در این جلسه مقالهٔ «زن اروپایی» یونگ خوانده میشود و تأثیر جلوگیری از بارداری بر قید خانواده و روابط دو جنس بررسی میگردد. اروس و لوگوس، ازدواج سنتی، و نقد خوشبینی یونگ نسبت به طلیعهٔ قلمرو زنانه مطرح میشود. استقلال اقتصادی، مصرفگرایی و جایگزینی سکس بهجای معنویت نیز طرح میگردد.
ادامهٔ مقاله زن اروپایی
خب من طبق قولی که دادم این جلسه باید آن مقاله زن اروپایی یونگ را ادامه بدهم و سعی کنم که زودم تمام بکنم به کار دیگر هم برسم و الان یک خورده ناامیدم که بتوانم حتماً همین موضوع را تو این جلسه تمام کنم.
آن اتفاقی که معمولاً میفته همین است که وقتی یک جلسهای قرار است من این بحثی بکنم و یک ربعش میماند بعد یک ربعش جلسه بعدی میام خب یک خورده دیگر فکر میکنم چیزهای دیگهای هم اضافه میکنم بعد دوباره همین اتفاق میافتد و یک جلسه تبدیل به ۲۴ جلسه میشود.
من نهایت سعیام را دارم میکنم یک بخشی از این یادداشتهایی هم که کردم را الان وارد نکردم تو این کاغذی که قرار است از روش صحبت بکنم اگر موندم دیگر مانده اشکال ندارد. من کاری که میخواهم بکنم این است که آن بخشی از مقاله که مانده را سعی کنم هرچه سریعتر در موردش بحث بکنم.
چون فکر میکنم نیمه دوم مقاله نسبت به نیمه اولش ضعیفتره و من نسبت به قسمت نیمه اولش یک جور ارادتی دارم برای خاطر اینکه مقاله را خیلی وقتا خواندم و خیلی هم برای مثلاً آشنا شدن من با یونگ و ایدههایی که یونگ دارد خیلی مؤثر بود.
شاید علت اینکه مقاله را انتخاب کردم به عنوان یک مقاله خاصی که در موردش مفصلاً بحث بکنم همین بود که یک جوری ادای دین کرده باشم نسبت به همین مقاله خاص که ایدههای خیلی خوبی در مورد وضعیت روابط مرد و زن در دوران مدرن در آن هست.
هرچند که خب خیلی قدیمیه دیگر ۱۹۲۷ خود یونگ هم هنوز یونگ نشده واقعاً به معنای واقعی کلمه. خب من سعی میکنم که چیزهایی که مانده را یک خورده سریعتر بگویم.
جلوگیری از بارداری و قید خانواده
اگر اشتباه نکنم جلسه قبل تا اینجا گفتم که از تأثیر از تأثیری که وسایل جلوگیری از بارداری میتوانند در رابطه مرد و زن و در واقع سست شدن بنیان خانواده تأثیری که میتواند بگذارد تا اینجاش فکر میکنم گفتم.
یک جملهای اینجا هست باز این را میخوانم که نمیدانم تأکیدی که وجود دارد از یونگه یا از مترجم. میگوید اگر این دلیل از بین برود حوادثی که هنوز بروز نکردهاند ممکن است پیش آیند. منظورش این دلیل یعنی وابستگی به حریم خانواده به دلیل اینکه ممکن است بارداری پیش بیاید.
یک دلیل وابستگی قید خانواده را قبول کردن برای زن و مرد این است که به هر حال بچههایی به وجود میان باید ازشان سرپرستی بشود. اگر این دلیل از بین برود حوادثی در گیومه نوشته که هنوز بروز نکردهاند ممکن است پیش آیند. فکر میکنم خیلی تأکید خوبی در آن ۱۹۲۷ هنوز خیلی چیزها بروز نکرده بود.
یعنی این مسئله جلوگیری از بارداری در ابتدای کار بود و در واقع از دهه ۶۰ آن چیزهایی که شاید یونگ فکر میکرد که ممکن است بروز بکنند بروز کردن واقعاً. بگذارید از قسمت در واقع بعدش از اینجا به بعدش را من یک خورده سریع میگویم خیلی هم ممکن است بیشتر جنبه انتقادی داشته باشه بحثی که بعداً میکنم.
این قسمت را فکر میکنم اشتباههای واضح دارد. در واقع هم اشتباهاتی از این جهت که نظرم در آن هست که با ایدههای یک خورده پیشرفتهتر پیشرفتهتر یونگ در دهههای بعد سازگار نیست.
اشتباههایی که عمدتاً از اینجا ناشی میشوند که یک خورده خوشبینانه است. از اینجا به بعدش یک خورده مقاله از جنبه خوشبینانه قضیه را نگاه میکند و همهاش را ما میدانیم که اشتباه بوده. هیچکدوم این چیزهای خوشبینانهای که اینجا یونگ فکر میکرد شاید اینجوری بشود اینجوری نشد.
بحث علنی جنسیت و ناخودآگاه زن
مثلاً بگذارید من در شروعش اول حرف از این میزند که یک پدیدهای که دارد تأثیر میگذارد روی مسائل مربوط به زن و مرد در ملأ شدن و آشکار شدن و بحث در ملأ عام کردن در مورد جنسیت. چیزی که اصلاً قبلاً سابقهای نداشته. جنسیتی چیزی به اصطلاح جزو چیزهای مغفول بود.
کسی نمیومد در مورد جزئیات مثلاً روابط زن و مرد از نظر جسمانی، از نظر روانی و اینها خیلی بحث بکند. جنسیتی چیزی بود که وجود داشت، کسی در موردش حرف نمیزد. از یک طرف، همانجوری که یونگ میگه، این با حال و روز زن سازگار بود.
برای خاطر اینکه مسائل مربوط به جنسیت یک جوری در ناخودآگاه زن قرار دارند و در واقع آن بخش مربوط به روابط جنسی زن و مرد از نظر جسمانی در ناخودآگاه زن بیشتر و جنبه معنویاش بیشتر در خودآگاه و در مورد مرد یک جوری برعکس. این ایدهای که یونگ داشته تا آخرش هم فکر میکنم این ایده را همیشه حفظ کرد.
و بحث کردن در مورد مسائل مربوط به جنسیت به معنای خیلی ملموسش، رابطه مثلاً جسمانی زن و مرد در مورد انواع و اقسام چیزهایی که اطرافش ممکن است موضوعات پیش بیاد، یک پدیدهی مدرنیه که به ضرر زنه، به دلیل اینکه در واقع با طبیعت زن مخالفه و یک چیزی را در واقع از ناخودآگاه زن انگار به خودآگاهش میآورد که طبعاً با مسائل روانی زن سازگار نیست.
ولی نکتهای که اینجا در واقع خیلی مختصر یونگ این موضوع را میگوید که این یک پدیدهی جدیدیه که یک چنین مسائلی در موردش بحث میشود.
ولی یک عبارت این شکلی هست و کلی بعداً این موضوع ادامه پیدا میکند.
روابط معنوی دو جنس؛ نقد خوشبینی یونگ
من فکر میکنم که مطلقاً ایدهای که یونگ دارد درست از آب در نیومد. میگوید در حقیقت بحث بر سر مسئله جنسیت شروع نه چندان نرم بلکه اندکی ستیزهجو و خشونتآمیز مباحثه درباره مسئلهای به غایت عمیقتر است که مسئله جنسیت در قبال آن بیاهمیت میشود. دارد میگوید که این بحث شروع یک بحثهای جدیدیه که خیلی مهمتر از خود جنسیت هستند و اینجوری نگاه میکند.
انگار داریم میریم به سمت یک مطرح شدن بحثهای یک خرده عمیقتر. و آن مسئله، آن مسئلهای که قرار است حالا به طور خشونتآمیز، مثل اینکه از آن جای یک خرده خشنتر و ستیزهجوش به اصطلاح شروع بحث خشونتآمیز را شروع کردیم که مسئله جنسیت انگار از سکس مثلاً شروع کردیم در ابتدای قرن بیستم بهش در موردش بحث کردن.
ایدهی یونگ این است که آن چیزی که داریم بهش میرسیم، آن مسئله روابط معنوی میان دو جنس است. یعنی تصور یونگ این است که این مباحثی که مثلاً در روانکاوی فرویدی و این چیزها شروع شده که خیلی معطوف به سکس به معنای ملموسشه، این میرود به سمت اینکه بحث عمومی در مورد روابط معنوی زن و مرد بشود و این به نفع زنه.
برای خاطر اینکه اینجا دقیقاً به قول یونگ قلمرو زنه. آن بخش معنوی روابط، عشق، مسائل رمانتیکی که ممکن است اطراف جنسیت وجود داشته باشه و خیلی چیزهای دیگر.
دقیقاً این عبارت را میگوید. با این مسئله واقعاً پا به قلمرو زن میگذاریم. روانشناسی زن بر اصل اروس که پیونددهنده و جداییافکن است، مبتنی است. حال آنکه مرد از دیرباز به لوگوس قائل است. من یک قسمتهایی را حذف کردم، مختصرش کردم.
ما الان در وضعیتی هستیم که میدانیم اصلاً این اتفاق نیفتاد. یعنی روز به روز مسائل در مورد در واقع بحث در مورد سکس، جزئیاتش، انواع مختلفش، همینجور رفت و ادامه پیدا کرد و همچنان هم ادامه دارد و چیزی که لگدمال شد اصلاً روابط معنوی زن و مرد بود.
هیچ فرهنگی در مورد روابط معنوی زن و مرد به وجود نیومد، بلکه آن یک خرده فرهنگی هم که وجود داشت از بین رفت. یعنی شما مثلاً اینجور فرهنگ رمان، یک جور مکتب رمانتیسیست در اروپا داشتید که اصولاً موضوعش این بود که یک جوری به طور ایدهآل در مورد روابط مرد و زن شعر گفته میشد، موسیقی میساختند، در مورد مثلاً داستانهایی نوشته میشد و همه اینها از بین رفت.
یعنی اصولاً روز به روز دور شدیم. بنابراین این شروع و تجلی یک جور بحث جدید در فرهنگ بشر و فرهنگسازی در مورد رابطه معنوی زن و مرد نبود واقعاً. این از اینجا من فکر میکنم این خیلی چیز است دیگر.
در واقع خوشبینی یونگ را شما میبینید که شاید داریم به یک سمت خوبی میریم که اوضاع از یک جهتی بهتر بشود تا پایان مقاله این حالتهای خوشبینانه وجود دارد و فکر میکنم که مدام در واقع شما میتوانید چک بکنید که بعد از ۸۰ سال اصلاً این اتفاق نیفتاد. و تقصیر من نیست.
من کلاً حرفهایی که میزنم در مورد وضعیت موجود همیشه خیلی حالت بدبینانه دارد برای خاطر اینکه فکر میکنم اینجوری هست. نمونه شما این مقالات را از این ور بخوانید ببینید کدام این چیزهای خوبی که میتونست اتفاق بیفتد از نظر یونگ اتفاق افتاده. همه چیز درست فکر میکنم در جهت عکسشه.
یعنی آن شروع ستبل اصلا ستبل نبود نسبت به چیزی که وضعیتی که ما الان داریم. خیلی نرم و اصلا حرفی نمیزدند. خیلی محجوبانه بود مثلا فروید نسبت به فرهنگ جنسیتی که الان ما در آن داریم زندگی میکنیم که مثلا مقالات و کتابهای فروید را که یک مقدار خوشبینانه از نظر یونگ الان اصلا چیزی نیست مطرح شدنش که در مثلا دانشگاه و اینها در مرحله آکادمی اینها جزو قسمتهای خیلی نرم و غیر خشن میشود.
خب چیزی که ایدهای که یونگ دارد این است که اصولا ما میریم به سمت اینکه وارد این روابط معنوی هم بشویم و اینجا جاییه که به نوعی در واقع قلمرو زنه، قلمرو مرد نیست و زن از این طریق وقتی که انسان وارد فرهنگ انسان وارد این بخش معنوی جنسیت شد، زن به نوعی در تو موضعی قرار میگیرد که یک جوری غلبه دارد.
یعنی برتری زن در واقع یک جوری آشکار میشود.
اروس، لوگوس و طلیعهٔ قلمرو زنانه
طلیعه این را یونگ در این میداند که اصلا روانکاوی اصولا بر پایه بیماریهای زن شکل گرفته. زنه که در مورد ناخودآگاه خودش میآید به راحتی حرف میزند. واقعیت یک واقعیت تاریخی این است که بیماریهای مثلا فروید و همه بیماریهایی که تاریخ روانکاوی بر اساس مطالعه این آدمها در واقع شکل گرفته همه زن بودن.
خیلی به ندرت توشون مرد پیدا میکنید. دو سه تا مرد با نام مستعار ما داریم موش مرد و گرگ مرد و اینها که من اونیشون میشم چندان معلوم نشد که خلاصه چشمونه. زنها بودن که اومدن و از اعماق مثلا روان خودشان به راحتی صحبت کردن و یک چیزهایی را برملا کردن.
بگذارید این عبارت را اینها واقعیتیه که یونگ بهش اشاره میکند و معتقده که این امتیازیه که مرد دارد به طور متقابل به زن میدهد که وارد حیطههایی مثل حیطههای ناخودآگاه و مثلا اونطوری که حدس میزند شاید روابط معنوی زن و مرد وارد حیطه اروس بشود.
میگوید گامهای روانشناسی آسین، نخستین گامهای روانشناسی آسین زنانی بودن که بی تردید ناخودآگاهانه به خود رنج و زحمت بسیار میدادند تا روانشناسیشان را به طرز خشن آفتابی کنند و به همراه آن روانشناسی پدیدههای روانی پیچیده را کاری که از مردها برنمیاومد و مردها میل نداشتن انجام بدن. میگوید مرد غالب اوقات من همهاش را نمیخونم اینجوری دست و پا ریخته دارم میخوانم.
مرد غالب اوقات به مجرد منطق اکتفا میکند و هرچه در مقوله روح و ناخودآگاهی و غیره میگنجد متنفر است و آن را غیر قابل اطمینان، تردیدآمیز، مبهم و یا بیمارگون میشمارد. طبعاً نمیاد در موردش خیلی هم حرف بزند.
بنابراین اگر میخواهید ناخودآگاه را مطالعه بکنید همانطوری که فروید میخواست، خود به خود کشیده میشوید به سمت اینکه زنها را به عنوان نمونههای آزمایشگاهی خودتان در واقع بپذیرید و وقتی وارد این حیطه شدید این از نظر یونگ طلیعه این است که ما داریم وارد قلمروهای زنانه میشویم.
بنابراین یک بخشی از فرهنگ به زودی مثلا رشد پیدا میکند و به وجود میآید که طلیعهاش مثلا همان بحثهای مربوط به سکس و اینجور چیزها بوده حالا میرسد به سمت جنبههای معنوی رابطه زن و مرد و اینجاها جاییه که زن به طور مطلق نسبت به مرد برتری دارد.
باز خیلی چیزها اینجا هست که صراحتاً به این در واقع نکته اشاره میکند که میگوید مثلاً پیوند عاطفی عاشقانه برای مرد مسئله تاریک، شاق و دردناکی است. میگوید مثلاً فرض کنید میگوید در موقع مرد بحث بر سر رابطه شخصی را مرد بحث بر سر رابطه شخصی را همواره مسئلهای همچنان شاق و ملالانگیز خواهد یافت.
همونقدر که زن خواست شوهر را مبنی بر پرسش از او درباره کتاب نقد عقل محض دشوار و ملالآور خواهد شمرد. یعنی اصلا این چیزها که خیلی تو فرهنگ مطرح نیست بحث کردن در مورد مسائل عمیق مثلاً عاطفی و اینجور چیزها مرد در واقع در موضع ضعف قرار دارد و همانجوری که اگر از زن بخواهید مثلاً با زن در مورد این کتاب کانت بحث بکنید زن ممکن است احساس خوبی بهش دست نده.
بنابراین اینها یک جور غلبه یک بخشی از زندگی زنانه و عواطف زنانه در وارد فرهنگ شدن یک بخشی از زنانگیه پس میتواند جنبه مثبتی داشته باشه.
مرد و زن ناخالص؛ ازدواج سنتی
و نهایتاً اگر ایدهای که یونگ به شدت به سمتش میرود این است که اولاً ما وارد یک دورانی شدیم که از نظر یونگ غیرقابل برگشته. توضیح خوبی میدهد که چرا غیرقابل برگشته.
و دیگر نمیتوانیم آن نهاد سنتی ازدواج قرون وسطایی را بهش در واقع پایبند باشیم. انگار شرایط جدیدی پیش آمده که تو این شرایط دیگر آن نهاد به آن شکل حالا هرچقدر هم میخواهید این را مقدس بدونید یا خوب بدونید، قابل نگهداشتن نیست.
که نکته اساسی این است که میگوید که آن ازدواج سنتی قرون وسطایی به درد مرد و زن خالص میخورد. ما در دورانی قرار گرفتیم که زن یک بهرهای از مردانگی دارد و مرد هم کمکم وارد حیطهای دارد میشود که بهرهای از زنانگی داشته باشه.
بنابراین دیگر مرد و زن خالص نیستند. و آن ازدواج برای آدمهایی به وجود آمد که مردهای خالص و زنهای خالص. این عین عبارت یونگه. میگوید ازدواج سنتی قرون وسطایی نهاد ستایشآمیزی که محاسنش در عمل به ثبوت رسیده، نمیگوید آن ازدواج بد بود.
حرفش این است که دیگر نمیشود نگهش داشت. میگوید نهاد ستایشآمیزی که محاسنش در عمل به ثبوت رسیده، درخور مردانگی صرف و زنانگی محض است. و ما دیگر الان مرد خالص، زن خالص نداریم. زن به زن آموزش میدیم، زن به نوعی وارد حیطههای مردانه میشه، بنابراین یک بخشی از مردانگیش در واقع تحقق پیدا کرده.
طبعاً آن ویژگیای که در واقع در گذشته میتونست آن نوع رابطهای که میتونست تو ازدواج سنتی شکل بگیرد دیگر شکل نمیگیره. بگذارید من یک عبارتی را بخوانم که یکی از جالبترین عبارتهای این مقاله است.
من احساسم این است که کلاً ما در دورانی زندگی میکنیم که یک خورده شاید بیش از اینکه یونگ میگوید اوضاع غرق و قاطی شده. دیگر نه که مرد و زن خالص وجود ندارد.
اصلاً معلوم نیست دقیقاً که مردانگی و زنانگی چه بوده. فکر میکنم خیلی احتیاج به فرهنگسازی وجود دارد که مردها بفهمن که مرد بودن یعنی چی؟ تحقق پیدا کردن مردانگی یعنی چه و زنا بفهمن که زن بودن یعنی چی؟
یک کتابی را مبدأ این بحثها شد در اینجا آوردم که سعی میکند همین کار را برای زنا انجام بده. به اسم زن بودن. یک خورده فضای کتاب اینجوری است که به نوعی یک توصیفی از اینکه زنانگی چیست و چگونه میشود تحقق پیدا بکند و عنوان کتاب اصلاً این است زن بودن و عنوان فرعیش این است که چگونه مثلاً زنانگی خودمان را تحقق ببخشیم و لذت ببریم از زندگی.
از عنوانش کاملاً مشخصه که هدف کتاب چیست. من احساسم این است که با توجه به این اغتشاشهایی که الان وجود داره، در واقع اکثر آدمها انگار در یک جامعه مدرن دچار یک جور ابهامهای جنسی هستند.
در همین است که شاید پدیدههایی مثل همجنسگرایی و انحرافهای جنسی به طور طبیعی دارد رشد میکند. اصلاً مرد خیلی نمیدونه که نقشش انگار چیست. زن نمیدونه. بنابراین یک جور روابط عجیب و غریبی ممکن است ایجاد بشود.
تعریف مردانگی: علم به خواستهها
این از این، من میخواهم بگویم که این جمله خیلی عبارت زیبا و جالبیه. برای خاطر اینکه سعی میکند در کوتاهترین عبارت ممکن مردانگی را تعریف بکند. فکر میکنم خیلی مفیده که مردها این تعریف را بشنون.
فکر میکنم خیلی تعریف خوبی است.
میگوید گوش بدهید آقایون گوش بدهید که مردانگی یعنی علم علم به خواستههای خویش و انجام دادن هرچه که برای کامیابی ضروری است و آدمی چون آن تعریف مردانگی یعنی علم به خواستههای خویش و انجام دادن هرچه که برای کامیابی ضروری است. این تعریف خیلی تعریف خوبی است.
من نمیدانم که برادران کوهن کوهن این عبارت یونگ را استفاده کردن یا مستقلاً به این تعریف رسیدن ولی یک جایی در یکی از کارهای برادران کوهن، یک فیلم بسیار جالبی به اسم دیلباسکی، یک مردی که مثلاً نشان به طور مسخرهای نمادی از مردانگی به معنای مثلاً حالا جامعه آمریکاست، از قهرمان قهرمان مرد فیلم که چندان اثری از مردانگی خیلی در آن دیده نمیشه، میپرسه که مردانگی چیه؟
مرد بودن یعنی چی؟ و جوابی که خیلی دقیق یادم نیست ولی آن دیلباسکی، قهرمان فیلم در جواب میگوید که مکس میکنه، خود آن مرد در جواب میگوید که مردانگی یعنی آدم هر کاری را که باید انجام بده، لازم است انجام بده. یعنی اصولاً اینکه مرد موجودیه که آمادهست و هیچ چیزی در واقع انگار جلو دار، اگر کاری باید انجام بشه، انجامش میدهد.
مردانگی، مرد بودن یعنی آمادگی یک چنین چیزی را داشتن. اگر قرار است با دیو مثلاً، شما قهرمانهای مرد افسانهای موجوداتی هستند که با دیو میجنگن، با معمولاً با یک چیزی که غیرممکنه ولی مرد این است که برود و مثلاً انجام غیرممکن را سعی کند ممکن بکنه، اگر لازم است انجامش بده.
حداقل یک بخشی از مردانگی این هست و جواب، حالا من چون یک مقدار بیادبانه است و احتمالاً میتوانید حدس بزنید که جواب دیلباسکی چه میتواند باشه، من نمیگویم. در واقع به سادهترین چیزی که ممکن در مورد مرد بودن اشاره میکنه، میگوید که داشتن تستیکلز.
به مثلاً یک جوری به فقط تنها چیزی که میفهمد یک چیز کاملاً جسمانیه و کاملاً این صحنه فیلم برمیآد از این آدم که همین جواب را بده. و به هر حال، این چیزی که اینجا اومده، فکر میکنم مقدمه خوبیایه حداقل برای اینکه روحیه مردانه یک چیزی در آن هست که یونگ خیلی با صراحت به خوبی دارد بهش اشاره میکنه، علم به خواستههای خویش.
چیزی که در زنها در واقع کمیابتره نسبت به مردها. به طور طبیعی، در واقع یک ویژگی زن این است که نیازهای خودش را به طور طبیعی نمیتواند مثل مرد تبدیل به چیزهای کلامی بکنه، یعنی مشخصاً بشینه، نگاه کنه، نیاز خودش را ببیند و این را وارد عرصه کلام بکند.
نه اینکه نیازی نداره، ولی اینکه خواستههاش با نیازهاش کاملاً منطبق بشه، این یک مشکلیه که در واقع این چیزی است که در مردها راحتتر، طبیعیتر اتفاق میافتد. بنابراین این عبارت ابتدایی یعنی علم به خواستههای خویش و انجام دادن هرچه که برای کامیابی ضروریست، ضروریست. خیلی تعریف خوبی است اینجا اومده، من میل داشتم که روش تأکید بکنم.
مردانگیِ زن و چرخهٔ آنیما-آنیموس
خب حالا نکته این است که زنها یک بخشی از این مردانگی را به دست آوردن. در اثر فرهنگ و آموزش و اینها به خیلی از خواستههای خودشان علم پیدا میکنن، یعنی آن حالت مثلاً نیازهای گنگ که ویژگی یک زن مثلاً قرون وسطایی بود، الان دیگر در زنها نیست. این ایدهایه که یونگ دارد.
یعنی ناخالص شدن زن یعنی یک بخشی از این مردانگی اینکه اراده کنن، مثلاً فرض کنید در کنکور قبول بشوند و هر کاری که لازم است برای این بکنن، خب الان دخترا این کار را میکنند و بیشتر از پسرا هم قبول میشوند. بنابراین یک بخشی از این در واقع جامعه مدرن، قسمتی از این مردانگی در زن تحقق پیدا کرده.
حالا شما میخواهید چه کار بکنید؟ میخواهید در یک رابطه زناشویی به زن بگویید که دوباره برگرد عقب، برگرد کن به آن حالتی که اینجوری نبودی؟
یعنی مثل اینکه یک کمالی را که به دست آورده و خودش را یک بخشی از وجود خودش را که در پستوی وجودش بود، حالا به هر حال به هر زحمتی تحقق پیدا کرده، این را صرفنظر بکنه، مثلاً خرابش بکنه، بگوید بروم دوباره همانجوری زن خالص بشوم که با یک مرد خالص زندگی بکنم.
مردها هم که خالص نیستند. در واقع آن دانش زنانه ای که در واقع یک جوری نسبت به عواطف وجود داره، به قول حالا بگذار من عین عبارت یونگ را بخوانم.
به مرد اشاره میکند. مثلاً اینکه احساساتی که مرد در خود کشف میکنه، این یک بخشیه که مرد یاد میگیرد. معمولاً عواطف احساساتِ طبیعی خیلی در روشنایی قرار ندارد برایِ مرد. خیلی کنترلِ زیادی رویِ اسبِ احساسات و عواطف مرد ندارد آنجوری که زن دارد. پیچیدگیِ احساساتِ زنانه را مرد ندارد. خب یک مقدار این را بهدست آورده.
از طریقِ مثلاً فرض کنین هنر یا حالا هرچی، تویِ فرهنگِ مدرن یک چنین اتفاقی افتاده. حالا میخواهید به مرد بگویید بعد از ازدواج، بعد اینکه ازدواج بکند و خوشبخت بشود تویِ آن قالبِ سنتی، بیاید این توانایی را که بهدست آورده بگذارد کنار. خب، حرفی که Jung میزند این است که اولاً اتفاقِ بدی افتاده.
برایِ خاطرِ اینکه روندِ طبیعیِ رسیدن به تعادل این نیست. روندِ طبیعی این است که یک یک مرد و یک زن، آنیما و آنیموسشون را مثلاً پراجکت بکنن، تویِ رابطهٔ عاشقانه قرار بگیرند و بعداً در مرد در عینِ حالی که مردانگیِ خودش را صد برابر قویتر کرده، زنِ درونِ خودش را چون پراجکت کرده، در واقع هم در درونِ خودش هم در بیرونِ خودش یک جوری داره، به یک چیزی به یک کمالی میرسد.
یعنی مردانگی و زنانگی را همراهِ همدیگر دارد. آنیمایِ خودش را در بیرون پراجکت میکند و چون موقعِ پراجکت کردنِ این آنیما قدرت پیدا میکنه، مثلِ اینکه زنده میشود به دلیلِ اینکه به یک موجودِ زندهای در واقع در زن یک جوری آنیمایِ مرد را به شدت قدرتمند میکند.
آنیمایِ مرد که قدرتمند شد، آنیمایِ پراجکتشده مردانگیِ مرد را بیشتر میکنه، دوباره این آنیما قویتر میشود. زن هم همین اتفاق برایش میافتد. آنیموسِ خودش را یک جایی پراجکت میکنه، این آنیموس جون میگیره، حرف میزنه، زبان درمیاد، کمکم این اتفاق میافتد که در واقع یک جوری آن جنبههایِ عقلانی، جنبههایِ کلامی تویِ زن کاملاً به قدرت میرسه، به یک تعادلی به هر حال میرسند. روشِ طبیعی این بود. اینکه زن بخواهد بهتنهایی مثلاً آنیموسِ خودش را پرورش بده، اصلاً ممکن نیست. روالِ طبیعی این نیست.
بنابراین آنیموسِ یک خورده عجیبالخلقهای احتمالاً پیدا میکنه، همینجور آنیمایِ مرد. و بنابراین اتفاقِ خوبی نیست که قبل از اینکه آن روالِ طبیعی پیش بیاد، یک چنین چیزی اتفاق افتاده.
ولی از طرفِ دیگر Jung میگوید که ممکن است حتی این توهم وجود داشته باشه که لااقل اگر یک چنین مشکلی بروز کرده، ولی اینکه مرد یک جوری بخشی از زنانگیش تعهد پیدا کرده و زن هم یک بخشی از مردانگیش تعهد پیدا کرده، لااقل این گین را داشته باشیم که اینها با همدیگر سازشِ بیشتری داشته باشند تویِ روابطِ خانوادگی. دیگر درست برعکس. یعنی این اتفاق هم نمیافته. دقیقاً کشاکش و سرخوردگی پیش میآید وقتی که این خلوص از بین رفته.
یعنی دقیقاً این باز عبارتِ Jung که میگوید اگر از دور بنگریم چنین میپنداریم که مرد و زن بدینگونه وضعی دارند که ازدواج را به حدِ کمالِ مطلوب میرسانند. اما در واقع چون از نزدیک نظر کنیم درمییابیم که چنین نیست و برعکس میانِ آن دو کشاکشی بروز میکند.
زیرا اولاً، حالا زیرا نخست، مرد کارهایی را که زن در اثرِ استشعار، ببخشید این متن اینقدر عربیه، این تفسیرِ من نیست، خیلی واژههایِ من دارم میخونم، یک قسمتش را دوباره ترجمه میکنم به فارسی. نخست مرد کارهایی را که زن در اثرِ استشعار و معرفت به حالِ خویش انجام میدهد درنمییابد. و ثانیاً احساساتی که مرد در خود کشف میکند موردِ ملامتِ زن قرار میگیرد.
مثلِ اینکه غیرِطبیعی دارند رفتار میکنند. یک جوری میدونین، مثلِ این میماند که همهٔ آنیما آنجا پراجکت نمیشود. یک قسمتی از آنیما برایِ خودش قبلاً یک جایِ دیگر رفته. یک قسمتش پراجکت میشه، آنیموس هم همینطور. بنابراین اصلاً آن حالتی که در واقع باید بهوجود بیاد، بهوجود نمیآید.
حرفِ Jung این است که این اتفاق افتاده، نمیتوانیم برش گردونیم، مضر هم بوده. مثلاً نظامِ ازدواجِ قرونِ وسطی یک حسنهایی داشت، حالا دیگر از بین رفته. باید این را بپذیریم که اینجوری است. این قسمتهاش همچنان بدبینانه است.
کلاً Jung آدمِ خوشبینی نیست. حالا این قسمتها میرسد به جاهایی که از یک جاهایی، همینجا ادامهاش میگوید حالا خب یک جنبههایِ مثبتی هم وجود دارد.
اینکه به هر حال انسان مثلاً فرض کنید در واقع یک جور ضعفهایی در مثلاً مرد بهوجود آمده و لزوماً اینجوری نیست که زن مرد را بدونِ ضعف مثلاً دوست داشته باشه. یک توجیهاتی میکند که یک خورده تلطیف میکند که حالا آنقدر هم که به نظر میآید بد نیست.
اوج خوشبینیِ پایان مقاله
بگذارید من نمیخواهم. دیگر با کلی من در مورد اینکه این مشکلی که ایجاد میشود.
یعنی این یک رنگی و همسانی که به اصطلاح بین مرد و زن به وجود آمده به شدت در واقع یک جوری زن را بهشان میرسونه در واقع جلوی تحقق کامل آنیما و آنیموس را میگیرد اصطلاحات آنیما و آنیموس تو این متن خیلی نیست هنوز یونگ هنوز خیلی جوونه یک خورده برای همین خواندن این مقاله برای آدمی که با یونگ آشنا نیست خیلی راحت تره تا مثلاً مقاله هایی که تو دهه مثلاً ۵۰ نوشته که.
دیگر به شدت تکنیکال اند از اصطلاحات خودش استفاده میکند این مقاله خیلی مقاله عمومی. خب من از اینجا رد میشم میرسم به یک جایی که. حالا در واقع نزدیک به انتهای مقاله است و اوج خوش بینی یونگ از اینجا.
بگذارید من یک خیلی جزئیات را نخونم کلیاتش را بگویم و تمام کنم و بروم سراغ اینکه یک خورده بحث های انتقادی در مورد همین مقاله در واقع داشته باشیم خوش بینی یونگ از این نظره که میگوید که در واقع ما به یک جایی رسیدیم که زن خیلی نسبت به نیاز خودش برای کمال نیازش به عشق چیز پیدا کرده اشراف پیدا کرده و. بنابراین دنبال عشقه نه دنبال صرف ازدواج کردن و این برای تمدن بشر میتواند مثبت باشه این خیلی خوش بینانه است.
دیگر. یعنی چرا زن ها به روابط خارج از خانواده مثلاً کشیده میشوند اگر عشق را در خانواده پیدا نمیکردن در قرون وسطی اصلاً متوجه این نبودن که یک چیزی ندارند و باید دنبالش بگردن. ولی الان متوجه هستند.
یعنی اگر روابط خانوادگیشون مثلاً سرد باشه میروند دنبال اینکه رابطه عاشقانه مثلاً داشته باشند با یک مرد شوهرشون را رها میکنند دارد کلاً توجیه میکند که چرا آمار طلاق بالا رفته خانواده سست شده و چرا عمدتاً زنه که باعث این تزلزل شده زن انگار یک چیزی آگاهانه یک چیزی از خانواده.
دیگر میخواهد صرف اینکه خانواده داشته باشه برایش کافی نیست و یونگ خیلی در اوج خوش بینیش تو این مقاله این را یک چیز میداند یک حتی واژه الهی را به کار میبرد یا طبیعی را به کار میبرد میگوید مثلاً فرض کنید این خشونت و اصطلاح خودش را به کار میبرم اصطلاح مترجم را در واقع به کار میبرم بربریت دوزخی جنگ روح بشر را آزورده بشر الان اگر میگوید مردها الان.
بعد از جنگ دنبال این هستند که مسائل اقتصادی و خرابی هایی که به وجود آمده را از بین ببرن یک جوری بازسازی بکنند زن دنبال این چیزها نیست زن آن جراحت عمیقی که به روح بشر آسیب رسونده را یک جوری به طور ناخودآگاه دنبالشه که ترمیم بکند و هیچ چیزی انگار نمیتواند این جراحت عظیم را ترمیم بکند به غیر از اینکه روابط معنوی و عاشقانه عمیقی بین انسان ها به وجود بیاید.
بنابراین این نیاز آگاهانه مثلاً زن ها به رابطه عاشقانه که دنبالش هستند حتی خانواده را ول میکنند و میروند سراغش این به نوعی به نفع مثلاً حداقل نژاد اروپاییه به نفع در مورد زن اروپایی صحبت میکند به عنوان یک پدیده ای که در اروپا اتفاق افتاده به این موضوع دارد نگاه میکند چون در همان زمان شاید یونگ تحلیلش از لحاظ تجربی بر این مبناست که در آمریکا این اتفاق نیفتاده در اروپا افتاده.
بنابراین دلایلی که میاره مثلاً من الان شروع میکنم به دلایل. دیگر آوردن و این را مثلاً طبق معمول ربط میدهم به نظام سرمایه داری و خیلی چیزهای. دیگر که مشترک بین اروپا و آمریکاست و جنگ در آن خیلی نکته مهمی نیست.
خب فکر میکنم یونگ تو این مقطعی قرار دارد که اطلاعاتش بهش میگوید که این یک واقعه اروپاییه نه یک چیز مربوط مثلاً آمریکا و اروپا با همدیگر که بتوانیم بگوییم که مثلاً نظام اقتصادی به نوعی دارد به این سمت میرود و.
خب این اشتباه است یا آمریکا به دلیل آن پیش زمینه فوق العاده حدت دیرتر به این مرحله رسید یا به دلیل اینکه اصولا از نظر فرهنگی تا سالهای سال تابع اروپا بود.
بعداً. بعد از جنگ جهانی دوم بود که این تابعیت متاسفانه جاش عوض شد. یعنی اروپاییها یک جوری تابع آمریکا شدن. آمریکاییها مثل بچههایی که مثلاً بچه پولدارهایی که درس نخوندن همیشه فرهنگ را تو اروپا دنبالش میگشتن. فکر میکنم فرق آمریکای قبل از جنگ با بعد از جنگ این است که قبل از جنگ میدونستن بیفرهنگن و بعد از جنگ احساس کردن که نه با فرهنگن.
اروپاییها قانع شدن که اینها آدمهای با فرهنگن. ولی واقعیت این است که بیفرهنگ بودن و هستند و توابع دنیا را هم در واقع فرهنگ دنیا را هم به نوعی از بین بردن. حالا به هر حال فکر میکنم یونگ یک اشتباهی دارد میکند که خیلی به طور موضعی دارد به اروپا نگاه میکند و دادههای تجربیش دارد بهش میگوید که باید اینجوری تحلیل بکند.
برای اینکه اگر بگوید مثلاً فرض کنین نظام سرمایهداری خب سوال این است که مرکز نظام سرمایهداری آمریکاست چطور آنها اینطوری نیستند. حالا یا آمریکا من به این دلایل واقعاً این اتفاق در آن دیرتر افتاد یا خبرش دیر رسید به مردم مثلاً اروپا. این هم به هر حال احتمالش هست که من تصورم این است که ۱۹۲۷ وضع آمریکا خوب خوب نیست.
البته یونگ یک جایی در همین مقالهاش میگوید که وضع آمریکا را به عنوان مثال آمار طلاقش را میگوید. به هر حال خیلی وابسته است تحلیلش به اروپا. اسم را هم گذاشته زن اروپایی و مثلاً به جنگ و این چیزها خیلی از اولش اهمیت میدهد.
یعنی این وضعیت را وضعیت بعد از جنگ اروپا میداند. من فکر میکنم خب این خیلی درست نیست و یک بخشی از تحلیلهای یونگ به این دلیل در این مقاله ضعف پیدا کرده.
آخرین جمله: سپیدهدمی که نیامد
به هر حال این خوشبینی فوقالعاده پایان مقاله، بگذارید من آخرین جمله مقاله را بخوانم. میگوید روان زن در برابر این گرسنگی و عطش واکنش میکند. بله گرسنگی و عطش نسبت به رابطه معنوی، التیام پیدا کردن آن جراحتی که به روح حداقل انسان اروپایی وارد شده.
روان زن در برابر این گرسنگی و عطش واکنش میکند زیرا آنجا که لوگوس جدایی میافکند و بر آفتاب میاندازد و بینقاب میسازد، اروس پیوند و بند میزند.
زن امروزی وظیفه فرهنگی عظیمی در برابر خود دارد که شاید نشانه سپیدهدم دورانی نوین باشد. اصلاً اینطوری نیست. هیچ اتفاقی نیفتاد، هیچ اتفاق خوبی نیفتاد. همین روالی که در واقع وجود داشت ادامه پیدا کرد. یعنی خانواده به طور کامل میشود گفت که با یک رد شدن از چند تا نقطه عطف، سراشیبی خودش را طی کرد، هنوزم دارد طی میکند.
نقد دادهها: جنگ، ایدز، پیشگویی
تنها واقعه خوبی که به نفع خانواده در غرب تمام شد و خب هر اتفاقی که تو غرب بیفتد به بقیه دنیا هم سرایت میکنه، پیدایش بیماری ایدز بود که یک مقدار متوسط طول زندگی پارتنرها با همدیگر را بالا برد.
یعنی مثلاً اگر در دهه ۷۰ این متوسط مثلاً یک طوری شده بود که با روز هم نمیشد به زحمت میشد شمرد و واحدش داشت به ساعت مثلاً میرسید، بعداً به مثلاً متوسط سال الان رسیدیم.
یک خورده به هر حال شیوع این بیماری یک وحشتهایی ایجاد کرد که مجدداً یک خورده علاقهمند شدن به اینکه اگر ازدواج نمیکنند حداقل پارتنرهای طولانیمدتتری باشند و کمتر شیوه زندگی دهه ۶۰ و ۷۰ را در کشورهای غربی ادامه بدن. که اینها همهاش در آمریکا در اوج بوده. بنابراین واقعه جنگ فکر میکنم داده درستی نیست اگر جنگ را خیلی تو تحلیلهامون وارد بکنیم.
مطمئناً تأثیر گذاشته یونگ به صراحت مثلاً وجود یک لشکری از زنهایی که ازدواج نکردن را به عنوان یک عاملی که ازدواج در واقع بنیان خانواده را تهدید میکند خب دارد ازش صحبت میکند و قطعاً به طور مقطعی اینجوری بوده ولی ماجراها ماجراهای خود عمیقتری بود که به هیچ وجه به جای مثبتی در واقع همین که پیشبینی پایانی یک چنین چیز مثبتی همینجوری که اینجوری نشده، نشان میدهد که یک بخشی از تحلیلها تحلیلهای درستی نیست.
خب، حالا من سعی میکنم که دارم سعی میکنم که بگویم که یونگ را تئوریزه بکنم، بگویم یک مقدار دادههاش ناقص بوده، یک مقدار حالت پیشگویانه دارد. یعنی ما الان در این موضعی قرار گرفتیم که اولاً یونگ را تا پایان عمرش به اضافه خیلی چیزهای دیگر میدونیم، دنیا را هم دیدیم. بحث حالا در واقع جواب مسئله را میدونیم، حالا میخواهیم حلش بکنیم. یونگ جواب مسئله را نمیدونست.
خانواده میان روانکاوی و جامعهشناسی
یک انتقاد خیلی کلی نسبت به یونگ میتواند این باشه که مسئلهای که دارد بررسی میکنه، مسئلهی مسئلهایه که بینابین روانکاوی و روانشناسی و جامعهشناسی قرار دارد. یعنی خانواده یک نهاد اجتماعیه که خیلی به همان جنبهی فردیت در آن قویه، با انسانها واقعاً سروکار داریم و در عین حال یک نهاد اجتماعیه.
بنابراین انتظار میرود در یک چنین تحلیلی سهم بیشتری به دیدگاههای اجتماعی داده بشود. و یونگ خیلی معطوف به تحلیل روانکاوانهست. من میخواهم بگویم شما مسئلهای را وقتی برمیدارید که ابعاد اجتماعی و سیاسی داره، طبعاً نباید انتظار داشته باشید که همهی تحلیلتون را از روانکاوی فرد دربیارید.
تا یک جاییش که مثلاً مربوط به رابطهی عاطفی بین زن و مرد میشه، خیلی چیزها کاملاً از روانکاوی درمیاد. جامعه تأثیر کمتری میگذارد. ولی وقتی درمورد نهاد خانواده، سست شدن نهاد خانواده، اینکه چرا طلاق شروع پیدا کرده میخواهید بحث بکنید، خب جامعهشناسا که میدانید این بحثها را میکنند بدون اینکه کوچکترین حرفی درمورد مسائل روانشناسی انسان بزنن.
یک جور تحلیلهای گلوبال اجتماعی ارائه میدهند که شاید آن هم بهطور قطع افراط حساب میشود اگر بخواهید خانواده را بدون اینکه یک مدل مثلاً روانکاوانهای در اختیار داشته باشید که رفتار جنسی انسانها، رفتار انسان در خانواده را یک جوری در واقع مدل بکنید، صرفاً این بحث تحلیل اجتماعی و اقتصادی و این حرفها ارائه دادن کار درستی نیست.
به هر حال این مقاله به نظر من مهمترین نقطهی ضعفش این است که که در همان زمان هم میتونست این نقطه را نقطه ضعف را نداشته باشه، این است که خب به هر حال یونگ بهعنوان یک روانکاو توجه زیادی به عوامل اقتصادی و اجتماعی و این چیزها ندارد.
به نظر من دیدن اینکه سرمایهداری وجود دارد و دارد چه کار میکند و چرا خانواده تو نظام سرمایهداری دارد سست میشود خیلی کار سختی نبود و اینجوری هم نبود که در آن زمان چندان این حرفها حرفای غریب و گفتهنشدهای باشه. لااقل در سنتهایی این حرفها بود و مشاهدات اجتماعی را هم اینجوری در واقع توجیه میکردند.
اینکه بیش از اندازه این مقاله روانکاوانهست در یک موضوعی که موضوع صددرصد روانکاوانه نیست، من فکر میکنم نقطهی ضعف اصلی مقالهست. و بهاضافهی اینکه حالا خودبهخود زود دارد این حرفها را میزنه، هنوز خیلی چیزها معلوم نیست، یک جور خوشبینیهایی نسبت به آینده دارد و اگر مثلاً بهطور قطع اگر ۳۰ سال بعد این مقاله را مینوشت شاید ۱۰ درصد چیزی که میگفت این چیزهایی نبود که الان تو این مقاله گفته.
یعنی با دادههای جدید، با پیشرفت کردن ایدههای خودش درمورد مثلاً همان آنیما و آنیموس و رابطهی زن و مرد، و این مقاله را کلاً وقتی میخوانید فضای چیزی که بهش میگوییم مثلاً تحلیل یونگی را هنوز ندارد. یعنی نه مفهوم آرکتایپ اینجا هست، نه خیلی به ناخودآگاه جمعی رجوع میکنه، نه یک دانه اسطوره بهاون صورت مثال آورده.
من یادم نمیآید. خیلی کم اصطلاحات اسطورهای. بعداً مقالههای یونگ پر از این چیزها شدن. و به هر حال ۱۹۲۷ و هنوز جنگ جهانی دوم نشده، هنوز یک سری فجاحتها در واقع بهوجود نیامده. البته خب یک پیشبینیای که یونگ میتونست بر اساس تحلیل خودش بکند این بود که اگر جنگ جهانی دوم اتفاق بیفته، آنوقت این مسائل خیلی تشدید میشوند که شدن.
و واقعاً اوج آن نقطهی عطف بزرگ این ماجراها جنگ جهانی دوم بود. دههی ۵۰، دههای که همهچیز، اصلاً روابط زن و مرد کلاً دگرگون شد. حالا سکسرولوشن را بهدلیل ۶۰ نسبت میدهند ولی دههی ۵۰ همهچیز در واقع شروع شده. حالا من دههی خاصی برای یک چنین رولوشنی شاید نشود تعیین کرد ولی بههرحال دههی ۵۰ خیلی خیلی اوضاع تغییر کرده و مبدأ تغییرات هم بیشتر آمریکا بود تا اروپا.
یعنی از بعد از جنگ تقریباً همه تغییرات فرهنگی و اجتماعی و اینها در جهان غرب از آمریکا شروع شده، به اروپا راه پیدا کرده. اروپاییها بیشتر این چیزها را برمیدارن تئوریزه میکنند.
آمریکاییها کارها را انجام میدن، این فرهنگ به وجود میآد، یک سری چیزهای اجتماعی و اینها به وجود میآید و اروپاییها فکر میکنند که چرا اینجوری شده و آمریکاییها میگویند که شما چرا مثلاً اینجوری شدید، ما هم اینجوری شدیم.
آمریکاییها هم گوش نمیدن زیاد این حرفها را. حالا به نظر میآید جنگ تضادهای روشنفکری آمریکا، اگر بشود یک چنین اصطلاحی را اصولاً به کار برد، یک مقدار به این تحلیلهای اروپایی مهربانتر دارد نگاه میکند. خب من یک عالمه همان اتفاق افتاد دیگر واقعاً.
امروز ظهر نشستم یک صفحهای چیزهایی نوشتم، قبل از اینکه راه بیفتم طبق معمول از این کارها یادداشتها برداشتم که موضوعها را جدا جدا بنویسم که بتوانم دستهبندی بکنم، مرتبش بکنم و وقت نشد مرتب بکنم. الان هم که رفتم در یک صفحه بنویسم، نصفش اینجا موند. بنابراین خیلی چیزها فکر میکنم میشود گفت که من هرچقدر که تو این جلسه وقت شد میگویم.
یک خورده هم سریع و بدون توضیح زیاد میگم، برای اینکه هر کدومش ممکن است مثلاً فکر کنم سؤالم جواب ندن. یک جوری که به این چیزها اشاره بکنم. فکر میکنم خیلی چیزها هست که میشود گفت که روی این مسائل مربوط به خانواده تأثیر گذاشته.
سرمایهداری؛ خانواده حول زن
خب بگذارید من برای تبرک و تم، چه میگن، میمنت و مبارکی از سرمایهداری شروع بکنم که تصویرهای خیلی خیلی واضح و مشخصی در واقع گذاشته. یک نکته را فقط اول بگم، چون یک مشکل، دیگر این مشکل تکراری این میگینه که اصلاً در مورد یک چیزی دارد بحث میکند بدون اینکه خیلی پایههای تئوریکش را به طور منظم بگوید.
شما این مقاله را واقعاً میخونید، هی باید بخوانید بروید جلو، بیاید عقب، بفهمید که موضوع عوض شده، در مورد یک چیز دیگر میخواهد حالا صحبت بکند. اول مقاله اصلاً نمیگوید که میخواهد در مورد چه صحبت بکند. من دفعه قبل تو جلسه فکر کنم صفحه دهم مقاله است که، مقاله کلاً ۴۰ صفحه است اگر اشتباه نکنم، چاپ فارسیاش. تو صفحه دهم تازه موضوع مقاله مشخص میشود.
قبلش هم این دارد یک چیزهایی میگوید بدون اینکه معلوم بشود که منظورش از مسئله زن اروپایی چیست. میخواهد در مورد مسئله مد صحبت بکنه، میخواهد در مورد مسئله چه میدونم، مثلاً قدشون بلند شده، همینجوری میگوید اروپا چیه، مثلاً غرب و شرق و تضادهایی که با هم میگویند دارند تو، صفحه دهم میفهمید که میخواهد در مورد تزلزل خانواده به عنوان یک پدیدهای که اتفاق افتاده و دودلی و مثلاً عدم اعتمادی که زن نسبت به نهاد خانواده در اروپا پیدا کرده صحبت بکند.
و مثلاً شما تو این مقاله نمیبینید که در مورد خانواده نظریپردازی شده باشه. این خیلی بحثها همینجور تو هواست و فکر میکنم اگر یک نفر واقعاً بخواهد الان همین مقاله را از دید Jung بازسازی بکنه، خب خیلی مهم است که اول یک مقدمه مفصلی از دیدگاه روانکاوی بده، چیزهایی که بعداً به تدریج از در مقاله چیزهایی گفته میشود.
همین مرد خالص چیه، زن خالص چیه، آنیما، آنیموس، رابطه مرد و زن چگونه باید باشه و خانواده چگونه شکل میگیره، روابط ایدهآل چیه، چگونه بوده و حالا مثلاً تحلیل بکنیم که این چیزی که میشناسیم که چیست و چرا اینجوری بوده، ایدهآلهاش چیه، نمیدونم، اینها را حالا بیایم بگوییم که چه تغییراتی دارد میکنه، تحلیل کنیم چرا این تغییرات دارد به وجود میآید و مثلاً به چه سمتی دارد میرود و این حرفها.
و یک نکتهای را که به Jung یک جوری حالا شاید تلویحاً بهش اشاره میکنه، این نکته اساسی به نظر من این است که اصولاً خانواده به طور طبیعی در حول زن شکل میگیره، نه حول مرد. یعنی اصلاً برای زن انگار شکل میگیرد و زنی که در مرکز خانواده قرار دارد.
این خیلی نکته مهمی است که زنی که، زن به طور طبیعی بدون اینکه اصلاً موضوع تشکیل خانواده حالا مطرح باشه، از لحاظ جنسیتی یک ویژگیای داره، آن هم این است که از لحاظ روانی و جسمانی دور خودش حریم ایجاد میکند.
به دلیل مسئله بارداری و این حرفها میشه، از نظر اگر میخواهید مثلاً یک توجیه روانشناسی تکاملی بیارید، یعنی بهطور طبیعی توجیهش بکنید، این است که خب زنی که در اثر رابطه جنسی باردار میشود و ناتوان میشه، احتیاج به این دارد که ازش حداقل در دوره بارداری و وقتی فرزند در سالهای اول نوزادی خودش هست، بهشدت زن احتیاج به مراقبت دارد.
زن به این دلیل از لحاظ روانی بهطور طبیعی دور خودش حریم ایجاد میکند. یعنی یک جور ترس از اینکه کسی وارد حریم بشه، جزو ذات ویژگیهای روانی زنه. مرد اصولاً این حالت ترس از اینکه نمیدانم کسی وارد حریم بشود را ندارد. مرد زن یک چنین حریم ذهنی و فیزیکی در واقع تا حد ممکن برای خودش ایجاد میکند.
فرهنگ قرون وسطایی، من این کلمه قرون وسطایی ممکن است اینجور آهنگ بدی داشته باشه، فرهنگ قبل از دوران مدرن این حریم را نهتنها محترم میشمرد، بلکه فرهنگ این را در واقع تشدید میکرد. مرد در واقع فرهنگ این رو در واقع تشدید میکرد. یعنی زنها آموزش میدیدن که هی این حریم رو حتی به طور غیرمتعارف و غیرطبیعی هی بزرگ و بزرگتر بکنن.
و خانواده اینجوری تشکیل میشه که در همین انگار این ناحیه، این حریم رو مثلاً به صورت جغرافیایی، فیزیکی فرض بکنید انگار مرد وارد این حریم میشه و خانواده شکل میگیره. در واقع مرد انگار حرکت میکنه، زن ثابته، یه حریم داره، به طور چیز دارم میگم، تمثیلی دارم میگم. حول برای زنه که خونه درست میشه، برای زنی که خانواده شکل میگیره.
نهاد خانواده به عنوان یه نهاد اجتماعی نهادیه که در دفاع از حق زن در واقع به وجود اومده. زنی که باید از قبل تعهدات اجتماعی وجود داشته باشه که اگر رابطه جنسی برقرار شد، بارداری پیش اومد، اون مرد مثلاً تعهد خودش رو نسبت به این خانواده، زن به همینجوری نمیتونست امرار معاش رو کنه در دوران باستان، در جاهایی که زندگی خیلی سخت بود، نمیتونست زندگی خودش رو اداره بکنه، وابسته مثلاً به پدرش بود.
چه برسه حالا بخواد باردار بشه و بچه، بچهداری رو و بچهداری بکنه و این حرفها که دیگه در واقع نه تنها خودش حالا احتیاج به تغذیه داره، شما شرایط سخت زندگی دوران باستان رو در نظر بگیرید، اونوقت واضحه که این خانواده چقدر ضروریه که تشکیل بشه و در واقع برای زن انگار داره تشکیل میشه.
اگه خانواده نباشه، زنه که ضرر میکنه. پس این واقعیتیه که زن بود که وابسته به خانواده بود و به قول اصطلاح مترجم، مرد بود که بزِ عزازیل بود، میخواست از خانواده در بره. این واقعیتی بود که وجود داشت و سوالی که اینجا مطرح میکنه اینه که چرا برعکس شده؟
چرا زنها دیگه به خانواده در واقع خیلی وابسته نیستن؟ و احساس خوبی ندارن. خیلی از طلاق رو زنها دارن شکل میدن، خانواده رو اصلاً میشکنن. جواب خوشبینانهاش اینه که زن دنبال عشقه و دیگه مثلاً فرض کنید به نوعی به خانواده توجه نمیکنه که حالا من میخوام بگم که این خوشبینیها خیلی جا برای چیز نداشته دیگه.
ما نتیجهاش هم میبینیم که در واقع یه همچین اتفاقهایی تو دنیا نیفتاده. اون رسالتِ نمیدونم اون که آخرش اشاره میکنه که سپیدهدم و این حرفها. حالا ما فکر نکن که ما سپیدهدم اینا، حالا شاید در آینده مثلاً یه سپیدهدمی به وجود بیاد. خب، من این نکته رو به عنوان نکته اصلی میخوام بگم.
فکر میکنم جای این یه تحلیلهای یه خورده عمیقتر نسبت به شکلگیری خانواده به عنوان یه نهاد اجتماعی تو این مقاله خالیه. مخصوصاً از این جهت که این شکلگیری خانواده حول زن خیلی جنبه روانکاوانه هم داره. یعنی این صرفاً از اون مسئله که نمیدونم بیتوجهی به مسائل اجتماعی نیومده.
یونگ جا داشت که حتی توی همین مقاله سال ۲۷ یه خورده میتونست در واقع بیشتر این نکته رو باز بکنه. ولی تقریباً تو مقاله خیلی حرفی در مورد این اساس خانواده و اینکه چهجوری به وجود اومده و چرا به وجود اومده و پایگاهش چیه نیست.
خب بیاید حالا من از سرمایهداری شروع بکنم. چون فکر میکنم سرمایهداری همین الان از همین حرفهایی که زدم خیلی حالا به معنی مثبت یا منفی تأثیر واضحی روی خانواده گذاشته.
انقلاب صنعتی و استقلال اقتصادی
انقلاب صنعتی شد و چه منفی بدونید اتفاقهایی که افتاده، چه مثبت بدونید، مهم، چیز خیلی واضحی که اتفاق افتاد این بود که توی قرن نوزدهم، اولاً مشاغل بسیار بسیار زیاد و متعددی به وجود اومد که اصلاً قبلاً وجود نداشت. کارخونه با هزاران کارگر. یعنی کار کردن از لحاظ اقتصادی وارد یه مرحله جدید شد.
در دوران مثلاً فرض کنید فئودالیسم اصلاً اینجوری وجود، یه زمینی بود و یه تعداد آدمی که روش کار میکردن. یه رعیتهایی بودن، هرکدوم روی یه بخشی از زمین کار میکردن. زنها معمولاً اون اطراف، یعنی شما نظام فئودالی اینجوریه. یه زمین بزرگه و یه تعداد زیادی رعیت که رو اون زمینها کار میکنن.
هرکی توی همون زمینها یه خونه داره، یه کلبهای داره و اطراف همون کلبه خودش مثلاً کار میکنه. یا حالا ممکنه دستهجمعی اینها رو یه خورده مس پروداکشن اگه وجود داشته باشه، مثلاً یه نظامی بدن که حالا برید همهتون اونجا کار کنید، بعد بیاید اینجا کار بکنید و الی آخر.
به هر حال رعیتها حتی توی یه جایی با همدیگه معمولاً جمع نبودن. همینجور پراکنده توی زمینها ممکن بود زندگی بکنن. زن هم اینجا توی یه کلبه همراه مرد داره زندگی میکنه، یه خورده کارهای انجام میده. معمولاً اینجوریه دیگه. اکثر نظامهای فئودالی بیشتر کار کشاورزی رو شخم زدن و اصلاً بذر پاشیدن و اینها رو غالباً مرد انجام میده.
زن مثلاً اون اطراف خونه خودش ممکنه سبزی بکاره، نمیدونم اگه یه حیوونی باشه بهش دون بده و یه جور کارهای اقتصادی که حولوحوش خونه، خیلی از اونهم دور نمیشه. حالا اصلاً شغلی وجود نداره.
من میخوام بگم که تعداد مشاغل خیلی محدوده، یه مقداری زمین وجود داره، یه تعداد آدم هم که همینها رو کشت و کار میکنن و حالا نظام صنعت به وجود میآد، یه کارخونه نساجی چند هزار تا کارگر میخواد.
پس تعدد مشاغل به اضافه راحت شدن مشاغل. دیگه این شغلهایی که توی کارخونه نساجی وجود داره، شکار و نمیدونم ماهیگیری و با نهنگشکار کردن و نمیدونم خویش به خودش ببندن و نمیدونم این حرفها نیست. یه نخی مثلاً اونجا از ماشین نساجی آویزونه، یه نفر باید اینو بکشه.
هرچند میتونه این کار رو بکنه، نه نیروی بدنی میخواد، نه هیچی. مشاغلی به وجود اومد که زنها بیشتر از مردها انجام میدادن. کمتر هم که حقوق میگرفتن. و اینکه زن بودن دیگه. حقوقشون معمولاً حدود نصف مردها بود.
بنابراین زنها، بچهها وارد کار شدن. مردها کمکم رفتن اصلاً کارهای سختتری مثل معدن و اینها رو انجام میدادن. شغلهای زیادی به وجود اومد. به هر حال از نظر تاریخی این امکان به وجود اومد که زن کار بکنه و استقلال اقتصادی پیدا بکنه و بتونه زندگی خودش رو حتی مستقل اداره بکنه. این این یه واقعیت
است دیگه. که یه بخشی از نیاز زن به مرد و تشکیل خانواده رو داره از بین میبره. زن حتی میتونه بچهدار بشه و بچه خودش رو غذا بده. اون میزان وابستگی که این خانواده چرا به ضرورتِ قطعی داشت که به وجود بیاد؟ برای خاطر اینکه زن اصلاً نمیتونست زندگی خودش رو اداره بکنه. اگه خانواده وجود نداشت،
اگه مرد تعهد نمیداد به زن که من از تو و بچهها مراقبت میکنم، خونه برات درست میکنم و این حرفها، این کار الان وارد یه دورانی شدیم، خونه به تعداد زیاد ساخته میشه. بعد مثلاً کافیه اجاره بکنید. بنابراین زن میتونه برای خودش صاحب خونه بشه. کافیه بره سر کارخونه، کار سادهای رو انجام بده، پول به دست بیاره و این کار رو.
در ابتدای نظام صنعتی، خب اینجوریه که زن و مرد و بچهها همه کار میکردن. کفاف روزیشون را نمیداد. ولی به تدریج جامعه سرمایهداری به این سمت رفت که رفاه ایجاد کرد و الان شما در جامعه سرمایهداری مثلاً غرب، در آمریکا واقعاً اینجوری نیست که دیگر لازم باشه که همه کار بکنند.
یک نفر به راحتی میتواند خرج یک زن میتواند خرج شوهرش و بچههاشم بده. بنابراین اصولاً یک نقش اقتصادی که مربوط به امرار معاش بود را از بین رفت.
پس این را میخواهید این را منفی حساب کنید یا مثبت، یک اتفاقی که افتاد صنعتی شدن، پروداکشن زیاد، نظام حقوقی و کارگری و اینها کمکم در اروپا و آمریکا به این سمت رفت که رفاه ایجاد کرد و وقتی که استقلال اقتصادی وجود داشته باشه، یک بخشی از نیاز طبیعی به خانواده از بین میرود.
حالا زن میتواند پس نیاز طبیعی ندارد. فکر کند که ازدواج بکند یا نکند. الان زنهایی هستند که میگویند ما بچه میخواهیم ولی شوهر نمیخوایم.
خب؟ این اصلاً ۲۰۰ سال قبل میشد یک نفر به این فکر بکند که من شوهر نمیخوام، فقط بچه میخواهم مثلاً. خب؟ دوست ندارم با این مرد زندگی بکنم ولی بچه دوست دارم. حالا دلم میخواهد بچه خودم باشه. میتواند یک مرد را انتخاب کنه، بگوید مثلاً پس این یک نکتهایه. استقلال اقتصادی زن واقعاً به نظر من که بخشش مثبته دیگر.
اینکه امرار معاش راحت شد و انسان راحتتر زندگی میکنه، چیز منفیای نیست. به اصطلاح در حد ذات خودش. حالا سرمایهداری شروع همه چیز را درمیآره و همه چیزهای مثبتش هم تبدیل به چیزهای منفی شده کمکم. ولی به هر حال این یک واقعیه که تو آن تاریخ کمکم نمود خودش را دارد نشان میدهد.
یعنی ۱۹۲۷ زمانیه که زنا کمکم دارند استقلال اقتصادی پیدا کردن، کار میکنن، درآمد دارند و وقتی استقلال اقتصادی پیدا کردن، نیاز آنچنانی که به مرد داشتن را دیگر احساس نمیکنند. پس یک جمعبندیش در واقع این است.
تعهد عاطفی در سختی و نرم شدن کار
حالا همینو بیاید این استقلال اقتصادی زن را بیاید یک خورده از نظر روانی ببینیم چه آثاری میگذارد و چرا زن در واقع به نوعی در خانواده آن احساس راحتی و آن حالت آرمانی که برایش داشته دیگر نمیتواند داشته باشه.
من اینجا چیزهایی که به نظرم خیلی واضحه، این است که شما یک زمانی را در نظر بگیرید که زندگی خیلی سخت بود و مرد مثلاً هر روز وقتی از خونهاش در میرفت در میاومدن که کار بکند و امرار معاش بکند به رنج زیادی میافتاد.
هیچ چیزی برای مرد برای ابراز عشق به زن طبیعیتر از این نبود که خودش را برای خانواده خودش حتی به خطر بندازه، کار سخت بکنه، کوه بکند مثلاً، حالا حتی اگر این کوه برای امرار معاش نباشد و یک جوری ثابت بکند به خانوادهاش که مثلاً حاضره هر کاری برای خانوادهاش انجام بده.
پس زن هم وقتی این را میدید، این را نشانه عشق و نشانه مثلاً یعنی در مقابل اینکه مرد دارد حیاتش را ببینید، زن از نظر زندگی اصلاً زنده بودن وابسته به مرده. یک جامعه اینجوری در نظر بگیرید. زن اصلاً غذاشو مرد برایش میآورد و امرار معاشش، ادامه حیاتش به شدت به مرد وابسته است.
اگر این مرد نباشد اصلاً معلوم نیست این چگونه میخواهد زندگی بکند. و مرد هم با تمام وجود سختی را دارد تحمل میکند. انگار همان حالتهای مردانهای که به طور غریزی در مرد بعد از ازدواج به وجود میآید که هر جوری شده باید از زن و بچهاش مثلاً حمایت بکنه، اینها تجلی دارند. به وضوح زن این را میبیند که مرد با اینکه میتواند الان برای خودش بگذارد خانوادهاش را بره، این کار را نمیکند.
تعهد دارد نسبت به خانوادهاش. این متقابلاً برای زن هم تعهد ایجاد میکرده از نظر اخلاقی. نسبت به این مرد، نسبت به خانوادهاش متعهد میشد. میدانید نه؟
یعنی از خیانت کردن به یک چنین مردی، مثلاً این رفته ماموت شکار بکنه، این زن مثلاً برود با یک مرد دیگهای رابطه برقرار بکنه، خیلی از نظر اخلاقی سنگینتر از این است که یک زنی الان به شوهرش که رفته مثلاً بیرون گلف بازی بکنه، خیانت بکند.
میدانید منظورم چیه؟ تو یک شرایط سخت اقتصادی، مرد به معنای واقعی کلمه مردانگی خودشو، اینکه خواستهها و نیازها را درک بکند و برود هر کاری انجام بده را دارد متجلی میکند. زن از این طریق دارد زندگی میکند و از نظر عاطفی وابسته میشود به این مرد، متعهد میشود.
زن ویژگیاش این است که بیشتر تعهد اخلاقی نسبت به اصلاً یک چیزی یومی اینجا گفته، مثل یک بذری که خیلی میشود این را رشدش داد. اینکه یک جایی میگوید که زن عاشق انسانها میشه، مرده که میتواند عاشق چیزها بشود.
ولی زن رابطه انسانی خیلی خیلی اساسی و مهم است. برای مرد هست ولی زن اصلاً انگار تمام وجودش یک جوری تو رابطه با رابطه عاطفی با انسانها شکل میگیرد و ارضا میشود.
ما به این نکته دقت کنید. چه چیزی باعث میشد که زن متعهد به خانواده بشه؟ قانون وجود ندارد تو دوران قدیم. میدانید نه؟ قانون به معنای یک چیز عامی که مثلاً ترس از قانون نیست که زن را وادار میکند به تعهد نسبت به خانواده. آن فضای عاطفی فضایی که بین زن و مرد وجود دارد این کار را واقعاً انجام میداد.
بیش از مثلاً فرض کنید اینکه نمیدانم در کتاب قانون چه نوشته شده، چه کار. زن اصولاً ببینید اینکه یک کتاب بدهید به زن که در آن نوشته باشه که چه کار بکنه، چه کار نکنه، خیلی کمتر به زن تأثیر میگذارد تا اینکه یک آدمی باشه.
این رابطه عاطفی عمیقی برقرار باشه. حالا این آدم به این آدم بگوید تو این کار را بکن یا نکن. میدانید منظورم چیه؟ اینجور حالتهای انتزاعی، قواعد چیزهایی که دور از مثل اینکه منشأ انسانی هم میتوانند نداشته باشند. یک جایی در کتاب قانون، یک جایی یک حرفی در مورد احساس زنها نسبت به قانون در این مقاله هست، بد نیست حالا من اینجا که اومدم برایتان بخوانم.
قانون انتزاعی و تعهد زن
میگوید که میگوید در واقع از لحاظ روانشناسی تنها دیدگاهی که حقیقتاً برای زن اهمیت دارد میگوید در واقع از لحاظ روانشناسی یعنی تنها دیدگاهی که حقیقتاً برای زن اهمیت دارد. مسائل روانی و اینها برای زن خیلی اهمیت دارد.
یعنی تنها چیزی است که برایش اهمیت دارد. از لحاظ روانشناسی حالا آن جمله معترضه را حذف بکنیم، کتاب قانون کتابی بداندیش و شرور و حقیر و دیننواز. نظیر تمام تصوراتی که مرد برای تعبیر عشق به زبان قابلفهم در مخیله میپروراند.
مثل حرفهایی که مرد در مورد عشق میزنه، حرفها، یک چیزهایی که تو کتاب قانون یک جایی نوشته و مثلاً خیر نمیدانم عام جامعه برای نمیدانم حفظ و اینکه production مثلاً زیاد بشود قانون بگذارید. زن اصولاً تعهدش نسبت به اینجور چیزها نسبت به مرد خیلی کمتره. مردها این قوانین را اصولاً قانونگذارند و قانونها را خیلی جدی میگیرند. زن اصولاً از نظر اخلاقی بیشتر در رابطه عاطفیه که مقید میشود.
تو رابطههای انسانیه که تعهد برایش معنی پیدا میکنه، نه تعهد نسبت به یک موجود بیجان مثل قانون. ما در نظام سرمایهداری و حالا به هر حال بگویم در دنیای مدرن، روز به روز به سمت جامعهای رفتیم که آن لایههای انتزاعیاش اهمیتی بیشتری پیدا کرده. حتی روابط انسانی بین آدمها در خانواده را قانون در موردش وضع شده.
میدانید منظورم چیه؟ یک جوری اصلاً من یک چیزی که همیشه برام جالبه، شما الان بروید در آمریکا بگویید کی دارد حکومت میکنه، اصلاً آدمها دیگر انگار حکومت نمیکنند. یک جوری یک سیستم وجود دارد که آنجا دارد حکومت میکند. به قوانینی، یک عدهای، اما آدمهایی که آن قانون را نوشتن ۲۰۰ سال پیش مردن.
و آن قوانین دارن، یک چیزی خارج از انسانها انگار آنجا حاکمه. این ویژگی نظام مدرنه و یک جوری هم چارهناپذیره، یعنی شما نمیتوانید دیگر برگردید به دورانی که آدمها مثلاً دور از همدیگر دارند زندگی میکنند و خانواده میتواند قانون خودش را داشته باشه. جامعههای کوچک میتوانند قوانین خودشان را داشته باشند.
بنابراین یک ویژگیای که در واقع در جهان مدرن به وجود آمده این است که اصولاً زمینههای اخلاقی آن تعهد نسبت به خانواده، نه فقط از نظر اقتصادی، زن لزومی ندارد که حتماً خانوادهای تشکیل بده، میتواند حتی بدون تشکیل خانواده بچهدار بشود و زندگی خودش را اداره بکند. از طرف دیگر اصولاً تعهد نسبت به خانواده الان یک خورده انتزاعی شده.
آن مرد در زندگی به اندازه کافی انگار تعهد ایجاد نمیکنه، مگر اینکه حالا روابط خیلی درخشانی به وجود بیاید که این تعهد ایجاد بشود.
اینکه زنها اصولاً نسبت به عهد و پیمان مثلاً حتی یک چیزی مثل نهاد ازدواج که مرد بعد از اینکه ازدواج میکند ممکن است حالا نسبت به قوانین اصولاً نسبت به عهد و پیمان مشهوره دیگر که زن پیمانشکن و عهد و مرحوم Hamlet شاهزاده دانمارک یک جملهای در نمایشنامهی مربوط به خودش میگوید که میگوید بعد از اینکه برمیگردی میبینی که مادرش در واقع در یک دسیسهای پدرش را کشته با عموش ازدواج کرده میگوید که به راستی که شما زنها را باید عهدشکن نامید، اصلاً به جای زن بهشان لقب عهدشکن بدهیم.
خب این زن وقتی متعهد میشود که روابط عاطفی عمیقی وجود داشته باشه. آن شیوه زندگی گذشته این تعهد را تا حدودی ایجاد میکرد. زن به دلیل ترس از مجازات و قانون و نمیدانم قواعد و اینها نبود که خب به خانواده احترام میذاشت.
در مقابل روابطی که وجود داشت خودبهخود تعهد عمیق قلبی و اخلاقی برایش ایجاد میشد و اینها الان اصلاً وجود ندارد. بنابراین خیلی عجیب نیست که کمتر در واقع تعهد را ببینیم. شما در مقابل مردی که خودش هر روز زندگیشو به خطر میندازه و امرار معاش میرود مثلاً کارهای سنگین و سخت انجام میدهد مثلاً نهنگ شکار میکند یا ماموت شکار میکند.
حالا قبلش ها نمیدانم انسانهای سابق ماموت شکار کردن یا نه فکر کنم قبل از به وجود اومدن انسان ماموتها در مقابل یک چنین مردی نه تنها احساس تعهد میکند آن شعاری که شعار قرون وسطایی که یونگ اینجا بهش اشاره میکند از نظر زن بی معنا نیست شعار اینکه شوی تو سرور توست آموزشی که کلیسا به زن میداد وقتی ازدواج میکنی شوهرت سرور توست.
حالا مرد امروزی را شما در نظر بگیرید و به زن بگویید که این مرد مثلاً پیزوری که صبح پا میشود مثلاً میرود یک ساعت یک جای الکی کار میکند و میآید و همش دارد خوش میزند این سرور توست مثلاً آخه چرا این چه چیزی دارد که مثلاً زن احساس بکند که مردها کلاً آن ویژگیهایی که اینجا تعریف مردانگی آمده تا حدود زیادی از دست دادن من میل دارم سوال جواب ندم شما اگر اصراری نکنید اگر اصرار بکنید هم زیاد فرق نمیکند.
خب این ویژگی نظام سرمایهداری راحت شدن کارها این اتفاقها افتاده. ببینید من مداوم حرفهای اینجوری میزنم. بگذارید یک چیزی بگویم که چون خارج از کلاسها خیلیها این مشکل برایشان پیش آمده از من میپرسن که. خب من چرا مداوم از این چیزهای وحشتناکی که پیش آمده حرف میزنم به نظر هیچوقت هم نمیگویم که.
خب چه کار میشود کرد معمولاً مصرفگرایی از سرمایهداری وحشتناکتره هیچکدوم هم را به مثلاً بهبود نیستند هی اوضاع دارد بدتر و بدتر میشود و خیلی وقتها هم حرفهای من اینجوری است که به نظر میآید که اصلاً نمیشد هم جلو این کارها را مثلاً سرمایهداری به وجود آمد.
مصرفگرایی و تولید انبوه
دیگر نمیشد هم به وجود نیاد شما یک چیزی که خیلی مهم است این است که اصلاً با ازدیاد جمعیت بشر از یک طرف از طرف. دیگر با پیشرفت دانش بشر شما این دو تا را کنار همدیگر. بگذارید هیچکدومشون نمیشد جلوشو گرفت و نباید جلوشو میگرفتیم درسته؟ جامعهها وقتی بزرگ میشوند تکنولوژی هم پیشرفت کرده نظام سرمایهداری به وجود میآید. یعنی شما مثلاً فرض کنید.
دیگر نمیشود مثلاً به آن معنای قرون وسطایی یک کفشدوزی کفشهای اختصاصی و سفارشی برای مردم بدوزه یک کارخونه کفش و این چند میلیارد آدمی که میخواهند همهشان کفش بپوشن هیچکی هم پا برهنه نمیخواد راه برود نباید هم راه برود هر طبیعت طبعاً نباید اینجوری باشه که مثلاً آن تفاوتهای در قرون وسطا یک عده افراد خاصی کفش میپوشیدن یک چند تا کفشدوز شماره پاشونو میگرفتن برایشان کفش درست میکردند در دوران سرمایهداری در واقع اتفاقی که افتاده این است که.
خب همه میخواهند کفش بپوشن چند میلیارد نفر آدم اصلاً نمیشود. دیگر آنجوری پروداکشن انجام داد پروداکشن را باید انبوه بکنی تکنولوژی هم همزمان بشر دانشش زیاد شده زیاد و زیادتر میشود این تکنولوژیها را هم. دیگر انباشته شدن امکانات جدید به وجود میآید که استفاده میکنیم. خب این چه چیزش مثلاً مشکل داره؟ به نظر تا اینجاش که مشکلی ندارد
مخالفتی هم بله من میخواهم به این حرف شما اضافه بکنم حالا این درست است مشکل این است که طرف میخواهد چند جفت کفش داشته باشه طرف میخواهد که انواع و اقسام کفشهای عجیب و غریب بپوشه و آن کارخونه هم دیگر کفشی که ۲۰ سال دوام بکند اصلاً نمیزنه برای اینکه به منافعش سازگار نیست و یک فرهنگی هم به وجود میآید که تمام مدت تبلیغ میکند که کفشهای مدل جدید آمده خانمها هم که تبلیغ لازم ندارد حالا تبلیغ هم بشود که
برای ۶ ماهه به ما یک ماه درسته؟
این کفشی که تو آن مهمونی پوشیدن دوباره نمیتوانند جلوی آن مردم بپوشن آبروشون میرود کمکم نظام سرمایهداری اینجوری خطرناک میشود که نه فقط این اتفاقها میفته اصلاً زندگی آدمها میشود همین کفش مثلاً یادشون میرود که اصلاً برای چه زندگی میکردند یعنی تمام زندگی میشود تولید کردن و مصرف کردن همین اشیایی که نظام سرمایهداری دارد تولید میکند من امروز مثلاً به تبلیغات این اتفاقی که میفته آن پروجکشن است که خطرناکه دیگر یعنی نیاز نیازهای سطح بالایی که شما برای باید رشد بکنید و اینها را در واقع برطرف بکنید به شما تلقین میشود و این توهم برایتان به وجود میآید که با همین اشیاء این نیازها دارد برطرف میشود.
تبلیغات و فرافکنی نیاز معنوی
من امروز یک تبلیغی در تلویزیون داشت پخش میکرد شنیدم در مورد فکر کنم یک ژله بود که آخرین جملهاش این بود که «فرمان به شیرینی یک لبخند» ژله است، لبخند چیه؟
تمام تبلیغات شما نگاه کنید، آن نیاز معنوی انسان به لبخند که چیز شیرینیه این قرار است شما با تبلیغات یک جوری این را وصلش بکنید به این ژله و یک تمام تبلیغات معمولاً اینجوریه، یک چیزهایی مثلاً فرض کنید آسایش زندگی در مثلاً فرض کنید فلان در مثلاً چیزی که دارد تبلیغ میشود کیک.
یا چیزهایی، اصلاً تبلیغات یعنی این. یعنی نیازهای عمیق برآورده نشده شما را تشخیص بدن و بعد بیان یک جوری یک لینکهایی به طور حالا اینکه تبلیغات ایرانیه خیلی دِمُد است، الان اروپاییها اینجوری تبلیغ نمیکنند، مارلبرو اینجوری تبلیغ میکند.
میگوید که سیگار مضره حتی اگر مارلبرو باشه. این شعاره، به نظر میآید ضد دخانیاته ولی بالاخره یعنی اینکه مارلبرو از همه کمتر ضرر داره، حالا اگر میخواهید بکشید مارلبرو بکشید. غرب تبلیغاتش خیلی پیچیدهست دیگه، گاهی اصلاً شما نمیفهمید که به ژان لوک گدار یک تبلیغات برای یک شلوار جین درست کرده و خیلی بحث شده که اصلاً یعنی چی؟
یعنی چه جوری تبلیغ آن شلوار جین حساب میشه؟ خیلی انقدر ابهام داشت که کسی اصلاً نفهمید که این چه جوری دارد آن شلوار را تبلیغ میکند. حالا بگذریم، به هر حال تبلیغات ایرانی هنوز در مثلاً دوران دهه ۶۰ و ۷۰ معادل با تبلیغات قدیمیه.
بنابراین که خیلی پیچیدهاش بکنید و ظریفش بکنید ممکن است تأثیری نذاره. ذهن اروپایی و آمریکایی انقدر اینجوری کلکها بهش زدن حالا دیگر به راحتی نمیشود چیزش، حالا ما بگذریم حالا از این حرفها.
به هر حال سرمایهداری مشکلش این است دیگه، کمکم همهچیز میشود کفش و کلاه و دیگر نمیدانم خوردن این و خوردن آن و تو همان کف نیازهای خودمان موندیم و طبعاً، حالا ببر این چیز را دادی؟
حالا من یک دو تا آیتم جلوتر ممکن بود بگویم. اینکه یک مشکلی که برای خانواده پیش آمده و اتفاقاً آن چیزی که یونگ در واقع میگوید را از بین برد، یعنی به هیچ وجه ما به سمت جنبههای معنوی جنسیت نرفتیم، شیوع سکسه که همهی در واقع رابطه زن و مرد را پر کرده و این به طور بدیهی نتیجه در واقع با وضعیت نظام سرمایهداری سازگار بوده دیگر.
سکس بهجای معنویت
نظام سرمایهداری میرود به این سمت که همهی جنبههای معنوی را پروجکت بکند روی جنبههای مادی، برای اینکه این را میتواند خرید و فروش بکند. میتواند اشیایی درست بکنه، میتواند زنها را فیلم درست بکند و هر چیزی که به هر حال قابل خرید و فروش باشه معنویت را نمیشود خیلی کالاش کرد، آن جنبه معنوی رابطه زن و مرد رو، نمیشود تو بازار عشق مثلاً فروخت.
لاو شاپ نداریم ولی سکس شاپ داریم. بنابراین خب شاپه دیگر و چیزی که شاپش را درست کرد پیشرفت میکند. حالا انواع و اقسام مثلاً ابزارها و اینها درست میکنند، نمیدانم مجلات، فیلم، هرچه فکر کنید.
من خیلی دوست دارم، این را من ندیدم، باید بروم یک بار سرچ بکنم، خیلی دوست دارم ببینم چه درصدی از خرید و فروشهای مثلاً کل سرمایه جهان در این زمینه دارد چیز میشه، به اصطلاح کار میکند. فکر کنم خیلی درصد خوبی پیدا کرده دیگر کمکم.
پس این یک نکته است دیگه، اصلاً شما این نظام سرمایهداری را در ۱۹۲۷ که چه عرض کنم، ۱۹۵۰ هم میشناختی، میتونستی حدس بزنی که آینده رابطه زن و مرد در نظام سرمایهداری چیست. معنویت مارکس این چیزها را خوب میفهمید دیگه، که اصلاً نظام سرمایهداری ضد انسان، ضد بشریه. بعداً مارکسیست تبدیل شد به نمیدانم صرفاً آن حرفهایی که زده بود در مورد جنگ طبقات و اینها.
در آثار خودش مارکس به این چیزها خیلی اشاره میکنه، به طبیعت ضد انسانی بودن در واقع سرمایهداری، اینکه انسان را از خودش خالی میکند و فرهنگ را از بین میبرد و آن چیزها را در واقع همان ۱۸۰۰ و خوردهای میدید. بنابراین ذات نظام سرمایهداری این است که رابطه معنوی زن و مرد را از بین میبرد.
طبعاً وقتی که سکس شد همه چیز. خب حالا این چه کاریه که من شکمم که سیره، احتیاج به حمایت مرد ندارم، مرد هم که هیچ احتیاجی به زن ندارد. حالا یک نهاد درست بکنیم به زور به دلیل اینکه از سنت اینجوری بوده، برویم آنجا مثلاً حالا سکس را محدود بکنیم به خانواده.
من فکر میکنم خیلی طبیعی است که آدمها وقتی که همه فکر و ذکرشون بشود سکس، الان فرهنگ غرب اینجوری است که آدمها را میکشونه به این سمت که یک بخش عمدهای از حیاتشون دلمشغولیشون سکس باشه.
برای اینکه اکثریت بچهها در دورانی که ما داریم زندگی میکنیم، قبل از بلوغ حتی آگاهیهای جنسی پیدا میکنند و این یک جوری عطشهایی مثلاً درشون به وجود میآید که کاملاً مصنوعی و غیرطبیعیه.
تمام کانالهای تلویزیونی تو اروپا یک ساعتهایی از یک ساعتی به بعد آزادانه چیزهای پورنو مثلاً فیلمهای پورنو پخش میکنن، فکر میکنند بچهها آن موقع خوابن. بچهها آن موقع بیدار میشوند تازه برای اینکه این چیزها را تماشا بکنن، برای اینکه کنجکاوه.
اصلاً کلاً ذهنیت آدمها یک جور غیرعادی به سمت خب وقتی که یک آدم از جنسیت سکس بفهمه، واقعاً خانواده چیز احمقانه و بیخودی میشود. چرا مثلاً هزار نفر تو زندگیش نباشن، یک نفر باشه؟ اگر هم مثلاً خانوادهای در کار هست، خب اینکه بیرون از خانوادهام روابطی وجود داشته باشه را یک جوری سعی کنیم مثلاً فرهنگی ایجاد بکنیم که بشود تحمل کرد.
اروپاییها که کمکم تحمل میکنن، آمریکاییها هنوز یک خورده تو این زمینهها به نظر میآید دمو دارند. بیچاره رئیسجمهورشون را چقدر اذیت کردن. البته میگفتند که علتش این است که دروغ گفتن، میگفتند آن بخش مربوط به جنسیت و ایناش معمولاً حرف این بود که به اونجاش کار نداریم.
دادگاهها به این نتیجه تشکیل میشود که نه شهادت دروغ داده. ولی به هر حال آمریکاییها هنوز نسبت به این چیزها حساسیت دارند. یعنی شهرت دارد که تو آمریکا فرهنگ اینجوری است. تا قبل از ازدواج هر کاری کرده باشی، هر جور افتضاح مثلاً روابط جنسی و اینا، هر کاری کرده باشی به کسی ربطی ندارد. ولی خانواده که تشکیل دادی باید نسبت به خانوادهات متعهد باشی.
هنوز آمریکاییها حداقل در یک بخش عمدهای از آمریکا این فرهنگ وجود دارد و فهمیدن اینکه یک مردی روابط جنسی خارج از خانواده داشته از نظر اجتماعی مضره. یعنی مردم یک جور بدی نگاهش میکنند. تو فرانسه مفیده. یعنی کلاً خیلیا بهش یک احساسی چه جوری مثلاً آدم را این رئیسجمهورهای آمریکا یک بار ازدواج کردن، رئیسجمهورهای فرانسه این رئیسجمهور فرانسه که الان هست که اصلاً فوقالعادهست.
یکیش دیگر واقعاً اوج رئیسجمهورهای دنیاست.
بالا رفتن سن ازدواج
خب یک یک چیز دیگهای که تو جامعه سرمایهداری مؤثر بوده، بالا رفتن سن ازدواجه. این که دیگر بدیهیه که مشکل ایجاد میکند. مثلاً اکثر الان سن ازدواج بالا رفت، دلایل کاملاً اقتصادی و اجتماعی داشت. مثلاً یک دلیل خیلی واضحش این است که شما الان جابهایی که در نظام سرمایهداری پیشرفته هست، یک ۲۰ سالی درس خواندن میخواهد. اولش خیلی راحت هر کس میرفت آن نخرا و میگرفت میکشید.
آن نخرا الان یک ربات میکشه. خب مکانیزه شده. مهندس لازم دارد. مهندس یک ۲۰ سالی باید درس خوانده باشه. تا داری درس میخونی، نظام سرمایهداری که اول خیلی از نظر اقتصادی خوب در واقع همهچیز را البته از اولش هم که وضع فاجعهبارش این بود که زن و مرد و بچه همه باید کار میکردند بازم نمیتونستن بخرن، مثلاً دستمزدها خیلی پایین بود.
الان به هر حال مشکلی که پیش آمده این است که شما متخصص باید بشوید تا بتوانید یک جاب خوب داشته باشید. خب؟ خب این معلوم است. بنابراین نمیتوانید استقلال اقتصادی داشته باشید و ازدواج بکنید. نه مرد، نه زن. جامعه سنتی، مرد از ۱۴، ۱۵ سالگی میتونست برود سر کار پدرش، یک کار مشابهی بکند.
تخصصی که لازم نبود. کافی بود اراده بکند که درآمد داشته باشه. ممکن بود سخت باشه، درآمد بالا نتونه به دست بیاره، ولی یک جوری ۱۵ سالگی با ۲۰ سالگیش فرق نمیکرد. یعنی آن مبارزه برای امرار معاش را از یک سنی باید شروع میکرد. ماهیگیری دیگر حالا چند بار با پدرش مثلاً میرفت دریا یاد میگرفت دیگر.
اینجوری نبود که ۲۰ سال طول بکشه تا ماهیگیری یاد بگیرد. بنابراین وضعیت نظام سرمایهداری رفت به این سمت که ازدواج خیلی دیر صورت میگیره، چه برای مرد، چه برای زن. خب این وسط یک اتفاقی میافتد دیگر. مرد و زن قبل از اینکه ازدواج بکنند عموماً روابط جنسی ممکن است برقرار بکنند یا حداقل ذهنیتش را پیدا میکنند.
حالا بعد از سالهای سال میخواهند ازدواج کنند و یک دفعه میخواهند تمام گذشته خودشان را پاک کنند. معلوم است که به این راحتی نیست. یک عامل اجتماعی خیلی واضحی که در واقع تأثیرگذار بود این بود که آدمها خیلی دیر ازدواج میکنند. خیلی بعد از اینکه به بلوغ میرسند.
اینها همهاش تو سرمایهداری که از چیزهای جالبی که دیگر هم وجود دارد. بگذارید یک خودمم از سرمایه من میافتم تو و چیز میشم، غرق میشم نه انتقاد از نظام سرمایهداری. یک چیزاییش مانده. بگذارید من دورش خط بکشم که اگر رفتم تا آخر تونستم برگردم اینها را برایتان بگویم.
خب برویم سراغ یک پدیده دیگر که به نظر من خیلی چیز مهمی است و یونگ هم در آن دوران در واقع تو دورهای قرار داشت که این را میتونست به وضوح ببیند و یک بخشی از بحثهاش در واقع دارد از همین موضوع استفاده میکند.
گسترش فرهنگ و سینما
آن هم این است که ما در طول تاریخ به طور منظم، تقریباً میتوانیم به طور یکنواخت میریم به سمت گسترش پیدا کردن فرهنگ.
یعنی سهمی که فرهنگ، فرهنگی که بشر تولید کرده در زندگی یک آدم ۲۰ سال قبل داشت با ۱۰ سال، ۵۰۰ سال، ۱۰۰ سال و الان به طور مداوم میبینید که این حجم فرهنگ دارد بزرگ میشود و تأثیرش روی ذهنیت و وضعیت زندگی آدمها دارد عمیقتر و وسیعتر میشود. این مقداری که ما الان آموزش میبینیم، آدمها آموزش نمیدیدن.
این مقداری که ما تلویزیون و از فرهنگ استفاده میکنیم، مثلاً الان ۲۴ ساعته اگر قسمت خواب را فرهنگ حساب نکنیم، از دور ساعتهای بیداریمون همیشه به نوعی یا داریم میخونیم یا داریم یک چیزی کالاهای فرهنگی را نگاه میکنیم. خیلی خیلی در واقع مشغول این دو چیز هستیم.
و خب این یک پدیدهایه دیگر. پدیدهایه که در قرن بیستم به طور ناگهانی یک اوج فوقالعادهای پیدا کرد. یعنی آدم روستایی، شما ببینید یک ابزارهایی مثل هنر را نگاه کنید. خیلی اکثریت آدمها در دوران قرون وسطی به غیر از شاید معماری کلیسا و نقاشیهای داخل کلیسا ارتباطی با هنر نداشتن.
خیلی جاها مثل ایران حالا یک فرهنگ خاص شعر که بین عموم مردم در واقع یک جوری متداول بوده وجود داشت. همه ایرانیها تقریباً یک چند بیت شعر را گفتن. حالا به غیر از خوندنش که چه هست. این روستا هم شما میبینید طرف خلاصه یک دو بیت شعر ممکن است گفته باشه. این فرهنگ همهجا نبوده.
یعنی همهجا یک چیزی مثل شعر گفتن، البته شعر آن چیزی که میگویند که خیلی جاها شعر حساب نشود. اصولاً فرهنگ خیلی هنر تو زندگی آدمها نقش کمتری داشته. شما تو قرن بیستم، مخصوصاً بعد از اختراع سینما و تثبیت شدن سینما به عنوان یک هنر، هنر را عامیانه دیگر.
هنری که همه آدمها در واقع یک جوری میروند تماشا میکنند. شعر ممکن است یک خورده اعتقاد برقرار کردن باهاش سخت باشه. احتیاج یا باید سواد داشته باشید بخوانید یا یکی بیاید برایتان بخونه. سینما دیگر نه سواد میخواست، نه هیچی. همینطور راحت میرید. به نظرم میآید که یک جوری سهلالوصول هم هست. یک داستانی شبیه داستان زندگیتون آنجا میبینید.
میتوانید گریه کنید، خنده کنید و به هر حال یک ساعتهایی را خوش بگذرونید. حجم ارتباط آدمها با هنر و انواع و اقسام پدیدههای فرهنگی صدها برابر شده. و از این طریق یک راهی در واقع به وجود میآید که بشود برنامه آدمها را برنامهریزی کرد، بشود زندگیشون را تغییر داد.
در واقع اگر تشکیل خانواده پایههای طبیعی داشته، یعنی خانواده تشکیلش و فرهنگی که در آن حاکم بوده، برمیگردد شما میتوانید فرهنگ تشکیل خانواده و روابط خانوادگی مثلاً به قول یونگ قرون وسطایی را تا حدودی زیادی استدلال بکنید که با توجه به مثلاً طبیعت انسان و شرایط مثلاً زندگی انسان این به اصطلاح اپتیمومی تقریباً رسیده بود.
تا حدودی میخواهم بگویم. یعنی از طبیعت انگار نشأت گرفته. زن چون باردار میشه، چون بچهدار میشه، ضعیف میشه، باید مرد بپذیره که مثلاً ازش مراقبت بکند و الی آخر. میبینید خیلی چیزهای طبیعی ما تو دورانی داریم زندگی میکنیم که اصولاً آن فرهنگهایی که ریشه طبیعی داشتن به راحتی میشکنن و از بین میروند.
در اثر حجم زیاد فرهنگ مصنوعی که یک آدم ممکن است بتواند با یک فیلم خودش، با یک کتاب خودش یک جریانی ایجاد بکند که یک بخشی از این فرهنگ در واقع جایگزین بشود توسط یک فرهنگ دیگر.
اینکه اصولاً انسان، بگذارید من یک نکتهای که در به سرمایهداری مربوطه را باز بگویم. یک شاید اول همه باید میگفتم.
مازلو، شکم سیر و رشد سکس
اصلاً به آن هرم نیازهای مازلو یک لحظه فکر بکنید. اول شکم باید سیر بشود بعد نوبت مسائل سکس و مسائل جنسی میرسد. یکی از تفاوتهای دوران مدرن واقعاً شکم مردم سیر شد. اصلاً آدمهایی که در دوران قدیم زندگی میکردند چقدر وقت داشتن که بروند سراغ مثلاً فرض کنید تفننهای جنسی.
الان ما تو دورانی زندگی میکنیم که در حد غذا خوردن شما در کشور اروپایی هیچ مشکلی ندارید. از نظر آن کلپسی هم که ایجاد میشود روی نیازهای فیزیولوژیک، نیازهای فیزیولوژیک شکم یک حدی دارد سیر میشود دیگر.
جنسیت یک جوریه، سکس یک جوریه که یک خورده سیر شدنش تقریباً حد مشخصی ندارد. بنابراین ما تو نظام سرمایهداری همهچیزمون تبدیل میشود به طور سیستماتیک به نیازهای فیزیولوژیکمون محدود میشود. شکم هم که به اندازه کار اگر مردم گرسنه بودن تا وقتی سیر نمیشدن نمیرفتن سراغ سکس.
پس آن قسمت سیر شده، غذا به اندازه کافی تولید شده، حالا غذاهای تفننی هم هست، خلاصه مردم میخورن و بعد چیزی که میماند تو آن نیازهای فیزیولوژیک که یک جوری انتها ندارد سکسه، بنابراین حجم سکس هی مرتب اضافه میشود.
و طبعاً آدمهایی که الان فرهنگ هم تولید میکنند شکمشون سیره. شکم که سیره شما میتوانید سینما برید، شکم که سیر بشود شما میتوانید در واقع به فرهنگ بیشتر بپردازید. اینها از یک جهت مثبته و خوب است برای خاطر اینکه انسان هرچه فرهنگیتر باشه بهتر است. منتها موضوع این است که حالا این فرهنگ چیه؟
دیگر یک فرهنگیه که خیلی دلبهخواه در واقع آدمها تولیدش میکنند. مثلاً یک بخشی از فرهنگ دنیا را آدمهایی شکل میدهند که مثلاً در هالیوود مستقرن. حالا اینها چه جور آدمهایی هستند و چه نیات و اهدافی دارن، مطمئناً خیلی به فکر نمیدانم آرمانهای بشری و این حرفها نیستند. در واقع فرهنگ هم یک جوری گرفتار همان چرخه تولید و مصرف و سرمایهداری میشود.
بنابراین ما در دورانی زندگی میکنیم که فرهنگ به شدت غلبه پیدا کرده در زندگی انسانها و این فرهنگ، فرهنگیایه که یک فرهنگ بازاریه. بنابراین شما یک عامل عمده رشد انسانها رو، شاید مهمترین عامل رشد انسانها در دوران جدید در واقع دخالت عمیق سرمایهداری در تولید فرهنگ میتوانید ببینید.
من میخواهم از اینجا یک در واقع یک اشارهای بکنم به تأثیر فوقالعاده زیادی که سینما مخصوصاً به عنوان یک هنر مورد توجه عموم روی مسائل رابطه زن و مرد و مسائل خانوادگی گذاشته.
شما از اول پیدایش سینما من این را نمیدونستم ولی بعداً تو چند سال پیش تو اینترنت تصادفاً دیدم. آدم فکر میکند که مثلاً این جریان ساخته شدن فیلم پورنو و این حرفها مربوط به دهه ۶۰ و ۷۰.
من یک چیزی تو اینترنت دیدم، تبلیغ یک فیلمی که مجموعه فیلمهای پورنوی دهه ۲۰ میلادی. یعنی همان اولشه دیگه، یعنی اصلاً سینما، منتها اینها اکران عمومی نمیشدن یا به طور خصوصی در جماعتهایی نشان داده میشدن.
اینکه سینما میتواند به طور کاملاً علنی در واقع یک جوری مثلاً مسائل مربوط به سکس، آن نکتهای که یونگ میگوید در مورد حرف زدن در مورد مسائل جنسی، این در فرهنگ به اصطلاح مدرن توسط سینما اصلاً به یک مرحله وحشتناکی رسید. و این که کاملاً همهچیز در واقع برملا شد.
تمام آن چیزهایی که یک جور راه حرف نمیزدن در موردش، تبدیل شد به یک چیز کوک. شما در هر کوچه و بازار که میرید عکس و فیلم و همهچیز در واقع میبینید.
مردسالاری فرهنگی و تصویر زن
اینها آسیبزا بودن و نکته اساسی این است که وقتی فرهنگ غلبه کرد، مردسالاری با یک در واقع سرعت و شتاب فوقالعادهای رشد کرد، من از آن معنی فرهنگیش.
یعنی مرد آمد هنر تولید کرد، فرهنگ تولید کرد و ناخودآگاه آن چیزی که مردانه بود را ستایش کرد و مخصوصاً من میخواهم را این تأکید بکنم، زن را آنجوری که دوست داشت نمایش داد و زنا آن چیزی شدن که مردها میخواستن. یعنی ببینید این یک پدیده مدرنه.
شما مثلاً به دهه ۳۰، ۴۰ میلادی نگاه میکنید، یک هنرپیشهای به اسم گرتا گاربو هست که همه مردها عاشقشن. بعد مثلاً دهه ۵۰ نگاه میکنید، یک کتابی هست از یک آدم معروفی به اسم جیمز موناکو تحت عنوان چگونگی درک فیلم، کتاب اگر اشتباه نکنم درسی دانشگاه ییل که خب در چیزهای سینمایی کتاب خیلی معتبریه. یک جایی اواخرش یک چند تا تصویر چاپ کرده از تصویر زن در سینما دهههای اول.
مثلاً فرض کنید لیلیان گیش، بعد نمیدانم مثلاً جین منسفیلد، همینجور شما نگاه کنید بعد میرسید به مریلین مونرو، بعد بریژیت باردو مثلاً و میبینید آن چیزی که مرد و همینطور شما به زنهای تاریخ نگاه کنید، از آرایش موشون گرفته تا اخلاقشون، همونیه که آن ستارههای سینمای آن دهه در واقع دارند نمایش، آن کی ساخته؟
ما از ذهن یک مرد بیرون آمده. یعنی در واقع مردها اینجوری راه خودشان را باز کردن. زن هرچه سهلالوصولتر از نظر جنسی، بهتر. یعنی چهرهی مثلاً ساخته شده از یک زن ایدهآل که شبیه مریم مقدس باشه، این ایدهآل، زن ایدهآل تبدیل شد به ایدهآل یک کارگردان یا فضای مثلاً ذهنی مردهای هالیوود که آنها دوست دارند چه جور زنی را در مقابل خودشان ببینن. هر نوع فرهنگی که بهطور خصوصی من معمولاً خیلی سختم که اکسپلیسیت به اصطلاح صحبت بکنم.
فرهنگی که پااندازها چطوری یک دختر را قانع میکردند که بیاید تو این کار؟ من قسم میخورم در طول تاریخ هر چیزی که، هر ترفندی که اینها به کار برده باشن، هر حرفی یاد گرفته باشند که اگر این را بزنن مثلاً دختر را گول بزنن و بیارن بعد از طریقش پول دربیارن، همه اینها را شما میتوانید ببینید علناً در سینما آن بهطور خیلی عمیقتر و مثلاً چیزتری در واقع گفته شده.
تایتانیک و آموزش ضمنی
مدح، من بگذارید یک فیلمی که دیگر همه افراد بشر دیدن، احتمالاً اشاره بکنم، فیلم تایتانیک. آن پیرزنی که دارد زندگی خودش را تعریف میکنه، در مورد آن لحظهای که برهنه شد در مقابل آن پسر نقاش و آن نقاشیشو کشید، میگوید این شهامتآمیز، با خیلی مدح میکنه، دیگر این شهامتآمیزترین، یادم نیست جملهاش چیه، مثلاً مهمترین لحظه زندگیش بوده که این جرأت را مثلاً به خودش داد و این کار قهرمانانه را انگار، یعنی یک جوری دارد صحبت میکند از این حرکتی که کرده، این اوج مثلاً زندگیش انگار بوده به این کار کرده و میگوید که این پسرم کاملاً پروفشنال بوده. یعنی فقط نقاشی مرا کشید.
این نقاش پروفشنالی بوده، یعنی این که مثل اینکه یک خب نقاشا اینجوریان دیگه، در بهطور سنتی اینجوری بوده که مثلاً وقتی میخواستن نقاشی یاد بگیرن، پرتره که میخواستن بکشن، معمولاً پرتره زن میکشیدن و معمولاً هم اینجوری بود که برای اینکه با آناتومی انسان آشنا بشن، زنا لباس نمیپوشیدن.
مثلاً در قرون وسطی هم حتی تا حدودی این چیزها بود و در قرن بیستم که از شما این گالریهایی که مثلاً جاهایی که، ببخشید، جاهایی که آموزش نقاشی داده میشه، مثلاً ممکن است یک جمعی از پسر و دختر کارآموزای نقاشی میشینن، وقتی در مورد انسان میخواهند کار بکنن، یک زن برهنهای مثلاً آن وسط هست و نقاشیشو میکشه.
پروفشنال بودن یعنی اینکه پروفشنال دیگه، این کار شغل منه، مثلاً من دارم چیزی یاد میگیرم و اصلاً اینجا یک چیز جنسی وجود ندارد. و جالب این است که چند دقیقه یا چند ساعت بعد از این اتفاق، آن اتفاق هم افتاده، من نمیدانم اینجا چیش پروفشناله، فقط در لحظه نقاشی این اتفاق نیفتاده.
ببینید، این یک آموزشیه، هر دختر جوانی که این فیلمو میبینه، تأثیری که روش میگذارد این است که این کار را بکن دیگه، این عشق به وجود میآد، یک عشق آرمانی به وجود میآید و مثلاً تأثیر فیلم روی و تمام فیلمها یک چنین چیزی دارند. مردم آن چیزی که میخواهند بهش اینجوری رسیدن.
که در واقع یک جوری به تنوع جنسی بتونن برسن. فرهنگی که شما همیشه این را شنیدید و این درست است که مثلاً هالیوود همیشه از نظر فساد جنسی و این روابط اینجوری یک قدم، دو قدم از جامعه خودش جلوتر بوده. و همینطور این را پیش بردن دیگر.
یعنی الان مثلاً چیزی که در هالیوود خیلی جذابه، همجنسگرایی و بایسکشوال بودن و آن چیزا، الان تو فیلمها پر از اینجور چیزاست. صریح یا بهطور غیرصریح. ممکن است موضوع فیلم باشه. مثلاً این فیلم عجیب و غریبِ همهچیز درباره مادرم، مالِ آلمودوار که یک عالم جوایز بینالمللی و اسکارِ فیلم خارجی هم فکر میکنم برد، اصلاً اینقدر بعضی چیزهای جنسیش پیچیدهست، آدم نمیفهمه.
باید مثلاً برود خودش مطالعه کند. چه پیچیدگیهایی در آن وجود دارد از انواع روابط و این حرفها. مثلاً خیلی آدمها بایسکشوالان. نمیدانم اصلاً فضای فیلم خیلی فضای عجیبیه. حالا بگذریم. اگر فیلمو ببینی، فیلم از نظر نمایش و اینها مشکلی ندارد. محتواش اینجوری است. یعنی چیزی خیلی از نظر نمایش مثلاً خیلی چیزِ تا یک حدودی معصومانهست.
نرفته سراغ مثلاً نمایشهای اکسپلیسیت. ولی موضوعهایی که در آن مطرح میشه، یک جور پیچیدگیهای عجیبی توشه. به هر حال یک نکته این است. این خیلی خیلی ملموس و واقعی، شما این را میتوانید سال به سال ببینید که چطور فرهنگ، ذهنیتِ زنها را شکل داده و این فرهنگ توسط مردها ایجاد شده.
نه فقط ارزشهای مردانه در آن قداست پیدا کردن، ارزشهای زنانه سرکوب شدن. بدون اینکه قصد و غرضی باشه. مردها زنِ آرمانیِ خودشونو در سال به سال، دهه به سمتی بردن که در واقع بیشتر بُعدِ جنسی داره، کمتر بُعدِ معنوی دارد و آن چیزی است که در واقع مرد میخواهد.
یعنی مرد یک ابزاری در واقع به دست آورد که مستقیماً روی ذهنِ زن میتواند تأثیر بگذارد. مثل اینکه دمِ حرفهای درِ گوشی. فکر کنید در دورانِ قدیم به این راحتی نبود که یک مردی برود مثلاً فرض کنید ساعتها بشینه زنی را کمکم قانع کند مثلاً که بیاید با همدیگر رابطه داشته باشند.
میدانید منظورم چیه؟ این برای این یک نکتهی مهمی در مورد گسترشِ فرهنگه و اینکه این فرهنگ به این شکل در واقع تبدیل به ابزاری شد که میتونست ذهنها را شکل بده و این روی ذهنیتِ زن تأثیرِ خیلی خیلی خیلی بیشتر از ذهنیتِ مرد، فکر میکنم روی ذهنیتِ زن تأثیر گذاشت. زنها بهطور مطلق این الگوها را پذیرفتن و ازشان تبعیت کردن.
ارتباطات و سرایت آزادی جنسی
یکی از نکاتِ این فرهنگی شدن، گسترشِ ارتباطاته که این هم نباید بهعنوان یک نکته ازش در واقع غافل بمونیم. ما فرهنگهای قدیمیای که در آن روابطِ آزاد وجود داشته و نهادِ خانواده در آن ضعیف بوده، داشتیم. گاهی یک روستا، گاهی یک منطقه، گاهی یک کشور.
یعنی فرهنگهایی وجود داشت. در اروپا، مثلاً فرض کنید بهطور سنتی همیشه در فرانسه اینجور چیزها بیشتر بوده. و رسو یا به قولِ غارستان مثلاً. اینها شهرت دارند به اینکه حالا بلغارستانو بگذاریم کنار، آنجا شاید یک خوردهاش فرق کند. فرانسه نمونهی خیلی خوبی بود. بعد مثلاً همجنسگرایی در یونان، در آلمان. اینکه اقوامی وجود داشتن که انحرافاتِ اینجوری را بهطور سنتی داشتن، خب اینجوری بود.
ولی ارتباطات آنقدر قوی نبود که این فرهنگ خودش را در واقع به فرهنگهای دیگر هم بشناسونه. میدانید منظورم چیه؟ این اتفاقی که تو قرنِ بیستم دقیقاً میشود گفت که بهطور کامل افتاد. با استفاده از همین ابزارِ هنر، با تلویزیون، با اینجور چیزا، حتی با اینکه شما کتابهایی که در یک فرهنگ نوشته میشه، بهبلافاصله ترجمه میشه، به فرهنگهای دیگر هم سرایت میکند.
یعنی مثلاً فرض کنید بهعنوان نمونه آمریکاییها از نظرِ آزادیِ جنسی تا یک جایی تابعِ اروپا بودن. از نظرِ فرهنگی کاملاً تابع بودن و حتی از این نظرها هم تا مدتها فرانسه و مثلاً سوئد سردمدارِ اینجور چیزها در جهان بودن.
شما مثلاً حالا شاید خندهدار به نظر برسه، ولی همیشه از نظرِ آماری فیلمهای پرفروشِ اروپایی در آمریکا فیلمهایی بودن که خیلی سکسی بودن. آمریکا فرهنگش طوری بود که نمیتونستن اینجور فیلمها را اصلاً تولید بکنن، چه برسد بخوان نمایش بدن. بهشدت نهادهای مذهبی در آمریکا سانسور میکردند سینما را و اروپا آزادتر بود.
فرهنگ اروپایی هم اصولاً با این چیزها راحتتر بود. فرهنگ فرانسه و سوئد فیلمهاشون کاملاً شما لیست مثلاً فیلمهای پرفروش آمریکایی را در دهههای قبل نگاه کنید میبینید که در آن یک عالم از این چیزها هست.
اولیهاش همهشان در واقع فیلمهایی هستند که یک جور در واقع نمایش جنسی بهصورت چیز داشتن، اکسپلیسیت (explicit) بهاصطلاح داشتن و آمریکاییها هم چیزی که در واقع تو کشور خودشان نمیشد تولید بکنند و اینها را میرفتن در واقع تو سینماها فیلمهای اروپایی را میدیدن. مثلاً فیلمهای معروفی که صدها را شکستن. نمونه خیلی واضحش که اصولاً بریژیت باردو (Brigitte Bardot) دیگر.
بریژیت باردو هنرپیشه فرانسوی بود که خیلی صدها را در واقع شکست. یک بار رئیسجمهور فرانسه با افتخار گفته بود که بریژیت باردو بیش از کارخانه رنو برای فرانسه ارز در واقع میآورد.
اینقدر در دنیا بههرحال پرفروش بود و این یک چنین الگویی شما مثلاً بریژیت باردو را مقایسه بکنید با مریلین مونرو (Marilyn Monroe). مریلین مونرو خیلیزودتر محجوب و بههرحال محترم بعد یا مثلاً یکی از فیلمهای برگمان (Bergman) تابستانی با مونیکا (Summer with Monika) فروش فوقالعادهای در آمریکا کرد دقیقاً به همین دلیل. از سوئد آمده بود.
حتی نسبت به فیلمهای فرانسوی همزمان خودش فکر میکنم یک جورهایی پیشرفتهتر بود شاید از این جهات. از این نظر من پیشرفتهتر میدانم از این نظر نمایش مثلاً صریح جنسی. و این ارتباط فرهنگی یعنی اگر یک چیزهای فرهنگی، یک آزادیعملهایی در فرانسه وجود داشت به دنیا سرایت کرد.
همینطور از سوئد یک چیزهایی اومد، همجنسگرایی یک جای دیگهای آمد و این دین که بهاصطلاح فرهنگ همه با همدیگر جوشیدن و آن چیزها همهجا در واقع پخش شد.
اینکه ما به مثلاً آمریکاییها دیگر باید تو خواب ببینن که مثلاً یک جوری فرهنگ، مثلاً اینجور آزادیها را در یک قالبهایی نگه دارند. یک جایی بیرون آمریکا، ببین اینها نظام سرمایهداری که فقط تو آمریکا وجود ندارد که همهجای دنیا هست.
این شغل، تولید اینجور فیلمها سودآور. آمریکاییها تا جایی که میتونستن این نهادهای مذهبی و اخلاقیشون فشار آوردن، درون آمریکا این چیزها تولید نمیشد. خب بههرحال از خارج میاومد. نتونستن جلوی ورودش را بگیرند بهعنوان یک کالای اروپایی، مثلاً اصلاً نمایش داده نشد. تا حدود زیادی تولیدش هم که جلوش را میگرفتن اینجوری بود که روی فیلمهای آمریکایی درجهبندی میذاشتن و بعد روی اکرانشون اینها مشکل ایجاد میشد.
بنابراین سرمایهگذار آمریکایی جرئت نمیکرد که بیاید یک فیلمی تولید بکند که بعداً نتونه خوب نمایشش بده. بعد خب وقتی از اروپا میاومد صدها میشکست کمکم این درجههای اخلاقی هم اینجور بالاتر و بالاتر رفت یعنی سختگیریها کمتر شد تا اینکار به اینجا رسیدیم که آمریکاییها خودشان هم بهشدت از این چیزها تولید میکنند.
اینکه بههرحال این فرهنگی شدن، ارتباطات از این نظر هم تأثیر گذاشت. فرهنگهای سنتی که این ویژگی را داشتن ازجمله فرهنگ آفریقایی در همهجای دنیا در واقع تأثیر خودشان را گذاشتن. بعد از جنگ جهانی دوم فرهنگ آفریقایی از اروپا به بقیه دنیا صادر شد و یکی از ویژگیهای فرهنگ آفریقایی هم این آزادیعمل تو این زمینهها بود.
تحقیر کارهای زنانه و جاذبهٔ بیرون
خب من میخواهم بروم مستقیماً سراغ مردسالاری بهعنوان یک پدیده فرهنگی و اینکه این هم برای خودش تأثیر خودش را بهوضوح در واقع روی مسائل، روی سست شدن نهاد خانواده گذاشته. یک مسئله خیلی ساده این است که همهی کاری که بهطور سنتی زن میکرد تحقیر شدهست. این فرهنگ مردسالار.
یعنی چه میدانم آشپزی کردن، بچهداری، اینها اصلاً کاملاً زن امروزی فرهنگش طوریه که این کارها کارهای بسیار پست و مثلاً احمقانهایه. کارهایی که در واقع زنانه محسوب میشده اینها همهی یک جور چیزهای کارهای درجهدوم، کارهای درجهاول کارهاییه که مردها میکردند.
بنابراین فرهنگ زن را هم بهطور طبیعی سوق میدهد به سمت اگر زنی الان بچه دارش تو خانه بمونه و بچه داری بکند احساس بدی بهش دست میدهد. مثل اینکه دارد یک کار آدم درجه دو شده. آشپزی کردن که دیگر بدتر. آشپزی کردن آدم اصلاً برود در قدیم میگفتند که جای زن در مطبخه دیگر.
یک شعار سنتی این بود که جای زن در مطبخ و الان هم همچنان این احساس بد در اثر فرهنگ وجود دارد که اینجور کارهای خونگی کارهای درجه دوم و پستی هست. حالا اینکه بچه دار شدن و مثلاً واقعاً بزرگ کردن بچه کار پستی.
بعد مثلاً در کارخونه کار احمقانه انجام دادن این کار این واقعاً یک خورده اگر فکر بکنی اینها احتیاج به چیز ندارد استدلال ندارد که کلاً یک فرهنگ احمقانه ایه که من فکر کنم تقریباً همه کارهایی که بیرون خانه انجام میشود کارهای خیلی خیلی چرندی اند اکثراً.
و برای خاطر اینکه کل نظام مثلاً چیزهایی که دارد تولید میشود کارخونه ها همشون تقریباً یک نفر فرض کن کار کردن در الان مطمئناً یک زن هزار بار بیشتر علاقه دارد که مثلاً در NASA کار بکند در آمریکا.
NASA در تولیدات نظامی مثلاً فرض کن یک جایی بمب اتم درست کنند انرژی هسته ای و اینها خیلی کارهای پیشرفته ای هم ولی بچه داری مثلاً یک کار احمقانه و این فکر احمقانه است.
یعنی شغل هایی که وجود دارد بیرون همه اکثراً شغل های ضد بشری و خطرناکی هستند و ولی ارزش گذاری ها این است که آنها خوبن. آنها یک جورهایی سطح بالا هستند. این کارها که خیلی جنبه انسانی دارند اینها کارهای سطح پایینی هستند. بنابراین مردسالاری چون زن را تغییر میکند زن در خانواده آن نقش سنتیش تحریف شده است.
بنابراین طبیعی است که تو خانه بند نباشد. و اینها یک بخشی از در واقع سست شدن نظام سنتی خانواده است. آن چیز سنتی بدی که وجود داشت این بود که زن جاش تو مطبخ بود. یعنی اصلاً کلاً حقی نداشت که از مطبخ بیاید بیرون. و الان اینجوری است که زن اصلاً نمیخواد تو خانه مثلاً بچه داری عارش میآید از اینکه بچه داری بکند.
در اسرع وقت بچه را میخواهد بگذارد مهدکودک برود سر کارش. ببین یک چیز خیلی مهمی وجود دارد در دنیا که هم در واقع محصول سرمایه داریه هم مردسالاری. اینکه آن جهان بیرون از خانواده جذاب شده. و اصل دنیا بیرون خانواده در نظام اجتماعی دارد سیاست.
ببینید ایرانی ها دیگر مخصوصاً ایرانی ها را نگاه کنید. من واقعاً از این همه حرف فکر سیاسی که ایرانی ها میکنند و آدم های همکارای دانشگاهی من هر روز یکی دو ساعتی تو اینترنت اخبار سیاسی را میخوانند و همیشه به اینجوری فکر میکنند که ۳۰ ساله مخصوصاً از بعد از انقلاب مردم در تمام ملاقات های خانوادگی خودشان در مورد سیاست حرف میزنند.
معمولاً هم خب اینجوری است که اوضاع مثلاً بده و این حرفها. ۳۰ سال روزی مثلاً فرض کنید چند ساعت مطالعه کردن و حرف زدن و فکر کردن در مورد مسائل سیاسی و هیچ کدام این افکار و فکرها و نمیدانم حرف ها و مطالعه ها هیچ تاثیری که نداشته.
ها؟ یعنی کوچکترین چیزی که به وجود نمیاد یعنی عملی که پشتش نیست. حتی امکان عمل که نمیبینن از نظر سیاسی. ولی این کار را به صورت وسواسی ادامه میدهند دیگر. بله؟ یک تفریح هست. آها نه من فکر میکنم یک خورده جدی تر از این حرف هاست که تفریح باشه.
سیاست و ذهن اجتماعی
ببین نکته این است که سیاست جذابه. یک چیزهایی یک چیزهای گلوبال در جهان وجود دارد که اینها جذابه. یعنی اگر من فکر میکنم انسان به طور طبیعی جذاب ترین جای دنیا باید خانواده اش باشه. اصلاً برای خانواده اش باید از در خانه اش بیاید بیرون برود یک کاری بکند. اصلاً این نقشی را در اجتماع و اینها.
اصلاً دیگر دنیا اینجوری نیست. یعنی اگر یک آدم مثلاً روستایی چند قرن قبل واقعاً حالا یک خانواده خوب خانواده های ایده آلی وجود داشته در دوران گذشته. اگر دو نفر یک ذره آدم های بودن از نظر معنوی آدم های رشد یافته ای بودن فضای خوبی وجود داشت برای اینکه یک زندگی خوب به وجود بیاید.
نسبت به الان نه. هیچ وقت وضعیت نمیخواهم بگویم برای خانواده ایده آل بوده. ولی فکر میکنم خانواده هایی وجود داشته که مرد واقعاً به عشق زن و بچه اش مثلاً صبح پا میشد اگر مثلاً مشکل اقتصادیشون حل میشد، ترجیح میداد که کنار خانوادهاش باشه.
کجا برود مثلاً بهتر از اونجا؟ الان اصلاً اینجوری نیست. جهان بله برای اینکه دنیای بیرون از خونه، دنیای خیلی محدود و ببینید دنیای گذشته مرد وقتی دنیا سخت بود مرد میرفت مثلاً فرض کنید واقعاً هر روز میرفت شکار و برمیگشت. دنیای بیرون جاذبهاش این بود که سخت بود، رنجی در آن بود، تو از خانه بیرون رفتن، خطر در آن بود.
من دارم این دنیای خیلی گذشته، شما این مثال میخواهید دیگر. دارم سعی، وگرنه آدمهای گذشته را مثلاً نظرخواهی ازشان بکنم. میخواهم یک فضای ذهنی را که فکر میکنم کافیه برای اینکه شما باور کنید که اینجوری بوده، این را برایتان سعی کنم تشریح بکنم.
وقتی دنیا اینشکلی باشه، یعنی خروج از خانه برای امرار معاش با سختی و مشقت همراه باشه، در چنین دنیایی مرد واقعاً میرود بیرون از خونه، جایی که ممکن است خطر حتی، خطر مرگ برایش داشته باشه، که امرار معاش بکند. یعنی تا لازم نباشد نمیره.
یک مرد اسکیمو تو آن سرمای مثلاً ۴۰، ۵۰ درجه زیر صفر، سعی میکند در همان کلبه خودش باشه مگر اینکه آذوقهاش تمام شده باشه. یعنی اصولاً میرود بیرون که یک چیزی را بیاورد تو خانه. نمیره بیرون تفریح و گلفبازی بکنه، نمیره سینما، نمیره با دوستاش مثلاً بشینه در یک کافه، گل بگویند گل بشنون. فضای زندگی قدیمی خود اینجوری است.
این محیط برای اینکه یک خانوادهای شکل بگیرد که زندگی آرمانی داشته باشن، مناسبتر از دنیاییه که ما در آن زندگی میکنیم که اصلاً جاذبه، جاذبههای بیرون، یعنی بیرون از خانه خودبهخود جذابه. کسی نمیره بیرون که سختی را تحمل بکند.
هزاران چیز تفریحی بیرون وجود دارد و فرهنگ ما را میکشونه به سمت اینکه آن چیزهایی که اجتماعی گلوبال مهمان، الگوهای زندگی ما آدمهایی هستند که دانشمندان بزرگی بودن، سرمایهدارهای بزرگ مثلاً در آمریکا، سیاستمدارهای بزرگ، یک فرهنگی به وجود اومده، شما یک الگوهایی دارید که اینها آدمهایی هستند که برای بشریت مثلاً یک کاری کردن و آدمها میل دارند مثل آنها بشوند.
شما هیچوقت از یک آدم تعریف و تمجید نمیشنوید که این یک خانواده، البته آمریکاییها میبینید هنوز خوشبختانه این چیز را دارن، این حس خوب را نسبت به اینکه یک ارزش بزرگی میحساب میشود که خانواده خوبی داشته باشه و روابط گرم و صمیمانه تو خانوادهاش برقرار باشه.
میبینید رئیسجمهورها همیشه خانوادهشون را میآرن، مثلاً در مورد خانوادهشون حرف میزنن، ژستهای خانوادگی، ممکن است مصنوعی باشه، به هر حال نشان میدهد که را مردم تصویر مثبتی میگذارد دیگه، یک نکته مثبتیه. اینکه جهان خارج پر از جذابیتهاش، جذابیتهایی شده که قبلاً وجود نداشته و ذهن ما خیلی ذهن اجتماعی و سیاسیه.
در همه جای دنیا. این جامعه بزرگ شده، باز خوب و به صورت چیز خوب و بد اینکه این اتفاق میتونست بیفته، اینجوری فکر نکنید. این یک واقعیتیه. خانواده به عنوان یک واحدی که آدم، یعنی یک یک آدم، یک آدمی را در نظر بگیرید که مثلاً در آمریکا تو لبه مرز زندگی میکند.
هنوز همه اسبسوارا مثلاً از بین نبردن. یک کلبهایه تا ۱۰ کیلومتر اینور و اونورش هم چیزی وجود ندارد. این آدم ۹۹ درصد وجودش در خونهشه. میدانید منظورم چیه؟ تعلقش به خانوادهست. زن که اصلاً تو خانه بیرون نمیآد، همان تو چهاردیواری مثلاً دارد زندگی میکنه، آدم هم که میآید کشاورزی مثلاً شخم میزند و برمیگرده، آدمی اصلاً اطرافش نیست، جامعهای وجود نداره، دارد با خانوادهاش زندگی میکند.
این اتفاق، اینکه چه مقدار از ذهنیت من در خانه و برای خانوادهام بگذره، روابط اصلی انسانی، مثلاً روابط شغلیم، یک رابطه خانوادگیه. خیلی از مردم الان لااقل میشود گفت که اینجوریان که روابط اصلی زندگیشون، ذهنشون معطوف به شغل و مسائل اجتماعیه.
ببینید این حالتی که الان در شغلها به وجود آمده که سلسلهمراتبهایی وجود داره، یک آدم میرود سر یک کار، ۲۰، ۳۰ سال کار میکند و هی مدارجی را طی میکند تا به یک جایی برسه، این همان هویجی که جلوی اسب میگیرند برای اینکه راه بره، یک سیستم کاری این شکلی به وجود اومده، این اصلاً قبلاً وجود نداشته.
یک آدم میرفت سر یک کاری تا آخر عمرشم همان کار را میکرد، پیشرفتم معنی نداشت. یک سال محصول خوب میشد، یک سال بد میشد. این تکنیک جدیدی هم یاد نمیگرفت. همان که از باباش یاد گرفته بود، همان کار را سر مزرعهاش میکرد. دیگر با خدا بود دیگه، مثلاً بارون بیاد، بارون نیاد.
بنابراین فکر یک آدم خیلی کار میکند تو مزرعه ولی چیزی نیست بهش فکر بکند که مثلاً چه جوری خودش را بیشتر پیشرفت بکند و این حرفها. زندگی شغلی یک زندگی آرامتریه.
الان زندگی شغلی آرام نیست، زندگی اجتماعی آرام نیست، سیاست وجود دارد. من هر روز مثلاً از خونهام دارم میآم بیرون باید به این فکر بکنم که حالا مثلاً بوش یا اوباما امروز میخواهد چه کار بکنه، چه کار نکند.
یعنی اطلاعات زیادی هم از دنیا دارم که اینها همه یک جوری تو ذهن مرا اشغال میکند. بنابراین اصلاً این فرم زندگی که یک شغل سادهای وجود داشته باشه، من برای خاطر امرار معاش بروم آنجا این کار را انجام بدم، برگردم با خانوادهام زندگی بکنم، اصلاً یک چنین فضایی دیگر وجود ندارد.
جامعه جذابه و غیر از این نکته پر از تفریحات. ببینید یک زن میتونست با نهایت شادی تو خونهاش بشینه و احساس بکند که این مرد از الان که رفته دارد عرق میریزه، برای من دارد این کار را میکند و به شدت احساس خوبی داشته باشه که مثلاً یک چنین خانوادهای داره، چه مرد خوبی و الان زنا فکر کنم از این مرد میروند از خانه بیرون معلوم نیست که کجاست، چه کار دارد میکند.
نمیدانم منظورم چیه، اصلاً یک جوری فضایی وجود دارد که مردها اصولاً اگر کارم نباشد میروند بیرون. با دوستاشون باشن، تفریح بکنند. خیلی بیرون جذاب شده یا بیرون قبلاً جذاب نبود.
بیرونی وجود نداشت. کوچه، خیابون و نمیدانم مراکز تفریحی و انواع و اقسام فرهنگهایی که آدمها را بکشه از خانه بیرون. مردم بیشتر تا چند قرن قبل دارند امرار معاش میرفتن بیرون میاومدن. هرچند قدیما هم اینجوری بود که به هر حال مردها یک جوری به شغل خودشان وابسته میشدن، شغله کمکم مستقل میشد از اینکه خانوادهای وجود داشته باشه یا نه.
اصلاً مردها میتوانند رکورد دارند میزنن، مثلاً من کفش بهتری درست بکنم، میز و صندلیشون، اینکه این حالت که وجود دارد. ولی زنا ممکن است این حالتو نفهمند اصلاً. میتونستن حداقل تخیل بکنند که این مرد برای خاطر خانوادهاش دارد کار میکند.
گفتوگوی کلاس: خانواده، مدل و قانون
الان مردها اکثراً بله.
این را از کجا میدونید؟ که چی؟ که زنا خوشحال میشوند که اصلاً فکر کنم اگر خوشحال بشن، خوشحالیشون کلاً بحثش جداست. من یک ادعایی کردم که زنای گذشته، این اصلاً من هیچ، یک لحظه اجازه بدهید. من هیچ ایدهآلسازی در مورد گذشته نمیکنم. من میخوام، من اجازه بدهید. من حرفم این است که جامعه دوران گذشته امکان وجود یک خانواده ایدهآل را بیشتر فراهم میکرد تا الان.
ممکن است به دلایل فرهنگی، سنتی نمیشد اینجوری. مثلاً جامعه گذشته آنقدر زن حقیر مثلاً تو بعضی از فرهنگها شمرده میشد که اصلاً مرد نمیتونست برود به همچین، اگر یک مردی عاشق یک زنی هم میشد، احتمالاً دچار حالت خجالت میشد برای اینکه یک حالت احمقانهای بهش دست بده که مثلاً از یک حیوون، مثلاً میگویند آدم عاشق مثلاً فرض کنید گوسفنده، یکی از گوسفندهای خودش بشود.
در دانه شهرشه، مثلاً یک همچین، این مشهداً تو فیلم گاو، عاشق گاو خودش شده، برای اینکه چه بلایی سرش میآید وقتی که گاوش بله، مثلاً فرهنگ عربا، تو فرهنگ عربا نه، اصلاً اینکه ببینید فرهنگهایی این شکلی وجود داشته.
از این نظر میگویم که ذات فلان، ذات مرد فلان، ذات زن فلان. یعنی یک تخیلی میکنند که با اون، آنجا بهش فکر نمیکنند. این کار را میکردن، اصلاً یک کارهایی میکردن، اصلاً آمارشون اینجوری نیست.
مثلاً کسی که تو زندگی زناشوییاش عاشق بچه نمیشدن، اینکه در واقع عاشق بچه نمیشدن؟ عاشق مرد میشدن. خیلی گفتن که عاشق بچه میشدن. من اولاً از نیچه اگر دارید مثال میزنید که مربوط به دوران خیلی خیلی مدرنه، شروع دوران پستمدرن نیچه و چیزی که من گفتم این بود که امکان اینکه یک زن بچه بخواهد بدون مرد از نظر اقتصادی وجود نداشت، الان به وجود آمده.
نه، فکر میکنم شرایط سنتیای وجود داشت که حتماً زن اگر از نظر اقتصادی تأمین میشد، فکر میکنم خیلیا میل داشتن که بچههاشون را بردارن از خانه بروند راحت بشوند از دست مثلاً آن مردی که ممکن است آن مرد خشنای باشه و این حرفها. ولی اینکه طبیعت زن مثلاً اینجوری است یا نیست.
ببینید من چیزی که حرفهایی بر مبنای مدل روانکاوانه است که با استفاده از این حرفها تحلیل میکنم یک چیزهایی را و سعی میکنم نشان بدهم که این مدل خوب کار میکند در تحلیل و این کاریه که یک کار ساینتیفیک محسوب میشود و در عین حال میدانم و این را میگویم که مدلهای دیگر هم وجود دارد.
مثلاً میشود یک جور دیگر هم به مسائل زن و مرد نگاه کرد تا یک حدودی تحلیلم کرد تا یک جاهایی هم خوب درمیاد. مثلاً زن و مرد طبیعتشون یکیه فرهنگ و جامعه اینها را از هم دیگر جدا کرده. یک مدلی کاملاً ضد اینه، یک جاهایی هم خیلی خوب کار میکند. بنابراین چیزی که من میگویم اینجوری نیست که مثلاً فرض کن میخواهم یک چیزی را ثابت بکنم.
من بر اساس مدل خودم که مثلاً یک مدل یونگیه حالا تا حدودی یک حرفهایی دارم میزنم و سعی میکنم بگویم که چطور همه چیز با همدیگر جور درمیاد و یک بار هم از وقت گذاشتم یک نیمساعتی از طرف مقابلم حرف زدم که بدونید که یک جور دیگر هم میشود به مسائل نگاه کرد.
چیزی را ثابت نمیکنم. خب در مورد شما که میگویید آماری در مورد دوران باستان مثلاً شما آمار دارید؟ من دارم سعی میکنم که دوران باستان را من دوران باستان را توصیف میکنم به عنوان یک مثلاً فرض کن میخواهم بگویم که جاذبه خانواده و در خانه بودن در دوران باستان بیشتر از دوران مدرنه.
من با دوران باستان را بهطور دقیق توصیف میکنم. دورانی که اصولاً مسئولیت تفریحی وجود ندارد بیرون، امرار معاش سخته، طبعاً خانه جاذبه بیشتری دارد. دیگر اینکه آمار نمیخواد، چیز بدیه. سعی میکنم اگر یک جایی احتیاج به آمار داشته باشه مثلاً سعی میکنم یک شواهد بیشتری بیارم. یک جایی به نظرم آنقدر واضح است که همینجوری میگویم.
در عین حال که این جلسهایه که در عین حال که این جلسهایه که من دارم همینجوری تند و تند یک چیزهایی میگویم و هر کدومش فکر میکنم احتیاج به بحث زیادی دارد. زنا خیانتپیشه هستند؟
بله گفتم که مرحوم هملت این حرف را زده. من گفتم که این تصور سنتی که همینجوری وجود داشت و اینکه قانون یک چیزی است که بیشتر مردها وضع میکنن، مردها به راحتی مطیعش میشوند.
این یک بحث خیلی خیلی مفصل در روانکاوی که همه در آن مشترکن. یک نقطه مشترک فروید و یونگ و لاکان اینجاست که زن سوپرایگوش، جنبههایی به اصطلاح فروید سوپرایگوش به اصطلاح مثلاً لاکان یک جور دیگر که زن قواعد و قانونهایی که به اصطلاح حالا چه اخلاقی چه غیر اخلاقی یک جوری بیرونشه.
به اصطلاح یونگی آنیموس که منشأ این چیزها در زنه یک جوری در ناخودآگاه زن قرار گرفته. اینکه زن بیشتر به چیزهای طبیعی علاقه دارد تا با چیزهای قراردادی. قراردادها را بیشتر مردها میذارن و مردها در واقع بهش علاقه دارن، خیلی ممکن است جدی بگیرند. خیلی از مردها اصلاً فرق بین چیز طبیعی و قراردادی را بعضی مدت نمیفهمن.
زن بیشتر به چیزهای طبیعی علاقه دارد و چیزهای قراردادی از جمله مثلاً عهد و پیمان و مالکیت. مالکیت مردها اصلاً مالکیت ممکن است فرق بین مالکیتشون نسبت به دست خودشان و مالکیت نسبت به این بطری دیگر برایشان محو بشود. ولی زن یک جوری همیشه نسبت به چیزهای طبیعی با چیزهایی که قرار این بطری بنا به یک قرارداد مثلاً ممکن است مال من باشه.
ولی یک چیزی بهطور طبیعی مال منه. مردها گم میشوند گاهی در این قراردادها. قراردادهای اجتماعی را مردها معمولاً وضع میکنند با طبیعت مرد. قانونگذاری سازگاره و تبعیت از قانون. و این چیزی است که هست. سه نفر هر سه تا روانکاوی که با همدیگر اختلافات زیادی دارند اینجا را واقعاً مشترکن و من میتوانم حالا یک بحث مفصلتری هم در این مورد بکنم.
شواهد بدیهی و ساده هم دارد. دلایل در هر سه تا مدل هم دلایل مدلی خوبی دارد که چرا اینجوری باید نگاه کرد و بهطور سنتی هم بله زنها را پیمان شکن نمیدانم. و دقیقاً بگذارید من آن حرفی که اول زدم را تکرار بکنم.
زن به پیمانی قرار وفا میکند که یک جنبه انسانی عمیقی داشته باشه. نه به پیمانی که نمیدانم فلانجا یک عده نشستن تصمیم گرفتن که از فردا اینجوری بکنند. قرارداد، هرچه قراردادیتر باشه، زن راحت نمیپذیره. همین دفعه قبل هم فکر میکنم اشاره اینجوری کردم. در همین مقاله Lacan خیلی سریع به این اشاره میکند.
زنا وقتی که از حالت طبیعی زنا اینجوری است. وقتی از این حالت درمیآین، مثل اینکه بهطور مصنوعی میخواهند به قواعد و قراردادها مثلاً عمل بکنن، به یک حالت عجیب و غریبی میرسند که مردها آسیب میشوند. اینکه دیگر آن قانونها رو، این مثل اینکه قانون میشود برایشان مثل چیزهای طبیعی دیگر.
یعنی ما زنهای مثلاً کارمندی داریم که اصلاً روال کار اداری را ممکن است تعطیل بکنند از بس که مقرراتیه. برای خاطر اینکه این شیوهی، مرد یک جوری قانون و مقررات را میذاره، اطاعت میکند از قانون و مقرراتی که گذاشته شده و یک جوری درک خیلی طبیعی دارد که این قانون را خب برای این گذاشتن.
حالا اگر یک موردی اینشکلی پیش آمد میشود این قانون را گاهی هم زیر پا گذاشت. ولی زن یا قانون را رعایت نمیکند یا اگر بکند دیگر همونی که نوشتن دیگر.
یعنی این حالت انعطافی که، خلاقیتی که باید نسبت به قانون داشته باشه را بهطور طبیعی ندارد. به هر حال این نکته در هر سه تا مدل روانکاوی مشترکه. منشأ قانون از نظر Lacan هم حتی پدره. حالا این به هر حال یک مسئلهایه که میشود بعداً مفصلتر در موردش بحث کرد.
این جلسه خود این حالت را داشت که من یک مقداری زیادی چیز همینطوری یادداشت کردم. میخواهم در این جلسه بگویم تمومش بکنم و طبعاً خیلی چیزها را هم ممکن است نگفته باشم یا آنهایی هم که گفتم خیلی توضیح ندادم.
همینطور تند و تند گفتم و رفتم. باز به یک نکتهای که دفعه قبل یک اشارهای در کلاس شد و فکر میکنم نکته خیلی مهمیه، باز یکی از مکانیسمهایی که مردسالاری تأثیر میگذارد روی اینکه سکس خیلی اهمیت پیدا بکنه، این جدای از آن مسئله سرمایهداری و چیزی که از بیرون در واقع تحمیل میشود به نوعی، از درون اینجوری به وجود میآید که شما وقتی که در یک زمینهای که باید رشد بکنه، این رشد متوقف بشه، طبعاً فشار میآید به آن قسمت مثل یک همه ویژگیها، بگذارید اینجوری بهتان بگویم.
زن مدرن در واقع، زنی که در فرهنگ مردسالار زندگی میکنه، از مراتب معنوی زنانگی خودش محروم میشود. تنها چیزی که انگار از زنانگی برایش میمونه، جسم زنانهشه. روحش دیگر زنانه نیست. اینکه همه آن فشار زن بودنش منتقل میشود به مردها هم همینطور. مردها هم در نظام سرمایهداری از مردانگی خودش به یک معنایی محروم میشود.
مردهای دوران مدرن هم مردهای اختهشدهای هستند. اینکه همه، یکی از دلایلی که این اتفاق میافتد این است که همه چیز میآید تو سطح آن چیزی که باقی میماند از جنسیت. طرف چیزی دیگر از جنسیت خودش بهغیر از این نمیفهمه و میخواهد انگار همه آن شور زنانگی خودش را اینجا پیاده بکند یا مردانگیشو مخصوصاً.
مردها که در صورت افراز در جنسیت، یک بخشش در واقع از اینجا میآید در مردها که با آن جایی که واقعاً آن تعریفی که از مردانگی اینجا وجود دارد دیگر برایشان صدق نمیکند. تنها چیزی که از مردانگی میفهمند حالا آگاهانه یا ناخودآگاهانه آن رابطهی جنسی مرد و زنه.
بنابراین اینجا هم یک مردسالاری مؤثره در اینکه مراتب در واقع معنوی زنانگی را از بین میبرد. زن که نباشه، مردها هم به یک معنایی مردانگیشو از دست میدهد مخصوصاً در نظام سرمایهداری که کلاً نظام اختهکنندهایست و نتیجهاش این است که سکس اهمیت پیدا میکند. این جدای از آن روالی که سرمایهداری این کار را انجام میدهد.
خیلی چیزها مانده و من جلسه را دیگر نمیخواهم جلسه دیگهای در این مورد صحبت بکنم. دو تا نکته فقط بگویم که اینها همینجور به سرمایهداری باز به یک معنایی مرتبطه. جامعه مدرن، جامعه سرمایهداری امنیت ایجاد کرده. این خیلی نکته مهم و مثبتی بوده.
وقتی امنیت ایجاد میشه، معنایش این است که که زن تو دوران مثلاً فرض دوران باستان به اندازه کافی قانون حاکم نبوده و زن اهمیت نداشته بخواهد برای خودش مثلاً مسافر، مردها اهمیت نداشتن که میخواهند از یک شهر بروند یک شهر دیگر چه برسد زنا مثلاً بخوان این کار را بکنند. این که من این عدم اهمیت وابستگی زن را به مرد زیاد میکرد.
این از بین رفته. در واقع جامعه مدرن جامعه امنیه. قانون در آن حاکمه. در واقع یک پلیسی یک چیزی وجود داره، نیروی انتظامی که امنیت را برقرار میکند. بنابراین زن تحرکش بیشتر میشه، وابستگیش به مرد از نظر امنیت کمتر میشود. غیر از آن مسئله امرار معاش، یک جور در واقع ادامه حیاتش از این نظر هم ارتباطش با مرد قطع میشود.
بنابراین حضور بیشتر زن تو این جامعه امکان پیدا کرده، ولو اینکه جنبه امرار معاش هم نداشته باشه. بعد مجازاتهایی که در فرهنگ وجود دارد برای تخطی کردن از پیمان ازدواج از مرگ تبدیل شده تقریباً به هیچی. چرا اینجوریه؟ این قانونها شما این را برگردونید به سرمایهداری.
سرمایهداری کاری به کار خانواده ندارد. قانونهای شدید سرمایهداری چیزاییه که مربوط به کار اجتماعی میشه، مربوط به بحث کردن مالکیت میشود. شما تو همان جامعهای که یک چنین مقرراتی خیلی نرم شده، چیزی که مربوط به رابطه انسانها با همدیگر است مثلاً در حفاظت از خانواده، ببین نظام سرمایهداری قانون میگذارد و نظام سرمایهداری از رابطه خانوادگی چندان بهرهای نمیبره.
یک رابطه خانوادگی خوب باشه یا بد باشه. بنابراین توجه قانونگذار به این نیست که خانواده حالا به هم بخوره یا به هم نخوره. یک مقدار توجهی هم که وجود دارد توجه سنتیه. جا قوانین میروند به سمت اینکه جامعه را حفظ بکنند. نظام کار را حفظ بکنند.
این چیزی است که اگر اتفاقی در خونهای بیفتد به بیرون خیلی درز نکنه، کار را به اصطلاح از هم نپاشه، نظام کاری را خیلی لازم نیست کسی برایش به جامعه ربط نداره، به قانون ربط ندارد و کسی هم حق ندارد چنین مجازات. شما قانونهای دینی را که نگاه میکنید خیلی روابط فردی هم مشمول یک سری مجازاتهای اجتماعی میشوند.
ولی در جامعه مدرن اینجوری نیست. نظام سرمایهداری با جهتگیری تولید مثلاً فرض کنید کالا شکل گرفته، قانون میگذارد و کار میکند. این که حالا چیزهای دیگر یک جای دیگر دارد اتفاق میافتد تقریباً بیاهمیته. پس غلبه کردن این نگاه اینشکلی به جامعه، جامعه جاییه که یک عده آدم دارند پروداکشن انجام میدهند و مصرف میکنند و کلاً ما این را باید تنظیمش بکنیم.
مالکیت را کسی نباید نقض بکند. مقررات کار را نباید کسی نقض بکند. اینجا تا جایی که میشود مجازات میکنیم. شما مثلاً بخواهید گانگستربازی دربیارید، نمیدانم بانک بزنید، بانک را بزنید.
جایی که مردم پول عزیز خودشونو گذاشتن، مثلاً شما بخواهید غارت بکنید و این حرفا، این را میندازن تو زندان. ممکن است حالا یک راههای خیلی مجازاتهای سختتر هم وجود داشته باشه و ولی مسائل مربوط به خانواده تو قلب مثلاً مسائل جامعه سرمایهداری نیست.
بلکه من همیشه را این تأکید میکنم که آدم اگر درگیر یک روابط سنگین عاطفی در خانواده یا خارج از خانواده باشه خیلی از نظر نظام سرمایهداری نه تنها مطلوب حساب نمیشه، بلکه این یک جور آدمیه که احتمالاً زیاد کار، چون آدمی که صبح از خونهاش درمیاد همهاش دل تو دلش نیست که برگرده برود مثلاً پیش زن و بچهاش، این به درد نمیخوره.
برای کار به درد نمیخوره دیگر. هرچه آدمها کمتر روابط عاطفی عمیق داشته باشن، خب برای بیشتر دلبسته به کارشون میشن، بیشتر کار میکنن، ممکن است سه شیفت کار بکنند و نظام سرمایهداری در دورانی که احتیاج به نیروی کار خیلی زیاد داشت، طبعاً این فضا در واقع وجود دارد که آدمها هرچه کمتر تو خانوادهشون باشند بهتر است.
به نظر میرسد بعد از این مشکلات دارد حل میشود دیگر. ممکن است شما در دهههای آینده ببینید که این چیزها را سرمایهداری حذف میشوند به دلیل اینکه دیگر سرمایهداری انسان را بیشتر به عنوان یک نیروی کار نگاه نمیکند. بیشتر برای مصرف لازمش دارد تا برای کار کردن.
بنابراین بعضی از این تأثیرهای نظام سرمایهداری ممکن است حتی وارونه بشوند و منتها خب همیشه مخرب باقی میمونن، هیچوقت چیز خوبی نمیشود. من یک بخشهایی از اینجا را نگفتم، اینها را هم که یادداشت نکردم. حالا من میگویم نگاه هم نمیکنم چون بحثش ممکن است مهم باشه.
فکر میکنم یک چیزهایی گفتم که طبیعتشون یونگی بود و مثل همین مقاله خیلی از مدل یونگ استفاده سنگینی توشون نشد. بیشتر شاید معطوف به آن آثار اجتماعی. به هر حال این مقاله مقاله جالبی بود. من میل داشتم که یک جلسه اختصاص بدهم حالا دو جلسه هم شد، اشکال ندارد.
رنگ انار؛ قدرت و پدیدهشناسی
آقا من، بگذارید من در مورد اولین فیلمی که تصمیم گرفتم که در موردش صحبت بکنم، فیلم رنگ اناره.
همین امروزم به عنوان یک فیلم خیلی یونگی، یونگی نه اینکه هیچ ربطی به یونگ ندارد به غیر از اینکه خیلی سمبلیکه. یعنی سمبولاشم با ناخودآگاه شخصی و اینها خیلی مربوط نیست و فکر کنم به عنوان یک چیزی که خیلی استفاده از نظام سمبولیکی که یونگ بیشتر بهش در واقع میپردازه، سمبلها به معنای جمعیش.
از ناخودآگاه جمعی هم در آن مطرحه، فکر کنم بد نیست که از اینجا شروع بکنیم. حالا به هر حال یک فیلمیه که من خودم شخصاً بهش علاقه دارم. یک کاری که میکنم این حالا این جلسه، این جلسه میدهم به شما و ندید به کسی. خودتونم نگاه نکنید. من جلسه آینده اگر پروژکتور در اختیارم بگذارید به عنوان مقدمه یک قسمتهاییشو میگم، یک حرفایی در موردش میزنم.
بعد بروید همه نگاه کنید جلسه بعدش صحبت بکنیم. چون این فیلمو هر کسی همینجوری ببیند احتمالاً خیلی بدش میآید و من خیلی ناراحت میشم اگر کسی بدش بیاید و خیلی بیشتر ناراحت میشم اگر یک نفر بگوید که من بعداً آن ندیدم اصلاً. من معمولاً به دوستای خودم که در مورد مسائل سینمایی باهاشون بحث میکنم، اخطار میکنم که در مورد این فیلم اصلاً حرف بدی نزنید.
از هر حرف بدی که بدش میآید. متوجه نشدم. آها خب. یک طرحی به روی این میشد کرد که به این صورت که من دارم تو ماجرای خانوادههای بزرگ بشود و مثلاً خیلی حالت عالمانه تعبیری دارد و بعد رومون نمیشود که مثلاً برگردیم و آن را نقد بکنیم.
رهبر جامعهشون پدره. هرچه میخواهد به قول معروف پدره. یک چیزی میخواهم بگویم. یک چیزی میخواهم بگویم. چون رومون نمیشود که ما در نقد کنیم. من جلسه قبلی هرکی در مورد وضع سیاسی ایرانیا زده شد تو آن کلاس، خودم یک چیزی گفتم آقای شیری هم که بودن یک چیزی گفتن. موضوع خوبی است که در موردش از این زاویه روانکاوی بحث بشود.
یک جلسه وقت میذاریم بحث میکنیم. منتها یک خورده سیاسیه دیگر. به هر حال ما آدمهای غیرعادی هستیم از نظر سیاسی. یک مطلب، من این چیز نکته مهم اینه، رابطه ایرانی با قدرت یک جوری عجیب و غریبه. اینکه چه، اینکه چهجوریه؟ الان من فکر میکنم خیلی مهم است که این را بفهمیم که یک جور خاصیه.
غیرعادیه و من این که چرا اینجوری شده، تحلیل بکنم. فکر میکنم خود پیچیدهست رابطه ما. در واقع ما من احساسم این است که ما یک جورهایی عاشق قدرتیم ولی در ناخودآگاهمون انکار میخواهیم بکنیم که از قدرت خوشمون میآید.
در حالی که اکثر جوامع دنیا به قدرت به عنوان یک چیزی که دوست دارند بهش برسن، میدانند دوست دارند و میگویند هم دوست دارند بهش برسن و قدرت خوب است.
ما میگوییم قدرت بده. انگار یک جوری، مخصوصاً قدرت اجتماعی دیگر. یک جوری نه، حالا ببینید به نظر من مهم است که اول اینجا این پدیده را خوب بفهمید. شما دارید میخواهید تحلیلش بکنید. شما میخواهید از تحلیلش یک جوری برسید به اینکه چهجوریه.
از اصلاً اینکه ما در یک خانواده داریم، والد قوی، والد در آمریکا یک جورهایی ایشان تحلیلش دفعه قبل این بود که آمریکاییها والد قوی دارن، ما کودکیم. برعکس شما حرف میزنم. اینها یک خورده مسئله پیچیدهتره. اول یک خورده آدم مثالهای روی پدیدهشناسی ببینه، پدیده چیه، بعد سعی کند که تحلیل بکند. از خانواده شروع نکند به تحلیل کردن.
در مورد فیلم «رنگ انار» که گفتی، این یونگی نیست یا نه؟ نه، روشش یونگیه. این اصلاً طی مسیر فرایند درمانی در صورتی که درسته؟ بله.