در این جلسه مفهوم مردسالاری تعریف و از خشونت آشکار و کنارزدن صریح زنان تفکیک میشود. سرمایهداری مردسالار بهعنوان پدیده فرهنگی و فلسفی بررسی میگردد و تفاوتهای رفتاری مرد و زن، واژگان ارزشگذار و طراحی مردانه ساختار کار و پزشکی طرح میشود.
مقدمه: منظور از مردسالاری
بله اجازه بدهید شروع کنیم بحث را. من به عنوان مقدمه میخواهم یک توضیحاتی بدهم که نه به طور دقیق، به طور نسبی تا حدودی بیان بکنم که منظورم از مردسالاری چیست. همین الان فکر میکنم یک سوءتفاهمهایی ممکن است وجود داشته باشه. ما یک مقدار واژههایی که به کار میبریم ممکن است خیلی معنیهای روشنی نداشته باشه.
این مشکل هم فقط تو زبان فارسی نیست. تو زبان انگلیسی هم همچنان این مشکل وجود دارد. خیلی جاها مخصوصاً وقتی که در مورد فمینیسم صحبت میشود شما فکر میکنم گرایشهای مختلف فمینیستی را که با همدیگر مقایسه بکنید بعضیهاشون درست برعکس حرفهای همدیگر را میزنند ولی اسم همهشان فمینیسم.
مردسالاری هم حالا من یک شاید نیم ساعت، سهربع طول بکشه به یک تعریف دقیقی از منظور خودم وقتی میگویم مردسالاری برسم. ولی حداقل میتوانم به عنوان مقدمه بگویم که چه چیزهایی منظورم نیست وقتی از مردسالاری صحبت میکنم. باز به عنوان مقدمه بگذارید بگویم که من اعتقاد دارم، این را مرتب هم گفتم که بزرگترین مشکلی که الان در دنیا وجود دارد وجود یک نظام سرمایهداری مردسالار.
سرمایهداری مردسالار به عنوان مسئله اصلی
اینکه هیچجور تحلیلی از نظام سرمایهداری بدون توجه به آن وجه مردسالاری که وجود دارد تو این نظام به نتیجه خوبی نمیرسه و توجه صرف به مردسالاری هم چندان مشکلی را حل نمیکند. فکر میکنم که لزوم دارد که ما این نظام سرمایهداری مردسالار رو، حالا این اسم واقعاً اسم خوبی برای نظام نیست.
حالا من سعی میکنم یک خورده جلوتر توضیح بدهم. ولی به هر حال لااقل تو زبان فارسی ما همین یک دانه واژه واژه را داریم که در این مورد استعمال شده. من اعتقادم این است که شرط خود اعتقادات شاید تند و رادیکالی باشه.
من فکر میکنم که اگر تعریف روشنفکر این است که روشنفکر آدمی که یک جور به مشکلات اجتماع خودش یا مشکلات جهانی به نوعی توجه میکنه، من واقعاً معتقدم که شرط لازم، نه کافی، برای اینکه یک نفر خودش را روشنفکر بدونه یا کس دیگری را روشنفکر بدونه این است که یک شناختی از این نظام موجود در دنیا داشته باشه از هر دو تا وجه سرمایهداری و مردسالاریش و فکر میکنم لازم است روشنفکری این هم هست که مخالف با این نظام باشه.
یعنی صرف اینکه شناخت خوبی از مکانیسمهای موجود در دنیا داشته باشه کافی نیست. من سعی میکنم در انتهای سخنرانی یک مقدار اشاره کنم به مناسبات بین سرمایهداری و مردسالاری و اینکه چرا چطور میشود در واقع تحلیلها را به جایی رسوند که به یک معنای همه مشکلات عمدهای که بشر، بشر معاصر دارد مربوط میشود به استقرار یک چنین نظامی که دو تا جنبه سرمایهداری و مردسالاریش به همدیگر فیدبکهای مثبت خوبی میدهند و یک جوری در واقع همدیگر را تقویت میکنند.
من قبلاً در مورد سرمایهداری سخنرانی کردم و حالا در اینکه این بحث یک جوری در واقع حالت خودکفا پیدا بکند یک چند دقیقهای وقت میذارم اشاره مختصری به محتوای بحثهایی که در مورد سرمایهداری کردم میکنم.
منتها اگر میخواهید بیشتر در واقع تو جزئیاتش را بدونید میتوانید به همان فایل صوتی سخنرانیهایی که موجوده مراجعه بکنید. و قصد آن موقعی که در مورد سرمایهداری صحبت کردم واقعیت این است که شاید همان موقعها قصد این را داشتم که یک روزی هم در مورد مردسالاری صحبت بکنم.
چرا سخنرانی مردسالاری دیر برگزار شد
فکر میکنم اولین سخنرانیای که کردم مربوط به چهار سال قبل میشود و میل دارم و معمولاً همیشه گفتم که یک روزی خلاصه یک جلسه در مورد مردسالاری میذارم. آن دفعه در شریف برگزار شد جلسه، این دفعه حالا در تهران دارد برگزار میشود. به دلیل خاصی ندارد. که آنها یک خورده احتیاج بیشتری به اینکه در مورد سرمایهداری باهاشون صحبت بشود داشتم.
ولی اینکه مردسالاری که دارد برگزار میشود علتش این نیست که شما نیاز بیشتری به بحث در مورد مردسالاری دارید. من واقعاً میل دارم این را بگویم به عنوان مقدمه که چرا این همه طول کشید تا من خلاصه به این نتیجه برسم که میتوانم یک سخنرانی درباره مردسالاری بکنم.
میخواهم این احساس خودمو بیان بکنم که چقدر صحبت کردن در مورد این موضوعی که من امروز میخواهم صحبت بکنم به نظرم سخت میرسید. و واقعاً میخواهم یک خورده شما را به اصطلاح به صبر دعوت بکنم. فکر نمیکنم همه چیزهایی که اینجا گفته میشود تو یک جلسه را بتوانم طوری بیان بکنم که شما خیلی خوب و عمیق بفهمین.
فکر میکنم موضوع مردسالاری خیلی خیلی پیچیدهتر و عمیقتر و نامفهومتر و گنگتر از موضوع سرمایهداریه.
پیچیدگی موضوع نسبت به سرمایهداری
به دو دلیل، یکی اینکه این ذاتاً مسئلهایه که محتواش اینطوریه که صحبت کردن در موردش سخته و دیدن یک پدیدهای تحت عنوان مردسالاری به این معنایی که من میخواهم بگویم خیلی خیلی ممکن است سخت باشه چه برای زنها چه برای مردها.
و شاید علتش این است که به مسئله جنسیت مربوطه و آدمها خلاصه یا مردن یا زنن. بنابراین یک جوری یک فضای تاریکی در مقابلشون هست در حالی که در مورد سرمایهداری فکر نمیکنم زن و مرد بودن یعنی یک تفاوت واقعی از نظر مکانیسمهای مثلاً فیزیولوژیک یا طرز کارکرد ذهن تأثیری در درک سرمایهداری بگذارد.
این یک نکتهست که اصلاً ذاتاً این موضوع موضوع سختیه و نکته دوم این است که ما یک literature خیلی خیلی عظیمی در مورد سرمایهداری داریم. تا هر چقدر که بخواهید فکر میکنم غنیه. حداقل از ۱۵۰ سال پیش که مارکسیسم ایجاد شده تا امروز شاید تو ادبیات سیاسی دنیا یا فلسفی دنیا چیزی به اندازه سرمایهداری مورد مطالعه و نقد قرار نگرفته.
در حالی که مردسالاری حقیقتاً مطالعه جدی شاید در موردش نشده به این معنایی که من دارم اینجا میگویم. که در واقع یک مردسالاری که من در موردش میخواهم صحبت بکنم یک جور پدیده اجتماعی نیست.
مردسالاری بهمثابه پدیده فرهنگی و فلسفی
بیشتر در واقع یک پدیده فرهنگی و شاید حتی بشود گفت یک پدیده فلسفیه.
به هر حال من این مقدمه را دارم میگویم برای اینکه یک خورده صبر داشته باشید. خیلی انتظار زیادی از این سخنرانی ندارم که مثلاً یک دفعه شما بعد از این سخنرانی خیلی خوب فهمیده باشید که این مشکلی که داریم بهش اشاره میکنیم چیه، چقدر عمیقه و بتوانید همه این مباحث را مثلاً تو ذهنتان بسط بدهید.
شاید اگر ۱۰ جلسه بود یک امید کوچیکی در من پیدا میشد که تا حدودی زیادی بتوانم یک چیزهایی که حداقل تو ذهن خودم هست بیان بکنم. من واقعاً میخواهم بگویم که اگر در طی سخنرانی یک جرقههایی تو ذهنتان زد که یک در مورد یک چیز واقعی و مهمی داریم صحبت میکنیم، فکر میکنم نتیجه کافی از این سخنرانی را من گرفتم.
احتمالاً البته فردا صبح این جرقهها خاموش میشود برای خاطر اینکه این مردسالاری در اعماق نهاد بشر در واقع یک جوری رسوخ کرده. مهم نیست که شما مرد یا زن باشید. من فقط یک جوری سعی میکنم که بیان بکنم همان جرقهها حداقل ایجاد بشود. اینها را مقدمات را گفتم برای خاطر اینکه هم سعی میکنم یک جوری اهمیت موضوع را برسونم.
به نظر من این موضوع از موضوع سرمایهداری خیلی خیلی مهمتره. اگر سرمایهداری یک پدیدهایه که مثلاً چند قرن در چند قرن اخیر به وجود آمده و کمکم این نظامی به وجود آورده که حاکم شده در زندگی اجتماعی بشر بیشتر و البته تأثیرات عمیق روانی هم گذاشته ولی مردسالاری یک پدیدهایه که تقریباً فکر میکنم با تولد بشر به نوعی همراهه.
فکر نمیکنم قرنی وجود داشته در ابتدای زندگی بشر هم که این پدیده به این معنایی که من دارم میگویم در آن موجود نبود. و مطمئناً در طول همانجوری که سرمایهداری به طور مداوم در حال رشد کردنه، مردسالاری هم همچنان در حال رشده. متوقف نشده.
برخلاف تصوری که بعضیها از جنبههای اجتماعی مردسالاری دارند که فکر میکنند که آنجا یک موفقیتهایی به دست آمده در ظاهر، ولی لااقل این معنایی که من برای مردسالاری میخواهم اینجا قائل بشوم فکر میکنم که رشد مداوم داشته و اتفاقاً در قرن بیستم لااقل میتوانم بگویم که رشد عظیمی پیدا کرده.
یعنی بعد از به وجود اومدن ارتباطات و رسانهها و اینها که امکان کار فرهنگی بیشتری را در واقع فراهم کرده، این معنای مردسالاری که من مد نظرم هست به اوجش در طول تاریخ رسیده. معلومم نیست به کجا ختم میشود.
با توجه به لینکهای خوبی که بین مردسالاری و سرمایهداری به وجود اومده، این دو تا یک جوری لازم و ملزوم همدیگر شدن، به هر حال به نظر میرسد که به این راحتیها نشود رشدش را متوقف کرد. من اول جلسه سرمایهداری گفتم که انتظار نداشته باشید که در جلسه حرف از این بزنم که مثلاً مش راه حل مشکل سرمایهداری تو دنیا چیست.
فکر میکنم حداقل ۱۵۰ ساله که همه متفکرها و روشنفکرهای دنیا به این موضوع فکر کردن و اگر پیشنهادهایی هم داشتن پیشنهادهای خوب یا بد به هر حال بوده، عملی نشده. الان به یک جایی رسیدیم که چندان پیشنهادی هم وجود ندارد. در مورد مردسالاری هم کم و بیش اینطوریه.
حالا من منتها در این سخنرانی با حدودی سعی میکنم به یک شمایی از اینکه حدوداً ممکن است بشود چه کار کرد، لااقل یک اشارهای بکنم. در واقع یک جور راهحلهای فمینیستی که مطرحه، انواع و اقسام کارهایی که نهضتهای فمینیستی میکنن، شاید بعضیهاش به هر حال باعث کند شدن رشد سرمایهداری بشود.
شاید تو این سخنرانی به یک جایی برسم که یک خط کلی که چه جوری ممکن است بشود رفتار کرد، حالا هرچند نظر عملی ممکن است قابل اجرا نباشد را بهش اشارهای بکنم. به هر حال بیشتر من در این جلسه هم منظورم تحلیل کردنه و بیان کردن آن واقعیت آن مشکله، نه حرف زدن در مورد راهحلها.
باز به عنوان مقدمه بگویم من دارم کمکم شهرت پیدا میکنم به اینکه واژهها را به یک معناهای دلبخواهی به کار میبرم. یعنی وقتی مثلاً میگویم کاپیتالیسم، همه ممکن است آن معنی کاپیتالیسم به معنای یک نظام اقتصادی که مقابل سوسیالیسم قرار دارد به نظرشون بیاید و من کاملاً به یک معنای دیگهای میگویم کاپیتالیسم. حالا یا به فارسی مثلاً به جای سرمایهداری میگویم سرمایهسالاری.
اینکه چرا اینجوری رفتار میکنم، برای خاطر اینکه فکر میکنم واژهها را بد دارند استعمال میکنند و سرمایهسالاری به آن کاپیتالیسم به این معنایی که الان جا افتاده، این واژه نمیخوره. فکر میکنم واژه کاپیتالیسم مناسبه برای معنایی که من دارم ازش استفاده میکنم و به همین ترتیب از واژه مردسالاری هم دارم یک جورهایی بد استفاده میکنم.
الان هم دارم اعتراف میکنم. شاید واژه بهتر برای موضوع این سخنرانی مثلاً یک واژهای مثل نر سالاری باشه که متمایز با مردسالاری به نظر بیاید. برای اینکه مردسالاری یک واژه استفاده شدهایه که بیشتر جنبه اجتماعی تسلط مرد به زن را در واقع بیان میکند. حالا اجتماعی یا حتی فردی، مثلاً در خانواده.
ما واژه پدرسالاری را داریم تو زبان فارسی که دیگر به طور قطع یک جوری جنبههای اجتماعی دارد و تو زبان انگلیسی هم ما انواع و اقسام واژهها برای بیان چیزهایی که فمینیستها باهاش مخالفت میکنند داریم که از جمله چیزی واژه مترادف با مردسالاری، پدرسالاری داریم یا مثلاً چیزی که ترجمه میشود نرینهسالاری، مثلاً فالوسنتریزم که در ایدههای خاص لکان در واقع بیان شده، شاید نزدیکتر به این چیزی باشه که من دارم ازش صحبت میکنم. یا واژه میسوجنی به معنای نفرت و تنفر از زن که فمینیستها گاهی در واقع تحلیلهاشون به این مفهوم برمیگردد.
تعریف عملی مردسالاری در این جلسه
به هر حال واژه مردسالاری را من خودم اگر اجازه بدهید تو این جلسه تعریف میکنم دیگر.
اگر شما بعداً فکر کردید که واژه دیگهای مثل مثلاً فرض کنید نر سالاری مناسب بود، میتوانید از این واژه استفاده بکنید. من قبلاً نمیاومد عنوان این سخنرانی را نر سالاری بگذارم ولی فکر میکنم بیشتر سوءتفاهم ایجاد میکرد. یعنی معلوم نمیشد که اصلاً نر سالاری معنایش چیه، چون واژه مستعملی تو زبان فارسی نیست.
ما احتیاج به حداقل ۵، ۶ تا واژه داریم که این انواع و اقسام مفهومهایی که اینجا وجود دارد را بپوشونه و دو تا ظاهراً فعلاً بیشتر نداریم. حالا باید کمکم ابداع بکنیم ببینیم چیها را میشود جای معادل انگلیسیاش گذاشت.
خب این توضیحات در واقع یک جور حالت اعتراف به اینکه شاید عنوان این سخنرانی چندان مناسب برای مفهومی که دارم بیان میکنم نباشد و فکر میکنم چارهای هم نداشتم به غیر از اینکه این کار را بکنم.
به هر حال این اعتراف را دارم، حالا سعی میکنم که به نوعی در طول سخنرانی حداقل روشن بکنم که منظورم بنابراین اگر اومدید اینجا در مورد ظلمهایی که در طول تاریخ مثلاً مردها به زنها کردن یک چیزهایی بشنوید، معمولاً مردسالاری یعنی اینکه مردها مثلاً فرض کنید اعمال خشونت کردن، ساختارهای اجتماعی به وجود آوردن که زنها را کنار زدن و این حرفها، من واقعاً نیومدم امشب در مورد این چیزها صحبت بکنم.
آنچه این بحث نیست: خشونت آشکار و کنارزدن زنان
هرچند آن این چیزها هم جای صحبت کردن فراوان دارد. منظورم این نیست که اینها مهم نیستند، ولی من یک لایههای خیلی خیلی پنهانتری از مردسالاری را میخواهم مطرح بکنم که یک خرده دیدنش ممکن است سخت باشه.
و برای اینکه دچار این مشکل نشم که وقتی که از این نوع مردسالاری که به اصطلاح میشود شاید اسمش را مردسالاری مدرن گذاشت، یک چیزی است که تو دوران مدرن در واقع بیشتر نمود پیدا کرده، وقتی اگر از مردسالاری مدرن صحبت میکنیم و یک جوری در واقع از مردسالاری سنتی صحبت نمیکنیم، برای اینکه این ابهام خدای نکرده پیش نیاد که مشکلات مردسالاری مدرن را وقتی میگیم، منظورمون این است که آن مردسالاری سنتی یا جامعه سنتی که این نوع مردسالاری هنوز در حالت خفا بوده، جامعه خوبی بوده و مشکلی در آن نبوده، من حداقل میل.
دارم که این ابهام را در همین ابتدا رفع بکنم که تا هر جایی که بخواهید من شخصاً با آن جنبههای مردسالاری هم مخالف هستم.
یعنی هیچ چیزی در واقع نمیشود به اصطلاح کوتاه آمد به یک نحوی به دلیل اینکه در مورد یک جور مردسالاری عمیقتری داریم صحبت میکنیم، بگوییم آن مردسالاری که به طور سنتی وجود داشته در جوامع همه جای دنیا چیز مهمی نیست یا مثلاً به نوعی موضوع خوبی برای صحبت نیست.
من برای همین میل دارم که از اول این هم روشن باشه که به هیچ وجه این حملههایی که به نظام مدرن میکنند معنایش طرفداری از سنت نیست. اگر از سرمایهداری مثلاً فرض کنید ایراد میگیرم معنایش این نیست که فئودالیسم چیز خوبی است. معمولاً یک جوری این تقابل مدرن مدرنیته و سنت فضا را ایجاد میکند که کسانی که با مدرنیسم مخالفن، طرفدار سنتن.
من شخصاً میخواهم که این را از همین اول روشن بکنم که برای همینم یک چیزی حداقل آماده کردم برای شروع سخنرانی که کوتاهی نکرده باشم در محکوم کردن آن نوع رفتارهای خاصی که مردها در طول تاریخ نسبت به زنها اعمال کردن. منتها آن حرفها فکر کنم تکراریتره و جاهای دیگر هم میتوانید اسناد و مدارک زیادی در واقع در موردش ببینید.
من همه شما میدانید که مردها در دورههای تاریخ در جاهای مختلف، جغرافیای مختلفی کارشون به جایی رسیده که دخترها را زنده به گور کردن. یعنی حق حیات را در واقع حتی از زنها گرفتن. تا دلتون بخواهد اعمال خشونت نسبت به زنها وجود داشته. زنها به نوعی در یک بخش عمدهای از تاریخ و جغرافیای بشر اسیر مردها بودن.
چه در جنگ اسیر شده بودن یا مثلاً طی روابط خانوادگی به اسارت مرد دراومده بودن. حس تملک مرد نسبت به زن یک حس طبیعی در سراسر جهان بوده. هنوزم که هنوزه شما در غرب این سنت پایداره که وقتی که زن ازدواج میکند اسمش تغییر میکند.
در اروپا تا همین دو قرن قبل وقتی زن ازدواج میکرد همه اموالش مال شوهرش میشد. یعنی اصولاً زن مالکیت برایش به رسمیت شناخته نمیشد. ما در شرق خیلی پیشرفتهتر بودیم نسبت به غرب.
مالکیت و حقوق زن در شرق و غرب
یعنی لااقل تعدادی از جوامع شرقی از جمله جامعه ایران مالکیت را برای زن به نوعی به رسمیت میشناخت از نظر قانونی. ولی در اروپا اینجوری نبود.
یعنی اگر زن حتی یک شاهزاده خانم بود و کلی از پدرش مثلاً فرض کنید به نوعی ملک و املاک بهش رسیده بود، به محض اینکه ازدواج میکرد به طور کامل این املاک در اختیار شوهرش قرار میگرفت. اسمشم عوض میشد. ماهیتش انگار عوض میشد. اینها ویژگیهای سنتی مردسالاریه.
شما خیلی خیلی از این چیزها را شنیدید که چه فجایعی در واقع در دنیا اتفاق میافتاده و مطمئن باشید که خیلی خیلی چیزها را نشنیدید. و من حداقل برای اینکه مطمئن باشید که خیلی چیزهای عجیب و غریبی وجود دارد تو دنیا که نشنیدی بدون اینکه وقت زیادی بگیرم میخواهم یک نمونه را بگویم. چند نفرتون میدانید که foot binding چیه؟
یک نفر دو نفر، سه نفر، چهار، پنج، شش نفر، هفت نفر از این جمعیت کمتر از مثلاً ۱۰ درصد آدم میدانند که foot binding چیست. foot binding یک سنتیه که در چین حداقل ۱۰ قرن اجرا شده.
آن هم این است که پای دخترا را در ابتدای سالهای اول بعد از تولد با یک باندی محکم میبستن که بزرگ نشود پاشون. این زن چینی که اینجا میبینید، همانجوری که در عکس مشخصه پاهای خیلی خیلی ظریف و کوچیکی دارد.
بستن پای زنان در چین
لااقل از این بیرون که در کفشه یک ویژگی خاصی دارد. مردها پای کوچیک زنا را دلیل بر زیبایی میدونستن و اینجوری میپسندیدن و به خودشان حق میدادن که این کار را انجام بدن.
یعنی پا را در یک حالت غیرطبیعی آنقدر محکم ببندن که دیگر رشد نکند. و خیلی از زنهای چینی فکر میکنم در سراسر عمرشون این بانداژ را داشتن و هیچوقت باز نمیکردن. و اگر فکر میکنید که آسیب خیلی جدی وارد نمیشد، یک پای باز شده را من اینجا عکسشو برایتان نمایش میدهم که این در واقع نتیجه foot binding.
این بلاییه که سر پای یک زن به طور طبیعی میآید. این عکس X-ray پای foot binding شدهست. و اینکه کجای این زیباست خب مرد چینی احساس میکرد که اینجوری زیباست و مایملک خودش را در واقع ترجیح میداد که پاش را به این شکل ببنده.
زنهای چینی همینطور که سنشون بالا میرفت دچار مشکل در راه رفتن میشدن ولی برای مردهای چینی مهم نبود که زنا نمیتوانند خوب راه بروند. برایشان مهم این بود که پاهاشون تا حد ممکن کوچیک باشه.
اینکه یک هوسهای اینجوری مرد تسلط کامل داشته، زن ملکش بوده و هر کاری که دلش میخواسته میکرده، فکر میکنم foot binding یک نماد خیلی خوبی از نوع به اصطلاح مردسالاری به معنای اجتماعیشه که من نمیخواهم در موردش صحبت بکنم و من فکر میکنم آن چیزی که میخواهم صحبت بکنم خیلی بدتر از foot binding.
من این را فقط به عنوان یک نمونه از اینجور سنتها در اطراف و اکناف دنیا زیاده که شما باهاش آشنا این حالا foot binding چیز معروفیه برای اینکه جنجالیه در جامعه چین اوایل قرن برای باز کردن پای دخترا در واقع پیش آمده و کلی سر و صدا کرده تو غرب هم کلی منعکس شده که چنین سنتی آنجا وجود دارد.
چون در جوامع سنتی خیلی خیلی قدیمی که الان آثاری ازشان نیست، سنتهای وحشتناکتر از این پیدا میکنید که نمونهاش آن چیزی است که همهمون میدانیم لااقل در همین جغرافیای نزدیک ما زنده به گور کردن دیگر زنده به گور کردن قطعاً از foot binding بدتره.
یعنی ببینید این حس مالکیت مرد در حدیه که میتواند حیات زن را هم در واقع از بین ببره و از هیچ به نظر نمیآید. احساس گناه و مشکل و اینها هم خیلی از نظر سنتهای اجتماعی میشود.
و من این را به عنوان مقدمه گفتم که حرف نزدن در مورد این نوع جنبههای مردسالاری که یک فشار ظاهری که از بیرون به طور مستقیم با زور و شلاق و اینها به زنا میاد، اینکه مسئله نیست اینها مهم نیست ولی من میخواهم ادعا ادعام این است که یک چیز مهمتری وجود دارد که پنهانتره و اگر اینجور رفتارهای مردها با زنا فروکش کرده به نوعی این نوع در واقع مردسالاری جدید تازه حالا در اونخوان جوانیه و با سرعت خیلی زیاد دارد رشد میکند و به اوج خودش رسیده.
خب این مقدمات را من گفتم که روشن بشود که در مورد این چیزها نمیخواهم حرف بزنم و حالا خیلی مختصر میخواهم در واقع یک مقدار در مورد متدولوژی اینکه چه جوری میخواهم به این موضوع نزدیک بشوم صحبت کنم. بعد یک مقدمه خیلی مختصری در مورد سرمایهداری و سرمایهسالاری میگویم و بعد میرسم به مطرح کردن خود موضوع مردسالاری.
بگذارید این عکس اینجا باشه شما گاهگداری نگاهی بهش بکنید. فکر نکنید عکس عجیب و غریب و مثلاً استثنایی یا همهشان من عکس امروز که اصلاً بیام دنبال یک اسلاید میگشتم، ما در گوگل ایمیج سرچ بکنید، همه پاهای باز شده دقیقاً همین شکلیان، چون یک جور خاصی بسته میشدن. بنابراین فکر نکنید اغراقآمیزه.
باور کنید چیزهای خیلی بدتر و عجیبتر از این هم بود. من فکر کردم خلاصه خیلی هم دیگر حالتون بد نشه، یک خوبش را آوردم.
خب یک یک نکته در از نظر روش بحث کردن این است که هر جایی که ما داریم در مورد علوم انسانی صحبت میکنیم، فکر میکنم اگر قرار است که یک جوری متدولوژی علمی را رعایت بکنیم، حتماً باید بحث تا جای ممکن مبتنی بر یک مدلی از فعالیت روانی انسان باشه.
یعنی اصولاً من مشکل دارم با اینکه شما یک تحلیل اجتماعی ارائه بدید، در مورد رفتارهای اجتماعی انسان صحبت بکنید، در مورد رفتار اقتصادی یا هر چیز دیگهای که مربوط به انسانه صحبت کنید، بدون اینکه روشن کرده باشید که چه مدلی از انسان در ذهنتان هست.
و این چیزی که من دارم میگم، فکر میکنم مشکل اساسی، من خودم کمکم دارم ناراحت میشم، بگذارید در یه، بگذارید این باشه. مشکل علوم انسانی این است که به نوعی من فکر کنم خودم به جزئیاتش دقت نکردم. که آن چیزی که اینجا هست هی یک خورده بیشتر اعوجاجها را دارم میبینم.
شما تا وقتی ندونید، ببینید شما وقتی مثلاً در فیزیک میخواهید یک بحث علمی بکنید، من برای هر سخنی در مورد یک ذره، در مورد حرف زدن در مورد یک مدار الکتریکی، به هر حال یک جور مدل لازم دارید که مطالعهاش بکنید.
مدل روانشناختی برای علوم انسانی
اینکه من در مورد رفتارهای انسان، در مورد جامعه انسانی، هر چیزی وابسته به انسان به خودم حق بدهم صحبت کنم، بدون اینکه یک مدلی از شیوه رفتار انسان در اختیار داشته باشم، مطمئناً بحث را از حالت علمی تا حدودی زیادی خارج میکنم.
من به این دلیل تصورم این است و همیشه مدام تو هر بحثی که میکنم همیشه سعی میکنم این کار را بکنم که بر اساس یکی از مدلهای ارائه شده در مورد انسان حرفام را بزنم. در واقع یک جوری بحثهای علوم انسانی را مبتنی بکنم به یک مدلها یا دادههای روانشناختی و روانکاوی.
با اینکه این مدلها کامل نیستن، روانکاوی، روانشناسی خیلی تو حالت به اصطلاح ابتدایی و نوزادی خودشه، مثل بقیه جنبههای علوم انسانی، ولی فکر میکنم لازم است که به هر حال یک خورده روشن بکنیم که وقتی در مورد رفتار انسان داریم صحبت میکنیم، اصولاً انسان چه جوری رفتارهاش شکل میگیرد تا به نوعی بتوانیم تحلیل ارائه بدهیم از اینکه چرا بعضی از رفتارها را در جامعه یا در طول تاریخ دیدیم یا الان به یک وضعیت فاجعهباری رسیدیم.
این که این نکته را من سعی میکنم در این جلسه هم رعایت بکنم. همانطوری که تو آن جلسههایی که در مورد سرمایهداری داشتم، سعی کردم که بر اساس یک مثلاً مدل رشد که در روانشناسی عمومی صحبت بکنم.
نهایت سعیام را میکنم در عین حال که کمترین پیشفرضهای ممکن را در واقع در نظر بگیرم. برای خاطر اینکه فکر میکنم خیلی حرفها را میشود بدون پیشفرضهای خاص، یعنی بدون وابسته شدن به یک مکتب روانکاوی بیان کرد. به غیر از یک جا که صریحاً میگویم که خب یک جای مورد اختلافیه و از یک ایده خاص دارم استفاده میکنم. این یک نکته.
نکته دوم این است که این را فراموش نکنید، فکر میکنم موضوع خیلی جدیه که شما وقتی بحث ساینتیفیک (scientific) میکنید، به هیچ وجه ملزم نیستید که بگویید مدلتون را از کجا آوردید. وقتی برای تحلیل رفتار انسان یا هر پدیده اجتماعی مدل ارائه میکنید و بحث خودتان را ارائه میکنید، کسی نمیتواند از شما بپرسه که چه استدلالی داری که این مدلی که داری میگی، این مدل درستیه.
ما از یک فیزیکدان نمیپرسیم که مدل تو چه جوری ساختی؟ بر اساس چه استدلالی؟ این مفاهیمی که مثلاً فرض کنید در این مدل تعریف نشده است یا مفاهیمی که به عنوان اصل موضوع قبول کردید، این از کجا اومده؟
بحث ساینتیفیک (scientific) اینجوری است که من مدل را میسازم، شما با صبر و حوصله اجزای مدل را در واقع گوش میدید، میفهمید که مدل چیست و بعداً قضاوتتون که این مدل خوبی است یا نه، از نظر علمی اینجوری قضاوت میکنید که آیا پدیدهها را خوب توجیه میکند یا نمیکند. شما یک مدل، شما هیچکسی استدلالی برای اینکه چرا قوانین نیوتون درستن نیاورد. خود نیوتون هم این کار را نکرد.
تو قرنهای بعد بعضیها سعی کردن این کار را بکنن، ولی اصولاً از نظر علمی مهم نیست که شما برای فرمول جاذبه استدلال داشته باشید. هیچ استدلالی وجود نداشت.
در فیزیک مدلتون را بیان میکنید و نشان میدید که اگر این مدل را بپذیرید، اگر نیروی جاذبه با عکس مجذور شعاع بپذیرید که نسبت داره، آنوقت میتوانید حرکت سیارات را توجیه بکنید، آنوقت میتوانید تمام حرکاتی که تو کره زمین انجام میشود را توجیه کنید، امکان پیشگویی برایتان پیش میآید و الی آخر.
بنابراین من مجدداً شما را دعوت میکنم به صبر و حوصله و اینکه اینجوری نگاه نکنید که اگر یک جزئی از این حرفهایی که بنده دارم میزنم از نظرتون یک چیز ثابتشدهای نیست، همونجا فوری قضاوت بکنید به نظرتون بیاید که خب این حرف از کجا آمده.
فکر میکنم برخورد علمی این است که تا یک جایی که مدل دارد ساخته میشه، حرفها را دقیقاً گوش بدید، سعی کنید بفهمید که ماجرا چیست و بعد با استفاده از این چقدر در واقع قدرت توجیه کردن داره، چقدر در واقع با پدیدههایی که میشناسیم جور در میآد، میشود قضاوت کرد که مدل خوبی هست یا نه.
و این نکته را هم فراموش نکنید که مخالفت کردن با این مدل علمی این نیست که شما حمله بکنید به اصولش یا حمله بکنید به اینکه بعضی از شواهدی را در واقع خوب جوابگو نیست. در دیسیپلین علمی کاری که ما باید انجام بدهیم این است که اگر میخواهید بگویید این مدل خوب نیست، اشکالاش را بگویید و مدل بهتری ارائه کنید.
همه ما میدانیم که مکانیک کوانتوم مشکلاتی دارد. ولی کسی در محیط علمی کنارش نمیذاره برای اینکه مدل دیگهای وجود ندارد که بهتر کار بکند. این حالت به اصطلاح نسبی بودن صحت و درستی مدلها را هم تو در نظر داشته باشید. قرار نیست تو علوم انسانی ما کاری خیلی بهتری از آن چیزی که تو فیزیک انجام میدهیم انجام بدهیم.
بنابراین من مجدداً میگویم یک خرده صبر کنید و گوش بدهید ببینید این در واقع مدل چگونه بسط پیدا میکنه، تعریفمون از مردسالاری چیست به عنوان یک پدیده، بعداً با استفاده از این نوع نگاه یک جوری به وقایع روزمره میشود نگاه کرد به بعضی از پدیدههایی که وجود داره، به مثلاً فهم نظام سرمایهداری مردسالار یک جور در واقع بینشهایی پیدا کرد که امیدوارم قانع بشوید که به آدم یک شهود و نگرش خاصی نسبت به بعضی از وقایع دنیا میتواند بده.
هرچند خب تو این جلسه من خیلی مطمئنم وقت نمیکنم که وارد خیلی از جزئیات بشوم. خب من میخواهم یک یادآوری خیلی کوتاهی بکنم از اینکه کاپیتالیسم چیست اصولاً و من بحثهایی که نوع نگاهم به موضوع کاپیتالیسم چه بوده. در واقع یک خلاصه شاید ۱۰ دقیقهای از محتوای بحثهایی که در مورد کاپیتالیسم کردم را ارائه میکنم، آنوقت میریم سر اصل مطلب.
علتش هم این است که آخرش میخواهم در مورد مناسبات بین مردسالاری و سرمایهسالاری هم یک جور در واقع توضیحات مختصری اگر شده بدهم ولی فکر میکنم تصورم این است که یک سخنرانی مستقل باید در مورد سرمایهسالاری مردسالار برگزار بشود تا به نوعی بفهمیم که تا چه حد اینها در واقع به همدیگر وابستهاند.
حالا در حد یک مختصر میشود یک اشارهای بشود. من اساس بحثم در مورد کاپیتالیسم که مطمئناً با نوع طبیعی استعمال معمولی، طبیعی نه، معمولی استعمال این واژه در فرهنگ خودمان تفاوت اساسی وجود داره، اساس بینش من این است که کاپیتالیسم را به عنوان مثلاً فرض کنید یک نظام اقتصادی که مالکیت خصوصی را محترم میشماره و در مقابل مثلاً فرض کنید یک نظامی مثل کمونیست قرار میگیرد در نظر نمیگیرم، در حالی که معمولاً کاپیتالیسم را مقابل سوسیالیسم و کمونیست مطرح میکنند.
سرمایهداری فراتر از مالکیت خصوصی
و از نظر من کاپیتالیسم ذاتش یک جور در واقع فعالیت اقتصادیه، یک جور نظام اجتماعیه که در آن فعالیتهای اقتصادی سوق داده میشوند به سمت هرچه بیشتر تولید کردن کالا و اینکه نظام اقتصادی مبتنی بر یک بازار آزاده که شما کالا را عرضه میکنید و آزادانه کالاتون را عرضه میکنید و آزادانه هم مردم این کالا را میخرن و به نظر میرسد که بهترین نظام اقتصادی از نظر حداکثر کردن تولید کالا تا به حال بوده.
به نظر میرسد نظام اقتصادی موفقیه. ما خیلی از چیزهایی که الان میبینیم که به اصطلاح پیشرفتهای نظام مدرن حساب میشن، اینها تحت لوای سرمایهداری به وجود اومدن و مطمئناً طرفدارهای کاپیتالیسم هم خیلی احساس غرور میکنند از اینکه خیلی کارهای جالبی انجام دادن و کلی کالاهایی که وجود نداشته را به وجود آوردن و الی آخر.
و من مشکلی با اینکه مال خصوصی در آن وجود دارد و خیلی چیزاش ندارم. فقط اساس نقدم در مورد کاپیتالیسم این است که به نوعی سعی میکنم توضیح بدهم که کاپیتالیسم همین با همین تعریف مختصر یعنی نظامی که تولید کالا را به طور آزاد تشویق میکنه، تولید و توزیع کالا را تشویق میکند و تمام نظام اجتماعی و اقتصادی جهت پیدا میکنند در سمت اینکه فعالیتهای اقتصادی آزادانه صورت بگیرند با وجود ظاهر معصومش ذاتاً مخالف و متضاد با رشد بشر.
من سعی میکنم این استدلال را خیلی مختصر بیان بکنم که اصلاً مهم نیست که شما یعنی من منکر بعضی از پیشرفتهایی که تحت لوای سرمایهداری به وجود آمده نیستم و اینکه به نظر میرسد از نظر میزان تولید و تولید درآمد و انبوه کالاهایی که تولید میکند از همه نظامهای اقتصادی به نوعی جلوئه چون انسانها تکتک خودشان میرن، کارفرمای خودشان میشن، شرکتهای خصوصی کوچیک ایجاد میکنند و یک جوری در واقع این جنبوجوشی که در جامعه ایجاد میشود به نوعی نتیجهاش این است که کالای بیشتری تولید میشه، رفاه عمومی به یک معنایی.
به وجود میآید. این رفاه عمومی خیلی واژهی قابل تأمل و مبهمیه. من احساسم این نیست که نظام سرمایهداری به معنای واقعی کلمه رفاه عمومی را به وجود آورده.
ممکن است اختلاف طبقاتی به وجود بیاید که همیشه میآد، ذاتاً نظام سرمایهداری با خودش اختلاف طبقاتی را میآورد ولی از طرف دیگر به نظر میرسد که مثلاً الان در اوایل قرن بیست و یکم جامعههای کاپیتالیست آنقدر رفاه درشون ایجاد شده که علیرغم تضاد طبقاتی زیادی که وجود دارد باز هم طبقات قشر پاییندست احساس بدی ندارن، دارند زندگیشون را ادامه میدن، مخصوصاً حالا این رفرمهایی که تو اروپا انجام شده که کاملاً به نظر میرسد که همه مردم از یک رفاه نسبی برخوردارن. بنابراین من اصولاً در مورد سرمایهداری مشکلی ندارم که آن رفاه نسبی را به وجود میآره، اختلاف طبقاتی ایجاد میکند یا نه.
کالا شدن نیازها و بازار
موضوع یک چیز خیلی ساده و خیلی عمیقتریه.
آن هم این است که هر جوری شما یک نظام کاپیتالیستی را اداره بکنید، رشد بشر را ذاتاً متوقف میکنید و این اتفاقیه که در دنیا افتاده و روز به روز هم در واقع عمیقتر دارد میشود.
من بدون اینکه لازم باشه از این هرم استفاده بکنم، چون این معروفترین هرمییه که در روانشناسی تحت عنوان مثلاً سلسله مراتب نیازهای Maslow شناخته میشود که به نوعی به رشد نیازها در طول رشد یک فرد انسان مربوط میشه، بدون اینکه خودمو وابسته بکنم خیلی به این هرم خاص، میخواهم از روی این هرم بهتان توضیح بدهم که چه دلیلی وجود دارد که کاپیتالیسم مانع رشد بشر میشود و این جزو ذاتشه.
یعنی شما نمیتوانید یک نظام کاپیتالیستی داشته باشید و بگویید که این اتفاقی که من الان میگویم نمیافته. نکته اساسی این است که نظام نظام اجتماعی که از یک جور در واقع اقتصاد بر اساس اقتصاد کاپیتالیستی شکل گرفته تمام هم و غمش تولید کالاست. با چیزی که در بازار معامله میشود کالاست.
کالا یعنی یک چیزی که شما میتوانید تو دستتون بگیرید، با پول خرید و فروش بکنید، ببرید خونتون. حالا ممکن است نتونید بلندش، منقول نباشد ولی به هر حال یک شیئییه که به شما دارد عرضه میشود. ممکن است این کالا فرم خدمات پیدا بکند ولی بازم آن ویژگی کالا بودن خودش را دارد. یعنی نوع خدمات باید قابل خرید و فروش باشه.
بعد اساس در واقع این نقد کاپیتالیسم این است که این یک محدودیت ظاهراً معصومانهایه ولی محدودیت بسیار بزرگ جدییه. برای خاطر اینکه خیلی خیلی از نیازهای بشر، این هرمو شما وقتی نگاه بکنید، این چیزهایی که روش نوشته را وقتی نگاه میکنید از لول پایین وقتی به لولهای دوم، سوم میرسید به هیچ وجه نمیشود آن نیازها را توسط کالا رفع کرد.
واقعیت این است که رشد بشر، رشد روانی بشر و پیشرفتش در این سلسله مراتب نیازها تا یک فقط در واقع آن قسمت پایینش که نیازهای فیزیولوژیکه به خوبی توسط کالا و خدماتی که قابل خرید و فروشه قابل رفع. شما میتوانید وقتی گرسنتون هست از بازار کاپیتالیستی غذا تهیه بکنید، بخورید و نیازتون را به طور کامل رفع بکنید.
اتفاقاً بازار کاپیتالیستی انواع و اقسام غذاها را در مخصوصاً در پوششهای خیلی جذاب بهتان ارائه میکند. اگر مشکل تنفس هم داشته باشید، میتوانید بروید تو بازار یک کپسول اکسیژن بخرید و مشکل تنفستون را آب هم که میدانید میشود در بازار اه فعلاً خرید.
قبلاً تو بازار ارائه نمیشد، الان همهجای دنیا آب هم تو بازار ارائه میشود. سکس را یهجور خدماتی مربوط به سکس را میشود در بازار ارائه کرد.
سکس برای خودش یک بازار بزرگ دارد. حالا در مورد خواب هم به هر حال یک وسایلی میشود فروخت. چشمبند و بالش و لحاف و یک چیزی که اگر سروصدا زیاده تو گوشتون بذارید، چشم چشمبند میشود و مخصوصاً داروهای خوابآور که اگر مشکل بیخوابی دارید میتوانید بخورید و همینطور بقیه چیزهایی که اینجا نوشته همهشان در واقع قابل خریداری و خرید و فروشان.
چه به صورت خدمات، چه به صورت کالا.
سکس، امنیت و هرم مازلو
ولی بیاید دیگر یک خرده بالاتر. مثلاً فرض کنید اه نیاز به سکیوریتی. احساس امنیت را چقدر میشود خرید و فروش کرد؟ اگر در جامعهای زندگی میکنید که امنیت وجود نداره، نظام کاپیتالیستی نمیتواند کالایی تولید بکند که یا خدماتی ارائه بده که به شما امنیت به معنای واقعی کلمه بده.
امنیت یک حالت روانیه که خیلی هم پیچیده نیست و چندان قابل خرید و فروش نیست. در نظامی در جامعهای مثل سومالی که همهاش پر از اه افراد مسلح مستقله، شما میتوانید بادیگارد مثلاً از بازار بخرید.
میتوانید مثلاً فرض کنید تا بیمه عمر یا بیمه بیماری برای اینکه اگر نسبت به بیمار شدن احساس عدم امنیت میکنید، یک بیمهای داشته باشید که اه اینها چیزهایی که خدمات و کالاهایی که در بازار کاپیتالیست میشود خرید و فروش کرد. ولی برخلاف غذا و آب یک مقدار دقت بکنید. بیمه عمر واقعاً به شما احساس امنیت میدهد.
چقدر احساس امنیت میکنه؟ اگر مریض بشید، یعنی بیمه عمر که باعث نمیشود شما مریض نشید و مخصوصاً ترس از مرگ و عدم امنیت در مقابل مرگ را که بیمه عمر از بین نمیبره. مثلاً تخیل اینکه خب حداقل وقتی که من بمیرم، خانوادهام به این نواحی میرسن، این چقدر به این آدم آرام این امنیت از مرگ که به آدم نمیدهد.
یک درصدی دلخوشی، مثلاً یک بخشی از عدم امنیت که مربوط به عدم امنیت اقتصادی خانواده در بعد از مرگ میشود را تا حدودی ممکن است کاهش بده. میدانید البته در اه جوامع کاپیتالیستی تقریباً هیچوقت این بیمهها را نمیدن آخرش. یهجوری اه بیشتر سروصداست. خیلی کم پیش میآید که اه به راحتی بتوانید آن بیمهها را تمام و کمال دریافت بکنید.
حالا باز یک خرده بیاید بالاتر، نیازهای عمیقتر انسان را نگاه کنید. نیاز به دوستی، نیاز به خانواده، نیاز به صمیمیت جنسی یا عشق. چقدر میشود در بازار عشق فروخت؟ یا کالای یک جور خدماتی ارائه کرد که شما این نیازتون به عشق را برطرف بکنید. خانواده نمیشود. یک خانواده صمیمی در بازار بروید تهیه بکنید.
نظام کاپیتالیستی ذاتاً نمیتواند نیازهای لولهای بالا را شما نمیتوانید در بازار در قسمت بعدی نگاه کنید. اعتماد به نفس نمیتوانید بخرید. میتوانید یک نواری تهیه بکنید که یک نفر آموزش میدهد به شما که یک جورهایی مثلاً اعتماد به نفس پیدا بکنید. این به نظر میآید یک خدماتیه که مربوطه ولی احترام دیگران را در بازار نمیشود خرید و الی آخر.
حالا بیاید بالاتر، مثلاً فرض کنید یک چیزهایی مثل سلفاکچوالیزیشن، اصولاً در بازار دیگر چیزهای سادهشدهاش هم نمیشود تهیه کرد. نیاز مثلاً فرض کنید به مورالیتی، نیاز به کریتیویتی، این هرم نیازها که نشاندهنده رشد روانی بشره، شما آدمهایی که تمام نیازهاشون به لول پایین مربوط میشه، آدمهای رشدنیافتهای هستند و آدمهایی که کمکم نیازهای سطح بالاتری را تجربه میکنند، آدمهای رشدیافتهتری هستند.
این چیزی است که شما ممکن است هرمهای نیاز دیگهای هم اه مدلهای ارائه شده باشه، این معروفترینش. همهشان به طور مشترک به وضوح لول پایینشون نیازهای فیزیولوژیکه. حالا ممکن است در لولهای بالا یک تغییراتی در این سلسلهمراتب بتونن بدن. بیشتر بازش بکنند یا بعضی از این چیزها را جابهجا بکنند.
اساس هرم مازلو هم این است که ما تقریباً به ترتیب این نیازها را پر میکنیم. هرچند هر تربیتیه ولی مثلاً فرض کنید اگر خیلی گرسنتون باشه، بیشتر دنبال غذا میرید تا اینکه مثلاً دنبال سلف سلف استیم خودتان فکر بکنید. یعنی تا شکمتون سیر نیست، یک جوری فعلاً تو همین قسمتهای پایین باقی میمونید.
پس یک دانه در واقع یک ماجرای اساسی این است تمام نظام کاپیتالیستی در خدمت تولید کالا و چیزهای قابل خرید و فروشه و این میشود همه فعالیتهای اقتصادی اجتماعی بشر در نظام کاپیتالیستی و چون آزاد هم گذاشته میشه، اصولاً آدمها نمیآن کارهای خیریه چندان انجام بدن. یعنی اساس نظامی میشود که شما یک چیزی تولید بکنید که بتوانید به هر حال در مقابلش پول دریافت بکنید.
یک درصد کوچیکی از جامعه ممکن است به طور خودکار بعضی از رفتارها را نشان بده که جنبه کاپیتالیستی ندارد و طبعاً هرچه نظام کاپیتالیستی بیشتر رشد میکنه، آن نوع فعالیتها در حاشیه قرار میگیرد. دولت دولت در نظام کاپیتالیستی حق ندارد که خیلی دخالت بکند و جلوی بعضی از فعالیتها و تولیدهای کالا را بگیرد.
مثلاً بگوید شما حق ندارید کالای مربوط به سکس تولید بکنید، شما حق ندارید این معمولاً نظام کاپیتالیستی یک نظام آزاده، لیبراله و کاری به این ندارد کی چه تولید میکند. میگوید اگر یک آدمی یک چیزی تولید کرد و تو بازار عرضه کرد و خریدار خودش را داشت، خب این دارد روند طبیعی طی میشود.
اینکه دولت بیاید قانون بگذارد تولید بعضی چیزها را یا توزیعشون را متوقف بکند به ندرت پیش میآید. و روز به روز شما میبینید مثلاً در تو همین قرن بیستم از دهه ۵۰ تا الان نگاه کنید، ببینید چقدر آزادی عمل بیشتری در تولید کالا به وجود آمده. خیلی خیلی چیزهایی که الان آزادانه خرید و فروش میشه، ۵۰ سال قبل کاملاً ممنوع بوده.
ممنوعیت مشروب و جنجال قانونی در آمریکا
احتمالاً شاید شنیده باشید که بزرگترین جنجالهای قانونی تاریخ آمریکا در مورد ممنوعیت توزیع مواد مشروبات الکلیه و چنان در بشویی در واقع در آمریکا به وجود آمد که ظرف یک مدت خیلی کوتاهی دولت آمریکا به این نتیجه رسید و کنگره و سنا مجدداً قانون آزادی در واقع توزیع را برقرار کردن.
چون تنها اتفاقی که افتاد این بود که همان حجم شاید بیشتر مشروب جابهجا میشد و تولید میشد و مصرف میشد، فقط حالت مافیایی و خطرناکی پیدا کرده بود. کلاً نظام اقتصادی کاپیتالیست در مقابل اینجور محدودیتها از خودش واکنشهای اینشکلی نشان میدهد. یعنی راهی نیست که شما یک نظام سراسر کاپیتالیستی داشته باشید، حالا بخواهید یک مثلاً فرض کنید به دلایل اخلاقی دولت بیاید یک دخالتی بکند.
روز به روز میبینید این دخالتها کمتر میشود. حالا نظام کاپیتالیستی چه کار چه مشکلی ایجاد میکنه؟ مشکلی نیست که این چیزها را در واقع نمیتواند برطرف بکند و میگوید خب من نمیتوانم. نه. هیچ نیازی بشر ندارد که نظام کاپیتالیستی از طریق آن نیاز کسب درآمد نکند.
اصولاً نظام کاپیتالیستی به طور اتوماتیک بیشترین کاری که انجام میدهد این است که دنبال این میگرده که تو بازار چه نیازی وجود دارد و چه جوری ممکن است یک خدماتی ارائه کرد که آن نیاز را بپوشونه و در واقع کاری که انجام میدهند بازار یابیه دیگر.
من اصلاً یک رشته تخصصی به وجود اومده، بازار را میسنجه، از افکار عمومی مردم را میسنجه و به نوعی تشخیص میدهد که الان وقتشه که چه جور خدمات و کالاهای عرضه بشود که مردم بخرن.
مردم اگر خیلی احساس عدم امنیت میکنن، یک جور خدمات و کالایی که مربوط به امنیت بشود ارائه بکند و الی آخر. این ذات نظام کاپیتالیستی و دقیقاً آن اصل ماجرا اینجاست. چون نمیتواند این نیازها را به طور واقعی برطرف بکنه، مجبوره که توهم ایجاد بکنه، مجبوره که به نوعی در واقع به طور با تقلب کار خودش را پیش ببره.
یعنی به جای اینکه شما نیاز را به طور واقعی، نیازهای فیزیولوژیکی که میتواند در واقع برطرف بکند را برطرف میکنه، به نوعی واقعی کلمه و بقیه نیازها را سعی میکند که به طور کاذب لااقل یک چیزی برایش داشته باشه.
اگر مثلاً در اوج این قله یک جور در نیاز بشر به حس عرفانی وجود داره، حالا اینجا چندان شاید اشاره مستقیمی به این نشده، ولی بعضی از همین به اصطلاح هرمها یک چنین چیزی مشابهی در واقع مثلاً سلف اکچوالیزیشن ممکن است به یک جور نیاز روانی به از خود بیخود شدن و یک چیزی شبیه به آن حالات عرفانی در ذات بشر هست.
اگر تشخیص بدن که الان یک چنین بازاری وجود داره، این را توسط یک کالایی که قابل خرید و فروشه یا خدمات به نوعی سعی میکند بهش جواب بده. مواد مخدر یک راهیه که چیزی شبیه به آن حالتها را در انگیزه میده، انسانها لحظهای هم شده از خودشان بیخود میشوند و نوشیدنیهای الکلی، دیگر نمیدانم حالا هر چیزی.
ممکن است یک سری کلاسهای تمرین عرفانی مد بشود و مردم ببینن اگر پولی مردم میدن، آن کلاسهای عرفانی را مثلاً فرض کنید در جامعه کاپیتالیستی میدید. الان شما تو دهه ۸۰ و ۹۰ میدیدید که در آمریکا چقدر بودیسم مد شد. ولی آن بودیسمی که در آمریکا مد شده بود با بودیسم واقعی خیلی خیلی فرق داشت.
همیشه در واقع نظام کاپیتالیستی هیچ چارهای ندارد به دلیل اینکه ذاتاً مبتنی بر مبادله کالاست و خدمات قابل خرید و فروش قرار است در واقع در بازار عرضه بکنه، اینکه همه نیازهای بالاتر از نیاز فیزیولوژیک را به طور مبتذلی و به طور کاذبی کالاهایی تولید بکنه، خدماتی ارائه بده که به نظر بیاید که اینها یک جوری در واقع در حال رفع شدن هستند.
تا جایی ممکن عشق را تبدیل به سکس میکند. تا جایی ممکن مثلاً فرض کنید به نوعی نیاز به بودن در گروه و دوستی را تبدیل به یک چیز کالایی میکند.
مثلاً فرض کنید شما کلوبهایی تشکیل میشود که آدمها هزینه میکنن، حق اشتراک میپردازن و میتوانند تو آن کلوبها عضو باشند و این احساس تعلق به گروه را که یکی از نیازهایی که در واقع تو لول سوم وجود داره، احساس تعلق به گروه را به نوعی به نظر میآید که ساکت میکند.
در حالی که واقعاً تو این کلوبها دوستی به آن معنای انسانیاش وجود ندارد. شما اگر مثلاً فرض کنید یکی از نمونههای خیلی خوبش که تو لول سوم مربوط به love و belonging میشه، تعلق داشتن به کلوب طرفدارهای یک تیم ورزشی.
واقعاً طرف احساس میکند که به یک گروه خاصی با یک اهداف خاصی تعلق دارد. ولی این حس واقعی تعلق به یک گروه را از نظر روانی ارضا نمیکند. بنابراین کاپیتالیسم هیچ راهی ندارد برای خاطر اینکه در واقع جامعه کاپیتالیستی راهی ندارد که جلوی این را بگیرد که شما مجموعه نیازهای بشر را یک جوری پروجکت نکنید روی این سطح پایین.
کاری که نظام کاپیتالیستی انجام داده و میدهد و مطابق با ذاتش یعنی نمیتواند از این فرار بکنه، این است که هرچه ممکن است این هرم را در واقع پروجکت بکند روی قسمتی که خوب میتواند بپوشونه. شما به تبلیغات دقت بکنید. مثلاً فرض کنید یک بیلبورد شما میبینید که روش مثلاً یک تصویر خیلی زیبا و خیلی مطبوعی هست و بالاش هم نوشته طعم واقعی زندگی.
بعد مثلاً این تبلیغ مربوط به یک جور شکلات. یعنی طعم واقعی زندگی را از این واژه، از این حس اینکه آدم دلش میخواهد طعم واقعی زندگی را بچشه، استفاده میکند برای خاطر اینکه یک جور در واقع آدمها را قانع بکند که یک شکلات را بخورن.
آن چیزی که به هر حال عرضه میشود یا کالای واقعیه یا یک جور خدماتیه که منجر به کالا میشود و بنابراین در ذات کاپیتالیسم سیمولیشن وجود دارد.
شبیهسازی و ذات کاپیتالیسم
من دارم به واژههایی اشاره میکنم که الان در فضای به اصطلاح نقد کاپیتالیسم خیلی خیلی مطرح هستند. این سیمولیشن ایدهایه که ژان بودریار خدا بیامرزدش.
آن دفعه که در مورد کاپیتالیسم صحبت میکردم هنوز زنده بود ولی الان مرده و این خیلی در واقع این را وارد نقد کاپیتالیسم میکرد که اینکه تمام کاپیتالیسم کارش به اینجا رسیده که یک جوری سیستم سیمولیشن درست بکند و تمام چیزهایی که در واقع الان وجود داره، همه چیز یک جور دروغه. هیچ نیازی را در واقع رفع نمیکند به غیر از این.
شکلات کالاهای حتی خوردنی که الان در واقع فروخته میشه، اینها مطابق با نیازهای واقعی بدن انسان نیست و شما حالا بر اساس این تحلیلی که من کردم اگر تاریخ کاپیتالیسم را در نظر بگیرید، دههها و قرنهایی وجود دارد که به معنای واقعی کلمه کاپیتالیسم در خدمت بشره برای اینکه انسان واقعاً گرسنه است و نظام کاپیتالیستی دارد غذا تولید میکند.
و از یک جایی به بعد وقتی آدمها سیر میشن، نظام کاپیتالیستی همچنان به انبوه تولید انبوه در جهت مثلاً حتی غذا ادامه میدهد ولی حالا دیگر غذاهایی که مفید باشه تولید نمیکند. اشیای لوکس تولید میکنه، سعی میکند با بستهبندی خوب، تبلیغات خوب، چیزهایی را در واقع به خورد مردم بده که نیازهای واقعیشون نیست.
شما نمیتوانید در نظام کاپیتالیستی بگویید که این اتفاق نیفته. اگر بگویید قرار است محدودیت بگذارید دیگر نظام کاپیتالیستی نیست، سوسیالیستی یعنی دولت، یک کسی نشسته و میگوید که این کالا تولیدش ممنوع و آن یکی نیست. نظام کاپیتالیستی ذاتش این آزادی تولید و عرضه است و بنابراین این کارها را انجام داده و میدهد.
نه تنها بازار یابی میکند و تقلب میکند در اینکه این نیازها را برطرف بکنه، بازار سازی هم میکند. یعنی با استفاده از رسانه ها به هر طریق ممکن نیازهایی ایجاد میکند که اصلا وجود ندارند. شما ولی به شما احساس نیاز میدهد و بعد شما میرید یک کالایی را میخرید. شما ممکن است مثلا آب تهران بهترین آب باشه.
بنابراین هیچکی در این شهر بزرگ میلیونی احساس نیاز به خرید آب معدنی نمیکند. نظام کاپیتالیستی نمیتواند جلوی خودش را بگیرد و اینجا از این بازار بزرگی که وجود دارد و میلیاردها میلیارد میشود اینجا پول درآورد جلوی خودش را بگیرد. یا تبلیغاتی را میندازه به دروغ که آب تهران آلوده شده که مردم احساس بکنند که دیگر این آب اگر بخورند مریض میشوند و بنابراین میروند آب معدنی میخرند.
یا واقعاً ترکیبی میدهد که آب تهران آلوده بشود تا شما مجبور بشوید که آب معدنی بخرید. به هر حال این بازار بازاری نیست که بشود راحت از دستش داد و این سیستم کار نظام کاپیتالیستی در سراسر دنیاست و هیچ جوری در واقع نمیشود این را از نظام کاپیتالیستی جدا کرد.
بنابراین این استدلال در واقع به نوعی بیانگر این است که ذاتاً این نوع نظام، این نظام اقتصادی لیبرال مانع رشد طبیعی بشر میشود. یعنی شما تمام این چیزهایی که باید به طور طبیعی رشد بکند را به نوعی دیگر ای در واقع با کلاپس کردن این هرم و پروجکت کردنش روی قسمت پایین سعی میکنید که برطرف بکنید.
وقت زیادی گذاشتم بگذارید برسم به حرف هایی که مربوط به مغز سالاری باشه. قبول دارید به این معنا وقتی که از کاپیتالیسم انتقاد میکنیم کاپیتالیسم دیگر در مقابل سوسیالیسم قرار نمیگیره. الان نظام ظاهراً سوسیالیستی چین اگر بخواهید رده بندیش بکنید صد در صد نظام کاپیتالیستیه برای اینکه چهار نعل در حال تولید انبوه هر چیزی که فروش برود.
فقط یک جور نظام سرمایه داری دولتیه. در واقع فرقش با یک نظام کاپیتالیستی معمولی این است که آدم ها و افراد نیستند که صاحب یک املاکی هستند و تولید را انجام میدهند. دولت مثل اینکه یک سرمایه دار گردن کلفت و بزرگ همه بازار را در اختیار گرفته باشه.
هیچ جور ترمزی شما نمیبینید در چین که کالایی را تولید بکنه، کالایی را تولید نکند و بنابراین به همان منطق سرمایه داری را دارد که میخواهد به حداکثر تولید برسد و به اصطلاح درآمد سرانه کشور خودش را بالا ببره و این اصطلاحی که معمولاً به کار میبریم این است که میخواهد توسعه پیدا بکند.
خب بگذارید من این مقدمه را گفتم که بعداً ازش استفاده بکنم. میخواهم حالا در مورد مغز سالاری مستقیماً صحبت بکنم که وقت زیادی هدره. خود دیر شروع کردیم حالا من سعی میکنم وقت اضافه ازتون بگیرم. دو تا مقدمه برای حرفام میخواهم بگویم که ممکن است یک مقدار مناقشه برانگیز به نظر برسد. من مجدداً توصیه میکنم که یک خورده صبر داشته باشید اینها را بفهمید.
اینها را بشنوید. مدل را در این کل صحبت را درک بکنید بعداً یک جوری قضاوت بکنید. نکته اول، نکته اول به نظر من این نکته ایه که از نظر علمی به شدت مورد تایید قرار گرفته و روز به روز هم به نظر میرسد که تایید بیشتری در موردش دارد صورت میگیرد ولو اینکه با بعضی از گرایش های آکادمیک خیلی موافقت نداشته باشه.
ولی این نکته مهمی است که اساس یکی از دو تا پایه بحث من را امروز تشکیل میدهد. نکته این است که بین مرد و زن تفاوت های جدی، عمیق و واقعی وجود دارد. از نظر جنسیت، رفتار جنسی، فیزیولوژی، نحوه کارکرد ذهن، نحوه کارکرد مغز، از فیزیولوژی گرفته مثل هورمون هایی که در بدن مرد و زن هست، عمیقاً مرد و زن با همدیگر تفاوت های واقعی دارند.
ممکن است بعضی ها این را سعی میکنند که روش مناقشه بکنند. من به طور قطع میتوانم بگویم که شما اگر از یک آدمی که تو زمینه فیزیولوژی و نوروساینس دارد کار میکند در طی این ۴۰ سال اخیر اگر آمارهایی تهیه میکردید که چقدر این گزاره ها را قبول دارید، فکر میکنم روز به روز تعداد آدم هایی که کار آکادمیک میکنند و پذیرفتند که تفاوت ها اصلاً چیزهای سطحی و فرهنگی نیست.
تفاوت مغز و رفتار مرد و زن
چون در واقع این ادعای این نکته در مقابل این ادعاست که یک عده تفاوتهای مرد و زن را در نحوه رفتار اجتماع با مرد و زن میدانند. در واقع مرد و زن یکیان و چون در یک ساختار اجتماعی قرار میگیرن، زنها یک جور رفتار پیدا میکنند و مردها یک جور رفتار دیگر.
به نظر میرسد همه یافتههای علمی دارد میرود به این سمت و روز به روز در واقع این سوگیری آکادمیک پررنگتر دارد میشود که ما تقریباً هر روز گزارشهایی داریم از تفاوتهای جدی که وجود دارد در ساختار از ساختار بدن و فیزیولوژی گرفته تا کارکرد مغز و ذهن و روان که به هیچ وجه اینها نتیجه فرهنگی که ما در آن به دنیا میآییم نیستند.
مگر اینکه بخواهید این را مثلاً به فرهنگ به یک معنایی که مثلاً هزاران هزار سال قبل وجود داشته ربط بدهید. چیزی نیست که من الان بتوانم مثلاً نوع هورمونها را بگویم که اینها به دلیل نوع رفتار فرهنگی اینجوریان یا مثلاً تفاوتهای عمدهای که الان مشاهده میشود بین مغز نحوه کارکرد مغز زن و مرد بگوییم که اینها نتیجه این است که اینها تربیتهای مختلف دارند.
در بدو تولد به وضوح تفاوتهایی وجود دارد. هرچند که مشاهدات در این جهت هم هست که بعضی از تفاوتهایی که در بزرگسالی به وجود میآید در ابتدای تولد وجود ندارد. این مشاهدات هم داریم، نمونههایی که یک چنین چیزی را در واقع دارند به ما میگویند. و یکی از پایههای بحثی که من میخواهم بکنم جدی گرفتن تفاوتهاست.
در واقع اگر اسم بخواهم برای این اپروچ خودم بذارم، به این نوع نگاه کردن به موضوع مرد و زن و با بحثهایی که من میکنم میگویند فمینیسم مبتنی بر تفاوت در مقابل فمینیسم مبتنی بر تشابه. و من قویاً طرفدار فمینیسم مبتنی بر تفاوت هستم. خب واقعاً میل ندارم خیلی وارد جزئیات بشوم.
اینکه تفاوتهای مشاهده شده تو مغز چیان، تفاوتهای هورمونی کجا هستند و اینکه چطور موضوعی در واقع به وجود آمده که دلیل این تفاوتها را سعی میکنند پیدا کنند. یعنی اینکه چرا مغز مثلاً فرض کنید بخشی از مغز مرد بزرگتر از بخش مشابه در زنه، چه در بدو حتی در بدو تولد.
لینکهای بین دو تا نیمکره مغز زن خیلی خیلی بیشتر از لینکهای بین دو تا نیمکره مغز مرده. نئوکورتکس در مرد گسترش بیشتری پیدا کرده، عقبش فعالیت یک بخشی از مغز زن بیشتره و الی آخر. اینکه آیا معنی آکادمیکش این است که مثلاً فرض کنید زن برتری دارد یا برتری نداره، اینها حرفهاییایه که فکر کنم محلی از اعراب ندارد.
تفاوتها جدی هستند و آن چیزی که از نظر آکادمیک مهم است این است که ما به نوعی بتوانیم توجیه بکنیم که این اختلافها چرا به وجود اومدن؟ چه رابطهای بین این اختلافها و نقشهای جنسی وجود دارد که مرد و زن بازی میکنند و الی آخر که کلی در واقع حرف وجود دارد که چرا این شکلیه.
علت اینکه روز به روز این اختلافها دارد واضحتر میشود دستگاههای اندازهگیری قویتریه که ما داریم. یعنی مثلاً یک چیزهایی با MRI یا با PET ما میتوانیم الان ببینیم از فعالیت مغز که اصلاً ۲۰ سال پیش امکانش وجود نداشت و میبینیم که نوع فعالیت نه تنها از نظر وضعیت ظاهری و گسترش پیدا کردن قسمتهای مختلف مغز اطلاعات خوبی بهمون میده، از نظر نحوه کارکرد هم اطلاعات خوبی میدهد.
بنابراین اولین مقدمه این است که اختلافها جدیان. تفاوتها، تفاوتهای ذاتی زیادی وجود دارد بین نحوه در واقع روانشناسی مرد و زن به دلیل تفاوتهای عمدهای که از نظر فیزیولوژیک وجود دارد و از نظر نحوه کارکرد ذهن تواناییهایی از نظر روانی بعضیها دارن، یکی از دو جنس دارد که آن یکی ندارد و برعکس.
مثلاً فرض کنید من نمیخواهم مثال به طور قطع مردها یک مقدار هم دیتاها دیتاهای نوروساینسی و نمیدانم فیزیولوژیک نیست، دیتاهای روانشناسیایه که از چیز اومدن، از مطالعه رفتارهای پسرها و دخترها مخصوصاً تو سنین پایین اومدن. پسرها و دخترها مخصوصاً تو سنین پایین اومدن. اینکه مثلاً میزان تعلق دخترها به گروه بیشتره، نوع بازیهایی که میکنن با هم فرق داره و اصلاً مهم نیست که تو چه فرهنگی دارن زندگی میکنن.
یعنی یه سری مطالعات مستقیم این شکلی هم در مورد رفتارهای دو جنس ما داریم. به عنوان مثال یه چیز خیلی واضح که فکر میکنم مورد تایید همه است، ما الان اصلاً یه رشتهای تحت عنوان روانشناسی زن و مرد داریم دیگه که تفکیک میکنه و اینها رو اختلافهاشون رو در واقع روانشناسی اختلافی میکنه.
مثلاً به نظر میآد همه قبول کردن که مردها تو تجسم سهبعدی از زنها قویترن. به طور آماری. همه قبول دارن که زنها از نظر درک عاطفی، مثل هوش عاطفی از مردها پیشرفتهترن. به نظر میآد قدرت انتزاع توی ذهن مرد چون به نئوکورتکس مثلاً مربوط میشه بیشتره یا قدرت بیان توسط بیان کلامی توی مرد به نظر میآد بیشتره.
این یه خورده ممکنه حالا مورد اختلاف باشه ولی بعضی از چیزهایی که میگم میشه اختلافی به نظر میآد توش نیست و الی آخر. زنها احتیاج کمتری به تمرکز دارن وقتی کار دارن انجام میدن.
یعنی میتونن چند تا کار رو با همدیگه انجام بدن در حالی که مردها این یه لطیفهای هست که میگه یه نفر داشت یه مردی رانندگی میکرد، دوستاش باهاش حرف میزدن، زد کنار گفت من یا رانندگی میکنم یا حرف میزنم.
تمرکز تککاری مردانه
این وضعیت کلی رفتار مردها یه مقدار هست. یه وقتی یه کار میخوان انجام بدن، همه چیز باید بره کنار و متمرکز بشن و بعداً میتونن کار رو خوب انجام بدن. زنها یه مقدار قدرت در واقع انجام دادن پارالل پروسسینگشون یه خورده بیشتره.
حالا نمیخوام، میتونید واقعاً کتابهای خیلی خیلی حجیمی پیدا بکنید که اصلاً موضوعشون همینه. در مورد اختلاف رفتارهای مرد و زن نوشته شده. اینها برمیگردن به اختلافهایی که از نظر به اصطلاح تفاوتهای هورمونی و تفاوتهای بین ساختار مغز و عملکرد مغز و خیلی حالا چیزهای دیگهای که ممکنه بشه نسبت داد.
این یه پایه، یه نکتهای که برای حرفهایی که من دارم میزنم مهمه. اگه این رو قبول نکنید، در واقع این مدل اصلاً کار نمیکنه. یعنی فمینیسم مبتنی بر تفاوت، اساسش اینه که تفاوتها جدیان. تفاوتها فرهنگی نیستن، تفاوتهای عمیقی وجود داره بین مرد و زن.
و نکته دوم که در واقع کمتر میشه استناد کرد به اینکه اثباتهایی براش ارائه بدیم، بیشتر در واقع یه مثل اصل موضوع باید این رو بپذیرید و بعداً بر اساسش تحلیل انجام بدین، اینه که اساساً جنسیت باید بهش به شکل یه انحراف نگاه بشه.
یعنی انگار وضعیت متعادل بشر اینه که فاقد جنسیته و جنسیت مثل یه جور در واقع منحرف شدن از یه وضعیت تعادله. این تعادل میتونه به یه سمت منحرف بشه و طرف مرد بشه و به یه سمت دیگه منحرف بشه، زن بشه. این یه حرف نسبتاً مناقشهبرانگیزیه. یعنی شما میتونید این اصل موضوع رو درش مناقشه بکنید.
منتها من سعی میکنم توضیح بدم که کموبیش شواهدی وجود داره و چیزی که مهمه اینه که نهایتاً ازش خوب بتونیم استفاده بکنیم. دیدگاهی که در واقع من دارم مطرح میکنم دیدگاهیه که از دوران باستان وجود داشته. حالا سعی میکنم توضیح بدم چطور و الان هم مثلاً فرض کنید مدل روانکاوی یونگ اساساً نگاهش این شکلیه.
در واقع یه نوع اینکه این اختلافها به وجود اومده، انگار یه جور بشر نمیخواد این اختلافها رو داشته باشه. یعنی بشر یه جور احتیاج به این داره که اگر فعالیتهای ویژهای رو مرد انجام میده و یه نوع گرایشهایی رو زن داره که مرد نداره، هر دوتاشون انگار میخوان که به یه حالت حد وسط برسن.
و کشش بین دو جنس هم به نوعی برمیگرده به اینکه انگار میخوان یه جوری مکمل همدیگه باشن و به یه چیز، به یه موجود کاملتری. این نقصهایی که درشون هست و در طرف مقابل قویه رو به نوعی جبران بکنن.
همهتون میدونید که سادهترین مدلی که در سراسر تاریخ تا چند قرن قبل وجود داشته با شدت و ضعف تو فرهنگهای مختلف اینه که زن و مرد رو به شکل دو تا نیمهی جدا شدهی یه موجود واحد انگار در نظر میگرفتن.
وقتی میخواستن توجیه بکنن روابط بین مرد و زن رو، چرا مرد و زن عاشق همدیگه میشن، چرا اینقدر تمایل دارن به همدیگه، ایدهشون این بود که انگار بشر یه جوری در واقع نیمی از یه موجود کامله، تبدیل به مرد شده و این نیمهی دیگهاش تبدیل به زن شده و این دو تا همدیگه رو جذب میکنن برای اینکه دوباره میخوان منجر اون موجود کامل اولیه رو در واقع شکل بدن.
اسطوره آندروژین و جذب دو نیمه
شما ضیافت افلاطون که کتاب خیلی خیلی مهمی که ۲۰۰۰ سال و هزار و خوردهای سال پیش نوشته شده رو وقتی میخونید، اصلاً اینجوری شروع میکنه. با اون دیدگاه یونانی خودش که اصلاً یه موجودی وجود داشت، یه موجود بسیار کامل که توصیفش میکنه و بعد خدایان کمال رو ازش گرفتن، به دو نیم تقسیمش کردن و
اینجوری مرد و زن به وجود اومد. شما توی فرهنگ هند به شدت این نگاه رو میبینید. نگاهی که مرد و زن رو دو نیمهی یه چیز انگار میدونه. و من میخوام و در یونگ هم شما به نوعی این نگاه رو با یه اصطلاحات جدیدی میبینید. اینکه انسان انگار موجود دو جنسیه. در در واقع تفاوتش یه خورده اینجوریه.
اینکه اگه افلاطون میگه که یه موجودی بود نصفش کردن، نصف شد مرد، نصف شد زن، یونگ اینجوری نگاه نمیکنه که یه موجود نصف شده ما اینجا داریم. اینکه هر انسانی همین الان دو جنسیه.
منتها مرد در واقع یه موجود دو جنسیه که قسمت مردانهاش یه نیمهی مثلاً سمت راستش رشد کرده و نیمهی سمت چپش که زنانه است متوقف شده رشدش و برعکس، زنها یه نیمهی دیگهشون رشد کرده و نیمهشون متوقف میشه.
در واقع رابطهی بین زن و مرد در جهت اینه که اون نیمهای که رشدش متوقف شده رو دوباره رشد بدن و به یه موجود متعادل تبدیل بشن. جنسیت به هم خوردن یه جور تعادله. چه شواهد علمیای وجود داره که تایید میکنه که این نگاه دو جنسی به مرد و زن درسته؟
اینه که ما هر روز در واقع این رو بیشتر داریم میبینیم که تقریباً هیچ چیزی در بدن مرد ما نمیتونیم پیدا بکنیم از نظر فیزیولوژیک یا فانکشن که مشابهی تو بدن زن نداشته باشه. یعنی مثلاً اگه یه هورمون مردانه زنانه وجود داره، فرق بین مرد و زن این نیست که مرد تستوسترون داره، اون یکی اصلاً نداره. میزان تستوسترون اینجا بیشتره ترشحش و اونجا کمتره.
هورمونهای زنانه تو بدن مرد هست، هورمونهای مردانه تو بدن زن هست ولی در یه جایی از بس که جنسیت تعیین میشه به تدریج تعادل هورمونی به هم میخوره.
یعنی اگه اول یه جوری این هورمونها توی حالت مساوی هستن، میرسن به یه جایی میرسه که این مثلاً در نزدیکیهای بلوغ که میرسه کاملاً هورمونهای مردانه تو مرد غلبه پیدا میکنه. میکنن، باعث تغییرات جسمانی میشن، هورمونهای زنانه هم همینطور، ریز زن غلبه پیدا میکنند.
جنینشناسی و پیدایش جنسیت
جنینشناسی امروز به ما میگوید که چندین ماه میگذره و جنین اصولاً فاقد جنسیته و در یک لحظهی خاصیه که جنسیت اصولاً معنی پیدا میکند. شما هیچ چیزی از جنسیت در یک موجود تکسلولی نمیبینید.
این ایده افلاطون را تایید میکند که یک در واقع تمثیل خوبی از موجودیت بشره که اولش اصلاً یک موجودی وجود دارد که کاملاً متعادله و بعداً این در واقع تعادل به هم میخورد و جنسیت به وجود میآید.
این یک نگاهیه، من اصلاً نمیخواهم روش استدلال بکنم، فقط برای اینکه بهتر بفهمید دارم میگویم که تا حدودی میشود بهش شواهد این را مبتنی کرد و بیشتر در واقع شواهدی که وجود دارد مطالعهی رفتار انسانه.
مثلاً شما باید برای رابطهی عاطفی شدیدی بین مرد و زن و اینکه چرا کشش جنسی وجود دارد توجیهی داشته باشید. تو روانکاوی Freud یک جور نگاه وجود داره، تو روانکاوی Jung نگاه دیگهای وجود دارد.
Jung نگاهش این است که در واقع بنا به اصطلاحات Jungi که حالا من نمیخواهم خیلی از این اصطلاحات استفاده بکنم، درون هر مردی یک بخش زنانهی کوچیک وجود دارد که بهش میگویند آنیما و درون هر زنی یک آنیموس وجود دارد و شیوهی طبیعی رشد آنیما این است که این آنیما روی یک موجود واقعی در بیرون پروجکت بشه، یعنی برای یک رابطهی عاشقانه شکل بگیرد.
تو رابطهی مرد و زنه که قسمت زنانهی مرد رشد میکند و مرد احساس تعادل میکند. برای همین است که عشق اینقدر متبوعه، برای خاطر اینکه انگار آن عدم تعادل ناخواسته را از بین میبرد.
همینطور زن، زن در درون خودش انگار یک مرد کوچیکی دارد و دنبال این است که یک مرد کامل و خوبی را در بیرون پیدا بکنه، این را روش پروجکت بکند و بعد در رابطهی مرد و زن این آنیموس به طور طبیعی رشد میکند و زن به حالت تعادل میرسد.
این حس تعادل پیدا کردن بعد از وارد شدن در رابطهی عاشقانه فکر میکنم هم تو ادبیات به اندازهی کافی در واقع سند و مدرک برایش وجود دارد و هم در روانشناسی میشود چیزهایی پیدا کرد و هم میشود در به نوعی در فیزیولوژی هم یک رد و پاهایی پیدا کرد که یک اتفاق واقعی حتی در بدن مرد و زن بعد از اینکه چنین ارتباطهایی ایجاد میشود میافتد.
و مقدمهی دوم این است که اختلافات جدیان و باید به شکل یک انحراف یا عدم تعادل بهش نگاه بشود که امکان رسیدن به تعادل وجود دارد در مورد این اختلاف. این مثل یک اصل موضوع این را بپذیرید، لازم نیست من این حرفها را ثابت بکنم. فقط برای اینکه طبیعی جلوه بکند یک توضیحاتی دارد.
شما این حالت دو جنسی را مثلاً نگاه کنید، در کودکان جنسیت درشون کمتر ایجاد دیده میشود. خیلی جنبهی جسمانی خفیفی داره، بیشتر جنبهی آناتومیک داره، هنوز هورمونهای خاصی وجود نداره، هنوز تفاوتهای مغز اندازه یک انسان بالغ نشدهان ولی به نظر میرسد شما واقعاً ممکن است یک پسر بچه، دختر بچه کوچیک و نوزاد را که اصلاً نمیشود به راحتی تشخیص داد و همینطور وقتی که بزرگتر میشود کمکم اینها بارزتر میشوند.
بنابراین مثل یک عدم تعادل در حال پیشرفت و این در واقع یک مدلیه که توضیح میدهد که چرا این دو تا جنس با همدیگر اینقدر احساس نیاز میکنند. اگر این تئوری این اصل را نپذیرید به هر حال باید یک اصل جایگزینش بکنید.
اگر میخواهید بگویید به تفاوت معتقد نیستید، به شباهت معتقدید یا مثلاً فرض کنید این ایده را قبول ندارید باید بگویید مثلاً چرا جنسیت و جنس مخالف این جذابیتها را دارد و مثلاً این پدیده عشق چیه؟
چرا اینقدر انسان را در واقع از نظر شناختی مثلاً وارد این مرحله جدیدی میکند و یک آثاری دارد و الی آخر. البته همیشه اینجوری است که میشود این شواهد را یک راه این است که این اصل را نپذیرید و همه شواهد را انکار بکنید.
بگویید اصلاً نه عشقی وجود دارد نه فلان و همه چیزهایی هم که در طول تاریخ گفتن اینها همه یک مشت مثلاً خزعبلات بوده که الکی دل خودشان را خوش کرده بودن.
میشود همیشه گزارشها را در مورد در علوم انسانی مثل فیزیک نیست که من یک آزمایشی انجام بدم، گزارشش را بیارم و نتونید این را انکار بکنید و بگویم که بیا همین الان برات جلو چشمت میتونی آزمایش را انجام میدهم. همیشه اینطوریه که میتوانید بگویید این شعرایی که اینقدر در مورد عشق صحبت کردن دچار توهم بودن.
دچار عقبماندگی جنسی بودن و یک چیزهایی برای خودشان بافتن و اصلاً نه چیزی به اسم عشق وجود دارد همان سکسه و سکس هم یک چیز آناتومیک و تا یک حدودی فیزیولوژیکه و به درد چیز خاصی هم نمیخوره چون یک یک جور لذتبخشه به هر حال مردم مثلاً حالا یک اسمی برایش گذاشتن که آبرومندتر باشه ولی واقعیتش این نگاه فرویدی دیگر.
اصلش این است که همه چیز سکسه و چیزی تحت عنوان اصالتی برای کشش بین مرد و زن وجود ندارد. ببخشید من با یک لحنی گفتم که برای فروید آدم محترمیه. نباید به خودم حق نمیدم که اینجوری مثلاً کسی را تخته بکنم. من دارم مدل مدلی که در موردش صحبت میخواهم بکنم را بیان میکنم.
اصلاً احتیاج به استدلال و شواهد فعلاً نمیبینم. مهم این است که این را درک بکنید که اینجور نگاه کردن چه نتایجی دارد. خب من یک چیزهایی را کنار میذارم و حالا امیدوارم که مشکلی پیش نیاد و بتوانم در یک زمان معقولی بحث را تمام بکنم.
حالا مسئله این است که در بعد از اینکه این تفاوتها را در واقع در موردش صحبت کردیم، اگر بخواین یک جوری به اصطلاح خیلی عمیق نگاه بکنید به آن چیزی که این تفاوتهای جنسی به وجود میآرن، یک جور مدل به اصطلاح که شما باهاش آشنا هستید چون در دانشکده مهندسی دارید زندگی میکنید در هر مهندسی یک جایی در تعلیماتی که دیده با مفهوم دوالیتی آشنا شده.
مدل مهندسی تفاوتهای جنسی
حالا اگر ریاضی به اندازه کافی خوانده باشید در جبر خطی حتماً دیدید اگر نه یک جور دوگانی اصلاً نه فقط در چیزی که من میخواهم بگویم این است.
تو این بخش دوم که در مورد تفاوتها داریم صحبت میکنیم و در مورد نوع به اصطلاح متقارن بودن زن و مرد و اینکه هر کدومشون انگار نیمهای یک چیز هستند، تمام فعالیتهای زن و مرد را و تفاوتها را اگر بخواین خوب مدلسازی بکنید باید سعی کنید برگردونیمش به یک ریشه واحد.
این میتواند مثلاً یک ریشه فیزیولوژیک باشه، میتواند یک جور جنبه روانی داشته باشه. من دارم سعی میکنم که یک جوری این را مدلش بکنم.
و میخواهم بگویم که همه تفاوتها را به نوعی میشود برگردوند بین این به این دو تفاوت اساسی که به دلیل نوع فعالیت جنسی که به وضوح دیده میشه، به دلیل نوع اتفاق خاص آناتومیکی که موقع تشکیل جنسیت برای جنین اتفاق میافته، در واقع از ارگانهای جنسی نر به سمت خارج بدن منتقل میشوند. یعنی در یک حالت متعادلی وجود دارند.
ارگانهای جنسی به محض اینکه جنسیت دارد شکل میگیره، ارگانهای جنسی بدن به سمت خارج میروند در مرد و در زن به سمت داخل کشیده میشوند که این ارگانهای جنسی به شکل طبیعی خودشان در واقع شکل میگیرند و نوع فعالیت مرد و زن هم فعالیت مرد به صورت به اصطلاح فعالیت جنسی و خیلی فعالیت به تبعش خیلی فعالیتهای روانی که میکند یک جور در واقع انگار حالت دفع در آن وجود دارد و در زن حالت جذب وجود دارد و چرا این دوالیتی جذاب خودش به عنوان یک مفهوم علمی؟
برای اینکه ما این دوالیتی را در خارج از محدوده انسان هم میبینیم. یعنی شما وقتی فیزیک هم مطالعه میکنید یک جور دوگانی جذب و دفع را در همه پدیدهها میبینید. و بنابراین جای خوبی از علمی من سعی کنم با یک پدیده جهانی توضیح بدهم که رفتارها و اختلافهایی که بین رفتار زن و مرد میبینم چه قابل تقلیل به یک جور در واقع رفتار خاص هستند.
انگار روان زن میل به کشیدن یک چیزی در درون خودش دارد. اینجاست که فعالیت اصلی خودش را انجام میدهد و مرد برعکس یک جوری انگار یک چیزی را از درون به بیرون منتقل میکند.
من حالا این دوگانهها را میگویم و بر اساس این دوگانهها یک جوری این مفهوم مردسالاری را که قرار بود در ساعت اول تعریف کرده باشم تعریف میکنم. حالا خیلی نگران وقت نیستم.
امیدوارم که به یک جای خوبی بتوانم بحث را برسونم. بیاید از یک دوگانگی شروع بکنیم مثلاً اولین دوگانگی که شاید مناسب باشه در موردش صحبت بکنیم دوگان مثلاً دوگانگی بین تفکر و عاطفه، قدرت و زیبایی و چیزهای شبیه.
بیاید از تفکر و عاطفه شروع بکنیم. ادعا این است که تفکر در مرد قویتره و عاطفه در زن قویتره و این جزو تفاوتهای رفتاری اساسی بین مرد و زنه. چه ربطی به آن جذب و دفع داره؟ حس عاطفی یک جور انفعال در آن هست.
یعنی تحت تأثیر یک چیزی احساس به وجود میآید. ما معمولاً فعالیت نمیکنیم برای اینکه احساسهای عاطفی خودمان را تولید بکنیم در حالی که موقعی که فکر میکنیم و مخصوصاً وقتی تفکر، تفکر با بیان و کلام رابطه مستقیم دارد. وقتی صحبت میکنیم و حرف میزنیم انگار یک چیزی را از درون داریم بیرون میدهیم.
مثل این فرض کنید من یک احساسی دارم و توسط تکلم، نطق، نطق واژه خوبی است برای اینکه تفکر و در واقع تکلم را با همدیگر تو خودش دارد. توسط نطق مرد میتواند آن چیزی را که در درون خودش هست را از درون خودش خارج بکند و بیان بکند. در حالی که حس عاطفی جهت برعکس دارد.
من در موقعیتی قرار میگیرم و تحت تأثیر یک فضای خاصی یک احساسی در من ایجاد میشود. انگار یک چیزی از بیرون به درون من آمده. اگر آن دوگانگی کلی را قبول بکنید به نظر میرسد طبیعی است که زنها در تأثیرپذیری عاطفی قدرت بیشتری دارند و در تفکر منطقی و کلام ممکن است قدرت کمتری داشته باشند.
بیاید قدرت و زیبایی را کنار همدیگر بگذارید. زیبایی به وضوح جذابیت و attraction دیگر ها؟ موجودی که زیباست به یک معنی اصلاً شاید تعریفش این است که جذابه. بنابراین کششی به سمت داخلش وجود دارد در حالی که اگر از قدرت داریم صحبت میکنیم حداقل در مورد قدرت مردانه مثلاً زور شاید کلمه بهتری از قدرت باشه یک چیز را به خارجه.
مثل اینکه من بتوانم یک چیزی دخالتی در محیط خارج خودم انجام بدهم. مردها تو این جنبه قویترن. تو جنبه مثلاً فرض کنید زیبایی با طبیعتشون خیلی سازگار نیست. من همینجور ادامه میدهم و میخواهم همین الان یک نتیجهای بگیرم. تا دلتون بخواهد میشود این دوگانهها را بسط داد و همهشو برگردونیم به یک دوگانگی کلی مثل جذب و دفع.
من میخواهم اینقدر این دوگانهها را ادامه بدهم که مردها احساس خوبی بهشان دست بده و زنا احتمالاً احساس الان چه گفتم؟ مثلاً فرض کنید تفکر در مرد قدرت دارد و عاطفه که یک حالت منفعلانهای دارد در زن. اصلاً میخواهم بگذارید یک دوگانگی بدتر بگویم.
فعالیت صفت ویژه مرداست، اکتیو بودن و این اسلایدهایی که نشان دادم مربوط به آمارهای تفاوت مغز مرد و زن بود که حالا خیلی مهم نیست. من که نمیتونستم جزئیاتشو بگویم که چیست فقط همینجور آوردم. feeling در مقابل thinking، پسیو بودن در مقابل اکتیو بودن.
اکتیو و پسیو: دوگانگی ارزشگذار
منفعل بودن. یعنی به جای بگذار قرار است که سؤال نکنید. اگر جواب ایشان را بدم، اگر جوابی، به من توضیح میدهم دیگر سعی کنید بفهمید که پسیو در مقابل اکتیو یعنی چه.
چون واضح است پسیو در مقابل اکتیو یعنی چه. منفعل بودن در مقابل فعال بودن. مرد در موقعیتی قرار میگیرد بیشتر حس کنترل کردن داره، سعی میکند محیط اطراف خودش را تأثیری بگذارد. زن بیشتر تحت تأثیر محیط اطراف خودش قرار میگیرد.
اگر همینطور این را ادامه بدم، بگذارید مثلاً یک چیز خیلی افراطی بگویم. دوگانگی مثلاً فرض کنید من از این خیلی خوشم میآید از اینجور از مطرح کردنش. که کلام شاعرانه که مردانه است و تولید کودک دوآلشه در زنها. حالا من همه حرفهایی که دارم میزنم میتوانم ادامه بدهم ولی خب وقت اجازه نمیدهد.
این دوآلیتیها به نفع کیه وقتی که دارد بیان میشه؟ به وضوح به نفع مرداست. یعنی ما در فرهنگی زندگی میکنیم که کاملاً طبیعی است اکتیو بودن بهتر از پسیو بودنه. پسیو مثل فحش میماند. اصلاً میشود گفت مردی که منفعل در حالی که فعال بودن، فعال بودن خیلی خوب است دیگر. شما چقدر آدم فعالیه. هیچکس نمیگوید بهبه چه آدم منفعلایه. متفکرین بزرگ داریم.
ها؟ شما کتابهایی میتوانید بخرید در بازار که مدح میکنند که چقدر این آدمها متفکرهای بزرگی بودن. ولی تا حالا شنیدید که آدمهای مثلاً چه آدم مثلاً کتابی بخرید در مورد عاطفیترین آدمهایی که تو دنیا زندگی کردن. عاطفی بودن دقیقاً به دلیل انفعالی که در آن هست همین حالتو دارد. شاعر بودن شما میتوانید در مورد شاعر بودن کلی، چون شاعرهای بزرگ مادرهای بزرگ را میشناسید شما.
اگر مادر بزرگی هم بشناسید چون پسرش شاعر شده. متوجه هستید؟ یعنی خود نفس متولد کردن یک کودک هیچجور بار فرهنگی مثبتی به نظر میآید ندارد. حالا من میخواهم تعریف، خب میخواهم تعریف خودمو از مردسالاری بگویم. مردسالاری یعنی همین. تفاوتهای جدی و یک جور دوگانی بین رفتارهای مرد و زن وجود دارد.
مردسالاری یعنی به تدریج مردها فرهنگی را تولید کردن و هم فرهنگی که در عالم حاکمه فرهنگیایه که سمت فعالیتهای مردانه را مدح میکند و قسمت زنانه را مورد نکوهش قرار میدهد. من در مورد این مثالها میخواهم چند دقیقه وقت صرف بکنم. میگویم چقدر این در واقع مدح سمت راست نسبت به چپ حالت تربیتی دارد.
یعنی واقعیتی تحت عنوان مثلاً فرض کنید بهتر بودن فعالیت در مقابل انفعال نیست. اکتیو بودن بهتر از پسیو بودنه. یک نکته این است که واژهها اصولاً واژههای رسایی نیستند و دقیقاً مشکل مردسالاری همین است. حتی واژههایی که من دارم اینجا ازش استفاده میکنم واژههای خوبی نیستند. بگذارید از یک نکته مربوط به واژگان استفاده بکنم به عنوان شروع.
شما مقابل زیبایی فکر میکنم خیلی طبیعی میپذیرید که قدرته. اصلاً این دوگانگی زیبایی و قدرت خیلی استعمال میشود دیگر. جمال در مقابل مثلاً فرض کنید جلال زیبایی یک چیزی است و قدرت، توانایی یک چیز دیگر. دیگر است این مقابله. ولی واقعاً اینجوری است. اصلاً قدرت و زیبایی مقابل همدیگر هستند. من همینجور هی مرتب تعریف مردسالاری را تکرار بکنم.
فرهنگ مردسالار به نفع یکی از دو طرف این دوآلیتی به طور مداوم در واقع ارزشگذاری میکند و این را قرنهاست که دارد انجام میدهد. زیبایی اگر به معنای جذب، مثلاً به جای زیبایی بگذارید attraction جذابیت یک موجودی که جذابیت زیادی دارد قدرتمند نیست. یعنی اگر من بتوانم یک چیزی را به سمت خودم بکشم و قدرت زیادی ندارم برای اینکه بتوانم موجودات دیگر جذب کنم.
جلب توجه کردن قدرت به وجود نمیآره. به نظر میآید یک بخشی از قدرت حالت جذابیت دارد و یک بخشی از قدرت میتواند حالتی داشته باشه که تو مردها. ولی ما واژگانی مقابل attraction داریم که بگذاریم اینجا. میدانید منظورم چیه؟ مردها به آن نوع قدرتی که خودشان دارند میگویند قدرت.
و واژهای نداشتن که در attraction هم مثلاً فرض کنید یک جوری مفهوم قدرت باشه. attraction یک چیزی است. شما در دیکشنری نگاه کنید، من امروز واقعاً نگاه کردم. متضاد attraction ریپالژنه. یعنی تنفر. جذابیت چیزی در از نوع جنس قدرت نیست. جذابیت یک چیزی کاملاً متفاوته. مقابلش تنفره در حالی که ما قدرت از نوع جذب داریم. مثل مثلاً جهان را نگاه کنید.
بار الکتریکی منفی و مثبت و اینها مثلاً خب جذب میکنند همدیگر رو، دفع میکنند و به همدیگر نیرو وارد. شما دو نوع نیرو دارید. نیرویی که به سمت بیرون وارد میشه، نیرویی که به صورت مثلاً هل دادن با کشیدن فرق میکند. ولی وقتی که در فرهنگ فرهنگ ما در سراسر دنیا این یک چیز نیست.
این مردسالاری نیست، یک جای عقبافتادهست. همهجای دنیا همینطوریه. مردها به آن چه نوع قدرتی که خودشان دارن، واژه قدرت را نسبت دادن و این تثبیت شده، تو ذهن شما هم تثبیت شده. و آن نوع قدرتی که در یک زن ممکن است وجود داشته باشه، نام خاصی ندارد. به نظر میآید از جنس قدرت اصلاً نیست.
میآید پسیو بودن را با اکتیو بودن در نظر بگیرید. اکتیو بودن تعریفش این است که من بتوانم تأثیرگذاری بکنم در عالم خارج.
ادراک، تأثیرگذاری و خرد مردانه
پسیو بودن یعنی بتوانم اثر بپذیرم. زنها تو اثرپذیری قویترن، مردها تو تأثیرگذاری. تمام شناخت ما مگه از نوع تأثیرپذیری نیست؟ عرفان مگه این نیست که اصلاً شما یاد بگیرید که چطور خوب پسیو باشید؟ یعنی سیگنالهایی که در عالم وجود دارد را خیلی خوب جذب بکنید و درک بکنید.
اصلاً ما در واقع شما به سیستم عصبی انسان نگاه کنید، یک چیزهایی از بیرون، یک سیگنالهایی میآد، اینها میروند تو مغز تحلیل میشوند و بعد یک سیگنالهایی میرود بیرون. اگر اینجوری علمی نگاه کنید، پسیو بودن و اکتیو بودن با همدیگر مزیت ارزشی ندارند.
ادراک اصولاً تحت تأثیر، ادراک تحت تأثیر قرار گرفتن محیط و چیزهایی که در بیرونه. من وقتی میخواهم ببینم، دارم یک چیزهایی را از بیرون به داخل خودم میکشم. وقتی یک حسی بهم دست میدهد تو یک محیط، این از نوع پسیو بودنه. و اکتیو بودن در واقع یک چیزی است که بعداً من میخواهم این سیگنالهایی را که از تحلیل بفرستم، یک کاری انجام بدهم.
چرا ما بهطور بدیهی پسیو بودن را بد میدونیم، بیارزش میدانیم و اکتیو بودن را خوب میدونیم؟ ببین، مردسالاری این است. ما دوآلیتیای داریم بین مرد و زن. واقعاً این وجود دارد. من اساس بحثم این است. تفاوتها جدیان. یک دوآلیتی جهانی داریم که مرد و زن هم در آن شریکان به عنوان دو جنس.
دو جنس از یک موجود. و کاملاً تعادل برقراره بین اهمیت و ارزشگذاری این دو طرف. ولی نظام مردسالاری به این معنایی که من دارم میگم، یعنی یک جور ارزشگذاری مداوم، ارزش بیشتر دادن به آن قسمتی که مردانه است. و اصلاً اینشکلی نیست که این کار توسط یک با شلاق انجام شده باشه، نظام اجتماعی این کار را انجام داده باشه.
آحاد مردم، فرهنگ را مردها بهوجود آوردن و خودآگاه یا ناخودآگاه، بیشتر ناخودآگاه این کار را انجام دادن. درکی از قدرت بهغیر از قدرتی که خودشان دارند. یعنی مردها فقط این نیمه راست را درک میکنند برای اینکه خودشان دارند. برای همینها اسم میذارن و برای همینها ارزش میذارن. و چون طرف مقابل را درک نمیکنن، به نظرشون بیارزشه.
فرهنگ مردسالار فرهنگیایه که بار ارزشی بیشتری به جمع، در هر موردی که تفاوت وجود داره، بار ارزشی بیشتری به قسمت مردانه میدهد و قسمت زنانه را تحقیر میکند. و آن یک خوبش اکتیو بودن در مقابل پسیو بودنه، درحالیکه ما اصولاً باید یاد بگیریم که خوب پسیو باشیم تو یک حالتهایی برای اینکه بتوانیم به درک خوبی از یک موقعیت برسیم.
بگذارید باز من همینجوری ادامه بدهم حرفمو در مورد معنی مردسالاری به این معنایی که من دارم، شاید میگویم واژه «نرسالاری» بهتر باشه که با آن بعد اجتماعی مردسالاری قاطی نشود. من بارها این را تجربه کردم که شما در مثلاً فرهنگ یون، یک جلوهای از آنیما دارید که بهش میگوید سوفیا.
خرد زنانه، نمادی از خرد زنانه. من تقریباً هرجایی که واژه خرد زنانه را بهکار بردم، همه یک جوری نگاه کردن که یعنی خرد زنانه یعنی چه اصلاً؟
چه چیزی، چه جنبهای از خرد ممکن است وجود داشته باشه که بشود بهش گفت خرد زنانه؟ چون از نظر مردها یک چیزی به عنوان خرد وجود دارد و آن هم همان چیزی است که مردها دارند و زنا این را کم دارند و ناقصالعقلان.
یعنی مردسالاری یعنی اینکه من آن چیزی که، آن چیزی که مرد پیش خودش دارد را اساس میگیرد و چیز دیگهای را هم درک نمیکند. مفهوم خرد زنانه، مفهوم شناختهشدهای برای مردها نیست. اسم خاصی هم در فرهنگ پیدا نکرده برای اینکه نامگذاریها را هم اصولاً مردها انجام دادن.
۹۹ درصد فرهنگ را مردها بهوجود آوردن و طبعاً ما وقتی از خرد زنانه حرف میزنیم، بیشتر به نظر میرسد در مورد یک چیز موهومی داریم صحبت میکنیم. این سوفیا چیه؟ من معمولاً در جواب اینکه خرد، واقعاً یک چنین چیزی وجود دارد یا نه، میگویم شما فرض کنید که زنا ناقصالعقلان و مردها عاقلان.
حالا یک خورده به این دنیا نگاه کنید، دنیایی که مردها درست کردن دیگه، زنا که خیلی در آن نقش نداشتن. احساس میکنید که مشت آدم عاقل این دنیا را درست کردن؟ یعنی الان واقعاً مثلاً این جنگهایی که در قرن بیستم اتفاق افتاد، نشانهای از عقل شما در آن میبینید؟ میبینید؟ خرد زنانه مثلاً چه جنبههایی داره؟
خرد زنانه این است که مثلاً یک زن به طور بدیهی درک میکند که حیات خیلی چیز باارزشیه. مثلاً برای رقابت سر مثلاً به دست آوردن یک تیکهای از زمین، یعنی خیلی احمقانه که شما یک نفرو بکشید، چه برسد ۱۰۰ هزار نفرو بکشید. مردهایی که عاقل بودن خب این حرف عاقلانهایه دیگر. اینکه حیات ارزشیه، چیزهایی که مربوط به حیاته ارزش دارد.
زنها بینهایت این را بهتر از مردها میفهمند. برای زنها کشتن یک موجود به دلیل اینکه عاقلترن، یعنی یک جنبهای از عقل درشون قویتره، نه به دلیل اینکه ضعیفترن. شما مهمترین سلاحها و بزرگترین سلاحها را هم دست زنها بدی، به این راحتی که مردها کشتار میکنن، کشتار نمیکنند. یک چیزی از عقل را زنها، مردها کم دارند.
ولی آن چیز را نمیبینن و آن را در زنها، نه تنها تو زنها نمیبینن، اصولاً اصلاً انگار از وجودش باخبر نیستند. مثلاً ارزش دادن به حیات، یک چیز خیلی بدیهیه که عاقلانه است ولی مردها بهش توجه ندارند. نه معمولاً این چیزها اسم درست و حسابیای دارد و نه تو فرهنگ بهش ارزشی داده میشود.
و مردسالاری میخواهم این را از ذهنتان با تکرار پاک بکنم. مردسالاری این نیست که مردها شلاق به دستشون بگیرند و یا مستقیماً زنها را تحقیر بکنند. مردسالاری این است که حتی مردها نه به طور خودآگاه، به طور ناخودآگاه فرهنگی ایجاد کردن که هر چیزی که ویژگی مردانهست، در آن بار ارزشی فراوان دارد و هر چیزی که تو قطب زنانهست، تحقیر شدهست.
و ما تو این فرهنگ به دنیا میآییم، از این واژگان استفاده میکنیم، از این نوع نگاه استفاده میکنیم و روز به روز هم این چیزی که دارم بهش میگویم مردسالاری، عمیقتر و وسیعتر میشود. چرا؟ برای خاطر اینکه بشر روز به روز صاحب فرهنگ وسیعتر و گستردهتری میشود.
این یک پدیدهی فرهنگیایه. یعنی اگر یک آدمی اصلاً حرف نزنه، در یک جامعهی بدوی زندگی بکند که کلام در آن وجود نداره، کمتر تحت تأثیر اینجور انحرافهایی که در زبان مثلاً جا خوش کردن قرار میگیرد.
مردسالاری در واژگان و اخلاق
بخشی از مردسالاری تو واژگانیه که ما استفاده میکنیم، بخشیش در ارزشگذاریهای اخلاقیای که انجام میدهیم و اینها همهشان پدیدههای فرهنگیان.
چون ما بشر از بدو پیدایش تا الان به طور مداوم دارد فرهنگ خودش را بسط میدهد و ما روز به روز در واقع موجود فرهنگیتری داریم میشیم، طبیعی است که این انحراف، انحراف به سمت مردسالاری روز به روز قویتر و منسجمتر دارد میشود. و من فکر میکنم لحظهای در تاریخ نیست که شما بگویید که این مشکل در واقع توقف پیدا کرده.
در تمام جوامع همیشه سیر صعودی داشته و اصلاً دیده هم نمیشود. شما مردی را که شلاق به دست گرفته یا پای یک دختر چینی را دارد با باند میبنده، که البته معمولاً مادرها فکر میکنم این کار را میکردن، شما آنجا به وضوح میبینید که یک اتفاقی دارد میافتد.
ولی اصلاً این چیز اساسیای که در واقع من دارم تحت عنوان مردسالاری میگم، به راحتی دیده نمیشود. شما ممکن است سالهای سال در فرهنگ مردسالاری زندگی بکنید و به نظرتون بیاید خب واضح است دیگه، اکتیو بودن از پسیو بودن بهتره، تینکینگ از فیلینگ بهتره، پاور نسبت به بیوتی مثلاً اینجور برتریای دارد و الی آخر.
تأثیری که مردسالاری به این معنا میذاره، این است که زن به دلیل اینکه از درون تحقیر میشود بدون اینکه کسی حرف بدی بهش زده باشه. عکسالعملی که نشان میدهد این است که یا این حقارت را میپذیره یا سعی میکند ارزشهای مردانه را به هر طریقی ممکن در خودش ایجاد بکند.
سعی میکند که برخلاف طبیعت خود، طبیعت خودش جنبههای عاطفی خودش را مثلاً یک جوری تضعیف بکنه، سعی بکند که مثلاً جنبهی تفکر را در خودش تقویت بکنه، پسیو نباشه، همهاش سعی کند اکتیو باشه. زیبایی چیز مهمی نیست. مثلاً اینجا زیبایی در مقابل پاور، کار کردن دیگر. الان زن مدرن خیلی خیلی وابسته است به اینکه کار بکند مثل مرد.
هر کاری که مرد میکنه، زن هم ادعا بکند که من همان کار را میتوانم انجام بدهم و الی آخر. بنابراین مردسالاری به این مفهوم ضد زن نیست، ضد زنانگیه. و مردی که شلاق به دست داشت به طور سنتی یا پا را بانداژ میکرد، بر علیه زن داشت یک کاری انجام میداد.
هنوز زنانگی را تحت تأثیر قرار نداده بود. ولی مردسالاری همینجور که دارد پیش میره، آن چیزی را که دارد از بین میبرد زنانگیه. یعنی شما میزان وجود حالتهای زنانه در دنیا را فکر میکنم هر دهه با دهه قبل میتوانید با یک متری اندازه بگیرید و ببینید چقدر در حال کاهشه.
مخصوصاً در دهههای اخیر که روز به روز شاید محسوسه که های زنانه کلاً به نظر میآید حالتهای شرمآوری هستند و اگر هم یک زنی یک حالت زنانه ای داشته باشه یک خورده احساس پسیو بودن بهش دست بده سعی میکند که اینجوری نباشد یا اگر هست کسی نفهمه که اینجوری است. مثلاً شما من نمیخواهم این مثال زیاد بزنم امیدوارم که مفهومش روشن شده باشه.
تمرکز در مقابل عدم تمرکز بدیهیه که تمرکز اصلاً شما کلاس دارید که دارید تمرکز یاد بگیرید. این توانایی پارالل پروسسینگ را کجا شما دیدید که آموزش بدن یا تحسین بکنن؟ مردم لجشون میگیرد از اینکه زنا گاهی مثلاً دارند تلفن دارند میزنند دارند به بچههاشون هم شیر میدهند یک کتاب هم مثلاً دارند میخوانند. که این مثلاً این چه جوری آدمیه؟
موجود عجیب و غریبی مثلاً اینجوری دارد کار میکند. احساسشون این است که خب این هیچ کدام این کارها را درست انجام نمیدهد. چون با خودش مقایسه میکند دیگر چون نمیتواند این کار را انجام بده. ببینید وضعیت زن در جامعه مردسالار تو فرهنگ مردسالار عین وضعیتیه که الان چپدستها در جامعهای که راستدستها درست کردن دارند.
میدانید سوانح بیشتری برای چپدستها پیش میآید. تمام علائم رانندگی شیوه اینکه فرمان اینور باشه آنور چون اکثریت با راستدستهاست اینها طراحی کردن. و چپدستها یک جوری موجودات ناهماهنگی با ویژگیهای جهان مدرن هستند و روز به روز به نظر میرسد یک جوری بیشتر در حاشیه دارند قرار میگیرند به دلیل اقلیتشون.
زن در جامعه مردسالار جامعهای که فرهنگ مردسالار در آن نفوذ پیدا کرده و تسلط پیدا کرده عین یک آدم چپدست بیگانه است که هی مدام باید یاد بگیرد که اینجا چه کار کنم. یعنی رفتارهای طبیعیشو اگر انجام بده چندان به نظر میرسد که کارش پیش نمیره باید یک جوری هی به خودش فشار بیاورد که آن مثل یک چپدستی که مجبورش بکنید که از دست راستش استفاده بکند.
همه زنا در واقع تو جامعه مردسالار در این موقعیتن. مثل اینکه این نیمکرهشون بهتر کار میکند و راحتترن ولی باید با آن یکی نیمکره مغزشون کار بکنند. بخشهایی که فعالتره را جلوی فعالیتشون را بگیرند سعی کنند مثلاً یک زنی که قرار است مدیر باشه باید واقعاً کنترل کند احساسات خودش را به شدت و سعی بکند با نئوکورتکس خودش بیشتر کار بکند وگرنه موفق نیست.
چون این شغل شغل مردانهست. همه شغلها را این کل این نظام بیرون خانه را مردها درست کردن دیگر. شما یک خورده تصور بکنید از نظام آموزشی گرفته تا نظام کاری. ببینید یک مسئله خیلی ساده میخواهم بگویم. دوره تناوب زندگی مرد ۲۴ ساعته. ولی دوره تناوب فیزیولوژیک و روانی زن ۲۴ ساعته نیست.
یک جوریه دوره تناوب بزرگتری مثلاً ماهانه دارد. یعنی مرد واقعاً در شرایطی میتواند سالها هر شب که میخوابه صبح که پا میشود همان وضعیتی را داشته باشه که روز قبل داشته. مثل اینکه دقیقاً از یک نقطه شروع میکند روز را ولی زنا اینجوری نیستند.
نظام کاری چه جوری طراحی شده؟ بر اساس ویژگی مردها طراحی شده. یعنی نمیگن که مثلاً کار کردن یک جور یک ویژگی مثلاً با یک پریود بزرگ داشته باشه. شما باید هر روز سر یک ساعت بروید سر یک ساعت بیاید.
ساختار کار و طراحی مردانه جامعه
اینجوری نیست که این ساعتهای کار طولانی بشوند کم. شاید اگر زنا یک جامعهای را طراحی میکردند از نظر کار از نظر کاری جور دیگهای طراحی میکردند.
و میگفتند که مثلاً یک جور نظام شغلی این شکلی باشه که ساعتهای کار در ماه فلانقدر باشه ولی نحوه مثلاً یک افت و خیزی در آن داشته باشه که با وضعیت زنها هماهنگ بشود. این مثال خیلی سادهست از همه چیزهایی که در دنیا وجود دارد. تمام دنیا اینجوری است که برای زن ساخته نشده.
یک روزی همان نظام کاپیتالیستی که حرفشو زدم زنا را به دلیل اینکه نیاز به کارگر داشت از خونهها بیرون کشید و برد تو همان کارخونههایی که مردها کار میکردند و کارهایی را بهشان سپرد که هیچ ربطی به زنانه بودن زن بودنشون نداشت. دقیقاً مثل همان کاری که مرد میکرد قرار بود این زن هم انجام بده.
علت اینکه این اتفاق افتاد این بود که نظام کاپیتالیستی بعد از انقلاب صنعتی شغلهایی تونست ایجاد بکند که دیگر نیروی بدنی خیلی زیادی لازم نداشتن. فقط کافی بود یک نفر مثلاً بالای چرخ دستگاه نخریسی وایسته و مواظب باشه که این نخ اونوری نره یا اینوری نره.
این از یک زن هم برمیاومد. و در همان نظام شغلی زنا را وارد کردن منتها البته با حقوق خیلی کمتر برای اینکه موجودات چندان جالبی از نظر کاری نیستند دیگر به هر حال از نظر مردها قدرت بدنیشون کمه استقامتشون کمتر پول کمتر میدهند و به نوعی در واقع استفاده خودشان را میکنند.
پس ما جهانی به وجود نیاوردیم که مردها جهانی به وجود نیاوردن نه از نظر شغل نه از نظر فرهنگ و نه از اینها هیچ چیز دیگر که متناسب با زنها باشه. متناسب با خودشان. خب مردسالاری یعنی این.
یعنی من یک جامعه درست کردم برای مردا، یک فرهنگ درست کردم بر اساس تواناییهای مردها و همه قرار در آن به طور یکسان زندگی بکنند و هر لحظه نتیجه یک چنین زندگی این است که زن بیشتر و بیشتر احساس تحقیر میکند.
من میخواهم یک مثال بزنم از اینکه در یک جای خیلی روشن و مشخصی این مسئله را ببینید و شاید یک ایدهای آدم بتواند بگیرد که فمینیسم به معنای واقعی کلمه اگر قرار است با مردسالاری به این مفهوم عمیقی که دارد مبارزه بشود چه کاری ممکن است بشود انجام داد.
من میخواهم یک مثالی بزنم از رشتههای ورزشی که موجودن. اولاً بدیهیه که این رشتههای ورزشی را باز مردها ایجاد کردن دیگر. و بعداً از یک سال و ایامی کمکم زنا هم وارد این رشتههای ورزشی شدن. شما به رشتههای المپیک نگاه بکنید. تقریباً همه رشتهها مردانه زنانه است دیگر. دلیل اسلامی هم ندارد ها.
مردها را از زنا جدا کردن. چرا المپیک کلاً برای بشر انجام نمیشه؟ مردها و زنا را جدا کردن. برای اینکه اگر مردها و زنا با همدیگر بخوان رقابت بکنند هیچ زنی به المپیک راه پیدا نمیکند. شما کدام رشته ورزشیه که زنا رکوردهاشون در حد رکوردهای مردها باشه یا تیمهای ورزشیشون بتونن با تیمهای مردها رقابت بکنن؟
من یک تجربه عجیبی که خودم داشتم را سالهای سال من ورزش زنا ندیده بودم تا اینکه خلاصه به یمن اینکه ماهواره وارد ایران شد یک بار همینطور نشسته بودم و المپیک سیدنی یا آتن بود و یک والیبال زنا دیدم و شاخ درآوردم.
من فکر میکردم به هر حال تو المپیک دو تا تیم ملی در حد مثلاً المپیک که شرکت کردن در یک حدی خوب بازی میکنند. من قسم میخورم هر تیم باشگاهی مردان ایران جفت این تیمها را ۳-۰ میبرد. اصلاً مثل یغلدوقل بود یعنی هیچ شباهتی به والیبال مردها نداشت و فوتبال زنا که بدتر از والیبالشون. بگذارید من یک چیز خیلی ساده بگویم.
ورزش، المپیک و بدن زن
وزنهبرداری دیگر اوجشه دیگر.
زنها اصلاً با من باورم نمیشود که زنا میروند وزنهبردار میشوند. از بس که این فعالیت فعالیت مردانهایه. مثل زور بازو. شما فکر میکنید رکورد وزنهبرداری مردها و زنا چجوریه؟ فکر میکنید بگذارید من یک چیز برای اینکه بتوانید مقایسه بکنید رکورد هلیل موتلو را میشناسید این هرکول جیبی ترکیه که تو وزن پایینترین وزن رکورد دارد جهانی.
رکورد پایینترین وزن وزنهبرداری مردها از تمام وزنهای زنا بیشتره به غیر از فوق سنگینشون. یعنی فقط رکورددار فوق سنگین زنانه که رکوردش مجموعش به اندازه از هلیل موتلو بیشتره. چه چیزی عاید زنا میشود که در چنین فعالیتهایی شرکت میکنند به غیر از اینکه تحقیر بشن؟ به غیر از اینکه زن ثابت بکند که پایینتر از مرده.
چرا زنا در چنین فعالیتهایی شرکت میکنن؟ به این قضیه فکر نمیکنند که تو فعالیتی دارند شرکت میکنند که خوب نمیتوانند انجامش بدن. شما زنهای وزنهبردار را دیدید که قیافهشون چگونه میشود بعد یک مدتی؟ میدانید زن وزنهبردار اصولاً کلی هورمون مردانه معمولاً به خودش تزریق میکند به خاطر اینکه مثلاً حجم عضلانیاش بیشتر بشود.
غیر از اینی که زنها در واقع به زور دارند سعی میکنند که در یک چیز مردانه رشته ورزشی که مردها درست کردن را در آن شرکت بکنند. راه بهتری نیست که به این چیز فکر بکنن؟ به این چیزی که میگویید بهش فکر نمیکنند. راه درستتری نیست که زنها رشتههای ورزشی مخصوص خودشان را به وجود بیارن که بتونن در آن از مردها ببرن؟
مثلاً یک رشته ورزشی در المپیک وجود دارد که فقط و فقط زنا در آن شرکت میکنند و مردها نمیتوانند تو آن رشته با زنا رقابت بکنند. در ژیمناستیک یک رشتهای وجود دارد به اسم چوب موازنه.
یک چوبی به ضخامت به عرض ۱۰ سانت طول نمیدانم چقدره که ژیمناستهای زن میروند روی این چوب حرکات آکروباتیک انجام میدهند و دوباره با دو تا پاشون میان پایین و دلیل اینکه میتوانند این کار را انجام بدن این است که بدن منعطفتری دارند.
عاقل اینطور نیست که ما یک المپیکی داشته باشیم که رشتههای زنا با مردها فرق کند و زنا بازیهایی درست، مثلاً فرض کنید میشود بازیهایی طراحی کرد بر اساس قدرت پارالل پروسسینگی که مغز زنا بهتر انجام میدهد که زنا از مردها تو آن بازیها بهتر باشند.
بهجای اینکه بروند خزینهبرداری بکنند و خودشونو نابود بکنند و آخرشم در تمام وزنا مثلاً به یک مرد با قد ۱ متر و ۲۰ سانت ببازن. یعنی حلیل مطلقی اگر در المپیک تو وزنهبرداری زنا شرکت بکند از میتواند مثلاً تمام مدالهای طلا را بهغیر از آخریشو احتمالاً بگیرد و میدانید که از ویژگیهای مردها این است که از ویژگیهای ترشح تستوسترون از آثارش این است که مردها برخلاف زنا وقتی تو موقعیت رقابت ورزشی قرار میگیرند کارای مهیرالعقول میکنند. یعنی چرا رکوردهای ورزشی همش در مسابقاته که شکسته میشه؟
یعنی یک مردی وقتی که میبیند که یک مردی تو ۱۰۰ متر ازش جلو افتاده یک کاری میکند که خودشم تو خواب ندیده و هرجور شده باید از آن آدم و این نتیجه از نظر فیزیولوژیک اینجوری ثابتشدهایه که این اثر ترشح تستوسترونه که در موقع رقابت به چند برابر مقدار طبیعیش تو بدن مرد میرسد. و زنا این حالتو ندارند.
من میخواهم نتیجه بگیرم که ممکن است حلیل مطلقا در مسابقه تو آن وزن آخر هم ببره. اگر ببیند که یک زنی مثلاً ترک هم هست دیگر بههرحال اگر ببیند که یک زنی دارد ازش میبرد کاملاً احتمال دارد که یک جوری وزنهای برداره که تا حالا برنداشته. این اساس درواقع یک جور تفکر فمینیستیه که بهاصطلاح فمینیسم متأخرتریه.
بهجای اینکه زنا ادعا بکنند که ما با مردها فرق نداریم، هر فعالیتی که شما میکنید ما هم میتوانیم انجام بدهیم و دست به ساختار جهان نزنن، فمینیسم معنای واقعیش یعنی اعتقاد داشتن به اصالت زن جدای از مرد، فمینیسم واقعی این است که زن دنبال این باشه که جهان را تغییر بده و در کنار جهان مردانه یک جور جهان زنانه ایجاد بکند. جهانی که در آن راحت باشه.
ورزشهایی که برایش شادابی بیارن با ویژگیهای روانی و جسمانیش هماهنگی داشته باشند و در این رشتههای ورزشی بتواند مردها را شکست بده. شما همان والیبال، چرا زنا یک چیزی حالا والیبال، بسکتبال، فوتبال، چرا یک دانه از این بالها را مثلاً زنا درست نمیکنند که بهنوعی مثلاً شاید اگر یک ورزشی با توپ باشه که بیش از یک توپ در آن باشه، مردها احتمالاً گیج میشوند.
خب پس باید مواظب این توپ باشند یا مواظب اونیکی توپ باشند. شاید یک ورزشی مثلاً دارم میگویم با تعداد توپ بیشتر از یکی باعث بشود که زنا تو آن رشته از مردها جلو بیفتن. و خیلی چیزها ببینید این یک جور تفکریه که خیلی وجود ندارد.
یعنی آدما، زنا هیچوقت بهغیر از در یکی دو دهه اخیر که اینجور جنبشهای فمینیستی مبتنی بر تفاوت بهوجود، جنبش فمینیستی مبتنی بر تفاوت یعنی یک جنبش فمینیستی که میپذیره تفاوت وجود دارد و ادعاش این است که زن هم بهاندازه مرد اصالت دارد و باید سعی بکنیم که برای زنا جایگاه جداگانهای در کنار مرد داشته باشیم و خب طبعاً ادعای این است که به دنیای بهتری هم میرسیم اگر چنین کاری انجام بدهیم.
من یک مثالی میخواهم بزنم که برای خودم خیلی تکاندهنده بود. کتابی هم که در آن این مثال آمده را معرفی میکنم. یک کتابی هست تحت عنوان جسم زن، جان زن که یک پزشک معتبر آمریکایی خانم نورتراپ نوشته که اساساً پزشک زنانه و از نظر آکادمیک هم آدم کاملاً موجهیه. ادعای نورتراپ این است که با تجربه فهمیده که تمام پزشکی مردسالاره.
یعنی مثلاً ببینید من یک نکته خیلی جالبش این است. ادعای نورتراپ این است که زنا خیلی بیشتر از مردها میتوانند درمورد وضعیت جسمانی خودشان اطلاعات بدن. اصولاً زن نسبت به وضعیت جسمانی خودش سیگنالهای بیشتری دریافت میکند و اینفورمیشن بیشتری دارد. ولی تمام پزشکی بر اساس سوالهایی که مردها میتوانند جواب بدن.
یعنی وقتی یک بیمار به پزشک مراجعه میکنه، پزشک میپرسه درد داری، نداری، یک چیزهای خیلی ساده میپرسه. درحالیکه میشود از زنا حرفهای پیچیدهتری درآورد درمورد وضعیت جسمانیشون. و نورتراپ میگوید من بهتدریج در طول طبابتم فهمیدم که نهتنها پزشکی زنا که یک جز از بهطور کلی باید پزشکی زنان و تمایز داد با پزشکی مردان. که یک دلیلش این است.
پزشکی مردانه و اینفورمیشن بدن زن
دلیل اینکه میشود از زن اینفورمیشن بیشتری دریافت کرد در مورد وضعیت جسمانیش. ولی کی پزشکی را ایجاد کرده؟ مرد ایجاد کرده. پزشکهایی که پزشکهای مردی که پزشکی را ایجاد کردن بر اساس آن تصوری که خودشان از خودشان و بیمارهاشون داشتن یک جور در واقع دیسیپلینی ایجاد کردن که چه از بیمار میشود پرسید، چه نمیشود پرسید و الی آخر.
من لازم نیست دیگر مثال بزنم دیگر. این یک چیز روشنیه که هرچیه. اساس در واقع مردسالاری این است که آن جنبه عمیق مردسالاری این است که مردها بر اساس نوع تفکر و بینش خودشان ناخودآگاه یک جور فرهنگ و فعالیتهایی ساختن. فکر میکنند و اینجوری در فرهنگ تلقین میشود که اینها درستن.
اینها ارزشهای درستن. این تنها شیوه پزشکیه. اینها ورزشهای جالب و جذاب هستند. چیز دیگهای وجود ندارد. یعنی هیچ مردی تصور نمیکند که یک ورزشی وجود دارد ما مثلاً جالب بوده به وجود نیاوردیم. به نظرشون میآید که هر چیزی که جذاب بوده را امتحان کردیم و اینجوری شده. دقت میکنید؟
نه اینکه هیچوقت مثلاً مردها بازی با سه تا توپ را اصلاً امتحان نکردن برای اینکه کار موانعی به نظرشون میرسد که آدم باید یک توپ باشه که آدم دقیقاً بدونه که الان آن توپ کجاست و بتواند خوب سرچش کند روش متمرکز بشود.
تواناییهای زنانه که رشد نمیکنند
و اساس مردسالاری این است که در واقع در درون زن یک جور ارزشها و یک جور تواناییهایی وجود دارد که اجازه رشد پیدا نمیکند. زنها از احساسات زنانه خودشون، از نوع ویژگیهای روانی خاص خودشان نهتنها لذت نمیبرن، دچار شرم میشوند برای خاطر اینکه اینها کاملاً یک جور حالتهای ضد ارزشن. بنابراین تعریف مردسالاری اصلاً اصولاً مردسالاری برنمیگرده به اینکه مردها در بیرون با زنها چگونه رفتار میکنند.
دست بالا را در نظام اجتماعی دارند یا ندارند. اساسش برمیگردد به اینکه اصولاً چیزی تحت عنوان ارزش زنانه میشناسن یا نمیشناسن. بدیهیه که نمیشناسن. از یک مرد بپرسید ارزشهای زنانه چیه؟ شاید بگوید مثلاً آشپزی و بچهداری و یک چیزهایی. میشه، آن هم میتواند تو دل خودش میگوید حالا برای دلخوشیشون بگذار یک چیزی بگویم. ولی واقعیتش این است.
بگذارید من یک نکتهای که بهش اشاره کردم واقعاً وقتی داشتم در مورد تفاوتها صحبت میکردم اینجوری نیست که معمولاً زنها از شنیدن اینکه با مردها خیلی تفاوت دارند اینجورها ناراحت میشوند و سعی میکنند دست و پا کنند که نه اینجوری نیست، مغز ما اینجوری کار نمیکنه، آنجا نمیدانم اینشکلیه. معمولاً زن در موضع دفاعه که من فرق ندارم با مرد.
در حالی که مردها معمولاً یک لبخندی میزنند و ابراز خود. برای خاطر اینکه مردها دیفالتشون این است که اگر تفاوتی وجود دارد حتماً بهتر است وضعشون و زنها دیفالتشون این است که اگر تفاوتی وجود دارد حتماً وضعشون خرابه و باید یک جوری بگویند که ما تفاوت نداریم.
یعنی فمینیسم مبتنی بر تشابه، یک جور دست و پا کردن این است که این ارزشها را عوض نکنیم، بگوییم که ما هم اینها را مثلاً یک جوری ما هم میتوانیم وزن بلند کنیم، ما هم میتوانیم مثلاً متفکرهای مثلاً ریاضیدانهای برجستهای بشویم.
تو همه فعالیتهایی که شما انجام میدید ما هم میتوانیم شرکت بکنیم. و این خود این شرکت کردن تو فعالیتهای مردانه به نوعی در واقع فیدبکش به داخل زن این است که باز تأخیر میشود.
یعنی میرود و بعد میبیند که خب نتونست به اندازه کافی وزن بلند کنه، نتونست به آن خوبی که مرد فعالیتها را انجام میداد انجام بده و دچار تصیب حالتهای تصیب شد و خوب نتونست رقابت بکند. بنابراین بیشتر احساس فرودست بودن میکند. من میل داشتم که به اوه ساعت ۸ و ۱۰ دقیقهست. بگذارید به چند تا نکته فقط اشاره کنم.
من میل داشتم اولاً این سه تا موج امواج فمینیسم را یک خورده در موردش صحبت بکنم. اینکه از کجا شروع شده و به کجاها دارد میرسد. یک خورده صحبت بکنم در مورد اینکه فمینیسم فرانسوی چیز خوبی است نسبتاً و بعضیهاشون حداقل ایدههای خیلی جالب دارند. یک سری ایدههایی که اخیراً در فمینیسم ایجاد شده واقعاً جای صحبت دارد.
اینها خیلی نکته مهمی نیست مثل اینفورمیشن دادنه. نکته خیلی مهم که نمیتوانم ازش بگذرم این است که تفاوت مردسالاری در زمان حاضر با مردسالاری ۵۰ ساله، ۷۰ ساله قبل این است که اگر چند قرن قبل، مردم برای اینکه خواستههای خودشان را به زنها تحمیل بکنن، از شلاق و زور و نظامهای اجتماعی استفاده میکردند.
امروز این کار را نمیکنن، به دلیل اینکه نیازی ندارند که این کار را انجام بدن. زنها به طور اتوماتیک دارند تبعیت میکنند از خواسته نظام مردانهای که وجود دارد. برای اینکه مردسالاری در وجود زنها در واقع رسوخ کرده. یک در المپیکهای یونان، زنها وزنهبرداری نمیکردن. نه اینکه راشون نمیدادن. فکر نمیکنم هیچ زن یونانی آرزو داشت که وزنهبردار بشود.
من با اطمینان میتوانم بهتان بگویم که زنهای یونانی میل نداشتن در کشتی یا مثلاً در رشته وزنهبرداری شرکت بکنند. امروز یک اجباری انگار در درون زن هست که اگر یک فعالیت مردانهای دارد انجام میشه، همه جمع شدن المپیک دارند نگاه میکنن، من هم بروم آنجا همان کار را سعی بکنم انجام بدم، مثلاً وزنهبرداری بکنم.
این را هیچکس از بیرون با شلاق تحمیل نمیکند. از درون زنه که احساس میکند اگر کاری را که مردها انجام میدهند را انجام نده، تحقیر شده. بنابراین باید سعی بکند مثل مرد باشه، فعالیتهای مردانه بکند. من یک مدل، یک چیز مشابه، شاید بدونید این واژه یعنی چی، آنورکسیا، یک جور بیماریه که الان خیلی شایع شده.
بیماریای که زنها دچار لاغری مفرط میشوند برای اینکه یا غذا نمیخورن، یا غذا میخورن برمیگردونن و این در حدی میتواند پیش برود که منجر به مرگم بشود. این نتیجه فرهنگیایه که امروز زن لاغر میپسندن. نیست؟
خود خانم نورتراب با شرمندگی در کتابش اعتراف میکنه، میگوید با اینکه من میدانم که چاق شدن برای زنها در سنین میانسالی طبیعیه، مخصوصاً بعد از بارداری، ولی با وجود اینکه میدونم، میدانم که لاغر نگه داشتن یک زنی که خیلی سعی میکند خودش را لاغر نگه دارد از نظر جسمانی بهش لطمه میخوره، ولی باز وقتی میرم کنار دریا از خودم خجالت میکشم. برای اینکه چاقم. زنها امروز کسی بهشان زور نمیگوید که شما لاغر بشوید.
هیچکس این آدمهای مبتلا به این بیماری را مجبور نمیکند به لاغر شدن. امروز اینجوری مده، مردها اینجوری میپسندن و زن در واقع یک جوری انگار برای اینکه مورد پسند قرار بگیرد این کار را میکند. میدانید برعکسش در زمان قاجار تو ایران وجود داشت. مردها زنهای خیلی چاق میپسندیدن. یک سفرنامهای وجود دارد از یک پزشک دربار ناصرالدینشاه.
یک چیز خیلی جالب من در آن دیدم. واقعاً اینجا نوشته که بیشترین مراجعهکننده حکیمها در ایران زنهایی هستند که برای چاق شدن به حکیم مراجعه میکنند و معمولاً از پی شتر به عنوان دارو استفاده میشود که داروش چاقکننده، برای اینکه مردها چاق میپسندن. عکس زنهای قاجار را دیدید، زنهای ناصرالدینشاه را. با معیارهای امروزی که مردها میپسندن، افتضاحن.
زیبایی ایدهآل و حرمسرا
ولی آن موقع پادشاه ایران را میگشت و یک چنین آدمی را پیدا میکرد به عنوان مثلاً زیباترین زن و میبرد در حرمسرای خودش. من عکسهایی آوردم که مورد مقابل آن کاریان که در چین انجام میشد. ببینید این یک آدم امروزیه که هیچ شلاقم نخورده و خودش را به یک چنین وضعی درآورده. قبول دارید آدم سالمی نیست؟
یعنی در واقع دچار یک میمیرن از این بیماری. بعد از این مدتی وقتی زیاد این تکرار میشه، اصولاً دیگر نمیتوانند غذا بخورن و منجر به مرگشون میشود. شلاقی در کار نیست، ولی بلایی که اینها سر خودشان میآرن شاید یک جوری بدتر از بلاییه که مردها با شلاق سر دخترایی میآوردن که پاشونو میبستن.
من چیزی که میخواهم بگویم این است که فرق مردسالاری در دوران مدرن با همان فرقی که سرمایهداری دوران مدرن با سرمایهداری ۲۰۰ سال قبل دارد. دیگر نیازی به پلیس نیست. این آن نکتهایه که خدا بیامرز آنتونیو گرامشی در اولین بار فهمید. فهمید که وارد یک دوره جدیدی از سلطه سرمایهداری شدیم.
دورهای که رسانههایی وجود دارند که تو خانه همه مردم رادیو هست، تلویزیون هست و سرمایهدارا ذهن گرامشی را در شکل داد، نحوه رفتار مردم ایتالیا در زمان موسولینی.
از نظر گرامشی واضح بود که کسی که نفس میبرد از این همه فعالیتی که مردم ایتالیا دارند میکنن، سرمایهدارها هستند که روز به روز جیبشون پرتر میشود و مردم نون ندارند بخورن، ولی هر روز میروند سر کار با تمام جدیت کار میکنند.
چون بهشان اینجوری تلقین شده که ایتالیا کشور مقدسیه، پرچم ایتالیا، هر کسی باید به پرچم کشور خودش خدمت بکند از این حرفها. ناسیونالیسمی که، آن موج ناسیونالیسمی که تو زمان جنگ جهانی اول، اوایل قرن در اروپا به وجود اومد، چنان قدرتی داشت که کارگرها چند برابر نیروی معمول خودشان را صرف میکردند برای اینکه احساس میکردند به یک آرمان ملی دارند کمک.
در حالی که آرمان ملی وجود نداشت. نظام سرمایهدارهایی بودن، کارخونههایی داشتن و داشتن جیب خودشان را پر میکردند. اینکه فرهنگ سرمایهداری موفق شد که یک جور نیرویی ایجاد بکند که نیاز به پلیس و زور نداشته باشه برای اینکه از کارگر کار بگیره، پدیده کاملاً مدرنیه.
این اصطلاحی وجود دارد که گرامشی این را در واقع ابداع کرده، هژمونی. دیگر احتیاجی به هژمونی به معنای پلیس نیست. هژمونی فرهنگی کار خودش را میکند. دقیقاً مردسالاری به جایی رسیده که یک جور هژمونی دارد. آن چیزی را که بخواهد از زنا میگیرد. در واقع زنا به راحتی قانع میشوند که دوست دارند اینجوری باشند.
خودشان میخواهند که اینجوری باشن، نه اینکه کسی اینها را مجبور کرده که. این آن جنبه به اصطلاح عمیق مردسالاری مدرنه که خیلی به نظر میرسد خطرناکتر از یک جور مردسالاریه. حداقل زنا در زمان چند قرن قبل میدونستن با چه طرفن و دشمنشون کیه و از کی ناراحتن و کی بلایی دارد سرشون میآورد.
الان به نظر نمیرسه که خیلی روشن باشه که برای این آدمی که خودش را به این شکل درآورده، روشن باشه که چه عاملی باعث شده که مثلاً فرض کن نزدیک را به موته و همچنان احساس خوبی دارد. مثل یک کارگری که در حد مرگ کار کرده ولی احساس میکند که قلباً راضیه برای خاطر اینکه به ملت ایتالیا خدمت کرده.
اصلاً ملتی وجود ندارد. ملت همین کارگرهای بدبختی هستند که همهشان آن شب با همین وضع برگشتن خانه و در نهایت خستگی و بدبختی هستند. فقط یک عده خاصی در واقع خوشحالن. اصلاً خود شخص موسولینی خوشحاله برای اینکه مثلاً نیروی نظامیشو تونسته چند برابر کند.
آن نکته تاریک وضعیت زنا این است که در همه طول تاریخ به نوعی زنا همان چیزی شدن که مردها میخواستن. یا با زور یا با روشهای جدیدتری که در واقع ایجاد فرهنگ. الان و همیشه از چندین بار این حرف را زدم و برای من شگفتانگیزه. مردها به صراحت به زنا میگویند سکس آبجکت.
مثلاً به یک موجودی مثل مدونا کلمه سکس آبجکت را میگویند و اصلاً زنا ناراحت نمیشن که یک چنین واژهای در موردشون به کار برده بشود و با تمام وجود سعی میکنند که سکس آبجکت باشند. این واژه سکسی که احتمالاً یک قرن قبل میتونست فحش باشه، از دهه ۵۰ ایجاد شد و امروز تبدیل به یک ارزشی شده. زن مثلاً باید سکسی باشه.
یعنی آن چیزی باشه که مطلوب مرد امروزه. اگر قبلاً این مفهوم وجود نداشت به عنوان ارزش برای اینکه مرد یک قرن قبل اینجوری نمیخواست. امروز میخواد، بنابراین واژهاش را ایجاد میکنه، ارزشگذاری میکند و زنا خود به خود اگر شده در حد مرگ خودشان را لاغر میکنن، لباسهایی میپوشن که یا رفتاری را یاد میگیرند که سکسی باشند.
مثلاً یک جنبه ناخودآگاه وضعیت زنا این است که مردها به طور ناخودآگاه در سینما، کارگردانهای مرد، مرد آن چیزی را از زن نمایش دادن که دوست داشتن. یعنی اگر مثلاً دوست داشتن زنا سهلالوصول باشن، قهرمانهای زنی در فیلمهاشون ظاهر شد که اینجوری بودن و زنا هم ناخودآگاه میروند تو سینما، قهرمانهای زن مطلوب را میبینند و به عنوان مدل ازشان استفاده میکنند.
تحقیقات خیلی خیلی خوبی وجود دارد الان تحت عنوان نقد فمینیستی مخصوصاً تو سینما و یک کتاب خوبی تحت عنوان راهنمای نقد فیلم به فارسی ترجمه شده که لااقل یک فصل ۲۰، ۳۰ صفحهایاش درباره نقد فمینیستیه.
شما آنجا میتوانید چیزهای نقدهای جالبی ببینید و در یک کتابی مخصوصاً من توصیه میکنم اگر به سینما علاقهمندی، یک کتاب فوقالعاده معروفی هست، کتاب تکستبوک معروف سینماست، تحت عنوان مال توصیه میکنم اگر به سینما علاقهمندی، یک کتاب فوقالعاده معروفی هست، کتاب تکستبوک معروف سینماست، تحت عنوان مال جیمز موناکو که عنوانش فکر کنم روش تحلیل فیلمه.
زن ایدهآل در سینما
حالا مطمئن نیستم. یک فصل کوتاهی دارد در مورد تغییر زن ایدهآل در دهههای اولی که سینما به وجود اومده، که چطور از جین منسفیلد مثلاً به گرتا گاربو رسیده، از گرتا گاربو مثلاً به مریلین مونرو رسیده.
در واقع مردم آن چیزی را که میخواهند توسط هنر، توسط فرهنگ بیان میکنند و زنا ناخودآگاه همونی میشوند که مردم میخواهند. بدون اینکه شلاقی باشه، بدون اینکه کسی بهشان زور گفته باشه و یک جوری احساس رضایت و اختیار هم در واقع دارند. یک یک لحظه اجازه بدهید من حرفامو یک جایی برسونم تمومش بکنم بعد کسانی که میخواهند بروند بروند.
هژمونی بدون زور: سرمایهداری و مردسالاری
من احساس میکنم بیش از اندازه طول دادم. الان دو ساعت گذشته. فقط میخواهم به عنوان آخرین نکته، به غیر از آن نکتههایی که جا انداختم، به این اشاره بکنم که شما بعداً این زمینه را بدهم بهتان که ما باید یک تحلیلهایی داشته باشیم که روشن بکند که چه مناسبتی بین نظام سرمایهداری و این نوع هژمونی مردسالار وجود دارد.
چرا این دو تا با همدیگر هماهنگن و همدیگر را تقویت میکنن؟ من فکر میکنم موضوع خیلی جالبیه. فهمیدنش خیلی مهم است. من فقط میخواهم دو تا نکته بگویم و امیدوارم که یک جلسهای تحت عنوان نظام سرمایهداری مردسالار فقط اختصاص پیدا بکند به مناسبتهایی که بین این دو تا نظام وجود دارد. از یک طرف خیلی واضح است.
نظام مردسالار نظام سرمایهداری مردسالاری ایجاد میکند. یعنی اگر حتی وجود نداشت، این اتفاق میافتاد. حالا خوشبختانه وجود که داشت، از اول پیدایش بشر فرهنگ مردسالار به طور تج تجی شکل گرفته. چرا؟ برای اینکه نظام مرد نظام سرمایهداری دقیقاً یک نظامیه که احتیاج به کارگر دارد. میخواهد توده مردمو به کار بگیره، کار فعالیتهای تولیدی بکند برایش.
و مرد را به زن ترجیح میدهد. کارگر مرد در آن به اصطلاح نظام شغلی که نظام سرمایهسالار ایجاد میکنه، برای کار کردن تو معدن، برای کار کردن در چرخه روزانهای که به طور مداوم مثل ماشین در واقع کار بکنه، مرد خیلی ساختار مناسبتری نسبت به زن دارد.
زن یک مقدار موجود پرنوسانتریه و خیلی نمیشود را قدرت بدنیش هم حساب کرد. بنابراین واضح است که وقتی نظام سرمایهداری رشد میکنه، چون نیاز به مرد داره، همراه خودش فرهنگی میآورد که مرد در آن ستایش میشود. بنابراین مردسالاری را تشدید میکند. زن باید مثل مرد باشه تو این نظام جای خودش را پیدا بکند. جای جایگاه مناسب خودش را پیدا بکند.
و بعد از یک طرفش بنابراین حداقل یک نکته خیلی واضح وجود دارد که نظام سرمایهداری به نوعی چیزی که میخواهد مرده، نه زن. بنابراین زن را هرجور شده با نظام آموزشی، با فرهنگ تبدیل سعی میکند مشابه مرد بکند.
به زنها به عنوان ارزش بگویند عالیه که شما مثلاً هر روز صبح سر ساعت بروید یک جا کار بکنید، منظم باشید، اینجوری باشید و به تلاطمهای درونی خودتان هیچ توجهی نکنید.
این جزو ارزشهای کار کردن کلاً ارزش دارد. تقوا حساب میشود. ولی نکته بعدی نکته خیلی عمیقتریه که چگونه مردسالاری اصلاً سرمایهسالاری را ایجاد کرده و آن دیگر با یک جمله گفتن من فکر کنم درست نمیشود. فکر میکنم یک خورده باید توضیحات بیشتر بدهم.
بگذارید فقط آن نکتههایی که مانده را بعد اشارهام حالا ازش بگذریم و فکر میکنم سخنرانی یک جورهایی ناقص موند ولی امیدوارم که خیلی طول نکشه که یک سخنرانی در تکمیل این برای صرفاً هم برای این نکتههایی که نگفتمو بگویم و هم اینکه حداقل یک ساعت در مورد اینکه چگونه این دو تا نظام با همدیگر به اصطلاح دستشون تو یک کاسهست و چرا نمیشود فقط سرمایهداری را جدای از مردسالاری نقد کرد صحبت بکنم. حالا اگر سوال هست بپرسید.
بفرمایید.
تصویر من از این نظرشون از این همه بردهسازیهایی که میبینن، کار میکنند و بعد از آن ضربه از اینها میخورن، با اونهای زنانه که خودشان از اینها میخواهند که کار کردن را میتوانند بکنن، مثال میزنم.
من با اطمینان میتوانم بگویم که مردها از بردهسازی خیلی لذت میبرن به معنای اینکه در تمام طول تاریخ از نیروی عضلانی خودشان به عنوان یک چیزی طبیعی نه میخوام، نه میخواهم همه اینها را به عنوان بردهسازی، نه، من میخواهم بگویم که بردهسازی برای جذبِ آره، قبول دارم که مردها هم تحت تأثیر این جور در واقع فرهنگ موجود هستند، منتها به این نکته دقت بکنید که اینجا در مورد این نوع این عکسی که من دارم نشان میدم، برای این برای من جذابه که این دقیقاً یک تلفیقی از تأثیر سرمایهداری و مردسالاریه.
برای خاطر اینکه این آدمی که اینجا میبینید، مدله. در واقع برای اینکه لباس بهتر خودش را نشان بده، نیاز به یک موجودی هست که هرچه بیشتر شبیه رختآویز باشه. دقت میکنید؟ من میخواهم بگویم این جنبه شغلی دارد و این زن، زنی که مدل میشود به دلایل شغلی تحت تأثیر نظام شغلی مجبور خودش را لاغر نگه دارد.
در حالی که مردها ببینید اینکه یک مرد دوست داشته باشه که attraction جنسی داشته باشه چون لذت جنسی بیشتری میتواند ببره، خیلی خیلی فعالیت دلبخواهتریه برای مرد. آره، من در مورد طرف مقابلش که چیزی وجود داره، مشکلی ندارم. اینکه این زن دارد به خواستههای مردسالارانه تن میده، کافیه برای من.
اینکه این آسیبی به خودش دارد میرسونه برای خاطر اینکه فرهنگ مردسالار اینجوری میخواد، برای اینکه میخواهد که خواستنی باشه برای مردها، برای من کافیه. اینکه در مورد مردها چه اتفاقی میافتد فعلاً مهم نیست. من چیزی که دارم با این مثال میگویم این است که دیگر لازم نیست شما با شلاق زنها را مجبور به یک کارهایی بکنید.
تو دوران آره، من اصولاً به هیچ وجه معتقد نیستم که دوران جدیدی که الان ما در آن هستیم، مردها دارند نفع میبرن. یک صفحهای که به طور کامل کنار گذاشتم درباره این است که مردسالاری برای هر دو تا طرف ضرر دارد. اینجوری نیست که غالب شدن سرمایهسالاری یا مردسالاری به کسی نفع برسونه.
در واقع نظام سرمایهداری مردسالار ضد بشریته. کاملاً این چیز مشخصیه. حداقل چیزی که از بین میرود وقتی که مردسالاری به وجود میآد، این است که رابطه بین مرد و زن خراب میشود. چون زن دیگر آن معشوقی که بشود عاشقش شد نیست. چرا همجنسگرایی مثلاً رواج پیدا میکنه؟ زنا دیگر ویژگی وقتی زنانگی از بین رفت، مرد عاشق زن نمیشود.
بنابراین تکامل پیدا نمیکنه، به تعادل نمیرسه. مردسالاری سنتی ممکن است به نوعی بشود گفت که نفعی برای مردها داشته هرچند آنجا هم توهمه. مردسالاری چیزی نیست که به نفع مردها باشه و به ضرر زنها. یک پدیده اگر این اگر اینطوری بود که من نمیاومدم اینجا، اگر اینجوری بود که من نمیاومدم اینجا به علیه صحبت کنم.
نه این مثال خاص برای این است که شلاق این آدم را اینجوری نکرده. فرهنگ آدمها را کنترل میکند. همانطوری که فرهنگ کارگرها را سر کار میبرد و بهشان یک لذت کار کردن هم میدهد. این تفاوت بین دوران مدرن، دورانی که فرهنگ همهکاره است با دوران سنتی که فرهنگ اصولاً وجود ندارد.
به هر حال من حرفی که شما میزنید را کاملاً قبول دارم. میشود رفتارهایی که همهاش مشابه تو مردها سراغ گرفت و مخصوصاً اینکه بدیهی از نظر من که مرد و زن به یک اندازه از مردسالاری آسیب میبینند. یعنی اصولاً شما نمیتوانید آسیبی به زن و زنانگی برسونید و مردها متقابلاً آسیب نبینن.
این مثل یک چیز دو قطبی، duality که یا به تعادل میرسد یا دو تا طرف هر دوتاشون در واقع تو یک وضعیت ناهماهنگی میمونن. بفرمایید. بله. میخواهم بگویم اینجور قضاوت خودساختهست. خب حالا اگر اینجوری هست، چرا چطور شد که واژگان و فرهنگ و اینها را مردها به وجود آوردن، نه زنها؟
برای اینکه تکلم و تفکر تو قلب تو قطب یعنی فرهنگ به طور طبیعی بیشتر توسط مردها تولید میشود. فرهنگ اینجوری شده که زنها از آن محرومان دیگر. اگر خب حالا بهتر نبود؟ یعنی چی؟ به اینجا ببینید شما از واژه بهتر برای مثلاً زورشون بیشتره، هست بهتر است. ببینید اینکه مردها ابزارهایی دارند که میتوانند مسلط بشوند به زنها، از نظر شما نشانه برتری مرده.
باعث شده که آنها را از آنها محرومان. من میخواهم متوجه این باشید که دارید قضاوت ارزشی مردسالارانه میکنید. تسلط پیدا کردن یک جور ارزشه. تحت سلطه واقع شدن ضد ارزشه. زور زور داشتن و اراده را پیش بردن، خواست قدرت به قول نیچه ارزش مردانه است.
شما از اینکه مردها بردن و مثلاً حداقل در ظاهر دست بالاتر دارن، میخواهید نتیجه بگیرید که پس مردها برترن. این یک جور ارزشگذاری در به اصطلاح نگاهتون هست. ولی خب اصلاً این جلسه که این مسئله مهم، این مسئله جدید، به خاطر اینکه اینجوری میفهمیم که مثلاً آن به نظرمون این پسرویهامون بهتره، که بعداً میتوانیم بهش برسیم. نه، ما یک چنین چیزی نمیگیم.
من به نظرم نمیآید که اگر یک نفر مثلاً اگر الان بین مردها یک نفر زورش از بقیه بیشتر باشه و مسلط بشه، نشانه برتریاش به من. شما واقعاً مردها را فکر کنید زنها اصلاً وجود ندارند. تو دوران غارنشینی هستیم، یک مردی جثه بزرگتر و زور بیشتری دارد و بهتر میتواند با ابزارهای جنگ بجنگه و بقیه مردها را زیر سلطه خودش ببره.
شما ارزشگذاریتون این است که این مرد انسان برتریه؟ خب چطور در مورد اینکه مردها تونستن زنها را مثلاً دچار انقیاد بکنن، بهشان زور بگن، احساس میتوانید این است که مردها یک جور برتری داشتن؟ من فکر میکنم ارزشگذاری انسانی به این خیلی ربط داشته باشه که کی مثلاً زور بیشتر دارد یا تونسته مسلط بشود.
اتفاقاً یک جورهایی میشود برعکس گفت دیگر. زنها موجودات آرامتری بودن، زنها موجودات جنگطلبی نبودن و ارزش بیشتری داشتن نسبت به مردهایی که از قدرتی که داشتن سوءاستفاده کردن و مثلاً بلاهایی سر زنها آوردن. من نمیدانم این چه جور ارزشیه که اونی که برده، اونی که مثلاً زور گفته، نشاندهنده یک جور برتری برایش میشود. برتری به چه عنوانی؟
فکر میکنم تو فرهنگ مردسالار دقیقاً آره، این برتری وجود دارد. پسرویهامون که داریم میگیم، وقتی میگوییم پسروی همون، همان دیگه، میگوییم پیچیدگی که باید آخه نه، یک لحظه اجازه بدهید. من حرفم شما وقتی واژه پسروی را به کار میبرید، واژه پسروی واژه بدیه. همانطوری که در مقابل اتراکشن ما نمیگیم ریپالژن، من میگویم ریپالژن، ولی میخواهم بگویم که این نتیجهگیریهام داریم میبینیم دیگر.
که یک عده اکتیو بودن، یک عده پسیو بودن. خب؟ خب اومدیم جلو در یک چیزی به اسم فرهنگ وجود داره، من که نتیجه تقابل این اکتیو و پسیو بوده، حالا پسیوه اصلاً بهتر. مهم نیست که بهتر یا بدتر. نتیجهاش این شده که یک چیزی به وجود اومده، الان اومدیم شما اینجا دارید میگویید که به دو طرف دارد ضربه میزند.
درست است. خب یک جای کار دارد میلنگه که این دارد ضربه میزند به دو طرف. چرا؟ به خاطر اینکه ضربه دارند میخورن دو طرف، به همین به اصطلاح نه، من نمیفهمم چه جوری، بله خب یک خب من میگویم یک جای کار، یعنی آن باید اکتیو بودنش را بیاورد پایین یا این پسیو بودنش را بیاورد بالا دیگر.
یک آن فرهنگه اینجوری نباید ساخته بشود. اگر قرار است ما تحت تأثیر آن فرهنگ این رفتار را نشان ندیم. اصلاً پزشکی اگر قرار است زنونه باشه، این زمان باید اینقدر اکتیو باشه. دقیقاً. زنها باید بیان حالا تو پزشکی یک سری کتابها، من از خانم مطلق به نظر من، حالا شاید به غلط، اکتیوتر از زنهایی بودن که پزشکی داشتن.
خب این سؤال خیلی خوبی است و جوابش این است که اولاً اصولاً معنی فمینیسم طرفداری از فمینیسم و ضدیت با مردسالاری این نیست که ما یک جنبشی راه بندازیم که زنها بیان یک کاری بکنند. نه، فمینیسم اینجوری نیست.
موضوع این است که اصول ببینید، فرق اساسی بین فمینیسم پرهیاهو و جیغجیغویی که در دنیا وجود دارد با اینجور نگاه به اصطلاح فمینیسم مبتنی بر تفاوت این است که شما وقتی اینجوری نگاه میکنید، به طور طبیعی مردها هم میتوانند فمینیست باشند و اگر درک درستی از موقعیت داشته باشن، فمینیست میشوند.
در حالی که فمینیسم یک جور انحرافی در واقع، من علت این گفتم میخواستم این موجها را بررسی بکنم، نوع جنبشهایی که غلبه کردن، مخصوصاً موج دوم فمینیسم، یک طوریه که مردها را فراری میدهند. در واقع مبارزه با مردسالاری نیست انگار دارند با مردها مبارزه میکنند و این خیلی دیدگاه عقبافتادهایه. تو چین باید با مردم مبارزه میشد.
الان مردم خودشان به اندازه کافی به وضوح قربانی یک فرهنگیان که ایجاد شده. حالا من میخواهم بگویم که اگر آنور تصویبش نخواد یکم اینطور بشود یک سری فایدهها را منِ مرد ندارم. من نمیدانم که زنها اینفورمیشنشون راجع به بدنشون بیشتر از آن چیزی است که من راجع به بدنم. سوال شما در واقع این است که راه عملی برای اینکه بخواهیم این کار را انجام بدهیم چهجوریه؟
حتی مثلاً در واقع آن چیزی که به نظر من این است که لازم است که زنها کمی اکتیوتر بشوند. حداقل دیتاها در اختیار مردها باشه. میشود اشکالی ندارد. ببینید اساساً از همونقدر که ببخشید اینجوری ارزشگذاری که تا الان کردیم ولی اگر بخواهیم بیایم اینور هم ارزشش کنیم به نظرم بله.
شما نکتهای را که بهش دقت نمیکنید که واقعاً نتیجه این است که یک مقدار به دلیل کمبود وقت و این بحثهایی را یک قسمتهایی را در واقع فاکتور گرفتن این است که این عدم تعادلها قابل جبرانن.
یعنی در اشاره لااقل به این موضوع کردن منتها یکی از این صفحههایی که کنار گذاشتم اساسش این بود که راهی وجود دارد برای اینکه زن و مرد این دوآلیتی را در واقع به تعادل برسونن.
آن هم قرار گرفتن در رابطه مثبت با همدیگهست. یعنی زن و مردی که یک رابطه عاشقانه مثبتی با هم پیدا میکنن، حالتهای پسیو زن با حالتهای اکتیو مرد یک جوری مخلوط میشود. اینشکلی نیست.
بعضیها تصورشون این است که این حرفی که در مورد رابطه مثلاً عاشقانه و تکامل حاصل از یک چنین رابطهای زده میشود این است که مرد و زن در کنار هم تبدیل به یک موجود کاملی میشوند. یعنی آن قسمت اکتیوش این اصلاً اینطوری نیست. وقتی آنیمای مرد رشد میکند مرد هم حالتهای پسیو را در واقع میتواند چرا مردهایی که عاشق میشوند شاعر میشن؟
فعالیت هنری میکنند. برای اینکه آن حسهایی که در واقع از بیرون بخوان بگویند حساس میشوند دیگر. روحشون یک جوری حالتهای زنانه پیدا میکند. بنابراین نکته این نیست که ما انگار دو تا اردو داریم. اگر اینجوری باشه که اصلاً چه فایدهای دارد که این مردسالاری را از بین ببریم؟
آنها برای خودشان پسیون که ابداً پسیو نمیمونن. اینها هم که اکتیون، اکتیون دیگر. چه کار داریم میکنیم ما؟ دیگر این هم خب یک نظامی به وجود آمد دیگر. اکتیوها اومدن پسیوها را خوردن مثلاً. الان موضوع این است که ما چگونه به یک نظامی برسیم که این من گفتم جنسیت انحرافه، عدم تعادله.
یک چیزی که باید مبارزه انگار بشود باهاش. شما باید مردهایی داشته باشید که به تعادل رسیدن، زنهایی که به تعادل رسیدن. آن زنی که به تعادل میرسد و مردی که به تعادل میرسد در واقع میتواند رفتارهای زنانه اکتیو داشته باشه. بگذارید من موقعیت را من دادم که یک چیزی که میخواستم بگویم و نگفتم را در جواب سوال شما بگویم.
من میل دارم که معمولاً وقتی که از یک نفر، از یک متفکری چیزی خواندن یا شنیدن و خیلی را آن تأثیر گذاشته و روی قدردانی شده بگویم. من واقعاً وقتی دبیرستان بودم میتوانم بگویم یک جوری شدیداً طرفدار همین فمینیسم مثل موج دوم بودم.
یعنی یک جوری به شدت نسبت به اینکه به زنا ظلم شده که هیچی اصلاً اینکه چرا میگویید زنا با مردها فرق دارند. یک جملهای از Florence Nightingale واقعاً میتوانم بگویم یک جملهای که در کتابی که از این چیز هست، از آن کتابهایی که حرفهای مشاهیر را مینویسن. یک چیزی از Florence Nightingale خواندم. Florence Nightingale زنی به وجود آورندهی به اصطلاح نظام پرستاری در زمان جنگ بوده.
در واقع وقتی دید که مردهای دیوانه دارند همدیگر را میکشن یک ارتشی از زنها تشکیل داد که هدفشون فقط درمان و حفظ این موجوداتی بود که برایشان مهم نبود که مال کدام کشوره. این نهضت پرستاری که Nightingale به راه انداخت نهضت کاملاً انسانی بود. و در واقع واقعاً فکر میکنم با همین احساس که خب اینها که دیوانه شدن و نمیفهمن ما لااقل برویم یک کاری برایشان انجام بدهیم.
Florence اگر این زنی بود که تو خانه مانده بود و کاری نکرده بود، این حرفو زده بود شاید اینقدر تأثیر نمیذاشت. این شاید یکی از فعالترین و مؤثرترین زنهای قرن نوزدهم بوده. جملهاش اینه، میگوید که زنها در سالهای اخیر به هیچ چیزی نرسیدن به غیر از اینکه مردهای درجه سوم شدن.
ببین این کاری که Nightingale کرد یک کار زنانهست. مردها نمیتونستن این کاری که Nightingale انجام داد. درست است از نوع اکتیویتی و فعالیته ولی در عین حال ویژگی زنانهی خودش را در اوج خودش دارد. دارد حیات را حفظ میکند. مثل آن حفظ حیات آن بزرگترین رسالتیه که زنها حیات را به وجود میارن و انگار یک جوری محافظش هستند و این چیزی است که تو ذات زنه.
کاملاً دارد زنانه رفتار بزرگترین رسالتی که زنها حیات را به وجود میآرن و انگار یک جوری محافظش هستند و این چیزی است که تو ذات زنه. کاملاً دارد زنانه رفتار میکند و کاملاً هم اکتیوه، از همه مردها اینجوری اکتیوتره و از همه هم عاقلتره. این نمونه یک زنیه که به تعادل رسیده.
ما میخواهیم به اینجا برسیم، نمیخوایم به یک نظام سنتی برسیم به زنا بگوییم آقا شما دوباره برگردید بروید تو اندرونی، اصلاً شما که پسیواید. شما برای چه اصلاً اومدید بیرون؟ ما مثلاً بیرون برایتان کار میکنیم.
بنابراین اینکه آیا امکان دارد که ما به نوعی در واقع به یک جایی برسیم که بشود همه این چیزها را اصلاح کرد، اصلاح نهایی این است که این دوالیتیها از بین بروند در واقع.
بفرمایید. من میخواهم یک مثال بزنم که این چیزها را کامل شدن که اتفاق میافته، یک مثال تو ذهنمه. من فکر کنم کارها تقسیمبندی میشه، یک حالتی که بهش میگویند دایا. من قبل از اینکه این یادداشت را بفرستم میخواهم بگویم وقت تمام شه. خب.
بگویید ولی سوال آخر باشه. یک حالتی میتواند به نام دایا، این یک نفر میخواهد شخصیت یک نفر دیگر را این جذب شخصیت یک نفر دیگر بشود. کاملاً میشود این را بشود که تفاوتی تحقیقاتی هست. یک چنین حالتی میتواند تو دخترای سنین پایین وجود داشته باشه. و تو مردای تو سنین بالا باشه.
یعنی زنا هرچه به سنین بالاتر میرسن، بیشتر میتوانند مستقل باشن، مردها اتفاقاً برعکسش. برعکسش یعنی از استقلال به سمت جذب و بی چیزی دیگر طی میکنند. و این حالا با توجه به اینکه خب اکثر ماها ازدواج میکنیم و حداقل یک مقداری این کامل شدن را به همراه داره، میتوانیم مثلاً نمونههای چنین چیزی باشیم.
بله این چیزی که شما دارید میگویید به نوعی تایید این حرفه که رسیدن به حالت تعادل آن چیزی است که قرار است اتفاق بیفتد.
حتی اگر روابط خیلی خوبی هم بین زن و مرد ایجاد نشه، اصلاً یک چیز جالبی که یونگ میگه، یونگ میگوید که نیاز به عشق برای رسیدن به تعادل بیشتر تو سنین پایینه و یک مرد یا یک زن ممکن است احتمالاً شاید شنیده باشید که یونگ روی این سن ۴۰ سالگی مثل آدمهای سنتی خیلی تاکید دارد.
میگوید بعد از گذشتن از آن حالت پختگی ممکن است بدون اینکه عشقی به وجود بیاید هم یک مرد و زن به یک تعادلهایی در درون خودشان برسن. به هر حال با افزایش سن مطمئناً بعد از دوران بلوغ یک جوری به تعادل نزدیک میشوند.
خب خیلی ممنون من دیگر بدون نه دیگر نمیبخشم. بگذارید من از اینجا بگذارید از اینجا بیام پایین بعد سوال کنید. خب بفرمایید شما من میخواهم این دوگانگی را از بین برود. بله نه اصلاً که نه از بین بره، منظورم این است که من میخواهم بگویم که ما از دیدگاه مردانه به دنیا نگاه کردیم.
یعنی من میتوانم جای شما بشینم و به یک زن قرار بگیرم بعد میتوانم دنیا را اینجوری دیگر نگاه کردم. نه فکر کنم شما اگر این از خانمها بگیریم، میتوانیم بگوییم که این کار میتواند درست باشه. نه اصلاً ببینید مثالهای شما خیلی در واقع اکستریم و نگاه نکرده باشید شاید یک نکتهای که وجود دارد این است که بله من میتوانم بگویم و ادعای شما را قبول کنم.
مثلاً ارائه بحث من اینجا مردانهست، کاملاً منطقی مثلاً. به جای اینکه از احساسات شما استفاده بکنم، سعی میکنم از استدلال منطقی کنم. اشکالی ندارد. من قرار نیست رفتارهای زنانه از خودم نشان بدهم. اینجوری در واقع ولی شما یک جوری آخه جای زنا بشینه بعد جای زنا قضاوت کنه، جای زنا نظر ارائه بده بهشان پیشنهاد بده.
یک نظری با آن چارچوب نرسالاری میخونه. اینکه در مثلاً نحوه ارائه من یک جور حالت مردانه وجود دارد را قبول دارم ولی اینکه آیا ارائه ربطی ندارد اینکه آیا اصلاً نه یک لحظه، اینکه مثلاً آیا فیزیک یا شیمی اینها مردانه است یا نه؟ ببین الان یک نوع معرفتشناسی فمینیستی وجود دارد که حتی ساینس را هم نرسالانه میداند.
یک مقدار فکر کنم افراطیه. یعنی فکر میکنم تا حدودی زیادی یک چیزهای علمی وجود دارد. آدمها وقتی به حقیقت فکر میکنن، چه حالا با عاطفهشون باشه، چه با یک جورهایی به یک چیز خوبی، ولی اینکه انحرافهای نرسالانه وجود دارد را قبول دارم. من میخواهم بگویم که شما با دیدگاههای خیلی در واقع مردانه به دنیا نگاه کردید.
این نرسالانه را میتوانم تکتک این قضاوتها را برعکس کنم برای شما. مثلاً جنگ نمونهاش. مردها باید بروند بجنگن بمیرن که حالا در واقع کشورشون حفظ بشود. ولی طبیعت به شما میگوید هیچ زنی حق جنگیدن ندارد. به طور مشخص. خب؟ نظام سرمایهداری ما آن پول و قدرت را در اختیار زنا قرار نمیدهد.
پس شما نمیتوانید.