مردی که این ویژگیها را داشته باشه. پس دنیای مدرن دنیاییه که این چیز در آن گم شده. اگر اینقدر مثلاً فرض کنید لکان تاکید میکند که همه به دنبالش هستند به دلیلش در واقع یک جوری انگار فقدان این است.
این چیزی که حالا اسمش را میخواهیم بگذاریم قدرت، منشأ قدرت یا صلابت، یک جوری توضیح شده در سازمانها، در چیزهایی که دست هیچ آدمی دیگر نیست. هنوز البته ثروت چیزی است که مثلاً فرض کنید به مرد صلابت میده، شأن اجتماعی به مرد همین حالت صلابت را میده، ولی این سلسله مراتبی که به اصطلاح صلابت باید داشته باشه در یک مرد یک جوری انگار قطع شده.
از نظر شخصیتی آن چیزی که باید یعنی ممکن است شما بگویید که خب این مرد قدرتمند الان این سرمایهدار. ولی در زندگی خانوادگی وقتی زندگی عاطفی خصوصی ایجاد میشه، یک چیز روانی باید این آدم، یک آدم سرمایهدار ممکن است در ذاتش وقتی باهاش برخورد میکنی یک موجود ترسویی و خیلی زبونی باشه. و ممکن است از دور که یک زن بهش نگاه میکند خیلی چیز باشه، خیلی موجود مناسبی باشه برای پروجکت شدن آنیما، آنیموس.
ولی وقتی که باهاش میآید نزدیک میشود و زندگی میکند میبیند مثلاً این موجودیه تا این ثروتمند هم شد مثلاً حرفهای مامانشو گوش کرده بود ثروتمند هم شد. خودش موجود مستقلی نیست. میدانید منظورم چیه؟ یک چیزی در دنیا به دلیل همین نرم شدن دنیا و همین چیزهایی که سعی کردم به منشأش اشاره بکنم از بین رفته.
بنابراین نباید انتظار داشته باشید که آدمها طبیعی رفتار بکنند. انتظار دارید چه چیزی غیرطبیعی در این دنیا به وجود بیاد؟ در یک دنیایی که یک چنین چیزی با یک چنین فقدانی مواجهه چه اتفاقی چه اتفاقهایی باید بیفته؟
اگر به عنوان صورت مسئله پیشگویی باید بکنید که چه چیزی چه جور رفتارهایی در چنین جامعهای دارید؟ خب اولاً مرد به دلیل فقدانش، مرد به دلیل فقدان مثلاً فرض کنیم صلابت مردانه میخواهد یک جوری در واقع من میخواهم یک جور مکانیسم جبرانی باید وجود داشته باشه.
مرد چگونه میتواند اینها را جبران بکنه؟ یکیش با را آوردن به خشونت به یک معنای کاملاً حالا صریح نسبت به دیگران یا خشونت جنسی یا هرچیزی. یا من مثلاً مردی که احساس میکند یک چیزی درش، من قبلاً یک بار این حرف را زدم که شما سوال کردید که چرا اینقدر سکس و خشونت مثلاً عنصر بارز فرهنگ و مثلاً تمدن جدیده.
خب برای خاطر اینکه مرد اینها راههای سردستی سادهایه که میتواند باهاش انگار یک جوری آن قدرت از دست داده خودش را اعمال بکنه، ولو اینکه دردی دوا نکند. این از مردانگیاش چه میمونه؟ سکس.
خب همچنان آن جنبههای فیزیولوژیکی مردانه خودش را اعمال بکند یا به طور فیزیو جسمانی برود خودش را خیلی عضلانی بکند و اعمال قدرت جسمانی بکند. در حالی که یک موجود زبونی در یک ساختار اجتماعیه که همهجور آزادیهای واقعی را ممکن است ازش گرفته باشه و یک جوری قدرت دست این نیست.
آزادی صوری و کنترل واقعی
تحت کنترل نیروهای امنیتی و هزار چیز دیگر دارد زندگیاش را میکند. یعنی امنیت خودش رو، امنیت خودش را فراهم نمیکند بلکه سازماندهی دارد فراهم میکند. اینها نتیجهاشه. سادهتر از این چه کار میتواند بکنه؟
آن چیزی که میخواهم روش تاکید بکنم این است. سادهترین راه برای این جبران چیست در وقتی که آدم یک جوری کم میآورد به معنای واقعی کلمه، با یک جور بست دادن یک جور خودآگاهیهایی ممکن است بشه، یک جور ایجاد فرهنگ.
راحتتر از اعمال قدرت و زور و اینا، این است که شما با ایجاد فرهنگ سعی کنید که این کمبودها را جبران بکنید. چه فرهنگی این کمبودها را جبران میکنه؟ آن چیزی که من اسمش را میذارم مردسالاری به معنای فرهنگیاش. یعنی یک جور ستایش کردن از یک چیزهایی.
یعنی مرد، شما یک مردی که واقعاً دیگر حالا در پوزیشن مردانه واقعی خودش نیست، با اغراق کردن در ارزشگذاری مثلاً به جنبههای مردانه، مثل اینکه به طور تخیلی دارد ارزشهای از دست رفته خودش را پس میگیرد. و همهاش تاکیدم این است که این چیزی که ما بهش میگوییم مردسالاری بیشتر جنبه فرهنگی دارد.
یعنی آن چیزی که در گذشته پدر سالاری یا مرد سالاری به معنای واقعی اجتماعیاش بود، هرچه که دارد کمرنگتر میشه، یک چیزی میرود در فرهنگ جایگزین میشود. و نکته این است که زن هم، عکسالعملاش این، مثل اینکه یک جور عکسالعمل مردانه است.
زن عکسالعملاش در مقابل این فقدان این موجودیت در دنیا چیه؟ خب زن یک عکسالعمل غیر در واقع طبیعی که انجام میدهد این است که خودش به دنبال قدرته.
یعنی اگر در بیرون پیدا نکند. مثل اینکه یک زنی که هیچ مردی پیدا نمیشود که امنیتش را حفظ بکنه، خب باید خودش امنیت خودش را حفظ کند. دیگر حالا میتواند یا نمیتواند تا جایی ممکن. یعنی در واقع زن به جای پیدا کردن یک مرد، من میخواهم از این چیزی که جلسه قبل گفتم استفاده بکنم.
روند طبیعی ارتباط زن با فالوس یا حالا هرچیزی میخواهید اسمش را بذارید، مردانگی، قدرت، نمیدانم آن چیزی که من سعی کردم توصیف بکنم که از بین رفته، یعنی در افراد دیگر دیده نمیشه، تصعید شده یک جوری تو این نظام اجتماعی، آن منشأ قدرت، اگر زن بتواند خودش رو، آنیموس خودش را روی یک چنین موجودی پروجکت بکند و بعد یک رابطهی عاطفی مثلاً برقرار بشه، با یک زندگی خانوادگیای تشکیل بشه، این زندگی خانوادگی مثلاً به تولید کودک و این چیزها منجر بشه، در این روند رابطهی عاشقانه و زندگی صمیمانه زن و مرد، یک اتفاقی که میافتد این است که واقعاً زن ویژگیهای آن فالوس را در خودش جذب میکند.
یعنی به یک حالت تعادل زن و مرد با همدیگر میرسند. آن چیزی که نتیجهی زندگی طبیعی مرد و زن با همدیگر بهش میرسند. من میخواهم از این اصطلاح جلسه قبل استفاده بکنم. اتفاقی که برای زن در دوران مدرن افتاده، آن چیزی است که اسمش را میگذارد تروان روانی. یعنی مثل اینکه زن به طور مصنوعی میخواهد خودش را با آنیموس خودش یکی بکند.
فردانیت و ویژگیهای آنیموس
اتفاقی که باید در روند طبیعی بیفتد مثل آن فرایند فردانیت، یک چیز، یک اتفاق روانیای باید بیفتد در جسم و روح و نه ذات تا اینکه آن ویژگیهای آنیموس به طور طبیعی در آن ظاهر بشود همه زنهایی که الان میبینید که رفتارهای نچسب مردانه پیدا کردن برای خاطر اینکه در واقع یک جوری انگار آن آنیموس ایدهآلشون که دیگر در بیرون وجود ندارد را برای خودشان دارند سعی میکنند که انگار یک جور کپی بکنند و مطابق آن یک رفتارهایی انجام بدن.
مثل همه انواع تورمهای روانی، هیچجورایی به حالت پایدار نمیرسه، به حالت وضعیت طبیعی پیدا نمیکنه، نمیشینه انگار تو وجود یک زن. یعنی ببینید من اتفاقاً دفعه قبل روی این خیلی صحبت نکردم. الان فکر میکنم چون یک نفر هم این سوال را کرد که یک چنین به طور مصنوعی یا طبیعی.
ببینید با آنیما و آنیموس خیلی خوب میشود این را توصیف کرد. وقتی که یک زن به من آنیموس خودش را پروجکت میکند و یک جوری یک روابط واقعی مثلاً عاشقانه با این مرد پیدا میکنه، زندگی میکند و یک جوری در طی چند سال حداقل به زندگی عاطفی موفقی داره، شما به راحتی میتوانید نشان بدهید که از نظر زیستشناختی، از نظر فیزیولوژیک، یک نوع تعادل هورمونی بدن زن یک تغییراتی میکند.
یک ویژگی، من نمیخواهم بگویم این طبیعی بودن یا غیرطبیعی بودن، زن یک ویژگیهای جدیدی در جسمش حتی ظاهر میشود. بارداری، تولد کودک، تغییرات واقعی که قابل میتک کردن در حد مثلاً در صد نمیدانم ترشح هورمونها و اینها در زن شما میبینید. این جای جا گرفتن آن ویژگیهای آنیموس در وجود زن و به تعادل رسیدن زن به عنوان یک انسان، یک اتفاقیه که واقعاً دارد میافتد برایش.
اینجوری نیست که بر اساس یک تخیلاتی یا بر اساس یک برنامهریزیهایی مثلاً یک رفتارهایی را آموزش دیده باشه و کپی کرده باشه و دارد اداشو درمیاره.
ولی واقعیت این است که وقتی این اتفاق نمیافته، یعنی زن همان حالت خام زنانه خودش را دارد از نظر روانی و جسمانی و فقط در اثر یک فرهنگ که یا خاص اجتماع که دارد سعی میکند تو پوزیشنهای مردانه، رفتارهای مردانه نشان بده، این یک جور مثل ادا درآوردنه.
این شکلی نیست که الان بگوییم که زنها به کمال رسیدن برای اینکه علاوه بر اینکه زن هستند، روابط فانکشنهای مرد زنها، شما این هرچه که الان این همجنسگراها میزنند این است که هم مثلاً آن مردی که رفتارهای زنانه هم داره، یک جوری کمالیافته کمالیافته است و زنم همینطور.
وقتی رفتارهای مردانه ازش سر میزنه، یک جوری به کمال رسیده و اینکه دوجنسیتی شده و از قدیم هم همیشه کمال انسان را رسیدن به همین حالت دوجنسی میدونستن. خب این حقیقتیه که جذب کردن آنیما و آنیموس جزو مراحل به کمال رسیدن واقعی انسانه.
یعنی مرد باید ویژگیهای زنانهی خودش را بشناسه و فانکشنهای زنانهشون را هم تقویت بکنه، زنم همینطور. ولی دقیقاً نکته این است که این نوع اتفاقی که در اثر فشار فرهنگ و اجتماع دارد میافتد از آن نوع تورمه، که میگوییم اسمش را گذاشتیم تورم روانی. این حقیقت نداره، به طور طبیعی اتفاق نمیافته.
معنای مردسالاری
برای همین از من این بحث را اینجوری پیش بردم که یک چیزی را که قبلاً نگفتم را سعی کنم روش تاکید بکنم. آن هم این است که وقتی حرف از مردسالاری میزنیم، مردسالاری معنایش این نیست که مردم مثلاً دارن، معنایش این نیست که همهچیز مردانه شده و مردانگی مثلاً زیاد شده. اتفاقاً درست برعکس. فرهنگ مردسالار نشانه فقدان یک چیزهای مردانهای که باید واقعاً وجود داشته باشه.
حالا اجازه بدهید من یک شاهد مثال بیارم که برای خودم مطرحه، نمیدانم شما چقدر این موضوع را دیدید. هرچقدر که شما خانوادههایی را بررسی بکنید که یا پدر در آن حضور ندارد یا فقدان معنوی داره، یعنی یک جوری مؤثر نیست.
پدر قدرتمند، پدری که در خانواده نقشبازی نمیکند. هرچقدر خانواده در آن غیرت پدر جدیتر باشه، یعنی آن عنصر مردانه در آن کمتر ظاهر بشه، دخترا بیشتر رفتارهای پسرانه پیدا میکنند و پسرا رفتارهای دخترانه.
فروید دقیقاً همین به این نکته اشاره میکرد که منشأ همجنسگرایی، غیبت پدره، فقدان پدره. در واقع اگر در دنیای جدید پر از تمایلات همجنسگرایانه است، برای اینکه آن اصولاً خانوادهها اصولاً غیبش داده، یک جوری کمرنگ شده.
آن چیزی که باعث زن شدن دختر و مرد شدن پسر میشه، الان خانوادهها خب به این سمت رفتن که منشأ درآمد ممکن است زن باشه یا بیشتر از مرد درآمد داشته باشه.
عملاً در خانواده هم نقش مرد بهشدت تضعیف شده است. بنابراین بچههایی که در چنین خانوادههای بزرگ میشن، تمایلات اه به در واقع جنسیتی چیز ندارند. استریت نمیشن. مستقیم نیست. چه میگم؟ نمیدانم. چه ترجمه میکنن؟ بله؟ طبیعی مثلاً. آره، حالا. یعنی اه همین الان شما فکر میکنم این را میتوانید در یک خانواده دیتکت بکنید.
تو کل جمعیت بشر هم این اتفاق دارد میافتد. و وقتی یک زنی نمیتواند آنیموسش را بیرون در واقع پروجکت بکند و خودش مشغول در واقع یهجور رفتارهای مردانه است، خب اسیر فرهنگ مردسالاری. مثل اینکه ارزش مرد بودن شده هدفش. انگار من، مثل اینکه دارد میگوید که من اینطوری که هستم خوب نیستم، باید طور دیگهای باشم. چطور باید باشم؟
آن چیزی که مثلاً فقدانش احساس میشود و در فرهنگ بهصورت جبرانی پروجکت شده و ستایش شده است مثلاً. بنابراین این پدیدهها، پدیدههایی مثل همجنسگرایی، مردسالاری، همهی این چیزها را شما میتوانید تحت در واقع این مسئلهای که ما وارد یک دنیایی شدیم که یک چیز مردانهای در واقع اه غیبش داده یا تضعیف شده و آن منشأ قدرت در واقع در سازمان و نمیدانم جاهای دور از دسترس انسان نگهداری میشود قرار گرفته.
بفرمایید. فکر کنم این را در یک جلسه فرویدی سعی کردم شرح بدهم که شما ببینید خب یک سادهترین توضیحش که بعضیا برای رفع مسئولیت همین توضیح را میدهند و خیلیا هم قانع میشن، حالا شاید شما هم قانع بشید، این است که اصلاً اگر مرد وجود نداشته باشه، خب پسرا با مادر همزادپنداری میکنند.
اصلاً این دیگر سادهترین توجیهشه دیگر. ولی توضیحات اه آره، سادهترین چیزی که خیلی ملموسه این است که واقعاً من در پسرایی که پدر ندارند اصلاً، این را شما بهوضوح میبینید. رفتارهای خیلی سادهی مثلاً علنی زنانه ممکن است داشته باشند. مثلاً، مثلاً فرض کنید اه به آشپزی علاقهمند باشن، فعالیتهایی که دخترانه حساب میشود اینها را میکنند.
الگوی مادری و گرایش دخترانه
برای اینکه تنها موجودی که بالای سر خودشان دیدن مادر خودشان بوده دیگر. طبیعی است که یهجور گرایش اینجوری داشته باشند. ولی مسئله عمیقتر از این حرفاست. من فکر کنم تو آن جلسه سعی کردم یک خورده به عمیقتر بگویم. شما میگویید منشأ قدرت، آن منشأ قدرت جنسیتی شکل میگیرد. نه، منظورتون از قدرت جنسیتی.
من میخواهم بگویم توی، من توضیحی که دادم این است که اه آن تصوری که سعی کردم بهتان بدهم از زندگی انسان در شرایط بدوی، از این جهت مهم است که خیلی از سازوکارهای روانی انسان، نکته این است که در اونجور شرایط اه قدرت زن یهجور حالت درجه دوم دارد. غیرمستقیمه. یعنی مردی را به خودش جذب میکنه، فرزندانی تولید میکنه، بالاخره آن کسی که امنیت را دارد ایجاد میکند مرده.
آن کسی که دارد شکار میکند مرده. یعنی مرد یهجور قدرت انگار در آن بهصورت طبیعی وجود دارد و زن از این قدرت دارد استفاده میکند. بهصورت غیرمستقیم.
آره، ولی خب پس مسئلهی چیزی مثل مذهب که ریشهی اصلاً انسانی نداره، از کجا اومده؟ این چه تصوری از قدرت داره؟ من خیلی نمیفهمم که ارتباط سوالتون با موضوعی که ما داریم در موردش صحبت میکنیم چیست.
خب، الان مثلاً اولین نوع، شما میخواهید بگویید که دین، دین بهعنوان مثلاً فرض کنید یک منبع قدرت که مثلاً حالا مثلاً قدرت که انسان انسان قدرت دین دست انسان ندارد دین که مثلاً منشأ انسانی ندارد که شما در معادلات اجتماعی برایش قدرت محاسبه نمیکنید دین وقتی قدرتمنده به عنوان یک قدرت اجتماعی ما داریم بحث های سیاسی اجتماعی میکنیم که تبدیل به نهاد اجتماعی میشود بعد قدرت پیدا میکند مثلاً در تمام قرون وسطی دین در واقع قدرت.
اصلاً دست نهادهای دینی بود نمیگیم دین قدرت دارد میگوییم که نهاد دینی قدرت دارد به دلیل سازماندهی که بر اساس دین میکند به هر حال نهاد میشود و ایجاد قدرت میکند و چرا دین به شدت قدرت ایجاد کرد و میخونه برای خاطر اینکه آن قدرت شرکی کننده را به شدت در اختیار دارد.
یعنی شما ایدئولوژی دیگر شما به شما جهان بینی میدهد که طوری عمل میکنید که باید عمل بکنید مثلاً کلیسا نه لازم بود نسبت به اکثریت آدم هایی که تابعش بودن نه اعمال قدرت کیفدهنده میکرد به آن صورت نه پاداشدهنده ولی وعده پاداش و کیف میداد یعنی کاملاً به طور ذهنی همه را کنترل میکرد شما اگر باور داشته باشید دین را آن وقت طور خاصی رفتار میکنید وقتی استاندارد رفتار کردید میشود شما را سازماندهی کرد این اتفاقیه که همه جا که دین تبدیل به نهاد قدرتمند اجتماعی شده منتها اینکه حرفی که.
شما زدید خب آن بحثیه که من نمیخواهم واردش بشوم شما اگر یک نگاه دینی بخواهید داشته باشید باید بگویید مثلاً برگردید از لحاظ فلسفی که اصلاً منشأ قدرت خارج از انسان قرار دارد و این حرفها که ربطی به این چیزی که من دارم سعی میکنم از یک لولی پایینتر نرم در تحلیل کردن محتوای قدرت در یک حدی نگهش داریم که مسائل اجتماعی را هم الان بتوانیم روزمره مثلاً در موردش صحبت کنیم.
ببینید باید من یک نکته مهم یک نکته خیلی مهم این است که من قبلاً یکی دو جلسه در این مورد مستقیماً صحبت کردم که چه آن موقعی که در مورد آن مقاله زن اروپایی صحبت میکردم که چه عواملی چه عوامل متعددی از دیدگاه یونگی میشود پیدا کرد که نهاد خانواده تضمین شده در دنیای مدرن.
خب من میخواهم بگویم که تضمین نهاد خانواده چه ارتباطی دارد با آن پدیدهای که یونگ سعی میکند توجیهش بکند حداقل در آن کتابی که من بهتان معرفی کردم من ندیدم که یک چنین رویکردی از این نقل بشود که من الان میخواهم بهش اشاره بکنم یونگ یونگ یک چیزی را که میخواهد توجیه بکند این است که چرا اینقدر مردم در قرن بیستم سیاسی شدن چرا اینقدر توجه دارند به مسائل سیاسی اجتماعی قبلاً اینجوری نبوده.
خب یک یک عامل خیلی واضحش در واقع به نظر من تضعیف نهاد خانواده است و در واقع شما در نهاد خانواده مثل اینکه یک مکانیسم طبیعی دارید که تمام قدرت مرد جذب میشود.
یعنی همه مثلاً زندگیش انگار یک جوری تواناییهاش سازمان داده میشود در جهت حفظ خانواده اولاً در خانواده سالم قدرتمند میشود مرد و بعد اینکه یک جوری هدفی برای قدرت خودش دارد فکر میکنم در آدم مردها خیلی واضح میشود این را دید که وقتی خانوادهدار اهل عیال دارند یک جوری کارشون زندگیشون معطوف به خانوادهشون هرچقدر که خانواده بهتری باشه روابط بهتری برقرار باشه این حالت شما بیشتر میشود هرچقدر که خانواده را شما تضعیف بکنید این انرژیها و قدرتی که از مرد دارد متصاعد میشود طبعاً به بیرون از خانواده متوجه میشود.
یعنی اصلاً من فکر میکنم که این یک رابطه دیالکتیکی وجود دارد بین تقویت جامعه به وجود اومدن یک مفاهیمی مثل ملت بشریت و این چیزها که کلاً انسانها الان احساس میکنند زندگی خودشان را دارند صرف جامعه بشری میکنند. یک چیزی بیرون از فرد و خانواده وجود دارد که انگار ما داریم برایش کار میکنیم.
همان نظام مجهول همه چیز را انگار تو خودش دارد حل میکند. تاریخ بشر هم هی میرود به سمت اینکه آن نظام اجتماعی هی قدرتمندتر بشه، ظرافت بیشتری پیدا بکند و از یک طرف هرچقدر آن نظام قویتر میشود انگار خانواده بیشتر منکوب میشود.
قهرمان، آیین تشرف و پادزهر فرهنگی
و من میخواهم بگویم از اینور هم یک فیدبک مثبت وجود دارد. هرچه خانواده از همگسیختهتر باشه، آدمها بیشتر انرژی و رفتارای اجتماعی از خودشان نشان میدهند.
یک مردی که اعمال قدرتش مثلاً برای خانوادهشون اینها نیست، خب خیلی طبیعی است کجا قدرت مثلاً به طور دیوانهواری ممکن است جذب ارتقای شغلی خودش، یعنی بالا رفتن تو هرم ثروت مثلاً بشود یا به طور دیوانهواری جذب قدرت گرفتن تو جنبههای سیاسی بشود.
آدمهای آدمهایی که از یک خانواده به اصطلاح طبیعی برخوردارن، این حالت شیکتری نسبت به قدرت اجتماعی سیاسی کمتر توشون دیده میشود. و در همه آدمها به صورت اپیدمی من فکر میکنم، چون خانواده سقوط خانواده، متلاشی شدن خانواده اپیدمیه، شما باید انتظار داشته باشید که این تبدیل بشود به یک جور اپیدمی در واقع قدرتنمایی و قدرتطلبی سیاسی اجتماعی.
این هم یکی از پدیدههایی که فکر میکنم یک توجیه یونگی خوب هم برایش وجود دارد با همان استفاده از مفاهیم جنسیتی که چرا دنیا به یک چنین سمتی رفته. خب، من فکر میکنم این جلسه را تمام کنیم. من حیفم میاومد که اولاً از این مفاهیم آنیما و آنیموس و جنسیت و اینجور چیزها تو بحث سیاسی استفاده نکنم. سیاست به نظر من به شدت جنسیتیه.
یعنی یک جور وارد سیاست شدن اصلاً معمولاً ممکن است با یک جور عدم تعادلهای جنسیتی آدمها جذب سیاست بشوند به طور کاملاً مخرب. و این دیوانگیها و لیوانبازیهای سیاسی اجتماعی شما خیلی وقتا میتوانید رد این کمبودهای مربوط به خانواده را ببینید. به اضافه اینکه من خیلی این فرصت را مغتنم میشمردم که یک جوری به این نکته اشاره بکنم که مردسالاری نتیجهی تقویت مردانگی نیست، نتیجهی تضعیف مردانگیه.
یعنی آن چیزی که پدیدهای که تو دنیا داریم میبینیم، اینجوری نیست که بگوییم که آقا مردها مثلاً حاکم شدن، مردها فلان شدن. برعکسه در واقع. این مردانگی در واقع نزول که کرده، این فرهنگ یک جور فرهنگ در واقع جبرانیه که شما زن هم حتی جذبش میشوید.
زن وقتی آن چیزی که باید، آن آنیموسی که بیرون باید باشه را نمیبینه، یک جوری دوست دارد که یک فیلمی ببیند که در آن یک چنین موجودی دارد ستایش میشه، تو یک شعری بخونه که یک چنین چیزی در آن هست.
خلاصه این، اینکه همه انگار دنبال یک چیز گمشدهای هستند و من همیشه روی این نکته نهایتاً تحلیلهای این شکلی که میدم، روی این نکته تأکید میکنم که از تو این حرفها دستورالعملهای عملی در نیارید.
که حالا خب چی؟ چون که اکثر چیزهایی که من سعی کردم بهش اشاره بکنم، قبول بکنید که روندهای طبیعی است. یک تمدنی چنین چیزهایی با خودش آورده، تکنولوژی چنین چیزهایی با خودش آورده. و معنی این حرفها نیست که خب برگردیم مثلاً در غار زندگی بکنیم.
من همش تأکیدم را این است که آگاهی به اینکه چه آسیبهایی در اثر سرمایهداری، پیشرفت تکنولوژی و آن چیزها ایجاد تمدنهای پیچیدهتر، آسیبهایی که به وجود میآید و مکانیسمهاشو بشناسی، آنوقت ممکن است بتونی یک پادزهرهای فرهنگی برایش درست بکنی.
یعنی اصلاً یونگ میگفت که یک چیزی شبیه دوره سربازی، آموزش سربازی برای مردها بگذارید. واقعاً این پیشنهاد واقعیش بود. میگفت که همه را ببرید یک خورده شکار، نه اینکه بگویید آقا ببرید تو چیزی شبیه، میگفت که یک بازسازی از آیینهای تشرف باستانی داشته باشیم به شکلی که مدرن باشه.
خب این خیلی نکته مهمی است. اگر من منشأ آسیبی را بشناسم، ممکن است بتوانم حالا یک راه حلهایی پیشنهاد کنم. حالا ممکن است خیلی عملی نباشد یا نتیجه نده، به هر حال میشود بهش فکر کرد. من تأکیدم را این است که مخالفت با سرمایهداری و تمدن و اینها معنایش برگشتن به غارنشینی نیست. که این پیشرفتها این آسیبها را هم در واقع به بار آورده.